Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

توضیحات واضحات!!!

اول نوشت: متن قبل به زودی تصحیح خواهد شد و در یک پست جداگانه به حضور سبزتان!!! تقدیم می گردد

آخر نوشت: عرضی نیست جز اینکه فرگلم الان تو دست و پای منه..

خیلی بعدا بعدا ها نوشت: الان می رم اون متن رو تصحیح می کنم می فرستم.. قربونتون...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸




بی توجهی یک رستوران دار!!!

سلام.. البته باز هم..

پدر جان امروز رستورانش ور راه انداخت.. و من دلم نمی خواد زنگ بزنم و بهش تبریک بگم.. چون رفته رو روان همه اساسی..

کسی که بچه هاشو که باید به کارهاش برسن بهشو نتوجهی نم یکنه.. کسی که زنش رو به حساب نمیاره...

کسی که هر چی بهش بگی حکم پشم هم براش نداره (ببخشیدها) دیگه تبریک لازم نداره...

به خدا خسته شدم.. رفته کلی با بی پولی خرید کرده.. وسایل سوپر مارکتی... اخه کی تو رستوران رانی می خوره که تو رفتی یه دنیا خریدی.. برا ی جور بودن جنست خوب یه کم یم خریدی... هر کی ندونه فکر می کنه قرار بوده برا سوپر مارکت خرید کنن...

تازه بهش گفتیم از چی چه مارکی بخر ها انگاری که با خودمون بودیم...

دیگه روانم ریخت به هم...

.........

عزیز جون با اون آقای ابدارچیشون اومد و کولر ور وصل کردن به حمدالله...

دیشب با عزیز جون قاتی بودیم ها...

یه روز زود اومد که منو که دلم داشت می ترکید ببره بیرون .. رید به حال ما و کمر دردم رو تشدید کرد . بعد گفت حالا بریم بیرون عشق من...

کلا دیگه روانی شده بودم...

یه خبر دیگه اینکه چند مدتیه دیگه نرمش نم یکنم.. و سیبی چاقتر از هر روز...

.......

شبها دیر می خوابم.. روزها تا ظهر همش م یخوام ولو باشم البته با فرگل که نمیشه خوابید...

.......

دلم می خواد برم خرید.. خرید خونم کم شده.. البته اگه عزیز جون بذاره..

جمعه غروب که نه بعد از ظهر با ازی اینها و کالسکه ها رفتیم بیرون.. دیدم اوه. همه انتخا  بیون ریختن تو خیابون.. ولی کر کر خنده است... شلوغ پلوغ بود .. برگشتیم.. من یه تی شرت از سر کوچه ازی اینها خریدم.. عزیز جون هم یه شلوار کتون شیک خرید که با اون پیراهن مارک دارش که براش خردیم ست شد و خوردنی شد...

حق هم نداره اونو وقتی تنهاست بپوشه بره بیرون..

منم ۴شنبه غروب رفتم با عزیز جون یه مانتو مشکی دیگه خریدم تا رکوردار مشکی پوشان دنیا بشم..

البته دیگه قراره مانتو مشکی نخرم... اونم همش از یه  مدل...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸




همیشه بچه!!!

سلام

خوبید؟

خوبیم...

نمیدونم چرا.. ولی دوست دارم اینو بنیوسم تا هم خودم یادم بمونه.. هم وقتی فرگلم این میراث گرانبهامو داره یه روزی می خونه اینو بدونه.. هم اینکه اونهاییکه نمی دونن بدونن..

میراث من همین وبلاگمه دیگه... می خوام یه روزی بدمش به فرگلم.. منظورم از وبلاک همین نوشته هامه...

حالا فکر می کنین چی دارم می گم...

الان داشتم طبق معمول همیشه فرگلم رو رو پاهام می خوابوندم.. یاد حرکات گلی جونم افتادم.. یاد اینکه وقتی بدونه هستم احساس آرامش داره.. گاهی وقتی چیزی نگرانش می کنه می یاد و می چسبه به من... خودشو طوری به من می چسبونه انگار دارم فرار می کنم.. گاهی هم وسط بازی گوشی هاش می دوئه طرفم (البته چهار دست و پا) تا صرتشو بماله به صورتم و من ببوسمش...

