Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

مادر نیستی!!!

خدایا من هیچ ادعایی ندارم... هیچ ادعایی...

نه ادعای مادر بودن د ارم.. نه ادعای دیگه ای...

تقاضا زیاد دارم... خیلی زیاد... خواهش های فراوان...

می خواستم اصل مطلب رو که همون مادر نیستی رو بنویسم ولی صدای دعای جوشن کبیر می یاد از تو تلویزیون...

از آهنگ این دعا خوشم میاد...

برا همین یاد خواسته هام افتادم...

دارم فکر میکنم وقتی یه دختری ازدواج می کنه چقدر دعاهاش فرق می کنه با زمانی که مجرد بوده... وقتی هم مادر میشه چقدر دعاهاش فرق می کنه ...

یاد دعاهام می افتم...

یاد خواسته هام...

یاد دخترم.. یاد همسرم... پدر دخترم.. سایه سرم... امید زندگی هام ... یاد مادرم.. یاد پدرم...

یاد مادرم.. یاد پدرم...

یاد مادرم.. مادرم... مادرم...

خدایا ما هفت تا بچه بودیم... و هستیم.. خدایا مادرم غریب بود و هست... خدایا مادرم تنها بود و هست... ولی من همیشه سرشار بودم از لطف مادرم...

سرشار بودم هر چند هیچوقت نذاشت برم مهد کودک...

سرشار بودم هر چند هیچوقت نیومد(در واقع نتونست) مدرسه ام..

سرشار بودم هر چند خیلی باهمم کم حرف زدیم...

خدایا یاد پدرم می افتم... یاد دستهای زحمتکشش...یاد چهره خسته اش... یاد مهربونیهاش... یاد دل نازکش...

خدیا تو این شبها که می گن خیی خیلی حاجت روا م یکنی.. و تو همه روزها و شبها و لحظه های زندگیم ازت  م یخوام... ازت می خوام پدرم ومادرم رو در پناه خودت حفظ کنی...

پدر مادری که هیچوقت هیچ توقع یاز من که بچه شون هستم ندارن...

پدر مادری که هر بار میان خونه ما و دارن میرن کلی عذر خواهی می کنن.. بابت ایجاد مزاحمت!!!

پدری که از گرفتگی صورت پسرش نگران اینه که مبادا عروسش از اون دلگیر باشه...

پدری و مادری که هیچوقت توقعی از هیچکدوم ما نداشتن.. حتی توقع احترام گذاشتن بهشون!!!

خدایا خودت در پناه خودت حفظشون کن..

خدایا همه ما رو عاقبت به خیر کن..

خدایا فرزندم و همسرم رو در پناه خودت حفظ کن...

خدایا کاری کن که همسرم همیشه احاس خوب خوشبخت بودن داشته باشه...

خدایا کمک کن فرزندم رو همونطوری تربیت کنم که باید تربیت کنم...

خدیا همه دعاهای معقول ما رو اجابت کن...

خدایا امشب که نه.. ولی هر وقت اومدی وبلاگم خوشحال میشم برام کامنت بذاری...

...............

..............

وقتی مادر می شی ترجیح می دی زنده بمونی ولی بمونی...

مادر نیستی که روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنی...

وقتی مادر میشی ترجیح میدی اگه قرار باشه نباشی... (نمی گم بقیه اشو)

وقتی مادر میشی آلزایمر میگیری!!!!!البته اگه بعد ازدواج آلزایمر گرفته باشی!!!!! چندین برابر بدتر می شی!!!!! تا یادت بره خودت هم هستی... تا یه چیزی به نام خودت رو فراموش کنی... هر چند گاهی یاد خودت می افتی ولی زود فراموش می کنی...

مادر نیستی متوجه عرایض من نمی شی!!!

وقتی مادر می شی زندگیت هدفدارتر می شه.. برا همین دوست داری و ترجیح می دی زنده باشی!!!

هدف این میشه که تحت هیچ شرایطی فرزندت و همسرت رو تنها نذاری...

تا از این روزگار به ستوه میای و یاد فرشته مرگ می افتی ... فرزندت و نیازهای اون میاد جلو چشمت...

همسرت در تنهایی میاد تو ذهنت...

