Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

آلزایمر..

الان چند وقته هی میام اینجا و م یخوام یه چیزی بگم .. ولی هی یادم میره

الان هم در فاصله باز شدن صفحه پرشی جیگر یادم رفت.. می دونم بحث سی ا سی بدی بود...

انگار راضی نیستن من راجع به این چیز ها بنویسم..

البته بحثی نبودها... اینقدر بود که خواستم بنویسم تا در حس خریت مزمنی که به ادم از حرف های اینها دست م یدهد شریک شویم...

من برم...

کلی کار دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧




عنوان ندارد...

من امروز هفت ماهم کامل شد...

اینو فعلا داشته باشین تا بعد...

خاله صغری اومده...

مامان داره برا خاله صغری شلوار می دوزه..

عکس گل گلی نون خور

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧




بقیه نوشت مطلب قبل...

اون اقاهه که گفتم کت و شلوار دو هزار دلاری داشت خوب...

اون خیلی بی ادب بود... شانس اوردم عزیز جونم نبود اون لحظه.. یعنی رفت بیرون...

اون آقاهه یه نیم پالتو کشمیر داشت... یعنی جنس کشمیر ولی جنسش خوب نبود و فقط دوخت خیلی خوبی داشت... خیلی خوب...

اون آقاهه یه کت شلوار بهم نشون داد گفت این چطوره.. منم گفتم خوبه ولی این مدل و رنگ داره..

گفت : یعنی عین این کت و شلوار داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جالبه این آقا چقدر شیک پوشه!!!!!!!! این کت شلوار دوهزار دلاره ها...

منم گفتم : خوب باشه.. تازه عین همین خریده.. البته سفارش داده دوختن براش.. ضمنا جنسش خیلی بهتره و اومدم بیرون...

می خواستم بزنم تو سرش بگم تو برو دماغتو بکش بالا ...

اولا اونشب فقط عزیز جونم و صغری تیپشون درست بود.. یعنی خیلی رسمی بودن...

عزیز جون طبق معمول کاپشن چرم اصلش رو پوشیده بود...

می خواستم به پسره بگم جناب زپرتی خان  تازه به دوران رسیده که هنوز هویت خودت رو پیدا نکردی و هنوز نیم دونی جنسیتت چیه که اونطوری آرایش کردی...

همسرم این لباس کارشه تنشه...

همین کاپشنشو اینجا میدن دو میلیون... و اونو خریه تا سر کار راحت باشه...

پلیورش هم که تو لنگشو داری تنشه ...

کفشش رو هم اینجا میدن 300 تومن...

و مهمترین فرقش با تو اینه که تو نه شخصیت داری نه هویت... ولی اون می دونه کی چی بپوشه.. و از کجا خرید کنه و به کی رو بده...

به خدا خیلی بهم برخورد...

اومدم بیرون به زنداداشم گفتم اگه شوهر دوستم بود همون لحظه یه چیزی ازش می خرید و بعد باا کراه می گفت چرا خریدی.. نم یپوشمش خیلی زشته...

البته شانس آوردم عزیز جون کارت بانکشو جا گذاشته بود خونه...

.......من برم... امری نیست...

همه هم خوبیم... شکر....

فقط من دچار توهم سوسکی شدم.. هر جا نیگاه می کنم احساس می کنم یه سوسک داره راه می ره...

یه چیزی تو مایه های شیزوفرنی سوسکی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧




فقر مزمن یه سیب لارج!!!!!

اصلا بی هیچ گونه حرف و حدیثی و پس از گفتن همه خوبمی می رم سر اصل مطلب...

امشب ما یه گردش علمی تفریحی داشتیم به یه مرکز خرید در ینگه دنیا...

چیه... باور کنین یا اونجا ایران نبود.. یا اینکه من تا حالا تو باغ تشریف نداشتم...

نه اینکه فکر کنین... ما تا حالا مرکز خرید نرفتیم ها

رفتیم... به خدا رفتیم ... مرکز خرید های زیاد... مخصوصا تو تابستون...

نه تو زمستون.. چون سرپوشیده ان جای خوبی برا ولگردی...

به خدا راست می گم....

تو ونک تو میرداماد... تو شهرک غرب...

تو گیشا... اسمش چی بود اون مرکز خریده؟؟؟؟؟

خلاصه اخیرا هم میلاد نور رفته بودیم.. مثلا یه وجب لباس داشت برا فرگل.. 30 هزار تومن... در صورتی که می تونستم همونو 12 هزار بخرم.. و اصلا چیز عجیبی نبود..

یا جاهای دیگه... جواهرات میلیونی دیده بودم که خوب ه رکی هر چی دوست داشت قیمت می داد...

تو میدون محسنی جواهرات ساعت و لباس دیده بودم قیمت فامیلهاشون رو هم حساب می کردن... ولی.. اما...

اینجا من قرار بود خودمو شرمنده کنم...

اولش یه مغازه جینگول مستون فروشی رفتیم...

از این جواهرات بدلی.. البته استیل...

خیلی هم رومانس و قشنگ بود... یه گردنبند قیمت کردم 28 هزار تومن.. عادی بود...

م یدونستم داره گرون می ده خواستم بخرم.. ولی موندم تو تصمیم گیری گفتیم بریم دور بزنیم...

تا اینکه زنداداش جان گفت بریم من از این کت های کوتاه می خوام...

یه پالتو دیدم .. خیلی به دلم نشست...

می گم خیلی یعنی خیلی...

حاضر بودم بابتش دویست و پنجاه تومن هم بدم...

باور کنین...

کت زنداداشم رو شنیدیم دویست ...

گفتم اوکی... پس اینو دویست و پنجاه میده...

گفتم آقای محترم چند؟

گفت؟ دویست و پنجاه و هشت...

خوشحال شدم..

بعد یه کم موندیم و اینها... یه هو داداشی رفت بیرون و عزیز جون رو با خودش کشید بیرونو قاه قاه و هر و کر داشت می خندید...

من پالتومو به زنداداش نشون دادم وگفتم قشنگه نه؟

بعد گفتم آقا چند گفته بودین؟ گفت دو میلیون و دویست و پنجاه و هشت...

کت زنداداشم هم .. یک میلیونو اون قیمت...

خواستم بگم جناب اسپلش کن و بعد بگو چند تا صفر داره..

دپرس اومدیم بیرون..

رفتیم کت شلوار دیدیم.. خوبه اصلا به دلم ننشسته بودها... گفتم چند؟ گفت دو هزار دلار!!!!!!!!!!!!

