Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

استراتژی رنگ شناسی یا شاخ دراوردن از تعجب!!!!!!!!!!!

اول نوشت: سلام.. بههمه دوستای خوبم.. البته اگه هنوز فکر میکنی دوست منی... اگر هم بهت برخورده و فکر می کنی نیستی یا نیستم.. مهم نیست!!!!!!

آره مهم نیست... چون اینقدر درگیر هستم که برام مهم نباشه!!!!!!!من عین بعضی ها نمی تونم تو روزهایی که سیاهیش باعث میشه چشمم سیاهی بره .. برا بقیه سفید باشم...

 وقتی همه جا سیاه میشه برام.. وقتی دیگه با مهربونیهای عزیز ترینم هم لبم برا خندیدن کش نمیاد.. ترجیح می دم ... ترجیح می دم..............

نمی دونم چی ترجیخ می دم.. ولی اینو می دونم که نمی تونم عین همیشه باشم.. والین یه امر کاملا بدیهیه.. و نمی تونم برا دلخوشی تو پاشم برقصم حتی روز تولدت باشه....

البته عزیز جونم از مورد بحث ما جداست...

تو سیاهترین ساعاتم هم وقتی ببینم از چشاش غصه میاد بیرون عین دیشب...

بعد ۲ ساعت خوابیدن و شستشوی بالش با همون اشک های همیشگی...پا میشم و ساعت ۲۳ باهاش شام می خورم...

اینقدر که به اشتها بیاد. بگه یواشتر بخور به منم برسه..و از اینکه من اینهمه حالم خوبه که می تونم غذا بخورم خوشحال بشه...

خلاصه اینکه بدطوری قاطیم.... نگین نگفتم.....

الانم که اینو می نویسم.. برا اونیکه که عین من اصرار داره بدونه من چه رنگی دوست دارم...

هر چند نگفته دیگه خودش فهمیده من چه رنگی دوست دارم!!!!!

.

.

الانه توضیح میدم ...

سوال " چه رنگی رو دوست داری ؟ " جوابش همونقدر برای من سخته که اگه بپرسن چه طور موزیکی گوش میدی یا چطور کتابایی میخونی ، گیجم میکنه !

من عقيده خاصي در مورد خيلي چيزها دارم كه معمولا هم ، همه فهم نيست !‌ يعني خودمم به زور ميفهمم چه برسه به همه ! (البته من و تو با هم جز همه نیستیم انگاری!!!! ....مخاطبش شخصی بود)

اين كه چه كتابايي رو دوست دارم بخونم ، جوابش خيلي خنده داره شايد !

من يه مدت مديدي خيلي كتاب ميخوندم .. يعني يه چيز ميگم يه چيز ميشنوي ها ! البته کتاب خوندن تو شمال رو دوست دارم.. اونم بشینم رو پنجره اتاقم.. و یه همچین دریا و کوه رو هم بتونم ببینم...ولي بعد كم كم بنا به علايلي !!! كمتر كتاب خوندم ! اون علايل هم كه گفتم خيلي خصوصيه ! به خاطر همين الانه اگه بگم چه كتابايي ميخونم همتون از خنده روده بر ميشيد ! چون من اصلا کتاب نمیخونم.. یا اگه بخونم یه کتاب کم قطر رو می خونم... حتی اگه مطالبش چرند باشه.. برا اینکه نمی تونم کتاب ناتمام رها کنم... و ضمن اینکه حال تمام کردنش هم ندارم!!!!!!!!!

اين كه چه موزيكي گوش ميدم هم قصه اش خيلي مفصله !!! از موسیقی دالامب دیلومب بگیر تا موسیقی اروم..

گاهی می تونم اوج اهنگ رو تو ترانه های شهرام شب پره پیدا کنم...

گاهی هم باید شجریان گوش کنم...

گاهی هم افتخاری (یا به قول یکی از بچه ها مختاباد... مختاباد بود دیگه اره!!!!! هر و کر هرو کر)

تو جاده کندوان دوست دارم هیچکی حرف نزنه.. و من فقط ترانه گوش کنم...

گاهی با عزی زجون با هم شجریان می خونیم..گاهی هم اندی...

همش هم به فصلش و ساعت حرکت و خیلی چیزهای دیگه ربط داره...

ولی اهنگ نازی جون غم و چشم انتظاری.... فکرکنم شهرام کاشانی که چند تا ورژن از خواننده های مختلف هم داره منو یاد روزهای اول نامزدیم می اندازه...

تازه اهنگ ها بو دارن...

مثلا نسیم وصل شجریان.. بوی رطوبت و اکسیژن میده... و بوی ماه رمضون...

ولي اينكه چه رنگي رو دوست دارم موضوع مورد بحث ماست... این موضوع بستگي به خيلي متغير ها داره !

من در حالت عادی نمی تونم بگم چه رنگی رو دوست دارم...

روزهایی که حال خودمو نمی فهمم و برم خرید بدونین حتما مشکی م یخرم...

شک نکنین...

چون بهترین انتخاب و راحترین انتخاب منه... و در اکثر اوقات هم صادقه...

ولی در اصل  هر رنگي واسه يه چيزي مناسبه ! چيزايي كه دارم ميگم كاملا عقیده شخصيه و هيچ تاكيدي رو درست يا غلط بودنشون ندارم !

براي لباس ، براي ديوار ، براي زندگي ، براي خدا ، براي فكر ، براي .... براي هر چيزي يه رنگي رو ترجيح ميدم ! حتی برا خواب...

تازه جایی که می خواد رنگ ازش استفاده بشه هم مهمه... مهم اینه که چی و کجا؟!!!!

هيچوقت نتونستم به كسي بگم كه چه رنگي رو واقعا دوست دارم ! آخه اين سوال خيلي گسترده است ... ولی در بهترین حالت و ارمانه ترین وضعیت می گم سورمه ای...

چونهم ابیه هم مشکی... یعنی با ز نمی تونم چیزی بگم...

ولی دلیل نداره مانتو سورمه ای بپوشم... چون یاد مدرسه و یاد .. این جور چیزها می افتمو هی ااظطراب میگیرم..

الانم یه مانتو سورمه ای دارم که مال سر کارمه... ولی خیلی کم می پوشمش...

ولی منو بكشي هم نميتونم با مانتو قرمز در انظار عمومي ظاهر بشم ! كار ندارم درسته يا غلط يا مد شده يا نشده يا هر چي ديگه ! تنها وقتی م یتونم مانتو قرمز بپوشم که برم کوه یا تفریح.. و مطمئن باشم که هیچکی اونجا نیست که منو ببینه...

حالا شاید یه روز این عقیده ام عوض شدها...

ولی مطمئن باشین نمی پوشمش...محض رنگش یا مدلش خریدمش... گفتم كه اينا فقط عقايد و اصول شخصيه ! خيلي چيزا با رنگشون برا من مجسم ميشن ...

اون چیزها الان تو ذهن من نیست...

ولی وقتی اتاق خواب دخملمو تصورمی کنم نم یدونم چرا هی صورتی باربی میاد تو ذهنم...

دخملم کیه؟

همون نی نی نداشته که عزیز جون تاکید داره تو تصوراتش دختر باشه...

ولی به محض اینکه پسر میشه یهو رنگ اتاق قاطی پاتی میشه... گاهی سورمه ای و قرمز...

گاهی هم ابی!!!!!!

.

اينكه هر رنگي واسه خودش در تعابير عميق فلسفي و روانشناسي ، معني و مفهوم خاصي داره به من ربط نداره ! من كار به اين كارا ندارم !

من منطق و اصول خودم رو دارم !  ( چقدرم که دارم !!! )

ميگن خوب نيست كه واسه كسي رز زرد ببري !! چرا ؟ ولی رز زرد خیلی قشنگه.. حتی اون گل زرده که الان اسمش یادم نیست...

ميگن درست نيست كه تو مجلس عزا ، لباس سفيد بپوشي !! چرا ؟؟ به نظر من اگه برا مرده احترام قائل بودی و عاشقش نبودی سفید بپوشی بهتره!!!!!!!!!

.

اينا همه هنجار هاي مزخرف اجتماعه ! تاكيدا به من هم اصلا ربط نداره ! من نه رز زرد رو نشونه تنفر ميدونم و نه رز قرمز رو نشونه دوست داشتن !ول یمحض احتیاط برا اینکه یهو از خود بیخود نشی بهت رز قرمز نمیدم تا ذوق مرگ بشی!!!!!!!!!!! چون تو هم مال این اجتماعی دیگه.... من اگر تو مجلس عزا مانتو سفيد نميپوشم به خاطر اين نيست كه به نظر همه بده ! واسه اينه كه كلا مانتو سفيد نميپوشم يعني ندارم اصلا !!یعنی داشتم.. ولی چندباری هی پوشیدم. تا سر کوچه رفتم.. برگشتم خونه عوض کردم.. برا همینه داداشی هیچوقت نم یتونست منو با مانتو سفید که البته به طوسی میزد تصور کنه...

ولی معصوم مانتو سبز فسفری می پوشید!!!!!!!!! جلف بودن يا نبودن به رنگ لباس نيست اصلا ! به نظر من به مدل لباس و رفتاره نه رنگش !! تازه گاهی هم دلم می خواد مدل های جلف بپوشم به کسی ربطی داره؟!!!!!!!!

حالا اگه كسي فكر ميكنه من زيادي دارم خودم رو لوس ميكنم بازم به من ربط نداره ! واسه اينكه تازه فهمیدم آدما حق دارند عقيده داشته باشند ! تازه می تونن اونو تو وبلاگشون بنویسن... و من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم.. و اصولا چون هی زدن تو سرم این مدت.. خیلی وقته راجع به هیچی عقیده ای نداشتم... حتی در مورد تفریحات شخصیم!!!!!!!!!!!

.

.

من معمولا به كسي که نم یشناسمش هدیه نم یدم... چون نمی دونم باید براش گل بخرم.. در این مواقع بهترین گزینه برای من شکلاته.. و شاید هم گل...

.

اصلا راستش هديه دادن هم يه رنگيه كه خيلي تركيبيه و نميشه گفت دقيقا چه رنگيه !

فقط وقتي چيزي برا كسي ميبرم كه مطمئنم دوست داره داشته باشه ! البته اگه بدونم كه مثلا مامانم رنگ آبی دوست داره شايد براش پارچه آبی بخرم ولي اگه مطمئن نباشم چون خودم دوست دارم براش نميخرم هرگز !‌

مگه اینکه مطمئن باشم حتما ازش خوشش میاد...

ولي خيلي ها عقيده دارند كه هديه يعني يادگاري ! يعني هر چي كه خودت دوست داري برا طرف ميخري ( حالا دوست داره يا نه مشكل خودشه ) اونم هر وقت ببينش ياد تو ميفته !

البته من مطمئناً چیزی که میخرم رو خیلی دوست دارم.... و حتی دوست دارم خودمم داشته باشم.. ولی به این دلیل برا کسی هدیه نمی خرم...

.

.

کادو کردن هدیه برای من خیلی مهمه ! من ترجیح میدم کاغذ کادو ساده باشه ، دورش روبان بپیچم ! حالا رنگ بندی کاغذ و روبان برام خیلی مهمه و مهمه که برای کی دارم کادو میکنم هدیه رو ! حالا هر چی که باشه !

البته این را کادوهاییه که قراره فقط کادو بشن...و روبان بخورن..

تازه روبانها هم باید از این روبان خوشگلا باشن...

رنگ سبز برای من اصلا رنگ قشنگی نیست ! یعنی اصلا چیزی ندارم که سبز باشه ! الان هر چی فکر می کنم هیچ چیز سبزی به ذهنم نمیرشه...

ولی چند وقت پیش یه کیف سی دی قوباغه ای دیدم که بین همه رنگهاش فقط سبزش...اونم فسفریش قشنگ بود..

بعد که فکرکردم دیدم علتش فقط شبیه قورباغه بودن اون کیفه بود.. وگرنه ابیش خیلی خوشرنگتر بود...

.

رنگ سياه رو هم خيلي دوست دارم ! ولی کلا دوست دارم این رنگ رو ... بر خلاف همه که نمیدونم چی فکر میکنن به من شدیدا آرامش میده !! و احساسا امنیت...

شاید به خاطر چاقیم باشه...

.

ولی باز اینا هیچکدوم جواب سوال " چه رنگی رو دوست داری " نیست ! برای اینکه احتمالا کسی که این سوال رو میپرسه انتظار نداره که با پست طولانی در جواب سوالش مواجه بشه ! فکر کنم فقط دنبال یه کلمه است ! که من همیشه از گفتنش عاجزم !!

.

دریا باید نفتی باشه .. آسمون باید ...آبی و سفید باشه... نه ابی و سیاه باشه... اصلا بیخیال!!!

و در آخر هم آدم باید بی رنگ باشه ! حتی نباید یک رنگ هم باشه ! چون یک رنگی که به نظرمن سفیده در اثر ضربات مهربون روزگار سریع سیاه میشه...!بعد اون ادم یکرنگه میشه سیاه... عین خودم!!!!!!!!ولی بی رنگی از همه رنگها بهتره ! اینو تازه فهمیدم.. نه برا اینکه سیاه نمیشه نه.. برا اینکه به نظر من بی رنگی یعنی بی تفوتی.. یعنی اینکه هیچی نمی تونه رو رنگ طرف اثر بذارهو اونو از موقعیتش بیاره بیرون...

مثلا اگه یکرنگ باشی...(یکرنگ من= سفید) یکی اینقدر انگولکت می کنه که برا اون سیاه باشی... این سیاه با اون سیاهی که من دوست دارم خیلی فرق می کنه ها... و البته با رنگ سیاه من!!!!!!!

خوب این خیلی بده دیگه.. بعد هی مجبور رنگ عوض کنی.. یه دقیقه سیاه باشی یه دقیقه سفید..و اخرشم می ترسم کبود بشی...

این رنگ عوض کردن ها منو روانی میکنه...

حت یاگه یه ادم سیاه یهو یه روز سفید هم بشه منو ازار میده..

چون تو اون روزی که سفید میشه من هی تو دلم عذاب وجدان میگیرم که چرا؟ چرا هی تو دلم دوسش نداشتم..این طفلی که سفیده سفیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

پ ن: ببخشید طولانی شد...

اصلا هم مجبور نبودی تا اینجاشو بخونی...

واسه دل خودم نوشتم...

هر رنگی هم باشم.. دل که دارم.. حالا یا سیاه یا قرمز یا سفید...

بابت اول نوشت هم بهتون برنخوره ها..

من اینم دیگه.. روانیم... اصلا دلم میخواد برم ... هر چند بگم به کسی ربطی نداره حرف بدیه..

ولی اینکه من چطوریم به خودم ربط داره...

بدبختانه یا خوشبختانه یه حرفهایی بدجوری میره تو مخم و موندگا رمیشه...

دو بار بگی مزاحمم شدی.. مطمئن باش بار سوم مزاحمت نمیشم...

دو بار بی اطلاع حرفم رو بی جواب بذاری.. بار سوم... دیگه حرف نمی زنم که بخوای جواب بدی یا ندی...

و اونوقته که میگم من اینم... می خوای بخوای نمی خوای هم چه بهتر...

اصلا هم برام عادی شده همه چیز...

مثلا همین سمیرا.. یه مدت اومد... زنگ می زدیم.. اس ام اس می زدیم... قرار شد برم خونشون...

تا سه بار یه چیزی شد که نشد برم... یعنی خودش گفت نیا.. بعدش قانون من میگه باید خودش زنگ بزنه که بیا... ولی اینکارو نکرد... حالا هم دیگه نه زنگ می زنیم نه اس  ام اس میده و میدم... و اینقدر راحت باز رفت کنار...

به همین سادگی...

یا اون یکی.. سه بار که نه.. پارتی داشت!!!! ۶ بار زنگ زدم که.....

ولی برا بار هفتم که منتظر من بود براش زنگ بزنم... دیگه نزدم و یادمه تا کجاش سوخت...

چون منتظر تلفن من بود!!!!!!!

خلاصه من ادم خریم... گفتم که تو دلت یواشکی نگی خیلی خری...

ناراحت نمیشین بگم... نه نمی گم...

ولی هیچوقت زیر قولی که به عزیز جونم میدم نمی زنم.... اینو مطئن باشین.. حالا هر قولی می تونه باشه....

البته ازم خواهش می کنه قول بدم خوب باشم.. ولی من همیشه می گم بهت قول ندادم ها ولی سعی خودمو می کنم!!!!

من برم دیگه خیلی حرف زدم... ممکنه حرفمو به سیبکم بزنم.. گاهی به اونجا سربزنید... البته اگه دنبالم می گردین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦




لی لی لی لی لی لی تولدت مبارك !‌

امروز تولد مهربون ترین سیب دنیاست .

اول ( تو این مدتی که داشتم فکر میکردم که براش چی کار کنم ) فکر میکردم قراره اینجا بنویسم : سیبی ببخشید که بازم بی اجازه وبلاگت رو آپ کردم !! ولی الانه بنا به علایلی !!! دیگه این آپ کردن بی اجازه نیست ! به جاش باید بنویسم که : سیبی ممنون که اجازه دادی اینجا رو برات آپ کنم !!

عرض کنم به خدمت سیب جان خودم ...

ما اهالی این ورا و این حوالی ، برای این جور مراسمات !!!!!! کاری جز همین جنگولک بازی ها از دستمون بر نمیاد ( البته الی الحساب ! ) در نتیجه یه عکس برات درست کردم که مجبوری خوشت بیاد و کلی هم باید به خاطرش ذوق زده بشی ! چون کار دیگه ای فعلا از دستم بر نمیاد .

مثل دفعه قبلي ، اين عكس ناقابل ( خیلی هم دلت بخواد ) رو از طرف خودم  و بقیه دوستات ، تقدیم میکنم به تو مهربون ترین سیب دنیا تا بدونی چقدر دوستت داریم ... :

            ey val ey val sibsibsko ey val

کلی حرف میخواستم بزنم ، کلی میخواستم اینجا رو شلوغ پلوغ کنم برات ... ولی فکر کردم یه شعر برات بنویسم و درک معنی همه حرفای نزده و همه کارهای نکردمو به خودت واگذار کنم که میدونم خوب درک میکنی و نیازی به شلوغ کردن من نیست !

قبل اینکه بخوام شعر رو برات بنویسم ، میخوام بدونی که اگر یه وقتایی بوی بی معرفتی میاد از این ورا ، اگه یه وقتایی فکر میکنی که تنهایی ، اگر یه وقتایی که باید باشیم ، نیستیم ... هیچکدوم از اینا دلیل نمیشه که تو درست فکر کرده باشی ...

سیب نازم ، نازنینم ، سیب مهربونم ، سیبیه من ، اینجا روی این صندلی و روی اون بقیه صندلی ها ، چند نفر هستند که دوستی با تو براشون خیلی عزیزه ... من دارم از طرف بقیه بهت میگم ... هر چند تو خودت حتما بهتر از همه ما ها میدونی که این روزا تو زندگی ، هر کی یه جور گرفتاره ... واسه همین شاید نشه اون جوری که باید و شاید !!! باشیم ... ولی هستیم !! مهم هم همین بودنه .. مهم همین موندنه ... مهم همین داشتنه ... شاید یه وقتایی داشته ها و نداشته ها اونقدر مرز بینشون نازک بشه که نشه درست با یه نگاه تشخیصشون داد ، ولی اگه یه نیگا ته ته ته قلبت بندازی ، اون وقت دستت میاد که هستیم و هستی و میمونیم و ...

سیبی خیلی دوستت  دارم ... خيلي خوب كاري کردی دنيا اومدي عزيزم !

نمیخوام مثل این پیرزن ها بگم : الهی شونصد ساله بشی ننه !

 نه گل نازم ... شونصد سال و صدسال و این حرفا همش حرفه ... برای خودمم همین آرزو رو دارم برای تو هم همینطور :

امیدوارم اونقدر عمر کنی که بعد از رفتنت ،  همه نصفی از دلشون رو باهات به خاک بسپرن ! نه اینکه اونقد باشی که همه وقتی رفتی بگن راحت شد ! ( = راحت شدیم ) !!

انشالله که تا هر وقتی که عمر از خدا بگیری ، عمرت با عزت و زندگیت با لذت و گرمای عشقتون با شدت !!! باشه ...

برات یه عالمه آرزوی خوب دارم ....

خوش باشی و سلامت و مثل همیشه مهربون ....

:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان ، چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

نگار من به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

چو زر عزیز جهان گشت شعر من ، آری

قبول خاطر او کیمیای این مس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون یار

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد !

کرشمة تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد !!

ز راه میکده ، یاران ، عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد !!!

---

از طرف نانا و همه دوستات .

. .

پ ن از طرف خودم: مرسی نانا جان.. دوستای خوبم اگه دوست دارین این لینکو ببینین..

نه نبینین... اصلا واستین درست کنم ش بعدا ببینین :(

http://fastoosak.persianblog.ir

اصلا برین اینجا

خونه سیبک من

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦




آخر هفته ....

