Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

یه مطلب با حال که برام فرستاده بودند..

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.

صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!!

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩




تولدت مبارک

تولد گرفتیم.. خیلی خوب بود.. خیلیخوش گذشت.. دخترم کلی خوشحال شد..

جای دوستانم خالی..

جای خاله هاش و مادربزرگها و پدربزرگ ها  هم خالی بود..

فعلا مهمون دارم.. فرصت ندارم..

به موقعش میام می نویسم.. کسی اگه یه سایت برا آپلود عکس داره بگه من عکس بذارم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩




کاش استقلال می باخت!!!

کاش استقلال می باخت تا یان عزیز جون حالش گرفته شه من دلم خنک شه..

به همین خیال هم باشه فردا شب باهاش برم مهمون یخونه دوستاش..

ولی حیف که بایدپس فردا  بخندم چون تولد فرگل نازنینمه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩




یکی از علل چاقی!!!

الان دو شبه اینقدر دیر میاد.. اینقدر دیر میاد که اعصاب منو به هم یمریزه.. دیشب بازم چون منتظر زود اومدنش نبودم اینقدر عصبی نشده بود.. با این وجود از لجم برا اینکه حالشو بگیرم همه ته دیگ ماکارونی رو برا اون گذاشته بودم با حرص خوردم..

.

امروز آقا مثلا موند خونه تا من برم دندون پزشکی.. دیشب که همه خوابم کابوس بود و دعوا.. طوری که عین این فیلم ها خیس عرق از خواب بیدار شدم... البته از صدای تند نفس هام و سوزش شدید قفسه سینه ام..

صبح گفتم زود نمی رم .. تازه باید تماس بگیرم..

نشون به اون نشون که موند خونه تا ١١ و رید به اعصاب من.. و رفت..

از بس این موبایل لعنتیش زنگ خورد.. دیوانه شدم نتونستم یه لحظه عین ادم بخوابم...

گفت ۶ و نیم خونه ام.. کلی کار داشتم کلی برنامه ریزی کرده بودم به همه کارهام برسم..

نشون به اون نشون که ساعت ٧ و نیم هنوز شرکت بود..

با فرگل رفتم حموم.. ولی اعصابم نیومد سر جاش...

جناب ساعت ٩ و نیم رسیدند منزل...

شما که نمی دونین خونه من کجاست.. تا وقتی بیرون کاری نداشته باشی که هیچ.. ولی وقتی کار داری اینجا می شه زندون نمی تونی هیچ جا بری.. البته با بچه ..

حالا اومده احساس بهش دست داده طبق معمول (مواقعی که اینجوری ناراحتم یم کنه) بهش گفتم به من نزدیک نشو بهم دست هم نزن..

دیدم برا بچه پفک خریده اورده.. باز هم خامه عسل خریده اورده..

فرگل می گه اینو برام باز کن.. گفتم بده همون بی عقلی که خرید برات باز کنه.. خدا رو شکر بچه شامشو خورده بود..

سر یخچال داشتم وسیلهب رن میداشتم اومده بغلم کنه.. داد زدم بهت گفتم به من دست نزن.. می زنم تو گوشت ها!!!!!!!!!!!!!

دیگه فکر کنم گوشی دستش اومد که خیلی شکارم ازش..

با فرگل رفتند تا لیست خرید رو بگیرند.. چه فایده همه چیز نصفه نیمه خریداری شده.. چون دیگه کدوم مغازه باز یم مونه تا حضرت آقا تشریف ببرند خرید..

.........

منم وقتی رفتند.. یه رنگارنگ مینو خوردم. یه پفک خوردم.. یک سوم رانی فرگل رو خوردم.. سیب زمینی ای که سرخ کرده بودم خوردم.. و در تمام طول این مدت دست و پام و تمام وجودم از شدت عصبانیت داشت می لرزید...

............الان هم والا مقام تشریف آوردند..

