Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

زیبای خفته!!!

زیبای هنوز نخفته البته...!!!!!!!!!!

 

دیلی تلگراف : مطالعات جدید حاکی از آن است که زنان در سن 31 سالگی در اوج زیبائی خود قرار دارند. زنان در اواخر دهه سوم و ابتدای دهه چهارم زندگی خود در زیباترین سن خود قرار دارند.

یعنی بهتون گفته باشم من از ٢٩ مرداد امسال یه جیگری می شمممممممممممممممممممم..  نگو و نپرس...

چرا؟ دلیلش که اون بالاست دیگه..

یعنی یه دهه یه سیب داریم عین هلووووووو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩




آگهی استخدام جدی!!!!!

چرا آگهی استخدام منو جدی نمی گیرید.. کارمند بازنسشته بانک می خوام .. یا در حال بازنشستگی..

ترجیحا مرد.. معلومات بالا..

لطفا.. شما که اینجا رو می خونید.. برید به فامیلهاتون که این شرایط رو دارند بگید.. من هم می دونم که شخصی با این مشخصات نمیاد وبلاگ بخونه..

قربان شما.. اونهایی که دنبال این فرد هستند!!!

نیاد هی نگید کار نیست و حقوق بازنشستگی کفاف نمی ده..

خودتون دنبال کار نیستید..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩




از خود متشکر!!

مکالمه ای از روی علاقه بین من و عزیز جون خان!!

 

من: ببین عزیزم.. خیلی موهات ریخته.. کچل کچل شدی ها(با حرص)(البته در حال کوتاه کردن موهاش در حمبام بودم..

عزیز جون: سکوت معنا دار..

من : تکرار حرفهام..

عزیز : خوووووووووب..

من: ببین قوز پشتت زیاد شده ها.. گفته باشم..

عزیز جون: سکوتی توام با نگرانی از ادامه حرف من..

من: دندونهات رو هم درست نکردی..

عزیز جون: باشه عزیزم..

من: چی از بس گفتی باشه باشه خسته شدم. اصلا به فکر خودت نیستی و این حرفها..

عزیز جون: در سکوت..

من: ببین تو الان شدی یه شوهر چاق قوزی قد کوتاه شده در اثر قوز .. دندون خراب کچل

عزیز جون تو ادامه حرف من بدون مکث گفت و دوست داشتنی...

من: ولو شدم از خنده..

عزیز جون حالا برو اینو وبلاگت بنویس ...

.........

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩




جان جانان قات می زند!!!

البته قات زدن برای جان جانان امری طبیعی است.. و هر موقع که قات می زند ما متوجه می شیم در سلامت جسمی خوبی هستند.. و هر بار مهربان می شوند مثل این چند وقت اخیر و نیششان مار ا نمی گزاند بسیار بیسیار نگران حال جسمی او می شویم..

اصلا اینطور بگوییم بین حال جسمانی و روحانی !!! ایشان یک رابطه عکس وجود دارد .. عین الاکلنگ.. چه کنیم دیگر .. مثالهایمان هم بچه گانه شد از دست فرگل..

وقتی هم این الاکلنگ در حالت توازن کامل است.. باز هم بد نیست.. یه لحظه قات می زند یه لحظه می خندد..

 همانطور که جرج بوش هر وقت مهربانتر می شود و در حال پخش اموالش می افتد (البت جرج بوش که نه همان باراک) ما نتیجه می گیریم بدجور بیمار است.. و هر وقت عربده کشان است و به داداش سومی گیر می دهد یعنی خوب است به حمد خدا...

فقط فرقش این است که باراک جان ناراحتی عصبی دارد.. ولی جان جانان جان آدم را دچار ناراحتی عصبی می کند..

  وسط نوشت موهوم:

ای جججوووووووووووووووووووووووووووووونم.. امروز داشت تو تلویزیون می گفت حال ما خوب است اما تو باور نکن.. و مرا پرت کرد به دورهایی.. نه چندان دور ..

آمدم دیدم همه جانان ها جمع هستند...

جمعتان مستدام.. اوه مای گاد.. جمعمان مستدام..

....

ما امروز زنگولیدیم به مادر شوهر جان.. جان جانان..  دیدیم صدایش باز شده.. و از تو تلفن و از راه دور عین همیشه فهمیدیم.. حالش خوب است .. و اما ما باور کردیم..

گفتم چه خبر؟

اون جوکه یادتونه.. چه خبر.. حالا چه خبر...

مادر جان جانانانانان.. شروع کرد به گله و این حرف ها.. اشتب نکنید از من گله نداشت شکر خدا.. ولی جان جانانان مهم نیست از چه کسی گله مند باشند مهم این است که گله مند باشند!!!

عجب جمله ای گفتم ها.. د رنوع خود تاریخی بود..

تکرار می کنم تا در اذهان باقی بماند..

ولی جان جانانان مهم نیست از چه کسی گله مند باشند مهم این است که گله مند باشند!!!

باری.. ایشان شروع کرد که الان از منزل دایی جان می آمدند.. مراسم شیرینی پزان بود..

ناراحت بود که نهار دعوت نبودند.. ناراحت بود خوب دعوت نشد ه بود..

ناراحت بود که وقتی دم غروب گفت دارم می رم خونه کسی پر پر زنان ازش درخواست نکرد شام بمونید..

می گفت اونها همشون فقط خورنده اند.. البته در مورد کیلو شیرینی و نم یدونم چی چیش گفت.. ولی چون تند تند و گیلکی می گفت من نگرفتم مطلب رو  و فقط گفت .. اااااا.. وا!!!!

خولاصه دل پری داشت..

هر چند هر چی عوض داره گله نداره.. ولی خودمونیم یکی از بهترین عروسی های ممکن در زندگیمون رو خواهد رید..

چون ما نیابد خیلی فک و فامیل رو تحویل بگیریم..

چون فامیل توجیه هستند ایرادی نداره از جهت اونها.. ولی زیبایی عروسی به رقص ها و گفتمان های فامیلی است.. و خنده ها و هر و کرها..

دعا کنید.. دعا کنید همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.. به ما هم خوش بگذرد..

