Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

توالت دار یا فئودال!!!!مسئله این نیست!!!

خبر امروز ...

از چند کانال و به صورت تصویری...

خبر: پایین امدن چشمگیر نرخ مسکن... از 700 هزار تا 3 میلیون تومان!!!!!!!

نه اینکه نیومده باشه ها.. اومده.. ولی کو فروشنده...

خبر: کاهش تا سی درصدی نرخ مسکن...

چرا نمی گین اول چند درصد رفته بالا که حالا می گین سی درصد اومده پایین...

یعنی میتری یه تومن بوده شده متری 700 تومن...

نه قرفونت برم... متری 8 تومن شده بود 3 میلیون اومد پایین الان شده 5 تومن...

تازه اون یکه سه تومن کم شده قبلا چند بوده؟!!!!!!!

ببخشید علت کاهش مسکن چی بود؟

دو  لللللت خدمتگذار زمین های 99 ساله داده به مردم.. ای به فداش بشم من... ای قرفون دولللللت خدمتگزار...

وام های زیاد به انبوه  سازاااااااااااان و باز مرحمت مموت...

چرا یه خبر رو درست نم یگین...

چرا مردم رو خر فرض کردین...

تو ناکجا اباد ویتنام خونه 90 متری رو 45 تومن با منت اجاره کردن...

بابا تو می تونی تو خووووک دونی زندگی کنی به ما چه...

میان نوشت بی ربط جهت تمرکز بیشتر: دیشب عزیز جون یه یچزی رو اشتباهی گفت . گفتم برم استعلام کنم ببینم ایا اصلا تو نهضت مدرکی داری یا نه....

والا به خدا..

دیدی دوکی جون رو ...

فداش بشم.. هدف خدمت بوده نه حقوقو ...

تازه مموت جون هم گفته من به خاطر خودش این پست ناچیز رو بهش دادم نه به خاطر مدرکش... ای من قربون مرامت برم مموت...

ای من فدای اون پرستیژت...

ادامه خبر...

هیچی دیگه این خبر امروز بود.. بابا به این تلفزیون بگید این همه چرت و پرت پخش نکنه همون دو قطره شیرمون خشکید...

اخه من سیبی بدبخت صوب تا شوم پای تلفیزیونم...

یادش به خیر  بچگی ها این کلمه تلفیزیون و الیمینیوم و دو سه تا دیگه از این قبیل چقذهب رام سخت بود نوشتنش...

یه شب تو ماشن با عزیز جونم داشتیم اختلاط می کردیم...

مراوده نه ها اختلاط (این هم از امینی یاد گرفتم)

بحث خونه و پول این حرفها بود...

گفتم نه اینکه من ادم مخلصی نباشم ها( یعنی چی مخلص؟؟؟؟)

ولی اگه پولدار بشم یا توالت می سازم یا مدرسه شیک...

مدرشه هم با شرط این می دم اموزش و پرورش که خودم ناظر اصلی اداره اش باشم...

توالت ها هم وام دارش می کنم...

و کلی حرف و حدیث...

بعد بحث این شد که خیلی بده ها یکی برینه برات صلوات بفرسته...

خلاصه بحث داشت به ابتذال کشیده می شد که به این نتیجه رسیدیم تو فلان برج ما فقط می تونیم توالشو بخریم... حموم رو هم نمی تونیم..

بعد یهو عزیز جون گفت ای کاش پول داشتیم می رفتیم همه توالهای فلان برج رو یم خریدیم.. بعد صاحب خونه ها باید از ما اجازه می گرفتن برا توالت رفتنشون... بعد لی پیشنهاد داشتیم برا مکانیزه کردن توالت های برج ها که طرف برا هر بار رفتن باید کارت بانکیشو بکشه و بعد در باز بشه و تایمی کنیم که گول نخوریم .. بعد به ازای هر پالس!!!!!!!!!!!! برامون از حساب اونها پول واریز بشه و ما به نیاز مندهای در حال فشار خیابونها از راه درامد این توالت ها بتونیم کمک کنیم....

بعد م یتونیم به پولدارهای تحت فشار توالت واحدشون رو چندبرابر قیمت بفروشیم.. حتی گرونتر از قیمت خونه ...

من برم .. دوست جونی ان شده.. با هم بگپیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧




دخملک واکسن خورده...

می دونم باید تو وبلاک سیبک بنویسم...

راستی یه چیزی...

من سیبم.. فرگلک سیبک... و همسرم عزیز جون... نمیشه که اون یا باید بشه کرم سیب... یا سیب خور مهربون..

بعد شوهر سیبک جونم بشه سیبک خورک.. یا کرمک سیبک...

امروز در میان شیون و اشکهای فرگلی اومدیم خونه...

چرا؟

خوب واسکن زده بود دیگه.. نامرد دو تا هم زده بود...

ولی همشون خر بودن...

