Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

برف بازی من و دخترک 2

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩




گنده تر از من هم هست!!!!!!

http://www.guinness.ir/the-worlds-largest-apple

آدرس بالا ... عکس بزگتر از من رو هم نشون می ده..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩




برف بازی های من و دخترک

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩




برف بازی

این اولین برف بازی دخترکم با من بود..

خیلی حال داد.. خیلی خوش گذشت..

عکس هم گرفتیم..

به زودی منتشر خواهیم کرد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩




خوش چل های فامیل ما

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩




توجیه.......

از وقتی قهوه تلخ اومد تو بازار ..

از وقتی مردم ایران خواستند با فرهنگ باشند و تو روز روشن با کپی فیلم دزدی نکنند..

اینور واونور می خوندم که مهران مدیری دستش با اینه پس سی دی هاش رو کپی کنیم..

مهران مدیری دستش با اونه پس سی دی هاشو کپی نکنید..

الان هم نم یدونم چی شده که هی میان می گن کپی کنید..  یه سری می نویسند نه بابا اشتباه می کنید توطئه بوده کپی نکنید..

البتهاین داستان کپی کنید رو برا یه فیلمکه هنوز ساختش تموم نشده هم می گن..

موضوع مهران مدیری نیست..

موضوع فرهنگ .. فرهنگ..

من فیلم افراطی ها رو دوست نداشتم.. چرند محض بود.. حالا چون بابا میل من نبود نیمودم بگم عزیز من بیان اینو کپی کنیم تا تهیه کنندگان فیلم ورشکست بشن.. نظرمو گفتم تا هم نظران من اشتباه نکنند برن فیلم رو بخرن یا اگه تو خونه کسی خریده بود بشینند و وقتشون تلف شه..

حالا شما یا ساخته مهران مدیری یا فرد دیگری رو دوست داری یا نه..

اگه داری می ری می خری.. می بینی.. فرهنگ داشته باش.. اگه نداری نمی خری..

ضمن اینکه هر چی خریدار و شرکت کننده در مسابقه مهران مدیری کمتر باشه به نفع منه.. حالا نیای فکر کنی این پولش به جیب من می ره..

طرف نشسته می گه حساب کتاب کردم دیدم همین مدیری تا پایان عمرش پول داره.. از سری دوم به بعد دیگه کپی کنیم فیلمش!!!!!!!!!

هر چند خریدار باید عاقل باشه..

مثلا من از بازیگرای (چند تایی) سریال قلب یخی خوشم نمیاد..

نمی رم بشینم کپیشو ببینم که..

مردم ما یاد گرفتند توجیه کنند..

یکی مثل گوسفند می ره تو ورود ممنوع.. بقیه هم گوسفند وار می رن دنبالش..

اگه گله گوسفند از نزدیک دیده باشید متوجه منظور من می شید..

گله دار فقط گوسفندهای اول صف رو هدایت کنه کافیه.. چون بقیه گوسفندها .. گوسفندوار دنبال اولی ها می رن..

طرف آشغال می ریزه.. می گی نریز.. می گه من نریزم.. یکی دیگه میاد می ریزه..

یا اینکه می گه من نریختم.. مگه اینجا تمیزه.. پس بقیه هم رعایت نم یکنند چرا من به خودم سختی بدم..

و هزار و هزار .. توجیه دیگه..

می خوای دزدی کنی.. می خوای کپی کنی.. از طرفی هم نمی تونی از خیر دیدن فیلم هاش بگذری.. چرا میای چرت و پرت یم نویسی..

طرف فلان کاره است.. بیا بنویس این فلان کاره است..

مثلا من از فیلمی که شریفی نیا توش بازی کنه خوشم نمیاد.. از شخصیت کلیشه ای و البته چشمای حیظش بدم میاد.. و البته از شیکم گنده اش و صداش..

مهم نیست کی فیلم رو ساخته باشه.. ولی هیچوقت نمیام بگم فلانی اینطور برین کپی.. یا علی..

فرهنگ داشته باشیم.. فرهنگ...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩




خاطرات قدیمی.. + عکس

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩




نگو دیگه..

فرگل سوزنش گیر کرده رو اینکه من دندونهام سیاه شده مسباک بسنم..

البته مسواک دستشه.. ولی با اجازه من تو دبلیو سی هستم .. می گم باشه دخترم.. بذار من بیام..

