Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

به بهانه انجام وظیفه !

                             
سیبک خفته


حس شیرینی است !
در آغوش گرفتن کودکی که تا دیروز تنها خوابی و خیالی بود و اگر خیلی از مرز خیال تجاوز میکرد، هر چند دقیقه یا چند ساعت یک بار تکانی میخورد که بگوید : من هستم ... نه خوابم نه خیالم ! واقعیتی هستم که شما خواستید باشم ...
 
و شیرین تر از این حس شاید حس قشنگ نگرانی برای آینده و حال این کودک شیرین باشد !
فرشته کوچکی که با آمدنش سعی میکند تمام تلخی ها را کنار بزند و جلوه ای نو از زندگی کهنه را نمایان کند ...
 
موجود کوچک و بی دفاعی که تنها دفاعش گریستن است ...
تنها بهانه اش برای گریستن بی زبانی است و تنها زبانی که آموخته است باز هم گریستن است !!!

 

گریه میکند که ...

 


گریه میکند که دیده شود !
گریه میکند که شنیده شود ...
گریه میکند که سیر شود ...
گریه میکند که هر چه میخواهد ، بشود !!!
 
و در آخر گریه میکند که نوازش شود ...
 
شاید این خصلت گریستن برای به دست آوردن خواسته ها در کودکی، بعد ها به شکل گریستن برای از دست دادن داشته ها ، در ما به اصطلاح بزرگترها بروز می کند و یا شاید هم بدتر از آن ! به شکل گریستن برای نداشته ها !
ولی هر چه باشد ، خوب است !! گریستن را میگویم !
البته اگر مثل گریستن کودکان فایده ای داشته باشد ...
 

اگر مثل گریستن کودکن فایده ای داشته باشد ...

 

 بعد از حدود نه ماه انتظار و بیش از نه قرن بی تابی و دلواپسی  ...

سه شنبه 27 فروردین 1387 ساعت 18:20 دقیقه !  بالاخره آمد ... بدون هیچ مشکلی ... ( شکر خدا )

سیب مهربون به این باور رسیده است که تمام ترس ها و اضطراب های دیروزهایش یک باره روی تخت بیمارستان از او جدا شدند و  او با موجود کوچکی در آغوش ، به خانه برگشته است و آماده شروع  یک زندگی جدید در کنار همسر مهربان و فرشته کوچکش خواهد شد ... 
 

لالا لالا گل سیبم ...


 
  
از ته دل برای فرینای عزیز دعا میکنیم و امیدواریم زیر سایه پدر و مادر مهربانش و سایر بزرگترها، زندگی شیرین و قشنگی داشته باشد ... همانطور که شایسته نام و شان اوست ...
سالم و سلامت باشد و بسیار دیرتر از من و تو با معنی تلخ بعضی کلمات آشنا شود ...
بزرگ و محکم باشد و هنگام برخاستن ، فقط دست بر زانوی کوچک خود بگذارد ، یا علی گوید و برخیزد ...
هرگز محتاج هیچ کس نباشد و برای حل مشکلاتش فقط یاری خدا را طلب کند ...
و بیاموزد از تو تمام خوبیها و مهربانی هایت را و از پدرش صبر و تحمل و باز هم مهربانی هایش را ...
و از همه مهمتر !


یادمان باشد که یادش دهیم نه هر یادی را به یاد بسپارد و نه هر یادی را به باد !!


آمین ... 
 
 
به نمایندگی از طرف تمام دوستان مجازی تو !

( مطلب فوق به دلیل پاره ای ملاحظات ، از ۵ صفحه به ۲ صفحه تقلیل یافت ! )

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧




آخرین پست من!!!!

سلام خوبید؟
خوبیم..
احتمالا این آخرین ژستیه که من می نویسم...
چیه آبغوره نگیرید...
منظورم آخرین پستی که من با دختر داخل شیکمم می نویسم...
از فردا که نه.. از بعد امشب میام با دختر در آغوشم براتون مینویسم...
امروز داشتم بستری می شدم ها... ولی نشدم... حالا فردا....
به احتمال زیاد می گن بمون ..
من برم...
دوست جون جان.. همزاد عزیزم.... همون لحظه داشتم می رفتم برا کارهای نهایی بستری و داشتم تو دلم می گفتم.. کاش بودی.. من می تونستم خبرت کنم...
قربون اون مهربونیت...
فدای معرفتت...
رفیق به این می گن ...
بترکه چشم حسود...
تشک نی نی مون رو نیاوردن.. البته تشک تختشو... ولی نینی رختخواب داره ها....
من برم.. خیلی کار دارم...
نخندین ها.. دلم برا عزیز جونم تنگ میشه.. جشام پر اشکه....
عزیز جونم خیلی دوست دارم.. خیلی.... ولی دلیل نمیشه بخشیده باشمت.... (این یه حرفیه که من و عزیز جون به هم می زنیم)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧




وقتی پارسا ما را اسکول می کند!!!!

سلام
خوبید؟
خوبیم...
این عسل خان عمه.. خیلی با حاله... یه وقتهایی یه جوابهایی به آدم میده.یه حرفهایی می زنه که روده بر می شی..
الان جاش خالیه..
تازه داشت شیرین زبونی می کرد و تازه نطقش باز شده بودها...یکی از کارهاش این بود..
وقتی قبلا عصبانی می شد از تو یکی از این کارتونهاش یاد گرفته بود می گفت دیونه..
خلاصه کلی تلاش کردن بهش یاد دادن این حرف بدیه..
و دیگه نگفت.. تا اینکه یه روز برگشته به معصوم میگه: ای دیبوس..
معصوم با چشمای باز و گشاد شده نگاش کرد.. اون گفت: عمه من حرف های بد نزدم.. من گفتم دیبوس...
معصوم: دیبوس؟؟ یعنی چی؟
عمه دیبوس یعنی اینکه مثلا این در دیبوسه.. یا می گیم ای دیبوس های مهربون... ای مامان دیبوس.. عمه های دیبوس...یعنی من همه رو د وست دارم.. دیبوس کلمات بد نیست!!!!
**********
پارسا کار بد کردی؟ خودتو تنبیه کن...
م یگم خودتو تنبیه کن...
ژارسا: نازی .. نازی آقا پارسا.. و خ ودشو ناز می کرد ...
****
پارسا کوبید تو سر عمه اش...
پارسا جون من رو می زنی؟
نه عمه .. این زدن نبود.. این برای تربیت بود... می خواستم ادبت کنم تا عمه خوبی باشی!!!!!
********
دیشب موقع خداحافظی...
عمه مواظب خودتون باشین... مواظب نی نی هم باشین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧




هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...

