Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

باز هم همه چیز از همه جا

-گهگاهی جاری جان یه اس ام اسی به ما می زنه.. البته مدتها بود بهمون اس ام نزده بود.. یعنی درست از اون روز کذایی به بعد خبری از اون نشده بود تا اینکه یه اس ام اس بهمون زدید که... مضمونش این بود که وفا مفا تعطیل شده... و اگه لیلی بیاد یا مجنون بیاد دیگه خبری از هم نخواهند گرفت... یه چیزی یه جاییم وول می خورد و هی انگولکم می کرد که بهش اس ام بزنم که حالا من مجنونم یا تو لیلی هستی... ولی گفتیم ما با جاری جان شوخی موخی نداریم که داریم؟..از اون جهت بود که براش یه اس ام اس دادیم بسی عشقولانه...

- یحتمل ٩ این ماه اونورها عروسی داریم.. از این جهت تو اینجامون عروسی گرفتیم که داریم میریم شمال.. چقدر من دلم برا همشون تنگ شده... تازه یه چیزی عروسی اونطرفیه... وای منباید چقدر با همه خوب باشم... تازه یه نفر می دونم که مجبور میشه با من حرف بزنه چون اون یه عروسش دمش در نیاد... وای که من اگه بخوام برا جاری جان صحبت کنم چقدر باید تعریف کنم از فامیل شوهرشون..

-خسرو شکیبایی فوت کرد... دیشب خیلی دلم گرفت... خدا بیامرزدش...

-بالاخره زنگ زدم برا اون آقاهه که ازش تخت و کمد دخترمو گرفتیم بابت یه طبقه دیگه تو کمدش...

-این مسابقه پشت خط رو دیدین؟ ببینین .. من خوشم میاد...

- من رفتم تو کار مسابقه.. درامدش خوبه.. منم تا حالا هیچی نبردم...

-یه خورده از وسایلمو جمع کردم.. این روزها بیکار نبودم که..

-فردا یا پس فردا کارگرهامون از شمال میان.. صغری و سعید دیگه...

-دوست صغری به همه گفته صغری نمی تونست بیاد. وگرنه از خداش بود با من کار کنه... الان هم هر وقت بهش نیاز داشتم میاد.. صغری هم پس از شنیدن این حرفها نمی دونم چرا انگشت شصتشو به اون نشونه رفت!!! عین فوتبالیست ها!!!!

-عزیز جونم یه گوشی برا خودش خریده بودها.. از بس پیشرفته بود  اون نمیتونست از پشت فرمون با کسی تماس بگیره برا همین فروختش.. الان یه نوکیا داره مال ناصذالدین شاه خدا بیامرز..

- تنها تخلف عزیز جوندر رانندگی همین صحبت کردن با مویایله.. از خوانندگان این وبلاگ اگه کسی جز اعضای همیاران پلیسه عزیز جون منو جریمه نکنه خوووووووب... قربون دستتون..

-دیروز که من به مرگ خواب دچار شده بودم.. خیلی خسته بودم.. دختر و پدر دنیایی داشتن با هم تا بعد ازظهر... غروب هم رفتیم کمی گشت زدیم ...

-الان دخترم داره خواب بد می بینه چون هی بغض می کنه...

- دوشنبه بود دیگه... رفتیم خونه آزی اینها... کور وش فهمیده بار باباش چی باید بخره.. یه ماشین کنترلی... چون باباش خیلی دوست داره... خیلی دوست داشتم برم تو پارکینگ و دوچرخه ١٧٠٠٠٠٠ تومنی هوشی رو ببینم.. ولی حال نداشتم...

- سه شنبه شب بود که دخترم رو بردم دکتر یه کم تب داشت.. دوکی هم براش آزمایش نوشت ولی نبردمش.. گفتم خودش خوب میشه... احساس کردم داره کاسبی می کنه تا طبابت!!!

چهارشنبه صبح داداشی اینها اومدن اینجا و رفتیم قز وین .. خونه مادرجون.. داداشی اونجات ماموریت داره تا شنبه.. قرار بود در هر صورت شب برگردیم.. ولی خانم داداشم اینقدر هی ناراحت بود من بی خیال شدم.. ولی دیگه باهاشون جایی نمی رم.. چون بدم میاد تصمیمی که گرفتم برا کسی عوض کنم اصلا آمادگی نداشتم بمونم. با بچه خیلی سخته. دخترم هم از صبح بی تابی می کرد. و هی زنداداشم می گفت اینقدر لی لی به لالش می ذاری.. هی می گی بچه مریضه.. مریض میشه دیگه... خوب من دخترمو می شناسم.. ضمن اینکه بدم میاد بهم می گن چطوری به دخترم شیر بدم.. چون هر چی باشه صبح تا شب با اونم و می دونم از اینکه یهو ۵ پیمونه شیر بخوره بدش میاد و بالا میاره.. یه گفت اینو گرمش کردی.. این بچه گرمشه.. هی .. هی ... تا اینکه ساعت ٢ نیمه شب بعد از یه عالم بی تابی.. هر چی شیر خوردهبود بالا آورد.. باورتون نمیشه بعدش شروع کرد به خندیدن...

الان هم حالش خوب شده شکر خدا...

صبح هم قرار بود زود راه بیفتیم که دیر شد...

دارم فکر می کنم اگه ما با هر کسی بریم باید صبح پنجشنبه خونه مامیش می بود برگردیم... حالا اونها قرارشون تغییر کرده دیگه به ما ربطی نداره... می خوای پیش شوهرت باشی... فقط دلم برا داداشم سوخت وگرنه نمی موندم.. ولی اون اصلا فکر من بچه دار نبود.. این کارش باعث شد دیگه باهاشون جایی نرم...همه نباید برنامه هاشون رو با شما تنظیم کنن که...

آهان یه چیز دیگه که باعث شد راه نیفتیم این بود که گفت برا اینکه نریم مجبورم دعا کنم.. و من گفتم ما شانس نداریم حالا تصادف می کنیم چون خانوم دلش شکسته و می خواسته یه شب پیش شوهرش باشه...

اصلا تو دلم فکر کردم حال بد دخترم هم تقصیر دعای اون بود...

-پنجشنبه عزیز جون موند خونه... دیگه به کارهاش هم نرسید...

-شبش با هم فیلم دیدیم.. اسمشو نمی دونم... جالب بود..

-دیگه چی بگم... حرفی ندارم.. من از اولش هم حرف نداشتم..

-راستی گدایی اس ام اس کار بدیه...

-من بالاخره این توفیق اجباری رو دیدم..

-دلم برا گوهر دشت گردی تنگ شده.. و کم کم روزی می رسه که نتونم برم گوهر دشت گردیها.. گفته باشم...

-منزل جدید که رفتیم یکی از مشکلاتم می دونین چیه؟ اینه که همه  همسرمو می شناسن و من از این موضوع خوشم نمیاد...

- یه پارچه خریدم از خانه ساده... برا دامنم .. دخترخاله جان برام می دوزه...

-زن پسر اسرافیل خوبه؟ دلم براش تنگ شده...

- شناسنامه های جدید رو دیدین.. عملا کسی تا ١۵ سالگی نمی تونه رسما ازدواج کنه...

-چقدر حرف زدم ها..

-من برم . کلی کار دارم... تا بعد بای

 

-

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧




گ.. گیجه سریالی!!!

- سلام خوبید.. خوبیم.. شکر... گاهی به مرگ خواب دچار  م یشویم.. گاهی دلمان می گیرد.. گاهی دلمان شور می زند.. گاهی دلمان کارکردن یا به عبارتی بیگاری کردن برا مردم می خواهد!!! یعنی دلمان برای اون روزها تنگ می شود... گاهی دلمان پوچ می شود.. گاهی باز از این هیکلمان تهوع می گیریم.. گاهی دلمان می خواهد برویم خرید ولی حس لباس پوشیدن نیست.. و در دل می گوییم کاشکی می شد همینجوری رفت بیرون..گاهی هی تلویزیون می بینیم.. هی می زنیم این ور هی می زنیم اونور...گاهی از بچه داری خسته یم شویم.. گاهی دلمان یم خواهد دخترمان زودی بشود ۵ ساله...  گاهی هم می خواهیم برویم شمال.. گاهی هم حالمان از همه چیز به هم می خورد...