من واقعیت رو گفتمو که از این رنگ پارچه داره... من رنگ مشکی براق می خوام.. یه کت اورد به درد عزا م یخورد.. دور از جون..

گفتم اینقدر بدم و فقط تو محرم بپوشه که نمیشه!!!!!!!!!!

مغازه ها ی گوناگون بود... من با کمی دقت فهمیدم اینها پول براشینگ و مش و اپیلاسیون بند ابرو پسرهای فروشنده و کرم پودر و میکاپ خانوم  ها و آقایون فروشنده و پیتزا و پپرونی و قر و فر و کادوی ولنتاینشونو دارن از ما می گیرن...

به خدا...

خون ننه بابا و جد و آبا شون جای خود...

دیگه هیچی دیگه... من هی می گفتم گردش علمی خوبی بود...

عزیز قول  داده دختر خوبی باشم.. حرف گوش بدم... منو می بره اونجا تا باز مغازه ببینم...

جون تو راست م یگم...

عزیز جون قولش قوله...

تازه کیف لپ تاب هم داشتن.. با لبات بازی م ی کرد... باور کن.. عزیز جون گفت بخرم برات.. گفتم نه.. اخه کیفهاش از لپ تابم گرون تر میشه...

یه مغازه بود که ورود عناصر همجنس عزیز جون . عناصر ناجنس توش ممنوع بود...

من نرفتم...

چرا؟

اشتباه نکنین اولا بنده خوش جنس بودم تازه بدجنسو ناجنس نبودم... همجنس عزیز جون هم نبودم...

ولی دروغ چرا گفتم الان یه لباس جهت خواب به ادم میده دو میلیون..

خوب من تو بیداری دو میلیون لباس نم یپوشم بعد اونو برا کی بپوشم.. برا اینکه عزیز جون بیاد تو خوابم هی بگه زود باش زود باش.. بعد من عصبی بشم از عصبیت لباسمو جر بدم...

اوهوی... برین پست قبل رو بخونین قبل اینکه فکر بد بکنین...

اوهوی هم دوستانه بود... از تو تلفزیون یاد گرفتم...

بعد گفتم حتما یه ش.. و.. ر.. ت میده میگه پانصد هزار تومن.. که سر جمع دو گرم توش پارچه بکار نرفته...

شما بگین تو. این وضعیت آدم هیچی بر تن نداشته باشه بهتر نیست...

نماشم بهتره.. نماش همون ویوشه دیگه...

چیه.. بی آبرو هم خودتی... تو هم عین من دپرس می شدی الانه حیا میاتم قورت م یدادی...

تازه از همه مهمتر این که از شدت دپرسی و اینکه به فقر خودم پی بردم اسم اون مرکز خریده رو فراموش کردم..

و لازم به توضیح است من تنها کسی بودم که اسمشو خوندم...

بعد برین بگین مردم هیچی ندارن...

پس کی میاد اونها رو می خره.. هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه صندل داشتن.. صد و شصت هزار تومن. نه دمپایی بود جهت اینکه بپوشی بری تو دبلیو سی...

خوب چه کاریه.. ادم پا برهنه بره بهتره که.. هر دفعه کارگر بگیره پاشو بشوره ضدعفونی هم کنه ارزونتر و تمیزتر هم هست...

..........

هانی جان ادرس کبری خونه رو بگو بهت بدم...صغری هم اومده...

البته رفت باز تو محله شما خونه داداشی... اگه به زودی لازمش داری بهم بگو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧




و اما امروز...

جای شما خالی.. این صغری مدرک بترکشو نفرستاد که بیاد..

یعنی رفت خونه داداشی اینها موندگار گردید...

الان چند ماهه ما معطل این خانومیم که بیاد و با هم بریم تصدیقمون رو بگیریم...

خدا چی بگم به این صغری...

امروز داداشی خان ساعت ٩ زنگ زده که من با پیک بفرستم برا عزیز جون...

جان من داشته باش..

عزیز جون می گه من نمی رم سر کار... تازه من ماشین ندارم.. باید برم ثبت نام..

تو بگو یه ذره این داداش خان ناراحت شد.. البته شد ها...

ولی این زنداداشمو بهش گفتم من کاری ندارم.. با صغری فقط کلاسمون از شنبه است ها... انگار به دیفال گفتم... دیروز که نه یعنی چهارشنبه مدارک بدستمون نرسید...

اونها هم دیگه ثبت نام نمی کنن. این یعنی یه هفته هم روش...

حالا فردا میان اینجا.. یعنی همین امروز جمعه...

بذار بیان به صغری می گم .. عقل کل تو چرا منو معطل خودت کردی... فرگل رو که باباش باید نگه داره.. من فقط می خواستم تنها نباشم.. وگرنه نیازی به بود و نبود تو نبود...

یه زنگ هم نزده خدا بیامرز...

بگذریم...

البته من تصدیق گرفتم یکی باید منو از این اتوبان مرگ رد کنه..

دور از جون همه .. ایناتوبان شده کابوس من.. قربونشون برم این آقای کنترل محسوس رو.. به خدا یه روز بیاد اینجا واسته صد تا گانگستر تو نیم ساعت رد می شن...

یه شب یه سوزوکی ویتارا در حال حرکت با ما بود. ما این لاین اون اون لاین.. یهو دیدیم داره متمایل میشه به سمت شیکم ماشین ما... عزیز جون چراغ زد دیدیم نه... انگا رنه انگار.. هیچی دیگه یه کامیون هم چون ما حقشو خورده بودیم و تو لاین سه بودیم هی چراغ زد.. من فقط گفتم خدایا کممممممک... دیدم وای این سوزوکیه راننده نداره... ما با بوق راننده رو که  زیر صندلیش داشت تخمه می شکست کشیدیم بیرون...

یه خورده جلوتر هم ۵ تا ماشین اه شده بودن... طبق معمول هم یه عالم سنگ ریخته شده بود تو خیابون...

از یه جایی به بعد هم خدا بگم چیکارشون نکنه دیگه چراغ مراغ هم نداره ... تاریک مثل گور...

امروز بعد ازظهر که  نه ساعت ١٢ یهو به یه خواب فرو رفتم... فرگلی هم خوابید رو پام... برا اولین بار ٢ ساعت پشت هم...

خیلی داشت خواب بهم میچسبید که این عزیز جون خان پرید تو خواب من...

هی تو خواب رفت رو اعصابی من... اومده میگه.. سیبی بدو اماده شو یه جلسه داریم تو بیا به عنوان سیاهی لشکر...

حالا من خونه بابا اینهام...

