Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

بخندم يا گريه کنم؟!!!!

از بس که این اشکامو تو دلم نگه داشتم.. مسموم شدم و حالا چشام قرمز شده!!!!

خوبین؟

سلام!!!

اصلا من نرمال نیستم.. هی می خندم.. هی می خندم.. از بس خندیدم این چشام قرمز شده!!!

خدایا به همه   یه همسر به خوبی همسر من بده!!!

خوب چی بگم... دلم گرفته.. به هیچکی هم نمی گم چرا... حالابه یه نفر که خودشم می دونه م یگم... ولی به بقیه نمی گم... ناراحت نشین ها... خبر خوشی نیست که بگم ... خوش بود به همه می گفتم...

ژنجشنبه ای با برو بچز رفتیم خرید...

چه خریدی... چه کشکی چه دوغی...

منکه دیگه عین قبل نبودم... یواش یواش می رفتم... حالا با اینهمه یواش راه رفتن فکرکن.. دخترعموم از ما عقب می افتاد...

یه اسلومیشن به تمام معنی کلمه....

اعصاب مصاب من رو رخته بودن به هم...

تازه فهمیدم چرا هفت تیر گردی بی حاصلشون ۲ روز طول کشید...

اینهاش مهم نیست.. رفتیم اون قسمت زیر زمین کویتیها... جالم بد شد.... اینها یادشون نبود برا من ابی اشی دوغی... نونی چیزی بیارن...

با یه حالی به یکی از این غرفه دارها گفتم... اقا اب دارین؟

گفت نه ولی میرم براتون می خرم...

خدایا به خاطر معرفتش... هر چی آروزی خوبه برآورده کن.. اینقذه تو دلم دعاش کردم.. اینقذه دعاش کردم...

راستی چهارشنبه شب رفتیم خونه داداشی...

عسل جونم نصف شده بود... از اون یرکا بدها خورده بود دیگه...

کوچولو شده بود.. اینقدر سبک بود که بغلش کردم...

ولی ناز شده بود بیا و ببین... حرف هاش بیشتر شده...

می گفت عمه بیا دنبال بازی...

شب هم از ساعت ۲۴ واستادم سبزی پلو درست کنم برا همسرم... ببره اداره... البته برا ۱۷ نفر...

گوشتشم که بار گذاشته بودم... جاتون خالی یه چیزی شده بودها...

تا ۲ بیدار بودم...

من برم و بیام... ادامه ماجرا رو از همینجا ویرایش می کنم... بذار دو تا پست نشه...

فعلا بای

من اومدم...

رفتم نهار میل کنم...

داشتم از بازار می گفتم... خلاصه بعد از ظهر با عزیز جونم برگشتیم.. سر یه چهارراه یه آقایی نرگس می فروخت...

گفتم.. وای نرگس...

عزیز جون سرشو دراورد بیرون که اقا گل فروش گل می خوام...

اقاهه داشت می اومد..

گفتم : عزیز جون پدر سوخته تعجب.. یادت بود بخری... پارسال که دریغ از یه شاخه گل...

گفت: نرگس به این میگن؟!!!!!!!!!!!!!!!!

برو بچز گفتن: اوه اوه .. عذر بدتر از گناه... چه عزیز جونی داری سیبی؟

خلاصه... خانومی که شما باشین... آقایی که شما باشین... اقاهه اومد... دو دسته بزرگ داشت... دیدید دیگه.. دور چند تاشو چسب زدن... ولی همش رو با هم باز دو دسته کرده بود...

عزیز جون گفت چند؟

گفت هزار...

عزیز جون گفت پونصد بده بریم...

گفت هفتصد مایه اشه...

من گفتم: خوب ۷۰۰ بده خدا برکت...

عزیز جون ۷۰۰ داد...

آقاهه داشت یه دسته کوچیک از اون دسته جدا می کرد... عزیز جون گفت چیکار می کنین؟!!!!!!!!!

چطوری فهمیدیم که عزیز جون منظودش چی بود یادم نیست...

شما فهمیدین منظورش چی بود؟

خوب عزیز جون من فکر می کرد همه اون دسته بزرگ گل نرگس هزار تومنه...

فکرکن...

کلی خندیدیم..

آقاهه گفت سر این موضوع داشتی با من چونه می زدی؟ هم می خندید.. هم تمام وجود گلفروشه علامت تعجب شده بود...

اینقذه صحنه خنده داری بود...

عزیز جونم از بس خندید چشاش اشکی شد...

تا کی هی یادمون می اومد و هی می خندیدیم...

بعد برو بچز گفتن داداش یه شاخه زپرتی رز ۱۰۰۰ تومنه... چه توقعاتی داری ها...

عزیز جون گفت : راست می گین؟!!! اخرین باری که رز خریدیم.. ۳۰۰ بود.. (البته داشت شوخی می کردها) خوب حالا تا شما بخندین من برم و بیام...

یه کم سرگیجه دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦




نيما يوشيج...

سلام...

هر چند حال ندارم نقد کنم و این حرفها... ولی هم م ینویسم که بدونین هستم... هم اینکه اگه نگم مطمئن هستم میره به حساب همه حرفهایی که میخواستم بگم و نگفتم...

من نمی گم در ادبیات غوطه ورم... من نمی گم در ادبیات قل می خورم...

اصلا من یه آدم عامی هستم ... یه آدم که فقط با دو سه تا از شعرهای نیما از نیما یوشیج خوشش اومده...

تا حالا تو ذهنش نیما نمونه یه مرد مبتکر... و با ذوق و ........... بوده ... البته هست...

ولی متاسفانه حالا هر وقت به گل های تو گلدونم نگاه می کنم و به سوختگی یکی از برگهاش ...در اثر بی توجهی خودم...می گم.. نازک آرای تن شاخه گلی .. که به جانم کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند...

یاد اون ریخت .. بی ریخت اون بازیگر می افتم که اسمش یادم نیست.. و داشت نقش نیما رو بازی می کرد...

البته ببخشیدها... جناب آقای بازیگر... یه خورده استیل بازی کردنت برای نیمابودن خوب نبود.. و یه کمی خیلی زیاد هم مسلما فیلم نامه و دیالوگ هات...

...........

دیشب شبکه دو زحمت کشیده بود فیلم نیما یوشیج رو پخش کرد...

با وجود اونهمه فشار روحی و روانی که روم بود... نشستم با اشتیاق ببینم ...

هر لحظه فیلم که می گذشت... حالم از این طرز فیلم ساختنشون به هم می خورد...

البته یه عالم سوال بی جواب هم داشتیم...

 واقعا نیما یه آدم لوده و سبک سر بوده؟

واقعا نیما هدفش ازاینطور شعر گفتن بی قافیه دهن کجی به شعرای قدیم بوده؟

واقعا نیما هدفش گرفتن حال همه اونهایی بوده که به حافظ و سعدی و مولانا عشق می ورزیدن؟

واقعا نیما آدم تن پرور و تنبلی بوده که تو اونوقت روز .. اونم تو شمال فقط می خوابیده...

واقعا نیما اینقدر به زنش بی اهمیت بوده؟

واقعا نیما به این خاطر شعر نو گفته که روزگار نو بوده و اون طرز شعرای قدیمی کهنه و مختص قرن های قبلش بوده... و آدم های نو .. همه چیزشون باید نو باشه؟ و اینها به این حرف نیما اعتقاد دارن؟

پس چرا آدم های نو نمی تونن لباس های نو بپوشن... و باید عین عهد دقیانوس خدا بیامرز رفتار کنن؟

و یه عالم اما و اگر و  آیا و چرا؟

نمی دونم وقتی اینها نمی تونن فیلم درست کنن چرا درست می کنن؟

طرف وسط آفتاب تابستون داره میره یوش... زنش میگه: آخه اینوقت سال؟

دیشب که دیدم کوهستان اونهمه سرسبز بود می گم: لااقل پاییز هم نیست...

شما رفتین جاده کندوان؟ دیدین برگهای قرمز و نارنجی و زدر و قهوه ای رو...

دیشب تو اونوقت سال که نیما شدیدا سرما خورد و حتما ذات الریه کرد و مرد حتی یه برگ زرد هم نبود!!!!!!!!!!!

یا تو زندون... اون آقاهه که داشت بازپرسی می کرد... چقدر مصنوعی بود!!!!!!

یعنی زیاد مصنوعی بود...

اصلا فیلمش خیلی مصنوعی بود...

جالب اینجا بود همه جوون موندن جز نیما...

زن جلال که یه خط رو صورتش نبود... و البته عین مادر جلال بود تا زنش...

جلال هم فقط در حد سفید شدن اندک شقیقه پیر شده بود...

ولی نیما یهو ..پیر شد...

خونه اش تو یوش رو یکی همیشه تمیز می کرد؟

نه گردی... نه تار عنکبوتی!!!!

شما جز کینه توزی روحیه لطیف شاعری تو نیما دیدین؟

شما جز دهن کجی و لجبازی روحیه ظلم ستیزی تو نیما دیدین؟

معصومه می گفت خوب شد فیلم اخوان رو نساختن... آخه معصوم عاشق اخوان...

خلاصه دستشون درد نکنه با این فیلم ساختنشون... دستشون درد نکنه...

الان نیما با شعرهاش که یادم میاد... افسانه... لودگی... سبکسری هم تو ذهنم میاد و یه فرد بی مسئولیت...

بی خیال...

شاید داشتن تبلیغ می کردن تا مردم منزجر شن...

هر چی بود دستشون درد نکنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦




خوب دلم گرفت یهو... به من چه!!!

سلام ...

الان داداش مازنی گفت بای بای تا بره ... البته با خانواده مهربونش...

یهویی یه بغضی اومد تو گلوم...

همیشه از رفتن دلم می گیره... حتی اگه خودم بخوام برم...

اصلا من از سفر می ترسم...

خدا کنه با سلامتی برن و بیان...

خدا کنه همشون سالم باشن...

خدا کنه نی نی این سفر بهش خوش بگذره...

این روزها همه دارن می رن...

خوب ادم دلش می گیره دیگه...

خدا کنه هر جا هستن موفق و پیروز باشن... هر جا که هستن خوشبخت باشن...

اینم بای بای داداش مازنی...