 

- در راستای تلویزیون نگاه نمودن بسیار زیاد!!!! یهو به این فکر میکنیم که این دانیال حکیمی چرا یه بار پدر است و یه بار شوهری که زنش طلاق می خواهد؟؟؟؟

چرا این بازیگر کره ای یه بار اینطور است یه بار اونطور...

چرا این خانمه یه بار در این نقش است یه بار در اون نقش...

ففط کارتون ها را قاطی نمی کنیم...

تا اینکه یه روز به این نتیجه رسیدیم در ۵ کانال ۵٠ سریال در حال پخش است... و در هر ۵ تا بازیگرها مشابه هستند در نقش های مختلف و متفاوت...

خلاصه گ.. گیجه ای گرفته بودیم بس ناجور... نیست ما خیلی هم داستان ها را دنبال می کنیم...

 

-ای خدا.. من موندم تو کارت... اینهمه سریال های جورواجور دارن پخش می کنن یکی از یکی بهتر!!! این شوهر من گیر داده به رابین هود... باید می دیدین چطوری با هیجان می شینه این سریال بدون سان  سور  رو نیگاه می کنه

-حالی دارم بس ناجور.. هنوز هیچیم سر جاش نیست.. خدایا کمک کن خوب باشم.. و پر از شور زندگی باشم...

 

-بجه که نه نوزاد یکی از دوستانم اوضاعش خوب نیست.. دعا کنین خوب شه... خیلی بهم استرس وارد شد...

 

- اقا ما هی می خواستیم بریم این توفیق اجباری رو بگیریم ببینیم.. تا اینکه نرفتیم...یعنی رفتیم.. بعد یه ماه رفتیم و گفتیم آقا قاعدع بازی رو بده.. با شور و هیجان اومدیم گذاشتیم... دیدیم ای بابا اینکه قاعدعه بازیه نه توفیق اجباری.. عجب اشتباهی کرده بودم ها.. حالم گرفته شد.. تا اینکه اون آقاهه اومد.. آقا اون اومد .. من شکفته شدم.. پسر اسرافیل رو می گم... دیگه مرده بودم ها.. تازه فهمیدم چرا این فلیم رو جای اون هریدیم.. اخه تو ذهن ناخودآگاهم رفته بود برو برا یه بار هم شده قاعده بازی رو به خاطر پسر اسرافیل خان ببین...

نفهمیدین چی شد مگه نه؟ ایرادی نداه.. اونی که باید متوجه می شد شد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧




اگر بار گران بودیم رفتیم... اگر نامهربان بودیم رفتیم!!!

سلام..

خوبید؟

خوبیم شکر...

می گم آدم یهم موجودی خیلی عجیب تراز اون چیزیه که فکرش رو بکنید...

تا دیروز می گفتم کی میشه بریم تهران...

کی میشه ؟... از این ترافیک خسته شدم...

ا زاین چشم انتظاری برا اومدنت عزیزم خسته شدم. از اینکه اگه فقط یه ربع دیر راه بیفتی ٣ ساعت طول می کشه برسی اداره خسته شدم...

ا زاین .. ا زاون خسته شدم...

امروز رفتیم منزل جدیدمون رو دیدیم...

نه بابا فکر و خیال برتون نداره ... نخریدیم... مگه محمود گذاشت...

اجاره ای که نیست .. میشه گفت که نه.. حتما سازمانیه...

تر تمیزه...

تازه ساخته تقریبا...

ولی.. ولی خیلی دوره از اینجا...

البته تا اداره عزیز جونم ١۵ دقیقه با سرعت مطمئنه است... با ماشین.. تقریبا بدون ترافیک... و البته تحقیقا بدون ترافیک...

یه جایی اون دورها... همون جا که دیگه فقط ماییم و مثل ما...

یه شهرک بزرگه...خیلی بزرگ... ولی فضاش چقدر شبیه فضای دانشگاهمون بود و خوابگاه هاش...

نمی دونم اینقدر دلم گرفت که حتی دلم برا چاله های کوچمون تنگ شد...

ا زغروب تا حالا با این امید که عزیز دلم هر وقت بخوام می اد خونه خوشه...

خیلی بده من گواهی نامه ندارم مگه نه...

خیلی بده می ترسم رانندگی کنم تو تهران مگه نه؟

ولی باید دست به کار شم... فکر می کنم اگه رانندگی نتونم بکنم نابود میشم اونجا...

تا خونه آزی اینها ١۵ دقیقه راه بیشتر نیست ها... ولی... ولی یه طوری بود...

دلمب را گوهر دشتی که هر سال ٢٠ بار هم نیم رفتم توش تنگ میشه.. دلم براتون تنگ میشه...

امسال تولدم خونه جدید هستیم...

امسال سالگرد ازدواجم خونه جدید هستیم...

امسال اونجاییم..

عزیز جون میگه دوست نداری کمی تحمل کن سرم خلوت شه برم دنبال خونه... ولی با این کرایه ها من دوست ندارم برم خونه اجاره ای که معلوم نباشه سال بعد اونجا باشم یا نه..

از اسباب کشی متنفرم...

مطمئن هستم وقت رفتن گریه می کنم...

مطمئنم دلم خیلی می گیره...

اصلا از اونجا دلم بیشتر گرفت که عکس مرحوم شوهر همسایه روبروییمون رو رو در خونه اش دیدم...

دور از جون همسرم .. دو ر ا زجونش یهو به این فکر کردم که من بی عزیز جون نابود میشم...

یاد فیلم بیست و یک گرم افتادم...

و باز حسهای بد همه وجودم رو پر کرد...

خدایا کمک کن.. کمک کن با وضعیت جدید زود اخت بشم...

خدایا ازت ممنونم...

می دونم خیلی زیاده خواهم.. ولی خدا دلم می خواد برم تو خونه ای که مال خودم باشه...

خونه ای که کوچه هاش زندگی جریان داشته باشه...

خونه ای که هواش دلگیر نباشه...

خدایا هیچوقت همسرمو و فرزندمو ازم نگیر...

خدایا هیچوقت اونهایی که دوستشون دارم رو ازم نگیر...

خدایا دوست دارم... دوستمون داشته باش...

خدایا کمک کن بتونم همسر و مادر خوبی باشم...

خدایا نیرو می خوام.. خودت می دون یمگه نه...

خدایا ازت ممنون بابت هر چی که دادی . و هر چی که ندادی...

ازن ممنونم بابت هر چیکه خواهی نداد و هر چی که نخواهی داد...

ممنونم به حرفهام گوش م یدی.. ممنونم وبلاگمو می خونی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧




تولدت بازم مبارک..

خواستین نخونین.. خانوادگیه...

سلام عزیزم.. سلام مهربونم...سلام عشق من...

سلام نازنین ترینم...

هر چند الان خوابی...

سلام ...

هر چند امیدوارم در حال دیدن رویایی شرینی باش.. به شیرینی لبخند دخترمون...

امسال روز تولدت یه مهمون عزیز داشتیم... دخترمون.. که سال دیگه بهت میگه بابایی تلودت مبالت... وبعد می بوستت..

امسال مثل پارسال باز این کیکت داستانی شد ها... پارسال کیک گیرمون نیومد. امسال کیک رو بهمون انداختن...

خوشحالم امسال هم تونستم برات هدیه ای بخرم که دوست داشتی... هر چند کم بود...

مطمئن بودم تا سال دیگه هم نمی ری یه کفش دیگه برا خودت بگیری.. برا همین همون یکه دوست داشتی رو با فر ینا جون رفتیم برات خریدیم..

عزیزم...توجه کردی؟ هر سال مهمون داریم روز تولدت.. یعنی الان دوساله که فامیلهای خودت هستن روز تولدت.. و من خوشحالم... چون میدونم تو هم خوشحالی...

