Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

نذری...

جاتون خالی.. امروز نذری پختم..

البته نذری برا اینه که نذر داشته باشی.. من نذری نداشتم.. هر وقت بتونم برا یه عالم دعای خوب غذا می پزم می دم بیرون..

همیشه دوست داشتم به کسایی غذا بدم که خوشحال شن.. و تو خوشحالی من شریک باشن..

تا حالا یادم نمیاد برا ناراحتی غذا پخته باشم..

خوشحال بودم که غذا پختم.. خوشحال بودم و تو خوشحالی یه عالم دعای خوب پشت غذام کردم..

اصولا دوست ندارم وقتی همه غذا م یپزن غذا بپزم..

 .........

تو دلم هم هر وقت دلم بخواد به یکی غذا بدم ها.. نم یدونم چرا اینقدر خدا مهربونه و طرف رو جلوم سبز م یکنه....

دلم می خواست به این آقاهه که میاد راه پله ها رو تمیز می کنه غذا بدم.. ولی ماه رمضونی نم یتونستم پیداش کنم که..

دیدم امروز داره پله ها رو تمیز می کنه..

خوشحال شد..

تو دلم از خدا خواستم خانواده مجید صبر بده و از رحت بی کرانش مجدی خان رو بی نصیب نذاره..

شما هم اگه تونستین بگید آمین.. (هر چند من ممکنه عضو بی ربطی باشم)

از خدا خواستم هیچکی هیچ جا شرمنده خودش و خانواده اش و مردم نباشه و لااقل تو دل خودش خوشبخت باشه..

شما هم بگید آمین...

........................................................

عکس غذا رو نم یذارم تا ریا نشه!!!!!!! شوخی کردم.. نمی ذارم مبادا یکی دلش بخواد..

بعدشم اینکه مادرم رفت.. خونه داداشش بعد هم یم ره شمال..

ابجی صغری فردا میره .. ابجی معصوم الان نیست ولی فردا میاد اینجا.. با هم می ریم ددر دودور...

..........

الان ما و خانواده ما رو آنتنیم...  چرا..

خوب امشب ولیمه مکه دایی جان .. جان جانان.. و زندایی جان جان در جان و پسر دایی جان جان جانان ترین است..

خوب من که اصلا نم یدونستم تشریف برده اند مکه...

بعد که مادرم متوجه شد نمی دونم بهم گفت..

همه هم دعوت شده اند.. جز خانواده مامانم اینها..

یعن یخانواده خواهر دایی.. البت .. بابام و مامانم دعوتن ها..

دقیقا به مادرم گفت .. شما و حاج آقا تشریف بیارید..

باز هم ما ناراحت نبودیم.. البته الان هم نیستیم.. برو بچز گفتند جای سالنش کوچیکه..

تا اینکه.. تا اینکه القصه فهمیدیم اوه.. اره و اوره و شمسی  جون هم دعوتند.. باز ناراحت نشدیم.. البته الان هم ناراحت نیستیم..

مامان گفت نخواستند شما تو زحمت بیفتید دعوتتون نکردن..

ولی دخترخاله جون که تهران دعوته..

..

بی خیال .. ما مطمئن بودیم که امشب دئشمنان ما خواهند گفت.. سیبی عقده ای کیننه ای نیامده.. و هزار حرف بی خود دیگر..

به مادر گفتیم هر کس گفت چرا شما که داشتید از منزل سیبی اینها می امدید اونها نیامدند.. بگو دعوت نبودند.. تا دهان دشمنان اسلام بسته شود..

باری.. به هر حال!!!!! دختر خاله (یکی از دختر خاله هام) دیروز زنگ زد که شما نمیاد؟ دلمون برا دخملک تنگ شده.. گفتم نه دعوت نیستیم.. شاخ هایش درامد..

امروز اون خاله منطقیم.. که نه دخترخاله ام اس ام اس داد که سیبی امشب میان؟

گفتیم نه.. دعوت نیستیم و ایکون ناراحتگریه گذاشتیم..

دختر خاله با تعجب اس ام اسید که ای بابا .. خاله هم دعوت نیست؟

گفتم فقط خاله و شوهر خاله..

که خاله انگای اونجا بود طاقت نیاورد و زنگ زد..

مادرم کاملا توضیح داد که ما دعوت نیستیم..

خاله گفت اخه من لیستی که دیدم.. همه شما بودید..

لیست کی؟ لیست دختر دایی..

منم گفتم صاب مجلس که دختر دایی نیست که.. اون تو تصوراتش دیده همه دعوتند .. گفته پس ما هم دعوتیم..

بعد صدامو بلند کردم که بشنودند.. و گفتم.. دعوت نبودنمون مهم نبود ولی امروز دعوت بودنمون باعث می شه همسرم حالش به هم بخوره ها..

تا مبادا خاله مهربان یه جوری به گوش اونها برسونه که ضایع ها چرا اینها رو دعوت نکردید..

سعیدمون.. دوست پسرداییمه علاوه بر اینکه پسر عمه اش.. حتی اونو دعوت نکردند...

بهر حال امشب ما نقل مجلس هستیم.. و البته هر چی مادرم بخواد این حرکت اونها رو لاپوشونی کنه مسلما نمی تونه...

 

پ ن:  پست مابقه رو از دست ندهید.. در ضمن کامنت جواب مسابقه رو همون جا بنویسید..

اگه می خواهید کسی از جواب شما استفاده نکنه خصوصی بنویسید..

  پ ن با مزه: دخترم حافظه اش عجیبه در به خاطر سپردن اموال مردم..

مادرم روسری نویی را اشتب سرش کرد و معلوم شد مال منه..

