Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

ازدواج فامیلی..

این برادرزاده گرامی بنده خیلی با نمک بود و هست..

از نمی دونم کی شنیده که اگه عمه ازدواجکنه با غریبه از اینجا می ره..

طرف حتما منظورش از غریبه یه آدم از یه شهر دیگه بوده..

خلاصه اینکه برادرزاده ما که همون پارسا باشه تو دلش گفته که خوب پس باید با فامیل ازدواج کنه تا نره از پیشم..

اینطوری شد که تصمیم گرفت عمو عزیز جون(همسر بنده) با عمه معصومش ازدواج کنه..

خلاصه هر لحظه و هر روز یه پیشنهاد ازدواج داره برا خواهر من..

یه روز عمو سعید رو پیشنهاد می ده.. یه روز بابای پسرعموش!!! یه بار شوهر من.... حالا هم به این نتیجه رسیده که عمه کمی صبر کن من خودم بزرگ می شم باهات ازدواج یم کنم..

به حق چیز های نشنیده...

....................

 

امروز روز من بود.. روزم مبارک.. روز فرگل هم بود.. روزش مبارک...روز معصوم که پیر دختر شده نبود.. یه نصفه هم روز خاله کوچیکه بود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸




در حد پتر بر ثانبه!!!

یعنی نامردی اگه بگی سیبی نامرد برا ما کامنت نم یذاره و اینها..

دهن من که سرویس شد هیچی.. دهن این کامی هم صاف شد..

ای گور به گور شید اینترنت..

آخه سرعت در حد پتر.. (به ضم پ و ضم ت بخوانید) (پتر به مورچه می گن.. گاه یهم پیتار می گویند...)

کامنت  دون یهاتون یک در هزار باز می شه... البته اگه قبلش بتونم وبلاگتونر وباز کنم..

ضمن اینکه گوگل ریدر بنده ریده ... شده .. است... نقطه سر خط...

آیا هیچ کسی نیست بگوید این تیکنولوجی که مارا معتاد خودش کرد چه شد و کجا رفت؟!!!!!!!!

ما از شما برگشتیم.. طبق رسم همیشگی از شما ل برگشتنمان دختر نازنیننمان مریض شده...

جالبته همون ویروس رو که همیشه یم گرفت گرفته..

قربونشون برم میکروبهاشون رو هم آپ دیت نم یکنن.. فقط تقویت می کننشون تا هر بار که می ریم بدتر از قبل دخترم تب کنه و اسهالی بشه...

ایییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااا... یکی به همه اون آدم هاییکه احساس می کنند باید دختر منو ببوسن بگه بابا نبوسین...

به همشون بگو وقتی یه شب شوار اتوبوس می شید می رید مثلا تهران(مثلا ها) و صبح می رسید تهران...بعد فردا صبح تا بعد از ظهر تو خیابون های پایتخت ایران ولو هستید .. دنبال کارهای اداریتون.. حتما هر دستشویی هم که بگید اعم از عمومی و غیره رفته اید.. و به همه جا دست زدید.. و کلا یه بیست چهار ساعت در بیرون از منزل و مسافرت بودید و رسیدید خونه لزومی نداره احساساتتون رو با اون سرمای شدیدی که خوردید به دختر من ابراز کنید... تازه بعد برین دستتون رو فقط تو ظرف شویی بشورید..

خداییش خونه ولو من صد تا شرف داره به خونه های به ظاهر تمیز شما...

لااقل عروسک و لباس و بالش که تو هال افتاده میکروبی نیستند...

تازه اینکه چیزی نیست.. زن و شوهری مثل هم هستند...

بوی پاشون دیوانه کننده است.. پاشون رو هم نشستند.. و همونطوری چپیدن تو رختخواب..

و اینطوری می شه که دختر من مریض می شه..

البته به زودیمنم دیوانه می شم...

فرگل بیدار شد.. من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸




ببخشیندها!!!

سلام..

ما همگی خویم..

م یدونم تو دلتون می گید خوب به ماچه..

آخه قربونتون برم من چه کنم که سرم شلوغه.. من چه کنم که امنت ها سند نمی شه یا اصلا باز نمی شه..

دلم برا همه تنگ شده.. تازه این وبلاگ ها به زور باز یم شه.. یه مدت گوگل ریدر داشتیم راحتتتتتتتت بودیم ها.. الان گوگل ریدر هم باز نمی شه...

جویای احوالتون هستم..