عزیزم.. مهربونم... هر چند باز عین همیشه نتونستم برات تولد خوبی بگیرم..

هر چند نشد که همه عالم رو دعوت کنم برا روز تولد بهترین همسر دنیا...

هر چند نتونستم تو شهر جار بزنم که امروز یکی از بهترین روزهای خداست.. چون تو متولد امروزی...

هر چند هیچوقت هیچی اونطوری که من می خوام نشده...

ولی ... میدونی تا زنده ام و سر پا برات تولد می گیرم.. تا نفس می کشم و هستم یادم نمیره که بهترین روز خدا کی بود...

تا هستم یادم می مونه تو بهترینی...

تا هستم و می تونم حرف بزنم بهت می گم دوست دارم...

تا وقتی بتونم نگاه کنم با نگاهم بهت می گم عاشقتم..

تا وقتی ...

تا وقتی هستم مال تو هستم هر چند اگه نخوای مال من باشی!!!

تا وقتی هستم . می خوام برات بهترینها رو فراهم کنم...

یادت یه روز گفتی اینقدر غرق.......... شدی که یادت رفته من شوهرتم و تو زن منی....

و خودت می دونی من همینم...

عزیزم.. نازنینم... همسر مهربانم... دوست دارم... تولدت مبارک... پاینده باشی و شادمان

**همیشه همین بوده وقتی غرق در احساس خوب باتو بودنم یادم میره چطوری احساساتم رو برات بیان کنم... ببخشید قلمم هیچ وقت خوب نبوده مخصوصا برای تو... چون قلم گویای من برای تو نگاهمه و صدای قلبم که به عشق تو می تپه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧




صرفه جویی کم مصرف کردن نیست.. درست مصرف کردن است...

سلام..

خوبید؟

خوبیم.. شکر...

و آمااا .. آما صرفه جویی...

هموطن گرامی.. دوست عزیز..نه تنها در مصرف آب، برق، گاز، بنزین، انرژی های فسیلی و غیر فسیلی . اس ام اس . تلفن همراه و اینها باید صرفه جویی کنید!!! بلکه در مصرف هر چیزی که قابل مصرف صرفه جویی کنید..

چون صرفه جویی کم مصرف کردن نیست درست مصرف کردنه.. به خدا راست می گم..

دوست عزیز که جلو چشم من.. اونم دم در مغازه ات آشغالهای تو پیش دستیتو آوردی و در نهایت بی فرهنگی ریختی تو جو... تو هم داری اسراف می کنی... چرا شو خودت برو پیدا کن..

من وقتی تو آشپزخونه هستم همیشه لامپ اونو روشن نمی کنم.. چون گاهی نیازی به اینکه خیلی روشن باشه نیست.. همون نور مهتابی هال برا تو آشپزخونه هم کافیه.. نه تنها الان که هی می گن اسراف نکنین ..بلکه همیشه همین بوده..

البته این روش های درست مصرف کردن رو از داداشم یاد گرفتم و گرفتیم... یعنی اون سالها پیش بنیانگذار این روش بود تو خونه ما...

به ما یاد داد که ازهمه چیز بهینه استفاده کنیم و درست مصرف کنیم.. کلا در ارتقا فرهنگ خانواده خیلی تاثیر مثبتی داشته...

الان که من اینجام دلیلی نداره خیلی روشن باشه همه جا و فقط یه مهتابی کافیه...

کاش همه مردم خودشونو می ذاشتن جای اونهایی که تو بی آبی.. تو گرما .. تو سرما.. و کلا تو بدبختی زندگی می کنن...

من کامل نیستم.. ولی سعی می کنم کامل باشم.. من همیشه با فرهنگ عمل نکردم ولی سعی می کنم از اونی که آشغالهای تو دستشو هر جا می اندازه... از اونی که خونش عین لوستر فروشیه... و از خیلی های دیگه متمایز باشم...

آقاجان من قصدم نصیحت کردن نبودها... ولی خواستم یادآوری کنم...

حالابریم اون کانال...

م یدونین چرا مواد شوینده گرون شده؟ شنیدین سوبسیدش قراره بره رو دارو...

خوب این یعنی اون..مموت رو میگم دیگه. خیلی می فهمه... آخه وقتی نشوری.. و کثیف باشی حتما مریض می شی.. بعد این امت دین  دار از کجا بیارن پول دارو بدن هان.. هان.. هان؟ برا همین دو  ل ت فهیمه.. یا هر کی که اینکارو کرده خواسته شما از بی دارویی نمیرین.. برین خدا رو شکر کنین..

تازه لبنیات هم همینطور...

یه نفر که اون ور آب زندگی می کرد یم گفت.. تنها چیزی که هر قشری از جامعه تو اون کشور می تونن راحت تهیه کنن مواد شوینده و لبنیاته.. چون مموت mahmood اونها به این نتیجه رسیده بود که هرکی تمیز باشه و بتونه حداقل با لبنیات تغذیه بشه درصد مریضیش خیلی کم میشه.. هر چند اونور مموت برا شهروندان خودش دکتر تقریبا مجانی گذاشته بود ول یکار یکرده بود غیر شهروندان و توریستهای بی پول محترم هم دچار بیماری نشن...

بی خیال...

تازه سر کوچه مموت اینها می دونین گوجه ارزون بود دیگه... الان برین حتما خونه ارزون هم پیدا میشه...

یهمدتی هم معدن مواد شوینده بود اونجا .. باور کنین... قبل اینکه مموت خودش وارد عمل بشه و بالاخره به هر قیمتی شده این مواد پاک کننده رو وارد بازار کنه...

میگن چایخونه هاش چاییهاشون صلواتیه... هر لیوان چای هم یه کیلو قند و یه کیلو شکر باهاش میدن...

خوب شما ناشکرین دیگه.. چیه هی قند می خورین.. می خوان دیابت بگیرین؟ چایی هم اونطوری شده بود تا شما هوس نکنین بخورین .. آخه چایی بدون قند که نمی شه میشه..

تازه شام نهار و بعضی ها نون و چایی شیرین نبود که حالا غصه دار شدین...

نون؟؟؟ بی خیال این مقوله...

ولی برنج می خوان چیکار؟ شما مگه شمالی هستین که نتونین بی برنج سر کنین.. اینقدر رفتین تو این رستورانها و هی برنج حیف و میل کردین که اینطوری شد...

برین به جای چلو همون آبگوشت همیشگیتون رو بخورین.. البته الان بی گوشتش... تازه آبگوشت روغن هم نمی خواد...

فلان قدر می دین دکتر فلانی رژیم بگیرین.. حالا همهچیز مهیا شده تا بشین مان کن... البته مان کن ایسم ها رو می گیرن ها.. خیلی هم همه جاتونو آّ ب نکنین.. جنی فری بین هم بد نیست ها... چی نشان غ ر ب زد گیه؟ پس بی خیال... اصلا به من چه...

برو بچت رو کهنه بگیر به جای پوشک... هی میگ یپوشک گرونه این گرونه اون گرونه... چی مواد شوینده گرونه وگرنه می رفتی کهنه اش می کردی.. گفتی در مصرف آّب باید صرفه جویی شه؟

اصلا به من چه... من که نمی تونم بشینم صبح تا شب برا تو غصه بخورم...

فقط قول بده درست مصرف کنی..

بگذریم...

یادتونه تو زمستون گاز ماز تعطیل بود. برق مرق هم د رحال نابودی بود . هی می گفتن هموطن با پوشش مناسب بگردین.. خودتون رو بپوشونین تا مجبور نشین این پیچ بخاری یا شوفاژخونه یا هر چیز گرم کننده دیگه ای رو بالا بیارین... یادتونه...

