Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

پارادکس!!!

معصوم جان خواهر چرا نرفتی دکتر.. (معصوم آنگولانزای خروسی گرفته... از همون ها که صدای آدم رو عین خروس می کنه..) ..

معصوم با صدای خروسی: فردا می رم.. آخه حالم خوب نبود .. حال نداشتم برم دکتر...

من: خواهر آدم سالم که نمی ره دکتر.. آدم وقتی حال نداشته باشه می ره دکتر...

...

....

یکی دیگه از عوارض این آنگولانزای نوع خی (خی همون خروسی) اینه که سر انگشتان به حدی دردناک می شه که طرف نمی تونه حتی اس ام اس بزنه.. و این خیلی مهمه...

...

دارم ترشی م یاندازم.. خودم رو نه ها.. الان وسایل همه خرد شده اند و منتظرند تا خشک شوند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸




یه لقمه نون خالی!!!

نه اینکه فکر کنید نون گرون شده ما نم یتونیم بخریم نه..

ما در هر صورت یم تونیم نون بخریم..

چون هم اینکه نون گرون نشده چون تو تلفسیون گفت...

هم اینکه ما پولداریم اصولا...

ولی مهم اینه که خیلی که که چه عرض کنم خیلی بیشتر از خیلی از آدم ها... (هموطنانمون.. به بقیه کار ندارم) همون ها که مطمئنا دنبال یه لقمه  نون هستن و وقت ندارن پای اینترنت بشینن و شاید پول نشستن پای اینترنت ندارند..

همون ها که با سیلی و البته چند تیکه نون صورتشون رو قرمز نگه می داشتند..

همونها باور کنین نمیتونن تحمل کنن همون نون خالیشون که به زحمت در می آوردند گرون شده...

باور کنین ده تومن هم برای اونها ده تومنه چه برسه به 50 و یا 100 یا 200... تومن..

و شاید هم بیشتر..

تو همین گزارششون نشون دادند که جناب محترم فروشنده نون گفت گرون که نه نشده هفته پیش بود 200 الان هست 350...

جون من ماموت خوچگله هم حتما آمارشو داده این براش گرفته یا این آمارشو داده اون گرفته... !!!!!!!!!! (حرف سی در سی بود ها)

اگه به این افزایش بیش از 50 درصدی چی می گن یا به عبارتی 1.75 برابری...

...

عواملی زیادی هم هستند که باعث می شن نون حیف و میل شه..

یکیش و البته یکی از مهمترینشون نونواهای محترم هستند...

اونها که به امر پخت درست توجه ندارند...

من خودم نون کم می گیرم.. و دور ریزمون در صورتیکه نون خوب باشه تقریبا خیلی خیلی کمه در حد همون نونی که فرگل ریز می کنه رو زمین..

ولی نونوای محترمی که نون بد می پزه بعد همسرم یم خره و ما نم یتونیم بخوریم رو باید چی بهش گفت...

اینکه گفتم همسرم می خره برا این بود که اگه خودم باشم اصلا نمی خرم..

بقیه عوامل رو هم نیم تونم بنویسم چون فرگل بیدار شد..

......

اگه دو تا شهروند عین مادر من وجود داشت ایران گلستان بود.. یعنی م یشد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸




مثبت پنجاه!!!

سلام..

خوبید؟ خوبیم شکر...

.....

اول نوشت بی ربط به موضوع ولی مهم: آوامین جان اگه تو جزو دوستام نبودی که بحثی نیست ولی اگه منظورت اینه که ازت اسم ببرم و بگم که دلم برا تو یکی هم تنگ شده باید بگم شده...

.....

این مطلب ناموث بی موث حالیش نیست جنبه ندارید نخونید!!!!!!!!

شنیدین می گن طرف می ره یه شب کنار هر کی پول بیشتر میخوابه و فرداش عین خیالش نیست...