می ریم شمال..

برادر همسر عزیز .. همون که اووووف شده بود ها همون.. قبول شدند دانشگاه تهران.. جاتون خالیه از این به بعد آخر هفته ها.. یه پنجشنبه همدیگه رو یم دیدم که اونم ندیدیم.. یعنی نمی بینیم همدیگه رو..

خوووب.. ما می ریم شمال.. دعا یادتون نره.. ضمنا.. عزیز جون بعدش می ره ماموریت... دعا یادتون نره.. داره با هواپیما می ره..

منم باز احتمالا نیستم..

دخترم کلی اداهاش.. حرفهاش بیشتر شده..

دیگه درب فریزر رو باز می کنه.. دیگه شعار نی ما .. نی ما.. سر می ده.. و بعد اروم م یگه بستی.. بستی..

کشوهای فریزر رو ناز می ده..

و کلی کارهای قشنگ دیگه..

یه گلیم فرش جدید با رنگ شاد.. گرفتیم برا آشپزخونه.. اینقده ذوق کرد و رو اون بالا پایین پرید..

فکر نمی کردم بچه اینقدر خوشحال شه... از تغییرات خونه..

آشپزخونه ام به کمک برچسب های (روکش ها) خوشگل شده.. بالاخره پرده اشپزخونه و اتاقمون ر و دوختم.. اینقد خوشگل شد..

من برم.. نیمه شب باید بریم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸




روز جهانی ترکیدن برادررها!!!

دیروز ..... آزه همین دیروز روز جهانی ترکیدن برادر ها اگه نبود برا ما بود..

ترکیدن نه به اون معنی ترکیدن.. ه معنی نابود شدن هم نه.. به معنی گند زدن برادرها...

اصلا نم یدونم خودتون بخونیدئ اسم براش بذارید..

من چهار تا داداش دارم یکی از یکی گل تر..

دیروز یک به یک گند زدن به خودشون و ما..

آقا این داداش کوچیکه.. خوب.. سرباز شده.. خوب....

این داداش کوچیکه گردن شقه.. یعنی حرف تو کله اش نمی ره که.. باید همه چیز رو خودش تجربه کنه.. حتی گه خوردن.. البت گلاب به روتون ها..

یعنی بهش بگی بابا این گهی که داری می خوری رو ما خوردیم.. باز می ره می خوره بعد که به گه خوردن افتادهاااا. اونوقت میاد زار یم زنه..

نه بابا .. من بی ادب نیستم.. اعصاب مصاب ریخته به هم.. کی می گفت؟ اعصابمون گه مرغی شده... همون طوری..

خلاصه که این داش کوچیکه با خودش موبایل برده سرباز  خونه.. می دو نم آقایون خدمت کرده الان انگشت در لای دندان دارید و خلاصه خیلی متعجبید..

این آقای ما.. همون عزیز جون خان.. هر چی گفت جان من عزیز من.. اینموبایل رو بی خیال شو.. حالا این اس ام اس بازی هات رو ول نکنی چیزیت می شه... این داداش ما گفت.. بی خیال داماد عزیز ما حواسمون هست..

خلاصه نرود میخ طویله تو کله پوک ....

بالاخره گوشی موبایل و در دومین باری که امام رضا این آقا رو طلبید .. و ایشون در حال رفتن به مرخصی بودند در (احتمالا) سوراخ اونجای داداش ما و البت ١۵ ابله دیگه پیدا کردند...

و برا بار دوم امام رضا بعد طلبیدن داداش ما اونو دی پوت کردند.. (دفعه قبلش هم نتونست بره)

توضیحات: داداش من اهل دوست دختر و این حرفها نیست ها.. فقط مرض موبایل و این حرف ها داره همین..

.........

اما دومیش.. داداش از آخر دومیه...

این بنده خدا.. پدر یه فرزند و نیمه..

و باعث شد آمار نیروی محترم محافظت این هفته که هفته اونهاست بره بالا..

چون بنده خدا رو به جرم حمل چیز میز خلاف توسط وسیله نقلیه اش گرفتند.. به همین سادگی به همین خوشمزگی...

چیز میز خلافش کشیدنی و خوردنی نبود ها!!!!!!!!!! دیدنی بود..

چیز میز داداش من نه بی ادب.. منحرف.. همون خلافیه که همراهش بود..

البته چند فقره بود..

دایره زنگی بهش می گن انگاری فیلم سازها...