یادتونه من به دختر خاله ام سفارش کردم شوهر کنه تا وارد کانون گرم خانواده بشه و در مصرف سوخت صرفه جویی بشه؟

یادتونه همه به من می گفتن بارداری الان یه نفس نیستی دو نفسی برا همین گرمی؟

منم به هر یک که باردار نبود (مجرد غیر مجرد هم حالیم نبودها) گفتم برین باردار شین تا دو نفسه شین و کار یکنین به آمینا هم گاز برسه؟!!!!

یادتونه به هر آغوش .... (اینجا رو نم یگم... )

حالا چرا این رسانه ها نمیان بگن.. هموطن در فصل تابستان با پوشش مناسب بگردین تا مجبور نشین هی کولر روشن کنین و در مصرف آب و برق و اینها صرفه جویی شه؟؟؟

چرا نمی گن؟

چرا نمی گن برین طلاق بگیرین تا از سرمای بیش از حد طلاق خووووووونک بشین..

چرا نمی گن اینهمه ک.. ون بچه مردم رو نسوزون وبرو باهاش دوست شو.. چون اون باید بعد سوختگی بره پماد بزنه و تازه زیر کولر هوا بده خودشو تا از دردش کم شه...

من اگه رییس یکی از این ر سانه ها بودن حتما یه کاری می کردم...

هموطن درست مصرف کن... به اراجیف من گوش نده.. فقط درست مصرف کن...

***دخترم یاد گرفته جدیدا شونه منو می مکه... وقتی بغلش می کنم...

آخه منم در پوشیدن لباس دقت می کنم... و خیلی خیلی کم کولر روشن می کنیم... تا حالا سر جمع 4 ساعت هم تو این تابستون کولر روشن نکردیم...

به جون خودم..

البته نصفش که به خاطر زاییدن بود.. آخه تنم یخ بود..

نصف دیگه شم بهخاطر این بود که همسر من در سرویس نمودن کولر خیلی عجله داشت و یه ماه پیش سرویسش کردیم..

نصف دیگه ا ش هم به خاطر شعور بالامون بود... جون خودم..

چی شد؟ الان سه تا نصفه داریم؟

خوب من مثلا رشته ام ریاضی بودها... جون داداچ راست می گم!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧




تولدتون مبارک..

پارسا گلم امروز تولدش بود.. عمه جون.. نازگلکم.. برادرزاده خوبم.. تولدت مبارک...

فردا تولد عشق منه.. امشب براش تولد گرفتم.. ۵ نفری...

من .. فری نا.. نغمه.. مرجان... عزیزم تولدت مبارک... سالهای سال.. (۶٠٠ سال) زنده و سلامت.. و خوش باشی و سایت رو سر ما باشه.. که بهترینی همیشه برای منو دخترمون...

آمینا جان.. دوست نازنینم.. تولدت مبارک.. نمی تونم ببینمت.. یعنی نزدیکت که نیستم.. ولی بهترین آرزوها رو برات دارم.. و امیدوارم یه روز به همین نزدیکی ببینمت...

برات اس ام اس می زنم... شاید بتونم با اینکار بگم تو یکی از بهترین دوستهای منی... بهترین یعنی بهترین...

تا بیام و براتون بگم این چند روز رو فعلا بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧




من می دونم دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسن.. مگه اینکه یکی به خاطر دیگری بشکنه.

سلام..

خوبید؟

خوبیم..

امروز ما دخترها.. بعد اینکه بیدار شدیم... دیگه نخوابیدیم. تا خوابمون تنظیم بشه.. قدر هم شد.. برا همینه که من الان بیدارم دیگه..

بعد ساعت ١٢ رفتیم مترو.. من برا اولین بار بود مترو سوار می شدم..

بعد رفتیم بیمه...

تو بیمه اون خانومه به خاطر داداشی منو خیلی تحویل گرفت...

بعد همه می گفتن دو تا کمک داری خانوم چرا بچه رو آوردی.. (منظورشون نغمه و مرجان بود)

همه می اومدن دختر نازم رو ببینن.. اینقدر چشش کردن تا اینکه وقتی خواستم آغوشی رو ببندم اون گیره لعنتی پای دخترمو نیشگون گرفت.. دخترم از درد سیاه شد.. عین اون موقع که واکسن زد..

خلاصه خیلی ترسیدم..

بعد رفتم شرکت..

بعد رفتمیم تا دم پارک لاله... عزیز جون و بچه ها رفتن کارت بگیرن.. من و دخترم رفتیم بانک.. آقای محترم بانکی سرش خلوت بود.. وقتی هم دید دخترم گریه می کنه خودش همه چیز رو تکمیل کرد...

دیگه اینکه من و دخترم برا اولین بار رفتیم تو پارک لاله... منتظر بابا شدیم...

عزیز جون اومد.. ما رفتیم خونه آزی اینها...

نی نی شون بزرگ شده بود..

الهام خانوم اینها رفتن.. خوب شد ما بودیم.. احساس کردم ازی دلش گرفته...

مامانش هم بود.. کلی صحبت کردیم.. کلی خوش گذشت.. کوروش خان رو بگو..

همین که الهام اینها داشتن از در می رفتن.. دخترم شروع کرد گریه کردن. من گفتم نه عزیزم گریه نکن.. ازی گفت چی شد یهو جیغ کشید.. کوروش گفت : آخه خاله سیبی فکر کرد منم دارم با الهام خانوم میرم.. بعد گفت .. نه فر  ینا جون.. من هستم گریه نکن..

از اینکه فر ینا رو تو اتاق تنها گذاشتم ناراحت بود. دیدم داداشش رو اورده پیش مادربزرگش گذاشته رفته پیش فر ینا داره باهاش حرف می زنه.. فکر کنین نم یخواست با باباش بره تنیس.. تا اینکه خیالش از بابت دختر من راحت شد.. یعنی یه جوری منو مجبور کرد برم دخترمو بیارم تو اتاق...

بعد شم ما اومدیمخونه.. شام خوردیم.. الان دختر و پدر خوابیدن.. من برم بخوابم...

خوشحالم برا شوهرم نهار درست کردم..

فردا احتمالا تکلیف خونه معلوم میشه دعا کنین..

ای بر پدرت ماموت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧




به افکار بزرگ فکر می کنم ولی از شادیهای کوچک لذت می برم...

این جمله عنوانم رو دیدین...

نمی دونم واقعا الان هم همینطور هستم یا نه.. ولی می دونم قبلا اینطوری بودم..

اونهاییکه باردارین.. توجه توجه...

عین من نشین ها... از لحظه لحظه بودن با نی نی تون لذت ببرین.. و به هیچ چیز جز خودتونو همسرتون . بچتون فکر نکنین...

برا ما دعا کنین.. فردا شاید معلوم بشه.. خونمون رو میگم دیگه...خیلی خسته ام.. افکارم پریشونه...

فردا تهرانم.. تامین اجتماعی... بعد شرکت... بعد شاید یه سر خونه آزی..

من برم...

دعا یادتون نرنه. مخصوصا اونهایی که نی نی تو دلشون دارن...

امروز اتفاقی نیافتاد.. عمو رفت.. بچه ها هستن.. البته فردا میرن خوابگاه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧




دنبال شادیها می گردم.. غمها خودشون منو پیدا می کنن...

سلام.. یهدوستی یه تقویمی به ما داد دم عید.. یه سی دی داره این تقویمه... بعد برا هر روز یه پیام اخلاقی داره... پیام امروزش این بود..

خیلی هم با حالات امروز من سازگار بود.. تو خوشی داشتیم غلت می زدیم که غم ها اومدن ما رو پیدا کردن...

یعنی فکرکردم شادمانه داریم میشیم که غم ها ما رو پیچوندن...

سمت راست کمرم اینقدر می سوزه که دارم می میرم..

مامیم امروز رفت.. دلم گرفت..

مامانمو خیلی دوست دارم.. خیلی...

مامان جونم عاشقتم...

عمو و دختر عمو هم اومدن. مرجان هم اومد...

الان دخملکم خوافیده...

من خیلی خسته ام.. یه جورهایی هم حالم بده.. یه ججورهایی هم حالم گرفته است...

اینها دارن فوتبال می بینن...