یا برا یه شب کنار ما بخوابی عزیز چند می گیری..

یا ای خدا تا کی بخوابیم جدا.. (البته تو این پول نداشت.. ولی خوب تا پول خرج نکنه که نمی تونه از تنها خوابیدن در بیاد)

یا خوشگله بیا امشب با هم بخوابیم... (البته قسمت پولیش به قرینه معنوی حذف شده.. چون شاید طرف فکر می کنه می تونه مفتی هم باشه...)

بماند که یکی تو شهری که من درس خوندم داد زد خانوم حال قسظی هم می دین..

الان فکر نکنین بحث من معضلات جامعه است نه قربون.. بحث پولی که قراره بین اون دو نفر یا اون چند نفر با یه نفر یا خلاصه هر چند نفر رد و بدل بشه و واقعیتش اینه که طرف می گه بیا با هم بخوابیم ولی در واقع هیچ فرصتی برا خوابیدن  (به خواب فرو رفتن) پیدا نخواهد شد... مگر دیگه خیلی های کلاس باشه و مکان مورد نظر مفت باشه و این حرف ها یا امن باشه و خلاصه ...... بعد اینکه بابت نخوابیدنشون پول گرفتن یه دم هم بیاسایند...

من به اینش کار ندارم ولی این پول به علت نقض قوانین خرید و فروش حرام بوده و کلا معامله حرام می باشد.. چون قرار بوده خوابی صورت بگیره که نگرفته...

البته یه کم خواب صورت گرفته.. البته من به اینش هم کار ندارم...

اینها رو گفتم که بگم تو خانواده مذهبی مادرم بابت خواب .. دقیقا خواب... و به معنای واقعی خواب به آدم پول می دن.. البته به همه نه ها.. به کسی که بره پیش مادر بزرگ پیرم بخوابه.. البته پیشش هم نه.. تو هال جدا و تنها فقط بخوابه و صبح هر جا دلش می خواد بره پول می دن...

البته اگه مرد باشه باید از محارم باشه (پس شما شامل نمی شین) و اگه زن باشه شب ساعت 10بره بخوابه صبح هم ساعت 6 بره بیرون هم مهم نیست...

................

پس این معامله خواب درست است...

این  ها رو گفتم که بگم پدر گفته آبجی وسطی بیاد اینجا همه کاره باشه (البته هیچ کاره باشه) هیچ کار نکنه (یعنی عین کارگرش البته بیشتر کار کنه) بعد از صبح بره تا آخر شب.. بعد فقط بابا بهش 150 تومن بده.. اونم با منت...

بعد گفته من اگه این نیاد یه نفر دیگه میارم با 100 تومن همین کارو بکنه تازه بدون غر غر.. من موندم یانهمه مدت چرا کسی رو نیاورده و حتی به اون کارگر ساده اس حدود 300 داره میده.. بعد انتظار داره خواهر من با 150 تومن بره اونجا...

معصوم به من می گه من اگه برم فقط پیش مادربزرگ بخوابم بهم 100 تومن میدن..

مگه مرض دارم با اینهمه منت برم پیش پدر که اینهمه محبت داره یم کنه....

البته اگه پدر هیچی راجع به حقوق نمی گفت بهتر بود.. چون معصوم می رفت..

ولی این حرفش یعنی که من نگفتم مجانی بیا کار کن و این حقوق پیشنهادی خیلی دردناک بود..

خدایا به پدرم بگو خانواده ات.. البته منظور از خانواده یعنی دخترها و پسرهات و همسرت خیر تو رو می خوان نه چیز دیگه هیچ انتظاری هم ازت ندارن...

آخ که من دوست دارم این روز رو ببینم که پدر تو متوجه شی...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸




نوشتنم نمیاد!!

هیچیم نیست.. یعنی نمی دونم چمه.. خاطرات گذشته از جلو چشمام رژه می ره.. هانی.. و دوستام.. همه جلو چشمامن...

