Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

مینیمال۲!!!

داداشم تصادف کرده ولی برا اینکه تو بیمارستان بهش گیر ندن و به یه دلیل دیگه گفته از پله افتادم...

پارسا شنیده بود که تصادف کرده.. بعد گفتن از پله افتاده...

پارسا بابایی چی شده؟

بابا از پله افتاده دستش تصادف کرده!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦




مینیمال۱!!!

آقای توی تلویزیون که از شرکت برقه داره از مردم به خاطر صرفه جویی تشکر می کنه (تبلیغاتی/فرهنگی)

عزیز جون: نه بابا صرفه جویی نکردیم که.. لامپمون سوخته بود حال نداشتیم عوض کنیم با همین مهتابی چند روز سر کردیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦




قبل مینیمال!!!

سلام..

من خوبم..

نی نی هم به گمانم خوبه...

مامانم تا شنبه خونه ماست.. البته امیدوارم...

داداشی اینها امشب میان خونه ما...

پارسا جونم اینها خوبن...

اونها میان دیگه...

عزیز جونم خوبه؟

منتظرم بیاد دنبالم...

دیگه ... دیگه...

آهان داداشم تصادف کرده کتفش داغون شده...

برا همین اومدن تهران...

برم براتون مینیمال بنویسم..

البته می نیمال هم نیستها..

ولی در برابر ور ور های من حکم مینیمال رو پیدا می کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦




يکی يدونه من...

سلام .. تو کامنتهام یکی که تقریبا من و اون با هم نی نی دار شدیم برام یه چیزی نوشته بود..

باعث شد بیام براتون بنویسم که نی نی بنده از موقعیت والایی در خانواده برخورداره...

اول از همه باید بگم براتون که اینجانب اولین عروس خانواده همسرم هستم...

فعلا دومی هم وجود نداره... البته انگاری به طور غیر رسمی بوجود اومده!!!!

خواهر شوهر هم ندارم... (خدایا صد هزارمرتبه شکرت... چون ا ین پسرش شبیه مادرشه اینهمه ما رو اذیت می کنه.. خدای نکرده دختر داشت چه بلای سر ما می اورد)

در نهایت خیلی برادرشوهرم با عرضه باشه یه جاری در آینده خواهم داشت که امیدوارم از خجالت هر چی خواهر شوهر نداشته نخواد برای من در بیاد...

از طرف پدرشوهرم که هیچ ... Nامین نفر خانواده هستم... و لی از طرف خانواده مادرشوهرم...

اولین عضو جدید خانواده محسوب میشم...

یعنی نه تا حالا تو خانواده مامیش اینها کسی زن گرفته نه کسی شوهر کرده...

به گمانم 13 الی 14 تا نوه هستند که هیچکدام ازدواج نکردند...

اولین دختر بابام هم هستم که ازدواج کرده...

خوب این از موقعیت بنده...

و اما یکی یدونه مامان...

اولین نوه  خاندان بزرگ مادرشوهر اینهاست...

اولین نوه مادرشوهرم اینهاست..

اولین نوه دختری بابام اینهاست (هر چند هزارمین نوه هم بود چیزی ازش تو خونواده بابام اینها کم نمی شد..)

اولین نتیجه اون خدا بیامرزهاست...

حالا فکر کنین... این نی نی با این همه مدال و رکورد و این حرفها چقدر می تونه عزیز باشه...

برا همین مادرشوهرم خودشو پر پر کرده و هی زنگ می زنه خونمون.. هی میگه هیچی نمی خوای... خوبید؟ مواظب خودتون باشین...

دیشب به عزیز جون میگم خداییش حال منو پرسید؟

(انگاری دوزاری عزیز جون تازه افتاده باشه... و فهمیده باشه مادرش خودشو پر پر کرده از خوشحالی و باز محبتش فورانات بسیار نموده)

با دودلی میگه: اره پرسید.. جون خودم پرسید...

میگم دقیقا چی گفت

میگه: اولش گفت خوبی؟ سیبی خوبه؟

منم با خنده بهش میگم.. خوب اینکه طبق عادته دیگه... اینم نگه که دیگه خیلی باحال میشه...

نه اینکه فکر کنین من ناراحتم.. نه... اتفاقا از اینهمه بی مهری خوشحال هم هستم... زبونم درازه... عین همیشه!!!!(جون خودم!!!!)

آخه دیگه منت خرکی نمی ذارن رو آدم...

مثل اون عروسی احمقانه ای که گرفتن برامون... و تنها چیزی که مد نظر نبود عروس و داماد بود...

یه مهمونی گرفته بودن برا ارائه تواناییهای خودشون به مردم.. همین... ما هم دو تا مترسک بودیم که گاهی هم عین بز اخوش باید می رفتیم وسط مس رقصیدیم تا حضار فیض ببرن...

بگذریم...

به شوخی به عزیز جون میگم به نی نی میگم دوسشون نداشته باشه...

میگه نه.. نی نی باید با همه مهربون باشه...

چشام پر اشک میشه و میگم: آره نی نی باید عین مادرش مهربون باشه تا هرکسی بتونه هر چند از گاهی ازش یه سواری درست حسابی بگیره...

بهش میگم: نی نی م یدونه هر کی مامدرشو اذیت م یکنه قابل احترام و دوست داشتن نیست...

من بهش چیزی یاد نمیدم... ولی بچه محبت رو حس می کنه...

عین پارسا که محل نکرد مامانتو... و با وحشت از خونتون اومد بیرون... عین بید می لرزید بچم...

(خوانندگان جدید پارسا برادرزادمه ها!!!!)

علاوه بر همه آلام درونی و برونیم... الان معده ام هم دردناک شد...

بمیرم برات نی نی جان با این مامان بداخلاقی که داری...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦




آخر هفته ما سه تا...

سلام

عرضم به حضورتون که چهارشنبه من نابود شدم...

یعنی جد و آبام اومد جلو چشمام...

در یه عملیات غافلگیر کننده رفتم خونه آزاده اینها ولو شدم...

جناب کوروش خان خیلی خوچحال بید... خیلی زیاد... ولی من هر لحظه احتمال می دادم که حضرت کنفوکار با یه حرکت چوکاموتارایی (نوعی حرکت جدیده) بپره رو شکمم... کما اینکه این کارو قبلا م یکرد و دل و رودمون رو می اورد تو چشمامون...

لوزالمعدمو می تونستی تو تخم چشمم ببینی...

هیچی دیگه من هی خودمو بیدا نگه داشتم..

طفلی آزاده نهار برام درست کرده بود ...

یه کم خوردم... یه کم دراز کشیدم..

یه کم خوردم... یه کم دراز کشیدم..

کوروش خان هم انگاری از من تقلید می کرد... ولی به جای دراز کشیدن پلی استیشن بازی می کرد...

بقیه غذامو با هوشی که ساعت ۱۵ اومد خوردم...

یه کم میوه هم خوردم...

دیگه هی ولو بودم دیگه...

ساعت ۱۹ عزیز جونم اومد...

شام جاتون خالی به سفارش خودم فسنجون داشتیم...

یه کم خوردم باز مردم...

شب هم دیونه شدم.. یه کم ابغوره گرفتم...

بعد عزیز جون نی نی رو دعوا کرد... گفت اینهمه منو اذیت نکنه... بچم کلی ترسید.. کلی از باباش حساب می بره...

عزیز جون اینقدر این پیشونی دردناک منو مالوند تا خوابم برد...

سحر هم گشنه هر دومون از خواب برخواستیم با بقیه سحری خوردیم..

من هی گفتم ماه رمشونه هی اونها حرف حجت الاسلامو گوش نکردند...

گفتم من استهلال نکردم و لی استدلال کردم و فردا ماه رمضونه!!!

یعنی همون ۵شنبه..

خلاصه باز من مردم ولی چه مردنی... دیگه خوابم نمی اومد که...

نزدیکی های ظهر با بچه ها رفتیم خرید...

این اقای شیطان اعظم هر چند از گاهی بیماری اسپری زدن بهش دست می داد و تا می تونست اسپری می زد...

حالم به هم خورد...

کمی هوای بیرون حالمو جا اورد..

تو فروشگاه کوروش یه عروسک دیده میگه خاله اینو برا بچه تو می خرم...

حالا کی بچه داره... اصلا هم نیم دونه من بچه دارم ها!!!

بعدازظهر بعد اینکه با اعمال شاقه کمی استراحت کردیم.. عزیز جون اومد و رفتیم منزل...

ولی خونه رسیدیم دیگه تموم شدم...

حلیم هم خریدیم...

چقده من دوست داشتم..

نتونستم بخورم که...

ازی جون مایع شامی درست کرد برام..

سبزی قورمه هم یادم نبود دارم یا نه بهم داد...

برا سحر یه سبزی قورمه بار گذاشتم اساسی...

خداییش خوشمزه شده بود...

شب که خوابیدم دیگه نابود شدم..

جمعه روز خوبی نبود...

خیلی داغون بودم...

شنبه هم بدتر...

امروز هم استراحت داشتم ها ولی اومدم..

عزیز جون جمعه برام کتلت و مرغ درست کرد..

من چیکار کردم...

گفتم اه اه همشون بو میدن...

چپیدم تو اتاق و مردم...

اصلا هم نخوردم...

سحری بهزور یه لقمه چپوندم بعد نابود شدم...

دیروز یه کم سوپ درست کردم...

ولی چه سوپی...

هر چی می خواستم بریزم توش گفتم اه اه بو میده...

دیشب یه غذا درست کردم...

کمی حالم خوب شد خودم کمرمو بستم پریدم تو آشپزخونه...

خیلی بهم چسبید...

شاید برا اینکه کمی سرما خوردم و هی بوش نیومد تو دماغم...

اخه بوش تو دماغ من جا میشه؟ بوش رو نم یگم که بوش رو میگم!!!!

این بود اخر هفته ما به اضافه شنبه ما...

و اما... اما...

عزیز جون دیشب میگه.. یه چیزی بگم ناراحت نمی شی...

میگم چی؟ حتما به مامانت گفتی؟

میگه اره تو از کجا فهمیدی می خوام چی بگم...

(ما اینیم دیگه)

می گم چی شد تعریف کن ...

(مکالمه پسر و مادر):

پسر: سلام خوبین؟

مادر: خوبیم...

....(احوالپرسی زورکی)

مادر: چه می خورین؟!!! چه می کنین!!!!

پسر: هیچی دیگه هر چی بپزم (به میم فاعل توجه داشته باشین) می خوریم...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت) مثلا دیشب کتلت درست کردم با مرغ...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت با خودش میگه چرا هیچ نمیگه) سیبی هم رفت تو اتاق درو بست.. اخه بو اذیتش می کنه...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت با خودش میگه چرا هیچ نمیگه و دلو می زنه به دریا) اخه جواب آزامایشش مثبت بود..

مادر: (انگار نه انگار)ولی اینبار از متوجه نشدنش بود ها...

چند لحظه بعد...

مادر: مگه حامله است؟

پسر:(نفس راحت کشیده )اره...

مادر: خوب بعضی ها اولش اینطورین خوب میشن...

پسر: (هیچ ابراز احساساتی ندیده ) لطفا به کسی نگین...

مادر: باشه...

پسر: خوب دیگه خداحافظ ...

از دیروز هم هی بهم زنگ می زنن... هی حالمو می پرسن.. باور کنین.. (باور کردین؟ واقعا که... به گور منم فاتحه نمی خونن.. اصلا هم نخونن)

بهم بگین همه تینهمه بی احساسن... تا یه کم دلم آروم شه... فقط هم به این دلیل گفتیم که نکنه از کسی بشنوه که تا آخر عمرمون این شوهرجون منو باید آزار بده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦




پیش درآمد برای زنده بودن!!!

سلام

الان انرژی ندارم برا نوشتن...

بهتر شدم میام...

الان سرکارم...

چرا اومدم هنوز خودم نمی دونم...

خاطره جان اگه اومدی بدون منم یه شب خوابیدم صبح پا شدم دیدم دارم از بوی شامپویی که از تو حموم میاد داره حالم به هم می خوره...

