Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

اطلاعات شرعی !!!

یعنی این عزیز جون ها.. گاهی اینقدر منو متعجب می کنه که حد نداره..

امروز جلوی یه مسجد عده زیادی بودند..

اونم روز جمعه در اون ساعت خوب یه کم عجیب بود..

به عزیز جون گفتم برا اعتکاف اومدند..

گفتاینهمه زن و بچه اومدند دم در به معتکف ها غذا بدن؟

گفتم نمی دونم چرا اینجان.. ولی اعتکافیون روزه می گیرند..

عزیز جون: تو این چند روز که بو می گیرن.. (عزیز جون بدجوری به استحمام معتاد است!!!)

من: خوب نمی دونم شاید احتمالا بتونن حموم برن... چه می دونم غسل که دارن.. ندارن؟

عزیز جون: خوب چه کاریه اینها می کندد .. وسط گرما می رن اعتکاف ...

من:!!!!!!!!!!!! خوب گلم ماه رجب دیگه..

عزیز جون: خوب... یه ماه دیگه برن..

من:!!!!!!!!!!!!! و دراین مورد کلی توضیح می دم..

................

یه سوال بی ناموسی..

......

........

اگه یکی از مردها تو اون روزها وقتی خواب بود.. بزنه به جدول... یا به قول یکی از بچه ها جدول کاری کنه.. چی می شه؟

مگه تو مسجد نخوابیده؟ مگه بد نیست؟ همون مکروه.. بعد کجا غسل می کنه؟

بعد می تونه بیاد بیرون از مسجد؟

سوالم کاملا جدی بود... نخندید لطفا

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩




حرف های بسیاری که روی دلم .. توی دلم .. روی دنیایم سنگینی می کند...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩




جان جانان باز آمد..

به قول دوستی از خاندان جان جانان عجب خوش سعادتی هستی تو...

نمی دانم نوشته ام یا نه.. بعد اینهمه سال.. بعد اینهمه سااااااااااااااااال.. دیروز یک بار از دهان مبارکش به من گفت: خانم سیبی..

خودش هم خجالت می کشد به من بگوید خانم..

منم نمی خواهم خانم باشم.. برایتان جزو آدمیزاده باشم.. خانمش را نخواستیم..

صغری را گفتیم فردا بیاید اینجا..

چون ما خیلای بی کش و کاریم خواهران.. هیچ کس وجود ندارد گل دخترم را نگاه دارد.. ما اینقدر بی کس و کاریم که باید خواهرم از ینگه دنیا!!!!!!!!!! بیاید اینجا تا گل دخترمان در این گرما در میان انواع  اقسام بیماران از این دکتر به آن دکتر حیران نشود..

تا باشد این از خودگذشتگی هایمان به نظر بیاید و روزی فراموش نشود و ما را به گوزی که از باسن جاری جان در می رود برایشان نفرشوند.. البته نه از باسن برادرهمسرجان..

......

فرگلم خیلی نازتر یم شود هر روز ... حیف حال نداریم با هم عکس بیگریم.. از بس من بی ریخت تر یم شوم هر روز..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩




پارک سر خود....

مادر.. واژه زیبایی است...

کاربردهای فراوان داشته . ارزش فراوان+!!!!!

مخصوصا اگه پارک سر خود هم باشه...

چیه.. فرگل خانم محترم وقتی من به ژهلو دراز کشیده بودم تا بلکم یه گم کفه مرگم رو بذارم.. و کمی بیاسایم.. از سر و کول من طبق معمول بالا می رفت..

انگشتشو می کرد تو چشم و می گفت مامان بیداری؟ آبیدی؟

 

 

یهو وسط های هوی اون فهمیدم که داره یم گه بچه ها.. پارک...

سرسره...

و از سر من می رفت تا سر باسنم.. بعد از اونجا سر می خورد و از ژاهای آویزون من می افتاد پایین تخت رو بالشتهاش...

ای قربونت برم مادر که پارک سر خود هم هستی..

......

پ ن: مادران لاغر اندام بی باسن از این نهمت نه نعمت.. نهمت الهی بی بهره اند.. و نیم توانند پارک مناسبی برا فرزندانشان باشند.. دلتان بسوزد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩




روز نگار..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩




به یاد اون روز...

به قول استاد بهمنی:

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت،‌- بنشین! غمی نیست...

...........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩




سیبی جان..

از بس جان جانان دید من باهاش خوبم.. نه ظاهری واقعا..

از بس دید من هی کار کردم و اون متاسفانه به دلیل بیماری قدرت نداشت حتی یه قاشق بشوره..

اینقدر دید که من بیدار بودن تا فرگل بخوابه و همه خوابیدند.. اینقدر دید همه از دکتر برگشتند و ولو شدند من کار کردم..

با هر کی داشت تلفنی حرف یم زد می گفت.. خیلی به سیبی جان زحمت دادم.. خسته شد طفلی..

برام خیلی مهم بودها..

خیلی...

ولی کاش همیشه یادش بمونه دوستش دارم... کاش همیشه بدونه عزیز جون جونش برا مادرش در یماد..

کاش...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩




ما باز رفتیم..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩




جان جانان می آید!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩




حال من!!! ماجراهای ما و دوستم اینها!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩




آگهی تشکر!!!

برادرم که همراه پارسا بود و اون روز پارسا تصادف کرد..

به صورت خیلی خارق العاده ای پارسای غرق خون رو به بیمارستان رسوند و تحویل پرستارها ئ دکتر ها داد و خودش نابود شد..

اینو گفتم که بدونید از اونجا به بعدش دیگه خانم گلفروش سر چهارراه روبروی بیمارستان (که داداشمو می شناخت و دید داره سراسیمه طفلی خونین رو به داخل بیمارستان می بره چون ماشین دم در پیادشون کرد!!!!!!!!!!!) و بعد در ایکی ثانیه عمه و شوهر عمه ام که منزلشان نزدیکی های بیمارستان و پدر پارسا و غیره به کارها رسیدگی کردند..

در هر صورت چند روز پیش خواهرم اینها در روزنامه محلی شهرمون (شهر پدریم!!!!) آگهی جالبی دیدند که به محض دریافت فایل اسکن آگهی اونو براتون می ذارم...

در اون آکهی برادرم همون که نابود شد!!! از پرسنل بیمارستان شهر پدریم و پرسنل بیمارستان شهر اصلی پدریم!!! و دکتر متخصص جراح مغز و اعصاب به خاطر مداوای پارسا تشکر کرده..

وقتی معصوم برام آگهی رو خوند هم خنده ام گرفته بود و خندیدم و هم یه بغضی ته ته های گلومو قلقلک می داد!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0