میگه سیبی ارایش به وفور داشته باش و تر تمیز باش.. در عین حال لباست رسمی کاری باشه...

من یک ساعتو نیم اخر خوابم رو داشتم هی لباس عوض می کردم تو و خواب یک یهم هی می گفت بدو دیر شد بدو دیر شد...

بیدار شدم می خواستم از خستگی خودمو دار بزنم...

بعدشم برنج رو گذاشتم و با عزیز جون یه غذای مشتی زدیم تو رگ که وقتی تموم شد نهار خوردمون ساعت ١۶ بود...

اخه عزیز جون ساعت ١۵:٢٠ رسید منزل...

بعد هم خوابید... فرگل هم هی بازی کرد و رو پای من بود و یه کم چرت زد.. بعد هم رفتیم خونه فامیل خارجی هامون...

بی ماشینی بد دردیه ها.. ٢٠ تومن فقط کرایه ما شد.. البته چون بچه داشتیم با آجانس رفتیم خوب... وگرنه من خودمو می کشتم...

برگشتنی هم یه آقای آجانسی گیرمون اومد.. تا خود اینجا حرف زد...

اینقدر حرف زد.. تازه ماشینش هم داغیده بود اساسی..

فکر کن دور از جون داریم تو اتوبان مرگ میام.. میگه اره جونم بگه براتون من تا حالا دو تا تصادف مرگبار داشتم..

شانسم پراید نبود ماشینم.. (الان پراید داشت ها)...

اولی اینطوری شد.. سرم داغ بود.. و این حرفها رفتیم تو شیکم مردم...

دومی خودم داغ بودم رفتم تو شیکم گارد ریل ...

ماشین گوله شد و این حرفها...

جان من یه جاهایی هیجان برش می داشت یادش می رفت دنده و فرمونو گاز و ترمز رو... بساطی بود...

تو شهرک هم هیجان خونه ها و وسعت شهرک داشت دیوانه اش می کرد یهو ماشین متوقف میشد.. فکر کن...

مردیم تا رسیدیم..

الان هم من غذامو درست کردم و باید برم بخوابم...

بای تا بعد...

این سفر نامه ام موندها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧




راضی نیستم!!

به غیر از اون دو سه نفری که خودم خودمو بهشون نشون دادم و تو این دنیای واقعی هم همو دیدیم... به خدا راضی نیستم که منو بخونی و خودتو معرفی نکنی و نگی داری م یخونی...

چون اونوقت تو یه دزد محسوب می شی.. یعنی دزدی...

یعنی داری تو زندگی من سرک می کشی...

جان خودم راضی نیستم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧




خدایا به خاطر فرزندی که دوباره به من دادی ممنون...

چیه.. چرا با تعجب نیگاه  می کنی...

امرو زخدا فرگلکم رو دوباره بهم داد...

امروز من از ناراحتی  تا حد مرگ پیش رفتم.. امروز روز بدی بود که بعدش خوب شد..

امروز فرگل من دو ساعت ساکت بود بی هیچ حرفی.. و تو خودش بود...

الان رگ سرم گرفته... شاید هم سکته کنم... آخه رگش بدجوری می سوزه...

امروز خدا صدای من بی خدا رو شنید...

خدا جون.. من که بهت گفتم.. نگفتم... گفتم این طفل معصوم بی گناه رو به بزرگواری خودت ن یگه دار و هر بلایی قراره بیاد.. و حتما بابید بیاد سر من بیار...

البته دلم نمی خواد بچه ام بی مادر بزرگ شه ها.. ولی چیکار کنم..  نمی دونم چی بگم.. خدایای بلا به دور بگم خوبه؟

ای کاش می شد این قطره های دارویی که باید به بچه ها داد رو یه طوری خوشمزه می کردم عین شیر...

امروز دارو رو دادم فرگلک خورد.. بعد از چند لحظه خلت سینه بچه ام با دارو دست به دست هم دادم راه تنفس بچه ام رو بستن.. برش گردوندم زدم به بشتش.. یه کم گریه کرد خیلی کم در حد نق بعد سیاه شد.. دویدم به طرف در در حالیکه داشتم می زدم پشتش.. باز نفسش اومد یه چند لحظه بعد باز سیاه شد...

وسط هال داد زدم.. یا خدا بچه ام... با تمام نیرو زدم پشتش.. کمی بالا آورد باز بالا آورد.. بعد خوب شد.. دیدم می خنده.. رنگش خوب شده... پاهام از حال رفت... به اندازه کندن یه کوه ا نرژی ازم گرفته شد...

خدایا ممنونتم..

....................

با مامی داشتم حرف یم زدم.. داشت از بچه فامیلمون می گفت که خارجه ان...(یعنی ما با کلاسیم..!!!!!!!!!!!!!)

گفت که بچه رو کنترل یم کنن که مبادا مادرش بزنتش.. و این حرفها...

بعد من گفتم خوب مامی جان پس چرا تو منو می زدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقا اینو گفتم.. باز به شیکر خوردن افتادم... مامان منم حساس.. گفت من داداشتو زدم.. و لی تور اصلا نزدم..

گفتم اتفاقا زدی سر نخوابیدن...

بعد آخرین باری که زدی سر خوابیدن بودن...

مامان من چه بدبختی هستم ها.. هم برا نخوابیدن کتک خوردم هم برا خوابیدن..

گفتم منو زیاد زدی.. ولی اهم زدنهات که جاش مونده بود یادمه...

البته اینها رو پشت هم نگفتم ها...

تا اینکه مامی گفت همه پولهام مال تو... به عنوان  دیه...

من گفتم بیشتر میشه .. من میرم می پرسم بهت م یگم چند میشه..

گفت باشه...

بمیرم برات مادر که اینقدر مهربونی... اخه کیو دیدی به بچه اش دیه بده بابا..

مامان بعدش گفت : هر چی باشه میدم به شرط اینکه از ذهنت خاطرات بدو پاک کنی...

حالا این حرف ها گریه نداره.. همینه که اشکام سرازیره دیگه..

.............

اگه روز روزگاری کنترل تلویزیون دستتون بود و هی زدین دیدین کانال عوض نمیشه.. و بعد احساس کردین صدایی تو خونه پیچیده و می گه الوووووووووووو الووووووووو. فکر نکین اون اهنگ الوووووووووووو نیره.. همون که میگه تلفن می زنم جواب نمی دی.. و خیلی مسخره است..

بدونین حتما به جای کنترل تلویزیون گوشی تلفن دستتون بوده...

.........

