Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

پست شماره ای!!!

۱- سلام خوبید... خوبیم.. الان خوبیم...

۲- با دوست جان الانه صحبتیدیم خوب بود. ما خوبتر تر شدیم...

۳-اصلا دوست دارم شماره ای بنویسم اینطوری الانه احساس بهتری دارم...

۴- این الاق رو حالشو کردیم تو قوطی... و بیشتر هم یمکنیم تو قوطی.. فایلهاشم پاک کردیم... البت رییس گفت ها.. ولی یه حالی می داد وقتی فایلهای دزدی اونو میریهتیم تو سطل آشغال...

۵- و آمااااااااااااا دیروز...

دیروز رفتیم دکتر... یه بغضی هم تو گلو داشتیم... باز دکتر از صدای قلب نی نی ذوقید... الانه فهمیدیم دخترخاله جان رو اون زائونده... یعنی دخترخاله جان ها رو اون زائونده.. بعدش بچه دخت رخالجان رو هم زائونده...

۶- نینی جان داشت بازی م یکرد اون تو.... مامان جان یک کیلو کمتر شد... الانم نی نی دیده داریم در موردش می نویسیم هی تکون می خوره..آخ مامان قربونت برم.. نازنینم... (اینجا احساسات فوران کرد) فشارمان ۹ بود... خوب هیچ فشاری رویمان نیست.. پس لزومی ندارد فشارمان بالا باشد!!!!

دکتر گفت: ماماسی خودتو نکش... یه کم هم بخور... گفتیم : دوک جان یه بار هم هوس خوردن یم کنیم.. قندمان یم رود بالا از عذاب وجدان بچه آزاری که می گیریم کوفتمان می شود می رود پی کارش...

دکتر از اونجا تا اونجامون رو متر زد... گفت رشد نی نی خوبه به حمدالله..

نمی دانیم اندرون قیافه مضطرب ما چه دید که گفت: اینقدر غصه نخور.. اینقدر نگران نباش.. اون جاش خوبه.. مواظب خودت باش!!!!!!!!!!!!!

۷- شوهر خالجان (این شوهر خاله .. نه اون شوهر خاله!!!!!!!) لباسمان را آورده اندرون برج م ل ت است... قرار است امروز برایمان پیک کند... یعنی با پیک بفرستد...

۸- از دوکی برگشتیم اداره... جایتان خالی... یه کاری انجام دادیم برای رییس قبلی تا عزیز جونمان بیاید...

۹- خیلی گرسنه بودیم... کمی اندر حکایت این گوسفند کشی زیر پای حاجی ها و چشم  هم چشمی احمقانه سخن راندیم... باز جایتان خالی...

۱۰- یهووووووو هوس کبا تابه ای نمودیم... تازه یادمان افتاد مدت مدیدی است گوشت قرمز که باید بخوریم نخوردیم...

عزیز جون.. جانمان رابالا اورد تا یه قصابی پیدا کمد که من از دیدن مغازه اش حالم بد نشود... اینم نوعی ویار است.. تازه مگر نیم دانید کباب تابه ای با گوشت یخ زده را دوست نم یداریم...

نه اینکه نخوریم ها.. دوست نمی داریم...

۱۱- این کاغذ تستر ما تمام شده بود... خوب رفتیم چهار راه طالقانی.. ما اندرون پارکینگ و در درون ماشین ماندیم.. عزیز جون ان را هم خرید و به خانه مراجعت کردیم...

ساعت ۲۰:۳۰ تریفمان رسید به منزل...

از گرسنگی روی پا بند نبودیم.. کمی مرغ پخته (یه لقمه کوچک) خوردیم تا شام بپزیم. و اینگونه شد که دیگر دلمان شام هم نخواست...

یهوووووووووو حالمان از ان کباب تابه ای به هم خورد...

سزکه ها را درون مواد ترشی ریختیم و تا بخسبیم شد ساعت ۲۴.....

۱۲- آهان سر سفره شام بودیم یه فیلم داشت... ما هم نظاره گر بودیم.. البته گاهی...

آخرش اون آقاهه گفت ماه عسل بریم...

منم به نی نی که در حال جنب و جوش بود گفتم... نی نی جان.. این بابات ما رو ماه عسل که نبرد هیچی... یهمسافرت با دل خوش و ذهنی آزاد هم نبرد.. ترجیخ دادیم اندرون خانه بتمرگیم تا بعدا به جرم خوشگذرانی ما را مواخذه نکنند... و هی رو اعصاب ما راه نروند...

البته در حال پوست کندن سیر بودیم کنار سفره شام...

یهوووووووووووووووووو.. یهووووووووووو در جملات آخر این بیانیه.. اشکمان سر ریز شد...

جایتان خالی که نبود...

عزیز جونمان را جان به لب کردیم...

حالا این لامصب مگر بند می آمد... عزیز جون گفت: خوشگل من تو خسته ای... بذار من درست کنم... و ما را با دستانی سیری.. اشکی آویزان.. بغل فرمودند..

چه مهربانانه هم بغل فرمودن... هی ما رانوازش کردن... هی هم ما هق هقمان بیشتر شد...

عزیز جان می دانست تا وقتی نی نی نداشتیم.. که نداشتیم.. وقت برا یه مسافرت دو نفره بود.. ولی حالا اونور کره زمین هم بریم .. می داند به آن مسافرت دو نفره نخواهیم گفت...

به همین علت... هیچ اصراری برای گفتن اینکه عزیزم تو گفتی حالا دیگه بریم مسافرت میریم... یا از این حرف های دلخوش کنک... نداشت...

(داخل پرانتز: الان یه ساعت بعدع ها.. رشته کلام از دستم خارج شد.. کسی ندیده...)

به هر حال و باری.. اینگونه بود که بود... و ما هی هق هقیدیم.. دیدیم رنگ عزی زجون شده عین گچ دیوار سیاه...

بعد هی گفت .. اصلا کی گفت تو ترشی درست کنی... یه بار که درست کردی.. خسته شدی عزیزم...

اینو که نگفت... من یهوووووووووووو.. گریه ام بیشتر شد...

عزیز جون چشاش گرد شد... عین همون  اسمایلی تعجب میکنه ها عینهون همون...

هیچی دیگه ...

من تو اونگریه.. همونطور سیر بدست.. اشک آویزون می گم: منکه برا کار کردن هیچوقت ناراحت نبودم. ولیای کاش قدر بدونن.. ای کاش اینقدر منو اذیت نمی کردن.. بعد اون حرفی که همیشه تو دلم بود رو گفتم...

گفتم: هر کاری م یکنم نیم تونم مامانت اینها رو ببخشم.. هیچوقت.. هر کاری می کنم نم یتونم ببخشمشون..

در اینجا بود که دیگه حتی قدرت نگه داشتن اون سیر رو هم نداشتم...

ولو شدم تو بغل عزیز جون .. .. اونم می تونست منو درک کنه.. می دونست من هیچوقت اینقدر از دست کسی اذیت نشدم.. می دونست من راست می گم... پس فقط نازم کرد.. و گفت ..گریه نکن.. نینی غصه دار میشه ها..اینهمه نی نی تورو دوست داره... غصه دار بشه دوست داری؟

حالا من با اون ریهتم سرمو می برم بالا می گم نه..

طفلی نی نی حتما فکرکرده توفان شده... از بس من هق هق زدم.. اون تکون خورد...

بعد یه کم آروم شدم.. یعنی سعی کردم آروم شم.. عزیز جون رفتن دبیلیو سی (چیه.. نگین حالا دستشویی رفتن شوهرشو هم میگه.. واستین.. جیگرتو گاز بگیر تا من بگم)

خولاصه اینکه... اون رفت دستشویی و من به این فکرکردم اونم عین من گریش گرفته و رفته اونجا تا من نبینمش.. کاری که من خیلی وقتها یم کردم.. چون نمی تونه بره دوش بگیره..   و زیر دوش گریه کنه...(اخه هیچوقت شبها نمیره.. مگه اینکه صبح دوش نگرفته باشه)

فرک رد من اروم شدم..

درو که بست من تند تند .. بقیه مراسم گریمو انجام دادم.. اونم ۱۰ دقیقه بعد اومد خوب...

اینقدر چشمام اشک یو تار بود که اصلا ندیدم چشاش قرمزه یا نه.. البته بود... قبل اینکه بره بود.. وقتی نگرانم میشه.. اینطوری چشاش قرمز میشه...

بعد هم کمکم کرد تا سرکه ترشی رو بریزیم...

بعد تا من چایی بخروم رفت خوابید.. البته یه طوری خوابید که نخوابیده باشه...

یعنی مجبور شم بیدارش کنم تا بخوابم..

۱۳- بمیرم برات عزیزم که اینقذه تو مهربونی...

موندم تو به کی رفتی...

منکه مهربونی ندیم از اونها.. یعنی دیدم .. ول یاینقدر کم بود که در برابر بدیهاشون یه مورچه هم به حساب نمی اومد...

۱۴- من برم نهار خوووووووووووب.

کاری باری...

۱۵- فردا شب مهمون دارم...

قراره غذاهای خوشمزه درست کنم. تازه خودمم کلی بخورم...

۱۶- ههه ههه هاهاههاهاها.. من سیوش کردم.. فکرکردی پرشین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦




عنوان ندارد....

۱-  جدیدا یه کم غذا می خورم دیگه دلم نمی خواد... امروز رفتم تو سلف.. باولع نشستم بخورم.. ولی با بی میلی یه کم خوردم... بقیه اشو (حالا انگاری چقدر غذا می خورم..) ریهتم تو ظرفم... تازه تر ترش هم این که وقتی می بینم همه دارن غذا می خورن اونم چقدر.. تو دلم تعجب میکنم اینها چطوری اینهمه می خورن...

۲-امرو زتو نمازخونه خوابیده بودم... داشت خوابم می برد. و کم کم داشت این درد لعنتی کم می شد... سه تا از بچه ها اومدن تو... اولش بحث این بود که من خوابم یا نیمه خوابم.. یا خواب و بیدارم... (اخه مرتیکه اینم شد بحث) بعدش هر و کر خنده من بیدار شدم... می گم توروخدا یه کم یواش تر.. خواهش می کنم... بچه خوابه... ولی اگه اهمیت دادن...

بعد دقیقا سرشون رو از اونوی گذاشتن بالا سر من.. هی تو موبایلشون به هم چیز میز نشون دادن.. هی ور زدن... می گم تورو خدا بچه ها یواش...

موندم اگه یکی اینو به من می گفت اونم ۱۰ بار از رو می رفتم یا نه... مردم خیلی روشون زیاده...

نمی گم من حقی داشتم یا نه... ولی خواهش کردم... حالا تلافی می کنم.. به قول زهرا نگو بچه ات انتقام جو میشه ها...

۳-امروز اصلا حال ندارم.. تقریبا ۳ ساعت تو راه بودیم... یه بارون بارید ها. با این جاده های خوشگلی که داریم ما..

راستی دریاچه کرج حالش خوبه.. شهر در امن و امانه...

۴- اگه زود برسیم باید برم وسیله های ترشی بگیرم... اخه اگه اون دبه بزرگه رو بدم مامیش که دیگه برا مامانم اینها چیزی نمی مونه...

۵- اوندفعه که دستور ترشی رو با خودم برده بودم عین همون دلمه خارجی... یکی بهم گفت.. چه جالب.. اینهارو همین تو مغازه میدن بهتون... دستور ترشی هاش خوبه...

من گفتم نه خانوم جان.. اینو من از خونه اوردم..

۶-پنجشنبه مهمون دعوت کردم... شام... هنوز تصمیم نگرفتم چی درست کنم... ولی میرزا قاسمی حتما درست می کنم... دستورشم برین همونجا بخونین...

البته میرزا قاسمیش به روش سیبی خواهد بود...

۷- می خواستم این هفته برم سونو... ولی شاید هفته دیگه رفتم...

خیلی تنبلیم میاد... یه کم هم می ترسم...

۸- ظهر ها دیگه امپول نمی زنم.. هم می ترسم تو شرکت بزنم.. دفعه قبلی رو نگفتم همکارم داشت سکته می کرد...

هم اینکه قند ظهرم شکر خدا خوب شده... البته من چیزی هم نمی خورم که بد باشه...

۹- حالا کسی نمی دونه ادم اگه شام بخوره.. بعد بخوابه... دو ساعت بعدش... بیدار شه و فورا قندشو اندازه بگیره.. و قندش بالا باشه... علتش م یتونه خوابیدن باشه.. یا اینکه انسولینم کم بود؟

۱۰- آمینا جان مواظب خودت باش... تو یکی از دیونه ترین های دوست داشتنی ای هستی که من دیدم.. ولی خودتو ذوب در رفاقت نکن آبجی ارزششو نداره... هیچکس جز خودت...

۱۱- هیچی یادم نمیاد...

۱۲- دلم برا یه نفر خیلی تنگ شده... نم یدونم ۵ شنبه وقت داره یا نه... دوست داشتم ببینمش... خودت که می دونی.. اگه اومدی اینورها.. بهم بگو وقت داری یا نه...

خدا رو چی دید.. شاید بیام پیشت... البت اگه وقت داشتی و موقعیتشو هم داشتی...

۱۳- دیشب عمو خودش از مکه زنگ زد... حالش خوب بود.. من خواب و بیدار بودم... دوستشون دارم... هم اونو هم خاله رو... یهو دلم خواست اونورها باشم... ولی ... ولی... خدا خودش می دونه ولی چی...

۱۴- باز یاد خاله جونم افتادم... باز دلم براش تنگ شد... خاله منو می بینی مگه نه؟ دلم می خواد بیام کنار مزارت بشینم و تا دلم می خواد گریه کنم...

۱۵- می خوامب رم پیش رییس.. ازش طلب دارم.. روم نمیشه... باید یه نفس عمیق بکشم...

۱۶- یه نفر عید غدیر نامزدیشه.. خوشبحت بشه الهی...

۱۷- نی نی داره تو نافم کنکاش می کنه... احساس کش اومدگی دارم... شاید هم داره تاب بازی می کنه... نی جان قول بده خوب باشی و سلامت..

۱۸- دلم امروز پیراشکی خواست... چقدر هم برام خوبه...

۱۹- باید به زودی که چه عرض کنم. خیلی فوری برا خودم یه مانتو بدوزم...

۲۰- برا مامیش نوبت خیاطی گرفتم.. چه عروس گلی هستم من...

۲۱- من برم دیگه.. برم تا رییس نرفته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦




آخ من به قربون تو...

الانه زنگولیدم خونه...

پارسا جونم گوشی رو برداشت.. می گم من کیم.. میگه عمه سیبی هستی...

گوشی بده عمو صوحبت کنم..

نه عمه نمیشه..

میشه..

به موبایل عمو زنگ بزن... عمو پیش من نیست..

هست..

نیست...

کجایه؟

اداره؟

چرا؟

کار کنه پول دربیاره برای تو اسمال تیتیز بخره...

آهاااااااااااااااااااان.. باشه...

پارسا سرما خوردی؟

آره.. نه پارسا سرما نخورده... رفته دکتر..  (و اینجا ماحرای تصادفی ای که اورده بودن بیمارستان رو تعریف می کنه)

داشتی چیکار می کردی؟

داشتم .. فیلم عروسی عمه سیبی رو نگاه می  کردم... خیلی خووووووشگل شده بودی ها... عروس شدی خوشگل بودی  هاااااااااا... سلام برسون.. کار نداری خداحافظ...

.

.

پ ن: اینو یادم رفت یادم بیاد براتون می گم...

.

.

