Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دلم گرفته!!!

دلم گرفت..

تا دیروز کلاسهامون پر خنده بود... مخصوا اینکه ماشین بوق نداره و من هر وقت می گفتم بیییب آبجی برو کنار یا داداش برو کنار یا حاجی . این مربی ولو می شد از خنده...

ولی دیروز...

دیروز من فقط گریه نکردم... وقی ناراحت می شم این صدام دیگه در نمیاد.. سکوت ماشین حالمو به هم یم زد..

مربی مون هم فقط بالا نیاورد...

امروز به قول خودش هی م یخواست منو امیدورا کنه.. ازم تعریف م کرد.. ول میدونست این سیبی دیگه سیب بشو نیست که نیست...

...

زندیگ ر جریان.. ما رو در جریان قرار م یده.. اگه شما هم در جریان زندگی هستید مواظب باشین غرق نشید!!!!!

اونهایی که در جریان زندگی غرق نشدن ما رو در جریان بذارن.!!!

خیلی حرف مزخرفی بود نه؟ خوب دیگه .. از مزخرف همون برون تراود که در اوست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧




نازی جان !!!

برین اینجا

http://nazi08.persianblog.ir

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧




خوبیییییم..

رفتم دکتر خودم...

در اولین فرصتی که دوکی بود..

کلی فهمیدبود نگرنم. کلی برام نقاشی از همه جوارح کشید و گفت که خوب خوبم...

گفت حالتم غلط انداز بوده ... اونی هم نگران شده خوب حق داشته...

می ریم کلاس نانندگی...

یه آقای جوووووون که یه ساله ازدواج کرده مربی بنده است...

امروز دعوام کرد.. جاتون خالی بود...

خبو بابا من نشستم پشت تیم تیم تیش دنده تومات .. انتظار دارین چیزی به نام کلاج یادم باشه؟!!!!

خیلی خوشگل راه افتادی خوبی هم م گه که تهوع می گیرم...

فرگلم م خوبه...

بغلش گرده میگه خوشگلیش به بابا ش رفته پدر سوخته!!!!!!

حالا باباش رو ندیده ها!!!!!!!!

این کیبورد دیوانه است به خدا...

ماخودیم داغون بود تایپمون اینم مزید بر علت...

فرگلم عاشق ر چی بچه است تو این  دنیا...و البته افغانی ا...

تما یه حس بچه گونه تو چهره اونها میبینه...

تو تلویزیون کافیه بچه ببینه.. جیغ می کشه و دست م یزنه و صداش می کنه...

طوطی مامان هر چی بهش می گی رو با صوت قشنگش ترار می کنه... البت اهنگ حرفتو می گه...

دعواش کنی هم با داد جوابو می ده.. کم نمیاره دخترم...

روز به روز بیشتر از همیشه عاشقش می شم...

صغری هم پیش ماست...

دشب مشتری داشت... اتاق فرگل هم شده بود سالن ...

من برم...

کاری ماری...

دلم هواتونو کرده خودمونیم ها!!!!!!!!!

چرا پس نمی آیید.... سفر تموم نشد؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧




سرطان!!!!!

سلام خوبیم... شکر خدا...

جز اون داروها و اون دو تا آمپولی که باید هر روز بزنم دیگه ملالی نیست...

ملال که بود... شکر خدا نیست...

می دونم علم پیشرفت کرده.. می دونم..

میدونم الان خیلی از بیماریها قابل درمان.. می دونم

ولی شما یا مادر نیستی یا نم یتونی منو درک کنی...

درست دخترم دیگه فقط شیر خشک می خوره...

درسته بابا یخوب یداره که همیشه بشه

ولی من خیلی دلم می سوزه اگه برم و نباشم...

حتی برا بستری شدن تو بیمارستان...

شما که نم یدونین

ما اینجا هیچکی رو نداریم جز خدا.. خ دخترم و عزیز جون تنها می شن...

شکر خدا امروز دکتر گفت که خوبه ازمایشت...

ولی جسمی خوب نیستیم...

ازاونجاییکه مسئله مربوط به بانوان میشه نم یتونم بیماریمو توضیح بدم...

فردا می رم همون دکتر خودم تا خیالم راحت شه...

دعا کنین خوف خوف شم...

خدایا هیچ مامانی هیچ بچه ای.. هیچ بابایی مریض نشه....(این یعنی همه دیگه)

پ

امین یجون ممنون که بودی..