سلام آبجی سیبی مهربون :
خوبی ؟ خوشی ؟ صبحت به خیر و شادی .
من دیگه فرصت ندارم باید برم آماده سفر بشیم . خلاصه با هزار دنگ و فنگ مقدمات سفر خانمی عزیز و شاهین کوچولو رو فراهم کردیم و امشب میریم .( البته می دونی که شاهین عزیز رو داریم قاچاقی می بریم !!! ).
آخر هفته دیگه هم خانمی عزیز و شاهین جون برمی گردن ولی من تنها بایست اونجا بمونم .
حالا هم دیگه فرصت ندارم باید برم .
به عزیز جونت ، سیبک عزیزت و همه دوستان سلام برسون .
دیده از دیدار دوستان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصلست.
برایم خیلی دعا کنید .
شاد باشید و همیشه خندان ،تا دیداری و فرصتی دیگر درود و دو صد بدرود .
خداحافظ همین حالا

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦




سه فیلم با یه بلیط!!!

سیب مهربون یا شوو من

اول از همه بگم... اصلا خندتون نمیگیره ها... چون تمام شوخی های من زیر خط قرمز بود.. هر چی هم فک رکردم دیدم نمی تونم بنویسم...

ضمن اینکه با ادا و اصول یه شو من باید براتون تعریف بشه تا بخندین...

۱- الان دو شبه و قتی می رم خونه این اوباش دلشون وا میشه...

تا حالا نمی دونستم اینهمه باعث خنده مردم میشم...

باور کنین...

فکر می کردم اون سیب مهربونی که همه رو می خندوند نابود شده...

ولی الان دوشبه بچه ها از حرفهای من دل درد می گیرن...از بس که می خندن...

انگاری دیروز هم با یاد آوری حرفهای من هی می خندیدن...

آخه پریشب ما شامی داشتیم..

موادشو آماده کرده بودم... فقط تخم مرغ می خواست...

اونم یکی یا دو تا... زهره داشت از پیترش (منیر جون همکارش) حرف یم زد که من به اسمش آلرژی پیدا کرده ام...

یه شونه تخم مرغ هم گذاشته بود دم دستش و غرق در صحبت هی می شکست...

تا ۶ تا هم شکسته بود...

خلاصه من با یادآوری رفتار زهره (همون دیگه داشتم اداشو در می آوردم)  باعث خنده جمع شدم...

بعدش هم چرت و پرت زیاد گفتیم و خندیدم. که یادم نیست...

دیشب هم بحث روز دختر بود...

نه از اولش بگم...

من و عزیز جونم رفتیم خونه برو بچز نبودن.. رفته بودن ولگردی...

زنگیدم بهشون گفتم بگردید.. بعد ما میام شام بریم بیرون...

ولی خیلی خسته بودیم.. گرفتیم خوابیدیم...

کی گفت عزیز جون برات داستان تعریف کرد؟!!! نخیر اصلا هم داستان سفید برفی رو برا من نگفت... (باور کنین)

بعدش بیدار شدیم... دیدم داره ۲۱ میشه اینها نیومدن... زنگ زدم.. معصوم میگه خودت گفتی نیان ما میام... گفتم حال ندارم... شما برین فلان جا.. چیزی بخرین.. بعد عزیز جون میاد دنبالتون...

البته سر موضوعی خودمم باهاش رفتم...

خلاصه موقع شام گفتم...

امشب خواستیم شام بریم بیرون...

حالا بیرون اومد تو.... نه تومون رفت بیرون.. نه بیرونمون رو آوردیم تو...

و این موضوع تو و بیرون دلیل داشت.. چون امروز روز دختره... ما هم هی فکر کردیم دیدم یه خورده به اینکه امروز باید بهتون هدیه بدیم یا روز زن شک داریم...

برا همین گفتیم جهت جلوگیری از آبروریزی همون بیرون رو بیاریم تو بخوریم... (کسی فهمید من چی گفتم؟!!!)

بچه ها اومدن تشکر کنن که جیغشون دراومد که خیلی نامردی...

بعد گفتم البته امروز برا شما به قول یه نفر یوم الشکه... ما چیکار کنیم...

بعد هم موضوعات مختلفی پیش اومد که بنده با لودگی باعث شدم مهسا دل درد بگیره.. دو سه بار هم برو بچز همه مواد موجود در دهانشون رو در اثر خندیدن پاشوندن  به هم...

بعد معصوم گفت: کاش تو هر شب زود بیای یه کم دل ما وا شه...

....

هوس های شبانه!!!

می دونی دیشب من هوس چی کرده بودم؟

به عقل جن هم نمی رسه...

دلم چایی رو سماور نفتی می خواست... در حالیکه سماوره کنار دستم قل قل کنه و از این تخت های خونه خاله اینها هم باشه و من رو اون نشسته باشم....

وقتی اینو گفتم همه به صورت مبهوت شده  منو یه چند دقیقه ای نگاه کردن...

خوب به من چه...

پارسا جون عمه

دیروز برا پارسا زنگ زدم...

البته برا مامانش تا تولدشو تبریک بگم... بعد با پارسا حرف زدم...

عمه: سلام پارسا خوبی؟

پارسا: خوبم... عمو ..... خوبه؟ کجایه؟ تیم تیم تیش کجایه؟

من: رفته اداره... خوب با تیم تیش رفته دیگه...

پارسا: برا یمن اسمال تی تیز بیاره..

.. : چند تا برات بخرم...

...: بیست تا صدتا..

...: دیگه چی بخرم..

کیک بخر.. شیرنی بخر

دیگه چی بخرم؟

بیسکیت (بیسکوییت ) بخر...

تو برا عمه چی می خری؟

من اسمال تیتیز می خرم.. کیک م یخرم.. بیسکی ایت می خرم...

دیگه چی می خری؟

لباس می خرم بپووووووووشه...برا نی نی نمی خرم عمه بپوشه...

طیبه می گه چند روز پیش گفته عمه نی نی نیاره... من نی نی دوست ندارم.. من نی نی عمه می شم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦




داستان مرد باهوش...

البته نی نی جان من معذرت می خوام که باباییت اول باید این نود رو می دید بعد برات داستان می خوند...

کشت منو تا بیاد... حالا خودمونیم ها.. هنوز هیچی نشده خودم به داستان خوندن باباییت عادت کردم...

یکی بود یکی نبود... یه مرد باهوشی بود که ادعا کرد می تونه به خر خوندن نوشتن یاد بده...

نی نی جون (در حالی که داره شکمم رو می بوسه... و من هی می گم بابا تو شکمم که نیست... یه کم پایینتره...) خر یه حیونه... عین اسب (حالا مشکل شد ۳ تا.. حیوون چیه.. اسب چیه) گوشاش درازه... و از اسب یواش تر راه می ره... برا بردن بار ازش استفاده می کنند...

(تو دلم می گن تا کی بشه نی نی رو ببریم روستاییکه از اسب و خر برا بردن بار استفاده می کنند... بچه ام دچار درگیری میشه... چون همش دور و برش گاری و ماشین و موتور می بینه که ازش برا بردن بار استفاده می کنند...)

.........

.........

آخرهای داستان عزیز جون از خنده ولو شده بود... خوبه بچم روحیه اش تغییر می کنه با این داستان خوندن...

می دونم تو دلش می گفت ای کاش من جای اون مرد ه بودم.. چه کیفی داشت ها...پادشاه رو سرکیسه می کردم...

راستی نی نی جان بابا دیشب همه رو بی غلط املایی خوند...

من همش سعی می کنم به داستان فکر کنم.. تا تو هم بتونی بیشتر داستان ها رو متوجه بشی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦




اولين همايش داستان خوانی برای نی نی!!!!

خوب از اون پست خفنه که بگذریم... می رسیم به قسمت خنده دار ماجرا...

دیروز بنده اینجا بودم...http://ninisite.com/weekbyweek/week.asp?week=15

دیدم نوشته برا نی نی جان داستان بخونین...

دیشب که یکی باید مادر سیبک رو می خوابوند... از بس پریشان بود...

بی خیال..

ساعت ۲۲ بود.. و من می ترسیدم برم تو اتاقم بخوابم...

به عزیز جون گفتم رفته بودم تو فلان سایت نوشته بود برا نینی باید کتاب بخونین.. تو هم خلی وقته با نی نی حرف نزدی.. بعد فرستادمش کتاب داستان اورد...

من ۳ تا کتاب دارم... که تو هر کدومش ۳۰ تا داستان کوتاه برا بچه ها داره...

البته ... ۱۲ جلد بود ها.. از خسیسی ۳ خریدم...تیر ماه و مرداد ماه و بهمن ماهش...

حالا مشخصاتشو براتون میارم..

یادم نیست...

یعنی ۱۲ جلدش برا تمام سال داستان داره...

منم عاشق کادو خریدن برا نی نی ها.. اینها رو نمایشگاه کتاب خریدم... تا در یه فرصت مقتصی هدیه بدم به برادرزاده هام.. مرداش هم برا خودم خریدم..

داشتم می گفتم...

عزیز جون کتاب آورد... و هنوز باز نکرده گفت.. همه این کتابو باید امشب بخونم...

و هی غر زد.. بعد ما با هم درگیر .. شدیم...

البته از این درگیری خنده دارها  ها...

کتاب رو باز کرد و دید اولین داستان شعره... بی خیال شد..

گفت بذار فال بگیرم... (منظورش این بود که تصادفی یه داستان انتخاب کنم... بچه ام هر وقت کتابو عین فال گرفتن باز می کنه فکر می کنه باید بگه فال گرفتم)

خلاصه فال رو باز کرد و یه داستان اومد... اسمش یادم نیست...

حالا آقای پدر فکرکرده چه خبره...

میگه: سیبی مطمئنی اون سایته معتبر بود... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه از الان یه کم زود نیست برا نی نی داستان خوندن؟!!!!!!!!!!

بذار از فردا شب...

بهش میگم از الان داری از کارهای بچه در میری ها... آپولو که هوا نمی کنی عزیز من یه داستان داری م یخونی... بعد هم گفتم خجالت نداره.. بخون...

البته تو پرانتز بگم... بزارین پرانتز رو بذارم..(این آقای عزیز جون برا من داستان می خونه ها.. ولی فقط سفید برفی می خونه... اون شاهزاده میشه من سفید برفی... بعد فیلم اکشن میشه.. و تا اونجا پیش میره که اونها قصد داشتن بچه دار بشن... بعد همه چیز باید مو به مو هنگام گفتن داستان برای حضار که هیچوقت وجود نداشتن به نمایش گذاشته بشه... حتی دعوا ها و گازهایی که سفید برفی از شاهزاده می گرفت!!!!!!!!!!!)