به این فکر می کنی هیچکی غیر تونمی دونه این گریه فرزندت یعنی چه؟ اون لبخند فرزندت یعنی چه...

به این فکر می کنی که هیچکی بهتر از تو نمی تونه بچه ات رو بزرگ کنه... پس همه چیز رو فراموش می کنی...

................

چند روز پیش شایدم هم دیروز ... یه برنامه خبری داشت مراسم بازگشایی مدارس استثنایی ها رو نشون می داد...

اینقدر بغض کردم که نگو...

شاید خیلی هاتون نگاه اون مرد رو ندیدین...

شاید اونهمه غصه رو نتونستین زیر لبخندهای اون مادر ببینین...

شاید هم دیدین...

ولی من ترکیدم ...

......

خدایا تو این شبهای عزیت ازت میخوام.. ازت می خو.ام هیچ بچه ای طعم بد بی پدر بودن یا بی مادر بودن رو نچشه...

خدایا تو این روزها و شبهای عزیزت ازت می خوام هیچ بچه ای .. هیچ بچه ای معلول نباشه...

خدایا ازت می خوام  همه اونهایی که صاحب بچه میشن .. فرزندشون سالم و تندرست باشه...

خدایا نعمت سلامتی رو از هیچکی نگیر که خیلی دلم می گیره...

خدایا... خدایا...

....

پ ن: آمینا جان جانانم... از اونجایی که هر روز روز قدر و هر شب شب قدردانی... منو  و خانواده ام رو تو دعاهای مهربونانه ات فراموش نکنی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧




یییی

امروز طبق معمول تیکه تیکه خوابیدم تا ساعت ١١...

تیکه تیکه یعنی اینکه.. ساعت ٢ نیمه شب خوابیدم. بعد ۶ بیدار شدم... بعد ٧:٣٠ بیدار شدم.. بعد ٨:٣٠ بیدار شدم.. بعد ١٠ بیدار شدم.. بعد هم یه ربع به یازده بیدار شدم..

بعد از ظهر عزیز جون زود اومد با هم رفتیم فروشگاهشون... خرید نکردم.. چون من اصرار داشتم وقتی میشه قسطی خرید کنیم چرا نقد بخریم.. ولی وقتی دیدم بدجنس ها برا قسطی دادن اجناش تا ٩٠ هزار تومان هم رو جنسهاشون کشیدن بی خیال شدم...

بعد رفتیم نمایشگاه قرآن...

عزیز جون یه کتاب خرید در مورد شب اول قبر...

اصلا آدم از اسمش وحشت میکنه...

بعد هم اومدیم خونه...

من یه صبح درست کردم برا عزی زجون آه ه ه ...

بعد افطاری هم به کارهای روزمره رسیدم. و کارهامو اعم از سبزی خورد کردن پاک کردن کابینت ها انجام دادم...

یه خبر هم شنیدم که داشتم شاخ در می اوردم...

این اسی خان یه شیکری خورده.. بعد این مموت طرفداریشو می کنه عجیب...

اگه بخوام توضیح بدم دیگهخ وبلاگ منو دیدی ندیدی... میره تو سطل زباله وبلاگ ها...

من اصلا کاری ندارم کی خوبه کی بده... اصلا هم تو نخ این چیزها هم نمیرم...

ولی مثلا فکر کنین همه از اول که آدم بوجود اومد و دنیا شکل گرفت تو گوشمون خوندن که مثلا کشوری به نام دارقوزآباد وجود نداره... و ما اصلا اونو به عنوان کشور قبول نداریم خوب.. بگین خوب...

بعد از اینهمه سال جهد و تلاش و وز وز تو گوش ما و دیدن پهلوان شدن بسیاری از خوش شانس ها و شاید هم بدشانس های ورزشکارمون که پای مبارزه با ورزشکارای دارقوزآبادی( که اصلا از نظر ما هویت ندارن ) نرفتن و بهشون صد تا مدال افتخار دادن... حالا اسی اومده میگه ما با مردمز دارقوزآباد دشمن نیستیم ما با دولتش مشکل داریم...