اون اقا دیشبی ها هم که رفتن در نهایت بیشعوری صف بنزین ما رو گرفتن...  خیلی خر بودن... بلانسبت.. بلانسبت... هر چی میای بالاتر و هر چی مدلهای ماشینهاشون میره بالاتر فرهنگ ها میاد پایینتر...

خیلی خری...

خر گزینه مناسبی نیست.. ولی این عین اون دیبوس پارسا ست.. هر کی خیلی خفن باشه میگه خیلی دیبوس بود... دیبوس همون دیووونه است...

تازه اون بی ام و بی ادبی که دنده عقب اومد و همچین مالید به ماشین ما و حتیپیاده نشد ببینه شاید ادمی هم کشته یا نه و پا شو گذاشت رو گاز و رفت خیلی خر بود...

بی خیال..

خانم گل تب داره... من از صبح تا الان تازه از جام بلند شدم...

بعد انتظار دارید سیب مانکن ببینید...

یه سیب چاق شیکم گنده زشت..

دارم از ریخت خودم بالا میارم...

من تا حالا این فیلم سه زن رو می خوندم شیر زن...

دخملی یه کم ان نرمال می زنه...

اثرات این واکسن خوب شه... بعد میام خدمتتون میگم بالاخره خوب شدن ایشون یا نه...

من برم.. قرفون همتون..

یادم بیاندازید از سفر خودم به نمایشگاه غذا و گردشگری یه گزارش براتون بنویسم...

هر چند خیلی از وقتش گذشته ولی شنیدنش تا اخر عمرتون جالب خواهد بود...

ای من فدای اسی بشم با این نمایشگاه خوشگلش...

خودش می رفت پشت ویترین بهتر بودها...

قرفونتون من برم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧




ای بترکی پرشی جون..

الان چند روزه در حال فرستادن پست قبلی هستم

البته فرگلکم یه کم حالش خوش نبود و من نگران بودم

عموزاده جان من دکتر می باشند... یهو یادم افتاد.. بهش زنگولیدم و رفتم پیش دوستش...

دخملکم به شیر که نه به پروتئین شیر گاو حساسیت داره

ضمن اینکه رشدش هم کم بوده.. قد کشیده دخملی ها ولی وزن نه...همش هم به خاطر یه ماه اول زندگیشه..

بگذریم...

فردا می رم واکسن بزنه...

ای بمیرم برات نازی جون من...

من فدای اون خنده های زورکیت..

اخه زورکی می خنده...

نه همیشه ها.. وقتی می خواد بهمون بگه خیلی ذوق کرده و خنده اش نمیاد...

من فدای شیرین زبونی هات..

اخه بارم داستان هم میگه...

برام شعر هم می خونه و گاهی به شعرهای من گوش میده...

الان خوابیده گل من...

خداجون زندگیمون رو ازمون نگیر...

خدا کمک کنه بتونم دخترم رو به خوبی و به درستی بزرگ کنم...

برام یه کلاه و و چند تا شلوار تو خونه دوختم...

باباش برا شیش ماهگی ناز گل خانوم شیرینی و شمع و کلاه خرید...

یعنی تفلو عید شما مبارک...

ولی عروسک اون شب از سر شب خوابید...

دیشب سر عروس خانوم کلاه گذاشتیم...

در یه حرکت محیرالعقول این جارو من مکشش خوب شد...

فردا مهمون هم دارم...

دعا کنین دخملی خیلی اذیت نشه...

امینا جونی خوبیم ما.. اس ام استهات می رسه... ولی جوک که جواب نداره خواهر... بزنم برات اوکی... یا بگم هر هر ...

بقیه عوامل در صحنه و پشت صحنه را هم سلام می رسانیم...

خیاط باشی عزیز جون یه جورهایی رییییییییییید به کت شلوارش...

خیلی پست بود...

الان که فکر می کنم می بینم حتما اون شاگردش که رفت شهرستان کارش درست بوده... خودش دوزار خیاطی بلد نیست

مرتیکه به جای شلوار کوزه دوخت برا شوهرم...

بهش گفتم این پاچه های خانوادگی رو که دوختی اسپرتش کن کتش رو که می پوشه عزی زجون ها.. پشت شلوارش چین می خوره...

رفتیم بگیریم لباس عزیز جون رو بهش گفتم بپوشی ها... اقای همسر تبل نپوشید.. تحویل گرفتیم اومدیم...

الهی اون آه ١٢٠ تومنی باعث بشه همیشه خشتکش پاره باشه...

زودی کت شلوار عزیز جون رو پیچید و گفت.. شلوارش رو درست کردم دیگه نپوشه...

اومدیم خونه.. عزیز جون خان پوشید... دیدم ای دل غافل ...

حالا ما کجاییم تهران... اون خیاط پست کجاست کرج...

عزیز جون گفت دیگه بهش لباس نمیدم...

من برم دیگه.. کلی کار دارم...

قرفون همه ... سیبی غر غرو....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧




ای بترکی پرشی جون..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧




خواهر شوهرهای ذلیل بدبخت!!!