بعد .. من سر که کردم. اصرار کرد که دربیار مال مادرجونه..

من یه کلیپس زدم به سرم که روزگاری مادرم لابه لایی موهاش طوری میزد که حتی من ندیده بودمش..

فرگل هزار بار اعلام کرد که گل سر مادرجون زدی؟

وقتی مادرم هست نم یذاره من جارو بکشم.. می گه مادر جون تمیز بزنه..

فعلا بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩




مسابقه..

عکس وبلاگمو دیدی.. اون گوشه چپیه.. دو تا خرس مهربون هستند توی یه سیب..

لطفا بگید کدومشون منم کدومشون عزیز جون خان.. البته با دلیل.. به بهترین دلیل و زیباترین کامنت یه جایزه نفیس تعلق می گیره.. حتی اگه جوابش درست نباشه..

...........

البته جایزه ام که نفیس نیست.. دیدم تو این دنیای مجازی فقط می تونم براتون شارژ ایرانسل بخونم.. یعنی بفرستم.. پس لطفا ادرس وبلاگتون رو بدید..

برنده این مسابقه در انتهای همین متن اعلام می شود..

مدت ارسال پاسخ از عید تا عید..

عید اول ٢٩ مرداد بود یعنی شما هم اکنون یه روز و نیم را از دست داده اید!!!!!!!!! فکر کن .. چه رویی دارم.. عید دوم .. عید دوم... هر چند برای خانواده کوچک ما همه روزهای این ماه از نیمه مرداد تا نیمه شهریور عید .. ولی می ذاریم سالگرد عقدمون.. ١٢ شهریور..

یعنی تا ١٢ شهریور وقت دارید..

اگه کامنتهاتون زیاد باشه.. شاید ٣ تا جایزه گذاشتیم..

در ضمن هر چند تا حدس که بخواهید می تونید بزنید.. و لی در کامنت های جداگانه نوشته شود..

...

تا اطلاع ثانوی بای...

( به قول قزن.. ) سیبی مسابقه پولدار..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩




همسر عزیزم!!

١- روز تولدم سالگرد خرید عقدمون..

به عزیز جون خان گفتم سالگرد خرید چرت و پرتهایی که برام خریدی مبارک..

عزیز جون و خودم خندیدیم.. چون اصلا چرت و پرت ها مهم نبودند..

یه خاطره هم تو کامنت های پست قبلی نوشتم از بعد نامزدیمون.. یعنی بعد نشون اوردن برا من ..

٢- برا همسرم روز تولدم یه جفت کفش خریدم.. دو تا کمربند خریدم.. (اسپرت و مجلسی) و امروز هم دو تا کیف پول.. (نیست همسرم کلی پول داره) (یکی تو کونی یکی تو بغلی.. )یعنی یکی بذاره تو جیب رو باسنش.. وقتی شلوار جین خوچلشو می پوشه و هلو می شه و من و اون می شیم هلوهای افسانه ای.. یکیشم برا وقتی که کت می پوشه یا اون پالتو خوشگلشو تو زمستون یم پوشه ..

تازه توش به رسم قدیم پول هم گذاشتم.. تا همیشه پر پول باشه کیفش..

براش یادداشت هم گذاشتم..

هر چند امروز کمربند و کفششو پوشید..

ولی کیف پولهاشو فردا استفاده یم کنه..

روشم نوشتم جیبت پر پول.... دلت دریا.. سایه ات بالا سر ما..

جاتون خالی فردا اگه خدا بخواد نذری می پزم.... دلتون نخواد..

تا بعد بای..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩




عکس های تولد 89...1

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩




و اما تولد من!!

دیروز مهمان های قبلی که رفتند..

زنگ زدم به ابجی هام.. دیدم همشون مشغولند و سرشون شلوغه..

مشکوک بودند شبیه اینها بودند که می خوان تولد بگیرند.. (کلا حس ششمم در حد تیم ملیه) ولی خوب دیگه تا ساعت ١۵ هم زنگ زدم ولی اونها همه خونه بودند در شمال..

اس ام اسی فرستادم برای خیلی از دوستان و فک و فامیل من جمله برادرم..

مبنی بر این مورد..

ما امروز افطار م یاییم خانه شما

ستاد ایجاد رعب و وحشت در کشور..

.......

القصه داداشی جواب داد من نترسیدم..

من در حالیکه همسرم داشت استراحت می نمود و با هر خرو پفش عبادت می کرد و کلا فضای منزل را دی اکسید کربن عباداتش پر کرده بود به داداشی زنگ زدم.. نه اون زنگ زد.. گفت دارین میان پیش ما گفتم اون اس ام اسی بیش نبود. بعد گفت راستی تفلدت مبارک..

من گفتم داداش با حافظه شدی.. گفت اره خانم یادم اورد.. و خنده مرموزی کرد..

گفتم بیان پیش ما.. گفت ممنوون..

گوشی رو دادم به عزیز جون که از خواب بیدار شده بود..

به داداشی تعارف کرد احساس کردم فیلم دارن بازی می کنند ولی همه چیز عادی بود..

یه لحظه از جلو چشمم دور شد عزیز جون ولی همه چیز عادی بود..

رفتیم من ارام پز گرفتم برا خودم از طرف مامان اینها(مامانم همراهمون بود)

کیک خریدیم.. (الحق و الانصاف خیلی تازه و خوشمزه بود)

نیم کیلو زولبیا بامیه خریدم که عزیز جون گفت داداشی اینها م یخرند و من اونو دادم به پسرک دست فروشی تا دل اون هم روز تولد من خوشحال باشه..اومدیم خونه من خیلی خسته بودم.. شامی درست کردم.. شله زرد داشتم.. سوپ قارچ هم درست کردم.. و ذرت مکزیکی و قارچ..

