Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

پنجشنبه ام پی تری!!! و خاله ای که نیامد!!!

پنجشنبه ما.. یعنی خانواد سیب مهربون تریف بردیم منزل مادربزرگ مادریم...

البته قبل رفتن کلی خرید نمودیم...

قرار شد شب برای شام ماکارونی درست کنیم...

خاله زهره هم بود...

وقتی رسیدیم دیر بود...

البته فکرکردیم دیر بود... عروس های خاله بودن... خاله بود... دختر خاله جون هم بود...

دختر دخت رخاله هم بود...

دیدم سمان جون ماکارونی رو بهمرحله ابکش رسونده..

البته مادر جون یه گاز سه شعله داره...

و هنوز خورشت ماکارونی درست نشدهبود.. من همه چیز با خودم خریده بودم و برده بودم..

جالبه به اونها نگفتم ماکارونی باید درست کنم...

جالبه خاله هم عین من خرید کرده بود...

یه سس کوچیک... کاهو خیار گوجه برای سالاد...

میوه ها رو می دونست من میارم...

خیلی باحال بود...

(الان باد ناجوری وزید و زندیگ بوی خاک گرفت...در عرض دو دقیقیه تا من پا شم)

دختر خاله مونده بود چرا ما با هم اینهمه تفاهم داشتیم و چه جالب هر دو مون داشتیم یه کرا انجام می دادیم..

البته من وسایلی که خریدم دادم خاله با خودش برد..

خلاصه غذا و سالاد اماده شد... البته مهمانها همه نرسیده بودن..

ساعت 12 شب شام خوردیم.. نه 11 شب...

راستی یه پارچه کت شلوار برا عزی جون خردیم ماه... خیلی قشنگه...

همه چیز به خوبی برگزار شد.. دخترم کلی کادو گرفت...

جای همه هم خالی...

خوش گذشت...

البته من خسته شدم. دختر خاله جون هم کلی زحمت کشید...

دیگه اینکه خاله طا هره نیومده بود با برو بچزش...

اخه با من و خانواده من قات زدن اساسی...

فکرکن...

سر هیچ و پوچ... که در انتها تعریف م یکنم...

تا برسیم خونه شد ساعت 3:30

ساعت 4:30 خوابیدیم..

ساعت 8 بیدار بودم...

ولی به صورت ام پی تری یه مهمونی تو خونه مادرجونم گرفتم...

لباسامو پرو کردم...

خرید کردم... و برگشتیم... به همین قشنگی...

 

****و اما خاله جون....مامانم میگه اخیش راحت شدم... وگرنه هی دم به دقیقه اینها می خواستن پاشن بیان خونه ما...

من رو بگو همش فکر میکردم مامیم ناراحت میشه...

اخه شما نمی دونین که...

به قول مامانم اینها فکر می کنن چون ما تو شمال زندگی می کنیم همش تو تفریح و ناز و نعمتیم... و همش داریم می گردیم...

اصلا فکر نمی کنن اخه اینها هم زندگی دارن.. کار دارن...

تازه دختر خاله یه زمین تو شمال خریده و بماند که چه خریدی هم کرده.. (ترسیده داداش من سرش کلاه بذاره... رفته از غریبه خریده اونم زمینشو بهش انداخته... )

حالا دم به دقیقه باید بیان اینجا..

جالب اینجاست که یه روده راست تو شیکم اینها نیست...

فکرکن.. اینها شمال بودن.. زنگ زدن خونه ما.. البته با موبایل.. گفتن ما میام خونه شما... یعنی اینجوری نگفتن.. با من صحبت کرد.. گفت سلام خوبین.. اوا شما شمالین.. شنیدیم مادرشوهرت می خواد مهمون یبگیره!!!!!!!!!! گفتم بله .. فردا شب...

گفت ما هم دعوتیم.. گفتم نه... هیچکی دعوت نیست

یکی ندونه فکر می کنه اینها با مادرشوهر من رفت امد دارن...

خوبه اصلا اینها ربطی به اونها ندارن... و وفقط تو عروسی همدیگه رو دیدن...اونم فقط دیدن.. حالا کی مادر شوهر من...

هیچی دیگه.. من خیلی محترمانه گفتمها.. گفتم اخه ما کهمهمونی نگرفتیم اونها گرفتن. تازه اصلا فامیلهای ما دعوت نیستن... (تازه اگه هم دعوت می کردن فامیلهای مامانم که هیچکدوم شمال نیستن رو نگفت که)

باز دخترخاله در نهایت پروریی گفت.. یعن یخاله مامان فر ینا دعون نیست...

گفتم نه... اگه شما بیان خونه ما خوب این دخترخاله هم کهخونه ماست تنها نم یمونه...

این تموم شد و رفت...

حالا معصوم و سعید امتحان دارن پایان ترم...

ضمن اینکه دخترخاله نگفت ما شمالیم...

مامان زنگ زد خونه خاله یه شهر دیگه...

پسرخاله جواب داد...

بهش گفت مامان اینها کجان؟

اون گفت نمیدونم همه رفتن بیرون خرید!!!!!!!!!

مامان گفت اخه من نتونستم موبایل خواهرتو بگیرم... زنگ زده بود که میان خونه ما... خواستم بگم اگه میشه باشه یه وقت دیگه... اخه من شرایطشو ندارم... (حالا دخترخاله این ها هفته پیش خونه ما بودن ها..با خرید زمین)

پسر خاله گفت .. اهان می دونی خاله رفتن انزلی!!!

مامان گفت خوب پس اونجا بهشون زنگ بزن بگو...

نیم ساعت بعد... دخترخاله کوچیکه که از منم کوچیکتره زنگ زد و گفت گوشی رو بدین به سیبی..

من گوشی رو برداشتم.. حالا توجه داشته باشین داشتم خوب می شدم ها... (از لحاظ روحی میگم) دیدم یه خانم خشن داره تند تند حرف می زنه که ای خدا خاله به ما بی احترامی کرد.. خاله چنان کرد خاله فلان کرد...

منم گفتمخوب دختر خوب.. بهتره که تا می اومدین اینجا بهتون بی احترامی م یشد...

اونم گفت اصلا ما به کسی کاری نداشتیم می خواستیم بیام هدیه دخترتو بدیم و این حرفها...