پی نوشته های بی ربط:

۱- اگه یه خانومی دیدین داره خیلی تابلو به یه زن حامله نگاه می کنه .. شک نکنین اون زهره است... چون اون عاشق زنهای حامله است... چراشو نمی دونم...

۲- اون چف ی ه  هه یادتونه با پودر صابون شستمش.. حالا بوی نوزاد میده...

۳- دیروز عزی زجون میگه راه رفتنت دیگه شبیه خانوم های نی نی دار شده... و بعد کای ذوق کرد...

۴- من و عزیز جون شدیم عین منو سمیرا تو دوره دانشجویی...

چطوری؟

خوب اینطوری ..بهمکالمه زیر گوش دهید...

عزیز جون: سیبی پاشو دیره...

من: خوب خودتم پاشو.. تو کارات بیشتر ازمنه...

من خیلی سرم درد می کنه..گیج میره..

خوب چی کار کنم برات.. عزیز دلم...

می تونی یه کم دیر بریم؟

هووووووم. خوب بریم...

عزیز جون در حال بو س یدن من... مرسی عزیزم و تپ.. دقیقا تپ می افته و می خوابه...

گاهی هم این مکالمه جای نفر اول و دومش عوض میشه...

۵- یاد روزگاران خوش گذشته افتاده بودم.. هی اندکی داغ نمودیم... الانه برطرف شد... خدا کنه همه خوش باشن...

۶- من شب یلدا یه عالم خورایک می خورم حالا می بینین..

۷- هنوز هم ماهی قزل و غذای عروسی دلم می خواد...

۸- خالجان منو کسی ندیده؟

۹- دیگه یه عالم حرف داشتم ها یادم رفت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦




شمال نامه... قسمت آخر

داشتم می گفتم...

کجا بودم؟

اهان یادم اومد... من حالم بهتر شد...

صبحش با مامیش در مورد همه چی حرف یم زدیم دیگه.. البته من هیچوقت خودم شروع نمی کنم حرف زدن.. حرفی ندارم...

کلا من حرف ندارم... همه میگن.. باور کن...

بعدش اینکه مامانش داشت می گفت من ترشی نذاشتم..

البته من براش کنار گذاشته بودم.. یه دونه از اون دبه کوچیک ها... ولی دیدم اون یمخواد واسه ولیمه ببره...

منم دیدم گناه داره خوب.. ترشی مامانم اینهارو بخشیدم بهش...

گفتم من براتون میارم... کلی خوشحال شد...

گفت یه غصه ام این بود که حالا شنبه باید برم خرید لوازم ترشی و این حرفها... تا کی درست بشه... اصلا فرصت نشد...

بعد یه جوری که حالا من تو دلم نگم اسب ژیشکشی رو دندونش رو نمی شمرن گفت که شما چیا توش میریزین...

به خدا اگه یکی اینطوری مهربونی کنه من ناراحت نمیشم که.. توهین می کنن من غصه دار میشم...

منم گفتم: اون کلی ذوق زده شد... فقط گفتم شاید کم نمک باشه...

خلاصه این از این ترشی ما...

حالا این آخر هفته برا مامیم بازم درست می کنم...

البته ۳ تا دبه کوچیک دارن ها.. ولی دارم فکر می کنم باباییم هم عین خودم ترشی خوره.. اون که خوراک یه هفتشونه...

بعد از ظهر رفتم خونه مامان اینها...

دوش گرفتم...

ازی هم اومد زهره درستش کنه... اون کارش زیاد بود.. من رو موهامو پیچید...

تو آب کمی قند ریخته بود... منم می گفتم قندم زده بالا.. ببین عسل نبات شدم.. حتی موهامم شیرین شده...

بعد من خودم ارایش کردم... به قول معصوم نااااااااز شده بودم...

کلی زیبا شدم.. آزی هم خیلی خوشگل تر شده بود... خط چشمشو بگو.. ولی زهره واقعا کارش درسته ها... صغری خانومیه برا خودش...

دیگه چیکار داشتم...

اهان ...

اصلا هیچکدوم حوصله نداشتیم.. فس و فس حاضر شدیم..راه افتادیم رفتیم عروسی.. فرک کن.. من عروسی یکی از بهترنی دوستام ساعت ۲۰ برم عین مهمونها...

با ازی اینها با هم رسیدیم...

کلی همه خوچحال بودن... بعد رفتیم پیش عروس... وووووووی خوشگل شده بود... ول یانگاری گریه زیادی نموده بودن و ارایششون پاک شده بود...

شنیدیم عمه خانوم جان شام را پزیدن... دلمون برا شام تالاپ تولوپ می کرد...

مامی اینها هم رسیدن...

قبل شام رفتم ان سولیدم...

بعد رفتم سر میز... باز دچار ارتعاش مزمن شدم... باز هم چشام سیاهی رفت...

حالا خوبه بشقابمو برداشتم.. همون دوقاشق رو تو سالن خوردم.. وگرنه چشمم گشاد می موند...

به این آذر خانوم گفتم: جون دختر عمه جون برو به عمه خانوم بگو.. برا من غذا بذاره کنار خوف که شدم.. خوف خوف می رم خونه غذا میل می کنم...

آذری خیلی مسئله رو جدی نگرفتن انگاری... بعد ... خودم به عمه هم گفتم..ولی انگاری اینها یادشون رفته دخترشونو.. خوب منم تو دلم نی نی داشتم دیگه...

باورتون میشه.. من به خاطر غذا نخوردن و فقط از همون غذا خواستن بغش آلود شدم...

بعد از اینکه بزن برقص شروع شد... عروس رفت برقصه... تنها!!!

من و ساره و ازی که تنهاش نذاشتیم...

بعد یه سن بود خالی.. من بودم و عروس گلمون... آزی و ساره...

کلی باز بغض آلود شدم.. یاد روزهای قدیم... یاد همه اون روزها.. به آزی بعدش گفتم.. عین نامزدی تو گریم گرفت...

از اینکه موقع بردن عروس نبودم خدا رو شکر کردم...

خلاصه جشن تموم شد... ما حتی نموندیم با عروس بریم خونشون...

چرا؟

هنوز خودم هم نمی دونم..

امروز به این موضوع فکرکردم..

موقع رفتن خونه یه جریاناتی پیش اومد...

دلم از دست عزیز جون شکست.. بدطوری هم شکست...

تو خونه لال شدم...  عزیز جون فهمید من دلم شام یم خواد و نخوردم...

ولی اصلا نفهمید دلمو شکونده... رفتیم بخوابیم... قبلش قندم بود ۱۷۸!!!!!!!

از بس دلم شکسته بود...

عزیز جون هی عرق می ریخت و عصبی بود...

تا اینکه موقع خواب اومد عشقولانه بشه... بو  سم کرد و دید صورتم خیس و نمکی...

گفت: عسل ناز باز داری گریه می کنی؟!!! به خاطر قندت؟؟؟

من هی گریه کردم... تو هق هقم بهش گفتم دلمو شکسته... طفلی هی نازم کرد... تا اینکه یواش یواش خوب شدم...

حالم بهتر شد...

برام شیر پاکن اورد ارایشمو پاک کنم... قرصمو اورد... برام اب اورد... بعد هی باز دلداریم داد.. و عشقولانه شدیم و خوابیدیم...

صبح تند تند رفت خونشون... من حالم میزون نبود ... گفتم اگه نیام ناراحت نمیشن.. گفت نه...

گفتم ناراحت میشن بیام ها...

اخه یه چیزی رو باید می داد داداشش.. بعدشم... ما نمی خواستیم نهار بمونیم.. می خواستیم تا روزه بیام تهران...

داشت می رفت گفت واسه نغمه جون زنگ بزن.. منم زنگولیدم... دیدم نغمه جون میگه یعن یمن لوبیک رو نبینم؟

لوبیک همون سیبکه...

منم گفتم قطع کن... زنگولیدم به عزیز جون گفتم برگرد من برم خونه نغمه.. تا تو بیای ما باهم باشیم..

اینطوری شد که ما رفتیم خونه عمو اینها.. بابای بچه ها رفتن خونه مادرش اینها...

کلی ذوقیدم نغمه رو دیدم..

بعد عزیز جون اومد ... ما هم رفتیم خونه...

مراسم بار و بندیل بندی بود و خداجافظی...

پارسا جونم رفت جلو نسشت.. نون محلی منو شروع کرد به خوردن... حالا چهار زانو نشسته...

بهش میگم.. پارسا بیا بیرون. میگه نه می خوام با عمو عزیز جون برم کرج...

فکر کن.. اینقذه با مزه بود...

راستی کادوی طیبه رو هم دادم... کلی ذوق زده شد... گفت : من اینو دیدم ها.. بعد ناراحت شدم چرا معصوم اینها نشونم ندادن... اصلا فکر نیم کردم مال من باشه..کلی بوسم کرد...

بعد دیگه عزی زجونم پارسا رو برد دور محل گردوند...

پارسا میگه عمو اینجا کجاست؟ کرجه؟ مامان طیبه نیومد؟ عمه نیومد...

بعد که از کرج برگشت خودش پیاده شد...

بابایی هم با ما اومد... باید داداش رو می برد دکتر...

بعد هم تو راه برا اولین بار رفتیم رستوران... اخه من غذای تو راه رو نمی خوردم. خداییش خوب بود..

ساعت ۱۶ هم خونه بودیم...

تا ۲۰ من داشتم کار می کردم... بابا و عزیز جون استراحت کردن...

البته بابا اصرار کرد شام درست کنه من نذاشتم...

بعدشم دیگه همین...

من برم تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦




علل بروز ديابت...

نمی دونم خیلی دلم می خواد یکی بره به همه اونهایی که منو اذیت می کردن بگه چرا من دیابت بارداری گرفتم... اونم از ماه سوم...

همه از ۶ ماه بهب عد دچار میشن...

تا حالا چند جا خوندم... که از علل بروز دیابت ... فشارهاي روحي و رواني که به بیمار وارد شده...

بارداری با استرس فراوان.. دوران قبل از بارداری استرس و فشارهای روحی روانی زیاد.. شروع بارداری با همین چیزها باعث میشه فرد دچار حمله قلبی بشه یا اینکه دیابت بگیره...

فکرکن... من که کلا سرحوش بودم... از سر ..خوشی دیابت گرفتم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦




شمال نامه.... و چشمانی که باز ماند!!!! قسمت اول

سلام.. خوبید .. خوبیم... اینطور به نظر می رسه که خوبیم... نی نی گاه گداری.. به کنکاش درون دل و رو ده ما می پردازد و بدجوری دردمان می آید... بچم عین خودم اصلا فضول نیست

خوب شمال نامه ما از وقتی شروع شد که از در شرکت تشریفمان را بردیم بیرون...

راویان شیرین شکر.. قند نبات... دیباتی اینگونه سخن آغاز نمودند:

موندم تا ساعت دقیق بشه ۱۲:۴۵ بعد کارت رو کشیدم.. دیدم حسین آقا خان مهربون.. آشپز دربار دارن بند و بساطشون رو می برن... منم نم یدونم چی شد یهو گفتم:

حسیییییییییییین آقا دارید تشریف می برید؟

حسین آقا: بله...

من: مسیرتون کدوم سمته؟

حسین آقا:... از تو اتوبان می رم... شما به کدوم طرف می رید؟

من: میرم سر قرار... راستی شما تا همون پله که می رید .. پس من مزاحم شما بشم؟

بپر بالا آبجی...

تا نزدیک پل حرفیدیم... راجع به رکاب ماشین... و این حرفها...

بعد من گفتم وا حسینننننننننننننن آقا رد شدیم... گفت : م یرسونمت خانوم سیب...

من:

خداییش خیلی با معرفت بود  ها... منو رسوند... عمرا اگه ماشین گیرم می اومد سر صلاه ظهر...

منم بابت تشکر ازون نارنگی ها 2 تا بهش دادم...

حالا فردا هم براش میارم...

بعدش عزی زجونم اومد.. منم تا اون برسه در آفتاب ملس ظهرگاهی پاییزی چند قدمی راه رفتم...

رسیدیم خونه.. با زاین عزی زجون و معصوم عین خروس جنگی هی به هم گیر دادن و رو اعصاب من رژه رفتن... (البته نصفش شوخی بودها)

وسایل رو جمع کردیم.. و دبرو که رفتیم...

الو سلام آزی کجایین...

آزی: 10 کیلومتری کرج...

چه جالب... پس میدون امیر کبیر قرار ما ...

آزی: اوگی...

میدون امیر کبیر...

عزیز جون این آژی اینها کجااااا.... وا آزی اینها 5 متر جلوتر از ما در حال رفتن...

کلی ذوقیدیم...

عزیز جون می دونی این اولین باری که دارین با آزی اینها میریم سفرها...

الو: آزی جون... ما آش کندوان می خرویم ها.. میکرب بدنمون کم شده...

آزی: نه ما نمی مونیم... کلی سفارش غذا دادم شمال برام درست کنن (آزی نی نی دومش تو شیکمشه.. البته کور وش دیگه نی نی نیست!!!) ولی یواش یواش میریم تا به ما برسین...

......... کلی تو ماشین دعوا شد... نه نگران نباشین... داشتیم حرف می زدیم.. راجع به اینکه اگه فلانی بره مکه حاجی نمیشه... هم پول مکه رفتنش حرامه.. هم اینکه  من ازش راضی نیستم...

عزیز جون: خوب اون داره به دعوت فلانی میره...

من: از اونکه اصلا راضی نیستم.. پولش حرومه... عجیب هم حرومه...

: ولی گل من پول عربها از ما حلال تره...

من: نخیر... اون خون خاله من گردنشه...

..................

خلاصه من معدم درد گرفت... نینی هی م یزد به شکممم  و می گفت: مامااااااااااااااااان بسه دیگه...

من بغض آلود یاد خاله مهربونم افتادم که چه مفت کشتنشون...

عزی زجون: خوب اونها زا قانون اونها پیروی نکردن...

من: اگه تو اینهمه بکوبی بری اونجا .. بعد بهت بگن اگه نری ت ظ اهرات حجت قبول نیست و فلانی و جنانی و ... چیکار می کنی... تازه اینهمه ادم کشتن تو روزهای ذی الحجه...

آخ قلبم به درد اومد... هر چند با این تصور که خاله مهربونم از اون زندگیش که چیزی جز مردگی نبود رها شد خوشحالم...

چقدر دلم برات تنگ شده خاله... می دونی بعدش یادم افتاد سالگردت نزدیکه خاله...

یاد نگاههای مهربون مادر جون می افتم که به معصوم (که خیلی شبیه خاله است) خیره میشه دلم می ترکه از غصه...

خلاصه بحث ما با جملات رکیک عزیز جون که اگه چاره داشت می رفت به گور بابای .... هم  م ی رید .. همه خاندانشو با هم یکی  یکی .. ت ر تی ب اثر داد تموم شد...

10 دقیقه بعد...

ولی اون حاجی نمیشه...

عزیز جون بابا بی خیال سیب من...

من بگو غلط کردم...

عزیز جون غلط کردم..

بگو از اونها خوردم...

عزیز جون : من از اونها خوردم.. و میدونم تو شوهری که غلط کنه و از اونها بخوره نمیخوای... درسته؟  

اینجاها محبت کردیم به هم و من نمیگم تا هوایی نشین...

10 دقیقه مونده به آش...

من: دارم می ترکم...

عزیز جون: یه کم تحمل کن می رسیم...

دیرینگ دام بول و دیمبول... (صدای موبایل بودها)

بلههههه

سیبی کی می رسیم به آش... من اصلا حال خوشی ندارم.. باید پیاده شم...

من: آژی جان الانه می رسیم.. تحمل کن...