حلیم هم خریدیم..

جاتون خالی دلتون نخواد..

بعد افطار و شام که با هم بود من تا بقیه سریال ابکی و اعصاب خورد کن مسخره رو ببینند عذر خواهی کردم و رفتم دوش گرفتم. و چای ریختم و رفتم ارایش کنم و سشوار بکشم خستگیم داشت رفع می شد.. سشوار روشن بود و در بسته بود .. یهو زهره با دسته گل قشنگی وارد شد.. فرگلم هول و سراسیمه اومد گفت مامانی معصوم اومده..

منو می گی تا یه دقیقه کلا هنگ بودم.. یه دور هم ری استارت شدم..

تازه فهمیدم سوپرایز من اومد...

من هم عزیزانمو (قسمتیشون رو) داشتم.. هم دسته گل  هم سوپرایز..

کلی خوش گذشت..

کلی هیجان زده شدم..

قبلشم که کارت پستال داشتم ای میل داشتم ... و یه عالم کامنت از دوستای دوست داشتنیم..

تازه کلی اس ام اس.. و تلفن..

یه اس ام اس جدید هم داشتم از طرف همسر اینده معصوم جونم.. همون مشکوک ٢..

اسمش اینه.. منم محبت امیز جوابشو دادم مبادا فکر کنه دوسش نداریم..

کادوهامم عکسشو می ذارم.. نقدی هم کادو گرفتم که امروز رفتیم دو جفت کفش خریدم باهاش..

کفش قبلیهام دو تاشون گربه ای شده بودند.. خیلی چندش اور بود برا همین نمی پوشیدمشون.. چون من خیلی نم یرم خرید .. رفتیم کفش خریدیم..

فرگل و معصوم مامان زهره و من هر کدوم دو جفت کفش خریدیم..

برا مادر شوهرم هم یه صندل چرم خریدم ٣٢ چوق...

تا باشد مورد قبول افتد...

خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. الان هم باراک اوباما زنگ زده ...

بازم ممنون...

همسر عزیزم ممنون.. فقط سعید زنگ نزده

تا پست بعدی و عکس بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩




هدیه های تولد من..

دلم میخواد تولدم کلی ای میل دریافت کنم و همه رو سیو شون کنم..

دوست دارم یکی برام پست بنویسه..

دلم می خواد دوستام یادم باشن..

دلم می خواد به همه اون روز خوش بگذره و همه خوش باشن..

دلم می خواد همه اونهاییکه دوست دارم پیشم باشن..

دلم می خواد فرگلم بهم بگه مامانی تولدت مبارک..

دلم می خواد سوپرایز شم..

دلم می خواد گل هم هدیه بگیرم..

 

 

.........

این پست ادامه دارد.. تو بی کانتینیو.. (ای جونم اینگیلیشی به قول فرگل)

پ ن با مزه : نمی دونم کی بی  این فرگل من گفته اینگلیسی یعنی یه زبون دیگه.. امروز که سمنوش براش یه کتاب انگلیسی خریده.. می شینه مثلا می خونه ولی فقط دهنش تکون می ده.. ولی کتاب های فارسیشو بلند می خونه..

امروز کلی نو نوار شده .. کلی هدیه داشت..

مادرم احساس لطیفشو.. با یه دسته گل ارکیده بهم هدیه داد..

 

پ ن روز ٢٨ مرداد ماه: ای جوووووووووونم.. هانی مهربان دعات گرفت اساسی.. قرار بود فردا نباشند از امروز نیستند.. البته زحمت کشیدند و به من ٣٠ چوق هدیه دادند..  تا خودم زحمت بکشم و برا خودم خرید کنم..

دستشون درد نکنه ولی کاش اخلاقشون رو درست کنند...

در ضمن ای بترکه چشم حسودی که نتونست سوپرایز شدن منو ببینه..

چطور؟

هیچی دیگه.. کلا این همسر جون من نزدیک تولدم می شه همیشه مشکوک می زنه.. دیروز لبخند به لب اومد.. نتیجه گرفتم کادومو گرفته که از خودش راضیه... ولی ا صلا نمی خواستم کنجکاوی کنم تا سوژرایز شم.. تازه خودش گفت امروز با هم بریم  کادوتو بخریم...

من امروز رفتم شلبارمو از تو کمد بردارم بی دلیل .. خیلی بی دلیل.. انگاری یکی هلم داد.. دستمو برد تو کت عزیز جون.. (ماشالله هزار ماشالله عزیز جون nتا کت داره ولی یکی دستمو برد تو یکی از کت هاش که تو یه جیبش

 یه انگشتر طلا سفید خوشگل بود (من همیشه طلاهام زرد و سفید بود و تازه دلم خواسته همه اش سفید باشه یا سفید باشه با نگین های ابی یا رنگی.. ولی همون ابی)

تو یه جیبش یه گوشواره حلقه ای ورساچه بود ..

ولی من برا اینکه نخوره تو ذوق همسر مهربان خواجه ام !!!!!!!!!:) بهش هیچی نم یگم.. 

 ولی چشم حسود کور.. خیلی بدی که نذاشتی من سوپرایز شم.. 

اما نم یدونم هانی جان اول این پست رو خوند بعد ای میل زد یا اینکه طبق معمول هانی جان اول ای میل زد بعد اینو دید یا ندید.. خیلی از ارزوهام براورده شد..

کارت تولد دارم.. اهنگ تولد دارم.. و یه عالمه دوست خوب.. و مادرم هم هست .. پیش ماست .. من و عزیز جون و دخترم و مادرم.. و شاید کسایی که دوست دارم هم بیان..

