Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

مججلات آخر سال!!!(به ضم جیم!!!!!)

آخه نوشتن مشکلات یا همون مجللات من ه دردی از شما دوا م یکنه... هان؟!!!!

دلم یه روز نه چن روز خرید بی دغدغه و راحت می خواد.. و البته تنهایی نه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧




شهر سالم

می دونی عمه من همیار پلیس هستم..

افرین .. افرین..

یعنی چی کارمی کنی عمه؟

یعنی من می خوام یه شهر سالم داشته باشیم که بتونیم توش رختخواب پهن کنیم بخوابیم....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧




بچه عوضی!!!

عمه جون .. من م یدونم شما بچتون رو یعنی نی نی تون رو عوض کردین..

چرا عمه؟

آخه اون این شکلی نبود که.. نی نی تون رو می گم..نی نی شما له دونه دیگه بود.. البته اینم خیلی خوشگله ها.. من این فرگل جدیدتونرو خیلی هم دوست دارم...

....

پارسا اصرار داره بچه مون رو ما عوض کردیم.. اخه خیلی وقت بود فرگل رو ندیده بود خوب... تازه فرگل کلی با پارسا خوش.. البته الان داره فرگل رو ازار روحی میده اونم هی سرش جیغ می کشه..

پارسا امروز منو بدبخت کرد از بس اذیتم کرد...

فرگل هم دیگه با جرات به همه جای ونه سرک می کشه.. الان هم زیر پای من داره غر می زنه بغلش کنم.. من برم .. داره گریه می کنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧




دوران طلایی!!!

تازه می فهمم.. تازه می فهمم چرا بضی ها می گفتن دوران بارداری بهترین دوران یه زن..

ان وقتها که اینو می شنیدم همش پیش خودم می گفتم حتما اونیکه اینو م گه قبلا همسرش بهش ب یتوجه بوده.. و یا خانواده همسرش دیگه خیلی نازشو می کشن و این حرفها..

اون روزها همش تو دلم یم گفتم نه بابا برا منکه که فرقی نکرده.. همسرم دوستم داشته الان هم داره..

ولی .. ولی انگاری تجریه یه چیز دیگه است...

و من تازه هر رو که می گذره بیشتر از قبل معنی حرفهایمشترک بانوان گرامی رو می فهمم..

منی که همش دوست داشتم دوران بارداریم زودتر تموم شه.. چون می ترسیدم مبادا به خاطر دیابتم بلایی سر نازنینم بیاد..

تاز می فهمم همه اون عق زدن ها.. همه اون دردها.. و البته برا من همه اون تزریقها ونخوردن ها و دلهره ها..  همه و همه .. بهترین دوران زندگی یه زن رو میسازن..

البته  تکون خوردنها و بازی گوشی های فرشته کوچیکی که تو وجود ادم داره بزرگ میشه رو هیچوقت نمی شه فراموش کرد... هیچوقت.. و البته اگه یه زایمان خوب داشته باشی هم لحظه تولد فرزند دلبندت هم جز بهتن لحظات زندگیت میشه.. مخصوصا برا من که دخرت گلم طبیعی دنیا اومد و به محض تولد تونستم فرشته زیبامو در آغوش بگیرم و براش بخندم و گریه کنم و از شوق بلرزم... و با تمام وجود بهش بگم که چقدر از دیدن روی ماهش خوشحالم..

می دونین ..

اون موقع ها که باردر بودم گایه همسرم تا صبح بیدار می موند تا منو که درد داشتم آروم کنه..

خیلی هوامو داشت.. خیلی..

خانواده اش خیری بهم نرسوندن.. البته مادرش گاهی خیلی دلش برام می سوخت.. البته تو چندبار که من دید.. خوب نه چیزی می خوردم نه چاق شده بودم .. و همش هم باید امپول یم زدم.. ترس رو تو چهره اش موقع امپول زدن می دیدم.. ترسی که برا من یه دنیا ارش اشت.. چون یم گفتم حتما دوسم داره..

البته الان اصلا بحث اونها نیست..

الان موضوع همسر منه..

همیشه حالمو می پرسید.. همیشه مواظب بود غذامو خوردم یا نه..

