Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دو خواهر!!

این فیلم دو خواهر و که دیده بودم فک رکنم اومدم اینجا در مورد چرندیش نوشتم..

الان نفیسه داره این فیلم رو نگاه یم کنه..

من داشتم کارهامو انجام می دادم که به امید خدا کله سحر راه بیفتیم بریم دیارمون..

فهمیدم سی دی دو رو گذاشته و فکرکردم فقبلشو قبلا دیده..

اومدم نشستم کنارش و گفتم دیدی فقط قسمت دانشگاهش قشنگ بود؟

گفت نه هنوز به اون قسمت نرسیدم.. و این در حالی بود که فیلم داشت تموم می شد..

منو می گی دو تا شاخ در اومد رو سرم.. می گم مگه سی دی یک رو ندیدی؟

می گه این سی دی یکه دیگه؟

مردم از خنده..

بهش می گم ببین نفیسه جان فیلمی که تو نفهمی سی دی یک رو گذاشتی یا دو رو اصلا ارزش دیدن نداره خواهر..

کلی بهش خندیدم.. کلی هم سر کوفت زدم.. کلی خجسته شدیم..

.........

دوستان انرژی مثبت برفستین.. که آبجیتون  داره یم ره شهر و دیارش و به دیدار مامی عزیز جون نائل شه..

در ضمن دعا نمایید بنده حالم خوب باشد..

چون اوضاع معده پعده داغونه..

یه چیز دیگه دعا نمایید در این سفر و بیعد این سفر و همیشه دخترکم مریض نشه و همیشه سلامت باشه..

زیاده عرضی نیست بای تا بعد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




روحت شاد حاج جعفر که روحمو شاد کردی!!!

سلام..

خوبیم؟

خوبید؟

... چیه نمی دونم خوبیم.. آخه من حالم از نظر جسمی خوب نیست .. والبته کمی روحی.. چون به زودی مامی عزیز جون خان رو جهت امر پزشکی می آریم خونمون..

............

نمی دونم بلوتوث حاج جعفر رو شنیدین یا نه.. ولی اگه شمالی باشین.. و اونو شنیدین حتما کلی خندیدین.. هر چند از لحاظ ادبی و چیزی این و حرفها خیلی بی ادبیه.. هر چند آدم از اون جهت به مسئله نگاه کنه به عنوان یه زن کلی دپرس می شه (و البته مردها هم دپرس می شن اگه مردش باشن) ولی کلی خنده داره.. اینو بگم که من از بس خندیدم دو بار مجبور شدم برم لباسمو عوض کنم.. همون  لباسم که حاجی عاشق لیموییش بود.. چون از خنده خودمو کثیف کردم..

خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم و روحم شاد نشده بود..

حالا هم راه به راه تو خونه به نفیسه می گم.. اوووووووووف...  اندام هستی.. کلفت هستی... خوبی نازنین جان.. من عاشقم.. عاشق...

خلاصه اینکه کلی روحم شاد شد..

هر چند حاج جعفر بار و بندیلشو جمع کرده انگاری خودشو گم به گور کرده بابت اینکه بلوتوث صوتیش پخش شده.. ولی روحمان شاد شد... هر جا هستی خدا از سر تخسیراتت بگذره حاج جعفر.. خانه ات ویران مباد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩




عهد!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩




خواب بین...

دو بار اخیری که خواب معنادار دیدم (من همیشه خواب می بینم) همون روز تعبیر شد..

امروز هم خواب دختر دایی مادرم رو دیدم.... و بعد فهمیدم رفته کرب و بلا..

دیروز هم خواب خواهر زاده مادر!!! از قضای روزگار اونم رفته همونجا..

......

خدا به خیر بگذرونه..

 

...

یه نفر الان شبکه سه داره در مورد تیم استقلال حرف یم زنه و درباره فوتبال.. انگار داره گریه یم کنه.. خیلی خنده داره..

اصلا قیافش به سقه سیاه ها هم می خوره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩




خوردن مزمن!!!

الان یه هفته است دارم دارو مصرف یم کنم.. بدجوری اشتهام باز شده.. بهتر بگم هی دلم یم خواد بخورم.. البته قبل از شروع این حس هی خوردن.. هر چی می خوردم گوشت یم شدم به تنم.. یعنی چاق و چاقتر می شدم..

الان یه هفته است که سه کیلو وزنم زیاد شده.. چه کم بخورم چه زیاد بخورم..

باید برم با دکتر صحبت کنم. ممکنه با خوردن این داروها مشکل گوارشم و روده هام خوب بشه ولی اعصابم به هم می ریزه.. و افسرده یم شم..

تازه این یه هفته ای کلی تحرکم بیشتر از همیشه بوده و مطمئن هستم از تنبلی چاق تر نشدم..

......

اونهایی که پول ندارن چه یم کنند.. من رفتم دکتر.. ١٣ تومن ویزیت دادم.. خوب هیچ.. ٨٠ تومن هم پول داروهام شده..