ا زتو کولر بوی خاک می اومد...

همه جا همه چیز بو می داد..

کی اون شب می رسه که بخوابم پا شم ببینم همه چیز هی بو نمیده...

پست بعدی رو شاید ادامه همین نوشتم..

شایدم نه...

الان باید به خودم یه چیزی برسونم وگرنه مرگم حتمیه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦




و اما mas alaton!!!!!!

تو عمرم اینهمه نخورده بودم...

چوب و کتک رو نمی گم که...

غذا رو میگم..

خیلی دلم سنگینه..

ولی از اون سیب ترش ها سر کوچه اداره داشتن ، امرو زخریدم...

خیلی حالم رو بهتر کرده.. و رو احوالاتم تاثیر مثبت داشته...

احوالات می دونم عربیه...

حالا انگاری من چقدر درست می نویسم که ا ین یکی رو بخوام درست کنم...

یادش به خیر ..

اون روزها که دانشگاه بودیم...

جوون بودیم...

سحر که می شد من برا بچه ها مسئله می گفتم...

یه چادر یا دو سه تا شال رو بچه ها برام می بستن رو سرم...

یه چادر هم می انداختم رو دوشم... یه همچین غوز می کردم... غوز یا قوز... و شروع میکردم به مسئله گفتن...

خیر سرشون پدرسوخته ها گاهی مسئله های بی ادبی از من می پرسیدن .. منم دهن روزه.. مجبور می شدم اراجیف بگم براشون...

خداییش ... خندوندن یه مشت خلق بیکار دور از خانه و خانواده و شهر و دیار ثوابش بیشتر نبود؟

منکه ثواب خندوندن و شادمانه شدن اونها رو به داغون شدن روزه هام خریدم...

البته این موضوع از اون روزی شروع شد که معصومه و سعید برا اولین بار.. داشتن روزه می گرفتن...

چقدر من اینها رو اذیت کردم..

خدایا منو به خاطر همه آزارهام و کرم هایی که ریختم ببخش...

(خودمونیم ها بعد چندین روز از مود مامان بازی دراومدیم بیرون و به همچنان به امر چرت و پرت گفتن پرداختیم.. به عبارت دیگه.. از مود عق و عوق اومدیم بیرون)

خدایا منو به خاطر همه اشکهاییکه از معصوم جان درآوردم ببخش...

البته شیرین اذیت می کردم ها...

داشتم می گفتم..

برو بچز روزه داشتن...

من بعد سحر بود بهشون گفتم...

شما دستشویی رفته بودین...

اونها گفتن نه...

گفتم غیر دستشویی رفتن نباید چیز میز نامرئی از شما خارج بشه ها...

اونها گفتن چرا؟

گفتم همونطور که وضو رو باطل می کنه... همون گازهای معده روزه رو هم باطل می کنه ها...

معصوم گفت: خوب دست ما نیست که.. شاید رفتیم دستشویی و یه اتفاقی افتاد...

گفتم خوب روزتون باطل میشه دیگه...

نزدیکهای ظهر بود دیدم معصومه داره گریه می کنه...

من نمی دونم چرا زنده ام...

آخه اونروز حتما مامان منو می کشت...

بیچاره رفته بود دستشوییو احساس کرده بود روزش باطل شده...

سعید که تا سعی داشت نرفت دستشویی و دل درد گرفته بود...

ولی بابام بعد اینکه بهم اخم کرد.. کلی خندید..

گفت ای مارمولکه... چرا بچه هیا معصوم منو اذیت می کنی...

خدایا منو ببخش...

حالا براتون به زودی  از مسائل روزه در ماه مبارک می گم...

همونها که خودم ساختم..

ببینین خیلی هوشمندانه بوده...

یکیشو برا امروز میگم...

.

.

مسئلهٌ:

اگر در ماه مبارک... قبل اذان صبح آدامسی در دهان بگذارید و آن را در حد ترخص بجوید...* می توانید به جویدن آدامس تا هر ساعتی قبل از افطار ادامه دهید...

مادامی که آدامس را از دهان بیرون نیاوردید... حق جویدن دارید...

ولی یکبار که بیرون آورید و در هوای عادی اتاق آدامس خشک شود.. جویدن آن جایز نیست.. و موجب باطل شدن روزه خواهد شد...

باشد که خداوند باریتعالی طاعات شما را مورد قبول خود قرار دهد...

آسمانی باشید و آبی باشید و سبز باشید و خوشحال (ادای اینها که می خوان جوونها رو جذب خودشون کنن بود... یه خنده هر هر ی هم بذارین پشت بندش)

.

*جویدن در حد ترخص یعنی انقدر بجوی که شیرینی اش تمام شده باشد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦




عمليات غافلگيرانه!!!

دیشب در یک عملیات غافلگیرانه شام خوردم...

چطوری؟

نزدیکیهای خونه که رسیدیم احساس کردم دلم قورمه سبزی می خواد...

دیگه لال مونی نگرفتم و به درد خودم نساختم...

به عزیز جون گفتم برام از این رستورانه قورمه سبزی میخری؟

اونم خندان و شادان جلدی پرید پایین و رفت برام خرید...

جاتون خالی..

دلم ضعف رفت تا برسیم خونه...

هر چند عزیز جون برام قاشق هم گرفته بود تا معطل نشم..

ولی دیدم می ریزه...

رسیدیم خونه.. من و نی نی تندی رفتیم دست و رومون رو شستیم و دو سه قاشق خوردیم...

بعد دیگه خیار پوست کندم و ماست آب کردم و این حرفها تا عزیز جون بیاد..

فداش بشم..

دیشب بعد از مدتها شام خورد گل من...

اینقدر هم خوشحال بود...

گفت دیگه فهمیدم چطوری غافلگیر میشی و غذا میخوری...

آخه دیروز از ساعت ۷ دیگه روده هامو تو چشمام می تونستین ببینین...

بعد شام هم کمی بیدار موندم... تا این غذاها برن پایین...

بعد خوابیدیم...

نیمه شب بود بیدار شدم...

از بس سردم شده بود... تازه تشنم هم بود...

عزیز جون طفلی انگاری خوابش به یه فوت بند شده این چند وقت... من نشستم اونم نشست...

نگران شده بود که چم شده؟

گفتم هیچی تشنمه... هوس هلو هم کردم!!!!!!!!!

فکر کن ساعت ۳ صبح....

طفلی رفت برام آورد... موند تا بخورم....

بعدشم با خیال راحت خوابید...

حالا امروز اینجا قیمه داریم...

من خیلی هوس قیمه هم کرده بودم...

طبق معمول نصف غذام می مونه...

م یذارمش تو یخچال تا غروب قبل رفتن گرم کنم بخورم...

امروز دارم اینجوری خودمو غافلگیر می کنم...

اگه بدونین چقدر خوابم میاد...

تا صبح داشتم خواب امتحان می دیدم...

تازه مسئله رو واقعا حل کردم...

از روش استقراء... درواقع روش حل من شگفت انگیز بود...

ولی حیف فقط یه سوال رو رسیدم جواب دادم...

از بس سالن امتحان شلوغ پلوغ بود... و سر و ته نداشت...

دلم می خواد امروز زودتر تموم شه برم خونه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦




کوکوی یک تخم مرغی!!!

اول نوشت ویارانه:

الان بالاخره مقدار متنابهی نون و پنیر فرستادم پایین...

تا خدا چی بخواد!!!!!!!!!!

.

.

وسط نوشت آشپزباشی... یانگوم جوان:

دیروز رفتیم پارچه مبل دیدیم...

هر چند هیچکدوم به دلم ننشست ولی یکیش هی بدک نبود...

بعدشم دیگه اینقدر حالم بدبود که ترجیح دادم نریم جای دیگه...

شاید همونو بگم برا رو مبلم ...

بعدش رسیدیم خونه.. من هلاک هلاک بودم...

داغون و داغون...

عزیز جون عین دیشبش برام هلو پوست کند و ریز کرد تا با چنگال بخورم...

منم انگار دارم دور از جون هلاهل می خورم...

البته قبلش رفت برام یه کمپوت گیلاس خرید و توش یخ ریخت...

اونو هی بد نخوردم...

خلاصه باز دیدیم لرز کردم..

چپیدم زیر پتو...

عزیز جون اومد پیشم.. هی ناز و نوازش که... ماماسی جان چی میخوره براش درست کنم...

من اول گفتم هیچی...

بعدش گفتم پلو می خوام با کوکو سبزی...

یه کم پلوش نرم باشه .. که با کوکو اینطوری با دست بخورم...

بعد هم خوابیدم...

ساعت ۱ بود بیدار شدم..

اگه بدونین...

یه بوی کتلتی پیچیده بود توی خونه...

خوبه فوری خودم فهمیدم بوش از بیرون میاد...

گیر دادین ها.. بوش که نه.. بویش...

وگرنه خیلی دلم می شکست...

منکه بیدار شدم عزیز جون بیدار شد...

تازه خوابیده بود..

قیافش عین بازیکن های تیم ملی بعد شکست از مالدیو بود... (فکر کن... )

گفتم چی شده؟ سحریتو خوردی یا سحر می خوری؟

کوکو درست کردی؟

دیدم پشتشو کرد به من و گفت... من اصلا نمی تونم چیزی که تو دوست داری درست کنم...

پلو حاضره.. ولی کوکو برنمی گرده...

گفتم نازی عزیز جونم.. اصلا برنگرده.. اصلا خورد شده باشه... چه اهمیت داره .. حتما خوشمزه شده...

رفتم تو آشپز خونه...

زیر کوکو رو روشن کردم.. برگردوندمش...

دیدم اونورش هی یه کم سوخته...

گشتم دنبال بقیه مایع کوکو دیدم نیست...

دیگه همه چیز دستگیرم شد...

من دستگیر نشدم که همه چیزو دستگیر کردم...

یه کم پلو خوردم با کوکو... یعنی یه قاشق.. دیدم برنجش هم داغونه...

تازه عزیز جون قید روزه هم زده...

خوب حق داشت طفلی...

اومدم بهش گفتم .. عزیزم چند تا تخم مرغ زدی توش...

میگه یه دونه..

میگم کی تو کوکو یه دونه تخم مرغ می زدیم ...

میگه خودت گفتی...

دیدم خیلی ناراحته.. بهش گفتم.. همه چیزش عالی بود.. فقط برا اینکه تخم مرغش کم بود اینطوری شد...

اصلا خودتو ناراحت نکن..

صبح که دیده بود قابلمه برنج دم تخته..کلی ذوق زده شده بود..

که من از غذاش خوردم...

خیلی گناه داره عزیزم...

خدا کنه این حالم زودتر خوب شه...

وگرنه چطوری می خوام براش سحری درست کنم...

.

.

آخر نوشت از همه جا آنه:

یادم رفت چی می خواستم بنویسم...

الان باز گرمم شده...

کاش امروز یه دوش می گرفتم...

رفتم خونه حتما می رم زیر دوش...

یه مورد مهم بودها.. یادم نمیاد.. پس نمی نویسم... من برم تا بعد

.

ته ته نوشت:

دوستان خوبم که دیر میرم پیششون ناراحت نشن.. کم حوصله شدم.. و حال و نیم حال...

 .

.

دعا نوشت:

خدایا تا مدتی این وسایل نقلیه گازوئیل سوز را از اتوبان و خیابانهایی که من دارم تردد میکنم جمع کم...

باور کن خدا که خیلی از بوی دود این ماشینها حالم بد می شود...

نسبت به بویشان حساس شدم ...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦




در سير طبيعی!!!

سیر که نه...

سیر طبیعی...

داریم مثل اینکه سیر طبیعی دوران بارداریمون رو می گذرونیم...

خوب منو نی نی دیگه...

اونم جزیی از منه دیگه...

صبح ها اول صبح یه کم خوبم...