خلاصه داداش ر تو شهر غریب تو بیابون خدا گرفتند..بعدشم که دادگاه و گرویی و سند خونه و جریمه نقدی و عمدی و غیر نقدی...

حالا همسر حامله ایشون زنگ زده به ما.. دهن مهن ما سرویس شد... چون اونکه خبر نداشت از همسرش.. ما هم گذاشت تو خماری و نگرانی...

عزیز جون هم حدس زد طبق معمول داداشی بااتولش.. در حال پرواز بود با سرعت بالا.. آب روغن قاتی کرد و شروع کرد نوحه خوندن برا ما سه تا خواهر غریب..

...

بساطی داشتیم..

به هر حال .. باری.. هم اکنون ما نشستیم که بگن داداش ارشدتون در اثر پرخوری (آخه اهل هیچ خلافی نیست بنده خدا جز تنبلی و پرخوری) پکید..

دادا سومی از پایین!!!!!!!!! به قول زهره وقتی ازدواج کرد نابود شد.. منتظر خبر نابودیش نباشید!!!!!!!!!!

من برم.. همه خوابند..

منم دلپیچه دارم..

همه خوبیم...  یعنی الان بهتریم.. مریض شده بودیم..

شما خوبید؟ حالتون خوبه؟

راستی سلاااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸




روز جهانی ترکیدن برادررها!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸




گاب ریانوو!!!

گابریانو...

زین پس به جای واژه نا مانوس گب رین** بگویید گاب ریانو... تا آبرویتان نرود و کلاستان هم بالاتر رود..

توجه: گب رین  به فتح گاف!!!!! کلمه ای مرکب گیلکی است... که به زبان سلیس فارسی به کسی می گویند که در میان حرف کسی می ریند.. (گلب به رویتان.. )

یعنی کسی که هی می پرد وسط حرف کسی که و رشته کلام  طرف را می گسلد.. و اینقدر این کار را می کند تا طرف یادش برود چی می گفته...

البته بعضی همعین من با حافظه کم با یه بار گب رینی ماجه شوند کلا اسمشان یادشان می رود..

خلاصه زشته تو خیابون به کسی بگین گب رین.. بگید گاب ریانو بهتره..

معصوم فعلا گابریانو ی ماست...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸




تیکنولوجی پر!!!

بابا این ریدر میدیر که ریدر...

چرا بالا نمیاد این گوگل ریدر.. بابا دهنمون سرویس شد...

امروز بازار بودیم.. الان پاهام سرویس شدند..

البته عزیز جون با یه روز بودن تنها در کنار فرگل من هم سرویس شد...

بچه ها هم هستن.. الان دارند بیست می بینند و یاد رستوران اومده تو ذهنوشون...

این حافظه ماافتاده تو دهه نم یدونم چند...

فرگل نازم دست می زنه برقصه .. من میام به جای اینکه نیناش ناش براش بخونم و ساسی مانکن شم براش.. فکر می کنین یهو چی میاد تو دهنم..

دختر موشرابی دوست دارم حسابی نگو که شراب نداری خودت شراب نابی.

با بچه ها یم خندم .. میام درستش کنم... می خونم.. ابرو به من کج نکن کج کلاه خان یارمه..

خلاصه جاتون خالی... از پیرهن صورتی دلمو بردی گرفته تا آهای دختر چوپون و کفتر کاکل به سر وای وای... و خوشگلا باید برقصن...

خلاصه یکی بیاد این حافظه مارو ریست کنه بعد آپ دیت کنه...

...

رفتیم عیادت زنعمو خونه دختر عمو... جاتون خالی...

پسرعمو بزرگه هم بودند...

در که باز شد با دیدن خواهرهای من به جای گفتن سلام و هیجان زدهشدن بابت دیدار دختر عمو هاییکه هم سن و کوچکتراز دخترش هستند گفت: به به فراری ها...

و کلی چرند چولای دیگه...

بعد دید این دخترعمو ها دیگه اون دختر عمو ها نیستند که حرمت موی سفید نداشته ات (کچل شده) را نگه دارند و بگند عمو جان ( جای پسر عمو جان) غلط کردیم که گه خوردیم و امدیم استراحت تا دمی از آن محیط خوش گل و بلبل رستوران دور باشم...

کمی خودش را جمع کرد..

