Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

قوانین خرکی!!!

فکر کن.. فقط فکر کن تو تنشنه ای.. داری می میری از تشنگی .. آب قطعه.. اصلا به آب جهت آشامیدن دسترسی نداری.. و تنها جاییکه آب هست سوپر سر کوچه است...

 له له زنان می ری سوپر می گی .. قربون دستتون آب بدین من تشنمه..

یه پنج هزار تومنی همی می ذاری رو پیش خوان...

بعد جناب محترم مغازه دار بهت بگه مهندس شما تشریف ببرید منزل من براتون می فرستم دم در...

هر چی هم بهشون میگی فایده نداره....

.........

این قوانین خرکی مربوط به مثال بالا نبود... و بالایی فقط مثال بود...

ولی یه کم ربط داشت...

من پارسال گواهینامه گرفتم.. یعنی گواهینامه دار شدم ولی نگرفتمش...

چون ما اینجا یه دفتر پست مهربان داریم..

.اینکه چی شد و نشد بماند.. تا اینکه مارو فرستادند پست مرکزی منطقه... اونجا اگه کارگر خونه شما هم می رفت کارت منو نشون می داد بهش گواهینامه منو می دادند..

ولی ما فکر کردیم باید حتما خودمون تشریف ببریم برا همین تا رسیدیم اونجا طرف گفت همین دیرزو فرستادمش شهرک |آژمایش .. منم دیدم جاش امنه موندم تا امسال...

(حالا هی این آقاهه بیادبگه دوست عزیز بی گواهی نامه رانندگی نکن.. به من چه خووووووب...)

خلاصه امروز بخت یاری کرد رفتیم شهرک آژمایش...

دم در ما از یه گیت رد شدیم. هی جیغ زد ولی کسی ما رو نگشت..

موبایلمون رو گرفتند...

منم اون خط آبیه رو رفتم .. رفتم.. رفتم.. رفتم.. همه خط ها تموم شد جز آبیه... بالاخره رسیدم به محل مورد نظر...

تعجب کردم ک نباید تو نوبت بمونم..

کارزت ملیمو دادم خانومه جیک ثانیه گواهی نامه ام رو دراورد بیرون یه چیزهایی ثبت شد..

یه کاغذ داد بهم.. منم آدرس نوشتم.. یه بارکد داد گفت.. برو ده روز دیگه برات پست یم کنیم...

من هاج و واج نیگاش کردم..

گفتم آبجی قربونت اگه پست ما پست بود.. گواهینامه خواهرمو به من نمی داد... فیش منو بگیره !!!!!

اگه پست مورد نداشت که من پارسال اینو داشتم..

گفت پست میاره دم در خونتون...

گفتم سنگین نیست ها خودم یم برم .. ولی توجه نکرد..

منم گفت به امید دیدار دوباره چون من باز میام باز شما از من آدرس می خوای و باز من اینجا خودمو جر می دم.. و باز شما عین چی منو نیگاه می کنی..

تو دلم هم گفتم دفعه بعد با خانواده می رینیم به قانون احمقانه شما...

........

خوب اگه صاب گواهینامه خودش نبود و اونها پست یم کردند یه چیزی.. ولی من خودم اونجا بودم... بعد اون به من می گه برو بعدا می فرستیم دم در خونت...

.........

فرگل مادر عین مادرش وقتی خوب بخوابه و زود بیدار شه اخلاقش دور از جون چیزی می شه...

....

بازگشت قزن رو تبریک عرض می کنیم.. و لیدی جان را...

لیدی جان کامنت نتونستم برات بذارم ولی دخترم خودشو ناراحت نکن...

قزن جان این مخابرات دلیل نبودنت نمی شه.. مشکل از پست..

شوخی کردم.. مخابرات شهر شما که خیلی خرکیه ... من خودم پارسالها.. درگیرش بودم اساسی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸




از تحطیلی در امدیم!!!

سلام...

از این تحطیلی کمر کمی درامدیم..

دیشب مهمان داشتم.. برا اولین بار عمه جان آمد هبودند منزل ما..

یعنی تا حالا نشده بود هیچ وقت بیان اینجان..

دوست قدیمی ام هم با خواهرش بود..

۵ تا مهمون داشتم.. عمه با دو تا دخترهاش و دوستام..

با هم اومده بودند .. برا فرگل دو تا عروسک و دو جفت جوراب و برا مادر فرگل یه ظرف خوشگل..