دیگه کاسه صبرم لبریز می شه می گم..

اه بسه دیگه... چقدر می گی.. اینقدر نگو دیگه...

می دوئه میاد دم دستشویی.. در رو باز می کنه و می گه: چرا می گی ندو دیده.. من نمی تام بگم.. من می تام با شوما صوبت کنم..

من مادری شرمنده می گم: باشه عزیزم.. بگو.. تا هر وقت دلت می خواد با مامان صحبت کن..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩




شعر

شعر زیر از دخترکم.. که با احساس تمااااااااام تو توالت سرود.. موقعی که حس کرد دنیا قشنگتر شده و داشت منو صدا می زد که برم بشورمش..

فرگل: ماماااااان.. ماماننننننن جونم بیا.. بیا منو بشووور.. بیا ..

مامان هوبم.. بیا.. مامانی جونم هیلی خوبه.. تو خونه می مونه.. منو می شوره.. من می رم دستشوووووویی.. مامانی منتظر می مونه.. مامان هوبم تو خونه می مونه همیشه.. پیش منهههههههههههه.

بابایی جونم می ره سر تار.. پول دربیاره.. ذخیره احتیاطی بیاره.. پول بیاره بریزیم تو هلکم.. ..

من هوشحااااااااااااااااالم..

 

..................

در این لحظه بود که من از اینکه سر کار نمی رم و دختر نازم اینقدر از بودنم تو خونه احساس خوشبختی می کنه به خودم و تصمیمم بالیدم..

..............

از اینکه در گوشم حرف بزنه خوشش میاد..

به کارتون تام و جری تا حالا می گفت موش.. حالا می گه کارتون سنجابها..

...........

پلنگ صورتی که حرف نمی زنه تو کارتون.. تو یه کارتونش که حرف زد اینقدر فرگلم ذوق کرد...

..................

موش که حرف نمی زنه هم فرگلم هی به من می گه.. ببین مامان صحبت نمی کنه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩




خواهرم خریده..

لوس لوسک خانم می گه: مامااااااااااااان .. مامان هوبم.. می شه ایجازه بدین اینو بردارم.. (انگشترمو می گفت)

می شه؟

منم گفتم باشه..

دستش کرد انگشترمو.. بهش می گم: وای چه خوشگل تر شدی مادر..

می گه: (با ناز و عشوه) مامانی جونم اینو هاهرم برام هریده..

مال شما نیست.. شبیه مال شماست..  مال منه..

می گم خواهرت کیه مادر.. اسمش چیه؟

می گه: هاهرم .. هاهرمه دیده.. (دیگه) اسمشششششششششش اسمممممممممش .. هاهرمه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩




خستم اومد.

دخترم پاشو بلند شو .. کمی حرکت کن مادر.. همه اش نشستی داری تلویزیون نیگاه می کنی

دخترم: مامان چییییییی.. خسته ام اومد.. هسته شدم دیراز تشیدم!!!!!!!!!!

...........

دخترم گاهی اسم همسر آینده معصوم رو میاره..

امروز می گم عمو تامبیز رو دوست داری؟

می گه اوهوم..

عمو تامبیز اهم ترده.. من توپ بهش زدم .. دعوام ترد.. باهام بازی نترد ته...

من دوسش دارم هاااااااااا.. عمو تامبیز اعصاب منو هورد ترده..

(یعنی این دختر من خاطرات یادش نمی ره.. عین من.. در عین حال دوسش هم داره..)

 

.............

مشغول جمع آوری اسباب هستم..

دوست خوبم تولدت مبارک..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩




آقای یرز یه گوه!! مهمان جدید ما..

سلام

تعجب نکنید.. این عنوان فحش نبود اسمش یه خواننده بود..

البته اسمش الکساندره گمانم..

آهنگش اینطور شروع می شه.. yers ago..

البته همینطور ینوشتم نخندید..

دخترکم عاشق این آهنگه.. و باهاش می خونه.. با لهجه هم یم خونه..

الان باز دخترم شده مامان فرگل..منم مامانم.. یعنی اون مامان منم مامانم..

بعد مثلا داد من برا سالاد هویج رنده کنم..