هوای حوصله ابريست...
شبم روشن بود...
نه اينبار خيلی تنها نبودم... موجود مهربانی.. فرشته کوچکی هم همدرد من بود...
دلم گرفته .. دلم عجيب گرفته...
باران چشمانم طراوت باران بهاری چهارشنبه را نداشت...
بوی غم می داد و يه عالم زخم قديمی...
کاش .. کاش .. کاش ...
از ديشب اشکهايم بند نمی آمد اگر مهمان نداشتم...
چه خوب که مهمانها عادت داشتن در تاريکی مطلق بخوابن...وگرنه اشکهايم را ژنهان کرده بودم... صدايم در نم يآمد.. نفسهای عميقم هم از نظر آنها طبيعی بود... قرمزی و و کوچک شدن چشمهايم را چه می کردم...
چه خوب که تو تو دل منی.. وگرنه پف آلودگی صورتم را چه می کردم..
چه بد که تو با من بودی.. نم يخواستم حالا که حتی به حرفهايم گوش م يدهی در ابری شبهای تارم شريکم باشی...
کاش... کاش...
چه مي شد همه تنها بودن...
بودنتان را به اين قيمت نم يخواهم...
خودم با کارهايم کنار می آيم...
خودم گليمم را از آب بيرون خواهم کشيد.. حتی اگر پاره پاره شود...
فقط يه لحظه جای آدم ها را با هم عوض کردم.. ولی با همان نسبت... ديدم قيامت عظمی می شد... ولی تو اصلا توجه نکردی...
فهميدی و لی انگاری بدتر کردی...
شايد هم دست خودت نبود... چقدر حرف داشتم با تو.. چقدر در خلوت خودم حرف زدم با تو...
ولی ديگر نگفتم تکيه گاهم اگر امشب لرزيد بايدم دست به ديوار گرفت...
ديگر تکيه گاه هم برای من معنی ندارد...
باز اشکهايم راه ا فتاد...
چه خوب که برادرزاده ام مشت کوبيد به چشمم... حالا تا دو ساعت دليلی برای اشکهای گاه .و و بيگاهم هست... و برای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧




جوابهای خاله خانباجیانه+حرفهای خودمونی...

سلام
خوبید؟
خوبیم...
خوب قبل هر چی بگم.. بابا اینتر برا کسی ای که هنوز اساسی خاله خانباجی نشده باشه... وگرنه خاله خانباجی ها لاینقطع و یه نفس همونطوری که من نوشتم حرف می زنن.. اونم همه چی از همه جا.. تازه یه عالم هم غیبت می کنن که ما از شدت این قسمتش کاستیم...

دخترم نازنینم دیروز خیلی وول وول کرد تو دل مامانش... امروز باز آروم شده... دیگه باورم شده بچه به مادر پدرش میره... آخه  مامانش هم همین بود... یه روز که نه ۵ روز عین چی هی راه می رفت و کار می کرد و می ژخت و می زد و میگرفت و سر کار می رفت.. بعد دو روز نابود می شد... یعنی دیگع هیچگونه علائم حیاتی نداشت...
البته ۵ روز بیشترین رکورد بود... ورنه اساسا ۳ روز در میون بوده...
نازنین مامان وقتی باباش داره میره هی خودشو لوس می کنه... قایم میشه... هی باباش بوسش م یکنه.. هی می گه بخوریمش.. نازش می کنه.. ولی هیچ حرکتی نم یکنه... ولی همینکه می بینه باباش داره دیگه جدی جدی میره و دیگه وقت ناز کشیدن نداره .. شروع می کنه وول خوردن... اونم عین مامانش میگه.. ۲ دقیقه بابایی رو بیشتر ببینیم بازم غنیمته... اونم عین من بابایی رو دوست داره...باباشم که نمی تونه از خیر تکونهای نینی گولوش بگذره یه کم باز می مونه و نازش می کنه و میره...
(پلیز بالای ۱۸ سال)
دیشب باباییش منو بغل کرده بود.. باید می دیدید.. نه نباید می دیدید!!! ولی این دخترک این وسط بین ما یه وولی می خورد... اولش گفتم بابایی دخترم حتما جاش تنگ شده.. بعد که باباش کمی فاصله گرفت دیدیم نه.. داره هی میگه منو بغل کنین...
باباش میگه چند وقت دیگه .. ما نمی تونیم اینطوری پیش هم باشیم که.. یکی تا مارو ببینه عشقولانه ایم می پره وسط خودشو جا می کنه و میگه منو بوس کنین..
بعدش ما آخر شبی یه غذای ممنوعه خوردیم.. یعنی بستنی خوردیم... البته خلی کم.. باباییش باز رفت تو حس که چند وقت دیگه وقتی بستنی بیاریم وسط این دخترمون هی باید بالا پایین بپره و خوشحالی کنه...
بعد دیگه با خودش شروع کرد به ناز دادن نی نی کوچولوی مهربونش...
خوب من برم دیگه.. غذام رو گازه... خیلی هم بدنم درد میکنه... کی بشه من بتونم به پشت بخوابم ...
از بس به پهلوهام خوابیدم بدنم درد گرفته...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧




حرفهای خاله خانباجیانه....

سلام
خوبید؟
خوبیم.. شکر.. امروز دخترم خوب تکون می خورد...