دیشب عزیز جون از مهموریت اومد..

منم آخر شب قاتی کردم.. اومدم تو هال خوابیدم الان بدنم درد یم کنه..

نازگل بداخلاق شب دیر بخواب ناز .. پدر مادر ازار ده.. گل گلی الان خوابید..

دلم یمخواد زبان بخونم .. ولی کی همت کنم خدا می دونه...

دلم ترشی می خواد.. کاش هانی بود برام ترشی درست می کرد..

خسته ام..

حوصله هم ندارم..

عزیز جون برا نازگل کلاه خریده اینقده دخترم نازتر می شه تو اون کلاه..

من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸




صدای ملت ما!!!!

یعنی اگه من و فرگل می رفتیم طزاحراط ...اگه گفتی این چی بود؟؟؟) همش منو و فرگل رو تو تلفسیون نشون می دادن..

چرا؟

فکر کن ... یعنی چشاتو ببند یه دختر کوچولو موچولوی ناز و نقلی رو در نظر بگیر.. وقتی می شنوه صدای ملت ما... (البته با صدای بم و عین همون که تو بلندگو شنیده یم شه) مشتهاشو گره می کنه و دو سه بار تو آسمون می زنه به همون دشمن فرضی!!! و می گه مگ بگ امی یا (مرگ بر امر * ی * کا)

می گم صدای هر بصی جی.. می گه مگ بگ امی یا.. . بعد دستهای کوچولوش می گیره جلوی دهنش و می خنده مثلا...

خداییش اگه من جای امر ی کا بودم و (دلم یم خواد اینطوری بنویسم) اینو می دیدم و می شنیدم ترحیج می دادم تا عمر دارم!!!!!!!!!!!!! جهان خوار باقی بمونم تا نازگلی مثل این خانوم با مشتهای گره کرده خوشگلش بزنه تو دهنم... تا من به جای درد کیف کنم...

......

تازه جدیدا صدای صلوات فرستادن می شنوه خیلی قشنگ صلوات یم فرسته و عین همون بچه ها آخرش جیع می زنه و دست می زنه و می خنده...

.....

البته این شعار بچه نازم قابل نوشتن بود.. یه سری شعار دیگه هم هست که نمی تونم بنویسم..

....

راستی وقتی می گم استقلال قهرمان اون دست می زنه و می گه دیش دیش دیش دیش.. و البته یه موج مکزیکی کوچیک هم می ره.. ..

بعد می زنه رو دستم و می گه ای ول...

.........

دیروز دختر عمه ام بعد چندین بار سقط و این حرفها بالاخره تونست بچه ای به دنیا بیاره.. یه دختر کوچولو... که حتما نازه.. چون همه کوچولوها فرشته و نازند...

......

یادم باشه تولد دختر دختر عمه ام دیروز بود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸




یه سیب همیشه چاق!!!

آقاجان فکر کنم من قبلا هم گفته بودم اینها رو ولی حالا هم یم گم...

دیشب این خواهر بنده زنگ زده که سیبی جان فلان.. لباسهات بود اینجا ما داریم بررسی می کنیم.. (آی من کشته مرده این بررسی هام .. جای من خالی) می گه سیبی فلان دامنت بود.. اونوو من بردارمش.. خیلی بهم یماد یه کم تغییرات می دیم توش.. (نیست من با سلیقه بودم.. و هستم لباسهام بعد اینهمه سال از مد نیقتاده که هیچ مد هم شده... اهم اهم)

خلاصه هی اینو گفت اونو گفت.. و من یاد روزهای لاغریم داشتم یم افتادم که یهو گفتم.. ببین معصوم خاک بر سر من..

خاک بر سرم که همیشه تو هر برهه ای از زمان به من می گفتن چاق... فکر کن.. من چاق بودم مثلا ولی الان لباسام اندازه یام معصوم لاغروئه...

بعد چطوری می شه..