سلام

نمی دونستم عنوان چی باشه ولی هر چی بود این قسمتش خیلی بهتر بود..

چقدر از مادرشوهرم بگم...

البته می گم...

این روزها اتفاق که زیاد افتاده...

مهمترینش هم یه کم مشکوک بودن دخترمه..

اخه یه اتفاقی افتاد که من مشکوک شدم مبادا گلم .. عمرم مریض شده باشه... بعد هم به عزیز جون گفتم من بی دخترم می میرم...

عزیز جون هم خنده ای بس ناجور نثارم کرد و گفت تو خجالت نم یکشی که به بدترین صورت ممکن قضیه نگاه م یکنی؟

البته من به بهترینش فکر کردم بدترین ترینش نصیبم شد(البته در مسائل دیگه)

خدایا.. ای مهربون ترین مهربون ها... من که بهت گفتم.. هر بلایی می خواد بیاد سر من بیاد... دخترمو. هم خیلی خیلی مواظبش باش...

بگذریم...

از کجا بگم..

من یه چند وقتی عجیب مهمون داشتم...

البته همه صابخونه بودن ولی وقتم پر بود دیگه...

از اون طرف که بیماری بابا و خدا رو شکر بهبودی کاملش...

بعد هم داداش اینها اومدن پیشمون و بابا رو بردن با خودشون...

بعد هم دخترخاله ها و دختر دایی های عزیز جون اومدن پیشمون و همه دخترها با هم رفتیم خرید...

یه روز از هفت تیر راه افتادیم تا جمهوری و این همه جا... دخترم هم پایه بود...

نتیجه اخلاقی اینکه همه لباس خریدن... حتی گلی جون...

فرداش هم بازار کفش بودیم...

نتیجه اخلاقی نداشت چون دخملی کفش  داشت هیچی نخرید...

دختر خاله جان هم برای من یه لباس لوس دوخت که وقت یرفتیم شمال عروسی پوشیدم...

و اما شمال...

رفتیم ...

من داشتم می مردم... خیلی اعصاب بصابم ریخته بود به هم...

شام هم نرفتیم... اخه کلی کار داشتیم..

صغری که داشت بدجوری همه رو ارایش می کرد...

ساعت حدود ٢٢ رسیدیم به مجلس بزم...

من از خستگی حالت تهوع داشتم عجیب...

اخه ساعت ١۵ رسیده بودیم...

به گوشم رسید جاری جان جان هم عقد بعدازظهری رو نرفته بود...

یکی از بچه ها که همون مادرشوهر باشه.. بدجوری هول بود...

چون من کاملا ریلکس بودم و انگار نه انگار...

و البته خیلی هم مثل قدیم ها تحویلش نمی گرفتم خیلی ترسیده بود...

می ترسید مبادا سوتی بشه همه بفهمند که بینمون شیکر که نه کارخونه شیکر اب شده...

خلاصه اینکه اولش دیدم رنگش پریده..

بعد که یه کم دور گرفت اومد یهو وسط شروع کرد رقصیدن...

و البته رفت طرف جاری جان...

چقدر هم اون تحویلش گرفت...

دلم خوووووووووووووونک شد...

اینقدر حرکتش تابلو بود که همه فهمیدن... مخصوا اومده برقصه... دختردایی عزیز جون گفت یکی از بچه ها وسطه بهش افتخار نمی دی... گفتم نه فعلا کس دیگه افتخارش رو کرد تو قوطی...

چیه پلید شدم؟ بودم... نمی دونستین...

زندگی ادمو پلید می کنه...

الان عزیز جون اومد یه تیکه رو خوند میگه کی رقصید؟

بعد هم خندید و گفت بیکاری ها...

همینه دیگه.. تمام تراوشات ذهنی ادمو می برن زیر سوال

..اینها به کنار...

شب هم نرفتیم خونه اونها.. ولی عزی جون گفت باید صبح فلان جا باشم.. برا همین نمیام خونتون...

اصلا من موندم این دروغ رو چرا گفت...

اخه هیچکی یه تعارف خشک هم نکرد که بیا...

تازه جناب عزیز جون خان هم گفته تا خونه نداشته باشم دیگه نمی رم شمال...

فکر کن...

خاله خانوم که یه عمر از دست اینها زجر کشیده هم می دونی چی گفت؟

گفت که حالا که به ظاهر جن من های اینها رفته برید شب اونجا...

می دونین تازه عزیز جون خان هم به این نتیجه رسیده کاش عید پارسال نرفته بودیم شمال ...

اگه نمی رفتیم الان ماستشون رو کیسه کرده بودن ویه کم احترام یم ذاشتن بهمون...

جالب اینجاست که دایی مادرشوهرمو ولش کنین منو می بوسه.... البته این بار دستمو بوسید...

برادرهاش کلی منو دوست دارن... و

زندایی هاش عزیز جون. و خاله و مخصوصا عموش منو دوست دارن و خیلی برام احترام قائلن و البته دلشون برا من می سوزه...