چه آخر هفته ای.. چه کشکی... چه دوغی...

چهارشنبه که خسته.. افتان و خیزان رفتم خونه... بعد ۳ ساعت رسیدم خونه..

نزدیک خونه عزیز جون به من رسید.. فک کن... ۱:۳۰ از من دیرتر راه افتاده بود...

خیلی داغون بودم.. قبل شام رفتم دوش گرفتم.. یه کم بهتر شدم...

نمی دونم چرا هی خسته میشم زود...

کی خوابیدم یادم نمیاد... ولی صبح زود پا شدم... یه نیمه صبحانه خوردم وباز چپیدم تو رختخواب...

عزیز جون رفت سر کار.. ساعت ۱۰ بود پا شدم به خونه سر و سامون دادم..

جاتون خالی باقالی لو با مرغ درست کردم.. یه ته دیگی ساختم اساسی...  یه سیب زمین ی هم سرخ کردم که کلی با ابقالی پلو فاز بود...

اصلا برا همینه چاق شدم دیگه...

هی غذا خوشمزه درست می کنم...

اگه بدونین لباسام باز تنگ شده برام...

به من چه خوب...

ساعت حدود ۴ با عزی جون نهار خوردیم...

نمی دونم چی شد  ساعت ۱۷.. باز من خوابم برد...

تا نزدیک غروب...

بیدار شدم از شدت تشنگی دیدم عزی زجون تو هال ولو شده...

منکه باز ویار داشتم...

میوه هم نداشتیم.. طفلی رو فرستادم میوه بخره...

وقتی اومد.. گفتم من دلم ترشی می خواد...

عزی جون طفلی رفت از اون دکه کثیفه گوهر دشت برام ترشک  آلوچه خرید...

با زهی خسته بودم... شام .. شام نخوردم... و خوابیدم... باز ساعت ۵ صبح بیدار شذم...

هی این طفلی رو انگولک کردم...

خروس همسایه هم که به زودی به قتلش می رسونم... و حالشو می کنم تو قوطی.. هی تا ساعت ۶ زر زر قوقولی قوقو کرد...

از دست این همسایه دارم دیوانه میشم.. یه مدت هی میان تو روان ما عق می زنن.. یه مدت هم این خروسشون اعصاب ما رو مزین می کنه...

تا ساعت ۶:۳۰ جون کندم... و هی عزیز جونو ازار دادم.. تا اینکه خوابم برد...

ساعت ۸ عزی زجون بیدارم کرد که سیبی پاشو نون داغ خریدم...

منم پا شدم.. عین نی نی ها نشستم کنار سفره لب و لوچه ام آویزون که من فقط و فقط پنیر می خوام!!!!!!!!

عزیز جون طفلی هی منو خواست با شکلات صبحونه ومربا گول بزنه ولی من لج کردم...

یه خورده گذشت.. دیدم تحویل نمی گیره.. باز جیغ و داد و بیداد که خوب یه لقمه بده دست بچه تا از گرسنگی نمیره!!!!!!!!

راستی اسب آبیمو تبعید کردم کنار اون قورباغه نامحرمه تا تهنا نباشه... تنها نه تهنا!!!!

جفتشون هم روشون به دیواره!!!

بعد رفتیم ماهان خرید...

کمی خرید کردیم.. باز من خسته شدم...

نمی دونم چرا زود به زود انرژیم ته می کشه...

اومدیم خونه...

من رفتم تو آشپزخونه تا ساعت حدود یک و نیم اونجا بودم...

یه هویج پلو به سبک سیبی درست کردم آه... انگشتاتم می خوردی باهاش...

خیلی خوب شده بود.. و باز یه ته دیگ داشت.. آه....

نهار که خوردم باز خسته شدم...

از ۱۶ تا ۱۷ خوابم برد خفن...

بعدشم که همش ولو بودم... نمی دونم چرا...

شام هم نخوردم...

تا صبح جون کندم...

یعنی تا صبح داغون شدم..

امروز هم سعی می کنم در اسرع وقت برم خونه...

خیلی خسته ام...

خیلی...

ولی خوبم.. دارم سعی می کنم خوب باشم...

نمی دونین آشپزی تو این دو روزه چقدر حالمو جا آورد...

راستی کلی سر کادوی تولدم با عزیزجون کل کل کردم...

دارم از فضولی می میرم که ببینم برام چی در نظر گرفته...

بالاخره اقای کم دل دیشب اعتراف کرد که چند فقره دزدی از خود داشته تا برا هدیده من یواشکی پول بذاره کنار...

یعین اینکه یه پولی که من ازش خبر نداشته باشم...

اخه من حساب دارم دیگه.. کلا بیش از ۵۰ هزار تومن پول مفقود بشه!!!!!!!!!!! سریع من می فهمم!!!!!!!!! چه حساب دار خوبی هستم!!!!!!

من برم دیگه خسته شدم...

راستی دلمم خسته است!!!!!!

اگه کسی فهمید من چی گفتم؟!!!!

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦




جهت جن زدایی است و بس...

من چون آناتول فیلاته در نقش سیهی لشکرم باید تو شرکت بمونم.. تا کسی نفهمه همه رفتن.. الانم این شکلی شده قیافم.. تو اینه دیدم خودمو.. شاید هم اینطوری بودم..این من بیدم

امروز یه هدیه گرفتم.. چی گرفتم رو بعدا می گم... برا تولدم...

می خواستم دیگه برم خونه.. ولی گفتم اگه چهارشنبه رو  (امیدوارم روز خوبی برات باشه) با حال بد تموم کنم.. این جن من ها باهام میان خونه.. بعد اخر هفتمون رو مزین می کنن...

ما همینطور مزین هستیم...

راسیت می دونستین این و ..ز..ی.....ر ن.....ف....ت رو دارن عوض می کنن...  شما رو نمی دونم.. ولی به زودی اگه کیس جدید مورد نظر بنده ریاست رو بر عهده بگیرن... دیگه سفره ما بوی ن ف ت میگیره... (فک کن ...)هورا هوراالبته اینو محض سوزوندن اونجاتون گفتم... وگرنه ما رو چه به  این بوها...

تجربه نشون داده ما هر وقت بسان بالا پایکوبی نماییم قبل از همه اونجای خودمون رو می سوزونن...

تا حالا انگشتتو کردی تو ناف یکی و هی انگشتتو بپیچونی؟!!!!!!!!کیفور میشی ها کلی کیف داره...

کیف که نه کیف...

حالا راه نیفتی دستتو بکنی تو ناف مردم... من منظورم از یکی عروسک بود...

من یه اسب آبیه .. آبی دارم... که فقط دلت می خواد هی دستتو بکنی تو دماغش یا نافش...

دلم می خواد یه مهمونی با حال برا تولدم بگیرم...

همه اینطوری بزنن برقصن...دوبس دوبس دوبس...نی نای نای . نی نای نای

تازه کردی هم می تونین برقصین ها.. کلی حال میدهحالا کردیه یا لزگی؟!!!

اگه رقص بلد نبودی عین پارسا جون که هی دور خودش می گرده و می دوئه اینور اونور می تونین برقصین..این پارساست

فقط یه خورده با جاش مشکل دارم...

خلاصه دارم فکرمی کنم شام چی درست کنم..

سمبوسه که حتمی درست می کنم...

دیگه چی درست کنم؟

سالاد ماکارونی هم حتما هست...

دلتون اب نیفته.. راستی با روزش هم مشکل دارم.. وسط هفته میشه...

شاید اخر هفته به مناسبت نامزدیم مهمونی دادم.. پنجشنبه شب هم هست خیلی هم خوبه..

آره این بهتره...

چه خوب شد ها...

برا روز تولدم یعنی مهمون نداشته باشم؟!!!!!

کیک چی!!!!!!!!!

بدون کیک و شمع که نمیشه آرزو کرد..

باید حالا تصمیممو بگیرم... بهتون میگم دیگه...

کسی هم عین من وجود داره که از بوجود اومدنش خوشحال باشه!!!!!

دیگه اسمایلی نداریم..خسته شدم خوب...

من بیچاره امرو زباید خودم برم خونه...

عزیز جون باز با این مجید ریختن .... .... ... ... جلسه دارن!!!!!!

البتاه ببخشید ها.. یه هوو داشتم مهدی بود.. حالا مجید هم بهش اضافه شده...

ولی تا باشه از این هووها...

چرا؟ هیچی بابا ... همون بوی نفت از اونجا میاد دیگه...

مامی اینها همه برگشتن منزل جز معصوم..

اینقدر می خواد ییلاق بمونه تا یه شوهر گیرش بیاد...

البته معصوم جهت نگهداری از مادر بزرگ انتخاب شده... تا اطلاع ثانوی...

من دیگه برم دیگه..

حالم خوبه ها.. فقط نمی دونم چرا زیر چشام سیاه شده...

راستی باز ویار ترشی گرفتم...

گرسنم شده.. شام چی بخوریم؟

من برم دیگه خواهر...

بوس بوس کاری ندارین؟

یه کم بهتر شدم ها..

:)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦




شانسمون از کجا میاد؟!!!!

قبل هر چیز باید بگم دلم برا همه اونهایی که دوست دارم تنگ شده..

اونها خانواده خودم  و دوستام هستن... روی ماه همشون رو می بوسم... اینجوری می بوسم

یادتونه عزیز جون پارسال ترم پاییز تشریف می بردن یه دانشگاه برا تدریس در جنوب کشور...

حالا اگه یادتون هم نبود گفتم دیگه...

داشتم می گفتم.. اون حق الزحمه یا حق و تدریس یا پولی که بابت زحمت بسایری که همسر بنده کشیده بودن تا به یه عده دانشجو که در حد ابتدایی هم سواد نداشتن درس بده رو تا الان نداده بودن...

یه رییس دانشگاه روانی داشتن که اون سرش ناپیدا...

حالا خوبه کلی منت عزیز جونمو کشیده بودن تابره درس بده اونجاها...

حالا بعد اینکه یکی از همکارهای عزیز جون (همون دوست دخترش) طرف رو تهدید کرده مبلغ ناچیزی که به قول عزیز جون بیشتر از این خبری نیست رو دیروز فرستاده به حسابمون...

ما که دیگه راجع به اون پول فکرهم نمی کردیم...

ولی این بار اول نبود که این اتفاق افتاد...

هر کی که عزی جون از روی مرام و معرفت رفت براش کار کرد.. بالاخره یه جوری یه جامونو سوزوند...

دارم مدتیه فک رمی کنم این سانش ما از کجامون میاد که اینطوری میشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦




به یاد تو...

پس از آن غروب رفتن ...

اولین طلوع من باش...

من رسیدم رو به اخر ...

تو بیا شروع من باش..

شبو از قصه جدا کن...

 چکه کن رو باور من...

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من...

اسمتو ببخش به لبهام...

بی تو خالیه نفسهام...

قد بکش رو باور من...

 زیر سایه بون دستام...

خواب سبز رازقی باش...

 عاشق همیشگی باش..

خسته ام از تلخی شب...

 تو طلوع زندگی باش...

.

پس از آن غروب رفتن ...

اولین طلوع من باش...

...........

............

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من...

من پر از حرف سکوتم ...

خالیم رو به سقوطم...

بی تو و آبیه عشقت...

تشنه ام کویر لوتم...

نمی خوام آشفته باشم...

ارزوی خفته باشم....

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم....

پس از آن غروب رفتن ...

اولین طلوع من باش...

...........

............

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من...

.

.

***خیلی دلم برات تنگ شده.. داشتم بهت فکر میکردم که این آهنگ شروع شد...

کاش همه چیز عین روز اولش درست بشه...

نه روز اول هم نه..

چون شاید  از روز اول خراب شده!!!!!!

کاش همه چیز همونطور که باید درست بشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦




به نظرتون منظور من چی بود؟!!!!

این پست دیلیت شده.. دلیلش رو نمی تونم بگم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦




مادرشوهر خورون!!!!!!! ۲

قبل اینکه ازدواج کنم خودم خواهر شوهر بودم...

مادرم مادر شوهر...

برادرام برادرشوهر...

عروسمون که خیلی هم خاطرشو می خوام و خیلی با هم خوبیم و دوست داریم همو... دو سال از من کوچیکتر بود...

پدرمادر بسیار فهمیده ای داره ... تاثیر خیلی خوبی تو زندگیش داشتن...

سیستم زندگیشون خیلی با ما فرق داشت...

۹ساله که عروس خانواده ماست...

خودشم می دونه وقتی می اومد خونمون من دچار خفگی می شدم...

البته اون موقع ها نمی دونست ها...

بعدا براش گفتم...

همش برام مسئله بود که این دعوای مادر شوهر و این حرفها از کجا میاد...

تا اینکه فهمیدم (البته فکر می کردم فهمیدم!!!!!!!!) همش بابت حس مالکیت مادر و فرزند و تفاوت فرهنگ و سیستم زندگی و عادت های یه خانواده که ممکنه برا یه خانواده دیگه یه مسئله غیر اخلاقی باشه و رسم و رسومات...

مامان همیشه می گفت.. اونم عین دختر خودمه.. چه فرقی داره...

منم گفتم مامان جان اون هیچوقت عین دختر خودت نبوده و نیست...

اگه عین دختر خودته.. من گاهی عصابی میشم و صدام بلند میشه... ایا اخرین باری که اینطوری شد یادته؟

ولی حتی اولین باری که عروسمون بهت چپ نگاه کرد یادته...

خلاصه همش با اعضای خانواده و حتی بابام که خیلی مهربونه درگیر بودم سر این موضوع که شما باید حواستون رو جمع کنین.. اون طفلی چه گناهی کرده شده عروس ما...

حالا طوری شده که اگه یکی بگه بالای چشم عروستون ابروست.. باید اشهدشو هم بخونه...

الان همه فرهنگ رفتار با عروس رو دارن..

الان همه می دونن وقتی پسر یه خانواده یا دخترش  ازدواج می کنه.. باید همه به فکر آسایش اونها باشن...

یادمه سر موضوع اینکه این عروس دومیمون خونه ما نمی موند مامی بدطوری قاطی بود...

البته این دومیه کلی اذیت کردها...

هرچند الان من بگم ماست سیاهه میگن سیبی راست میگه!!!!

من گفتم خوب اون جراتشو. جسارتشو داشت بگه.. ولی من نه جرالتشو دارم.. نه روشو که بگم خونه مامی عزیز جون میرم اصلا نه می تونم بخوابم و اصلا هم راحت نیستم...

حالا بماند طی ترفندهایی محترمانه خودش گاهی خیلی دلش م یخواست خونه ما بمونه ولی مجبور بود بره خونه باباش اینها...

تازه به مامی گفتم اون عروسته.. خواست بمونه.. خواست نمونه... هی اصرار میکنی فکر می کنه چه خبره...

داشتم می گفتم با یافتن همه ریشه هایی که ممکنه موجب دلخوری مادر شوهر و عروس بشه... روابط همه با هم حسنه شد...

چیزهایی که مامی عزی زجون می گفت و من دوست نداشتم رو در قالب اینکه اون به عنوان عروس ناراحت میشه به مامیم می گفتم تا مبادا باعث دلخوری زنداداشام بشه..

گاهی مامانم شاکی بود که من که چیزی نگفتم... چرا بهشون برخورد..

و من براش کلی دلیل می اوردم و راضیش یم کردم که قبول کنه اشتباه کرده...

همه چیزهاییکه موجب ازار خودم بود رو سعی میکردم رعایت کنم تا باعث ناراحتی اونها نشیم...

بعد همه چیزهایی که اونها انجام می دادن و باعث ناراحتی مامانم می شد رو در نهایت مهربانی و از روی علاقه ای که به مادرش داشتم برای اون انجام نمی دادم که باعث خوشحالی مادرشوهرم بشم... کلی تجربه داشتم...

اینقدر که داداشی هیچوقت فکر نمی کرد ممکنه من و مامی عزیز جون با هم کنتاک داشته باشیم.. (کنتاک اصطلاح داداشیه.. یعنی بزنیم تو پر هم)

حتی تو رفت و آمدها.. و هر چی زی که فکر کنین تمام جوانب رو در نظر می گرفتم...

حتی کلی اموزش به عزیز جون داده بودم...

بهش گفته بودم تا حالا هرچی لطف کردی.. از این به بعد ۱۰ برابر بهشون توجه کن... منم تحمل می کنم... که مبادا فکر کنن من اومدم دیگه اونها رو فراموش کردی...

ولی حیف که عزیز جون بهم نگفته بود اینها نمک نشناسترین ادمهای روزمینن...

اینها بی فرهنگترین ادم هایی هستن که تا حالا بوجود اومدن..

اینها خودخواه ترین و بدجنس ترینن...

حیف که نگفته بود..

اگه از اول می دونستم اینها درست بشو نیستن و تا بوده همین بودن... رفتاری در خور شانشون باهاشون داشتم که اینقدر اذیت نشم..

کاملا خودخواهانه و مستبدانه باهاشون برخورد می کردم...

هر چند بابت زر زرهایی که در مورد خواهرهام کرده بود یه جوری حالشو گرفتم که به شکر خوردن افتاد...

برگشته به من می گفت.. خواهرهای تو فلانن خواهرهای تو چنانن...

یعنی اینطوری گفت که هر کی اینطوری لباس بپوشه تا این وقت شب بیرون باشه.. وهر روز بره بیرون .. ج ... ن .. د ..ه است.. بعد راجع به ابروش گفت... گفت ما ابرو داریم.. من اگه دختر داشتم اینکارش می کردم .. اون کارش می کردم...

بعد گفت خواهرهای تو اینطور می پوشن اونطور ارایش می کنن... دقیقا اون تعریف بالایی ها..

همش هم بیرونن... هر کی ببینه میگه اینها خواهر عروس فلانین...

این یعنی منم بله...

منم اونروز وقتی رفتیم خونه بابام اینها.. به عزی زجون گفتم خواستی بری خونتون تنها برو..

من ج..ن..د...ه ام .. و همینطور خواهرهام.. بذار به کارمون برسیم...

کلی اصرار که بگو چی شده.. برا شکه گفتم.. کلی غیرتی شد...

بعدش گفتم البته نفی و نغمه با این تعریفها از خواهرهای من وضعشون خرابتره...

تازه دخترداییت که معلوم الحال بود حتما الان خانه ....... ..... داره دیگه...

و صد البته مامیم اینکاره بوده حتما که ما اینکاره شدیم دیگه...

عزیز جون تنها رفت خونه... و گفتن سیبت کو.. گفت: دیگه اینجا نمیاد... میگه جاییکه به خانواده من توهین کنن پامو توش نمی ذارم...

راویان میگن.. کلی اشک نمساح ریخته که من اصلا منظور بدی نداشتم...

ولی خوب تنها باری که مثل ادم برخورد کردم همون موقع بود...

و البته امسال عید...

دردسرتون ندم.. همونجا زبونشو قیچی کردم.. البته در اینموضوع.. بماند زهرشو جور دیگه ریخت... ولی الان که الانه .. جرات نداره راجع به هیچکدوم از اعضای خانواده ما زر مفت بزنه...

نبینی دارم اینطوری حرف می زنم.. اصلا بی ادب نیستم...

ولی برام حتی سر سوزن ارزش نداره...

بی ارزشتر از اونیکه فکر کنین...

یادمه دانشگاه که بودم... می رفتم مخابرات و می تونستم فقط یه جا زنگ بزنم.. و فقط زنگ می زدم خونه اینها..

من خر فکر می کردم اینها خوشحال میشن...

نگو احساس می کردن چه اش دهن سوزی هستن که من تحویلشون میگیرم...

تمام تجربیات من در مورد رفتار با مادر شوهر و خانواده شوهر که همه جا قابل استتفاده بود. تو خونه اینها هیچ کاربردی نداشت...

چون اونها نه پسرشونو دوست داشتن.. نه زن پسرشونو...

اونها فقط براشون.. اصغر و نقی و تقی و کلثوم و خیرالنساءو هر خر دیگه ای که غریبه بود مهم بود.. و عین گوسفند هی برای مردم غریبه تعظیم می کردن...

مردم داری در عین خانواده نداری....

فکر کنم عزیزجون معنی مامان رو با دیدن مامی من فهمید...

هیچوقت حرف بد پشت سرشون نگفتم..

هیچوقت جز احترام از من ندیدن...

ولی لیاقت ندارن...

لیاقت اونهمه علاقه ای که بهشون داشتم رو ندارن...

محبت من چیز کم ارزشی نبود که با ازارهاشون تو این ۵ سال الان تبدیل به نفرت شده...

گفتم که .. اونشب کاملا احساس می کردم حالش خوب نیست... ولی اصلا برام مهم نبود...

حتی یه ذره هم نگران نبودم...

اصلا هم خوشحال نشدم عزیز جون با وجود مخالفت من فشار سنج رو بهشون داد...

کلی هم کیفور شدم که نرفتم فشارشو نگرفتم..

خودشم می دونست بلدم...

از بس قبلش بهم بی احترامی کرده بود که ترسید حرفی بزنه قاط بزنم برم..