با یه تکون من بیدار می شد..

خیلی بیشتر از همیشه دوسم داشت..

عین من غذا یم خورد.. یعین هر چی که من می خوردم می خورد..

کلی خوش تیپ شده بود.. چون با رژیم من هرکس دیگه هم بود لاغر می شد...

مهمونی زیاد نمی رفتیم.. مهمونی دوستهاشو رد می کرد تا من یه موقع دلم غذایی نخواد...

اینکه همش به فکرمنه رو می تونستم تو چشاش تو نفس هاش .. و همه حرکتهاش ببینم...

ولی دیشب من تا صبح بیدار بودم و اصلا به رو خودش نیاورد.. دیشب تو خواب تو نیمه بیداری.. نشسته ایستاده داشتم از ای همه بی احساسی اون گریه می کردم و اون ...

فقط با صدای گریه دخترم از خواب می پرید.. فقط... و حتی اگه بیدار بود بهم نگفت چرا گریه می کنی...

دیشب که نه نیمه های شب می خواتم بدارش کنم بگم.. اگه از تو جدا شم می ذاری فرگلم پیش من بمونه؟!!!!

تازه دارم شیر فهم می شم .. تازه دارم می فهمم دوران طلایی بارداری یعنی چی...

یعنی همیشه کانون توجه هستی... همیشه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧




اینجوری نیگام نکن!!!

چیه داداش... اینطوری نیگام نکن...

داداش یعنی عزی زجون..

ببین این دنده همون دنده است.. همون که گاهی از اونطرف بیدار می شیم..

می دونی امروز خیلی منتظر تلفنت بودم. خیلی.. ولی قابل ندونستی ...

باهات تعارف ندارم..

تا حالا چندین بار بهم گفتی از این به بعد هر کی هر چی گفت جوابشو بده..

می دونی امسال به نفع خودته یه جوری موضوع خانواده مهربونت رو جفت و جور کنی.. و خیلی زیبا بهشون بگی از گل نازکتر به من نگن..

چون هر کی هر چی گفت بدون جواب خوبی می گیره...

دارم از الان تمرین می کنم.. همونطور که تو داری تمرین می کنی دیگه تو خونه هیچ حرفی نزنی..

داداش این حرفت خیلی برام گرون تموم شده .. خیلی...

منکه تو سال اول ازدواجمون یه روز اینقدر گریه کردم که دیگه نتونستم حرف بزنم...  رد واقع لال شدم و لکنت گرفتم..

خوب بلدم حرف نزنم..

منی که وقتی هر جا می رفتم و هر جا بودم همه از یه ریز خندیدن من و یه ریز حرف زدنم در امان نبودم بعد ازدواج خوب یاد گرفتم چطور ساکت بشینم که هرکسی بیاد بزنه تو سرم...

اره قرونت برم...

می دونی گاهی تو دلم می گمن کاش هیچکی از خانواده منم نیاد خونمون.. اینطوری دیگه دلم برا تو نمی سوزه..

با هم یر به یر می شیم مگه نه؟

چه بده همه باشن .. دخترت .. همسرت . تو تنها پای اینترنت بشینی مگه  نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧




اینجوری نیگ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧




از اون روزهای بده امروز!!!

بعد این همه سال هنوز نمی دونی باید با هام حرف بزنی..

یعد اینهمه سال ..

حالا من شدم از اون زنهاییکه به خاطر بچهاشون می مونن تو خونه شوهراشون!!!!!!!!!

خیلی بده م دونم.. ولی من فعلا بهخاطر فرگل اینجام و بس..

اگه ترس از اینکه اون خانواده مهربونت بیان وبچه مو ببینن نبود م یرفتم خونه مامانم اینها. بدون تو.. کلی هم کیف می کردم...

از صبح یه اشکی میاد صورتمو خیس م ی کنه و میره..

با وجود اینکه خیلی مهربونی ولی در حق من خیلی بی انصافی....

خیلی..

حتی دیگه برات میل هم نمی  زنم.. اگه مردش باشی میای خودت می خونی...

