Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

مکالمه من و پدربچه ها!!!!

دیرین دیرین دین... دیم دارام دارام دام.... دلن دولونگ دیلینگ....

ویییییییی. .... لرزش شدید... لرزش شدیددددددددددددد...

چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنین؟

خوب این مکالمه ما نبود که... این صدای زنگ و ویبره موبایل اینجانب بود...

حالا ادامه ماجرا...

پ*

* همون پدر بچه ها..

من**

**همون من...

پ: سلام عزززززززززززززززززززییییییییییییییییییییییزززززززززززززززززززززززززززززززم

من: سلام...

پ: خوبیییییییییییییییییییییییییی؟ بهتررررررررررررررررررررر شدی؟

من: بد نیستم... بهترم .... (خوب امروز در حال مرگ نسبی اومدم سر کار)

پ: چه خبر؟ خووووووووش م یگذره؟

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هی می گذره...

پ: (این وسط یهو چطوری رفت سر اصل مطلب یادم نیستها....) کی کارت تموم میشه؟

من: زود تموم میشه... همون وقت اداری...

پ: خب من چیکار کنم... اینها اومدن می گن باید شام بمونی...

من: خوب...

پ: بمونم یا بیام دنبالت با هم بریم... اصلا خودت یم تونی با خطی ها بری؟

من: در حالی که بدجنسی و شرارت تو چشام موج می زنه.. نه نم یتونم.. بیا دنبالم...

پ: خوب آخه رییس دستور داده باید بمونی...

من: خوب پس چرا از من می پرسی...

پ: دید من نمی خندم خنده اش گرفته هی م یخنده...

من: خو ب کاری نداری؟

پ: چرا دارم... حالا من چیکار کنم.. نمی تونی خودت بری؟ بیام دنبالت؟

من:  نه نمی تونم...

پ: آخه دستور رییسه..

من: شاید بتونم...

پ: خو ب به من زنگ بزن که چیکار می کنی خوب؟

من: خوب...

.................................

توجه دارین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦




عنوان ندارد... ندارد!!!

سلام

خوبید؟

خوبیم؟

گاهی یه چیزهایی تو دلم حس می کنم..

امروز خوب این گزارش سونوگرافی رو نگاه کردم.. دیدم کودکم (همون جنین) ۴.۴۴ سانتیمتره

فکر کن...

.................................

دلم برا همه دوستام تنگ شده... کسی فکر نکنه من بی معرفتم ها... مطمئن باشه من بی معرفتم...

می دونی یه جورهایی حس هام با هم قاطی پاتی شده...

یه لحظه حال سر زدن میاد.. یه لحظه که نه ۱۰ لحظه نمیاد..

.................................

این رییس ما هم خیلی باحاله هی داره کشف می کنه تو کجا اسنی از ما برده شده..

یعنی چی؟

خوب یعنی گشته دیده فلان جا تو فلان قسمت شمال یه میدون و چند تا خیابون به فامیلی منه.. کلی هم ذوق کرده اومده به من گفته...

حالا امروز میگه می دونی... تو فلان کشور خارجی!!!!!!!!!!! هم یه اتوبان به نامتونه... با یه میدون به گمانم... رفتی؟

گفتم نه؟

................................

دیشب با سلام و صلوات رفتیم منزل... عزیز جون داشت از خواب غش می کرد....

رسیدیم خونه ولو شد...

منم فردین پا شدم شام و سالاد و این مسائل رو آماده کردم...

ظرف مرف* ها رو هم شستم...

*مرف: ظرفهای شسته شده ای که تو جا ظرفی نذاشتیم خشک بشه...

شام خوردیم... عزیز جون جمع کرد و گفت می خوابم تا ۲۲...

نهار هم نداشتم امروز... خورشت نیمه آماده مامان جانمو پزیدم و تا ۲۲ مردم تا جا بیفته... کتری رو پر آب کردم شعله رو کم و یه قوری گذاشتم رو کتری تا گرم بشه...

خودم چپیدم تو رختخواب...

یه پتو هم انداخته بودم سرعزیز جون که تو هال ولو شده بود...

قرص هام رو هم نخوردم...

گفتم پا میشه بیدارم می کنه...

نشون به اون نشون که ساعت ۵:۳۰ با آوای دلنشین سیبی پاشو بدبخت شدیم...سیبی پاشو بدبخت شدیم.. از خواب برخاستم...

می گن عزیزم اول صبحی این چه نفوس بدیه که می زنی...

می گه بدبخت شدیم ...

من ساعت ۷ جلسه دارم...

حالا فکرکن...

کتری هم روشن بودها.. یه ۱۰۰ سی سی دیگه اب داشت...

خدا رحم کرد بهمون...

ساعت ۶:۵۰ رسیدم اداره...

تا ۱۰ عین مرده متحرک بودم... الان هم دارم غش م یکنم...

با عرض پوزش و گلاب به روتون از دیروز صبح تا حالا هم شکمم کار نکرده... دارم می میرم...

حالت تهوع ام کمی کم شده...

ولی جز ظهر در بقیه موارد زیاد میلی به خوردن غذا ندارم...

ترجیح می دم سالاد بخورم...

البته امشب سعی می کنم روغن زیتون هم بخورم...

................................

پارسا جونم کلی حرف می زنه... هر وقت هم زنگ می زنه می گه: کجایی؟ عمو کجایه؟

وقنی می گم کرج... میگه: خوب من الان میام...

اینقذه ناز شده که حد نداره...

اون یکی هم همینطور...

عزیز جونم پریشب رفته یه چیزی بذاره اونجا بیاد...

جیغ و داد که عمو بیا تو ...

بعد بهش میگه عمه سیبی تنهاست؟

یه کم فکر کرده میگه: من بیام...