می دونه این بار که برم دیگه بر نمی گردم...

نه اینکه از نبودن من غصه بخوره ها نه... از ترس آبروش غصه می خوره...

یعنی می ترسه... عید که نرفتیم اولش کلی خودشو جمع کرده...

فکر کن.. یه بار اومده بود  خونه بابام اینها نهار... سر نهار داشتن کوکوی مامی منو مسخره می کردن...

حالا من وقتی کوکوی اونها رو میخورم گلوم همیشه می سوزه و حالم بد میشه ها...

البته همون نوع کوکوی سبزی رو...

براش گفته بودم کوکوی ما با مال شما فرق داره ولی شعور نداره که... خودشم می دونه ...

ولی به روی خودش نیاور.. میگه کسی که سالها شمال زندگی کرده باید اینجوری درست کنه.. منم گفتم... درصورتیکه خانوادش دوست داشته باشن..

حالا مامان من یه بار بابت قورمه سبزی ای که اینها سبزیشو در واقع می سوزونن حالش بد شده بودها... ولی اصلا به منم نگفت که معده اش درد گرفته... چون می دونه اونها رسمشون اینه...

حتی بادمجون کباباشون رو دوست ندارم و عزیز جون گفته مجبور نیستی غذاییکه خوشت نمیاد رو بخوری...

همینه که نه ماهی می خورم خونشون.. نه ازاون خورشت سبزی ها و نه از اون قورمه سبزیشون... و نه از اون ماکارونی بی مزشون...

می دونین یه بار که هنوز عقد بودیم رفتم خونشون...

هیچکی نبود.. شام هم نداشتن..عزیز جون گفت ماکارونی درست کن دوست دارن...

شبش هم عزیز جونم می خواست بیاد تهران...

باورتون میشه از ترس اینکه مبادا عزی جون رفت من اونجا بمونم برا اولین بار باهام دعوا کرد...

و اینقدر اذیتم کرد که حد نداره...

شوهر منم ساده میگه بمون فردا برو خونتون...

موقع شام.. هی این رشته ها رو با چنگال کشید بالا و گفت این چیه!!!!!!!

تو شعورت نمی رسه که باید اینها رو نصف کنی.. اینها درازه.. ادم تهوع میگیره بخورتش... نذاشت کسی یه کم غذا بخوره..

عزیز جونم با اشتها خورد و حتما تو دلش گفت: ک...ووو...ن لقتون...

حالا انگاری اصلا وظیفه من بوده که شام درست کنم...

گفتم من ۳ نصف کردم.. ضمن اینکه خونه ما هیچکی دوست نداره ماکارونی نصف بشه...

دیگه همون شد.. هر بار داشتم ماکارونی خونه مامانم اینها درست می کردم ۲ ساعت مراسم گریه کنون داشتیم...

دیگه درست نکردم تا امسال...

امسال هم اونها نبودن.. یعنی با پدر شوهرم رفته بودن عروسی...

وقتی برگشتن یدد که فقط یه کاسه کوچولو تهش مونده ها... و اینقدر خوب وبده که همه تموم شده...

فردا شبش دوباره خودش ماکارونی درست کرد...

ما نبودیم.. صبح پس فردا وقتی رسیدیم خونشون گفت: گرسنه نیستین کمی ماکارونی تو یخچال هست ها!!!!!!!!!

عزیز جون رفت دید... برا اولین بار دوزاریش افتاد.. اون گفت من سیرم.. منم گفتم  از طعمش خوشم نمیاد... با اونی که من درست  می کنم فرق داره...

فکر کن.. داشت می ترکید.. ولی از ترس اینکه نریم و بقیه عید ابروشون نره جیک نزد... منم اینقذه دلم خنک شد...

م یدونم خیلی چرت و پرت گفتم..

همش هم حرفهای بی خود...

اصلا نمی دونم چی نوشتم...

اصلا هم نمی خونم باز ببینم چی نوشتم..

ترجیح می دم بفرستمش...

تا خودم یادم نره...

.

.

پ ن:اینقد حالم بده که زنگ زدم به عزیز جون میگم کی میای دنبالم...

میگه بذار بعداز ظهر بشه...

میگم مگه الان ساعت چنده؟ ما خیلی وقته نهار خوردیم!!!!!!!!

کاملا قاطی کردم..

ولی نمی دونین چقدر حالم بهتر میشه وقتی اینها رو می نویسم...

و اینو بگم که اگه یکی روان پریش باشه دیگه نمیشه درستش کرد... عین این خانومه!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦




مادرشوهر خورون!!!!!!! ۱

***با نفی نشسته بودیم و داشتیم قسمت مشاور خانواده یه مجله رو می خوندیم تا کمی بخندیم..

یکی یه مشکلی نوشته بود که نفی گفت: اینکه شوهر نمیشه براش... طلاق بهترین راهه...

من رفتم تو فکر... نفی سریع دوزاریش افتاد... گفت البته قسمت رفیق بازیشو می گم...

بهش گفتم: آخه همسر من ذاتن اینطوری نیست.. موقعیتشو نداشت... و البته مادر گرایم سنگ اندازی می نمودن!!!!!!!

بعد خیلی حالم بد شد.. طفلی نف یهی قسمت های جواب مشاورها رو خوند تا بخندیم... و چقدر هم احمقانه طرف رو راهنمایی کردن..

به عبارتی زنه رو به گند کشیدن.. و بهش گفتن مقصر خودتی !!!!!!!!

.

.

***با نغمه داشتیم غیبت می کردیم... بهش گفتم.. این هر سازی زد ما رقصیدیم...

گفتم که یه بار برگشته به مامیت گفته که اینها اینقدر بی شعورن که حتی یه پفک برا این نمی خرن... همیشه دست خالی میان... و می خورن و میریزن و می پاشن و میرن!!!

مامیت به عزیز جون گفته: یه کم خرید کنین.. یه ماستی یه مرغی یه دوغی چیزی بخرین ببرین...

عزیز جون به مادرت گفت یادتون نیست.. همین پریروز از بس خریدمون زیاد بود گذاشتیم خونه شما تا با ماشین بیارین برامون...

ما همیشه همینطوری خرید می کنیم ...

تازه این سوای اون کادوهاییکه سیبی همیشه براشون می خره...

بعد به نغمه گفتم که ما با عزی زجون رفتیم ۳ روز مسافرت... تمام خرج بنزین و جا و غذامون شد ۶۰ هزار تومن... ولی هر بار حداقل ۵۰ تومن برا خونه مامیش اینها خرید می کنیم... زبونشون هم درازه که میان می خورن میریزن میرن.

تازه من نامزد بودم... هر بار خودم می خواستم برم خونشون.. یاحتی  بابایی می خواست بیاد دنبالم.. کلی خرت و پرت براشون می خریدیم که کمتر ۵ تومن نمی شد...

تازه من هیچ وظیفه ای نداشتم...البته  این سوای اون بن هاییکه بهشون می دادم...

بعد به نغمه گفتم که خودش فهمید چه شکری خورده... چون تا مدتها کوفت هم نمی خریدم ببرم خونشون... نهایتش یه ماست... به عزی زجونم گفته بودم چیزی بخری دعا کردم که کوفتشون بشه...

همین شد که به شکر خوردن افتادن.. و یه مدت تحویلمون گرفتن... تا باز براشون چیز میز بخریم...

.

***موضوع اون سال عید رو که به نغمه گفتم.. چشاش پر اشک شد...

بحث عید شد... و کادوی عید...

یادم رفت بهش بگم اینها امسال بهم عیدی ندادن.. جز اون پارچه ۲ هزار تومنی که هیچی نمی تونم باهاش بدوزم...

بعد طرف رفته گفته... سیبی هیچی امسال به ما نداد!!!!!! این روسری روز مادر رو هم بابت عیدی برام خریده بود که اینقدر نگه داشت تا  روز مادر بهم بده!!!!!!!

به نغمه گفتم تا حالا کادوی زیر ۱۰ تومن برا مامیش نخریدم...

روز مادر علاوه بر اون روسری که از بازار ۷۰۰۰ خریدم و کرج ۱۲۰۰۰ قیمت کردم... یه بلوز باز از بازار براش خریدم ۳۵۰۰ .. چون خودش خوشش اومده بود... و خیلی خنک بود و لنگشو برا خودم خریدم بودم... و البته برا تابستونش یه پارچه نخی خوشگل که ۸۰۰۰ تومن قیمتش شد...

این برا روز مادرش بود... یعنی ۱۸۵۰۰ تومان..

برا مامی خودم با سعیده پارچه خریدیم... که سهم هر کسی ۱۰۰۰۰ شد...

تازه اون روسری رو هم با روسری هایی که خاله خریده بد عوض کرد...

روسری های خاله ارزونتر بود...

من دلیلشو نمی دونستم...

بعد نغمه بهم گفت که ... از لجش اینکارو کرده تا منو بسوزونه... خودش به نغمه اینها گفته بود...و خوشم اومد که نه تنها من نسوختم.. چون برام مهم نبود... تازه به خاله هم پیش خودش گفتم: خوش به حال شما شد... چون این هم گرونتره.. هم جنسش بهتره... حالا مامان خوشش نیومده... باید خوشحال بشین.. به یکی کادو بدین که براتون مهمتره...

عید به مامی خودم یه ۵۰۰۰ تومنی دادم و به بابام هم یه ۵۰۰۰ تومنی... که مامی در عوض به من و عزی جون دو برابر بقیه عیدی داد... و در واقع پولمون رو محترمانه برگردوند...

بهش گفتم عید به باباش یه تراول دادم... ۲۵۰۰۰ بن خرید کالا دادم... و یه عالم باز خرت و پرت خودمون خریدیم که ۲۵۰۰۰ شده بود...

(اینها رو یادمه چون می نوشتم)

اونها که چندین و چند ساله به عزیز جون من یه هزارتومنی عیدی نمیدن که دلش خوش باشه...

ولی از بس اذیتم کرده یادم نمیاد عید براش چی خریدم و باید برم تو دفترم ببینم...

برا داداش هاش هم همیشه بهترین ها رو می خریدم...

.

نغمه گفت که اصلا اینها رو نمیگه... اصلا...

اصلا نگفته شما همیشه براش چیزی می خرید...

یهو یادم افتاد که سری قبل برا داداشاش کلی پیراهن و شلوار و این حرفها خریدم... و برا خودش باز یادم نمیاد...چون اینقدر برام بی اهمیت شده که از رو علاقه براش چیزی نمی خرم و فقط از روی بسته شدن دهن مبارکه... و به خاطر عزیز جون...

بهش گفتم ... اون سری که مامیت پول داد تا براش چادر بخرم... برا اینکه خواهرش که مامی عزیز جون باشه ناراحت نشه.. برا اونم خریدم... و هیچ دلیلی نداشت..

بهش گفتم.. برا جشن بازنشستگی مامیت .. دیدم پتو خریده... و همه ربع سکه دارن میدن... منم ربع سکه ای که بابت نمی دونم چی عزیز جون بهم کادو داده بود سر خود رفتم بهش دادم و گفتم.. مامی اینو شما از طرف خودتون بدین... بعد تو جمع اومد گفت این از طرف خودشه..

وقتی مهمونها رفتن... گفت این رو سیبی اینها داده بودن!!!!!!! (در واقع می خواست بگه شما لایق نبودید من بهتون ربع سکه بدم!!!!!!)

نغمه هر لحظه رنگش عوض می شد... وقتی این حرفهای منو می شنید...

چون اون همشو یه جور دیگه گفته بود...

نغمه لبخند تلخی زد و من فکر کردم که حتما رفته گفته سیبی اینها کادو نخریدن و شعور نداشتن.. و اینو من دادم تا بده به خاله!!!!!!!!

در صورتیکه یادش رفته بود.. من ۲۵ تومن چادر خاله رو خودم از جیب گذاشتم... تا کادوش بشه... و نمی دونستم قراره مهمونی بگیره...

.

.

***به نغمه گفتم عید اگه اومدم جز عزیز جونو مامان تو دلیل دیگه ای نداشت..

چون از اونها حالم بد می شد...

بهش گفتم که ادم برا خودش شخصیت داره... یه بار دوبار سه بار از خونه بندازنش بیرون... دیگه دفعه چهارم اگه انسان باشه نمی ره...

و متاسفانه من عین گوسفند سرمو انداختم پایین و رفتم خونشون...

اینقدر بغض داشتم که نگفتم.. وقتی ابام مریض بود و به وجود من نیاز داشت.. و دکتر گفته بود دورشو شلوغ کنین.. اینها نمی ذاشتن من برم خونه بابام...

ولی وقتی بابای عزیز جون مریض بود و دکتر گفت باید دور برش خلوت باشه.. اینها انتظار داشتن من همیشه اونجا بمونم!!!!!!!!!!

.

.هاه یه کم بهتر شد... باید برم به کارام برسم.. فعلا بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦




سفر من....... آنچه گذشت!!!

چهارشنبه از اداره خیلی زود رفتم..

با عزیزجونم قرار داشتم...

نهار رو حین حرکت میل نمودیم...

از چی حرف زدیم و چی گفتیم یادم نیست...

وقتی رسیدیم کمی جمع و جور کردیم و رفتیم دنبال داداشی اینها...

عسل من کلی حرف بلده..

می گفت: پیشی ترسیده!!! و خیلی حرفهای دیگه...

راحت رفتیم...

شب خونه مامی اینها بودیم...

غیر مامی و بابا و زهره همه بودن...

مامی اینها ییلاق بودن و البته بابا اینها...

شب ...

شب ...

اهان یادم اومد...

پارسا کلی گریه کرد... نمی دونم چرا خوابش نمی اومد... مریضم بود کمی...

فردا ساعت ۷ بود طیب و پارسا اومدن بالا...

مثل اینکه پارسا که بیدار شد سراغ منو گرفت...

من چشامو باز کردم...

دستامم باز کردم..

فوری اومد تو بغلم...

کلی کنار من موند... کلی بوسم کرد...

عزیز جون که از خواب بیدار شد و دید پارسا تو بغل من اونطوری خوابیده قند تو دلش آب شد...

دیگه تا ظهر اونها رفتن ییلاق...

من و عزیز جون هم نهار رفتیم خونه مامیش اینها...

البته بعد اینکه مایحتاج منزل رو تهیه کردیم...

یعنی تازه رسیدیم...

یه خورشت داشتن که من همیشه به زور می خوردم و تشکر می کردم.. ازش نخوردم!!!!

کسی هم هیچی نگفت...

یکی گفت می خوری: گفتم نه.. دوست ندارم... (من مجبور نیستم برا دلخوشی تو بخورمش که.. چون اصلا دل خوشی برام نذاشتی)

کلی مردم تا عمو بیاد ...

عمو اصرار که بریم ییلاق...

دل من عین سیر و سرکه میجوشید...

من جای عمو بودم.. می گفتم ..ک ...و..ن لقت می خوای بیا می خوای نه... اینقدر تو این خونه بمون تا بترکی...

فکرکن... مامیش تا حالا ۵ سال که از ازدواج من می گذره یادش نبوده من پدر مادر دارم و از زیر بوته درنیومدم...

اون روز برا اینکه نره و بگه اونها لیاقت نداشتن من برم خونه تازه ای که ساختن، بهمن میگه: نمی خوای بری خونه مامانت اینها!!!!!!!!!!!!! اونها دلشون برات تنگ شده!!!!!!!!!!

فک کن...

فک کن که در نهایت بدجنسی یکی بهت بگه تو خری.. گوشاتم درازه...

منم گفتم نه...

تازه بخوام هم برم چه ربطی به رفتن شما داره...

شما که با ماشین عمو میرین.. (البته با آژانس عمو... اخه عمو و برادرزاده تو کار مسافر کشین!!!!!!)

اینقدر بهانه آورد که ساعت نزدیک ۵ شد...

حالا فکر کن...

عزیز جون می خواد بره ماشینو چک کنه...

بعد بیاد ییلاق...

بعد اونها میگن... سیبی با ما بیاد... تا ییلاق خفه بشه... ۳ نفری پشت ماشین بشینن.. بعد عزیز جون کارش تموم شد خودش میاد دیگه!!!!!!!!!

عزیزجونم که ماشالله انگاری زیرش قیر ریختن...  تکون نمیخوره بیاد ببینه من کارش دارم یا نه...  تو بگو یه نگاه کوچولو هم بهم بکنه...

تا اینکه بالاخره با بدبختی حالیش کردم که داداش عقلت کجاست؟؟؟

برا اولین بار با تحکم گفت: سیبی با من میاد!!!!!!!!!!

اونها ساعت ۱۷:۵۰ ییلاق بودن...

منم بعد اینکه تو مخابرات یه کلی به داداشی ضرر زدم...

با عزیز جون ساعت ۱۹:۱۰ رسیدیم...

و صد البته مجبور شدیم باز شیرینی بخریم..

چون اون شیرینی رو جا گذاشته بودن...

ولی نمی دونم چرا مامیش همش هر ساعت یکه خودش بخواد میگه..

اصرار داشت بگه شما دیر کردین... داشت دیگه منو عصبی م یکرد... گفتم خوب هنو زکه هوا روشنه رسیدیم..

نگرانیتون بابت چیه؟ شام هم که دیر نشده!!!!!!!!!!!!!!! کسی هم معطل ما نبوده!!!!!!!!!

البته اینها رو داشتم می گفتم هی خنده ام می اومد!!!!!!!!!!!! هی هم نمی دونم چرا این رگ پشت سرم چرا می سوخت...

شب با نغمه و نفی و عزیز جون رفتیم بیرون...

سر چشمه برادران عزیزو محترم و سن بالایی!!!!!!! ایستاده بودن تا به مردم گیر بدن...

تمام کافه ها چراغاش خاموش بود...

یه کم زیاد با بر و بچر حرص خوردیم از مملکت زیبامون و عوامل پشت صحنه چشمه لذت بردیم...

بعد راه افتادیم طرف بالای کوه..

هدفون تو گوشم بود.. صدای ام پی تری پلیرمو زیاد کردم...

(آهان یادم رفت بگم عزیز جون ۲ رو زبود که سعی داشت من یه لبخند کوچیک بزنم... ولی هر چی سعی کرد و سعی کردم نشد که نشد...)

اون آهنگ صدام کردی ابی بود..

رفتم تو حس...

یهو دیدم نفی اینها دارن م یزنن تو سر و کلشون!!!! فهمیدم تو بدترین نقطه بنده با صدای بلند داشتم هنرنمایی میکردم...

کلی خندیدیم...

شبمون قشنگ شد...

که به نفی گفتم: تازه بند بازی و هنرهای نمایشی و ارائه طنز هم داریم... برا اینکه شبتون قشنگتر بشه...

فهمید دارم می ترکم از غصه...

بعد زدیم به سیم اخر...

به ما چه که همه اونها و رو منو می شناختن...

ما اهنگ های دمبال و دیمبول رو گذاشتیم... و چون هدفون تو گوش جفتمون بود مجبور شدیم خیلی مهربان قدم بزنی...

فکر کن.. در نهایت جرات.. یهو وسط خیابون یه قر می دادیم...

اصلا با قر و غمزه راه می رفتیم..

باورتون میشه عزیز جون کلی خوشحال بود.. و اصلا براش مهم نبود ما رو دارن میبینن...

براسش خندیدن های بی غصه ما مهم بود...

بعد رفتیم یه کم هله هوله خریدیم...

بعدشم رفتیم خونه معصوم اینها...

بچه های به یاد اون شب که ما به شیشه سنگ می زدیم.. به شیشه سنگ پرت کردن...

که من به عزیز جون همون تیر برقه که کنارش ایستاده بودم رو نشون دادم و گفتم: عزیز یادته؟

نمی دونین کلی نغمه و نفی مسخره مون کردن.. و هی خندیدن...

گفتن: نصفه شبی اینها دارن لاو می ترکونن برا هم...

بعدش رفتیم خونه...

ساعت ۲۳:۳۰ بود...

خواب خوبی داشتم...

صبح اول موندم بالا خودم رو آراییدم.. بعد رفتم پایین... فقط شیر خوردم... و اصلا هم قیافه متعجب بعضی ها برام مهم نبود...

(دیروزش یکی از بچه ها به چمدون و بند و بساط ما گیر داد... منم به عزیزجون گفتم همه رو بذاره تو ماشین... )

بعد صبحانه رفتیم آبشار...

یعنی حدود ۱۰ رفتیم...

دوباره همون ۴ نفر...

مامیش و خاله رفتن یه ور دیگه...

بابا اینها هم رفتن یه ور دیگه...

حدود ۱۲:۳۰ رسیدیم خونه...

بعد نهار چون من می خواستم برم اون محله دیگه پیش بابام اینها... یکی از بچه ها دچار بیماری مهربانی شد...

تا اون لحظه می گفت که چه لزومی داره بابا اینها باز برن بیرون مسابقه ببینن ها...

ولی دیگه گیر داده بود که برین مسابقه...

فک کن.. یه ادم چقدر می تونه پست فطرت باشه...