به قول خانم خونه جان خاله پری هم داره انگار می یاد .. اینقدر تعارفی که ریده به اعصاب بصاب ما..

انگشتم هم که درد می کنه.. بدجور.. شکسته انگار ولی فرصت نداشتیم بریم درستش کنیم.. تا بعد عروسی...

قربون همتون..

 

پ ن: دایی جان .. مبارک باشه ولی چرا من نمی تونم برم تو آدرس که گذاشتی؟

........ الان انگار دچار شادمانی بی سبب شدم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩




تولد..

یک سوئیسی در انگلیس پس از 20 سال تحقیقات موفق شد بدون استفاده از تکنیکهای مهندسی اصلاح ژنتیکی سیبی را ایجاد کند که علاوه بر پوسته درون آن نیز کاملا سرخ است...

این خبر رو جایی شنیدم..

منظوری نداشتم خواستم بهتون اطلاع بدم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩




رستورنت.. داداش کوچیکه..

رستورنت همون رستوران..

امشب از اون شب هایی بود که رگ گیر دادن من به عزیز جون گل کرده بود یعنی قلمبه شده بود..

آقا هر چی عزیز جون می گفت به من بر می خورد..

بدجور هم بر مکی خورد ها..

در واقع اون بیشتر به حرف های من یگر م یداد..

الان با هم خوبیم. اون موقع هم خوب بودیم..

ولی مرضی کهع با کم و زیاد شدن هورمون ها به جان ادم می افته..

آخرین گیر من این بود که طبق معمول عزیز جون خان هی می پرید تو حرف من.. من داشتم برا خالی نبودن عریضه و تحمل جاده های شلووغ تهران... حساب یم کردم که مهدی اینها .. در سال چقدر پول رستوران می دن.. آخه خیلی خنده دار رستوران رفتن های پی د پی اونها... به من هم ربط نداره ها.. من کلا خیلی حساب یم کنم.. گاهی می شینم ساعت هایی که به خواب می گذره رو حساب یم کنم.. و پوشک های فرگل..

پول شیر خشک هاش. ..نه اینکه مهم باشه حساب کردن لذت بخشه..

گاهی هم پول آب معدنی های که یم خریم..

هزینه هایی که بابت نیمی از نون هایی که می ریزیم دور..  و خیلی چیزهای دیگه...

تا گفتم ما چند هفته داریم تو سال.. عزی جون در ادامه حساب کردن من شروع کرد به اینکه چند هفته کاری داریم.. و غیره من گفتم من به چند هفته کاری کار ندارم .. گفتم گیرم از ۵٢ تا هفته ۴٠ تا هفته که عزیز جون پرید تو حرفم که اگه آخر هفته ها رو بخوای باید ببینیم ٣ روزه حساب کنیم یا ..

دیگه روانی شده بودم ..

با داد گفتتتتتتتتتتتتتتم.. ای بابا .. مهدی اینها دوستت هفته ای ا ینقدر می رن رستوران.. اینقدر خرجیم کنن. .. و الی اخ..

........

فکر کن حس بدیه اگه زنگ زبزنی به داداش کوچیکه و بگه پشت فرمونه.. بگه چال ...وسه.. و تو یادت بیفته که اوه حتما با همون دوست دخترشه..

و از لحن صحبت داداش کوچیکه حالت بد شه..

مخصوصا اینکه تا حالا بهت نگفته دوست دختر داره..

سربسته چیزهایی ازت پرسیده.. ولی پرسیده تا تو تایید کنی که توانایی ازدواج داره(هم عقلی هم مالی)

در صورتی که با شناختی که ازش داری اصلا علاقه نداری عین داداش دومیه آخر زن ذلیل بشه طوری که روحش رو هم بفروشه.. در حالیکه تو همه اش فکر می کردی از  دست خیلی از کارهای اونها تو عذابه.. (خانواده زنش) چون واقعا رفتارشون عذاب آوره..

این در حالیه که داداش دومی توانایی مالی داشت.. خانواده زنش هم همینطور.. ..

دنیای بدی شده...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩




شاهنامه!!!

پارسی زبانان عزیز ... و دوستداران شاهنامه.. و زبان شیرین پارسی..

یه سوال مهم ..

دوست دارم جواب بدید..

می دونین پایان شاهنامه چی می شه؟

چرا می گن شاهنامه آخرش خوشه..

مگه پایان شاهنامه چیه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩




عکس تولد عزیز جون خان و شیرین کار یهای دخترم!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩




سیب خانم جان.. جان جانان!!!

یعنی من یه چی می گم شوما یه چی می خونید..

 

از اقصا نقاط شهرمان خبر می رسد.. مادر عزیز جون خان یه سیب می گوید.. ١٠تا سیب یهو می زند بیرون..

البته برای اون جاری جان .. جان جانان چقدر جزع فزع می کند (به فتح ج.. زال . ف بخوانید)

نم یدانم خدایا..

دلم نم یخواست و نم یخواهد بیمار باشد..

نم یخواهم تندرست نباشد..

دوست دارم سایه مهربانیشان.. (حتی نامهربانیشان) تا دنیا هست بر سرمان باشد..

هر چه باشد.. مادر است..

هر چه باشد مادر عزیزجون خان است..

و من عین زنداداشم فقط به خاطر شوهرم نیست که دوستشان دارم..(البته او ما را دوست ندارد انگاری.. فقط جزیی از افرادی می داند ما را که به خاطر همسرش تا کنون با خانواده ما رفت و آمد داشت.. و منتتظر است تا کسی او را مثلا بیازارد و یا توهینی کند.. بعد دیگر نیاید..)

دوستشان دارم چون جزیی از زندگی و خانواده  من هستند..

گاهی خیلی بیشتر از عزیز جون خان دلم برایشان تنگ می شود..

هر وقت اذیتم نمی کنند نگران سلامتیشان می شوم..

دلم را خیلی آزردند.. خیلی دلم را خرد کردند..

خیلی توهین کردند..

ولی باز خانواده ام هستند....

و پدر و ماد رعزیز جون خان.. راضی نیستم ناراحت شوند..

روز پدر بدون خبر عزی جون خان به پدر شوهرم ۵٠ تومان دادم .. و یه کمر بند..