اخ مامان قربونش بره...داره عادت می کنه به اینکه صبحها بابا جون جونیش.. عشق مامانیش ما رو بیدار کنه.. برامون صبحونه انگلیسی بیاره ... (شنیدم انگلیسی های با کلاس صبحونه رو تو رختخواب میل می کنن!!!) ما دخترها هم لبه تخت میشینیم و صبحونه ر و در جوار بابا عزیز جون جونی می خوریم...این بابا جون جونی از الان غصه دار شده... میگه تا حالا یکی رو باید بغل می کردیم می بردیم دبلیو سی.. حالا دخترمون هم به دنیا بیاد باید اونم بغل کنیم به زور ببریم دستشویی...تازه عسل عمه.. پارسا جون جونی هم عین عمه شه...اینقده سختشه بره  دستشویی...البته  من از کوچیکی اینطوری بودم ها... یادمه بابام التماس می کرد تا برم دستشویی.. و جدی جدی بغلم می کرد ...تازه از همه سخت تر شستن صورته اول صبحه و شستن دندون ها...به گفته عمه معصومه.. یه روزی روزگاری پارسا رو بیدار میکنه و میگه... برو دست صورتتو بشور...تا صبحونه بخوریم.. پارسا میگه من همین پایین صبحونه میخورم.. تازه مربا هم بیارید!!!عمه میگه باشه ولی برو دست صورتتو بشور تا من برات بیارم...پارسا یه کم فکر میکنه میگه.. اصلا من صبحونه نمی خورم گرسنه نیستم!!!!تازه یه بار رفته دستشویی بهش میگن دستاتو نشستی... میگه منکه به چیزی دست نزدم!!!عین عمه سیبیشه ها...البته من می شورم... ولی این تیکه کلام قدیم ندیمهامه...(همون موقع که به مزیت میکروب کسی پی نبرده بود!!!!!)الانه خبر رسید که عسل عمه آخر هفته میاد...خدا کنه خبر موثق باشه...کلی حرف دارم ها...امروز یک یاز دوستام که نه... یکی از بهترین دوستانم زنگ زده بود... با هم حرفولیدیم... داشتم یه چیزی م یگفتم گفت می دونم!!! اومدم باز یه چیز دیگه بگم دیدم باز می دونه!!!گفت تو وبلاگت نوشته بودی!!!من موندم من اینهمه حرف رو کی نوشته بودم... بعد رفتم وبلاگم رو نیگاه کردم دیدم راستی راستی نوشته بودم ها..حالا چطوری در چه وضعیتی خدا می ذونه...می دونین چیه.. فکر کنم یه چیزی موقع نوشتن وبلاگم منو طلسم می کنه... یعنی هیپنوتیزم می کنه.. باور کنین...راستی تا حالا کسی نتونسته بود برام روسری یا شال بخره به طوری که اینقدر به دلم بشینه که سرش کنم اونم زیاد...حتی خودم هم گاهی نمی تونم برا خودم یه شال یا روسری بخرم که به دلم بشینه...یه همین دلیل همه با هم بگید.. بابا تو دیگه کی هستی.. دست سیبی ور بستی... البته امسال یه شال دیگه هم عزیز جون برام خرید که خیلی دوسش دارم... خیلی هم بهم میاد.. مگه نه؟؟؟؟از توی دستشویی (گلاب به روتون) بوهای ناجور می اومد.. البته از هواکش دستشویی.. یعنی مربوط به همسایه ها بود... بعد از مدتی طولانیییییییییییی یهو هی بوی عطر و ادکلوون اومد.. ما دخترها رفتیم سرکشی.. گفتیم شاید تو توالت مهمون اومده!!! دیدیم ای بابا اون طرفی که قبلا دستشویی خونشون رو مزین کرده بود و البته دماغ ما رو حالا یه شیشه ادکلون خالی کرده تو دستشوییشون...تابستونها هوا که گرم میشه.. میوه های خوشمزه میاد یه خوبی هایی داره و یه بدیهایی...یکی از بدیهاش کولره... خوب من سینوزیت دارم.. از طرفی طاقت گرما رو هم ندارم...بعدیش سوسکه... و پشه...کابوس سوسک منو ول نمی کنه...یکی دیگه اش هم بوی نامطبوع افرادیه که تو ماشین های حمل و نقل عمومی یا تو خیابون میان و نظافتشون رو رعایت نمی کنن...یکی اش هم اینه که باید بمونی هموا کمی تاریک شه تا بتونی بری بیرون...دیگه یادم نمیاد...ولی از خوبیهاش میشه خیار تازه و گوجه تازه و بادمجونهای تازه تازه رو نام برد...باید بشینم به زودی هی دستور غذا بنویسم... خداییش خیلی سخته اصولی دستور غذا بدی ها...و. اما دیروز...دیروز ما دخترها هی با خودمون کلنجار می رفتیم بریم سبزی بخریم... بعد بریم قدم بزنیم تا عزیز جون سر راهش ما رو جمع کنه بیاره خونه... تا بجنبیم دیدیم عزیز جون رسید... یعنی داشت می رسید.. و از اونجاییکه دل به دل راه داره برا ما زنگید که حاضر شید بریم نون تافتون بخریم...ما هم ایکی ثانیه حاضر دم در بودیم...رفتیم خیار و گوجه خریدیم و بادمجون...سبزی خوردن هم خریدیم. نون تافتون تازه هم خریدیم...بعد اومدیم منزل...تا تو ماشین نسشتم این دختر نازم شروع کرد به ورجه وورجه کردن... چقدر این دخترها بابایی هستن...شب عزیز جون بعد یه چرت بعد از شام رفت پشت کامی تا به کارهاش برسه.. منم کمی رو تخت با دخترم دراز کشیدیم تا کمی خستگی نی نی رفع شه...بر گشتم دیدم عزیز جون داره فیلم می بینه...برا اینکه من غر نزنم میگه آخه دختر چوچولوی بامزه داره... تو رو خدا ببین...راستی راستی دختره بانمک بود... ولی دلیل نمیشه عزیز جون کارهاش رو ول کنه.. و فیلم ببینه...باز یه 20 روزی عزیز جون امپول برام زده بد عادت شدم.. و می ترسم امپول می زنم...