آژمایش هم هنوز نرفتم بدم..

هنوز آزمایش نداده جوابش معلوم شد.. چرا؟

اخه جای آزمایش نوشتم آژمایش...

راستش یه چند وقتی هست محتاط شدم.. جون اسی اگه دروغ بگم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩




جن.. روح .. اسکلت!!!

طبق معمول این چند روز با فرگل می ریم پایین تو محوطه بازی کنیم.. و فرگل کمی با بچه ها باشه و با وسایل بازی جدیدش پز بده به اونها (البته خودش پز می ده ما یادش ندادیم... ) ..

من نشستم رو سکوی پایین ساختمون و فرگل داره می دوئه اینور و اونور.. دو تا از بچه ها.. یکی دوم دبستان یکیش هم همون سن و سال یا یه سال کوچک تر دارن بازی می کنن.. کوچیکتره به دوم دبستانیه می گه چشاتو ببند.. بعد نمی دونم قراره چی بشه.. و شروع یم کنه شمردن.. جن ١ جن ٢ جن ٣... اسکلت ١ اسکلت ٢ اسکلت ٣.. روح ١ روح ٢ روح ٣...

بعد یه چیزی می گه و دوباره از این حرفهای مثلا وحشتناک یم زنه و دختری که چشاش بسته بود .. چشاشو باز یم کنه.. اینقدر غرق در این رفتارشون بودم که بالاخره نفهمیدم چی می شه..

ولی گمونم قرار بوده طرف چشاشو ببنده و چون با دست چشاشو فشار می ده وقتی باز یم کنه یه چیزهای عجیبی می بینه دیگه..

......

بچه ها چقدر خوشند.. حق دارم بهشون حسودی کنم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩




واحد جدید در سرعت..

آشغالانس بر ثانیه..

من و فرگل در حال قدم زدن پا به پای (با سرعتی معادل) یه آشغالی (همان ماشینی که آشغال ها را می خورد) حرکت یم کردیم.. خیلی پیاده روی دلچسبی بود..

دخترم عاشق قدم زدن روی خاک و خل است.. البته روی خل نه همان خاک و خول..

و دوست دارد توی آب لگد بزند تا همه آب های جمع شده در چاله بپرد رو سر و کله  اش..

الان هم دهن من را سرویش کرد تا این را بنویسم..

از دو پست ارسال شده قبلی حتما متوجه شدید..

بای  تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




واحد 3

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




وا

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




وا

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




بی کامنتی..

به سختی و تقریبا اصلا نم یتونمب را کسی کامنت بذارم.. کامنت دونی ها برام باز نمی شه .. البته خود وبلاگ ها هم به صورتی نفتی... با سرعت حلزون بر ثانیه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩




آخرین اخبار بیمار کوچک...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩




بیمار کوچک!!!

یا بهتره بگم سیاست مدار کوچک..

اولا که اندازه یه تولد براش کادو آوردند..

تو این ملاقات کنندگان عمه من که رفته بود ببینتش..چون با عجله هم رفته بود هر چی فک رمی کنه چی بخره براش دو بسته پفک می خره..

این آقا عاشق پفک..

می بینه عمه اومده یمگه.. بهبه عمه هم که اومد ببینیم عمه برا من چی آورده..

که عمه پفک رو بهش می ده.. چشاش از خوشحالی برق یم زنه ها.. (اینو معصوم گفت) ولی می بینه  باباش اونجاست ... می گه عمه عجب چیز بدی خریده.. پفک اصلا خوب ینست.. و کلی سخنرانی می کنه.. و می گه بیندازینش تو سطل آشغال..

معصوم یم گه نه می بریم سوپر مارکت عوضش می کنیم..

مطمئن که میشه دیگه نمی اندازنش تو سطل آشغال یواشکی به معصوم یم گه(اگه بیام ببینم پوست پفک تو خونه دارین یا اینکه پفک نصفه هست من می دونم و شما)

یعنی با زبان بی زبانی می گه که تنها تنها نخورنش..

.........

یه بار هم دلش چیپس می خواسته و مادرشو عاصی یم کنه از بی چیپس چیپس می گه (این موضوع مال قبل از بیمارستان.. وقتی خوب بود) بعد می بینه عمه هاش دارن چیپس می خورن می ره باهاشون شریک بشه که می بینه پدرش اومد.. رو به باباش می گه.. واه واه .. بابا ببین این عمه چقدر آشغال خور و کثیف هستند و چرت و پرت یم خورن..

......

مطمئن باشید به کسانی که وبلاگ ندارند پسورد نمی دم.. اونهایی هم که دارند گزینش می شن..

و در ضمن از اینکه گاهی خصوصی می نویسم معذرت می خوام..

مجبووووووووووورم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩




مرتیکه!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩




نمیشه..

باز نمی شه .. وبلاگ خیلی از دوستانم..

ماندلتوی عزیزم خوادوند مادربزگتو قرین رحمت خودش نماید.. .........

تهرانی آوامین جان؟ پیش ما بیا...