منم تمام تنم درد می کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩




ایش هه!!!

داریمازخید طلا برمی گردیم..

عزیز جون سخت خوابش میاد.. برا همین براش رانیو نوشیدنی های دیگر خریدیم..

برا عزیز جون رانی باز یم کنم.. دو قلپ که نوشید فرگل یم گه به منم بده.. من گفتم نه مامان ایش هه(ایش یعنی یه چیز کثیف و بد مزه).. و سرمو تکون دادم و اخم کردم که یعنی خیلی بد مزه است..

عزیز جون دوباره یه قلپ رانی خورد و دید فرگل داره نگاش می کنه گفت: ایش اه اه اه..

(توضیحات: فرگل نباید آب میوه صنعتی بخوره.. برا معده اش خوب نیست)

خلاصه فرگل کلی جیغ و داد و جینگولک بازی دراورد و ما مجبور شدیم قوطی نیمه پر رانی رو بهش بدیم..

می ترسیدم مبادا بخواد بخوره و اون لبای خوشگلش پاره شه.. البته این جدای از بحث بالا آوردنش بود..

فرگل با  احتیاط کمی رانی رو چشید..

دید دارم نیگاش می کنم .. قیافه اش رو در هم کرد و گفت.. اه اه مامان ایش هه..

بعد هی رانی خورد.. هی گفت ایش هه.

من گفتم مامانی خوشمزه است؟ بچه ام یه قلپ می خورد و با سر می گفت آره.. بعد یادش می افتاد ایش هه .. یم گفت ایش هه..

بعد باز می خورد..

تازه قوطی رانی رو بغل کرده بود و نمی داد به ما..

می گفت نه مامان(یعنی بهت نم یدم) این ایش هه.. اه اه اه..

........

پ ن: نتیجه اخلاقی اینکه عزیز جون پس از اسکول شدن توسط فرگل خواب از سرش پرید...

پ ن ٢: اسکول شدگی باعث از خواب بیدار شدن می شود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩




طلا خر!!!

رفتیم برا دخترم ۴ تا النگوی خوشگل و نازک اما محکم خریدیم..

تقریبا هر کدومش ١٠٠ تومن افتاد...

البته با تخفیف...

ببینید.. فرگلم ٢٣٠ تومن عیدی داشت.. ١١۴ تومن هم طلای خودش بود که فروختم.. حالا شما فکر کن ١١۵ تومن..

٣٠ تومن خواهرهام و دایی سعیدش دادند .. (خوب مجرند تازه خیلی هم زیاد دادند)

٢۵ تومن هم دایی سومیش و خانواده محترمش دادند.. (بابای پارسا اینها رو می گم)

ببین چقدر شد؟

٢٣٠+١١۵+٣٠+٢۵=۴٠٠

پس من امروز با عزیز جون رفتیم با ۴٠٠ تومن فرگل براش ۴ تا النگو خریدیم تا اون النگو قبلیهاش که خیلی تنگ شده براش رو از دستش در بیارمی و یادگاری براش نگه داریم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩




تولد درهاله ای از ابهام!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩




عین سمباده نرم!!!!!!!

در پی اپیلاسیون غافلگیرانه خودم.. هلویی شدیم بس صاف و صوف...

عزیز جون با هیجان و شگفتی: وای سیب جونم عین سمباده نرم شدی!!!!!!!

من: (آویزوون و متعجب) عین سمباده.. سمباده که زبر..

عزیز جون: نه اونور سمباده که زبر نه اونورش که خیلی نرمه..

من: پس با این حساب منکه همیشه عین سمباده ام.. گاهی این روش گاهی اون روش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩




تگرگ!!!

از کرج تا بیام خونه هی بید به خودم لرزیدم..

زمین سفید بود و هوا داغون.. تگرگ بود که می بارید..

طبق معمول زنگ زدم تا موقعیت رو به مادرماینها گزارش بدم.. مبادا بی خبر از اونها بلایی سرمون بیاد..

