Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

نامزدیمون!!!

امروز سالگرد نامزدیمونه...

عزیز جونم هنوز نیومده..

فردا هم سالگرد خرید حلقه مون.. و البته سالگرد اولین ماچ.. (وای از چخالت مردم.. مردم نه  مردم..!!!!)..

آخه اگه شما هنوز نیم دونین بدونین .. ما که رفتیم خرید عقد طلا فروشی ها بست هبودند..

چرا نم یدونیم؟

بعدشم که شکر خدا انگاری اعتصاب بود..

فقط یه طلا فروشی نیمه باز اونم روز اول شهریور پیدا کردیم و حلقمون رو خریدیم.. و اصلا هم باب میلمون نبود.. خیلی هم زشت بود.. یعنی حلقه من قشنگ بود بازم.. ولی حلقه عزیز جون از این حلقه های ادم های یکه بزن سیبیل کلفت بود.. بعدش عوض کردیم.. چون به نیت عوض کردن خریدیم دلمون نسوخت..

ولی یه چیزی این حلقه.. هنوز که هنوزه یادمه چه شکلی بود..

باتری های دوربینم رو شارژ کردم.. در اسرع وقت عکس گردنبندمو می ذارم براتون..

و البته عکس عینکمو..

دخترم ازپنجشنبه ای حال نداره..

یه چیزی می گم ایوزه گوشتون کنین...

ایوزه همون آویزه است.. نخند.. دندونات رو موش می خوره..(من واقعا کوچیک بودم فکر می کردم کرم یا موش دندون ما رو می خوره)

نکته اول: هیچ وقت هیچ وقت.. هر بچه دوست داشتنی و خوردنی رو نبوسید.. اون دستای نشسته رو هم نزنید به این بچه ها..

طرف می گه دستشو بوسیدم.. خوب پدر سوخته بی پدر مادر... منتنیزانتیازتیازتذ ئزنیسعنئز(به قول خانم خونه اینها فحش بود) خوب ور میداری دست بچه طفل معصوم رو می بوسی .. گاهی هم تا آرنج دست طفلی رو می کنی تو حلق بی صاحابت .. بچه طفلی هم دستشو می زنه به چشش.. به دهنش.. گاهی لثه رو می خارونه.. گاهی لبشو پاک می کنه. باهاش غذا می ذاره تو دهن کوچیکش.. اونوقت این یعنی چی.. یعنی بوسیدن دست چه بسا بدتر از بوسیدن لپ بچه است...

نگین من حساسم که می زنم تو سرم ها!!!!!!!!!!!!!!!

این رو اگه تونستین به من توضیح بدین که چطور می شه وقتی من بچه رو یم برم اونور ها.. زیر لبش و گردنش از این دون ریزها می زنه هااااااااااااان؟!!!

چطور می شه که همیشه از این تب ویروسی ها می گیره هههههههههههههاااان؟(این هان از مخرج بودها)

چطور می شه که گلاب به روتون می شه؟

نه اینکه اینجا اینطوری نشه ها نه.. ولی اونجا دوزش بالاش یعنی تقریبا .. دقیق صد در صد.. تا حالا.. که امیدوارم از این به بعد به صفر برسه..

بابا جان قبول.. همه شما با تجریه.. همه شما علامه دهر...

ولی این بچه های امروزی شیکمشون کشش نداره..

اونم بچه رفلاکسی من..

شاید قدیم ها بچه دو ماهه شما نون و پلو مرغ و چلو و برنج محسن و این حرفها رو با هم می لومبوند..  و یه پارچ دوغ اردبیل هم روش !!!! ولی بچه های الان عین نننه باباهاشون پاستوریزه هستند و ماشینی.. اوکی.. نم یتونن انگور بخورن.. اونم یه کاسه.... سانش اوردم خودم شسته بودم. نم یتونن اسفناج بخورن.. نیم تونن سبزی های اونجوری شسته شده بخورن..

بی خیال بابا..

الان از خونه ازی اینها اومدیم..

دخترم بهتره..

شب نامزدیمون هم مبارک..

دور از جونتون یه سر درد دارم این هوا!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸




سی سالگیم مبارک!!!

من بیست نه مرداد ٨٨ سی ساله شدم..

دلم نمیخواد تو این پس هیچ گله ای کنم.. و م یخوام فقط از تولدم بنویسم..

می دونم خیلی ها شاید ناراحت شن.. من همه رو دوست دارم..

یعنی همه تبریک تولدها برام خیلی مهم بودند..

ولی الان که کامنت هانی رو دیدم اشک الوده شدم از خوشحالی..

خیلی مهم بود .. هر چند من نتونستم تولدشو به مهربونی اون تبریک بگم.. ولی اون علی رغم میلش اومد اینجا و تولدمو تبریک گغت..

هر چند موبایلش هر وقت زنگ زدم خاموش بود.. ولی چیزی از دوست داشتن من کم نم یکنه..

اگه روزگاری اومدی اینجا گل ناز .. بدون ما هممون.. همه اکیپمون دوستت داریم..

و اما تولدم..

اولا آوامین مربان از کامنتهات.. و اس ام اس هات ممنون.. انگاری اس ام  اس های من امروز رفت....

داداشی از تو هم ممنونم.. یادم باشه پسوردمو برات اس ام اس کنم.. ای وبلاگ به دور...

چهارشنبه شب که شب تولدم بود منزل مادرمون بودیم..

زهره اینها یه کیک قلبی خوشگل درست کرده بودند که خیلی هم خوشمزه بود..

برای شام پیتزا داشتیم و البته زهره ژله هم درست کرده بود که باز خیلی خوشگل و خوشمزه بود...

کادوهامو که دادن.. زنداداشم یه تی شرت برام خریده بود...

عزیز جون و فرگل هم عینک افتابی و بچه ها هم پول دادن بهم..

ولی همه مشکوک می زدن.. دیدیم یهو یه کادوی کوچیک اما بزرگ به بزرگی قلب مهربون همسرم برام اوردن..(اینها دلیل نمی شه من از دستش ناراحت نباشم ها.. اون یه موضوع جدا بود)

بازش کردم یه پلاک زیبا بود با زنجیر .. حتما باید عکسشو بذارم.. چون فکر م یکردم بچه ها گرفتند .. گفتم حتما بدلی یا نقره است.. ولی خیلی زیبا بود..

ولی فهمیدم عزیز جون خان اینو برام گرفته .. و عینک از طرف فرگل مامانم.. بابام .. زهره و معصوم و سعید بود..

البته اون پولشونو برداشتن و دروغی بیش نبود..

زنجیر پلاکم هم داشتم.. عزیز جون از تو طلاهام دزدیده بود..

خیلی زیبا بود.. عزیز جون خان وقتی هیجان منو دید چشاش پر اشک شد..

خیلی اصرار کرد بوسش کنم ها.. ولی من بهش رو ندادم..

م یدونین از اون روز اون دوست مرد منه .. آخه پسر نیست که بشه دوست پسر..

ول یمن دوست دخترشم..

اخه قراره ما مثلا زن و شوهر نباشیم.. اخه اون لیاقت منو نداره... (هر هر هر )

اخر شب هم رفتیم لات بازی کنار ساحل..

مثلا می دیدم کنار یه چادر ماشین پلاک مشهد.. می گفتیم .. مشهدی ها بیدار شین صبح شده...

یا اینکه یه ماشین پلاک یزد.. طرف فقط یه شلوارک تنش بود و دراز کشیده بود.. زنش هم روبروش نشسته بود.. داد زدیم یزدیها لباس بپوشین .. لخت نگردین..

خلاصه کلی خندیدم و برگشتیم..

این  از شب تولدم.. روز تولدم هم رفتیم پرو کت و شلوار عزیز جون بعد نهار رفتیم خونه مادر شوهر.. بعد از ظهر هم رفتیم خونه عمه عزیز جون بعد رفتیم خونه خودمون که بریم ییلاق.. بعد این معصوم اینقدر خسته بود که رید به حال ما.. بعد تو ییلاق هم خیلی اعصاب منو ریخت به هم.. بعدشم که فرگل از سر غروب هی بالا یم اورد..غذا نمی خورد..

بعد هم ما نیمه شب برگشتیم خونه اونها اونجا موندن..

نهار هم رفتیم خونه عمو عزیز جون.. بعد هم رفتیم وسایلمون رو از خونه خودمون برداشتیم.. بعد هم اومدیم خونه....(یعنی تهران)

..........

ما دوشنبه شب راه افتادیم و سه شنبه اذون صبح خونه مامانم اینها بودیم ..قبلش هم یه کله زدیم تو رگ... تا شب...بعد رفتیم خونه مادر شوهرم تا فردا ظهرش... بعد از ظهر رفتیم خونه مامانم اینها...

روز تولدم مصادف است با سالگرد خرید عقدم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸




وقتی مادر می شی!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸




کسی حرف منو انگار نمی فهمه!!!!

وقتی شوهرت هم تو رو نمی فهمه... دیگه دنیا رو سرت خراب می شه...