و اما داستان از زبان عزیز جون:

روزی روزگاری یه پادشاه بود که خیلی عالم بود و فوت foooot می کنه... (حالا یه مکث طولانی... برا اینکه عزیز جون داره می بینه که بقیه داستان چه ربطی به فووووووت کردن شاه داره... اصلا شاه چی رو فوووووت کرده.. تا اینکه می فهمه منظور از فوووووووت مردن بوده...)

آهان نی نی جان پادشاه فوت می کنه...

من: بابا فوت می کنه یعنی چی...

بابا: یعنی... یعنی فوت می کنه... یعنی میمیره...

من: هنوز جواب سوالم رو نگرفتم...

بابا: یعنی میره پیش خدا...

خوب... بعد..... پسرش بنا بود ‌banna ... چه جالب ناز نازان.. پسر پادشاه بنایی میکرد...

آره نی نی جان پسرش بننا بود جانشین پدر بشه...

در اینجا باز عزیز جون در عمق کتاب فرو رفت تا معنی این جمله رو متوجه بشه...

اوباش در حال خندیدن بودن...

من: عزیزم حالا فهمیدم.. تو چون سوات خوندن نداری هی طفره می رفتی؟

عزیز جون: نخیر... من فقط بلدم داستان ها و متون لاتین بخونم.. فارسی سخته!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه عزی زجونم داستان رو خوند.. خداییش صدای مهربونش به من و نی نی کلی آرامش داد...

بعدش هم مجبورش کردم اون شعر اولی رو برامون بخونه... و خوند... خودش تازه داشت راغب می شد بازم بخونه که ما به یه خواب سبک فرو رفتیم...

این اولین داستانی بود که برا نی نی خوندیم...

باباجون من از طرف نی نی ازت تشکر می کنم.. ....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦




سيب مهربون مادر خری است!!!!

اصلا هم تعجب نکنین...

آخه تعجب نداره... اینقدر خرم که حتی روم نمیشه خریتمو براتون توضیح بدم...

بمیرم برا نی نی ... از بس من هی حالم بد شد دیشب اون هی دردش اومد...

می تونست می اومد بیرون م یگفت: ماماااااااااااااااااااااااان اخه چرا این کار رو با خودت و من کردی...

نی نی جان ببخشید...  هر چند تو نباید حرف بد یاد بگیری... ولی به خاطر حماقتم منو ببخش...

دارم سعی می کنم فراموش کنم...

حالا کسی دعایی چیزی بلد نیست ... یا روشی.. هیپنوتیزمی... روان درمانی ای .. چیزی...

من هیچی... نی نی طفلی چیکار کنه...

تا صبح داشتم کابوس می دیدم...

قبلشم.. از بس هی حالم بد بود.. هی ترش می کردم.. هی اسید معده ام می اومد تو دهنم...

و هی به خودم و حماقتم فحش می دادم...

حتی برا نی نی داستان خوندیم.. شعر خوندیم.. هیچی نشد...

نی نی هی دردش اومد.. هی دردش اومد...

چرا؟

البته از من خرتر اون خانومه است... اون یعنی نمی دونه رو بچه اثر بد می ذاره...

ولی خرتر از اون با زمنم که میخ شدم و نگاه کردم... آخه یکی نیست بگه  این کنجگاویت رو بذار کنار...

کنجکتوی نه ها... همون کنجگاوی...

می دونین.. با وجود اینکه رفتم برا بچه ها هم گفتم... برا عزی زجونمم گفتم باز سبک نشدم...

الان یه کم احساس بهتری دارم..

تو رو خدا دعا بلدین دعا کنین...

البت دعا نکنین همه حافظه پاک شه ها... من همینجوری تعطیلم... حالا حافظه هه هم پاک شه دیگه معلوم نیست چی میشه...

داشتم می گفتم...

دیروز داشتم می رفتم خونه... واستادم تا این خانومه بیاد... گفت کجا میری... (گفتم کجا یاد یه خاطره افتادم... درون خانه نشسته بودیم داشتیم تخمه می شکستیم دیدیم تلفن زنگ زد... گوشی رو برداشتیم گفتیم کی هسته... حالا بقیه اشو بعدا می گم جاش اینجا نیست که...)

گفتم خودم هیچی همینطوری واستادم... بعد دیونه گفت کلیپ اون اف غ ا ن ی ها رو دیدی(البته انگاری ایرانی بودن.. طبق کشفیات بعدی)...... من خر فکر کردم میگه اون اف غ ا ن ی که اونور خیابون رو دیدی... و حالا می خواد خاطره تعریف کنه...

دیدم موبایلشو درآورد و یه فیلم گذاشت من ببینم... چشتون روز بد نبینه ... اسمش بود س و ء ا س ت ف ا د ه از مهمان....

یعنی اینکه اون دختر بدبخت مهمون اونها بود...

۴ تا الاغ کثافت بیشعور پدر سگ از خدا بیخبر... بی ناموس... نفهم جانی ... هر چی فحش بده تو دنیا... یه دختره رو گرفته بودن... دختره زار می زد... می نالید... داد می زد جیغ می زد... ول یاونها داشتن لباسشو می کندن... بعدشم... بهش تجاوز کردن...

نمی چرا تا آخرش دیدم... دختره بیچاره...

نی نی دردش اومد...

بذارین دیگه تعریف نکنم...

ولی از دیروز این کمرم شل شده...

یعنی لمس شده...

البته الان بهتره ها...

ولی دیرو زاگه بدونین با چه مکافاتی تا سر ایستگاه رفتم و بعدشم تا خونه...

دوراز جون عین این شل ها بودم... دقیقا می شلیدم... اگه دیروز یه خانوم رنگ پریده با یه شکم برآمده دیدین... که می شلید و راه می رفت و پالتوشو گرفته بود دستش و همینجوری رو زمین می کشید...و تو دلتون گفتین خوب چرا عصاشو برنداشته من بودم...

.

خلاصه این بود کار احمقانه یه مادر بی توجه و البته خر...

حالا بهترم ... دیرو زحالم خیلی بد بود...

نیاین دعوام کنین ها... فقط دعا کنین...

یه چیزی بگم... من از این فیلم ها و این چرت و پرت ها زیاد دیده بودم ... ولی موضوع اینه که تو اونها هیچکی به هیچکی ت ج ا و ز نمی کرد... همه با طیب خاطر از کارشون لذت می بردن...

خدایا چرامن اینکارو کردم...

خدایا منو ببخش...

نی نی جان منو ببخش... نی نی جان تو یادت بره خوب... نمیخوام بگم دنیامون خیلی قشنگه... نمی خوام بهت دروغ بگم...

ولی قشنگی هم زیاد داره... تو می تونی قشنگ ببینی و قشنگ زندگی کنی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦




حرفهای قلمبه شده ۴.... شنبه ای که گذشت...

این دیگه ما ل دیروز بود دیگه.. صبح عزی جون از من خواهش کرد با این کمرم نرم اداره... منم نرفتم...

تا ظهر اندرون بستر بالاجبار درد خفتیدیم و هی اشک ریختیم ... نه از درد بلکه از درد..

درد اول جسمی بود.. در دوم درد دوری از همسر...

نهار کمی خوردیم...

بعد باز خفتیدیم... در حالی که گوشی در دست بودیم...

شب قبل برای برادر شوهر و پارسا ذرت بو داده درست نمودیم.. و البته برای پارسا اسمال تیتیز (اسمارتیز ) هم خریده بودیم...

سه کله پوک قرار بود با همسری بیاین کرج...

ساعت حدود ۱۶ راه افتادن...

و من کمتر نگران همسر بودم.. چون همسفر داشت...

از جای برخاستم و رفتم تا مرغ تازه بخرم و برایشان قوتی آماده سازم...

جاتون خالی مرغ درست کردم آه....

قارچ و سیب زمینی و این حرفها هم داشت...

بادمجون کباب هم بود...

برا امروز هم یه خورشت رو نیمه اماده کردم... محلیه.. ما میگیم هلابه... یا هلوآبه...

ساعت ۲۱ اونها اومدن قبلش هم من گلاب به روتون شدم.. چراشو نمی دونم....

یه هفته بود خوب بودم ها...

شام کوفتم شد... ولی بقیه تعریف کردن...

خوابم نمی برد.. تا صبح جون کندم....

من برم دیگه.. امروز قراره خودم برم خونه....

هم حالم خوب نیست.. هم اینکه عزیز جونم خیلی دیر میاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




حرفهای قلمبه شده ۳.... عروسی و این حرفها

به انتهاش اضافه شده خواستین بخونین... سیبک هم به روز شده...

خوب تا اونجا گفتیم براتون که ما شنبه تشریف بردیم سرکار...

تا روز تموم شه بیام خونه جونم بالا اومد...

اندرون منزل خفتیدیم تا صبح فرداش...

یکشنبه رفتیم سرکار... مردیدیم تا غروب...

از طرفی هم داماد چهارشنبه هی می اومد می گفت اگه خانوم سیب کار منو راه نندازی من می دونم و عزیز جونت...

خواهرش هم هی می اومد مور مور می کرد که کار من اول.. وگرنه فامیلی شوهرتو داد می زنم...

دوشنبه هم مردیدیم تا شب...

ساعت ۸ رفتیم خونه...

گرسنه و مونده دلم آش خواست... آش فروشیه تعطیل بود... آخه ساعت تقریبا۲۲ شده بود.. گفتم دلم مرغ می خواد.. از این گنده ها.. بریون شده...

حالا بگرد یه جای تمیز پیدا کن...

اصلا کسی م یدونه تو کرج کجا از این مرغها می فروشن که تمیز باشه؟

انم نشد.. گفتم بریم یه جای مثلا با کلاس...

چه با کلاسی خواهر...

یه ذره هم غذا نخوردم...

۳ تا دونه سیب زمینی رو گذاشته تو یه پاکت میده ۱۰۰۰ تومن.. ای بر پدرت...

داداشی اومد اونجا کارت سوخت ازمون بگیره فرداش می رفتن شمال...

تازه اومد بگه خوش می گذرونین که دید یه عدد خواهر رنگ پریده و خسته با لباس کار اونجا افتاده رو میز... یعنی غش کرده...

طفلی غصه دار شد...

رفت بنزین زد و اومد...

یه کم با برو بچز حرف زدیم... و اونها رفتن سی خودشون ما رفتیم سی خودمون...

رسیدیم خونه هیچی هم نخوردم...و به گمانم غش کردم تا صبح...