عزیز جون: اینها که بیشتر از ما عجله دارن

زسیدیم به آش.. دیگه نزدیک اذون بود...

برف نشسته بود تا زانو...

ما رفتیم با عزیز جون اون پشت مشت ها تا یه حالی به این برفهای سفید بدم...

تا زانو رفتم تو برفها... شانس آوردم پام نشکست...

دیگه درنهایت بی شرمی بله....

بعد یه نفر دیگه رفت تا اب سد رو آلوده کنه....

جاتون خالی آش خوردیم ... آزی بهتر شد و رفتیم...

دیگه کجا نگه داشتیم؟

یادم نیست...

بعدیش ترش!!!! چالوس موندیم... همون لبه چالوس...

بعد دیگه همونجا با ازی اینها بای بای کردیم... اخه اونها تن کابن می موندم ما می رفتیم ر ا م سر...

الووووووووووووو.. دخترعمه.... کجایی؟ عروس خوبه؟

دختر عمه: سلام من چالوسم.. تو کجایی... وا ما هنوز به مت ل قو نرسیدیم... اگه وسیله نداری بمونیم تو اینجا پیاده شو...

چمدونم همراهمه...

من شرمنده... جا نمیشی...

خوب تیم تیم تیش ما داشت می ترکید...

رسیدیم خونه...

ووووووووووووووی.. پارسای عمه برا اولین بار بعد از ظهر نخوابیده بود که فقط منو ببینه...

عمه بیا گلگلکت بدم... (قلقلک)

اهان... برا نغمه زنگیدیم.. همون دم در.. بینیم کجاست... آخه من تصمیم گرفتم مهربون باشم و خواب بریم خونه مامیش اینها و نهار هم اونجا باشیم بعد بیام خونه...اماده شیم بریم عروسی...

برا همین خواستیم سر راهمون بریم پیش نغمه...

دیدیم ای بابا یار در کوزه!!!!! و ما گرد جهان می گردیم... آب در چشمه و ما خشک ...... (این یه کلمه بد بود... ) می گردیم...

خاله عزیز جون بود.. کلی خوشحال باهاش حرف زدیم... کلی گفت تو مکه دعامون م یکنه و این حرفها...

بعد رفتیم بالا....پراسا هم گیر داده که عمه کیفها رو باز کنیم ببینم چی خریدی... خوووشگله؟

خلاصه فکرشو منحرف کردیم...

آقا ما ان سولی نمون رو زدیم.. تا بریم سر سفره دیدم جوجه ها تموم شد... یعنی من فکر کردم کمه... سعید اینها هم هنوز نبودن...

خلاصه تو دلم موند... خوردم ها... ولی عطشم بر طرف نشد...

عزیز جون داشت با سعید حرف می زد... طبق معمول به من برخورد... گاهی می خواست بهش یه چیز یرو بفهمونه ولی اینقدر بد می گفت که من دلم می ترکید...

چرا عصبی شدم.. نمی دونم... خلاصه اومدیم بیرون...

با عزیز جون بحث مختصری نمودیم و من اینقدر گریه کردم که مردم...  و گفتم اصلا بریم کرج خونمون.. من خسته شدم!!!!!!!!!

نینی باز می زد تو شکمم که ماماننننننننننننننننننن بس کن... از بس هق هق کردی و من پریدم بالا دارم بالا میارم...

عزیز جون نازم کرد.. بوسم کرد.. و من سرمو گذاشتم رو پاش تا آروم شم...

از مزیت های تیم تیم تیش همینه که سر ادم به پای شوهر می رسه!!!!!!!!

رسیدیم خونه مادرش اینها...

همه خوچحال بودن!!!!!!!!!

از بیرون اومده بودن!!!!!!!!!!

رفته بودن گردش!!!!!!!!!!!

فکر کن... اگه ما تو دوران نامزدی تو پاییز (حالا تابستون هم بی خیال میشیم) م یگفتیم : ما بریم بیرون می گفتن: دیوانه اید مگه!!!!!!!! البته اگه دیگه رغبت می کردن با ما حرف بزنن...

حالا این قسمت رو بی خیال چون من ناراحت میشم قندم میره بالاها...

رفتیم مامیش برامون چایی آورد!!!!!!!!! هر چی گفتم بذارین من برم نذاشت...

چیز میزهایی که خریدم دادم بهشون... کلی خوشحال شد...

بعدش هم که برامون نون و پنیر و خیار و گوجه آورد... حالا ساعت 23 هستش ها...

هر چی هم من میگم نمی تونم بخورم قبول نکرد... منم بیشتر خیار خوردم...

نمی دونم چی شد.. فهمید من ان سولین می زنم... بگم قاطی نکرد که دروغ گفتم... قاطی کرد عجیب...

ولی سعی کرد اروم باشه و نگران نباشه...

شب خوابیدیم...

صبح بیدار شدم .. فهمیدم داره بابایی میره سر باغ ها... ولی باز خوابم برد...

عزیز جون قول داده بود هر چی هم داشتن نهار بره برام قزل آلا بخره... اخه مامیش اینها فقط ماهی سفید می خورن...

بعد دیگه 6:30بود بیدار شدم.. رفتم بیرون.. مامانش پا شد.. گفتم شما بخوابین.. سماور رو روشن کردم.. اومد میگه گرسنه ات شده؟ چایی حاضره...

گفتم نه.. ولی باید آمپوا بزنم... دیر میشه...

سفره رو آماده کردم.. آمپول زدم... و نشستیم صبحانه خودن...

دید من یه تیکه نون جدا کردم با یه کم پنیر... داشت غصه می خورد فهمیدم... گفتم من گشنم نیست .. حالا گشنم شد می..خورم...

دیگه بعد صبحونه خواستم جارو بکشم.. هر چی می گم نون ریخته نذاشت...

برنج خواستم بشورم نذاشت...

گفتم: اخه خسته این.. صبح زود پا شدین.. منم بیدار شدم نذاشتم بخوابین...

دیگه نشستم براش گردو شکستم..

حرف زدیم... من تو خونه قدم زدم.. یه آفتاب ملسی بود که نگو...

نهار یه اقاهه مهمونشون بود... من قبلش آمپول زدم... بعد یهو قندم افتاد...

حالم بد شد...

ماهی هم نخوردم.. خوردم ها... ولی یه کم خوردم.... اونم تو دلم موند

مامانش اومد سر تراس... من دراز کشیده بودم.. دستاش م یلرزید.. برام پسته مغز کرد... هی ناسزاهای کوچولو کوچول می داد به دکتر طفلی که بهم رژیم داده.. یه نایلون پر شکلات اورد...

صورتش خیس عرق بود...

صداش می لرزید...

یه بار دیگه هم همینطوری مهربون بود... یعنی مهربونیشو بروز داده بود...

از اینکه حالم بد بود خوشحال شدم... پسته های خوشمزه ای بود هر چند من فقط 3 تادونه خوردم.. یه کم غذا خوردم.. بقیه اشو گذاشتم بعد 1 ساعت خوردم...

جاتون خالی .. خوب بود... خیلی خوب...

بقیه اش بمونه تو قسمت بعد خسته شدم...

ولی خودمونیم ها.. حسرت اون جوجه کباب و اون ماهی تو دلم موند...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦




امروز همان فرداست!!!

۱-سلام

۲-خوبید؟ خوبیم.. شکر..

۳- ما امروز میریم شمال... جاتون خالی که نیست... خوب بابا هست... چرا می زنی...

۴- دیشب یه پرایدیه که یه خانوم فنچ پشت فرمون بود نشسته بود... عقلش که چه عرض کنم. شعورش هم اندازه یه فنچ نبود.. ما داشتیم می رفتیم. تو خیابون مطهری بودیم.. یه اتوبوسی داشت مسافر پیاده می کرد... خلاصه اینو بگم که... فقط یه ماشین می تونست رد شه.. و ما داشتیم می رفتیم تو لاین کناری که نریم تو  ک و ن اتوبوس... تو لاین کناری بودیم ها.. دیوانه انگاری داره سر می بره پیچید جلوی ما... اینو بگم که فقط ما بین اون و اتوبوس له نشدیم...عزیز جون به خاطر من گرفت اونور که نکنه من برم تو اتوبوس...بعد فهمید یه زنیکه الاق پشت فرمون بی خیال شد... منو میگی داشتم خفه می شدم از عصبانیت.. گفتم برو جلو ببینم این دیوانه چی میگه...

اینطوری شد که ما رفتیم جلو... نه به سختی ها.. با نیش گاز.. به هر حال ماشین داریم تا ماشین...  حالا اون الاق بعداون سبقت خرکیش داره زور می زنه تمام هیکلش رو گازه که بتونه بره و لی نمی ره...

رسیدیم کنارش... به عزیز جون امر نمودیم.. دستشو گذاشت رو بوق و بر نداشت...

همون دیونه شا شید به خودش... از ترس دستشو گذاشت رو بوق... خانوم کناریش حدود ۵۰ داشت... یکی هم پشت بود حدود ۴۰... با دهنش شکلک درآورد!!!

عزیز جون هم باز دسشتو گذاشت رو بوقو  با یه نیش گاز ما رسیدیم گوهردشت.. اون الاق همچنان تو مطهری دچار گو گیجه بود به گمانم...

به عزیز جون میگم اگه این شیشه پایین بود... بهش می گفتم.. با این بوق این آقا همه خانومهای خانوادتونر و مورد لطفش قرار داد... تو که از اونها نداری که با بوقت می خواستی این آقا رو مورد لطف قرار بدی...

عزیز جون با چشاش گرد شده منو نیگاه کرد...اینطوری... وا این شکل ها نیستن به من چه...

تازه گفتم به اون خانومه پشتیه می خواستم بگم تو زر نزن که دماغتو بگیرن همه دل و رودت ازاونجات می ریزه بیرون...

۵- در مورد شماره قبل شما فکر می کنین قندم بالا بود یا پایین؟!!!

۶- گفتین ربطی به قند نداره؟ مربوط به تربیت ادم هاست...

۷- راستی م یخواستم به اون خانوم فنچ شماره ۴ بگم .. تو که قدت اندازه یه نخوده ... حیف شعورت همون اندازه هم نیست!!!

۸- خوب بی ادبم به من چه...

۹- عمه جون جونی!!! دلم برات تنگ شده... من بیام خونتون...

نه عمه من فردا میام.. به مامان بگو جوجخ کباب درست کنه ما بیام..

مامان جوجه کباب درست کن عمه بیاد پیش من... دلم براش تنگ شده...

۱۰- دیشب پرخوری کردم.. قندم رفت ۱۴۰... صبح هم ۱۰۸ بود...

۱۱- دیشب یه عالم تو خونه راه رفتم... از بس دلم درد می کرد...

۱۲- امروز خیلی کار دارم...

۱۳- عزیز جون یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

بگو...

قول بده ناراحت نشی ها... خواهش...

نمی شم بگو...

فردا فلانی  رو می بینم...

چرا؟

قراره چیزی برام بیاره...

خوب با پیک بفرسته...

شاید طرف های ما کارداره... ولی فردا تو وبلاگم می نویسم تا بدونه تو راضی به زحمتش نیستی!!!

پدرسوخته بذار برسیم خونه یه زحمتی بهت نشون میدم ..

راستی اونها نی نی شون .....

پدرسوخته حرفو عوض نکن تا نکشتمت... نی نی هم بخواد عین تو مارمولک بشه ... من می دونم و نی نی..

:) :)...

۱۴- دیشب یه فیلم داشت.. نور و آتش... من از وسطهاش دیدم.. ولی هی این فیلم می پرید... خوب نمی تونین نشون بدین چرا نشون میدین... اعصابم خورد شده بود خفن...

اصلا قندم بابت این بالا رفت!!!!!!!!!!

تازه شنیدین.. پدر اون آقاهه گفت که پسر منم عین خودم بععععععععلههههه...

۱۵- فکر کنم از این سریال روزگار قریب خوشم بیاد... نمی دونم ها... فکر کنم...

۱۶- چرا فک رمی کنین معصوم اومده خونه ما جهت بیگاری... چرا فک رمی کنین معصوم کارهای منو انجام میده... چرا فکر می کنین چرا اون باید برا سیبی کار کنه ولی نباید تو خونه شما کار کنه...

من خیلی ناراحتم... معصوم پیش منه تامن تنها نباشم.. همین.. حالا نمی گم هیچ کاری نم یکنه.. ولی همونم راضی نیستم.. چون دوست دارم بشینه درسشو بخونه...

۱۷- این حرف تو دلم مونده... بگم؟

من خودم با این افیس آشنایی دارم.. خودم یاد گرفتم.. از همه اینها بیشتر بلدم... حداقل تو زمینه کاری خودم.. با نرم افزارهای خودم...

یه جلسه اکسل گذاشتن.. یه جلسه ویزیو...

خدا شاهده یه جلسه...

بعدش یه روز اون آقاهه برگشته میگه.. بعاه که باید.. باید... باید.. انجام بدن... ما الکی که کلاس آموزشی براشون نذاشتیم!!!!!!!!!

حالا به اون ۳ نفر کی یاد داد؟

من...

کی ؟

من...

چون کلاسش رسمی نبود اینها فکر می کنن من اکسل و ویزیو رو از اینها یاد گرفتم؟!!!!

۱۸- امروز همان فرداست.. به تقویم نگاه کن!!! (خودم گفتم ها)

.

.

نوزده ه ه ه ه ه ه ه ه:

به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید.. ملت .... توجه فرمایید.. دو تا مهمان با حال داریم هم اکنون... دیگر این مهمانهارا به صاحب خانه اصلی تحویل نم یدهیم..

در واقع ما خودمان را به دو تا یحتمل حاج ............ فروختیدیم!!!!!

یعنی اینکه اونها رو دیدی ندیدی!!!!

خوب نمیشه واضح گفت... اصلا به من چه... من یه امانتی دارم که به صاحبش نمیدم. قابل منم نداره خوب...

از خیر قبلیه گذشتیم.. ولی بابات این یکی خیر ببینی داداش من...

۲۰- دستت درد نکنه بابت همونها که برام آوردی.. حاجی ها رو نمی گم که... البته اگه بشه اسمشون بشه گلی و گلمراد خیلی خوب میشه...

بابات همونها که برام آوردی... ببخشید با موبایل حرفیدیم.. دور از ادب بود...

ببخشید نیومدی بالا...

ببخشید از اون نارمگی ها برات نیاوردیم پایین... و ببخشید دو دقیقه شد ۷ دقیقه.. آخه یه کم سرعت پایین اومده دیگه... تا دو نفر خودشونو تکون بدن طول می کشه...

تازه یادت باشه.. لاغر شدن ما رو اگه شما بتونین ببینین که باید م ن ک رات بیاد منو جمع کنه...

ما در ادارات دولتی این مانتو رو در تابستون می پوشیدیم... الان هم نی نی داریم می پوشیم...

در ادارت باید زشت و شلخته باشی تا بیشتر دوست داشته باشن... :)

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦




سيبی بی موبايل

موباییییییییییییییییییللللللللللللللللللللللم گم شده...

دعا کنین یا تو خونه باشه یا تو ماشیننننننننننن...

دارم می ترکم...

من موبایلمووووووووووووووووووووو می خواااااااااااااااام...

بعدا نوشت: موبایلم پیدا شد...

کجا بود؟

خوب تو ماشین عزیز جون داشت لالا می کرد یادش با من بیاد اداره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦




ای تو روحت عادل!!!!!!!

دیروز اتفاق خاصی نیافتاد...

یعنی از وقتی رفتیم خونه...

من خیلی خسته بودم.. کلی هم شام خوردم...

قندم خیلی بالا نرفت چون رژیمی بود شامم...