از خیلی ها هم بی خبرم.. برا پست قبلی . لطفا دعا کنید..

بای تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩




یه عمه نیازمند دعای شماست... چون خانه اش لرزید...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩




نجابت بی نون!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩




یه مطلب با حال از یه جایی..

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩




بدم میاد!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩




زهررررررررررررره!!!

این فرگل خانم امروز منو کشت.. از صبح گوشی دستشه.. یا داره با زهره حرف یم زنه یا با معصوم.. یا م یخواد با سعید حرف بزنه..

یه بار که زنگ زدیم خونه (چند وقت پیش ها) گفت سعید  صحبت کنم.. گفتند خوابه.. این خانم لج کرد.. منم گفتم بیدارش کنین..

حالا هر وقت زنگ می زنه خونه ما یم گه سعید.. بیدار.. آبه؟ (خوابه) بیدار.. صحبت..

امروز هر بار تلفن رو قطع یم کردم یا قطع یم شد خودشو می کوبید به زمین.. و دیوار و گریه..

تا تونستم حواسشو پرت کردم.. صدای بچه ها از پایی اومد.. گیر داد بریم ددر...

خلاصه بساطی داشتم با این گل خانم..

با عزیز جون هوامون ابریه.. یه کم قات زدگی از طرف منه..

........

 

چیپ تر از فیلم دو خواهر فیلم های چیپیه که مد شده و هی درست می کنن..

منظورم اینه که فیلم دو خواهر چیپ و ارزش یه بار دیدن هم نداره..

و از این دست فیلم کم نداریم..

بدبخت اونهاییکه رفتند سینما دیدن..

حالم هم از خنده های خرکی گلزار به هم می خوره.. و ادای عاشق شدن هاش.. جلف بازی این دختره نم یدونم کی. همون که یه شوهر داشت.. الناز شاکر دوست..

این فیلم فقط به درد افراد در کف می خورد که (افراد در کف ناجور مذکر) برن سینما از دیدن رژ قرمز الناز و جیغ هاش و عشوه هاش از کف بودن در بیارن و راحت شن.. (خیلی ببخشیدها)

 

...........

الان خوشگل خانم بنده اینجا رو میز هستند و دارن شیشه چای میل یم کنند..

عاشقشم..

لطفا چشم نزنید دختر منو........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩




عکس تولد فرگل..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩




آرایشگر کوچک!!!

دخترم در حال آرایش موهایم با دو خودکار و دستهای کوچکش است..

طوری با دقت این کار را انجام یم دهد که گمان یم کنی سالیان درازی در آرایشگاه به تماشای دستان آرایشگر نشسته..

موهایم را می کشد.. مثلا چیزی از روی قفسه کتاب بر یم دارد و به موهایم می مالد.. بعد عین درست کردن کتلت موهایم را توی دستش اینور اونور می کند..

وقتی سرم را بلند می کنم می گوید .. اشششششنگ شدی..

......

موهایم را یم کشد.. می کند.. سرم را اینور اونور می کند.. موهایم را چنگ می زند.. و من در نهایت درد از این نوازش دخترانه او لذت می برم..

درد قشنگی است..

به قسنگی درد زایمان نیست.. همان درد که می دانی تهش دیدار روی فرشته ای است که خدا فقط به تو داده...

 دلم برای مردها می سوزد هیچ گاه مادر نمی شوند!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩




ممنون...(با مخاطب خیلی خاص)

ممنون که اومدی..

ممنون که هستی..

ممنون که کامنت گذاشتی...

ممنون که همیشه خاله خوبی بودی.. و هستی..

ممنون که همیشه دوست خوبی بودی و هستی...

ممنون که همیشه خواهر خوبی بودی و هستی...

.......

 

ببخش من هیچ کاری تا حالا نتونستم برات انجام بدم..

دوست دارم.. دوست داریم.. فرگل هم دوس ت دا رم.. با مکث روی سین و ت بخون.. هیزا تا (هزار تا)

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩




از پر حرفی بی حرفم..

سلام

خوبیم؟ خوبید؟

یعنی ما خوبیم.. جز گه گاهی زلزله ای که میاد تو خونمون..

اونم به حمد و قوه الهی زودی رفع می شه..

مهمون  داشتم.. همچنان مهمون  دارم...

یعنی میان و می رن..

و البته اکثرشون تهران کار پزشکی دارند.. یعنی با پزشک کار دارند.. یعنی بیمارند.. جز یکی که می ره ز گهواره تا گور دانش نجوی کنه.. !!!!!!!!!!

عسلکم عسل تر شده.. دیشب داشتیم من و عسلم با هم فیلم های گذشته اونو تماشا می کردیم..

دیدیم که عسل مامان ٩ تیر خودش تنهای تنها قدم برداشت و ١۴ تیر دیگه راه یم رفت..

کلی با هم حال کردیم.. و فرگل از دیدن خودش کلی می خندید..

فعلا حرفی ندارم.. تا بعد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0