تا دو قدم راه می افتم.. دل و رودم شروع میکنه به جمع و جور و بستن ساک و سوکش (ادامه ساک و بار و بندیله) جهت تشریف فرمایی داخل دهان و دماغ بنده...

خلاصه هی میاد بالا ... من هی سعی می کنم بفرستمش پایی تا اینکه ظهر میشه...

یعنی نزدیک ظهر میشه...

خوب عزا میگیریم که حالا چه خاکی بر سرمون بریزیم.. الان هاست که بوی غذا همه جا می پیچه و دیگه روده هام از دماغ و دهنم می زنه بیرون...

اگه عین امروز هی خودم رو غافلگیر کنم و بتونم دو لقمه بدم پایین...

بعدشم یا خودمو به دبلیو سی برسونم یا اینکه خیلی حالم خوب باشه و ابلیمو ها اثر کرده باشن.. برم تو نماز خونه یه کم دراز به دراز بیفتم حتما حالم بهتر میشه

البته اگه تا قبلش ابروم نرفته باشه...

چون نزدیکترین دبیلو سی یه طبقه با نهارخوری فاصله داره...

خلاصه اون رنگ گچی و گاهی زردنبومون از ساعت ۱۴ شروع به شکفتن میکنه...

جز گاهی دلپیچه ...

دیگه حالمون خوبه تا ساعت به گمانم ۲۰...

بعدش...

بعدش دوباره...

بحث شام پیش میاد و باز این دل و رودمون هوس سفر میکنن....

دیشب برا عزیز جونم دلم سوخت...

موقع شام هی باید قیافه در حال عق منو تحمل می کرد... تازه بعدش هم تو هال خوابید...

احساس می کردم پیشم باشه خفه میشم...

خیلی خوب گناه داشت...

البته هی سرشام دلداریم داد که اصلا مهم نیست.. یواش یواش بخور...

تازه اینهمه سیب زمینی پخته دوست داشتم.. دیشب حالم از اون به هم می خورد...

حالا امشب شام چی بخوریم..

م یدونین .. دلم از اون غذا نذری های ماه رمضون می خواد... از همونها که مرغ و فسنجون و کوکو داره...

یه چیزی بگم دلتون برام بسوزه...

اینقد غصه می خورم هیچکی ندارم اینجا تا کمک حالم باشه...

خوش به حال اونهایی که مامانهاشون نزدیکشونن...

حالا یه کم دلتون برام بسوزه..

الان شنیدم یکی از دوتام داره بابا میشه...

خیلی ذوق کردم.. ولی دلم گرفت...

چون مادرخانومش اینها تهرانن.. یعنی خانومش تنها نیست...

من خیلی گناه دارم...

دیشب طفلی همسرم...

همون بابای نی نی رو میگم دیگه..

قبلا اسمش عزیز جون بود.. حالا عزیزترین شده...

دیدم داره زیر لب میگه کاش یکی بیاد که تو دوسش داشته باشی و کمی مراقبت باشه...

من همه اون چیزهایی که دوست داری رو نمی تونم برات درست کنم..

بعد تو دل تو و نی نی می مونه...

چشای مهربونش هم قرمز شده بود...

من خیلی دوسش دارم..

بابای بچه رو می گم دیگه...

خدا کنه به اون خیلی بد نگذره...

من و نی نی یه جوری تحمل می کنیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦




تا حالا رودتون رو تو دماغتون حس کرده بودين؟!!!!

سلام

خوبید؟

ما خوب نیستیم و هستیم...

نی نی خوبه به گمانم... ولی من خوب نیستم...

امروز تو آینه روده هامو دیدم.. آخه از دماغم زده بود بیرون...

دیشب نمی دونم چطوری شام خوردم...

اصلا خوردم؟!!!

فقط وقتی یه چیزی تو دهنم یه کم ترش میشه.. می تونم قورتش بدم...

طفلی دوکی جون حق داشت بگه هر چی عشقته بخور...

چون می دونست دیگه هیچی عشقم نیست...

الان زهرا یه سیب برام آورد..

ترش و شیرین بود...

خوردمش...

ولی الان باز احساس می کنم روده هام دارن به سمت دماغم حرکت می کنند...

دیشب نون سوخاری خریدم..

خونده بودم یا شنیده بودم خوبه ...

همون لحظه اول بهم چسبید..

الان اصلا دلم نمی خواد ریختشو ببینم...

امروز به عزیز جون می گم جون سیبی ادکلون نزن...

دارم خفه میش از بوش.. نفس تنگی گرفتم...

بوش که.. بوش...

دو تا فیس دیگه زد و گفت چشمممممممممم عزیزمممممممممممممم...

نمردیم معنی چشم رو هم فهمیدیم آخرعمری...

دیشب قبل اینکه برم سر قرار از بس گرسنه بودم و هیچی دلم نمی خواست فقط به سیب زمینی سرخ کرده زضایت دادم و خریدم..

خداییش بهم چسبید.. حالا خوبه اونو خوردم وگرنه الان دیگه دمای بدنم زیر صفر بود...

دیشب حالم خیلی بد بود...  فقط می خواستم برسم و برم تو رختخواب به درد تهوع بخوابم...

عزیز جون یهو یه جا نگه داشت گفت برم برا ناز نازان حلیم بخرم...

شکمم به هیجان اومد...

ولی حلیم نبود.. تموم شده بود..

اینقد خورد تو ذوقم که اشکم در اومد...

امروز صبح رفتیم آزمایش باز ناشتا بودم...

روده هام از دماغم آویزون شده بود که بالاخره حضار تشریف آوردن و به مقدار خیلی قابل توجهی از من خون گرفتن...

بعدش رفتم برا آزمایش گلاب به روتون...

وقت بی وقتش هی میرم دستشویی ها...

هر بار هم میرم انگاری ۱۰ ساعته نرفتم...

ولی اینبار خیلی به خودم فشار آوردم... یه کم شد... تازه نصفشم گلاب به روتون در اثر گیج رتن سرم ریخت...

خلاصه خیلی کم بود...

رفتم به خانوم مهربون می گم من نتونستم زیاد براتون شاهکار بذارم... حالا چی میشه؟

گفت بیار ببینم...

منم رفتم برداشتمش و آوردم خدمت خانوم...

گفت: اوههههههههههههه بسه.. زیاد هم هست...

ولی به خدا کم بودها...

به عزی زجون میگم حالا درسته مختصر بود.. ولی خیلی مفید بود..

حالتون بد شد آره؟

خوب اقلا یه کم حال منو درک می کنین...

بعد تو راه عزیز جون به بهانه خریدن شیر یه جا نگه داشت...

رفت برام حلیم خرید...

اینقد ذوق کردم..

ولی دو قاشق خوردم دیدم نایلون لازم شدم...

برا همین صندلیمو خوابندم و مردم...

البته یه کم یه کم خوردم... تا جون بگیرم...

الانم کنارمه بوش داره اذیتم می کنه...

بوش نه بابا شما هم گیر دادین بهش... بویش...

حالا منو بگو فکر کردم امروز نهار دارم..

درصورتیکه ندارم...

تازه نهارشون رو چطوری بخورم...

هر چی فکرمی کنم هیچی دلم نمی خواد...

ولی دوکی جان دیگه دارم بهت ایمان میارم... ناقلا می دونستی و به من نگفتی... هر چی عشقته بخور... اخه چه عشقی چه کشکی چه دوغی.. چه آشی...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦




آخر هفته ما سه تا!!!

سلام

صبح به خیر..

خوبین؟

خوبیم!!!

بریم سر اصل مطلب...

از چهار شنبه که از اینجا رفتم...

عرضم به حضورتون که ...

چهارشنبه تا برسیم خونه خوب بودم...

بعد یهو چی شد تو ماشین من ناراحت شدم؟

یادم نمیاد...

ولی رفتیم بالا .. من مستقیم رفتم تو رختخواب...

آهان یادم افتاد...

موضوع مسافرت بود...

بعد یهو باز من یاد مهربونیهای بی حد وحصر خانواده محترم عزیز جون افتادم...

در واقع محبت مادرش اینها...

که تو اینهمه سال یکی نگفت: شما دو تا خیر سرتون بعد ۵ سال نمی رین ماه عسل؟!!!!!

بهش گفتم فلانی که همه تو عاقل بودنش شک دارن.. بعد عقد.. دست زنشو گرفت.. برد مشهد و کجا و کجا... بعدشم اورد خونه...

مادر گرامیت که خیلی ببخشید ها حالم ازش دیگه به هم می خوره و اینو صراحتا همینجا اعلام می کنم... (چون بالاخره بعد ۵ سال ریشه محبت منو به خودش رو خشکوند و الان ازش متنفرم و وقتی ببینم غصه داره دلم شاد میشه) اگه سالی دو بار حداقل نرن تا آستارا و کجا و کجا.. یه جا بند نمی شن... و بعد با تمسخر به من میگن... تو با این سنت هنوز نمی دونی علی صدر چه شکلیه؟ یعنی نرفتی...

تو هنوز نمی دونی فلان قبرستون کجاست دقیقا و چند ساعت راهه تا اونجا؟

و به من ریشخند می زنه...

دلم به درد میاد...

حالا هم که نی نی دارم.. دیگه هر جا هم برم... برام معنی مسافرت دو نفره نمیده...

عزیز جون اولش داشت ارومم می کرد.. ولی بعد چشای خودشم اشکی شد...

دیگه هیچی نگفت...

منم دراینمواقع داغون میشم...

رسیدیم خونه مستقیم رفتم تو رختخواب...

عزیز جون اومده بهم میگه چی می خوری برات درست کنم؟

بهش میگم.. فقط میگو... اگه نداریم!!!!!!!!!!!! هیچی دلم نمیخواد.. حالم از هر چی غذاست به هم می خوره...

میگه کجا دارن برات بخرم؟

میگم کرجو نمی دونم... ولی تهران نزدیک شرکت داشتن...

اینجوری میشه که همه چیز می ریزه به هم...

من در نهایت گرسنگی خوابم می بره.. عزیز جونم میاد کنارم...

اونم خوابش می بره...

ساعت حدود ۲۴ از خواب بیدار میشم..

هیچی یادم نمیاد..

عزیز جونو بیدار میکنم... برام آب بیاره...

تا بره اب بیاره یادم میاد... باز بغض آلود می شم...

بغضمو با آب فرو میدم..

عزیز جون میگه چی می خوری؟

من میگم.. یا میگو یا ماکارونی.. ولی همین الان...

بعد می خزم زیر پتو...

تا صبح چند بار بیدار شدم...

طفلی عزیز جون هیچی نخورد...

صبح رفت برام نون خرید و شیر ...

حالم از شیر بد میشه...

دیگه نرفت اداره...

با هم رفتیم خرید مایحتاج زندگی...

نهار هم باقالی پلو درست کردم با مرغ...

جاتون خالی...

بعد از ظهر رفتیم کفش خریدم بالاخره...

و آقا مبلی رو گفتیم بیاد مبلهامو رو ببره...

الان خونمون اینقذه لخت شده...

من اصلا عادت ندارم رو زمین بشینم...

خیلی سخت شده برام...

بعد اومدیم خونه.. من یه کم جمع و جور کردم...

شام یادم نیست چی خوردیم...

آهان من خوابم برد... ساعت ۳ صبح پا شدیم غذا خوردیم...پ

عین سحری...

ولی خوبیش این بود که صبح دیگه تهوع نداشتم...

یه صبحانه کامل خوردم.. و باز کار خونه...

ولی من هی خسته می شدم..

عزیز جونم کلی کمک کرد...

نهار رو دیر خوردیم..

ماکارونی درست کرده بودم...

شام هم گوشت و سیب زمینی پختم...

خیلی خوب شده بود...

هر چند اوایلش حالم از بوش هی به هم می خورد.. بوش نه.. بوش...

دلم خیلی گرفته بود دیشب...

عزیز جون برا نغمه زنگ زد...

منم هی گریه کردم...

هی گریه کردم...

طفلی ها کلی دلشون برام سوخت.. به عزیز جون گفتن این خانومتو ببر بیرون بگردون تا اینقدر دپرس نباشه...