یه سریال دیدم.. فکرکنم قشنگ باشه... دوست دارم دنبالش کنم...

دیگه چی؟

هیچی دیگه.. من موندم این عادل چطوری هنوز زنده است... ای تو روحت عادل...

دیشب بابای نی نی براش داستان نخوند... بعد من که هنوز خوابم نبرده بود.. باید می موندم تا قندمو اندازه بگیرم.. یهو یادم افتاد... ای بر پدرت عادل...

گفتم: آهان من فهمیدم... حالا تو زاویه دید منه عزیز جون ها...

گفت: دستت درد نکنه... من کلی کار دارم امشب... تازه پاورپوینت منو هم درست نکردی .. خیلی نامردی سیبی!!!!!!

گفتم: اولا مغلطه نکن.. ثانیاً تو از خرابکاری خودت خبر داری داری از خودت دفاع می کنی... وگرنه من هنوز چیزی نگفتم...

گفت: خوب الان می خوای بگی به خاطر نود نیومدی پیش ما دیگه!!!

من: من هنوز حرفی نزدم.. اصلا شاید یه چیز دیگه یمخواستم بگم.. شما هم که تا حالا داشتین اون ساعت شنی رو می دیدید در حین کارهاتون!!!!!!!!!

و اینگونه شد که ما روح عادل را مورد تفقد قرار داده و به خوابی بس عمیق فرو رفتیم...

.

.

اینقذه خوابم میاد.. دارم خفه میشم.. کاش امروز چهارشنبه بود!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦




يه غذای جديد با طعم محبت!!!

هر چی نخواستم بنویسم نشد... در واقع هر کار یکردم اینو ننویسم نشد..

اون غذا چیزی نیست جز کدو حلوایی پخته شده...

حالا بهش غذا میگن یا نه نمی دونم...

مواد لازم:

یک عدد کدو حلوایی.. یک عدد قابلمه ترجیحا رویی... یا لعابی...

یک عدد سیب مهربون..

یک عدد بابای سیب مهربون...

طرز تهیه:

ابتدا کدو را تکه تکه می کنید...

البته توشو تمیز کنید...

این کار را که انجام دادید مشغول چیدن تکه ها درون قابلمه شوید...

پدرتان می آید جلو.. نگاهی به درون قابلمه می اندازد...

همیشه از کدوهایی که پدرتان می پخت خوشتان می امد.. اصلا این یه کار مردانه در خانه پدریتان بود...

پدر نگاهی با محبت به شما می اندازد و می گوید: اجازه می دی من یه نظر بدم... و تو کا رشما دخالت کنم؟!!!!!!

خواهش می کنم بابا ... این چه حرفیه... و هنوز در هضم این جمله دچار مشکل هستید...

فکر می کنید خیلی بزرگ شدید... یا پدرتان دیگر شما را بزرگ می بیند...

پیش خود می گویید .. چقدر آدم ها با هم فرق می کنند... چقدر فرق...

پدرتان پیشنهاد میدهد.. دقیقا پیشنهاد می دهد که کدوهارا پشت رو در قابلمه بگذارید.. یعنی گوشتهای کدو با کف قابلمه درتماس باشند...

توصیه م یکند هیچ آبی نریزید و روی شعله خیلی کم با یه دم کن ان را به حال خود رها کنید...

پدر می رود...

و کدوها بعد نم یدانید چند ساعت آماده هستند...

طعم شیرین کدوها... مزه محبت هم می دهد... اینقدر بعض دارید که حتی نمی توانید بیشتراز یک تکه کوچک از آنها بخورید...

پ ن۱:

پدر: داریم می ریم خونه داداشت... (مخاطب داداشم..)اینطوری باش... اینکارو بکن.. اون کارو نکن.. اونجا خونه خواهرت نیست که راحت باشی هر کاری بکنی ها.. زنداداشت تعارف نداره...

یه چیزی می گه بهت ها.. بهش بر می خوره ها!!!!!! اون عزیز جون سیبی نیستها... هی ندید بگیره.. کاری به کارت نداشته باشه...

من نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت... ولی خوش به حال زنداداشام!!!! خوش به حالشون.. واقعا بهشون حسادت می کنم... یا نه غبطه می خورم!!!

. .

 پ ن ۲:

پدر: یک یاز اون کمپوت هاتو میدی؟ شاید توراه خوردم...

من: حتما بابا...

پدر: مطمئنی برات خوب نیست...

..: بله... تازه خوبم باشه بازم می خرم...

نمی دونم چی باعث شد در خوبم اینقدر خوشحال باشه... کمپوت که این حرفها رو نداره...داره؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




سی دی آموزشی!!!!

اول نوشت: سیبک به روز شد...

قبل هر چی بگم امرو ز بابا سیبی رفتند منزل... تا جکعه برا ادامه کارها با ما برگردند...

ممنون که گفتین جاشون خالی نباشه.. ولی هیچکی جای پدر مهربونم رو پر نم یکنه که.. تازه پدر مهربون شکمو.. توپولو...

دیروز معصوم میگه.. خداییش سیبی الانه که اینقذه ورقلمبیده شدی.. شدی عین سیبی که با بابا از وسط نصفش کردن...

بابا میگه سیبی بزاد منم می زام.. با هم لاغر میشیم...

ولی این اعتماد به نفسش منو کشته  که میگه نه بابا... چاق نیستم.. کمر بندم گشاد شده برام..

و ما... میگیم.. بابایی.. احیاینا جنش کمربندتون کش باف نیست!!!!!!!!

یه نفر با یه چمدون گنده اندازه خودش ندیدین تو خیابون... دیدین.. خوب اون داداش سیبیه که هنوز منو و عزیز جون تو کف چمدونشیم...

من که موقع سفر حتی ملاقه رو هم با خودم می برم شاید نیاز شد... چمدونم اینقده بزرگ نیست... تازه تیم تیم تیش چقده مگه جا داره ... نهایت دو تا دبه ترشی توش جا شه دیگه!!!!!

دیروز یه سی دی خریدیم... جون خودمون راست میگیم!!! به قرآن مجید اینها همسایمون راست میگیم!!!!!!!

اگه یه نفر دیدن پشت کیبورد سوسک شده منم ها... از بس دروغ می گم...

خلاصه دیشب گذاشتیم ببینیم...

در مورد نی نی و مامان نی نی و این حرفها بود...

از ب بسم الله توش بود...

ما هم فضول... گفتیم بشینیم ببینیم... تا وقت قندمون بشه...

عزیز جون میگه برو ماه چهارم... و پنجم رو ببین .. چرانحوه نی نی دار شدن رو داری نگاه می کنی...

من: خوب می خوام ببینم ما درست کارمون انجام دادیم یا نه!!!!

بعد مردم از خنده.. میگه چرا می خندی.. می گم جان من بیا این برقی که می زنه رو ببین..

یه نوری از یه جایی مییاد.. یهو میره تو یه جای دیگه...

می گم من مطمئنم سازنده این سی دی یا مرد بوده یا یه مرد ذلیل به تمام معنا...

آخه اون کجاش نوره...

خلاصه بعد اینکه کاملا اطلاعات عمومی رو بردیم بالا رفتیم سراغ هفته به هفته...

یه جا سی دی دل ضعفه گرفت. هی می پرید... دیدم صدای عزیزجون دراومده میگه... خوب چرا صداشو می بندی... دارم گوش میدم!!!!!!!!

آخه یه خانوم دکتری خیلی شیک می اومد تو هر ماه توضیح می داد...

کلی گذشت تا کشف کنیم هفته به هفته اش چی میشه...

باورتون نمیشه.. داشتم نگاه می کردم این سیبک هی وول می خورد تو شیکمم...

تا حالا تکونهاشو ، پای توهم می ذاشتم ... ولی انگاری تکون می خوره بچم...

به قول معصوم با خودش فوتبال بازی م یکنه...

خلاصه... هر وقت من ذوق می کردم نینی جان یه تکونی به خودش م یداد..

امروز صبح هم دیدم نسبت بهموسیقی سنتی که بابا جونش داشت با رادیو می خوند رفلکس نشون میده...

داشتم می گفتم... خلاصه بر گشتم دیدم بله.. بابای سیبک خان دراز کشیده.. و چشماشو بسته ها.. ولی گوشش اینجاست... بعد هی برا خودش لبخند می زنه.. از اون شیرین ها که جای هیچکی خالی نیست وقتی لبخند می زنه...

بعد دیدم نوشته زا یمان و این حرفها... چشتون روز بد نبینه... یه خانومه زایید... طبیعی...

یه چند لحظه ای تو شوک بودم عجیب...

یه شعر رد گم کنی ای هم گذاشته بودن روش... یکی م یخوند.. تولد .. تولدت مبارک.. واز این حرفها...

سکته رو زدین رفت..

بعد عزیز جون اومد... فکرکنم حالش بد شد... دیگه بی خیال سی دی می دی شد...

به من میگه خوب حالا تا اونموقع مونده برو هفته هاتو بخون...

ولی جالب بودها... تازه معلوم نیست چرا خانومه جیغ نم یکشید...

البته شنیدم مامی خودم از درد قرمز می شد و لی جیغ میغ نمی کشید..

خوش به حال خانومه... شوهرش پیشش بود...

حالامن هی میگم خوش به حال خانومه... اگه فکر کنین عزیز جون به رو خودش آورد..

اصلاخودش زده بود به کوچه ممدلی چپ... تا الان اگه ۱ درصد احتمال م یدادیم در کنار ما بماند... دیگر همه نقش بر آب شد...

منکه می دونم... عزیز جون طاقت درد منو نداره.. حالا هی صداش می کنم می گم بیا ببین

 س ز ارین دارن می کنن یکی رو.. نیومد که...

من برم... راستی دستتون درد نکنه... بابت سی دی... الهی برا  دخترت جبران کنم مادر!!!!

نه اینکه فکر کنی سی دی اشکالی داشت ها.. خواستم تشریح کنم...

ولی من هنوز تو کف اون نور هستم... خیلی خندیدم... تازه یه بار دوباره نگاه کردم بعد خوابیدم...

:)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




ماجراهای آخر هفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سلام خوبید؟ خوبیم .. شکر... شکر که نه.. شکر...

چرا تعلیلات آخر هفته؟ خوب من دیروز نبودم.. خونه بودم.. پس امروز برام عین شنبه است... و من عین شنبه خسته داغون درمونده و بی رنگ و رو هستم...

دیروز من و همسر با هم ناک اوت شدیم... یعنی پریشب عزیز جونم اومد خونه... اگه بگم کبود بود دروغ نگفتم... اصلا رنگ نداشت... شیکم قلبمه اش که نصف شده بود... صورتش هم کوچولو شده بود... هول کردم شدید... رفت مستقیم تو رختخواب... رفتم ب بو سمش.. بگم.. عزیز ولم.. قربوت برم چی شدی.. دیدم عین یه تیکه یخه... گفت .. یه جورهایی گلاب به روتون شده... نا نداشت ها.. بابایی گفت که براش چایی درست کن... درست کردم یه دونه پررنگ با دارچین دادم بهش.. طی ماجراهایی از شیرین کردنش خودداری نمودیم... به مهصوم گفتم برنج شست.. و کته درست کردم... با یه عالم سیب زمینی گذاشتم روش تا با دم برنج بپزه... شام که سوپ داشتیم... فقط آبش رو ریختم با یه عالم ابلیمو بردم بعد چایی بهش دادم... دیدم گرم شده تنش... برنج هم اماده شد و با کاست بردم دادم بهش... بعدش گفت دیگه میخوابم.. البته یه چایی دیگه با ابلیمو براش بردم... بهترین چیز براش خواب بود...

صبح با حال بدی از خواب بیدار شدم... دیدم ای دیل غافل شدم عین عزیز جون... ب و   س کار خودش کرده بود !!!! عزی زجون گفت بریم... گفتم تو اگه یم تونی پاشی برو من حالم بده...

مدتی تو راه دبلیو سی رختخواب کار کردیم...

بعدش دیگه بیدارش کردم.. صبحونه دادم بهش... خودم به زور آماده شدم بریم دکتر... گفتم دیدی بالاخره انفو  لانزاهه کار خودشو کرد... برا نین خیلی می ترسیدم...

اومدیم راه بیفتیم... یه فکر پلید زد به سرم.. اس ام اس زدم... حالا هر چی م یخوام شماره بگیرم میگه دوست جونت نیست...

گفتم ما داریم می آییم منزل شما.. جهت دید و بازدید عید!!!

رفتیم.. عین این چی ها سوتیدیم.. دوست جون اومد پایین.. نیست من خیلی خوش تیپ بودم... عزیز جون گفت: خوب اینطوری اومدی اینجا دوست جونت نمیگخ اه اه چه سیبی؟

گفتم: وااا مگه خواستگاره... تازه از یه ادم مریض چه انتظاری داری... همینکه با شلوارک نیومدم برو خداتو شکر کن... تازه خومو غافلگیر کردم...

دریغ و درد از اون جعبه ای که به دست دوست جون هیچوقت نرسید...

تازه لقیه خنزل پنزل ها هم نرسید....

تصمیم داشتم امانتیش بمونه تو ماشین... هر وقت دیدیم بهش بدیم ها...

خلاصه من نیست خیلی کوچولو بودم. در پوست خودم هم نگنجیدم... بعد یهو گنده تر هم شدم...

از عزی زجون خندم میگیره که میخواست بگه... (فکر کنین اسم مستعار شوهر دوست جون اصغرطلا بود) خانوم دوست سیبی اصغر طلا خان خوبن؟

به عزیز جون میگم.. اوا خاک عالم... اینو می گفتی می تونستی مانتومو با خودت ببری خونه... چون من از حجالت می میردم...

خیلی ریلکس میگه: خوب اسم اصلیش یادم نمی اومد دیگه...

تازه دخمل گلش هم خوب بید!!!!!!!!! اینقذه بزرگ شده بود!!!!!!!

مامانش هم خوب بید... و داداشاش!!!!!!!!!!!!

بعد من نصف مریضیم خوب شد دیگه... رفتیم دکتر... دکتر . .. اطمینان داد انفولانزا نیست... به من دارو نداد ..فقط ازمایش داد که اونم خنده دار شد...

یعنی نشد که بشه...

بعدش دیگه دیر بود.و خیاطی بسته شد..اومدیم خونه....

حالامن اصلا نه نا دارم نه انرژی...

اینقذه حالم بد بود...

همون ترشی خوشمزه ای که گذاشته بودم!!!!!!! جون خودم.!!!!!!همون...اینقذه خوشمزه بود... یه عالم با نهار خوردم... بعد یادم اومد من حالم خوب نبودها... ولی هیچیم نشد... تازه بحث تک خوری بود که خیلی کیف داد...

یه کم فقط غش کردیم...

بعد هم رفتیم با عزیز جون خرید مایحتاج منزل.. ولی برگشتیم باز عزیز جون و من در مرحله ناک ا وت بودیم که نجات یافتیم...

حال خودم خوب نبود... یعنی الان نیست ها....

من و همسز ایقده حالمون بد بود که عزیز جون گفت فردا هم شاید نتونیم بریم...

ولی من عشق کار گفتم ننننننننننننننننننه... من باید برم.. شرکت به من نیاز داره!!!!!!!!

رنگم کبو و زرد قاطی شده.. ست قشنگیه!!!!!!!!!

سردمه.. قندم خیلی عجیب بدون هیچ خوراکی ای رفته بود 135... شاید به خاطر این خستگی باشه...

معدم درد می کنه خفن... من میگم خفن تو می شنوی خفن...

هر آن دلم می خواد بگم عوووووووووق...

من برم تا این کیبور ملبس نشده...