و در این لحظه من خرد شدم ... زیر سنگینی دنیایی که خراب شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




مسیحی!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




راحت باشید!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




سوئیچ!!!

سلام..

ما یه پسر همسایه داریم..

ای بابا وقتی می گم پسر همسایه اونو با محاسن   تصور نکنین..

یه پسر ۴ ساله یا ۵ ساله...

عاشق سوئیچ..

جون اسی..

اینقذه سوئیچ دوست داره..

یه روز همسرمو دیده که ماشینو پارک کرد و خاموش کرد. دوییده اومده یم گه عمو این ماشینتون سوئیچ داره دیگه؟

عزیزجون یم گه اره .. می گه عمو سوئیچتو بده...

عمو جون سوئیچ دادن و پشیمون شدنش به دو دقیقه نکشید.. هی قفل کرد هی باز کرد.. بعد سوئیچ رو بازرسی کرده یم گه عمو چرا این شکسته.. عمو می گه.. از دستم افتاد دزدگیرش اینطوری شد..

می گه عمو پس من نگه می دارمش تو بلد نیستی از سوئیچت خوب نگه داری کنی..

دیروز هم به عزیز جون می گه سلام عمووووووو سوئیچت خوبه؟!!!

.........

برداشت منطقی از این متن: طرف که می گن خیلی کلید به همین می گن..

برداشت منطقی تر: اونهاییکه خیلی کلیدن خودشون هیچ تخسیری ندارن.. تخسیر از تربیت غلط پدر و مادر در دوران کودکیست...

برداشت آزاد: اونهایی که کلیدن دیگه درست بشو نیستن تو ذاتشونه..

همینطوری: مواظب باشید فرزندانتان  کلید بار نیایند..

بی ربط: این بچه خجسته نمی خواد بیفته منگول می شه تو اینهمه فشار ها!!!

بی ربط تر: امشب این سریال مسخره تمومه.. کاش به جاش تکرار مناظره ها رو پخش کنن!!!!!!!!!!

خیلی بی ربط اما منطقی: ٢٩ مرداد تولدمه...

بی ربط اما مهم: این همکارم زنگ زد تشکر کرد.. هنوز شمال بودند.. و گفت که اگه پدر و مادر پیرم همراهم نبودند ویلای خوبی بود...

بی ربط اما شنیدنی: من عاشق این پنگولم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




حواشی سمنان!!!

تو راه سمنان یه جا بود نوشته بود نیمه سوپر..

جون اسی اگه دروغ بگم...(افاضات جدید اسی رو که شنیدین؟ نمونه بارز دوستی خاله خرسه است..دوستی اون با ماموت)

اینقذه خندیدیم.. حیف که دو.ربین دم دستم نبود.. عین اون تابلو تو راه کندوان که دوربین همراهم بود ولی ته چمدون .. نوشته بودن... wel coom

می دونین .. مردم ایران به بقالی یا همون مغازه های بقالی پیشرفته یم گن سوپر.. (منم می گم سوپر چون جزیی از مردم ایرانم!!!)

در صورتیکه اصلش همون مارکتشه.. حالا دیگه مینی سوپر و اینها بماند.. طرف نوشته نیمه سوپر..

فکر کن..

.........

از ته ایران راه که یم افتی سمت امام رضا می بینی 300 هزارکیلومتر به مشهر نوشتند مشهد الرضا.. یا مشهد.. دیگه از رشت که رد می شی اسلام علیک نبینی که به امام رضا می گن خیلی حرفه..

حالا ما داریم می ریم سمنان.. به نسب راه رشت به مشهد یا اردبیل به م شهد راهی نیست تا مشهد.. از تهران..

حالا فکرشو بکن..

از افسریه رد می شی همه چیز می بینی جز مشهد..

سمنان نوشته.. گرمسار نوشته...ولی مشهد نه..

نه اینکه اصلا نباشه ها.. نه یکی دو جا کوتاه .. مختصر..

به قول ظریفی.. آخه معبود اونجا نیست که.. طرف گمانم سمنانی بوده.. همون ماموت دیگه.. پدر شوهر دختر اسی!!!!

اینم خودش جای بحث داره ها..

................

نیست این پونه هه خیلی ادم بود.. این دختره .. هم اتاقیش که اسمش یادم نمیاد.. داره دیونه می شه از ناراحتی..

فکر کن..

خیلی ادم بود پونه.. این یاد خاطرات زیباش داره یم افته.. اخ که چقدر اینها ابکی هستن..

اون طرف راست می گفت. اینها همه دسیسه های تلفسیونه.. بدها به پاداش عملشون که نمی رسن هیچ.. مظلوم نمایی هم می شن..

اخ من بمیرم برا اون دختری که از بین همه معیار های پاکی فقط اونجاشو حفظ کرد..

ببخشید ها.. به نظر من ادم به جای اینکه مال مردم رو بخوره .. از همونجاش مایه بذاره بهتره..

........

فکر کن یه  نفر از زیر بنا مالش دزدیه.. بعد یه حساب داره که فقط و فقط پول حلالش اون حسابه.. ولی به نظر من دلیل نمی شه ... تا حسابتو با مردم صاف نکنی.. اون پولت هم حرامه..

الان داره نشون می ده که پونه داره یم گه من روح بابا رو سنگین نکردم مالم حلال بوده...

حالم داره از صدای این سریال به هم می  خوره

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




گزارش های زیبای تلفسیون!!!

این گزارشها یا زاییده افکار یه نویسنده موافق همه چیز اینهاست.. یا اینکه گزارش از شهری به نام ایران در مریخ  (حتما هست..چطور تو ایرات خیابون ایتالیا داریم؟!!) است...

یادمه آزی میگفت اگه نخوای بچه رو بذاری غیر انتفاعی مجبورت می کنن...

رفته بود مدرسه دولتی اسم بنویسه ولی اسم بچه رو ننوشتن..

گفتن ما جا نداریم..

آزی گفته فلان مدرسه هم که می گه تو محدوده  ما نیستی.. من اگه پول نداشته باشم باید چه کنم؟

اونها هم گفتند هوووم (شونه هاشون رو انداختند بالا)

بعد تو تلفسیون هی نشون می ده که هیچکی هیچ مجلی نداره... هیچکی از هیچکی پول نخواسته...

هیچ جا پارتی بازی نبوده تا بچه رو تو مدرسه دولتی بنویسند..

نه فقط این موضوع... سر همه موضوعات می رن مریخ فیلم برداری...

البته یه سری بازیگر خودجوش هم هستند که میان جوش اونهار و پشت دوربین می زنن...

دعوا نکنین نگید هی نشین تلفسیون نبین...

بالاخره ما باید بدونیم تو مریخ چی می گذره!!!!

..........

عروسک امروز رو نرو من بود... عروسک کیه همین فرگل خانم دیگه.. هی آژیر می کشید..

وای همون لحظه هم تلفسیون داشت می گفت انگاری بچه هابرا مادر پدر ازاری رفتند درس خوندند...

دیشب هم که چیزم به چیز رفت تا این بچه خوابید.. خوبه دیشب اژیر نمی کشید.. فقط یهو می دویید می اومد بیرون...

دیشب نگفتم ما عین این لارج ها رفتیم خرید..

طرف گفت قیمت براتون مهمه.. عزیز جون گفت نه .. انتخاب همسرم مهمه..

منم گفتم من وقتی بگردم بعد یه چیزی بخرم به فروشنده کاری ندارم..

ولی عین امشب بیام تو اولین مغازه و خرید کنم خدابه داد مغازه دار باید برسه اگه جنس خریداری شده قیمتش خیلی فرق کنه..

آقاهه خودش موقع خرید ١٢ تومن کم کرد...

ما چونه نزدیم..

اولش خیلی به ما توجه نمی کرد ولی بعدش دید ما واقعا خریداریم نه مردم ازار..

بهش گفتم من خیلی میام اینورها.. پس حواستو جمع کن ها..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸




سیبی ژیگول می شود!!!

نه بابا فک رکردین فقط ادم ها با گوگل ریدر ژیگول می شن...

نه وقتی آدم ها یه شوهر لارج و مهربون داشته باشن هم ژیگول می شن..

امشب مهربونم و البته من و فرگل با هم رفتیم فلسطین..

باری انتفاضه؟

نه بابا ..

برا کمک رسانی به مردم غزه؟

نه بابا.. رفتیم خیابون فلسطین..

قابل توجه حضار محترم. و خوانندگان عزیز در این لحظه خاص از زندگی چیز من وعزیز جون به چیز رفت.. یعنی تا صبح چیزمون پاره است..

چون فرگل جانم الان . اساعه از خواب بیدار شدند.. ایشون طبق گفته علمه باید دیگه تا صبح می خوابیدند...

داشتم یم گفتم رفتیم فلسطین.. همسرم برام یه عینک آفتابی مارک دار ژیگول خرید .. تا ما هم ژیگول تر بشیم..

حدود ٢٠٠ چوب..

چی فکر کردی مرفه بی درد به من می گن دیگه...

..

پ ن: امروز صبح رفتم استخر و کلی حال کردم..