دلم برا همه تنگ شده...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧




عزاداری در خانه بهتر است !!!!

امروز خیلی روانم ریخت به هم... خیلی..

صحنه های دردناک و بدی بود.. کاش مردم کمی رعایت می کردند..

موندم چرا این اسپندهاتموم شد.. باید برای اعاب همسرم اسپند دود کنم... والله ... دو نفر .. دو بار امروز در یک مکان که ما پارک کردهبودیم کوبوندندتو کون ماشین ما... ببخشید به پشت ماشین. عزیز جون انگا نه انگار.

یکی که یه مرتیکه جوون !!!!!!!!!!بی ادب ری شو(به ری شو ها توهین نشه.. بلا نسب..) بود که طبق کالبد شکافی من داشت می رفت مسجد جهت امر مداحی... و با موبایلش داشت داد و و بیاد می کرد که اینجا دقیقا نزدیک مسجد جا نیست.. و تو مسجد جایی برا م باز کنین من برم تا دم منبر اخه خسته می شم..!!!!!!!!

تا اینکه کوبوند با ان پیکان دغونش و رفت...و البته  نتونست پارک  کنه سر تقاطع رو خط عابر!!!!!!!!!!!

بعیش هم ۴ تا نره غول اعم از زن و یکمرد که نه مردنمای سوسول بود که با پرایدش دوسه بار کوبوند به ما و پارک کردو اصلا هم پایین نیومد ...

اخه تخم هاشون... سرد م یشد.. منظور تخم مرغ نبود ها همون تخم هاشون...

ضمن اینکه لازمه گم ما رو تقاطع نبودیم.. اونجا تا جاییکه نباید پارک می کردن سنگ چیده بودن...

این چهارتا نره غولمی ترسیدن برن بالاتر پارک کنن. باید همون ربروی خیمه ها پارک می کردن تا بتونن از تو ماشین در حالیکه به جاییشون فشار نیاد و مبادا جاییشون یخ نزنه مراسم رو ببینن..

من به خاطر دخترم تو ماشین بودم و منتظر شروع مراسم.. شام غریب که هیچ شام غریبانی شام غریبانمحله ما نمیشه.. یعنی محله پدریم..

تازه می فهمم چرا دور خیمه ها محصور بود.. اخه می ترسیدن بعضی ها که خیلی نگران اعضای بدنشون هستن با ماشین برن تو خیمه هاپارک کنن بعد بعد اینکه اونها رو آتیش زدن اونها هم دچار سوختگی بشن...

ان اقی ری شو که می گم وقتیاومد می تونست ۵ تا ماشین بالاتر پارک کنه ها... ولی می ترسید حنجره اش یخ بزنه اخرش هم حتما سجاده اش ر اوردن تو ماشین تا تو ماشین نماز بخونه ...

جوی ما یه ماشین پارک بود که اونها هم بچه کوچیک داشتن..

یه خانوم هم تو ماشین ود.. یه ماشین نیگه می داره خانومه پیاده شه.. محکم م زنهبه در ماشین پارک شده.. زنه می یاد بیرون می گه خانوم مواظب باش حواست کجاست؟

جرمیه ماشین خراب کردنتوو بده... زنهبا داد  بیداد گفت که بی خود تو بی احتیاطی کردی اینجا پارک کردی.. و ناسزا های خوبی نثار این طفلک کرد و رفت...

داشت می رفت تند تند تا به نماز غروب عاشورا برسه!!

امروز تو صف غذا تو جاهای مثلا با کلاس شهر دعوا بود سر گرفتن حق مردم از امام حسین...

امروز جاهایی بود که برااریش من خیلی بد نیگام می کردن. تو دلشون می گفتن خدا هدایتش کنه.. و جاهای بود که  باز به خاطر آرایشم (از نظر اونها کم و بی کلاس) تحویلم نم یگرفتن!!!!!!!!!!!!

امروز یه زنه تو صف نذری داشت اوهام خودشو به خورد من ی داد و از رابطه عروس و پدرشوهر و پولو این حرفا تا اینکه نباید دختری پدربزرگشو ببوسه حرف می زد و اینکه زن و شوهر هم رو می بو  ن یه طوری می شن!!!!!!!!!! چهبرسه به اینکه نوه دختر بابابزرگشو!!!!!!

دیشب وقتی م یخواستم به رفتگر پیری غذا بدم گفت ممنون خورده ام.. بهش گفتم ببر فردا بخور و دید اصرار یم کنم اومد ازم گرفت...