به پدر خودم فقط یه کمربند..

و روز مادر به مادرم یه شال.. ولی به مادرش پارچه ۶٠ تومنی.. با هم خریدیم..

م یدانم پدر مادرم مرا به خاطر هدایای داده یا نداده دوست ندارند و یا از من ناراحت نمی شوند..ولی آنها برایشان مهم است.. پس وقت یدارم ... و از لحاظ مالی در توانم هست می خرم.. می برم..

منتظر هیچ چیزی در قبالش نیستم..

خودشان این را می دانند..

و اگر داشته باشند هیچ چیزی را از لحاظ خوراکی(برنج.. پرتقال.. ماهی و غیره ) از ما دریغ نکرده اند..

به رفتارهای زنداداشم نسبت به خانواده ام می نگرم دلم م یگیرد... هر چند مادرم باید نارحت شود که می گوید باید قبول کنم بعضی مردم اخلاقی دارند خاص خودشان(حتی نام نبرد که کینه ای به دل من بنشیند) مگر دنیا چند روز است.. آنها را با اخلاق خاص خودشان دوست بداریم حتی اگر برایمان آزاردهنده باشد..

خدایا از تو گله دارم..

به خداییت از تو گله دارم.. گاهی فک رمی کنم کم لطفی کردی.. عین مادر من .. اگر چند تای دیگر (در مقیاس دنیا.. در هر خانواده ای حداقل یکی!!!) می آفریدی ها.. و آنها را به نسبت پخش می کردی ها.. شاید امثال من سیب هم آدم می شدیم..

تازه دنیا بهشتی بود برای خودش..

.....................

یعنی چشم زدین که مادرشوهرم مرا خیلی دوست دارد و این بار ریده شود به روابطمان ها.. من م یدانم و شما..

مریم جان.. نشد برایت بنویسم.. خانه تان مبارک..

امیدوارم آنها همیشه حال باشند..

و خانواده ما هم همیشه حال باشند..

نه قااااااااااال...

قربانتان.. سیبی خانم جان.. جان جانان..

ته ته ها نوشت:به زودی جاری جان خواهد آمد.. با جان جانان..

هفته دیرگ عروسی داریم.. دیم داریم دام..

بنده تیروئید دارم خفیف..

یه ١٠ روزی هم هست بیمارند شدید..

از وقتی قرص می خورم تازه عرق می کنم.. و حس م یکنم گاهی گرسنه ام. قبلا به صورت شرطی م یخوردم.. یعنی می خوردم تا وقت بگذرد.. یا از ترس سر درد بود ..

یعنی آیا ما مانکن خواهیم شد..

(یواشکی نوشت: با این ٢٠ کیلو اضافه وزن البته در زمره مانکن های چاقیم.. از رقصنده های اختتامیه جام جهان یکه چاق تر نیستم .. واااااااااااااااااااااا..)

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩




ایتالیان!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩




فامیل خوشچل ما.. !!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩




هشت پا یا همون عمو سلی خودمون...!

جان من توجه دارید این هشت پا چقدر معروفه که من تا حالا دو تا نه سه تا پست راجع به اون نوشتم برو خجالت بکش .. یه حرکتی کن تا من برات بنویسم!!!

این هشت پاهه منو یاد عمو سلی خودم انداخت..

دوران کودکی بنده.. همون روزها که پخش زنده فوتبال نبود .. و حتی هنوز پخش زنده رادیویی هم خیلی بابا نبود یا کم بود..

عمو سلی کم دل بنده می نشست اخبار می دید .. یا از رادیو گوش می داد.. و به داداشم اینها یم گفت و حال اونها رو می خواستند فوتبال مرده بو با هیجان بگیرند می گرفت..

آخراش هم یادمه بازی های آسیای بود.. و فکر کنم با چند دقیقه تاخیر از تلویزیون پخش می شد...

و رادیو مستقیم پخش م یکرد بی تاخیر...

همون سال که ایران برا اولین بار (البته شاید از شروع زندگی من) تو آسیا قهرمان شد.. عابد زاده هم دروازه بان بود.. و جوان رعنایی بود..

اون سال ها هم عمو پال.. نه ببخشید عمو سلی.. زودی زنگ می زد و می گفت ایران گل زد یا خورد..

اون موقع ها که شماره نمی افتاد..

تازه وقتی زنگ می زد.. و مثلا داداشم اینها گوششون رو نیگه هم می داشتند هیچ فایده ای نداشت .. چون بالاخره می فهمیدند بالاخره قراره گلی زده یا خورده شه...

.........

این عموم هم جز عجایب خانواده همه جور آجیل خوچگل ماست..

یه پسر هم داره به یمن و میمنت.. معتاد است.. البته دزد هم هست.. و چندین بار از پدرم اینها دزدی کرده..

حتی از آفتابه هم نمی گذرد.. معتاد است دیگر...

............

البته یاد اون همسفر سبزواریام هم افتادم که تو اتوبوس کنار همسرش نشسته بود و 5 دقیقه زودتر فیلم را تعریف می کرد.. و همه مزه فیلم را برده بود.. بلند بلند هم می گفت... اعصاب ما رو خورد کرده بود.. طوری که معصوم یم خواست پا شه بکوبه تو سرش..

بعد هم جاهایی از فیلم که اصلا هیجان نداشت چشاشو می بست و مثلا م یخوابید.. فکر کن...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩




مشهور بودن!!!

نه جان من.. فکر کن.. فکر کن.. مشهور شدن می تونه از هر راهی باشه.. و به هر طریقی.. ولی قانون کلی وجود نداره..

یعنی تو می تونی زیبا نباشی .. خوش تیپ نباشی.. خوش هیکل نباشی.. ولی هنر پیشه محبوبی باشی..

صدات خوب نباشه ولی خواننده مشهوری باشی... چون ممکنه در یه جایی بخونی خاطره انگیز شی.. یا شعرت قشنگ باشه یا آهنگت تو جون مردم نفوذ کنه...

ولی اینکه هشت پا باشی و چندش آور باشی و مشهور خیلی زور داره...

این مرتیکه (نر بود یا ماده.. ولی انگاری نره..) پال... به قول یه نفر مزه فوتبال رو برد ..