یخچال فریززم رو تمیز کردم و کلی حالم گرفته شد.. ولی این قورباغه ای بود که باید قورت یم دادم و خوشبختانه طی یه غافلگیری از خودم قورتش دادم..

فقط دعا کنین خرابش نکرده باشم یخچالمو.. یه جورهایی مشکوک می زنه..

طی تمیز کردن یخچال دو فقره بستنی چوبی... دو نیم بسته بستنی.. یه بسته موز.. و مقدار کمی هم سبزی به لقا الله پیوستند..

دستم درد میاد.. بای..

یادم باشه یه عکس از خودم بگیرم براتون بذارم..

یه عینک دیگه بود دویست و ینجاه چوب .. ولی ترسیدم نگین های روی فریم دلمو بزنه..

این ساده و شیک.. مارک پلیس..

آخه چند تا عینک فروشی بیشتر باز نبود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸




خریدار خر!!!

بذارین براتون تعریف کنم ..

قضاوت با خودتون...

فکر کنین همسایه دوست من (البته من که نه داداشم و لی شما فکر کنین من که قاتی نکنین) کامپیوتر م یخواد..

همسایه دوست من رفته قیمت اون سیستمی که میخواد رو از مغازه گرفته شده ۴۵٠ تومن...

دوست من بهش می گه می خوای برات ارزونتر بخرم؟ همسایه م یگه اره..

دوستم بهم یم گه (آخه خودش بلد نیست سیستم ببنده که.. همون اسمبل کنه) سیبی برام یه سیستم با این مشخصات بخر..

من براش می خرم .. اسمبل می کنم. هر چی لازمه روش نصب می کنم و به خاطر دوستم عین همیشه اول پولشو نم یگیرم..

بعد به خاطر دوستم نمی ذارم همسایه خودش بیاد اونو ببره.. با  دوستم با هزینه من می ریم خونه همسایه که اونور دنیاست..

بعد یه کابل ندارن که باز به خاطر اون میام می خرم.. از وسط دنیا و اونو می برم اونور دنیا...

براش همه چیزشو کنترل یم کنم جز مودم چون باز کابل نداشتن.. البته الان یادم نمیاد..

همه کارت های گارنتی و این حرفها رو هم تحویل می دم..

آقای همسایه با وجود اینکه دید من این کامی رو براش خریدم ولی به من پول نداد..

چون فروشنده دوستم بود.. و پول رو به اون داد..

یه هفته بعد همسایه زنگ می زنه .. شاکی.. مودمم خرابه.. فلان ارور رو می ده..

من .. سلام.. م یتونم برات درستش کنم.. البته سه حالت داره که فقط در یه صورت باید بفرستیش گارانتیش.. وگرنه م یتونم درستش کنم .. اگه مایلید از اونور دنیا اینبار خودتون کون لقتون رو بیارید اینور دنیا..

البته این حرفهای بد رو تو دلم گفتم..

بعد مرتیکه شاکی داد و بیداد که تو باید بیای اینجا.. من اینو از تو خریدم..و هزار تا زرت و پرت دیگه..

تازه می گه یم رم اصناف از تو شکایت م یکنم..

منم یم گم خوب برو..

من نه مغازه دارم نه هیچی..

انگاری من بیکار باشم .. بعد تو بری اداره فلان از من که کارمندشم شکایت کنی..

مرتیکه سیستم رو نیاورد .. ولی از اونور دنیا رفت اون سر دنیا اداره .. شکایت کرد.. از اونجا زنگ زدن به م ن منو تهدید کردند.. (اونها چه خری بودند)

بابام کلی ناراحت شد.. گفت تو وجهه منو خراب می کنی .. وقتی من براش توضیح دادم.. علی رغم مهربانی مضاعفش و وجدان کاری بیش از حدش گفت.. چه مرتیکه خری.. بره به اون دوستت بگه... اون مسئول نه  تو..

.........

خریدار به این احمقی دیده بودید؟

تازه فهمیدم فاکتوری که من به دوستم دادم و واقعی بود البته یه امضا داشت.. اون برداشته یکی دیگه خودش درست کرده بی هیچ امضایی..

تازه مرده دیوانه می گه من مدرک دارم این فاکتور دست خط توئه؟!!..

 

پ ن: اون همکارم بود.. کلید رو تحویل دادند و رفتند.. کلی زنگ زد بهم .. دقیقا هر دو دقیه یه بار زنگ می زنه ازم تشکر می کنه.. جون اسی اگه باور نکنی ناراحت یم شم..

قزنی راست یم گه ها.. اینها خیلی بی شعورن.. باید برم خونه نوه عموی خاله عمه پسر خاله اش یه  ماه بمونم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸




دو قدم جلو سه قدم عقب!!

این سریال های تلفسیون رو تا می بینن بیننده زیاد داره یکیش همون همکارم که در پست قبل گفتم..

هر دفعه چهل و ینج دقیقه اگه نشون بدن یه ساعتش تکرار قسمت قبل با خلاصه قسمتهای قبل...

راستی طرف شنیدین چی گفت؟ گفت احمدرضا رنگ آبی و سفید رو خیلی دوست داره.. بعد برا اینکه سریال کشیده بشه .. یعنی کش بیاد هزارتا روسری چک کرد رو سرش اخرش سفید سر کرد.. جالبه همه هم تک رنگ بودند..

ننجون مهدی با اون چش ضعیفش عرقهای روی پیشونی طرف رو دید /...بعد این خجسته ندید..

ای بابا من این سریال رو نیگاه نمی کنم.. نیست خونمون سیصد متر زیر بنا داره .. از اون جهت من فقط صدای سریال رو می شنوم.. و گه گداری می بینم..

چه کنیم ...

مجبوریم .. این فرگل نمی ذاره فیلم ببینیم که.. وگرنه هزار و شونصدتا فیلم داریم اینجا زا دولتی سر هوشی جون...

تازه این بیمارستان خیلی با حاله.. خیلی ها...

من زاییده بودم... پرسنل محترم بیمارستان یادشون رفته بود من طبیعی زاییدم..

برام شام نیگه نداشتن.. هر چند داداشیم رفت فرداییش دهن مهن همه رو سرویس کرد...

بعد عزیز جون اینها برا غذا رسوندن به من از هزار و صد تا بازرسی و سوپر وایزر و پرستار و خدمتکار رد شدن تازه همراه یه پرستار خواهرم اومد غذا رو رسوند و فرگل رو بویید و رفت...

بعد اینجا رو می بینین هر کسی هر کسیه..

نه به اون سریال دکتریه که همه خر همسایه دکترها رو هم می شناختن..

نه به این سریال که یه نفر که پلیس مواظبشه اونجاست بعد هر خری میاد تو ...

اینها دیگه شورشو دراوردن..

زن احمد رضا باید لباس سبزه رو بپوشه ولی این دختره نه..

چه بده ها.. ادم نقش جنازه رو بازی کنه...

پونه .. ای حالم از این پونه به هم یم خوره...

حالم از می می های اون دختره هم به هم می خوره.. احساس م یکنم داره خفه می شه دختره با اون قد کوتاه و اون می می های بزرگش.. اسمش یادم نیست اون یکی دوست خجسته...

اصلا ارزششو نداشت اینهمه حرف بزنم..

وبلاگ ناز گل خانوم به روز شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸




رییس پر روها!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸




چی بود عنوان مطلب؟؟؟!!!

اولن من پیر نیستم تازه این ٢٩ مرداد که بیاد میشه سی سالم..

ولی آلزایمر گرفتم انگاری..

نمی دونم چی می خواستم بگم که نیمه شب اومدم زدم ارسال مطلب جدید..

اینو بگم که مامی جان رفتند..

چیه حالا فهمیدم اینو گفته بودم..

حالا راجع به بازی عادات نامتعارف بنویسم که قزن جان و انگاری اوامین جان منو دعوت نمودند...

خوب عادات نامتعارف که ندارم..

من کلا متعارفم..

همین...

البته تو وبلاگ نویسی یه عادات نامتعارفی دارم...

یکیش استفاده از نقطه است... نگو نیست که هست.. هر کی تا حالا نقطه ندیدیه باشه و بیاد دو تا متن منو بخونه تا آرخ عمرش از لحاظ نقطه چین و غلط تایپی و علامت تعجب تامین خواهد بود...

تا من فکر کنم ببینم چه عادات نامتعارفی دارم...بعد میام می نویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸




روز گرامیداشت تلفن!!!!

امشب رو می خوام تو تاریخ و تو وبلاگم و تو ذهنم به یاد بسپرم...

امشب در واقع شب گرامی داشت تلفن بود..

آخه سالگرد هم نبود.. یا دو سالانه ...

هر چند اگه بدون عقدمون حساب کنیم ما ۶ ساله ازدواج کردیم.. و اگه میانگین بگیریم امشب دو سالانه تلفن بود..

و باز هر چند که این تلفن برا ما نبود ولی به منزل ما بود...

شاید اگه الان دو سال پیش بود من خیلی خرسند بودم.. از اینکه به ما زنگ زدند .. و حتما هر سال رو به مناسبت امشب سوری می دادم.. به قول سریال مسافرها.. اه اه اه.. این زمینی ها هی دنبال بهانه هستن برا دور هم جمع شدن...