عزیز جون دستاشو باز نکرده پرید تو بغلش.. برا همه بوس فرستاد... بای بای کرد و گفت بریم...

عزیز جون کلی باهاش حرف زد.. بهش گفت برات بستنی بخرم برو خونه... تا راضی شد...

رفتن دو تایی با هم یه خیابون گردی.. بستنی خریدن ...

عزیز جون بهش میگه چی بخرم؟

میگه: دایتی.. چوبی...

...............................

من برم دیگه...

یه بازی هست می خوام توش شرکت کنم.. ولی حال ندارم...

حالا انگار چقدر اصرار کردن ازم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦




هر چی بگم دروغ نگفتم!!!

بگم هر لحظه صورت مهربونش میاد جلو چشمم دروغ نگفتم..

بگم نر لحظه به این فکر می کنم که اونم داشت منو نگاه می کرد دروغ نگفتم...

بهتون بگم به نظرم خیلی زیبا اومد دروغ نگفتم...

بگم که اینقدر هیجان داشتم که برا خودمم عجیب بود دروغ نگفتم...

بگم خیلی ترسیدم از اینکه دیدم باید بیشتر از قبل مواظب باشم دروغ نگفتم...

بگم خیلی جالب بود برام از اینکه  یه موجود کوچولو داره تو وجود من عین ما میشه دروغ نگفتم...

راستش هنوز یه جورهایی برام باورکردن وجود یه کوچولوی دوست داشتنی تو دلم سخته...

تا قبل این گاهی به اینکه هست یا نیست شک داشتم...

ولی حالا از دیشب گاهی هی دستمو م یذارم رو دلم و بهش لبخند می زنم

انگاری برگشته بود از تو مونیتور داشت ما رو نگاه می کرد...

جالبه باباشم همین حس رو داشت...

.....................................................................

عزیز جون میگه ذل زده بودم ببینم می تونم بفهمم دختره یا پسر!!!!!!!!!!

میگم اخه نی نی ما چی داشت که تو داشتی بررسی می کردی...

می دونم عزیز جون بدون اینکه به من بگه تو دلش با تو خوش گلم...

هر وقت زنگ می زنه بعد حال و حوال با من حال تو رو می پرسه...

دیشب میگه عکسشو بفرست برا بچه ها...

حالا عکسشو می گیرم میارم اینجا...

.............................................................

نمی دونین چقدر جالبه...

یه حس عجیبه....

گاهی دلم برا مردها می سوزه.... یعنی جدیدا اینطوری شدم ها... طفلی مردها هیچوقت حس مادر شدن رو نمی تونن درک کنن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦




از قبل عيد تا عيد...

سه شنبه :

خوب سه شنبه که سه شنبه انتظار ندارین من چیزی یادم باشه...

دارین؟

الان یادم اومد.. واستین...

از اینجا رفتم خونه آزی اینها...

ولی چون عزیز جون کار داشت شبش تشریف آوردیم منزل... ...

چهارشنبه:

من اینقده حالم بد بود... که موندم خونه...

ساعت ۱۳  کمی بهتر شدم...

یه کم به کارها رسیدم...

باز مردیدم... تا غروب...

پنجشنبه:

صبح باز خیلی بد بود حالم ... ولی تا غروب...

حدود ساعت ۱۷ کمی بهتر بودم...

بعد افطار رفتیم دنبال مبلهامون...

خوب شدن...

ولی خوب .... اون مدل خوشگلش و نرمی و راحتی قبلو نداره...

منم مرض خونه بزرگتر پیدا کردم

هی همه چی دلمو می زنه...

می دونم اثرات بارداریه...

چون اصلا آدم زیاده طلبی نیستم...

قبل اینکه بریم مبلها رو هم بیاریم خونه رو تمیز کرده بودیم...

آهان آشپزخونه رو هم شستم ...

جمعه:

تا کی هی خوابیدم...

آخرش با آه و ناله این عزیز جون بد رو بیدار کردم که بابا... پاشو... همه جا تعطیل شد...

نه برا من خرید کردی... نه مایحتاج خونه رو خریدی...

تنبل خان بیدار نشد...

نتیجه اینکه دیگه نون نداشتیم من هیچی بخورم....

کمی سبزی پلو خورم ...

نهار هم نمی دونم چی خوردم...

اهان...

نهار داداشی زنگید که ماهی تازه خریدن... ساعت ۱۵ خونشون بودم و با داداشی اینها نهار خوردم..

خوب زنداداشم روزه نبود... داداشم هم چون گرسنه میشه دکتر گفته روزه نگیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط طفلی همسرم...

یک ساعت قبل افطار رفتیم بیرون...

تا فطریه مطریه نیاد گردن داداش اینها...

البته به اتفاق اونها...

بعد اومدیم خونه.. عزیز جون افطار کرد...

کلی هم با عسل عمه بازی کردم...

اخه همش دوست داره من باهاش بازی کنم...

به قول عزیز جون از بسکه تو جیغ می کشی... بچه خوشش میاد...

بعد رفتیم خونه مادر زنداداشم...

من خسته... حالمم بد...

تا ۲۲ اونجا بودیم...

گشنمم بود تازه...

حالم خیلی بد بود...

شام هم قرار بود بریم بیرون...

رفتیم جاتون هم خالی...

ساعت ۱ خوابیدم...

صبح کلی نق زدم که نون نداریم...

طفلی شوهر جان دو بار رفت بیرون برا نون هیچی یافت نشد...

منم حالم خوب نبود خوب...

برام نهار درست کرد...

وسطهاش منم کمی کمک کردم...

ولی خیلی خوشمزه شده بود...

تازه اولین نهار دسته جمعیمون بود بعد یک ماه...