من برم... بای تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧




گفته بودم غم از دل برود چون تو بیایی!!!!

زیاد خودتون رو درگیر عنوان نکنین.. این همون شعره است که میگه یه عالم حررف داشتم.. اینقدر حرف داشتم باهات که تصمیم گرفته بودم وقتی دیدمت سرتو بخورم از بس می خواستم هی بشینم حرف بزنم.. ولی وقتی تو رو دیدم همه حرفهام یادم رفت.. ولی خوب اون موقع ها که شاعر در حال سرودن این شعر نقض بدون( خودم می دونم نغز اینجا رو اینطوری باید نوشت... خیت خیت... خیط... ولی این مدل که من زدم تو کاسه کوزه شاعر خوب نقض بهتر تر تر ه در اینجا از نغز)

اییییییییییییییییی جانم.. مامان فدای اون چشای گردت بشم... قربون اون کله ات کته کله ایت مادر... داره چطور این عمو پورنگ رو نیگاه می کنه...

وسط نوشت مهم بی ربط:

نازگل خانوم خیلی وقته که با باب اب با می کنه .. الان بیشتر.. گاهی با اسباب بازی هاش حرف یم زنه.. گاه یهم خودشو لوس می کنه و سرشو فرو می کنه تو سینه من...تا تو فاصله بین شونه و سر و گردنم... فهمیدین کجا؟!!!

وقتی هم احساس می کنه تنها یم شه برا خودش الکی زورکی حس گریه می گیره...

امروز برا اولین بار کمی بهش سیب دادم...

سوپش روهم شکر خدا کمی خوب خورد...

عاشق اینه که موس رو بگیره...

برا خودش حرف می زنه و داستان تعریف می کنه.. وسط داستانش هم موضوعات هیجان نگیزی وجود داره که باعث ذوقش می شه و جیغ خوشحالی م یکشه...

این کلاه قرمزی رو دارن پخش می کنن. یکی از بهترین فیلمهاییکه من تو عمرم دیدم.. و البته جز معدود کسایی هستم که گریه هم کردم...

عاشق دیالوگ های این کلاه قرمزی هستم...

ادامه ماجرا باشه وقتی همسرم از پیش اون یکی خانومشون تشریف آوردن...

()تف تف تف خدا به دور)() چیه از بس هول کردم پرانتزها قاتی پاتی شد...

خدا نکنه یه زن دیگه داشته باشه خواهر.. با خوب و بدش ساختم... با دار و ندارش... با گریه و خنده اش... با بچه اش!!!!!!!!!! با مادرش... با همه چیزش.. با مهربونیهاش .. با همه خوبیهاش.. با بدجنسی هاش... با قیافه حق به جانب گرفتناش.. با دل مهربونش.. با اون قلب بی کینه اش.. با پرویی هاش.. با پارادوکس هاش...  بعد حالا سر پیری رفته یه زن دیگه گرفته.. نه بابا ببخشید تف تو روح بی حیای شیطون...

خلاصه آقا بدجوری تو پروژه هاش درگیر شده که زن و بچه رو یادش رفته...

این شوهر من برخلاف مردهای بی پول دیگه خیلی می ره دنبال پول.. من خودم شاهدم.. ولی لامصب این پول که ازش دور می شه..

به خدا راست می گم.. منم همینم.. نمونه اش اینکه من الان دنبال پول نیستم بعد هی به حسابم پول واریز می شه...

جون تو راست می گم...

عجب وسط نوشتی شدها...

من برم.. تا خود مطلب رو وقتی عزیز جون اومد براتون بگم...

خبر مهم.. عزیز جون ساعت 21 اومد...

این مهمه چون خدا بهش رحم کرد...ای بی پدر مادرها.. ای فلان فلان شده ها.. حتما دور از جون باید یکی تلف شه تا شما بیان تدبیر بیاندیشین..

چقدر بابت تعمیر اسفالت این اتوبابن بابایی زدین به جیب.. اونوقت یه چاله عجیب تو این اتوبان تا حالا کلی خسارت داده.. چون تلفات جانی احتمالی داشته یا نه من خبر ندارم...

خیلی بی وجدانین.. همتون..همتون یعنی همه اونهاییکه مسئول هستن...

اصلی نوشت

این شعری که گفته شد.. در واقع شرح داده شد در مورد من و هانی بود.. زنگیدم به هانی جان.ولی همه حرفهام یادم رفت.. البته الان هم باز یادم رفت..

صغری جونم پس فردا میاد...

هانی جان به صغری کی احتیاج پیدا می کنی...

کبری رو برای خودت میخوای دیگه...

والله چی بگم.. کبری ما یه شهر دیگه است...

البته اگه بتونی سر کیسه رو شل کنی اساسی .. و دلت جلز و ولز نکنه یه کبری با حال سراغ دارم که اصلا اهل خراب کاری نیست و در محدوده خودتونه...

و اما .. اما این امینی بدجنس... چرا نفرستادی عکسها رو هاااان.. هان...

.. دیگه اینکه من باید برم یه سرچی بکنتم ببینم می تونم حرفم رو به گوش دنیا برسونم یا نه...

فعلا بای...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧




قوطی تو قوطی!!!

می دونی حالمون تو قوطی بود ... تو قوطی تر شد..

برین اینجا http://nazi08.persianblog.ir ....

نازی جان.. تسلیت می گم...

چقدر این روزها این جمله رو باید بگم...

یادشون گرامی...

مواظب خودتون باشین... سایتون همیشه بالا سر دختر نازتون باشه...

صغری تا اخر هفته میاد...

بابا جون که همون حاجیت باشه بدطوری رو حرف خودشه..

خدایا خودت کمکش کن.. خدایا تحمل شکست بابا رو ندارم.. امیدورام دست به هر چی هم می زنه طلا بشه...

بابایی مهربونم دیگه هیچ دعایی فعلا ندارم...

امیدوارم همیشه تنت سلامت باشه و همیشه هم بتونی به آرزوهات برسی...

همیشه هم سلامت باشی...

از بس دوست دارم اینطوری قاتی می کنم...

خیلی دوست دارم خودتم می دونی...

من برم دیگه..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧




سفر نامه مشتی بعد از این ها!!! قسمت اول...به گمانم

مشتی همان مشهدی سابق است...

اکنون ما خانواده ای هستیم سه مشتیه.. سهمشتی نه ها.. سه مشتی...

سیب مشتی.. یا مشت سیب خانوم...

سیبک مشتی... یا فرگل مشتی... یا مشتی سیبک خانوم خانومها...