تازه بارون هم می بارید...

منم با اونها نرفتم که سر راه پیاده شم...

که بعدش نگه: یه تعارف نکرد ما بریم خونشون...

کلی حالش گرفته بود چون نمی تونست به من گیر بده...

عزی جون هم چون آژانس بودن.. با این بی بنزینی.. اونها رو برد و برگشت... ساعت ۸ بود که اومد...

فکرکن...

کارد می زدی خونم در نمی اومد...

تازه تو اون هوای بد...

هر چند از گاهی هم اون خانومه بی فرهنگ بی شعور زنگ می زد به موبایلم یا اس ام اس میداد...

ادم به این بی شعوری ندیده بودم...

فکرکن.. موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمبش می بست!!!!!!!

رفتیم خونه بابا اینها...

خیلی مرتب شده بود...

بچه ها گفتن از بی نانایی مردیم... برامون نانای بذار!!!!!!!!!!!!!!!!!

جاتون خالی اینقد براشون قر دادیم که همه شاد شدن...

پارسا که با اون اداهاش باید می خوردیش...

سپنتا هم که شده بود مجلس گردون... هی اشاره میداد به بابام که باباحاجی بیا برقصیم... یا گاهی هم به عزیزجون...

اینقدر جیغ کشیدیم که صدامون گرفت...

شب هم کلی سر خوابیدن خندیدیم...

صبح با بابایی رفتم قدم زدم...

شیر خریدیم.. و برگشتیم...

فکر کن  ۸ سال بود اون راهو نرفته بودم...

بعدش دیدم طیبه داره نون درست می کنه... یه چزی شبیه شیرمال...

حالا عکسشو می ذارم...

رفتم کمک.. کلی حال داد... تازه اول صبحی یه بلال با طیبه زدیم تو رگ...

بعد صبحانه.. نهار ساختیم...

جاتون خالی بود.. دختر داییم و شوهرش اومدن و رفتن..

دخترخاله و بچه هاش اومدن موندن...

بعد از ظهر هم اینها هی راه نیافتادن برن بیرون...

که جیغ معصوم دراومد...

با بغض فراوان مامی اینها رو ترک کردیم..

ساعت ۶ بود...

فکر کن ۷ نشده بود رسیدیم خونه...

یکی از بچه ها برا اینکه کار یکنه ما از دماغمون خوشیمون بزنه بیرون.. اعصاب منو ملبس کرد..

اینقدر که حس گوسفند بودن بهم دست داد...

هیچکی به کلفت خونش هم اونطوری نمیگه شام درست کن...

منم سه سوت.. بسان یه خر حرف گوش کن واستادم و براشون کتلت درست کردم. سیب زمینی هم سرخ کردم...

انگور شستم.. خیار و گوجه خورد کردم...

هندونه قاچ کردم..

ظرف ها رو هم آماده کردم...

وقتی اومد یدد همه چیز در ایکی ثانیه حاضره نفسش بند اومد...

حالا هی اومده یه جورهایی منو خر کنه...

میگه نمی دونم چرا از غروب سرم درد می کنه... چند تا قرص فشار خوردم...

منم گفتم حتما خسته این.. نگفتم آخی .. جان ...

خیلی راحت شام خوردم... تا بترکن از ناراحتی...

بعدشم که دیگه ایکی ثانیه.. تا قبل اینکه بیاد تعارف کنه ظرفها بمونه فردا می شوریم.. عین یه برده خوب همه جا رو تمیز کردم و اومدم از آشپزخونه بیرون...

باید وقتی رفت تو آشپزخونه و اومد تو اتاق قیافشو میدیدن...

فکرکن عزیز جون هیچکدوم از اینها رو نفهمید...

حتی ندید من دارم بع بع می کنم...

حتی متوجه نشد از بس خسته بودم از کت و کول افتادم...

حتی متوجه نشد دارم از کمر درد میمیرم...

چون به نظرش همه چیز عادی بود...

شب هم خوابیدیم... اصلا هم عزیزجونو تحویل نگرفتم!!!!!!!!!!!۱

صبح برامون دیدم بقیه مایع کتلتو سرخ کرده...

و ااده کردهب را تو راه..

اصرار که نهار بمونین بعد برین...

ما قبول نکردیم.. مثلا راه افتادیم بیام...

ولی رفتیم خونه بابام اینها...

من دوش گرفتم...

نهار درست کردم...

یه سر رفتیم اون ساحلی که کلی برام خاطره انگیزه..

فقط ۵ دقیقه موندیم و برگشتیم خونه...

نهار خوردیمو ساعت ۱۵ راه افتادیم..

تو راه از بس ترافیک بود.. ساعت ۲۴ رسیدیم منزل...

از بس هموطنان با فرهنگ و باشعور هم تو راه بودن که اعصاب ما رو مزین کردن که خوشحال شدیم بنزین سهمیه بندیه و خیلی ها برا تعطیلات بعدی بنزین ندارن... تا بیان تو راه با جون مردم و اعصاب مردم بازی کنن...

خداییش تف به روحتون.. و دست خواهرمادر همتون هم درد نکنه... (منظور همون دیشبی ها بودن ها)

الان هم خیلی داغونم..

باید تنها برم خونه...

فکرکن هی باید گریه کنم... تا عزیز جونم بیاد...

.

.

پ ن: خیلی از وقایع به دلایلی سانسور شد... همین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦




هفته دیگه این موقع ۲۸ ساله میشم...

یه عالم حرف زدم...

یه عالم ...

ولی همشو پاک کردم...

همشو...

هفته دیگه این موقع ۲۸ ساله میشم...

یعنی خیلی بزرگ!!!!!!!!!

هفته این موقع ، ۵ سال از اونموقع که من تصمیم گرفتم برا همیشه مال تو باشم می گذره...

پس چرا هیچ حسی ندارم!!!

چراهیچ هیجانی ندارم؟!!!

این یعنی بزرگ شدم؟

اگه میدونستم برا بزرگ شدم باید اینهمه تغییر کنم هیچوقت بزرگ نمی شدم...

هیچوقت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦




سفرمن!!!!!

سلام.

خوبم!!!!!

خوبم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته موضوع مهمی نیست خوب بودن یا نبودنم...

بی انصافیه بگم خوش نگذشت!!!!

و دور از انصافه بگم خوش گذشت!!!!

به قول خاله عزیز جون: من خوشبختم؟؟؟؟(منظور خودش بوده)

شاید اون دیر این سوال به ذهنش رسیده؟ شایدم چون وبلاگ نداشته نتونسته عین من  احساساتشو بروز بده یا به روز کنه!!!!

خدایا وقتی داشتی نقطه چین و علامت سوال و علامت تعجب رو می ساختی یاد من بودی آره؟!

این سفر نقاط مبهمی رو برا من و همینطور برا دخترعموهای عزی زجون روشن کرد...

چقدر دلم میخواد براش اس ام اس بزنم و بهش بگم که علی رغم اینکه وقت یداشت یم یرفتی مکه دلمو شکستی .. من دلم خیلی برات تنگ بود.. و خیلی دوست دارم...

اینکه عزیزجونم وقتی چشاش برق می زنه حتی موقع گفتن اسمت چیزی نیست که از خاطر من برهو از دید من پنهان باشه...

چه سفری بود... بیشتر از اینکه لذت ببرم شاید داشتم به این فکرمی کردم که چرا؟!!!!!!!!!

منو بگو که فکر می کردم فقط منم که می ترسم .. ولی وقتی دیدم خاله هم می ترسه.. انگاری یه کم دلم اروم شد...

چقدر حرف دارم...

چقدر ...

چقدر حرف نگفته...

چقدر غیبت!!!!!!!!!!

ولی انگاری دهنم باز نمیشه... شایدم میشه... ولی نمیخوام اینجا بگم...

اینجا نگم جای دیگه ای هم نمی تونم بگم....

منیکه وقتی هر جا بودم دلم برا وبلاگم تنگ می شد.. جز اون شب احمقانه اصلا دلم تنگ شد...

اصلا برام مهم نبودی...

اینو می تونی بفهمی؟!!

با شماها نیستم که... با فاستوسم...

دلم یه ذره برا سیبکم که تنها بود سوخت.. همین...

هیچ چیزت برام مهم نبود...

چراشو نمی دونم...

خیلی دارم فکر می کنم ببینم به مامانت عیدی چی دادم... ولی یادم نمیاد.. چون اصلا برام مهم نیست...

روز اخری باهام خیلی مهربون بود... خیلی...

ازا ون روزهایی بود که اگه عین همیشه دوسش داشتم براش حاضر بودم جون بدم...

ولی هی تو دلم یه چیزی پوزخند می زد...

حتی خیلی زورم اومد ازش تشکر کنم و بالاخره هم تشکر کردم .. بابت کتلتهایی که سرخ کرد برامون...

بایت همه مهربونیش...

ولی یه چیزی هی تو دلم بهم می گفت: چون زنداداشت اینها هستن داره این کارا می کنه که زنداداشت ببینه اینها چه مهربونن!!!!!!!!

می دونی ... این همون بدذاتیه، که گفتم باش و تو نمی تونی باشی...

اینهمون حس بده که جایگزین یه حس خوب میشه...

اگه بهت بگم مامیم هم همین شده چی میگی؟

قبلا هی بهم می گفت: نه همه آدمها خوبن.. همه منظورهاشون خوبه؟ همه دلشون و ظاهرشون یکیه؟

ولی حالا هر وقت اون بیاد یا اون یکی... و یه حرفی بزنه می ره تو فکر که دقیقا منظور اصلیش چی بوده...

از اونجا که ذهنهای پست.. فکرهای پست رو می خونن... من همیشهه براش حرفهای اون ادمها رو ترنسلیت می کنم... (همون ترجمه!!!!!) و چون همیشه درست حدس می زنم.. مامی اعتقاد زیادی به تفسیرهای من پیدا کرده...

به خاطر همین بدذاتیه شاید فکرت رو می خونم.. و همیشه به این فکر می کنم یعنی تو اینهمه بدذاتی؟!!!!!!!!!

هی هی ...کجایی سیب خوش بین... کجایی؟ هی هی

دیروز همه اون کراهات.. جز نمایش ظاهری برام هیچی نبود...

ممکنه به زودی پیش خودت فکر کنی که من خیلی نمک نشناسم...

ولی اینطور نیست...

هیچوقت نذاشتم بیشتر از من بهم چیزی بدی...

و هنوز علامت تعجب رو ذهنم بابت اون کارت در مورد اون روسری که بهت دادم.. و نغمه بهم گفت که چی گفتی پاک نشده...

می دونی.. حالم ازت بهم می خوره... چون هیچوقت نفهمیدی .. جز خودن و باز خوردن.. وباز خوردن.. ممکنه یه انسان نیاز دیگه ای هم داشته باشه...

وای چقدر دلم یمخواد بدونم عید بهت چی دادم...

جالبه که یادم نمیاد...

دارم فکرمی کنم شوهرت رو هم داری عین خودت تغییر میدی.. شایدم داری تغییر می کنی..

چه لزومی داره وقت یمن هنوز برا روز پدر برا بابام کادو نخریدم برا پدر عزیز جون کادو بخرم؟

چه لزومی داره؟

من و عزیزجون در این روابط خیلی وقته مسالمت آمیز داریم زندگی م یکنیم...

وقتی دیدم گفتی نغمه برام هیچی نخریده یهو به هم ریختم...

هی با خودم کلنجار رفتم... گوشام دراز شد و گفتم که من براتون قرار بود پارچه کت شلواری بخرم که نشد...حالا ایندفعه میارم براتون...

بعد یادم اومد که ای بابا اونکه براتون کفش خریده بود از کرج!!!!!

یعنی یادت رفت؟

تازه کمی بشین حساب کن...

گمانم نزدیک ۲۰۰ هزار تومان براخانواده ات کادو خریدن...

تازه چه انتظاری از اون طفلی باید داشت...

یعنی این کار خوبیه که بهش گفتی اون ساعتو ۴ هزار تومن خریدی؟!!!!!!!!!!!!!

خوبه ؟!!!!!!

جعبه ساعتش خودش ۱۰ تومن قیمتش بود...

اینکه پسر خیکیت داره از چاقی می ترکه و هیچ پیراهنی سایز ایشون پیدا نمیشه.. تقصیر نغمه است یا پسر تو؟!!!!

هی می خوام یاد خوشیهام بیفتم.. چهره تو میاد تو ذهنم...

می دونم بعد چند وقت میگی: من هر بار برا این زنداداش سیبی هم سبزی مبزی دادم... ولی اون یه تشکر نکرد...

و حتما می گی .. شاید  من بهش ندادم... و هیچوقت تو تصورتم نمی گنجه که ممکنه زندادشم تو دلش بگه: لزومی نداره وقتی از سیبی تشکر کردم از تو هم تشکر کنم!!!!!!!!!!!!

می دونی خیلی حرف دارم..

رییس هم ندارم...

موبایل هم دارم و ندارم... و نمی خوام داشته باشم...

یاد ۵/۲ میلونی که تو حسابمون اون ریخته می افتم بند دلم می لرزه...

از دیروز هی می خوام به عزیز جون بگم... خوب اون پولی که برات ریخته تو حساب حلاله؟!!! ولی انرژی برا حرف زدن کم میارم...

تو که می دونی از کجا آورده!!!!!!!!

پس باید بگی باهات معامله نمی کنم....

همین پولهای قلمبه حروم رو خوردی که خیکت گنده شده...

دارم فکر می کنم... با اون همه فضایی که وجودت اشغال کرده... مغزت سهم کوچیکی داره تو این اشغال!!!!!!!!!

وای چقدر غر زدم... چقدر حرف زدم...

دارم فکرمی کنم بهم خوش گذشت؟!!!!!!!

دارم فکرمی کنم آیا من خوشبختم؟!!!!

دارم فکرمی کنم وقتی بهم گفتی: تو راه خیلی هر و کر نکنین و نخندین... تو امسال چیزی به نام لبخند یا یه چیزی شبیه خنده رو لبام و تو صورت مگه دیده بودی؟!!!!!!!!!!!!!!

دارم فکر می کنم... چقدر دیگه ضعیف شدم.. که حالا چشام فقط نمی پره... و تمام بدنم شروع به لرزش می کنه...

قیافه اون به اصطلاح عروس آیندت که فهمیدم از لحاظ کلاس و ادراک عین پسرته از جلو چشم کنار نمی ره...

ولی اصلا نه دلم برا اون دختره می سوره نه برا پسرت...

چون عین هم هستن... عین عین هم... و تو عاشق آدمهای بیشعور و بی ادبی... و صد البته بی کلاس...

و چقدر باعث خرسندی منه که اصلا دوسم نداری و به عبارتی حوصلمو نداری...

نمی دونم پیش خودت چی فک رکردی...

واقعا فکرمیکنی کار کردن .. و آشپزی کردن برا من خیلی سخته؟!!!!

پسرت خیکیت تو خونه چیکار می کرد که کمکت نکرد.. بعد شوهر طفلی من هی غصه فشار بالاتو میخورد...

یادمه وقتی می گفتی اخ.. تا ته مغز و استخونم می سوخت...

ولی اونشب نمی دونم چرا هی تو دلم خنک می شد!!!!!!!! و ازاینکه هی حرص  میخوردی خوشحال بودم... چون من ذره ای برام اهمیت نداشت رفتارت...

می دونی وقت داشتم پیاز ها رو رنده می کردم هی یاد پیاز داغ مهربون بودم!!!!  و اشکام تو دهنم بود... و هی زیر لب می گفتم: اصلا برام مهم نیست.. بذار بترکه از حرص.. اصلا برام مهم نیست.. بذار خفه بشه از خونسردی من.. اصلا برام مهم نیست .. اصلا دوسش ندارم...!!!!!!!!!!

فکر کن.. داشتم هی به خودم تلقین می کردم...

حتی قیافه غرور امیزت وقتی سفره شامو پهن کردیم... برام مهم نبود... چون من اینطوری بودم...

حتی ذره ای هم گرسنه نبودم.. ولی به کوری چشم بدخواهان با اشتها و با تمام وجود شام خوردم...

چون طعم کتلتش همونی بود که دوست داشتم... دست پخت خودم بود نه تو!!!!!!

تازه قیافه  خیط شده ات هم خیلی بهم چسبید... وقتی گفتی فکر غذای تو راهت نیستی... و من گفتم هرچند غذا نمیخوام ولی مایع کتلت تو یخچال برا فردا هست!!!!!!!!!!

وای چقدر غر زدم... چقدر حرف زدم...

دارم فکرمی کنم بهم خوش گذشت؟!!!!!!!

دارم فکرمی کنم آیا من خوشبختم؟!!!!

داری بهم می خندی؟

اخه گفتم حرف زدنم نمیاد اینهمه فک زدم...

می دونی حتی مسخره کردن شما هم برام مهم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی حالم خوب بود.. خاطرات سفرمو می نویسم...

از همه جاش...

از رفتنمون...

از پارسا...

از مامیش..

از ییلاق...

از سناریو پردازی های من...

از گردش شبانه...

از آژانس بودن عزیز جون...

از لج کردن من با خودم...

از بابام...

از پایکوبی شبانه...

از شادیهای احمقانه (برای اینکه بگم من همونم!!!!!!!!!!!!! همونی که هر جا بره منفجر میشن همه از خوشی!!!!!!!!!!)

از گردش صبحگاهی با بابایی بعد ۸سال!!!!!! ۱۰ سال!!!!!!!!!!

از ذوق بابایی و یه ریز حرف زدنش در تمام طول راه... بدون اینکه اصلا براش مهم باشه چی میگه...

از نون محلی پختن...

از بلال پزی...

از نهار مشتی ای که درست کردم...

از بغض برگشتن...

از اون احساس گوسفند بودنم...

از فشار سنج!!!!!!!!

از چیپس!!!!!!!!!!

از نهاری که برات درست کردم...

از بغض تموم شدن یه تعطیلات قشنگ!!!!!!!

از تو راه موندنمون...

و از دیر رسیدنمون...

حالا اینها باشه طلبتون...

عکس هم به گمانم داریم!!!!!!!!!!!!

اونها روهم می ذارم!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦




کادو بازی شروع شد...

وقتی خوب می خوابم حس م یکنم جن ها گم به گور میشن از زندگیم و ذهنم...

دیشب خیلی خوابیدم و خوب خوابیدم..

و هیچ عامل انسانی !!!!! یا غیز انسانی!!!!!! منو از خواب بیدار نکرد...

تازه موقعی که داشت خوابم می برد اصلا هم عذاب وجدان نداشتم!!!!!!!!!!

امروز رو عین دیروز با یه دوش گرفتن شروع کردم... و خیلی هم زیر دوش موندم...

هرچند یه جن بدجنس اومده بود صبح منو و عزی زجونمو خراب کنه و تازه چند قطره اشک و یه بغض برام به ارمغان آورده بود...

ولی همه چیز ختم به خیر شد...

یه بوس کوچولو( البته از نظر من کوچولو...)و یه عذر خواهی از طرف من ... و لوس شدن عزیز جون...همه چیزو حل کرد...

الان هم عین همیشه دلم براش تنگ شده...

خلاصه روز خوبی رو شروع کردم...

و سعی کردم خوش بین باشم به خوب بودن امروز.. با تمام سختی هایی که پیش روم هست.. و همه استرسی که امروز سر کار دارم...

زهرا دوستم نیم ساعت پیش بهم پی ام داد که سیبی خلوتی؟

گفتم از این خلوتتر نمیشم..

و اون اومد... دیدم میگه.. من هفته دیگه میرم شمال.. و نیستم.. خواستم پیشاپیش تولدتو تبریک بگم...

یه کادوی قشنگ.... با یه روبان قشنگ سورمه ای...

یه کتاب بود...

یه کتاب که دوست داشتم داشته باشمش و اون یادش مونده بود...

چقدر از اینکه یه کسی یادش بمونه من چی می خوام و برام بگیره خوشحال میشم...

این اولین کادوم بود...

با تولد امسالم...

خیلی خوشحالم...

زهرا جونم آرزوم برات خوشبختی و موفقیت روز افزونته...

تلاشت.. و پشت کارت.. و اینهمه اعتماد به نفست...و از همه مهمتر.. اخلاقت..ازت یه دوست بی نظیر ساخته که هیچوقت از یادم نمی ری و امیدوارم همیشه هم همینطور برام بمونی...

.

.

پ ن: دیروز رفتم دکتر.. کلی دعوام کرد... گفت با این کمرت و این طور رعایت کردنت. و اینطور دارو خوردنت.. سیبک هم بیاد تو زندگیت.. وضعیتت نور علی نور میشه...

بهم ورزش داد.. و گفت الان تحت تاثیر داروها فکر می کنی خوبی... (تو دلشم حتما چند تا لیچار بارم کرد) کلی به عزیز جون سفارشمو کرد...

تازه تو فرصتی که نوبتمون بشه رفتیم سالیان...