بهم یم گه خوب درست کن.. ببین عمو ژورنگ داره نگات می کنه تعجب بعد یهو چهره اش رسمی شد با یه حجب و حیای عشوه گرانه (اگه فهمیدید منظورم چی بود)

بهم یم گه مامان ببین آقای یرز یه گو هم هست.. خانم خوبی باش.. زودتر درست کن می تام غذا بیارم..

هر روز صبح هم دمیر موامد خونه ماست.. دمیر موامد همون امیر محمد..

خوب دیگه من برم.. الان مامان فرگل ناراحت می شه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩




دل خجسته (چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است)

خیلی خسته ام خسته..

وقتی با عزیز جون خان می زنیم به تیپ و تاپ هم خسته تر هم می شوم..

امروز باز دل من را شکست..

می گم باز دلم را شکست چون اولین بارش نیست..

دلم زشت شده..

چون می شکند .. بندش می زنم.. برای بند زدنش هر بار وسیله ای پیدا می شود.. ولی خوب این دل که دل نیست.. دل که سالم باشد هر از گاهی سوپاپ نمی ترکاند... انگاری خودش مسائل را در خودش حل می کند.. ولی امان از دل شکسته..

هر چند وقت یک بار انگاری کسی ، چیزی چاه فاضلاب دلم را به هم می زند.. و امان از آن روز.. یه بوی گندی می زند بالا که نگو..

خدا نکند که در میانه راه رسیدن به جنگ هورمونی و این حرفها هم باشم.. دیگر خر تو خری می شود که بیا و ببین..

امروز غروب.. غروب جمعه که بود.. در راه رسیدن به دوره ماهانه هم هستم.. می گم در راه چون معلوم نیست کی برسم.. گاهی این رسیدن ۴٠ روز به طول خواهد انجامید..

داداش بزرگه (دیگر من داداش بزرگه ندارم.. یکی از معیارهای علاقه ام به او صداقتش بود که ان هم رفت زیر لکه.. برادرهام فعلا از دومی شروع می شوند) ... با رفتارهایش و مادر و پدر آزاری هاش روی اعصابم بود..

بعد فکر مراسم و ازدواج خواهرهام هم که بودم..

فکر اثاث کشی و این حرفها هم بودم..

فکر مسائل مالی.. پس زمینه ذهنم هم خانواده شوهر رژه می رفتند... (مخصوصا مادر جون همسر.. )

بعد آقای همسر یهو رفت رو اعصاب من..

طبق معمول من داشتم با موبایل حرف می زدم.. و عزیز جون خان یه جمله از من شنید و خودش برید و دوخت و تفسیر کرد و داشت برای آزی توضیح می داد و طعنه می زد و دورادور به خواهرهام و شوهرانشون توهین می کرد و این حرفها .. که من اعصابم خرد شد و همونطوری جوابشو دادم و گفتم نخیر همچین چیزی نیست ..

خلاصه حرفها به درازا کشید.. (درازا چیزی در حد ١٠ دقیقه) ...

آزی که پیاده شد همسرم!!!!!!!!!!!!! (همسرم!!!!!!!!!!) برگشته می گه تو به من قول دادی وقتی داری با تلفن حرف می زنی اینطوری سر من داد نزنی.. حرمت منو نشکونی.. اینجوری حرمت منو پیش خانواده ات و خواهرهات می خوای نگه داری؟

منم گفتم : من قول ندادم.. اگرم دادم تو قول دادی که طبق معمول پیش داوری نکنی.. بار اولت نیست که صرفا در مورد خانواده من پیش داوری می کنی..

و هر چی دلت می خواد در موردشون می گی.. چه حقی داری در مورد همسر خواهر من اینطوری بگی رفیق باز هست.. (کسی که تا حالا ندیده) .....

و اینطوری شد که بعد مدتها یه شب داشتیم می رفتیم پیش آزی و اونم اینقدر حالم گرفته شد که حد نداره...

همه اش دلم گریه می خواد..

به قول قزن جان اینقدر آزارم می دن که جای خنده و غصه رو نمی دونم..

یاد حرف فرگلم افتادم. برا خودم متاسف شدم.. دیشب تو رستوران برگشته به من می گه : ببین مامان دارن اونها هی می هندن(می خندند) تار بدیه.. و لبهاشو گاز گرفت..

یعنی اینقدر نخندیدم که دخترکم فکر می کنه خندیدن کار بدیه؟؟؟؟؟؟؟

...........