می دونین خیلی وقته بزرگ شدم.. یعنی می گن بزرگ شدی.. خیلی وقته دیگه روم نمیشه برم تو بغل مامانم.. خیلی وقته.. ولی می دونین خانم ها هر چقدر هم بزرگ شن.. یعنی دختر ها هر چقدر هم بزرگ شن باز یه وقتهایی بدجوری دلشون بغل مامانشون رو می خواد...

خواستم بگم تا فرگلمم بدونه که یکی از اون روزهایی که دختر ها دلشون مامنشون رو می خواد وقتیکه خودشون مامان می شن...

اون موقع که فرگلم دنیا اومد کلی احساس کردم به مادرم نیاز دارم.. فقط به بودنش.. به نوازشش و به حرفهاش...

حالا اینها رو م ینویسم تا بهت بگم .. دخترم .. بهترینم ... اینو بدون مامان همیشه آغوشش برا تو بازه.. و همیشه برا نوازشت برا شونه کردن موهات.. برا بوسیدنت . ... برا شنیدن حرفهات... برا شنیدن داستان هات .. و برا هر کاری که تو بخوای وقت داره.. حت یاگه خودت مامان یا مادر بزرگ باشی...

مامان همیشه برات وقت داره حتی اگه جسمش تو این دنیا نباشه.. مامان همیشه برات وقت داره حتی اگه بعد 1000 سال بری بهشت ....

قربونت برم گلم ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸




دست زخمی!!!

-عزیزم این کنسرو رو باز کن..

-چشششششم...آخ بریییییییییییییییدم..

-خیلی درد داره... خیلی بریدی؟

-آره .. زور باش یه چسب زخم بیار اونو کج بزن.. واااااای .. دددم واااااااااااای.. ننه ام وااااااای... ننه جان من غرییییییییییبم...

......

-عزیزم یه لیوان بشور

-انگشتشو بهم نش.ون میده و میگه دستم زخمیه من بدبختم.. من زخمی هستم .. من درد دارم..

-عزیزم یه شیر واسه فرگل درست کن..

-انگشتشو بهم نشون میده  و کلی ننه من غریبم بازی در میاره..

-عزیزم ...

-انگشتشو نشون میده..

-عزیزم..

.. این داستان ادامه داره تا اینکه می بینم عزیز جون داره از خنده بی هوش میشه..

می گم چی شده؟ می بینم در حالی که داره غش میکنه میگه .. الان قریب یه ساعته که من بعد از اینکه چسب دستمو عوض کردم اونو اشتباهی به این انگشتم زدم..

... مردم تا اینو نوشتم.. فرگلک نم یذاره که...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸




تهدید!!

عزیز جون یه دوست داره که تا وقتی بیرونن که هیچ وقتی میان خونه یا این به اون زنگ می زنه یا این به این زنگ می زنه..

 

الان عزیز جون زنگولید به دوستش..

دوستش اومد قطع کن

.ه تا

به تلفن خونه زنگ بزنه..

خانم دوستش فکر کرد مو.بایل قطع شده.. از

اونور داد زد.. احمد بیا شام درست کن و اینقدر حرف نزن با تلفن وگرنه جررررررررررررررت می دم!!!

عزیز جون هم از ترس جر نخوردن یعن یخوردن دوستش دیگه زنگ نزدچشمک

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸




اینترنشنال!!

سعید قبل اینکه ما بریم شمال اومده بود اینجا.. مصی خالجان هم بود...

اونشب که داش کوچیکه رسید دیدیم که کوله اش با یکی دیگه اشتب شده...

حالا کوله اون پسره چلغوزی که کوله سعید رو برده بود توش چی بود؟

یه پیژامه کثیف صد سال نشسته با یه تی شرت از کون گاو دراومده انگار با گل شستنش... همین..

کوله داداش توش تخم مرغ بود... کیکی تولدش بود کلی لباس بود.. شلوار لی مارکدارش ب.د یه پک سی  دی صد تایی بود..دوربین فیلمبرداریش بود.. و تا خرخره پر بود..

از همه مهمتر اینکه کوله اش نو بود و برا اولین بار داشت مورد استفاده قرار می گرفت..