همین شد که اون جرقه مسافرت نرفتن منو عزیز جون باز جونمو آتیش زد...

خیلی گریه کردم...

تا یه کم دلم وا شد...

امروز قرار بود برم آزمایش...

هیچی نخوردم.. صبح از گرسنگی هلاک شدم...

اومدم آزمایشگاهییه به نسخم گیر داده...

می خواستم خفش کنم...

حالا فردا میرم آزمایشگاه...

از همه بدتر تشنگیم بود...

داشتم هلاک می شدم...

زنیکه الاغ...

ببخشید ها حرف بد زیاد زدم...

اینقدر هم حالم بده که حد نداره...

امروز همسرم می ره رو انتن...

نه نگران نباشین.. انتن تو جاییش نمی ره...

منظورم اینکه می خوان باهاش مصاحبه کنن...

اینقذه جفتمون خندیدیم...

می دونم سوتی میده...

بهم میگه ممنون اینهمه به من اطمینان داری!!!!!!!!
منم در نهایت پر رویی گفتم خواهش می کنم... وظیفمه...

من برم دیگه...

دارم بالا میارم..

البته ببخشیدها...

.

. پ ن بدجنسانه: خیلی بده اینو بگم.. ولی مطمئن باشین انتقام میگیرم...

برا همه روزهاییکه تو زندگیم نذاشتن زندگی کنم... برا همه روزهاییکه می تونستم خوش باشم و خوشیمو ازم گرفتن...

انتقام میگیرم...

می دونین وقتی بردارش ازدواج کنه... زبونم میشه عین مار... اینقدر نیششون می زنم که بابت روزهاییکه نمی رم خونشون نفس راحت بکشن...

عزیز جونم با من موافقه.. میگه هر کاری دوست داری بکن...

تازه یه چیزی.. خونشون بو میده... فکرشو می کنم می بینم حالم بد میشه اگه برم خونشون...

تازه وقتی برم نم یدونم چرا دلم میخواد وسط سالن پذیراییشون بالا بیارم...

اینقده مامانش بدش میاد...

الان دو تا شاخ در اومده رو سرم... یه دونه از این نیزه های سه سر هم دارم... یه دم فلش دارم هم درآوردم...

تازه کلی با عزیز جون خندیدم.. اونم موافق بود...

میگه به نی نی بگو بره رو مبلاشون پی پی بکنه....

یه من چه تقصیر خودشونه...

می خواستن بد نباشن...

.

.

پ ن عشقولانه: یادم رفت... ولی خیلی عشقولانه بود...

آهان عزیز جون می گه چقدر خوشگل شدی... و معتقده چون پسر دارم خوشگل شدم..

ولی به نظر خودم خیلی زشت شدم...

عزیز جون میگه نه صورتت برق می زنه.. خیلی معصومانه شده چهرات.. هی راه میره بوسم می کنه...

البته... پنجشنبه ای بهش میگم... گفته باشم.. بوست کم شده ها...

اونم مرد از خنده...

حالا هر وقت بوسم می کنه میگه.. گفته باشم... بوست کم شده ها...

تازه گاز گرفتن هم یاد گرفته...

.

.

پ ن فرزندانه: با عزیز جون نشستیم اسم پیدا کردیم... هم دختر هم پسر... ولی چقدر اسم کم بود... هیچکدومشم خیلی به دلم ننشست..

کسی پیشنهاد اسمی نداره...

لطفا با معنا باشه ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦




مامان خواب آلو با ني نی خواب آلو!!! آلو؟؟؟ نه آلود شايدم آلو!!!!

پیش درآمد:

(کی پیش در آمد؟!!!هیچکی بابا... منظور همون اول نوشت خودمان بود...)

بابا خوابالو یه کلمه است به این معنی..

خواب آلو ایتس مین: کسی که زیاد می خوابد وباز خوابش می آید... و در هر لحظه از زندگی خواب را به همه چیز ترجیح می دهد...

دی ادر خواب الو مین ایز (تو درست بودن این جمله شک دارم): کسی که زیاد می خوابد و همش خوابش می آید و باز هی خوابش می آید.. و باز می خوابد... و همش غر میزند که نذاشتین یه دقیقه عین بچه ادم بکپیم... و در هر لحظه از زندگی خواب را به همه چیز ترجیح می دهد...

این دیس تایم مجل ما شد تو تا... وای؟... بیکاز... خیلی از پیپل مینس آو بکپیم را نمی دانند...

برای اینکه این دسته از پیپل هم دچار مجل نشوند باید بگوییم...

بکپیم : کفه مرگمان را بگذاریم... یا بمیریم تا قیامت... یا اینکه سرمان را روی بالش بگذاریم و بمیریم.. شاید اندکی آسایش یافتبم... به عبارت دیگر بخوابیم... یا معنی اصلی آن که همان بکپیم است..

.

.

میان درآمد!!!!

آره بابا تا شیطان نشنیده بگم الان خوبم... یعنی خوبیم... الهی کر شی... (با شیطان بودم) فقط مقدار اندکی خوابمان می آید .. و آن هم ملالی نیست...

می دونین چیه... این مامان نی نی و نی نی هی خوابشون میاد...

دیشب ساعت ۲۱:۳۰ خوابیدن...

یعنی خوابشون برد...

خوب تقصیر من نیست که...

الان اینقده بغض دارم...

آخه عزیز جون جونیمو ندیدم... خیلی دلم براش تنگ شده خوب...

امروز صبح حالم بهتر بود... آخه خوب خوابیدم.. فقط یکبار از خواب پریدم... تازه صبح رفتیم دو نفری دوش گرفتیم... و خیلی چسبید... (من و نی نی منحرف ها)

باروتون میشه احساس می کنم دستام هنوز بوی سیر و پیاز میده...

می دونم حساسیت بیجاست...

امروز یه دلیل دیگه هم دارم برا دلتنگی.. آخه ادکلون جدیده خودمو زدم.. و ادکلون عزیز جون جونیم رو نزدم.. برا همین عطرش نمیاد خوب...

ولی قول میدم.. دختر که نه.. همسر خوبی باشم.. امشب نذارم عزیز دلم تنها بمونه...

تازه براش همه چیز رو خودم آماده کنم...

دیشب ایقذه دلم گرفت وقتی دیدم طفلی با اونهمه خستگیش داره چای می ذاره و ماست و خیار درست می کنه و در نهایت مجبور شد شام و چاییشو در غربت و تنهایی بخوره...

عزییییییییییییییییییییییییییییز جوووووووووووووووووووووووووونم خیلی دوست دارم....

خیلی خیلی دوووووووووووووووست دارم...

سعی می کنم آخر هفته خوبی برات درست کنم که حالشو ببری...

.

.

ته درآمد!!!!

اونهاییکه انگلیزیشون خوب نیست دیگه باید ببخشن دیگه.. من نمی تونم براشون اون اول درآمد رو ترجمه کنم...

برین کلاس زبان .. یه کم به روز باشید... عین من... ته ته انگلیزیم....

.

.

ته ته درآمد!!!!

ته ته هیچکی درنیومد.. نگران نباشین... منظور از ته ته درآمد همون بعدا نوشت، بعد از ارسال پسته...

حالا شما غصه ته ته که در اومده رو نخورین... (tahe tah dar amad) اوکی؟

الان من و نی نی و زهرا میوه خوردیم...

تا نی نی جان بهش انرژی برسه.. زهرا هم برا این میوه خورد چون خیلی باید به انرژی برسه..

چرا؟ من چه می دونم.. یه چیزی گفتم لال از دنیا نرم... (نیست من خیلی حرف نمی زنم)

بعدشم یه موضوع جالب بود که یادم رفت براتون بنویسم.. ویار های من خیلی خنده داره...

دیروز یادتونه دوکی جان گفت: سیب جان.. هر چی دلت می خواد ایتینگ کن.. و اصلا به هیچ چیز فکر نکن... مهم اینه که چی ببینی و بگی فاندستیک و هیجان زده بشی...

خوب من گفتم من مرض دارم.. یا به عبارتی مریضم که.. در طی این گفتمان.. دیشب اصلا هیچی نخوردم.. چون هیچی خوشم نمی اومد بخورم...

دلم قبلش آلبالو می خواست.. چون خریده بودم.. دیگه دلم فقط گیلاس می خواستم...

باورتون نمیشه داشتم آلبالو ها رو می شستم که دیدم یه دونه گیلاس تو آلبالو هاست...

اینقذه خوشحال شدم...

اینقذه خوشحال شدم...

گفتم خدا جون اینو برا نی نی کوچولو من فرستاده تا دلش هی گیلاس نخواد...

خلاصه کلی شادمانه بودم...

یکی دیگه از جنبه های خنده دار ویار من... اینه که وقتی یه چیزی دلم میخواد و نمی رسم بهش .. تا صبح خابشو می بینم.. اینقده زجر آوره..

دیشب تا صبح داشتم خواب گیلاس می دیدم..

چند شب پیش هم تا صبح خواب آلبالو دیدم...

چند وقت پیش ها که نمی دونستم نی نی دارم.. یه شب تا صبح خواب این هله هوله های ترش خیابون گوهر دشت رو می دیدم...

یه شب هم تا صبح خواب مرغ و پلوی عروسی های محلی خودمون...

فکر کنین...

چقدر دردناکه...

می دونم همتون میگین آیم سوری .. کاری از هندمون بر نمیاد..

ولی من خیلی گناه دارم...

به مایند شما.. این ته ته درآمد خودش یه پست جدا نشده؟

نورمایند.. بی خیال... خودمونو عشق است...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦




حلقه ای میان کودکی و بزرگسالی!!!

من فهمیدم چی خیلی اذیتم می کنه..

البته این فهمیدنم دلیل نمیشه علت همه ناراحتیهامو فهمیده باشم...

ولی یکیشو کشف کردم..

می دونین من از بزرگ شدن هراسان بودم...

فقط قدم گنده شده.. و شاید عقلم...

ولی روحم هنوز تو دوران کودکیم یه جایی بین اون روزهای قشنگ و اون خوشیهای از ته دل، گیر کرده...

یه جایی که خیلی دوره از من.. یه جایی به دوریه ۲۴ سال...

اونم ۲۴ سال از روزهاییکه باید قشنگترین روزهای زندگیم باشن...

ولی نیستن.. لااقل این ۱۰ سال اخیر نبودن...

فکر می کنم ذهن ناخودآگاه من .. آگاهانه اینو فهمیده و یهو دلش میگیره...

یه جایی تو اون دوران خوش داره به این فکر می کنه که دیگه زندگیم که پر از بچه بازی بود تموم شد...

دیگه هیچیش دست خودم نیست..

حتی لج کردنهام و غذا نخوردنهام...

دیگه همه چیز باید پیرو قانون فرزند باشه...

دیگه الان سیب کوچولو بار یه مسئولیت به بزرگی یه انسان جدید رو به دوش میکشه..

انسانی که خودش می تونه نماینده یه نسل باشه...

یه نسل که نسبشون میرسه به مامان سیب و بابا عزیز جون...

آره این نگرانی هام یه قسمتش نگرانی های اون سیب کوچولوی سر در گم تو روزهای کوکیشه..

همون روزهایی که همیشه بزرگ بود..و همیشه دوست داشت برا یه روز هم که شده کوچیک باشه..

همون روزهایی که حتی زخم زبون های دیگران رو به مادرش می فهمید و روح لطیفشو آزار می داد..

همون روزهایی که تا برسه به ۱۶ سالگی از بس دیگه همه رو شناخته بود.. هیچ دلخوشی جز خانواده خودش نداشت و نداره...

آره فکر می کنم مامان سیب ... داره از بزرگ شدن می ترسه...

همون چیزی که بعد ازدواج شاید باعث شده بود. تا یه سال لال مونی بگیره...

یه نفر هم بود که تا تکون می خوردی.. بزرگ بودنت رو به رخت می کشید..

و در نظرش همه از من کوچیکتر بودن و هرکاری می کردن عادی بود...

