Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

چینی مقصود!!!

انگاری خیلی ایکیودم (همون ایکیو) پایین اومده..

البته این نشات گرفته از گوش کردن به تلویزیون و نگاه کردن به رادیوست..

اخه من بیشتر تلویزیون روگوش می دم تا ببینم و گوش کنم...

مثلا یه سریال رو بازیگراشو می بینم.. بعد بیشتر  اوقات سریالشو اگه جالب بود گوش می کنم...

فقط گه گاهی اگکه صدایی از هیچکی تو تلفسیون در نیاد بر می گردم ببینم اونها زنده اند یا مرده...

خلاصه این تبلیغات چینی مقصود رو همیشه اگه م یدیدم به اون لحظه ای می رسیدم که زنه داره یم گه مطمئنی این چینی مقصوده و سس داره می ریزه رو لباسش...

بعد صدای خانومی می اومد (اخه دیگه نیگاه نمی کردم) که می گفت این بلا سر من هم اومده...

و همیشه فکر می کردم تبلیغات اینطوری بوده که طرف به اسم چینی مقصور بهش یه چینی تقلبی انداختند و اون مارک چینی رو ندیده خریده و ته سس خوریش سوراخ بوده یعنی توش که سس ریخته تهش دراومده...

(فکر کن).. من ته ایکیو هستم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸




استزهال!!!!!!!

امشب تو پارک جمشیدیه فکر کردم دارند استهلال می کنند...

بعد دیدیم دارند زهره را رصد می کنند..

گفتیم حتما دارند استزهال می کنند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




یک تجربه اسمشو نبرانه ای!!!

هر وقت یه روزی عین امروز .. مناسبتی باشه.. مردم سرشون شلوغ باشه...

احتمالا مسئولین در حال استراحت باشند یا فکرشون جایی مشغول باشه...

تو صفحه مدیریت مرکزی وبلاگتون دیدن حتی عنوان های وبلاگ های به روز شده دیدنی است...

از هر ده تا نه تاش ... از این وبلاگ های زرد که چه عرض کنم .. قهوه ای به رنگ چیز .. پی پی.. به روز شده اند.. با عنوان های بی ناموسی.. و گاهی عکس های ناجور...

.....

حیف حال ندارم بنویسم عنوان هاشو..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




تولدانه!!

دیروز تفلد ممد زهره بود..

جاتون خالی بود.. زهره با داداش اینها اومد .. یعن یبین راه شمال به تهران پیاده شد و با داداش اینها اومد...

معصوم هم از دانشگاه اومد..

سربازخان هم بود.. یعنی اون پنجشنبه سحر رسید..

بهتره بگم یه گونی پشم و این حرفها بود .. داداشمو می گم دیگه.. انگاری به یه ریش داداشمنو چسبودنده بودند...

دو ساعت طول کشید تا ریش میششو بزنه...

خلاصه کیک درست کردم..

باقلا قاتق..

مرغ ترش..

خوراک گوشت...

سالاد..

ژله...

جاتون خالی بود..

برا افطار هم نون و پنیر و سبزی و فرنی..

ممد زهره تا قبل اینکه کیک رو بیاریم اونو ندیده بود..

بهش یه تاپ و شلوارک دادم و یه روسری ..

خلاصه جالب بود...

فقط اخر مهمون بازیمون.. یه عدد استکان حاوی چای در دست من منفجر شد...

چایی درونش هم سردبود ها.. رفع بلا بود..

اخر اخر ش هم سینی کریستال بزرگم هم نابود شد..

اونم ترکید.. بازم رفع بلا بود...

امشب هم برو بچز ار کرج اومدن رفتیم افطار و شام جمشیدیه بودیم.. یعد هم رفتیم نیاروارن تا این جغله ها بتونن بازی کنند..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




فرهنگستان لغت!!!

زین پس به جای واژه نا مانوس سر* با *زان جان بر کف بگویید ... سر**با**زان در کف!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




تیاتر مینیمال!!!

فضا (پارک جمشیدیه.. زمین خیس از بارون... برادری که از سربازی اومده مرخصی برا اولین بار... )

سرباز: نمی دونین که تو سربازی دهن مهن ما رو صاف کردن...

من: می دونی چرا من اینقذه سر به زیم.. آخه کف کفش من عین دهن توئه داداش!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




هستم.. ولی خسته ام!!!

هستم..

هستیم..

خوبیم..

مهمون داریم.. . و البته دخترکی که انگاری در انجایش فلفل ریخته اند...

خیلی خوابم میاد. برنج دم کشید من رفته ام که بمیرم.. نه بخوابم..

داداش شهیدم فردا شب اینجاست.. به امید خدا...

امشب مهمونی افطاری دعوت بودیم شرکت داداش اینها..