همه سالم برسن خونه خدایا...ممنون.. به قول فرگل.. الایی آمیییین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩




عروس گللللللللللللللللللللللللللللم!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩




کابوس فرزند!!!

خیلی وقتها کابوس شبانه من... باردار بودن یا به دنیا آودرن بچه دومه...

بچه دوست دارم..

ولی این کابوس بچه دوم ولم نمی کنه..

هیچ چیزش آژاردهنده نیست .. جز این حس که فرگلم چی...

حالا کی یم تونم به فرگلم برسم..

فرگلم احساس تنهایی می کنه..

وای خدا فرگلم دلش می گیره ..

وای خدا من هنوز به فرگلم خیلی چیزها یاد ندادم.. به اندازه کافی باهاش بازی نکردم..

نبوسیدمش نبوییدمش...

وای خدا بچه ام دپرس می شه..

توی خوای هم همش دارم حساب می کنم..

این بچه اگه تو دوران بارداری اذیتم نکنه و بتونم فرگلم رو خوب بهش برسم.. وقتی نیا اومد تازه فرگلم ٣ سالشه..

وای بچه ام از بچگیش هیچی نفهمید و من باز یکی دیگه اوردم..

..............

و این کابوس هر بار به یه نحوی میاد تو خوابهای نگران من...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩




من سردم!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩




گردش سه نفره!!!

نفهم خان امشب راه افتاد.. فردا می رسه.. ما فردا شب بزمی دعوتیم با حضور اعضای بلند پایه شرکت عزیز جون اینها...

خوبه ما هیچی نداریم و لی من می گم پاساژ عزی زجون اینها شرکت عزی زجون اینها...

من استرس دارم و عزی جون گفت غلط کردی استرس داری.. ادم به خاطر نفهم خان استرس م ی گیره.. با اینهمه شیرینکاری که خودشو زنش انجام داده اند.. نفهم خان در نهایت پررویی به عزی جون می گه ببین عمو نیمخواد ماشینشو بفروشه.. من می خوام..تازه ماشینخودشو می خواد بده به خانواده همسر خوبش!!!!البته بندازه در واقع..

.....

امشب جاتون خالی برا اولین بار رفتیم سه نفری یه عالم با دخترم و همسرم تو شهرک قدم زدیم..

...........یکی بگه چرا مننمی خوابم..

..........

تمام آرشیو مریم رو خوندم. اتاقی از آن خودم.. http://osianeman.persianblog.ir

.....

بیشتر روز به درخواست دخترکم بازی نین کوچولو می کنیم و اون تمام شیرنخوردنهاشو با این بازی و میمی الکی خوردن و ناز کردن می می و شیکم من می خواد جبران کنه انگاری...

..........

گاهی فکر میکنم اگه یم تونستم یه بچه دیگه می اوردم.. ولی نم یتونم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩




نبیره را دیده!!!

دیروز نبیره مادربزگم ساعت ۴ صبح چشم به دنیا گشود..

و انگاری به مادربزرگهایی که نبیره شان را می بینند جایزه می دهند...

عمرتون طولانی باشد و سلامت بمانید .. و با عزت زندگی کنید تا به امید خدا شما ندیده هایتان را هم ببینید..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩




جودی دمدمی!!!

همه می شینن در مورد فلان فیلسوف و فلان کتاب روز که خوندن می گن..

ولی من در نهایت پر رویی باید بگم که یه سری کتاب که ۵ شماره داره و اسمش جودی دمدمی خریدم تا هدیه بدم.. در ضمن وسوسه هم شدم تا بخونمش...

یه شماره اشو خوندم..

الان هم جودی میخواهد دنیا را نجات دهد رو دارم یم خونم.. به هیچ کس هم ربطی نداره.. من باید کمی هم به فکر کودک درونم باشم که خیلی وقته کتابی در خور سنش نخونده دیگه.. حالا آدم بزرگه بیرونم بماند برای بعد...