بای تا بعد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




ماجراهای آخر هفته...

اول نوشت: برای سیبکم یه آلبوم خریدم... اولین هدیه من به سیبک نازنینم

سلام...

روز شنبه تون به خیر...

امیدوارم خیس و گل آلود نباشین...

چقدر دلم یمخواست امروز خونه می موندم...

دلم خیلی خواب می خواست...

ولی باید برا زندگی تلاش کرد... تازه عزیز جونمو بگو... گناه داشت تنها می ذاشتمش... هر چند تو ماشین خوابیدیم...

منو و نی نی دیگه... ولی خووووب... بازم بودیم...

این کاغذهای تست قندم تموم شده... حالا ندارم... نگرانم نکنه بالا باشه...

دیگه از اینکه عزیز جون داره آمپولم یم زنه نمی ترسم... فقط اگه کس دیگه ای بزنه از ترس غش می کنم...

خستگیم رفع نشده...

آخر هفته شلوغ پلوغی داشتم...

از کجاش بگم...

از چهارشنبه که تشریف بردم...

چهارشنبه ای... من رفتم سر همین چهار راه تا ماشین بگیرم برم گیشا...

ولی مگه ماشین می اومد...

یعنی می اومد... ولی منو سوار نکردن... منم راه افتادم ...

اخه موندن فایده ای نداشت.. اینقدر ترافیک بود که من از ماشینها جلو می زدم....

چون از تو خیابون می رفتم با یه ۲۰۶ تصادف کردم... باور کنین... پهلوم درد می کنه...

پهلوی راستم ها... حالا خوبه به نی نی نخورد...

۲۰۶ دیونه پارک بود.. بدون هیچ سرنشینی!!! منم با پهلوم محکم خوردم به آینه بغلش...

حالا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم...

نی نی بزرگتر هم شده ها... دلم هم قلمبه تر شده...

تا سر اون خیابونه پیاده رفتم... بعد دیگه خوب ماشین گرفتم... چون ماشینها اونجا بیشتر بود...

رسیدیم خونه...

یعنی تو گوهر دشت دنبال اون خیاطی مردونه گشتیم و نیافتیمش...

دو تا پارچه شلواری دارم ... برا عزیز جون میخوام بدوزنش...

از اونجایی که بنده دستشویی لازم شدم... البته گلاب به روتون رفتیم منزل...

یه مهمون کوچولو داشتیم...

کی بود؟

خوب عسل عمه بود دیگه...

کلی با هم خوش بودیم.. جیغ و داد و این حرفها...

بعد با هم ناپرهیزی کردیم...

ذرت بوداده درست کردم و خوردیم... پرتقال و نارنگی هم خوردیم... از همون کنوس ها هم خوردیم..

ماکارونی درست کردیم خوردیم... ولی چه ماکارونی ای... رژیمی رژیمی...

البته عسل جون رو داداشی اومد دنبالش... سهم اونو دادیم با خودش برد...

شده ضبط و پحش... هر کاری من م یکردم دنبال من تکرار می کرد.. پدر سوخته حتی ادای خندیدن منو هم در می آورد...

تازه باباش اومد اصلا تحویلش نگرفت...

فرداش ما با عزیز جون کله سحر.. کله کردیم اومدیم تهران... آخه من اگه یه روز نرم تهارن دلم تنگ میشه خوب!!!!!!

چون زود بود برا بازار رفتن رفتیم خونه آزی اینها... بعد آزی که نیومد.. ما خودمون رفتیم بازار...

جاتون خالی... کلی خرید کردیم.. کادوی عروسی دوستمون رو هم خریدیم...

شال و خیلی چیزهای دیگه.. که فقط من بهم یه شال رسید... آخه هیچی بابا میل خودم ندیدم..

تازه می خواستم از این یقه هفت های کشمیر برا عزیز جون بگیرم که زیر کاپشن و کتش بپوشه...

فکرکنین پیدا نکردیم... به خدا... همش از این تقلبی هاش بود... از این نایلونی ها... من پشمی می خواستم عین همون قبلیه...

ولی براش دو تا پیراهن گرفتم...

خیلی از بار کادو دادنم کم شد...

بعد از بازار رفتیم باز خونه آزی اینها... جاتون خالی نهار در کمال ناپرهیزی خوردم...

نه اینکه روغنی بود ها نه.. حجمش بیشتر از دستور بود...

ماهی و مرغ رژیمی با سبزی پلو... خیلی هم چسبید...

عزیز جون اومد نبالمون... تا برسیم کرج تو اون ترافیک شد ساعت ۱۹:۳۰...شب هم دوره خونه داداشی بودیم.. تند تند دوشی گرفتم.. حاضر شدیم ساعت ۲۰:۲۰ رسیدیم اونجا..

عسل عمه تو پارکینگ بود... تازه از خونه مادربزرگش اومده بود.. یه جیغ های شادمانه ای می کشید که باید بودید م یدید...

شب خوش گذشت.. ولی من از بس راه رفته بودم از درد نمی تونستم بشینم...

شب تا بخوابیم خیلی دیر بود... ولی تا فردا ظهر خوابیدیم.. هوا هم ابری... ملس... خواب می چسبید...

یه صبحونه خوردم عجیییییییب...

تازه قندم هم خیلی بالا نرفت..

البته نهار خوردم در واقع.. آخه ساعت ۱۲ بود...

ولی یه عالم خامه که ازش متنفربودم خوردم با عسل...

فکر کنین.. دلم هیچی نمی خواست.. فقط خامه عسل... تازه روز جهانی من و تلویزیون هم بود...

هیچ کوفتی نداشت...

بعدش دیگه پا شدیم به کار... و تمیزی... و آشپزی و این حرفها...

کمد ها رو جابه جا کردیم. خریدهامون رو.. وسایلی که باید می بردیم شمال... و کلی کاردیگه...

مخصوصا دیر نهار خوردیم...

کدو های خیلی قلمی ریختم تو مرغ.. اینقذه خوشمزه شده بود... مرغ رو هم خیلی وقت بود گذاشته بودم رو بخاری.. کلی حال داد...

با خبر شدیم بابا و داداشی دارن میان پیش ما... طفلی ها ۸ ساعت تو راه بودن...

جاده داغون بود...

داداشی نوبت دکتر داره باید بره دکتر...

بابا از اون نارنگی خا که من ۳ ماه پیش هوس کرده بودم... از همون... برام آورد... رسیده الان...

با کلی نارنج تازه و این حرفها...

بقیه خوراکی ها رو هم نیاورد چون ما خودمون به امید خدا آخر هفته میریم که بریم عروسی دیگه...

شام ساعت ۲۳ تموم شد... خوب خیلی دیر رسیدن اینها...

برا همین دیر خوابیدم و خستگی تو تنم موند...

قرار بود یه پست با عنوان بچه کف بازار بنویسم که حسش نیست...

خالجان اون آرکوپال فروشی هم تو تیمچه حاجب الدوله است...

آدرست هم دقیق بود...

اولش از همون جایی که تو گفتی برن تو... همونکه اولش یه عالم آدم واستادن دارن نمی دونم چی معامله می کنن.. عین بورس ... بعد دست راستش یه عالم قاشق چنگال فروشیه... با قابلمه.. باید برن جلو تا برسن به اون آقا پسته و خشکبار فروشه که سمت چپه...

بعد هی برن.. برن... تا به همون یه میدون خیلی کوچولو که توش از این آبخوری ها گذاشتم برسن...

اینطوری سر راست تره... وگرنه قبلش هم چن تا کوچه هست که می خوره به تیمچه...

بقیه اش هم خودت گفتی دیگه...

من با اسم برات گفتم... تازه از همون برن تو... تیمچه یه آقاهه هم همون اوایل کوچه از این سفید مشکی ها آورده...سمت راست...

من برم دیگه...

دستم درد گرفت... جای آمپولام درد می کنه... اخه همشو دست راستم می زنم... نمی دونم چرا دست چپم می زنم می ترسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦




پست نمی دونم چندم!!!!

به من چه!!!

به من چه خودشون نخواستن.. وگرنه برا من پول ویزیت مهم نیست... باور کن...

اونم چون به خاطر سیبکم می خوام بدم اصلا مهم نیست... اصلا هر خرجی برا سیبکم بخوام بکنم مهم نیست.. یعنی می دونین سیبک نازنینم اینقدر مهمه برام که هیچ چیز دیگه مهم نیست...

انگاری عزیز جون دست و دلش می لرزید و هی می گفت نه کاپشن چرم نمی خوام... ولی من براش خریدم... چون اینقدر وجودش برام با ارزشه که هیچ چیز دنیوی دیگه برام مهم نیست...

حتی مجبور شم چیزی بفروشم تا اون خوش باشه هم بازم اینکار رو  می کنم... حتی اون چیز... استغفرالله .. خدا اون روز رو نیاره...

ولی خداییش من می خواستم شرافتمندانه برم پیش دکتر وگرنه ۲۰۰۰ تومن در برابر هزینه آژانسی که یمخواستم بدم پولی نبود...

به قول عزیز جون: الهی همتون دیبات بارداری بگیرین!!!!!!

من: عزیزم این دعات برآورده نمیشه.. چون با این اخلاق سگ منشانه ای که دارن شوهر تا حالا نکردن و نمی کنن تا بخوان دیابت بارداری بگیرن!!!!!!!

می دونی دکی گفت دوشنبه اینجا باش.. ولی اینها به من نوبت ندادن...

عزیز جون هی غر زد که تو خسیس گفتی بیام این بیمارستان.. همون بیمارستان خودت بستری می شدی و اون دکتر مهربون هم تحت نظرت یم گرفت الان حرف این دخترهای بیشعور رو نمی شنیدیم...

میگه تا ۱۱ واستین.. اگه ۱۰ تا کنسلی داشتم می فرستمتون...

حالا ما ساعت ۷:۳۰ صبح اونجاییم ها...

تو ناراحتی عزیز جون یه خانوم از پرسنل بیمارستان اومد سفارش مامیشو کرد و رفت...

یکی دیگه اومد یه نفرو اسمشو وارد کرد و رفت...

عزیز جون بریم ..هم تو به کارت برس هم من میرم سرکارم...

عزیز جون: نه می خوام ببینم این خانومه بره تو اینجا رو آتیش بزنم و برم...

خوب برو به اون دوستت زنگ بزن... خودش گفت کاری داشتی زنگ بزن...

نه از دستم میره...

منم دیدم سرمو عین چی بندازم پایین برم تو بهتره تا اینکه دعوا بشه.. در یه فرصت مناسب رفتم تو...

با طوماری از قندهام...

دکی: خوبه.. این سه روز اخرت خوب بود...

من: دکتر ببخشید نمیشه ان سو لینم رو نزنم... یعنی ظهرها رو فقط...

دوکی: نه همینه که هست...

تازه می خواستم بهش بگم من هی دلم ضعف میره.. گاهی دلم خیلی چیزها می خواد.. باید چیکار کنم... ولی بی خیال شدم...

اومدم بیرون...

گفت فعلا همین روند با همین دوز...

اومدم بیرون.. لبخند عزیز جون خیلی دیدنی بود.. جاتون هم خالی نبود..منم گفتم: بریم عزیزم.. به من چه خواستم اینبار شرافتمندانه برم پیش دکتر خودش نخواست...

قبلش... یه آقایی سراسیمه اومده بود پرسید: خانوم ل... نیومدن ؟ خانومه گفت نه... به عزیز جون گفتم منظورش من بودم؟ گفت نه...

رفتیم بیرون..

دوستش زنگولید که: عزیز جون خان... کجایید؟ نصف بیمارستان دارن دنبالت می گردن؟ مگه نگفتی صبح زود میام...

عزیز جون: !!!!!!!!!!!!

خوب مرد حسابی.. شرایط خانومت خیلی اضطراریه.. سپردم حال منشی رو بکنن تو قوطی.. و اونهایی که نوبت میدن... بعد هم با احترام هر چه تمامتر برین تو...

عزیز جون: !!!!!!!!! حالا کجایی؟

بیرون بیمارستان دم در...

ما رفتیم بیرون... گفت واستا ماشینمو بذارم بریم ....

عزیز جون: نه بابا خانومم عین شییییییییییییر در فرصتی مناسب رفت تو مطب... ان شاءالله دفعه بعد... راستی مهندس.. آخه یه کم اون مغزتو به کار بینداز... خانوم من فامیلیش عین منه؟

دوست عزیز جون:

.

.

اسمش چیه؟

دیشب یه ۴۵ دقیقه اندرون کرج دنبال هوس من می گشتیم...

هوس من دیگه.. دیشب هوس کردم کنوس بخورم... نمی دونم شما چی میگید... از این قهوه ای ها هست شبیه ازگیله... از همون...

بالاخره پیدا کردم.. حالا نمی دونم قند داره یا نه؟

ولی خوردم...

نتونستم بفهمم قند داره یا نه...

چرا؟

آخه دیشب گلاب به روتون.. گلاب به روتون.. دلم طاقت اینهمه رژیم رو نیاورد.. گفت یا مرغ سرخ کرده و میرزا قاسمی درست درمون . قورمه سبزی با حال و این حرفها... یا اینکه به من چه...

چون ما به تهدیدش گوش ندادیم.. اونم گفت به من چه؟ و نتیجه این شد که من و نینی  تازه رفتیم بخوابیم که... مجبور شدیم نایلون داروهای دم تخت رو با سرعت نور خالی کنیم....

الان بنده.. سیب مهربون.. با رنگی پریده.. رخساری بیمارگونه.. معده ای دردناک.. گلویی درناک... اینجام...

رییس اسبق اومد و ضمن تفقد گفت: سیب جان کجایی که یادت به خیر... من تلاش می کنم تا تو را به دفتر خود برگردانم... و البته فرمی را جهت تنظیم به من سپرد و رفت...

به همین زیبایی...

.

.

مادرجون تنها!!!

معصوم دیشب اومد... یعنی ما رفتیم اندرون منزل بید...

گفتم بابا نمی یومدی...

گفت: آخه مادر جون هی دلش م یخواست من اونجا باشم...

صبح که بیدار می شدیم می گفت: نهار چی بخوریم؟!!!!!!!!

شب آخری هم هم که اونجا بودیم و می دونست صبح می خوام برم گفت: نهار چی بخوریم فردا؟!!!!!!!!!

.

.

من برم... فعلا کار دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦




يه سالاد جديد!!

به خاطر اوج تشویقات دوستان... و هیجان بیش از حدشون براتون یه دستور سالاد می ذارم که باهاش که نه تنهایی.. انگشتاتون رو بخورین.... اخه در غیر اینصورت از گرسنگی خواهید مرد...

می گم می دونین چرا بازدید کنندگان پست قبلی با اینهمه طرفدار کم بودن؟

نمی دونین...

خیلی خنگین به خدا...

خوب بابا همه رفتن پختن، خوردن، و مسلما مردن...

یه سریشونهم بهخاطر اینکه برا من غصه خوردن مردن...

و اما سالاد...

برای این سالاد حتما باید قبلش تصمیم داشته باشین خورشت کرفس درست کنین...

وگرنه عین اونیکی که بدون بخاری نمی شد درستش کرد باید بی خیال این سالاد شین...

خوب...

در حال آشپزی هستین... و البته غذای دیشبتون که دستور قبلی بود رو هم گذاشتیم رو بخاری گرم شه... خوب...

خوب به جمالتون...

باز خیار و کدو میدین دست شوهر...

کاهو های از قبل آماده شده رو خورد می کنین...

گوجه را هم...

مقداری هم از خیارهای پوست شده توسط عزیز جون را در سالاد حلقه حلقه می کنید...

خووووووووب...