جاتون خالی فرگل دهن مهن ما رو سرویس کرد...

دیشب سحر بیدار شد .. از بادی که تو دلش بود و از دندون درد.. جیییییییییغ می کشید... بمیرم برا گلکم...

مهمونمون فردا صبح با ازی اینها می ره..

باز ما تنها می شیم...

چه زود دخترکم بزرگ شد...

این پرشین هم تا دیشب م یگفت که فی ل تر شده... یعنی این هم دهن مهن ما رو سرویس کرد...

الان ما یه سیب دهن صاف شده ایم.....

اصطلاحات رو عشق کردین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸




حلال کنید..

نه بابت اینکه امشب شب قدر نه..

حلالم کنید چون داریم می ریم شمال.. اگر خدا بخواد بعد سحر..

دعا کنید همه چیز به خوبی تمام شود..

همان سفر را یم گویم..

می دانم با شنیدن اسم شمال .. و اگر بدانید کدام شهر قند تو دلتان اب می شود..

البته جز هانی جان که اصلا خاطره خوشی از دیار ما نداشت.. مخصوصا محل ما.. یادت بخیر هانی جان..

خلاصه  اینکه...

ما تنها شمالی هایی هستیم که عزا می گیریم وقت شمال رفتن.. از بس همه مهربانند.. با ما.. دیدار خانواده خودم هم کوفتم یم شود...

چه برسد به اینکه اینبار برادر عزیز جون خان هم اووف شده...

خلاصه جای دریا برو ها و جنگل بروهاش خالی نیست.. چون ما خیلی وقت است این جور جاها نرفتیم.. تقریبا از بعد ازدواج...

امروز ضغری فامیل همسر زنگید که چه خبر؟

 خوبید؟

داست جاسوسی می کرد که ما می ریم جهت دیدار اوووووف شده قند عسل مادر ضوهر یا نه.. که اگر نمی رویم حتما  مادرش که همه چیز را از چشم من می بیند زنگ بزند ما را نصیحت کند..

اخ گاهی حالم از اینهمه محبت خرکی و مسالمت امیزی خرکیت بدم میاد خاله همسر...

زندگی ات را زهر کردی به خودت.. چونان من که دارم با این مسالمت بازی ها همین کار تو را یم کنم..

با این تفاوت که من باید به مادر همسر با ج بدهم... و مانده ام تو چرا به خواهرت باج دادی...

اگر ان عید اینقدر عزیز جون را کوک نم یکردی ما بیاییم الان زندگی ام شاهانه بود و از من می ترسیدند.. هر چند الان هم کمی ترس دارند..

خلاصه خدایا در این شب عزیز می خوام ازت .. اول همه خانواده ام . و بستگان و دوستانم سلامت باشن..

همه پدر مارد ها.. خواهر برادرها سالم باشن.. و همه بچه ها..

بعد اینکه هیچ کسی را شرمنده خانواده اش نکنی..

هیچ مریضی نباشد.. هیچ گرفتار و دربندی نباشد..

هیچ کس محتاج نباشد..

هیچ کس از یاد وا٠قعی تو غافل نباشد..

و همینطور من بالاخره آؤامشم را بدست بیارم..

فرزندم .. همسرم.. را از من نگیر..

آنها همیشه سلامت باشند..

و همه دعاهای خوب برای آنها...

کمک کن سلامت باشم تا بتوانم خوب به همسرم برسم . خوب فرزندم را بزرگ کنم..

این برادر همسر اووف شده را هم زودتر خوب کن.. خدایا شکرت که زنده است .. و صدمه اش شدید نیست...

خلاصه خدایا همه خوب باشند و سلامت و خوشبخت...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸




هاله نور!!!

نه عزیزم.. از الان اه و اوه نکن... کی خواست در مورد اون هاله حرف بزنه..

ما داریم در مورد این هاله حرف یم زنیم...

کدوم هاله؟

همون دیگه می گم زود قضاوت می کنی...

تو این انیمیشن ها (به قول خودم برنامه کودک ها... آخه به من گفتن چه جور فیلمی دوست داری .. گفتم برنامه کودک.. منظورم انیمیشن بود..)

دیدین سر ائمه اطهار یه عالمه نورانی می کنن.. در واقع سرشون رو به صورت نور نشون می دن..

چیه نپر وسط حرف من .. منکه توهین نکردم... واستا تا آخر بخون.. دیگه اینقدر ها می دونم لا اقل شب قد به کسی توهین نشه.. چون اون وقت مجبورن برا من ته جهنم باز یه طبقه دیگه بسازن.. تا من رو بذارن توش...

خلاصه اینکه بچه گی پارسای عمه.. رفته تو مغزش که ائمه به جای سر همون نور رو دارن..