تا شب من جلو تلویزیون ولو بودم...

این تلویزیون هم هی راه به راه اشک ما رو در می آورد... با این فیلم هاشون...

شب ه م باز خیلی بد خوابیدم...

امروز هم میزون نبودم...

البته الان خوبم شکر...

ولی یه مشکلی دارم.. نمی تونم به شما بگم که...

اصرار نکنین...

این از آخرهفته ما

.

.

.............................

خیلی دلم گرفت که نرفتیم شمال..

خیلی دلم خونمون رو می خواد...

دلم یه کاسه اکسیژن خالص می خواد با یه هوای نمناک و سرد... که با تمام وجود بفرستم تو وجودم...

دلم برا نی نی می سوره که مجبوره هی به جای اکسیژن هر گاز آلاینده دیگه ای رو استنشاق کنه...

دیروز با مادرشوهر صحبت نمودیم... باز من خیس عرق بودم...

اینقدر که ترجیح دادم برم دوش بگیرم...

ولی ظاهرا همه چیز خوب بود...

جالبه که هنوز به خواهرشم نگفته...

نمی دونه خواهرش قبل خودش خبر داشته...

به خاله می گم... یا ما کا ربدی کردیم... یا گناهی مرتکب شدیم... شایدم از خوشحالی مفرطه...

خاله از اونور خط غش کرد از خنده... از این خنده ها که وقتی گوشی رو بذاره می دونم اشکاش در میاد...

به خاطر دل من چه کارها که نمی کنن...

تو دلم گفتم اگه این خاله نبود.... شاید من تو خوب بودن همسرم هم شک می کردم... از بس بدی دیدم...

خاله اش وقتی فهمید عزیز جون پشت خطه عین همیشه گفت: به به آقا....

اینقدر خواهرزادشو دوست داره.. که اینهمه بهش احترام می ذاره...

کلی گفتم خاله... اگه قبل حجتون نیان کرج بریم خرید.. من ناراحت میشم...

صدای بغض گلوشو می شنیدم...

اخه بغضش صدا داشت...

خیلی اصرار کردم...

هی گفت برا شما سخته...

گفتم که سختی نداره...

من فقط چیزی دستم نمیگیرم...

تازه شما باشین من برا خودمون هم خرید می کنم...

تازه می ریم برا نی نی من هم سوغاتی بخریم...

کلی خوشحال شد...

گفت اگه قبل حجمون بیام خرید که خیلی کارم سبک میشه...

میتونم راحتتر به عبادتم برسم...

خیالم هم از بابت حرف مردم راحته...

خدا جون خودت می دونی چقدر خاله رو دوست دارم...

اینقدر بهم خوبی کرده که عین مادرم که دلخوریهامو ازش یادم می ره .. اینو هم فراموش کردم...

هر چند تا حالا کلی با هم دچار ناراحتی شدیم و هی سوء تفاهم پیش اومده...

ولی...

ولی دیگه فکر کنم منو بشناسه... هر چند عید خیلی ناراحت شدم ... ولی بهش حق میدم...

اینقدر برام عزیزه که همه دلخوری هام یادم میره...

خدا کنه اونم یادش بره...

اینقدر خوبه که عین پدر و مادرم.. از خوشی ما خوش میشن و از ناخوشی ما ناخوش...

کلی گشتن تا برا من پرتقال پیدا کنن... از اونها که من دوست داشتم...

کلی عذر خواهی کرد که کم بود...

تازه وقتی برد بده به بابام اینها... گفته اینها رو پدرشوهرش فرستاده...

ما زنگ نزنیم اونها زنگ می زنن...

خدایا... کاش همه عین این خاله من (خاله همسرمه) مهربون بودن.. کاش همه صادق بودن...

نی نی جون من می دونم دوسش داره... خیلی هم دوسش داره...

اینقده اخلاقمون شبیه همه که خیلی برام عجیبه...

این خواهربا مادرشوهرم چقدر فرق دارن با هم....

اگه پسر داشت یکی از بهترین مادرشوهرها بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦




عیدتون مبارک...

سلام

عیدتون مبارک

خوبید؟

خوبیم شکر...

الانه وبلاگ یکی از دوستام بودم...

حالم گرفته شده عجیب...

برا همین حال نوشتن ندارم...

یعنی حسش رفت...

در ضمن من کامی ندارم...

مرده خوب...

برا همین نمی تونم زیاد بیام...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦




اينم عنوان ندارد...

سلام

خوبید؟

خوبیم...

عزیز جون عجیب سرماخورده... عجیب ها...

منم هی خودمو کنترل می کنم تا نخورم... غذا نه سرما...

پریشب لازانیای بارداری درست کردم...

لازانیای بارداری نوعی از لازانیاست که هیچ ضرری برای یه خانوم باردار نداره...

خوشبختانه... خوشبختانه... بعد یه صبح تا شب نخوردن .... تونستم دو تیکه لازانیا بخورم که در نوع خودش بی نظیر بود...

تازه اصلا هم بعدش گلاب به روتون نشدم... یعنی خوابیدم دیگه...

دیروز یه تیکه با خودم آوردم اداره...

ولی تا بهش فکر می کردم دچار تهوع می شدم...

و اینگونه بود که من تا شب باز هیچی نخوردم..

جز میوه که که همش هم توسط گلاب به روتون حروم شد...

شب رسیدیم خونه هی با خودم درگیر بودم تا خودمو راضی کردم اگه لوبیا پلو درست کنم حتما خواهم خورد...

خلاصه یه لوبیا پلوی بارداری ضد سرماخوردگی هم درست نمودیم...

یعنی خیلی کم روغن و با استفاده زیاد از گوجه و کم ادویه کم ادویه... بدون هیچگونه زعفرانی..‌:(

ولی خوشمزه شدها...