برای فرگل هم تو تاب درست کردم.. تو تاب همان قطاب است که یه شیرینی شمالی است.. یعنی یه شیرینی شمالی هم هست که بهش می گن قطاب...

باید می دیدن دختر هندوانه دوست من چطوری امشب بعد مدتها (از شب یلدا تا حالا هندوانه م یخورد) بگو ماشالله..

آخه هندوانه نفخ داره.. و من نگرانم..

ولی فردا صبح باید منتظر جیشش زیادی باشم..

امشب با پروژه ماشین گردی خواباندیمش...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩




خاطرات زیر خاکی 1!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩




خاطرات زیر خاکی 1

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩




حال گیری با عیدی!!!

خونه عمه که رفتیم دختر عمه ام هم بود..

شوهر دختر عمه در یه اقدام غافلگیرانه (از خودش غافل گیری کرد.. یعنی خودشو غافلگیر کرد) پرید و با یه ژست خاصی به فرگل هزار تومن عیدی داد...

عزیز جون هم به دختر اون 5000 تومن عیدی داد..

شوهر دختر عمه کارمند بانکه..

وقتی دیدم ماشین خریدند کلی خوشحال شدم..

خونه هم دارند.. تو شمال زمین هم خریده..

ولی نم یدونم چرا همه اش در حال مقایسه خودش با بقیه است..

عزیز جون هم از این نقطه ضعفش حالا داره برا حال گیریش استفاده می کنه..

وقتی اومد و مرکب ما رو دید کلی چشاش گشاد شد..

حالا این بماند که ما خونه مونه نداریم..

..

تو ماشین عزیز جون برگشته می گه دیدی.. چطوری حالش رو گرفتم..

همچین با ژست اومده به فرگل 1000 میده انگاری چه کرمی کرده..

منم بهش 5000 تومن دادم..

تا حالشو بگیرم..

من گفتم تو بی خود کردی...(البته با شوخی ها) می خوای حال گیری کنی بکن چرا به جیب ضرر می زنی.. من به دخترش عیدی داده بودم..

معصوم و زهره هم گفتند خوب حال مار و بگیر مهندس... ما خوشحال می شیم ها...

...

این بود خاطره ما از روز سوم عید به گمانم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩




مهمون میاد؟ شایدم نیاد!!!!

روز اول فروردین که نه غروبش رفتیم منزل عمو جان بزرگه..

تا دید ما اومدیم رفت کتشو ژوشید.. وقتی نشست دیدم که پیژامه تنشه..

اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو..

عمو بزرگم با یه ژشت خاصی هم همیشه رو مبل می شینه.. قدش هم کوتاهه.. وای خیلی خنده دار شده بود..

خلاصه اینکه ... من چون درگیر فرگل بودم متوجه ن شدم.. بچه ها م یگن .. بر و بچ عمو مثل اینکه هی بهش اشاره دادن که برو شلوارتو بپوش یا لاقل کتت رو در بیار عمو هم بلند گفته مسئله نیست اینها غریبه نیستند که...

..

این بود خاطره من از اولین روز عید..

...........

راستی گفتم.. من برا مامان اینها ژرده رو از همین جا خریدم و دادم براشون.. ژرده نه پرده.. اونها رنگ مبهای جدید رو توضیح داده بودند.. ولی نم یدونین یه چزی خردیم براشون هلو.. انگاری با مبل با هم خردین ژرده ها رو.. پرده ها ... خیلی با مبل ها ست شدند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩




کارخانه گندله سازی!!!!

وای من وقتی اینو شنیدم برعکس خیلی ها که به خاطر خبر خوشحال شدند شاید از خنده مردم..

چرا؟

آخه ما به یکی که تپل مپل باشه می گیم گندله... البته نه همیشه ها.. ولی وقتی می گیم فلانی گندله شده.. یعنی یهویی چاق و گرد شده...