و اما چرا روز گرامیداشت...

عرضم به حضورتون.. شیاد در باور خیلی از شماها نگنجه... ولی امشب سوین باری بود که خانواده همسرم به ما زنگ زدند..

یعنی پدر مادرش..

چطور؟

اولین بار .. بعد اینکه ماشینمون رو دزد زد زنگ زدند .. هر چند با تاخیر.. ولی زنگ زدند تا از چند و چوند!!!! ماجرا خبر دار شن.. و البته همسرم بعدش اینقذه دپرس بود یا شاید اینقذه خوشحال بود که کلی گریه کرد..

دومین بار برا این زنگ زدند که من رو که دو هفته بود زایمان نموده بودم برا نامزدی و عقد برادر شوهرم دعوت کنند!!!!

سومین بار هم امشب بود.. زنگ زدند تا با فرگل صحبت کنند.. البته حال ما رو هم پرسیدند...

..... برا اینکه دروغ نگفته باشم یه بار هم فرگل دو ماهه بود پدر شوهرم از دفتر زنگ زد .. برا اینکه صدای فرگل رو بشنوه...

به همین قشنگی به همین خوشمزگی...

...

و اما امشب من با تدابیر امنیتی.. و البته الان پس از دپرس شدن با کمری دردناک از دپرسی مفرط و پاهایی درناک از درد عصبی اینجا نشستم.. و دارم تایپ می کنم در حالیکه تازه از بستر بیماری بلند شدم...

بیماری ناشناخته ای که هنوز هم نفهمیدیم چیه.. ولی یحتمل دردهای میگرنی..

یعنی یه دکتر عمومی بهم گفت که این دردها و نشانه های موجود در شما شبیه سردرد میگرنی بیده..

بگذریم.. آقا اینها .. به موبایل همسرم زنگ زدند.. همسرم هم بعد اینکه کمی حال و احوال کرد و من می شنیدم که پدرشوهرم طبق معمول هیچ حالی از من نپرسید و بعد با فرگل حرف زد و گوشی رو داد به مادرشوهرم و اونم کلی فرگل رو ناز داد و اینها و البته حال منو پرسید و بعد قطع کرد..

من به خونه اونها سریع زنگ زدم.. بدون فوت وقت.. برادرشورهم گوشی رو برداشت و سریع قطع کرد.. باز زنگ زدم.. باز برادرشوهرم گوشی رو برداشت و گفت اونها نمی تونن حرف بزنن..

من گفتم گوشی رو بده به مامان..

قربونش برم گوشی رو بداشت..

بعد احوال پرسی گفتم چی شده؟ نگران شدم. آخه هی داداش می گفت اونها نمی تونن حرف بزنن. ... مادر شوهرم بسان ماده شیری غران گفت: الان بابا قهر کرده (قربونش برم من ۶ دانگ) می گه ما زنگ نزنیم هزارتا حرف می زنن!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا ما تا حالا حرفی مبنی بر این موضوع  نگفتیم ها.. جز یه بار اونم  سه چهار سال پیش که عزیز جون دیگه به اونجاش رسیده بود.. و کلی غر زد براشون...

یکی گوشی رو برنداشت بگه حال ما رو بپرسه و این حرفها...

بعد هی گفت و گفت... من گوش دادم.. و گفتم من متوجه  نشدم مامان جون .. به عزیز جون گفتم به مامان بگو قطع کنه ما زنگ زبزنیم.. هم گوشی موبایل صداش ضعیفه هم هزینه هاشون زیاد نشه...

ضمن اینکه فرگل اصلا نم یذاره با موبایل ما حرف بزنیم...

و خلاصه مامان گفت ولی عزیز جون که نگفت...

گفتم واااااااا.. من بهش گفتم قطع کن.. تا فرگل باز بتونه صحبت کنه.. دستش کثیف بود زد گوشی باباشو خراب کرد...

خلاصه ختم به خیر شد...

ولی بعدش من دیگه انرژی تعطیل شدم...

.....................................

نه اینکه فکر کنین من بدم ها نه...

نمی خوام از خودم تعریف کنم نه...

ولی تمام هدفم اینه که قبل ماه رمضون بریم خونشون.. براشون خرید کنیم.. تا نگرانی چندانی بابت ماه رمضون نداشته باشن...

هی فکر ی کنم چه چیزهایی بخرم...

بعد اونها اینطوری هستن.. می دونین دستم نمک نداره ها...

تازه چند ماه پیش فهمیدم شمال رسمه داماد زمان نامزدیش هر وقت می ره خونه همسرش کلی خرید باید کنه.. از خورایک گرفته تا پوشاکی...

بعد همسر من همیشه  تشریف می آورد خونه ما.. و البته هر وقت می رفتیم منزل اونها کلی خرید می  کردیم.. حتی اگه من تنهایی میرفتم بهشون سر بزنم..

فکرشو بکنین.. از اول هم دستم نمک نداشت ..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸




معاف!!!

قدیمها به یکی می گفتن معافی کلی ناراحت می  شد..

جون تو!!!

نه ببخشید جون اسی!!!

اینقذه ناراحت می شد که نگو و نپرس...

وسط نوشت بی ربط: مامانم داره می ره.. عععععععععععر(این عر از اون گریه های خرکی بود بی ادبها نخندید بهم.. )

خلاصه اینکه الانم اگه کسی بهم بگه تو معافی سیبی جون اسی نه خوشحال می شم نه صد هزار تومن بهش از بابت خوشحال کردنم می دم..

ولی امان از دست این داداشم..

این ممسعید خان قاجار دیگه..

جان سیبی اگه وبلاگمو می خونی داداش بدون صدهزار تومنمو از حلقومت م یکشم بیرون..(ح رو از ته مخرجتون بخونین)

ضمنا مگه من نگفتم کسی حق نداره از فامیل این وبلاگ منو بخونه.. پس تو خیلی خری ...

خلاصه ما که سیب مرده خوری هستیم دیروز به محض اینکه فهمیدیم اینطوریه .. چطوریه؟

خوب داداش ما معاف شده زنگ زدیم بهش گفتیم..

نه تنها ناراحت نشد بهش گفتم معاف جون.. بلکه صد هزار تومن هم قراره اخ کنه بیاد..

آره بابا طبق قانون جدید داداش ما هم جز معافهای روزگار شد..

خوش به حالش .. البته تو این هاگیر واگیر خوب بود.. بچه حالی برد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸




مادرانه!!!

وقتی می بینم مادرم اینهمه با حوصله تو این سن داره با فرگل بازی می نه و در عین حال هوش بچه رو تقویت می کنه شرمنده یم شم..

یعنی من در برابر مادرم هیچم.. یعنی من یک صدم این فعالیت ها رو هم با دخترم انجام نمی دم.. یعنی من یک صذم این حرفها رو هم با فرزندم نمی زنم.. یعنی من خیلی خرم...

حالم از خودم بد شد...

مامان به فرگل م یگه توپ کوچیک رو بیار اون میاره.. میگه توپ کو اون براش توپ میاره.. کاری که من تا حالا یک بار هم انجام ندادم.. من فقط بهش می گفتم خرسی کو..

من خیلی مادر بدی هستم خیلی..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸




داماد سرهنگ!! حرمتها!!!

یکی نیست بگه آخه پدر عزیزم سرهنگ و جذبه سرهنگ ها مال زمان بود بود شاه بود..

الان مردم به چیزش هم به چشم چیز نیگاه نم یکنن...

قدیم ها بود که معلم.. سرهنگ و تیمسار .. و اینها یه حرمتی داشتن..

الان.. امروزه روز دیگه کسی از اینکه دامادت سرهنگ باشه یا  نه نم یترسه...

بخواد زنتو بدزده می دزده...

الان طرف معلمشو تو استخر ببینه می گه خم شو برم رو دوشت یه شیرجه بزنم تو استخر...

قدیم ها بابام می گفت معلمو تو حموم م یدیدم کفی می دوییدیم خونه از ترس معلم...

...........

خیلی کار دارم.. اینو بگم که بابا به مامی گفت سرهنگ میاد دنبالت که راننده و مسافران که مرد بودند.. بترسن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸




رستگاران!!1

این نویسنده رستگاران..

ببخشید سلام.. خوبید؟ خوبیم...

نتونستم دیگه از این سکانس این رستگاران بگذرم.. راستش تا اینجا قصه اش خوب بود.. من خوشم اومده.. از قصه اش نه از طرز ساخت سریالش.. نه از حرف زدناشون...

نه از بطری اب تو دست این پلیس..

نه از این حرف زدنهای نصفه نیمه شون.. از این ادبیات جدید که چه جالب همه هم عین هم حرف می زنن. از چوپونش گرفته تا بازاریش تا وکیلش .. تا خجسته..

انگاری که من برم بیرون یکی بگه شما.. من بگم من سیبم.. زن عزیز جون...

طرف تو دادگاه به جای اینکه بگه من فلانیم.. میگه من خجسته ام.. زن احمدرضا...