خدت بگو کی رفتارش عوض شده.. من یا تو؟

قدیم ترها ... هنوز نازم خریدار داشت از اداره برام زنگ می زدی... ولی امروز موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکردی...

داری کاری م یکنی روزبه روز ازت دورتر شم... روز به روز..

گاهی به خاطر حماقتم خنده ام م یگیره... البته الان گریه ام گرفته...

حماقتم بابت اون یه سال اول زندگیمون.. بابت اون یه سال زیبای نامزدیمون!!!!

بعید م یدونم اسمش علاقه بود... اسمش حماقت بود...

دارم فک رمیکنم اون روزها تنها ارتباط من با دنیای خارج ا خونه یه تلویزیون بود .. همون که ترجیح می دادم نداشتیم..

نه تلفن بود نه موبایل.. تو موبایل داشتی .. ولی... نگم بقیه اش رو بهتره...

من بودم با یه دنیا دلشوره هر روزه تا تو ساعت ١٠ شب برسی خونه البته گاهی...

من بودم و انتظار برا اینکه همیشه اخر هفته بشه و تو خونه باشی...

من بودم و یه دنیا خریت.. برا اینکه زنگ می زدم برا مامانت ایها و کلی اظهار شادمانی می کردم...بابت زندگی سرشار از هیجانم...

من بودم و فرار از دست مردم... من بودمو فرار از دست مهمون یهایی که اصلا دوست نداشتم برم . چون از بس تو خونه تنها بودم از مردم می ترسیدم..

من بودم و فراموشی های طولانی...

خیلی بده که ادم پشیمون باشه...

دلم می خواد امروز بهت بگم دوسسسسسسسسسسسسسست ندارم ...

دلم میخواد امروز بهتتتتت بگم تو درررررررررررررررووووووووووووووووووووووغگویییییییی

دروغگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

دلم گریه می خواد و تنهایی...

....

امروز زهره رو بردی برا امتحان.. موندی و باهاش برگشتی... هیچ مردی اینکارو نمی کنه... ولی.. کاش منو هم می دیدی..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧




ریختیم به هم..

الان چندمین بار که هی این چند وقت به هم  می پریم..

نم یدونم چرا..  ولی یکی از دلایل مهم اون اینه که بعد ۶ سال حرف همو نمی فهمیم..

البته امیدوارم فقط همین باشه..

دومین دلیل مهمش بی احساسی منه... اره بی احساسی.. چون عزیز جون دیگه اون عزیز جون همیشگی نیست..

اینجا دو حالت پیش می آد یا اینکه قبلا خیلی نازمو می کشید یا اینکه الان خیلی تحویلم نمی گیره..

می دونم جفتش دو تاست...

دیشب کلی سرمو ناز کرد تا خوابم برد.. ولی الان از دیشب هم بدتر اوضاع.. اخه جفتمون شاکی هستیم.. ولی دیشب من شاکی بودم...

فکر میکنم کمی به این اینترنت منم حساس شده.. چه می دونم. قبلا بهش گفته بودم محدوده روابط اینترنتیمو.. ولی نم یدونم امروز شاید سر یه موضوعی ناراحت شد.. می دونه دوستم خانومه.. م یدونه انم بچه داره.. میدونه چون شمارشو خیلی وقته تو تلفن سیو کرده بودم تا براش زنگ بزنم..

البته هیچی نگفت ولی شاید اونم دلیلی باشه برا شاکی بودنش...

قدیم ها مهم نبود کی مجرم باشه.. اونهمیشه می اومد پشت سرم .. مخصوصا وقتی تو اشپزخونه بودم.. و نازم می کرد و بغلم می کرد. بعد با هم یواش یواش دوست می شدیم...

ولی الان خیلی وقته حتی دیگه نمیاد تو اشپزخونه فقط برا اینکه بغلم کنه...

می دونین اعصاب خودم هم به هم ریخته... اخه داره عید می اد..

می دونین از اثرات زیبایی عید..

 مگه نمی دونین .. دقیقا یه ماه و نیم دیگه عید..

عید فقط برا پدر مادرهای بی پول زجر آور نیست که.. برا منم ازار دهنده است.. و بدتر هم شد از وقتیکه ازدواج کردم...