یه تیشرت معمولی ولی خنک و خوش فرم برا خودم خریدم.. یه شلوار خوشگل هم برا عزیز جونم... خودش برا اولین بار انتخاب کرد و اصلا برا اینکه نخرمش اصرار نکرد بهم...

داشتم شاخ در می اوردم...

یه پیراهن استین کوتاه طوسی خیلی کمرنگ هم براش بگیرم تمومه...

البته پیراهن داره  که باهاش ست کنه ها... ۳ تا هم داره...

ولی خوب اینو که بگیرم قشنگتر میشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦




حواستو جمع کن با کی دوست ميشی!!!

نمی دونم چرا اینها رو می خوام بنویسم...

بعضی از روانشناسها میگن برا اینه که می خوای عذاب وجدانتو کم کنی...

البته من پیششون نرفتم.. ولی میدونم اگه برم همینو میگن...

ولی اینو می دونم که دلم براتون می سوزه...

نه نمی سوزه.. می خوام تو وتوهمات قشنگتون با من دوست نباشین...

چه خوب بود همه مردم اینطوری خودشونو معرفی می کردن...

بذارین براتون بگم من چطوریم...

البته بیشتر حرفهام مذهبیه...

من لامذهب نیستم.. همون لامصب خودمونه به گمانم... مگه نه؟

ولی نماز نمی خونم... به هیچ وجه...

همیشه به عزیز جون نمازشو یادآوری می کنم که نکنه قضا بشه...

برا ازدواج اگه عزیز جون بی نماز بود باهاش ازدواج نمی کردم... مگر اینکه یه شرایط خاص داشت که از حوصله خودم خارجه که بخوام براتون توضیح بدم...

خلاصه نماز نمیخونم به هیچ وجه... قدیمها می خوندم ها... چون سر نماز فقط یاد اون بودم وبس...

ولی الان اگه چادرنمازمو بندازم سرم فقط یاد همه اون نمازخونهایی می افتم که به هر قیمتی (حتی پایمال کردن حقوق یه آدم ) راضی نبودن نمازشون قضا بشه...

یاد همه اونهایی م یافتم که با نمازشون زندگی منو نابود کردن...

یاد اون می افتم که بالاخره ضربه نهایی رو بهم زد و حالم از هر چی نمازه بهم خورد...

و به هیچ قیمتی حاضر نشدم دیگه تو خونشون نماز بخونم...

حتی وضو بگیرم...

اینقدر هر بار که نشستم روبروت.. تا فقط من باشم و تو ... و نتونستم که بیخیال تو شدم...

می دونی.. همه آرامشم برای با تو بودن.. و راز و نیاز کردن با تو این بود که همه اون روحها و افکار پلید تا نوبت بعدی نمازم از خونمون دور می شد...

ولی حالا .. ه بار که بخوام بشینم تنها باهات حرف بزنم.. همه با هم میان تو خونمون...

نه اینکه ناراحتم ها نه... خواستم بگم اگه واقعا برات مهمه که یکی تارک الصلاه نباشه.. بدون من هستم... و اگه خواستی برو.. تو رو به خیر و ما رو به سلامت...

هر چند انجام فرایض شخصی من به خودم ربط داره و خودم...

و اما پوشش...

برای من پوشش فقط جلوی نامحرم ها مصداق پیدا می کنه... و اونهایی که خودم پیششون رو دربایستی دارم...

این خوبه؟

خوب اون نامحرمی که من میگم با اون نامحرمی که تو میگی خیلی فرق داره...

پس اینم یعنی اینکه من حتی حجابمو هم رعایت نمی کنم...

پس اگه حجاب برات مسئله مهمیه بی خیال ما شو.. هر چند پوشش من به خودم ربط داره و به همسرم...

دیگه من آدم بی رحمی هستم...

خیلی هم بی رحمم... اینقده تو دلم از ناراحتی بعضی ها خرسند میشم که حد نداره...

قدیمها دلم برا مرگ یه مورچه هم می سوخت... حتی در این عذاب بودم که چرا برای شکم چرانی خودمون باید جان حیوانات بی گناه رو بگیریم...

الانم دلم برا مورچه ها می سوزه...

ولی آدمها نه...

البته اونها به چند دسته تقسیم می شن... آدمهایی که دوستشون دارم... آدم هایی که دوستشون ندارم... آدمهایی که ازشون متنفرم... آدمهایی که دوستشون داشتم و حالا حالم ازشون به هم می خوره... آدمهایی که آدمنن و به عنوان یه انسان برام خیلی با ارزشن... آدمهایی که نسبت به اونها بی تفاوتم(عدشون خیلی کمه).. آدمهایی که می شناسم دلم براشون می سوزه... آدمهایی نمی شناسمو و دلم براشون می سوزه... آدمهایی که یه زمانی جز دسته آدمها بودن و الان از پست ترین موجودات هم پست ترن...

خلاصه من برا مهربون بودن خیلی مهربونم و برا بد بودن خیلی بدتر از بد...

گفتم بدونی...

گفتم بدونی با کی داری دوست میشی...

اینقدر برام اهمیت داشتی که برات توضیح دادم...

این یعنی هنوز ازت متنفر نیستم...

حرف زیاد داشتم برات..

ولی نه حالش هست.. نه فرصتش.. نه انگیزش..

پس تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦




فیلم بازی!!!!

اول نوشت: برای اطلاع بیشتر اول به وبلاگ ساندی برین .. بعد بیان اینو بخونین..

.

نیست من خیلی بیکارم...

نیست اصلا دلم بابت مشکل دوست جون خیلی خوشه!!!! برا همین هی حرف زدنم میاد...

شاید هم از همون هیستریک هاست... خوشیمو میگم...

شایدم میخوام یه کم تو خوش باشی...

کلی حرف بی ادبی قلمبه شده تو گلوم.. نگم می ترکم.. بگم وبلاگم می ترکه...

ولی چیکا رکنم دیگه... سعی می کنم یه ذره بگم که نترکم.. بعدشم یه ذره باشه که این بدبخت نترکه...

چقدر همه چی می ترکه!!!!!!!!!

ساندی جان مارا به یه باز ی دعوت کرده...

ولی من هیچ حرفی براش ندارم... البته دارم.. ولی عین آدم نمی تونم بزنم که...

به قول یکی.. من خودم فیلمم.. دیگه فیلم ساختن نمی خواد....

.

اون قسمتهاییه که ساخته نشه بهتره!!!!

من دوست دارم ... وقتی هر کی داره فیلم درست می کنه... وارد زندگی خصوصی نشه...

خصوصی همون من و نسیم و عزیزجونیم دیگه... نسیم کیه؟ دیگه اونو من می دونم عزیز جون و اون... اون کیه؟

تو چیکار داری؟ اون اونه دیگه...

تازه هیچکی هم غیر خودم و عزیزجون اون قسمتن خفن هاشو نمی تونه اجرا کنه...

اصلا زاده نشده...

بعد اون قسمت هایی که عزی زجونم عین ابر بهاری اشکاش درمیاد هم نشون ندن....

اون قسمتهایی که من عین یه موجود دور از جون شما گوش دراز فکر میکردم یکی از بچه ها خیلی آدمه و مهربونه و این حرفها هم نشون ندن...

مریضی آقاجونمم هم نشون ندن...

به من چه بیشتر از چهارتا شد...

تازه اینکه عزیزجونم رو قاطیش کردم .. باید بدونین که من و عزیز جون از هم جدا نیستیم که.. هستیم؟ اونم جزیی از زندگی منه... منم جزئی از زندگی اون...

اهان اون قسمت حنابندونمون رو بیشتر کنیم...

اون دیوانگیهامو کمتر کنیم...

عروسیمون رو هم همونطور که باید می شد و نشد بسازین...

اومدنم بعد عروسی به تهران هم نباشه توش...

روز احمقانه ای بود... خیلی هم بد بود...

بازم میگم.. قسمت های خوش بین بودنم به یکی از بچه ها رو نشون ندین...

نمی خوام تمام دنیا بفهمن من چقدر خرم...

اون روزهای بد زندگیمون رو نسازین...

با این حساب شما یه فیلم کوتاه بسازین کافیه...

دوران احمقانه خوابگاه رو هم نسازین...

نه بسازین...

.

اون قسمتهاییه که ساخته بشه بهتره!!!!

و اما.. بچگیهامو که یادم نیست و خیلی با مزه بودم رو بسازین...

ببینم چه خبر بود خوب...

شنیدم وقتی دنیا اومدن.. بابا به سرعت نور به اقصاء نقاط ایران زنگ زد و گفت: بالاخره سیب من به دنیا اومد.. بالاخره من دختر دار شدم... خوب می خوام ذوق باباییمو ببینم...

بعدشم ببینم از کجا اومدم خوب!!!!!!!!!!

یه سری قسمت ناجور داریم با عزیزجون که گفتم نسازین...

ولی بسازین...

یادگاری داشته باشیم خوبه...

تازه جذابیت فیلم بالا میره!!!!! پر فروش هم میشه...

عقدکنونمون رو هم همونطور که من میگم بسازین...

دیگه چی رو بسازین؟

اهان قسمت های هدیه گرفتنمو بسازین..

از هدیه های واقعی استفاده کنین... که بتونین بعدش به خودم بدین..

هدیتون هم اسب آبی صورتی با دامن نباشه... خوب؟ مرسی...

منم توش از ۲۳ سنم بالاترنره...  بعدش چاق هم نشم... خوب؟ مرسی...

قسمت قبول شدنم تو دانشگاه هم خیلی باحاله... اونم بذارین.. ولی انتخاب رشته رو بدین من عوض کنم...

بالاخره می دونیم نون تو چیه خوب...

.

اون خصوصیات ویژه ام که باید خلی بهش پرداخته بشه تو فیلم!!!!

به مهربانی و روح لطیف و پاک من حتما اشاره بشه!!!!!

به سخاوت من حتما اشاره بشه!!!!!!!

به نمونه بودن من از لحاظ اشاره بشه!!!!!

به بهترین همسر بودنم اشاره بشه!!!!!!!

به زیباییم که خیلی مهمه اشاره بشه!!!

به هیکل متناسبم اشاره بشه!!!

به دستپخت بی نظیرم اشاره بشه!!!

به منظم بودنم و مرتب بودنم اشاره بشه!!!

و به اینکه اصلا نمی تونم کسی رو دوست نداشته باشم اشاره بشه!!!

و خلاصه به فضایل فوق بشریم اشاره بشه!!!

خوب من هیچکیو دعوت نمیکنم.. تا دم این بازی همینجا قیچی شه...

بقیه شاخه ها هم همینکارو بکنن.. آخه وقیتی فیلم من ساخته بشه دیگه کسی تا قرنها فیلم دیگه ای نمی بینه...

پس خودتون رو ضایع نکنین...

تا حالا هم هرچی ساختین بسه..

اسمشم بذارین سیب مهربون...

هیچ بازیگری نمی تونه در نقش من باشه...

و از اونجاییکه الان فقط اسم رابرن دنیرو اومد تو ذهنم.. می خوان جای عزیز جون اونو بذارین.. نه برد پیت هم خوبه...

چرا خارجی؟

خوب بار اون قسمت بداش اگه عزی زجون کم آورد می تونین از نامبردگان استفاده کنیم...

اه اه اه حالم بد شد...

ولی برا همون قسمتهاش خودم هستم...

 اه اه اه حالم بد شد...

یا اینکه با اونها تمرین میکنیم.. اه اه اه حالم بد شد... ولی آخرش موقع فیلم برداری.. عزیزجون بیاد...

خانوم کی باشه ... برا اون قسمت مثبتهاش...

خداییش به فرهیختگی و زیبایی من هنوز کسی نیومده...

ولی می تونین یه قسمتهاییش که آواز داره.. و رقص جنیفر لوپز رو بیارین...

قسمت های شکمو گریش رو هم هایده خدا بیاورز رو بیارین...

یه قسمتهایی هم معتمد آریا رو بیارین.. خوشم میاد ازش...

یه تیکه هایی رو هم اون خانومه تو فیلم ... تو فیلم... نه نمی گم.. اگه بگم به اوج انحراف بنده پی میبرین...

البته اگه تا حالا پی نبردین...

دیگه فکر کنم ساندی منو به هیچ بازی ای دعوت نکنه...

خلاصه ما اینیم دیگه ساندی... لاولی و منحرف و عشقولانه...

تا بازی بعد و یه سری حرفهای نامربوط بعد.. شما رو به خودتون می سپارم...

..

از نور ، صدا، نودال، امپکس، جلوه های ویژه، صحنه های ویژه.. خودم و بقیه تشکر می کنم..

خانواده رجبی هم دستشون درد نکنه.. مکان در اختیار ما گذاشتن...

دقیقا منظور همون مکان بودها...

شهرداریو اماکن هم خیلی لطف کردن که مارو نگرفتن و نبردن سطل آشغال یا زندون...

قربون همتون.. یکی یدونه ماچ برا همه بر وبچز گروه فیلم برداری که سعی نکردن خیلی کمجکاو بشن ببینن چه خبره اونجا...

کجا؟

همونجا...

 

ولی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦




داداش طفلکی و موزی من!!!

سلام

من خیلی روم زیاده خودم می دونم...

تو این هاگیر واگیر اگه کسی بفهمه من دارم وبلاگ می نویسم در یه موقعیت کوچیک خونم مباح میشه...

حکم اعدام صادر شده پیشاپیش...

ولی من اگه شما رو تو خنده دیشبم شریک نکنم که نمیشه... میشه؟

عرضم به حضور شیدا جان که ما دیشب رفتیم کباب تزریق کردیم به خودمون...

جاتون خالی یه جای باصفا پیدا کردیم ... خیلی باحال بود..

آدم یاد رستورانهای سوییس می انداخت...

(اخه ما سالی ۵ بار هر بار ۷ ماه میرین سوییس!!!!!!!!! م یدونم دروغ گفتنم خوب نیست.. ولی از همه بدتر جمع و تفریقمه....)

عزیز جون معتقده منو باید تقویت کنه... و معتقده که من هر شب این همه انرژی رو هدر می دم و نمی ذارم ازش بهره برداری بشه... و زود می خوابم و همه با حسرت به سیب خوابیده که دیگه حتی به زور خوردن چایی هم بیدار نمیشه نگاه می کنن...

حالا اینهمه کی هستن خودش جای بحث داره که از حوصله ما خارج نیست ولی خطرناکه حسن...

(کسی فهمید من چی میگم... خوب اینکه معلومه... همه فهمیدن و دارن به روی خودشون نمیارن...

حالا برا افراد پاستوریزه یه مکالمه در ذیل نوشته شده که شاید به فهم مطالب بالا و چگونگی هدررفتن انرژی و پیروی نکردن از ماده ۱۳ خیلی کمکتون میکنه....

معصوم هر شب زنگ می زنه و میگه: بچتون تولید شد؟!!!

و عزیز جون می فرمایند: کارخونه تعطیله .. همه خوابیدن....)

توضیح واضحات بسه...

عرضم به حضورتون که من امروز خیلی خجسته دلم برا همین اون روم  معلوم شده..

بی ادب اون روی سگ ندارم من.. منظورم اون روی لطیف و طنزم بیدار شده.. و به قول دوست جون.. اون روی طنازیم...

آخ که چقذه از دیروز داغونم دوست جون....

به هر حال رفتیم و یه کباب به توصیه اقای شکمو زدیم تو رگ... و کلی بحث پیرامون بد حرف زدن عزیز جون صورت گرفت و طی اعترافاتی تکان دهنده به این نتیجه رسیدیم که ایشون اعصابش توسط افراد دون و بی ایکیو و نادان به رنگ قهوه ای درامده بود...

و منتظر بودن بر سر کسی هوار بکشن.. و انگونه ما را که دلمان عین کنجیشگ برایش در حال تپیدن بود مورد نوازشی بی رحمانه قرار دادن...

تازه دلشان خوش بود که به روش های نامعمول و نامعلومی شب از دلمان در بیاورن که تیرشان به سنگ خورد و باز ما عین مارمولکی به درون رختخواب خزیده و یه دقیقه استراحتمان تا صبح به درازا کشید...

بابا عذاب وجدان گرفتم دیگه...

قصدم گفتن حرفهای بد بد نیست که...

باور کنین سنگ آب می شد این قیافه مظلوم و ناکام عزیز جون رو می دید...

طفلکی من...

خلاصه.. بعد شام داشتیم می رفتیم منزل که دیدم داداشی زنگید و قطع شد...

نزدیک خونه داداش یوبدیم..

عزیز جون ترمزید و گفت: یه زنگ بزن ببین چیکار داره... شاید باید بریم اونجا... (حالا می دونم دلش برا عسل عمه تنگ شده و منتظر یه بفرماست تا بدوئه بره اونجا)

هر چی موبایل داداشی رو گرفتن دیدم هی اون خانومه میاد رو خط...

برا همین به خونشون زنگ زدم..

با زنداداش چاق سلامتی کردم و گفتم.. داداشی کجاست.. کارم داشت...

زنداداشم ساکت شد...

گفتم: یا لا بگو داداشیم کجاست.. چرا حرف نمی زنی (با اغراق کامل!!!!) چیکارش کردی...

زنداداش گفت: دادشی دستشوییه... (حالا همه صداش شبیه علامت سواله و تعجبه)... کی برات زنگ زد؟

گفتم: مگه خیلی وقته رفته دستشویی.. همین الان بهم زنگ زدها...

دیدم زنداداشم زد زیر خنده و میگه: مهدی می کشمت..

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چی شده ؟ چرا؟ جوون بدبخت...

زنداداش: هیچی .. بهش گفتم اگه زنگ بزنی برا سیبی می کشمت... اخه تاریخ روز تولد من یادش رفته... بعد اینهمه سال.. حالا یمخواست یواشکی برات زنگ بزنه.. رفته تو دستشویی...

من: هان پس بگو چرا صداش هی اکو میشد و بعد قطع می شد...

حالا من مرده بودم از خنده...

تا برسیم خونه کلی دلم وا شد و حالم بهتر شد...

از بس خندیدم...

فکر کن.. داداشی بعد ۱۰ دقیقه تونست برام زنگ بزنه و من تقلب بهش رسوندم...

طفلی تا اونموقع تو دستشویی بود....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦




قبول کن...

قبول کن که هنوز بلد نیستی باهام حرف بزنی...

قبول کن که از بس اینطوری جوابمو دادی منم لال میشم...

قبول که از این دلیل آوردن بی احساس و منطقیت خسته شدم...

قبول که هنوز بلد نیستی با حرفات نوازشم کنی.. وقتی که من بهت احتیاج دارم.. نه وقتی که تو احتیاج داری...

قبول که رفتارت طوری وبدهکه من اینطوری فکر میکنم .. هر چند می دونم خیلی مهربونی..

قبول کن که هنوز که هنوزه تو یادت نمونده من یه زنم..

و قبول دارم که خسته ای...

قبول دارم که جوابت منطقی بود..

و لی من جواب منطقی نمی خوام .. می خوام؟!!!!

اگه ناراحت نمیشی باید بهت بگم که حالا دلم می خواد چند روز بی تو باشم...

تنهای تنها...

شاید یادت بیفته من یه زنم... با تمام احساساتی که یه زن می تونه داشته باشه...

یه زن که در غیاب شوهرش به خودش یه قواهای مردونه میده.. اونم به خاطر شوهرش...

اگه ناراحت نمیشی باید بگم که اصلا دلم نمیخواد امروز باهات بیام خونه...

اگه ناراحت نمیشی باید بگم که از اینکه جوابی برا اون اس ام اسم نفرستادی ازت خیلی دلگیر شدم..

اگه ناراحت نمیشی باید بگم.. دلم می خواد تعطیلات باهات نباشم.. و خودت باشی و

خانواده ات...

منم باشم و یه چند روز تنهایی...

شاید باز عین اون روزها دلم تنگ بشه برات و یادم بره که تو هنوز که هنوزه یادت میره من سیبیتم نه ادمهای منطقی دور و برت...

همون که با یه خنده تو دلش ضعف میره... و اصلا یادش میره چرا ناراحت بود..

همون که با یه قطره اشکت دنیای بارونی میشه و سیاه... و میخواد بمیره ولی نبینه اشکاتو...

همون که با یه نگاهت تا ماورای فکرت میره و میاد...

همون که وقتی تو نخوای هم به خاطر تو به خودش قول های سنگین میده...

.

.

***یاد دوست جون و مشکلش می افتم فکر میکنم شاید من خیلی قرتیم و پر توقع...

ولی تو دلم میگم..

من شاید بعد ۵ سال دیگه مشکل بزرگام یادم رفته و ترجیح میدم سر همین کوچیک ها گیر بدم..

همین ها که عوض میشن...

بزرگها که عوض نمی شن...  عادت دارن خوشی کوچیکترها رو خراب کنن..

کوچیکترها هم باید بفهمن که یه عمر خوش بودن.. دو روز هم که میرن اونجا باید برن تو اوج مشکلات و اداهای اونها غرق بشن تا بفهمن دنیا دست کیه... و همه چیز همینقدر راحت نیست که ما دارین زندگی می کنیم...