این دل شکسته من هم باز بند زده می شه.. چه می دونم با چی.. حالا یا با خنده های فرگلم.. یا با رقصش.. یا با بوسیدن هاش.. یا با اومدن مهمانی ناخوانده...

اونچه مسلمه اینه که این دل دل نمی شه...

.........

محض اطلاع: عمو هایی دارم در حد تیم ملی مهرباننننننننننننن و فامیل..

عمه هایی دارم بس مهربانتر..

زنعمو هایییییییییییییی اوف در حد تیم ملی..

دختر عمه هاییییییی بس مهربان و فهمیده..

پسر عموهایی دل خجسته و عاقل .. با بانوانی عاقل تر...

همین قدر در مورد فامیل بدانید فعلا کفایت می کند..

 

بعدا نوشت: دیروز بعد مدتها با هیجان آرایش کرده بودم و خیلی هم طبیعی و دلنشین بود آرایشم (قربون دست و پای بلوری خودم برم) ...

اینقدر دنیایم قشنگه که نگو.. دلم می خواد طبق معمول این روزها بخوابم شاید خواب خوش ببینم..

فرگلم هم قربونش برم تا خود صبح رو اعصابم بود تا خجسته تر شم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩




چی بگم والله.. خیلی درهمه نوشته هام..

سلام.

منزلمان قولنامه شد... یعنی رهنش نمودیم.. ان هم از نوع کامل.. حدود ۵٠ تومان..

نوشتم حدود تا قیمت نداده باشم و منظور دیگری نداشتم..

وقتی خواستیم بریم برای رهن خونه آزی لفظ اومد ایشالله خوشتون میاد از ساختمان و واحدی توش می خرید..

رفتیم که ببینیم همسرم حساب کرد اگه ١١٠ متریه رو رهن کنیم شاید تا سال آینده بخریمش..

صاب خونه جدید تمایل داره منزلشو به ما بفروشه.. شاید قسمت شه بریمش..

 

موقع رهن صاب خونه ١٣۵ متریه نیومد و گفت اگه ۵٠ تومن پیش ٣٠٠ اجاره راضیند من بیام..

منم دل رو زدم به دریا به بنگاهیه گفتم.. آقا جون من اگه طرف ١٠٠٠٠ تومن هم اجاره بخواد نمی دم.. چون همه اش در توهم بدهکار بودن به خلق الله هستم و اب خوش از گلوم پایین نمی ره..

و اینطوری شد که واحد ١١٠ متری رو که طبقه ١٠ بود گرفتیم تا باز تو ١٠ های دنیا روزگار بگذرانیم..

تا کنون یا واحد ١٠ بودیم یا پلاک ١٠ ... الان هم طبقه ١٠...

دلخوشم به افتتاح مهد مجتمع تا آخر امسال..

دلخوشم به فاصله نزدیکم با محل کار همسرجان..

و دلخوش به نورگیر بودن منزل..

اما از اونجا که توهم دارم من هی به عزیز جون می گم اگه سرمون کلاه بذارن چه..

و تو توهم هستم...

بسکه همه از هم نمی دزدند..

..................

جاری جان اینها تشریف بردند...

دیشب حرف خواستگاری و این چیزها بود.. گفتم امشب خانواده همسر اینده معصوم منزل پدر هستند..

گفت واااااااااااااااای چطور تو دلت اومد اینجا باشی..

برادرشوهر گفت: پس تو اینجا چه می کنی..

من تو دلم گفتم: مگه خواهر برادر هم می رن تو مراسم خواستگاری!!!!!!!!!!!

..........

خانم خانم ها دیشب داشت با من درد دل می کرد .... این وسط ها گفت نمی شه که خواره برادر تو خواستگاری نباشند..

من باز تو دلم گفتم: منکه در جریان بودم.. و با اجازه از من امشب اونها رفتند منزل ما تا دو تا حرف بزرگونه بزنند .. حتی داماد هم سربازی بود.. ولی خواستگاری شما ما که نبودیم شما تو دلتان هم نگفتید ما کجاییم..

اینکه چیزی نیست ما نه تنها نبودیم بلکه داداش خوشگل همسر من به همسرم حتی اطلاع نداد که داداش من دارم یم رم زن بستونم..