صبح هم بچه منو از گرسنگی بیدار کرد...

پا شدم.. برنج آبدونه کردم... و دلم یه عالم غذا می خواست...

مرغ درست کردم با میرزا قاسمی...

مهمون نداشتیم ها...

فقط خودمون بودیم...

جاتون خالی... خیلی هم خوشمزه بود... ولی من یه عالم نخوردم...

چراشو نمی دونم...

غروب هم با عزیز دلم رفتیم یه دزدگیر زدیم رو ماشین به حساب من...

از دست این عزیز جون.. هی از من پول قرض میگیره...

ولی نازه ها... ناز...

یادم رفت بگم...

صبح یه کم تو آشپزخونه کار می کردم.. یه کم می اومدم خودم رو پر می کندم...

یه هلویی شدم ها...

ای وای آقایون نخونن...

راستی اون روز اینقدر نازنینم آرامش داشت.. می شد تو چهره اش اینو دید...

خیلی وقت بود یه روز تعطیل با هم نبودیم... و با این آرامش...

اینقذه هم غذا بهش چسبید...

خلاصه تا قبل نهار یه سیب پر کنده هم داشتیم...

بعد نهار یه کم تمیزکاری کردم... بعد رفتیم با هم خانوادگی دوش گرفتیم...

البته موهای عزیز جونم رو هم مرتب کردم...

در پرانتز یه موضوعی رو بگم... الان داداشی زنگ زد... ا پراتز یادم رفت (الان دو روزه زنگ می زنه... می دونم خیلی دلش گرفته هی زنگ می زنه.. خدایا دل این داداش ما رو آروم کن... مشکلاتش هم حل شه... صدای آمینتونو نشنیدم... اهان حالا شد مرسی)

ولی خودمو آی سابیدم تو حموم... خودم کیفور شدم...

بعد هم غروب رفتیم دزدگیر زدیم به ماشین و اومدیم خونه...

فرداش زودی جیم شدم...

عزیز جون اومد دنبالم ...

ساعت ۱۵:۳۰خونه بودم... یه کم خوابیدم...

بعدش بلند شدم رفنم موهامو کمی خیس کردم... بعد

بقیه اش بمونه بعد نهار دنباله همین می نویسم...

..........

خوب جاتون خالی نهار خوردیدیم...

داشتم می گفتم...

موهامو پیچیدم بسان پیچکی زیبا...

این جمله اخری رو بی خیال... هویجوری نوشتم...

بعدش یواش یواش آرایش کردم... و خودم رو آراییدم...

چه خوبه ها.. اصلا هم نگران شیکم گنده ام نبودم...

بعد دیگه آماده شدیم... و برا اولین بار با نی نی نازنینمون رفتیم عروسی...

حالا عروسی کی بود؟...

اگه گفتین... اره دیگه همون دوست سوتی عزیز جون... عروسی اون بود.. خوبه با خواهرش دوست بودم ها وگرنه خیلی احساس خوبی نداشتم...

خلاصه رسیدیم....از سالنش خوشم اومد...

من دقیقا پشت عروس دوماد رفتم تو سالن... لباس عروس و همینطور آرایشش خیلی خوب بود...

نشسته بودم در غربت خودم که عروس دوماد اومدن برا خوش امد گویی...

اولش با حرکت سر از خوش امدگوییشون تشکر کردم.. بعد گفتم.. امیدوارم خوشبحت بشین... که داماد برگشت گفت: (البته خیلی شکفته) سیب خانوم شمایین.. خیلی خوش اومدین.. چقدر تغییر کردین... نشناختمتون...

نه خداییش من جای عروس بودم همونجا می کوبیدم تو سر داماد...

بعد خواهر داماد اومد و با هم گفتیم وای چقدر عوض شدی...

بعد داماد خان که من رفتم پیششون تا ازشون عکس بگیرم برگشته می گه شما خجالت نمی کشین با این تیپ و قیافه... عکستونو می برم شرکت... می دم دست رییستون...

خلاصه کلی خوش گذشت دیگه...

تازه من ونی نی کمی رقصیدیم...

بعدش دو تا از خانومهای همکارای عزیز جون اومدن رفتم پیش اونها... بعد خانوم رییس بزرگ اومد... بعد شام هم رفتیم پایین.. تازه عروس رو بردیم خونه مادرش اینها تا خداحافظی کنه و اون گریه کنه ما خنده کنیم!!!!

ولی یه بغضی تو گلوم بود که نگو...

رفتیم... بالا خونه عروس... البته دو تا خواهرهای داماد با ما بودن...

مادر داماد خیلی ماه بود... البته مادر عروس هم...

ولی مادر داماد یه جورهایی همشهری بود.. هی به من می گفت: تی بلا می سر... تی قربان...

کلی تعارفشون کردم بیان منزل ما... مهمونهاتون از شهرستان اومدن...اونها هم بیان... جا هست... تازه ما نیستیم خودمون شما راحت باشین...

اینو گفتم... مامانش منو بغل کرد و کلی ذوق کرد...

ولی من واقعا گفتم...

تو خونه عروس اینها من و خواهرش هم یه بار رقصیدیم... همسرم سرش پایین بود.. طفلی کلی همکاراش اونجا بودن خوب...

شب رسیدیم خونه تا بخوابم شد ۱:۳۰ .. حالا صبح هم باید برم سرکار..

فرداش خواب بودم من بدبخت...

حالا این اقا خارجی هم از من خوشش اومده گیر داده که این خانوم سیب که کارش درسته بیاد بشینه برا پرزنت... البته از چهارشنبه بنده شغلم این بود...

در نهایت خستگی باد به حرفهای افراد هم گوش می دادم ...

ولی اکثرشون بعد پرزنت از من تشکر ویژه می کردن...

یه اقاهه که کلی از من تشکر کرد...

بعد هم اومدیم شرکت و عزیز جونم اومد دنبالم...

ساعت چند بود... اهان ساعت ۱۹:۳۰ من به خواب فرو رفتم تا فرداش...

خیلی خسته بودم خوب...

اهان شام.. شام بالاخره رفتیم اش بخوریم... خیل هم اشش بی مزه بود... حالم گرفته شد... صد رحمت به اش های کندوان...

یکی هم اومده بود در مورد این مغازه و اش و این حرفها از اقاهه بپرسه... آقاهه هم خیلی با افتخار داشت می گفت که اره این برپاداشتن یه سنته و این جور چرت و پرت ها...

یه جا هم شنیدم داره میگه.. اگه آش فروشی دکه ای بشه باید دکه ها رو آتیش زد...

خوب مرد حسابی.. تو اینهمه اولدورم بلدرم داری... رو  این آش رشته بی مزه ات یه کن پیاز داغ می ریختی... حالا سیر داغش بخوره تو ملاجت...

خیلی هم احساس کلاس می کنی بادی از مشتری بپرسی بریزم یا نریزم... اینو دکه ها یتو کندوان می دونن تو نم یدونی...

شعله قلمکارش که مزه آرد می داد... حیف اون آشی نبود که مادر سمانه تو خوابگاه با کمترین امکانات درست کرده بود...

دوغش هم که خیلی بد بود...

....

جمعه هم از صبح هی دلم بادمجون کباب خواست... ولی گردوهامون ناپدید شده بودن... نهار قورمه سبزی خوردیم...

شام هم.... شام... سیب زمینی سرخ کردیم... با مخلفات و گوجه...ولی یه بادمجون کباب درست کردم برا فردا آه... باید بودین و می خوردین...

از غروب هم کلی کمر درد داشتم.. از بس که کار کردم...

عزیز جونم فرداش م یرفت شمال.. کلی غصه دار بودم...

هی بهش می گفتم: عزیز جونننننننننننن... عزیز جوووووووووووووووووون...

اون می گفت بله.. چشم... یواش می رم.. مواظب خودم هستم.. تو نی نی به من احتیاج دارین.. تو دلت می ترکه اگه من یه چیزیم بشه.. تو نگرانی و این حرفها...

قبل اینکه بخوابم هم یه کم یواشکی گریه هم کردم... به کسی نگین ها...

اوه خسته شدم دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




نهار قبل از دستور!!!

البته عنوانش این نبودها...

عنوانش یهو از ذهنم پاک شد...

تو مجلس چی میگن... چی چی قبل از دستور...

می خواستم همونو بنویسم...

ولی من در یک عملیات غافلگیر کننده.. خودمو اغفال کردم و به زور بردم تو سلف... مقداری از نهارمو گرم کردم... و خوردم...

الان کمی بهترم...

از صبح این نون و پنیر رو گذاشتم که بخورم... ولی نتونستم...

دیگه خجالت نمی کشم...

تازه ۳ عدد هم نارنگی نوش جان نمودم...

ولی این قولنج بدجوری آزارم میده.. زهرا هم که جون نداره طفلی با تمام نیرو که می زنه پشتم انگاری داره اروم اروم نازم می کنه...

راستی نگفتم .. عزیز جون جونیم.. سبزی خورد کرد برام...

چیه... چرا اینجوری نگاه می کنین...

خودم تازه فهمیدم تا حالا این کارو برام نکرده بود...

از طرز چاقو کشیدن... دقیقا کشیدنش رو سبزی ها فهمیدم...

حالا خوبه ا سفناج بود و می خواستم دو سه تیکه بشه برا بورانی...

آره بابا... ما اینیم دیگه...

بترکه چشم حسود...و گوش شیطون کر.. هر چند از گاهی یهو غذام خوب میشه...

من برم ببینم راجع به عروسی چیزی براتون نوشتم.. یا اینکه بیام توضیح بدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




سيب بی کمر!!!

سلام

خوبید؟

یکشنبه شما به خیر...

ما هم خوبیم..

فقط نی نی گاهی دردش میاد (دردش میاد یعنی یهو زیر دلم یه درد شدید می پیچه...)

الان هم قولنج کردم عجیب (قولنج یا غولنج... ولی با قاف درسته مگه نه؟)...

دقیقا در اثر این قولنج نا به هنگام قلب سمت راستم درد می کنه... (ای بابا همه چیز ور باید توضیح بدم... یعنی قفسه سینه ام می سوزه و درد می کنه... البته سمت راستش...)

دیروز هم در اثر بی کمری... (ماشین کمری نه ها.. بدون کمر بودن) اندرون بستر اشک می ریخیتیم تا ساعت ۱۲...