خلاصه دیشب به جرج بوش که الان باراک شده اسمش (داداش بزرگه) می گم باراک کارخانه تولید تو رو امروز افتتحاح کردن..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩




من و دخترم!!!

من و دخترم روزهای قشنگی رو با هم م یگذرونیم.. اون بوس های شیرینش مطمئنا به زودی منو دچار مرض قند می کنه از نوع شیرینش..

آخه شنیدین که به مرض قند می گن ..

می گن.. چه می دونم یادم رفت.. ولی یه چیزی تو مایه های شیرینی تلخ...

دخترم عاشق پنه است.. پننه همون پنکه است.. پنکه از نوع سفقی.. سقفی نه ها.. سفقی..

همه اش هم می گه یا چشم چشم دو ابرو بخون و برام نناشی کن. یا اینکه پنه بکش..

یه سر رسید دارم مال سال ٨۴ .. توش پر شده از پننه...

می گرده صفحه سفید پیدا می کنه و یگه پننه بکش.

دخترم وقتی بهش می گم دوست دارم میگه .. دووست .. ؟آرم..

به دستم برق ناخن زدم.. یعنی به ناخن هام..

دخترکم از بوی لاک هی قبلش گفت مامان لا .. یعنی لاک بزن..

بعد دیگه یادش رفت.. نمی دونم چطور متوجه برق ناخنم شد که می گه اششششنگ شبی.. و مجبورم کرد تا براش لاک بزنم..

دیگه از اینکه با قیچی ناخن هاشو می چینم نم یترسه.. و خوشش میاد..

الان خیلی به برنامه تلویزیون مخصوصا اونهاییکه مربوط به خودشه دقت یم کنه..

امروز نیما داشت توپ بازی می کرد فورا رفته  توپش رو آورده و ادای اونو در میاره...

تو سفره انداختن بهم کمک می کنه همچنان از جارو برقی واهمه داره.. البته نه به شدن قبل.. ولی جدیدا از جارو سارژی ای که خریدم می ترسه...

من امسال صاحب یه جارو شارژی چرخ گوشت(که همیشه ازش می ترسیدم) شدم..

اگه اونط مرتیکه خر پولمون رو بده من یه حالی به  اثاثیه منزل می دم...

فرگل همچنان ... همچنان.. یادم رفت..

..............................

بریم سر کامنت های این دختره شمالی...

قربونت من فکر کردم منظورت همون دوست جدیده خوب...

دوست هم دارم.. من زنگ نمی زنم..

البته شوخی کردم.. ولی اگه عین داداشم به زنگ زدن یا نزدن من کسی گیر بده امسال پاچه اشو می گیرم اساسی ها...

الان داداشم دیگه برام زنگ نزد که هیچ زن بی ادبش هم برام زنگ نزد..

البته ببخشید.. من اینو می گم.. شما فکر کنید من بی شعورم.. اونها که ادعای شعورشون می شه خودشون حالی از من بگیرن..

.........

یادم نیست گفتم یا نه  نحسی سیزده ما رو برد دو تا آمپول بهمون زد یا نه..

اگه نگفتم حالا گفتم..

این خانوم ها طفلکن.. خیلی هم طفلکن..

...........

به داداش سومیه گفتم که از خدا می خوام یه دونه بزایی تا بفهمی زاییدن که می گن واقعا یعنی زاییدن..

بعد وقتی خودش رفت به زنداداشم می گم که به ژریود شدنش هم راضی ام..

اگه یه بار ژریود هم می شد می تونست تو رو درک کنه..

والبته  تو دلم گفتم.. شاید مادرم و خواهرهامو هم درک می کرد...

من با این داداش مشکل ندارم ها.. اینها همه اش دوستانه بیان شده...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩




سیزده

مادر شوهرم امروز برام زنگ زد.. کلی قربون صدقه ام رفت... گفت بی تو هرگز...