منو داری... گفتم ممنون.. شما لطف دارین.. ولی تشریف بیارین منزل ما... ضمن اینکه کسی به شما بی احترامی نکرد و گفت به خاله بگو فلان و چنان... حتما بگو.. و بعد دامبی گوشی رو گذاشت...

منم برا اینگه کسی شک نکنه.. یه کم با خودم الکی حرف زدم و گوشی ور گذاشتم...

حالا شنیدمکه باز در مورد من حرف زدن.. و به این نتیجه رسیدن این اتیش ها بیشترش از گور من بلند میشه..

به همین قشنگی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧




زندگی رو روال میاد!!!

حالا فهمیدم مشکل چی بود...

باور کنین..

اصلا به ما نیومدهمادرشوهرمون باهامون خوب باشه..

اصلا هم به ما نیومده عروس نمونه باشیم...

خوب طفلی مادرشوهرم به نننه بابای کی فحش بده...

من فکرم مشغول درگیری با کی باشه..

آخه من کلا دیگه درگری ای با هیچکی نداشتم.. ونمیخوام داشته باشم...

مادرشوهرم ازاین فکر ازاد من ناراحت شد.. فکرکرد خوب .. عروس نازنینش اگه فکرش درگیر مسائل خاله زنکی احمقانه نباشه خدای نکرده چیزی کشف می کنه.. یا جایی رو فتح می کنه.. یا اینکه چیزی اختراع می کنه.. مایه افتخار جامعه میشه... بعداونبیش از پیش حرص م یخوره و حسادت میکنه.. بعد خوب چی میشه... هیچی دیگه مریض میشه می افته گوشه بیمارستان...

دور از جونش.. براهمین برادرشوهر جان اوردش خونه ما.. تا برینه به اعصاب ما (گلاب به روتون..ادم دریده چش سفید ندیدین؟) بعد پاشه بره خونشون.. دیگه هم زنگ نزنه...

البته این کار بردارشوهر  و مادرشوهرم برا این بود که دیدن پول تلفنشون از وقتی با ما خوبن و زنگ می زنن و حال نوه نازنین نشون رو می پرسن زیاد شده.. خواستن صرفه جویی کنن. ولی نم یدونستن.. صرفه جویی درست مصرف کردنه نه مصرف نکردن...

خلاصه اینکه زندگی رو رواله... منم مجبور نیستم برا مادرشوهرم زنگ بزنم و حالشو بپرسم...

هنوزم اینو سوال منو ازار میده که یه نفر که می تونه خوب باشه چرا سعی م یکنه اینهمه بد باشه...

دلیل قاتی کردن این دفعه اش این بود که پسر جونش بی صبحونه رفت تهران...

اخ بمیرم...

یه روز میان میرن تهران و برم یگردن .. سه روز تو خونه به مرگ خواب دچار میشن .. خسته ان خوب...

ولی من (قبلش هیچی) با اون شیکم .. با اون حالم.. می رفتم کله سحر سر کار یه لقمه نون در بیارم تا به زندگیمون.. به پسرش فشار نیاد به خاطر زیاده خواهی های من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.. هیچی نبود... وقتی هم می رفتیم شمال حق خوابیدن نداشتیم...

به خدا اگه دروغ بگم..

هر چند شوهر نازنین من پسر خوبش نیست که..

تمام بار زندگی اونها رو اون پسرش داره تحمل می کنه...

تازه مطلب بعدی که توش کله پاچه بار می ذارم می دونین چیه.. زاییدم یا نزاییدم..

اخ چقدر راحت شدم...

زندگی بهتر شده..

امروز گوش شیطون کر حالم خیلی خوب بود.. هر چند کلی سرفه میکردم.. کلی هم خسته هستم.. ولی خوبم...

با خودم کنار اومدم.. و با این موضوع که جون به جونم کنن. زن عزیز جون هستم.. اونهابرا عزیز جون من ارزش قائل نیستن.. چه برسه برا زن زیاده خواه.. تنبل .. بیشعور.. نفهمش قائل باشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خدا راست میگم..

برام مهم نیستن...

باور کنین...

تازه عموش هم مرده...

منکه ندیه بودمش...

ولی منتظم یکی این وسط بگه چرا به من تسلیت نگفتی... منم بگم وقتی دایی های مامانم که ما باهاشون رفت امد داشتیم مردن.. عزیز جون که پسر شما باشه به من تسلیت نگفت به مادرم تسلیت نگفت.. تازه منو برا مراسمشون هم نبرد...

بیم خودمون باشه ها. از عزیز جون انتظار نداشتم.. ولی اینو میگم...

من برم.. بای...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧




تولدم مبارک...

سلام..

تولدم مبارک...

امروز ساعت ٧ صبح من به دنیا اومدم.. یعنی دو سال پیش در چنین روزی...

من دوست سیبی هستم..

من روزنگار سیبی ام...

نه به عبارتی من عضوی از خانواده سیب مهربونم...

الان ما یه خانواده ۵ نفری هستیم...

من.. سیبک مهربون... فری نا جون جونی.. عزیز جون خان و سیبی....

امروز روز تولد وبلاگ منه...

وبلاگ نازنینم دو سالش تموم شد...

امروز همش یاد تولد یک سالگیم بودم...

چقدر خوش گذشته بود.. چه برو بیایی بود..

دوست جون جونیم.. نا نا مهربون چه تولد با شکوهی گرفته بود برام...

امسال دوستای زیادی دارم.. علاوه بر  این امشب میریم تولد.. یعنی با عزیز جون... و خاله صغری و سیبک جونم می ریم.. پارسال مهمون نداشتیم...

یعنی وقتی رفتیم کافی شاپ مهمون نداشتیم...

ولی امسال داریم...

دو تا مهمون ...

دوستان جاتون خالیه امسال...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧




به ...چیز.... مادرم...!!!

سلام... من سرخوشم... دو روز مامی شوهر اینجا بود که بعدا وقایع رو می گم...

فکرکنین سیب بیمار.. زنگیدم صغری بیاد پیشم که من خوب شم بعد در طی عملی انسان دوستانه یه نفر .. مامی همسر رو برم یداره میاره اینجا... خوب معلومه چی میشه... یه روزش مامیس قاط می زنه و دیگه حرف بی حرف.. احساسا خر بودن بهت دست میده...