عزیز مشتی.. یا به عبارتی مشت عزیز... یا همون مش عزیز آقا خان...

مش سفرنامه ما سه مشتی اینگونه شروع شد که قبل از بوجود امدن انسان و انسانیت.. سیب خانوم هی داشت غصه می خورد و هی نگران بود بابت این سفر.. چون فرگل مشتی رو که همچین سفر دور و درازی نبرده بودن.. اونم بدون طیاره سخصیشون که...

تازه مادرشوهر جان هم بود.... چون در مشهد عروسی ای بود بس جالب...

اینقدر آنجا معصیت نمودیم که هی رفتیم طلب مغفرت کردیم...

خلاصه کلی مرض و درد گرفتیم تا بریم سفر...

عزیز جون خان رفت بلیت قطار اخذ نمود...

پنجشنبه 2 آبان تشریف بردیم منزل دخترخاله جان جهت اخذ لباس دوخته شده...

بعد امدیم تهران...

فرداش کمی دل پیچه داشتیم...

عزیز جون خان در بستر بیماری بودون

بودون یعنی بودن..

یهوووو مریض شد.. البته تا شب خودم مداواش کردم...

فرداش کلی کار داشتیم...

پرده ها نصب شد...

بخاری ها اورده شد و لی نصب نشد...

آقا از وقتی خدا متوجه شد من از بخاری وحشت دارم.. هیچ خونه ای با سیستم گرمایشی بدون بخاری و با هر چیز دیگه گیرمون نیومد...

فرداش رو بگو.. از صبح داشتم می دویدم...

رفتیم اداره... رفتیم خرید.. غذا تو راهی درست کن... البته غذا داشتیم  .... یعنی کوپه درجه یک داشتیم... با همه چیز... ولی گفتم حالا درست کنم ...

چمدون بستت داشتیم.. با اونهمه وسیله...

لباس مجلسی.. لباس گرم ... کفش.. صندل... . هزار چیز میز دیگه...

بدو بدو رفتیم اوتول رو گذاشتیم منزل ازی اینها و بعد با اجانشس گازشو گرفتیم تشریف بردیم راه اهن ...

هی هی...

با وجود اینکه خیلی دقت کردم .. ولی اصلا یادم نیومد صحنه سوار شدن قطارمو در دفعه قبل...

فکر کنم لخته ای مخته ای چیزی جلوی یه تیکه از خاطراتم رو گرفته...

رفتیم با دختر دایی های عزیز جون که خودشون اومدن سوار قطار شدیم.. و تا مدتها تو کف این بودیم اگه این قطار درجه یکه.. پس قطار درجه خیلی پایین چیه...

فذاش در حد چوب خشک بود...

یه اقایی هم هر چند دقیقه یک بار می اومد در می زد..

می گفت عصرونتون رو بدین..

فلاکستون رو بدین..

ملافتون رو بگیرین..

بخورین..

شامتون رو بگیرین..

بمیرین...

در و دیوار کوپه پر از میکروب و چرک و کثیفی بود..

صندلی ها ناراحت..

جا در حد خفه شدن

عزیز جون گفت بریم مشهد بتونم می رم بلیط طیاره می گیرم..

صد رحمت به توپولوف ها... (اخه عزیز جون از توپولوف ها م یترسه)

بالشت هاش رو می دیدی تهوع می گرفتی...

فرگلکم که تو هر سوراخی انگشت م یکرد...

خیلی اذیت شد تا رسیدیم ...

صبح هم داغون شدیم...

خلاصه رسیدیم ... از قطار که پیاده شدیم.. من عکس گرفتم.. این عزیز جون خان کلی بهم خندید.. گفت عین اینهایی که میان تهران می رن میدون ازادی عکس می گیرین..

گفتم.. بذار بچه ام بزرگ شد ببینه قطار سوار شده.. چون با برگشتمون دیگه هیچوقت قطار نمیشینه...

راستی این قطار برا عزیز جون خوب وبد که خوابید.. البته پخت.. از بس گرم بود...

من بدبخت بیدار بودم...

من برم.. بقیه اش بمونه برا بعد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧




بهتر تریم!!!

امروز رو با کوفتگی از خواب برخواستیم...

فرگلکم داشت هی نق می زد...

باباش اومد تو اتاق که برش داره.. ساعت حدود 10 صبح بود...

نمی دونین بچه ام با دیدن باباش چقدر ذوق کرد... چه جیغ هایی می کشید...

تا ظهر بشور بساب داشتم.. جاتون خالی نهار ماهی داشتیم...

خیلی وقت بود ماهی درست نکردهب ودم...

با یه غذای محلی...

الان فرگلکم تو بلغ منه... دستش به کیبورد نمی رسه وگرنه براتون تایپ می کرد...

یه موزیک قشنگ داره پخش میشه ولی این اقای عزیز جون داره ورزش از نگاه دو می بینه..

امرو.ز رفتیم پیش فک . فامیلمون.. عمو و زنعمو رو هم دیدیم... شام نموندیم..

خدا فرحزاد رو از ما نگیره...

داداشی اینها هم بودن... خوش گذروندیم..

چیه حسودیتون میشه زنداداشم از بودن با من خوشحال میشه...

تازه کلی برام خرید کرده بود...

بعد تازه رفتیم میلاد نوور...

البته قبل فرح زاد..

یه جوراب شلواری خوشگل دیدیم... ولی فروشنده بداخلاق باعث شد نخرم...

بذار صغری بیاد میرم بازار می خرم..

یه شلوار دوختیدم تو خونه ای برا خودم ..خیلی لوسه

کاش اموزش خیاطی تزریقی بود...

حال کلاس رفتن ندارم

ولی شلوارم خیلی با حاله..

من برم.. قرفونتون

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧




حال ندارییییییییییییم!!!

سلام...

خوبید؟.. هی بد نیستیم شکر... تنها قسمت قشنگ امشب خرید برا دخترم بود...

براش رفتیم اساب بازی های فکری خریدیم...

بعدش دیگه رفتیم تو ترافیک شیکم مردم تا الان که اینجام...

خیلی زوره ها.. ادم بره تو ترافیک شیکم مردم..

قربونشون برم مردم که یه جا می بینن که یمتونن شیکمشون رو پر کنن افسار خر رو می کشن و یا علی می رن تو شیکم سرا...

شکر که من به امید کباب نبودم و شام خوردیم... وگرنه مرده بودم...

تازه دکتر هم رفتم..سینوزیت و هزار درد  ...

این حاجیت بدجوری روانمو ریخته به هم... حاجی خودم نه ها.. بابامو می گم...