حالم باز از هیکل چاق شده بی قواره مسخره ام به هم می خوره..

از طرفی هر وقت هم فرینا می می منو میخوره.. تا یه کم میک می زنه دلم ضعف میره...

امروز دخترم اصلا دلش می می مامان رو نمی خواست...

نمی دونم چرا؟

من برم دیگه... خسته شدم خوب... یه چایی بزنیم...

جاتون خالی...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧




همه چیز از همه جا

-در راستای بیکاری زیااااد!!! جون خودم... یه سری فیلم از هوشی گرفتم... البته جای بسی تعجب داشت که هوشی راضی شد فیلمهاشو بده به ما.... از اونجایی که فک و فامیلهای عزیز جون فیلمهندی دوست دارن .. ما همچند تایی فیلم هندی با حضور فعال سلمان خان ازش گرفتیم..

فیلم ٢١ که خیلی با حال بود دیدیم.. البته در ٣ شب... بعد فیلم sea of love رو دیدیم که اونم جالب بود...

دیگه فیلم خارجکی هامون تموم شد.. (فیلم خارجی یعنی غیر بالیوودی) .. بعد رسیدیم به فیلم هندی ها...

یه فیلم بود به نام پارتنر... اولش جالب شروع شد گفتم ببین چه فیلمی باشه...

بعد جاتون خالی .. اینقذه این فیلم چرت بود... اینقذه این فیلم چرت بود...

اینقذه این هند یها لوسن.. اینقذه این هندی ها لوسن که حد نداره...

فر ینا جان جانی هم هر وقت تو بغلم بود... چشم از این فیلم بر نم یداشت من خیلی ترسیدم نکنه اینم به فامیلهای عزی زجون رفته باشه و رگه های از عشق هند تو خونش باشه...

تازه براش م ی رقصم کلی می خنده... ذوق می کنه..بعد اخرش به گریه منتهی میشه.. اونم نه اینکه از تنهای یو دل درد ها.. نه از اینکه می بینه نم یتونه عین من هندی برقصه!!!!

حالا از دوستان عزیزی که منو خیلی دوست دارم عاجزانه خواهشمندم برام فیلم بیارن... من فیلم می خوام... چقدر با دخترم که دوست داره بغلش کنم بشینم تو این تلویزیون برفکی نیگاه کنم..

ولی اون دو تا فیلم رو اگه دوست داشتین ببینین.. خارجی ها رو یمگم.. خیلی جالبه... یعنی من خوشم اومد...

-فردا شب مهمون دارم...

-یه نفری تو شمال یه روزی بهم گفت: شیر شکمتو به بچه میدی؟!!! طفلی نمی دونست شیر از شیکم نمیاد بیرون...

- همون یه نفر تو شمال از حرفهاش و رفتارش کاملا معلوم بود که پشت من چی میگن .. پشت جاریم چی میگن...

-پارسا جونم رو بگو.. فداش بشم.. اینقذه روانم پریشون بود یادم رفت بگم... یکی از برس پیچ های صغری رو برمی داره... بعد میگه بسم الله رحمان رحیم.. می خوام براتون به جون تو رو بخونم..

بعد شروع میکنه به جون تو رو خوندن..

به جون تو.. عاشقی بد دردیه.. به خدا عاشقو نامردیه (با لحن بچگونه بخونی)

دوباره بسم الله میگیره و میگه براتون با من برقص رو میخونم...

با من برقص... ... ... خودتون بلرزون (در اینجا شونه هاشم می لرزونه) موهاتو پریشون...

- تو مهمونی دخترم خونه مادرشوهرم اینها.. پارسا هیچ کاری به دخترم  نداشت و داشت برا خودش می گشت... ولی اون یکی برادرزاده ام.. اظهار علاقه وافری نسبت به فر ینا داشت... از طرفی... مادرش هم گفته این پسر منه که باید انتخاب کنه.. برا همین مادرشوهرم کلی از دست اون شاکی بود.. به من گفت (دلیلشو نگفت) این برادرزاده کرجیت اصلا عاقل نیست... خوشم نیومد ازش...

-امروز صغری با دوستش حرف زد راجع به حقوقش ...  اونم گفت یعنی میگی در فک ریه نفر دیگه باشم...

ای خدا چقدر این مردم پر رو هستن..

- خدایا این سریال رابین هود که اینهمه سانشور داره نم یدونم چه جذابیتی برا همسر من داره.. داره سرم می ترکه.. از بس که صداش بلنده...

-چقدر این چند وقته هی سریال های یانگومی نشون میده ها.. تازه دیدین ... کارتون یانگوم هم درست کردن...

م یدونین من و معصوم معتقدیم که وقتی یه فیلمی رو به صورت انیمیشن (همون کارتون!!!!) درست میکنن یه حیوونی میوونی دستش میدن تا سریال کش بیاد...

الان این یانگوم هم یه پسره دادن دستش.. یه سگ هم دارن.. تا وسطهاش هم حتما یه جوجه اردکی .. یه مارمولکی.. چیزی بهشون اضافه میشه...

عین این سریال هایدی.. که انیمیشنشو دوباره دارن برا بار هزار و میلیونم پخش  میکنن.. یه جوجو داره. .. با یه برفی ...

- من چقدر تو این فیلم و کارتونها دقیق یشدم... خوب خسته میشم... دیگه چیکار کنم...

بشینم فیلم هندی ببینم..

-سرمایه دار بزرگ خونه ماست... از بسکه سهام داره... میگم پس از فوتت وصیت کن به فر ینا برسه..

-راستی وقتی نغمه اینجا باشه من عین هر روز که آپدیت می کنم..!!!!!!!! نمی تونم بیام اپدیت کنم... نگران نشین...

من برم دیگه..

راستی من شبها معمولا یک نیمه شب به بعد گاهی میام تو یاهو.. تشریف بیارید..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧




ادیسون مهربان!!!

اونهفته ای کهمادرشوهرم اینجا بود یادتونه؟!!!

نگران نشید.. نمیخوام حرفهای ناراحت کننده بنویسم...

اون روزی که مامیش قاتی کرده بود یادتونه؟

از صبح که پسرش رفت هی راه رفت گفت این .... نیومد ما بریم!!! حالا خوبه می دونست تا غروب پسرش کار داره تهران و نمیاد..

بعد که پسرش گفت خوب بریم.. گفت نه... صبح زود بریم!!!

خلاصه اینکه عزیز جون ساعت کوک کرد برا اذون صبح...

منم چون حالم خیلی خوب بود خوابیدم دیگه!!!

البته یه ساعتی خوابم برد.. اونم در اثر آمپول و قرص...

چشم باز کردم دیدم همه جا تاریکه...

آخه ما تو هال خوابیده بودیم و مادر عزی جون و اتاق ما.. البته شب قبلش که حالش خوب بود به اصرار عزیز جون رو تخت خوابید... رو تخحت ما.. و من با وجود اینکه خیلی از موضوع بدم می اومد برا اولین بار بهخاطر گل روی مامیش ناراحت نشده بودم... و جالبته اون شب که قاتی کرد رو زمین خوابید ولی تو اتاق ما!!!

تو هال هم همیشه یه مهتابی روشنه... منم تو تاریکی مطلق نمی خوابم.. مخصوصا که حالا بچه دارم و به خاطر اون بیدار میشم...

عزیز جونم یه کم بعد من بیدار شد... از ترس اینکه مبادا مامیش اینها بی صبحونه برن یا اینکه دیر کنن..

دید همه جا تاریکه.. گفت سیبی برق رو تو خامو ش کردی؟

من گفتم نه... حتما برق رفته...

اونم سریع پا شد از هول اینکه مبادا آب هم قطع بشه سریع کتری رو گذاشت و رفت دبلیو سی...

البته با استفاده از چراغ قوه.. و خوابید... منم دیدم داره نور این چراغ دستیه هم کم میشه فهمیدم شارژ نداره... برا همین  پا شدم... کورمال کور مال وسایل صبحونه آماده کردم. زهره هم تو هال بود... دیدم هی وول خورد و بعد بالششو گذاشت رو سرش و دیگه خوابید...