صغری خواستگار داره .. یعنی براش خواستگار جدید اومده می دونین؟خواستگاره قراره اینجا صغری رو ببینه... اخه صغری داره میاد پیشم..موبایل منو بهش دادن.. یه روز قراره به صغری خواب آور بدم خودم برم سر قرار.. بعد پسره این شیکمو ببینه فرار کنه.. منم بگم خوب خیلی هم دلت بخواد.. بد کردم خواستم تو زندگی پیشرفت کنی... و هی جیغ جیغ کنم و ادعای خسارت کنم.. و پول دوا درمون ازش بگیرمو و با کیف بکوبم تو سرش و بیام.خونه... به نظر شما دیگه پسره هوس می کنه تا آخر عمرش بره زن بگیره؟خوب باید از اول می گفت می خوام دختر بگیرم باهاش ازدواج کنم... گفته میخوام زن بگیرم... به من چه خوب!!!!این شبکه یک بعد برنامه کودکش یه برنامه دیگه داره برا نوجونها فکرکنم.. دیدید... چه مجری های تخ ماتیکی داره ها...البته ببخشیدها...احتمالا چهارشنبه یا پنجشنبه وسایل دخترمو بچینیم...یه شب مهمون داشتم.. اومده بودن خونمون عید دیدنی... من خر... دقیقا من خر.. داشتم گل سرهای دخترمو بهشون نشون می دادم... دو تا دختر کوچولو هم مهمون ما بودن البته با ماماناشون...  یه بسته گل سر دادم به این نینی یه بسته دادم به مامان اون نی نی که نمی تونست ازم بگیره...بعد فکر میکنین چی شد...د رنهایت بی ادبی مامان دومیه به من میگه اخه به دردش نمی خوره.. موهاش کمه... نم یخواد... ولی مامان اولیه کلی تشکرکرد...خیلی بهم برخوردها... خیلی... تازه همه مدعوین می گفتن نده نم یخواد.. مال نی نی خودتونه... ولی این خانومه خیلی رفتارش زننده بود...منم گفتم بالاخره موهاش بلند میشه...عزیز جون ندید.. وگرنه از دستش می گرفت و می گفت راست میگی نگه میب دارم برا دختر خودم...تازه باز نسشته بود در مورد مادرشوهرش اینها بد می گفت.. منم برا اینکه بچزونمشون هی تعریف کردم. البته به قول مادرشوهرم ادم باید حقیقتو بگه... منم چیزی اضافه نگفتم یا دروغ نگفتم.. خوبی های مادرشوهرمو گفتم... به هر حال یه خوبی هایی هم داره دیگه... حالا با من بده یا از من بدش میاد دلیل نمیشه...عزیز جون هم وقتی فهمید باز کلی از من تشکرکرد.. می دونه من هیچ وقت نمیشم بدی های مادرشوهرمو پیش کسی بگم.. تو این وبلاگم اگه چیزی نوشتم خودش اجازه داده.. می دونه دیگه ظرفیتم تکمیل شده و اگه ننویسم می ت رکم از غصه...تازه من اگه بخوام در مورد اونها بد بگم پیش خواهرهام یا مامانم منو از خونه می اندازن بیرون... ما اینجوری بزرگ شدیم خواهر...مامانم اول می زنه تو دهن خودم اگه بخوام بدشون رو بگم... تازه الان اگه می دونن اونها ریب می زنن و منو اذیت می کنن به خاطر اون شب کذاییه... همون موقع که من برا اولین برا تنها رفته بودم شمال... همون موقع که پارسا جونم تازه به دنیا اومده بود... همون موقع که  خاله عزیز جون دل منو شکست...همون موقع که فکرکرده بود من تنهایی بدون عزیز جون میرم عروسی پسر دخترعموی مادر شوهرم..و عروسی دختر پسرعموی خودم نمی رم... (عروسیشون تو یه شب بود)و اینقدر منو انگولک کردن که گفتم اگه عزیز جون هم بیاد من میرم عروسی دختر عموی خودم... (آخه پسرعموم از عموکوچیکم هم بزرگتره و بیشتر از عمو هام دوسش دارم.. و خانومشو بیشتر از زنعموهام دوست دارم) مجبور نیستم بیام عروسی یه نفر که عقدش رفته ام... تازه نسبتش با من خیلی دوره...همین بهتر که نرفتیم.. اینقدر بی ادب هستن که نگو.. حالا مادرشوهرم به عروس دخترعموش میگه میمون... چون خیلی به مادرشوهرم امسال بی ادبی کرد.. حوصله پسره رو هم نداره... تازه  رسیدن به حرف من... البته عروس یکی از دخترهای معلوم الحال شهر بودها... وا چقدر غیبت کردم خواهر...بی خیال...باز عزیز جون جونی من برا یه سری آدم کار انجام داد و باز موقع گرفتن پولش همه نابود شدن...خدایا ... یه کاری کن عزیز جونم به حقش برسه.. و یه کاری کن از کار زده نشه...چقدر بهش گفتم بابا قبل عید زنگ بزن بهش بگو.. گفت گناه داره.. بذار تو عید پول تو جیب خودش باشه زن و بچه داره... عید خرج داره.. بعد عید حالا براش زنگ می زنم... البته خداجون می دونم.. می دونم تو اجر کارها و دلسوزی های عزیز جون جونی منو یه جور دیگه می دی... ولی کمک کن از زندگی ناامید نشه...خدایا من به داشتن چنین همسری افتخار می کنم... حتی اگه به خاطر مهربونیهاش به مردم مجبور باشم سخت زندگی کنم .... (البته تا حالا زندگیم به سختی اکثر غریب به اتفاق مردم نبوده)(بترکه چشم حسود هی)زندگی  شرافتمندانه خیلی قشنگتر از زندگی بی قید و بند ولی به ظاهر راحته...دیگه خسته شدیم ها...من برم.. دارم برا جایی یه خاطره می نویسم...خدایا کمک کن هممون ببخشیم.. خدایا کمک کن هممون بخشنده باشیم...تا بعد بای...  

