Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

عیدتون مبارک

سلام

ما داریم راه می افتیم..

البته سالیان سال راه افتادیم... ولی داریم می ریم دیارمون.. همون جا که کلیهمیشه خوشیم!!!!

هر چند برادرشوهرم از شش ماهگی راهافتاد!!!! خدایا یه کم ادب به این برادرشوهر مهربانعطاکن تو این سال نویی...

کلی وسیله داریم...

همه رو عزیز جون برد...

خدایا .. خدایا تو این سالی که داه میاد برا امسال و همه سالها ازت می خوام همه ارزوهای معقول ما رو برآورده کنی..

خدایا برکت روزی سلامت و خوشبختی رو از ما نگیر...

خدایا همسرم و فرزندم رو در پناه خودت حفظ کن..

خدایا از اینکه نعمتی مثل دخترم به ما دادی ممنونم..

دوستای گلم.. مهربونها.. هانی جونم.. اوامین گلم... دایی جان .. مازنی جان.. ممزی.. بلفی .. نازی .. گلی...و همه گلهای مهربونم.. (عزیز جون صداش دراومد)

همتون رو به خدا می سپارم و ارزویسالی بهتر از همیشه براتون دارم..

همه اونهایی که امسال مثل من نی نی دارن می دونن چدر خوه ادم خانواده داشته باشه..

نازی جون خدا پدرتون ر بیامرزه و هر چی خاک اون بقای عمر شما باشه...

من برم.. امدوارم بتونم تو شمال هم باز بیام.. دعا کنین همه چیز به قول دوستم نو بشه..

راست دعا کنین هانی جون من خوب خوب باشه.. اینقدر خوب که برای بازگشت غزل بگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧




طلبکاری و بدهکاری جفتشون بد دردیه!!!!

از مخابرات محترم ما مبلغی پول طلب داشتیم... دوبار نامه دادن کهبیان پولتون رو بگیرین... نشد بریم.. دیروز زنگ زدن که یا بیان پولتون رو بیان پولتونر و بگیرین یا اینکه تلفنتون رو قطع می کنیم... گفتم اصلا نمی خوام اونو .. گفتن ما هم تلفنتون رو قطع م یکنیم!!!!!!!!!!!! چه بدهکارهای با محبتی!!!

یه پولی داشتیم که اسمش پول پیش خونه بود.. قرار بود اون مبلغ ناچیز رو (البته در برابر تورم و این پول های پیش خونه ناچیز) که مرهمی کنیم بزنیم به یه زخمی ...

بماند که مدتها طول کشید تا اون پول رو از صاب خونه بگیریم...

بعد یه جناب محترمی به نام رییس کل که حقوقش هر ماه معادل همون پول پیش خونه است اومد به عزیز جون گفت پول داری؟

عزیز جون که هنوز پول پیش رو نگرفته بود گفت نه.. گفت برام جور کن از دیگران من دو روزه بهت پس م یدم که بهشون بدی..

عزیز جون.. ای این عزیز جون که نم یدونم چرا دلش می سوزه برا مردم رفت اینکار رو کرد.. از اون روز تا الان حدود ۶ ماه می گذره ما پول اون ادمه رو پس دادیم و هنوز منتظریم یه روزی رییس کل پول ما رو بده.. بهش م یگم زنگ بزن ببین و  زیر ی کسی نم یخواد خونه ای ماشینی زمینی چیز ی بخره تو بهش پول بدی .. یعد اگه امروز یا فردا گفتن دیگه نم یخوایم شما تو خونه سازمانی ما بمونین ما حتی یه وجب خاک تو این دنیا نداشته باشیم بریزیم تو فرق سرمون...

یا حتی جا نداشته باشیم وقتی از غصه مردیم ما رو دفن کنن...

بهش می گم الهی همه مردم داشته باشن.. ولی من و تو مسئول خونه دار کردن و زمین دار کردن مردم نیستیم که... هستیم.. ۶ ماهه دندون رو جیگر گذاشتم ببینم کی این بی شرف می خواد پولتو پس بده...

این که خوبه به زور مجبورش کردن بره ضامن ابدارچیشون شه..