از این خنگ بازی دستیار پلیس هم خوشم نمیاد تکراری شده...

از این بازی خیلی جالب این پسره هم خوشم نمیاد.. پوریا.. تکراری شده .. و بدجوری غللللللللللللللللییییییییییییظ بازی می کنه...

این غلیظ و خیلی اقراغ!!! (همون اغراق) آمیز بازی می کنه رو هوشی بهم گفت و من حساس تر از قبل شدم...

اون دختر شایسته واقعا ازدواجش خنده  دار بود.. خیلی خنده دار...

قنبر و این حرفها هم بماند با اون صاب خونه بودنشون...

تو بدونی هم اتاقیت تو دانشگاه رژ لبت رو کش رفته و یه بار زده به لبش دیگه حاضر نیستی ریختش رو ببنی و همش می ترسی.. بعد اینها با پونه دزد کیف قاپ زن دوست هستن همچنان.. نون نمکشو هم خوردن همچنان...

البته نون نمک دزدیشو..

بعد وای حالم از این پونه به هم می خورد. اونم تکراری بازی می کنه.. همه حرکاتش عین حرکات پوریا .. عین حرکات مریم محمدی (البته تو این سریال نیست ها)

بعد این روزها جنین ها به چس بند هستن.. قبول دارم خدا ش٠یشه و

سنگ کنار هم نیگه می داره.. ولی دیگه اینهمه استرس اون بچه رو نکشه خنگ که می کنه/....

این آقای تپل هم بماند..

حالا من به اینها کار ندارم...

اصلا اکثرا عینحالا بیشتر گوش  میدم این سریال رو تا ببینم..

ولی .. اما.. آما.. این تیکه رو دیدم و خیلی شگفت زده شدم..

این رویا و کاوه رفتن خونه اون پسره.. یه مادر داشت با چهارتا خواهر.. (اره به خدا یه مادر داشت!!!) اونها خوابیده بودن. اینها بالا سرشون نشستن.. کاوه ننه من غریبم خوند.. یه کم مداحی کرد.. البته مدح این اسمشو نبر رو .. جون اسی اگه دروغ بگم.. اونها هم انگار مرده تکون نخوردن.. بعد اون پسره انگار نه انگار اینها بالا سر ناموسهاش نشستن..

مثلا طرف خواسته اوج فلاکت یه خانواده رو بهشون نشون بده. . به رویا و به ما..

اگه این فلاکته که یه اتاق برا همه چیز هست.. پس قربونتب رم خدا که از اول کل خاندان ما در فلاکت بودند و هستند...

البته الان اتاق زیادتر داریم ها.. ولی تعداد ادم ها خیییییییییییییییییییییلی بیشتر از تعداد اتاق هاست...

.....

تازه وقتی یکی میاد طرف یه نیم خیزی میشه.. فوقش بچه خواب بمونن. مادره که بیدار می شه.. نمی شه؟

این سکانس رو .. یعنی این سریال رو به خاطر این سکانس باید بهش همه چیز طلایی داد و همه چیزهای بلورین!!!

از سیمرغ و تمشک و هدهد و کفتر و این حرفها گرفته الی اخ...

................

حالم از اینهمه مسخره بازی به هم یمخوره..

اینها هم عین اسمشو نبرشون مردم رو خر فرض کردن یا عین سینمای البته قدیم بالیوودن که همه چیزش رویایی بود. یعنی اونطوری بود که یم خواستن.. نه اونی بود که باید باشه..

این بود نقد ما.. با اجازتون بای... تا پست بعد که عنوانش سرهنگ....

...........

راستی مادرم.. اومده خونه ما.. ..

رو مبل خوابش برد .. فرگل از اینور داد می زنه پااااااااشووووووووووو

............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸




باز فرهنگستان لغت!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸




دوست خارجی!!

ازی اینها دیشب اینجا بودند.. اومدن با هم رفتیم پارک..

کوشی کبیر : خاله من یه دوست پیدا کردم..

من: جدی؟ دختر یا پسر؟

کوشی: پسر.. تازه خارجی بود.. یعنی یه جوری حرف یم زد خارجی.. بهم گفت (با لهجه مازندرانی بخونید) بازم بیا.. داری می ری خونتون؟

من: تو دلم گفتم حالا یکی ندونه فکر می کنه کوشی مال قرقیزستانه.. خوبه خودش تو ناف مازندران دنیا اومده ها...........

............

هوشی بابای کوشیه.. یه بار می گه به ازی که بیا بریم شمال زندگی کنیم..

کوشی از اونور داد می زنه.. نه من نمیام ... اونجا عقب افتاده ا ن.. امکانات ندارن.. !!!!!!!!!!!! فکر کن.. به اینها می گن وطن فروش..

.........

هی چی ما زحمت یم کگشیم غذا بچپونیم تو دهن این بچه ها.. خشی و فرگل.. باید مواظب باشیم این کوشی از بس می خوره نترکه..

انگاری از اینور که می خوره از اونور تبخیر می شه.. اخه همیشه گرسنه است..

دیشب می گه من ١٠٠ تا ساندویج می خورم شما نفری یکی.

 

بعد از شام بهانه بستنی طالبی داشت...

طفلی ازی.. هی باید بپزه.. اماده کنه.. این کوشی سیرمونی نداره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸




سو استفاده از غیبت صاحب خانه!!!

اون روزی که مردم همه رفتن زیارت قبور شهدا..

همون روز...

همون روز که مردم رفتن دیدار اهل خاک همون روز...

منکه تو خونه بودم.. اخه اهل قبور ما خیلی دورن از اینجا...

خلاصه اون روز رفتم تو پرشین که ببینم چه خبره.. خیلی سوت و کور بود.. خیلی..

تو این هاگیر و واگیر دیدم اوه اوه..وبلاگ پشت وبلاگ که داره اپ می شه با محتواهای خیلی زننده و البته عکسهای ناجور...

گفتن اینهایی که دارن این وبلاگ ها رو اپ می کنن .. عین دزدهایی م یمونن که از نبود مردم روز پنجشنبه عصر استفاده می کنن و می رن دزدی..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸




داستان های کوتاه ...سوا کن جدا کن نه.. درهم!!!

 

یکی بود یکی نبود (چنگال رو نم یگم ها)

یکی بود و یکی نبود.. غیر خدا هیچکی نبود..

چند روز قبل از  بدو  سی سال پیش چند نفر را به علت سی در سی بودن داخل ندامت خانه برده بودن..

همین امروز ... افراد سی در سی را قرار بود بهشان رسیدگی کنن.. از بس علم پیشرفت کرده در کامپیوتر ندامت خانه سرچ کردند.. سی در سی های خفن..

بعد کلی اسم امد و همه را که شامل اون چند نفر بودند هم اوردند..

و جار زدند و تو بوق و کرنا کردند که ای مردم کجایید این سی در سی ها فلان بودند و بهمان بودند.. ولی نگفتن که ما اینها را کی بردیم اونجا ادب شن که.. حالا من اومدم که بگگگگگگم...

..........

اصغر آقا بقال سر کوچمون فشفشه و ترقه یم فروخت.. اونم دم چارشنبه سوری.. وقتی می گفتن نفروشین.. امسال بردنش تا ادب شه.. تا الان نیموده بود.. تا اینکه دیدم تو تلفسیون نشونش دادن.. همین چند ساعت پیش.. یه تیکه از حرفهاشم پخش شد ها.. ولی متاسفانه مردم نفهمیدن این ترقه مرقه ها رو به بچه ها می فروخته و البته خفن هاشو به تماشاگرنماها که بزنن چش و چال سرباز مردم رو کور کنن..

اعتراف کرد که اینها رو اجنبی ها م یدن دستش.. و میگن پخش کن.. ولی طوری نشون دادن که مردم فکر کردن اینها رو داده تا بزنن چش و چال مردمی که هی تو خیابون راه می رن و حرف نم یزنن رو در بیارن...

.........

داستان های بالا مثالهایی بودند برای اهل فن.. ورنه هدف دیگه ای نداشتن.. البته واقعی هم نبودند.. هر چند دور از واقعیت هم نبودند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸




عشق دندونی!!!

سلام ناز نازان (من ناز نازانم... فرگل ناز ناز) خوبی؟ دندونپزشکی بودم.. هزینه تعمیر!!! دندون هام 2 تومن میشه.. البته هززینه همین سه ت ا.. عمرا من برم این دندونپزشکی..

ولی عزیزم هزینه دندون های تو هر چی ایرادی نداره..

من: چرا؟ چه فرقی میکنه؟

عزیز جون: چون تو ناز نازان منی.. عشق منی!!!!

من: (ایکون ادم در حال پرواز از پوست خود!!!!)

....

دستم که نه انگشتم رو بریدم خفن..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸




شیر سنگی!!

یاد اون برنامه و شیر سنگی همدان و نوشته های یادگاری روش می افتم  برای حال فرهنگ و تمدنمون ، غصه می خورم!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸




سم نی!!

رفتیم بودیم مسافرت یه روزه.. جاتون خالی بود.. هر چند خسته بودم.. هر چند خیلی فشرده بود.. ولی خوب بود..