خوب این حرف رو در مورد کشور جهاتخوار هم گفته بودیم .. و گفته بودن یادتونه؟

تا قبل اینکه بگن ما با مردم کشور جهانخوار بزرگ کار ینداریم ورزشکارا با ورزشکارای کشور جهانخوار مبارزه نم یکردن... ولی بعد اینکه فهمیدیم ملت آمر یکا ی جهانخوار دشمن ما نیست بلکه دولت اون دشمن ماست دیگه باهاشون روبوسی هم می کنیم اگه جاش باشه...و مهلتی پیش بیاد...

حالا که مموت تایید کرد و تاکید که اسی حرفش درست بوده و ما از حرفش حمایت می کنیم و اسی جون قربونتم... و حرف اسی حق و حرف اون حرف ماست... ما نتیجه می گیریم که ما با دارقوزآبادی ها مشکلی نداریم و فقط مشکلمون دولت دارقوزآباده...

یعنی ما اون کشور دارقوزآّباد رو به رسمیت شناختیم ... تازه م یتونیم از این به بعد با ورزشکارهاش سر شاخ بشیم .. مگه نه؟

آخه یک ورزشکار دارقوز آبادی مسلما دشمن ما نیست که .. هست؟

تازه یه ورزشکار روحیه انسان دوستانه ای خواهد داشت مگه نه؟

تازه ترش اینکه یه ورزشکار کلا اهل این جنگ و دعواها نیست که .. سرش تو ورزش و بدو بدو و بزن و بزن و پرورش اندام و هیکل و این حرفهاست و تنها هدفش ورزش و کسب و افتخاره دیگه مگه نه؟

پس یادتون نره ها.. اگه از این به بعد کسی با یه دارقوزآبادی سرخاش شد و نرفت تو گود مبارزه بدونین که مخالف اسی و مموت و چی چی کریمه و این حرفهاست ها... چیس چی کریمه همون چیچی خدمتگزاره...

تازه از امشب بازار راکد مسکن و خونه این حرفها هم تکون خواهد خورد... و باز قیمت خونه افزایش پیدا خواهد کرد.. صاحب خونه ها می تونین تو اونجاتون عروسی بگیرین....(البته اونهایی که چند تا خونه دارن.. وگرنه یه خونه داشته باشن که فایده نداره می خوان توش زندگی کنن دیگه نمی خوان بفروشن که)  مستاجرها شما هم می تونین به جر خوردگیتون بابت اجاره های سرسام آور ادامه بدین.. منظورم جر خوردیگ جیبتون بود .. جدی میگم...

البته تجریه ثابت کرده هر کی جیبش جر بخوره اونجاش هم متعاقبا جر خواهد خورد...

 

چرا؟

چرا قیمت خونه تکون می خوره؟

خوی آخه مموت باز امشب گفت می خواد به طور اساسی وارد عمل بشه... و جلوی گرونی مسکن و این حرفها رو بگیره...

یار انه مسکن هم به یارا نه مواد شوینده و دارو پیوست...

متوجه نشدین چی شد ؟ مهم نیست؟ همه یه زری می زنن ما هم زدیم.. مالیات نداره که...

تازه یه چیزی رو می د ونستین..

طفلی صاحب خونه ما پول نداره تا پول پیش ما رو بده...

به خدااااااااااا...

طفلی بدطوری اوضاعش خرابه...

آخه اگه مستاجر نیاد خونه اش رو کرایه نکنه اون هیچی تو بساط نداره بده...

خدا را شکر که ما اینجا پول پیش ندادیم.. وگرنه یم دونین الان عزیز جون تو زندون بود زبونم لال...

طفلی صاحب خونه ام چطوری می تونه پول پیش ما رو بده؟ هااان.. آخه زن و بچه هاش که تو دبی دارن زندگی می کنن و ایران کلاس نداره برا زندگی از کجا بیارن پول قر و فرشون رو بدن هاااااان؟

آخه اگه پول پیش م ارو بده اون کارگر بدبختی که از ایران می برن تا خونه دبی کارهاشون رو راست و ریز کنه و توالتون رو بشوره و گردگیری کنه و برگرده رو از  کجا بیارن بدن هاااااااااااااااان؟

به نظر شما زور نداره؟

تازه کی باید پول بنزین فلان ماشین آقا رو بده هاااااااااااان؟

دارم می سوزم اساسی...