همون که بمیره یه چایی نمی ده دست این شوهر من.. همون که دلم یم خواد برم سرشو محکم بکوبم به دیوار...

الان با اجازتون ۴ ماهه که داریم قسط های خونه ای که خریده ما می دیم..

همون ابدارچی خانی که وقتی عزیز جون دور موبایلش کش بسته بود ولو نشه آخرین مدل موبایل تو جیبش بود...

.......

این موضوعات فکر کنین یهو بعد از اینکه از خواب بیدار شدم اومد تو ذهنم...

بعد یهو دیوانه شدم.. زنگ زدم به عزیز جون .. بهش گفتم خوشحالی که یادم رفته بود.. یادته اون پول پیش رو خودم با چه خون دلی جور کردم یا نه.. اصلا به چه حقی پول منو دادی دست مردم..

اصلا الان تو حتی پول اجاره دادن نداری... داری.. من نم یخوام اینجا زندگی کنم. میتونی برام یه اتاق اجاره کنی.. نه نمی تونی.. چون پولهات که از مردم طلب داری و میتونی راحت یه خونه شیک رهن کامل کنی الان هنوز در حال گرفتنشی...

چون قانون می گه که تو باید کار تحویل بدی بعد ۵ سال پول بگیری ولی هر الاغی به تور ما می خوره اول پول می گیره بعد کار نم یکنه!!!!

...........

می دونین این ها اینقدر منو نم یسوزونه که... حرف بقیه منو می سوزونه...

برادر شوهرم با پول نم یدونم کی و از کجا اورده و از کی به زور گرفته الان مغازه خریده.. یعنی دفتر مهندسی خریده.. ماشین هم که مفتی که نه ولی خیلی ارزون ما بهش دادیم... بعد اون یه ماشین برامون خرید و ما پولشو دادیم که حدود ۶ میلیون مثل احمق ها براش خرج کردیم تا ماشین شد... 

فلان کس میاد میگه این مبل هاتون در شان مهندش نیست..

عوضش کنین .. این خونه زندگیتون که نه ولی این وسایل ابتدایی و داغون در شان مهندس نیست.. مگه یه دست مبل و یه فرش مناسب چند میشه حدود ٣ میلیون.. برا اتاق خوابها پرده خوب بزنین... بازم پرده سالن خوبه.. برا اشپزخونه هم همینطور.. یه میز مناسب برا اونجا بخرین..

یه پالتو مجلسی شیک بخرین. حدود ٣٠٠ تومن میشه..

مهندس داری تو تهران چه غلطی می کنی.. هنوز خونه نداری.... یه تابلو فرشی چیزی بزنین تو خونه.. یه تیکه زمین بخرین تو شمال.. برا بچه هنوز حساب باز نکردین..

و.... و........

چه جالب.. می دونین ما الان کلی پول داریم که نداریم.. یعنی بهمون ندادن.. و با اونها خونه نم یتونستیم بخریم.. ولی یه خاکی می تونستیم بریزیم تو سرمون...

م یدونم وقتی عزیز جون تونست پولهاشو بگیره با اون حتی نم یتونیم یه دست مبل بخریم...

م یدونی عزیزجون یادم اومد برا اینکه اذیت نشی حتی ازت کادوی زایمان نگرفتم... برا اینکه اذیت نشی وسایلم ولوئه تو زمین  و یه دو در کابینت ناقابل که حتی دویست تومن هم نمیشه نگرفتم.. حتی برا اتاق خوابمون پرده نخریدم.. حتی.. حتی.. حتی...

ولی خیلی زور داره من مراعات کنم دیگران با مراعات ن خونه دار بشن نه؟

دارم دیوانه میشم.. از دست تو از دست این ادم های بیشعور که حق مردم و حق خودشون براشون هیچ فرقی نم یکنه... هیچ فرقی...

تو حتی بابت زمینی که مثلا با عموت شریکی نتونستی ١ تومن بهش بدی.. و مطمئن باش اگه بخوای مراعات مردم رو بکنی من مراعات تو رو نمی کنم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧




حیف من دوسش داشتم!!!

حدود یه ماه و نیم بود که نانس پیش ما بود.. نانس همون صغری است...

همه خانواده دیگه دلشون برا نانس پر پر شده بود تا اینکه ما رفتیم بنده منزل بابا اینها...

