Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

امان از مسمومیت!!!

سلام

مسمومیت به روحمان وارد شده...

یعنی از حالت جسمی به صورت روحی دراومده.. یکی از دوستان وبلاگی شماره اش رو داده... ولی اصلا تو وضعیت خوبی نیستم برا حرف زدن..

به عزیز جون می گم فلانی شماره داده بهش بزنگم؟؟؟

اخه من همیشه اجازه می گیرم.. توخونمه این اجازه گرفتن.. خونه نه ها.. خون...

اونم میگه باشه.. ولی از کجا معلوم خانوم باشه...

می گم هست...

می گه اگه نباشه چی..

می گم خیلی وقته وبلاگشو می خونم.. م یدونم هست... تازه زاییده..

فکر کن.. برا اینکه بگم خانومه می گم زاییده.... یعنی حرف اخرو اول زدم.. عزیز جون میگه هر چند اگه اقا هم بود فرقی نداشت!!! خودت می دونی...

ولی دوست جون که خودت یم دونی ..با تو هستم اصلا الان تو حس خوبی نیستم..

بذار یه وقت برات بزنگم که عین آوامین بگی چه با حال سیبی عین وبلاگت حرف می زنی...

دلم برا هانی هم یه ذره شده.. این پا گنده خان هم رو کمد فرگل بدجوری منو همش یاد اون می اندازه.. امروز شالی که الان خیلی دمده شده رو رو سر یه خانومه دیدم..

هانی جان شال رو دادم صغری بده به یه نفر دیگه.. آخه دیگه به درد تو نمی خورد....

امشب باز مراسم آبغوره گیری بود.. یه کم که فکرکردم به عزیز جون گفتم.. می دونی دنیای بزرگ من الان اینقدر کوچیک شده.. شده قد چهار دیواری این خونه که حتی یه آجرش هم مال خودمون نیست...

باز مسموم شدم..

روحم داغونه..

امروز از اون روزها بود که فقط میخواستم بخوابم تا روز بگذره.. تا عمر بگذره...

ولی وقتی بچه داری که نمیشه..

مخصوصا وقتی یه جفت چشم معصوم نگات نه و با چشاش بهت بگه مامان من بازی می خوام..

امروز فرگل رو نشونده بودم رو شیکمم و با پاهام براش پشتی ساخته بودم.. فرگل گردنبندمو گرفته بود تو دستشو و کلی باهاش حرف زدو باهاش آواز خوند...

بعد با اسباب بازی حرف زد..

یهو بغض بدی اومد تو گلوم...

گفتم ای بابا .. این دخملک همفهمیده من اصلا گوش خوبی برا شنیدن حرفهاش نیستم...

می دونی باید بازم بگم بدجوری مسموم شدم..

عزیز جون اومد خونه.. وقتی صورتمو بوسید اشکام روون شد...

ساعت ۶ شام خودیم.. و  بعد باز من بغض آلود بودم..

ساعت ٢٠ با هم رفتیم بیرون... خوب بودم ها.. یهو نم یدونم دم در حرف چی شد من قاتی کردم...

معده درد گرفتم.. و تهوع شدید..

راستی کسی می دونه چطوری میشه این جمله من خرم رو از رو پیشونی عزیز جون پاک کنیم...

چرا؟

چون دور از جونش هر یک به ما می رسه حتما این جمله رو رو پیشونی عزیز جون من می بینه که فکر می کنه می تونه هر غلطی بکنه...

پسره چلغوز...

نمک خور و نمک دون شکن زیاد داریم ما.. هانی برا همون بود که ما از اون نمک پاش ها نخردیم دیگه..  گفتیم نخریم شاید نمک پاش نداشته باشم و کسی نیاد نمک نخوره که بعد بخواد اونو بشکونه...

مرتیکه پر رو... اومده اصول بیزینس و این چرندیات رو به عزیز جون من یاد بده...

بعدشم کبکش خروس می خونه که هر چی پول گرفته رو دیگه نباید پس بده...

اون یه خر هم رفته کیفشو کرده.. شمال گردی هاش تموم شده اومده میگه شما عجله کردین تو فرستادن گزارش ... وگرنه من خودم می فرستادم...پس باید پول اون فاز پپروژه رو بدین...