رشته کلامم از دستم خارج شد...

ولی ترس از خیلی بزرگ شدن نازاحتم می کرد...

دیشب وقتی عزیز جونم گفت اگه دو جین بچه هم داشته باشه تو نی نی مهربون من باقی می مونی...

اگه حتی ۷۰ سالمون بشه باز من باباییتم تو هم نی نی کوچولوی دوست داشتنی من شاید نیم ساعت داشتم گریه م یکردم...

انگاری عزیز جونم بهتر از من دردم رو فهمیده بود...

 انگاری اون توی چشای هراسون و وحشت زده ام همه حرف دلمو خونده بود...

می دونین عزیز جونمم هم عین خودم نی نیه...

اون نی نی منه.. من نی نی اون...

البته اون طفلی برا اینکه مواظب من باشه گاهی مجبوره بابا باشه و بزرگ...

و من برا اینکه نذارم اب تو دل نازنینم تکون بخوره عین مامان میشم براش..

می دونم بیشتر از من به عزیز جونم سخت می گذره...

چون مامان سیبش مجبور میشه کمتر بهش توجه کنه..

کمتر می تونه بهش برسه و اون باید خودش خیلی از کارهاشو بکنه...

عزیز جونم منو به خاطر همه بی توجهی هام و نگرانیهام و گریه هام ببخش...

سیب همیشگی تو.. سیب سیب

 .

 پ ن:

کلی حرف داشتم..

ولی یکی اومد رشته افکارم پاره شد...

نمی دونم چی نوشتم..

ولی یه کم بهترم..

از صبح که خیلی بهترم...

دلم یه دوش می خواد با آب نیم گرم...

عزیز جون بیاد بریم خونه مستقیم میرم زیر دوش..

نه میریم زیر دوش...

چیه... منو سیبکو گفتم...

راستی می دونین یه چیزی بگم بخندین... من کوچیک که بودم همیشه دلم برا خاله ام می سوخت... خاله آخریم ... اخه دختر خالم خیلی کوچیک بود..به خاطر کوچکی بچه اش دلم نمی سوخت ها...

و من همش فکر میکردم طفلی خاله... دخترش که کوچیکه... نزدیک مامانش اینها هم نیست... و تو شهرستانه... پس کی وقتی میره حموم پشتشو لیف می زنه؟!!!

حالا معصوم اینها به من میگن کی پشت تو رو لیف می زنه.. تو خیلی گناه داری!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦




میگین طبیعیه؟!!!

اینقدر دلم گرفته که حد نداره

دلم می خواد جیغ بکشم

الان میگین اینها طبیعیه..

ولی باور کنین دارم خفه می شم..

یه چیزی تو دلم سنگینی می کنه...

چقدر مامان شدن سخته...

خیلی حالم گرفته است...

چطور میشه بعضی ها با نی نی دار شدن اینهمه شور و هیجان دارن.. و من هنوز تو فک راینم که چرا برام عزیز جون کادو خرید...

چقدر حساسیت های بی جا دارم...

چقدر اینطوری شدم من...

اگه کسی دور وبرتون نیست میشه از طرف من یه جییییییییییییییییغ بللللللللللللللللللللللند بکشین؟

بعدا بعدا نوشت: سیبک مهربون به روز شد..

هر چند از گاهی اونجا برین اگه دوست دارین خبر نی نی رو داشته باشین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦




کادوی سالگرد عقد...

سلام

خوبید؟

من خوب نیستم..

داغ کردم.. دارم آتیش می گیرم...

خیلی بده حالم...

صبح هم هر ان احتمال بالا آوردن داشتم.. برا همین هیچی نخوردم..

بابا من همینجوریشم هی حالم بد بود... این نی نی دار شدنم عجب پروژه ای ها....

انگاری یه نفر تو شکممه می خواد بزور بپره بیرون...

تمام روده هام رو تو هم کرده...

عزیز جون دیشب به بهانه تعمیرگاه رفت بیرون...

بام یه ادکلون خرید...

کلی هم من بابت اینکارش گریه کردم...

دو تا کتاب هم برام خرید...

تازه طبق معمول و برخلاف خیلی از خانومها شاکی شدم که چرا برا من پول خرج می کنی...

اولش کلی به عزیز جونم داشت بر می خورد...

بعد که تو کتاب خوند که مامان هایی عین من .. که هنوز نی نی کوچولوشون خیلی کوچیکه... هر دقیقه یه ساز می زنن... و هی گریه م یکنن و یا یهو خوشحال می شن.. و یا یه دفعه  دلشون میگیره...

از دستم ناراحت نشد که هیچ.. هی بلغم ..(همون بغل) کرد.. هی بوسیدمون... هی با نی نی حرف زد... تا اینکه من خوب شدم..

دیشب بالاخره تشریف بردم تو آشپزخونه...یه کم کار کردم.. انرژیم تموم شد.. بعد دوباره بعد ۲ ساعت باز رفتم تو آشپزخونه... یه عدس پلو ساختم... اساسی..

ولی چه فایده. فقط ویار درست کردنشو داشتم... نخوردم ازش... به زور سالاد خوردن و کمی سیب زمینی...

چند روزه شیر هم نخوردم...

طفلی نی نی کوچولوی من...

آهان راستی رفتیم خرید.. دیشب پسته به اندازه کافی خوردم...

ولی اینهمه میوه خریدم دلم هیچکدوم رو نمی خواست...

به زور یه دونه موز خوردم...تازه فقط دو تا دونه موز خریدم... که مبادا مجبورم کنه موز بخورم...

من دیشب فقط دلم گیلاس می خواست...

زورم اومد به عزیز جون بگم بره برام کمپوتشو بگیره لااقل...

خلاصه بساطی د ارم با این دلم و شیکمم...

به بوها عجیب حساس شدم...

فرق نمی کنه بوی چی باشه...

از خونه سیر آورده بودم...

رنده شده بود...

تمام یخچال بوی سیر گرفته بود...

اونها رو جا به جا کردم.. چون مجبور بودم...

فکر کنم اون بوی سیر دل و رودمو به هم پیچونده..

فکر کنین.. یه نموره بوی سیر می اومدها.. هی به عزیز جون می گفتم.. هیکلم بوی سیر گرفته...

من برم دیگه...

نای نوشتن ندارم...

از صبح فقط آب خوردم...

هی تشنم میشه...

هی هم می رم دستشویی...

ببخشید دیگه...

اینجا فقط اینها رو نوشتم...

کاش  میتونستم الان برم دوش بگیرم...

اینقدر خوابم میاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦




دقيقا ۵ سال شد!!!

امروز ساعت ۱۰ دقیقا ۵ سال میشه که من رسما همسر عزیز جونم شدم...

امروز سالگرد عقدمونه...

و حالا این روز قشنگ رو می تونیم ۳ نفری جشن بگیریم...

عزیز ترینم.. همسر مهربونم... عشق من.. سالگرد ازدواجمون مبارک...

هیچوقت از اینکه اومدی تو زندگیم پشیمون نبودم و نیستم... هیچوقت...

خیلی دوست دارم... و دلم باز برات تنگ شده... همسرت.. مامان سیب

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦




اينجا چه همه بی مزه ان!!!

دیروز رفتم دکتر...

البته دکترم که اون نبود..

پیش یکی دیگه تو کرج می رفتم که اون طبق معمول اینقدر سرش شلوغ بود که حد نداشت...

نوبت هم نمیده...

رفتیم تابلو خوندیم و رفتیم پیش یه دکتر تا هم ازمایش بده هم اینکه یه کم از استرسم کم شه...

نذاشتن عزی جونم بیاد تو اتاق...

اعصابم خورد شد...

به نظر شما چه موضوعی هست که می تونه خصوصی باشه... و شوهر ادم نباید بدونه...

خوب دکتره گفت. اینکارو نکن.. اون کارو نکن...

اینکه شوهر ادم باشه و خودش بشنوه که دکتر چی گفته که خیلی بهتره..

البته همسر من اینطوری نیست ها...

ولی بعضی ها مردهاشون خیلی نامردن... و بهتره که برن ببینن دکتر چی میگه...

احساس کردم به عزیز جونمم برخورده...

ولی به رو خودم نیاوردم...

عزیز جونم گفت: سه شنبه میریم پیش دکتر خودت... غصه نخور...

خلاصه اینها خیلی بی مزه ان.. خیلی...

نمی دونم دلم گرفته... اعصابم خورده... حالم گرفته است .. یا چی... فقط دارم خفه میشم...

چقدر حس های بد بد میاد سراغ ادم...

در نهایت بدجنسی اصلا دلم نمی خواد به مامیش بگم.. هر چند عزیز جون هم دلش نمی خواد...

آشپزخونه اونها یه بویی میده که در حالت خوشیم منو دچار تهوع می کنه... حالا فکر کنین ایندفعه من چی کشیدم...

تازه ویارم شروع نشده...

دلم نمی خواد ویار داشته باشم...

میشه؟

اصلا دوست ندارم عق و عوق بزنم تو اداره...

تازه چی می شد شیکمم بزرگ نمی شد وهیچکی اینجا نمی فهمید...

اگه شیکمم گنده شه چیکار کنم؟

باید به فکر مانتو گشاد مناسب باشم...

دارم ها.. ولی برا پاییز ندارم... تازه برا اداره مناسب نیست...

باید یه روز برم هفت تیر...

نزدیکه ولی حال ندارم..

چقدر بی حوصله شدم ها...

عزیز جون ساعت ۶:۳۰ می رسه اینجا... میریم کمی اذوقه بخریم...

بعدشم میریم خونه...

.

.

پ ن: همچنان ساندی خبری ازش نیست... این دختره معلوم نیست کجاست.. کسی خبری ازش نداره؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦




حوصله ندارم...

حوصله هیچی و ندارم.. اعصابم خورده...

انگاری یکی داره گلومو فشار میده...

دلم یه کم جیغ می خواد...

حالم داره بد میشه...

گر گرفتم باز...

از اینکه چند نفری می دونن من نی نی دارم (منظورم شماها نیستین.. تو دنیای واقعی میگم) ناراحتم... نمی دونم چرا.. اعصابم خورده... خیلی هم خورده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦




من و پارسا!!!

اینقده این پارسا به من محبت داره که خدا می دونه....

اینقده این چند روزه با هم خوش بودیم که خدا می دونه...

اینقده شیرین حرف می زنه که خدا می دونه...

چند تا صحنه رمانتیک برامون اجرا کرد که باز خدا می دونه چقده قشنگ بود...

.

.

*** پارسا عاشق بلاله... ولی چون عمه رو دوست داره.. تو یه جمع کثیر در حالیکه داره بلال می خوره...

عمه بیا بلال بخور...

نه نمی تونم...

عمه چی بیارم میتونی بخوری...

پارسا می خورم...

عمه بیا برات انگور اوردم... می تونی بخوری... بیا.. این چوبهاشو گندم نخوری.. دلت درد بگیره...

من.. در حالیکه انگور و انگشت هاشو با هم داشتم می خوردم... دلم ضعف رفت...

.

***زهره داشت پیرایشم می کرد...

عمه سیب... داری خوشگلتر می شی ها...

عمه زهره داره خوشگلت می کنه...

عمه زهره.. چشاشم خوشگل کن!!!!!!!!!!!

..

***پارسا من می رم تهران...

باشه برو...

برم؟

برو .. منم برم کفش بپوشم بیام...

کجا؟

تهران.. بیام باهات بازی کنم... بریم گردش!!!!!!!!!

.

.

***پارسا از خواب بیدار شده.. صدای منو شنیده... فکر کرده صدام از تو کوچه میاد...

تو بارون رفته بدو بدو تو حیاط.... دروازه رو باز کرده...چ

مامانش میگه پارسا چیکار می کنی؟

پارسا: عمه اومده در باز کردم ماشین رو بیاره تو داغون نشه... تصادف نکنه.. دزد ببره!!!!!

بعد ماشین رو می بینه که تو کوچه پارکه...