خوب به جمالتون...

حالا بهترین فرصت برای استفاده از نبوغ...

در نهایت بی میلی مقداری برگ های ریز شده کرفس را که منتظرن برن تو قابلمه میریزین رو کاهو ها...

البته گوجه و خیار در بشقابی جداگانه هستن...

مقداری هم ساقه های کرفس را میریزید تو کاهو...

تصمیم دارید این ها رو با ماست کدو خیارتون میل کنین...

جعفری ها دارن چشمک می زنن...

البته شما مخلوطی از جعفری و سیر تازه خورد شده دارید...

یه مشت هم از اون میریزین تو ظرف تا سالاد علفیتون درست بشه...

در طی مراحل مختلف اینکار آه کشیدن یادتون نره...

وگرنه سالاد خراب میشه ها...

این پوووووووووف کوزه گری (فوت کوزه گری سابق) این غذاهاست...

لازم نبود بگم که اولش به یک عدد خانوم باردار دیابتی نیاز داریدوو خودتون واردین دیگه...

خوب همه اینها رو می برین سر سفره و با اون غذا دیشبیه میل م یکنین.. اینقد خوشتون میاد که حتی سهمیه نونتون رو هم نمیخورید...

در پناه حق... تو رو خدا زنده بمونین...

حالا از شوخی گذشته خیلی مفید بود این سالاد ها..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦




دستور غذای سيب مهربون!!! اين قسمت خورشت.. خورشت....

خانم های خونه دارو بی خونه و خونه ندار و توخونه پدر مونده و از خونه شوهر رونده..و خانومهای شاغل و مشغول و مشتغول سلام...

دوشیزگان و سه شیزگان و هزار شیزگان هم سلام...

آقایون محترم علیک سلام (انتظار داشتین خانوم بهتون سلام کنه؟!!!!!!! وا چه پر رو)...

عرضم به خضورتون می خوام یه غذای خیلی خیلی خوشمزه و پر کالری رو براتون توضیح بدم تا بخورین چاق بشین چله بشین.. بعد برین تا گرگه شما رو بخوره... (چی نکنه منتظر بودین بگم بیان من بخورمتون.. اه اه اه.. حالم به هم خورد)

این غذا هنوز اسم نداره... یعنی  داره ها.... اسمش خوراک مرغ و لوبیا سبز و کدو و پیازه...

نه یعنی اسمش قورمه سبزیه.. و خورش فسنجون.. البته بهش خورشت کدو با ماست هم میگن!!!!!!!!!!!!!!

و البته اسم مرغ سرخ شده به همراه مقدار متنابهی سیب زمین یسرخ شده هم هست.. و صدالبته خورشت کرفش و لوبیا پلو پر روغن...

بابا قاطی نکنین دستورشو بگم متوجه میشین...

مواد لازم...

یع خانوم باردار... تازه از حال به هم خوردگی ویارهای ناجو ر دراومده... تازه دیابت گرفته از بیمارستان به همراه سوگ نامه رژیمی مرخص شده طفلی... که هنوز که هنوزه دلش م یخواد حلوا شکری بخوره....

یه همسر مهربون...

یه شکم که نه با نی نی ۳ تا شیکم گرسنه...

و یه ذهن منحرف مربوط که خانوم باردار که تو مسیر تهران کرج فقط و فقط همه رو عین چرلی چاپلین مرغ بریون می دید...

خوب.. کافیه...

خانوم باردار رو بفرستین تو آشپزخونه...

خانوم چی داری درست م یکنی؟

مرغ سرخ کرده با یه عالم میرزا قاسمی پر از روغن... تازه برا اولین بار با تخم مرغ...

فرصت بشه خورشت کدو و بادوجون و کوفته قلقلی هم درست می کنم... (اسم این غذاهه چیه)

طرز تهیه...

البته یه بسته دستمال کاغذی داشته باشین.. تا بگم...

کدو را پوست می کنید.. و نمک را بر می دارید... چهره معصوم طفلتان که در قند خون شما غوطه ور شده  جلوی چشمتان می آید...

نمک را می کذارید سر جایش...

روغن را در تابه میخواهید بریزید...

آن را واژگون می نمایید و باز یاد طفل می افتید... و آمپول های گاه بیگاه... دو قاشق ریخته و کدوها رو در تابه به صورت فله ای میریزید...

عزیز جون اومد.. بقیه اش رو فردا در همین قسمت بخوانید...

یه کم غصه بخورین تا فردا...

و اما سلام امروزتون به خیر و شادی... من آمدن کردمی تا بقیه غذا را پخته کنمی...

کدو ها را به حال خود رها می کنید تا شاهد دعوایشان جهت ربودن روغن از یکدیگر برای سرخ شدن نباشید...

من برای اینکه کدوها پخته شوند درب تابه را نیز گذاشتم... چون برای من ریخت غذا خیلی اهمیت داره!!!!!!!!!!! حتی بیشتراز طعمش.. زیاد مهم نبود که کدوها چه بلایی سر ریخت و قیافشون میاد!!!!

گوجه را درون ظرف دیگر رنده یا ریز خورد می کنیم و می پزیم...

داریم در عین ساخت این غذا به مرغ سرخ کرده فکر می کنیم...

پس یه بسته مرغ از فریزر در می آوریم...

هنرجویان عزیز یادتون باشه اگه مرغ در فریزر ندارید باید بخرید.. در فریزر بگذارید بعد دربیارید... تا روند پخت غذا دچار اشکال نشود...

تا یخ آن باز شود... شما لوبیا سبز را هم باید از فریزر در بیاورید...

چون یهو  دلتون خوراک هم می خواد...

یادتون نرفته که با یه زن باردار طرفید...

از طرفی بدجوری هوس میرزا قاسمی کردید...

بادکجان از قبل کبابی شده را از فریزر در می آورید...

پس گوجه ها را افزون می کنید تا دو منظوره شود... هم برای کدو هم برای میرزا قاسمی... و اندکی هم کنار مرغ سرخ کرده بگذارید...

- عزیزم... داری چی درست می کنی؟ (صدای همسر زن باردار بود)

-هنوز معلوم نیست...!!!!!!!!!!!!! (اینم من بودم)

همسرتان اگر شبیه علامت سوال و تعجب شد اصلا نگران نباشید...

به اون مقدار متنابهی خیار بدهید تا برایتان پوست بکند و خورد کند.. برای ماست و خیار لازم دارید...

یه عدد کدو را هم بدهید رنده کرده تا درون ماست و کدو بریزید!!!!

بعد ۳ تا پیاز هم به او بدهید تا برایتان نگینی خورد کند...

ضمنا او را علی رغم میلتان در روبروی تلویزیون که دارد یه سریال آبکی پخش م یکند بنشانید...

مطمئن باشید...

اگر تا پس فردا هم آشپزیتان طول بکشد.. کار همسرتان تمام نشده... و دو قورت و نیمتان باقی خواهد ماند...

مطمئن باشید...

خوب ....

مرغ ها یخشان وا شده...

باز سراغ تابه و روغن می روید...

آه بلندی می کشید...  و تصویر همه آن چیزهایی که آزارتان می دهد را از خود دور می کنید...

-عزیزم پیازهار و زودتر خورد کن...

- چششم...

پیاز ها را روی مرغ می ریزید...

چشمانتان را می بندید...

و زیر آن را روشن می کنید...

حال نوبت میرزا قاسمیست...

بادمجان را درون تابه ای که به ناچار ۲ قاشق روغن ریخته اید می ریزید..

باید یادتان باشد هی آه بکشید.. وگرنه غم باد می گیرید...

هی باید بادجان را هم بزنید..

هی هم بزنید...

وگرنه در اثر روغن کم حتما خواهد سوخت...

از لجتان ۲ قاشق بزرگ سیر می ریزید تا فشارتان پایین بیاید و بمیرید و دیگر اینقدر هنگام آشپزی زجر نکشید...

در صورتی که نمی دانید این سیر چه تاثیری در پایین آردن قندتان دارد و مطمئنا.. هزار سال زنده می مانید... گوش شیطلن کر شود...

-عزیزم خیلی سیرش زیاد نشده...

- شده ولی بذار منو بکشه راحت شم!!!

-عزیزم.. مرغ و کدو لوبیا چه ربطی به هم دارن..

- ربطش پیدا میشه...

عزیز جون برای بردن نعناع خشک آمده بود...

خلاصه.. کمی از گوجه هارا درون بادمجانها ریخته و تفت م یدهید.. و بعد آب میریزید تا بپزد...

البته همه چیزش پخته بودها...

ولی لج کردن لج کردن است دیگر...

کدوهای وامانده را که نمی دانیم چرا له نشدن !!! از تابه خارج کرده و در چربی اندک باقی مانده لوبیاهای کمی آب پز شده را می ریزید و تفت می دهید..

کدوها را با آه و فغان درون گوجه ریخته... کمی آبغوره می ریزید...

خوب آب لیمو قند دارد.. ولی کم یهم بریزید تا عقده ای نشوید...

هم اکنون میرزا اکبری (کدو و گوجه) و میرزا قاسمی در حال پخت نهایی هستند..

داد می کشید....

عزیزم.. دستتو نبری داری تلویزیون می بینی!!!!!!!!!!

مرغ ها بدجوری آب انداخته...

عزیز جونتان تند تند سفره را آماده می کند...

زیر مرغ را کم می کنید تا لااقل مقداری چربی روغن بزند بیرون... و دلتان به آن خوش شود... اه اه اه...

میرزا قسمی را با ولع می خورید و آخرشام یادتان می آید آه بکشید...

کمی هم میرزا اکبری می خورید...

مقدار متنابهی هم ماست و کدو خیار و نعناع م یخورید... تا جان بگیرید و به ادامه آشپزی بپردازید....

یادتان نرود.. لوبیاها تفت داده شده را کمی آب درونش ریختید تا باز بپزد...

می روید سرکشی...

حالا مرغ آب ندارد... و کمی روغن ؟آن اطراف به چشم می خورد.. لوبیا را درونش می ریزید شعله را زیاد می کنید تا تفتیده شود...

کمی.. خیلی کم درونش رب می ریزید...

رب برایتان بد است...

بعد از لجتان میرزا اکبری را با آنها قاطی م کنید...

مطمئن هستید اگر میرزا قاسمی هم بود آن را درون مرغ میریختید...

حال آن را به آب می بندیدو تا جوش بیاید ظرفهای شام را می شویید..

شعله را کم کرده و غذا را به حال خود رها میکنید...

آخر های شب غذا را روی بخاری می گذارید...

اینقذه خوش ریخت شده...

البته اگه از کدوهای له شده و .... چشم پوشی کنیم...

ولی خوش آب و رنگ شده...

طعمش هم خوب است..

ولی آه یادتان نرود.. شما عادت کردید آه بکشید...

مخصوصا اینکه همکارانتان همه غذاهای رنگ وارنگ دارند و شما باید این را بخورید...

خوب امیدوارم این غذاها مورد پسند حضار واقع شده باشد...

هنر جویان عزیز توجه داشته باشید اگر بخاری ندارید حتما از پخت این غذا صرف نظر کنید!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




من و دوستی!!!

اگر يادتان ماند و باران گرفت

دعايي به حال بيابان كنيد !

مطمئنم این جمله رو یا این شعر رو هر جا ببینم یاد تو میافتم...

همونطوری که اگه یکی بگه چیکار می کنی؟ اون یکی بگه: کار بدی نمی کنم... یاد تو می افتم...

(اینجا تو به آدم ها..یا  به عبارتی به دوستان زیادی بر می گرده)

من تقریبا هیچوقت تنها نبودم... همیشه دوستان زیادی داشتم... خیلی بیشتر از تصورتون...

ولی اکثر اوقات تنها بودم...

یعنی باز میشه گفت همیشه تنها بودم...

هیچوقت هیچ حرفی رو یا به عبارتی درد دلی رو به هیچ دوستی نگفتم...

حتی به آزی... (البته این آخرها.. یه روز که زده بودم به سیم آخر... یه روز که دیگه همون سیم آخریه هم نبود.. بعد ۲۲ سال دوستی با آزی... باهاش حرف زدم... در مورد مامیش اینها... در مورد اینکه اونطوزی هم که فکر می کنی من سرخوش نیستم... درمورد خیلی چیزها... نه اینکه خیلی دلم برا خودم سوخته باشه... احساس کردم با گفتن اینها.. آزی دلش آروم شد... دید فقط اون نیست که از خوب بودنش دارن سو استفاده می کنند)

بگذریم...

اینقدر این حرفهام تو دلم قلمبه شد که دیگه تا افسردگی که نه.. تا روان پریشی کامل و آلزایمر کامل تر دو روز مونده بود...

یه روزی روزگاری تو این جریانات اینترنت گردی... تشریفمون به وبلاگ افتاد..

دروغ چرا.... من همیشه فکر می کردم برا وبلاگ سازی باید حتما برنامه نویس باشی...

بعد با کامنت آشنا شدم...

خلاصه ...فهمیدم.. می تونی تو این دنیا حرف بزنی... دیگه غصه دار دیده شدن نباشی... دیگه از اینکه یکی دست نوشته هاتو پیدا کنه ناراحت نباشی... و بتونی با هر اسمی هر جا دوست داری هر چی می خوای بگی... اینقدر که دلت آروم شه...

حتی می تونی از تصمیمت در مورد کشتن خودت بگی... اونوقت حداقل یکی پیدا میشه و برات شاید فاتحه بخونه و بدونه که تو کجایی.. هر چند نتونه تو رو که تو عمق دریا مدفون شدی رو پیدا کنه...

یه کم کنجکاوی کردم و بالاخره یافتممممممممم...

وبلاگ شاختم.. به اسم سیب مهربون... مهربونش رو نمیدونم چرا گذاشتم.. چون هیچوقت مهربون نبودم.. اینو مرضیه گفت.. گفت از هیچکی از بچه های دانشگاه خبر نداری؟

گفتم نه...

گفت از بس که تو یخی...

شاید هیچوقت نفهمید چرا ... و هیچوقت نمی فهمه که این حرفش خیلی دلم رو به درد آورد...

حتی فرصت اینو پیدا نم یکنه که بهم بگه سیبی شوخی کردم...

خلاصه....

شدم سیب مهربون... در عین فاستوسی...

اوایل خجالت می کشیدم بنویسم... از ترس دیده شدن.. می گفتم حتما ردمو می زنن... ولی بعد.. دیگه عادی شد...

اوایل فکر می کردم باید کسی بیاد بخونه...

ولی بعد دیگه برام مهم نبود.. اینکه یه روزی خودم اونو بخونم کافی بود...

یه کم دلم آروم شد...

گذشت...

پارسال حدود دی ماه بود...

طی جریاناتی علی رغم میلم با یکی از دوستام  با اسم واقعی خودم چت کردم..

اون موقع هنوز تو گوگل میل سیب مهربون رو نساخته بودم...

هر چند بد بین بودم.. ولی از اینکه می دیدم می تونم همه اونچیزی که می دونم و یاد گرفتم رو به کی بگم خوشجال بودم...

چیزهایی که شاید الان یادم نیاد..چیز هایی که حتی برا خواهرهام هم نگفتم.. و برای برادرهام..

ولی حتما می گم..

یه روزی به داداشم میگم وقتی خواست زن بگیره یادش نره همیشه اون یه زنه... حتی عین من ادای شیرمرد ها رو دربیاره.. یه زنه با تمام احساساتی که یه زن داره...

تو این گیر و دار یکی پیدا شد و گفت: سیبی منم بازی؟

خورد شدم.. شکستم... حتی حالم ازش به هم خورد.. از همشون...

بگذریم...

گذشت..

سوءتفاهمات برطزف شد...