تازه یه دامنم که من با سنجاق قفلی.. کمرشو تنگ می کردم تن این معصوم خانوم هم نمی ره..

و البته معصوم ده سانت یا 12 سانت از من هم کوتاهتره...

خلاصه من یه سیب همیشه چاق بودم..

ولی دیگه خیلی حالم از خودم داره به هم یمخوره..

و سعی دارم لاغر بشم.. اگه فرگل اینقدر غذاهاشو نچپونه تو دهن ما..

 

پ ن بی ربط: معلوم نیست مادرشوهرم از کی شنیده بچه پلو نخوره بهتره.. هر دفعه به  من می گه به فرگل پلو نده بذار شیکم نیاره... می خوام بهش بگم مادر من.. آخه پلویی که اگه این بخوره هم پلویی نیست که بخواد بچه شیکم بیاره..

تازه اگه پلو بخوره...

ولی عین یه عروس خوب می گم چشم...

پ ن با ربط:  به به داداش کوچیکه حالت خوبه.. نگو توهم زدم که یم دونم تشریف میارید اینجا رو می خونید.. جان سیبی راضی نیستم.. ولی دم مردنم بیا تا بهت پسورد بدم..

پ ن خیلی مهم: عزیز جون خان مریض شده اند..  عزیز جون خان ماموریت می روند.. عزیز جون خان خیلی زحمت می کشند..

ذلمان برا یه دم تنها بودن با عزیز جون خان تنگ شده..

آخه محبت خراب کن مادر همیشه در صحنه حاضر می شود.. تازه هم یاد گرفته از خودش که هر وقت بابا ش میاد سمت من یه مامان جووووووووووووون می گه.. و خودشو لوس می کنه و بوس می فرسته که کلا تصویر پدر هم از ذهن من پاک شود چه رسد حضورش...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸




پدر !!!

سلام بابا .. خوبی؟ امروز دیگه کسی مزاحمت نشد؟ امروز تو محل کاری که برا خودت درست کردی راحت بودی؟ امروز وجدانت آسوده بود؟

آه پدر اگه خدا یم گفت حتی تو وبلاگ هاتون هم با پدر مادر احسان کنید من شادی اینهمه حرف تو دلم قلمبه می شد..

و اگه فرگل امروز کمی می خوابید شاید اینقدر آروم الان در حال گفتگو که نه حرف زدن یه طرفه با تو نبودم..

کاش بغض منو از پشت گوشی می دیدی.. کاش...

بابای من.. پدر خوب من..

پدر خوب من؟؟؟؟

پیش خودت چه فکری کردی؟ گفتی باید از خداشون باشه که یه خر .. یه بابا یخر دارن که کله سحر میره بیرون دنبال یه لقمه نون ساعت 12 شب میاد خونه..

من یه سوال دارم ازتون پدرم.. شما که اینهمه ساعت دنبال کار هستید چرا خیلی خیلی خیلی کمتر از هر کس دیگه ای که کم کار می کنه درآمد دارید؟

البته شاید درامد زیاد باشه ها.. ولی کو.. کی دیده.. کی شنیده... خونه خوب درست کردی برا مادرم.. جهاز خواهرهام اماده است؟

کو...

نه با کسی مقاسه ات نم یکنم ها.. با همکارهای تن پرورت فقط.. اونها که صبح تا شب دارن هی تشویقت می کنند.. همونها که همیشه براشون وقت داری.. ولی هیچوقت برا خانواده ات نداشتی..

من اگه تا حالا یادم نبود الان یادم افتاد که تو هیچوقت حتی وقت دیدن نقاشی ها و مشق های منو نداشتی.. من هیچوقت نمی تونستم خوب ببینمت.. کجا گیرت یم اوردم یادته؟ پشت در دستشویی برا امضای برگه های  املا ها و امتحاناتم...