خندتون نگیره.. خیلی دلم م یخواد ببینم امسال عیدی به عروس جدیدشون چی میخوان بدن.. برا من مهم نبود چیزی برام بخرن.. ولی اونها هم به رو خودشون نیاوردن.. می خوام بدونم به این عروسشون چی می دن..هر چند هیچوقت نمی فهمم.. چون نمی خوام برم شمال..

هر چند مامان دیشب بغض کرده بود.. وبرا اولین بار به خودش اجازه داد بپرسه به خاطر بابا مامان عزیز جونه که نمیاین شمال؟؟

و من کلی دروغ ردیف کردم و کلی مثل احمق ها خندیدم..

می دونم.. می دونم بازاینها منو می برن شمال.. ولی من نم یخوام برم..

همه عید بشینم پای تلویزیون و صبح تا شب مثل احمق ها دور خودم بگردم وبرم تار عنکبوتهای خیابونهای شهرک و پاک کنم و شب تا صبح عین همه عیدها گریه کنم .. خیلی بهتره تا برم شمال..

بی خیال...

می دونین.. دلم برا این زهره می سوزه.. اخه نم یدونه داره به یه احمق محبت م یکنه.. کدوم احمق؟خوب من دیگه..

یه چیزی م یگم .. بد برداشت نشه..

کاش خیلی پولدار بودم.. کاش هنوز یه شغل داشتم.. کاش هیچوقت مجبور نبودم از عزیز جون پول بگیرم.. حالم از پول گرفتن از مردها به هم یم خوره...

(عزیز جون همیشه همه حقوقشو می ده به من.. کسی بد برداشت نکنه)

دروغ چرا امشب عزیز جون عزیز جون نیست که... کاش تو این موقع ها یه اسم دیگه برا عزیز جون بذاریم.. مثلا بگیم بدجنس خان...

می دونی عزیز جون .. نه بدجنس خان.. دیگه از پول گرفتن از تو بدم میاد..

حالم از هر چی بحث پوله به هم یخوره...

یاد حرف اون مربیم می افتم که هی می گفت نم یدونم شما زنها چرا اینقدر پولمی گیرن از شوهراتون بازم پول کم میارین؟!!!

می خواستم بزنم تو دهنش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧




دلداری دونون!!

صغری: من این دو شبی که نیستم چی میشه.. هم دادری دونون بابت رد شدنت هم اشتی کنون..

من : اون چه ب.. ب .. بشه امشب!!!!!!!!!!

اینو برا عزیز جون تعریف کردم بدون اینکه بخنده میگه: اوه ا وه امشب خیلی کار داریم..

من: ای جونم پسته خورون!!!

عزیز جون در حالیکه انگار من با دیفال بودم میگه: باید سه تا سند اماده کنم و و باید کمکم کنی!!!!!!!!!!!!!!

راستی جاری جان زنگیده به من.. فکر کن...

.....

هانی جان منو کسی ندیده!!!!!!!!!!

دیگه این ١۵ حالمو ب هم می زنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧




رانندگی سسی!!!!!

عزیز جونم میگه به هیچ کی نگو.. ولی من می گم.. من امروز به طرز خیلی بدی رد شدم..

البته دیگه خیلی با امتحان استرس ندارم..

با امتحان یعنی بای امتحان..

بای امتحان نه برای امتحان...

می دونین این کیبور من دیلیت و این حرفها داره ها.. ولی من نمی خوام استفاده کنم...

تازه من مستقیم تو این صفحهارسال یادداشت می نویسم اینم هی ریب می زنه...

نمی دونم بهتون گفتم یه جلسه جهت امادگی رفتم کلاس رانندگی.. هی خواهر هر چی گه بود این مربی و خواهرش داشتن به یه نفر می دادن..

اره دیگه من رفتم نشستم تو ماشین دیدم یه خانمی پشت نشسته .. خواهر مربی بود.. خلاصه خیلی اعصاب مصاب نداشتن..

ماشینه هم داغون بود..