دیگه با بی حالی می شینی فوتبال نیگاه می کنی.... حتی اگه پاراگوئه ٢ بر ١ جلو باشه... تو مطمئنی آلمان می بره.. حتی وقتی ٢ دو می شن.. تو مطمئنی تو وقت اضافه هم المان نبره تو پنالتی ها یم بره...

منم برا اینکه حال این هشت پا رو بگیرم که حال بازی ما رو گرفت یه جوک می گم اختاپوسی ...

به یه تهرانیه می گن با هشت پا.. نه ببخشید با اختاپوس جمله بساز...

اونهم چون این روزها بدجوری هوای تهران پسهیولساکتاسترس.. نه ببخشید گرمه!!!!!!!!!!چشمک می گه.. اوخ تا پوسم نسوخته برم تو سایه.. (البته شاهدان می گن می گه.. اخ تا پوسم برنزه نشده برم تو سایه.. می دونین که..ساکت)

(راستی آوامین جان به خاطر همون رنگ پوستت نیای تعطیلات اینورها بهتره.. سفید کننده بزن .. یا اینکه گچ سفید بمال به صورتت با نمک جان)

.......

می دونین چیه.. این هشت پا جان بینندگان فوتبال رو دو دسته کرده...

یکی دسته اول که بدجور مریدش هستند و اونو نماینده تامالاختیار این آقاهه چی بود اسمش تو جام جهانی می دونند..و فوتبال ها رو ندیده قبول دارند... یعنی اصلا فوتبال نیگاه نمی کنند و منتظرن تا اختتامیه جام جهانی رو ببینند.. یا اینکه فقط گل ها رو تو اخبار می بینند...(البته این دسته افراد فوتبال رو فقط بخه خاطر نتایجش دوست دارندو به خاطر رقص اختتامیه)

دسته دوم اونهایی هستند که فقط فوتبال رو نیگاه می کنند ببینن این هشت پائه راست گوئه یا نه..

لازم به ذکر است که این دسته از افراد اصلا فوتبال دوست ندارند فقط طرفدار راستی و درستی هستند...!!!!!!!!!!!!

دسته سوم افرادی هستند که اصلا پیش بینی هشت پا رو قبول ندارند و می شینن با هیجان فوت بال می بینند و آخرش هم چون نتیجه رو شنیده بودند و البته نتیجه درست بوده حالشون گرفته می شه و به مدت ١۵ ساعت به خودشون و همه قول شرف می دن که دیگه هیچ فوتبالی رو از جام جهانی نبینن..

دسته چهارم اونهایی هستند که اصلا دنبال نتیجه نیستند .. و فوتبال را به عنوان سرگرمی نیگاه می کنند... و اصلا پیش بینی هشت پا را دوست ندارند و می گویند زیبایی فوتبال به لحظه گل های زده شده است.. همونطور که زیبایی زندگی به زیبایی صرفه جویی  در انرژی است!!!!!

دسته ۵ اونهایی هستند که عین ما همیشه تل روشن دارند تو خونه..

گاهی با صدا گاهی بی صدا فقط تل نیگاه می کنند...

در این  بین هم گاهی فوتبال می بییندد.

دسته ۶ اونهایی هستند که پیش بینی ها رو به اونجاشون هم حساب نم یکنند که هییییچ تازه تیم مورد علاقشون استقلال نه ببخشید ایران از جام جهانی حذف شده و اصلا به نظر اونها جام جهانی جذابیت نداره...  البته حذف نشده .. به جام راه نیافته...

ممنون از دوست عزیزی که این نکته رو متذکر شد..

دسته ٧ اونهایی هستند که ایرانی نیستند ولی همون بلای بالایی به سر تیم ملی کشورشون اومده..

دسته ٨ اونهایی هستند توسط هلند حذف شدند و می خوان فقط ببیند بالاخره هشت پا آیا راست می گه و هلند حالش گرفته یم شه یا نه...

دسته ٩...

دسته ١٠...

و بالاخره دسته nام اونهایی هستند اصلا نم یدونند 8 پاهست یا نه.. اصلا نمی فهمند کی برد... و فقط و فقط هنگاهی که می رن این روزها تا برای جهازشون یا برا منزلشون تلویزیون جدید بخرند صحنته هایی از جام جهانی رو از تلویزیونهای تو مغازه و پشت ویترین می بینند... و چه بسا این صحنه ها مربوط به بازی تیم ملوان بندر انزلی .. با داماش گیلان بوده و اونها در تصور دیدین صحنه هایی هیجان انگیز از جام جهانی و دیدین تماشاچیانی آشنا.. و صد البته همه مذکر در ورزشگاه هیجان زده می شن و از اینکه تونسته فیفا پای ضعیفه ها رو از میادین فوتبال کم کنه خرسند می شن و یا شاید ناراحت...!!!!!!

..........

چیه اگه می تونی ثابت کن بیشتر از دو تا دسته شدند...دروغگوعینک

این ها رو بی خیال .. من الان دارم توسط فرگل خانم با یه عدد خودکار آبی آرایش و میزان پلی می شم... شاید اپیلاسیون هم بشم...

خودش می گه آرایشت مدل خلیجی شاخه دزدان دریاییه.. چون به زودی یکی از چشام از کاسه به وسیله خودکار در میاد..

... کی می تونه بگه من چند وقت بود از این آیکون های نازنین استفاده نکرده بودم..

همین اسمایلی ها...

کامی هم یم خونه.. پوستت تنت شکلاتیه (جووووووووووووون) لبات قلمبه... چشات هر روز یه رنگه دل من رو برده... (ایششششششششششششش.. حالم بد شد.. این چه آهنگیه)

فرگل هم می گه مامان بوج میلاد رو بده من.. با الش کنم..

مامااااااااااااااااااااااان...

منم می گم نمیشه.. اونم می گه.. رفته ژیش مامانش...

اینقدر هم قشنگ می رقصه...

.........

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩




داستانک ها از یه جایی..

تو گردان کم کم پچپچه شد.

ـ نماز نمی خونه!

گفتند:

« تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

باور نکردم و گفتم:

« لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خوانه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین پنج مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خود دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را با او باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخند زد.

« یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیسی!؟

ـ ا حالا نخوندم!

همان وقت، داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت عراقی ها، تا جایی که خستگی اجازه        می داد، نماز خواندن را یادش دادم. 

توی تاریک روشنای صبح، اولین نماز را که خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق کانو آمدند و جای ما را گرفتند. با او سوار قایق شدم تا برگردم، اما خمپاره شصت امان نداد و توی آب هور فرود آمد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد؛ با انگشت روی سینه صلیبی کشید و چشمش با افق یکی شد! 

.....

اینو دیشب خوندم اینقدر بغض کردم..

آدرسش اینجاست.. http://dastanak.parnevis.com

برید مطالبش جالبه..

یکی دیگه هم هست...

اینو بذارم بقیه اشو خواستید خودتون بخونید برید اونجا..

خنده دار ترین معامله

 

 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩




سیباس خریدیم..

دیروز که رفتیم شاپینگ کنیم با عزیز جون و فرگل.. من دو تا تی شرت خریدم و یه شلوار خننننننننننننک...

عزیز جون هم یه شلوار لی .. تا حالا شلوار لی رنگ آبی(رنگ آبی که نه تو همین مایه ها..) نداشت.. و هیچوقت فکر نمی کردم بهش بیاد..

همیشه غیر کت و شلوارها و شلوارهای رسمی و پارچه ایش شلوار کتون و یا جین کرم و و قهوه ای و این رنگ ها داشت..

خلاصه اینکه.. دیدیم هلوووووووووووو شده در حد تیم ملی آرژانتین....

اومدیم خونه لباسهامون رو پرو کردیم ... یه تی شذتم عکس لوس یه دختر روشه..

به محض اینکه عزیز جون گفت این که روش نوشته نمی چی چی گرل.. مگه تو دختری(با شوخی)

فرگلم سیباس (لباس) منو برداشت گفت نه مال منه...

و یهو من و عزیز جون با خنده از هم پرسیدیم این چه می دونه دخترونه یعنی چی؟

..........

خلاصه مجبورمون کرد تنش کنیم.. برا اون پیراهن بود.. تی شرت کوتاه من ..

منم دیدم بچه ام داره ضربه عاطفی می خوره رفتم لباس های نو سال بعدشو یکیشو گذاشتم تو ساک خرید و گفتیم وای فرگل لباس شما اینه .. اون مال مامانه...

اونم از دیشب بلوز پاییزشو تو این گرما تنش کرده و حاضر نیست درش بیاره..

....

نتیجه اخلاقی اینکه: هر وقت رفتیم خرید اونم از نوع سیباس باید سیباسی برای دخترکم بخریم تا دچار ضربه عاطفی نشه...

پ ن: با اصرار از من و پدرش می خواست لباس نوهامون رو مثل اون تنمون کنیم..

تذکر: این مطلب در وبلاگ دخترم هم هست..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩




زیر پوستی..

این آژانس شیشه ای رو .. هر بار نیگاه می کنم بازم خوشم میاد..

خیلی بازی های نفرات اصلی زیر پوستیه...

همیشه هم آخرش یادم نیاد..

همیشه هم گریه ام می گیره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩




فرق..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩




هورا آلمان باخت

مهم نیست کی ببره مهم اینه که آلمان ببازه که باخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخختتتتتتتتتتتتتتت..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩




اپن مایند!!!

فکر کن روزی از این روزهای گرم تابستان..

مشکوک(به احتمال زیاد باجناق آینده عزیز جون خان) به همراه دوست دخترش.. که همان معصوم باشد.. و به همراه مادرمممممممممممم... و پارسا رفته بودند گردش...

فکر کن..

خانواده اینهمه اپن مایند..

...تازه بعدش سعید هم باهاشون بوده...

فکررررررر کن...

.....

یه روزی به مادرم می گم معصوم چطوری از دانشگاه میاد؟

می گه دیر نکرده نگرانش نیستم.. آخه مشکوک میاردش.. (الان اون موضوع با اکبر آقا یم ری با اکبر آقا بر می گردی بودها...)

بهش می گم قربونت چون با مشکوکه من نگرانم.. (البته اینو با شوخی م یگم)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩




تولد ..

مراسم تولد عزیز جون خان رو گرفتیم...

پای سیب داشتیم ..

عزیز جون خان نتونست کیک بخره..

کلی فرگلم شیرین کاری کرد..

ازش فیلم گرفتم..

کلی ذوق کرد از فوت کردن شمع..

کلی هم از دیدن فیلمش خوشحال شد..

خدا زودتر من و اون خوب شیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩




هشت پا!!!

من تازه فهمیدم هشت پا پیش گو همون هشت پا ئه..

تا حالا فکر می کردم اسم یه پیش گوئه که ادمه و اسم خودشو گذاشته هشت پا

..

کمتر بخند دل درد می گیری ها..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩




اطلاعات مذهبی در حد تیم ملی!!!

یعنی من بابت اون موضوع اعتکاف به عزی زجون خندیدم.. الان که نه.. دو روز پیش با صغری پشت تلفن داشتیم در مورد امدنش و کی نوبت دکتر مامی خوشگل را ست کنیم صحبت یم کردیم... او گفت بگذار یه  نگاهی بیندازم به تقویم..

بعد گفت 5 مرداد که تعطیله... گفتم بابت چی.. گفت نم یدونم میلاد حضرت قائم!!!!(با تعجب بخوانید)

بعد گفت حضرت قائم؟!!! ما حضرت قائم نداشتیم.. کدوم امام بود؟ شاید هم امام نیست...

بعد من دیدم نه جدی جدی داره ریپ می زنه گفتم .. صغری جان منظور حضرت مهدی هستند..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩




تیر باران!!!!!!!!!

یادش به خیر تیر باران...

تیر باران شاید شما را یاد اتفاقات ممنوعه بیاندازد ولی من را یاد دوستان و آشنایان متولد تیر می اندازد و یاد مهربانی خداوند جهت آفرینش موجودی به نام عزیزجون خان در این نیمه تیر ماه گرم...