زنداداشم.. همون بزرگتره.. بهم زنگ زد.. خیلی ازم عذر خواهی کرد... کلی هم بهم عید رو تبریک گفت..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چیه دروغ سیزده رو چهاردهم نشنیده بودین.. یا به عبارتی نخونده بودین؟

حالا خوندین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩




من خواهم مرد!!!

از دیشب که نه از دیروز سحر که خوابیدم خواب های پریشان زیاد دیدم.. البته پریشان نبودند ها.. ولی بوی اون دنیا رو می دادند و بوی بهشت...

جاتون خالی که نبود ولی یه منظره هایی داشت این بهشت .. تازه از یکی از این خیابون های منتهی به ونک بود که یهو من و آژی رسیدیم به بهشت.. تو پراید بودیم و راننده آزی بود.. ولی از جایی که گل و بلبل شروع شد داشتیم جفتمون پرواز می کردیم.. و هی تو دل من خالی می شد...

از سر شب هم تا حالا عطرهای بی ربط مختلفی میاد به مشامم..

فکر می کنین بوی جنت میاد؟

خدایا من هیچی.. خودت به همسر و فرزندم رحم کن.. و در پناه خودت حفظشون کن..

.

.

پ ن: عرضم به حضورتون داداشی اینها.. همون که تو شهرستان می شینه.. داداش دومیه دیگه.. با هم قات زدیم.. زدیم به تیپ و تاپ هم..

البته همه اش هم تخسیر این زن بی شعورش بود..

به این داداش کوچیکه گفتیم اگه بخوای زن بگیری و اینطوری لی به لالاش بذاری و یادت بره کی بودی و حرمت خانواده رو حفظ نکنی می زنم دک و دنده ات رو خورد می کنم...

چون تو یکی هر چی من گردنت حق دارم به گردن من هیچ حقی نداری...

خلاصه اینکه الان همه با هم خوبند.. فقط من اضافه خانواده بودم.... شکر حذف شدم..

الان داداش اینهای سابق با خانواده مشغول به عید دیدنی هستند بعد سفر خارجه اشون..

من که راضی نیستم بهشون خوش بگذره...

زنگ هم بهشون نمی زنم.. این داداش بنده نفهمید بدجوری رو دمب بنده پا گذاشت...

بی ربط نوشت: بوی گل پر میاد از بهشت برین..!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩




 

۱ـ بهترین روز سال 88:
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم
۲ـ بهترین هدیه ی سال 88:
!!!!!!!!!!!!! نم یدونم
۳ـ بهترین سفر سال 88:
سفر... این یعنی چی.. هان مشهد رفتیم.. قسمت هواپیماش جالب بود به خاطر فرگل...
۴ـ بهترین کتاب سال 88:
برو بینیم حال نداریم..
۵ـ بهترین دوست سال 88:
تو امسال با کسی دوست نشدم...

۶ـ بهترین کارسال 88:

!!!!!!!!!!
۷ـ بهترین غذا ی سال88:

!!!!!!!!!!!!

۸ـ  بهترین فیلم سال88:

همین اخریه یکشنبه غم انگیز الان یادمه.. یک یدیگه هم بود یادم نیست اسمش

۹ـ بهترین پست سال 88:

!!!!
10ـ بهترین درس سال 88:

اینکه خر بودن لازمه زندگیه

11ـ بهترین اتفاق  سال 88:

؟؟!!!!!!!!


12ـ بهترین دعای سال 88:

خدایا حس خوشبختی و خوبی رو به من برگردون...کمک کن مادر خوبی برا فرزندم باشم.. همسر خوبی برا عزیز جون... دوست خوبی برا جفتشون.. فک و فامیل هم عاقبت به خیر باشن.. و به ما کاری نداشته باشن..

خانواده ام در پناه خودت حفظ کن... خدایا دوستت دارم.. دوستمون داشته باش..

یادت نره وبلاگمو بخونی.. حتی اونهاییکه تو دلم می نویسم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩




کور شدم و کر....