بعد که خوب چشمش به جمال زیباهای خفته بیشتر باز شد.. دید بابا اینها خیلی هااای کلاسند .. و یه جورهایی خودش راجمع کردو گفت.. البته شما باید بدونید که اخلاق عمو جان (پدر من) عوش شدنی نیست و شما برگوارید و این حرفها.. جون هر کی دوست دارید عمو را که در دکته کار(دکته کار: کار انجام شده.. کاری که شده) قرار گرفته است کمک کنید...

خلاصه خیلی حالم از  این آدمها به هم می خوره..

 

.......

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸




لبیک یا قزن!!!!!

بهترین فیلمی که تا به حال دیدم : مارمولک .. شاید..

بهترین دوستم : تو هر زمینه ای بهترین دوست دارم.. ولی همسرم... بهترین..

بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش خیلی علاقه دارم : من کلا به معقوله علم خیلی علاقه مند بوده .. و ...

البته شوخی نمودم..

ولی از درس تحقیق در عملیات ... گراف... گسسته... مبانی ریاضی..  دروس آمار.. سری های زمانی... بسی لذت بردیم..

و البته درس تنظیم.. !!!!!!!!!!!

سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم : خواستگار عباس آبادیم..  البته باهاش در ارتباط نبودم .. اون خودشو مربوط می کرد!!!

وحشتناک ترین صحنه ی عمرم :..  صحنه های  ورود به خانه همسرم و مواجهه با قیافه درهم مادر شوهر..  

بهترین سفری که تا به حال رفتم : با همسرم رفته بودیم انزلی خیلییییییییی خوش گذشت..

ولی ... تنها سفری بود که  رفتیم..

شوخی کردم. ما سفر نمی ریم.. آخه همه می رن شمال سفر .. ما می ریم خونه خودمون شمال..

 

خوشمزه ترین غذا که دوست دارم بیشتر بخورم :

از من چاق می پرسین خوشمزه ترین غذا!!!

ولس خوشمزه ترینش همونیه که وقتی گشنه هستی می خوری و بهت می چسبه..

بدمزه ترینش همونیه که وقتی گشنه هستی می خوری و می خوره تو حالت از بی مزگی..

خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم : من.... و البته همسرم...

و البته مامانش!!!!

بی مزّه ترین غذایی که تا حالا خوردم : بگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگم...

بگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگم..

زنداداشم از این غذاها زیاد درست می کنه ما شاالله...  

باحال ترین فرد تو اقوام : من...

البته دیروز زهره به این نتیجه رسید که عجب خانواده گهی داریم ها.. (منظور اقوام بود نه ما ها و برادرخواهرها...)

شیرین ترین روز عمرم : وقتی دخترم رو بغلم کردم.. بعد دنیا اومدن...  

ورزش مورد علاقه ام : مار پله !

تاثیر گذار ترین فرد تو زندگیم : از چه لحاظ...

گاهی همه .. گاهی... هیچکی...

خواننده مورد علاقه ام : الان پنگول.. !!!!!!!!

البته عمو پورنگ هم خوب می خونه..

ولی این آقاهه پور رضائه کیه.. خیلی خوب می خونه...  نمی دونم زنده هستند یا نه.. محلی می خونه..

ولی قدیم ها داریوش گوش می دادم و گوگوش..

اصلا فهمیدم هر خواننده ای که اخر اسمش ش باهش مورد علاقه منه.. عنی سیاوش.. ابی ش.. مهستی ش.. هایده ش...!!!!!!

بازیگر مرد مورد علاقه ام : بسته به موقعیت هر بار یکی.. ولی این جناب پور مخبر وقتی می گه بو حالشو ببر بدجوری قند تو دلم آب می شه..

بابام هم این اواخر مخصوصا خیلی خوب بازی کردند.. البته بازی دهنده خوبی بودند.. !!!!!!!!!!!!

بازیگر زن مورد علاقه ام : فرگل.. جون تو یه تیاتری برا ما بازی م یکنه می مونیم تو کف اینهمه استعداد البته باباش می گه به من رفته.. البته مادر همسرم هم بازیگر ولی از شما چه پنهون اکثر فیلم نامه هایی که بازی م یکنه پیش ما لو رفته...

 

مسخره ترین ورزش از نگاه خودم : نمی دونم.. هر ورزشی که بزنن دک و پوز هم رو بیارن تو هم.. عین بوکس.. یا این چیه.. کشتی کج..  چیه می افتن جون هم تا می خورن می خورن. تا می زنن می خوره...!!!