تازه هلو شمار گفته فردا هلو می شم..

امیدوارم اونم خوشبخت باشه در کنار خانواده اش..

دوست گل دیگرم هم خواهراش یه جای خوب قبول شن و  این دوران استرس زاش تموم شه..

قربون شما.. این پست ادامه دارد..

 هم اکنون ادامه پست در ساعت ٢:٢۵ دقیقه بامداد..

من متولد شدم..

من هلو شدم الان..

خدا پدر مادر کسی که شمع شماره ای را ابداع کرد بیامرزد وگرنه دیگر کیک کوچک ما جایی برای شمع نداشت.. ٣١ شمع..

فکر کن...

خدایا خیلی کلکی.. اینقدر کلک که اگه الان دم دستم بودی یه نیشگون ازت می گرفتم و کلی قلقلکت می دادم..

اولا من در آستانه هلو شدگی را عین هلوووووو  تپلو کردی و گرد.. اخه من از این هلو زعفرونی های درشت خوشم میاد..

هسته جدا..

بالاخره منم که روم به دیفال هسته مسته ندارم که.. هر چند حق مسلم ماست.. دارم ها.. (چون متاهل هستم..

پس می شم هسته جدا.. مخصوصا در این ایام خواجگی عزیز جون که انگاری بدجوری به پایان رسیده..

باری..

خدا جون من خیلی خوشحالم.. خیلی..

من کلی سوپرایز شدم..

کلی هدیه گرفتم..

کلی دوستام مهربونن.. کلی از عزیزانم پیشم بودند..

کلی ..

میام فردا بهتون می گم..

هانی جون ممنون..

دایی جون ممنون...

مامان جون ممنون.. داداشی زنداداشی بچه داداشی ممنون..

صغری جون ممنون..

معصوم جون ممنون..

مشکوک جان... ممنون.. همه ممنون...

کسی اوامین رو ندیده.. حتما سرش شلوغه ممنون..

بقیه تشکرات باشه تا فردا

بوس بوس همه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩




عطر آگین!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩




نشست منازل مسکونی .. برنامه بعدی در شهر!!!

عنوان بالا رو تو تلفسیون خوندم.. بعد با خودم گفتم ای بابا .. این چه نوشتنیه..

نشست منازل مسکونی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی منازل مسکونی با هم امروز نشست دارند در مثلا سالن همایش شهرداری منطق ۵٠ تهران!!!!!!!!!!!

هی با خودم فکر کردم و هی گفتم نه اصلا عنوانش درست نبود...

بعد حین انجام کار منزل منتظر موندم ببینم این منازل نتیجه نشستشون چی بود..

که دیدم در نهایت تاسف منظور از نشست منازل مسکونی.. جلسه و این حرف ها نبوده.. منازل مسکونی در منطقه ای از تهران در اثر ترکیدن لوله نشست کرده و خراب شده اند...

خیلی درناک بود ولی من همه اش داشتم می خندیدم..

 

از عواقب هلو شدن آلزایمر هم هست...

 

پ ن بی ربط بی ادبانه: طی مسائلی به همسر لقب آقا محمد خان قاجار دادیم..

گه گاهی خواجه هم صداش م یکنیم..

اون هم گفت تسلیم..

من گفتم تسلیم بودنت چیزی به مردانگیت اضافه نم یکنه.. در زمانی که مردان جامعه ما (در ٩٩ درصد موارد) از مردانگی از بویی نبرده باشند یه قسمتیشو دارند.. ...

بعد هم اس ام اسی دادیم بس جالب که نمی تونم بگم..

پن با ربط: دایی جان حالا متوجه شدی.. پسته خام می خوریم.. ولی پسته نمی خوریم..

پست قبلی در مورد این این بود که مبادا به جرم روزه خواری !!!!!!!! نه همون موضوع ما را بگیرند .. کار دیگه.. الان همه چیز امکان داره.. حتی اگه وضو بگیری باطل شه ..

.............

فرگلم داره با آهنگ گل پری جون می رقصه...

اون می گه گل پری جون.. فرگل می گه بعله...

اینقدر نازه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩




ترس..

می ترسم یه شب به جرم غسل نکردن تو رختخواب بگیرنم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩




هوای آزادی.. دخترک دهاتی...... و یه عالم حرف..

نه بابا نرفتن که یعنی همسرش نیومده ببره که..

ولی امروز من طی یک قات زدگی مزمن با همسرم.. و کلا نخوابیدن و اعصاب خردی.. حالم خوب نبود و باهاش نرفتم..

و داریم کمی نفس می کشیم . مثل گذشته ها فرگل از سر و کولم بالا می ره..

و من هر چند لحظه یک حرف تایپ می کنم..

دخترکم عین روستایی ها (عین محله خودمون شما بهتون بر نخوره تو شمال تو محله ما بانوان اینگونه اند) روی شلوارش دامن پوشیده..

دامن را نماد رقص و عروسی می داند..

یه جوری این رقص هندی ها را در مغزش ضبط سپس برایمان پخش (اجرا) می کند که می خواهی قورتش بدهی..

دیروز تو مطب اقای ۵٠ ساله ای را  دعوت به نشستن کردم و جایم را به او دادم  و او نیامد بشیند و در جواب دعوتم گفت: شما کنار دخترتان بشینید من اگر بیایم انجا نمی توانم خودم را کنترل کنم و دخترتان را درسته می خورم..

در مطب دیروز خانم بی شخصیتی هم بود..