همه سختی می کشن جز ما دو تا...

اینم بگم دلمو خیلی شکوندی در مورد اون حرفی که راجع به مامیم زدی... و می دونی که مامان خودت خیلی بدتره...

و اینو بدون که تو حق نداری... قبول کن...

.

.

حالا هروقت حال داشتی و دلت برای صدای من تنگ شد بیا اینجا...

بعید می دونم حالا حالاها صدام دربیاد...

.

.

***الانه زنگیدی برام.. و میدونی من دیوونه یه صدای مهربونتم... همه چیز یادم رفت... همه چیز.. باز دلم بیشتراز قبل برات تنگ شد...

ولی اینو میفرستم بیاد تو وبلاگم..

بدونی که من همون سیبیم که زود دلش میگیره .. زودی هم یادش میره..

بوس بوس نازنینم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦




يه شب بارونی...

***دیشب هوای خونمون بارونی بود...

اونورها هم بارون بارید؟!!!

.

.

***عزیز جون که اومد دنبالم باز من ساکت بودم... عین همیشه...

به دلم افتاده بود که باز شاکی میشه...

تا اینکه خونه که بودیم.. بالاخره معترض شد.. و گفت که چرا همش ساکتی... من دلم پوسید تو این خونه... دلم برات تنگ میشه.. و تو هیچی نمی گی...

بهش گفتم که همیشه شنیدم مردها از حرف نزدن زنهاشون جشن میگیرن و تو داری شکایت می کنی؟

و تو دلم گفتم: عزیزم باز یادت رفت که دلم وقتی پر غصه میشه زبونم بند میاد؟

برا خاله اش زنگ زد...

یه عالم باهام حرف زدن.. بعدش با من حرف زدن...

و تو باز یادت رفت که  من هنوز اینقدر شعوردارم که فرق کنایه رو با متلک و با شوخی رو بفهمم...

باز یادت رفت که من اینقدر بزرگ شدم که بفهمم کی داره شوخی م یکنه.. کی داره در قالب شوخی حرفهاشو می زنه...

کی باورم داره...

کی منو فقط برا خودم می خواد نه برای حفظ آبروی خانواده...

و وقتی تلفنو قطع کردم.. اونیکه نباید می گفتم، گفتم...

گفتم که چقدر بهم سخت گذشت وقتی نبودی...

گفتم چقدر همش هراس دیگه ندیدنت ازارم می داد..

چقدر گریه کردم..

چقدر دلم می خواست نمونی و بیای پیشم...

و دیگه خونمون بارونی شد...

کاش اونها می دونستن.. من ازخودم گذشتم که گذاشتم بری...

دیدم ناباورانه داری اشکامو میبینی..

دلم دلت چقدر گرفت...

دیدم خیلی غصه دار شدی...

.

بعدش عزیز جون کلی باهام شوخی کرد.. بعدش هم بحث یه خانوم متشخص رو پیش کشید که تولدش نزدیکه و با مهترین حوادث زندگیش جمع کنیم باید ۶ تا کادو براش بخریم.. و ازم کمک خواست... و هی منو خندوند...

بعدش گفت بریم اصلا بخوابیم...

ولی یادش نبود خیلی درگیرتر از اون حرفهام که بتونم .....

.

***دردم بیشتر از دیروز شده...

حال دکتر رفتن ندارم...

کی فرصت بشه برم دکتر خدا می دونه...

شاید بتونم پس فردا برم.. وگرنه میشه هفته دیگه...

.

.

***دوست جونم امروز بود... خیلی خوب نبود... یعنی اصلا خوب نبود..

کلی برات حرف دارم...

ولی حرف زدنم نیومد...

منو ببخش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦




حرفهایی که نمی زنم...

سلام عزیزم.. خوبی؟ خسته نباشی...

می دونی من قربون اون خندیدن ریز ریزیت میرم...

الان هم خیلی خسته ای...

شاممون که حاضره...

منم بد نیستم...

ولی عزی زجون رایت می گفتی امروز دردم بیشتر میشه ها.. .

دنده هام داره از درد میزنه بیرون...

فکر کن...

سمت چپم داغونه...

یه بسته هم کاغذ پرینتر افتاد تو مخم بعدش خورد تو شکمم.. البت تو شکمم که نه..

اگه بدونی چه دردی داره...

همین بهتر که نمی دونی...

اینآقاهه که صحنه رو دید کلی دلش به درد اومد...

بهم گفت: خانوم سیبی چقذه هی بلا میاد سرت..... 

الانم کارم تقریبا تموم شده...

ولی فردا پوستم کنده است...

از امروز اوضاع خرتو خر تره...

فکر می کنی همه چیز خوب تموم بشه؟

خدا کنه..

اگه بشه چهارشنبه عازمیم مگه نه؟

تا هفته بعد...

خدا کنه بهمون خوش بگذره...

باز استرس مامیت و گرفتم...

یادت باشه کمرم ممر ندارم ها.. نذاری با اون جارو فکستنی هی جارو بکشم خونتون رو ها...

نمی دون یامرو زچه حس خوبی دارم..

چقذه دلم  وا میشه به این ناخنهای لاک زدم نگاه می کنم...

یادم باشه فردا که نه... پس فردا پاکشون کنم...

 از هیچکی هم خبر نداشتم...

راستی ممزی گفت بزنم قدت...

پس بزن قدش...

ای پدر سوخته.. دستت کجاست؟!!! با زتو شر شدی..

می دونی از اون تی شرت خفنی که دیشب برا ت گرفتم کلی حال کردم...

خیلی با حال بود مگه نه؟

عین این پسر تخسها شده بودی...

اگه اذر نبود حتما گازت می گرفتم...

تو منو کشتی کی میای بریم یه شلوار اسپورت باحال برات بگیرم؟

می دونی چیه.. یاده می گفتم دلم یمخواد منو برا خودم بخوان...

الانه چند روزیه که یکی داره حالمو بد میکنه...

چون من یه کانالم براش ...

یه کانال ارتباطی .. برا همین دیگه بی خیالش شدم...

راستی من خیلی دختر خوبی شدم...

کلی هم به قولهایی که میدم عمل می کنم...

تازه تو که نمی دونی من چه قولی به خودم دادم...

الان چند روزه هی به خودم تلقین می کنم شیر دلم میخواد...

برا همین هی شیر می خورم...

دیگه هم شیرها فاسد نمی شن بریزیم دور...

امرو زهم رفتیم خونه اول اول شیر با خرما می خورم...

خدا کنه زودی بیای.. دلم برات تنگ شده خوب...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




مهمون رییس...

عزیز جونمون اومده بودن شرکت...

جاتون خالی موقع نهار کلی خندمون گرفته بود...

پدرسوخته رو بهش نهار داده بودم برده بود با خودش... حالا نهار خودش مونده تو ادارشون...

الان هم تشریف بردن.. با اجازتون...

دلم خیلی براش تنگ شده بود که دیدار شد میسر و کمی بهتر گشتیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




وقتی عزیزجون مردم آزار ميشه...

وقتی عزیزجون مردم آزار ميشه... تا اشک منو در نیاره ول کن نیست که...

دیروز که نه پنجشنبه گیر داده بود اگه بخوای از طرف خونه هانی اینها بریم من پیاده میشم و می رم زنگ خونشونو می زنم...

بعدشم خودمو معرفی میکنم و به شوهر هانی جان میگم که ... عزیز دل برادر این فاستوس ها ... بهت میگن... (اسم مستعار همسر هانی) ... ولی اسم من عزیز جونه... تازه هانی و سیبیو من اینطورین و اونطورین... منمخواستم فقط بهت اطلاع بدم.. غرضی جز مرضی که دچارش شدم نداشتم...

بماند چقدر به شوخی تو خونه کل کل کردیم...

ولی وقتی داشتیم از جلوی خونه هانی رد می شدیم.. یهو عزیز جون ترمزید...

منو داری.. رنگم پرید... جیغ که چرا واستادی؟

طفلی اصلا یادش نبودها...

چند خانوم متشخص هم به گان اینکه این اقا مزاحم من شده با تعجب اندرون ماشین را نگریستند...

عزی زجون میگه: خوب واستادم ببینی هانی هست یا نه... وقتی دلت سیر شد راه بیفتیم...

وقتی علت جیغمو گفتم.. کلی خندید.. گفت: واقعا تو راجع به من چی فکرمیکنی؟!!!

منم گفتم من فکر نمی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی خیلی ترسیده بودم ها...

فکر کن.. شوهر هانی بدونه اسمش چیه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




اون روزهای پر درد!!! یا اون جمعه خونین!!!

نمیدونم چرا فکرمی کنم اونرو ز جمعه بود... شاید برا اینکه جمعه ها بیشتر یادت می افتم...

ولی انگاری یکشنبه بود.. او ن رو ز شوم...

هنوز وقتی دامن پلیسه سفید ببینم با یه کمر بند قرمز ورنی دور کمرش دلم درد میگره و بغض گلومو فشار میده...

نه اینکه فکر کنی یهو یادت افتادم ها... نه... می دونی دوست داشتم... می دونی هنوز دوست دارم...

ولی الانه رفتم تو این آمار وبلاگم... یهو دیدم سالگردت تموم شده... پنجشنبه بود... تو که خوب یادته... هنوز طنین صدای یا زهرات تو گوشمه... و هنو ز معتقدم اون تو بودی...

هنوز عکسات جلو چشمامه... اون صورت مهتابیت تو اون ردای سفید شهادت...

نمی دونم بهش می گن شهادت؟

ولی می دونم تو بهترین جای آسمونی...

مادرت هنوز به یادت چشاش اشک آلود میشه و هنوز با پسوند جان یادت رو میاره...

تلخترین یا شیرین ترین مربای آلبالو یادته؟

همونها بود که تو آب انبار برا روز مبادا گذاشته بودی...

همونکه که وقتی مادرجون داشت سرشو وا میکرد اشکاش ریز ریز صورتشو خیس می کرد...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

هنوز نه رفتنت یادم رفته... نه اون لیست بلند بالای سوغاتیهام...

و نه اون بلوز دامن سبزی که برام خریدی با اون جوراب شلوار عروسکی...

حتی اون شورت خرسی ها هم یادمه...

هر کاری می کنم صدای یا زهرا گفتنت نمیره از ذهنم بیرون...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم... هر چند الان بیست سال از رفتنت گذشته...

اون روز یادته؟

برا اولین بار و شاید آخرین بار اومدم سر خاکت... بعد چند سال؟ بذار ببینم... ۱۱ سال... دقیقا ۱۱ سال...

اینقدر زار زدم که فخری اشکاش روون شد از گریه کردن من...

سرم رو گذاشتم رو سینه ات.. و تا کی گریه کردم...

کاش بودی خاله جون... اون روز من اومده بودم خداحافظی.. داشتم می رفتم دانشگاه... بزرگ شده بودم...

کاش بودی خاله... الانه ۵ ساله ازدواج کردم... هنوز بچه ندارم... ولی می دونم اگه بودی برا مواظبت از من می اومدی... عین همه اونوقتهایی که برا همه رفتی...

کاچی هات.. و اون غذاهات یادمه...

هنوز گرمی آغوشت یادمه...

اون روزها که مامی رفته بود مکه... بعد من با شما رفتم خونمون... مامی دخترشو .. یدونه شو داده بود دست شما...

از کجا تو بغلت هی گریه کردم... هنوز گرمی آغوشت یادمه...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

چقدر برا خودم ریز ریز گریه کردم...

چقدر مامی شکسته شد...

چقدر بعد رفتنت همه چیز بهم هم ریخت...

چقدر همه چیز داغون شد...

می دونی  الان که الانه... هر وقت شربت آبلیموی یخ زده ببینم یاد اون روزها و رفتنت می افتم...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

خدا بیامرزدت خاله.. خیلی زود رفتی... مگه نه...

ولی مامی میگه راحت شدی... همین بهتر که نبودی تا بیشتر زجر بکشی... خیلی وقته از رفتنت خدا رو شکر می کنه!!!!!

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




ماجراهای آخر هفته...

چهارشنبه.. ساعت 20:30 بود که بالاخره عزی جونمو بعد از 3 روز دیدم...

اومد اینجا دنبالم...

کلی دلم براش تنگ بود...

تو راه یه عالم برام حرف زد...  ا زهمه جا گفت... از مهمونی.. از کارهاییکه که کرده بود... از حرفهایی که زده بودن...

یهش گفتم.. ادم شوهر خاله زنکم داشته باشه دنیایی داره ها...

دیگه از هیچ چیز بی خبر نمی مونه...

ولی موضوع جدای از شوخی خاله زنکی نبود...

بلکه اوج دلتنگی یه همسر مهربون بود... شاید فک رمی کرد ممکنه بخوابم تو راه...

کرج که رسیدیم... با عزیز جون شام رفتیم بیرون.. یعنی من تو خونه شام درست کرده بودم براش... ولی قبول نکرد.. گفت... تو قشنگترین روز خدا نمی تونم عزیزترینمو شام ببرم بیرون؟

جاتون  که خالی نبود... چون اصلا جای شما نبود...

رسیدیم خونه. از خستگی جفتمون ولو بودیم...

ولی نمی دونم چرا اصرار داشتیم بیدار باشیم. و الکی بشینیم سریال ببینیم...

پنج شنبه عزی جونم اصلا انگاری قصد اداره رفتن نداشت...

منم هی نگفتم پاشو دیر شد...

اخه خیلی گناه داشت.. خسته بود... چشاش وا نمی شد...

دیدم داره دیر میره سر کار.. منم حاضر شدم باهاش رفتم... یه کم سفارش خرید داشتم.. اونها رو خریدم. و برگشتم خونه...

ساعت ۱۵ خونه بودم... نهر درست کردم. یه کم جمع و جور کردم.. ساعت ۱۸ عزیز جون بعد اینکه منو دق مرگ کرد اومد خونه...

چرا؟

ساعت ۱۶ زنگ زد که عسل جون من الان راه افتادم...

ساعت ۱۷ زنگ زدم براش که ببینم کجاست...

جواب نداد... هر ۵ دقیقه تا ساعت ۱۷:۳۰ زنگ زدم براش... دیدم جواب نمیده...

آخه امکان نداره اینهمه جواب ندادنش طولانی بشه...

اینقدر زنگیدم.. دیدم نخیر.. خبری ازش نیست... دیگه خوب ادم تا یه حدی طاقت داره دیگه...

اشکام روون شد... هنگ کرده بودم. دلم هزار راه رفت...

.

.

غروب رفتیم خرید خونه... بعدشم رفتیم یه جاهایی دور زدیم.. بعدم اومدیم خونه...

جمعه هم طبق مهربانی های بی شائبه هوشی پیک نیکمون کنسل شد... و من نهار درست کردم. زنگ زدم داداشی که تنها بود اومد پیش ما...

بعدا زا ظهر هم آذر اومد...

غروب رفیتم ددر...

آذر دلش آیس پک می خواست.. برا همین آیس پکیدیم.... بعدشم تشریف آوردیم منزل....

شامیدیم.. سریالیدیم... چاییدیم (سرما نخوردیم. چایی خوردیم...) و خوابیدیم...

ولی من از بس دردیدم... تا صبح مردیدم... الانم خوابیدم... نخوابیدم ها.. خوابم میاد...

تازه کلی هم کبودیدم... نه سیاهیدیم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




گل بود به سبزه نيز آراسته شد!!!!

سلام خوبین...

خوبم مرسی...

خوش گذشت آخر هفته؟

حالا براتون میگم...

بذارین این موضوع رو بگم. بعد ماجرا یآخر هفته رو می نویسم...

راستی یه نکته ای..  اگه تو دلت گفتی ، سیبی حالا کی تو رو تحویل میگیره... احوالپرسی میکنی این حرفها...

برا شما که تشریف میارین وبلاگ بنده باید توضیح بدم که... من درسته از تشریف فرمایی شما خوشحال میشم.. ولی اینکه برا یکی می نویسم عادتمه...

وقتی خودم می خونمش .. احساس می کنم.. خودم با خودم راحت دارم حرف می زنم.. و یه عالم دلیل دیگه...

پس خیلی تو دلت نخند.. دل درد میگیری...

بریم سر اصل مطلب...

یادتونه که من کمرم درد میکنه... یادتونه که هر روز این ام ار ایم رو با این عکسم رو جا یم ذارم وهنوز نرفتم به دکتر نشون بدم...

یادتونه که پنج شنبه ای داشتم از درد می مردم...

یادتونه دیگه این پا و کمرم داشت می مرد...

دیروز بعد یه عالم کار  تو خونه.. و با کمری درد ناک رفتم... این کف حموم رو بشورم  تا نخوریم زمین...آخه  یه کم لیز شده بود...

تازه عزی دلم هم صبح ها میره دوش میگیره.. ... بعدش خوب خواب آلوده دیگه.. یه موقع بخوره زمین من چه خاکی تو سرم کنم...

رفتم تو حموم... و در یه حرکت غافلگیرانه.. پام لیز می خوره ... البته به علت وجود مواد شوینده در سطح زمین...

و همچین می خورم زمین ... همچین می خورم زمین... نصف تنم داغون میشه...

حالا شانس اوردیم.. این وسیله مسیله تو حموم.. اعم تیغ و قیچی و این حرفها.. تو جای  خودشون یه جایی میان زمین و اسمون قرار داشتن...

منم البته در یه حرکت حساب شده.. خودمو چرخوندم.. با سمت چپم خوردم زمین...

سرمم به جایی نخورد...

اونم خدا بهم رحم کرد...

وگرنه الانه تو کما بودم...

خلاصه خدا رحم کرد جاییم نشکست...

ولی از بس درد دارم که حد نداره...

این دست چپم تا مچم درد می کنه...

و بازوم از دیروز همینطور هی می سوزه و درد می کنه و داره کبودتر میشه...

دیشب تا صبح جون دادم...

الان هم دارم جون میدم...

خلاصه الان هر دوطرف کمرم درد می کنه...

تازه عزی جون کلی دعوام کرده... اصلا هم بعدش یادش رفت ازم دلجویی کنه... منم بهش گفتم دیگه هم نمی گم کجام درد میکنه.. و باهات قهرم تا روز قیامت!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




مهم نوشت.. با بعدا نوشت جدید

من اگه الان خودمو کشتم نگین چراها..

گفته باشم...

حالم ا زاین کار کثیف به هم می خوره...

انگاری به همین اسونی یه فایلی میره تو یه فایل دیگه. تمپلیته همون می مونه که بوده

هیچی هم داغون نمیشه..

کاش به راحتی حرف زدنت بود...

خیلی قاطیم ها...

کارو دراومد...

یه سال پیش یادشون نبود این شکلی باید باشه؟

من برم به کارهام برسم..

*** مهم نوشت:

عزیزجون و داداشی هم از ساعت ۷ خونه مان...

تازه بیدار شدن...

عزیز جونم رفته بدوشه... نه دوش بگیره.. :)

هیچ نیرویی مانع از رفتنم به خونه نمیشه... اونم در اسرع وقت....

جر اینکه عزی زجون بخواد با ماشین خودش بیاد که منم چون دلم براش تنگیده .. می مونم با اون برم...

:)این برا خبر بالا بود

:( این برا گریه نانا بود...  :(

.

.

پ ن بعدا نوشت: من دارم از خستگی میمیرم... دارم پر پر میشم... باید هم بمونم... تازه با عزیزجون جونیم میرم خونه...

خاله جونمم هم نیست...

هر کی یه خاله دید سرگردون دنبال یه سیب می گرده خبرم کنه... من سیبشم دیگه...

آمینا جونم هم مریض شده... یعنی شده بودها.. الان خوب نبود دیگه...

منم باید همینور بمونم...

:(

ساندی جانم هم خیلی امروز اذیت شد...

نشد با هم دو کلمه فینگیلیش اختلاط کنیم...

برا هیچکی هم نمی تونم زنگ بزنم... جم بخورم یکی میگه: سیبی کار من فوریه.. سیبی خوبی.. خیلی خسته شدی...

هانی جونمو بگو.. می دونی از کی خبری ازش ندارم...

می دونین؟ نمی دونین که...

همین بهتر که نمی دونین.. وگرنه عین من دلتون غصه دار می شد...

دعا می کنین امینا گلم خوب شه؟

من برنده شدم... ها ها ها... تو دوره.. فک کن... چه باحال.. هم حقوقیدم هم برنده شدم... اوه.. تیلیاردر شدم...

آخه میلیاردر بودم با حقوقم... با این برد دوره شرکتی... تیلیاردر شدم...

شیرینی هم به همه دادم.. دیر رسیدین آب شد مال شما.. آخه بستنی بود دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦




بعدا نوشت بی ادبی ...

سلام

خوبین

خوبم

اولندش :آمینا این گوگولی (گوگل) دیروز دیونه رفته بود (مشهدی بخونین)... من چیکاره بیدم خوب...