امروز......!!!!!!!!!!

پ ن: بعدا می ام و می گم.. خیلی حرفدارم..

حالمون خوبه... این کی یورمون خراب شده انگار... بعضی حروف قاطی می کنه...

از پدر سمیه جان معذرت می خوام که بیموقع رسیدم خونشون...

اخه یادم بود مراسم محلشن تا ساعت ١۵ تموم می شه...

از خانواده سمیه اینها.. ا خود سمیه خانوم.. و از همه دست اندرکاران ممنونم.. نذرتون قبول... خدا برکت سفرتون رو بیشتر از پیش کنه...

و همه دعاهای خوب برا شما...

سعات نداشتم بینمتون...عزیز جون میگه اینها چه خوش سلیقه ان.. و برا اولین بار امشب برنج خورد بعد مدتها..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧




سیبک تو چشم...

سیبک خانوم خیلی و چشمه.. هم خودش هم انگشتاش.. هم پاهاش...

امروز خانومانوم ها رو زیر میز اتو باباش ژیدا کرد...

دخترم ‍زیر تلویزیونی رو می کشه.. رو .. الام بیدارهنمی ذاره تایپ کنم...

من برم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧




اسفند دونه دونه اسپند صد و سی دونه!!

به علت ظارسازی های فرگل خانو و خندیدین های پی در پی ما در بیرون از منزل مامانو بابا م به دقیقه دارن هی برام اسپند دود می کنن... من خیلی خیلی لوسم.. انگاریخیلیخیلی هم خوشگلم.. همه هی منومی بوسن.. مامان قدیمها خودش کلی ژسر دنبال خودش ره می انداخت!!!!!!!!!!!الان کلی زن و بچه دختر و پسر به خاطر من وقتی تو بغل مامان هستم دنبال مامی راهمی افتن.. مامان م گه تو نباید تو بغل بابات باشی اعتباری به خانوم ها نیست.. مممکنه دستشون در بره لپ بابا رو ه جای من بکشن.. منکه نفهمیدم خوب می شه اگه اینطوری بشه؟!!!

خلاصه اینکه مامان از دست مردم لوس که میان منو ب اجازه و یواشکی می بوسن حرصی و شاکیه...

مهمونهامون رفتن..

من کلی لباس نو دارم که برای عید خریده شده... بای تا بعد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧




مهمانداریم!!!

مهمانداریم.. شلوغیم.. و خیلی بی ادبیه که بیام کنار کامی بشینم و بتایپم..

قربونتون به خودتون سلام برسونید..

سهم مرغ پلو ما رو نیگه داریدو بگید کی بیام بگیریم.. دلمون براتون تنگیده...عاشورا جای نیستیم.. یعنی اندرون استان تهرانیم.. و در صورت مرغی بودن میام کرج... دیگه خودتون متوجه باشین..

سیبک مرغ می خواد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧




کرم!!!

تا حالا کرم های زیادی خورده بودم!!!  به خدا راست میگم.. کرم سیب.. کرم به..کرم انجیر .. کرم گیلاس که تا دلتون بخواد...

خوب اونها میوه منو خورده بودن منم اونها رو میخورم.. چیه مگه..

ولی یه روز از اینکه دیدم تو خرما هم کرم هست حالم به هم خورد...

فکرکن.. کرم خرما خوردم ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧




گاو معضل دار!!!

پارسا جونم یه گاو کشیده بود با یه عالمه پا...

عمه معصوم: پارسا جون این چیه کشیدی؟

پارسا: این یه گاو..

..: چرا اینهمه پا داره؟

...:می دونی عمه این یه گاو که یه معضلی داره!!!!!!!!!!!!

....

عمه معصوم در اثر آزارهای پارسا نمی تونست درس بخونه...

زهره بیا این پارسا رو جمع کن من می خوام درس بخونم..

پارسا: عمه معصوم مگه من رختخوابم !!!!!!!!!!!!!

.....

یه خواننده زشت داره می خونه...

پارسا: وای چه خانوم خوشگلی.. چه نازه.. (اینها رو غلیظ می گه تا لج عمه ها دربیاد)

عمه: این که خوشگل نیست من خوشگلم..

پارسا:  نه عمه شما زشتید ایشه هستید.. خوشگل نیتسن..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧




زانتیا!!! تلویزیون ... عقرب!!!

صغری دیروز بدجوری رفته بود تو لک.. همون لاک... اخه برنده نشدیم.. تو قرعه کشی اون زانتیا...