آخه طفلی مجبور... شده یه دو سه تیکه از زمینهای فلان قبرستونشو بفروشه ... از بس کساده بازار.. آخی من بمیرم....

این شب جمعه ای تونستین کمکش کنین طفلکی رو...

داغ زدم ها اساسی...

راستی خوش به حال اس اس ی ها.. (این اسی تا اون اسی!!!) منظور از اس اسی ها استقلالی های عزیز بود...

حال کردین ها... ۶ تا زدین...

عزیز جون خیلی خرسند بود...

خوشحالم خوشحال بود...

پدر و دختر کنا رهم می خوابن... منم که حکم پ شم رو دارم دیگه...

بعد عزیز جون میگه حال می کنی سیبی رو تخت دو نفره تنهایی می خوابی...

جان من داری این حرف رو...

هر کی ندونه فکر می کنی این دخترمون هم تصادفی بوجود اومد...

من برم .. داره حرف ها میره اون ور خط...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧




دختر ناز من

دیگه حال نداشتم برم تو وبلاگ خودش بنویسم..

البته تقریبا هر روز ازش عکس و فیلم میگیرم...

الان هم خانوم خانومها یاد گرفته هر وقت خیلی دلش بازی بخواد.. دقیقا عین وقتی که باهاش بازی م یکنم و جیغ می کشه ومی خنده خودشو سفت می کنه و بهمون می خنده...

خدایا تو این روزهای خوبت.. تو این وقت هایی که همه داران دعا یم کنی.. تو این روزها که در آسمونت بازه... ازت یم خوام.. این فرشته کوچولو رو هیچوقت ازم نگیری..

خدایا کمک کن بتونیم به بهترین و درست ترین روش بزرگش کنیم........

خدایا کمک کن ..

خدایا دوست دارم دخترم بهترین باشه...

خدایا در پناه خودت حفظش کن...

لطفا آدرس یه عکس لود کن درست درمون برام بذارین تا بتونم عکس دخترمو تو وبلاگش بذارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧




نصفه نیمه شد از دست این ناز نازی...

بابا اون پست قبلیه بود.. قرار بو دلتون رو بسوزونم تا ته تهش... بع د بگم بابا این مامی و بابا ی من هر روز با من بای بای می کنن و بعد یه طوری میشه بر می گردن..  ولی دفعه قبل بی خداحافظی رفتن یهو زنگ زدن ما تورا شمالیم.. داریم می ریم خونه.. حالا چمدونو مممدون و همه چیزشون خونه ماست...

خوب آدمیزاده دیگه گریش میگیره...

ولی این دخملی نذاشت که نذاشت...

چند وقتیه که خیلی بیشتر از خیلی خواب مامیش اینها رو یم بینم..

جاتون خالی خواب دیشب خیلی خوب بود.

باباش می گفت: اجازه میدی ببوسمت.. من دلم برات تنگ شده بود. مامانش قهر بود همچنان .. ولی من توخواب خیلی پررو بودم.. خیلی.. همچین جوابشو دادم مامانش ترجیح داد حرف بزنه تا کمتر ضایع بشه.. خیلی با حال بود.. البته من خیلی با ادب بودم ها عین همیشه...

حالا هر چی فکر می کنم چی گفتم که مامیش یخش آب شد و دوباره از رفتا رمن یخ کرد یادم نمیاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧




هر روز خداحافظی... هر روز امید بازگشت!!!

چه حسی داره ها.. هر روز با عزیز ترذین ادمهای روی زمین که پدر و مادرت باشن خداحافظی کنی؟!!!

چه حسی داره هر روز به صدای رفتنشون گوش کنی؟

چه حسی داره هر روز یه بطری آب و یه بسته بیسکوییت بذاری تو کیفشون؟

چه حسی داره هر نیم ساعت به موبایل پدرت زنگ بزنی؟

چه حسی داره وقتی با یه دست دخترتو بغل کنی و با یه دست تایپ کنی در حالی که با سرت مواظبی دخترت به کیبورد دست نزنه... در حالیکه داره ارنجتو می خوره و هی به میز کامپیوتار لگد می زنه؟

(این ربطی نداشت)

چه حسی هر روز یه کارت اینترنت بخری و هر روز نتونی کانکت بشی...