یعنی اگر مادر من که محافظ حقوق کودکان است و همیشه گفته که کودکان با شخصیتی که در خردسالی حتی در جنین بودن برایشان قائل می شویم با شخصیت می شوند و احساس بهتر ی دارند و هزار حرف گنده منده دیگر که واقعا باید خودش بگوید تا به علم مادرم پی ببرید.. بود .. زنیکهرا طوری ادب می کرد که هیچ وقت فراموش نکند شخصیت لطیف کودکان را ارج نهاده و به ان اهمیت دهد..

باری.. دیروز من و دخترکم در دو صندلی کنار هم نشسته بودیم..

دخترکم بیسسسسسسسسسسسیار مودب بود..

من هواسم به روزنامه و قیمت خانه ها بود.. و حرص می خوردم.. یهو دیدم بانویی چادر به سر یه کاره از ان سر امد مستقیم طرف دخترک دو ساله من .. فکر می کنید به چه قصدی؟

فقط برای اینکه او را بلند کند و خودش بنشیند سر جایش..

فکر کن..

خوب من اگر می دیدمش چون  خودم با دیسک مزمنم مثلا بیمار نبودم حتما جایم راب هب او می دادم همانطور که ان اقا را دعوت به نشستن کردم..

من سریع از جایم بلند شدم و تعارف کردم بنشیند.. گفت نه.. من نمی خواستم شما را بلند کنم.. سر جای این کوچولو می نشینم..

حالا فرگل من به علت خوردن تب بر ولو بود رو صندلی..

گفتم نه خانم.. من راحتم.. شما بنشینید.. بگذارید دخترم راحت باشد..

خانم گفت: نه اصلا ..

گفتم: ارامش دخترم را به هم نزنید.. من خسته شدم کنار دخترکم می نشینم..

طوری من را نگاه که انگاری در همان لحظه بنده دمب تمام گله خانوادگی شان را بریدم.. نشست سر جایم.. دخترکم نا آرام شد . .و اظهار ناراحتی کرد..

من کنارش خودم را جای کردم و نوازشش کردم..

و کلی در فرک فرو رفتم.. به خاطر این عمل قبیحش..

جا که خالی شد رفت.. و جاری جان انجا نشست..

جاری جان بلند شد تا کمی قدم بزند کمرش هوا بکشد!!! خانمی تازه وارد امد و جای خالی او را پر کرد.. دخترکم گفت: بلند شو.. سمنو بشینه.. خانم خوشرو گفت خودت زمین بشین.. من گفتم : نه می گه جای زنعمومه شما نشستید..

خانم چادری همانطور من را بر و بر نگاه می کرد..

از احترامی که به فرزندم می گذاشتم.. در عجب بود..

جای مادرم خالی .. تا سخنرانی قرائی می کرد انجا و او را و تمامی افرادی که برای کودکان شخصیت قائل نیستند را سر جایشان بنشاند..

من الان که چای می ریزم یا هر خوراکی هم بیارم برای فرگلم.. و تمامی کودکانی که باشند جدا میارم. چه بخورند چه نخورند..

مادرم به ما یاد داده حتما میوه و شیرینی به کودکان تعارف کنید.. با انها احوالپرسی کنید.. تا بدانند حتما دعوت بوده اند که امده اند.. جایی اگر ما دعوت نبودیم.. ما را نمی برد.. کما اینکه در محل ما رسم بود که مادران بچه ها را ریسه می کردند و با خود عروسی می بردند..

اگر خیلی کوچک بودیم (بعد شیرخوارگی) نمی توانست ما را جایی بگذارد نمی رفت.. و عذر خواهی می کرد..

الان هم اگر دخترک را دعوت نکنند (شیرخواره که نیست) نمی روم.. چون کسی ندارم که دخترم را نگه دارد..

...................

تا کنون دو بار همسر را ریجکت کردیم باشد مورد قبول افتد.. طبق معمول از ما طلبکار است و او ادای شاکیان را در می اورد..

خدا کسی را که موبایل و اس ام اس را آفرید قرین رحمت خودش کند..

دو تا فحش و حرف خصوصی را فقط از این طریق می توان به گوش جهانیان رساند...

.........

 

بدجوری احساس دلتنگی دارم در خانه ام.. راحت هم نیستم.. داشتم با زنداداشم حرف می زدم.. اینقدر ساکت بود تا بتواند کاملا از حرفهایم سر در بیاورد.. یه بار در چند روز پیش پرسید موضوع چی بود (موضع حرفم بعد اینکه گوشی را قطع کردم) گفتم هیچی.. مسئله خانوادگی بود!!!!!!!!! شاید به خاطر همین نم یپرسد..

شاید هم باز بپرسد..

امیدوارم بتوانم اعصابم را کنترل کنم...

............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩




آرزوهای کوچک اما دست نیافتنی!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩




من مو می بینم و تو پیچش مو!!!

تو وبلاگ دایی جان داشتم گل گشت م یزدم و پست جدیدشو می خوندم..

در مورد پرنسس کوچولو که چه عرض کنم.. خانم پرنسس ناز نوشته بود..

عکس زیبای دختر خوشگلش هم بود..

من داشتم تو دلم قربون صدقه اش م یرفتم.. چون فرگلم دم دستم بود.. گفتم مبادا ناراحت شه..

فقط یه ای جوووونم بلند گفتم..

فرگلم اخم کرد و گفت: دیدی کار بدی ترده.. دیدی؟ بالا رفته..

من به حرف فرگل توجه نکردم و تو این فکر بودم چقدر کابینت های دایی اینها ارتفاعش کمه.. کلا داشتم تو عکس کنکاش م یکردم که دایی از چه زاویه ای عکس گرفته.. که اینقدر همه چیز کوتاه به نظر یم رسه...