مرتیکه از ترمینال تا خونه رفته نغهمیده کوله کهنه زشت و سبکش چرا اینقدر ژیگول و سنگین شده...

خلاصه اینکه خدا با ما بود و کیف پولش که توش گواهینامه و برگه های مرخصیش توش بود تو جیب پیژآمه کثیفش گذاشته بود...

خلاصه پیداش کردیم و پدر بیشعور پر روش گفت: مثل اینکه وسایل شما مهمتر از وسایل پسر منه پس شما بیان دنبال ساکتون...

جون داداش به خاطر فیلم های خانوادگیمون نبود و به خاطر عدم علاقمون به اینترنشنال شدنمون نبود حتما می رفتم می زدم تو دهن گنده اش...

به داداشم گفته من اومدم خونه ابجیم می گه انگاری داداش این کیف تو نیست...

می خواستم بگم تو با این ایکیوت باید می رفتی انیشتین می شدی ... حقت رو خوردن عوضی....

خلاصه اگه فیلمی از سیب و خانواده اش دیدین چشاتون رو درویش کنین دیگه...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸




روزگاری من وب عاشق هم می بودیم!!!

نیم بیت بالا که اصلا پیرو زبان زیبای فارسی نیست رو من سرودم...

خیلی وقته نیومدم مثل یه وبلاگ نویس حرفه ای (عین قدیم ها جون خودم) بنویسم.. الان هم نیومدم اینکار رو کنم...

اومدم بنویسم...

خیلی مطالب جالب هست که همیشه می گم یادم باشه بنویسم براتون...

خیلی حرفهای خاله زنکی هست که باید از مامیش(مادر شوهرم) و پاپیش(پدر شوهرم) از شموشک اعظم(زنداداشم) و ............ بنویسم براتون...

تا بگین اوه این سیبی خاله زنک باز هم اومد...

گاهی فکر می کنم من چم شده... واقعا همه وقتی مادر می شن و یه وروجک عین فرگل دارن که فقط منتظره مامانه بشینه رو صندلی کامی تا بپرن و هی جیغ و ویغ کنن .. و بزن رو موس و کیبرد و ... خلاصه وب مب که سهله کامی رو منفجر کنن...

دخترک بیمارم خوابیده...

چون بیمار شده الان خوابه...

گاهی از این خوابیدن ها نگران می شم...

رفته بودیم خونه پدری... از خونه پدری فقط همون جمعه ای بهمون خوش گذشت که رفتم بالای درخت گوجه سبز و عین قدیمها خوش بودیم...

یعنی با فرگل رفتیم .. فرگل داشت تو بغل مامانم که یه زیر انداز انداخته بود پای درخت خیلی اروم پرتقال اب می گرفت!!! و تفاله هاشو تف می کرد بیرون... و حتما با خودش فکر می کرد مامی سنگینتر و رنگینتر از این حرفها بود که از این حرکات مخوف بکنه.. تازه برا رسیدن به گوجه سبز های بالای شاخه ها رفتم روبوم همسایه...

فرگل داشت خوش می گذروند و من تو دلم غوغا بود. اخه عزیز جون تازه رفته ب ود...

خیلی بده ها ... تو شهر خودت تو خونه خودت احساس بد غربت داشته باشی...

شنبه هم خوب بود.. رفتیم نی نی دوستم رو دیدیم...

از یکشنبه گل مادر تب کرد..

امروز بردمش دکتر... گفت یه ویروسی که تب م یکنه بچه بعد تنش می ریزه بیرون..اسمش رو هم گفت...

الان فرگل کلی سرفه م یکنه... و دارو داره ...وزنش کم شده.. ولی خدا رو شکر خوبه...

تا حالا دیدین کسی یه هفه کنار دریا باشه و نره کنار دریا... اگه ندیدین بدونین یه نفر هست..

به عزیز جون می گفتم که نمی دونم چرا دیگه خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو دیگه دوست ندارم... یعنی برام مهم نیستن..

جمعه که خونه مامیش بودیم.. همون وقت که تازه رفتیم.. برادر عزیز جون و خانومش.. همون که به من م یگفت تو خیلی بیرون می ری... یه پیک نیک راه انداختن...