من تا دم بکشه برنج خوابم برد...

اخه خیلی خسته بودم... من و نی نی قبلش کلی ظرف شستیم.. البته حالمون بد شد و عزیز جون همشو آب کشید...

بعد رفتیم موهای بابای نی نی رو کوتاه کردیم...

بعدشم غذا پزیدیم (نوعی پختن اجباری)...

خوابم برد دیگه...

ساعت ۲ از زور گرسنیگی بیدار شدیم...

رفتم برا خودم ونی نی کمی لوبیا پلو کشیدم و خوردیمو کمی آروم شدیم و خوابیدیم...

صبح هم بابا جان باید ۸ اداره می بود... (می بودن نوعی حضور اجباریه)... من و نی نی هم مجبور شدیم در نهایت خستگی ساعت ۷:۳۰ کارت بزنیم...

بعدم بخوام بریم تو نمازخونه بخوابیم...

ولی فهمیدیم آقایی در نماز خانه در سمت خانومها خوابن...

خوب ما منصرف شدیم.. و با بدبختی رو صندلی تو اتاق رییس خلوس نمودیم... (خلوس ... نوعی خواب توام با خلسه است!!!!!!!!!)

ار ساعت ۸ هم یکی اونجای این تلفن ما رو پاره کرد از بس زنگ زد...

ولی ما ساعت کاریمون ۹ ... پس بدون هیچ عذاب وجدانی به خلوس خود ادامه دادیم.. هر چند این زنگ تلفن توش یه کارایی کرده بود...

ساعت ۸:۵۵ دقیقه آمدیم و در نهایت وجدانی سرشار از حس کار به تلفن جواب دادیم... چون همچنان زنگ می زد...

و کامی را روشن کردیم...

ولی صورتمان را نشستیم که مبادا.. مبادا این حالت خلوس از بین برود...

دیگر فعلا عرضی نیست...

..

..

**پ ن ۱: چند شبه که هر وقت از خواب بیدار میشم.. این آهنگ اول این سریال یه وجب حاک تو مغزم هی تکرارا میشه.. دلم می خواد خودمو بکشم... خسته شدم خوب...

.

**پ ن۲: عزیز جون در نهایت احساس.. داره شعر می خونه...

۷۰ سال عبادت یک شب به گ ا ه میره!!!!!!!!!!!!!!!

من : عزیزم به چی میره...

عزیز جون: خلاصه منظورش  همونه دیگه .. تازه قافیه هم حفظ شده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦




سيبک رفت رو سايت!!!

سلام...

من یه عمو دارم.. یعنی عمو سه تا دارم... ولی یه عمو بزرگ دارم... حداقل ۶۷ سال داره... الان به این نتیجه رسیدیم که خیلی موزی تر از موزیه...

از طرفی حکم بزرگترین سایت خبری رو داره...

خلاصه اینکه مامی جان که رفته خونه... زنگ می زنه حال زنعمو جان رو بپرسه و حال عمو رو... از طرفی هم بابات فوت اون خانوم تسلیت بگه...

عرضم به حضورتون که ... زنعمو هیچی نمیگه...

عمو تا با مامان حرف می زنه زود تبریک می گه ...

مامان میگه بابت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

عمو میگه بابت سیب خانوم...

خلاصه مامان همه رو سین جین می کنه که کی گفته؟ هیچکی لو نمیده...

الان به این نتیجه رسیدن که عمو یه چیزی انداخته... یعنی دو انداخته ... آس ما رو رو کنه... که متاسفانه رو شد...

حالا تشریف ببرین شهر ما و بپرسین از سیب خانوم چه خبر؟ میگن: سیب خانوم... آهان خوبه ... خلاصه!!! خلاصه... بعد سالها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا بهشون نی نی داد... حالا اگه بتونه نگه داره و خدای نکرده اتفاقی براش نیفته...

فکر کن...

جان من فکر کن...

حالا خدا رو شکر اس ام اس بلد نیست بزنه...

با تلفن هم نه...

از اول لیست موبایلش.. زنگ می زنه به همه خبر می ده...

امروز فردا هم برا من زنگ می زنه... و تبریک میگه...

البته عموی خوبیه ها...

ولی خوب دیگه...

یه نمونه براتون بگم...

طیبه که جواب آزمایشش رو گرفته بود.. سر خیابون دستگیر می کنه... حالا از کجا می دونسته طیبه رفته آزمایش خدا می دونه...

بعد به طیبه میگه چی شد دخترم؟ طیبه هم میگه مثبته...

۱۰ دقیقه بعد که طیبه می رسه خونه... سیل تلفن کنندگان  گوش فلک رو کر می کنه(چه جمله ای!!!!!!!!!!!!!!) همه تبریک میگن و کلی اظهار خوشحالی می کنن...

.

.

معصومه میگه اینهمه گذشت لوبیا (همون سیبک) فقط ۸ هفته ای شده!!!! چقدر دیر!!!

طیبه از اونور میگه: ای بابا ما از دو روز قبل ایجادش خبر داشتیم... حالا چقدر تحمل کنیم تا به دنیا بیاد...

.

.

یه دوست داریم که من فکر می کنم الان دو ساله که حامله است... انگاری از ۶ ماه قبل اینکه قرار بود نی نی ایجاد بشه به ما گفته بودن!!!!!!!!!!

حالا شکر خدا آذر بچه اش به دنیا میاد...

چقدر فک زدم ها..

آهان یادم رفت.. مادربزرگ اینترنتم هم خونه عمو بزرگه بود...

عروس این عموم دخترخاله مادرشوهرمه.... متوجه این که...