صاب خونه همه تلاشش رو برا خوش بودن ما مبذول داشت.. باشد که جبران نماییم..

امروز ساعت ٣ هم رسیدیم منزل.. ساعت ٧ هم یه مجلس زنونه بودم.. خونه تازه عروس بود.. و کلی حس خوشایند بهم دست داد..

چون مجلس خانومانه بود.. فرگل خانوم هم تشریف داشتن

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸




عروسی با حال!!!

مری  اینجا بود.. مری دختر دایی عزیز جون.. و الانه رفت..

داشت از عروسی یه نفر تعریف می کرد که من شاخ در اوردم..

داماد ته ته با حال بود...

مری می گفت ادم تا اخر عمرش و اون دنیا و خلاصه تا ابد دهر بی شوهر بمونه ولی اینطوری ازدواج نکنه..

گفتهبودن مرده که چه عرض کنم .. داماد که طفلی بیش نبوده از خانواده پولدار و طلا فروشی هستن..

این طفل ناقص العقل شدهبود داماد..

از حرکات اکروباتیکش در زمان رقص با عروس گرفته تا حرکات رمانتیکش همه تیک داشته...

ای جان.. طفل معصوم..

عروس هم طفلی بیش نبوده...

دو طفلان همسر.. ببخشید زوجین طفلکی بودند...

در هنگام رقص های رمانتیک و اکروباتیک برا هم بوس می فرستادن..

از راه دور.. عروس به سبک کاباره چی ها که نه رقاصان کاباره ای قدیم ایران زمین.. هی جهت عشوه انگشتانش را بر صورت کشیده و رخش را در جهت فشار انگشت بر م یگردانده..

داماد یه لنگه پا دور عروس می رقصیده..

هر دو هی می رقصیدن..

در این زمان دایی جان که تا قبل می گفته بزرگ یم شن خوب می شن.. الان عقل صحیحی ندارن.. دیگر خنده اش گرفته بود.. و در فکر فرو رفته بود که نه اینها هیچوقت بزرگ نمی شوند..

داماد یه لباس ناجور پوشیدهب ود.. کت و شلواری برااااااااااااااااااق و زلن زیبویی..

عروس ناجور ارایش داشت..

اصلا اثری از متمولی در انها نبود که هیچ.. فقر فرهنگی عجیبی داشتن..

مادر عروس بدتر..

از بس رقصید یادش رفت به مهمانها برسد..

داماد در بالای سن بطری اب را هووووووووووووووورت یم کشید...

گفتهب ودن کسی از این حرکات زنننده ما فیلم نگیرد مبادا بشویم نقل مجالس بزم و خنده هموطنان..

خانمی نا آگاه مشغول فیلم برداری از کس و کار خود بود.. داماد از بالای صندلی پرید رو سن بعد پرید پایین...

در یه حرکت خیلی متهورانه دوربین را از دست مهمان قاپید..

خانم هاج و واج بود..

داماد پرید روی سن ... فیلم دوربین را مقابل چشم همگان بیرون اورد و اصلا نپرسید در ان فیلم خانوادگی قدیمی شاید باشد..

انداخت زیر پا.. و در مقابل چشمان بهت زده همه که قبلا هم بهت داشت.. فیلم را تکه تکه کرد..

جاتون خالی بود تا بخندید..

عروس بغض کرد و لی اصلا از همسری با او ناراحت نبود...

دامادی که در شب بله برون با تریپ لی و فاق کوتاه و پیراهن صورتی و این حرفها و البته کفش کتونی بره بله برون و خیلی هم تحویلش بگیرن حتما مورد قبول بوده...

مهمان نامبرده رفت از عروسی .. و الان انگار ان دو زن و شوهرن..

کی؟

عروس و داماد دیگر.. همان دو طفل معصوم!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸




مجوزی برای...!!

می گن فلانی هم بوده.. تو مراسم .. همون که نصبش کردن تو جایگاه.. مراسم نصب..

می گم خوب باید برا چیز کشی هاش (جای چیز دو حرفی خاص بگذارید) مجوز رسمی از فرد نصب شده و البته نصابش بگیره..

.....

نصاب: ....

نصب شده یا منتصب: .....

چیز:...

فلانی: هنر پیشه!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸




خوابهای وحشتناک..

کی این خوابها تموم می شه.. خواب شیر دادن من..

خیلی وقتها خواب می بینم دارم بهت شیر می دم..

دیشب تو گرسنه بودی و شیر می خواستی و من نداشتم.. هی اب می خروردم اب میوه و مایعات.. تا تو بتونی سیر بشی..

اگه مادر نباشی نم یدونی چقدر گرسنگی فرزند شیرخوارت نگران کننده است...

..

دیشب تو خواب دیگه ای از بس داد زدم و کسی صدامو نشنید صبح دیدم گلوم درد میاد..

چقدر گلو درد داشتم..

یه نفر داشت بهم ت جا وز می کرد و نمی دوتنستم از دستش در برم.. عزیز جون هم کنارم خواب وبد.. داداشم هم اونورتر.. ولی هیچکدوم بیدار نشدن..

چقدر گریه کردم...

نیمه شب بیدار شدم و صدقه گذاشتم باز خوابم برد..

...

هیچی همین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸




خدا بزرگ است!!

وای خانم چه دختر نازی دارید.. صد الله اکبر..

اوا خانوم چرا حرف سی ** یا ** سی می زنید .. اونم دوشنبه!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸




توقعات روز افزون!!

این همسر ما به مناسبت روز آشناییمون کلی بنده را مورد ماچ مالی و اینجور مسائل ناموسی و بی ناموسی قرار داده..

بهش می گم قربونت برم آخه این مسائل که تو روز آشنایی نبود.. حتی نذاشتم دستمو بابت کمک کردن بهم که از کوه نیفتم بگیری..

البته بهتر هم شد چون خودت افتادی..

.میگه .همین دیگه برا همین عقده بغل کردن و بوسیدنت به دلم موند تو اون روز..

تازه سال اول یادمه کلی دستمو بوسید گفت به یاد اون روز که نشد ..

حالا هر سال یه چیز اضافه می شه به عقده هاش..

ای قربونت برم..

دیشب رفته اون استین حلقه ایشو پوشیده .. کلی جیگر شده بود..

بهش می گم حیف.. یادش به خیر چه مانکنی بودم ها...

می گه نه اعتراف می کنم الان خیلی خوش تیپ تر و بهتر و زیباتر از اون روزها شدی..

(البته می دونم این اعترافات ... عین همهاعترافات این روزها تحت فشار بوده.. اونها رو نمی دونم تحت چه فشاری بودند.. ولی همسرم تحت فشار احساسات در حال شکوفا شدن نیمه شب بوده!!!! به هر حال هر کسی یه روشی داره برا گرفتن اعتراف.. تازه من کاری کردم عزیز جون از رو نوشته این اعترافات رو نخو)

می گه خوش دست تر شدی..

به نظرتون چیم خوش دست شده.. اونکه اون روز بهم دست نزده..

البته خوب حق داره بگه ها.. چون اون روزها شیکمم تو دست نمی اومد .. ولی الان فرگل هم با این شیکم بازی می کنه...چون خیلی خوش دسته و تو دست میاد..

..

از بس این فرگل اومد تو این کیبورد رشته کلام از دستم رفت..

......

پ ن: به وبلاگ افندوک های قزن جان یه سر بزنید ..

پ ن بی ناموسی: دیشب داشت به یکی از آقایون همسایه بدجوری خوش می گذشت صداش م یاومد..

اینقدر خوش خوشانش  بودددددددددددددددددد!!!

عزیز جون داشت مراحل رو توضیح می داد.. مراحل خوشی طرف رو..

کلی خندیدیم.. طفلی فکر نیم کرد تو نیمه شب کسی بیدار باشه صداشو بشنوه..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸




فرهنگستان لغت!!!

زین پس به جای واژه بیگانه و نامانوس دفاع از خود بگویید سخنرانی محکمه پسند.

زین پس به جای واژه بیگانه اعتراف بگویید روخوانی مطالب دیکته شده.

زین پس قبل از دستگیر شدن و به دادگاه رفتن و حتی قبل از هر اقدامی که منجر به مجرم شناختن شما می شود.. و البته قبل از تنفس (شاید جرم باشد..) قبل از زندگی کردن..  فرهنگ لغت جدید حقوقی را مطالعه نمایید.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸




یا زهرا!!!

دارم فکر می کنم اگه بیش از سی سال پیش اون داشت داد می زد که یا زهرا.. یا امام زمان.. یا ابوالفضل... شاید طرف اصلا نمی شناخته اینها کی هستن که اون به فریاد رسی خودش داره می خوندشون.. و البته هیچ عیبی هم برای طرف نبود که ندونه اینها کی هستن.. چون به احتمال قوی (امیدوارم) طرف مسلمون نبوده باشه..

ولی این روزها صدای یا زهرا و یا ابولفضل شنیده می شه.. و باز طرف اهمیت نمی ده..