اخه الاااااااااااغ تو نمی دونی پروژه زمان داره...

تازه شیش ده شده..

اینکه ۵ میلیون پیشاپیش گرفته و تازه از سرش هم زیاده بماند...

بی خیال...

راجع خودم می گفتم..

اگه این خونه .. یعنی همین فاستوس خونه نبود ما چه می کردیم..

گاهی خیلی دلم برا خودم می سوزه...

یه دلخوشی داشتم به نام زادگاه... دلم خوش بود هر از گاهی می رم اونجا... اونم دیگه دلم نم یخواد برم...

حاضر نیستم برم و باز این خانواده عزیز جون شخصیتمو لگد مال کنن و قهوه ای کنن و با دلی پر تر از قبل برگردم خونه...

دیشب جاری جان اس ام اس داده که جات خالیه عزیز .. سال دیگه ان شا الله با هم باشیم..

خنده ام گرفته بود..

تو دلم گفتم قربونت.. جای تنها کسی که تو جمع شما خالی نیست و نبوده جای من ... تو تازه واردی خبر نداری...

دیشب خونه آزی اینها رفتیم...

ولی دلم باز نشد.. یاد یلدا های بچگیم افتادم....

اینکه اگه دیر می جنبیدیم دیگه هندونه گیرمون نمی اومد..

اینکه می شمردیم ببینیم چهل چیز خوردیم یا نه...

اینکه تو مدرسه کارمون شمردن خوراکیهامون بود..

اینکه هیچوقت چهل تا نشد...

اینکه یه بار من ومامان و معصوم که کوچولو بود تنها بودیم.. پسرها خونه عمو بودن.. و بابا کشیک بود.. هندونه هم نداشتیم.. و یلدا هم نداشتیم...

بعد بابا یه سر اومد خونه برام کارملا خرید...

خلاصه اینکه دیشب به حافظ گفتم یه دعایی کن تا از ین مسمویت نکبت روح بیام بیرون...

اونم گفت...

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور..  .. کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور...

****فرگل امشب برا اولین بار کدو خورد.. و سوپش رو هم ترجیع داد با نعلبکی بخوره!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧




شیرنامه!

سلام.. خوبید.. خوبیم شکر...

خیلی وقته دیگه حال نداریم ... خیلی وقته دلمون گرفته و وا نمی شه... انگاری هر روز زور جمعه است.. زور جمعه نه روز جمعه.. بی ادب هم خودتی..

تا الان هم مهمون دارم.. فکر م یکنم از همسرم دور شده ام...

اتفاقی نیافتاده ها.. ولی عزیز جون انگاری رفتارش خیلی تغییر کرده...

کلی حرف دارم.. ولی حس نوشتن نیست.. عروسی هم نرفتیم.. ما مریض شدیم.. برف هم مزید بر علت شد.. هر چند تا غروب داشتم عق (گلاب به روتون) می زدم

شیر تاریخ گذشته خورده بودم. ولی اصلا مربوط به اون نبود.. یه ویروس بود که رفت تو کاسه توالت...

ادامه دارد... در همین پست 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧




تخم مرغ چهار زرده!!!!

سلام خوبید؟ خوبیم..

دعا کنین باز فرگل مریض نشه..

اینو بگم برم.. مهمون داریم .. منم خسته ام...

یعنی خیلی وقته مهمون داریم..

یه شبی تو این شبها.. که ضغری و وسطی هم خونه ما بودن. من یه خواب می بینم..

تو خوابم.. تخم مرغ دیدم ...

یه تخم مرغ هم به من افتاد که (شرح چگونگی خواب باشه برا بعد) وقتی شکستم دیدم نه تنها تخم مرغش خام بلکه چهار تا زرده هم داره.. یکی تو خوابم گفت اینو ببری جواهر فروشی بهت به جاش(به اندازه وزنش) طلا می ده... و خلاصه بیدار شدم..

آزی زنگ زد .. بعد حال و احوال گفتم خواب دید.. گفت چی گفتم تخم مرغ.. گفت بدبخت شدی!!!!!!!!!

گفت من تو خوابت نبودم که گفتم نه.. گفت خدا رو شکر... آخه من هر وقت خواب تخم مرغ دیدم تعبیر بچه دار شدن بود.. دو بار برا خودم دیدم و و بقیه هم برا اونهایی که دیدم بچه دار شدن..