ولی این خانوم و شوهر خوشگلش انگار نه انگار...

مهم نیست...

وقتی فهمیدم جاری جان عقدکنون نرفته کلی شاخام در اومد...

یاد اون روز افتادم که داشتم گوشه خونشون از تب می سوختم ... یکی از خانومها بهش برخورده که چرا نرفتم نهار بخورم... و هیچکی نیومد بگه اخه سیبی مردی اینجا یا زنده ای...

ولی جاری جان به مراسم مهمی مثل اون بابت انژینش نرفته و انگار نه انگار...

البته من با جاری جان مشکل یندارم ها.. به قول پگا ه ... تو زن عزیز جونی... ولی اون زن مهندس.... شم شمه (اسم برادرشورهمو می ذاریم شم شم)...

پگا ه اون چند روزی که خونه ما بود با این تکه کلامش منو مردوند از خنده..

منو صدا می کرد... زنداداش مهندس شم شم...

عزیز جون رو می گفت برادر مهندس شم شم...

راستی اونها به خاله عزیز جون که دخترش مهندسی قبول شده به جای تبریک گفته ان: این دخترت هیچ گو  زی هم نمیشه... این می خواد چی چی مهندسی بگیره...

و کلی لیچار دیگه...

و البته همه رو در قالب شوخی های زننده...

کلی دل خاله عزیز جون شکسته بود...

بعد که اینو نف یسه به من گفت.. پگا ه گفت؟: اخه اون مهندس شم شم تنها مهندس رو زمینه...

بگذریم...

جمعه شب رسیدیم خونه... از فرداش دل من گرفت...

عین همه سفرهای احمقانه ای که به شمال داشتیم...

اینقدر دپرس بودم که هی گریه می کردم...

اینقدر که با عزیز جون زدیم تو پر هم و اون گفت که دیگه نمی خواد بره شمال.. گفت که نمیخواد اونها رو بکشه که... گفت که .. گفت که... و من نابود شدم...

یاد همه بی احترامی هاشون افتادم...

باز لبخندم گم شد...

.............

و امات جزیان این خواهرشوهرهای بدبخت...

خوب من و مصوم و صغری ایم دیگه...

این مامان پار  سا هر چی می تونه از این خواهرهای من سواری می گیره...

قدیم ها زبونش دراز بود...

الان دراز تر شده...

هیچکی ندونه فکر می کنه ما بهش ارث پدر بدهکاریم...

طبقه پایین خونه مامانم اینهاست.. خوب باشه...

مامان من که از اول گفت برید یه جای دیگه زندیگی کنین...

البته الان هم هیچکی حرفی بهش نم یزنه ها...

از وقتی رفته سر کار جو گیر تر شده...

خسیس تر شده...

بی ادب تر شده...

ببخشیدها... خیلی بچه خوبیه؟ الان اگه مصوم می دید من دارم اینها رو می نویسم می زد تو سرم...

هیچکی بهش هیچی نمیگه...

تا جاییکه یه روز داداشم سربسته به معصوم گفت .. خودت باید حقتو ازش بگیری... و نذاری اینطوری ازت سواری بگیره...

 می دونی بچشو می ذاره پیش معصوم... کار و زندگی رو از اون گرفته.. سر ظهر از سر کار زنگ می زنه برنج خیس کنین..

خورشت درست کنین...

داداشتون میاد خونه نهار نداره...

می دونه اگه به کارهاش نرسه داداشم نمی ذاره بره سر کار...

البته نه اینکه اون بدجنسه ها نه.. منظور داداشم یه چیز دیگه است...

اگه یه روز زنگ نزنه و داداشم بی نهار باشه کلی چشم و ابرو می اد و کلی چرت و پرت نثار اینها م یکنه...

یه بار معصوم زنگ زد که نهار برا پار سا چی گذاشتی... برگشته می گه یعنی به یه بچه کوچیک نهار خودتونر و بدین می میرین.. گدا می شین؟!!!!!!!!!!

خلاصه زبونش تلخ بود تلختر شد...

توقعش زیاد بود زیاد تر شد...

زبونش چرب بود چرب تر شد...

همش هم در حال نالیدن...

ای نداریم.. ای فلان.. ای ...

معصوم دو روز بهش یه خورشت داد .. روز سوم دادش در اومد که ای بابا چرا هی خورشت تکرای میدین.. من خسته شدم... و رفت از تو فریزر خورشت دیگه و اماده ای رو برداشت اندازه خودش گرم کرد و با برنجی که معصوم درست کرده بود خورد...

به  معصوم گفت پسرم مهد نمی ره و تو نگهش دار تا ظهر که من م یام خونه من همون ٣٠ تومن مهد رو میدم به تو...

شما دیدین ٣٠ تومن رو من و معصوم هم دیدیم...

به همه هم میگه.. بچمو می ذارم مهد دیگه.. و البته با یه اه و ناله ای که حد نداره...