برعکس اون مرد قبلیه که یم گفت عین نمی دونم کجا آبادی ها این دنده رو محکم ننداز شکستیش... این م یگفت اینقدر ظریف نباش.. خانمهاییکه مربیشون مرد بودهمی خوان ظرافت زنونه به خرج بدن اینطوری می شه.!!!!

من تا حالا ۵ تا مربی داشتم و این آخری که برم میشه ۶ تا...

هر کی یه چیزی میگه...

یکی حال  نداره سر تقاطع ها بمونه.. یکی حال نداره بیشتر از دنده یک برم.. یکی حال نداره کلاس طول بکشه.. یکی بدش میاد دیر برسم.. یکی خوشش می یاد دیر برسم..

یکی میگه گاز بده پول گازت زیاد نمیاد.. یکی میگه چقدر گاز می دی... یکی میگه کلاچ رو له کردی پات از اونور زد بیرون. یکی میگه بکوب تو سر کلاچ... یکی میگه تند تند فرمونر و بپیچون اینقدر یواش نه.. یکی میگه بابا نمی خوای دور خورشید بچرخی که یواشتر این فرمون  رو بپیچون!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه نه اینکه کسی مشکل داره ها.. تقصیر منم نیست.. مشکل ماشینهاشونه..

والله...

اخه یکی گازش نرمه.. کلاچش سفته .. یکی ترمزش حساسه.. ولی بقیه تعطیله.. یکی هم عین این آخریه که در واقع با هم رفته بودیم مسافر کشی.. آخه دو نفر رو رسوندیم . به پنج نفر کمک کردیم به کارهاشون برسن.. پول بنزین رو هم این مربی داد و پول وقتشو من!!! دنده اش تعطیله.. یعنی در عین اینکه فکرکردی دنده یک رو جا انداختی در واقع تلاش کردی که دنده بره تو خلاص...

امروز هم به طور غیر منتظره ای رفتم امتحان و رد شدم..

امیدوارم دفعه بد از خجالت عزی جون در بیام..

دیشب کانون گرم خانواده داشت به خاطر یه قاشق سس از هم می پاشید..

چطوری؟ اینطوری..

صغری: سیبی تو سالاد سس ریختی..

من: یس...

صغری: جدی.. خیلی؟

من: نه یه قاشق...(صدام رد صدای بلند عزیز جون گم شد)

عزیز جون پا برهنه: اه سیبی  باز تو این سالاد سس ریختی.. صد بار گفتم خودت سس می خوای برا خودت بریز.. نمی بینی من هیکلم به هم خورده!!!! و همینطور داشت بلند داد می زد..

من: مگه چقدر ریختم..

صغری : خبو یه کم ریخته..

عزیز جون: نه خیر این سیبی عادتشه .. همش سه چهار تا قاشق پر می ریزه...

البته با داد اینها گفته شد.. نه ببخشید با تن صدای بلند..

من: اصلا خوب کردم.. اخه بابا من تا حالا سه چهار تا قاشق سس تو عمرم با هم دیدم که بخوام بریزم.. تازه مگه چقدر تو یه شیشه سس کوچیک سس هست که من الان دو ماهه هر شب توسالاد دارم سه چهارتا قاشق سس م یریزم که تا حالا این شیشه نصف هم نشده..

خیلی بی انصافی عزیز جون خان.. دلمو شیکستی..

عزیز جون خان: اه سیبی تو شورش رو درآوردی... یعنی من لال شم هیچی نگم!!! تا تکون می خوری قهر می کنی.. می گی دلمو شیکستی .. دلمو شیکستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سیبی: بغض آلود.. لال شده.. اشکهاش تو چشاش حلقه زده.. و بعد رو گونه هاشه..

عزیز جون: نمازشو می خونه... می رن شامشون رو می خورن..

سیبی: بغض آلود فقط چایی می خوره..

عزیز جون اصلا هم نمیاد نازش کنه.. ببوستش.. بگه حالا سیبی بیا دوست باشیم..!!!!!

سیبی از دیشب معده درد گرفته..

تو راه خونه آزی اینها.. عزیز جون معترض به سیبی میگه که باید حقتو بگیر و حرفتو بزنی..