دیگه توضیح دیگه ای ندارم.... فقط اگه تو سایتی چیزی دیدن نوشته سیب مهربون نی نی داره بدونین کار عمو بوده...

اگه اونور آب رو هم می بینین ... تو همه کانالهاش این خبر پخش میشه...

یه خبر ویژه هم شب   خیز براتون داره...

تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦




من نميخوام بگم ولی مجبورم....

سلام

من هی نمی خوام بگم حالم بده ولی مجبورم...

خوب حالم بده دیگه...

الان سه روزه سر درد امونم رو بریده...

دیروز که نه. از ژریشب که همه چیزی که خوردم توسط گلاب به روتون حروم شد... تا دیشب فقط یه کم نون و ژنیر خوردم...ژنیر نه پنیر...

دیروز وقتی رفتم سر قرار با عزیز جونم... طفلی هول کرد... قیافم عین زردچوبه زرد بود خوب...

تنها چیزی که تونستم دیروز بخورم تا تو ماشین گلاب به روتون نشم و عزیز دلم نگران نشه .. از این تردها بود...

از بیستکوییت های مینو که یه کم شوره....

داداشی هم اصرار که شب بیان خونه ما...

البته از اینکه عزیز جونم افطاری داشت خوشحال بودم..

خودمو غافلگیر کردم و رفتیم سیرابی خریدیم...

عسل عمه هم از خونه مادر بزرگش برداشتیم و رفتیم خونه داداشی...

عسل عمه رفت تنهایی جلو نشت!!!

فکر کنین عین مرد گنده ها برا عزیز جون حرف می زد...

یهو می گفت.. وای آسمونننننننن.... عمو بست بخریم (بستنی)

و کلی حرف...

تازه دم کله پزیه که من رفتم سیرابی بخرم... عزیز جون میگه عمه رفته سیرابی بخره...

عسل خان میگه.. نه کله پاچه!!!!!!!!!!

خلاصه به زور و با عق و وق یه کم خوردم.. و مردم...

شب هم رفتیم خونه...

کلی داغون بودم.. تا صبح مردم تا بتونم بخوابم...

عزیز جون حونیم هم انگاری سرما خورده حالش بد شده...

دیر اومدم امروز سر کار...

تازه بلفی جان من گردو خیلی دوست دارم.. البته تازه که الان دارم...

ولی ...

ولی خوردنم نمیاد...

دعا کنین کمی بهتر شم...

امروز باز تو راه اداره حالم بد شد...

ناجور هم بدشد...

امروز با خودم یه فلاکس نبای داغ و کمی آبلیمو اوردم...

الان بد نیستم..

ولی این سردرد و سرماخوردگی خفیف که نمیشه بابتش قرص خورد داره بدطوری اذیتم می کنه...

من برم دیگه..

کلی کار دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦




سيبی پرتقال فروش می شود یا گردو فروش؟!!!!!!!!!!!

البته این تیترش خیلی هم زرد نبود ها...

(الانه مامان جونم زنگ زده)...

طی ویار بنده به پرتقال... برام از اقصی نقاط شمال پرتقال رسید...

از طرفی از سه طرف برام گردو تازه فرستادن....

تازه مامان یه عالم فندق و بادام تازه برام آورده بود و بابا جان باز هم برام فرستاد...

با این حساب ...

من برم سر چهار راه... پرتقالها رو بفروشم .. یا این فندق و گردوها رو؟

.

.

جمعه که دیروز باشه.. با مامیش حرفیدم... جاتون خالی.. وقتی حرفم تموم شد.. تنم خیس عرق... به طوری که مجبور شدم لباسمو عوض کنم...

فشارم هم افتاد...

برام آب قند درست کردن...

.

.

مادر بزرگ بچه... خیلی هول کرده... کمی خرید کرده برام...

یعنی خالم اینها که می رن خارجه!!!!!!!!!!!!!! خرید می کنن از اونها خرید کرده... آورده بهم نشون داده...

یه لیست هم گرفته از اینجا تا اونجا...

که هر چی م یخوام بگم از خارجه!!!!!!!!!!!!!!!! برا سیبک بیارن...

منم در نهایت نامردی هر چی مادر سیبک می خواست نوشتم...

از طرفی باباش میگه نذاری مامانت بخره ها... خودم حساب می کنم...

باباس دیگه... می خواد بگه من می تونم از عهده مخارج بچه ام بر بیام...

حالا یه لیست دادیم از خارجه برامون بیارن...

بعد مدتها خودمو راضی کردم مایکروفر بخرم... حالا چرا خودم نمی تونستم خودمو راضی کنم خودش یه شاهنامه میشه...

حالا مامی و خاله اینها میگن نه نخر... خوب نیست...

اگه می خوای بخری فر برقی بخر...

منم اصلا نمی دونم فر برقی چی هست...

یعنی مامانم  یکی داره ها.. ولی اون مال خیلی وقت پیش هاست...

خاله گفته اینی که من میگم با مال مامیت فرق داره...

حالا دوست دارم نظر شما رو هم بدونم...

.

راستی طرف شما هم رسم هست برا پدر بچه کادو می خرن؟

مامانم اینها تو فکر یه هدیه برا پدر بچه هستن!!!!!!!!! شاید به خاطر زحمات بی شائبه پدر بچه...

منم گفتم حالا دلیلش مهم نیست.. مهم نفس عمله که سود داره برامون...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦




انچه گذشت....

سه شنبه

دیر رسیدیم خونه...

همین...

رسیدیم خونه مامان جان بودن... یعنی رسیده بودن.. افطاری آماده بود...

شبش... من کمی از بند وبساط نذری فردا رو اماده کردم و خیلی دیر خوابیدم...

تا صبح جون دادم...