من با ترس گفتم آژی تخم مرغ من چهار زرده بود...

آزی از خنده مرد... گفت عزیز جون خان تخم چهار زرده گذاشته !!!!!!!!! یعن یچهار قلو داری...

هیچی اینو معصوم اینها تعریف کردم.. گفتم عزیز جون بیاد دیگه تو اتاق راهش نمیدم.. باید تنها بخوابه...

معصوم کلی مسخره بازی درآورد که یعنی چی.. مگه تو اتاق چی میشه که تخم چهار زرده میشه.. و کلی خندیدیم...

عزیز جون که اومد بعد سلام اومد ما خانوم های خونه رو ببوسه که معصوم از اونور گفت تخم چهار زرده..

من به عزیز جون گفتم که دیگه حق نداری به من نزدیک شیو براش ماجرا رو گفتم..

دیگه هر وقت می رفتیم تو اتاقی جایی تنها می شدیم(به صورت اتفاقی) .. بچه ها از اونور داد می زدن مواظب باش تخم چهار زرده...

دیگه شده بود جریان اوستا علم علم...

به عزی جون گفتم اگه بخواد تخم چهار زده و این حرفها از زندگی و تخم و این حرفها ساقطش می کنم... (بی ادب خودتی)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧




پارسا نامه!!!

پارسا اینها اومدن منزل ما.. اونها سه شنبه اومدن کرج.. بعد از شام اومدن اینجا... ما هم شام اونجا بودیم..

سر شام.. دلستر داشتیم... یعنی دلستر هم سر میز که نه سفره بود.. بعد پارسا گفت : عمو اینها چیه؟ خارجیه؟(با لهجه بخونین)

(انگار عمه معصوم بهش یاد داده که مدوم حروف انگلیسیه.. اونم دیده خارجی نوشته گفته عمو این چیه نوشابه خارجیه؟)

دیروز صبح مامان پارسا می ره خرید..

فرگل تو اتاق داشت گریه می کرد..

- عمه بیا داره پسرت گریه می کنه..

- عمه اون پسر من زنیست که دختر منه

- نه پسر توئه

-نه دختر منه.. فرگل دختره دیگه..

-یعنی میخوای بگی فرگل النگو دستش م یکنه؟

-- آره

- یعنی گوشواره گوشش می کنه؟

-آره

-یعنی گردنبند گردنش م یکنه؟

-آره

-یعن یرژ لب هم میزنه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-آره.. البته وقتی بزرگ شد.. الان نمی زنده

-(پارسا با تعجب) وای چه پس چه دختر خوشگلی ایه این فرگل.. عجب خوشگله هاااااااااااااااااااااا چه قشنگه عمه..

الان داریم می ریم بیرون بقیه اش بیرون وقت یاومدم..

***

عمع این ماشین رو کی خراب کرد؟

اینو یه پسره که اومده بود خونه ما...

اسم پسره چی بود؟

اسمش.. اسمش... (کلی فکرکردم تا یه اسم بگم که تو فامیل نباشه..) اینو امین خراب کرد..

امین پسر خیلی بدیه عمه..

بعدا کاشف به عمل اومد که تو خونه اونها هم یه پسر خیالی به نام امین هست.. و همه کارهای بد رو اون پسره انجام میده... خیلی جاتلب بود که منم از اسمامین استفاده کردم..

***

اون یکی برادرزاده ام به مواد  دداخلی بینی میگه جوجو..(جان من توضیح رو کیف کردی؟)

اومد میگه مامان بیا این جوجو رو بردار جوجو دارم..

پارسا:اینکه جوجو نیست دماغه...

اون یکی: نه این جوجوئه..

عمه صغری برا پارسا توضیح میده که چرا به این میگن جوجو...

پارسا میره به باباش میگه بابا شما به من دروغ گفتین .. چرا گفتین این دماغه.. اسمش جوجوئه..

یک ربع بعد.. برادر زاده کرجیم میگه مامان من دماغ دارم..

پارسا دوییده میگه نخیر ببین اسم این جوجوئه نه دماغ...