***عرضم به حضورتون که حالا داشتم می رفتم تو مود حرفهای بی ادبی که یهو رییس اومد... منم با ادب شدم...

ولی اینکه چیزی نیست... اگه بدونین یه بار که نه... رو دیواری تو مسیر مدرسه من یه عالم حرفهای رکیک نوشته شده بود... منم هر چی می خوندم نم یفهمیدم اونها یعنی چی...

همش تو این فکر بودم که یه روز از یکی بپرسم این به چه زبونی نوشته شده...

تا اینکه یه روز با داداشی داشتیم اون مسیر رو می رفتیم که به داداشی گفتم اونها که اونجا نوشته شده دیدی؟!!!

داداشی که می دونست چیو میگم اصلا به رو خودش نیاورد... بعد هم هی گفت کدوم چی؟

منم عین گوش درازها گفتم اه مگه کورچشمی داری (این یه اصطلاح در منزل ما بیده) و گفتم بذار برات بخونم... و خوندم...

داداشی باز منو نیشگون گرفت و گفت.. صداتو بیار پایین... اینها رو برو از مامی بپرس.. یا از اون دخترعمه ها و دخترعموی بی کله ات که به جای اینکه اسم رو پسر ها بذارن .. اینها رو به تو یاد بدن..

***عرضم به حضورتون که... یه روز هم معنی یه کلمه رو از بابام پرسیدم... و بابا بنفش شد...

منم گیر که اگه نگی من دیگه با همتون قهر میشم...

البته اون کلمه گیلکی بود... یه چیزی تو مایه های همون ف ا ک ... ببخشیدها...

به نظر شما بابام برا من باید چطوری توضیح می داد؟!!!!!!!

***یه بار هم معصوم جون خوشگلم.. به شوخی برگشت به زهره یه کلمه ای رو گفت.. سر نهار بودیم... ... یه چیز تو این مایه ها که .. نه خیلی بد بود نمی تونم بگم...

ولی اینقدر بد بود که مامی برافروخته شد.. و علی رغم اینکه هیچوقت عصبانی نم یشد.. یهو همچین معصوم جونم رو زد که بیچاره مچاله شد...

حالا معصوم بیچاره گریه م یکنه و از ترس می لرزه و میگه مگه من چی گفتم؟

منم کوفی عنان.. و خواستار صلح رفتم وسط...

مامی از بس عصبانی بود که می گفت بذار حالیش کنم... و به جای اون منو می زد...

می گفت: چرا باید به دختر معصوم و پاک من همچین حرفی بزنه... تازه خودش که اینقذه خوبه چرا باید این حرفهای رکیک از دهنش بیاد بیرون...

بابایی تازه از راه رسیده بود و داشت با تعجب ما رو نگاه می کرد...

در واقع پدرجان هنگیده بود...

زهره هم هاج و واج مونده بود اینها چرا به جون هم افتادن...

(البت الان دیگه اونها به خنگی من نیستن ها... بالاخره فناوری اطلاعات  پیشرفت کرده)

خلاصه من معصوم رو از مهلکه فراری دادم...

معصومم سیاه شده بود از ترس...

بهش گفتم این حرف چی بود؟

گفت: تو مدرسه همه به هم میگن... من فکر کردم یه چیزی تو مایه های محبته...

(نمی دونستم..گریه کنم.. بخندم... بغلش کردم.. اولش گریه کردم.. بعد که براش گفتم یعنی چی.. با هم خندیدیم...)

معصومم دوم دبیرستان بود!!!!!!!!!!

به مامی گفتم: منو یادت رفته؟!!! این طفلی نمی  دونه اصلا چی گفته...

تازه این زهره هم نفهمیده چی گفته...

بعدش گفتم: این دو تا بیچاره .. مفلوک.. تا الان همو با این الفاظ صدا می کردن.. و تو دلشون از محبت قند آب می شد...

خلاصه کلی مامی رفت نوازشش کرد.. کلی هم معصومم گریه کرد...

ولی بعدش دیگه شد موضوع خنده ...

مامی گاهی یادش می اومد و برا خودش ریز ریز می خندید...

.

.

پ ن: فعلا تنها نتیجه اخلاقی که می تونیم بگیریم اینه که معنی حرفی رو اگه نمی دونی ... همین بهتر که ندونی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦




یه عالم حرف بالای ۲۵ سال... بی ادبم خودتی!!!!

***الانه یه اتفاق باحال افتاد که بعد از مدتها خندیدم و صورت رییس از خنده ما شکوفا گردید...

تازه اون آقاهه هم که به رییس گفته بود به این سیبی بگین من مگه چیکار کردم که اینهمه سیبی با من سر سنگینه هم اومد یه عدد شکلات خوردید از رو میز من و خندید و رفت...

اتفاقه رو بگم.. یا این موضوع قدیمیه که الان سر یه موضوعی یادم افتاد و هر وکر هی خندیدم...

***رییس داشت میرفت.. عصبانی بود.. اگه به خاطر مراجعینش بود به من هیچ ربطی نداشت...

گفته باشم.. اونها سر وقت نیومدن.. وهمه باهم یهو اومدن... تازه گیج بودن.. به من چه...

.

***بذار اتفاقه رو بگم دیگه.. یکی از این شاگردهای دوکی جون برا من یه بسته شکلات آوردید... به رسم تشکر از زحمات بی شائبه من..

من گفتم.. یادم نمیاد.. گفت:  اونروزی من زنگیدم بهتون.. کلی دلداریم دادین.. کلی راهنماییم کردین..

من گفتم: کار مهمی حتما انجام ندادم که یادم نمیاد.. ولی شما خیلی منو ذوق زده کردین...

تازه یه چیزی.. اول اول که اومد و یه خورده نشست .. گفت...

به من گفت: شما منشی آقای دوکی هستین؟!!!

منم برا اینکه نزنم تو ذوقش گفتم آره... و تو دلم گفتم: اینطوری به نظر می رسه...

 خلاصه کلی ذوقیدم دیگه...

.

.

*** اهان یادم اومد... یه بار اون موقعها که من خیلی هم کوچیک نبودم ها... ولی طبق معمول بازار سوتیم داغ بود دیگه...

به قول داداشم تو اصلا تعطیلی سیبی... البت اینو اون موقع ها می گفت و الانه من باید بگم هی هی تو تعطیلی داداشی...

راستی اگه زیر ۲۵ سالی نخون  لطفاً...

خلاصه یه سیزده بدری بود که تصمیم بر این شد.. تریپ جوانان با هم برن ددر...

تریپ جوانان.. شامل همه دوستای داداشی اعم از مجرد و متاهل.. با خانوم هاشون... و من ...

 البت هر کدوم از دوستان که برادر خواهر مجرد هم داشت آورده بود..

که البت فقط من خواهر بودم. بقیه برادر مجرد بودن..

خلاصه یه سیب بودم و جمع کثیری از دوستان که به ترتیب سن بالاخره تشریف آوردند و مراسم خواستگاری از من را به عمل آوردند... (اون روز که نه .. در سالهای بعد)

حالا سوتی من...

آقا داشتیم تفریحات سالم انجام می دادیم ها... نمی دونم این رضا خوشتیپ چرا یهو موضوع رو پزشکیش کرد...

و در مورد کشیدگی تاندوم پاش حرف زد...

منم گفتم: آره رضا جون.. منم ک اندوم پام کش اومده...

حالا خدا شاهده اگه بدونم ک اندوم چیه...

(گفتم جنبه ندارین نخونین.. بی ادب پررو هم خودتی)

خلاصه دیدم رضا هی همچین نظرش داره راجع من تغییر می کنه.. و صداش ملایمتر میشه...

اه اه اه...

الان یادم میاد حالم بد میشه...

البت این رضا جووووووووووون خوشگله... دوست داداشی نبودها... بماند که الان با عزیز جون کلی تریپ همکاری هستن...

منم صدامو ملفت کردم و گفتم: خلاصه دوکی گفته.. این تاندومه یا ک اندومه... کش اومده و حالا حالا هم خوب نمیشه...

و ترجیح دادم تا جا اومدن حال رضا برم با یه گروه دیگه والیبال بازی کنم.. تا تنهایی با این خوشگل عسل بدبینتون بازی کنم..

هیچی روزگار گذشت و یه روز یه جوک خیلی خیلی احمقانه با موضوع ک اندوم شنیدم...

حالا کلا نفهمیدم موضوع چیه...

گفتم: دختر عمه جون.. این که گفتی یعنی چه؟

گفت: (توضیح داد دیگه)

گفتم: هیچ چیز اسمش عین این نیست؟

گفت نه چه گندی زدی باز...

و من براش گفتم... اینقدر اون نامرد با مریم گلی نشستن و با هم خندیدن که حد نداره...

الان که دیگه آّ از سرمون گذشته یاد اون روز می افتم به رضا جوووووووووون!!! حق میدم که منو اونطوری نگاه می کرد...

بذارین حالا که دیگه حیا میا تو این پست تعطیله یه چیز دیگه هم بگم...

یه باری... یه جایی .. من از همونها پیدا کردم... و دوره افتادم تو خونه... که ایها الناس بیان ببینین.. این چیه؟

دیدم داداشی ها محل نمیذارن به من...

 آخرش به مامی نشون دادم و گفتم.. مامان هر چی بوده فاسد شده.. تو می دونی این چیه؟

جاتون خالی یه پس گردنی مامی زد تو سرم...  نه پس کله ام که هنوز گاهی جاش سوت می کشه...

و گفت: تو مگه فضولی هر چی رو باید بدونی!!!

حالا هی داداشی میگه: سیبی تو تعطیلی... خوب اینجوری می زنن تو حس کنجکاوی بچه دیگه...

تازه هم.. معنی بعضی چیزها رو هم که نمی دونستم... با صدایی به بلندی سینمای خانگی بعضی ها!!!!!!!!!  از جمع خانواده می پرسیدم که.. در اکثر اوقات با صورت بنفش مامی و خنده زیر پوستی بابایی و سر پایین داداشی ها مواجه می شدم...

اون گاوه رو هم که یادتونه...

اینجا گفتم؟

یا برا یکیتون تعریف کردم..

بذارین اونم بگم...

تو راه تهران با داداشی بودم...

تو یکی از این مرغزار های بین راه.. دو گاو محترم مشغول تولید گوساله بودن.. منم فکر کردم دارن با هم شوخی می کنن...

و همیشه فکرمی کردم..حیوانات.. خودشون سالی یه بار حداقل می زان... بدون هیچ لطفی از طرف آقای نر...

خلاصه با یه شگفتی و هیجانی گفتم هی هی این گاوها رو ببینین... دیدنیهاست.. چه باحالن...

و البته تا شعاع چند ده نفری ما همه برگشتن و دیدن من چه بی حیام ها...

داداشی یه نیشگونی ازم گرفت.. که جاش کبود شد...

اهان من دانشجو بودم... یادم رفت بهتون بگم...

داداشی گفت خیلی خری سیبی.. برو دو تا کتاب بخون این شعورت بره بالا...

تو تا ۱۰ سال دیگه هم نمیشه شوهرت داد...

:(

و من تا مدتها که با یکی از دوستام اینو نگفته بودم.. معنی اون حرفهای داداشی رو هم نفهمیده بودم...

:(

.

.

پ ن: ببخشید دیگه.. غم دوری عزیز جون به مشاعرم فشار وارد کرده... وگرنه من همون سیبم..مودب.. با وقار.ومتین... (مرگ خودم)

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




حرفهای نگفته ام با تو ...۲

می دونین چیه.. از کی تا حالا از عزیزجون بی خبرم...

حاجیه خانوم رو رسوندن خونه.. اونجا شلووغ پلوغه خوب... جای منم میگن خالیه... ولی من اینطور فکر نمی کنم...

می دونم تا کی باید بمونم تا عزی جون خان باز یهو دلش برا من تنگ بشه... و برام زنگ بزنه...

ولی عزی جون خان امشب که زنگ زدی می خوام هی بخندم... و می دونم می گی چه خوب سیب من که میخندی.. .. غصه نخوری ها..

بعد منم از لجت می گم.. نخیر.. خیلی هم داره بهم خوش می گذره... خیلی هم حال میده تنهایی.... و هی میخندم...

می دونم با وجود اینکه بهم می گی چه خوب که بهت خوش می گذره تو دلت غمگین میشی و به این فکر می کنی چقذه باز فاستوس شدم. و می گی پدر سوخته میام حالتو میگیرم... حالا تو هی بخند.. وقتی جیغت رو درآوردم انوقت خندتو هم می بینم...

منم میگم به همین خیال باش

..

برو برا خونه پیدا کن... و یه سیب دیگه ...

ما با تنهایی خویش تنها بگذار و بگذر...

می دونی عزیزم تمام حرفامونو که میخوام به هم بزنیم حفظم... حرفهای خودم. حرفهای خودت...

ولی باز دلم برا حرف زدنت تنگه... برا خنده های شیرینت... برا دوست دارم گفتن های یواشکیت... برا سیبی تو رو میخوام.. گفتنات هم دلم تنگه...

می دونی همیشه قبل اینکه تو بیای تو زندگیم می گفتم: این ادمها چطور با هم ازدواج می کنن و تا عمر دارن با هم زندگی می کنن و از هم خسته نمی شن..

حالا ۵ سال از با تو بودن داره می گذره و من هر روز دلتنگترم از روز قبل برا دیدنت...

حالا ۵ سال داره می گذره و من حرف نگفته برات زیاد دارم...

حالا ۵ سال داره می گذره و با اینهمه عشق و علاقه ای که بهت دارم... هر روز عاشقتر میشم...

و فکر می کنم چقدر عمر با تو بودنم کوتاه میشه اگه ۱۰۰ سال دیگه بخوام بمیرم...

داره ۵ سال از اون روز اول دیدنت می گذره و من فکر می کنم هنزو چشام به دیدن عادت نکردن..بلکه هر روز مشتاق دیدنتن..

۵ سال از اون روز که بهت گفتم: از زندگی کردن با همسرم طبق عادت یه زندگی مشترک بدم میاد... و گمان می کنم هیچ روزم رو از سر عادت باهات نگذروندم...

چه زود گذشت ۵ سال زندگیمون...

اس ام اس دیشبت در مورد اون حرفی که بهت زدم.. دلمو لرزوند... خواستم بگم چه زود دلت گرفت... خواستم بگم هنوز تازه اول راهیم برا با هم بودن... خواستم بگم تو دیگه عین سیبت هی غصه روزگاران خوش گذشته رو نخور.. غصه روزگارانی که می تونستن خوش باشن..

به خوشی یه شروع جدید...

عزیزم حالا که نیستی برات حرف نگفته زیاد دارم... حالا که نیستی م یخوام برات ور ور کنم تا صبح...

می دونم که بیای پیشم ...باز لال میشم و میگم فقط بذار .... .............. .......................

آخ چقدر عاشق بوییدن نفستم...

چقدر باز حرف دارم برات...

چقدر باز دلم برات تنگ شد...

.

پ ن۱:  به من غر غر زدن هم نمیاد... وسط غرغرکردنهام یهو باز عشقولانه میشم

پ ن۲: رسیدنت به خیر گل نازم.. مرسی که بهم زنگ زدی... به من چه که اس ام است نیومد و من دلم گرفت.. بهتون خوش بگذره... چقدر دلم از اون غذاهای امشبتون خواست..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




حرفهای نگفته ام با تو ...شاید ۱

***الان ۳ ساعته که نه اس ام اس زدی نه برام زنگ زدی...

می دونم تو راهین...

می دونم خسته ای..

تازه مهمونی شبو بگو...

حالا که من نیستم کی لباساتو برات اتو کنه؟ کی بگه چی می پوشی عزیز دلم..

کسی غیر از منم می تونه بهت بگه عزیز دلم؟

مامیت همراته و می دونی نمیتونم بهت زنگ بزنم...

می دونستم وقتی اونجایی یه طوری به یه بهانه ای دو در می کنی تا برام یواشکی زنگ بزنی و باز با هم عشقولانه باشیم...

می دونم از اینکه نیم تونستم ببوسمت (چون تو اداره ام)لجت دراومدهو گبرا همین گفتی یه جای خلوتتر نمی تونی بری؟

ولی تو خونه که بودم دیدی...

حالا امشب.. میون اون همه شلوغی می تونی برام زنگ بزنی...

حالا امشب میتونم گریه نکنم برات...

حالا امشب باز ماه تو آسمون می مونه تا من تو رو ببینم؟

داداشی گیر داده که برم خونشون...

تازه شب باهاشون برم مهمونی...

بهش گفتم امشب تهرانم...

آزی ۱۰ بار زنگیده که بیا اینجا... از شمال اومده... ولی من حال ندارم...

دعا کن..کسی نفهمه من خونه میرم...

باز می خوام تنها باشم...

تو نیستی نمی خوام کس دیگه ای باشه...

خونمون پره از عطر وجود تو..

یه چیزی بگم نخندی ها...

اون تی شرت جدیدتو که رو مبل جا گذاشتی رو دیشب برش داشتم بذارم سرجاش.. که یهو... زدم زیر گریه...

نشستم لبه تخت و تیشرتتو بغل کردم و تا کی هی زار زدم...

دیونگیهام برات خنده داره شاید...

عزیزم.. خیلی دلم برات تنگ شده...

کاش زودتر فردا شب بشه...

کاش تو زودتر زودتر بیای پیشم...

خیلی دوست دارم...

خیلی...

راستی نغمه برا نی نی نداشتمون کادو آورده؟

می خوام تا با مامیت نرسیدین خونه خاله براش زنگ بزنم...

امشب خیلی هوای پارسا جونمو داشته باشی ها...

طفلی هی میره تو اتاقها دنبال من می گرده...

نکنه ببینم اشکاش در بیاد ها...

مامیم اینها هم هستن...

راستی فردا میری باز خونه مامیم دیگه...

نازی .. باباییمو بگو... عین خودمه.. می دونم امشب هی میره ومیاد میگه جای دختر گلم و اونهایی که نیستن خالی...

می دونم باز از اینهمه ابراز محبت مامیت خوشش نمیاد...

ولی می دونی باباییمه دیگه...

من باید برم به کارهام برسم...

باز اگه شد میام برات حرف می زنم...

فعلا بای عزیز دلم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




رخ ماهت در ماه عیان بود....

سلام عزیزم...

الانه کلی با هم حرفیدیم.. و می دونم خوبی... صدای مهربونتو نبینم گرفته باشه ها...

دل مهربونت نبینم غصه داشته باشه ها...

میدونمیهروز میای و میخونی اینها رو .. برا همین می نویسم...

می دونم گاهی یواشکی میای و بهم نمی گی.. برا همین می نویسم...

دیرو زکلی برات اف گذاشتم.. تا هر وقت میلتو با زکردی بخونیشون...

دیروز از اداره که رفتم بیرون.. رفتم رادیولوژی... خانومه یه طوری گفت بخوابم... و پاهامو به هم یه مدلی چسبوند که کمرم از درد مرد...

نمی دونی دیشب اینقدر درد داشتم که حد نداشت...

مردم و زنده شدم تا رسیدم خونه...

اس ام است که رسید و خوندم.. اشکام دراومد...

ببخشید.. ولی راننده ندید... اخه هوا تاریک بود...

ولی خیلی بغضی بودم... خیلی...

وقتی رسیدم.. رفتم ماست و بیسکویت خریدم..

بیسکویت ها برا تو خردم که صبحها دوست داری با چاییت بخوری...

بعدشم برات ماست چکیده خریدم...

و رفتم سبزی معطر خریدم تا برات سمبوسه درست کنم...

می دونم خیلی دوست داری...

و من تا حالا برات درست نکردم...

الانه چند رو زبود تو فکرش بودم...

بعدش که رسیدم خونه نمی دونم چرا هی بغضمو خوردم...

ساعت ۲۱ بود که رسیدم خونه...

ساعت ۲۲ هم شاممو خوردم...

قبلش که زنگ زدی دیگه دست خودم نبود که گریه نکنم...

ببخشید...

بعدشم رفتم تو رختخواب...

برعکس تو که وقتی من نباشم میای تو هال می خوابی.... وقتی تو نباشی من حتما باید رو تخت خودمون بخوابم...

تنها جاییکه می تونم راحت باشم... هم خونه خودمونه...

دیگه نمی دونم تا کی به ماه نگاه کردم...و برات بوس فرستادم...

دیگه نمی دونم ساعت چند شد که دیگه به یاد تو چشام به خواب رفت...

.

.

*** صبح هم خیلی گریه ای بودم... برا اینکه کسی اشکامو نبینه رفتم زیر دوش برا خودم زار زدم...

الانم چشام خیلی می سوزه...

.

***امشب هم باید تنها باشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




چه روزهایی بود....

امروز ۹ مرداد...

می دونم...

تا فردا خیلی مونده...

ولی امروز من اومدم تو بهترین نقطه زمین!!!!!

بهترین نقطه زمین همونجایی که منو تو اولین بار همو دیدیم...

یادته؟

فردا ۱۰ مرداد...

سال ۸۱ ... ۱۰ مرداد... پنجشنبه بود... یادته؟

تو هم امروز بعد از ظهر از تهران راه افتادی که بیای .. بیای همونجا که باید می اومدی...

