Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

تاکستان1!!!

طرف پول نداره.. یعنی مستاجر.. در آمد پایین.. بچه هاش نتونستن به هر دلیل که تو فکر کنی برن دانشگاه دولتی..

از بس درامدش پایین که نتونسته اونها رو به دانشگاه دیگه ای بفرسته...

اون سه تا خوشه انگور داره..

اون نه ببخشید در خوشه ٣ است...

طرف خونه مال خودش.. هر چند قدیمی...

بازنشته است...

باغ داره و کشاورزی هم م یکنه..

انگاری زمین و اینها هم داره هر چند تو روستا و هر چند ارزون..

دو تا از بچه هاش دانشگاه آژاد درس می خونند.. هر چند لباس های آن چنانی نمی پوشن.. هر چند خیلی شیک نمی گردن.. ولی شکمشون گرسنه نمونده ره چند با نون و آب گاهی شام خورده اند... (البته هیچ وقت پیش نیومده.. هیچوقت.. فامیلمونه می شناسمشون)

خلاصه اینکه اینها خوشه دو شده اند.. شاید چون سعی نکرده اند خرج و دخلشان عین بالایی ها یه جوری به هم برسد...

........

در هر صورت فرق ندارد ...

هدف این بود که مردم سرشان گرم خوشه بندی باشد که هست...

راستی برادر من که به دلایل زیاد آویزان پدر و مادرم هست در سن ۴٠ سالگی.. و البته از نظر اجنماع مستقل است... در خوشه ٣ است....

پول تو جیبی اش را هم از پدرم می گیرد... دارایی اش از دنیا لوازم شخصی اش که چه عرض کنم لباس زیرهایش و لباسش است.. و البته کفش و عینکش...

یه کت شلوار ٧٠ هزار تومنی هم دارد... و یه موبایل ٢٧ هزار تومنی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸




انچه گذشت... آنچه خواهد گذشت.. آنچه می گذرد..

سلام...

سلامی چو بوی خوش آشنایی ..

خوبید؟ خوبیم.. شکر...

اینکه چرا نبودم  بعد از خرابی کامی و سرعت بالا و بیش از حد کامی و یه ساعت باز شدن پرشین بلاگ ... بر می گرده به اینکه من مادرم... جان مادرت من مادرم...

یه دختر دارم گل.. که عاشق کامی و این حرفهاست...

من مادرم و وظیفه دارم شکم بچه رو سیر کنم... بشی پیشم بازی .. بشین اینجا بازی (با حالت امری و با صدای بلند و با تحکم اما بچگانه بخونید.) یعنی اینکه خانم دستور می دن من بشینم پیشش بازی کنم...

بعد هم گاهی دستور می دن پاشو.. پاشو.. و ادای رقصیدن در می آرن... یعنی برقصیم...

خلاصه در گیریم اساسی وقتهایی هم که می ضشه می خوابیم..

اکثرا زودتر از اون خوابیم... امشب فقط افتخار دادند و خیلی زود ساعت یک خوابیدند...

خلاصه اینو بگم تا یادم نرفته این چند وقت که نبودیم دوبار رفتیم شمال..

چیه همچین آه می کشه و می گه خوش به حالتون انگاری شمال رفتن ما عین بقیه است.. نه بابا رفتیم شمال...

ولی باور کن یادم رفت دریا رو ببینم..

یادم رفت تفریح کنم..

یه دو هفته ای هم عسلک سخت بیمار بود..

سخت یعنی خیلی سخت..

چند سانسی هم خاله صغری پیش ما امد و رفت...

دستش درد نکنه...

یه سفر سه روزه هم داشتیم به مشهد..

حدود ١٧ بهمن.. و ١٩ بهمن هم برگشتیم..

جاتون خالی.. با هواپیما رفتیم.. و برگشتیم...

اینو گفتم که بگم اگه بچه کوچیک دارین بهترین وسیله است.. دفعه قبل با قطار دهن ما صاف شد...

اگه دیدین یا شنیدین که بچه نازی وقتی از پله های هواپیما داشت م یرفت بالا داد می زد و بای بای می کرد و هی می گفت خداحافظ بچه ها.. خداحافظ مامان خداحافظ بابا بدنین اون فرگل من بوده...

به زودی .. عروسی برادر عزیز جون است..

و ما یه هفته قبلش می ریم اونجا..

دعا کنید دخترم سلامت باشه و سلامت بریم و سلامت برگردیم.. و سلامت بمونیم..

دعا کنید عروسیشون به خوبی برگزار شه...

دیگه اینکه دخترم خیلی کارهای قشنگ می کنه..

خیلی حرفها یم زنه..

حال نوشتن ندارم و مجال گفتن هم فعلا نیست..

ولی از همشون که نه ولی از بیشترشون فیلم گرفتم...

برای دخترم لباس محلی دوختم...

عزیز جون هم خوبه.. یکی انگاری حالشو پرسید...

دلم برا اینجا تنگ شده بود...

دیگه فعلا برم تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸




سلان علیکن

خدابی سیستمتون نکنه ننه...

بالاخره ما هم سیستم ..بیستممون درست شد...

حالا به جای اون مونیتور ناصرالدین شاهی یه ال سی دی داریم این هوا...

یه هارد داریم به ظرفیت ١٢٠٠ گیگ ...

دو تا سی دی و دی ویدی درایو داریم در حد محمد رضا خلعتبری!!!!!!!! شاید هم مهدی مهدوی کیا..

خلاصه خدایی شده این سیستم...

از فرگل یه چیزی بگم و برم..

دختر نازم جدیدا هی راه می ره می گه هوشل شدم... هوشله...

اشنده...(خوشگل شدم.. خوشگله)

و محاله کلاهی ببینه وسرش نذاره...

تازه موقع خداحافظی کردن می گه..

حدافه مامان.... حدافه بابا.. حدافه دایی... ایم یعنی من دارم با هر کی که الان تو بغلشم جیم می شم می رم ددر دوودور...

حالا سیستم رو پاست پر رو نشین هی بگین بیا بنویس...

این دخملک نمی ذاره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0