***

پارسا.. در حال تفکر بعد یک ربع عین ادم بزرگها نشسته.. میگه می دونی عمه من دیشب خیلی بدرفتاری کردم.. با رفیقم (پسرعموشو می گفت) نباید سر گرفتن ماشین باهاش دعوا می کردم..

**

افاضات زهره..

این خواهر من خیلی متدینه..

میگه این غار منی که میگن یعنی نمی دونین کجاست؟ شما کی هستین!!!!!!!!

بعدشم جلوی اسم یکی از امام ها میگه خدا بیامرز.. حالا بیا ثابت کن که بابا این امام ها معصوم هستن.. نباید بگی خدابیامرز باید القابشون رو بگی.. اگه فهمید..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧




شوهر با کلاس من!!!

عزیز جون داشت ماجرایی رو تعریف می کرد وسط حرفش گفت که رفتم بنزین بزنم... تو  پمپ بنزین ...  .. یه آقایی کیسه زباله می فروخت.. بعد عزیز جون خان ازش کیسه زباله خرید.. البته مجبوری.. دوهزار تومن داد.. و بقیه اش رو هم نگرفت...

ما از دیروز کیسه زباله نداریم.. وسط حرفش پریدم و گفتم پس کجاست؟

گفت انداختم دور..

می گم چرا.. میگه آخه فله بودو با دست بسته بندی کرده بود... کثیف بود..

میگم اخه ننه قربونت بره.. کیسه زباله رو که نمی خوردیم .. میخواستیم توش آشغال بریزیم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧




همه چیز نامه...

-تا حالا یه سیب بالای وزن انسان دیده بودین؟ ندیدین؟ منو ببینین..

-سلام خوبید؟ خوبیم؟ این سیبک مامان خیال خوب شدن نداره باز صداش گرفته.. آیا دندون درآوردن گلو دردر که نه گرفتگی صدا میاره.. آیا یه دکتر خیلی خبو سراغ دارین؟خبو نه خوب.. دکتر اطفال که به نوبنیاد نزدیک باشه ... و خیلی خوب خوب خوب باشه ...به خدا دعاتون می کنم.. عسل مادر بالا میاره گاهی عجیب... یعنی عجیب بالا میاره..

-صغری و کبری اینجان...

اوضاع خونه مامانم اینها قمر در عقرب.. بدجوری ها..

خدایا بابا جونم چرا اینطوری می کنه.. خدایا طفلی مادرم.. خدایا چرا همه چیز اینطوری قاتی ماتیه... خدایا گاهی دلم میخواد فرار کنم..

خدایا دل خوش سیری چند؟

- رفته بودیم بازار.. جاتون خالی ولی من از بس دلشوره دخترکم رو داشتم هیچ لذتی از شاپینگم نبردم.. و البته خیلی زود برگشتم...

-خدایا یادته بهت چی گفتم؟ دلم یمخواد همه خانواده ام عاقبت به خیر باشن.. همشون...

-امروز در امتحان مقدماتی باختم... صغری قبول شد.. عزیز جون میگه نگفتم درس بخون.. خوشحالم چون باعث اعتماد به نفس در صغری شدم

- اندورن بازار یه آقای محترمی مارک لباس می فروخت.. دوست داری لباست مارک دی اند جی داشته باشه یا گوچی یا زادورا.. یا لباس زیرت الناز باشه یا نیکوتن تن

-این بابا خان حالمو گرفته .. بعدا باز میام می نویسم...

-

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧




بچه خوب!!!

باغ بی برگی این عنوان وبلاگشه.. و اینم آدرس http://aidadarayene.blogspot.com برین بخونین.. تاریخ ١٧ آذر ٨٧ ..

تو این برنامه کلید اسرار هم دختری رو نشون می داد که پدرش خونه رو به اسمش کرده و بود و اون داشت پدرشو از خونه بیرون می کرد و البته نامادر بود و برادری که ازاونزن بود.. و خلاصه بچه ای بود بی نظیر در نوع خودش...

اینقدر دختره بدی کرد به پدر مادر که معصوم اضطراب گرفت و نتونست شام بخوره..

حالا با این اوضاع منم خیلی غصه دار شدم.. هر چند کاری برای فرزندم نمی کنم .. و اینقدر هست که یه روزی ارزش داشته باشه بهم بگه سلام.. بتونه دوستم داشته باشه مگه نه؟!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧




روز عشق ما چه عشقی بود!!!!!!!!!