باز افتاده تو کارهای سرخودانه که فقط پول خرج میشه و وقت... هیچی به هیچی...

تازه داداشم بهش توضیح داد که حاجی یه مشورت هم گاهی بی تاثیر نیست که بهش گفته کاسه کوزه ات رو جمع کن برو از خونه من...

البته نه با این لحن ولی همینو گفته...

چه می دونم کدوم احمق هایی باز رفتن تو جلد این حاجی ما که باز اینطوری شده...

دروغ چرا امشب زنگ زدم اصلا تحویلش نگرفتم...

الان هم با دایی چتیدیم...

شکر خوب بود...

داشتم می رفتم پام رفت رو توپ جیغ جیغی فرگلک.. از خواب پرید و شروع کرد به خندیدن... فکر کرده بازیه...

ساعت همین الانه ها... یعنی نیمه شب شرعی...

داشتم می گفتم....

امروز که هیچ.. امشبمون خراب شد...

الان پدر و دختر وسط هال ول شدن... عادت دارن...

تو این اتوبان لعنتی هر بار که میرم یه دو سالی پیر می شم...

تازه دیشب داداشم زنگ زده میگه..تو عکس عروسیمون که خیلی جونتر بودیو لاغر تر بودی...(یعنی لاغر بودی)... خوب خیلی قیافه ات فرق می کرد دیگه.. بعد این برادرزاده شیطونکت تور و شناخت... البته از روی عمو عزیز جون شناختت ها...

فکر کن...

می گه جوون تر بودی..

می دونین هی یاد سفر مشهدمون یم افتم...

اخه جاتون خیل یخالی بود...

البته تو حرم فقط...

می دونین من هیچ دعایی نداشتم... چه بنده بی نیازی هستم... برا همه شما دعا کردم... ولی خودم دعا نداشتم...

تنها دعام سلامتی همسر و فرزندم بود ...

می دونین که مامیش و برادر شوهرم و جاریم هم اومده بودن...

گاهی دلم براش می سوزه..

فکر کن . روز سومی بود که اونها مشهد بودن... تو یه سوییت... رفتم تو اشپزخونه.. اونم اومد.. جاریمو می گم.. اومد یه استکان بشوره... فکر می کنین چی شد.. گفت اصلا نم یدونم اینجا اسکاچ داره یا نه؟!!!!!!

یعن یتو اون سه روزه تو اشپزخونه هم نرفته بود...

تازه ما صبح رفتیم اونجا.. مادرشوهرم صبحونه اماده کرده بود... جاریم خواب وبد.. ساعت هم حدود 10 صبح بود...

برا من اینها مهم نیست ها...

ولی برا مامیش که سر همین موضوعات ما رو از خونه اش م یانداخت بیرونو جار و جنجال به پا می کرد... البته برا اینکه به جای ساعت 6 صبح ساعت 6:30 بیدار شدیم... حالا خیلی جالبه همچین عروسی.

هر چند اون زن برادر خوبه است... و اصلا ایرادی نداره.. تازه یه موضوع دیگه.. نمردیم فهمیدیم که به اون می گن دختر کوچولو...

حرف قلمبه شده زیاد دارم...

حال و حوصله ندارم...

هفته دیگه صغری میاد..

اصلا زندگی مسخره شده...

مسخره بود.. مسخره تر شده...

من برم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧




همه چیز نامه...

سلام ..

خوبید؟

خوبیم...

این سفره ایرانی شبکه ٢ رو دیدین؟ این خانومه که اسمش یادم نرفته حالمو بد می کنه...

گاهی اینقدر شفت میشه که حد نداره... شفت رو نمی تونم ترجمه کنم... ولی شما در اینجا جلف و لوس و عشوه گر معنی کنید...

این سریال مامور بدرقه شبکه ۵ تو ماه رمضون رو می دیدین؟ طرف می گفت یارووو... بعد هر بار یه  معنی براش می اورد...

این شفت ما هم یه چیزی تو معنی یارو...

یعنی ممکنه در یه مکالمه دوستانه بهتون بگم خودتو شفت نکن...

این یعنی خیلی لوسی و اینهمه تعارف نکن...

ممکنه به فرگلکم بگم ای شفت مامان... یعنی قربون نازت بشم دخترم!!!!!

چی می خواستیم بگیم چی شد...

الان خانوم خانوم ها تو بلغ ما نشسته...و داره تا اونجا که می تونه همه چیز رو با پاش و دستهاش انگولک می کنه... و از اینکه من گاه و بیگاه پیشونی نازشو می بوسم کیف می کنه...

الان تو تلویزیون داره اون زنه رو نشون میده که تو موهاش مار بود... همون که افی بایگان دیده بودش...

ای من قربون اون دهن دور سفید شیریت بشم!!! کی فهمید من چی گفتم...

یه هفته رو عین خیلی از هفته های دیگه به بطالت گذروندیم...

خانوم خانومها جدیدا فرنی هم نم یخوره و هی تف می کنه...

من چیکار کنم... باید یه کم معده اش اماده بشه تا بتونم بهش سوپ بدم...

ما روز یکشنبه ۵ ابان ماه ساعت ٢٢ تشریف بردیم مشهد.. برا اولین بار خانوم خانومها قطار سوار شدن...

البته باباش هم اولین بارش بود...

جالبه ها.. من دومین بار بود که با قطار سفر می کردم.. ولی صحنه سوار شدن به قطار کاملا زا ذهنم پاک شده بود.... عین صحنه فرودگاه مهرآباد .. اصلا یادم نمیاد چطور از هواپیما پیاده شدیم و به بیرون از فرودگاه رفتیم...

عروسک مامان هی دستهاشو عین رقصیدن می پیچونه... نه اینکه نانای کنه ها.. نه... ولی با این کارش تو عروسی شاباش گرفت...

هیجان زندگی کم شده...

ما یه کار باحال کردیم.. توصیه می کنم اگه تشریف بردین مشهد این لذت رو از خوتون نگیرین.. کدوم لذت؟ خوب برین از این عکسهای سنتی قدیمی بگیرین...

ما رفتیم از فرگلک گرفتیم .. هر چی به این عزیز جون گفتم بیا عبا بپوش و تو هم بگیر گوش نکرد...

خودمونیم ها.. مشهدی های گرامی ناراحت نشین ها... ولی عین اصی ها دیگه دلم برا شما هم نمی سوزه اگه رفتین شمال و همه یه کلاه گشاد گذاشتن رو سرتون و تا می تونستن شما رو ترکه کردن و هی چاپیدنتون...