گرون ترین کادویی که واسه دیگران خریدم : یادم نیست !  من اصولا کادو زیاد می خرم.. ولی برا فرگلم النگو خریدیم.. خوب گرون بود.. نمی دونم ولی خیلی کادو می خرم..  

کادوی مورد علاقه ام ( دوست دارم برام بخرن ) : اینکه با دیدن هدیه ام بدونم.. و بفهمم که  کادو دهنده برا سوپرایز کردن من و برا اینکه من خوشم بیاد رو کادو فکر کرده خیلی بهم یم چسبه...

یعنی اصلا اون کادوهه ییادم نمی ره که هیچ.. تا ابد یادم می مونه...

مثلا تو حرفهام گفته بودم که از این جینگول مستون هاییکه به موبایل وصل می کنن دوست دارم.. بعد هانی جونم برام یه قورقوری چوچولو خرید.. گفتم اسب آبی دوست دارم.. اصلا یه حس خوب نسبت بهش دارم. بعد این داداش خان دایی برام خرید..

یا کادوهای همسرم که با عشق برام می خره و کلی هم فکر می کنه در موردش که چطوری بهم بده.. آخریش این کادوی تولدم بود که فکر کردم برام عینک خریده.. ولی دیدم نه بابا رفته خودش تنهایی از بازار پیش دوستمون به شرط تعویض یه گردنبند زیبا خریه..

خلاصه کادوی مورد علاقه من همون موج مثبتی که رو هدیه می ذارید بهم می دید.. نه قیمت هدیه مهمه نه خود هدیه..

تلخ ترین خاطره ام :  اخه خاطره که تلخ باشه.. تلخ.. دیگه تلخ ترین زیاد معنی نداره.. اینقذه خاطره تلخ دارم بیا  و ببین...از مریضی گذشته پدر گرفته .. تا برخورد های خیلی تلخ مادر عزیز جون..  وقتی می گم  برخورد تلخ یعن یدر حد انداختن ما بیرون از خونه اش و گریه های بی امان همسرم... تا اوووووووووووووووووه.. افسردگی شدید بعد زایمانم و شکست های کاری عزیز جون . .. دزدین تمامی مدارک زندگیمون .. واووووووووووووه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸




دل که بگرفت از کسی خرسند کردن مشکل است...

چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است...

سلام..

سلام بابا جون.. این شعر بالایی رو که معرف حضورتون هست..

بابا خوبم.. کاش یه کم منصف بودی.. کاش..

اینو امروز برا من خوندی در ای که دلمو شکوندی...

نه اینکه از محبتم بهت کم شدهباشه نه.. می دونی من تحمل هیچ ناراحتی تو رو ندارم بابا جان...

ولی چی بگم بابا... وقتی بعد اینهمه سال زندگی منو. بچه هاتو نشناختی.. و انوطوری در مورد مادرم حرف می زنی..

و مادرم.. هییییییی مادرم هنوز هنوزه با اینهمه بی احترامی های تو نمی دونم چرا با تو زندگی می کنه ...

مادری که روزهایی مادرانه از تو نگهداری کرد...

کاری جز گریه کردن و خالی شدن از اینهمه ناراحتی ندارم بابا...

نمی دونم بابا ...

شاید من عیناین دو تا خواهرم نباشم..

شاید می موندم و تو سری م یخوردم و حرف یم خوردم و حرص می خوردم.. ولی تنهات نم یذاشتم...

ولی مطمئن باش کمتر از اینها از تو نارحت نمی شدم..

دوست ندارم بیشتر از این بنویسم..

ولی م یدونم تو هیچ وقت این جا رو نیم خونی.. ولی بابا از دستت ناراحتم.. انتظاری ازت ندارم.. انتظار ندارم دستم نمک داشت باشه...

نه هیچ انتظاری ندارم...

ولی انتظار دارم به مادرم احترام بذاری.. لا اقل پیش مردم..

در اینم مورد  مشکل اکثر آدم های دنیا اینه که یا مادر نبوده اند.. یا مرد هستند و ماد رنمی شن..

یا ماد رهستند ولی اینقدر راحت از کنار مادر بودنشون گذشتند که یادشون نمونده مادر بودن یعنی چی.. یا مردها و زنهایی هستند که مادرشون رو فراموش کردند...

فکر کردین من چرا از مادرشوهر و کی کی حرف یم خورم و دم ن یزنم.. چون هر چی هست مادر همسرمه..