عزیز جون خانی که زندگیم با او رنگی دیگر یافت . و این روزهایش هر روز یه رنگ .. نمی گویم زندگیم رنگین کمانی زیباست که در رنگهای رنگین کمان رنگ مشکی نیست...

آری عزیز جون خان مهربانی که یه تیر ماهی است به تمام معنای کلمه...

و هر روز مرا تیر باران می کند!!!!

آری مرا تیر باران می کند.. گاهی باران محبت است .. گاهی باران رحمت.. گاهی خشم.. گاهی خستگی.. گاهی بی لطفی.. گاهی محبت بیش از حد.. گاهی ....

ولی در میان اینهمه باران ... و در پس ابرهای رنگارنگ... قلبی پرمهر نهفته.. قلبی که صدای تپیدنش به من امید می دهد...

امروز تولد عزیز جون خان است... عزیز جون خانی که دو تولدی است.. یکی ١۵ تیر یکی ٢٠ شهریور...

امروز تولد عزیز جون خان است و فکر می کنم یکی از شیرینترین تولدهایش است...

وسط نوشت نامه: ادامه این مطلب از اینجا به بعد پس از 3 ساعت شاید در حال نوشته شدن است!!!

چرا بهترین .. بهتون می گم..

نه اینکه فکر کنید من جان فشانی کردم برایش نه.. نه اینکه فکر کنید مهمانی داریم نه...

حتی برایش کیک هم درست نکردم.. حتی شمع هم هنوز فوت نکرده...

من امسال ....یعنی از دیروز خیلی حالم بده.. فرگل هم گریپ شده.. یعنی امیدوارم گریپ باشه... فعلا عطسه و آب ریزش بینی داره..

راستی دیفن هیدرامین می تونم به بچه بالای دوسال بدم.. اگه اره چقدر؟

خلاصه ...

دیشب در اوج نقاهت.. در اوج بد ریختی.. از لحاظ قیافه رفتیم با عزیز جون بیرون.. تا خرید مایحتاج کنیم.. من برم دکتر.. آلبالو بخریم.. ژوشک بخریم برا فرگل...پوشک.. نه ژوشک...

بعد به عزیز جون گفتیم گرسنه ایم بریم پیتزا بخوریم...

با پدر خوب رفتیم به پدر خوب!!!!

تا عزیز جون پارک کنه خودمون حساب کردیم.. و به فرگل گفتیم بابا اومد بهش بگو تولدت مبارکککککککک...

از لحظه ای که همسرم در چارچوب در ظاهر شد.. هی فرگل داد زد بابا تبلد.. مبارکک..

تبلد مبارک...

عزیز جون هم یادش نبود تبلدشه.. هی می گفت چی مبارک دخترم؟

اونم می گفت تبلد مبارک... اووو اووو اووو

خلاصه کلی همسرم خرسند شد...

هدیه فرگل به باباش شام دیشب بود.. هدیه من هم یه خروار ادکلن.. و یه پیراهن..

درست می فرمایید ادکلن کالای مصرفی است و هدیه نیست.. ولی وقتی همسرتان ادکلن را جای چای صبحانه می خورد.. ادکلن می شود هدیه.. البته با این تبصره که طرف مقابل یه عدد ادکلن بابت مصرف روزانه داشته باشد.. شما بروید سه عدد ادکلن دیگر برایش بخرید..

دو تاش عین همه مارک فلورما که کلی طرفدار پیدا کرده..

یکیش دانهیل سبز..

یکیش هم .. ازرو ... نم یدونم چی...

می دونین چون من میگرن دارم و هر عطری رو نم یتونم تحمل کنم.. باز برا عزیز جون دانهیل سبز خریدم..

با این ادکلن هاش مشکل ندارم..

پیراهنش هم همون مارک .. ه... ی ... م... است.. جدا نوشتم تا کسی با سرچش نرسه به وبلاگ من...

کار از محکم کاری عیب نم یکنه...

......

پ ن: عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم تبلد.. مبارررررررررررکککککک... اووووووووووووووووووووت..

پ ن 2:چه بده ها ادم سرما داشته باشه نتونه همسرشو ماچ کنه...

پ ن 3: آوامین جان.. تولدت مبارک..

پ ن 4: دیروز هم تولد برادرزاده جان بود..

پ ن 5: دو  روز دیگه تولد برادر عزیز جون خان .. بزرگه.. و البته هانی جان..

پ ن 6: دیگه یادم نمیاد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩




رو دلم سنگینی می کنه...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




دومین بار..

برای دومین بار رفتیم دریا.. یعین با فرگل دومین بار بود..

دومین بار از لحاظ شنا..

شنا که چه عرض کنم.. زدن پای آب بچه به آب دریا..

اینبار خیلی حال داد.. خیلی...

منتظر عکس هاش تو وبلاگ خودش باشید..

دخترکم اصلا از موج های خروشان نم یترسید که هیچ.. برا اونها خط و نشون می کشید که بیاین ...

می گفت آب بازی بیا.. بعد هم جیغ می کشییییییییییییییییید...

فرداش با التماس میگفت...مامانننننننننننننننن بریم آب بازی...(با لحن یه بچه ملتمس بخونید)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




یادت به خیر انگوری!!!

یادش به خیر.. قدیم روز تولد وبلاگمون لااقل یادمون نمی رفت..

ولی هم اکنون با اینهمه تاخیر وبلاگ جان که تولدت ٢٩ خرداد بود.. و الان ۴ سالت تموم شده ... تولدت مبارک...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




منم از جام جهانی بگم؟؟؟

بگگگگگگگگگگگگگگگگگگمم...

بگگگگگگگگگم..

دوست داشتم غنا برود بالا.. از کجا نم یدانم.. ولی همیشه دوست داشتم تیم ضعیف برود بالا تا ببیند واقعا آن بالا چه خبر است..

از آلمان ها متنفرم با آن هیتلر زورگوشان!!!! چیه... کینه شتری نشنیدید..

اصلا از آلمان ها به خاطر کنیز من بدم می آید ....همانطور که از استرالیا به خاطر هری کیول جوانشان... !!!!!!!!

کنیز من... همانی که وقتی به ایران در جام جهانی گل زد انگاری به برزیل گل زده... رفت و دروازه را داشت از خوشحالی می کند...