اینها رو ولش دعا کنین باز افسردگی نیاد سراغم.. داشتم خوب می شدم ها...

ولی خوبم الان ... سرما خوردگیم هم هی بدک نیست...

الان کمی انرژی تعطیلم...

بذارین این جوک سال رو براتون بگم...

معصوم میگه تو کوچه خونه دانشجوییشون که چه عرض کنم تقریبا در تمام سطح شهر پسرها با الفاظی رکیک از هم پذیرایی می کنن..

تا دعوای کوچیکی میشه به هم حرف های ناجورمی زنن... فحش های نا موسی ودر واقع  بی نامو سی...

معصوم میگه داشتم درس م یخوندم که چند تا بچه کوچیک دعواشون میشه.. و شروع می کنن به فحاشی.. میگه اینقدر کوچیک بودن که معنی فحشهاشون رو هم نمیفهمیدن..

میگم ا زکجا می دونی؟

میگه اخه یکی به یکی دیگه گفت به  چیز  مادرم!!!

به جای کلمه چیز بای سه حرفی خاص رو بذارین...

سه حرفی خاص با عرض معذرت میشه اونجای اقایون..

طفلی نمی ونسته مادرش چیز نداره اون باباشه که چیز داره...

باز هم با عرض معذرت از حضار.. خواستم در خنده ما شریک باشید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧




ما برگشتیم.. ولی چه برگشتنی!!!

ما برگشتیم...

خیلی وقته..

دخترها رو چشم زدن...

تو خونه ما خانومها بیمار شدن...

کوچولوترین بانوی بیمار امروز ۵۵ روزه شده...

بانوی بیمار ما خیلی طفلکیه...

اینقدر کوچولوئه که حتی واکسن دو ماهگیشم نزده خوب...

اقای دکتر داروخونه گفته این خانوم گل رو بیارین لپشو بکشیم...

امروز خاله زهره که خودش هم حال خوبی نداره داره میاد از ما مواظبت باشه...

امروز بیشتر از همیشه برا دوستم دعا کنین...

دوستم دشارژ شده رفته خودشو شارژ کنه...

بیمار کوچک در بغل من خوابش برد...

نازنین ترین بیماریه که دیدین...

خدایا همه مریضها خوب شن.. دختر نازنین منم خوب شه... منم خوی شم..

دلم برا بوییدنش بدون ماسک تنگ شده...

کلی هم حرف داریم... کلیییییییییییییی...

حالا میام می گم...

راستی این برنامه نردبان رو دیدین...

اونیکه میاد می خونه صفحه اول سر خط..

یا بره صداشو عمل کنه... یا بره احساساتشو عمل کنه.. یا یکی دیگه رو بذارن جاش...

حالم از صداش بالا میاره!!!!

شوبرارجان جان شاید فردا بیاد... فکر کن...

تازه خانوم جانشم شاید بیاد.. بازم فکر کن...

راستی عزیز جونم... فدای مهربونیت.. فدای اینهمه لطفت...

ببخشید خیلی به زحمت افتادی..

از اینکه دیروز نرفتی سر کار به خاطر ما خانومها هم ممنون...از تو همین صفحه می بوسمت... چون تو دنیای واقعی که نمیشه...

مریض میشی...

قربونت برم...

ما بریم خوووووووب..

تا بعد بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧




ما رفتیم..

بدنم درد می کنه..

سرم هم..

انرژی منرژی تعطیله..

خدا کنه سرما نخورم...

فردا میریم..

ولی شنبه به امید خدا همینجام..

از خودتون مواظبت باشین..

برا دوستتون هم دعا نمودیم..

برا خودنم هم...

ببینم می تونم عکس سیبکمو براتون بذارم..

البته برین خونه خودش ببینینش..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧




امروز دلم تنگتر از همیشه است!!!

سلام

امروز جمعه بود..

امروز خیلی خسته از خواب بیدار شدم.. امروز من وعزی زجون به طرز عجیبی کوبونده شده بودیم!!!

امروز دخملک نخوابید...

امروز دخملکم رو تو حموم شستم..

امروز رفتیم گردش.. البته تعویض روغن و بعد یه دور تو شهر و میوه خوردن در بالای کرج!!!

امروز یه دمپایی از نادر خریدم..

امروز رفتیم و شیرینی خامه ای خریدم.

امروز حالم از هیکلم به هم خورد. ولی شیرینی خامه خوردم.. (چیزی که اصلا نمی خوردم!!!)

امروز خیلی خسته ام..

امروز دلم برا خیلی ها تنگ تر شده...

امروز یه روز تعطیل بود.. و عزیز جونم پیش ما بود.. امروز تموم شد.. و حالا امروز که اومده عزیز جون میره سر کار و ما تنها می مونیم.. من و دخترم..

امروز دلم برا عزیز جون باز خیلی تنگ میشه...

امروز باز منتظر می مونم تا هر چه زودتر شب بشه و عزیز دلم بیاد خونه...

امروز باز شنبه است.. روزی کهمن دوست ندارم بیاد تا عزیز جونم ما رو تنها نذاره..

امروز مثل هر روز دیگه احساس می کنمبیشتراز همیشه عزیز جونمو دوست دارم..

امروز دخترم راحت خوابیده..

دیروز که تموم شد و جمعه بود تن دخترم یه لباس لختی کردم که باباش نزدیک بود دخترمو درسته بخوره...

یه تاپ که یه بند پشت گردنش داشت.. و یه شلوارک...

امروز دخترم بزرگتر از دیروز شده...

دخترم راحت خوابیده...

امروز چقدر از حالا دلم برا عزیز جوئنم تنگ شده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧




ورژن جدید کور وش!!!

سه شنبه با اجازه بزرگترها تشریفمان را بردیم تهران...

شب قبلش خیلی بد خوابیده بودم ... صبح به عزیز جونم گفتم بی خیال داداش.. ما دخترها رو بذار و برو سر کار...

ولی یهوووو ... گفتیم نه بمان که آمدیم..