خلاصه من بدبخت هی در یخچال رو باز کردم و بستم... تا صدای یخچال در نیاد...

هر بار که تو یخچال دنبال مربایی چیزی بودم برا این کسی که به عقلش رسید تو یخچال لامپ کار گذاشت صلوات فرستادمو برا شادی روحش دعا کردم!!!!

و هی هم تو دلم گفتم دمت گرم که لامپ گذاشتی تو یخچال...

آدم تو مواقع برق قطعی بیشتر به کاربرد لامپ تو یخچال پی می بره..

آخه من با یه دست چطور می تونستم چراغ قوه دستم بگیرم و با دست دیگه وسیله بردارم.. و مواظب باشم سر و صدا نشه!!!!

تازه یکبار هم صدای بوق یخچال در اومد...

بعد با خودم گفتم کاش این آلارمشو قطع می کردم و در یخچال و کمی باز می ذاشتم و از نورش برا کارهای دیگه استفاده می کردم!!!!

بعد اون هم با چراغ رفتم دستشویی...

البته این بار دومم بود... در دستشویی رو کهب از کردم دیدم برق روشنه... خوشحال شدم از اینکه برق اومده...

داشتم می رفتم تو که یهو زدم زیر خنده...

داشتم می مردم .. رفتم مهتابی رو روشن کردم...

صبح که اونها بعد یه عالم فیلم و بچه بازی رفتن... به زهره گفتم تو مهتابی رو خاموش کردی؟

گفت آره.. دیدم شما خوابیدی.. خاموش کردم که برا یه شب هم شده راحت بخوابم.. ولی یه نفر نصفه شب رفت تو آشپزخونه و هی دنگ و دونگ صدا داد.. هی بوق یخچال در اومد... داشتم دیوانه می شدم.. بالشمو گذاشتم رو سرمو سعی کردم بخوابم!!!!

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧




روزنگار...

سلام ..

خوبید.. خوبیم...

مامان و داداشم اومدن کرج... داداشم نوبت دکتر داره فردا....

بعدش میان خونه ما...

پس فردا هم دخترعموی عزیز جون میاد با عموش... البته عموش میره..

شنبه شب خونه داداشی بودیم.. بهمناسبت تولدش که ٣١ خرداد بود!!!

یکشنبه هم یادم نمیاد... حتما کار خاصی نکردیم...

دوشنبه هم همینطور...

سه شنبه اش هم اتفاق خاصی نیفتاد... البته اگر هم افتاد یادم نمیاد...

چهارشنبه عزی زجون صبح زود رفت... زود هم اومد... آزی زایمان کرد.. بعد ما با عزیز جون رفتیم بیمارستان... یک ساعتی پیش آزی بودیم...

بعدشم اومدیم خونه.. البته رفتیم خرید کردیم و بعد اومدیم... مایحتاج زندگی خریدیم...

پنجشنبه هم شبش خونه دوستمون بودیم...

داداشم اینا هم بودن...

جمعه هم شبش.. البته بعداز شامش مهمون داشتم... دوستهای عزیز جون اومده بودن اینجا...

الان هم خیلی خسته ام...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧




یه روز متفاوت!!!

اول نوشت:

پست قبلی رو می تونین نخونین.. بیشتر ازهمیشه غلط داشت و درهم برهم تر از همیشه بود.. ولی باعث شد ناراحتیم کم شه...

دوم نوشت: هیچی هویجوری...

سوم نوشت: برا آزی دعا کنین فردا نی نی دومش به دنیا میاد...منم میام تهرووووووون!!!

چهارم نوشت: ما میام تهران.. یعنی اسباب کشی می کنیم.. به کوری چشم بدخواهان.. و ملالی نیست جز دوری از تو نازنینم...

پنجم نوشت: دعا کنین هر چه زودتر بیام تهروووووووون ... عزیز جونم خسته میشه بدون من هی میاد میره...

اصلی نوشت: امروز صبح بعد رفتن عزیز جون نخوابیدم.. کمی رقصیدم.. باورتون میشه؟!!! من خودم باورم نشده..

لباسهای بالای کمد رو اوردم پایین.. زمستونی تابستونی کردم... کشوی لباسهامم الان مرتبه تا فردا چی پیش بیاد!!!

بعد ساعت 11 خوابیدم کنار دخترم تا ساعت 12:30...

یه درد عجیبی تو پاهامه.. مخصوصا پای راست.. کمرم هم می سوزه... و جالبه اگه شر و شر عرق بریزم پاهام از مچ به پایین یخه یخه...

عزیز جونم ساعت 7 اومد.. شام خوردیم و رفتیم ددر...یه رژ خریدم با پنکیک... برا عزیز جونم هم یه ادکلن دیدم... هر چند ادکلن جز موارد مصرفیه نه هدیه... ولی اگه مجبور بشم براش می خرم... یعنی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید...

عزیز جونبرا خودش گوشی موبایل خرید .. و من دیگه چیزی ندارم براش بخرم...

امروز تولد یکی از دوستای دانشگاهم بود.. برا ش زنگ زدم...

برا سمیر ا هم زنگ زدم.. برا مر ضیه هم...برا پروین..برا مادربزرگم...

سه تا از افراد بالا رو خیلی وقت بود براشون زنگ نزده بودم...

 تازه بیرون که بودیم آش هم خوردیم.. روبروی دانشگاه آزاد.. همونجا... آش هاش خوبه...

الان نخود خیس کردم تا برا پس فردا آش دوغ درست کنم.. شاید هم برا فردا شب..

فردا میرم تهران.. عیادت آزی...

شنبه هم میرم تهران.. اگه عزیز جون بتونه منو ببره...

برا کارهای بیمه ام..

راستی صغری خیلی حالش گرفته بود..آرایشگاه راه افتائ ولی اون دوستش بهش گفت.. ماهی بهت 50000 تومن میدم.. فکر کنین.. فکرکرده داره صدقه میده...

صغری کرایه ماشینش 50 تومن میشه... اگه خیلی مراعات کنه 45 تومن میشه... یعنی فقط 5 تومن براش می مونه... جالب اینجاست که زنه به امید صغری مغازه رو وا کرده.. ما هم گفتیم نرو.. تا دستش بمونه تو پوست گردو... شاید هم بهش بگه فقط تا آخر تیر میام... ولی مطمئنا نمی ره..صغری بعد اینکه مدرکشو گرفت پیش یه خانمی می رفت تا تجربه کسب کنه و هیچ مسئولیتی اونجا نداشت و حتی موی کسی هم رنگ نمی کرد و فقط اصلاح می کرد... و یا نیگاه می کرد... 50 تومن اجرت می گرفت ... در واقع به عنوان کارآموز رفته بود...اونم پارسال...

حالا این خانم زرنگ می خواد امسال به صغری این قدر  بده..

و جالبه که تا یمخواد رنگ کنهموی کسی رو بدو بدو زنگ می زنه برا صغری و کلی ازش سوال می پرسه و در اکثر مواقع هم صغری پا میشه می ره اونجا...

خرید های آرایشگاهشو هم با کمک صغری انجام داد...

خیلی حال صغری گرفته بود... عزیز جونم راهنماییش کرد و برا اینکه ناراحتیش کم شه  گفت بیا اینجا از فر ینا پرستاری کن من بهت 6000 تومن میدم.. با غذا و جای خواب...

تازه مهمونیهامونم می بریمت.. بهت عیدی هم میدیم.. شام بریم بیرون هم می بریمت.. حموم و اینها هم داریم...

من برم خسته ام خوب...

تا بعد بای...

پ ن: آمینا جان زور تو نبود که بهت تبریک بگم... وگرنه بهت تبریک می گفتم...:)

پ ن بعدی: دختر نازم منو می شناسه.. وقتی تنهاش می ذارم..و شروع میکنه به گریه کردن اگه کسی غیر من بره بالا سرش باز گریه می کنه.. مگه اینکه باباش بره...