چون حق مهمانداری رو به جا اوردین... دلتون به حال ما نسوخت که هیچ.. اصلا رعایت بچه کوچیکمو نکردین...

برا ما که پول مهم نبود... مهم وقت بود که نداشتیم... خدا نکنه یکیتون گیر من بیفتین و ادرسی مادرسی چیزی بخواین... اگه تهران بودم که می فرستم یه دور قم بزنین و بعد از اونجا برین به ادرستون...

مطمئن هستم تا عمر دارم ریخت بی ریخت اون راننده پست رو فراموش نمی کنم...

من برم بازم میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧




سفرنامه...

سلام.. خوبیم..

خوبید؟

سفرنامه ای در کار نیست..

حالمون گرفته شد... عزیز یکی از عزیزانمان فوت کرده... حالمون بد بود بدتر شد...

می دونستم یه خبری ها ولی اصلا فکرشو نمی کردم...

هانی جون بهم نگفت.. شاید ترسید مسافرت قشنگمون خراب شه... نم یدونست جز قشنگی مهر امام رضا هیچ چیز قشنگی نبود اونجا...

نمی دونست که همه چیز دست در دست هم داده بودن تا اولین سفرمون یه جورهایی زیادی به یاد ماندنی شه...

اینقدر که بالش مردم روشن شد از اشک های شبانه ...

همسرم خیلی تلاش کرد بهمون خوش بگذره ولی.... بگذریم...

فقط همینو بدونین که سفرمون با حال خیلی بد من شروع شد و با انژین شدید نازگل خانوم به پایان رسید...

فعلا به احترام دوست خوبم از خنده هامون نمی نویسم... و از پست فطرتی هامون...

تا پست بعدی بای...

اخ بمیییییییییرم مادر.. دخترکم با سر خورد زمین... هلاک شد از گریه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧




شیکر خورده!!!

ما یه روزی شیکر خوردیم و عضو یه گروهی تو اینترنت شدیم که برا ما روز شونصد تا میل می فرستند...

کسی م یدونه چطوری از شر این عضویت خلاص شم؟!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧




قبلا نوشتی که حالا ارسال شد...

سلام

نمایش فاستوس رو دیدین؟

خدا بیامرز شیخی هم بود... چقدر من تو بچگی هام ازش می ترسیدم...

من داشتم می رفتم بیرون از خونه... برو بچز اس ام اس دادن که بزن چهار... دیدیم که داره منو نشون میده...کمی موندیم بعد رفتیم...

*****

عسل خانوم وقتی میره بغل باباش برا من عشوه و غمزه میاد...

****

حالا که نزدیک رفتنمون شده من نگرانی هام زیاد شده...

امروز جاری جون اس ام اس داد که میان یا نه؟ من گفتم میام... تازه تو اس ام اسش گفت که اونجایین من گفتم نه تهرانیم...

راستی مبادا فکر کنین من با جاریم مشکلی دارم ها .. نه... دختر خوبیه...

و بهترین امتیازش اینه که زن برادرشوهرمه... و این یعنی کسی بهش حرف نمی زنه...

راستی تصمیم دارم اگه جلوی من از اون بد گفتن یا مسخره اش کردن بگم که پس وقتی من نیستم هم اینطوری مسخره ام می  کنین؟؟!!!

آخه برادرشوهر جان من برا خود شیرینی جلوی مادرش خیلی از این کارها می  کنه...

****

به عزیز جون میگم از این می ترسم که این آخرین سفری باشه که باهات میام...

بهش می گم می ترسم اینقدر بهم بدبگذره که دیگه باهات سفر نیام...

***

الان این عزیز جون اقای بدو واستاده اینجا داره منو مسخره می کنه...

اینقد بدم میاد از این مردهای بی احساس که هیچ احترامی برا احساسات زنشون قایل نیستن...

***

امروز من و عزیز جون اقا داشتیم فنا می شدیم.. طفلی دخترم هم هی غر غر می کرد.. هی دلش بازی می خواست... عزیز جون تب داشت... منم نابود بودم...

راستی امروز دخترکم داشت از دست باباش می افتاد... خدا به ما رحم کرد... عزیز جون تا چند لحظه بی حس بی حس بود...

***

امروز کلی کار داشتم...

عزیز جون که زیر پتو بود مجبور شدم بلند شم...

راستی دیروز رفتیم خونه دخترخاله و لباسمو گرفتم...

ای خدا باز یاد زنداداشم افتادم و توقعاتش و .... اعصاب مصابم ریخت به هم...

دست خودم نیست... امروز باز یادم افتاد که خیلی بهم بی احترامی کرد... خیلی...

یاد همه اتفاقات افتادم... یاد قدیم ها...

دارم فکر می کنم که اصلا می شه که بهم خوش بگذره وقتی مامیش هم هست...

**

گفتم بهتون؟ عزیز جون گه دیگه شمال نمیاد.. تا وقتی خونه نداشته باشیم... انتظار داره من تنها برم ... میگه می برمتون.. بعد میام دنبالتون... انتظار نداشته باش بمونم.. من نمی خوام اونها رو زجر کش کنم که... (اونها یعنی بابا و مامانش)

بهش میگم نیست اونها خیلی هم از ندیدنت دارن خودشون رو جر و واجر می کنن.. نیست خیلی زجر می کشن...

تازه بهش می گم که خوب برو خونشون... فقط انتظار نداشته باش من بیام اونجا...

اونها پدر و مادرت هستن و تو بچشونی برو... و می دونی من ناراحت نمی شم...

چرا باید منم بیام خونشون... چرا باید ادای ادم های خوب رو در بیارم... چرا باید خودمر و بزنم به احمقس.. چرا باید عین بقیه همه چیز و نبینم و چشمم رو ببندم...

چرا باید عین خاله ات تا اخر عمرم از دیدین اینها به خودم بلرزم و واستم ببینم یم خندن تا من بخندم و ببینم ناراحتن تا من بلرزم...

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

و همیشه اخر این حرفها به گریه و ناراحتی و .. تموم میشه...

همیشه هیچ نتیجه ای نداره...

همیشه و همیشه بی تعارف بگم باید غصه بخورم که چرا اینها یه ذره عین بابا مامان من نیستن...

چرا باید وقت یهمه خونه ما جمع هستن و خوشحال هستن... بابای من زنگ بزنه و اینجا و بگه خیلی جاتون خالیه.. خیلی... بگه هیچ راهی نداره بیان اینجا؟!!!