در ایکی ثانیه (همون سیم ثانیه خودمون) آماده گشیم.. فر ینا هم سرعت عمل بالایی از خودش به خرج داد به طوری که فقط مونده بود خط لب و رژلبش که اونم تو ماشین زد!!!

خولاصه ساعت حدود ٩ دم در اداره عزیز جون بودیم (اینقدر بدش میاد میگم اداره... آخه اداره نیست که!!!) از اونجا هم با یه آجانس همون آژانس قدیم رفتیم منزل آزی جون.. از اونجا تا اونجا سیم ثانیه راه رو یم گفت سه و پونصد... می خواستم خفه اش کنم..

منم بهش گفتم زکی داداش از دفتر آجانس پرسیدم گفت میشه حداکثر سه تومن... منم حداکثرشو بهت میدم چون اصلا حوصله چونه زدن با تو رو ندارم تو این هوا!!!

اونم لال مرد و خفه شد و رفت...

از اونجاییکه بنده موبایلمو جا گذاشته بودم( عزیز جون از این یه کار من متنفره به حد انفجار متنفره.. چون وقتی موبایل ندارم انگاری شوهر ندارم.. و این یعنی جا گذاشتن موبایل یعنی جا گذاشتن شوهر.. یعنی فراموش نمودن او!!!!) و انگار زنگ منزل آزس جون خزاب بید... من مونده بودم چه گلی به سر بگیرم که هر چی زنگ بود فشردم...

خولاصه رفتیم بالا..

دروغ چرا خواهر .. تمام نگرانیم کورو ش کبیر بود که نکنه (الان دیگه صغیر نیست که کبیر شده.. ) به دخملکم حسادت بورزه و این حرفها.. اصلا هر جا بچه ای باشه من سکته می کنم تا برم و برگردم..

مخصوصا بچه هایی نظیر نامبرده که هر چی دستشون باید شوت کنن... اصلا راه نمیرن تو خونه که شوت می کنن و گاهی هم می خوابونن تو زمین حریف... حریف رو نمی خوابونن ها!!!.. میخوابونن تو زمین حریف...

 

اینطوری شد که ما رفتیم بالا.. آزیم جونم بعد از ۴١ روز دخترمو دید... اخه دیگه در شرایطی نیست که سوار ماشین شه... نی نی اونم تا اخر ماه به دنیا میاد...

رفتیم و نشستیم . و تو خوب یو من خوبم.. ازی گفت که سیبی نی نی رو بذار زمین.. گفتم نه بذارم رو مبل خوبه؟

گفت چه کاریه.. تخت سفری نی نی مون رو بیارم بذاریم توش... کوروش با کمال میل استقبال کرد.. دخترم رو گذاشتیم تو تخت البته تخت رو اوردیم تو هال...

اگه بدونین.. اگه بدونین.. خدا شانس بده... عین پروانه دور دختر من می گشت... طفلی شاشا بند شد.. دیگه در دقیقه نود.. با صدای بلند گفت مامان بیا یه دقیقه پیش نی نی باش من برم دستشویی.. اخه اگه تنها بشه ببینه من نیستم گریه م یکنه...

داره یواش یواش نظرم عوض میشه.. اگهپسر چشم پاکی باشه شاید دخترمو بدم بهش...

فری نا لباشو که ور میچید تا گریه کنه.. سریع شروع می کرد باهاش حرف زدن که فری نا جون.. چی می خوای پستونکتو بشورم بیارم.. تمیز باشه مریض نشی.. به مامانت بگم بهت شیر بده؟

یه بار هم سرم داد کشید که خاله به فکر فر ینا نیستی ها.. گشنشه!!!!

به آزی گفتم این پسرتو چند روزی بده ما ببریم خونه...

طبق آخرین اخبار هم به آژِ گفته مامان اول سه تا پسر بیار بعد سه تا دختر...

همون روز نی نی آذر هم دنیا اومد...

عزیز جون حدود چهار اومد.. بعد اماده شدیم رفتیم دکتر.. بعدشم رفتیم اداره.. من یه کار داشتم.. بعدشم اومدیم رفتیم خونه داداشی.. شب دعوت بودیم..

یه اتفاقی افتاد.. یعنی یه سوء تفاهمی پیش اومد.. من داشتم می ترکیدم... از غصه ها...

رسیدیم خونه.. عزیز جون اومد به من محبت کنه .. بلغم کنه... گفتم اصلا تا مدتها ترجیح می دم نیام تو بلغت... عزی جون داشت سکته می کرد... باور کنین.. اخه اوج ناراحتی وبی احساسی رو تو هیکل من داشت م یدید...

اینقدر گفت بگو چی شده ه منم گفتم...

کلی خندید... اخه سوء تفاهم بود دیگه... خدا رو شکر برطرف شد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧




مرد و قولش!!!

سلام ..

خوبید؟

خوبیم..

اگه اینو نگم می ترکم...

من از شرکت قبلی با این شرط تسویه حساب کردم که بیمه فروردین و اردیبهشت رو با هزینه خودم پرداخت کنن..

خوب؟

حالا فهمیدم که بیمه فروردینم رد نشده...

الان که کاری از دستم برنمیاد....

ولی ایرادی نداره...

به قول عزیر جون اونها آدمهای تنگ نظری هستن...

منکه حرفی ندارم.. فقط حیف حال شکایت ندارم... وگرنه یه جوری می تونستم حالشون رو بگیرم که خودشون هم نفهمن از کجا خوردن...

اینکه میگن مرد و قولش که شنیدین؟ حالا موندم.. اینها مرد بودن یا نبودن...

بعد اگه  مرد نیستن بچه هاشون چطوری بوجود اومدن؟

اگه مردهستن بعد این قولشون چی میشه؟

هر چی فکر می کنم هیچی با هیچی جور در نمیاد...

می دونی ضایع کردن خودشون بودها.. وگرنه خرجش برای من پرداخت یه ماه حق بیمه بیشتره.. یه چیزی تو مایه های ۴٠ تومن.. همین...شایدم کمتر...

فکر کنین تو همین گیر و دار یکی از همکارهای سابق زنگ زده میگه کارمون گیره و ازم سوال می پرسه...

اگه سیب قبلی بودم بهش جواب نمی دادم .. می گفتم برو از مدیرعاملتون بپرس...