فردای خواستگاری زنگ زدند گفتند از پس فردا شما دعوتید جهت نامزدی تا هفته بعد که عقد کنونه...

(همه اینها رو تو دلم با سکوتم گفتم)

.........

باری طرف داشت می گفت .. تو مراسم خواستگاری (البته به قول همسرم اسکول کردن فامیل .. چون خودشون قبلا بریده بودند و دوخته بودند) تاریخ عقد معلوم کردیم.. خاله برگشته می گه یه زنگ بزنیم ببینیم نغمه امتحان داره یا نه..

چه ربطی داره خووووووووووووب؟؟؟

من تو دلم باز گفتم: مثلا نغمه خواهر داماد بود.. یعنی عین خواهر نداشته داماد.. ضمن اینکه کارها و دور از جان حمالی های مراسم شما را همون خاله که الان باهاش قطع رابطه کرده اید انجام باید می داد و این حق رو داشت بدونه می تونه جهت کار حضور داشته باشه یا نه..

و یاد اونسال ها افتادم که داداشم  زنگ زده بود دانشگاه برا من و گفت: سیب جان امتحاناتت کی تومو می شه می خوام تاریخ عقد رو تنظیم کنیم..

..........

طرف راز سر نگشوده روز جهاز بینیش رو فاش کرد..

معلوم شد که چی شد که مادرش رفت تو هم.. معلوم شد که چی شد که خواست یه جوری حال خاله رو بگیره..

احتمال داره در پشت پرده تخسیر ها رو انداخته باشند گردن خاله..

گفت که با مادرشوهرمون هماهنگ بود که اون لیست کادوها رو نخونه.. ولی مادرشوهرم خوند..

طرف یه ربع سکه هم اون روز بی دلیل کادو گرفته نمی گه دست مادر درد نکنه..

کلی منو بیدار نگه داشت که بگه خوب بود مادر من لیست می گرفت جهازمو؟؟؟؟

نشسته در مورد خاله بد حرف می زنه...

می گه آره خاله می اومد ازمایشگاه کلی هی بلند یلند حرف می زد و دکتر خوشش نمی اومد..

تو دلم گفتم: اگه عزیز جون بیدار بود می انداختت از خونه بیرون..وقتی می دید در مورد خاله اش اینطور حرف می زنی..

...................

خلاصه هی اون گفت و هی من تو دلم حرف زدم تا اینکه دل درد و قلب درد و سر درد گرفتم..

..........

دخترخاله ام می گه.. سیبی جان سرفه های خشکت عصبیه ها خواهر من.. حرص نخور.. (در رابطه خوشگلی های داداش بزرگه خجسته شده بودم)

..................

داروخانه شبانه روزی پاسداران رفتم.. می خواستم شربت تقویتی فرگل رو بخرم..

رنگم پریده بود.. موهام شینیون نداشت عین خیلی از مشتری ها..

آرایش نداشتم..

صورتم خسته بود..

پالتوم زیبا نبود..

با*سن و سی*نه هام رو زیر گشادی پالتوم قایم کرده بودم.. اسم شربت رو دقیق نمی دونستم..

همسر خوش تیپم هم باهام نیومده بود تا حالشون رو بگیره..

دکتر یا مسئول داروخونه مو قشنک و فشنشون با من حال نمی کرد انگاری..

دو سه بار گفتم ببخشید تحویلم نگرفت..

پیش چشم من.. سه چارتا بانوی فشن تازه اومده رو راه انداخت و تحویلم نگرفت..

اینقدر ایستادم تا داروخانه لحظه ای خلوت شد.. گفتم ببخشید آقا .. یه ضربه زد به همکارش که داشت نسخه می پیچید.. گفت ببین چی می گه..

و سرشو کرد اونور و رفت..

یاد نگاه دقیقش به لبهای اون بانوی زیبا زیر آرایش افتادم و ............. دلم گرفت..

همکارش داروی منو نداشت.... یه چیز دیگه که می خواستم رو وقتی آورد من دیگه تو داروخانه نبودم..

مطمئنم دیگه اونجا نمی رم..

ولی یه بار جهت گرفتن حال آقاهه می رم اونجا.. حالا ببینید کی گفتم..