هر چند در زلزله بم شنیدم تنهایی کلی کمک کرده.. ولی اندکی از کینه شتری من کم نشد که نشد..

چه بهتر که همچنان هری کیول جوان!!!!!!!! (که به قول معصوم ١٢ سال پیش جوان بود نه الان.. ) بازی می کرد و من بیشتر متنفر بودم تا اخراجش کردند..

می گم کینه شتری شما باور نکنید..

از آلمانها با آن لباس مشکی که آدمی بلادرنگ یاد شمربن یزید....نه یاد گروه دشمنان در فیلم محمد رسول الله...  می افتاد.. بدم می آمد...

هر چند چون عزیز  جون مارادونا را دوست داشت با آن ها بد بودم.. ولی بین بد و بدتر خوب بد بهتر است..

می دانم قاتی پاتی نوشتم.. ولی دستم درد می آید زده به مغزم!!!!

مادر جان با برادرهمسر جان رفتند..

ماجرای آنها بماند برای بعد...

انگشتانم ورم کرده از درد...

داشتم می گفتم.. برزیلی ها خوب می دویدند .. سرعتشان خدایی بالا بود.. فقط دلم برای مردم فوتبال دوست برزیل سوخت نه برای تیم برزیل..

باز هم یم گویم.. من دلم یم خواست غنا برود بالا...

کره شمالی هم برود بالا...

من جای فیفا بودم آن مردک دست خدا را (در بازی غنا) از فوتبال تا آخر عمرش محروم می کردم.. البته با هفت نسل بعدیش...

ولی جای سران کشورش بودم اینقدر به او پول می دادم که تا هفت نسل بعد او هم همه ثروت مند باشند !!!!!! با آن همه از خود گذشتگی و شجاعتی که به خرج داد...

 

در ضمن از گوشواره های مارادونا خوشم می آید... همیشه به عزیز جون می گم که دوستدارم یه گوشت را لااقل عین یونتابال (در جومونگ) گوشواره بیاندازی..

عاشق این محافظ های فیلم های هالیوودم با کله تاسشان و عینک دودی.. گوشواره در گوش... و کت و شلوار.. تیره...

هر چه هست هر که می برد ببرد... ولی آلمان خدایا نبرد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




آگهی استخدام جدی...

به یک نفر.. ترجیحا آقای بازنشسته بانک نیازمندیم.. بازنشسته بانک در حد اطلاعات بانکی بالا با حقوق مناسب...

جدی گفتم ها.. شخص مورد نظر در تهران باشد... یعنی ساکن تهران باشد..

پروژه بانکی داریم..

...

حتما باز نشسته باشد..

دوستان عزیزی که کامنت می گذارند لطفا شماره تماس بگذارند...

کامتشانهم خصوی کنند..

آقایی که کارمند در حال بازنشسته شدن بودی... لطفا طی یک فقره کامنت خصوصی شماره تماس بگذار .. در ضمن جایی درز نکند که از چه طریقی از این موضوع با خبر شدید...

من از طریق دوست دوست دوست دوستم این موضوع رو شنیدم..

در آن پروژه کسی سیب و سیبی نمی شناسد...

تازه اگر بفهمند شما فرد محترموبلاگ خوانی می کنید اصلا به علت اتلاف وقت ارزنده تان شما را استخدام نمی کنند...

اوکی... اینو دوست دوست دوست دوست  دوستم گفته..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




نیازمندیم... آگهی استخدام..

به یک نفر.. ترجیحا آقای بازنشسته بانک نیازمندیم.. بازنشسته بانک در حد اطلاعات بانکی بالا با حقوق مناسب...

جدی گفتم ها.. شخص مورد نظر در تهران باشد... یعنی ساکن تهران باشد..

پروژه بانکی داریم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩




مطلب غیر ای میلی ..باز هم..

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید... زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی‌ گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...) _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟! _آره اونم یادمه... مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....

..........

چیه بده شما روهم در خندیدن خودم شریک می کنم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩




خدا قسمت شما کنه!!!

دو تا داداشی ها با کل خانواده و غیره و ذالک.. رفته اند بلاد لاییک تا تعطیلاتی یک هفته ای را در اونجا بگذرونند..

بابای پارسا اینها اولین بارشونه می رن .. ابجیم می گفت که داداش خان گفته نمی دونین اینجا چیه.. چه هواییه.. چه چیزیه..

خیلی خوب و غیر قابل وصف.. خدا قسمت شما کنه.. بیاین ببینید!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩




مطلب غیر ای میلی!!!!

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩




ما خواهیم رفت..

سلام .. خوبید؟ خوبیم...

ما قراره فردا شب بریم دیار پدری..

نه بابا .. دلتون خوشه..

قراره بریم مادر عزیز جون خان را جهت امر درمان بیاوریم.. شنبه نوبت دارند...

البته در این بین برویم خیاطی.. لباس بدهیم تا بر قامت هایده گونه ما... (چاق) لباسی بدوزند جهت امر شریف عروسی ...

هم اکنون تمامی لباس های اتو نشده عزیز جون خان اتو شد..

عزیز جون خان و عسل خانم محترم خوابیده اند..

عسل خانوم نی نی را هم خواباند..

دیگه کار خاصی ندارم..

تا بعد بای..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩




فامیل خوشچل ما!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩




دلقک!!!

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم...

..

این مطلب با ای میل به دستم رسیده؟ نه بابا یه جا خوندمش.. گفتم شما هم بخونید.. من چه می دونم کی نوشته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩




آیس پک!!!!

دیشب رفتیم بگردیم..

شنیدیم کلی مردم رفتند مسافرت..

ولی انگاری طرف های ما هیچکی نرفته بود هیییییییییییییییییییچ... همه هم بودند با یه عالم مهمون..

یه عالم تو ترافیک بودیم..

بنده هوس نمودم بعد مدتها بستنی بخورم اونم از از نوع مارک دار مطمئن..

همون که اسمشو نوشتم..

بالای ژارک نیاوران که نتونستیم بمونیم از بس شلوغ بود و بوی لنت و صفحه کلاچ می اومد..