بی خیال بابا.. فقط کاش م یدونستی بچه های تو جز معدود بچه هایی هستند که ینقدر پدرشون رو دوست دارند..

حتی عزیزجون هم اینقدر باباشو دوست نداره ...

خوش باشی بابا..خوش..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸




بشارت منجی!!!

یعنی سعادتی بود که از دست رفت..

من این سریال سنگین و جالب رو ندیدم..

اگه همه قسمت هاش عین قسمت آخرش بود که باید بگم از کفم رفت...

یعنی اینقدر خندیدم که حد نداره..

ته ته مکالمه بودند..

اینها فیلمهای خارجی رو بهتر دوبله یم کنن.. بازیگر نگو که خیلی انتخاب بازیگرشون خوب بود..

ولی این حرفهاشون..

فکر کن اون سالها.. طرف داد می زده بزن له لوردش کن عیسی ناصری رو... بزن..

نوچه شاه بهش می گفت بکشش.. با لحنی بسیار دستوری...

بعد یه سوال داشتم. فقط سوال .. خودم اطلاعاتی در موردش ندارم..

این نوشته ها عین پی یا کیو یا اس انگلیسی قدیم ها هم همینطور نوشته می شدند؟

من هر آن احتمال می دادم که الان طرف بگه بذارید یه کف گرگی برم تو صورت عیسی ناصری .. نه به خاطر بدجنسیها نه.. به خاطر اینکه زد و خورد اون زمان برا مردم این زمان که الان دارند این سریال رو یم بینند ملموستر بشه..

یه پیر مردی هم تو جمع بود که داد م یزد.. فلانی رو ببخشین و عیسی رو بکشین.. یعنی همه همینو می گفتن.. ولی این پیر مرده دست هاشو عین گروه دامول که خوشحال یم شدند هورا یم کشیدند عین اونها حرکت می داد.. گمونم بعد دیدن جومونگ اون پلان رو گفته بودند..

یعنی سی دی هاش بیاد تو بارار می گیرم از اول به عنوان یه فیلم خنده دار و نکته دار تا اخرش می بینم و می خندم..

این قسمت که پر نکته بود .. وای که این لحنشون خیلی با حال.. بود .. یه جا طرف اومد نم یدونم کی رو بیدار کنه گفت: برخیزید.. بر خیزید..

بعد یهو گفت بچه ها پاشین.. البته اینطور ینگفت.. ولی دیگه ولش می کردن می گفت ... بر و بچز با حال محل پاشین می خواییم یه صبونه بزنیم تو رگ حال کنیم اساسی خفن... در حد تیم ملی...

...................

شاد باشید..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸




آنفلوآنزا!!

از صبح سر درد شدید دارم..

کمی تهوع..

امشب رفتم دکتر.. خیلی شیک گفت آنفلوآنزا داری..

من یهو فشارم افتاد..

گفت نه بابا اون نوع آ شو نداری... ا زاین معمولی فصلی ها..

امیدوارم هیچکی مریض نشه.. اعم از بچه دارش..

........

رفتیم با دو خواهر گرامی هفت تیر.. هیچ کوفتی پیدا نکردیم..

ولی کسی که مانتو بخواد و براش مهم نباشه که مانتوش با ادب باشه (اینو معصوم گفت.. مفکر کنم منظورش سنگین رنگین بود) یا تکراری می تونه به صورت کاملا مفت مانتو بخره.. ضمن اینکه دو تا مانتو که نه دو تا پیراهن گونه ای از مانتو خریدیم بر زنداداش باردارمون .. دونه ای پنج تومن.. جون تو راست می گم..

اینقدر حال داد.. به قول زهره به درد یه بار پوشیدن که یم خوره..

ولی از این هاست که مرگ نداره ها..

دخترم عاشق ذرت است.. از نوع خیسش.. همون لیوانی ها دیگه ذرت مکزیکی...

امشب در بالاهای شهر.. خریدیم.. خیلی نرم بود ذرتش.. این فرگل ول کن نبود و هی می گفت به منم بدین..

........

اموزش رانندگی عزیز جون: ببین سیبی این تیپی که بری جلو این تیپی می شی.. بعد نمی تونی درست پارک کنی.. هی اینتیپی می شی.. هی این تیپی می شی.. بعد اون تیپی می شی.. بعد این تیپی می شی...

خدا وکیلی شما فهمیدین چه تیپی می شی؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0