حالم از پیک نیک رفتن های اونها به هم یمخوره... عزیز جون هم وقت رفتن گفت من نمیام چون باید زود برم.. حالا مامیش از صبح ناز می کرد.. من هیچ هیجانی نداشتم... و هیچ عجله ای...

یهو مادر شوهرم صدام کرد گفت تو نمیای؟ من گفتم اگه نخواین بیام خوب نه.. ولی چرا اینو می پرسین؟ گفت آخه شوهرت می گه من باید زود برم.. منم گفت خوب اره ولی چه ربطی به پیک نیک داره...

خلاصه اینکه عزیز جون گفت از من نپرسیدین.. وگرنه من م یگفتم.. کسی هم به من نگفت...

برادرش گفت من دیشب به سیبی گفتم.. منم گفتم خوب شما گفتی فردا نهار اینجایین جایی نمیرین منم گفتم اره... من از کجا بدونم ...

خلاصه عزیز جون به پاس تمام ضد حال های اونها یه ضد حال اساسی بهشون زد ... رفتیم یه جای نزدیک... عزیزان محترم کتری خوبه مامیش رو اوردهب ودن رو اتیش گذداشتن.. اگه من اینکارو کردهب ودم همونجا می شاشید بهم ولی موضوع رو با خنده تموم کردن و گفتن همه باید یکی یدونه کتری برا ایشون بخریم...

بعد نهار من و عزیز جون برگشتیم خونه.. البته فرگلم هم بود.. رفتیم خونه ما... و عزیز جون رفت...

اگه د کارهای شموشک رو براتون مینویسم...

من برم.. می دونم سر وته نداره...

راستی امروز رفتیم دکتر .. فرگل دکتر رو دید شناخت و زد زیر گریه.. من هنوز تازه گفته بودم..سلام ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸




بسیار سفر باید تا ریده شود حالی!!!!!!!

سلام

گلاب به روتون...

ما برگشتیم.. الان در بنده منزلیم... همسر ولو شده تو هال.. دخترکم تو اتاق خواب.. و من اینجام...

ما برگشتیم...

دلم بیشتر از همیشه گزفته..

تن و صورت دخترم پر از لکه های قرمزه.. نه سرخجه است نا ابله ... اونجا که بودیم ٤ روز تب داشت.. بعد هم اینها ریخت بیرون.. میگن حساسیت...

حالم بدجوری گرفته است. خیلی هم گرفته.. دخترم شاید یک کیلو کم کرد.. انگار چقدر وزن داشت... شلواری که کشش اذیتش م یکرد حالا از تنش م یافته پایین...

داداشم می گه من یا زن نمی گیرم یا اگه گرفتم بچه دار  نمی شم.. خیلی سخته بزرگ کردن بچه...

اینقدر این چند روز بغض کردم که الان گلو درد دارم...

فرگل همش از من اویزون بود.. و فکر می کرد م یخوان از من بگیرنش.. باباش که اومد بعد از یه نیم روز خوب شد...

خیلی بی حال..

حاضرم فرگل بیدار باشه و تا صبح باهاش بازی کنم.. و لی اینطوری در عین بی حالی نخوابه...

فرگلم .. گل گلم... اولش از غذا افتاد بعد هم شیر رو به زور یم خورد...

امروز بعد از مدت های اب سوپ خورد از دستش باباش...

نخندین ها.. گاهی می گم من که حواسم نبوده حتما یواشکی یه چیزی دو راز چشم من دادن بچه بخوره...

می دونم خیلی خرم.. اصلا ناراحتم...

بچه ام حتی صداش در نمی اومد.. ساکت و ساکت .. یا گریه می کرد .. یا با بهت به همه نگاه میکرد..

من برم داروشو بدم...

راستی بردمش دکتر.. وقتی دکتر پا شد و فرگل لباس سفیدشو دید زد زیر گریه...

پس فرداش باز رفتم اونجا.. وقتی رفتم تو اتاق دکتر رو دید شناخت و باز گریه کرد...

قربون حواس جمع دخترم برم...

مادر عزیز جون انتظار داشت همسرم کلی کادو براشون بخره.. چه رویی دادرن ها.. نه به مادر من که انتظار همون شیرینی رو نداشت نه به خانواده پر رو اونها...

من برم بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0