برداشته تو عالم بچه گی .. یه دونه بادکنک نارنجی روشن گرفته جلوی سر عمه وسطی.. و بهش می گه.. خداااا. خدااای من ...

عمه هم گفته چرا به من می گی خدا..

می گه مثل تو کارتون ها.. سرت الان نور داره!!! پس تو می شی خدای مهربون....

...

همین طاعات و عبادات مورد قبول حق.. لطفا حق هم فراموش نشود..

کاش به جای اطعام افراد غیر نیازمند پولش رو بدین به یه نیازمند.. اگه نمی تونین غذا رو به دست نیازمند گرسنه برسونین..

نظر شخصی من اینه که ثوابش بیشتر..

البته با این حرف هایی که من شنیدم و هدف مندی  و این حرف ها.. دیگه نیاز مندی نیست.. پس بی خیال.. منم انگار توهم زدم شب قدی..

والله.. ادم به شعور خودشم شک می کنه.. شاید فکر کردم خرما خریدم کیلویی ۵ تومن..

می دونم .. ارزونتر هم هست یه بار خریدیم .. دیدیم همه اش کرم داره.. یه بار یه کم گرون خریدیم.. دیدیم فرگل دیگه از خرما خوردن هم افتاد...

در هر صورت.. تورم که نیست.. منو ببخشید همون غذاهاتون رو بدید .. به همون مرفهین شکم سیر.. دیگه چی بگم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸




اووف...

برادر عزیز جون آقا تصانف نموده.. و اووف.. شده..

خدایا شکرت ... نه به خاطر تصانف .. به خاطر نجات جان او از تصانف...

ما به زودی به سرزمین مادری می رمیم تا عیادت یاز تصانفی از اون دنیا برگشته داشته باشیم..

خدایا ممنون که به نامزدش رحم کرده..

دلمان طاقت اووف شدن مردم را ندارد...

وبلاگ گلی جون روز شده... البته به روز شده...

...

منم اووف شدم. البته تصانف نکردم ها...

من تو گردنم غده ای قد پیدا شده... بسی درد ناک.. دعا بنمایید.. همه مریضان صدر اسلام خوب شوند.. من جمله ما که در تک قله ان هستیم...

......

برادرم که رفته تا خدمت مقدسش را به این مملکت.. بنماید!!! خوابی دید.. من نیز با مراجعه به کتب خطی قدیمی ام.. تعبیرش را یافت نمودم.. مبنی بر اینکه..

یا عروسی بسیار حوری چهره و پولدار نصیبمان می شود... که یهو با یه گند کاری همان عروس  ... از دماغمان می زند بیرون!!!!!!!!!!!! (عروس نه ها... کیف آمدنش بات رفتن نحسش یکی م یشود)

کیف نه کیییییییییف...

یا اینکه برادرم به مرگ شهادتاز دنیا می رود.. یعنی شهید می شود...

من می دانستم این داداش سر و گوشش می جنبد..

چون جدیدا آنها که اینگونه اند به این فیض نائل می شوند... یا اینکه به این فیض نائلشان یم کنن... (توسط خطوط حمل و نقل کشور.. همانند طیاره.. )

خلاصه هم تبریک بگویید هم تسلیت...

........

عروس حورسانمان.. از نشابور خواهد بود.. نیشابور نه ها.. نشابور...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸




بی هویت!!!

همینطوری دارن هویتمون رو ازمون می گیرن.. طوری که گاهی شرمنده ایرانی بودن خودم می شم..

اینها در خانه ها رخنه کردند..

به بچه های کوچک تقریبا یک ساله نیمه یاد م یدهند که شناسنامه ها را پاره کنند..

ای مادررررررررررررررررررررررررررر...

داشتم بی هویت می شدم.. فرگل داشت شناسنامه منو پاره موره می کرد..

داد زدم چی؟ شناسنامه منننننننن!!! بعد طرف قیافه نادمی به خودش گرفته دیدنی ها...

بعد بیان بگین بچه ها بد تربیت می شن...

خوب بچه ها شیرین هستند و یه کاری م یکنن ادم وسط دعوا قهقهه بزنه...

کاش یه کسی از بچه فیلم می گرفت...

الان هم داره دالی بازی تا ببخشمش..

یه اخمی کردهب ود و سرشو انداخته بود پایین.. بهش گفتم فرگل.. پشیمونی.. و اون بیشتر خودشو ناراحت نشون داد...

...

دیشب صدای جیغ شادمان یه بچه رو از پارک شنیدین؟

اشتباه نکردین. دختر من بود..

تو ماشین خودشو می زد.. تا خوابش نبره...

جون سیبی اگه دروغ بگم.. داشت می رفت هپروت که گفت ضبط روشن کنین.. البته اشاره کرد..