الان پارسا بچه معصوم ...

والا.. به  معصوم میگه نرو دانشگاه.. نرو پیش عمه سیب.. تو بری کی به من صبحونه بده...

معصوم هم دل رحم یه روز می ره دانشگاه سه روز برا ندیدن این بچه گریه می کنه...

اومدن خونه ما من برا تولد نیومده اش یه روسری خیلی خوشگل دادم.. و البته گرون...

خوشحال شد.. و گفت کاش اون بلوزی که برا مامان  خریدی می دادی... (بلوزه مثلا ١٠ تومن بود. روسری ٢٠ تومن ها)

من گفتم خوب مامان برداشته...

باز رفتم به مامی گفتم.. مامان گفت نه نمی دم... (من چه می دونستم مامی اونو خیلی بهتر از من می شناسه)

وقتی رفتیم شمال.. زهره گفت که فلانی یه روسری خریده ١٠هزار تومن.. دقیقا نصف اونی که تو خریدی!!!!!!!!

من گفتم.. چی... من بهش دادم.. هدیه تولدش...

زهره گفت اون که خیلی گرون بود... می ذاشتی ما ٣ نفر با هم بهش بدیم...

گفتم خوب دلم نیومد.. گفتم خوشحال میشه...

به زنداداشم گفتم ..اخه مهربون... من اون روسری رو بهت هدیه دادم..

واقعا فکر کردی ۵ تومن خریدم..

تو که همش تو بازاری... قیمت دستته... تازه من از یه جای اروزن خریدم... وگرنه هفت تیر فلان قدر تومنه...

البته من همه رو با مهربونی گفتم...

گفت: شوخی کردم. می خواستم عکس العمل اینها رو ببینم..

بعد رفت روسری رو اورد و گفت می دونی بهم نمیاد...

اون روز خونه شما جو گیر شدم...

هدیه ات رو قبول کردم...

پس بگیرش...

من گفتم بهت خیلی میاد..

گفت نه.. منکه سرش نم یکنم چون بهم نمیاد.. پس بردارش... من اون بلوزه رو می خواستم...

توجه داشته باشین که اون بلوزه ارزون قیمت بود و البته مام یمن پوشیده بودش ها...

بعد هم رفت برای تولد گذشته من یه بلوز اورد و گفت... این بلوز استاراییه (یعنی ارزونه) و البته من برا خودم خریدم بهم نمی اومد... این باشه برا تولد تو... ببخشیدها دیر شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من هیچی نگفتم.. هیچی.. و فقط خندیدم...

اون هم با ناراحتی این کار ور نکردها... خیلی هم با ارامش و خوشحالی...

اینو بدونین که من هیچوقت بهش بدی نکردم.. هیچوقت..

اینقدر خوب بودم که هنوز پدرش و مادرش با داشتن عروس دوست داشتن من عروس اونها باشم..

اینقدر رفتارم معقول بود که اگه یه وقتی بگم ماست سیاهه باباش میگه ماست سیاهه...

و البته من بزرگتر از زنداداشم هستم...

فقط این وسط معصوم زیر لب گفت خیلی کار بدی کردی .. سیبی ناراحت میشه ها..

اونم بلند گفت: من کار بد زیاد م یکنم.. اینم روش...

من بابات هدیه اش ازش تشک کردم... هر چند می دونست من همچین بلوزی نم یپوشم و اصلا هم دوست ندارم...

منتظر بود منم هدیه اش رو پس بدم شاید .. تا بگه خوب پس بی حساب شدیم...

ولی یه چیزی توم شیکست...

دیگه هیچوقت بهش هدیه نم یدم...

هیچوقت..

البته الان ناراحت نیستم ها...

تازه بابام هم که شنید گفت: خیلی کار بدی کرد.. خیلی بد...

البته بابا اونجا بود ولی متوجه  نشد که چی شد...

به صغری میگه  منکه از فلان لوازم ارایش گرون استفاده نمی کنم...

بعد هر عروسی میاد و صغری درستش می کنه...

تا اینکه یه روز معصوم بهش گفت ما هم حالت عادی از این وسایل گرون گریم استفاده نمی کنیم ها...

هر چی بخواد بدون اجازه از وسایل اینها بر می داره استفاده یم کنه.. لباس های مجردی منو پوشیده و گفته سیبی که اینها رو نمی خواد...

بی خیال...

تا حالا اینقدر خواهر شوهر ذلیل دیده بودین؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧




ما رفتیم... خدا به همراهمون!!!

سلام

ما دارم فردا می ریم سفر...

داریم می ریم سرزمین پدری...

عروسی و این حرف ها...

برادر شوهر مهربان زنگ زد ببینه ما کجاییم!!!!!!!

البته معلوم بود چرا زنگ زده...

تازه اگه تو راه هم بودیم می رفتیم خونه پدر بنده...

دعا کنین خوش بگذره...