چهار شنبه

از صبح یا تو آشپزخونه بودم.. یا تو هال داشتم جعبه برا دخترخالم درست می کردم...

خلاصه تا ۱۶ همه چیز آماده بود...

سه تایی...

من مامی و عزیز جون نذری ها رو کشیدیم...

تا من ببرم بدم... اونها آماده شدن... رفتیم خونه دخترخاله...

جاتون خالی خوش گذشت...

بعدش اومدیم خونه.. من هلاک شدم...

سحری بیدار شدم و غذا خوردیدم... و تا ساعت ۱۱ فرداش غش کردم...

پنجشنبه....

اتفاق خاصی نیفتاد... راستش یادم نمیاد چی شد...

فقط می دونم شبش تا کی هی گلاب به روتون بالا آوردم...

بعد هم از زور خستگی مردم....

جمعه....

جمعه هم تا ظهر تو رختخواب بودم...

یعنی هی پا شدم...

هی خوابیدم...

عزیز جون حالش خوب نبود...

تا بعدازظهر بهتر شد...

یه سوپ ساختیم اساسی...

بعدش...

خونه رو تر تمیز کردیم...

این آشپزخونه فنچ ما کمی جمع شد خدا رو شکر...

باز از سر شب دلم درد گرفت.. و هی احساس بدی داشتم...

با حالت داغونی خوابیدم...

....

الان هم در خدمت میهنمون هستیم .. در سر کار...

من برم کلی کار دارم...

روزی که رییس اول وقت بیاد سر کار.. یعنی صدقه ای که دادی کم بوده.. یا اینکه صندوقش مشکل داشته....

ولی مال ما مشکل دوجانبه بود...

راستی مامان جونم امروز رفت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦




دوقلو ها!!!!

سلام..

خوبین؟

منم هی خوبم.... اگه یه چیزهایی رو در نظر نگیریم... البته شما باور نکنین!!!

شرح ماوقع بمونه برا یه ژست دیگه...ژست دیگه نه.... پست دیگه...

الان موضوع دوقلوهای من هستن..

تعجب نکنین...

من کی گفتم دوقلو دارم...

واستین... الان می گم...

پریشب بنده خواب دیدم به امر خطیر زاییدن نائل شده و دو قلو دارم...

جالب اینجا بود که قل دوم دو روز بعد به دنیا اومد...

اصلا هم خیلی درد نداشتم...

بعد اخرهای خوابم بودم که دیدم اینها نمی ذارن اسم بچه هامو خودم بذارم...

بماند که خیلی حرص خوردم و چقدر عذاب کشیدم...

وقتی بیدار شدم هی به این همسرکم اخم و تخم کردم... تخم نه بی ادبها.. تخم...

بعد که براش گفتم... گفت خدا رو چه دیدی... شاید داشته باشیم...

باز دیشب که حرفش شد... گفتم اخه ادم بی دلیل که دوقلو نمیاره !!!

مامان از اونور میگه مگه بقیه با دلیل دوقلو میارن؟

خلاصه بساطی بود...

بعد عزیز جون میگه: مثلا پروین... دوقلو آورده... هیچ کی تو فامیلشون نداشتن که دوقلو بیاره...

یهو مامان گفت که راستی دخترخاله و پسر خاله ات دوقلو ان ها...

.....

تا اینکه گفتم: من شنیدم... اونهایی که با گاو و دام خیلی در ارتباطن و هر روز شیر و ماست تازه می خورن احتمال دوقلوزاییشون زیاده...

اینو تو رادیو گفته بودن...

عزیز جون میگه خوب منم هر روز کلی با گاو و گوسفند در ارتباطم...

اولش متوجه نشدم...

بعد یاد ادمهای دو رو برش افتادم... (البته بلانسبت) ...

خلاصه کلی منو اذیت کرد... و هی هرچی من گفتم اون یه چیزی گفت...

و طبق معمول این بگو مگو با یه گاز اساسی به پایان رسید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦




عنوان ندارد....

اصلا به من چه..

هی میگین بنویس.....

بفرما.....

اینهمه نوشتم...

نمی دونم کدوم جن شیر پاک خورده تشریف برد تو کیس بنده و شات دانش کرد...

جان من شان دان رو داشتین...

ته ته انگلیش بودها...

حالا خیلی لوس و خلاصه می گم که...

خانوم همسایه جدیدمون ظرفهای منو پس نداده و عزیز جونم میگه حتما شکسته روش نمیشه بیاد بگه...

خوب همه شکسته باشن.. سینیش که نشکسته...

از طرفی اون همسایه بالاییمون تا یه کم ما دیرتر بیام خونه.. فوری میره ماشین دومشو سر جای ما پارک می کنه... دلم م یخواد بگیرم گلوشو اینقدر فشار بدم تا خفه شه...

برادر زن صاحب خونمون که همسایمونه و رفته دبی زندگی می کنه .. (البته به گمانم) رو با شلوارکی شبیه .. شو ر ت رویت کردیم و چشممان به جمال مبارکشان روشن شد...

پنجشنبه هم که خونه خاله جون بودیم... هر کی منو دید گفت سیبی شیکم آوردی (شکمت گنده شده)... بعدش که می رفت کنار مادربزرگم و از اونجاییکه پدرجان زحمت کشیدن به ایشون گفته بودن ما نی نی داریم... با چهره ای شکفته می اومد پیش من و می گفت: به به مامان سیبی خوشبختیم...

بعد طی اعترافاتی دخترخاله جان گفتن که وقتی تشریف آورده بودن ییلاق... رفتن امامزاده و در حین دعا کردن برای همه اموات و زندگان و جنبندگان.. به خدا گفتن که به دختر خاله جان ما یه نی نی گولو هم بده... حالا انگاری دور از جون اجاق ما کور بود...