تا رسیدیم پارک.. جییییییییییغ . می ک شید.. و باباش گفت ببریمش.. همه وسایل بازی رو نشت و فیض برد.. بعد اومدیم خونه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸




الاخبار الجدیده.. فی الدیروز القدیمه!!!

1- مندلی و سوسی و فوطی تیر تو پر!!!

2- سالگرد عقدمون مبارک.. 12 شهریور بود.. و البته الان .. چیز ... این حرف ها...

3- سریال کیف انگلیسی به صورت فیلم باز سازی شد... البته فیلم مستند... البته بیشتر شبیه کیف وطنی بود...

جاتون خالی... فیلمش جالب بود!!!!!!! فقط فرقش با کیف انگلیسی اصلی تو سه نقطه بود از 22 نقطه!!!!

اگه فهمیدی کدوم فیلم؟ خوب حالا که متوجه شدی حرف ها و کامنت های سی در سی نذار...

4- ما شام افطاری خونه سوسی بودیم... ولی میان سوسی ما تا سوسی اونها تفاوت از زمین تا اسمان است...

فر گل می ره اونجایی که خط کشیده رو دیوار رو نیگاه می کنه و می گه: نه نه نه.. و لبشو گاز می گیره...

امروز عملا داشت از دیوار راست می رفت بالا.. بعد هاپوشو بوسید و ناز کرد بعدش گذاشت زیر پاش تا بتونه از دیوار بهتر بره بالا... حالا هی هم هاپو رو ناز می کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸




معمای قزن و من!!!

یعنی اومدم اینو تو کامتتی برا قزن بنویسم .. اینقدر خندیدم که نشد..

بعد دیدم هی کامنت بنویسم نمی شه..

باید براتون تعریف کنم ولی قول بدین کم بخندین.. کاش م یشد از خودم فیلم بگیرم براتون بذارم..

اول برید اینجا.. این معما روببینید.... چند بار با هاش حل کنید بعد بیاد بقیه این پست منو بخونید.. ورنه به جای خنده خسته می شید ها..

http://www.milaadesign.com/wiz.swf

خوب .. من رفتم این معما رو با یه عدد دو رقمی شروع کردم..

صدای کیبورد حالا خوبه بسته بود..

این قزن ما خیلی بلاست خوب.. گفتم حتما یم خواد ما رو بترسونه و این حرفها..

اولش هم یه خونه خفن اونجاست... دیدید که..

اخرش که گفت عدد رو پیدا کن.. من خنگ گفتم حتما می گه روش کلیک کن دیگه...

منم هر عددی که بود روش کلیلک می کردم..

البته اولین بار .. بعد کلیک بهش خیره نشدم که.. عین خنگ ها .. با دستهام جلوی چشمو گرفتم.. یواشکی از لابلای انگشتام هی نگاه کردم.. دیدم اون شکله که من روش کلیلک کردم هی چشمک می زنه همین.. و نه سر بریده ای.. نه شک وحشتناکی چیزی از اون وسط مسط ها نمی پره بیرون و منو بترسونه..

یه بار دیگه امتحان کردم دیدیم نه هیچی نیومد..

پیش خودم گفتم .. حتما جدی جدی بعد کلیک.. دقیقا بعد کلیک ها .. باید بهش خیره بشم.. شاید یه شکلی می بینیم.. یا عدد انتخابی خودمونر و توش می بینیم. .. اونم نشد..

گفتم اگه عددی که اول اتنخاب کردمو نشون داد که می رم دنبال راه حل ریاضی.. نیست من لیسانس ریاضی هستم از اون جهت..

خلاصه هر چی کردیم نشد.. یعنی نکردیم ها.. سعی کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم..

برا قزن کامنت گذاشتم که این چطوریه..

دیدم ای ول.. قزن پست نوشته در مورد راه حلش..

منم رفتم خوندم..

تو دلم گفتم خوب که چی... مثلا که حالا چی شد...

ما که خودمون روش کلیک می کردیم. خودشو کشت..

بعد نیم ساعت که داشتم یه پست دیگه می نوشتم.. تازه فهمیدم .. ای ول... قزن ریاضی...

بعد کلی به خودم خندیدم..

.. کمتر بخند ...

حالاب رید وبلاگ قزن تا متوجه شید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸




هر جرعه که فرو می دهی!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸




این صرفا یه مکالمه است!!!!!!

داریم می خوابیم (ادامه بحث شیر خشک رفتیم بخوابیم)

من: عزیز جون این قرارداد چی شد.. چی گفتی؟

عزیز جون: اهان تقریبا تمومه یه امضا فلانی مونده..

من: اخ جون یعنی چقدر پول..

ع: یعنی تو به پولت می رسی.. از این پیش پرداخت اول پول تور و می دیم..