دعا کنین دعوا نکنم... این دفعه بدطوری قراره دریده باشم.. البته مردم می گن دفاع از حق و گاگول نبودن...

به دعاهای مهربونانه شما نیاز دارم...

تا حالا همش مهمون داشتم...

بابایی حالش خوبه..

در واقع از صبح خونه نبودم تا شب...

عید فطر هم شده بود؟ عیدتون مبارک...

چقدر این روزها تو هم گم می شن و من تو همه این روزهای گمشده نابود می شم...

چقدر یه نفر می تونه با بدیهاش همه رو آزار بده...

در تصورتون هم نمی گنجه...

چقدر یه نفر به قول نفی سه م یتوهه تنگ نظر باشه...

کلی مادرشوهرانه دارم براتون... بزارین بریم و برگردیم .. حتما به این مادرشوهرانه ها اضافه هم میشه...

تازه فهمیدم پدر مادرشوهرم هم از دستش در امان نبود...

من برم...

مامی میگه حسادت خیلی بده.. به هیچکی نگین حسود...

دارم به معنی این حرف مامانم پی می برم... هر روز بیشتر از دیروز...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧




گلودرد مزمن...

١- سلام این روزها بهانه های زیادی برا گلو درد شدن هست.. ولی من همچنان سعی دارم روحیه ام رو حفظ کنم...

شاید اصلا تا آخر مطالبم چیزی از گلو درد ننویسم ولی از یس از دیشب بغض کردم که بالاخره گلو درد شدم و الان هم گلوم ملتهبه ملتهبه...

٢- بابا جونم الان تو بیمارستان.. ای قرفون اون شیکم گامبالوت بشم... به آبجی معصوم گفته اینها فقط به من یه کاسه کوچولو سوپ دادن .. من گشنمه...

٣- دعا کنین بابا درد نداشته باشه... خدا کنه عملش سنگین نباشه (عمل نداره که.. عمل داره).. دعا کنین بیهوشی روش اثر نامطلوب نذاره...

۴- ای من قرفون اون بغض ها و چشمهای اشکیت بشم... ای من فدات بشم که اینهمه استرس داشتی... من بدتر بودم بابایی.. ولی باید مثلا بهت روحیه می دادم دیگه...

۵- بابایی امشب تنهاست... خدا کنه خوابش بیاد خیلی بخوابه...

۶- ای من فدای اون قیافه مهربونت بشم با اون پیراهن زنونه ات بابا... نگفتم؟

ای بابا .. این خانومه که می خواست به بابا لباس بده ... اشتباهی لباس زنونه داد به بابا...

اصلا بذارین از اول بگم.. ما با عزیز جون و دخملکم رفتیم همون جایی که فرگلکم به دنیا اومد... کلی براش توضیح دادم که دخملی این بیمارستانیه که توش به دنیا اومدی...

بعد رفتیم بالا پیش بابا که دیگه مرحله آخر پذیرش بود و باید لباس می گرفت... طبق معمول داشت اونجا شیرین زبونی می کرد پدرسوخته.. نمیگه چشش می کنن...

هی هم قربون صدقه مامی می رفت...

مامی هم خوب خیلی رنگ  و رو نداشت.. اون خانومه فکر کرد دور از جونش مامی بیمار.. میره لباس زنونه میراه..

ولی از بس بابا شیکمش گاملابوئه اون پیراهن کوتاه کوتاهتر شده بود و بالات راز زانوش بود و خوب شلوار هم بود..

من اولش کلی به بابا خندیدم و لی گفتم شاید اینها لباش بیمار گامبالوهاشون همین باشه..

بعد اون خانوم پرستاره اومد فشار ددی رو بگیره.. ددی گفت: خانوم جان این شلوار خیلی تنگه.. به فکر ما سایز بزرگ ها هم باشین دیگه...

خانوم پرستار هیچی نگفت .. چون ما هم خندیدیم و من گفتم که ددی جان خوب سایز شما بیمار نمیاد اینجا که .. دور از شما مریض ها همه نحیفند دیگه...

خانوم پرستار فکر کرد ما داریم مسخره اشون می کنیم..

دیدیم به ثانیه نرسیده خانوم خدمتکاره اومد و با کلی عذر خواهی یه دست لباس مردونه داد به بابا و گفت که تصورش این بوده مامان بیمار...

7- فرگلکم کلی بی تاب بود.. چون اون مورد گلاب به روتون پیش نیموده بود که خلاصه امروز پیش اومد.. از بس این دخمل ما تو بیرون با 4 تا انگشت تو دهن به همه می خنده خوب چشش می کنن دیگه...

8- دیشب خیلی دیر رسیدیم کرج.. خوب این میشه که زنگ هم نزدیم..

9-دیشب دم اومدنی از مهمونی.. عزیز جون یه چیزی به داداش کوچیکه گفت که انگا ردنیا رو سرم خراب کردن...

اینقدر دیشبم روشن شد!!!