چه حسی هر روز بعد اون همه خداحافظی با چای آماده منتظر اومدن بابات اینها بشی...

...

پ ن: باب هنوز نتونسته نوبت بستری بگیره... و ما اینجا خاله بازی می  کنیم... هر روز با هم روبوسی می کنیم و خداحافظی...

بابا پول داده برا دخترم حساب بانکی باز کنم... میگه ماشین می بره...

سرم . کمرم درد می کنه...

اینها همه پی نوشته ها...

از ترس اینکه نتونم باز کانکت شم داره ان لاین می نویسم..

چند وقته مهمون دارم...

سایز یه سری از چیزها اینقذدر تغییر کرده که گاهی به خودم شک می کنم...

از بس شلوار و شلوارک و ملافه شستم دستهام داغون شد...

کی گفت یه شیکم یزای خوب می شی؟ بهش بگین بدتر شد که بهتر نشد...

چیه نیشتو ببند حرفهای زنونه به تو چه اخه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧




مهمون دار بی مسئولیت!!!

١- فرض کنید همسایه روبروی ما فامیلیش احمدی باشه.. طبقه پایینی ما هم فامیلیش احمدی است... مهمون دیگه مهمونی دیشب هم فامیلیش احمدی بود... احتمالا تا چند ماه آینده با هر فرد جدیدی برخورد کنم فامیلیش احمدی خواهد بود... چرا؟

خوب طبق قانون استقرا حل کردم...

٢- همسایه روبرویی ما آقای احمدی بودند که فوت شدند.. ما پنجشنبه شب مهمون داشتیم.. داداشی اینها بودن و بابا و مامان.. این داداشی تو سریال نه ها.. داداشی خودم... همون که کرج.. حدود ساعت ٢٢ در حالیکه پشت در خونه کلی کفش ریخته شده بود یه آقای متشخصی که پشت دیوار ما پنهون شده بود تا مبادا چشمش به نامحرم بیفته و منو به زحمت انداخت که گردنمو تا اون پشت دراز کنم و ببینمش...پرسید ببخشید آقای احمدی هستند؟ من در حالیکه چشمش به اعلامیه ترحیم خدابیامرز احمدی بود گفتم نه تشریف ندارن و تو دلم می گفتم خوب چرا نگفت با خانوم احمدی کار دارم. باز سریع نتیجه گرفتم که حتما به علت شدت مذهبی بودنش روش نشده...(آخه خانوم مرحوم احمدی به من گفته بود میره خونه فامیلاشون تا چند روز نیست) بعد آقاهه یه کم سرشو آورد جلو و دید من چادر سرمه خیالش کمی راحت شد و با تعجب پرسید.. تشریف ندارن؟ و من با اطمینان در حالیکه می خواستم توجهش رو به اعلامیه ترحیم جلب کنم گفتم نه؟

آقاهه باحالت خاصی رفت و من اومدم تو عزیز جون گفت پایینی هم اسمش احمدیه ها .. و من از تو راه پله ها اون آقاهه رو صداش کردم و گفتم پایینیمون هم احمدی هستن...

تازه فهمیدم چی شد. مرده با خودش گفت عجب ادمیه ها اینهمه مهمون رفته بیرون... تازه خانوم پایینی دیگه خیلی از لحاظ حجاب راحته و مرده ب را همین پشت در قایم شده بود..

٣- دلم یه مسافرت بی دغدغه می خواد...

۴- برا بابایی دعا کنین.. هفته دیگه عمل داره... بابام عمل داره.. عملی نیست که ..زبونت گاز بگیر..

امروز خیلی عجیب بابا و مامن در حالیکه اسبابشون خونه ما بود از بیمارستان یه سره رفتن شمال.. گفتن اونها باشه اونجا ما هفته دیگه میام..

۵- دیگه اینکه من دارم از چاقی می میرم..

۶- دختر نازنیننم امروز فهمید من می خوام یه دور تو شهرک بزنم و این دو مثقال چربی (البته دو مثقال . ٢٠ کیلو) رو آب کنم گیر داد  و نخوابید تا من با خیال راحت پدر و دختر ور تنهابذارم.. برا همین شال و کلاه کردیم و دوتایی رفتیم چربی آب کنی..

٧- دیگه زیاده عرضی نیست..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧




ای تف به روحت حسود!!!