حتی کارت عروسیمو همونجا نشونت دادم و چقدر کم توجه کردی بهش..

بی خیال بابا.. بی خیال..

همه حرفهاتو گوش کردم.. همیشه با احترام باهات برخورد کردم همیشه... نه اینکه زنگ زدی بهم نفهمیدم هدفت چیه نه.. فهمیدم ولی گذاشتم به حساب احوالپرسیت..

بایدم خبر مریضی دخترمو از بیرون بشنوی چون برا اونهایی که از خونت نیستند همیشه بیشتر وقت داشتی..

اینها رو باز بی خیال بابا...

می دونی که من خیلی دوست داشتم.. ولی مطمئن باش اونموقع که مریض بودی من نهایت بیست و چهار ساعت می تونستم ازت نگهداری کنم و تحملت کنم.. باور کن..

همون مادرم که گفتی اگه بمیره براش مجلس عزا نمی گیری .. همون..

همون که اگه مریش شه از جیب تو باید براش خرج کنی تا خوب شه و اینکار و رنم یکنی..

همون مادر.. همون تو رو رو تخم چشاش نگه داشت..

همون ازت مواظبت کرد..

همون پا به پای تو مریضی کشید..

همون...

همون که همیشه برای من مادر کرد .. همون..

همون که از درد بدیهای تو داره عذاب می کشه همون.. همون مادر بدون نه منتظر پول دوا درمون توئه.. نه منتظر مجلس عزای تو برا آمرزیده شدن..

همونکه با اینهمه بی احترامی حتی حاضر نیست تنهات بذاره..

همونکه اینهمه توهین رو به جون می خره و توجه نیم کنه.. توهین هاییکه که هر کدومش برای من سندیه برا طلاق..

پدر...

پدر واقعا تو فکر می کنی من مردم.. من مرده ام که  مادرم محتاج تو باشه...

مادری که هر پولی داشت و نداشت و هر ارثی که از پدر ثروتمندش بهش رسید بی چون و چرا داد به تو که حیف و میلش کنی..

نه .. نگو عزیزم که خرج خودمون کدری که خنده  ام یم گیره.. خرج بیهوده .. خرج پینه زدن به اون خونه لعنتی..

خرج های احمقانه..

خرج خرید وسایل دست دوم از هر یک که میخواد...

نه قربونت.. نه .. حرف پول نیست.. حرف یه عمر زندگی با تو ئه که قدر نشناسی.. 

قدر نشناس...

تو عین همون برادرتی.. لااقل اون رو بازی می کنه.. عین تو نیست.. لااقل اون حسابشو خوب جدا کرده.. لااقل اون ندیدم و نشنیدم حتی یک بار جرات توهین کردن به همسرشو داشته باشه...

ولی امروز که گفتی هر کس مسئول جون خودشه.. هر کس باید به فکر سلامتی خودش باشه و من نمی  تونم ببینم کادرت داره خودشو مریض می کنه...

یه هو .. همه اون روزهای بد مریضی ات هوار شد تو ذهنم..

حتی مریض شدی و نتونستی به مادرم توهین کنی اطرافیانت فامیل هات تا تونستند زحمت توهین کردن به مادرمو کشیدند قربونت..

هر چی تونستند به مادرم توهین کردند و اذیتش کردن..

اگه مادرم با دیدگاه تو .. تو رو به حال خودت رها میکرد ... نمی دونم الان کجا بودی؟ آیا بودی؟

این روزها رشته های امید من تو سرزمینم داره یکیک یکی پاره یم شه...

این روزها وابستگی هام به زادگاهم داره کمتر می شه..

دارم فکر می کنم .. دود تهران و سیاهی های نمایانش.. دلتنگی های اینجا و تنهایی های اینجا خیلی قشنگتر از اومدن به اونجاست....

به عبارتی دیدار تازه کردن با شما...