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧




عنوان ندارد!!!!!

سلام
شنبه زیباتون به خیر...
خوبید؟ خوبیم.. شکر... هر کی میاد اینجا دعا کنه نی نی مون سالم به دنیا بیاد بیرون... وگرنه باید بیاد حلواخورون سیبی...
اگه کسی مشکلی تو دیدن عکسها داره... خوب بگه من عکسها رو با کله براش بفرستم... البته می فرستم حتی اگه نگه...یکی از بچه ها که اسمش عزیز جونه دیروز میگه چرا عکسات کله نداره... خوب البته بعدش منو بوسیده میگه قربونش برم...
توضیح: اول از دیدن خانومش بی کله ناراحت شد.. بعدش از اینکه دید خانومش نذاشته همه عکسشو ببینن خوشحال شد و از این روش گذاشتن عکس ذوقید و بعدشم دیگه معلومه که چی شد...
راستی از اونجاییکه من هنوز رضایت ندادم تلفن که نه گوشی بخریم از نوع جدیدش اگه زنگولیدید به منزل و جواب ندادم فکر نکنین شمارتون جایی ثبت شده ها... یه اس ام اسی تک زنگی به موبایلم بزنید باهاتون تماس می گیرم...
امروز زنگ زدم به بابام.. از ییلاق اومده بود.. اولش از من دلخور بود که چرا اونجا براش زنگ نزدم... بعدش گفتم بابا زنگ زدیم.. ژایین در حال پخت کبابا بودید... دیگه این شد که بابایی خوشحال شد.. تازه میگه کلی  دور و بر خونه رو مرتب کرده  برا نی نی تا بره ماشین سواری و... برقصه...
میگم بابا تا نی نی ما بخواد برقصه و ماشین سوار شه یه کم طول می کشه ها.. ولی چه کنیم دیگه .. بابابزرگه و عاشق دخترش و دختر دخترش...(چقذه خودمون رو تحویل گرفتم)
میگم برا شما هم تو خونه همش بوی خاک میاد؟ دارم خفه میشم از بوی خاک...یه چیزی بگم نگین تو دلتون چه لوس...
من و دخترم دیشب کلی آبغوره گرفتیم... چون عزیز جون امروز می خواست بره سر کار...
خوب من دلم براش تنگ میشه خوب...
کلی گریه کردم.... هر چند عزیز جونم تو دلش ناراحت بود.. ولی در اوج ناراحتی از گریه ما اون گوشه لبهاش یه لبخند بود که نشون از خوشحالیش می داد...
خوب هر مردی خوشحال میشه ببینه اینقدر همسرش دوسش داره.. نمیشه؟ (ای بترکه چشم حسود هی)
راستی ممزی خان دستت درد نکنه .. هم بابت دعوتنامه ات هم بابت اینکه تونستم عکس بذارم...
هر کی هم عکس رو ندید بگه تا براش بفرستم...
راستی من چون در منزل هستم پس یاهو مسنجر هم دارم... این یعنی اگه خواستید بیشتر صحبت کنیم .. ایدیتون رو هم برام بذارین تا ادتون کنم تو یاهو... البته یه موقع اومدین هی گفتین سیبی و جواب نشنیدین بدونین عزیز جون پشت کامیه و من فقط ان لاین هستم...
بعد مدتها دیشب یه کم بهتر خوابیدم...
دلم برا دوستای جون جونیم تنگ شده... اون دوستم هم که مشکل داره و نگفته مشکلش چیه خدا کنه زودتر مشکلش حل شه...

برا صغری باز خواستگار اومده... باز عزی جون نگران شده که نکنه بگه آره...

صغری شاید تا سه شنبه اومد...

امشب آش داریم...

یه فامیل نزدیک شوهر دارم که کلی با کلاسه.. البته معلولیت داره تا حدود زیادی... تنها کسی که تو سیزده بدر سر سفره با خوشحالی گفته سال دیگه سیبی هم هست اینجا اون بوده....

تازه اینقذه با کلاسه از وقتی فهمیده من دختر دارم داره دنبال یه اسم می گرده بر وزن اسم من...
تا بعد بای..
راستی شالشو ببین چه بهش میاد!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧




خیابون انقلاب در عید!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧




من و دخترم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧




چند عکس از عید 87

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧




 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧




عیدانه... از اول تا سیزدهم...