باورتون میشه... من هنوز باور نکردم...

نمی دونم از وقتی اخرین پستم رو نوشتم کدوم چشم شور بی پدری اومد و من و عزیز جون رو چشم زد...

از دیشب کلاهمون رفته تو هم...نه نرفته تو هم بلکه از هم جدا شدیم.. به خدا راست م یگم..

نه اینکه زبونم لال طلاق گرفتیم نه... من کلا قاتی کردم..

فکر کنین دیشب گیر دادم که خیلی بی معرفتی یه گل هم برام نخریدی.. بعد گریه کردم... خودمم می دونستم دردم این نیست.. ولی خوب دیونه شدم.. امشب هم با دخترم از خونه زدیم بیرون.. عزیز جون که از مهمونی افطار برگشت دید خونه تاریکه.. اخه برق رفته بود بعد هم ما بی موبایل رفته بودیم تو شهرک..

فکرکن...

نه اینکه اتفاقی شده بود. مخصوصا بود...

حتی دیدیم که عزیز جون رفت خونه ولی پا نشدیم...

الان هم رفت بیرون خرید...

نه اینکه فکگر کنین پشیمون بودم ها نه.. از اون روزهای سگیم رو دارم پشت سر می ذارم...

فکرکنین سر دخترم داد هم کشیدم و گفتم گریه نکن که حال تو یکی رو ندارم... بعد خودم زدم زیر گریه و دخترمو تو بغلم فشردم ...

خلاصه اینکه تف به روحت که اینقدر چشم شوری...

بابا حسرت این زندگی گه منو می خوری.. یا حسرت اخلاق گه ترم رو .. ببخشید ها...

آخه کجای این زندگی من حسرت خوردن داره...

خداییش کجاش؟

مادرشوهر نازنینم؟؟؟

می دونین شنیدین می گن سایه شوم فلان چیز تو زندگیمونه.. الالن سایه شوم مامیش تو زندگی ما رژه می ره...

قدیم ها تو تلویزیون می دیم یکی از مادرشوهرش می ناله شاخ در می اوردم.. به خدا...

ولی الان این رفتارهای احمقانه مادرشوهرهای تو سریال ها رو می بینم شاخ در میارم.. می گم نسل این مادرشوهر ها مرده...

مامی خودم مادرشوهره !!!!

 پس هنوز نسل خوباشون مونده...

یکی دو مورد از رفتار عروسهامون رو به آزی گفتم گفت اونها طبیعی هستن ما خریم و غیر طبیعی..

خوب راست م یگه... من از عروسامون شاکی نیستم... ولی از این می سوزم که از همه طرف چوب خور مردیم..

این رفتار مامیش اینها هیچ ربطی به این اخلاق از دیشب من نداره ها...

موضوع اینه که یه چشم شوری اومد و مارو چشم زد..

ای بترکی..

باید این جا بابا قوری اویزون کنم به گمانم...

من برم...

اعصاب مصابم تعطیله..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧




رمضون نوشت...یا بهتر بگم تبدیل شدن سیب به باغ سیب!!!

سلام.. خوبید .. خوبیم.. ابجی امینی خوبی.. داداشی خاله جون خوبید؟

خوب دوست دارم اینجا احوال پرسی کنم ایراد داره؟ اره داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممزی خان خوبی؟

دوست ها خوبید؟

ما هم خوبیم..

نوشته هام هیچ ربطی به رمضون نداره ها...

امروز سالگرد ازدواجمون بود... یعنی عقدمون... الان ۶ سال و ١٣ ساعته که من همسر عزیز جونم...

و عزیز جون همدم من...

دیشب مثل همه شبهای سالگرد ازدواجمون با هم عشقولانه داشتیم از بدبخت شدن من صحبت م یکردیم!!!

دیشب مثل همه شبهای عشقولانه در اوج عشقولانگی داشتیم از اینکه عزیز جون نتونسته بود خوشبختم کنه حرف می زدیم.. دیشب عین خیلی از شبهای زندگی مشترکمون عزیز جون داشت ازم بابت همه چیزهایی که حقم بود و نتونسته بود بهم بده ازم عذرخواهی می کرد...