که باز فرگل داد زد:دیدی مامان بالا رفته.. میز رفته.. دیدی؟ کار بدی ترده.. و دستشو به علامت زدن و دعوا کردن به طرف عکس پرنسس نشونه رفت..

بعد گفت:دید.. ن آشی پا زده.. اراب ترده.. (دفتر نقاشی شو خراب کرده)

که من یهو متوجه شدم.. ای دل غافل.. پرنسس جون بالای میز آشپزخونه است .. و فرگلم با یه بار دیدن و در همون لحظه اول متوجه شد..

..........

دایی جان کامنت دونیت باز نشد..

دایی جان قربون اون دخترک نازت.. ببوسش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩




تفاهم..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩




کار از اپن گذشته!!!

دیشب داماد که نه همون شوهر خواهر آینده .. البته شاید آینده اگه خدا بخواد... منزل ما بود..

من می گم خوب شما بگید خوب..

بعد.. کنار پدر خوابیده..

خوب؟

البت بابام خواب بوده ... و شوهر خواهر شاید آینده و خواهر عروس آینده.. و صغری و داداش کوچیکه رفته بودند ییلاقات و کلی بهشون خوش گذشته بود.. بعد هم ساعت ٢ نیمه شب برگشته بودند .. و چون دیر وقت بود و داماد آینده مذکور نم یتونست بره شهرشون مونده خونه ما و کنار بابا خوابوندنش..

خوب؟

بعد بابام صبح فکر کرده داداش کوچیکه است و گفته صبح به خیر پسرم.. بعد دیگه ای دل غافل آقا پسر.. نه پسرش!!!

بعد صبح اول صبحی کلی مخشو کار گرفته و با ه م گپیدند..

خوب؟

آیا به نظر نمی رسه کار از اپن مایند بودن و جرواجر مایند بودن گذشته..

دیگه اینطوری هاست.. خانواده من کلا خیلی پیشرفته هستند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩




هلو مهربون!!

یه ۶ روز دیگه در ساعت ٢ بامداد یک عدد سیب مهربون به هلو مهربون تبدیل می شود..

یادم نبودها.. دایی جان اینها یادم انداختم..

تازه از همون پس (به جای زین پس) به بعد به جای واژه خیلی مانوس سیب مهربون از واژه خوردنی و احساس برانگیز هلو مهربون استفاده می شود..

یعنی می تونین استفاده کنین .. وگرنه ما همان سیب مهربانیم جهت مردم و یه سبد میوه ایم جهت استفاده که نه حظ کردن همسر...

دخترک تب دارد..

دعا کنید مسئله مهمی نباشد طاقت مریضی این یه نفر را اصلا ندارم.. و البته توانش را..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩




مایکروفر..

دیگه تصمیم گرفتم بخرم..

البته چون تو اشپزخونه جاشو دارم.. تقریبا دارم..

کمک لازم دارم..

برا نوع مارک و چند لیتر بودنش؟

قربون همه شما..

به قول قزن قلفی..

قربون شما  سیبی مایکروفر

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩




میهمان داریم..

همچنان بیمار داریم.. میهمان داریم..

بشور بپز جمع کن بخور ..

بخور..

بخور...

بعد چاق شو بترک...

اینه سرنوشت هر روز ما...

قربونتون سیبی چاق .. خانه دار...

البته به اون همه سرنوشت روزانه سوار آژانس شو برو دکتر و برگرد رو هم اضافه کنید..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩




عضو بی ربط!!

شاید من بین اینهمه فامیل و دوست آشنای ، توی دوست داشتنی، عضو بی ربطی باشم..

ولی من که در بین اونهمه دوستدارت بی ربطم هنوز که هنوزه نمی تونم رفتنت رو باور کنم و داغی که بر دل مون گذاشتی هنوز سنگین..

هنوز چهره خندانت و چشمان جمع شده از خنده ات و لهجه زیبای گیلکی ات هر چند لحظه یه بار میاد جلو چشمم..

هر وقت یاد آزی می افتم..   (ما روزی لااقل دوبار تلفنی با هم صحبت می کنیم) باز تو میای جلو چشمم..

هنوز هم عاجزانه از خدا یم خوام به همه بازماندگانت صبر بده..

خانواده کوچک دوست داشتنی ات خوشبخت و سعادتمند بشن..

من اینکه اینقدر بی ربطم هنوز گرفتگی رگهای پشتم رفع نشده....

خدایا تو این روزهای عرفانی ات .. تو این روزها که انگار همه یه جوری بیشتر یادتن.. یادت بمونه چراغ خونه ای خاموش شده...

یادت بمونه زنی بی همسر شده..

دختری بی پدر.. پسری بی سایه سر...

و مادری دل شکسته با تمام نشانه های پسرش فقط نفس می کشه و مادر زنی اینقدر دل شکسته ... و خاندانی داغ دار...

خدایا یادت بمونه خونه تاریکی دلشون فقط به سوسوی محبت تو خوش و بس...

خدایا یادت نره ...

می دونم ... گه گاهی میای اینترنت..

می دونم...

کامنت هاتو حس می کنم... 

پس هر وقت اومدی اینورها یادت باسه بیشتر از ما به یاد خونه هایی باش که با رفتن عزیزی تاریک شده اند و سرد...

..................

هییییییییی دلم بدجوری گرفته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩




بیمار دار بیمار!!!

رفتم دکتر.. از درد شانه و کمرو گردن در عذاب بودم. عین ابن سینا خدا بیامرز قولنج نمودیم حدود ١٠ روز..

هیچ درمانی افاقه نکرد..