سیبی: من اگه می خواستم حرفمو بزنم و حقمو بگیرم.. الان نه من بودم کنارتو نه تو بودی کنار من و نه فرگلی بود...

و البته هیچ زندگی ای نبود..

الان زندگی خوبه.. ولی دل من هنوز گرفته است ...

و البته من امروز با یه روحیه خوب و جالب رفتم امتحان دادم!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧




اتول زدیم!!! نه اتول ما رو زد!!!

سلام...

خوبید؟

نم یدونیم خوبیم یا بد... چیه نم یدونیم دیگه... آخه یه بغضی هست اینجا .. ته گلوم.. هی این قرصی که اان خوردم هی میاد بالا هی میره پایین...

عین اسید معده کوچولوی فرگل من..

برم ببینم یچه ام چرا بیدار شده.. احتمالا فردا میام بقیه رو م نویسم.. تا فردا بای...

الان فردا بعد از ظهره..می دونم ه نداشت .. برا تاکیدبیشتر بود..

خاله صغری امروز رفت امتحان داد قبول شد... ولی عملی رو خیلی خنده دار رد شد..

کاش قبول می شد ها...

یه جمله تو اخبار شبکه خبر خوندم.. نوشته بود هوای آلوده احتمال پسر شدن نوزادان را کاهش می دهد...

برا همینه که شمال اکثرا هی پسر می زان ها...

گفتن اکثرا..

دیروز بالاخره خانوم فرگل خانوم مارو با ادرارخودشون مستفید کردن... پریروز که ۶ ساعت موندیم تو آزمایشگاه دو بار مزین شدیم ولی یه قطره هم تو کیسه ادرار نرفت..

بالاخره نمون های خانوم گل رو بردیم آژمایشگاه...

تو راه برگشت من فتم آموزشگاه... سر ایستگاه متظر ماشین های شهرک بودم که یه پژو با یه آقای حدود ٢٨ سال بدجوری رفت سر کار..

می دونین .. هوا همچین ملس بود.. منم داشتم تو اون آفتاب ملس همچین احساس جوانی می کردم و سرشار از انرژی مثبت بودم.. انگاری این فاز انرژی ما اونو گرفت.. اولین کاری که کرد کاپشنشو درآورد.. !!!!بعد هی منتظر موند م سوار شم...

بدبختی این بود که جای دیگهای هم نمی  تونستم برم.. خلاصه کلی معطل شد.. بعد پیاده شد اومد شماره موبایلشو برام قرائت!!! کرد و رفت...

می دونین کاپشنشو درآورد تا تریپ ورزشکاریشو بتونم ببینم...

شمارش کمی رند بود ولی موضوع ا ینه که اگه افراد شهرکمون اونجا نبودن روشنش می کردم... که بابا من بچه دارم بی خیال ..

کلی معطل بود براش زنگ بزنم.. برا عزیز جون زنگیدم که دوست پسرم ماشینش نده ایه برم؟!!!

گفت م یکشمش ... شمارشو بده...

کلی هم خندیدیم.. سرویس اومد و من سوار شدم.. فکر می کنین چی شد .. تا دم شهرک اومد.. البته تو شهرک راهش نم یدادن وگرنه م یاومد...

به عزیز جون می گفتم عین رومئو بود نگاهای عاشقونه اش!!!

داشت کله ام رو می کند...

عزیز جون گیر داده بود شمارشو بده حالشو بگیرم.. ول یموضوع اینه که من گفتم نه.. اون باعث شد هنوز حس جوونی بهم دست بده!!!یاد اون روز با هان یافتادم.. قبل عید بود... اون ماشینه واستاده بود منو با اون شیکم گنده که فرگل توش بود سوار کنه..!!!

***

وقتی می مرم وبلاگت و میبینم هنوز نظرات آخرین پستت ١۵ است حالم گرفته میشه...

کاش خوب شی و بیای...

دارم یواش یواش به عدد ١۵ حساس می شم ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧




امیر خان حالت رو می کنم توقوطی!! یا اینکه خودم پ ر ی و دمی شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقایون خواهر مادر دار نخونن..