من: در حال نگنجیدن در پوست( گفتم پوست نگفتم لباس که چشاتو یم بندی!!!)

ع: خوب ی خوای با یه تومن چه کنی ناز نازان؟

من: یه تومن نیست که .. ٣٠٠ مال زهره است(از زهره بابت تنها گذاشتن پدر شاکیم.. می دونم ابجی برات سخته ولی نذار این نوندونیتون از اب و نون بیفته)

تازه بهم پول داده بود براش نیگه دارم.. و می بافم که...

ع: خوب حالا .. اونی که زهره بهت داده که خرج نکردی..

من: چرا به ازی قرض دادم.

ع: ازی که نمیخروه پولتو پس می ده دیگه..

من: خوب پس بده می شه ما من.. دیگه ربطی به زهره نداره!!!!!!!!!! من بدبخت مجبورم از اون یه تومن پول زهره رو بدم..

ع: در حال غش کردن از خنده می گه حالا ۵٠٠.. می خوای چیکار کنی...

من: اوووووووووووم. چاره چیه می رم یه سرویس طلا یم خرم.. از همون نیم ست ها که گفتی...

ع: اونها ٧٠٠ بود تازه تا اونموقع شاید فروخته باشه...

من: خوب ٧٠٠ بود که بود.. دویست تومن از تو می گیرم.. خیلی حق به جانب می گم.. من دویست تومن هم ارزش ندارم؟

ع: در حالیکه چشاش ریز شده از خنده (از همون خنده هایی که باید خوردش!!!!!!!!!!) می گه ساعت چنده؟ بدونم تو کی ها اینجوری پول دوست تر می شی؟

من: راتی اون ۴ تومنر و چطور یم خوایین تقسیم کنین؟

ع: سه تا یک و پونصد چند می شه؟

من: چهار و نیم..

ع: خوب سه تا ١وصد چند  می شه:

من؟ ٣٩٠٠... بعد .. می گم واااااااااااااااای.. تو داری ۴ تومن رو تقسیم می کنی؟

واقعا که.. تقسیم بر سه می شه ١٣٣٣٣٣٣ با دوره گردش...

ع: مرد از خنده .. می گه داشتم با سعی و خطا درستش می کردم..

من: خوب ببین ١٣٠٠ بهتره ها.. صد رو هم بدین به من.. تا این قدر ابروریزی نشه..

بعد هی بوسش می کنم و هی می گم خووووب .. خوب..  قبوله؟؟؟؟

ع: اوکی.. می گم بهشون..

من: خوب پس می شه ٨٠٠ تومن .......... واییییییییی. می شه یه سرویس بهتر خرید..

ع: دیگه داشت نابود م یشد..

من: راستی؟ یعنی من ارزش ندارم تو از اون درامدت یه صد تومن بهم شیرینی بدی...

نه اصلا چرا صد تومن.. اون سیصد که زشتش کردهب و بده به من.. خدا خیرت بده..

افرین افرین...

ع: ساعت رو با اون چشاش اشکی از خنده نیگاه یم کنه و می گه.. بدونم ساعت ٢ نیمه شب با تو رد مورد مسائل مالی حرف نزنم...

من: اخ جووووووووووووون.   با یک و صد می تونم یه سرویس درست درمون بخرم....

راستی اصلا یه چیزی.. اون سه تومن رو هم به من بده.. به اونها نفری سیصدشون رو بده... یه تومنشون رو نده...

بابت اون سه تومنی که اون اقای احمق .. نه ببخشید حاجی احمق هنوز بهت نداده...

من سه تومنمو لازم دارم..

بعد هر وقت گرفتی بده به دوستات و خودت .. قبووووووووووووول...

ع: نه .. نهههههههههههههه.. اونوقت اگه پولمو از حاجی خره بگیرم تو می گی.. به من چه .. این پول من بود.. به من چه تو به دیگران بدهکاری...

تازه توجه کردی سهم تو از سهم  من بیشتر می شه اگه تو ١١٠٠ بگیر ی من یه تومن؟!!!!!!!!!!

.........

..........

پ ن: این صرفا یه مکالمه بود و بعدش هیچ حرکتی انجام نشد..

پ ن: این صرفا یه مکالمه بود و فکر نکنید برا این بود که شما درک کنید من مرفه بی دردم...!!!!!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸




این فقط یک مکالمه است!!!!!!!!!!

اول نوشت بی ربط: دارم شیشه شیر گلی جون رو می شورم.. عزیز جون از دبلیو سی میاد بیرون..

می گه ناز ناز خوابه.. و منتظر جواب نمی مونه  و میگه.. راستی این شیر خشک جدید ها اصلا دونه درشته ها !!!!! حتی وقتی ۵ تا درست یم کنم نمی شه خوب به همش زد و حل نمی شه.....