منم گفتم اگه باباش بفهمه این نی نی زود رس از بغل دعای شماست که اینقدر زود پا به عرصه وجود گذاشته... حالتو میگیره...

آخه بابا ما برا اردیبهشت مشکل داریم ...

البته خدایا راضی هستیم به رضای تو...

راستی مامان جونم شاید باز امروز بیاد پیشم...

بعدشم که فردا شب خونه دخترخاله ایم...

منم اگه خدا قبول کنه فردا شاید نذری دادم...

از همون غذا خوشمزه ها که شمال می پزن برا احیا... مرغ و فسنجون و کوکو و پلو...

از الان دلم ضعف رفت...

جاتون خالی دیگه...

تازه اگه بشه برا دختر خالم هم همی برم...

یه آقا سوپری لاهیجانی هم داریم... برا اونم می برم... تا خوشحال بشه...

.......

دیروز رفتیم خونه مادر زنداداشم اینها آش بگیریم...

سپنتا خان رو بگو ...

جیغ می کشید از خوشحالی و بالا پایین می پرید که عمو عمو.... (البته اسم عزیز جونم رو می گفت) عمه هم نقش پشم رو داشتن...

خلاصه اومد پایین. از بغل همسرم بیرون نمی اومد که...

برا خاله اش دست تکون می داد و می گفت.. من با عمو می رم...

داشتم ضعف می کردم از خوشحالی...

دیگه .. دیگه ....

دیگه فعلا هیچی...

من برم شاید اومدم باز...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦




اندر حکايات مهمانی...

دیروز بنده به همراه نی نی محترم تشریف بردیم منزل خاله آزاده...

جونم براتون بگه که... آژانسی اخذ نمودیم تا در اثر فشارات وارده مترو خودمان و نی نی به ملکوت اعلا نائل نشویم... (جان من ادبیات رو حال می کنین... ته غلط غلوطه)

وقتی اندرون اتول جای گرفتیم و تمام حواسمان به این بود که نایلون دم دستیمان... دم دستمان باشد!!!! که مبادا اتول تمیز مردم را به محتویات درون مزین نفرماییم... احساس نمودیم جو بسیار سنگین است...

جو که نه... جو... همون که میرن تو فضا...

در ضمن علی رغم انتظارمان شوفر به درون بزرگراه چمران پیچید... و از خیابانهایی گذر نمودیم که در طول این چند سال مراجعتمان به منزل خاله خانم تا به حال نرفته بودیم...

نترسین... واستین بگم... آژانسش مطمئن بود...

خلاصه یهو راننده شروع کرد به غر غر نمودن که .. آره آبجی مسافر قبلی چنین کرد و چنان کرد...

اولش نخواستم دلداریش بدم...

ولی دیدم سوزنش گیر کرده و هی تکرار می کنه... منم دلداریش دادم...

چطوری؟

خوب هر چی گفت تایید کردم... اونم خرسند شد...

دیدم دیگه مسیر رو خیلی پرت می زنه...

گفتم .. من همیشه از همت می رفتم... بعد می رفتیم شهرک امید... از اونوری خیلی خلوته ها...

به رو خودش نیاورد...

منم حالم بد.. چشمامو بستم تا شاید محتویات اندرونم فک رکنن من خوابم.. بی خیال مراجعت به بیرون از درون بشن... (چی گفتم!!!!!!!!)

چشمم رو باز کردم دیدم کجاییم؟ اگه گفتین؟ دیدم تو ترافیک مصلی هستیم به سمت رسالت...

فکر کن... طرف از بدترین مسیر ممکنه.. و آماتورانه ترین مسیر داشتن منو می بردن فلکه سوم تهرانپارس...

خلاصه.. تو اون ترافیک هنوز داشتیم می رفتیم...

فکر کن... منو برد از فلکه دوم برد...

می خواستم خودمو پاره پاره کنم...

تازه نزدیک دوم که رسیدیم میگه حالا بگو از کدوم ور...

یعنی حتی نمی دونست سوم کدوم طرفیه...

تازه می تونست منو از خیابون ۱۹۶ ببره که کمی به عقلش امیدوارشم...

بعد براش توضیح دادم که حالا که می خوای برگردی از این مسیر برو...

دیدم ترجیح داده از تو همون ترافیک برگرده...

خوب به من چه...

خلاصه بالاخره تشریف بردیم منزل خاله...

بالاخره خدا قسمت کرد و من کمی سوپ میل نمودم... میوه هم همینطور...

موقع شام باز سوپ خوردم... کمی سیب زمینی سرخ کرده... و سالاد خیار گوجه...

حالم بهتر و بهتر شد...

ولی دیشب دیر خوابیدم...

از طرفی... تا صبح کابوس می دیدم...

دیدین اینها که تو تلویزیون نشون میده دارن کابوس می بینن خیس عرق شدن و هی تکون می خورن... منم همونطوری بودم... که از بس  تکون خوردم از خواب پریدم...

همش هم تقصیر عزیز جون بود...

اینقدر اذیتم کرد تو خواب...

اینقدر تو خوابم بی احساس بود...

وقتی از خواب بیدار شدم با خشانت هر چه تمامتر نگاهش کردم...

طفلی میگه منکه کاریت ندارم... اونم فقط خواب بود...

ولی من هی بد نگاش می کردم...

البته دیگه اخرش تا راه بیفتیم بیام سر کار خوب شدم ها...

آهان یه چیز جالب ... نی نی ما اولین هدیه شو از خاله ازاده گرفت...

یه لیف خوشگل عروسکی که عین قورباغه است...

خاله براش از کیش اورده... برا منم یه لباس خواب خوشگل آورده... بهش میگم مگه کیش هم سوغاتی داره آخه اینهمه زحمت کشیدی؟ میگه آره...