البته خوندین م به رو خودتون نیارین دیگه.. من درد دارم دارم می میرم... اعصاب بصاب هم ریخته به هم می ترسم پاچتوو بگیرم ها..

فکر کن من چه بخ بختی هستم ها از٣٠ روز ماه ٣۵ روز ن در حال مرگم..

البته درحال درمانم..زنگ زدم بانک اطلاعات دارویی.. گتند که این از ثرات اولیه داروئه.. خوب می شی...

دیگه یادم نمیاد چیم یخواستم بنویسم ای مت چند روز پیشه... نیمه کاره بو.. یعنی اول کاره بود...

امروز مهمون داشتیم..

فرگلم رو بردم دکتر.. الان با اون دارویی که میدم بهش دیگه بالا نمیاره...

ازمایش و سونو هم داره که فردا یا پس فردا می ریم...

این آقای دکتر حداقل با سوالاتش نشون دد تومنی ند زار با دیگه دکتر ها فرق داره..

امروز من کلاس داشتم.. عزی جون وفرگل همراهم بودن...

عزی جون فهمید مشکل ترمز کردن من چیه با یه بار نشستن من پشت فرمون .. ماشین دنده ای..

آخه ماشین ما اتوماته ضمن اینکه ترمز هم ای بی اس.. و وقتی بهش اشاره می کن وا می ایسته.. ولی این ماشین ها نه دیگه.. منم ترس دارم..

مروز فهمیدم این بی قبلی من یه دزد بود به تمام معنی کلمه..

یهچیزهایی امروز این آقاهه گفت که من شاخ در آوردم.. فهمیم جز اینکه ور زدنبهم یاد داد بقیه همون دانسته های خودمه و بس...

تازه امرو زیه چیزی در گوش این آقاهگفت که مرتیکه با یه حالت تدافعی نشست پیش ما... عزیز جونم نبود حتما  میخواست کتکم بزنه...

اینهاخوبه معلم مدرسه نیستن وگرنه دیگه هیچکی مدرسه نمی رفت..

......

دیگه حرف زیاد دارم.. اصلا حس نوشتنش یست..

...

این عزیز جون خان عاششق این زن فرعون شده...

کتک می خواد ها...

تازه گفته چه .. ...... خوشگلی داره...

....

دیگه هیچی... فقطاینکه اینها با این فیلم یوزیشون اعصاب بصاب برا من نم یذار..

به قول هان یتو هماعصبت سر هیچ بنده ها سیبی..

واقعا..

کلا من اعصابم تعطی شده..

مخصوصا طاقت توهین های این مرتیکه رو دیگه ندام..

عزیز جون میگه چرا بهش نمی گفت من بازم تمرین کنم... نم یدونه یه بار که نه چند بر من واستادم گفتم بازم دور بزم مرتیکه دعوام کرد... مگه من گفتم بازم بری دور بزنی برو..

خلاصه خیلی عقده ای بود.. خیلی...

اهمی رفتم خونمون اون اقاهه دوست ددی خودش گواهینامه منو می اورد دم در خونه.. ولی من می خواستم یاد بگیرم.. وگرنه ا دی دیدد خودمون که بلتمبرونم.. بهش می گی دمت گرم راه می افت...

خیلی غر زدممگه نه.. من بم..

نه بذارین بگم.. دختر کلی برامون اواز می خونه.. اواز... دست می زنه.. ولی هنوز دندون نداره...

اهان یه غر دیگه اونمربیمو هی می گفت نم یدونم چ چی رو بگی.. همونطور که از شوهرت پول می گیری...

اینقدر بدم می اد از این مردهاییکه هی غر پول به زنشون یم زنن..

منم دیگه یه بار طاقت نیاوردم گفتم میشه این جمله رو تکرار نکنین.. من از همسرم پول نمی گیرم... از این حرف هم خیلی بدم می اد...

اون انگارنه انگار.. تازه از من می پرسه این زنها پولها رو چیکارم یکنن..

م یخواستم بگم می رن موبایلشون روشارژ می کنن هی اس ام اس می دن.!!!!!!!!

برم دیگه...

قربنتون بای

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0