انگاری یه پتک کوبوندن تو سرم.. می گم چیییییییییییی؟ تا حالا چند دفعه از این شیر بهش دادی..

می گه دو دفعه...

می گم وای از تو.. قربونت برم این شیر رو به ازای هر ۶٠ سی سی آب باید یک پیمانه بریزی.. به عبارتی برای هر دو تا اب یک پیمانه شیر خشک...

بمیرم برا دخترم.. دیدیم وسط شیر خوردنش اومد حمله کرد به چایی من و یه استکان چایی خورد...

دیدم خیلی به زور داره شیر می خوره..

طفلی چه زجری کشید با اون شیر غلیظ.. در واقع داشت فرنی از شیشه می خورد..

عزیز جون قیافه یه متهم نادم که سرشار از ترحمه و میخواد خودشو بزنه (تونستی تصور کنی ریختشو؟؟؟!!!!!) به خودش گرفته و هی می گه بمیرم برا دخترم.. بوسش کنی فردا .. از طرف من عذر خواهی کنی ازش..

و خلاصه مسئله ختم به خیر داشت می شد و من داشتم از غر زدنهام دست بر می داشتم که یهو داد زدم.. واااااای تو امروز صبح هم بهش از این شیر دادهبودی..

دیدم طفلی هی تشنه بود... دیدم تا ظهر اصلا هیچی نخورد.. دیدم.. دلش درد یم کرد...دیدم با وجود اینکه پی پی کرد ولی باز اشتها نداشت غذا بخوره..

و خلاصه تمام مشکلات اسلام و مسلمین رو انداختم گردن عزیز جون.. و اون سخاوتمندانه قبول کرد و گردنش عین دال کج شد...(دال همون د.. همون حرف اول داس!!!)

کم مونده بود بگم دیدم وضع مملکت چنین و چنان.. به خاطر این ندانم کاری تو بودها...

بعد بهش گفتم که اخه تو ندیدی این پیمونه اش یه طوریه؟

گفت چرا دیدم اتفاقا به تو هم گفتم تو متوجه نشدی و منم دیگه بی خیال شدم..

که من باز شروع کردم که ای خدددددددددداااااااااااااااااااا این مرد داره تخسیراشو می اندازه گردن من.. اصلا این تخسیر ها همه گردن اون عوامل نفوذی دشمن!!!!!!!!!!!!!

و البته بعد کلی غر و خنده باز ختم به خیر شد و رفتیم بخوابیم..

پ ن: من چطور فهمیدم که عزیز جون اشتباهی شیر درست کرده؟ می دونم این سوال خیلی از شماهاست.. مخصوصا اونهاییکه بچه ندارن یا شیر خشک به بچه ندادند..

عزیزان .. این شیشه شیرها اکثرا تا شماره ٨ هستند.. یعنی ٢۴٠ سی سی...

و چون یه حجمی هم شیر خشک اشغال می کنه ما حداکثر تا شماره هفت شیر درست یم کنیم یعنی ٢١٠ سی سی...

حالا اگه عزیز جون ۵ تا پیمانه شیر درست کرده باشه باید دوبرابرش اب نیم گرم تو شیشه می ریخته.. (البته برا این نوع شیر خشک) یعنی ٣٠٠ سی سی اب که عملا غیر ممکن بوده....

قربون شما سیبی مارپل

پ ن اخر با ربط: چیه دوست داشتم متنم بدون پست باشه..

البته این فقط یه مکالمه است عنوان مطلب بعد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸




چه زود بزرگ شدی!!!

چه زود بزرگ شدی مادر...

دیگه رو پاهای کوچولوی نازت وامی ایستی و .. تا اونجا کهمیشه دستت رو بلند می کنی و بعد اگه دستت نرسه رو انگشتهات خودتو نیگه می داری..

اصلا فکر نمی کردم گلی خانوم من دستش به روی میز آرایش برسه...

اصلا فکر نمی کردم بدونی اون مداد رو باید به کجا بزنی و اون رژ لب رو به لبت بمالی...

اصلا نم یدونستم..

قربون اون خوشگلیهات...

پ ن: فرگل جون یه کمی تب می کرد و وزنش خیلی کم شده بود.. یه شبه اسهال هم داشت...

دکتر گفت آزمایش بده.. الان خیلی بهتره شکر خدا.. فقط یه دنودون کنار این چهار تا دندون جلویی ها داره در میاره که بدجوری اذیتش می کنه...

دیشب رفتیم پارک.. دیگه یاد گرفته بدون اینکه بیفته رو تاب راحت بشینه..

کلی هم خوشحالی کرد بچه نازم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸




کابوس صادقه!!!