تا وقتی تصورت اینه که بچه هات خیر خواهت نیستند و مردم همه خوبند جز ما .. من نخواهم فهمید که آیا پدر دوستت دارم یا فقط صرف هم خون بودن بهت احترام می ذارم...

کاش کمی مهربانتر بودی..

کاش این دورویی هات رو لااقل برا ی ما نداشتی..

برای من زنگ زدی چون فکر کردی بازیگر دان این نمایش منم.. فکر کردی اینقدر مهم هستم برای خانواده ام که آنها هر چه من گفتم انجام م یدهند..

البته من و همسرم..

کاش زنگ نمی زدی.. کاش ...

حالا می فهمم وقتی من التماس می کردم به بچه ها که تنهات نذارن و کمکت کنند چرا اونها لحظه ای نرم نشدند...

و حرف منو گوش ندادند پدر...

پدر؟؟؟؟

حالا که می بینم ..تو برا ی همه پدر بودی و برای ما ناپدری پدر...

نه پدر.. من محبتهات رو فراموش نکردم نه.. ولی شانه ایم دیگر تاب تحمل توهین هایت را ندارد.. توهین هایی که پشت سر من به من می کنی و توهین هاییکه رو در روی من به مادرم .. خواهرهایم ....

تو برازنده همسری چنین فرشته ای نبودی پدر...

نه تو، نه آن خانواده گل و بلبلت..

دست های زحمت کش و پینه بسته ات پدر لایق بوسیدن است که واقعا هر چه زحمت کشیدی خلق خدا جز ما... از آن بهره مند شدند...

خدایا ... تو که به خاطر این همه حرف در وبلاگ مرا مواخذا نمی کنی؟

هیچ جای حرف هایت نگفتی در نوشته هایتان برای خودتان از پدر مادر بد نگویید.. بالاخره این دل ما یا باید منفجر شود یا باید اینجا نوشته شود...

.......

راستی بابا .. اگه بلایی به واسطه اینهمه اذیتت به مادرم وارد شود هیچ وقت نمی  بخشمت هیچ وقت...این را یادم رفت بگویم...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸




داداش!!!

داداش اگه یانورها یمیای از دختر خوشگلت از خودت .. خلاصه خبر بهم بده.. دلمون خیلی برات تنگه...

هانی جان نمی دونم م یای اینجا یا نه.. ولی دلتنگتم..

آوامین جان دوست داریم .. قرفونت تا بعد.. راستی این کامنت گذاری منم شده مصیبت .. خواستم بابات اون پستت حالتو بگیرم اساسی.. خودت بهتر یم دونی کجا رو می گم.. مگه دستم بهت نرسه.. تو هنوز بی خیال نشدی..

البته شروع خوبی بود پاک کردن اخرین رد پا..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸




هشت هشت هشتاد و هشت!!!!!!!

نخندین ها.. اه و اوه هم نکنید.. این ها خودشون رو با ما قاتی کردند.. وگرنه این روز روز ما بود..

اون روز که ما این روز رو به اسم خودمون گذاشتیم!!!!!!!!!!! (چقدر روز تو روز شد) نم یدونستیم این روز قراره روز تولد امام رضا بشه...

اون روز که نزدیکی های امام رضا این قرار رو گذاشتیم نمی دونستیم امام رضا خودشم تو این روز....

حالا موضوع چیه..

ما از اونجاییکه بچه هفتاد و هفتی بودیم .. یعنی ورودی ففتاد و هفت بودیم و یه جورهایی هپت هپت هپتاد و هپت رو دوست داشتیم ... (فف یا همون حسین رفیعی یادتونه؟) قرار گذاشتیم هشت هشت هشتاد و هشت... هشت صبح دم در دانشگاه باشیم.. اولا اون روز که نمی دونستیم تولد امام رضاست این روز.. و اون روز نمی دونستیم این روز جمعه است..

ولی خوب همیشه همین بوده حسنی به مکتب نیم رفت بود..