اشک ریزانمان هم ۴ علت داشت... دومیش بی کسی... سومیش هم بی کسی.. چهارمیش هم بی کسی... البته اولیش به خاطر این بود که عزیز جون رفته بود شمال... هر چند شب بر میگشت... تازه با سه نخاله اومد...

معصوم زهره و مهسا... همونی که همیشه مقصره... البته اگه تقصیر ا م  ر ی ک ا نباشه!!!

امروز به علت کثرت سبزی هایی که بچه ها اوردن من می تونم برم سر فلکه اول سبزی بفروشم...

اوه یه چیز با حال...

دیشب دایی جون جونیم از خونه مادرجونم برام زنگ زد...

چزا؟

برا اینکه حال من و نی نی و عزیز جونمو بپرسه...

بعدشم مادرجونم می خواست باهام حرف بزنه.. ببینه حال گل سیب خوبه یا نه...

اینقذه بغض نموده بودم که حد نداشت...

تازه شرمنده هم شدم...

دیروز با این نخاله ها مرغ و بادمجون کباب درست کردم...

یادم بود عکس بگیرم ها... ولی دوربینم پیشم نبود...

عکس چرا؟

خوب اون یه مسئله خصوصی بین من و اون...

بعد یه هفته که تازه افتاده بودم به غذا خوردن... باز دیروز حالم بد شد و هی بالا آوردم...

راستی بالاخره عزیز دلم حرف منو گوش داد و از طرف من برا خودش کاشن خرید...

اینقذه بهش میاد...

فقط احساس می کنم کمی گشاده...

خودش میگه خوبه...

کاپشن چرم مشکی...

اگه یه جنتلمن دیدید که خیلی خوش تیپه... چشاتونو قبل اینکه از کاسه دربیارم درویش کنین... آخه اون شوهر منه... فقط هم منو دوست داره...

دیروز یه فکر پلید به سرم زد و اون این بود که کاش عزیز جون عین این بچه قرتی ها از این شلوارهای براق مشکی داست که با کاپشن چرم ست می کرد... فکر کن...

بیخود می کنی فکر می کنی و عزیز جون منو هی میاری تو ذهنت...

کاری نکن مغرتو بپاشم به دیوار ها...

مگه نگفتم شوهر منه.. کسی حق نداره نگاش کنه...

آخه یکی نیست بگه تو که اینهمه حساسی چرا هی به تیپ شوهت می رسی؟

راستی یکی از این همکار با کلاسهای عزی جون گفته... چه خانوم خوش سلیقه ای داری...

چه لباس هایی برات می خره...

و چه قشنگ تو رو می فرسته بیرون...

همینه دیگه.. در اثر خوش سلیقه بودن زیاد هی اتو می کشی.. و اینقدر وا میستی که از کمر بیفتی!!!

می گم بدطوری زیر سینه ام می سوزه من برم خوب؟

تا ببینیم چی میشه...

تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




حرفهای قلمبه شده ۱.... (بسه دیگه روتون زیاد شده ها!!!)

چیه نکنه می خوان براتون مقاله بنویسم...

خوب اون شماره یکه اندازه ۳ تا بود...

بقیه اش بمونه شنبه اومدم...

خوووووووب..

آفرین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦




حرفهای قلمبه شده ۱.... (ماشين خاطرات من!!!)

سلام..

وقت به خیر...

خوبید؟ خوبیم... شکر...

بالاخره تموم شد...

البته می گن شروع شد...

ولی شروع هم بشه تو همین جاست...

گیر ندین...

فقط بخونین...

خیلی خسته ام...

خیلی...

اینقدر خسته که دیروز فقط ۲۰ دقیقه خوابم برد... فکرکردم ۱:۳۰ خوابیدم...

از بس خوابم عمیق بود...

حالا گوش شیطون کر... از شنبه هستم...

هرچندخیلی خسته ام.. ولی هستم...

چرا گوشات درد گرفته؟!!!!!!!!!!!

از کجا بگم...

از چهارشنبه اون هفته که رفتیم خونه...

ساعت ۲۱:۳۰ رسیدیم خونه... خسته و مونده...

داشتم از ماشین پیاده می شدم که یادم افتاد فردا عزیز جون میره ماشینمون رو تحویل بده و ماشین جدید و بیاره...

بغض گلومو گرفت...

هر دونه وسیله ای که از داشبورد بر می داشتم.. با یه قطره اشک همراه بود...

اینقدر زیاد شد که به هق هق تبدیل شد...

عزیز ون میگه من برا دلخوشی تو ماشین عوض کردم... تازه به غریبه که نمی دیم...

من با یه عالم اندوه رفتم تو آسانسور تا بیشتر عزیز جونم غصه نخوره...

عزیز جون که اومد بالا.. فقط یه ربع تحمل کردم و باز گریه کردم...

معصوم هاج  و و اج داشت منو نگاه می کرد...

عزیز جون بغلم کرده بود و هی دلداریم می داد...

می گفن اگه یم دونستم اینهمه ماشینمونو دوست داری اینکارو نمی کردم...

با زموقع خواب گرهی کردم.... دلم برا عزیز جونم تنگ می شد... می خواست فرداش بره شمال ...

و اینقدر گریه کردم تا خوابیدم...

...

...

پنجشنبه صبح خیلی سعی کردم با انرژی باشم و عزیز جون رو غصه دار نکنم...

آماده شدیم و با معصوم برا آخرین بار سوار ماشینمون شدیم تا عزیز جونم ما رو سر ایستگاه پیاده کنه... ما بریم تهران... اون بره شمال...

عزیز جون هیچ تعجیلی برا رفتن نداشت...

اونم دلش گرفته بود خوب...

بعد که راه ا فتادیم... من گفتم.. منم میام شمال...

سریع زنگ زدم هماهنگ کردم ... عزیز جون ما رو برگردوند خونه وسیله هامونو برداریم و دبرو که رفتیم...

باورم نمی شد.. دارم با عزیز دلم می رم...

خیلی اضطراب داشتم... برای همه چیز نگران بودم... ولی خوشحالی با اون بودن همه رو تحت شعاع قرار داده بود...

ساعت ۱۳ رسیدیم خونه مامیم اینها...

البته تو راه یه خانوم خبر نگار رو سوار کردیم که خیلی زودتر از رسیدن خودمون... خبر اومدنمون.. رو تو محله عزیز جون اینها پخش می کرد...

یعنی ما نمی تونستیم بگیم ما تازه رسیدیم...

البته برا من دیگه مهم نبودها...

خلاصه نهار طبق سفارش من یه جوجه زدیم تو رگ...

پارسا گل من می گفت عمه نری ها... بمون...

کلی نازتر شده...

بلوزمو می زد بالا میکفت: عمه نی نی نداره... شکمش گنده شده... هووووووووووووووورا هووووووووووورا..

همون یه کم وقت با هم کلی بازی کردیم...

رفتیم خونه مامیش اینها شد ساعت ۱۵...

حالم بد بود...

مامیش هنوز عروسی بود...

یه گوسفند هم تو حیاط بود تا پخ پخش کنیم...

یهو بارون گرفت..

چه بارونییییییییییی....

دلم وا شد...

بهشون گفتم.. دو تا ماشین توخونه هست برین مامی رو بیارین خیس میشه...

بهتون بگم دلم براش تنگ شده بود باورتون میشه؟

بعد مامی اومد خیس و خیس...

یه راست رفت تو حموم... بعد اومد بالا...

کلی شکفته بود...

صورتش می گفت امروز روز خوبیه براش...

بعد پرسد کی رسیدین.. گفتم اینجا ساعت ۱۵... ولی اول رفتیم خونه مامانم اینها...

معصوم باهامون بود...

شما هم عروسی یودین...

اونو گذاشتیم...

تو راه غذا خورده بودیم... ولی دیدم اونها منتظر ما موندن... دیگه دیدیم بده رفتیم بالا.. نیم ساعت موندیم .. نهار خوردیم باز اومدیم...

چیزی از اون دختره نگفتم...

دیدم شکفته بود... فکر میکرد بهش دروغ خواهم گفت...

بعد دو ساعت گفت فلانی رو دیدم.. گفتم آهان راستی... اونم سوار کردیم... یادم رفته بود...

بیشتر خوشحال شد...

چون واقعا فکرکرد من یادم رفته خوب... (بیخود نیست معصوم میگه سیبی تو دروغ آن لاینی )

گوسی رو کشتن... (گوسفنده دیگه)...

بعدش تیکه تیکه کردن تا بدیم در همسایه و فامیل...

بوی گوشت تازه منو خیلی اذیت می کرد...

رنگم پریده بود حالم بد بود...

مامیش فهمیده بود.. نذاشت دست به هیچی بزنم...

نذاشت کاری بکنم...

برام این رفتارش جالب بود...

وقتی جیگرشو کباب کردن منو صدا کرد که بدو بیا یه تیکه بخور... تا اونها بیان تو ضعف می کنی...

ولی من به احترام بابا موندم تا بیاد...

حالم بد بود کم خوردم.. مامیش هی نگران بود... ولی چیزی نم یگفت... گفت باید مواظب خودت باشی... یواش یواش غذا بخور...

بعدش... ساعت ۲۰ بود کم کم راه افتادیم بریم .. خونه عموش اینها.. بعدم بریم خونه ما..

ازشون خداحافظی کردیم...

کلی سفارش کردن...

خونه عمو تا ۲۲:۳۰ نشستیم...

بعد رفیتم خونه پارسا رو برداشتیم و رفتیم دنبال معصوم اینها که رفته بودن تولد...

مامان هم اومد...

ساعت ۱ بود خوابیدیم...

صبح هم ساعت ۱۰ راه افتادیم طرف تهران...

کلیس روحیه ام تغییر کرده بود..

کلی خوب بودم...

و کلی هم دلم گرفته بود...

رسیدیم خونه... دو ساعت خوابیدیم.. بعد آماده شدیم رفتیم تولد بچه دوستمون...

خوب بود.. ولی دو تا دختره بودن.... کوچولو و پررو... رو اعصاب آدم رژه می رفتن...

ساعت ۲۳ رفتیم خونه...

خوابیدیم که باز یه شنبه پرکار رو شروع کنیم...

حالا یه ماشین جدید داریم...

دارم یواش یواش بهش عادت یم کنم...

ولی دلم برا ماشین پر از خاطره خودمون یه ذره شده...

هر چند هر وقت بریم خونه مامیش اینها می بینیمش...

کلی با عزیز جونم خاطره داشتیم با هم...

کلی توش خنده بودیم.. کلی گریه کرده بودیم...