اصلا نم یتونستم از فکرش بیام بیرون...

دخترکم هم اینقدر ناراحتی می کرد که نتونستم بیام اینجام بنویسم...

اینقدر حالم بد بود که دخملی هر چی شیر منو خورد تو ماشین همه رو بالا آورد... می دونم مزه شیرم تلخ شده بود...

10- عزیز جون امرو زود اومد که بریم بیمارستان..(مامی اینها زودتر رفته بودن) تو ماشین بهش گفتم... خودش اعتراف کرد که می دونست که گندی زده و خواسته بود درستش کنه بدتر شده بود.. بهش گفتم اگه بابا اینها نبودن اینجا من امروز با دخترم بار و بندینلمو می بستم می رفتیم شمال... تا تو متوجه بشی که من خواهر همون داداشم.. و نم یتونم این نمک نشناسی تو رو تحمل کنم.. بهش کنم یه لحظه تو دلم گفتم ه رچی باشه تو پسر همون خانواده ای که اگه من تا ته دستمو کنم تو عسل و کنم دهنشون.. عسلها رو می خورن و تف م یکنن تو صورتم و دستم رو هم می شکونن..

بهش گفتم .. این لطفی که این سه تا آخری ها نسبت به من  دارن و به تو ... هیچکی بهمون نداره..

بهش گفتم معصوم حق داره می گه همسرت به من بی ادبی می کنه ..

بهش گفتم ...

گفتم...

تا یه کم دلم اروم شد..

قول داده به صورت کاملا رسمی از داداشم عذرخواهی کنه...

امشب داداشی اینجا نیومد... ولی من منتظرم..

 شاید باورتون نشه.. از بس زده ان تو سر داداشم ...حرفهای عزیز جون اونطور که منو سوزوند اونو نسوزنده...

11- تو یکی از برنامه های قبل سریالهای ماه رمضون می دونین چی شنیدیم..

حاج آقا گفتند:  در مورد قرآن هر چی بگیم کمه.. پسسسس وارد بحثثث دیگریییییییییی می شویم!!!!

12- مادر نیستی که بدونی وقتی خواب می بینی دخترتو تو خونه تنها گذاشتی و فکر میکنی بیدار وشده وداره گریه می کنه چقدر سخته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧




توجه توجه...

طی دهن لقی های یک عدد سیب جو گیر... تعداد عنصر نامحرم فهمیدن که ما در این دنیای مجازی سیب خانه ای داریم و برای خودمان داستان سرایی هایی می کنیم بس عجیب و باور نکردنی...

بدتر از همه اینکه انها متوجه سیبک خانه دخملک ما نیز شدن...

می ترسیم..

می ترسیم این خانه امنمان که اندرونش فقط من بودم و خانواده کوچکم و دوستانی مهربان... دیگه جای امنی نباشد...

افراد مذکور آدرس مادرس ندارن... ولی در اینترنت به دنیا آمده اند و ما هنوز در این مورد که آیا نطفه آنها از بدو وجود یه بیت بوده یا چیز دیگر داریم با سازندگانشان بحث می کنیم...

ضمن اینکه باید بدانید گوگول و یاهو ازفک و فامیلهای آنها بوده... و تازه خودشان کلی موتور جستجو به خودشان وصل نموده اند...

از همه بدتر اینکه ا زاینترنت مفت و پر سرعت دول خارجه برخوردارن...

غذایشان هم تو اینترنت سفارش م یدهند..

برای هر کاری آن لاین می شوند..

نه ببخشید کلا آن لاین هستند...

این مابین گه گداری می خوابند...

الغرض...

الغرض که بخبخت شدیم رفت...

جان هر کی دوست دارید اگر دارید کامنتی ماممنتی چیزی می نویسید اسمی از دخملکم نیاورید..

یعنی اسمش را هر چی بگویید جز اسم خودش..

مثلا فرگلک جون بگویید...

دوستان خودمونی .. متوجه اید؟

تو وبلاگهایتان.. و تو وبلاگهایمان اسمی از ما نبرید لطفا...

البته ما که از اسامی واقعی استفاده نکردیم.. پس نمیتواند ما را سرچ کند...

ولی اسم فرگلکم را که نوشته ایم... من با فاصله نوشتم ... ولی شما ها بروید یه نگاهی به نوشته هایتان بیندازید مبادا کار دستمان بدهد...

از همتون ممنونم..

ببین دئاداچ من یکی داره دنبال وبلاگ من و دخترم می گرده.. پس اسم واقعی ما را جایی ننویسید.. ممنون... سیب بیچاره وبلاگ لو رفته....

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧




بی برادر گشته ایم .. بی یار و یاور گشته ایم!!!

عرضم به حضورتون .. برادرهامدارن از دست می رن..

الان فقط داداشی مونده..

یعنی اجل اومده بزرگه و کوچیکه رو ببره..فقط دو تا وسطی ها موندن..

خدا به خیر بگذرونه...

معصوم از داداشی ها فیلم گرفت یادگاری...