البته این روزها که دانشگاه به یمن استادهای پروازی و ... جمعه ها هم کلاس هست دیگه این ضرب المثل خیییییییییلی کاربرد نداره..

عزیز جون گفت بریم دانشگاهتون..

ولی من نمی رم.. اون روزها فکر می کردم مردم همه دانه های دلشون پیداست..

ولی الان که فکر میکنم حوصله خیلییییییییییی هاشون رو ندارم... همه بالاخره منو یه جوری چزوندند و اونجامون رو سوزوندن...

اصرار نکنید نمی رم..

البته فکر کنم هیچکی نیاد..

کاش زودتر به فکر می افتادم یه فراخوان تو روزنامه یم دادم.. و ادرس سایتی ای میلی چیزی..

بعد اگه برو بچز جمع یم شدن خوب بود .. بعد همه می رفتیم دانشگاه بعدشم می رفتیم امام رضا.. شمع فوت کنیم.. !!!!!!!!

خلاصه خواستم بگم من یادم بود.. حسش نبود..

......

پ ن بی ربط: از صبح مغزم تو دماغمه.. داره می ترکه به مبارکی..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸




ای بابا.. از دست تو بابا!!!

یعنی من موندم بابا جون من.. تو یه کم برا خودت ارزش قائل نیستی..

یعنی مردم از همه کست مهمترند..

من نمی تونم بی احترامی های تور و به مادرم تحمل کنم..

نمی گم مادرم تو روابطش در اون محل که تو ساختی خوبه یا نه.. البته بد نیست فقط خیلی سیاست مدارانه نیست..

پدر من.. من که می دونم تا عمر دارم هیچوقت نمی تونم و نمی خوام باهات بد حرف بزنم.. ولی عزیز دختر!!!! این رفتارهای برازنده تو نیست..

اون دوزار دو شاهی که می خوای دربیاری اصلا ارزش نداره وقتی خودتو .. ارزشتو اینطوری پایین میاری...

رفتارهات سبکه پدر من..

طرز اداره کردن محل کسبت درست نیست..

رفتارت با خانواده درست نیست..

َذیگه حتیپیش منم اعتبار نداری...

پدر جان...

مشکل خیلی ازشما مردها پس از اینهمه زندگی می دونی چیه.. شما مردهاییکه به همسرتون احترام نمی ذارید..

اینه که حتی تصور نمی تونید بکنید نگهداری یه بچه فقط یه روز تو وجود زن چقدر سخته.. اگه شما یه بار فقط یه بار اونم یه م اه باردار می شدید سر تا پای زنتون رو طلا می گرفتید.. مخصوصا تو پدر گرامی به ظاهر فرزند دوست...

عزیز جون یه صبح ت ا غروب فرگل رو نگه داشت تو خونه.. شب گفت من ترجیح یم دم برم سر کار تا با این خانوم کوچولو رد منزل استراحت کنم!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸




از کوزه همان برون تراود که در اوست!!!

نمی دونم گفتم یا نه.. من تا ماه چهارم بارداری علی رغم چای خور بودنم چایی نخوردم. یعنی شاید روزی یه دونه استکان..

آخه دم به دقیقه بالا یم اوردم.. (گلاب به روتون)

خلاصه اینکه بعد اونم که دیابتی شدیم رفت دم به دقیقه که نه ولی تنها خوراکی بی قند بنده چای بود..

قبلشم معروف بودم به چای خور بودن..

این عادت چایی خوردن به این طفل معصوم سرایت کرده..

یه چای می گه تو می خوای بری از توی باغ چای، یا به قول محلی ها چای باغ، براش چای بیاری...

چ چایش یه چیزی بین ت و چ هست.. و چون اگه بهش می گفتم بگو چایی دیگه رستم می گه تایییمخینیساتلذطدر تاغعیس... برا همین بهش یاد دادم بگه چای..