حالا امیدوارم چرخش برا اونها خوب بچرخه...

دیدین باز بغض آلود شدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦




خبرهای داغ ولی خلاصه..

سلام

خوبم.. خوبیم...

خوبید؟

فقط بگم من پنجشنبه با عزیز جون جونیم رفتم شمال...

جمعه برگشتیم...

شبش مهمونی رفتم..

از شنبه عین چی دارم کار می کنم...

خیلی شلوغ پلوغم...

دعا کنین فردا به خیر بگذره...

اینها رو روان ادم راه میرن...

از همه مهمتر خبرهای مامی عزیز جونه که باید براتون بگم...

من خودم هنوز تو کفم...

تا مشروح اخبار بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦




روزگار زیبای کودکی من و خواهرها و برادرهام...

دیروز که رفتیم خونه معصوم جونم به سفارش من ماهیچه بار گذاشته بود...

البته ورژن جدید از تاس کباب...

از همون ها که برو بچز خونه ما دوست دارن...

خلاصه نشستیم و بعد یه کم اذیت کردن معصومه سر این موضوع که منزویه و تک روی می کنه... و با بقیه نم یجوشه...

تنها غذا خوردن رو به همه چیر ترجیح میده و این حرفها...

اه اه اه ... از دست این دختره... ه یمن دارم می نویسم هی می پره بالا... خیلی ببخشیدها می رینه به تایپیدن من...الان یه ربع معطل اینم ها....

خلاصه .. سر شام نمی دونم چی شد یهو یاد بچگیهامون افتادیم...

یاد اون روزهای قشنگ گذشته...

البته یادم اومد.. معصوم گفت: این سیبی همش منو اذیت م یکرد... ما آلاسکا درست می کردیم دعوامون می کرد.. هنوز هم نفهمیدم چرا بابت آلاسکا درست کردن من ما رو دعوا می کردن و این حرفها...

بعد یاد کارهای زهره افتادیم...

بعدش هم معصوم گفت کاش ازدواج نکرده بودی...

تا دانشگاهت تموم شد و اومدیم ببینیمت اومدی کرج...

بغض آلود بود...

منم همینطور...

منم گفتم آره کاش... هر کی ازدواج می کنه حتما یه تخته اش کمه (البته بلانسبت)...

بعدش حرف این شد که زهره طفلی چه خاطره ای از من می تونه داشته باشه...

آخه ما خیلی کم همو می دیدم...

و همینطور حرف زدیم... تا رسیدیم به اینکه من رییس بودم.. سعید جونم و معصوم جونم سرباز...

هر کی بیشتر حرف گوش م یکرد می شد سر رییس.. و هر کی کمتر می شد دم رییس...

گاهی هم رییس دو تا دم یا دو تا سر داشت...

بعد من یه سبد سفید می انداختم تو سرم... و معصوم و سعید هر کدوم یه سبد قرمز.. تا شیکمشون می اومد.. بعد سر تراس زیبامون که دیگه نداریمش رژه می رفتیم...

گفتیم و گفتیم...

تا رسیدیم به اینکه معصومه خیلی منو اذیت کرد و هر جا می خواستم برم گریه می کرد دنبالم...

و اینکه یه روز من و مامان نم یدونم کجا می رفتیم و اون دو تای دیگکه رو داشت رهبری می کرد واینقدر گریه کردن تا من بدبخت موندم خونه و ....

بعد یاد عروسی کیانوش افتادیم... و اینکه معصومه سوم راهنمایی بود و به اصرار یه لباس عروس تنش کرد ... اونم با کتونی و یه روسری زشت...

هر چی بهش گفتیم دهاتی اینو نپوش گوش نداد...

بعد نفیسه کلی مسخره اش کرده بود.. وقتی فهمید معصومه همون دختره تو فیلمه که لباس عروس تنشه...

بعد اینقدر خندیدیم.. خندیدیم. که اشک از چشمام جاری شد...

این آخریها رو داشتیم منقطع و در حال خندیدن می گفتیم...

یه بغض گنده اومد تو گلوم...

و به بهانه اینکه عزیز جون به ما توجه نداره و داره تلویزیون نگاه می کنه... زدم زیر گریه...

خیلی بهتر بود..

تا اینکه معصوم می فهمید دلم برای همه روزهای دور هم بودن بی دغدغه تنگ شده...

خیلی بهتر بود تا اینکه عزیز جون بفهمه وقتی اونو می ذارم یه طرف اصلا احساس خوشبختی ندارم...

تنها خوشی من وجود مهربون همسرمه ....

خیلی خوب شد معصوم نفهمید چقدر دلم برا همه روزهایی تنگ شده که هیچ آدم بدی تو زندگیم نبود.. واز هیچکی هیچوقت نمی ترسیدم...

خیلی خوب شد معصوم نفمید دلم می خواد برا یه هفته هم شده برم پیششون و فکر کنم من هنوز همون سیب تنهام که امید مادر و باعث افتخار پدر...

همون سیب تنها که هیچکس هیچوقت گریه هاشو ندید و هر جا می رفت انگاری بمب خنده منفجر شده اونجا...

همون که هیچ وقت هیچکس نتونست بفهمه چقدر تنهاست...

همونکه تنها افتخار زندگیش و تنها امیدش خانواده خوبش بود و هست... (الان عزیز جون هم عضو این خانواده است)

همون که همه همیشه حسرتشو می خوردن...

باز اشکام دراومد...

باز نگرانم با این روحیه چطور می تونم فرزندم رو بزرگ کنم...

باز همه چیز به ذهنم هجوم آوردن...

باز نگرانیم هام افزونتر از دیروز شدن...

باز دارم به این فکر می کنم که چطور این دوران قشنگترین دوران زندگی یه زن.. وقتی اینهمه غصه تو دلشه.. و اینهمه تشویش تو ذهنش...

باز دلم می خواد کودک باشم... همونکه در آرزوی یه کوله پشتی تمام ۱۲ سال تحصیلشو عین خانوم بزرگ ها رفت مدرسه....

باز دلم هوای گریه داره...

باز گونه هام خیس شدن...

..

...

....

پ ن: امروز رفتم آزمایشگاه ... یه بچه ای بود داشتن ازش خون می گرفتن... نه کولی بازی درآورد نه خیلی جیغ کشید...

ولی خیلی دردناک گریه می کرد... شاید ۱۰ دقیقه داشتن یواش یواش ازش خون می گرفتن...

می گفت مامان بریم خونه خودمون...

حتی نمی گفت از آمپول می ترسم...

حتی نمی گفت چرا این آمپول قد یه بطری آبه...

فقط گریه می کرد و می گفت بریم خونه خودمون... من خیلی دردم میاد...

اشکام دراومد... بدنم خیس عرق شد... سرم گیج رفت...

پرستاره هی دستامو که عین یه تیکه یخ شده بود مالید...

من با التماس گفتم: آخه از بچه هم خون می گیرن؟ چه بی رحمانه.. چر ااینهمه...

چشام سیاهی رفت و سرم به دیوار تکیه دادم...

دیگه صدای گریه بچه  نمی اومد..

مادرش چشاش خیس بود...

پدرش نگران...

بردنش بیرون...

خانومه خواست منو ببره رو تخت.. دیدم یه دختر کوچولو اومده... با مامانش...

گفتم خانوم بذار من برم بیرون.. دیگه طاقت ندارم...

بیرون تو سالن انتظار در حالی که نایی نداشتم نشستم... بچه خیلی خوشگل بود... و دیگه گریه نمی کرد...

تو دلم گفتم خدایا .. هیچکی مریض نشه.. مخصوصا بچه های کوچیک...

شما فکر می کنین من طاقت دارم مریضی یه بچه رو ببینم؟

من چطور می تونم بچه نازنین خودمو بزرگ کنم؟

خدایا کمکم کن...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦




آدامس موزی!!!

اولا موزی نه موزی... روی م باید ضمه بذارین... نه سکنه... سکینه نه سکون...

همون بانانا... (جان من لاتین رو حال می کنین؟!!!) البته بنا نا شاید درست تر باشه...

خلاصه الان برا آرامش اعصابم از دست این آدم های چی بگم بشن... می خوام اینو براتون بنویسم...

قبل اینکه این مطلب رو بخونین برین یه بسته آدامس موزی بخرین...

از همون نوع مستطیلی دراز که ۵ تا آدامس موزی توشه...

خوب روی این بسته هاشو نگاه کنین...

نوشته نیو... New

اوکی؟

این نیو الان حدود 20 ساله (دست کم) رو این آدامسها نوشته شده... خداییش منظور کارخونه سازنده چی بوده؟

تازه هر روز هم کیفیتش بدتر از دیروز میشه...

من و معصوم به این نتیجه رسیدیم منظورشون از نیو کیفیت بد جدیده...

ولی باز هی نباید بنویسن نیو...

مردم رو چی فرض کردن اینها؟

هر چند اقلام زیادی در بازار موجوده که شاید 100 ساله رو بسته هاش نوشته شده نیو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦




من تايپ می کنم پس هستم!!!!!!

سلام امروز آناتول فیلاته در نقشهای زیادی داره بازی می کنه...

فکر کنم ق ا ئ م م ق ا م جون جونی فهمیده من الام دو تام... بعد تو دلش گفته.. آناتول فیلاته اگه تا حالا می تونسته ۵ نقش رو بازی کنه .. پس حتما الان می تونه ۱۰ نقش رو بازی کنه...

و البته و صد البته... دوستان مهربون امروز با هم نیومدن...

فکر کن... من تا حالا .. منشی رییس.. البته موبایل جواب ده رییس... منشی دفتر دانشگاه رییس... مسئول ..... (شغل خودم)...

عضو جدید پروژه بودم... خوووووووووووووب

حالا ۳ نفر نیستن... من در نقش اون سه تا هم هستم.... خوووووووووووووب... اون سه تا باید کارت ها رو آماده می کردن... کارهای تایپی رو انجام می دادن... و غیره و ذالک...

البته تا حالا کارها مربوط به زهرا جون خاله نی نی بود و من شکایتی نداشتم...

ولی این آقاهه که خیلی اسلومیشنه... هی میاد هی میره و هی با نهایت طمانینه حرف می زنه و کار میگه...

تازه تازه... من فردا هم باید بیام...

چرا ؟

خوب برین بالا نقش ها رو بشمارین... ۹ تا نقش بود دیگه...

نهمیش همون تایپیست سیار بود که در متن گنجیده شده بود...