دوکی جون بعد معاینات بسی دردناک گفت.. نچ نچ.. بعد گفت سیبی جام ام ار ایی می دهی از سر تا ته فقرات..

مشکلات گردنت انگار بیسسسسسسسسسسسسیار بیشتر از کمرت است..

و این در حالی است که ما پرستار یک بیمار کمری هستیم و او را هر روز می بریم تا ستون فقراتش را تنظیم و تطبیق کنند) پیش دکتر کا یرو !!پراکتیک..

در هر صورت و باری ما فردا یم رویم در ان استوانه مخوف جهت امر ام ار ای..

دردهای غووولنجمان هم هیییییییییی روزگار بیشترش از استرس تشخیص داده شد و فشار عصبی.. (نه اینکه ما نان راحتی  میخ وریم و در آسایشییییی بییییییییییسیار عجیب زندگی می کنیم از همون جهت.. این درد به علت مرفه بی درد بودن خیلی مورد توجه دوکی چجون قرار نگرفت)    ....حالا قولنج بود یا غولنج نم یدانم.. ولی چون مال ما خیلی درد می کند و غول افکن است ما می گوییم غولنج .. باری مورد قبول اوفتد..

وقتی راه می روم گاهی یهو انگاری یکی بهم زیر پایی می زند و یهو پاهایم شل می شود..

شانس اوردیم شلمان پا نمی شود.. (ببخشید بی ادبی بود)

دیشب جهت امر خانه  مبارکی و گرفتن مقادیر بسیاری فیلم رفتیم منزل آزی جون...

هیییییییییی آزی جون سیاه پوش خواهر...

خانه کوچکشان مملو از زیبایی بود و عکش کوچک داماد مهربان از دسته رفته شان روی آیینه قدی خودنمایی می کرد..

هنوز جابه جا نشده اند..

خانه شان خوشگل بود..

من نتوانستم رو در رو به او تسلیت بگویم..

دوستم .. دوست مهربانم در عین خندیدن و سر شلوغی بسیار غم چشمانش دلم را می آزرد..

هر چه هم مثلا می خندید و مشغول جفت و جور کردن منزل بود و با پسرهایش کلنجار یم رفت .. ولی غم صورتش ... غم صورتش بدجوری نگرانم می کرد..

از انجا امدیم خانه...

و من درد کمرم پشتم بیشتر شد..

کاری باری..

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩




آقای نفهم!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩




همسر بی انگیزه من!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩




فامیل خوش چل ما!!! (این قسمت باز دختر عمه جون!!!)

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩




غمگینترین!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩




ترازوی غم..

وقتی کسی می رود از پیشمان مهم نیست چند ساله باشد.. مهم این است که چقدر عزیز باشد..

قدیم ها با شنیدن مرگ فرد کهنسالی خیلی که چه عرض کنم اصلا دپرس نمی شدم..

کمی نزدیکتر از قدیم ها با شنیدن خبر مرگ کسی حتی اگر دپرس هم نشدم بابت غریبه بودنش .. پیش خودم گفتم خدا به بازماندگانش صبر دهد تا غم نبودنش را راحت تر تحمل کنند..

به این فکرکردم که پیر بودن یا جوان بودن ملاک نیست.. مهم این است که چقدر عزی بودی.. مهم این است که پدر بودی و مادر.. یا حتی فرزند..

فرق بین جوان مردن و پیر مردن شاید در شدت ضربه مهلکی است که بازماندگان وارد می شود.... (به خود متوفی کاری نداریم)

وگرنه تنهایی پیرزنی شوهر مرده را هیچ کس پر نخواهد کرد...

اینها را گفتم که بگم.. این جای خود دارد که مجید یا به عبارتی همان آقا مجید که هیچوقت نتوانستیم بدون آقا صدایش کنیم جوان بود..

این بماند که پسرش تازه ١٧ سال داشت.. این بماند که دخترش فقط ١٣ سال داشت..

این بماند که همسرش .. آه همسرش... همسر تنهایش جوان بود و بیماری لاعلاجی هم داشت..

آقا مجید عزیز یه خاندان بود..

تکیه گاه یه مادر و یه خانواده.. و چشم امید همه...

آقا مجید برادر بزرگ ما بود .. وقتی دخترکی دبیرستانی بودیم..

شنیدن خبر رفتنش .. خبر رفتن بی خبرش!!! مانع نشد تا جلوی مهمانهایم آبروداری دارم ..

من که اینهمه دور بودم از آنها غم رفتنش تمام وجودم را سوزانده.. خدا به خانواده اش صبر دهد..

تصور بازگشت همسر و فرزندانش به خانه ای بی سایه سر بعد از مراسم هایشان قلبم را به درد می آورد..

آقا مجید مهربان.. هنوز باور رفتنت برایم مشکل است..

فقط می خواهم خداوند به خانواده ات صبر دهد و تو را سیراب از رحمت بی کرانش نماید...

...............

پ ن: امروز روز انتخاب همسر بود برایم.. الان من و عزیز جون تو سال ٨١ تو سالن عمو اینها مشغول مذاکرات ازدواج بودیم.. یادش به خیر...

پ ن: امروز با مادر عزیز جون خان می رویم شمال.. زنداداش عزیز جون خان حالا حالا ها اینجا خواهد ماند..

فردا شب عروسی یکی از افراد فامیل خوچجل ما است.. دختر عمه جان عروسی ای در حد ملا گونه دارد.. که به عروسی های فامیل مادری ما می گوید ذکی.. ضمن اینکه ما سر عقد دعوتیم بابت امر رونما.. البته فقط من.. نه زنداداش هام...

تا بعد بای...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩




مجید رفت..

بعدا می گم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩




ماشین سباری..