همیشه اون قسمت داستانی اصلا اسمش یادم نیست خوشم می اومد که پسره و دختره یه چیزی رو یه جایی دفن کرده بودن و گفته بودن تا عشقمون به جاست این اینجا می مونه و از این حرفها... و بعد که قرار بود یکی بزنه زیر حرفش البته به اجبار و میره اونو برداره می بینه اون یک یهم اونجاست و باز هر دوشون یادشون م یافته چقدر هر دوشون همو دوست داشتن و بعد تا اخر عمر با خوشی زندگی می کردن لابد...

من و عزیز جون برا خودمون یه روز عشق ساختیم... چون مناسبتها فقط خودشون بوجود نمیان و ما باید خودمون مناسبت ایجاد کنیم... و عین خیلی از زن و شوهرها نیستیم که حتما باید برا هم چیزی بخرن... نه تو روز عشق ها نه.. یعنی اگه عزیز جون تو سالگرد ازدواجمون فقط یادش باشه که باید برا من کادو بخره همین خودش کادوئه .. نه یه شاخه گل می خواد نه یه سرویس طلا نه موبایل نه هیچ چیز دیگه ای...

برا من مهم یادشه...

یعنی باید یادش بمونه.. به یمن داشتن این سیستم من کال که یکی از بهترین های روزگار و یک یاز بهترین دوستهام بهم هدیه داده من همه این مناسبت ها رو نوشتم توش و گفتم تا کمکی کرده باشم به ذهن پر مشغله عزیز جونم...

روز عشق ما ٨ آذر ماهه... روزی که هیچوقت همو فراموش نمی کنیم.. روزی که دم اذونش برامون یه حال دیگه ای داره... روزی که در لحظه اذون مغرب خروارها عشق روی عشق  و علاقه قبلیمون به هم اضافه میشه.. دم اذونش ..یادگار اولین ٨ آذریه که با هم بودیم و دم اذون برا هم بهترین ها رو آرزو کردیم.. حتی اون روز آرزو کردیم بهترین فرزند دنیا هم به وقتش از آن ما باشه و الان بهترین گل خدا تو آغوشمونه...

القصه ...

این جمعه روز عشق ما بود..

عشقمون از روز قبل آغاز شد... من قاتی بودم و قاتی تر هم شدم... دلم به جمعه خوش بود.. دلم خوش بود که یادت باشه.. دلم خوش بود و تو همین خوشی موندم تا سال دیگه... قرار بودئ هیچوقت این روز رو یادت نره.. ولی رفت.. یعنی یادت بود یه روزی قراره ٨ اذر بیادها.. ولی یادت نبود ٨ اذر کی هست...

می دونم راست گفتی... ولی اصلا برا م قابل قبول نیست و نخواهد بود...

قرار بود تلاش کنی برا زندگی که خوشبخت باشیم.. نه اینکه تلاش کنی کنی و یادت بره برا چی تلاش می کردی و تمام نشونه های خوشبختی رو فراموش کنی....

هر چند خیلی تلاش کردی یادم بره ولی م یدونی نمی تونم فراموش کنم...

هر چند الان همه چیز خوبه و قرار نیست من کینه توز باشم و زندگیمون رو بخوام با همه ناراحتیهام و دلخوریهام از تو خراب کنم.. ولی این چند وقته خیلی اذیتم کردی.. خیلی منو یادت رفت... خیلی ...

وقتی پریشب گفتی من همون سیبی رو می خوام که همیشه گرم بود و صمیمی دلم هری ریخت پایین و بغض شد تو گلوم...

نم نم اشک ریختم و تو خواستی با نوازشتهات منو آروم کنی...

م یدونی این حرفت یادم انداخت ای دل غافل.. یه بار سیبی با ازدواج از هم پاشید و حالا بعد ۶ سال باز هم پاشید... باز هم نابود شد..

می دونی عزیزم می ترسم.. می ترسم یه روزی دیگه به جای این نقطه چین های مداوم و تکراری بین نوشته هام دیگه هیچ حرفی نوشته نشه .. میترسم یه روزی همه حرفهای سیبی بشه نقطه چین.. و شاید یه روزی فقط اسپیس باشه و دیگه هیچ...