یاد قنادی تشریفات روبروی پارک سپهر افتادم.. همونجا که اکثرشون مشتری مدار هستند (به قول فشن بانویی که اینو گفت) یاد حرف عزیز جون افتادم که گفت وقتی زن ها و دخترها اونجا باشند .. کارگرهای لاس زن چشم چرونش مردها رو تحویل نمی گیرند (و البته زن های بی آرایش عین منو)  ....... و برا گرفتم یه کیک آماده ١ ساعتی علاف شده بود..

و گفتم کاش خانومه می گفت.. ممنون از اینکه شما قنادی زن مداری هستید..

..............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩




عنوان دزدی..

جایی خواندم که:

بر  اساس تبلیغات ماهواره، مردم ایران کچل‌های چاقی هستند که ناتوانی جنسی دارند و می‌خواهند یک هفته‌ای ویزای کانادا بگیرند!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩




اریکه 2

بین دو واحد موندم.. یکی قیمت مناسب تر ولی کمی دلگیر.. یکی قیمت بالاتر.. بزگتر و نور گیر..

البته در مقام مقایسه دلگیر بود اولی..

کلا اضطرابی بر من مستولی گشته و توان حرکت از من ربوده.. در دلم بدجور رخت می شورند کسی رخت چرک داره بیاره تا بتونه کمی برق و اب و تاید صرفه جویی کنه اونها که تو ودلم بلبشو کرده اند برایتان می شورند..

تازه برادر کوچیکه می تونه ١ ماه تو هزینه هاش صرفه جویی کنه.. و خوابگاه نره.. البته حداقل یک ماه ..

هانی جان خواهر دعا لازمم.. دعا کن تا حالم خوب شه ..

بتونم تصمیم بگیرم.. حالا خوبه نمی خریم داریم اجاره می کنیم.. وگرنه الانه من شب سوم مزارم هم گذشته بود..

چرا اضطراب دارم نمی دونم..

تو این هیر و ویری جان جانان جاری جان فیلش هوس تهرونستان کرده می خواهد با همسرش کله سحر اینجا حاضر شود.. از شواهد امر پیداست خانه مام شوهر تعمیراتش به پایان رسید..

این مهارت دستان ترو را بالاجبار باز دیدیم .. این ها دیگه کی هستند .. دستان امید را (جنینی که دست دکتر را گرفت) چپانده بودند درون این ... حس تماشای فوتبالیستها به ادم دست می دهد..

واقعا هم فقط باید در این وانفسا پنگول و عمو پورنگ و کارتون دید...

تصمیم داشتیم برا اولین بار با همسر و البته فرگل سینما را تجربه کنیم .. فقط برا اینکه دخترکم سینما دیده باشد .. ان هم مالیده شد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩




اریکه

گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

(فریدون مشیری)

این شعر رو تو ترانه ای از داریوش شنیده بودم و می خوندم... ولی هیچوقت و هیچوقت به معنیش توجه نکردم..

هیچوقت نمی دونستم شعر کیه..

ولی الان دارم فکر می کنم واقعا که این غم هفت رنگ هفتاد رنگ می شه..

فردا می ریم خونه قولنامه کنیم..

نه بابا کی بود فکر کرد می خوام بخریم.. می خوام اجاره کنیم..

می دونم وقتی بخوام از اینجا بریم گریه می کنم..

دلم واسه ویوی پنجره هال و اتاق خوابم تنگ می شه..

دلم برا سکوت اینجا تنگ می شه..

کلا من ادم اهل کوچ و سفر و جابجایی نیستم..

ولی خوب خونه جدیدمون موقعیت خیلی خوبی داره و از همه مهمتر به همسرم نزدیک می شم..

همسرم می تونه روزها نیم ساعت بیشتر بخوابه شایدم بیشتر..

میتونه زودتر بیاد خونه...

خونمون می شه نزدیک اریکه******* ایرانیان...

خیلی خوب می شه..

امروز رفتیم بازم دیدم خونه رو.. فردا با صاب خونه قرار داریم..

الان چند روزیه هست بدون توجه به نگاه های احتمالی همسایه ها پردهای هال رو جمع می کنم و با دخترک خیره یم شیم به دور دست ها..

دعا کنید برامون هر چی خیره همون شه..

دارم سعی می کنم کمتر به موضوعات ناراحت کننده دور و برم فکر کنم..

رفتم شرکت عزیز جون خان بعدش باز رفتم پیاده روی تا پایینتر از بیمارستان آتیه فروشگاه اطلس پود..