تازه وقتی می گم بغلت کنم لباشو غنچه می کنه واز خودش یه صداهای ملتماسنه ایجاد میکنه.. مثل ههههوم.. هوووووووم...

بترکه چشم بد.... و بخیل و حسود.. بشمممممممممممممممممااااااااااااااااااااااااااااار...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧




مادر بیمار من روزت مبارک!!!

این دفعه آخری که مادرشوهرم اومد خونمون یادتونه؟

ممکنه شما یادتون بره.. ولی من اصلا یادم نمی ره...

مخصوصا بی احترامی هاش و بی اعتنایی هاشو... و اینه نه جواب سلامم رو داد... نه خداحافظی  باهام کرد و اینکه یه روز کامل تو خونمون بود و یه کلمه باهام حرف نزد (بهترررررررررررررر...البته اینو عزیز جون میگه... و میگه حرف نزنه بهتره تا اینکه با حرفاش اذیتت کنه) و همش رفت تو اتاق و خوابید... مثلا...

جالبه که هم غذا خورد هم نخورد...

یه چیزی قلقلکم می داد بهش بگم اگه قهری و نمیخوای بخوری اصلا نخور...

اگه میخوای بخوری عین آدم های عادی بخور...

قهر کردنش یه خوبی داشت... اینکه همسرمو خیلی تحویل گرفت..

راستی مامی جان روزت مبارک...

هر چند به گفتن روزت مبارک از طرف من هیچ احتیاجی نداری... یه پسر خوب داری که بهت میگه...

دخترم هم بزرگ که شد شاید بهت بگه...

عزیز جون میگه یه طوری تربیتش کن که عین تو لال وانسته هر چی بهش بگن گوش کنه و دم نزنه...

تربیتش کنه که بتونه جواب بده و حقشو بگیره...

م یدونین از چی می سوزم...

از اینکه هی میگه این پسرم بار زندگی ما رو به دوش گرفته... (برادرشوهرمو میگه)

خوب اگه اون با پول مهندس بودنش که هیچ هم مهندس نیست* بار زندگی شما رو به دوش می کشه فقط برا اینه که پول مهندس شدنشو شوهر من داده.. همون پولی که می تونست باهاش تا قبل ازدواج کردنش خونه بخره.. زمین بخره و هزار چیز دیگه... اگه اون بار زندگی شما رو به دوش می کشه پس شوهر من قبل ازدواجش با اونهمه درآمد و خرج کم پس اندازش چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همون موقع که آقای مهندس شما داشت تحصیل م یکرد.. شاید هم .........!!!!!!

(*چون نمی تونه حتی به عنوان مهندس کامپیوتر یه فایل از تو میلش دانلود کنه... یا حتی یه ایدی برا خودش بسازه... و البته مهندس کامپیوتره هاااااااااااا تازه فقط اونو مهندس صدا می کنن و شوهر من که فوق لیسانس داره و همه جا بهش می گن دکتر چون فکر نم یکنن هنوز دکتری نداره مهندس نیست!!!!!!!!!! چون نتونسته پول حرام آره و زندگی جمع کنه.. عین فامیلشون...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

موقعی که همسر من از اول دانشگاهش حقوق داشت و با هر سال پس اندازش م یتونست یه خونه بخره و هیچ خرجی هم نداشت و حتی برا خودش اتومبیل هم نخرید من موندم پولهاش چی شد...

راستی خرج دانشگاه آزادهای پسرتون رو که الان بار زندگیتون رو به دوش می کشه رو کی داد؟

اون روزها خرج شما رو کی داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی خرج تفریحات سالم پسرتون رو کی داد وقتی می رفت دانشگاه آزاد؟؟؟

راستی وقتی پسرتون از دانشگاه هر وقت می اومد خونه و کلی برا تون سوغات می آورد و شما هی منتشو سر من م یذارید و هی میگید اینو پسرم خرید... م یدونید پول سوغاتیهاش رو کی میداد؟

راستی ...

راستی....

راستی هیچ فکرکردین ما هر وقت اومدیم کلی براتون خرید کردیم.. اینها رو یادتون که نرفته...

ولی فکرکنم رفته...

چون یادمه.. وقتی ما ازدواج کردیم و هنوز پسرتون دانشگاه بود و همچنان معلوم نبود کی خرجشو میده !!!!و نمی دونم چرا حتی حقوق همسرم کفاف زندگی ما رو نمی داد!!!! و ما باز کلی براتون خرید کرده بودیم... از خاله شنیدم که به عزیز جونم که  گفت.. یه کم برا خونه مادرت وسیله بخر... چرا همش دست خالی میری؟؟؟؟؟ ازهمون موقع باید می فهمیدم شما آلزایمر مزمن داری...

از وقتی که مات هر وقت کله سحر بیدار شدیم شدیم و تو گفتی اینها نه بیدار شدن و هر وقت از خونه مادرم اینها ساعت 9 صبح اومدیم و تو گفتی اینها وقت نهار پا میشن میان اینجا...

از وقتی که ساعت 2 بعد نیمه شب خوابیدیم و تو گفتی ساعت 10 شب خوابیدیم چرا شما خسته این..

از وقتی که هر جا لازم بود زود بود و هر جا لازم نبود دیر... باید می فهمیدم شما هنوز بلد نیستی ساعت بخونی و روز و شب رو هم از هم نمی تونی تشخیص بدی....

اگه اینو می دونستم هیچ وقت از دستت ناراحت نمی شدم... چون این خودش یه جور مریضیه دیگه...

از وقتی که دیدم برااینکه برا پسرهات( به جز شوهر من) هیچوقت تولد نگرفتی ناراحتی .. و هی هم به من گوشزد می کنی که آره 17 تیر بچه ها میان برا اون پسرم تولد میگیرن.. و من به اون پسرت که توقع کادو. داره هربار میگم هر وقت 15 تیر برا همسرم کادو خریدی من دوبرابرش رو 17 تیر می خرم!!!

و تو متوجه نمی شی که قبل از اینکه 17 ماه بیاد حتما 15 ماه میاد... باید می فهمیدم که تو یا سواد نداری... یا اینکه هنوز روزها رو از هم تشخیص نمی دی و فکرکنم اینم یه جور مریضیه...

کسی که حساب کتاب مردم رو خوب داره... حتما شمردن بلده... ولی من هنوز نفهمیدم چرا تعداد دفعاتی که من برات زنگ می زنم رو نمی تونی بشمری... حتما عوارض یه بیماری ناشناخته است که من نمی دونم...

آخه تو حتی نم یتونی بشمری که مامان من به تنهایی بدذون اینکه حتی خواهری برادری کسی داشته باشه (مثلا مال یه شهر دیگه است و غریبه است) 7 تا بچه بزرگ کرد.. تازه حتی پدرم هم کمکش نکرد.. اونطوری که پدر شوهرم دور تو می گرده... تازه پدر من کارمند بود و شب کاری داشت.. ولی لااقل شوهر تو هر جا بود شبها خونه بود...

اره 7 تا بچه بزرگ کرد یکی از یکی بهتر (منو فاکتور بگیرین)... بعد تو 3 تا بزرگ کردی فقط یه دونه بهتر!!!!!!

بعد چطوری م ینالی جلوی ماد رمن که هر چی بود ازتو بیشتر سختی کشید...

تو دو بار نه سه بار نه 4 بار عمل کردی(سزارین) مامان من هم طبیعی زایید هم اخریهاش رو عملش کردن.. و کلیه هاشو چند بار عمل کرد. هیچکی نیمود بگه نرگس خانوم خرت به چند؟(آخه مامانم عین من خوش شانس بود!!!!!!) چطور روت میشه جلوی مادر من بنالی و به من بگی من فقط سختی دیدم تو زندگیم... خوب اینم برا ینکه خوب شمردن بلد نیستی.. و الزایمرت حتما شدیدتر از اونیکه من فکر می کنم..