امروز که هنزو حرفی برا گفتن دارم فکر می کنم هنوز جای امیدی هست... هنوز می تونم امیدوار باشم...

عزیزم می دونی خیلی بده.. خیلی بده همسرو فرزند داشته باشی و احساس کنی تنها ترین آدم روی زمینی...

بی خیال گلم... بی خیال...

خواستم بدونی ... اون روز که اینجا رو باز کردم و یه خونه ساختم برا خودم ... م یخواستم حرفهای یواشکیمو بنویسم و بعد یه روزی دعوتت کنم بیای... ولی فورا دعوتتت کردم چون گفتم بذار حرف بی صدا باشه و لی یواشکی نباشه...

اون روز به خیال اینکه تو میای و از همه حرفهام با خبر می شی اینو ساختم...

اره گفتم می  یای و غیر مستقیم می فهمی چی منو ناراحت می کنه چی منو خوشحال می کنه... ولی... ولی می دونم هیچوقت نمیای سر بزنی.. هیچ وقت...

بهانه داشتی که تو اداره نمیشه.. برات این صفحه رو باز گذاشتم و نخوندی.. برات بک آپ گرفتم ونخوندی... برات پیش نویس گذاشتم و نخنودی...

ولی اینو برات میل م یکنم.. چون میخوام بخونی...

م یخوام بدونی که آره اگه هیچ چیز رو احساس نکرده باشی اینو خوب فهمیدی که نسبت بهت سرد شدم...

دست خودم نیست .. دیگه عین قدیم ها تو بغلت آروم نمی شم.. نه اینکه دیگه نشم.. ولی این روزها نمی شم... الان هم اصلا از دستت ناراحت نیستم...

ولی حتما اثرات روحی به جا مونده از همه ناراحتی هامه...

خیلی برا من تلاش می کنی.. برا من و فرزندمون.. ولی... خودت می دونی این اون زندگی قشنگی که قرار بود داشته باشیم نیست...

هنوز کابوس خانوده ات بک گراند ذهنمه ...

هنوز تو هر کاری چهره و حرفهاو رفتار مادرت اول میاد.. الان هنوز تو هر لحظه زندگیم حضور داره و ...

و چقدر برام سخت بود بهت بگم.. توروخدا نذار یه وقتی اونها با خاله ات اینها بیان خونه ما...

م یدونی خیلی برام سخت بود.. ولی گفتم... چون اصلا حوصله ندارم بیاد باز اینجا بیشتر و بیشتر بره رو روانم...

چون نمی خوام یه مادر روانی باشم... چون نم یخوام روزها که تو نیستی سر بچه ام داد بزنم...

چون م یمخوام زود پیر بشم..

نم یدونم تو چیکارم کردی که هر شب خواب می بینم داری ازدواج می کنی..

دارم برات زن می گیرم...

هر چند اصلا به خواب هام فکر نمی کنم..

م یدونی دلم خوش بود به روز ٨ آذر.. که اونم با فراموشیت خرابش کردی...

نه هدیه م یخواستم نه هیچ چیز دیگه ای.. فقط دوست داشتم با دیدن کیک فقط بپرسی چرا درست کردی؟

می خواستم یادت بمونه و سعی کردم یادت بیارم.. اگه هم یادت آوردم فقط به خاطر این بود که دلم خوش باشه به اینکه بالاخره یادت اومد.. نه اینکه از غصه فراموشکاری تو دلم بترکه...

الان چند روزه که باز تو دلم آشوبه.. باز دلم هی می لرزه باز اضطراب دارم...

و نم یدونم باز کی خوب می شم...

آیا م یتونم خوب شم؟؟؟

الان هم شک رخدا فهمیدم هفته دیگه عروسیه...

م یدوننی از حرفت خنده ام گرفت... اینکه گفتی بده که من دلم یمخواد رفتیم شمال برم تو خونه خودمون... اینکه گفتی دیگه شمال نمی رم مگه اینکه خودم خونه داشته باشم... حالا چطور داری از عروسی رفتن حرف می زنی؟؟؟

دو روز دیگه هم عروسی آقا داداشته.. اونم نمی ری؟؟

تازه اینو نمی دونی که دیگه حتی شمال رفتن هم برام معنی نداره.. و اگه خونه هم داشته باشیم من حوصله ندارم بیام شمال... اصلا هم برام مهم نیست بیام...