خلاصه جالب بود...

آخر شب رفتند...

فهمیدم دختر عمه ام که توپولو شده کمی عجیب هستش.. و به کسی که معده درد داره شباهت نداره..

حدسم درست بود..

مشکل روحی داشت..

البته بعد اینکه رفتند فهمیدم.. الان هم کاش می تونستم به عمه ام بگم بابا غصه نخور.. همه ما ریپ می زنیم...

چطور؟

دیروز از صبح تا غروب داشتم فکر می کردم اسم فلانی چی بود...

این عجیب نیست...

این اینترنت دهن منو سرویس کرد من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸




خانم مرجی!!

دخترم کلا رو هواست...

نه خدا نکنه از جهت دیگه ای رو هوا باشه.. ولی به هر حال هر فرشته ای جاش تو آسمون اون بالا بالا هاست دیگه.. حالا خدا این فرشته آسمونی رو داده به من نه به ما...

خوب طفلی هم باید به خاطر ما رو زمین راهب ره هم اینکه همش تو هوا باشه..

یا رو میزها.. یا بلاترین نقطه مبل .. رو اپن آشپزخونه.. بالای صندلی.. بالای میز بزرگه...

الان هم یاد گرفته می ره بالا مبل بالای میز تلفسیون.. جلوی تلفسیون می شینه و صحبت یم کنه.. امشب که توجه کردم دیدم داره ادای مرجی های تلفسیون از نوع خاله هاشو در میاره و بعد یم گه دست بزنین و هورا بکشید..

اینقد خوشش اومد مادر خنگولش بعد یه هفته بالاخره فهمید...

مادر قربون اون دستهات بره که موقع حرف زدن هی تو هم گره یم خوره...

حالا خانواده ها برین تو یه وجب جا ال سی دی و پلاسما بخرید بچسبونید به دیفال.. بچه نتونه یه میز تلفسیون گل گشاد مدل ۶٠ .. که یه خانواده یه نفری می ت ونه تو میزش زندگی کنه... پیدا کنه بره جلوش بشینه و براتون شرین کاری کنه...

و تمامی استعداد هاشو بروز بده...

من برا اومدن اینجا و نوشتن کلی مرارت می کشم مخصوصا که از دیروز کمر ممر تعطیل شد رفت..

فکر کن اینو می نویسم تا یادتون بمونه که مادرشوهرم برام زنگ زد و حالمو پرسید..

خدایا شکرت..

خدا کنه همیشه خوب باشن و جن من هاشون نیان..

یعنی می گم کمرم تعطیل شد بدونید تعطیل شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸




هورا!!

یعنی من الان لازم الجایزه هستم..

اگه بدونین با چه بدبختی اینجا رو باز کردم..می رفتم کانکت یم شدم ها ولی دریغ از یه سایت که وصل شه...

اصلا تو هیچی نمیرفت رها..

الان من چرا بیدارم..

چرا کمر درد دارم..

چرا وحشت دارم..

چرا دلم شور می زنه؟

نمی دونم خودمم چه مرگمه..

ولی یه بار دیگه برم دستی به آب بهرسونم خوابیدم..

طبق معمول دوشنبه ها هم که مهمون عزیزتر از جانی داریم که تازه فهمیدم با سه می ه داره فوقش را یم خونه...

سه می ه چی رو نمی تونم بگم که باعث شرم ساریه..

تو فکر کن با سهمیه بی ایکیود های بادمجون دور قاب چین..

خولاصه من برم..

این خولاصه با منبرم هیچ مرفوط نبود..

عسلکم روز به روز عسل تر می شه..

الان ها گاهی کار بد می کنه.. من بهش اخم می کنم رومو بر می گردونم..

یه ماماننننننننننن .. ماماااااااااااانی می گه و یه اداهای مهربونانه از خودش در میاره و یه خارجکی (به زبون خودش) یه خاطره مثلا شیرین و خنده دار تعریف یم کنه که من بهش بخندم و بغلش کنم و بوسش کنم... و بعد یهو اون یادش بیفته باید می می رو هم ناز کنه .. و بوس کنه و من باید اون را در معرض دیدش قرار بدم..

خلاصه این اداهاش اینقدر شیرینه و شیرینتر از اون ماماننننننن گفتنشه که آدم هی دلش می خواد اون کارهای بد کنه و بهش اخم کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0