سلام
خوبید؟ خوبیم..
تا کی براتون نوشتم یادم نیست...
ولی می خوام از دو شنبه بنویسم... دوشنبه یعنی 27 اسفند...
صبح من رفتم خونه آزی اینها... نهار اونجا بودم... البته عزیز جون ما رو رسوند...
بعد از نهار رفتم دکتر... یه جا یه مانتو دیدم خوشم اومد.. ولی نشون به اون نشون که دو روز بعد رفتم بخرم فروخته بودش...
صغری ظهر رسید .. البته ما یعنی من و دخترم و باباش رفته بودیم پیش عمو دکتر.. عمو دکتر گفت می تونین برین مسافرت..
صغری رفته بود خونه داداشم... اونجا مشتری داشت... مشتری ها می خواستن آخرین صفاها رو به ریختشون بدن و برن مسافرت... کاش نمی دادن...
بعد از دکتر من رفتم سمت جمهوری.. دو سه بسته کاغذ تست بخرم... بعد رفتم مترو صادقیه... مطمئن ترین راه بود تو اون شلوغی... رفتم شهروند.. دو سه تا تیکه وسیله خریدم.. و عزیز جون هم رسید.. بعد با هم راه افتادیم سمت خونه... سر راه رفتیم صغری رو برداشتیم.. بردیم خونه مشتری بعدیش که همسایه ما بود... صغری اونجا موند و صبح اومد... چهره اش در نهایت خستگی بشاش بود... دستمزدش رو داده بودن خوب...
زنداداشم بعد از ظهر اومد خونه ما وسایل دخترمو دیدیم... ... منم با عزیز جون رفتیم کلی خوراکی خریدیم.. یعنی ماهی و مرغ و مایحتاج سالادی.... وقتی اومدیم خونه صغری هنوز داشت کار انجام می داد.. یعنی داشت زنداداشمو درست می کرد...
البته ما عسل عمه رو با خودمون برده بودیم... داداشم هم رسید.. شام نگهشون داشتم... جاتون خالی بود.. بعد اینکه رفتن... دیدیم صغری ناراحت ... نگو یکی از بچه ها یه حرفهایی بهش زده که صغری خلی بهش برخورده... دیدم بچه ام سیاه شده... نگو ناراحت... یکی از بچه ها بابت این کارهایی که صغری انجام داد هیچی بهش نداد... یعنی داد... حدود 1000 تومن... و داشت می گفت صغری گرون می گیره...
حالا بی خیال...
فرداییش ما با عزیز جون و دخترم و صغری رفتیم خرید... اولین چیزی که خریدیم کفش عزیز جون بود.. بعد رفتیم برا من مانتو بخریم... و خریدیم.. البته دخترم کاملا از زیر مانتو دیده میشه... ولی عزیز جون عاشق مانتومه...یعنی عاشق منه... ولی خیلی از مانتو من خوشش اومد...
بعدش که نه یعنی قبلش برا  صغری یه شلوار لی خریدیم .. آه... تازه یه چیزی.. اونجایی که رفتیم خرید خیلی خلوت بود .. نهار هم خوردیم... بعدش مانتو خریدیم.. دیگه از پیدا کردن یه کفش مناسب نا امید شده بودیم که یه کفش دیدم که خیلی راحت بود... یعنی هست.. ولی یه مغازه دار های بی ادبی  داشت... خیلی حالمو گرفتن... بعد دیگه خسته شدیم اومدیم خونه...  راستی مامیم و بابایی و خاله معصوم هم اومدن ظهر.. البته خونه داداش بودن... گوهر  دشت که رسیدیم یکی از دوستای عزیز جونر و دیدیم.. ما رو تا خونه رسوندن... بعد رفتیم من کفش عزیز جون روباز کردم دیدم ای بابا آقاهه اشتباه گذاشته.. اعصابم ریخت به هم...
عزیز جون قول داد بریم عوضش کنیم...
بعد صغری رفت خونه مشتری خوبش... خیلی خسته بودها .. ما هم برا شب ماکارونی درست کردیم... بعد خانواده گرامیم اومدن...  بابا از خستگی فقط خوابید... خیلی خسته بود... شام خوردیم.. جاتون خالی... بعد من و عزیز جون ساعت 22 رفتیم دنبال صغری و بعدشم رفتیم شیرینی و سوهان که هوس کرده بودم خریدیم.. گفتیم بریم گوهر دشت ... باورتون نمیشه... عین بازار روز شلوغ بود. انگار نه انگار ساعت 24 ... بعد ماست خریدیم و اومدیم خونه...
راستی باز صغری چهره اش بشاش بود...
خوابیدیم..
صبح پا شدیم صبحونه خوردیم.. و بدو بدو سفره هفت سین چیدیم... و در دقیقه نود نشستیم سر سفره...
چه عید خوبی بود... یعنی چه سال تحویل خوبی بود... فقط دلم برا داداشیم سوخت که خونه تنها بود و اون زنداداشم که خونه تنها بود و داداشم کشیک بود..
من بودم .. دخترم بود.. عزیز جون بود.. بابام بود.. مامانم و دو تا خواهرهام بودن...
نهار هم داداشی اینها اومدن...
جاتون خالی سبزی پلو با ماهی داشتیم....
بعد از نهار تا غروب داداشی اینها بودن.. اونها رفتن.. بابا هم از هر فرصتی برا خوابیدن استفاده می کرد.. ما با خواهرهام و عزیز جون رفتیم تهران...
چه خوبع آدم عید بیاد تهران.. بلولر کشاورز از این سرش تا اون سرش عاری از ماشین بود.. میدون ولیعصر هم اصلا اگه تنها بودم که توش گم می شدم از خلوتی...
کفش عزیز جون رو عوض کردیم.. بعد رفتیم طرف میدون فاطمی... خلووووووووووووووت .. عزیز جون به مناسبت عید برام یه شال قشنگ خرید... برا مامیم هم یه شال خریدیم...
دخترم امسال هم از باباش هم از خاله هاش و داییهاش عیدی گرفت... و هم از بابا و مامانم...
باباش اولتیماتوم داده حق ندارم عیدی های دخترشو خرج کنم!!!
اومدیم خونه... بابا باز خواب بود...
عیدی بابا و مامان رو دادیم... به بابا یه پیراهن های کلاس مارک دار دادیم...
بعد صغری شروع کرد به درست کردن مامیم... منم معصوم رو اپیلاسیون نمودم.... تخصص دارم بابا....
من دیگه خوابیدم... ولی اونها مشغول بودن...
راستی در اون روز هم با تلاش های بی وقفه عزیز جون اینترنت ما وصلیده نشد...
حالم گرفته شده بود اساسی...
خوب صبح که بیدار شدیم و صبحونه خوردیم ساعت شد 11...
ما الان عمریه که ساعت خونمون یه ساعت جلوئه... حالا که ساعت اومده جلو من هنوز قاطی می کنم... یعنی در واقع ساعت 11 رسمی کشوره ولی من فکر می کنم ساعت 10 رسمیه... خلاصه جی جی اسی گرفتیم که نگو...
بعد بابا که هی بهش گفتیم تپلو شیکم گنده پا شد از این سر شهر تا اون شهر شهر پیاده رفت...
ما هم ساعت 14 رسیدیم خونه داداشی...
بعد نهار... مامان رو حاضر کردن فرستادن عروسی... بعد ما هم اومدیم خونه تا حاضر شیم..
البته خواهرام رو گذاشتیم خودمون رفتیم خونه دوست عزیز جون عید دیدنی و بعد اومدیم خونه...
موهای معصوم و صغری ور خودوم شینیون کردم که دستم درد نکنه... بعد راه افتادیم رفتیم عروسی... دیر رسیدیم.. یعنی رسیدیم داشتن شام می دادن.. بعد شام هم خیلی نموندن و رفتیم خونه عروس داماد...
یه داماد با حالی بود. هی خداحافظی می کرد با همه!!!!!!
شب مامان و بابا رفتن خونه داداشی و صبح با اونها رفتن شمال... ما هم رفتیم خونه خودمون.... من تا 4 بامداد بیدار بودم و داشتم اسباب می بستم. صغری هم تا 5 بیدار بود ...ظهر راه افتادیم ... آخه من کمر دردر و پا درد شدید داشتم که نم یتونستم تکون بخورم..... ماهی هامون رو بردیم تو رودخونه انداختیم... عین پارسال...
ساعت 23 و اندی... (اون اندی نه این اندی!!!!!) رسیدیم خونه مامیش اینها... البته اول رفتیم خونه ما.. بچه ها رو با بارها تحویل دادیم... بعد رفتیم...
جنازه شده بودم از بس خسته شدم... اینقدر که ترافیک بود...
مامیش با داداشش عروسی بودن...