تازه لباسش اینقدر جینگیلیه که نگو...

بهش میگم خواهر جان... آخه دیگه از ما گذشت... این چیزها دیگه به کارمون نمیاد که...

من برم دیگه...

اینم حکایت مهمونی ما بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦




 

سلام

امروز خیلی خوب نیستم...

یعنی از دیروز بدترم...

اول صبحی پا شدیم... با نی نی صبحونه خوردیم...

بابا جون برامون اورد...

هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود که همشو ریختیم دور.. البته گلاب به روتون...

خلاصه خیلی بد بود...

........

نی نی جان کی باید حال مامان خوبشه؟

ولی اینها مهم نیست...

مهم اینه که تو خوب و سلامت باشی...

راستی نه شیر می خورم نه ماست...

کره و این حرفها که کلا نمی خوردم...

گاهی کمی پنیر می خورم...

خیلی نگران بچه ام هستم... با این نخوردن های من...

من برم حال داشتم میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦




اخر هفته... البته اگه حال داشته باشم تا آخرشو بنویسم...

خوب فعلا حال ندارم....

پس باشه برا بعد!!!!!!!!!

هی حال نوشتن ندارم .. ولی نمی ذارن که خواهر...

تو کامنتها یه عالم غر زدم می تونین برین بخونین...

می گم: آردی حسادت داره؟ نه جان من حسادت داره؟ (پژو آردی دیگه)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦




يه عالمه سوال!!!!

من کلی سوال دارم... ولی هیچ کی جواب منو نمیده....

اگه هم جواب داده که یادم نمیاد قانع کننده نبوده...

این که میگن قرآن تو شب قدر نازل شد... شنیدین که؟!!!

خوب مگه شب قدر همون چند شب نیست؟

بعد چطور میشه شب قدر ما که از هزار ماه بهتره... مثلا امشب باشه...

بعد شب قدر تو عربستان دیشب یا پس فردا شب باشه؟

تازه من اگه تو شب قدر خودمون حال دعا نداشته باشم می تونم فردا یا پس فردا شبش برم تو اون جایی که شب قدرشونه...

پس چطور میگن اگه امشب حرفاتو با خدا نزنی وقتت تمومه؟

خوب تازه وقتی داره قرآن به ما نازل میشه... تو شب!!! اونور دنیا که روزه چی... اونها می مونن تا شب بشه؟

دقیقاً اگه از محل کعبه بریم اونور زمین... تکلیف قبله اونی که اونجا نماز می خونه چیه؟

یه عالم سوال دیگه هم هست.. البته جدی تر از آخرین سوالم!!! ول یم یترسم بپرسم .. بعد بگین طرف دچار توهم دوران بارداری شده...

تو این سریال یه وجب خاک.. تو قسمت اول یا دومش که روز اول یا دوم ماه رمضون بود چرا ماه کامل بود و هلال نبود؟

من با یه استدلال خیلی قشنگ قبل همه حدس زدم این پسره الیاس شیطانه... ولی چون به دلایل امنیتی نمی تونم بگم چرا.. خوب نمی گم چرا...

این جنله آخر ربطی به موضوع نداشت!!! ولی حقیقت داشت!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦




سيبک پدر دوست!!!

سلام

بد نیستیم...

دیروز مجبور شدیم بریم خونه داداشی...

وقتی رسیدم خونه عطر خوشایند یه غذا یمحلی که مامی برام درست کرده بود تو فضا پیچیده بود...

سریع غذا گرم کردم و خوردم... نه خوردیم...

بعد یه دوش گرفتیم..

بعد هم رفتیم خونه داداشی...

مادرخانومش اونجا بودن...

من اصلا حالم خوش نبود...

اصلا...

هی هم می خواستم زودتر بیام خونه...

ساعت ۲۲:۳۰ رسماً خوابیدیم...

ساعت ۳ بود که بیدار شدیم...

رفتم دو سه قاشق باقی مونده غذا رو گرم کردم... و خوردیم...

بعد اومدم بخوابم... نی نی هی تو دلم گفت: مامان جون بابا چی پس...

پا شدم... کتری رو روشن کردیم... دوباره رفتیم تو رختخواب...

بابای بچه ها بیدار شد... با نگرانی ...

هی گفت.. خوبی؟ گفتم اره..

یه کم نشست گفت: کلک غذا خوردی ؟ گفتم: اره...

بعد هم پا شد رفت غذا گرم کنه برا سحرش...

گفت کلک غذای مامان خوشمزه شده بودها...

عذاب وجدان گرفتم.. اخه پلو سفید نداشتیم...

نی نی مجبورم کرد پا شم برم برا باباش سحری درست کنم...

یه غذای  خوب  و سریع درست کردم تا با سبزی پلوش بخوره...

کلی بابا خوشحال شد...

من و نی نی هم با خیال راحت رفتیم خوابیدیم...

حتی متوجه نشدیم بابا کی اومد پیش ما و ما رو بغل کرد و خوابید...

به باباش میگم این سیبکت خیلی دوست داره ها...

دید خسته ای از کله سحر منو بیدار کرده تا بهت برسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦




سیب بی حوصله...

سلام

خوبین؟

خوبیم!!!

فقط نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد..

یه جورهایی حوصله ندارم...

امروز داداشی اینها می رن...

پارسا جونمم می ره....

فقط مامان تا فردا هست...

اونم بره دلم حتما می گیره ...

از الان بغض کردم...

همه بی حوصله میشن...

دلم می خواد برم بازار...

خرید خونم کم شده...

ولی نمی دونم چی می خوام....

من برم دیگه...

تا حوصله ام بیاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0