تو عقد پسر گلت.. گفتی دیر بیا.. دیر اومدم... گفتی غلط کردی دیر کردی.. آؤاریشگاه نمی رفتی نمی شد؟؟؟ گفتم مامی جان من خونه بودم.. صغری منو درست کرد در حالیکه داشتم به فرزند 18 روزه ام می رسیدم...

گفتی به هر دیر اومدی مردم پشت سر ما میگن...

نسشتم.. اومدی گفتی چرا نسشتی پاشو برقص مردم راجع ما می گن..

با اون کمر ناقصم.. با اون حال نزارم.. رقصیدم..

شب شد گفتی غلط کردی رقصیدی مردم چشم میزنن نم یگن تازه زاییده...

گفتم برم خونه به دخترکم سر بزنم گفتی نه؟

نرفتم گفتی لزومی نداشت تو می موندی!!! مردم نمی گن دخترش پس چی...

صدبار ازم پرسیدی مادرت کو... گفتم موند پیش دخترکم..

گفتی مادرت کو.. مادرت کو...

مادرمو دیدی!!!!! گفتی پس کی پیش نوه منه!!!!!!!!!! گفتم خواهرم...

گفتی .. انجام دادم...

انجام دادم...گفتی....

حتما نه تنها آلزایمر داری دو گانگی که نه چندگانگی شخصیت هم داری؟

علاوه بر همه اینها.. غریبه پرستی...

علاوه بر همه اینها چشات دوربینه اگه ما نزدیکت باشیم.. و نزدیک بینه اگه ما دور ازت باشیم...

با همه اینها شوهر منو زاییدی..

 باهمه اینها وقتی شوهرم با ناراحتی میگه گور بابات می دونم بالاخره ته دلش اگه دوست نداشته باشه که داره(چون خیلی مهربونه) دلش برات می سوزه...

می گم شما با اینهمه بیماری تو اداره ثبت اسناد کار م یکنی؟

برا چی می خوای هی بدونی پدر من چی داره چی نداره...

من عین پسر خوبه تو نیستم که یادش بره درآمدی که الان داره و داره پول مهندسیشو م یخوره و می خورین... کی باعث و بانیش بوده... کی باعث شده اینجا برسه...

و اگه روزی بعد هزار سال.. قرار باشه چیزی از خونه پدریم بهم برسه.. ترجیح میدم به بابای پارسا برسه که درسشو.. آیندشو... شغلشو... جوانیشو فدای خانواده اش کرد و موند و تو بدبختی و روزگار بدی که همه منتظر سقوط ما بودن دست هممون رو گرفت و ما رو برد تا اونجا که خودمون هم فکر نمی کردیم..

الان هم داره با بابام اینها زندگی می کنه.. ه رچند اخلاقش تند شده ... ولی باید باشه تا بابامو با همه مهربنویش کسی قورت نده...!!!!!!!!!

مطمئنم اگه بدونی خونه ییلاقو بابام به اسم مادرم کرده دچار خفگی میشی... آخه حلقت دچار گرفتگی.. و یه بیماری مزمنه که هنوز نم یدونم اسمش چیه...

حرف زیاد دارم.. خیلی زیاد...

نگران همه مریضیهاتم... همه مریضیهات...

از همه بیشتر این فراموشی عجیبت منو آزار میده...

از من می پرسی جوابتو میدم... فرداش میگی.. آره یه جایی نشسته بودیم چند نفر آشنا بودن اینو گفتن و می خوای برات باز توضیح بیشتر بدم...

اینجا چیزی که واضحه برام اینه که شما آن لاین نم یتونی موضوعاتی که می شنوی رو حلاجی کنی... برا همین یه مدت طول می کشه...

جالبه که من بهت گفتم بابای پارسا (البته ازم پرسیدی) فلان قدر زمین داره...

تو فرداش بهم میگی نه 700 تا نبود 1500 زتا بود یه جایی از یه آشنایی شنیدم..

میگی مادرت چرا هی میره ییلاق... خونه زندگی نداره؟

من میگم نه بابا تنها میره .. مامان هست به بچه ها برسه امتحان دارن..

فرداش میگی اینم شد زن.. پدرتو تنها میفرسته ییلاق!!!!!!!!!

اینقدر اون شب اذیتم کردی تا بغضم ترکید... و گفتم کی به برادر مریضم برسه...

و دیگه تمومش کردی...

من فکر میکنم گردنتون هم مشکل داره.. کمی بیش از حد درازه و باید برای جبران این درازی تو خونه زندگی مردم هی سرک بکشی...

من فکر کنم مشکل حرف زدن هم دارین... آخه مامان جان... کسی که بلد حرف بزنه وقتشو با حرف زدن و تکرار زندگی مردم و حرف زدن و پرسیدن در مورد زندگی اونها نمی گذرونه... حتما شما قصدتون فقط تمرین پرسش و پاسخه و حرف زدنه مگه نه؟

با همه این بیماریهایی که دارین... یادم نرفت اون جملتون که گفتین این مغز گردوها رو آوردم تا سیبی بادمجون کباب درست کنه چون دوست داره!!!!

یادم نرفته برام ادویه اوردین که بریزم تو چاییم .. تا دلم درد نگیره...

امروز باقلی پلوم رو با اون چیزهایی که شما اوردین درست کردم و طعمش .. طعم باقالی پلوهای شما رو می داد... همونها که میدونین من با پنیر می خورم...

موندم بین اینهمه مریضی که دارین.. این بیماریتون دیگه چیه.. همینی که میخواین بدتر از اون چیزی باشین که هستین؟؟؟!!!!!!! و میتونه یه مادر باشه؟؟؟؟

هنوز هم نفهمیدم چرا شما متوجه نیستین که من زن پسرتون هستم... اون نوتون که دلتون داره براش پر پر می زنه بچه ماست... و من زاییدمش... من اگه هر چقدر بد باشم.. اونم دختر منه...پسرتون هر چقدر بد باشه اون دختر اونه...

و اگه بچه ماست.. ما بهش یاد میدیم که با شما خو ب باشه یا نه... ما بهش می گیم کی خوبه یا بد...

اینو یادتون نره... هر چند الزایمر دارید!!!!!!

راستی من هنوز مصداق پوشیدگی رو از نظر شما نفهمیدم چیست... دامن بلند و آستیم تا آرنج و یقه بسته من.. یا پیراهن حریر استین کوتاه بی آستر!!! دامن کوتاه تنگ با آرایش غلیظ اون!!!!!!!!

زنداداشهام با دیدن عروس جدیدتان انگشت به دهان مانده بودند.. وگرنه سر سفره شام شما عسل نبود.. یادتان که هست...

راستی از نظر شما احرتام یعنی چه؟

راستی.. به نظر شما پدر مست او مذهبیست یا........... !!!!

به نظر شما ... هر چند خیلی وقته دیگه نظرتون برام اهمیتی نداره...

مادر همسرم!!! با همه این بیماری ها.. امیدوارم یه روزی خوب بشید هر چند پسرتون میگه  امیدی به بهبود شما نیست... کما اینکه روز به روز بدتر می شوید...

مادر همسرم روزت مبارک.. هرچند که عمرا براتون زنگ بزنم... و هر چند که اصلا برات مهم نیست و می دونم که فردا برای اینکه خجالت زده نشی پیش عروس جدیدت به اون خواهی گفت که ما زنگ زدیم و تبریک گفتیم...

هر چند یه روزی اینو به من میگی که اینکارو کردی تا زبون اون دراز نشه و باعث نشه پرده های بینتون کنار بره... و در حالیکه اینها رو به من داری میگی باز یادت بره که من هم عروست هستم نه دخترت که اینقدر راحت با من درد دل می کنی و مطمئن هستی هیچ وقت هیچ موقع از حرفات سو استفاده نمی کنم و  علیه خودت استفاده نکردم و نخواهم کرد....

کاش ..............

 

 

پ ن: خیلی حرف زدم.. ببخشید.. روز مادر بود خوووووووووووووب...

من امسال مادرم...

سال دیگه دخترم هم میتونه روزمو بهم تبریک بگه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0