اینقدر م یمونه دم در تا عزیز جون بره ماشینو بیاره تو...

.

.

***طی ابغوره گیری بنده...

دیدم پارسا داره غصه م یخوره... هی چشاشو می ماله.. میگه.. عمه گرهی می کنه من گریم میاد!!!!

بعد رفته به عزیز جون میگه...

عمه سیب و چرا اذیت کردی؟!!!!

.

***پارسا عاشق ته دیگه... شانس نداریم یکی هم بدش بیاد ... تعداد ته دیگ خورها کم بشه...

.

***خوشم میاد پارسا خونه مامیش اینها هیچکیو تحویل نگرفت و چسبید به من...

.

***عمه الان رسیدیم خونه میای بالا؟

آره میام؟

بالا میای؟

آره میام؟

 بیا خونه ما... خونه ما خوشگله... اتاقمو ببین..

من:!!!!!!!!!!!!

انگار تا حالا ندیده بودم.. باشه میام...

اخ جون... عمه میاد.. اخ جون عمه میاد... بعد هی صورتشو مالید به دست های من...

.

*** پارسا.. شیر تا بخوای

پارسا: چی چیه؟

من یواشکی: مفیده..

مانند برف...

پارسا: دودیده؟ نه عمه چی چیه؟

سفیده...

کاملتر از این غذا کسی تا حالا ...

نمیبینه...

شیر ما رو...

پارسا: نمیخوره فرار می کنه!!!!!!!!

نه پارسا .. شیر ما رو خوشحال میکنه...

شیر مارو؟

خوشحال می کنه بعد نمی خوره فرار می کنه!!!!

هر روز اگر ؟

بدوشیم... (منظور همون بنوشیم بود)

هیچوقت مریض ...

نمی شیم...

...

یک ساعت بعد من دارم چرت می زنم...

مامان عمه می خوند.... شیر مارو نمیخوره !!! فرار می کنه!!! برام بخون...

.

***دیگه خسته شدم نمی تونم بنویسم... باز انرژیم تموم شد... فقط دلم میخواد بخوابم...

:(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦




اینها طبیعیه؟!!!

خیلی خسته ام...

خیلی...

دلم می خواد هی بخوابم... طبیعیه؟

صورتم گل انداخته... و کمی هم پف کرده... طبیعیه؟

گاهی گر میگیرم .. گاهی سردم میشه.. البته اکثر اوقات سردمه...طبیعیه؟

سیبک جونم ببخشید دیروز گفتم اصلا حوصلتو ندارم... آخه خسته شده بودم... عین قبل نمی تونم شیلنگ تخته بندازم... هی بالا پایین برم... هی حواسم به توئه... از طرفی هی کلافه ام... می بینی نمیام تو خونت حرف بزنم برا اینه که به زودی برات اینقدر حرف دارم که جای نبودن این چند وقتمو پر می کنه...

این کلافگی و این حرفها طبیعیه؟

تازه گاهی اصلا هیچ حسی برا خوردن ندارم.. و شاید یه روز بگذره و اصلا دلم هیچی نخواد.. گاهی هم انگاری دلمو به آشپزخونه باید گره بزنم تا سیر بشم... اینم طبیعیه؟

خیلی هم تشنم میشه این هم طبیعیه؟

دیروز با عزیز جون رفتیم دکتر.. یه کم دلم آروم شد که سیبکم حالش خوبه...

دکتر خودم آخر هفته ها فقط هست.. بقیه اش رو تو شهرهای دیگه است...

تا سه شنبه که برم پیش دوکی جون خودم باید سعی کنم به حرفهای این دوکی جون اعتماد کنم...

خونمون از بالا ریخته تا پایین...

نمی تونم کار کنم...

اصلا حالشو ندارم...

کاش یکی بیاد اینها رو جمع کنه و جا به جا کنه...

دلم از بعضی از وسایل خونمونو بد میشه...  و از دکور خونه یهو دلم زده شده... اینها طبیعیه؟

قراره برا تنوع بریم روی این مبلهامو عوض کنیم...

امروز فردا اقدام می کنیم.. می خوام یه رنگ لوس بگیرم... اصلا هم مهم نیست ... فقط می خوام دلم واشه...

وسواس جارو زدن گرفتم.. اگه می تونستم هی دلم میخواست صبح تا شب خونه رو جارو کنم...

اینها طبیعیه؟

اگه کسی می دونه بهم بگه... دارم نگران خودم میشم...

داره ماه رمضون میاد... و من فقط دلم حلیم می خواد...

هنوز از پارسال زمستونی که دلم حلیم خواست تا الان حلیم نخوردم ها....

دلم برا عزیز جونم هی و هی تنگ میشه...

وقتی پیشمه دلم نمی خواد از کنارش تکون بخورم...

دیگه ننویسم بهتره...

می خوام برم براش زنگ بزنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦




مردم ایکیو ندارن یا ما رو خیلی بی ایکیو فرض کردن؟!!!!!

خاطره زیر از طیبه است...

طیبه داره میره خرید... سر ایستگاه یکی از فامیلهای ما رو میبینه... مثلا دختر خالم رو... (دختر خاله های من هیچکدوم شمال نیستن .. محض مثال بود) که خیلی هم به خودش رسیده.. و به قول طیبه یه آرایش خفن کرده... از اون جپلکسی های تو دل برو!!!!!!!!!

طیبه: سلام زری جون خوبی؟

زری: اره خوبم تو خوبی؟

ط: کجا میری؟

ز: میرم .....

بقیه اش بمونه فردا...

کار پیش اومد

:)

سلام

اومدم.. ولی یه کم دیر شد...

خوب بذارین بگم...

ز: میرم پیش مریم... کار داره این چند روز کمکش کنم.. برا همایش..

ط: چه خوب... موفق باشی... حالا پس مسیرمون تقریبا یکیه بیا با هم بریم...

ز: نه مرسی... مریم برام آژانس فرستاده... با اون میرم...

ط: ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! (چه کاریه آژانس دم در خونشونه.. می گرفت می رفت .. بعد فاکتورشو می داد به مریم... سر ایستگاه چرا ایستاده منتظر آژانس؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!) اینها رو تو دلش گفت ها...

زری با اشاره به پشت سرش که یه آقایی که تمام مدت اونجا ایستاده بودن و یه بوق کوچیک زدن گفت: اه آژانس اومد... من دیگه برم طیبه جون دیرم شد..

طیبه هنوز متعجبه و میگه نمی دونم چی شد گفتم: من تا فلان جا باهات میام...

زری: نه نمیشه طیبه جون...

طیبه: چرا ؟!!!!! مگه نمی ری پیش مریم...

ز: چرا میرم آخه این ماشین دو تا در عقبش خرابه... منم میرم جلو میشینم...و پرید تو ماشین و با اون آقا خوش نیپ .. در برو که رفتیم...

طیبه: سرشار از علامت سوال تو کف جواب احمقانه زری بود... که دید کمی جلوتر آقا آژانسیه ایستاد و برا خودش و زری بستنی خرید...

چه آقای مهربونی... حتما مبلغشو تو فاکتور برا زری میاره و باهاش اساسی حساب می کنه!!!!!!!!!

سوال های پیش اومده: اگه اون آقاهه آزانس بود چرا تو طول مدتی که طیبه اونجا بود زری سوار نشده بود... و وقتی دید طیبه قصد رفتن نداره بوق زده بود؟!

اگه آژانس بود زری از کجا یهو فهمید دو تا در عقب حرابه؟؟؟؟...

زری خنگ چرانگفت ببخشید جلوتر باید بقیه همکارام سوار بشن.. برا همین جا نیست...

تازه بقیه همکاراش همونجا خونشون بود.. چرا اونها با آژانس نرفتن...

.

خلاصه ما از این داستان نتیجه میگریم... زری جونم بعله... ولی در نهایت بی ایکیویی اونم تو محله خودش بععععععلهههه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦




سفر نامه ما سه تا!!!

سه شنبه: من از شرکت در اولین فرصت جیم شدم.. و به همراه آقای پدر که همون عزیز جون خودمه با یه عالم استرس رفتیم خونه.. اسببمون رو گذاشتیم تو ماشین..

از شانس فلان من آسانسور برا نم یدونم چیه ماهیانه خاموش بود...

منم که پله برام اصلا ضرر نداره...

خلاصه جمع کردیم راه افتادیم...

خوشبختانه جاده بد نبود. ما قبل ساعت ۲۰ خونه مامین اینها بودیم...

کلی با پارسا جونم خوش گذشت...

بابا و معصوم و زهره ییلاق بودن..

.

چهارشنبه:

ما صبح ساعت ۱۱ منزل مامیش تشریف داشتیم...

یه کم جنهاشون کم بودن... بعد ساعت ۱۵ زدیم بیرون.. یه سر خونه عموش اینها زدیم.. بعدشم ... رفتیم منزل خودمون طیبه و پارسا و دخترعمو جان رو برداشتیم رها افتادیم سمت ییلاق...

جاتون خالی شب یه جوجه زدیم تو رگ... حسابی...

منم آش بار گذاشتم...

شب قرار بود بریم پیاده روی ولی من دقیقا ساعت ۹:۳۰ مردم...

صبح زود بیدار شدم.. ولی هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم برم قدم بزنم...

ساعت ۱۰ کلید منزل بعضی ها رو دادیم به بعضی های دیگه یه دو رکوچیک با ماشین زدیم و برگشتیم...

ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادیم بریم خونه تا بتونیم اماده شیم بریم جشن عقد دوست عزیز جون...

اینقده خوشگل خودمو آراییدم که کلی تو کف خودم بودم...

قبلش رفتیم خونه مامیش اینها...

یه ضد حال بهم زد... اساسی...

عزیزجون بهم گفت.. اصلا بهش اهمیت نده بذار خسته بشه!!!!!!!!!!

بعد هم رفتیم عقدکنون...

جناب دوست اسبق عزیز جون به همراه خانوم و بچشون هم بودن...

یعن یما بودیم اونها اومدن...

یه سیب جون سیب جون می گفت که داشتم بالا می اوردم...

می گفت خودتون خوب کنار کشیدین ها از جمع...

گفتم ما؟!!!!!!!!!

ما هستیم.. بقیه نیستن..

دیدم داره اصرار می کنه .. منم اصلا بهشون توجه نکردم...

خیلی هم از رفتار خودم خرسند بودم...

می دونین حرصم از اینکه  ادم ها  روزدی کارهای احمقانه خودشون رو فراموش می کنن در میاد...

حالا بیخیال این دیوونه ها...

.

داماد کلی منو مورد توجه قرار داد و کلی هم هی همه هوامونو داشتن...آخه همه آشنا بودن و ما مهمون ویژه داماد...

 نصف مهمونها از هم محلیهای خودمون بودن...

من دم در مجلس یادم افتاد...

خوب شد اون پیراهن لختیه رو نپوشیدم...

بعد جشن رفتیم خونه... داییم اومده بود...

ما رفتیم یه جایی سر زدیم و برگشتیم... اونجا خیلی از ادمها رو تحویل نگرفتیم و ندید گرفتیم.. عین خودشون... کلی هم کیف داد!!!

بعد اومدیم خونه. باز یه جوجه درست کردیم... خیلی چسبید...

مامی اینها رفته بودن عروسی...

من باز ساعت ۲۲ به همراه نی نی  غش کردیم...

و نشد بریم بیرون...

جمعه:

ساعت ۱۰ خونه مامیش بودیم.. استقبال پرشور بود...

منم باز سعی کردم بی تفاوت باشم...

نهار خوردیم... دیدیم عزیز جون تصمیم داره بمونه اینها رو ساعت نمی دونم چند ببره عروسی...

منم دلم نازک...یهو زدم زیر گریه...

عزی زجون کمی تفکر کرد دید به امید اونها باشه اونها مخصوصا ساعت ۷ هم راه نمی افتن...

برا همین قبل ۱۶ به بهانه اومدن تهران جیم شدیم...

بعدش هم رفتیم خونه مامانم اینها...

عزیز جون نشست به کارهاش رسید...