انگاری صغری به خودش قول داده بود می بره...

ما هم خوبیم.. شکر...

دعا کنتین این گل گل مادر خوب خوب شه.. خسته شدم...

خودم کمی روان پریشم.. انگاری خیلی دلم می گیره...

این تبلیغ فرش و گلیم رو دیدین.. مردم انگاری اسکل هستن.. اون مرده هر لحظه یه طرف ایستاده..

اون تبلیغ کما ملکی رو دیدین؟

زنه داره میگه من دیر میام.. مرتیکه ناقص از این ور داره یم خنده انگاری یکی داره براش جوک میگه..

اون تبلیغ قالی شویی پایتخت رو دیدین؟ مرتیکه چقدر زشت ادا در میاره...

بخه خانه برمی گردیم رو دیدین.. اون زنه هست .. آخر اسمش رو یاد نگرفتم... وقتی پاشو می اندازه رو پاش خاک دور چادرش منو حرص میده.. تازه گاهی می بینم بدجوری به اون کسی که داره آشپزی می کنه نیگاه م یکنه.. انگاری میخواد مسخره اش کنه.. دیروز این دکتر نظری و اون خانومه خیلی بد داشتن رفتار می کردن.. خیلی رفتارشون زننده بود..

چیه تعجب کردین؟؟؟ خوب از صبح تلویزیون با من بیداره تا وقتی میخوام بخوابم... به زودی می سوزه...

من برم... خوب..

راستی از بس خواب عقرب دیدم دیگه به سایه خودم هم مشکوکم.. خیلی بده ها...

یه شب از خواب با ترس پریدم.. طوریکه عزیز جون ان لاین شد ببینه چرا من هی خواب عقرب می بینم.. یعنی رفت تو اینترنت تعبیرشو ببینه...

رستوران باباجونم هم داره تموم میشه.. دعا کنینی کارش بگیره...

شنیدم اشپزخونه اش خیلی خوب شده.. محتاج تجربیات شما در این زمینه رستوران داری هستیم.....

دلم برا دوستان گالم تنگ شده..قرفون سه تا خودمانی خودمون...

یکیشون به زودی متولد میشه.. یادم نرفته داداش...از الان مبارکه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧




دکتر هم دکترهای قدیم!!! 55+!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:عزیز جون می دونی من خیلی این روزها دلم می گیره.. میترسم افسرده شم.. الکی الکی وقت یم گذرونم.. هیچ حسی برا زندگی ندارم...

عزیز جون: نه عزیزم این حرف رو نزن تو خوبی.. فقط یه کم خودم باید درمانت کنم..

من: چطوری؟

عزیز جون: الان توضیح بدم برات...

من: جیرینگ..(این صدای دوزاری بود.. به خدا هنوز هم کاربرد داره..دوزاری رو می گم) نه قربونت برم.. بی خیال.. الان فرگلم کلی سرفه کرد و بالا آورد ... حس درمان پذیری ندارم..

عزیز جون: باور کن جواب میده..

من: (در حال فکر کردن و خندیدن) عزیز جون فکر کن.. فکر کن تو دکتر بودی خووووووووب...

عزیزجون:(با خنده ملوسکیش.. همون خنده که اولین بار تنها موردی بود می خواستم به خاطرش به عزیز جون بگم نه!!!) من مطب بزنم و بعد روش درمان همین باشه؟

من: اره دیگه فکر کن.. ادم های افسرده رو به عبارتی چیز درمانی کنی.. بعد شب که یماومدی خونه کلا مچاله بود... عمر مطبت هم خیلی زیاد نبود.. بعد دکتر بعدی...

تازه وقتی یه مریض می دیدی کلی طول می کشید تا مریض بعدی رو ببنی.. مثلا منشی می گفت دکتر مریض بیاد تو م یگفتی نه مگه نمی بینی..........

............

.........

(این قسمت های به علت شنیع بودن موضوع مورد بحث تبدیل به مثبت ٢٠٠ شد و چون مطمئن هستم هیچ آدمی با این سن وجود ندارد و اگر هم هست این  وبلاگ را مطالعه  نمی کند از بیان بقیه  مطالب خودداری می کنیم.. و ب کسانی که بهترین ادامه رابرای این داستان داشته باشن به قید قرعه هدایایی بس ارزنده می دهیم..مطالب خود را میل نمایید..

لطفا هنگام میل نمودن متانت خود را از دست ندهید تا تو گلوتون نپره..)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0