منم بازی از ادبیات اون دوست مهربونم بود...

دوستی که خیلی چیزها برام به ارمغان آورد...

دوستی که یادم انداخت.. هنوز دوستی یه جایی داره نفس می کشه.. هر چند من اونو تو خودم خفه کردم...

دوستی که یادم انداخت هنوز هم میشه اعتماد کرد.. هنوز هم هستن کسانی که تو رو فقط و فقط برا خودت بخوان...

دوستی که سیب دونی من... رو بهتر از هر کسی می شناخت...

هرچند نتونست نظرم رو به دنیا عوض کنه.. ولی شد یه مایه آرامش برای من...

کسی که از دیدنش خوشحال می شدم.. با شادیش شاد.. با غصه هاش غمناک...

و در عین نبودنم.. و کمرنگ بودنم همیشه تو ذهنم بود... شاید  من یخم... ولی نیستم... شاید به تنهایی عادت کردم... شاید یادم میره... یادم میره..آره یادم میره بقیه عین من فکرنمی کنن...

من باید سر بزنم؟؟؟؟

من باید باشم...

دوستی ها تو دنیای نجازی برام خنده دار بود... و مسخره...

خیلی مسخره...

ولی حالا.. خوشحالم یه دنیا هست که هیچکی نمی تونه ببینه ولی همه می تونن ببینن..

خوشحالم تو این دنیای مجازی کی از شیراز یکی از تهران یکی از آلمان.. یکی از کرج.. یکی از شمال .... یکی از همسایگی ام.. بهم میگه سلام سیبی.. سیبک خوبه؟ نبودی نگران شدیم....

عزیز جون آقا خوبن؟

مادرشوهرت چی شد؟ دندوناشو بریز تو حلقت...

معصوم چی شد... پارسا خوبه؟... داداشی خوبه؟.... ماشین نو مبارک... هنوز نیومدی تهران...

..........و...............................

یکی هم میاد میگه.. از مطالبتون خیلی لذت بردم.. همیشه خوش باشی... حالا من در مورد مرگ همسایه نوشته بودم و بدبختیهای خودم!!!!!!!!!!!!!!!!

من و دوستی مدتهاواژه های بیگانه ای بودیم برای هم...

الان هم هیچکدوم از دوستام نمی دوان واقعا این سیبی کیه؟

حتی اون سه تا که الان ۲۲ ساله با هم دوستیم.. حتی آزی که هر نیم ساعت یه بار برام زنگ می زد...

تو دوران بد ، بد ویاری هفتهای دو روز اونجا بودم...

آره... هنوز که هنوزه... سیبی تو دنیای واقعی ... یه جور دیگه است...

دیشب دختر عمه بعد سالیان دور زنگ زده... بعد اینکه اسمشو از تو دلم خط زدم... و حتی با زنگش شادمانه نمیشم..

میگه عمه گفته سیبی که استرس نداره... غصه هم نداره.. بی خیال و خندان!!!!!!!!!!! فقط غذاشو متعادل کنه خوب خوب میشه...

دختر عمه جان کاش اینو نمی گفتی....

منم گفتم.. بهعمه بگو اون سیبی رو لولو برد... خنده چیه؟؟؟؟؟؟؟

حالا به نظر من از همه بی عارتر خودشه ها... (ببخشید با اجازه بزرگترها عمه جان رو گفتیم)...

حرف زیاد داشتم.. و حرفهام منسجم بود.. ولی متاسفانه صدبار نسشتم و پا شدم...

خوب رشته کلام از دستم در رفت...

ولی من تو دوستی دوست خوبی میخوام باشم.. هر چند نیستم.. هر چند یخم... ولی دوستتون دارم...

بودنتون.. خوشیتون.. خوشحالم می کنه...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




دلم برات تنگه!!!

این روزها دلم خیلی بیشتر از هر وقت دیگه برا همسر نازنینم تنگ میشه...

خیلی دوسش دارم...

باورتون میشه؟

گاهی در عین اینکه حال خودمو ندارم... تو خونه راه میرم... رفت و روب می کنم... جمع و جور می کنم..

سبزی می شورم...

غذا می پزم...

براش چایی می ذارم...

و کلا زندگی می کنم... تا احساس آرامش رو تو صورتش ببینم...

خدایا !!!! چرا نم یتونم کار زیادی برا همسرم انجام بدم؟

کاش می تونستم یه کم تو کارهاش کمکش کنم...

پریشب ها که براش برگه هاشو تصحیح می کردم.. حس قشنگی تو صورتش بود...

از اینکه دید نخوابیدم و با انرژی پیششم خوشحال بود...

امروز بعد اینکه آمپولم رو زد چشاش سیاهی رفت...

ولی من دارم ثابت می کنم خوبم...

دیشب با هیجان و با انرژی برا نینی داستان خوند.. اونم دو تا...

کلی برا نی نی حرف زد...

نبینین من اینجا ور ور زیاد می زنم...

کلا توخونه برا خودم اواز هم نمی خونم... چه برسه به اینکه حرف بزنم...

اینقدر از بعد ازدواج ساکت شدم که مامی منو می بینه دم به دقیقه میگه.. خوب بگو... یه چیزی بگو... از خودت بگو...!!!!!!!!

آره عزیزم.. خودت می دونی خیلی وقتها شده که نخواستم حتی زنده باشم...

ولی الان اگه بگم نفس می کشم به خاطر تو دروغ نگفتم...

همه سختی ها رو هم تحمل می کنم به خاطر تو...

وقتی دیدم حاضر بودی از نی نی جون به خاطر من بگذری حس خوبی بهم دست داد...

این روزها دلم بیشتر از همیشه برات تنگ میشه...

این روزها... این روزها بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم... حتی اگه همیشه کنارم باشی...

تو فکر اینم که بتونم خوشحالت کنم...

دیشب وقتی دیدم با خیال راحت نشستی و داری به کارهات می رسی.. بیشتر انرژی گرفتم...

امیدوارم امشب بهتر از دیشب باشم...

م یخوامب رات یه غذای خوشمزه درست کنم... بدون اینکه خودم دلم بخواد بخورم... اینطوری فکرکنم کمتر غصه بخوری...

به این نتیجه رسیدم اگه چیزی دلم خواست بهت نگم...

اونوقت تو کمتر غصه دار میشی...

مگه نه؟

عزیزم.. خیلی دوست دارم... برا دیدنت لحظه شماری می کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




حادثه غير مترقبه!!!!!!!!

سلام خوبید؟

خوبیم... الان بهتریم... شکر...

جهت اینکه خواهر و مادر اینجانب مورد توجه شما قرار نگیرند باید به عرض برسانم که این تیتر یه تیتر زرد هم نیست...

یعنی اینکه اصلا یه تیتر الکیه...

و فقط و فقط محض خنده خلق در اول این پست آورده شده است. (نقطه سر خط)

خوب جهت قاطی نشدن مطالب به هم ریخته شاید شماره گذاری کنم...

.

۱- دیروز ما مهمونی دعوت بودیم... چون خیلی زود بود برا رفتن... قرار شد من برم خونه آزی اینها آماده شم... عزیز جونم بیاد دنبالم...

همیشه زنگ می زدم ها... ایندفعه زنگ نزده رفتم... سر همین کردستانب ودم زنگیدم دیدم.. اونها جهت دیدار پزشک دارن میرن میرداماد...

حالا خوبه ما اندرون آژانس بودیم...

به عزیز جون اس ام اس ایدم که داداچ من.. فلان ساعت دم در خونه آزی اینها باش که آبجیت و آقازاده (نی نی) یخ نزنن تو این زمهریر... (جان من ادبیات رو برو تو نخش...) (یکی ندونه فچ می کنه من چه دل خوشی دارم که دارم اینجوری ور می زنم... هی هی روزگار... این سیلی هایی که دارم می زنم تو صورتم تا سرخ شه... باور کن)

خولاصه مطلب اینکه عزیز جون خان سر وقت رسید.. ما که فهمیدیم از ترس اینکه بنده زاده (بنده هنوز نزاده البته) سرما نخورن زودتر سر قرار بود... ولی خوب به روی خودمان نیاوریدم...

در راه سرنگ خریدیم.. تا به تزریقات بپردازیم... بعد از یه دکه که من مطمئن هستم حتی انسولین هم می فروخت دو عدد کاغذ کادو و یه عدد نوار چسب ستاندیم به مبلغ ۷۰۰ چوب... و هنوز در شگفتیم که چگونه شد که این گونه شد...

بعد با بدبختی آنرا (آن اشاره به هدیه دارد) هی چسباندیم.... (آن به کاغذ کادو هم در آن واحد اشاره داشت ها..... به این می گن ضمیر دو منظوره دوستان...)

خولاصه اینکه... یه طوری چسب زدیم که اگر حودمان می خواستیم آنرا بگشاییم هی یاد مادر و خواهر می افتادیم و با کلماتی بس زیبا از آنها یاد می نمودیم...

ولی خداییش من تو کادو دادن اینطوری نبودم ها.. از اثرات بی حوصلگی های دوران بارداریه مادر...

ولی هر چه لفت دادیم دیدیم نه... وقت نمی گذرد...

عزیز جون گفت بریم شیرینی بستانیم...

رفتیم دیدیم.. اوم .. ماه   با  ن و.. عجب کولاکی کرده...

دم در به عزیز جون گفتم: دلت میاد من برم تو این شیرینی فروشی... با این عطرهای هیجان انگیز.. بعد دلم هیچی نخواد...

در نهایت..  اینکه عطای شیرینی را به لقایش بخشودیم...

حالا هی آرزومند چراغ قرمز بر سر راهمان بودیم...

ولی از بحت بد صاحب خانه همه چراغ ها سبز بود...

و اینگونه بود که ما ساعت ۱۹ نشده دم در بودیم...

کلی عذر خواهی نمودیم...

خوشبختانه عروس خانوم ما را درک می نمود.. چون قبلا دچار همچین مشکلی بود...

اینکه من کلی سر به زیربودم تا مبادا خوراکی ای ببینم که در آن واحد هوس کنم بماند...

موقع شام هم اینقدر کاهو بلعیدم تا نفهمم هیچی نخوردم...

فقط در گوشی یه چیزی بگم؟

من دلم ماست می خواست و آنها نداشتند... و چقدر حالم گرفته شد...

در حالت کلی .. به من خوش گذشت...

جز همان قسمت آمپول زدنش...

عزیز جون جونیم باز دلش آب شد.. و تمام پهنای صورت مهربونش خیس عرق شد...

۲- عزیز جونم.. عشق من... من می دونم بیشتر از اون که من سختی می کشم.. تو داری غصه می خوری...من می دونم تو هر بار که داری سرنگ رو تو دستم فرو می کنی... بند دلت می لرزه...

من ...

من شرمنده همه اون عرق های مهربونیت هستم که رو پیشونیت می شینه...

اون بسم الله که موقع فرو کردن سوزن میگی... من می شنوم... هر چند خیلی آهسته می گی...

من می شنوم.. و دوست دارم...

اینقد که ... اینقدر دوست دارم که حتی یادم می ره بهت بگم ممنون.. ممنون که کاری که هیچوقت برا هیچکی حاضر نبودی انجام بدی رو داری برا من انجام می دی...

اینقدر دوست دارم که خجالت می کشم ازت عذر خواهی کنم... بابت همه کولی بازی هام...

۳- من برم تا بیشتر از این آبروی خودمو نبردم...

این پست شماره هاش زیاد بودها...

یهو همشو خوردم...

می گن پست قند نداره.. خوبه برا دیابتی ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦




نه به شوری هانی جان نه به بی نمکی سیب مهربون!!!

خواهر ها برادرها.. دستمال کاغذی بیارین دم دست می خوام سوگ نامه بنویسم...

ما یه هانی جان داریم... به زور ترشی و در عین گرسنگی شدید ... وقتی که حس می کنه می تونه یه گاو رو درسته قورت بده ۳ قاشق غذا می خوره...

حالا یه سیب مهربون داریم... هی هی هی...

طفلی تا حالا ویار داشت از غذا افتاده بود...

الانه که هی دلش می خواد غذا بخوره... اینقدر بهش آمپول می زنن که طفلی کوفتش بشه....

تازه می خوره... اونم کم... بعد یهو قندش میشه ۱۴۰... البته بعد ۲ ساعت ها.. تازه ۶ واحد هو انسولین کوبیدن به بازوش...

پنجشنبه مهمونی دعوت بودن.. از اونجایی که مهمونی بزن برقص نداشت.. هدف خوردن یار و دیدار شابدالعظیم بود... (شاه عبدالعظیم)

یعنی هدف خودن بود دیگه.. با دیدار فک و فامیل...

فکر می کنین چی شد...

خوب سیب مهربون نرفت... گفت درد دارم نمی تونم بشینم... البته درد که داشت... ولی دلش برا فامیل تنگ شده بود...

موند بعد اینکه مهمونی تموم شد رفت...

البته نه تو سالن... رفت خونه خاله...

از کل مهمونی یه جوجه کبابا خشکش رو می تونست بخوره که اونم از بس بغض کرده بود نخورد... یعنی خورد.. بعد دید بابت اون ۳تا پر سیب زمینی سرخ کرده که دلش خواسته بود و چشش افتاده بود قندش شده ۱۵۰....

صبحونه رو بگو...تا حالا حلوا شکری نمی خوردها.. ولی دلش خواست...

ولی نخورد...

طفلی عزیز جونم.. قبلا بابت نخوردنم غصه داشت... حالا هم به خاطر اینکه نیم تونم هر چی بخورم غصه می خوره...

اون روزی دید از غذای مورد علاقه ام گذشته ام و دارم کدو بخار پر شده رو به ضرب ماست قورت میدم بغضش گرفت...

فکر می کنین من نفهمیدم...

دیروز دید من دوست دارم نهار خونه خاله باشم ولی نموندم چون قورمه سبزی داشتن هم دلش گرفت...

همین شد که دیشب گفت تا دلت خواست بخور...هیچی نمیشه...

و همین شد که صبح قندم ۱۲۰ بود و دیشب قندم ۱۶۹...

حالا یکی ندونه فکر می نه من چقدر خوردم...

اندازه دو نفر برنج پختم... تازه گذاشتم شل بشه حجمش زیاد شه...

من و عزیز جون خوردیم... براش نهار هم کشیدم... برا خودم هم ۹ قاشق نهار برداشتم... نصف قابلمه اضافه موند...

حالا من که هی دلم غذا می خواد چیکار کنم؟

راستی ادم کمی سرما بخوره قندش میره بالا؟

ادم وقتی بعد خوردن یه تیکه نون لواش ۱۵ در ۱۵ با چای خالی تو ماشین بخوابه قندش می ره بالا... تازه انسولین هم زده باشه؟

حالا اینها اصلا مهم نیست...

از اینجا به بعدش با خدا کار دارم...

خواستین بخونین .. خواستین نخونین...

خدا جون امروز همکارم می گفت: خدا خیلی دوسم داره که اینطوری داره امتحانم می کنه...

یه خورده دلم روشن شد...

گفتم که بهت... یادته؟

گفتم خدا جون.. من چاکرتم... هر بلایی هم خواستی سرم در بیار... فقط به هیچکی دیگه کار نداشته باش...

هر سختی باشه تحمل می کنم.. ولی اون طفل نعصون رو برا آزمایش من و یا تنبیه من کاریش نداشته باش...

خودت می دونی که ... من طاقت ندارم...

خدایا.. من اصلا قندم بشه ۱۰۰۰... قبول... ولی به اون طفلی ضرر نرسه...

می دونی من خیلی بدم.. ولی بازم می دونی دوست دارم...