منم یه کم اینور افتادم یه کم اونور ولو شدم...

شام خوردیم.. ساعت ۲۲ خوابیدم البته با استرس...

ساعت ۱ روز شنبه راه افتادیم...

ساعت ۵:۳۰ هم خونه بودیم...

الان هم که اداره ام...

دیشب کلی با پارسا جونم بازی کردم... کلی هم کیف داد...

من برم دیگه...

خسته شدم...

می خوام برم نهار... نه می خوام بریم نهار!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦




عنوان ندارد!!!

سلام

خوبین؟

خوبیم...

یعنی امیدوارم خوب باشیم..

سیبکم خیلی اذیت شده...

فکر کنم مسافرت براش خوب نبود... ولی دیگه اگه نمی رفتم می مردم...

هر چند رفتنم هم کمتر از مردن نبود... از بس حرصم دادن و از بس هی ابغوره گرفتم...

اینکه آدم داره مامان میشه و هی یهو گریش میگیره طبیعیه؟؟؟

منکه اشکم دم مشکم شده...

سیبکم هی دردش میاد...

یعنی هی زیر دلم درد می گیره...

خیلی می ترسم...

امروز اگه بتونم برم دکتر خیلی خوبه...

فردا هم آزمایش میدم...

خیلی می ترسم.. طاقت نبودنشو ندارم... هر چند از اومدنش هم هراسانم...

عزیز جونم خیلی هوامو بیشتر از همیشه داشت...

گاهی مارمولک بازی در می آورد... ولی خوب اونم از دلتنگی خودش بود...

کلی با پارسا نازنینم بازی کردیم...

کلی با هم خوش بودیم...

حالا براتون میگم...

خیلی حرف دارم ولی الان خیلی خسته هستم...

اهان یه چیز دیگه... ساعت ۲۲ که میشه دیگه نمی تونم بیدار بمونم...

انرژیم به زیر صفر می رسه...

اینم طبیعیه؟

راستی کم حوصله شدم... هی می خواستم برم بیرون.. وقتی م یرفتیم حال گشتن نداشتم...

اینم طبیعیه؟

خلاصه ... هنوز خیلی نسبت به بوها حساس نیستم... ولی هر چند از گاهی دلم به هم میریزه...

از دوستای نازنینم که به فکرم بودم ممنون...

امینا جان و نانا مهربونم مرسی... دوستون دارم....

من برم تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦




سيب مهربون مامان مي شود؟!

سلام

خوبین؟

ما هم خوبیم!!!

شکر...

از کجا بگم؟

از اینجا میگم که آقای پدر (عزیز جون سابق... و عسل جون کنونی) اصرار که اگه نری آزمایشگاه من دیگه باهات حرف نمی زنم...

منم هی خواهش که نه تو رو خدا بی خیال شو... همین فردا پس فرداست که بر تو نی نی نداشتن من اثبات میشه...

خلاصه دیروز ساعت ۱۱ رفتم همین سر کوچه آزمایشگاه..

یه آقای رمانتیکی هم اومد ازم خون بگیره...

بهش گفتم من بخوابم.. اخه سرم گیج میره...

آقاهه دید موضوع آزمایشم چیه.. گفت بچه چندموتونه؟

گفتم بچه هیچم!!!!!!!!

کلی خندید...

گفت: چند ساله ازدواج کردی؟

گفتم بدون احتساب سال اول... ۴ سال... البته امروز دقیقا میشه چهارسال..

آقاهه کلی ذوق کرد و کلی شادمانی.. گفت خانوم چه جالب.. امیدوارم جوابش مثبت باشه.. خیلی براتون خاطره انگیز میشه.. مگه نه؟

(آقاهه حداقل ۴۵ سال داشت)...

منم فقط خندیدم...

ازم خون که گرفت کلی توصیه کرد که استراحت کن.. تا خوب شی بعد بلند شو...

........

......

ساعت ۱۶:۳۰ بود فکر کنم.. زنگ زدم به آزمایشگاه...

آقا پیرمرد مهربون .. که دکترآزمایشگاه بود.. گفت: دخترم جوابت مثبته... خداحافظ...

منو میگی.. حال خودمو نمی فهمیدم... دست و پام یم لرزید..

هی می گفتم حتما اشتباه شده...

حتی نمی تونستم زنگ بزنم به آقای پدر بگم...

....

رفتم با خود سیبکم درد و دل کردم...

بعدشم که رفتم سر قرار با عزیز جون بریم خونه دیدم.. دوستش باهاشه....

حالم گرفته شد...

ولی بهتر شد.. یه کم از هیجانم کم شد..

تا اینکه رفتیم تعویض روغنی.. تو راه رفتن به اونجا به عزیز جون گفتم...

باید می دیدینش...

یه حال با حالی داشت.. خوشحال . مضطرب.. خجالت زده!!!!!!

گفت بریم شام بیرون.. ولی من خیلی خسته بودم...

رفتیم خونه.. ساعت ۲۲ هم خوابیدم... یعنی خوابم برد..

قرار شد فقط به معصوم و زهره بگیم...

اونم که نشد..

معصوم عروسی بود...

زهره ییلاق.. فقط به زهره گفتیم.. ذوق زدگیشو به زور جمع کرد تا مادر بزرگ نفهمه...

...

دوکی با توجه به آزمایشم گفته خیلی باید محتاط باشی.. احتمال از بین رفتنش زیاده... (یه چیز تو مایه های اینکه با تف چسبوندنش بهت)

هفته دیگه باز بیا آزمایش...

دکترم نیست برم پیشش... تا هفته دیگه سه شنبه میرم پیشش...

خلاصه انکه داریم انگاری ۳ تا میشیم...

از دیشب باز این اضطراب ناتوان بودن افتاده تو جونم... هی فکر می کنم نمی تونم از پسش بر بیام..

تازه فکر کنم کارم رو هم از دست میدم...

تو مملکت گل و بلبل ما امنیت شغلی بیداد می کنه...

عزیز جون میگه غصه هیچی رو نخور.. همه چیز درست میشه...

امروز روز سالگرد عروسیمونه..

من الان تو آریشگاه بودم...

اون سال اینموقع ساعت ۹ بود خوب...

قراره به هیچکی فعلا چیزی نگیم...

شماهم چون جز هیچکی نیستین می دونین...

تا اطلاع ثانوی بای بای

مامان سیب نگران

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦




وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای امروز چه روزيه؟

امروز چه روزیه؟

امروز .. امروز والا عزیز جون اومد من و برد آراریشگاه تا برا حنابندون اماده شم...

امشب حنابندونمون بود..

ولی امروز یه روز خیلی باحاله که نمی تونم بهتون بگم...

سال دیگه امروز میشه سالگرد یه چیزی...

حالا دارم خفه میشم...

تا فردا تو خماری بمونین؟

البته اگه یه کم کنجکاو باشین یه جوهایی می تونین از خماری در بیان...

واااااااااااااااااای اکسیژن لازمم شدید..

دارم خفه میشم...

من برم دیگه.. فعلا بای...

.

پ ن: امینایی ببخش امروز نبودم...

کسی ساندی رو ندیدیه

نکنه اون پستشم از دیار باقی فرستاده بوده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦




عکس های شمال... مرداد ۸۶-ادامه

اینم عکس شیطونک منه.. داره م یبینه عمه و زنعمو دارن چی می پزن براش..

موش موشک من

این بابا سیب تو راه برگشت به خونه...

قربون اون موهای سفیدت

اینم تولد منه...

نازنینم ببینین چطوری دست می زنه

تازه شمع هم فوت کرد برام...

قربون اون فوت های نازت

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦




عکس های شمال... مرداد ۸۶

کوچه های سهراب یادتونه..

این بدون مه و اول صبحه...کوچه های سهراب

اینهم منظره تو راهه...

همون صبحی که با بابا جونم رفتیم شیر بخریم...

با دیدن اینها دارم فکر می کنم من اینجا .. تو دود و دم تهران چه می کنم!!!

یواش یواش داره مه میاد

اینم اون محله ای که رفتیم شیر بخریم..

خونه هاشون رو ببینین..

اینها ساکن همیشگی اینجان...

پشت خونشونه

 

این باغ سبزیشون...

عطر اونجا دیوونه کننده بود...

این صبحونه ای که برا ما تدارک دیدن تا برامون شیر بیارن...

 این دست بابا شکمو منه ها

اینم نون محلی که خودمون پختیم

نون محلی... و شاطر طیبه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦




شاید یخ دستام باز بشه!!!

یادتون میاد یه روزهایی اینقدر حرف داشتم که هی فرت و فرت می اومدم اینجا براتون می نوشتم؟

یادتون میاد؟

ولی الانه دستامم لالمونی گرفتن...

عزیز جون فکر میکنه من مریض شدم...

گاهی هم عذاب وجدان می گیره و ا زم عذر خواهی می کنه و میگه .. گناه من چیه که .....(به دلایل شخصی حذف شده..)

فکر می کردم شاید یه مهمونی بتونه منو از این حال و هوا بیاره بیرون...

دیروز بود تو کارواش نشسته بودیم... که من به عزی زجون گفتم.. می خوای سالگرد ازدواجم مهمونی بگیرم.. این ذوق زدگیم تا ۲ دقیقه فقط دوام داشت...

تصمیم گرفتیم شمال مهمونی بگیریم .. خونه مامی اینها...

بعد یهو باز یخ زدم...

عزی زجون هی گیر داده که باید مهمونی بگیریم...

و من باز بهش یادآوری کردم که حالم از این کارهای دزدکی به هم میخوره...

چون مسلما مامیش اینها جایی تو خوشی ما.. مخصوصا این خوشی ما ندارن...

نه اینکه فکر کنین من نمی خوام ها.. عزیز جون صد در صد مخالفه...

چون مطمئن هستیم که اونها هیچوقت از خوشی ما خوشحال نشدن و نمی شن...

این موضوع حتی قبل اومدن من هم بود...

یعنی اصلا با خوشی پسر خوش نبود.. هیچوقت..

هر چند من بعید می دونم هیچوقت پسرش خوش بوده باشه...

چون همیشه بعد ازدواجمون بهم می گفت.. سیبی چه خوبه تو هستی...

دارم سعی می کنم هی بنویسم تا شاید یخ دستام باز بشه...

دارم سعی می کنم متعادل باشم...

اون امتحانی که نانا می گفت از خودم گرفتمو راست می گفت...

گرفتم.. واین اثرات اون امتحانه...

قبول شدم به خدا...

ولی می دونی اینکه به چه قیمتی قبول بشی مهمه...

هر چند قیمتش گرون نبودها...

برا من گرون نبود... تازه یه قسمتهاییش شیرین بود...

ولی می دونی من تو هر چی تقلب کنم... تو امتحان هایی که خودم از خودم می گیرم تقلب نمی کنم...

ممکنه حتی گاهی میانبر بزنم.. راههای تستی ... ولی تقلب نمی کنم... باور کنین... حتی دروغ هم نمی گم...

می دونین الان انگاری خستگی اون امتحانه داره اذیتم می کنه... چون نمی تونم استراحت کنم.. به اعصابم فشار اورده...

دارم سعی م یکنم بیام بیرون از تو هوای امتحان...

خیلی سعی می کنم..

تازه دارم سعی می کنم بد باشم برا این دفعه که میرم...

و می دونم این تلاش برا خیلی بد بودنم داره روحمو سوهان می کشه...

چقدر بده ها.. تلاش کنی بد باشی...

تلاش کنی سنگ دل باشی...

تلاش کنی سیاه باشی...

چقدر بده سیاه بودن!!!

اینها رو نوشتم تا شاید یخ دستام باز شه...

اما انگاری داره قلبمم یخ می زنه..

چه خوبه احساس کنی کسی هم اینها رو می خونه... و می دونه تو خیلی بدی...

چقدر بده ها.. تلاش کنی بد باشی...

تلاش کنی سنگ دل باشی...

تلاش کنی سیاه باشی...

چقدر بده سیاه بودن!!!