خواب دیدم نمونه ادراری که با زور و بلا از دخترک گرفتیم توسط اون پلاستیک که نمی دونم اسمش چیه و سوراخ بود به چیز رفت...

خیلی اعصابم ریخت به هم...

عزیز جون بیدارم کرد که قرار بود اونو به دخترک وصل کنی..

خلاصه دخترک بعد از کلی عذاب کشیدن ساعت نه کمی افتخار داد ...حالا ١٢ ساعت بود ادرار نکردهب ود ها.. ولی می ترسید ...

اون پلاستیکه رو جدا کردم دیدم سوراخه..

می خواستم بمیرم... طفلی دخترک..

خلاصه با هر بدبختی بود جمع و جورش کردم و به عزیز جون سپردم به ازمایشگاه بگه جون هر کی دوست داری با این همین سر کنید!!!!!!!!!!

جالب اینکه وقتی اونو جدا کردیم دخترک اینقدر ادرار کرد که تمام مای بیبیش داغون شد..

..........

پ ن: در تمام طول مطلب گلاب به روتون...

پ ن: اینهمه مدت دفترچه بیمه به کار نمی اومدها.. چون همه دکترها بیمه قبول نم یکنن و داروهای فرگل خارجی بودند...

اینبار که یم خواستیم اینو ببریم ازمایشگاه دفترچه بیمه یه هفته ای که گم شده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸




راحت باش!!!

نمی ذارن ما بخوابیم که..

نیست ما مرفه بی دردیم از اون جهت جفتمون داریم با کامی کار می کنیم.. عزیز جون با لپ تاپ 13 اینچش.. منم با کامی خودم..

خواستم بگم.. استعمارگر سالخورده آسوده باش که دیگه مقصر پیدا شد..

از اون به اسم دشمنان نام می برند.. و گاهی هم افراد معلوم حال...

گاهی هم یه سری از نومزدنگ های اسمشو نبر.. نیست اونها 10000 تا بودند از اون لحاظ... وگرنه ما می فهمیدیم منظورشون کی بود..

خلاصه تو راحت باش...

چون دشمنان همه جا هستند.. حتی در لباس دوست..

حتی توی متنبه گاه.. حتی توی اونهایی که مردم که نه.. ادم بدها رو می گیرن.. در همه لباسی هستن و همه جا رخنه کردند..

و ما داریم دم از امنیت می زنیم.. چون هیچ جایی امن نیست...

دشمنان در لباس اسی و ماموت هم دیده شده اند...

دیگه کسی فعلا به تو یگر نمی ده.. مگه اینکه ثابت بشه اونها فرستاده تو باشن..

پ ن: سخن رو کوتاه کردم

پ ن: چه جالب.. به اسم همدلی سعی در خر کردن اونها داره و می خواد بگه من هر چی می گم سعی کنین همون بشه وگرنه یه بطری نوشابه می خورم و برا اینکه بدم مامور بازیافت اونو تو اونجای تو قایم می کنم ها...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸




30++++!!!!!!!!!!!!!!

من دلپیچه دارم نمی تونم بشینم...

عزیز جون  می گه بریم بخوابیم.. (داداشم اینجاست)

شب های دیگه منو می بوسید و می گفت هر وقت کارت تموم شد بیا...

نیست امشب شب سالگرد عروسیمونه هیجان داره... منم به جای هیجان دل پیچه دارم... شاید دل پیچه ام ناشی از هیجان باشه...

..

پ ن: نوشتم مثب سی چون سن ازدواج بالا رفته.. الان معدود 18 ساله هایی هستن که ازدواج کرده اند..

پ ن : یه سوسک از دستمون در رفت.. آخه این خونه که نه این جا.. همه جای این شهرک پر از سوسک های  ریز.. نمی دونیم از کجا میان. در مدل های مختلفن.. پروازی هم توشون هست... الهی هواپیماشون منفجر شه..

از شمال که اومدیم هم یه سوسک از اون تهرونی بزرگ ها اینجا بود که به درک واصل شد.. اون می دونم از لای در خروجی اومده بود..

خدایااااااااااااااا من از سوسک متنفرم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸




سالگردها بیایید!!!

دیروز سالگرد حنابندونمون بود..

امروز سالگرد عروسیمون...

۶ روز دیگه سالگرد عقدمون...

همسرم قراره برام کیف و کفش بگیره..

درست ترش اینه که قرار بود دیگه برم کیف بخرم و خانوم شم... اخه دریغ از یه کیف خانومانه .. از وقتی فرگل دنیا اومد دیگه یا ساک اون بود.. یا کوله وسایلش..

باید برم به این سیسمونی سازها پیشنهاد بدم دارن ست وسایل نوزاد درست یم کنن. به جای کیف کوله درست کنند یا کیفی که کوله می شه..