دلم همیشه به وجودت خوش بوده... به کرمت... به مهربونیت...

خدایا... نی نی کوچولوی معصوم ما رو در پناه خودت حفظ کن...

هم نی نی کوچولو رو هم باباشو و هم ... همه اونهاییگه می دونی دوسشون دارم...

فدات بشم...

یه سیب طفلکی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦




۹ ماه پیش چه خبر بوده؟!!!

سلام خوبید؟

خوب که نیستم ولی شکر...

حرفها باشه برا پست بعد...

یه خانوم دکتری بود.. یعنی ماما بود... هر روز صبح می اومد سر کشی تو اتاقها به خانوم های نی نی دار سر می زد..

توصیه های ایمنی هم می کرد...

چک می کرد به بچه ها دارن درست شیر می دن.. بچه ها رو خوب می خوابونن.. و خلاصه نظافتشون رو چطوری رعایت کنن و این حرفها...

روز دوم که اومد گفت شما هنوز اینجایی. گفتم آره.. قراره به زودی منو استخدام کنن...

بعد اومد حرف بزنه... هی صدای تلویزیون اذیتش کرد...

گفت چرا صدای تلویزیون زیاده؟

من گفتم: دیدم داره راجع به شیر دادن و بچه داری حرف های خوب خبو یم زنه به خانومهای نی نی دار گفتم گوش کنن...

کلی ازم تشکر کرد...

وقتی هم براش کفتم چی داشت یاد می داد.. خیلی خوشحال شد...

حرفهاش که تموم شد گفت: اگه سوالی داشتین بیان از من بپرسین... البته از این خانوم هم بپرسین بهتون جواب میده.. مگه نه؟

منم گفتم : یس آو کورس...

فرداش اومد... باز منو دید و کلی حال واحوالم رو پرسید...

بعد هی توضیح داد و بعدشم گفت: سیبی چیزی جا ننداختم؟

منم گفتم جسارتا راجع به اون نکته یادتون رفت بگین...

بعدش گفت اگه بدونین دیروز چقدر زایمان داشتیم.. اصلا این چند روزه به طور عجیبی همه می زان... ۹ ماه پیش چه خبر بوده؟!!!!!!!!!!

یکی گفت: عید بوده...

بعد خانوم ماما خنده اش گرفت: گفت هاااااااااااااااااااااان... خوشحال بودین.. عیدی دادین یا گرفتین؟ شاید هم انرژی زیادبوده در اثر خوردن آجیل...

یکی گفت: اخر اسفند بود... حونهخ تکونی داشتیم... کی وقت داشت... حالا خوبه نی نی داشت ها...

منم گفتم: البته یواش گفتم... ولی ماما جان شنید... نه بابا خونه تکونی داشتن.. خسته بودن از دستشون در رفت!!!!!!!!

بعد گفتم: شایدم گفتن اگه این فرشو بشوری بهت جایزه میدیم... بعد مرد خونه هم بعد کار خسته بوده و خلاصه این حرفها...

حالا جدی جدی ۹ ماه پیش چه خبر بوده؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦




بيمارستان نامه (قسمت دوم)

خیلی هم بهم خوش گذشته تو بیمارستان شما هی بخوان براتون توضیح بدم...

نه اینکه خاطرات خوبی بوده...

اتاق ما برا اینکه من تنوع داشته باشم هی ادم ها و بیمارهاش عوض می شدن...

یه چیز جالب این بود که مامان ها خیلی هیجان زده نبودن برا دیدن بچه هاشون...

ولی من از الان هیجان زده ام...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه مادربزرگی هی از نوه اش تعریف می کرد.. ولی دخترش اصلا هیجانی برا دیدنش نداشت..

حتی موقع شیر دادن بچه هاشون هیچ حسی تو صورتشون نمی تونستی ببینی...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز سه شنبه خاله و خواهرهام با عزیز جونم اومدن...

البته عزیز جونم اول اومد...

از هر موقعیتی برا ب و س ی دن من استفاده می کرد...

مخصوصا سه شنبه که هیچیکی تو اتاق نبود... همه  مریض ها رو مرخص کرده بودن...

یاد خدمت افتادم!!! وقتی بچه ها داشتن مرخص می شدن!!!! هی یادش به خیر!!!!

خلاصه در خلوتی بودیم من و عزیز جونم که یهوووووووووو یه ایلخی آدم !!! اومدن تو...

اگه گفتین کی بود؟

خانوم های همکارم بودن دیگه....

همسرم داشت لو می رفت...

فرستادمش بیرون...

یه گل خوشگل با یه جعبه شیرینی آورده بودن...

۱۰ نفر بودن...

فکرکن برا من شیرینی آوردن!!!

البته بعد گفتن شیرینی رو اوردن خودشون میل کنن گل مال منه...

خاله و معصوم و زهره هم اومدن...

عزیز جون ساعت ۱۵ زنگید که برم؟

گفتم نه...

برو بچز رفتن... و عزیز جونم اومد پیشم...

بهم قول داد موقع رفتن خونه بیاد از پشت میله ها همو ببینیم...

آخه ما رو حبس کرده بودن دیگه...

تا ساعت ۱۹ به امید دیدنش بودم... زنگ زد که بارون شدید می باره..بیام؟؟؟

با یه عالم بغض گفتم نه..

گفت پس میام...

ولی اصرار کردم که نیاد.. و وقتی گوشی رو گذاشت زدم زیر گریه...

وقتی همه رفتن.. باز من تنها بودم، رفتم به پرستار گفتم می تونم اینجا دوش بگیرم؟

گفت: اره.. لباس نوبرداشتم.. ملافه هامو عوض کردن باز... حتی رو اندازم رو هم عوض کردم.. رفتم یه جای دنج دوش اساسی گرفتم و کلی روحیه ام بهتر شد...

شب دو تا مریض اومدن که کاش نمی اومدن...

یکی با مامانش و صدای مور موری خودش رو روان من راه میرفت...

یکی هم با صداش و رفتارش روانیم کرد..

می خواستم بشینم.. می گفت طاق باز نخواب به پهلو بخواب...

گفتم من نشسته ام ... گفت نه خوب نیست...

خلاصه کلی اعصاب مصابم ریخت به هم.. تا اینکه ام پی تری پلیرمو گذاشتم تو گوشم... اون آهنگ ها.. مخصوصا صدام کن ابی بیشتر منو گریه دار می کرد...

بی خیال شدم..

رادیو شو روشن کردم...

صداشم زیاد... تا دیگه نشنوم چی میگن... فقط می دیدم گاهی خانومه داره با من صحبت می کنه.. ولی به رو خودم نیاوردم... اونم دیگه بی خیال ما شد...

شب هم دیر خوابیدم... ولی تا صبح رادیو تو گوشم بود... نگو تا صبح کلی اونجا برو بیا بوده...

یکی داشته زایمان می کرده جیغش تا تو اتاق یم امده.. اخرش هم صبح بردنش سزارین کردن...

خلاصه یکی گریه کرده.. یکی بچه اش ونگ زده...

از همه با حال تر این بود...

من تو غصه و غم داشتم این اهنگ ماهنگ ها رو گوش می کردم که مجری رادیو گفت.. خانوم سیب مهربون حال کردی؟!!!!

این آهنگ مخصوص شما بود تا از این حال و هوا بیان بیرون ها...

فکرکن من شاخم دراومد...

باز یه چیز دیگه شد...

گفت.. خانوم سیب مخلصیم.. هوا ما رو داشته باشه.. اخماتو وا کن...

فکرکنین شما جای من بودین چی کار می کردین...

گفتم یا خیالاتی شدم.. یا جن من داره اینجاوو یا یه پارازیت رادیوییه و کسی داره اذیتم می کنه...

بعد یه اهنگ که من خیلی ازش خوشم اومد پخش شد و باز مجریه گفت سیب جون قربونت... و کلی حرف دیگه...

از ترس خوابم برد...

وقتی بیدار شدم... هنوز رادیو می خوند... یهو باز فامیلی منو اقاهه گفت...

کمی با دقت گوش دادم دیدم بابا .. فامیلی خانومه شبیه فامیلی منه... اونم تهیه کننده بوده...

چهارشنبه کلی غصه دارتر بودم... دوکی ساعت ۱۳ اومد گفت برو ولی رعایت کن.. تحت نظری ها... و کلی منت و این حرفها...

من برم ..

اینجا بگیر بگیره...

نه بابا شوخی کردم...

اینجا داره تغییرات میشه... من باید کاسه کوزه رو جمع کنم...

خیلی هم حوصله دارم...

ایش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦




بيمارستان نامه (قسمت اول)...

سلام صبح به خیر.. خوبید؟

ما هم خوبیم...

دکتر سو نو ننوشت... گفت : زوده لازم ندارید...

تازه نی نی داشت بازی می کرد... قلبش هم گرومپ گرومپ می زد... باید بودید و می دیدید که دوکی چه لبخندی میزد...

خدا رو شکر...

و اما سفرنامه...

شنبه در حال تدارک سفر بودیم...

قبل اینکه از اداره بیام بیرون رفتم پیش رییس...

رییس  داشت تخمه می شکست... که دید یکی در می زنه...

من رفتم تو گفتم.. سلام خوب هستین؟ در سلامت کامل به سر می برین؟!!!

بعد بهش گفتم قراره از فردا برم بستری شم...

اینقدر پرسید تا من گفتم .. آخه من بار دارم... بعد دیگه رییس نمی دونست بخنده.. خجالت بکشه... یا اینکه حرف بزنه...

به هر حال بهم گفت باید بری به فلانی که تو فلان پروژه باهاش کار می کنی هم بگی...

تا بعد از ظهر دنبال یه فرصت بودم... و رفتم بهش گفتم...

اونم اول گفت بابت دیابت ۷ روز بستری می کنن!!!!!!!!!

من موندم چی بگم...

باز هی پیچوندم تا اینکه گفتم نه... ولی من بار دارم باید تحت نظر باشم...

حالا اقا مهربون نیشش تا بناگوشش باز شده... میگه خوب به سلامتی...

منم گفتم از اینکه قند دارم!!!

بعد برام اروزی بهبود کرد...

شبش رفتیم خونه... معصوم و زهره خونه بودن... دختر عمو رفته بود با دوست پسر جانش بیرون...

فکر کن...

فکرکن چه دوره زمونه ای شده.. ملت بی حیا شدن... کارد می زدی خون از عزیز جون خون نمی اومد...

منم به بچه ها گفتم.. اگه با اون می رفتین دیگه نباید پاتونو تو خونه من می ذاشتین...

ما رفتیم خونه داداشی... دختر عمو خودش اومد...

حالا داداشمو کارد می زدی حال بهتری از عزیز جون نداشت... تازه اون فکر می کرد که ممکنه دختر عمو رفته باشه ولگردی...

به هر حال.. عسل عمه اون شب هی گفت : عمه سییییییییییییب بیا بشین بازی کنیم...

من بی حال می افتادم اینور .. می افتادم اونور...

شب هم با کلی غصه خوابیدم... بچه ها موندن خونه داداش...

صبح ساعت ۱۰با عزیز جونم رفتیم بیمارستان..

تا ظهر که بستریم کنن هی گریه کردم..

کسی تو سالن انتظار یه خانوم اشک ریزان ندید؟ من بودم ها...

ساعت ۱۴ هم تختمو دادن بهم...

یه غل غله ای بود که نگو... شاید هم قل قله...

ساعت ملاقات بود...

عزی زجونم تا ۱۶ پیشم موند.. منم هی خواستم بخندم... هی اشکام در می اومد...

چشای گل نازم قرمز بود...

به بهانه صحبت با موبایل دو سه باری رفت بیرون و اومد...

پرستاره اومد بهم نهار داد... گفت باید بخوری...

عزیز جونم نهار نخورده بود... به زور یه کم بهش کباب دادم...

عزیز جون رفت...

من موندم و یه دنیا غصه...

پشتمو کردم به جمع و شروع کردم به گریه ....

یه خانوم مهربون اونجا بود... قرار بود مرخص بشه تا شب...

برام چای آورد... مشکلمو پرسید...

دلدادریم داد...

چهره اش از ذهنم بیرون نمی ره...

اتاق ما به علت تعمیرات تخت اضافه گذاشته بودن...

دو تا خانومه نی نی دار بودن...

خلاصه تا شب یه کم اروم شدم...

فکر کن .. باید دور از عزیز جونم تنها می موندم.....

شب اول خیلی بد بود...

تا صبح جون کندم...

هی می اومدن ازم خون می گرفتن...

دکتر فرداش اومد... بهش گفتم منو زودتر بفرست خونه...

تا ظهر نی نی دارها مرخص شدن.. جاشون دو تا دیگه اومدن...

اونها هم نی نی دار بودن..

یکیشون خانوم شاگرد عزیز جون بود...

عزیز جونم و آزاده اومدن پیشم... و همینطور خاله که اومده بود بره د بی .... من از بس غصه داشتم خواب بودم...

خاله دلش نیومده بود بیدارم کنه...

عزیز جون اومد یواشی نازم کرد بیدار شدم...

خیلی سعی کردم گریه نکنم...

نمی دونم چرا زود ساعت ۱۶ می شد...

باز همشون رفتن... باز من هی گریه کردم...

تو این گیر و دار.. ادم های مختلف می دیدم... حرف های جدید می شنیدم... و البته تجربه های جدید...

یکی از کابوس هام... امپول ها و خون گرفتن هاشون بود...

یکی دیگه هم دستشویی رفتن...

نمی دونم من خیلی حساسم یا مردم خیلی بی توجه...

دستشونو تو بیمارستان به همه جا می زدن.. بعد نشسته چیز میز می خوردن...

خیلی ریلکس می رفتن دستشویی...

خیلی راحت همه جا می نشستن...

وقتی می رفتم بیرون و بر می گشتم می دیدم.. یکی اومده رو تخت من نشسته می خواستم خودمو بکشم ...

....

....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦




باربد نامه!!!!

اول بگم که من حالا براتون می نویسم چی بود و چی شد... ولی اینو بنویسم تا دلتون روشن شه تا بعد...

قرار بود اسم این پست خواب ا ئ م ه اط ه ا ر باشه... ولی به دلایلی نذاشتم...

جونم براتون بگه که همه خواب می بینن که یکی تو خواب میاد می گه اسم بچتون رو بذارین این ...

ما هم خواب دیدیم...

همه تو وخواب می گفتن اسم بچت باربد...

فکر کن...

تا حالا کسی با همچین موردی برخورد کرده؟

البته باربد قشنگه ها ولی موضوع اینه که ما تو فامیل دورمون یه باربد داریم...

حالا معصوم اینها به هر کی می رسن میگن سیبی خواب ا ئ م ه اط ه ا ر  دیده گفتن اسم نی نی تونو بذارین باربد!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦




سلام... من آمده ام.. وای وای من مده ام!!!!

سلام

خوبید؟

در سلامت کامل به سر می برید؟ (از اثرات بیکاری و مریضی تو خونه است ها...)

من اومدم... با کلی خاطره، حرف ، حدیث...

از همه اونهایی که یادم بودن ممنون...

حتی از خانواده رجبی!!!!

شاید بعداز ظهر بیام براتون بنویسم...یه کم بازوهام درد می کنه.. از بس که یا خون گرفتن ازم.. یا بهم ا ن س و ل ی ن زدن... (البته بازم می زنم .. یعنی مجبورم)

من برم بازم میام...

تازه موبایلم همراهم نیست...

تازه ترش اینه که شماره هاتونم هم همرام نیست!!!!!!!

هااااااااان هست.. بذارین یه امتحانی بکنم...

من برم دیگه... وقت تزریقه...

:(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0