می گم بیخیال حرفهام.. بیا یه هاه کن تو این دستام.. شاید یخاشون وا شد..

اینها رو نوشتم تا شاید یخ دستام باز شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦




کن فیکون میشه!!!!! یا همون... خورون ۳!!!!!!!!

اول نوشت:

 منو عزیز دلم هیچ مشکلی با هم نداریم... البته چون به زودی میریم شمال حتما یه سری از این آدمهای تنگ نظر برامون مشکل پیش خواهند آورد که اونم قراره به اونجامونم حساب نکنیم...

البته این بار دیگه یه جورهایی این شمشیره اومده رو...

نیست من خیلی کله خرم... خیلی هم قراره خر باشم... هر کی هر چی گفت جوابشو میدم...

حالا میبینین...

عین این ۵ سال که هی زبونم دراز بود !!!!!!!! (مرگ خودم)

اگه بدونین به چه سازهاییشون رقصیدم...و چه سازهایی نزدن و من رقصیدم....

ولی خوشبختانه دیگه دوسشون ندارم!!!!!! عزیز جونم می دونه ...

می دونی عزیزجونم .. من تو خونتون اکسیژن کم میارم... هوا خفه است و نمیشه نفس کشید...

اونشبی که بهم قول دادی منو نبری خونتون نم یدونی چقدر راحت خوابیدم.. هر چند می دونستم این امکان نداره...

.

.

وسط نوشت:

من: حالا که فعلا نمیشه ماشین بخری... و در نتیجه نمیشه این ماشینو بدی به داداشت.. پولشو بهش بده... رفتیم یه چک بهش بده که دیگه حرفی توش نباشه...

عزیز جون: نه.. نمیشه... بذار حالا شاید ماشین خریدم... الان یهو برم بگم نمیشه.. همه چیز کن فیکون میشه...

من: یعنی چی ؟ مگه تو با شرط خرید ماشین ماشینمون رو بهشون قرار نشد بفروشین؟

عزیز جون: چرا... همین قرارمون بود.. ولی الان برم بگم .. نمیشه ماشین بخرم... هزار و یک حرف می زنن.. همه چیز کن فیکون میشه.. میگن عرضه نداشتین یه ماشین بخرین....

من: (داغ شدم.. و برافروخته... و برا اولین بار) غلللللط می کنن... اصلا مگه ماشین خودمون چشه.. نه اینکه به خاطر اونها بود که خواستیم ماشین بخریم و ماشینمون رو بدیم به اونها.. عرضه دارنخودشون برن بخرن.. کی میاد با ۲۵۰۰۰۰۰ تومان ماشین بفروشه.. عرضه داره بره بخره...

اصلا می خوام ببینم کی چی میگه .. محکم بزنم تو دهنش... اصلا چرا بدون اینکه به من بگی ماشینو گفتی بهش میدی...

اصلا مگه این ماشین من نیست...

کسی زر زر کنه من می دونم و اون.. میگم عرضه داشتین تا حالا بعد اینهمه سال که از عمر گهتون می گذره برا خودتون می خریدین...

کم بهم بی احترامی کردن؟؟؟

اصلا نمی خوان پول گند اون تو حساب تو باشه....

عزیز جون: (در حالی که میخواد منو آروم کنه... ) تو که اینها رو نمی گی.. ولی باشه پولشو میدم... منکه اصلا لازم ندارمش...

خودش اصرار داشت پولشو بده...

من: میگم... م یخوام ببینم این کن فیکونی که گفتی یعنی چی؟ کی می خواد حرف بزنه...

عزیز جون: بابا.. اصلا اشتباه شد... همینطوری از دهنم دراومد...

من: ...

عزیز جون....

......

.....

من: باشه خفه میشم!!!!!!!!!!!!!! بعد خوابم برد تا صبح... یهوووووووو ... به قول عزیز جونم بی مقدمه!!!!!!!!!

.

.

آخر نوشت:

یکی از بچه ها برا اینکه ثابت کنه خونه داره تو ییلاق و اصلا به کسی نیاز نداره تشریف برده ییلاق... و دو هفته هست که اونجاست...

البته این پیش بینی عزیز جون بود... و درست از آب دراومد...

به هر حال هر چی باشه از اخلاق گند مادرشون ایشون بیشتر مطلع هستن!!!!!البته تو این زمینه ها...

(ببخشید دیگه.. این سیم آخر که می گن این نیست ها... هنوز دو سه تا سیم مونده تا برسیم به آخرش!!! اونم از کلفتی پوستمونه.. وگرنه تا حالا تموم شده بود سیم ها ...آخه می دونین من علاوه بر فاستوسی و سیب مهربون بودن و خر بودن و احمق بودن اسب هم هستم...یعنی علاقه وافری به اسب دارم.. نه این اسب نازک نارنجی ها ... نه... اسب آبی!!!!!! دیدین چه پوست کلفته لامصب!!!!!!!!!!!)

حالا این رفتن یا نرفتنشون چه ربطی به ما داره؟

ربط که نداره.. ولی اونها به ما ربطشون میدن...

به عزیز جون میگم.. خدا رو شکر حالا تشریف برد... وقتی ما بریم .. دیگه دنبال ما به زور راه نمی افته!!!

این به زور یه خورده معنی داره...

در حالت عادی که نمیاد...

باید اصرار کنین...

بعد با منت میاد.. (کسی فهمید چی شد؟!!!)

ولی  درواقع تصمیم داره بیاد... و اگه بالاخره راضی نکنیمش که بیاد.. میگه اینها خیلی بی شعورن.. ما سال تا سال نمیریم بیرون از خونه.. بعد اینها وقتی میان اینجا یه تعارف نمی کنن به ما!!!!!!

خلاصه دیشب یکی از بچه ها همراه مامی جونش اونجا بودن.. دوست دختر محترم هم تشریف داشتن...

اینها حیا رو قورت دادن... تربیت و قی کردن... و البته ادب رو هم مزین کردن...

بالاخره من معنی دختر با حیا و پسر باشعور رو از دیدگاه اینها نفهمیدم...

یه کمشو فهمیدم ها...

دختری که نماز بخونه... ولی هر گهی بخوره ... اون حتما دختر خوبیه...

پسری که به خانوادش نون برسونه.. بدون اینکه معلوم باشه پولش از کجا میاد... شعورش بیشتر از همه است... هر چند اگه ما خانواده مقیدی باشیم...

منکه هنوز معنی مقید اینها رو نفهمیدم...

خلاصه اینکه من اینبار دیوانه تر از هر بارم...(نیست قبلا ها خیلی کولاک می کردم)...

می دونم حتما یه چیزی میشه...

ضمنا عید فطر امسال هم اصلا نمی خوام برم شمال...

آخه پارسال خیلی بهمون خوش گذشت...

.

.

پ ن:

من: اگه کار نداشتم اصلا دلم نمی خواست برم شمال... هر چند این تابستون عین همه تابستونهایی که رفت و من هیچی نفهمیدم تموم داره میشه...

عزیز جون: (انگاری حرفهای منو کامل نشنیده!!!!) آی گفتی... آی گفتی!!! بیا با هم بریم یه جای دیگه... آخ رهفته ای به خودمون خوش بگذرونیم...

من:!!!!!!!!!!!!!!

خیلی حرف زدم دیگه...

اصلا نمی خواستم این ها رو بنویسم..

می خواستم بگم...

بابا جون نازنینم تولدت مبارک...

همیشه سلامت باشی و شادمان...

تا من هستم نبودنت رو نبینم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦




سیب مهربون تو!

سلام...

دست و دلم به نوشتن نمی رفت...

الانم نمی ره...

ولی نمی دونم چی شد که یهو یه عالم حرف ریخت تو سرم...

حالا هم می گم.. جسته و گریخته...

شایدم مفصل...

اینجا قلمی نیست که دستم و کاغذ رو بسپرم بهش و بگم یا علی .. بزن که رفتیم...

اینجا یه کیبورد مشکیه.. با حروفی که سعی دارن با سفیدیشون نوشته هامو یا شاید افکارمو سفید کنند...

اینجا یه کیبور مشکیه با حروف سفید که شادی می خوان کاری کنند با خودم رو رواست باشم.. یا اینکه بتونم بگم همه اون چیزی که نتونستم تا حالا بگم... و مطمئن باشین نمی گم...

همونکه خاطراتمو سیاه کرد و شایدم سفید...

خیلی وقته تو احساساتم دچار فراز و نشیب می شم...

خیلی وقته...

ولی دارم به یه ثبات می رسم...

شایدم فکر می کنم...

چند روزیه که هر خوابی می بینم چه چرت و پرت باشه و چه با معنی تعبیر میشه...

از خواب دیدن راجع به لباس همکارم گرفته تا خواب عوض شدن منوی غذای شرکت...

از خواب دیدن در مورد خراب کردن خیابون آزادی گرفته... تا خواب دیدن در مورد اون اتفاق عجیب و ....

همشون تعبیر می شن... حتی خواب بادمجون کباب...

اینهمه سکوتم شاید برا اون خوابم باشه...

برا اینکه ........

شاید باید اینطوری می شد...

نمی دونم....

دارم فکرمی کنم اگه یه نفر عین من مدتها زیر دلش با این شدت درد کنه بالاخره چیکار می کنه؟

ولی منکه هیچ کاری دلم نمی خواد بکنم...

یه جورهایی با این دردم اخت شدم...

نیمه شب وقتی دارم از این پهلو به اون پهلو می شم اگه ناله ام با این دردم بلند نشه انگاری خواب بهم نمی چسبه!!! پس چرا اصرار داری برم دکتر...

اینقدر دردش طبیعی شده برام و با هم دوست شدیم که اگه یه چند دقیقه ای آروم بشه دلتنگش میشم!!!

وقت یاون شب بعد مدتها با اشتیاق تمام منو از سمت خونه دوست جونم بردی خونه و ۵ دقیقه هم روبروی خونشون توقف کردی تا ببینی هستن یا نه؟ از خودم بدم اومد....

وقتی دیدم با هیجان داری ساعتو که نمی دونم چند بود رو نگاه می کردی و بهم می گفتی یادت باشه بهش بگی یا عین سیب سیب من خواب آلویی و زود خوابیدی... یا اینکه باز رفتی مهمونی!!!!!! و خونه نیست تا یه چایی به ما بدی!!!!! از خودم متنفر شدم...

چرا؟

خودت بهتر می دونی؟

می دونی خیلی مهربونی؟ ولی من!!!!!!!!!!!

کاش می شد همیشه عین تو همه احساساتم واقعی باشه...

نمی دونم چطور باید خودمو ببخشم وقتی تو در نهایت محبت بهم می خندی و من لبام حتی یه کوچولو تکون نمی خوره....

می دونم به خاطر اون دوشنبه کذایی، هر چند همه حق با تو بود و من خیلی احمقانه رفتار کردم... تو هنوز خودتو نبخشیدی... ولی خوشبختانه تو کشتیش... و خوشحالم... عین تو خوابم... که یه نفس راحت کشیدم و در کنارت احساس امنیت کردم...

نمی خوام دیگه به خاطر من... و از دست من غصه دار بشی...

دارم سعی می کنم...

دارم همه حواسمو جمع تو می کنم...

.

پ ن: نمی دونم اون بالا چی بلغور کردم... خلاصه مبهم بود ببخشید...

مهم اینه که .... مهم اینه که...

نمی دونم مهم چیه!!!!!

حتی چند وقتی میشه نمی دونم چی دوست دارم... حتی بابت فکرکردن به غذا هم اضطراب میگیرم... حتی بابات اینکه فکرکنم باید نیم ساعت دیگه برم دستشویی بند دلم پاره میشه و یهو دلم هررری میریزه پایین..

کسی می دونه من چم شده...

از سایه خودمم هم وحشت دارم... و برا  اتفاقی که برا افتادنش ۵ سال دیر شده گریم میگیره!!!

همه به ترک دیوار می خندیدن... من از رنگ دیوارها هم گریم میگیره..

به این میگن افسردگی!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0