چطور می تونه؟

اخه حتی اگه ذاتش مسلمون نباشه حتما تو شناسنامه مسلمونه..

چطور می تونه نشنیده بگیره یا زهرا های اونو..

چطور یم تونه خدا خدا گفتناشه بشنوه و اهمیت نده.. هیچکی رو نشناسه حتما خدا رو می شناسه.. مگه نه؟

ولی نه.. حتما خدا نسناشه دیگه.. پس چطور مسلمونه؟ حتی تو شناسنامه؟!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸




روز نوشت نه نیمه شب نوشت!!!

دیشب که نه نیمه شب دیشب دخترکم تا ساعت دو نیم بعد نیمه شب عشق بازی کردن داشت و چه ذوقی داشت.. از اینکه وقتی ما تو اتاق خوابیم اون تنها میره تلفسیون رو روشن می کنه.. و جیغغغغغغغغ می کشه میاد تو اتاق..

چند ساعتی هست فکر کنم این پروژسترون و تستسترون با هم قاتی کردن .. کلا هورمون مورمون و اینها رو کردن تو قوطی و البته حالمون رو ...

الان یه لقمه اضافی داره هی تو حلقم بالا پایین می ره و رو اعصاب من تاثیر منفی گذاشته..

الان یادم افتاد به زودی 30 ساله می شم..

الان یادم افتاد باز هنوز اونطور که بادی مادر خوبی نیستم..

باز یاد روزهای اول تولد دختر نازم افتادم و اون حس غریب ...

اون حس که ای کاش کسی بود کنارم تا بتونم از وجود گلم لذت ببرم..

حالا می فهمم چرا نسل انسان نه تنها منقرض نشده بلکه در حال افزایشه.. آخه یه حس خوبیه مادر شدن.. یه حس خوبیه وقتی یه فرشته کوچیک تو بغلته و میخوابه بهت نیاز داره و تو می تونی نیاز هاشو براورده کنی...

هر چی از این حس بگم کم گفتم...

سختیهاش تنها چیزیه که کم رنگ می شن.. سختی های بچه داری...

امروز خونه ازی اینها رفتم با هم کلی کار کردیم..

گاهی فک رمی کنم من خیلی احمقم .. طرف حتی به خودش زحمت نمی ده زنگ بزنه بگه کاری که برام جور کردی چی شد..

دلم برا پدرم تنگ شده.. برا پدری که هنوز نتونسته فرزندانش درک کنه.. آخه پدرم اون طفلی ها کی به خاطر پول برات کار کردن که این دومین بار باشه..

قدیم ها داداش کوچیکه درسته پول یم گرفت بره تو باغ.. ولی اونم الان خیلی وقته سر به زاه شده..

همشون خودشون در حال کسب درآمد هستن.. و کمک به تو به خانواده..

ولی بازم خوبه .. خوبه که یادت افتاد اونها هم سهمی دارن تو این زندگی...

گاهی فکر کردن به اینهمه زحمتی که دارین م یکشین منو اذیت م یکنه ..

دلم می خواد گاهی بشینم های های گریه کنم...

خیلی وقته از ته دل نخندیدم...

فردا همون روزیه که من و همسرم برا اولین بار همدیگرو دیدیم..

یادمه اول فکر می کردم برادرش خودشه!!! و چقدر ازش بدم اومده بود... الان می بینم اون موقع هم حسم به من دروغ نگفت.. چون اصلا داداشش در هیچ حالی نم یتونست همسر مناسبی باشه برام.... یعنی اصلا ارزش همسر بودن نداره (ببخشیدها)

یادش به خیر..

پس فردا هم برا اولین بار با هم حرف زدیم...

البته فردا یعنی امروز چون امروز فردا شده..

پس فردا هم یعنی فردا...

دلم برات تنگ شده هانی... دوست ندارم برات زنگ بزنم...

دلم می خواد برام زنگ بزنی..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸




در راستای خر کردن!!!

همه ملت با شعورند و صبح ها حموم نمی رن..

ملت ما خیلی می فهمن.. ملت ما شعور دارن.. ملت ما ال هستن.. ملت ما بل هستن.. ملت ما جیم بل هستن!!!

ما از همه خونمان رنگین  تر است..

..........

چند روز بعد.. ای ملت ملت .. ای در مدامان پاکت ما بهتران.. ای از ما بهتران.. (شعری در راستای خر کردن ما) ای حمام نرو ها...

...............

ملت ما در ان ها بیگانگانی هستن که خرن و نیم فهمن و صبح می رن حموم...

......

همه صبح حموم رو ها رو گرفتیم...

.....

اینها خیلی نفهم بودن ما کشتیمشون.. البته تخسیر اونی هست که حموم رو درست کرد..

شما اینطوری نباشید..

..........

اینها قصد بر هم زدن حکومت رو داشتن.. به ساحت مقدس توهین کردن.. چون رفتن تو حمام و شاشیدن..

...........

 

....

اگه نفهمیدی غصه نخور منم نفهمیدم.. چون منم عین تو خرم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸




شما خرید .. پس نمی فهمید!!

سلام .. صبح زیباتون به خیر .. خورشید به روشنی در حال تابش است..

ما همه خوچحالیم.. از خوچحالی در پوست خود نمی گنجیم..

اینجا شمالی تر ین کشور کره ماه است..

از شیر های پاستوریزه خوشمزه صورتی رنگ لذت ببرید..

ماستهای سیاه هم خوشمزه اند برای نهارتان تهیه کنید..

من خرم.. شما هم خرید.. بهترین خر های روی زمین..

من از پشت این تریبون اعلام می کنم .. اون احمق هایی که رفتن اول صبح حموم قصد برهم زدن ارامش مردم رو داشتن..

من مخالف اون ها هستم. به بقیه ملت کشورم که صبح نرفتن حموم افتخار م یکنم...

......

.....

-ببخشید شما رو به چه جرمی گرفتن؟

- من صبح رفته بودم حموم چون بهم گفتن برو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸




پیروی کامل!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸




دلم گرفته همین!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸




اهمیت اهمیت دادن به مردم!!!

همیشه به مردم اهمیت بده..

چون ممکنه لات سر کوچه مدرسه دخترونه بشه ............

(نقطه چین را با عبارت مناسب پر کنید!! هر چند این گزینه برا من پر شده...)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸




صد من یه قاز!!!

اشتباه نکنین یه جایی خونده بودم یه غاز نیست و یه قازه.. و قاز واحد پولی بوده واحد پول هم اگه نه بوده یه چیز تو مایه مایه های ارزش ۵ قرونی تو این دوره است..

خلاصه دوستان .. آشنایان.. و خواهر گرامی..

آره من م یخوام حرف های به قول تو یه من یه قاز بزنم..

من همیشه حرفهای یه من یه قاز می زنم.. و تو گفتی اگه اینطوره حرف نزنم..

پس من دیگه حرفی برا گفتن ندارم چون همیشه حرفهام یه من یه قازهناراحت

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸




اصلاح الگوی مصرف!!

برا اینکه مصرفتو اصلاح کرده باشی بهتره به جای از قلم ننداختن اون یه اپسیلون چربی رو دستت جهت وزن کشی دو لامپ کمتر تو مغازه روشن کنی!!! قصاب محترم..

مگس ها هم برا بقا به پروتئین نیاز دارن!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸




فقط تو ایران!!!

فقط تو ایران که می تونی یک کیلو گوشت فلان قدر تومانی تازه تمیز بی چربی بریزی تو چرخ گوشت برا اینکه مبادا بچه ات گوشت یخ زده ۴۵٠٠ تومنی بخوره ...

بعد می بینی جل الخالق ٢ کیلو گوشت با چربی چرخ کرده از تو چرخ گوشت میاد بیرون..

آی حال می کنم..آخه ما خیلی مسلمونیم.. خییییییییییییلیییییییی ها.. نگید نه که ناراحت می شم..

جون اسی ناراحت می شم..

تازه وقتی می گی جل الخالق قصاب مهربان به بچه ات لبخند می زنه.. از بسسسسسسسسسسسسسی که مسلمونه و نم یخواد تو تخم چشات نیگاه کنه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸




اگه پلیس نیومد!!

خواب نبودیم.. من داشتم فرگل رو که ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب می خواست برای من عشوه بیاد و بازی کنه بخوابنم.. عزیز جونم رو تخت پشت سر من خواب بود..

من پایین تخت نسشته بودم پشت به تخت..

بهش میگم تو سایت  فلان مطلبی درمورد رد شدن از خیابون خوندم.. تو می دونی چطور باید رد شی از خیابون..

خیلی اهنگین برام خوند..

اول به چپ نیگاه کن ..بعدش به راست نیگاه کن.. اگه پلیس نیومد از خیابون عبور کن!!!!!!!

.....

مردیم از خنده جفتمون.. تو اون حالت خواب وبیداری می گه.. حالا بدو برو نصفه شبی تو وبلاگ بنویس با دوستان هسته (نه ببخشید تخمه) بشکنید و هر و کر به من بخندین..

ای قربون شوهر چیز فهم..

..........