بعد اونها فقط هر جا که باید پز بدن بگن: جای فلانی خالی و حتی یه بار تو زندگیشون به پسرشون زنگ نزنن...

چطور می تونم راضی بشم خواهرهام ازدواج کنن وقتی ازدواج کردن اینهمه بد...

چطور؟

چرا همه از من توقع دارن بگذرم...

چرا؟

اگه کسی این بار بخواد نصیحت کنه بی خیال بگذر بهش می گم که می خوام زندگی کنم... نه اینکه تا اخر عمرم حسرت بخورم...

در نهایت بی رحمی گاهی فکر می کنم که اگه دخترهاش هم ازدواج کنن و یکی همین کارها رو با اونها بکنه آیا ساکت می شینه؟

اگه دخترهاش ازدواج کنن و مجبور باشن برا رفتن به خونه مادرشون یواشکی برن ایا بازم ساکت می شینه؟

راستی این مادر همسر من وقتی خودش هیچ احترامی به شوهرش نم یذاره چطور می تونه انتظار داشته باشه که من به پسر احترام بذارم؟

اشتباه فکرنکنین ها.. من با شوهرم مشکل ندارم....

هر چند الان با اونها هم مشکل ندارم... چون اونها از زندگی من خط خوردن....

الان مشکل اینه که این پاکن ها جنسون خوب نیست و برا پاک کردن خط خوردگی ها خیلی زور بزنی... اخرش یا کاغذ پاره میشه یا اینکه باید به یه کم محور شدن قلم خوردگی ها عادت کنی .. هر چند منظره خوبی نداره...

 

الان خیلی ها شمال هستن...

الان همه داارن می گردن... می خندن... خوشحالن... ولی من خسته ام... خسته از حسرت خوردنم... خسته از فکر کردنم... خسته از خسته بودنم...

**

آزی اینها رفتن یه خونه جدید... پریشب رفتیم یه سر بهشون زدیم... روحم تازه شد...

خونه اشون بزرگ.. زیبا .. تازه ساخت... شیک بود...

اینقدر خوب وبد که کوروش کبیر که قبل رهن کردن خونه رفته بود با باباش اینها اونجا رو دیدیه بود کلی خوشحال بود...

روز اثاث کشی که اومدن خونه ما از خوشحالی منو رسما به خونه خودشون دعوت کرد...و البته چون مدرسه بود نمی دونست الان خونه جدید ریخته است و خودش هم جای نشستن نداره...

شب که رفتیم پیششون به من میگه ..خاله سیب .. خدا رو شکر زندگیمون داره پیشرفت می کنه!!!!

می دونین که در پی گرفتن فیلم از هوشی به کم چی گفته: یه روز با قیافه حق به جانب به من گفت: ببین خاله فیلم فروشی سر کوچه است.. هر فیلمی بخوای بهتون میده...

اگه هم می خوای از ما بگیری لااقل اجاره اش رو بده... اخه ما بابت این قیلم ها پول دادیم ها!!!!

**

پارسا خان هم که به نفیس ه گفته: تو منو اخر کشتی!!!

کلی هم به هر دو خواهر ابراز علاقه می کنه...

**هی من این فیلم حضرت یوسف رو می بینم هی حرص می خورم...

چقدر بد درست کردن این فیلم رو...

چقدر تابلوئه بازی کردنشون... چقدر....

از همه اینها گذشته بانو ذلیخا رو بگو..

هی می گن ذلیخا منو یاد ذلی می اندازن... ذلی کیه.. مامی همسر دیگه...

یاد اسم گذاشتن مامی همسر می افتم هی خنده ام م یگیره...

یه روز با افتخار داشت می گفت که باید اسم همه خانواده اسم ائمه اطهار باشه ... و پز خانواده خودشون رو یم داد که اسم همشون از اسامی ائمه است...

بعد دخترخاله عزیز جون گفت: خاله ولی ذلی که اسم ائمه نیست!!!

تازه اسم برادر شوهرم هم اولش محمد نداره پس اسم ائمه نیست... ولی مادرشوهرم به اصرار اونو محمد ..... صدا می کنه...

راستیتش فقط عزیز جون اسم ائمه اطهار رو داره و نصف اسم باباش ... (فرض کنین اسم باباش محمد اشکان باشه.. فقط قسمت محمدش مطابق دین )

**

خیلی پراکنده بود... ببخشید.. دلم خواست اینطوری بنویسم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧




به نام پدر!!!

سلام.. ما نبودیم... امروز رسیدیم.. تو یه وبلاگی مطلبی خوندم... دعا کردم حدسم درست نباشه.. دعا کردم اشتباه باشه... ولی بود..

صدای ناراحتت... غصه هات...

م یدونستم یه اتفاقی افتاده.. ولی نم یدونستم این اتفاق افتاده و دیگه ای دعای من کسی رو زنده نمی کنه...

دعا کردم.. نذرت رو دادم به امام رضا... یعنی عزیز جون داد...

خودش یادش بود.. برات دعا کرد...

ولی....

ولی دایی مهربان تسلیت می گم... قبلا که نی نی نداشتیم داداشمون بودی و حالا دایی بچمون...

هنوز نفهمیدم تسلیت می گم یعنی چی...

ولی امیدوارم غم رفتنش رو بتونی تحمل کنی...

اومده بودم با این حال جسمی بدم... و البته با این روح و روان به هم ریخته ام نوشته هام رو که قبل رفتن نوشته بودم رو بفرستم که فهمیدم بابای مهربونت برا همیشه رفت...

روحش شاد...

اون وقع ها که بچه بودم همه اش خنده ام می گرفت وقتی می دیدم برا رفتن اقای سن بالایی کسی گریه کنه... از اینکه بابای یه ادم گنده فوت می کرد و براش گریه می کردن تعجب می کردم ولی ... ولی کمی که بزرگتر شدم همیشه به این فکر کردم که من بی بابا مامانم چه کنم... می دونم حتی اگه دویست ساله بشم غصه نداشتن و نبودن پدر و مادرم منو ازار میده...

حالا موندم با این طرز فکر چی بگم...

بگم خودت رو خیلی ناراحت نکن؟

نه نمی تونم...

فقط می تونم بگم مهربون... برادر خوبم... دایی عزیز مواظب خودت باش ... مواظب خانواده کوچکت باش... دختر کوچولوت از دیدن نگرانی های پدر حتما غصه دار میشه...

و خوشحالم از اینکه پدرتون تونست دختر نازتو ببینه و بعد بره یه جایی که شاید خیلی راحتتر و بدون درد زندگی کنه...

روحش شاد یادش گرامی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0