ولی باز مهم نیست.. آدم با نامردها که روبرو میشه تازه می فهمه چرا آمار ازدواج اومده پایین و هی میگن که دخترمون رو دستمون موند..

خوب خواهر من مرد کمه... مشکل دختر تو نیست که...

الان دخملکم تو بغلمه.. شاید امروز برا اولین بار تنهایی با هم بریم بیرون...

تا بعد بای..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧




نوزاد چهل روزه من...

امروز صبح از اونجایی که نتونسته بودم دیشب بخوایم خیلی کلافه بودم. بالاخره ساعت ١٠ کاملا بیدار شدم. البته قبلش چندبار به دخترم شیر دادم.. عوضش کردم. ولی دیگه پا شدم به زندگی برشم..

طبق معمول دخترم هم با من بیدار شد.. یعنی گریه کرد...

دیگه بغلش کردم و با هم مرغ سرخ کردیم.. برنج رو دم کردیم...

برا سالاد الویه مرغ پختیم... چند باری شیر خورد.. نهار خوردم... و باز هم کنار هم خوابیدیم.. البته استراحت کردم.. تا ١۶ که باز بلند شدم و به کارهام رسیدم.. همراه پرستاری از دخترم..

یکی از همکارها زنک زد و مشکلشو تلفنی حل کردم.. البته همکار سابق.. چون من دیگه اونجا نمی رم که...

تازه فهمیدم بیمه فروردینمو هم رد نکردن.. باشه ا یرادی نداره... حالتون رو می گیرم...

بعد بابا عزیز جون جونی اومد.. سالاد الویه ما هم تقریبا آماده بود...

بابا اومد ذخترم شیر خورد و حمومش کردیم.. امروز دخترم خانومتر از همیشه شد.. چهل روزه شد دیگه...

بعد باز شیر خورد.. البته فکرنکنین چقدر شیر می خوره ها.. یواش یواش می خوره... تازه کلا یه ذره ذره می خوره...

بعد هم شام خوردیم. حالا هم که من اینجام...

ولی خیلی پست فطرتن که بیمه فروردین منو رد نکردن..

ما فردا میریم تهران...

تا بعد بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧




گلاب به روتون!!!!

سلام.. خوبید.. خوبیم.. شکر... (یادتونه.. همش اینوطری شروع می شد...)

عرضم به حضورتون که یه موضوعی پیش اومده خیلی بده(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)..

 یعنی نمی دونم چطوری بگم... ولی اگه نگم می میرم.. (گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

یعنی شما می میرید.. آخه تا عمر دارین همچین اتفاقی براتون نخواهد افتاد...(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

من برا یه کاری که همتون می دونی چیه.. رفته بودم دستشویی (گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

بعد از انجام یه کاری که خودتون میدونین خوب خودم رو سشتم  (گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

بعد خوب طبق عادت با دستمال توالت خودمو خشک کردم (گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

بعد اومدم دستمال رو بیندازم تو سطل آشغال(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

دیدم خونیه.. عجیب هم خونیه(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

بعد جسد یه پشه هم تو دستمال له شده!!!!!!(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

حالا سوالی که پیش میاد اینه که ...

البته خیلی سوال پیش میاد ولی برای هیچکدوم جوابی نیست.. بعضی از سوالات هم کلا مردود هستن(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

می گین این سریال کارآگاهان که دکتر قریب توش بازی می کنه!!!! و بابای من گفته بود که دکتر قریب مگه کارآگاه هم بوده!!!!! می تونه مشکل منو حل کنه؟؟؟

البته من چند تا فرضیه رو اعلام می کنم خود دکتر بیاد حل کنه...

١- پشه خون نفر قبل از منو خورده در حالی که طرف مدتها اونجا مشغول تخلیه خودش بوده(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها) و اومده بود یه دوری بزنه که زیر دستمال من له شده..

٢- پشه دور از جونتون تو لباس من بوده(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)و .......(سانسور م یشود)

٣- پشه در همون چند لحظه کم اونهمه تونسته خون بخوره که کوفتش بشه(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

۴- پشه  از بیرون از دستشویی با من اومده تو و قبلا من یا عزیز جون رو خورده و اونهم عادت داشته بعد از دستشویی خودشو پاک کنه که له شده(گلاب به روتون.. گلاب به روتون...گلاب به روتون... تاکید کردم ها)

....

و البته این چهارمی خیلی عاقلانه تره مگه نه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧




عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!!!!

چند روزی بود که دردهای خفیف و گاه شدیدی داشتم..

همه م یگفتن طبیعیه...

خیلی کار می کردم.. خیلی تحرک داشتم..

زهره اومده بود پیشم تا تنها نباشم..

بابا اینها م یخواستن برن مسافرت... اومدن خونه ما... شنبه با  داداشم اینها رفتن استقبال عمو و زنعمو که از مکه اومده بودن... من و معصوم و زهره و عزیز جون ... هم خیلی دیر رفتیم...

من زیاد سر حال نبودم... کمر درد شدیدی داشتم... خیلی شدید...

اون روز شنبه بود...

دوشنبه نوبت گرفتیم بیمارستان عزیز جون اینها... پیش همون خانوم دکتره که قرار بود اگه دکت رخودم از مکه نیومد اون منو عمل کنه...و نینی ما رو دنیا بیاره.. می ترس نی نی با این قندی که من دارم اذیت بشه...

خلاصه دوشنبه صبح ما یعنی من و عزیز جون و زهره و معصوم رفتیم بیمارستان... عزیز جون رفت سر کار...

خانوم دکتره که منو دید گفت سونوی سه ماه ا ولت کو.. گفتم خوب اون دفعه گفتید لازم نیست...

خلاصه هی گیر داد.. حتی منو معاینه هم نکرد.. گفت من نمیتونم اصلا عملت کنم.. از کجا معلوم تاریخی که تو میگی درست باشه.. طبق این مورد و اون مورد تاریخ زایمانت ٢٢ ماه بعده...

بچه ات نارس بشه چی...

برام یه سونوی بیفیزیکال نوشت و منو از سر باز کرد.. من سریع رفتم و اقدام کردم. خانومه گفت  دکترمون بعد از ظهر میاد..