یه روز که خیلی گرسنه بود.. و خیلی بیشتر از خیلی گرسنه بود.. داشتم بهش غذا یم دادم که دو قاشق نخورده سوزنش گیر کرد.. رو چای.. تای .. چای.. براش چای آوردم.. یه کم چای نوشیدند خانوم یه کم غذا میل نمودند..

خلاصه بچه ام چایی خور شد رفت....

صبح تا شب هم دهن بنده سرویش می شه با این خانوم.. دیگه نمی دونم چطوری سرشو گرم کنم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸




از دخترم بگم!!!

سلام.. خوبید؟ خوبیم..

دخترم رو به بهبودیه.. ولی سینه اش بدجوری خس خس می کنه..

می گم بدجوری بدونین بدجوری...

حالا تا فردا که اخرین روز انتی بیتیک خودنش ببینم چی می شه..

یعنی از دکترش بپرسم..

اگه می دونستم یه روزی اینقدر محتاج پزشک می شم ها.. جون دایی پزشکی می خوندم..

دخترم یه کاری خوب بلد انجام بده اونم اینه که منو می زنه.. نه اینکه بزنه ها.. مثلا د می کنه .. د نه یه فتحه بلند بالا بعد د بگید .. آهان..

بعد من باید گریه کنم مثلا..

بعد میاد یه جوری منو بغل می کنه و گاهی بوس می کنه و گاهی ناز می کنه که اگه تو جای من بودی ها.. مطمئنم دلت یم خواست این دخترک صبح تا شب بزنتت بعد هی نازت کنه..

گاهی هم لب و لوچه من آویزون که بشه ها.. فوری میاد بغلم می کنه و ناز می کنه ..

یا صورتشو می چسبونه به صورت من و یا فیس تو فسی که نه بین یتو بینی میشه باهام و بعد مثلا بینی مو بیییب می کنه .. و بوسم می کنه تا شاد بشم..

دخترم تازه تازه یادش افتاده این می می چه نعمتی بود ها.. بدتر از مادرهایی کهخ شیر می دن یه عضو ما همش آویزونه تو خونه..

چون دخترم تا خوشحاله میاد سراغ می می.. تا ناراحته میاد سراغش.. خوابش بیاد میاد.. خلاصه روزی چند بار منو مجبور می کنه اینها رو بیندازم بیرون.. بعد نازشون کنه.. و چون نمی دونه باید چی کار کنه سرشو می ذاره رو سینه من..

ای من فداش شم..

خلاصه برنامه داریم.. روزی هم هزار بار کفشاشو میاره که بره ددر..

امروز پوتین هاشو پاش کردم ببینم مبادا تنگ شده باشه که دخترم راه افتاد طرف بیرون.. منم مجبور شدم ببرمش...

به بستنی می گه مو ما.. البته وقتی می گم بگو بستنی می گه ها..

امروز یه چوب بستنی پیدا کرد همچین شعار م یداد مو ما که بهش قول دادم بابا اومد باهاش برن موما بخرن.. رفتن موما خریدن از این کیلویی ها.. بعد تا اینجا نذاشته مو ما رو باباش بذاره زمین..

اومد تو بهع بابا ش گفتم که لباس فرگل رو در بیار تا بهش بستنی بدم دیدم در تلاش برا کندن لباس هاشه..

وقتی یکی در می زنه یه بلهههههههه می گه که دلت می خواد در ور وا نکنی تا طرف هی در بزنه هی دخترم بگه بلله.. و بعد یه کلمه شبیه کیه...

تا حالا چند بار شده که من داشتم جارو یم کردم اون صدای در رو شنیده .. و من و برده تا درو وا کنم..

دیگه زیاده عرضی نیست.. فردا مهمون دارم.. امیدوارم بشه بازم بیام..

هنوز واکسن یه سال و نیمه گی دخترمو نزدیم..

اینها رو هم تو وبلاگ خودش می ذارم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0