دیشب عین همه شبهای سالگرد ازدواجمون و همه شبهای رمانتیک زندگیمون با یه بغض فرو خورده سر همسر نازنینمو گذاشتم تو سینه ام.. . گفتم خیلی دوست دارم و عاشقتم...گفتم خیلی خوشبختم...

الان عزیز جونم داره منو می بوسه با دهنی که بوی فرنی میده... و میگه زشته ننویس دختر جوون می خونه بده..

میگه تو خیلی خطرناکی همه جزییات رو اون تو می نویسی... الان هم با اشاره زیپ دهنشو بست و رفت بخوابه.. تنهایی... آخه امشب سالگرد ازدواجمونه!!!!

امروز اولین روز ماه رمضون با فر  ی نا جونم بود... البته پارسال تو شیکممون بود الان تو بغلمون...

دیشب خیلی شب خوبی بود...

باز عزیز جون یه حرفهایی زد که دلم آروم شد... هر چند من تا ٣ نیمه شب بیدار بودم ولی شب خوبی بود...

از اون شبهایی که همیشه به یادم می مونه...

دیشب سالگرد .... خوب همون شبی بود که عزیز جونم تو راه برگشت خونه بهم قول داد تا ابد مال هم باشیم.. قول داد مواظبم باشه... همون شبی که بهم گفت منتظرم باش تا فردا بیام و رسمی و رسمی مال هم بشیم...

به قول عزیز جون دیشب سالگرد آخرین شب تجردت بود...

البته دیشب سالگرد آخرین شب خوب خونه پدری بود.. سالگرد آخرین شب حرفهای خودمونی و دخترونه ...(فکر های بد بد نکنین) .. دیشب به یاد همه شبهای خوب با معصوم و زهره و سعید کل کل کردن باز چشمام اشکی شدن...

دیشب به یاد همه شبهای زیر پشه بند خوابیدن با صدای خرو پف بابا که گاهی می اومد تو پشه بند ما مهمونی دلم گرفت...

دیشب به یاد سعید که خودشو به زور می چپوند تو اتاق ما دلم گرفت...

به یاد غر غر هاش که همش می گفت من تنهام...

و امشب .. امشب باید به یاد اولین شب با عزیز جون بودن لبخند بزنم... باید لبخند بزنم... چون ازبودن با اون خوشحالم... ولی... ولی...

امشب به یاد اتاقمون با رنگ آبی و سفره عقدمون که کنارمون بود باید لبخند بزنم...

امشب باید به یاد اولین روز با هم شدن باید لبخند بزنم...

کاش می ذاشتن این باید رو بر میداشتم...

کاش همه جمله هام بی باید بود...

نمی دونم ... نمی دونم چرا...

فقط می د ونم هیچوقت برا نوشتن جمله دوست دارم عزیز جون جونی باید نمی نذاشتم..

باید نمی ذارم و باید نخواهم گذاشت...

چون من واقعا دوست دارم... دوست دارم همسرم...

دوست دارم با همه آرزوهایی که داری... و همه کارهایی که باید برام می کردی و نکردی..

دوست دارم با همه خستگیهات...

دوست دارم با همه تلاشت برا زندگی روز به روز بهتر...

دوست دارم...

دوست دارم...

دوست دارم...

.

پ ن: بهتره این نوشته ها که به مناسبت سالگرد با هم یکی شدنمون رو با هیچ خاطره دیگه ای قاتی نکنم..

دلم برا همه دوستهام تنگ شده...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧




من برگشتم... نه من اومدم.. .. نه من اینترنت دارم.. حالا شد...

سلام... خوبید؟ خوبیم.. ممنون..

تولدم مبارک...

سالگرد نامزدیم و این حرفهای قبل عقدمون هم مبارک.. سالگرد عروسیمون مبارک.. تولد بابام مبارک...تولد خاله همسرم مبارک...

تلفنمون مبارک..

پرده های آشپزخونه و هال مبارک... چقدر هم زشت شده:(

کفشهام و ادکلونم مبارک...

پس فردامون مبارک...

همه خوبیم... من خسته ام... دلم برا همه تنگ شده... م یخوام به همه سر بزنم... ولی نمیشه... البته برم بخونم. بعد با این سرعت زیاد اینترنت میام براتون کامنت می ذارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0