گفتم باشه.. رفتم به خانوم دکتر گفتم و اون گفت من بعد از ظهر مطبم..

من و مخواهرهام ظهر رفتیم خونه آزی اینها.. من حالی نداشتم...

داغون بودم...

نهار خوردیم و باز با آژانس برگشتیم بیمارستان.. سونو دقیقا همونی رو می گفت که من می گفتم.. نی نی مون ٣٨ هفته و ۵ روزش بود...

عزیز جون اومد دنبالمون و ما رو برد مطب...

رفتم پیشش.. خیلی با بی میلی بهم گفت خوب این سونو تا یه  ماه احتمال اشتباه داره!!!!

م یخواستم بگم اگه داره غلط کردی گفتی برو..

گفت ببین من هیچ مسئولیتی قبول نیم کنم.. اگه بچه نارس باشه این بیمارستان امکاناتشو نداره یا باید بری ... یا باید بری می لاد.. گفتم باشه..

به عزیز جون گفتم.. و رفتیم...

تو راه به این نتیجه رسیدیم که خانوم نگران دستمزدش بوده... اخه بیمارستان برای من مجانی در می اومد. تازه یه چیزی دستی هم بهم می دادن جهت تشکر...

اهان قبل سونو منو یه جای دیگه هم فرستاد... یه سری نوار پوار گرفتم...

خلاصه اینکه زنگ زدم به داداشم.. گفتم که یه کاری کن.. اون خیلی نگران شد.. خودش تهران نبود.. ماموریت بود.. برا همین زنگ زد اینور اونور که منو تو اورژانس پذیرش کنن. لا اقل این آخرها بستری شم و تحت نظر باشم...

شبش رفتم دوش گرفتم.. غسل کردم.. زیر دوش همش داشتم گریه می کردم. یه حس عجیب داشتم.. از حموم که اومدم به عزیز جون گفتم اگه من یه چیزیم شد مواظب دخترم باش.. مواظب خودت باش...

یه عالم باهاش حرف زدم.. جای یه چیزهایی که نمیدونست بهش گفتم... بهش یه عالم سفارش دادم.. یه حس عجیب بود..

معصوم می گفت یه طوری حرف م یزنی انگار یداری به اموات می پیوندی...

لباس سفید هم پوشیده بودم...

کمرم.. پاهام و زیر دلم خیلی درد داشتم.. نم یدونم تا کی عزیز جون داشت پاهامو می مالید که من خوابم برد..

صبح تهوع شدید داشتم... صبحونه کم خوردم... تازه به عزیز جون گفتم اگه رفتیم و منو بستری کردن و گفتن باید عملت کنیم.. زیاد نخورم بهتره...

در واقع ما داشتیم می رفتیم پرونده تشکیل بدیم.. همین...

من و عزیز جون رفتیم...

ساعت ١١ بود که دکتر منو دید.. گفت حالا مونده تا زایمانت... بعد گفت برو بخواب معاینه ات کنم..

یعد گفت چهار سانت...

منو فرستاد برم بخش بستری شم..

من فکر کردم میگه ۴ سانت بچه اومده پایین!!!

رفتم بیرون. به عزیز جون گفتم گفت بستری شم...

فرم ها رو پر کردیم..

من پر اشک و تنهایی بودم...

کلی یادداشت برا عزیز جون نوشتم... عزیز جون رفت یه سری وسایل رو خرید و اومد...

رفتیم و گفتن باید خانومت بره.. چشای عزیز دلم پر اشک بود... باهم روبوسی کردیم.. دستم تو دستش بود... دلم نمی اومد ترکش کنم.. گفتم منو تنها نذار... و رفتم تو بخش...

صدای ناله و جیغ از هر طرف می اومد.. یعنی از هر اتاقی...

م یدونم برا عزیز جونم چقدر سخت بود و قتی لباسامو بهش دادن...

منو بردن تو یه اتاق..تنهایی... دیگه هیچکی نبود.. من بودم دخترم بود و خدا...

آره خدا بود...

اولش فکرکردم باید اماده شم برا عمل..

بعد از دو ساعت فهمیدم که باید طبیعی زایمان کنم.. ماماهه گفت مشکلی نیست.. داریم با دستگاه تو و دخترتو چک   م یکنیم..

البته اولش یه ماما بداخلاق بود...

بعد یه دخترخانوم مهربون اومد...

اونم کم می اومد پیشم.. بهش گفتم منو تنها نذار...

لحظه لحظه دردم بیشتر میشد..

هر چند از گاهی م یاومد و منو معاینه می کرد...

معاینه خیلی درد داشت.. البته اوایلش بعد اینقدر درد داشتم که دیگه درد معاینه توش گم می شد...

یاد حرف زنعموم افتادم که می گفت مامانت هیچ وقت جیغ نمی کشید...

صدام رو میفرستادم تو دلم..

یادم افتاد با اون حرف بزنم.. و با دخترم..

خدا رو صدا می کردم تو خلوتم.. دیگه هیچکی نبود.. من بودم. دخترم بود. صدای قلبش و خدا..

هیچکی نبود...

من بودم درد بود.. دعا بود... نفسهای عمیش و گاه تند تند ... دعا بود...خدا بود.. خدا بود... خدا بود....

یاد خونده هام تو کتابا افتادم...

نزدیکهای زایمان دردها فاصلشون کم میشه...

ساعت بالا سرم بود.. نه روبروم...سرم رو یم برم و نگاه می کردم هر ١٠ دقیقه...

بعد هر ۵ دقیقه..

ماما اومد گفتم شده هر ۵ دقیقه.. تنهام نذار.. هر چند خدا بود...

تشنم بود.. تهوع داشتم.. بالا آوردم...

خسته بودم.. کم آوردم.. ۵ ساعت بود .. داشتم درد می کشیدم... دخترمو حس نم یکردم.. درد بود.. خدا بود.. و دعا بود...

کم آورده بودم. تو دلم یم گفتم اگه سزارین بود بهتر بودها...

و لی.. از دخترم کمک خواستم.. صداش کردم تو دلم.. گفتم مامان زودتر بیا.. دیگه مامان نم یتونم...