اگه دیدی خانمی متشخص .. فرزندش را در ماشین های خرید.. میلاد نور دیشب سوار نموده و با او هی تو راهروها ویراژ می دهد . باکی از نگاه های بی احساس مردم ندارد.. شک نکنید من بودم با فرگل..

تازه صداهای ماشین سباری را هم در می اورد.. سباری همان سواری..

......

مهم این بود به گل نازم خوش بگذرد.. همین.. مهم نیست تو چی فکر کنی.. وقتی با بچه بازی می کنی باید بچه باشی..

تنها کاری که شاید به عنوان مادر خوب انجام می دهم.. همین است .. شریک شدن در شادی های کودکانه .. کودکم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩




اپن مایند نه.. پاره پاره مایند!!!!

یعنی خانواده من در حد اپن مایند نیستند دیگر..

الان مایندشان کلا پاره موره است..

عرضم به حضور انورتان.. این مشکوک خان (البته مشکوک ٢.. همان دوست معصوم) دیروز رفته  منزل ما.. مصوم مادر و مموت بپا (همون پارسا) را برده به ییلاق.. البته بچه ها را برده جای دیگر و با مادرم.. رفته منزل مان در ییلاقات .. البت مهمان داشتیم ها.. و شب انجا با مادرزن اینده و مهمان ها مانده و صبح انها را اورده.. و رفته.. پدر بهش زنگ زده پسر (آقا پسر) بیا نهار بخور جانم بعد برو.. و بعد رفت..

به همین قشنگی..

به همین خوشمزگی..

از فردا خانه مان با وجود جان جانان .. عروس جان جانانانان.. و  پسر جان جاناناناان منور م ی شود.. تا کی نم یدانم..

هر چه هست جاریییی جان جانانانانان گفته هستیم یه چند وقتی..

و جهت امر درمان می ایند..

و در نتیجه من در انجام امور خانه و پذیرایی تنها هستم .. تازه همسرم هم که عزیز جون خان باشد ٢ شنبه نیست..

کوزتی را تصور کنید که دارد از دل درد و کمر درد و خستگی می میرد.. تازه خاندان جان در جانیش هم هستند..

تازه جاری جان جانانانانان توانایی کار کردن ندارد..

چه شود..

به قول خودمون: سیبی جان خدا به خیر بگذراند که موست پاره است(البت ببخشید ها)..

دخترکم هر چند لحظه (شاید یه روز درمیان) می گوید ماماااااان خسته شدم بریم عروسی..

خیلی بهش خوش گذشته ها.. بر خلاف من..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩




روزنگار خانم شین..

روزنگار خانم شین..

آری روزنگار خاتم شین را می خواندم در این شب غریب که دلم عجیییییییب گرفته.. عین آن ماهی..

اشکهایم در بین خنده هایم از خواندن وبلاگی جاری شدند و خوشحالم که همسرم خواب است..

همه چیز عجیب است..

دلم پیش دخترکم است که امروز عجیب هی مرا به نام کوچکم صدا می کرد.. و م یگفت مامان سیب.. سیب.. سیب.. مامان سیب..

به او آموخته ام که باید بابا یا مامان را بگوید..

مثلا فکر کنید اسم عزیز جون امیر است..

او یاد گرفته و می گوید بابا یا بابامیر... و یک الف را حذف م یکند..

امروز عجیب است.. یعنی از دیروز همه چیز عجیب است.. عجیب و دلگیر.. دلم گرفته.. کسی یا کسانی در میان وجودم و قلبم رخت یم شورن.. شاید عید است در وجودم..

امروز دختنرکم به من گفت تو مامان نغمه ای؟  مامان نغمه!!! و منتظر عکس العمل من شد .. من گفتم من نغمه ام؟!!! بوسید مرا و گفت نه.. مامان سیب... دوست دارم.. آشقتم..

روزنگار خانم شین را می خواندم.. و یاد گریه هایم در روز عقد برادر شوهر افتادم.. همان روز که بالاجبار من را از دخترکم جدا کردند تا من به مراسم برسم و دختر بیست روزه ام در ان هوا سردش نشود...

حال و هوای مادر سینا را مادرها می دانند..

گاهی دلم از یاد دلتنگی های مادرم می گیرد وقتی من در اوج خوشحالی خانه عمو می ماندم.. (٢۴ سال پیش را می گویم) حتما او هم دلش برایم تنگ می شد..

حتما او هم تنها می شد وقتی دخترش رفت دانشگاه.. در نا کجا آباد دور..

حتما او تنها شد وقتی دخترش را داد دست عزیز جون خان تا برود پی زندگی اش..

و من از هم اکنون دلم می گیرد.. دلم می گیرد وقتی دخترکم دست در دست خاله هایش غرق خوشی های کودکانه من را از یاد می برد..

من از هم اکنون دلم می گیرد .. وقتی دخترکم غرق رویاهای شیرینش برای عمویش شعر می گوید..

و یا همراه او می رود شهر بازی...

در دلم احساس می کردم امروز که نه .. دیروز شنبه بود.. حالا حس می کنم همه ساعاتم غروب دلگیر و تنهای جمعه است...

..........

طاقت مریضی اش را ندارم.. مخصوصا که از محیط بیمارستان و مطب دکتر بیزار است.. نمونه گیری ادرارش که خود مسئله ای است بغرنج...

.............

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩




اعصاب مصاب ندارم!!!

دخترکم هی می گه می سوزه.. و مای بیبیشو فشار می ده..

نمی تونه جیش کنه..

یعنی خودشو نگه یم داره که نکنه.. انگاری سوزش داره.. امیدوارم الان که بی مای بی بی خوابیده تا فردا خوب شه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0