نقش دهم مسئول آموزش افیس به افراده...

تازه باید بدوئم دنبال شاگردهای محترم...

فکر کن یه ادم چقدر می تونه طفلکی باشه...

من برم نهار تا بیام

چون می ترسم بشم اناتول فیلاته در نقش جنازه از گرسنگی مرده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦




یه عالم حرف نگفته ۳.........

داشتم می گفتم... ما ماشین جدید خریدیم...

شماله.. هنوز نیاوردیم..

عزیز جون پس فردا میره بیاره..

من باهاش نمیرم...

علتش هم اینه که حالم از داداشش به هم می خوره...

خیلی بیشعوره...

البته ببخشیدها... پریشب ها به عزیز جون زنگ زده میگه.. ام پی تری پلیرت رو بده به من...

اگه بدونین من چقدر گریه کردم...

آخه عزیز جون بهش نگفت مال سیبیه...

هر چند دعواش کرد و گفت بهت نمیدم...

می دونین ماشین فعلی ما ضبطش نوار فقط می خونه... و اینو قراره بدیم به اونها...

اصلا من راضی نبودم...

به عزی زجون گفتم ماشینمون به این خوبی چه عیبی داشت داری میدی به اونها؟

تازه کارت سوختمون ۶۰۰ تا توش داره... چطوریش بماند... ولی فول فوله...

می دونین عزیز جون چی گفت؟

میگه اخه اونها حالا حالا نمی تونستن ماشین بخرن... خواستم کمکشون کنم... از طرفی برا تو تنوع ایجاد کنم... ولی تو همش غصه می خوری...

می دونین .. اونها اینقدر نمک نشناس هستن که حد نداره...

تعجب نکنین من این حرفها رو می زنم...

می دونم خیلی بد.. ولی میگم...

اونها دو روز دیگه میگن.. ماشینشو انداخت به ما... خودشون چی سوارن ما باید چی سوار بشیم... ولی هیچوقت نمیگن با ۳ میلیون که نه ۵/۲ کی به ادم ماشین می ده...

اونم ماشین ما ... تازه خیلی چیز هاشو عوض کردیم..

بعد تازه برگشته به عزیز جون میگه.. خوب ام پی تری پلیرت رو نمی دی.. نده.. من ضبط ماشینتون رو می کنم...

منم به عزی زجون گفتم: باهات نمیام که مبادا حرفی بزنن من از کوره در برم... یه چیزی بگم که براشون بد بشه...

ضمن اینکه اینقدر پول دارم که پولشو بندازم تو صورتش و جفت ماشینهامون رو بردارم بیام...

می دم به بابای خودم... اصلا...

اینقدر گریه کردم که حد نداشت...

بمیرم نی نی جونم خیلی اذیت شد...

ولی همه عمو دارن... این نی نی منم عمو داره...

بعدش نمی دونم از کجاش دراورده میگه: سوغاتی برام چی اوردین؟

عزیز جون میگه از کجا؟

میکه از سوریه.. مکه... (نه که من و شوهرم کل ایرانو گشتیم... و صدبار رفتیم مسافرت... بلفی می دونه من چی میگم)

عزیز جون: کی رفته سوریه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داداشش: خانومت هیچ جا نرفته برا من سوغاتی بیاره؟!!!!!!!!!!!!

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه من از بس با شوهرم رفتم مسافرت حالا تنهایی میرم خارج...

دیشب نغمه جونم کلی اس ام اس زده که بیا تو و لوبیا (نی نی) رو ببینیم.. عزیز جونت بی تو به درد نمی خوره...

بهش گفتم: می ترسم بیام حرص بخورم قندم بره بالا.. برا لوبیا خوب نیست...تا راضی شد...

عزیز جون میگه این زر زرهاش عین این مردمانی شده که سر میدون وا میستن و هی برا خودشون ور ور می کنن...

بهش گفته یه گوسفند بخر تا قربونی کنیم...

از اومجایی که جنس خرابشو میم شناسه گفته که نری یه گاو بخری بگین می خوام تمام محل رو خیرات بدیم (البته برا خودنمایی خودشون) یه کوچولو... فقط برا اینکه خونی ریخته بشه...

طفلی همسرم دوست داره تو اولین سفرش با ماشین جدیدمون من و نی نی باهاش باشیم...

ولی حیف... حیف از خانواده ای که حتی برا پسرشون ارزش قائل نیستن...

اگه فکر کنین زنگ زدن گفتن مبارکه سخت در اشتباهین ها...

تازه... حال منو زنگ بزنن بپرسن هم در اشتباهین... البته اصلا من ناراحت نیستم... چون اونها هیچوقت زنگ نمی زدن...

یه چیزی هم خیلی ناراحتم می کنه .. اونم اینه که داداش بیشعورش حتما اراذل و اوباش رو سوار می کنه می رن ولگردی... همه اون کثافتهایی که من حالم ازشون به هم می خوره....

خوب من خیلی دارم حرص می خورم.. دندونم هم درد گرفت...

کی برم درستش کنم خدا می دونه... هر وقتم حرص می خورم دردش بیشتر میشه...

همکارم می گفت: خدا ادم ها رو با چیز های مختلف امتحان می کنه...

یکی رو با خانواده شوهر.. یکی رو با شوهر...

منم گفتم خدا... با هر چی امتحان می کنی با فرزندم امتحانم نکن... طاقت بیماری هیچکی رو ندارم...

خدا نکنه اتفاقی برا نی نی بیفته...

گفتم خدا.. هر بلایی اگه قراره بیاد سر من بیاد که خودم بلا گردون شوهر و بچه ام میشم...

طاقت ناراحتی همسرمو هم ندارم...

گفتی آمین؟ ممنون

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦




يه عالم حرف نگفته ۲.....

سلام

من باز اومدم

نگیین غیبت کبری داشتیم...

من دیروز طی شیطونی های نی نی اندرون شکممان!!! تیر تو پر شدم و در منزل استراحت فرمودیم...

هر کی دیروز داشت سبزی پلو می خورد و تو گلوش گیر کرد بدونه من خیلی دلم می خواست برا همین اینطوری شد...

هر چند خودم برا خودم درست کردم... ولی دلم بالا اومد تا درست بشه....

راستی از من انتظار نداشته باشین همه چیز رو مو به مو بگم..

الان رفتم دو ساعت هی پستمو زیر و رو می کنم می بینم هیچی نمی فهمم... نمی دونم از کجا باید بگم..

ولی چون خیلی خیلی خاطرتون رو می خوام براتون یه جوری می دیگه...

عرضم به حضورتون که شنبه پیش... من طفلی رو تا اخرین وقت خدا نگه داشتن اداره...

من هی بدو اینور بدو اونور بودم...

بعد یکشنبه سفارش اکید کردن که سیب جان زود بیای ها...

من حرف گوش کن زود اومدم اداره ... تا ساعت ۲۰ با اون حالم اینجا بودم...

بعدشم دیگه رنگ روم باعث شد اینها بذارن من برم خونه...

اگه بدونین... ق ا ئ م م ق ام شرکت علاقه وافری به من پیدا کرده... از طرفی دیگه فقط به کار من اطمینان داره... فقط هم وقتی ببینه من هستم دلش آروم میشه...

از اون روز هم روزی ۳ بار حداقل میاد منو حضور غیاب می کنه ببینه من هستم.. یا مستم!!!!

چی چی خوش به حالت...

این یعنی اول بدبختی...

البته خدا رو شکر اینها به توانائیهای من پی بردن...

ولی خداییش... خیلی سخته باهاش کار کردن...

جاتون خالی یه ۵ تا فرم براش درست کردم هلووووووووووو...

بعدش اومد تا یه چیزهایی بهش اضافه و کم کنیم...

باورتون نمیشه من موندم اینهمه سرعت عمل از کجام در اوردم...

البته بچه ها می گن تو تقلب می کنی... چون وتایی دارین کار می کنین!!! من نی نی دیگه...

هر چند یه این نکته توجه ندارن که به یکیمون فقط حقوق میدن...

خلاصه این وسط من هر خطی دیلیت می کردم و هر باکسی اضافه می کردم آقای رییس جدید می گفت احسنت باریک الله ...

گفتم یه دو تا آیه هم بخونم احسنتم هم بهم میگه!!!

دوشنبه تاکید اکید !!!!!!!! داشتن که بنده زود بیام... ۷ اینجا باشم...

ولی من از بخت بدم دقیقا ساعت ۷:۳۰ هنگام حرکت آژانسها رسیدم...

رییس جدید هم داشت می گفت خانوم سیبی نیومده؟

من گفتم اومده رفته کارت بزنه ...

ولی از روز دوم.. نگهبانمون رو من با زنگم بیدار می کردم...

رییس جدید ذوق زده بود از اینهمه حس مسئولیت من.... فقط هم می پرسید خانوم سیب اومده یا نه؟

دوشنبه و سه شنبه اوضاع ماموریت قابل تحمل بود... و البته روز چهار شنبه چون خدماتی های مهربونمون می دوستن من نی نی دارم از لحاظ دسیدگی به من چیزی کم نذاشتن...

ولی چه فایده...

چهارشنبه من بیچاره عین کامپیوتر نشسته بودم پشت کامپیوتر!!!! (جمله بندی رو حال کن) داشتم هی فرت و فرت براشون کار می کردم...

البته من نبودم تنها...

ولی خیلی کارم زیاد بود...

بعد فکر کنین... همه هم نور چشمی می گفتن خانوم سیب کار من اول خوووووووووووب...

نور چشمی ها اعم از رییس خودم... همکار خودم و دوستهای سوتیسم عزیز جون بودن...

بقیه هم غریبه ها بودن...

رییس جدید هم که همون ق ا ئم م ق ا م باشه بهم گفت سیب خانوم اونوری ها یه کم باهاشون رودربایستی داریم.. تو برو اونور تا داد کسی در نیاد...

البته داد کسی هم درنیومد...

ولی پوستم کنده شد...

دلم خوش بود می تونم پنجشنبه جیم شم که اونم بر باد فنا رفت...

رییس جدید تاکید موکد کردن که سیبی جیم نشی ها بیا...

چهارشنبه تا ساعت ۱۹:۳۰ اندورن شرکت بودم... با عزیز جون رسیدیم کرج.. بهش گفتم برا معصوم جونم یه پیتزا بخریم خوشحال شه...

داشت می رفت پیتزا بخره که دایجان زنگ زدن... گفتن ما کرجیم... فردا شب میام خونه شما...