مهربونم بیا دیگه توان ندارم...

نم یدونستم زائو کم دردسری هستم برا ماما مهربون..

نیم ساعت آخر.. نه.. بیست دقیه اخر.. گفتم می تونم جیغ بکشم؟!!!

ماما مهربون گفت آره ولی سعی کن تو دلت بکشی که بتونی نی نی تو دنیا بیاری...

چند بار آخر فقط خدا رو صدا کردم.. فکر کردم رفته!!!

دیدم خانومه گفت حالا پاشو...منوبرد یه جای دیگه... یاد وبلاگ یکی از بچه ها افتادم.. راست می گفت..چند نفر تو یه اتاق.. نگاه نکردم.. حس م یکردم دخترم داره میاد...

ماما گفت تحمل کن...

رفتم رو تخت .. با بدبختی.. داشتم حس م یکردم سر کوچیکشو...

منتظر دکتر بود که از بالا سر کناری ها بیاد پیشم...

خوبه که به هیچکی توجه نمی کردم.. چون من بودم دخترم بود خدا بود و ماما مهربون..

به ماماهه گفتم دیگه نمی تونم.. و با یکی دو تا فشار دستها و پاهای کوچکشو حس کردم که ازم اومد بیرون..

حس عجیب و جالبی بود.. شاید دردناکترین قسمتش همون بود.. ولی اینقدر لذت بخش بود که هیچ دردی نداشت...

همیشه آرزوم بود که فرزندم رو بعد دنیا اومدن بغل کنم..

دکتر بالا سرم نیومد.. لبخند ماما مهربون رو دیدم.. انگاری کمی برا اینکار جوون بود و می ترسید...

حس رضایت رو تو چشماش دیدم..

دخترم رو گذاشت رو دلم.. از ته دل می خندیدم.. ساعت روبروم بود.. اول ساعتو دیدم...

خندهام صدای گریه داشت.. مامامهربون گفت چرا گریه می کنی.. گفتم نه می خندم...

دخترم با تمام وجود داشت گریه می کرد...

صداش کردم.. حیف نتونستم ببوسمش...

بردنش و من با چشمام دنبالش کردم.. کلی درد داشتم.. کلی ضعف داشتم... ولی هیچی مهم نبود..

منو بردم تو یه جای دیگه.. دخترم رو هم بعد اوردن.. خیلی ناز بود...

بعد از اونجا رفتیم تو بخش.. منو دخترم... البته با تخت.. از در که رفتیم بیرون یه صدای مهربون گفت: سیبی...

همسرم بود.. دخترم رو از زیر ملافه نشونش دادم .. گفت دیدمش...

دلم آروم شد...

رفتیم تو بخش...

باورم نمی شد تونستم...

باورم نم یشد...

اگه اون خانومه اینطوری باهام برخورد نیم کرد..

اگه مجبور نم یشدم بیام این بیمارستان.. اون روز صبح تو خونه دردم می گرفت... خودم که نمیدونستم.. بعد چی می اومد به سر من و دخترم...

اگه دکترم نم یرفت مکه تازه سزارین می شدم... بعد کی به داد من می رسید... م یگن خیلی بده.. تازه قندم دیر خوب می شد...(اینطوری می گن)

هیجکی باروش نم یشد...

هیچکی...

عزیز جون مجبور بود برا همه چند بار بگه واقعا سیبی زایمان کرد...

شبش آژی اومد.. با اون وضعش... برام کاچی اورد.. نون و پنیر و سبزی... و چند شاخه گل خوشگل...

زهره اومد..

فقط از این ناراحتم که نتونستم برم پیش عزیز جون.. خیلی ضعف داشتم.. خونریزیم زیاد بود...

دخترم پیشم خوابیده بود...

باورم نمی شد...

یه موجود کوچیک و مهربون.. با دستها و پاهای کوچولو. با لپهای آویزون که البته بعدش آب شد...

با موهای مشکی.. چشای مشکی.. چشاشو که وا م یکرد با تمام وجود باز می کرد...

خدایا.. ممنون که بودی...

دعاتون کردم.. همتون رو.. تازه به خدا گفتم هر کی که یادم رفت خودت می دون ی دیگه..

حالا الان تقریبا چهل روز گذشته.. دخترم بزرگ شده.. من حالم بهتر شده...

و باز خدا رو شکر که هر چند هیچکی نبود.. ولی خدا بود...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧




یادم نره که من خوشبختم!!!!!!!

سلام

اوه اوه چقدر حرف دارم..

دختر نازم الان خوابه... منم منتظرم چایی بخورم.. نه بنوشم..

ما الان 6 روزه که داریم زندگی سه  نفری رو تجربه می کنیم.. تجربه سختیه.. ولی دارم فکر میکنم می توه شیرین باشه..

خدا رو شکر حالم خیلی بهتر شده..

دوست جون جونی.. هانی نازنین .. گاهی بغض ها با شنیدن صدات فرو خورده می شن.. گاهی محیط مناسب اشک ریختن نیست... هر چند حالم اون روز خیلی بهتر از روزهای دیگه بود...

افسردگی ناجوری بود. و روزهایی که میتونستن خیلی شیرین باشن برای هممون ولی با اشک های من خیس بودن...

گاهی حرفهای دیگران هم به جای مرهم می تونه عین خنجر باشه.. نه اینکه کسی عمدا قصذ آزارار منو داشت ها نه..ولی این جملات عنی پتک می خورد تو سر من...

بچه ات شیر خشکی میشه ها...

بچه شیر مادر بخوره خیلی بهتره ها دیگه مریض نمیشه...

تلاش نکردی.. باید گشنه میذاشتیش...

و یه عالم حرف دیگه..

البته اینها فقط مال یه موردش بود...

بی اشتهایی.. ضعف شدید جسمانی... دردهای عصبی... و ..... .... همه  مزید بر علت و یزید بر ملت... حال منو جا آوردن...

اگه خدا نبود!!!!!!!!!!!اگه مادرم نبود... اگه دوست مادرم نبود... اگه خدا نبود!!!!!!!!!!! و بازم اگه خدا نبود... دیگه نه من بودم.. نه یه سیب پر حرف که در نهایت خستگی.. بیاد اینجا وراجی کنه...