اومدن... عیدیهاشون رو دادیم... و من غش کردم از خستگی...
فرداش دیر بیدار شدم... کسی به کا رمن دیگه کار نداره... تا دلم بخواد می خوابم.. تا دلم بخواد هم بیدار می شم...
قبل ظهر مهمون اومد.. جایی نرفتیم.. ولی بعد نهار رفتیم خونه عموش اینها عید دیدنی... از اونجایی که حال نداشتم گفتم شب می رم خونه مامانم اینها... بعد رفتیم خونه عموی عزیز جون البته با خانواده... بعد رفتیم خونه داییش... بعد هم رفتیم خونه آماده شدیم رفتیم عروسی... البته من فقط جهت صرف شام موندم.. جهت مراسم بزن برقص نموندم... بعد رفتیم خونه بابام  اینها... فرداش رفتیم خونه عموی من... بعد نهار خونه داداشم بودیم... بعد نهار هم رفتیم خونه دایی عزیز جون... بعد هم خونه مامیش... باز آماده شدیم رفتیم عروسی... چه عروسی ای... تا می تونستن به ما بی احترامی کردن.. فکر کن از گرسنگی مردم... ساعت 23 شام خوردم... در حالیکه قندم افتاده بود و دست و پام می لرزید... البته به خاطر عزیز جون . برا اینکه به اون خوش بگذره موندم.. ولی تو خونه موندم... و فکرکنین چقدر خسته بودم که تو اون همه سر وصدا خوابیدم...
بعد رفتیم خونه... فرداش باز رفتیم خونه ما.. البته رفتیم خونه عموم و خونه مامان زنداداشم و خونه اون یکی عمو که نبودن...
نهار هم رفتیم خونه ما... بعد نهار که نه بعد از ظهر رفتیم خونه عموش اینها... یعنی عروب رفتیم... شام اونجا بودیم... جاتون خالی شام خیلی به ما چسبید... البته داداشم اینها اونجا بودن اومده بودن عید دیدنی...
خواب رفتیم خونه مامیش اینها... نهار هم اونجا بودیم... بعد از ظهر جیم شدیم اومدیم بیرون... البته دیگه شب شده بود.. مامیش اعتراض کرد که همش اونجا بودین... منم جواب این اعتراض رو بسیار قشنگ دادم... اصلا نرفتم دیگه خونشون... البته قبلش گیر داده بود که هی دراز نکش... کار نکن ها.. راه برو... پاهات ورم کرده.. و من مونده بودم اگه پام ورم داره چرا کفشم از پام میاد بیرون....
نه اینکه خودم نخوام برم خونه عزیز جون اینها ها.. نه... دیگه نشد برم...
شب خونه بابام اینها بودیم... مامان زنداداشم هم اومدن اونجا.. زنعموم هم بود... البته شام نموندن... صغری موهای خواهر زنداداشم رو درست کرد... اینقدر قشنگ شده بود رنگ موش که حد نداره.. یه چیز استثنائی بود.... ولی طی مراسمی خواهر زنداداشم از صغری خواست تا تمام زحماتشو با دست خودش به باد بده...
یه سری از بچه از رو حسودی به خواهر عزیز جون گفته بودن که اینکه رنگش کوچه بازاری شده.. عین زنهای خیابونی... و هزار و یک عیب رو موهاش گذاشته بودن....
شبش رفتم بیمارستان تا ضربان   قلب دخترمو چک کنه... تکونهاش کم شده بود...
خواب اونجا بودیم... فرداییش عزیز جون رفت خونشون... یعنی رفت ماشین رو سرویس کرد و بعد تنها رفت خونشون... بعد ازظهر اومد و ما شام رفتیم خونه داداش زنداداشم... ولیمه بود... آهان یادم رفت دختر عموی عزیز جون اومد خونه مامانم اینها.. اونو بردیم رسوندیم.. اومدیم خونه... دوست عزیز جون اومده بود با خانومش... اونها رو گذاشتیم خونه. دم در خاله اینها رو دیدیم.. فقط اومده بودن سر بزنن برن... بعد رفتیم ولیمه... بعد از شام برگشتیم... با دخترها رفتیم ولگردی... البته من بعد ماهها بستنی خوردم...
جمعه شام مامیش اینها و خاله اش اینها خونه بابام اینها دعوت داشتن...
صبح عزیز جون باز رفت خونشون... تا نهار اونجا باشه... ولی من با دوستاش رفتم تا اونها بگردن... جاتون خالی بود.. البته از همه بیشتر جای عزیز جونم خالی بود... بابام اومد و دید من تنهام موند پیشم.. با هم رفتیم گشتیم... البته قدم زدیم... بعد چایی خوردیم و برگشتیم...دوستهای عزیز جون نهار رفتن بیرون... عزیز جون بعد از ظهر اومد... با دوستاش رفتیم کنار دریا... بعد برگشتیم خونه... مهمونها هم اومدن... منم اکثرا خوابیده بودم.. یعنی دراز کشیده بودم...
مهمونها رفتن.. عزیز جون با دوستاش رفت تا اونها برن ویلایی که براشون کرایه کرده بودیم. بعد اومد...
صبح دیر بیدار شدیم... من و دخترم غصه دار بودیم. چون می خواستیم بیام...
اون روز شنبه بود... وسایل رو جمع کردیم. دوستای عزیز جون هم اومدن صبحونه خوردیم... و ساعت 11 راه افتادیم... ان سولینم تموم شده بود.. ولی تو این شهر خوشگل ما یه جا نبود که داشته باشن... البته داشتن ها.. مرتیکه الاغ برگشته میگه نمی تونم بدون نسخه بدم.. ممکنه کسی بخواد خودکشی کنه.. حالا حالشو می گیرم...تا از محدوده شهر بیام بیرون ساعت 12:30 شد...  خیلی ترافیک بود.. نهار رفتیم نمک آبرود و خیلی خوش گذشت.. هر چند نگشتیم... ولی خوب بود... یه جا هم واستادیم چای خوردیم و ما دخترها قدم زدیم... یه جای دیگه هم واستادیم بریم یه جاهایی که گلاب به روتون باشه.. یه جا ماست موسیر خریدیم... و بعد رسیدیم آش خوردیم با ماست موسیر... بعد هم ما دخترها غش کردیم... تا خونه.... رسیدیم خونه.. تا عزیز جون از دستشویی بیاد ما دخترها رفتیم دوش گرفتیم!!!!!!!!!!!
باور کنین...
چایی خوردیم و خوابیدیم تا ظهر فردا...
نهار که داشتیم... بعد ازظهر رفتیم یه دوری زدیم... خرید کردیم  (مایحتاج سالاد خریدیم... ) ...
دوشنبه صبح که هیچ... بعد از ظهر رفتیم دکتر... از دیروز که از دکتر اومدیم دیگه دخترم تکون می خوره... بازی می کنه... البته بعد از دکتر رفتیم دور زدیم.. مغازه ها اکثرا بسته بود... می خواستیم چاییمونو ببریم پارک لا  له بخوریم ها.. ولی اونجا جشن بود بی خیال شدیم... اومدیم تو کرج یه جایی خوردیم و بعد اومدیم خونه... ولی خودمونیم ها آدم باید عید تو تهران بمونه.. کرج نه ها.. تهران.. چه خلوت بود.. چه خوب بود.. چه هوا عالی بود... اینقدر خلوت بود که ما یه صحنه عجیب تو خیابون انقلاب دیدیم.. من ازش عکس گرفتم.. آقاهه هم یه حرف زشت زد.. البته کمی شیرین می زد آقاهه... عزیز جون سعی کرد به رو خودش نیاره.. ولی به ریش آقاهه بخشید.. قرمز شده بودها... منظور آقاهه این بود برم از اعضا و جوارح خودم عکس بگیرم!!!!!! عکسشو می ذارم براتون... عزیز جونم کارهاشو انجام بده من عکسها رو آماده می کنم می ذارم...
سیزده بدر هم که صبح دیر بیدار شدیم.. دیر نهار خوردیم.. می خواستیم نهار رو ببریم بیرون و زود برگردیم.. ولی بی خیال شدیم.. به خاطر دخترم موندیم خونه... حالا هم ساعت 16:30 روز سیزده بدره.. ما می خواییم بریم یه دوری بزنیم تا نحسیه سیزده نگیرتمون!!!!
فعلا بای...
آهان بابام اینها ییلاقن.. و همینطور خاندان بزرگ عزیز جون... البته در دو جای مختلف هستن ها...
سلام
الان ساعت 19 است و ما خانوادگی (سه نفری ) از سیزده برگشتیم... یه دوری زدیم تو خیابونها و اومدیم... البته بستنی هم خوردیم...
من اینها رو براتون بفرستم... تا بعد...
 