موضوع رو بعدا میام میگم

ولی فعلا بی برادر گشته ایم

راستی دخملکم هنوز بیداره

امروز ناخوش بود

الان هم بیداره

داره غر می زنه

من برم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧




سیبک سیب خور من!!!

این دخمل نازنین من حاضره هر چیزی رو بخوره جز شیرشو...

دیروز بنده منزل... نه یعنی بنده... داشتم سیب گاز می زدم.. خانوم خانومها هی شیشه شیرشو تف کرد بیرون...

هی حالت عق زدن به خودش گرفت...

بهش گفتم دختر نازم شیرتو بخور.. گوش نکرد... گفتم من بهت شیر بدم.. دیدم اونم تف کرد...

همینجوری سیب رو بردم طرفش.. دودستی دستو پا زنان به طرف سیب می خواست هجوم بیاره.. بردم جلو دهنش...

با ولع هر چی تمامتر شروع کرد به زبون زدن سیب...

چیز دیگه اوردم دادم دستش.. تف کرد بیرون.. و فقط چشمش دنبال سیب بود...

چی فکر کردین.. فکر کردین الکی اسمش سیبک شده؟

دخترکم داشت از گشنگی غش می کردها.. ولی حاضر بود سیبو زبون بزنه ولی شیر نخوره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧




خانه می سازییییییییییییییییییییییییم!!!!

اچند وقتیه که بدجوری به صحبت کردن با تو نیاز دارم...

خودتم می دونی..

چون خودم بهت گفتم..

دلم حرف زدن می خواد..

اونم فقط با تو...

نه اینکه با شما دوست ندارم حرف بزنم ها.. تو دنیای واقعی.. به عنوان یه همصحبت ..اونم به صورت فیس تو فیس.. فقط م یخوام تو باشی...

امشب بهانه برا حرف زدن پیدا شد...

درست کردن خونه... یعنی ویلامون..

هنوز نتونستم یه تصویر واضح از خونمون داشته باشم..

ولی سر درش تصویب شد...

قراره سر درش دو تادژ باشه..

نمی دونم چرا...

ولی می خوام اینطوری باشه.. دور تا دور  خونه خیابون باشه تا بتونیم راحت دوچرخه سواری کنیم...

کنار حصار خونه دور تادور درخت می کاریم..

علاوه بر آشپزخونه حتما مطبخ هم داریم...

خونه دوبلکسه...

تو اتاقها حتما حموم دستشویی مجزا داریم...

زمینمون کنار دریا نیست...

و ...و....و...

مشکلات زیادی هم برا ساخت خونه داریم...

رو سیستم گرمایشی خونه  مشکل داریم...

ولی انچه مسلمه حتما شومینه داریم... و البته سیستم سرمایش خونه رو هم اسپلیته...

ولی به نظر من برا تامین گرما نیاز به یه سیستم دیگه داریم که با گاز کار کنه...

هنوز تو نقشه خونه موندیم..

هنوز تو اینکه خونه زیرش پیلوت باشه یا نه موندیم...

هنوز با اینکه پایین هم یه اتاق خواب داشته باشیم یا نه موندیم...

هنوز....

و البته هنوز زمینشو هم نخریدیم... پس نمی دونیم زمینمون چند متره.....

تازه نمی دونیم کجا می تونیم زمین مورد علاقمون رو پیدا کنیم...

تازه نمی دونیم میشه همچین زمین یپیدا کرد یا نه؟

و مهم تر از همه اینکه هنوز پول خرید زمین و و صد البته ساخت خونه رو نداریم...

چیه؟  چرا می خندین؟

مگه من چی گفتنم؟

بده فهمیدین ما خیلی رو داریم؟

بده فهمیدین ما جفتمون خیال پردازیم...

بده فهمیدین ما بالخره یه روز یه پول قلمبه میاد تو دستمون...

بده فهمیدین اگه زمینمون بزرگ باشه اول یه خونه سرایداری برا شدرست م یکنیم بعد خونه خودمون رو می سازیم...

البته اینو نگفتم الان گفتم..

بده فهمیدین ما بالاخره تو شمال ویلا م یسازیم...

بده فهمیدین بالاخره این انگشتهای من نتونستن این میم و یا رو به هم بچسبونن... و هی این مم تنها می افته

بده فهمیدین بالاخره من تایپیست نمی شم...

چیه همه دعا کردین امشبما هم دعا کردیم...

خدا رو چه دیدی.. اگه مستجاب شد چی؟

حالا می بینین...

تازه شاید خونه کناری خونه عموی عزیز جون رو خریدیم...

بعد یواش یواش خونه ساختیم...

کابینتهاشم خودم انتخاب می کنم...

حتما یه قسمتیش رو سنتی درست می کنم...

اگه دکوراتور خوب سراغ دارین بهم زبگین...

چیه هر چی نداشته باشم رو دارم...

باورت شد مگه نه؟؟؟

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0