الان به قول معصوم سیبی دیگه حال به هم زن شده...

هر چند فاستوسم... ولی دیگه به قول معصوم از خنده های کفتاری سه خواهر کم شده.. سیبی مثبت شده...

به همه عشق می ورزه.. حتی از کسی خوشش نیاد هیچ فکر بدی رو در مورد اون به خودش راه نمیده...

سیبی با یه دختر سرشار از مهربانی ... نمی تونه (حداقل تا الان نتونسته) بد باشه...

سیبی با یه عالم دستاویز برای به هم زدن جشن شیرین برادر شوهرش شاید جز معدود افرادی بود که داشت تلاش می کرد مهمونی به بهترین نحو انجام شه...

نه اینکه فکر کنین دارم از خودم تعریف می کنم.. نه... ولی خوشحالم... خوشحالم که نتونستم و نخواستم بهترین روز زندگی اونها رو خراب کنم..

هر چند روز قبل و هفته قبلش خیلی به من بی احترامی شده بود.. البته نه از جانب جاری جان... ولی به هر حال هر لحظه بهانه ای برای داد و بیداد بود... و برهم زدن.. تا جایی که بی احترامی تا جایی رسید که همسرم در نهایت خونسردی برید... و قاتی کرد... همه هم به اون حق می دادن... به من که خونه مامانم بودم اس ام اس داد که ناز نازان برو حال کن.. مامیم داره به همه عالم بد بیراه میگه...

من بهش اس ام اس دادم.. نه گناه داره داداشی.. بی خیال... مامی رو اروم کن... من فردا اول وقت می رم خونه عروس کار مار و رو ردیف می کنم...... و البته عزیز جون نذاشت...

جریانات خیلی زیاد بود.. خیلی.. البته برادر همسرم وجهه خوبی نداشت... هیچکی حوصله اش رو نداشت... و دخترهای فامیل هم حوصله عروس رو نداشتن...

ولی من فکرمی کنم برادر همسرم خوب فهمید من دارم ابروداری میکنم.. خیلی سعی کرد هوامو داشته باشه..

بعد عقد به فیلمبردار گفتم عکس نم یگیرین از عروس و داماد؟

گفت دیره...

گفتم حیفه.. اینهمه زحمت کشیدن سفره عقد انداختن...

برگشتم به نفیسه گفتم.. می دونی چیه.. نمی خوام عین من ارزو به دل بمونن...

بعد یه عالم عکس گرفتن... همه... انگاری منتظر بودن من بگم...

حرف زیاده... ولی نفیسه یه چیزی گفت که باعث شد شاید برا همیشه ناراحتیهام تموم بشه... می دونین .. شاید دیگه از این به بعد از ازدواج کردن کسی دلگیر نشم... شاید دیدن مراسم عروسی کسی منو آژار نده.. و این خیلی خوبه... وقتی می دیدم همه چیز داره به خوبی پیش میره خوشحال بودم... خوشحال بودم عروس و داماد به همه کاراهای قبل مراسمشون رسیدن.. خوشحال بودم....

نفیسه گفت: تو خودتو هیچ وقت با عروس جدید مقایسه نکن.. می بینی برو بچز هیچ هیجانی برا عروسی ندارن. می بینی... همه اینقدر خوشحال نیستن.. عروسی شما بابام تو پوست خودش نمی گنجید.. و من یاد بشکن زدن عمو افتادم که وقتی من رفتم خونشون قبل عقد گفت: نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه..

دخترم رو هم از همه بیشتر دوست دارن...

من خوشحالم.. من خوشبختم..

من یه همسر دارم که تو دنیا لنگه اش پیدا نمیشه...

من یه دختردارم که حتی گریه هاش  بوی مهربونی میده...

من یه مادر دارم که تو نیا نمونه اش وجود نداره...

من دو تا خواه ردارم که حتی یه موی سرشونو با یه دنیا عوض نمی کنم...

من یه پدر دارم که حاضره برا تنها نموندن دختر و نوه اش بیاد با من زندگی کنه... یه پدر که دلش مثل دریاست...

من برادر دارم.. 4 تا ... که اونیکه شاید هیچکی به حسابش نیاره با دیدن یه روز زندگی من میگه... حالا فهمیدم چرا میگن بهشت زیر پای مادران است...

یکیشون با گریه من گریه می کنه.. یکی به خاطر سختی های من عصبی میشه.. و یکی که با بغض وامیسته میگه: سیبی فری نا جون شیرتو می خوره؟!!!

من خوشبختم...

اینقدر که حتی تو این دنیای مجازی هم دوستهای فراوون دارم. دوستای که برام کامنت می ذارن و میگن سیبی کجایی...

من خوشبختم.. اینقدر خوشبخت که قبل از همه این چیزها.. یه خدا دارم... فقط یه خدا.. یه خدا که همیشه با منه... همیشه با من بوده... و امیدوارم اینقدر خوب باشم که همیشه با من بمونه... یه خدا که منو آفرید ...یه خدا که توانایی همسر شدن به من داد...

یه خدا که توانایی مادر شدن به من داد... یه خدا که یه خانواده خوب به من داد...

من خوشبختم... اینقدر که چند وقتی بود یادم رفته بود... چقدر خوشبختم...

..........

دلم برا همتون تنگ شده بود..

چند وقتی تو خودم گم شده بودم...

بابت دعاهای سر ظهرت بعد نماز ممنون...

بابت یادهای مهربونتون که پیش من بود ممنون...

به خاطر همه چیز ممنون...

دارمیواش یواش زندیگمو میارم رو روال...

دارم سعی می کنم هر چیزی دلمو شکوند خورده هاشو بریزم دور که تیزی یادش بیشتر دلمو خراش نده...

دارم سعی می کنم ه رچیزی که ناراحتم کرد رو به همسرم بگم...

زندگی اینطوری خیلی بهتره...

دارم سعی م یکنم همون سیب اکتیو باشم. دارم سعی  می کنم هر چیزی ناراحتم نکنه... به قول عزیزجون بی خیال ... 

من بمر دیگه.. برم یه دوری بزنم...

ماجرای به دنیا اومدن دخترکم رو هم یادم نرفته می گم براتون...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0