ندیدم و نشنیدم.. هیچ چیز.. نه کوه دیدم .. نه دریا.. نه جنگل.. نه صدای باران روی شیروانی...

خیالتان راحت.. خوشی هایتان مستدام..

خنده هایتان پایدار...

روزگار بر شما خوش...

دلم با اینهمه سقف هوای چادر فکستنی مسافرانی را کرده بود که با نانی خوش بودند...

خوش به حالشان...

چقدر به آنها شمال خوش م یگذرد..

دلم حتی نمی خواهد هوای بهار را استنشاق کنم...

خسته ام.. . دلم تنگ است...

عیدی هایم هم خوشحالم نمی کند.. می خواهم تنها قدم بزنم شاید بهار را دیدم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩




دلم تنگ شده!!!

گاهی دلم یمخواد تنها باشم..

هر چند الان هم تنهام...

گاهی فکر می کنم من خیلی با همه فرق دارم..

عین همه با سال گذشته خداحافظی نکردم و عین همه سال جدید رو شروع نکردم.. الان تو بهترین روزهایی که مردم شادن یا ادای شاد بودن در میارن.. من حس می کنم خیلی خرم...

خیلی تنهام...

و باز خرم..

سال نو تون مبارک..

امیدوارم اونطوری زندگی کنید و زندگی با شما همراه باشه که دلتون می خواد...

فقط یادتون باشه ..

هیچی بی خیال..

یادتون نره سیبی هست تو دنیا که حس می کنه خره..

نه حس می کنه گلابیه.. نه حس م یکنه پرتقال.. حس خریت داره...

دلم چقدر برا روزها ی تنهایی بی حس خریت تنگ شده...

دلم می خواد یه خونه داشته باشم که مال خودم باشه..

یه خونه غیر این خونه مجازی.. تو واقعیت..

دلم می خواد یه خونه باشه.. بدنوم مال خودمه.. بتونم توش راحت تنها باشم...

به عبارتی بتمرگم...

گاهی دلم می خواد می تونستم خانواده ام رو خودم انتخاب می کردم.. اون وقت شاید فقط من می موندم و یه خانواده نمی ئونم چند نفره که همه اونها تنهایی بوند و وهم و خیال..

دلم تنگ شده شاید برای روزهاییکه بچه بودم و مجبور نبودم ادا در بیارم برا کسی...

دلم تنگ شده برا یه شب سر آسوده و تنها رو زمین گذاشتن..

دلم تنگ شده برا اینکه مسئولیت نداشته باشم..

دلم برا یه روز پر از کار مشغله تنگ شده.. یه روز که حتی وقت فکر کردن نداشته باشم..

می دونین چون من خرم.. دلم برا یه روز خر کاری تنگ شده...

انگاری سال که جدید شد منم جدید شدم.. شدم یه آدم چندش آور.. خاله زنک..

کاش همه عین من خر بودند.. همه عین من مثل خر آدمو دوست داشتند...

کااااااااااش...

کاش نه کسی برا پولم منو دوست داشت.. نه برا خرکاری.. نه برا لبخندهای احمقانه ام .. نه برا حرف گوش کن بودنم.. نه برا هیچیم...

کاش یه روز بی دغدغه همه بتونم زندگی کنم...

کاش همه می دونستند من تا حالا زندگی نکردم...

شاید الان بهترین لحظه های زندگیم وقتی باشه که دخترکم منو می بوسه یا نازم می کنه...

اره همون لحظه ها زندگی کردم...

دلم می خواد برم.. از این کشور.. جاییکه هیچی حتی حال اومدن به اونجا رو نداشته باشه...

نه نمی خوام برم.. فقط دلم می خواد تنها باشم.. من باشم و دخترمو و همسرم...

دلم تنگ شده.. برا یه سیب که خر نباشه... شاید سیبی که ه مه از ترس دوستش داشته باشن این بهتره...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0