اخه مادر نم یتونه کیف و بچه رو با هم حمل کنه...

خلاصه چون قرار بود برم کیف بخرم و البته یه کفش ستش.. (نیست ما مرفه بی دردیم از اون لحاظ) گفتم عزیز دلم این مورد رو م یذاریم یه حساب همین کادوها...به هر حال ما هم باید تو این سال اصلاح الگو یه کاری بکنیم دیگه..

نیست ما خیلی حرف گوش کن هستیم .. از اون جهت...

هر چند این اصلاح الگو رو باید انجام می دادیم.. و لی نهب ه خاطر اون کسی که هیچ خاطرش پیش ما عزیز نیست.. به خاطر آینده همه مردمی که در آینده می خوان زندگی کنن و حق زندگی دارن..

حالا یه روز یم ریم.. امروز رفتیم عرضه مستقیم کالا.. روغن یم دادن نصف قیمت .. و البته یه مارک معروف رو.. من موندم حتما این روغن ها درجه دو هستن.. یا اینکه یه ایراد می رادی دارن... برا همین نرفتم تو صف روغن که همراه اونهمه ادم که خدا می دونه چقدر نیاز داشتن که می  زدن تو سر و کله هم و نیروی انتظامی وارد عمل شد تا این اغتشاشات اخیر !!!!!!!!!!! نه همین اغتشاش رو سرکوب کنه نیست ما مرفه بی دردیم از اون جهت.. وگرنه منم می رفتم یه مشت منم می کوبیدم تو صورت بقیه.. بعد هم شاید می تونستم اتوبوس اتیش بزنم..

چون چایی ننوشیده بودم و بدجوری حس اعتیادم گل کرده بود...!!!!!!!

خوبه عین موضوع دزدی خوابگاه مری اینها نشد.. و اونجا نیوی انتظامی وارد عمل شد..

آخه دزدی خوابگاه اونها مصادف شده بود با همون اغتشاش.. و مامورین محترم گفتن دزد تو خودتونه و خیلی لوسید که اینهمه وقت ما رو گرفتید..

ما باید بریم افراد مغتشش رو بگیریم..!!!!!!!

وای دیگه حالم بده من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸




نمی دونم !!!

نمی دونم چمه.. (چه بر من آمده است)...

نمی دونم این چه حالت هاییه...

نمی دونم چرا اینقدر افسرده و غمینم... (حرف خاله زنکی زیاد دارم ولی از گفتنش دیگه خوشم نمیاد.. یعنی فعلا خوشم نمیاد... بیشتر آزارم می ده)

نمی دونم...

ولی اینو می دونم وقتی فرگل بغلم یم کنه و خودشو برام لوس می کنه یادم می ره نمی دونم چمه!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸




شکر!!!

نون که قربونش برم ...ارزون نیست..

پنیر که فداش بشم هم همینطور..

مونده بود یه خرما که اول یواش یواش.. بعد هم الان یهو شد کیلیویی ۴۵٠٠... انگاری عین گوشت یخ زده اش نیست!!!!!!!!! تا مثلا نصف قیمت بهت بفروشن..

قربونت برم با این درآمد کم چطور شیکم زن و بچه ات رو سیر می کنی...

به همسایتون چی می گی؟

میگی بفرما یه لقمه نون و خرما در خدموتتون باشیم یا می گی نون پنیر در خدمتتون باشیم؟!!!

قربونت برم خدا... طاقت فکر کردن به گرسنگی یه بچه رو ندارم...

مادر شدم... نه خدا تو بگو زنها رو یه روزی مادر می کنی که تا می تونن تو این دنیا غصه بخورن و عذاب بکشن؟

وقتی صدای گریه بچه ای میاد بند بند وجودم می لرزه...

قربونت برم.. خدا.. هیچ مادر پدری شرمنده بچه هاشون نشن..

هیچ بچه ای دلش نگیره.. حتی طاقت دل گرفته یه فرشته کوچولو رو هم ندارم...

..

پ ن: من می تونم همه این چیزها رو بخرم.. ولی همیشه وقتی این مجری های کودک میان از سفره های افطاری حرف یم زنن.. از صبحونه های ان چنانی و این چنینی.. دلم برا بچه ایمی سوزه که حتی اسم اونها رو نشنیده.. و غصه می خوره...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸




با فرهنگگگگگگگگگ!!!

آدم لذت می بره به خدا...

جدی می گم..

همسایمون زنگ زد خونمون.. گفت میخواد گردو بشکنه.. ازم خواست که میتونه... البته من قبلش یواش حرف یم زدم.. گفتم فرگل خوابه...

خیلی خوشم اومد...

اونم گفت هر وقت ما تحمل صداشو داشتیم بهم بگو...

تا باشه از این همسایه ها... لذت بردم جون تو

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0