و اینو یادت نره که هیچوقت نمی ذارم و نباید دخترمو بدون من جایی ببری.. کسی که منو نخواد باید بدونه که دخترم هم جزیی از منه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧




اندر حکایات تصدیق!!!

تو کلاس گرفتن تصدیق یه  نفر اخراج شد..

چه حس بدیه ها.. با با فرهنگ و بی فرهنگ و جوجه کوچولو و پیر مرد و پیر زن تو یه کلاس باشی .. آدم یاد سوادآموزی می افته...

برای اونها هم خیلی سخته با آدم تو سن و سال ن همکلاس باشن...

ولی اینو باید بدونن که مسئله مرگ و زندگیه...

و آدم باید بدونه کجا با کی و چطوری شوخی کنه...

روز اول کلاس تصدیق ما احساس جوانی بهمون دست داد...

سر کلاس دوم احساس پوچی...

سر جلسه سوم فقط خستگی بود...

یه سوتی هم داشتیم سر این خستگ یم یدادیم که رفع شد...

همینو بدونین که داشتیمم یفتیم تو این خیابون(که البته یه طرفه است) چرا نزدیک تقاطع نه علامت دور زدن ممنوع هست نه خط ممتد داریم ونه هیچی دیگه.. طرف می تونه دور بزنه دیگه...

فکر کن تو خیابون یه طرفه دور  بزنه کجا بره؟

امروز رفتیم بیمه پولدار شدیم...

تا غرامت بعدی از بیمه خدا بزرگه...

بعد رفتیم دوکی جهانگیر... معاینه شویم ...دوکی می گه بچه بعدی کی؟!!!

گفتم دوکی کی که نه هیچوقت...

بعد هم اومدیم کلاس...

بعد هم منزل..

با عزیز جون هم قاتی کمردیم..کمردیم نه کردیم...

دیگه من بم... من بم نه منبرم...منبرم نه من برم....

مطلب دوست پسر دخمل عموم رو حتما بخونین... من هنوز تو شوکم...

و نتونستم بنویسم.. ولی وقتی نوشتم بخونین ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧




سفر نامه مشتی بعد از این ها!!! قسمت آخر...به گمانم

این سفرنامه رو خیلی وقت پیش ها قسمت اولش رو نوشته بودم. یادتونه؟ نیست خوب به من چه...

ما رسیدیم مشهد.. جاتون خالی دم قطار عکس هم گرفتیم.. رفتیم دیدیم یه ایده خوب دارن این مشهدی ها و اون مینی بوس بود.. اخه بعضی ها خیلی زیا بودن

ما یه ماشین از راه آهن گرفتیم و من در اولین اقدام با فرگلی رفتم جلو...

رسیدیم منزل...

لوله آب خراب بود..

فشار گاز کم بود..

حال من بد بود...

اینقدر که تا ساعت ١٣ دووم اوردم بعد رفتیم دکتر...

گفت مسموم شدی... بعدش هم رفتیم دارو خریدیم.. پگاه غذا درست کرد.. من نتونستم بخورم حالم بد بود.. نابود شدم..

شب رفتیم به ف و فامیل سر زدیم..

مامیش داشت از هیجاان هلاک می شد وقتی ما رو دید.. مدیونی اگه باور نکنی...

داشت نماز می خوند.. سعی کرد دعاهاش رو بیشتر کنه.. شاید داشت برا اهلی شدم ما دعا می کرد..

رفتیم تو سوییت مادر عروس.. همه جمع بودن. فرگلی جیغ می کشید و گریه می کرد...

ما خانوم ها رفتیم تو اتاق.. خانوم فقط دو نفراونجا بود.. من و فرگلی دیگه...

بعد جاری جان اینها هماومدن و هی حرف زدیم و خندیدیم.. بعد هم ما جای همتون خالی رفتیم حرم...خیلی خوب بود.. خیلی...

با وجود مریضی شدید من و بالا آوردن های پیاپی باز روز خوبی بود...

فرداش تا ظهر خونه موندیم...

بعدش هم یه سر رفتیم بازار و برگشتیم و من حاضر شدم و جینگول شدیم و رفتیم عروسی...

اینکه یادشون رفت بگن ما سر عقد بریم بماند...