تازه بهش گفتم ببین چشم فرگل که چارچنگولی عین بچه کوالا منو بغل کرده بسته شده..

میگه نه هنوز بیداره داره بازی می کنه..

نیگاش کردم دیدیم به پای جمع شده من خیره شده و اینو میگه..

بهش می گم خوشگل این بچه تو بغلمو الان تو چیو رصد کردی و امارشو بهم دادی؟

................

دارم از کتف درد و دست درد و زیر بغل درد می میرم اینقدر درد دارم که حتی طاقت تحمل بند شل سو.. تین م رو هم ندارم...

دارم با دست چپ تایپ می کنم برا همین اینقدر بی غلطه!!!!!!!!!!!

اوووووووووووووووه...... چیه دیگه الان تو عصر تکنولوژی هستیم.. مگه وقت یمن می گم تی شرت یا پیراهن یا کت شما چشاتون چارتا میشه که با شنیدن شورت یهو اعمال عجیب ازتون سر می زنه..

یادمه یه بار شلوارم سوراخ بود.. داداش کوچیکه یا مامان یا نمی دونم کی برگشته با ایما اشاره می گه شلوارت سوراخه لباس زیرت معلومه..

من گفم نه بابا شلوارک زیر شلوارم پوشیدم سردم بود..

(شاید سرما به خاطر سوراخ مذکور بود!!!!!)

بعد طرف خیالش راحت شد.. دیگه سوارخ شلوارم بر اش جالب نبود..

بعد من گفتم الان چه فرقی کرده؟

این پارچه ای که از زیر سوارخ می بینی پارچه شلوارکم باشه یا پارچه شور**تم ؟؟؟

اینکه سوراخه بده... ولی اینکه از تو سوراخ چی می بینی هیچ مسئله ای نداره ها.. با همین پارچه نخی ها این شلوارک رو دوختن.. در صورتی می تونی هیجان زده بشین که بنده لباسی جینگول.. توری یا هیچی ندار تنم کرده باشم که دیگه یددی زدن یه فایده داره!!!!!!!!!!

اخ مردم از درد دست.. من برم.. دستم تومور مغزی گرفته داره می میره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸




عاقبت ما به کجا ختم می شود؟

این روزها نمی دانم مرا چه می شود؟

وای چه ادبی..

امروز یهو تصمیم گرفتم برا دختر گلم لوبیا پلو درست کنم..

همون که توش لوبیا سبز می ریزن...

خلاصه درست کردم.. و بهش دادم.. یه کم خورد..

خودمم خوردم..

ساعت حدود 18 بود که برا آزی داشتم تعریف می کردم که آره امروز یه لوبیا پلوی مشتی!!!...........

که همین جا مکث کردم..

گفتم واااااا.. آزی من تو لوبیا پلوم که اصلا لوبیا نریختم...

و کلی هم خندیدم..

فکرکنین من غروبی هم کمی گرم کرده بودم فرگل بخوره که نخورد.. و هی بازی کرد..

ولی باز نفهمیدم که لوبیا پلوم لوبیا نداشت...

فکر می کنین عاقبت من چه خواهد شد؟

..

..

پ ن بی ربط: آزی اینها امشب اینجا بودند و شام پیتزا درست کردیم..همه چیز در راستای لاغز شدن من پیش می ره..

اخه مامان غزل خانوم ما نمیدونستیم مهمون داریم و شام نهار خورده بودم..

پ ن بی ربط ٢: دیگه زیاده عرضی نیست.. جز سوتی ماموت تابلو.. چه سوتی ای.. همون کهزد تو کاسه کوزه زیر دستاش بعد دید از قانون خارج شد.. نم یتونم سی در سی بنویسم.. بی خیال..

روزگار غریبی است نازنین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸




بمیرم برا سرعتت!!

ای جونم.. این پرشین قاتی کرد رفت..

من داشتم عنوان می نوشتم خودش سندید..

الان هم دیوانه شده...

اصلا یادم رفت چی می خواستم بنویسم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸




جریان این دامین شخصی و این سی درصد و اینها چیه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸




شنا نامه!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸




خواب های سی در سی!!!

سی در سی بخوانید ولی سی** یا *** سی بفهمید..

اینقدر این خواب هام جالبه که یادم نمی مونه براتون بنویسم..

یکیش همین دیشب بود..

علی اف فوت شده بود. و یه گله ادم تو سر زنان و ناراحت داشتن می رفتن قزاقستان..

همه هم لباس های لختی پختی داشتن.. البته یعنی مانتو و چادر و روسری و این ححرف ها نداشتن..

بعد هر کی این دخمل منو می دید می  اومد فرت و زت می بوسیدش..

منم می گفتم با با اینها خارجی هستن و نکنه انفلونزای خوکی موکی داشته باشن...

یه چند نفرشون هم اومدن خونه ما حموم..

ولی خیلی جالب بود همشون از ترس اینکه مبادا هواپیماشون سقوط نکنه و نرسن به ختم علی اف ...

حالا این علی اف رو اسمشو تو یه وبلاگ خونده بودم.. ولی اینکه چرا فکر کردم رهبر قزاقستان نم یدونم...

....

خوابهای دیگه رو نگو.. همه در حال جنبشیم..

بعد یادمه یکی گفت نه سبز نه قرمز..

ما طرفدار جنبش آبی هستیم چون طرفدار استقلالیم..

حتما بعدش این آقاهه اسمش چی بود اون قرار بود رهبر بشه دیگه..

خواب مادر.. خواب.. بخاطر خواب که نباید کسی انداخت تو هلوفدونی..

.

 

برادر عزیز جون دیشب خونه ما .. همونطور که فکرشو می کردم دست نشسته و بعد از 10 ساعت تو سفر بودن و تو تهران گشتن اومد عسل منو بغل کرد بوسید..

حتی جیش هم نداشت بره دستشویی... تا دستشو بشوره .. حتما تو ترمینال رفته بود دستشویی...

اه اه اه..

بعد با همون دست به بچه غذا داد.. قاشق دهنیشو کرد تو دهن بچه من.. ای خدا کمک کن..

داشتم دق می کردم..

به عزیز جون موقع خواب گفتم.. گفت چیکار کنم. من اگه جای اون بودم اولین کارم این بود که برم حموم..  چون با دست شستن میکرب های این همه گشت و گذار از تنم بیرون نمی رفت..

ای قربون خدا برم.. یه بچه اینقدر تمیز (عین شوهر من که با کلمه حال به هم زنی تهوع می گیره) یه بچه اینقدر نظیف که بعد سفر هم راضی نمی شه دستشو تو خونه اساسی بشوره..

....

عسلک رو ندیدین که.. از ذوق داشت غش م یکرد..

هی یم رفت تو اتاق پهلو عموش یم موند.. هی می اومد پیش ما.. خلاصه تا ساعت یک و نیم بعد نیمه شب بساطی داشتیم.. و بزور خوابوندیمش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸




بهترین روش رفع خستگی!!

بهترین روش برای رفع خستگی های یک روز پر کار.. یا حتی یه صبح کسل کننده م یدونین چیه؟

یه لیوان چایی خوش رنگ؟

نرمش؟

یه مشت و مال حسابی؟

خواب؟

دراز کشیدن و خالی کردن ذهن  و رفتن تو خلا ذهنی؟

....

و خیلی کارهای دیگه ای که شما یم کنید؟

نه .. بهترین روش برا رفع خستگی های یه عمر سگ دو زندنهات اینه که دخترت.. و یا پسرت که تازه راه افتاده با یه نگاه عاشقانه و با تمرکز هر چه تمامتر بهت بگه مامان جوون...

و تو رو که داری از کنارش رد می شی میخکوب کنه سرجات..

اون لحظه تمام خوشی های دنیا می ریزه تو دلت... و با قدرت مضاعف فرزندت رو در اغوش می کشی...

بهترین روش برا رفع خستگی  اینه که به فرزندت بگی عزیزم پشت مامی رو بمال درد یم کنه و اون با دستهای کوچیکشه بکشه پشتت و بگه دادی دادی (نازی. نازی) و بعد از پشت دستهاشو که تا پهلوت هم حتی نیم رسه حلقه کنه دروت رو سرشو بذاره پشتت..

حتی اگه بلوزت سفید باشه و حتی اگه دستهاش روغنی باشه و رب گوجه ای.. تو باز تمام خستگیت از تنت در می ره و م یخوای اون دستهای کوچولوش (در عین کثیفی) بخوری ....

خستگیت وقتی رفع می شه که تو داری حرف می زنی و یهو بگی کلاغ .. مثلا داری م یگی یه کلاغ چل کلاغ نکن.. و دخترت بدوئه طرفت و بگه .. پپپپپپپپپپررررر .. و انگشتهای قشنگشو بذاره زمین و هی یه چیزی بگه و بعد بگه پپپررررر.. و بعد هم دست بزنه...

.........

اگه کر کین می بینی برا رفع خستگی تمام خستگیهات فقط نیاز به خواب نداری...

یه کم م یتونی به دخترت به پسرت توجه کنی.. تا بدونی دنیا چقدر قشنگه..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸




هسته ام سوخته!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0