موقع برگشت دایی کوچیکه فرگل با ما اومد بره بیزینس کنه ... و یه قرارداد ببنده و برگرده...

بچه ها به پارسا گفتن پارسا عمو داره با عمع سیب میره ها.. گفت این چه وضعیه!!!  حیف من خیلی دوسش داشتم!!!

....

عمه گوشی رو بده به فرگل..نه نه .. از طرف من بوسش کن.. یادش به خیر .. بوسش م یکردم.. بغلش می کردم!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧




از خود بیخودی فرهنگی!!!

یکی از آشنایانمون که الان نمی دونم در قید حیات هستند یا نه روزگاریخیلی دور یعنی وقتی یه پسر بچه بود می ره خارجه.. خارجه فرانسه !!!

دکتر میشه و حدود ٣٠سال اونجا به امر طبابت مشغول می مونه!!!

خلاصه بعد سالیان دراز وقتی بر می گرده برای دیدار فک و فامیل به ایران.. فقط گاهی اصطلاحات پزشکی بود که اونو دچار مکث می کرد.. یعنی وقتی می خواست اسم بعضی از بیماری ها رو بگه مجبور بود کمی فکر کنه... ولی وقتی حرف می زد اینقدر لهجه رشتیش تو ذوق می زد که فکر می کردی هیچوقت پاشو از رشت بیرون نذاشته....

دوستان می گفتند که برا گفتن مامو گرافی کلی فکر کرد و بعد گفت.. ممه گرافی...

....

یه فامیل داریم مثلا فکر کن رفته تبریز.. تو عمرش هم ترکی حرف نزده بود.. اصلا بلد نبود.. مثلا فکر کن گیلکی حرف یم زد و فارسی به زور حرف یم زد..

الان وقتی ترکی حرف می زنه خود ترکهاش فکر می کنن این فامیل ما اصلا از اونهاییکه فارسی بلد نیست.. و وقتی جاش می رسه و گیلکی حرف می زنه تو تو ترکی بلد بودنش شک می کنی...

...

یه دوست داره داداشم که سالها تبریز بود و هیچ نتونست ترکی یاد بگیره و هر روز گیلکی حرف زدنش غلیظ تر از قبل شد.. رفت المان و بعد کانادا و بعد انگلیس... الان دکتراش رو هم گرفته و اونجا مقیم شده و داره با بچه خارجیش زندگی می کنه ولی وقتی زنگمی زنه حتی فارسی حرف نمی زنه و گیلکیش همچنان غلیظ تر از قبل شده....

....

دختر خاله هام هم که لیسانسشون رو خارجه گرفتن و الان هم دیگه رفته ان مقیم خارجه شدن فارسی حرف زدنشون یادشونه... یعن یاصلا کاری نکرده ان که تو یادت بیاد اینها خارجه ان!!!

...

...

چند ماه پیش دختر عمه ام رفت خارجه تا مقیم خارجه بشه... مهندسیشو همین ایران گرفت البته حدود ١٠ سال پیش.. تا اونجا که من یادمه حتی کلاس زبان انگلیسی هم نمی رفت..

سه چهر ماهی موند تو بلاد کفر و اومد جهت پاره ای از مسایل ...

رفته بودیم خونه مامانم اینها دوست داشتم ببینمش..

البته الان هم دوست دارم ببینمش ولی م یترسم بخندم ضایع شه...

اخه داداش می گه که دختر عمه جان رو دیده بوده.. اونم داداش رو دیده بوده.. اخه دخترعمه بعضی  ها رو که نخواد نمی بینه و ندید رد می شه.. ولی انگار با داداشم کار داشته اونو دیده!!!!

خلاصه داداشم اصلا از غیبت کردن و مسخره کردن مردم متنفر.. ولی ببین چی دیده بوده که از اون لحظه به بعد تا یادش میاد حالت عق زدن به خودش می گیره... البته این حالت دختر عمه ام بوده..چون لهجه اش شدید شده بود... فارسی رو سخت حرف می زد... بعضی  از کلمات رو یادش رفته بود... و هی عین خانوم مارپل اووووو. اوووووووووو می کرد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0