فرگلک خوببود.. ولی دوست داشت فقط پیش من باشه..

بعد رفتیم یه جا بزن و برقص...

بعد هم هر کی رفت خونه خودش...

فرداش حاضر شدیم رفتیم با مامیش بریم خری.. اینقدر لت دادن که حد نداره...

رفتیم و برگشتیم...

نهار اونجا خونه مادر عروس بودیم و بعد ما رفتیم منزل...

حاضر شدیم و رفتیم پاتختی... وقتی برگشتیم من به عزیز جون که با مردهای دیگه مونده بودن خونه گفتم بریم ...

اینقدر لفتش داد که من قاتی کردم...

نف یسه با ما اومد... من کلی گریه کردم...

حاضر شدیم رفتیم حرم...

دیگه ریده شد به مسافرتمون...

شبش که از حرم برگشتیم من فقط گریه کردم.. گریه کردم... گریه کردم...

دور چشام کبود شد... لبام ورم کرد.. نفس نمی تونستم بکشم... گوشام درد گرفته بود...

صبحشجمع و جور کردم و خونه رو تحویل دادیم. و رفتیم تو اون چند ساعت مونده بگردیم..

فرگلی تب داشت...

رفتیم حرم.. دلم گرفته بود... فکر نمی کردم اینطوری بهم بد بگذره..

بعد رفتیم برا فرگلی چیزی بخریم  که به این نتیجه رسیدم که ازش عکس بگیریم...

بعد رفتیم پارک ملت...

یه آقای جوونی بهمون گفت امروز پنجشنبه است اگه یمخوان حال کنین و بهتون خوش بگذره برین اونجا...

فکر کن منظورش حال و حول و این حرفها بود... اصلا مراعات بچه بغل ما رو نکرد...

بعد رفتیم .. خوب بود... غذامون ر وهم اونجا خوردیم...رستوران با کلاس رو فراموش کردیم... چون من تازه گرسنه شده بودم...

بعد یه راننده خدا نشناس ما رو برد طرقبه...

یعنی داشت می برد به خدا... بهش گفتم مرتیکه احمق.. هتل قصر اینوره..

تاکسی متری بود... متوجه این که... خیلی نامرد کثافت بی شعور بود.. خیلی...

بعد با یکی دیگه سریع اومدیم خونه.. وسایلمون رو برداشتیم.. البته قبلش رفتیم دخترمو بردم دکتر... حالش خیلی بد بود.. صداش گرفته بود و در نیم اومد...

تب شدید داشت...

رفتیم راه آهن.. این دو تا دخت ردایی عزیز جون دیر کردن.. اینو بگم وقتی سوار قطار شدیم راه افتاد...

از اضطراب مردم...

ولی خیلی قطارش خوب بود...

تازه فهمیدم به قیمت نیست.. به نوع قطار...

وگرنه قبلی درجه یک بود اینهم درجه یک بود...

یه اقای با کلاسی هم می اومد بهمون چیز میز می داد... یعد هم رختخوابش رو همه رو می شستن.. تمیز بود... از این مدل لایکو ها بود لحاف هاش...

پذیراییشون بهتر بود. تلویزیونش ماهواره ای بود.. شبکه ۵ رو هم یم گرفت...

جاش باز بود...

ولی فرگلی حالش بد بود و من باز بیدار بودم.. خیلی نگران بودم...

صبح رسیدیم تهران..

ساعت ۴ بود.. یه آقای پیری ما رو آورد.. نزدیک یهای شهرک احساس کردم نفس در نمیاد...

گفتم حاجی دیگه رسیدیم آخر دنیا...

یه نفس کشید و گفت آره خانوم... به خدا اگه مرد بود یا مجرد بودن و بچه نداشتین همین وسط پیاده می کردمتونو جونمو می گرفتم در می رفتم...

تا ظهر خوابیدیم...

بعد از ظهر بچه ها رو بردیم به مقصد رسوندیم و فرگلی رو بردیم دکتر...

بهتر شد...

فرداش هم من و دخترم کلی خوابیدیم...

مقیسه قطار رفت با برگشت مثل این بود که اولی یه مسافرخونه داغون .. دومی هتل بین المللی قصر...

من برم .. با یه موضوع جالب بیام..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0