فردا با خودم متر می برم برا اندازه گیری پرده ها..

یه خوبی خونه  جدیدمون اینه که تازه ساخت (برا من وسواسی بهترین چیزه) نورگیره شدید.. سه خوابه..

دیگه وقتی مهمون میاد مشکل نداریم که دخترک بهش بر بخوره برن تو اتاقش..

دعا کنید توانایی اسباب کشی داشته باشم..

دعا کنید خونه جدیدمون بتونیم قولنامه کنیم..

دعا کنید خونه جدید خوش یمن باشه..

قزن جان.. نانا جان.. دایی جان ممنون..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩




دل گرفتگی مزمن..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩




حرف برای نگفتن..

کلی حرف دارم.. و نمی تونم بگم..

می خوام چیزی بنویسم.. اما نمی شه..

یاد این حرف می افتم..:

شاید همیشه حرفی نباشد
برای گفتن،

اما
همیشه حرف بسیار هست
برای نگفتن!‌

به حکیمانه بودنش بیشتر پی می برم و ترجیح می دم بازم حرف نزنم..

اینجا رو بخوانید. http://razpoush.blogfa.com

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩




توهمی به نام افراطی ها

اگه روزی روزگاری خواستید ١۵٠٠ تومن بی زبانتان را آتیش بزنید.. مهم نیست بزنید..

و عین ما آن ١۵٠٠ تومن بی زبان را ندهید جهت شادمانی روحتان یه فیلم طنز به نام افراطی ها نخرید...

چون انوقت نه تنها ١۵٠٠ تومنتان را آتش نزده اید و دلتان از دیدن شعله هایش خنک نشده.. بلکه انجایتان هم می سوزد.. اعصابتان به هم می ریزد.. و برای کل جماعت هنربندان نگران می شوید.. از لهجه زیبای اصفهانی ها که نیم بند ارائه شده لذتتتتتتتتتتتت می برید..

و در لحظه لحظه فیلم به حماقت خود پی می برید.. و هی م یخواهید بلند شوید تا ریخت بی ریخت اینفیلم نحس را نبینید و هی خودتان را دلداری می دهید که نه.. حتما خوب است.. شاید ...

و هی چای م یخورید.. پرتقال می نوشید.. !!!!!! و فکر می کنید حتما مونتاژ فیلم دچار مشکل است.. شاید این میان پرده های این فیلم باشد.. و اوج فیلم را در لحظه دگرگونی فتحلی اویسی با شیشه مشروبش و نوحه کربلایی روحاااااااااااااانی فیلم می بینید و در دل صد رحمت به سازندگان  فیلم های هندی آبکی (هندی نه ها.. آبکی هندی) می فرستید و هزار صلوات هم نذر می کنید برا شادی روح سازندگان فیلم های کلیشه ای دوران قبل انقلاب ... (البته همه اش نه ها .. اون کلیشه ای ها)...........

در آخر بهترین نتیجه ای که میگیرید از فیلم این است..

اکبر عبدی اسطوره بی بی فیس سریال مدرسه ام دیر شد کودکی هایت.. و بازیگر زبردست فیلم مادر ، حاتمی.. و  و و .. بدجور خودشو با بازی در این فیلم ضایع کرد..

هر چند وقتی رفت زیر  دست فلانی کار کرد خودشو ضایع کرده بود..

نتیجه ٢: عده ای می خواستند رقصان را در فیلم های مجاز ارائه دهند که دادند..

نتیجه ٣: چرا اینها فکر می کنند مردم هنوز به این کارها می خندند..

نتیجه ۴: این فیلم در اصفهان بازی شده و اصفهانی ها برای دادن مجوز بازیگران خود را در فیلم چپاندند...

نتیجه ۵: پایان فیلم احمقانه تر از خود فیلم

نتیجه ۶ : کارگردان و نویسنده در توهم اکس بودند ..

نتیجه ٧: شما این نتایج را لمس نخواهید کرد چون این فیلم را نخواهید دید اگر عاقل باشید..

نتیجه ٨: اگر این فیلم را دیدید در غمتان شریکم..

نتیجه ٩: خیلی از این نتیجه ها نتیجه نبود..

نتیجه ١٠: بیکارتر از من هم پیدا می شود؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩




خودشیفته..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0