 
** پارسا بعد اینکه شلواری که عموش بهش عیدی داده بودرو پوشید: عین عمه زهره خوش  تیپ شدم ها!!!
راستی عمه معصوم می دون یعمه سیب برام چی عیدی خریده؟ حدس بزن...

خدایا به عمه نی نی نده... به پارسا جون یه نی نی آبجی بده...

البته کارهای با مزه زیاد کرده ولی الان حضور ذهن ندارم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧




یک دو سه امتحان می کنیم

ببینم این میاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧




 

سلام
خوبيد؟
خوبيم..
ما الانه در منزل خودمون هستيم.. اميدوارم اين پستم بياد...
اين اوليم پست من از تو خونه است...
اين اخرهای نی نی داری در شيکم خيلی سخت شده...
خيلی...
نگراين های اينکه دخترم سالم باشه... حالش خوب باشه....
دعا کنين بتونيم هر دومون اين دوره رو با خوبی طی کنيم..
من طاقت ندارم ...
نم يتونم تحمل کنم اتفاقی برای نی نی جون جونی بيفته...
من و باباش کلی عاشقونه دوسش داريم...
خيلی بيشتر از خيلی دوسش داريم...
همه برنامه هامون  همه چيزمون .. و همه اميدمون به دختر نازنينمونه...
ببينم اين مياد...

راستی کسی می دونه چرا نمی تونم برا مسی کامنت بذارم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧




الو الو ... صدای ما رو از خونه سیبی می شنوید!!!

سلام به همه
صدای ما دخترها رو از کرج.. می شنوید.. ما اندرون منزل تشریف داریم. اینترنت هم داریم.
البته به راهنمایی های شما جهت خرید اینترنت نامحدود نیازمندیم...
من خسته ام.. ما خسته ایم.. می ریم استراحت کنیم.. کسی می دونه چرا نمی تونم برا کسی کامنت بذارم؟؟؟؟

من برم تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧




 

سلام
باز ما دخترها بی پسر  و بی بابا خونه مادری هستیم.. نه خونه پدری هستیم... اصلا خونه خودمون هستیم...
خوب چه خبر...
از خودم پرسیدم...
ما دخترها با بابا جون جونی خودمومون رفتیم گردش.. پسرها هم رفتن خونه مامیشون.. جاشون خالی بود.. جاتون خالی بود...
اینقدر همه جا قشنننننننننننگ بود...
الان بابا جون جونی دخترم تو راه خونه ماست.. شب مامیضش اینها اینجا دعوتن... جای همتون خالی... نه اینکه خوش می گذره ها نه.. برا جمع آوری سوژه...خوب دیگه چه خبر...
دیگه اینکه ما دخترها داشتیم به همه سر می زدیم.. هر کی هم سرمون بهش نخورد واسه این بود که یا براش میل زدیم.. یا اینکه این نظرات وبلاگش باز نشد.. ولی هر کی که قبل عید باهاش دوست بودیم و دوستش  می داشتیم... بدونه الانه هم دوستر می داریمش و باهاش مودت بیشتری هم داریم...
من برم ببینم می تونم به برو بچز سر بزنم..

ای بترکی مخابرات فلان جا هی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧




مرغ و خروس و اردک... عید شما مبارک

سلام
عید همگی مبارک
نه خداییش همه اینقذه سرشون شلوغ بود؟؟؟
خداییش ها...
من ابنهمه بنویسم... یه ملت اکیپ شن اونها رو براتون رو صفحه وبلاگ بذارن بعد هیچکی هیچکی نیاد هیچی نگه..
البته اونهایی که اومدن جز هیچکی ها نبودن..
آمینا جون.. نانا جون.. داداش جون.. دوست جون ها.. اونهایی که نی نی تو راه دارین.. بابا ها.. مازنی جون... ساندی مهربون... همه و همه عیدتون مبارک...
کلی براتون نوشته بودم.. ولی .. ولی...
اینترنت منزل هم وصلیده نشد...
ای بترکی مخابرات هی...
ممزی جان چرا جایی برا گذاشتن عیدت مبارک نذاشتی داداش؟!!!
تازه اومدم اینجا.. باید برم به همه سر بزنم.. ما دخترها خونه بابامون هستیم.. پسرها رفتن خونه مامانشون!!!!
نگران نباشین... همه چیز بر وفق مراده... دیشب رفتم دخترمو چک کردم .. خوب خوب بود...
تازه برا یکی دو تا از دوستا میل زدم ولی نرفت...
من برم غذامو درست کنم.. آخه مامان اینها غذایی که دارن من دوست ندارم.. مهربون مامان هی داره سرک می کشه ببینه چی دارم می نویسم..
بوسیدنی هاتون (خانومها و کوچولوها) رو از راه دور می بوسم... نبوسدینیها رو هم (پسرها!!!!!!!) هم مواظب خودشون باشن...

من برم تا بعد نهار...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0