بعد بازی دختکم تو یه پارک کوچیک تو باهنر رفتیم تو ترافیک و بالاخره سر میدون تجریش ساعت 24 و خورده ای ایس پک به دستمون رسید... و من به علت اینکه فرگل نذاشت من بستنی مو بخورم و و فقط تو دستش نیگه داشت لیوانشو بی ایس کریم موندم..

اونم من طفلی که سالی یه بار از این هوس ها می زنه به سرم..

تازه شام مام هم نخورده بودیم ... من گرسنه هم بودم..

یعنی فقط دلم کمی بستنی می خواست..

.......

منتظر ایس کریم که بودیم تا حاضر شه دیدم عزی زجون داره می خنده و از اون خنده های بدون خستگی و واقعی..

یه اس ام اس براش رسیده بود که خیلی با حال بود..

براتون یم نویسم تا شما هم اگه نشنیدید بخندید...

برا اولین بار در سال 1847 در بازی کریکت اولین بیضه بند به کار برده شد.. ولی اولین کلاه ایمنی در سال سال 1947 به کار رفت...

یعنی 100 سال طول کشید تا مردها بفهمند مغزشون هم اندازه تخم هاشون مهمه..

روز مرد مبارک!!!!

.........

هر بار هم که اینو می خونه می خنده.. تازه امروز هم هر چند دقیقه یه بار یاد این موضوع می افتاد و لبخند می زد...

.....

یه سوتی از یه آشنا...

یه اشنا داریم که از قدیم فکر می کردیم انسان مارک دار با اتیکتیه..ولی حالا فهمیدیم فقط و فقط پول داشته و چون می رفته مثلا از فلان فرشگاه با کلاس و گرونی خرید می کرده خوب بالطبع جنس و نوع مدل لباساش خوب در می اومده و از اونجاییکه کلا از ژیراهن تا بلوز و این حرفها رو با هم می خریده فروشندهه با سلیقه بوده .. یا همون ست تن مانکن بوده...

القصه این جناب با داداشی رفته بودند خارجه..

به داداشی می گه از این فرشوگاههای مارک sale خرید کنیم .. من همیشه از این مارک می خرم قیمتهاشون خوبه....

طفلی نمی دونسته sale مارک نیست..

این جناب سالی 10 بار حداقل می ره خارجه جهت امر بیزینس!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩




سیب بازاری به بازار اومد!!!

سیب بازاری در واقع به بازار رفت..

بالاخره شاخ غول رو شکستم و رفتم بازار..

امروز .. کلی ادکلن برا عزیز جونم خریدم..

یه پیراهن خریدم.. و کلی هم لباس جدید برا فرگل.. برا خودم هیچی..

برا بابا هم خرید کردم و فرستادم رفت..

عزیز جونم هم خوابید .. نهار درست کرد.. و عاشقانه منتظر من بود..

جاتون خالی بود..

کلی النگو برا د خترم خریدم..١۵٠٠ تومن .. ١٢ تا..

و حالا دارم فکر می کنم که دخترکم چقدر با چندتا النگوی رنگی خوشه..

چه دنیای قشنگی داره..

بزرگتر که شد با هم ریم خرید و براش اونی که خودش انتخاب کنه رو می خرم..

حدود ١٨٠ تومن هم روسری برا مادرعزیز جون خریدم.. برا اینکه به امید خدا که از مکه بر گشت برا سوغاتی بده مردم..

طرف اونها خیلی همه به همه سوغاتی می دن.. !!!!!!!!!

اگه به نظرش بیاد..

البته فعلا با من خوبه.. فعلا... خدایا این خوبی را از ما نگیر..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩




اینترنت تعطیله!!!

سلام

به من چه.. الینترنت تعطیله..

روزها هم که ما تعطیلیم..

این چند روز به علت فقر حالم بد بود..

فقر مالی نه.. فقر آهن..

جای برادران محترم خالی یه دو هفته ای در تعطیلات آهن کشی به سر یم بردیم..

خوب داداش من سوال پرسیدم کسی جواب نداد که.. داد؟ من سوالم جدی بود..

جای هیچ کس خالی نبود .. از هفته پیش یعنی حدود ٨ روزی هست که اون سر درد بده هست.. با اون کمر درد بده.. با اون حالت تهوع بده.. خلاصه همه چی بده. اومده بود سراغم.. خودمم به کلی از چرخ گوشت رد شده بودم..

الان به یمن مصارف مقادیر زیادی قرص آهن بد نیستیم..

البته نباید مسکن را فراموش کرد که اندک یاز دردمان کاهید..

فکر کن چه بده صبح از خواب با سردرد بیدار شی.. فکر کن..

تازه باید به یه ناز گل خانوم پر انرژی هم برسی...

این روزها حال خودمم رو هم نداشتم.. اینترنت هم تعطیل بود..

به زور می خوندمتون.. به زووووووووووووووووووووووور .. حتی تو یاهو هم نمی رم اون وقتی که می خوام برم...

مرتیکه مال مردم خور نیمی از پولشو داد و اکنون در حساب میلیونی بنده است..

قول داده بقیه اشو هم تا دو ماه دیگه بده..

نیت کرده بودم پولو صرف امور خیر کنم .. که کردم.. و دارم یم کنم..

شاید به زودی در زمین پدری در جوار خانه پدری در منظره ای رو به دریا  و کوه و جنگل..

در بهترین نقطه زمین (از نظر من..) خانه ای بسازیم..

عزیز جون م یخواد با داداشی و بابام بسازند..

نمی دونم عواقبش از نظر مامی عزیز جون اینها چی می شه..

ولی عزیز جون می گه مهم نیستن.. می سازیم.. تازه بابات پول زمین هم که از ما نمی خواد..

و اینکه لااقل اختیار منزلمان را خودمان داریم....

...........

یه روز تو این رنگین کمون(برنامه کودک) داستان حسنی نگو یه دسته گل رو به طرز ایفتیضاحییییییییییییی اجرا کردند و اسم حسنی رو هم به قلی تغییر دادند..

اینقده این پنگول و نیما تپق زدند که نگو...

نمی دونم چرا اصرار داشتن به جای حسنی بگن قلی...

....

وبلاگ گل دخترمو به روز می کنم.. تا بعد بای...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0