فکر کن...

برا اولین بار دایی بزرگه که اینهمه من ازش می ترسم داشت می اومد خونه ما...

داشتم سکته می کردم...

تا برسم خونه... یه عالم حرص خوردم...

بعدش خرید کردیم...

رسیدم خونه به معصوم گفتم که اینطوری شده...

طفلی معصوم دو شنبه هم امتحان داشت ها.. کلی کار کرد...

بعدشم من اون چند وقت تو اتاق خوابم می برد... کنار سفره یا وقتی که یه لیوان اب تو دستم بود بیهوش می شدم...

عزی جون کلی دلش برام می سوخت.. و لی هیچی نمی گفت مبادا من ناراحت شم...

یه بار داشتیم این سریال راه بی پایان رو می دیدم... البته من نشسته بودم... یه لحظه چشامو بستم و باز کردم.. بعد دیدم فیلم تموم شد...

فردا شب یا نم یدونم کی دیدم داره دوباره نشون میده.. گفتم معصوم بیا قسمت جدید داره نشون میده...

دیدم کسی تحویل نگرفت منو... تازه از قبل یه تیکه هاییشو هم پیشگویی می کردن...

تا اینکه فیلم که تموم شد اخرش عین همون اخر دیشب بود!!!!!!!!!!

از عزیز جون پرسیدم این چرا اینطوری شد؟

دیدم مرد از خنده... تازه معصومه هم صدامی کنه می گه بیا ببین سیبی چی میگه...

من طفلی بعد اینکه یه عالم علامت سوال رو سرم سبز شد فهمیدم اون یه لحظه که من چشمم رو بستم و وا کردم.. در واقع خیلی خیلی بیشتر از یه لحظه بوده.....

پنجشنبه از صبح به همه گفتم من نمی تونم تا بوق سگ اینجا باشم ها .. من مهمون دارم...

اون آقاا خارجیه به من میگه: خوب خانوم سیب از بیرون شام بگیر... خسیس نباش...

بهش گفتم کاش می شد..... ولی من اگه منوی اصلی یه رستوران باکلاس رو هم سفارش بدم بیان تو خونم بچینن... با ۱۰ نوع دسر و پیش غذا و پس غذا!!! می دونین چی میشه؟

تا ۱۰ نسل بعد ما فک و فامیلمون میگن: فلانی یه عروس داشت... اینقدر بیشعور بود.. و اینقدر بد و بی سلیقه که حتی نخواست برا ما یه برنج بپزه... اصلا ما رو به حساب نیاورد...

بعد باید قیافه اقا خارجی رو می دیدن...

طفلی گفت ... بذار یه کاری برات می کنم...

خلاصه اینطوری شد که بنده ساعت ۱۶ خونه بودم...

و از وقتی رسیدم یه دقیقه نننشستم تا ساعت ۱۹....

دیگه هلاک بودم ها...

معصوم جون تمیز کاری کرده بود.. و یه کم ه م کارهای آشپزی رو انجام داده بود...

ولی یقیه ا ش به دلیل اینکه نمی دونست چطوری باید به رسم اونها غذا بپزه مونده بود...

مرغ خیلی خوشمزه...

بادمجون کباب... و البته یه غذای محلی دیگه درست کردم...

تازه یادم رفت از بادمجون کباب عکس بگیرم...

زندایی که همش بادمجون کباب می خورد...

کلی دایی خرسند بود...

معلوم بود خوشش اومده...

جای همه خالی بود...

شب نموندن خونمون... هر چی اصرار کردم نموندن...

رفتن خونه دوستشون تا فرداییش برن شمال...

بقیه اش رو هم نوشتم دیگه...

جمعه به بعد رو...

...

...

سهسنبه گفتم رفتم دکتر... یادتونه؟

دیابت بارداری  گرفتم...

خیلی غصه دارم...

حالا خوبه اصلا اهل شیرینی جات و قند و شکر نیستم... وگرنه واویلا بود...

امروز صبح هم رفتم دکتری که دکتر زنان معرفی کرده بود...

باز پنجشنبه میرم...

دیگه امری ندارم...

کلی اتفاق هم این وسط مسط ها افتاده که میام میگم...

آهان ما ماشین جدید خریدیم...

شماله.. هنوز نیاوردیم..

عزیز جون پس فردا میره بیاره..

من باهاش نمیرم...

علتش هم اینه که حالم از داداشش به هم می خوره... و دلیلشو تو پست بعدی میگم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦




يه عالم حرف نگفته ۱....

سلام...

بنده تشریف آوردم...

امروز اولین روز نمایشگاه الکامپ...

چه ربطي داره؟؟؟؟!!!!!!!!

البته ربطي كه نداره فقط حقيقت داره...

بعد هزار و اندي سال دو تا از اين شكلكها گذاشتم .. آخييييييييييييييييييييييييش دلم خنك شد...

دلم برا همه تنگ شده...

براي خاله هاي ني ني ... برا دايي هاي ني ني.. برا وبلاگ نازنينم.. برا وبلاگ سيبك گل نازم....

الانم يه چشمم خوابيده... آخه خسته تر از اين چشمم بود...

نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه ديگه پدر بچه ها مياد...

من بايد تند تند بنويسم...

آمينا گل سيب.. من گوگل ندارم ها...... اينم به زور ميام توش... اگه بدوني ... اگه بدوني چقذه دلم مي خواد بيام اونجا... حداقل برات اف بذارم...

خوب... طبق معمول هميشه خبرها از آخر به اول نوشته ميشه...

 ولي اينو اول بگم... روز سه شنبه اول آبان... ساعت ۱۷ من برا اولين بار صداي قلب كوچيك نازنينمو شنيدم....

نمي دونين چه هيجاني داشت... و نمي دونين چقدر جاي همسر عزيزم اونجا خالي بود...

اين روزها نمي دونم چرا بيشتر از هميشه دلم هر لحظه برا عزيز جونم تنگ ميشه...

انگاري از اثرات بارداريه....

خوب امروز ....

امروز كه من طبق معمول بعد يه عالم بدخوابي ساعت ۵:۳۰ بيدار شدم... نه بلند شدم از جام ... و ساعت ۷ اداره بودم...

تقريبا خيلي از آقايون هم مي دونن بنده ني ني دارم...

اونم برا اين بود كه هي من غر مي زدم چرا نون نداريم بخوريم... چزا غذا اينه... چزا اين بو مياد... چزا اين ادكلون رو فلاني زده...

بعد اونها منو محكوم كردن به نق نقو بودن... و شكمو بودن... و هر چي مي خوره سير نميشه ...

و البته بعد تصحيح كردن كه هيچي نم يخوره فقط بهانه غذا مي گيره....

تا اينكه يكي از خانومهاي قديمي بهشون گفت: بابا هواي اين خانوم رو داشته باشين.. نرين يه گوشه تنها تنها.. خوراكي نخورين... چشمم مي افته.. بعد گناهش مي افته پاي شما...

اين شد كه امروز نهار .. چون ماهي بود... اونم ماهي جنوب و من خيلي حالم بد شد... سريع رفتن برام كباب آوردن... و طبق معمول هر روز... چند بار ميان مي پرسن چيزي لازم نداري؟؟؟

خداييش خيلي مهربونن...

ساعت ۱۴:۳۰ تواون شلوغي ن م ا ي ش گ اه... ما با يه آقاي بدووووووو اومديم شركت...

قرار شده بقيه جلسات بعد ا ل ك ل م پ باشه...

امروز عزيز جون جونيم هم اومده بود اخ ت ت ام ي ه....

دوستان سوتيسمش هم بودن...

فكر كنين .. طرف منو كشت تا ياد بگيره منو به فاميلي خودم صدام كنه نه فاميلي همسرم...

ولي يه خنده بازاري بود اساسي...

خبر هاي امروز تموم شد...

ميريم تو جمعه...

جمعه.... حمعه...

آهان... صبح از خواب بيدار شديم... (كار ديگه اي نمي تونستيم بكنيم خوب) اهاي منحرف ها... منظورم اين بود كه وقتي يه نفر خوابه بايد يا همون تو خواب بميره يا بالاخره يه روزي يه ساعتي بيدار شه ديگه...

بعد معصوم جونم كه خيلي وقته اومده پيش ما و متاسفانه فردا ميره رفت نون بخره...

نهار هم داشتيم...

من اينقذه خسته بودم.. هي مي افتادم اينور هي مي افتادم... اونور...

راستي امروز يكي از دوستهاي عزيز جون به روش مدرن و كاملا علمي داشت مخ يه سري از بچه هاي و ز*ا ر ت رو مي زد...

بعد نهار هم من انگاري غش كردم تا غروب...

غروب داشتيم اماده مي شديم كه داداشي اينها با عسل عسل اومدن با هم رفتيم بيرون...

برا ماشين جديدش  روكش خريديم...

ما هم براشون يه قفل فرمون و پدال هديه خريديم...

شب اومديم خونه...

شام خورديم .. و من باز هلاك شدم تا صبح...

راستي متوجه يه مورد خنده دار شدين...

من ا ينقذه خسته ام كه فكر كردم امروز شنبه است...

در واقع شنبه رو يادم رفت براتون بنويسم...

ديروز كه ساعت ۷ باز اينجا بودم...

بعد هم رفتيم ماموريت...

اونجا تا ظهر پوستم كنديده شد...

بعد هم با آخرين ماشيني كه مي اومد اومدم شركت...

همه نگران من بودن كه من جا موندم...

اينقذه هيجان داشت...

آقاي .. ...... كه خيلي مهربونه به رييسمون گفته بود كه تو خجالت نمي كشي نيروهات رو جا مي ذاري... اونم يه خانوم رو...

بعد چند بار زنگ زده بود تا منو جا نذارن...

تو ماشين باز زنگ زده بود كه ببينه منو پيدا كردن يا نه...

منم كلي بابت اين محبتش ازش تشكر كردم...

تو شركت هم يه كم كار داشتم بعد از انجامشون رفتم سر قرار.. اونم با يه ماشين خر... نه با يه ماشين كه راننده اش خيلي خر بود..

مسير ۳۰۰ تومني رو ۴۰۰ تومن گرفت يه خريتش...

حيضيش يه خريتش...

لحن كثافت و نوع لا س زدنش يه جور ديگه خريتش...

حالا شما بگو ربطي به خر نداره...

ولي من ميگم خيلي خيلي خر بود... حالمو به هم زد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0