یادته؟

اومدی و یه شب با دلهره و اضطراب خوابیدی... و من همش حواسم بود که یه کای کنم نقشه های بچه ها برا روبرو کردن من و تو نقش بر آب بشه...

یادته؟

انگاری تو منو دیده بودی... ولی من نمی شناختمت...

یادته؟

شاید فردا دیگه حال نوشتنشونو نداشته باشم...

بذار از امروز بگم برات...

من ساعت ۴ ییلاق بودم...

اولش فائزه رو بردم رسوندم ترمینال و بعد راه افتادم و اومدم...

یادته؟

به بابا گفتم این بچه ها فکرهای پلیدی دارن... من ترجیح می دم نرم ...

و بابا گفت: نه دخترم.. چرا نری... تو بزرگ شدی... یادت رفته... من به تو اطمینان دارم.. یادت رفته... همینقدر که اومدی و گفتی چی شده یعن یمنو تو به هم اعتماد داریم.. وهر دومون می دونیم چی به صلاحمونه...

و من با یه دنیا اضطراب و دلهره رفتم...

نه اومدم...

یادته؟

بعدش جمعه بعد از ظهر بود که ما برگشتیم... و شنبه بود که با زهم... همدیگرو دیدیم... 

یادته؟...

۱۱ مرداد...

چند ساعت حرف زدیم با هم؟ یادته؟

۳ ساعت شد به گمانم...

اونروز یادته.. من یه بلوز کرم تنم بود.. یه بلوز کتون کرم رنگ... و روسری حریر بلند ست همون...

و تو همون بلو زشلوار کرمتو پوشیده بودی...

چه با هم ست شده بودیم...

خاله رو یادته؟

چه اضطرابی داشت... چه دلهره ای... و من چقدر ریلکس به نظر می رسیدم... و تو چقدر دوست داشتنی بودی...

هیچوقت نتونستم فکر کنم ممکنه یکی از حرفهایی که می زنی دروغ باشه...

اونروز ها من به سایه خودمم هم بدگمان بودم... یادته؟

میوه بهمون تعارف کردن...

تو و من هر دومون یه جور میوه برداشتیم...

یه زردآلو و یدونه از اون آلو قرمزها(شابلون میگن بهش؟)... و یه گلابی کوچولو...

هر دومون هم یه کم گلابی خوردیم و یه نصفه آلو....

تو شاید اینها یادت نباشه ولی من حتی خندیدنت رو هم یادمه...

تنها چیزی که به دلم ننشست خندیدنت بود... و. حالا میمیرم برا خندیدنت...

وقتی می خندی دلم ضعف میره و نمی تونم نبوسمت...

یادته چقدر همه جامون دستمال کاغذی ای شده بود... از بس که هی این دستمالها رو ریز ریز کردیم...

یادته نفیسه می گفت تا یه هفته داشتیم دستمال کاغذی های ریز ریز کرده شما دو تا رو جمع می کردیم... حالا خوبه که تخمه ندادیم بخورین!!!!

اگه تو یادت نیست من همه چیز یادمه...

و هنوز که فکر می کنم می بینم هیچ چیز نگفته بین ما نمونده بود...

از اینجا به بعدشو تو دیگه یادت نیست...

چون نبودی...

وقتی من رفتم خونه و به بابایی لبخندیدم... و دیگه دنیامون قشنگ شد...

بذار روزهایی که الان یادمه بهت بگم...

***۷ شهریور پنجشنبه بود... روز زن... یادته؟ اولین نهاری که اومدی خونمون... همون روز اکلیلی!!!!!!!! برا مامیم یه روسری اوردی که از بس خجالت کشیده بودی و هی مچالش کرده بودی کادوش چروکیده شده بود...

بعد رفتیم تو اتاق من.. و اتاقمو بهت نشون دادم... یادته؟

نهارو من درست کرده بودم ها... و تو گفتی از بس خجالت کشیده بودی که اصلا طعمش یادت نیست...

هنوز شادی اون روز تو جونمه... چقدر من خوشحال شده بودم...

یادته برام کادو نخریدی؟ گفتی هنوز نمی دونم برات چی بخرم... دلم می خواد هدیه ای که بهت میدم با تمام وجود انتخاب کنم...

عین خودمی... عین خودم بودی...

***اول شهریور... جمعه... روز نامزدیمون بود... فرداییش که دوم بود بعد از ظهر اومده بودین خونه ما.. من و تو با هم رفتیم حلقه بخریم.. برا ۱۲ شهریور که عقدمون بود...

ا ز اون رو زمن رسما شدم همسر تو...

یادته خیلی دلم گرفته بود.. چون شبش می خواستی بری...

رفتیم کنار دریا بعدش...

همون روز که گفتم هنوز باورم نمیشه... چقدر همه چیز داره تند تند میره.. انگاری تو خوابم...

و هنوز دارم فکر می کنم اون روزها انگار همه چیز برام خواب و رویا بود.. جز حس حضور تو...

کنا دریا به هم کلی قول دادیم یادته؟

اینها رو می دونم خوب یادته...

گفتی چی بخوریم... بستنی؟ یا غذای گرم... و من فقط دلم چای خواست...

گفتم یه لیوان چایی داغ... هنوز تعجب اون چشای قشنگت یادمه...

داشتیم می رفتیم خونه یادته؟

تمام راه سرم رو گذاشتم رو شونه های مهربونت... و دستام تو دستات بود...

یادته تو گوشم گفتی: دلم خیلی برات تنگ میشه...

***۲۹ مرداد چند شنبه بود؟

سه شنبه بود ... همون روز بود که رفتیم با خاله و عمو برا خرید؟ آره... انگاری ...

می دونی دیگه حس نوشتنم رفت ...

تازه باید برم اون تقویم سال ۸۱ رو پیدا کنم...

بعد میام همه رو برات می نویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




همه دلخوشی شبانه من!!!

دلم به این خوش بود...

ولی اونم تموم شد...

حالا دیگه بغضم تمومی نداره...

دلم می خواد زودی برسم خونه...

دلم میخواد برم رو تخت سرم کنم زیر بالشم و تا می تونم زار بزنم...

تو هم بی تاثیر نبودی..

می دونم شوخی کردی...

ولی یهو دیگه خیلی دلم گرفت... خیلی زیاد...

می دونی چیه...

تمام دلخوشی امشب من این بود که تا صبح می تونم برا عزیزجونم زنگ بزنم...

و هر چی دلم یمخواد براش حرف بزنم...

دلم به این خوش بود که الان که ساعت ۱۸ است برام زنگ می زنه و میگه سیبم نرفتی خونه؟

خسته شدی ها...

عکست چی شد؟

تقصیر خودش هم هست...

تا قبل اینکه جواب آزمایشمو بگیرم.. هی و هی زنگ زد...

حالا که جوابمو گرفتم.....

ولی اینها اینقدر ناراحتم نم یکنه...

اینکه می دونم دیگه امشب باید برم تو خونه.. خفه بشم تا صبح بشه و باز بیام سر کار اذیتم می کنه...

اینکه دیگه نمی تونم برات زنگ بزنم...

اینکه تو باید باهام رسمی حرف بزنی...

تو تصورم هم نمی گنجید که مامیت بخواد اینهمه راه رو بیاد باهات و برگرده...

و تو دلم می گم...

یعنی براش رفتن اینهمه راه از اومدن خونه تو راحت تره؟!!!!

باز این اذیتم نم یکنه...

و تمام دلخوشی امشبم.. و تمام خوشیم برا با تو بودن تموم شد...

تموم اوم حرفهام که میخواستم بهت بگم گوله شد تو دلم...

اخ که از رسمی حرف زدنت با خودم چقدر بدم میاد...

و باز اون حس بد داره میگه موبایلتو خاموش کن سیبی... بی خیال دنیا.. برو تا صبح خوش باش که  شب سیاهت ستاره بارونه ...

.

.

پ ن۱: ببخشید حوصله هیچکی رو ندارم... حتی خودم...

شاید فردا نیام اینورها...

شایدم فقط به سیبکم سر بزنم...

.

پ ن ۲: پارسا گلم... وقای دنبالم می گشتی ... کاش می تونستی پیدام کنی... چقدر دلم برات تنگ شده.. چقدر تا حالابزرگ شدی...

.

پ ن ۳: داداشی ببخشید دروغ گفتم بهت.. من امشب تنهام... ولی حال ندارم بیام خونتون.. یه کم می خوام تنها باشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦




خدا دمت گرم!!!!

از دیشب تو اون همه شیون و ماتم هی دعا کردم که این عزیز دل من صبح خسته نباشه و تا می تونه راحت خوابیده باشه و بتونه راحت رانندگی کنه...

تو اون همه دلشکستگی و غصه هی دعا کردم خدا این عزیزما به سلامت بره و برگرده...

نکنه یهو شیطون بره تو جلدش و تند تند این پیچ های ، پر پیچو بپیچه!!!!!!!!!

و تو دلش بگه حالا که عسلترین نیست که خواب از سرش بپره!!! پس بپیچ تا بپیچیم...

از بس دعا کردم برات خدا جون که خوب جوابمو دادی... م یدونستم امروز مستجاب الدعوه هستم بیشتر دعذ می کردم برا گل نازم...

الان از خنده های شیرینش.. دلم شاد شد و باز اشکام روون...

دیدی خدا خیلی خرم؟ باز این موبایل رو خاموش کردم... ولی مگه دلم اومد.. تا نیم ساعت نشده روشنش کردم و عزی زدلم نفهمید چقذه غصه دار بودم...

خدایا مرسی که به اون آقا پلیسه گفتی تو راه جلوی عزیز جونو بگیره!!!!

مرسی که بهش گفتی به عزی زجون بگه چند تا آقای پلیس مهربونو با خودش ببره تا چالوس!!!

خوب وقتی مامور قانون تو ماشینت نشسته باشه خوب دیگه شیطون میطون تو جلد کسی نمیره...

از چالوس به بعدش هم م یدونم تو بزرگی... می دونم مواظب گلم هستی...

تازه دیگه خیلی پیچ و واپیچ نداره...

خدا دمت گرم.. خیلی باحالی... ممنون که اینطوری از عزیز دل من مواظبت کردی...

.

.

پ ن: لازم به توضیح است که....عزیز جون من مرد قانونه... از اینکه هیچوقت خلاف نمی کنه من عاشق رانندگی اونم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦




کاش اينقدر می تونستم خودخواه باشم که....

کاش اينقدر می تونستم خودخواه باشم که نذارم بری...

کاش می تونستم برا خودم نگهت دارم...

کاش می تونستم بهت بگم وقتی نیستی دیگه منم انگاری نیست میشم...

کاش می تونستم بهت بگم که حتی تو اداره جلو همه چشایی که نباید اشکامو ببینن اشکام آویزون میشه...

کاش می تونستم بگم وقتی نیستی نمی خوام هیچکی رو ببینم تا تو بیای...

کاش اينقدر می تونستم خودخواه باشم که نذارم بری...

کاش دیشب که بهم گفتی من نمیرم.. منم می گفتم توروخدا نرو...

حالا از امشب هوای خونه ابری و بارونیه تا تو بیای...

حالا از امشب ، عین دیشب باز من باید تا صبح اشک بریزم ...

می دونی چقدر دلتنگتم...

می دونی چقدر دوست دارم... و می دونی بی تو حتی نفس کشیدنمم نمیاد...

کاش اينقدر می تونستم خودخواه باشم که نذارم بری...

کاش...

ولی امیدوارم در کنار همه اونهاییکه دوسشون داری بهت خوش بگذره...

امیدوارم به سلامت بری و برگردی...

اینقدر تو هم هستم که رییس میگه: سیبی از دست من ناراحتی؟ من اونروز باهات بد حرف زدم؟ من واقعا معذرت می خوام... و ...

و من اینقدر بغض دارم که چشام پر اشک میشه.. و فقط نگاش می کنم...

م یدونم امروز چشام قرمزه و تا تو بیای همینشکلی م یمونه..

م یدونی لبام از گریه های دیشب ورم کرده و تا تو بیای همینطور می مونه..

می دونم فردا زیر چشم کبود میشه و تا تو بیای همینطور می مونه..

و می دونی در اینمورد هیچوقت بهت راست نگفتم....

می دونی هیچ وقت قولهام برا گریه نکردن راست نبوده...

می دونی برا دل تو همیشه دروغ گفتم...

ولی عزیزم... خیلی دلم برات تنگ شده...

بیدار بودم تو همهه لحظه هایی که بیدار بودی و هی نازم می کردی...

بیدار بودم تو همه اون لحظه هایی که خیره شده بودی به آسمون...

کاش امشب ماه رو ببینم... کاش امشب ابری نباشه...

میدونی که وقتی نیستی تنها چیزی که ارومم میکنه دیدن ماهه که می دونم داره هر دومونو نگاه می کنه...

کاش تو اینقدر مهربون نبودی و من اینقدر خودخواه بودم که نمی ذاشتم بری...

عزیزم بدون همیشه دوست دارم..

همیشه دوست داشتم...

و همیشه تو بهترین نقطه قلبم جای داری...

مواظب خودت باش...

سیب دلتنگ تو

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦




مهمونی خفن!!!

همش خواستم براتون از مهمونی خوب تعریف کنم دیدم نمیشه...

خوبیش اینه که در نهایت بدجنسی خاله زنکانه براتون می نویسم...

عرضم به حضورتون که ما تشریف بردیم داخل منزل... صدای موسیقیشون خفه کننده بود.. یه چراغهایی هم داشتن که کلی بامزه بود.. هی برا خودشون نور بارون می کردن ... اولش یه آقای متشخص و با مزه و خوشتیپ و بلند بالایی (دهنت اب نیفته خواهر) با ما افتخار آشنایی پیدا کرد.. بعد هم اونجا پر بود از آقایون دکتر مهندس.. همه هم جای برادری که نه.. جای دوست پسری با حال..

جز یکی که خوب وبدها.. ولی از بس از سر و کول اون دختره بالا رفت که حال منو به هم زد...

ولی خواهر جونم بگه که یه پارتی باحال بود ها... شانس آوردیم.. مادر پدر دوستمون هم تشریف داشتن... وگرنه نمی دونم این دو نفر چه می کردن...

اون خانومه هم که بود .. به دل من ننشست ولی نمی دونم چرا به دل دوست عزیزجون نشسته بود... یه بلو زپوشیده بود باید بودین و میدین...

من یکی شبیهشو داشتم... خاله از دبی برام آورده... خواستم بپوشمش.. ولی هم یقش خیلی باز بود... هم اینکه گفتم خیلی رسمی نیست...

تازه مال من کلی خوشگلتر بود... ولی اون خانومه یه شلوار لی پوشیده بود با اون بلوزه که یقه نداشتو تا رو شونه هاش هم باز بود و همش بندی بندی بود تا رو نافش...

من همش م یگفتم دیر کردیم... ولی دیدم همه از خیابونگردیهاشون برگشتن و تازه اومدن..

یه سری خانوم خوشگل هم ساعت 22 اومدن...

یکیشون که به سبک زمان جدمون ادم و حوا لباس پوشیده بود... یکی هم که برعکس هر چی داشت پوشیده بود...

از بلوز و دامنو شلوارو جوراب هر چی النگو بدلی جینگیل مستون که فکرشو بکنی...

هیچکی هم به هیچکی نبود... بعد یه آقای باحالی اومد که بدطوری سربازی روش تاثیر بد گذاشته بود.. اینقذه هم با نمک بود... هی تیکه های باحال می اومد..

ولی یه مشکلی هم داشت ها. انگاری یکی چنگ زده بود تو صورتش... ریشش راه راه بود!!!! یه آقای متشابه شفیعی جم بود که اونم عین رضا حس خوانندگی داشت (خداییش  صداش قشنگ بود)

اون آقا متشخصه هم به گمانم کمی که حالش خوب شد!!!!!!! و رفع عطش که کرد... خجالتش کم شد.. و با رقص نور یه کارهای باحالی می کرد که حد نداشت...

یه دختر کوچولوی با نمک هم بود که خیلی وقت شناس بود... دقیقا 6 تا ساعت به دو دستش بسته بود...

دیگه دیگه چی باید بگم؟

اهان موهای دوستمم مثل همیشه قشنگ بود.. و با مزه آرایشش کرده بود...

دیگه وقت شام شد...

دیدم.. ووووو همه سالاد الویه و سالاد ماکارونی دارن.. داشتم می مردم... می خواستم به عیزی جون بگم به یه بهانه ای بریم بیرون.. برام شام بخر... رفتم دیدم. مامی خوش سلیقه اش ماکارونی هم درست کرده... کمی که شام خوردم.. خیلی کمتر از کمی.. احساس کردم از بس خوردم که دارم میمیرم...

دیگه..

ولی خودمونیم ها.. نمردیم یه پارتی خفن رفتیم...

جاتون خیلی خالی بود... مجلسم بی ریا بی ریا بود...

تازه اون خانومه که با اون آقا بدطوری در هم پیچیده بودم و هی راه به راه از خودشون عکس می گرفتن... یادتونه؟

اون خانومه یه عشوه هایی می اومد.. من تو دلم هی میگفتم صد رحمت به عشوه شتری...

یه بار هم عزی جون گفت: سیبی دارم بالا میارم... بهشون بگم برن اونطرف اتاق خالی هست ها!!!!

زهره زنگیده بود بهم گفت: چه صداهایی انگاری پارتیه؟

گفتم: یس یه چیزی بیشتر...

عزیزجون میگه .. نمردیم معنی دو سه تا دوست هم فهمیدیم...

 

می دونین چیه .. خیلی همه چیز خنده دار و خوب بودها.. ولی من حالم خوب نیست حس نوشتنم رفت...

ببخشید دیگه...

نشد که بشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦




آقای همکار!!!

برا گفتن اون ماجرای خندهدار که گمانم برا شما اصلا خنده دار نباشه باید یه کم توضیح بدم...

 

قسمت اول: یه روز عزی جون تشریف آورده بودن شرکت ما... جهت مشاوره برای یه پروژه .. تو دفتر رییس ما... و باید برا دوستان جدید بگم که هیچکی نمی دونه .. جناب آقای مهندس عزیز جون.. همسر بنده است...

عزیز جون تو جلسه با یه آقایی که از دماغ فیل افتاده بود یر موضوعی که خیلی بهش اشراف داشته درگیر میشه... البته نه درگیر لفظی ها...

بعد اون آقاهه کلی بهش بر میخوره... میگه من 11 سال تجربه کاری دارم. و می دونم دارم چی میگم...

عزیز جون میگه: من هم همینطور... و تا حالا 3 پروژه ملی در این زمینه انجام دادم و می دونم که تو ایران این موردها که تو کتابها خوندین جواب نمیده... باید اینکارو بکنیم...

بعد یهو از آقاهه می پرسه شما متولد چه سالی هستید؟!!!!

آقاهه میگه 1359!!!!!!!!

عزیز جون میگه... بعد چطوری مشا 11 سال سابقه کار دارین؟

و کاشف به عمل میاد که آقا زمان تحصیلشون رو هم جز سابقه کار گذاشتن...

عزی جونم بهش میگه... من اینهمه در این زمینه کار کردم. ولی هیچوقت جرات ندارم بگم من 5 سال تجربه دارم...

بعد شما سابقه ادراه و تحصیلتون رو برا من حساب می کنین...

خلاصه بدطوری زده بود تو پر اون پسره...

و اونم اصلا دیگه تو هیچ جلسه مشاوره ای که عزی زجون حضور داشت شرکت نکرد...

 

قسمت دوم: من تو اداره اکثرا مشکی خالصم... آرایش ندارم. مگه اینکه یه کم گاهی ریمل بکشم... حجابم هی بدک نیست و لی معلومه که جهت زیبایی موهام دیده نمیشه و از بابت شلختگی ریخته بیرون...

 

اصل ماجرا: ما نزدیکیهای خونه مسعود اینها بودیم...

عزیزجون میگه تو یادت نیست خونشون کدوم طرف بود؟ میگم نه... اخه اونروز که من اومدم.. اینجا از بس برفی بود که نیم متری خودمون رو نمی دیدیم...

یه جا وامیستیم.. تا ادرسو بپرسیم...

یه آقایی که چهره اش خیلی آشناست.. با یه خانوم خیلی خیلی خیلی محجبه نشسته.. و دارن آخر هفتشون می گذرونن...

عزی جون آدرس می پرسه و من دارم با دقت نگاشون می کنم...

صداش به نظرم آشنا میاد... می شناسمش... اونم متوجه من میشه... حرفشو نیمه تموم می ذاره... و فقط نگاه می کنه... زنش نگاه می کنه که شوهرش داره خیره به یه خانوم بد حجاب که تقریبا روسری سرش نیست نگاه می کنه و لال شده... و حتما داره فک رمی کنه که چطور حال شوهرشو بگیره...

عزی زجون میگه: چی شد؟ این آدرسو می دونین کجاست؟

مرده به خودش میادو شروع میکنه به توضیح.. من میام آشنایی بدم...

یهو یاد قیافه خودم می افتم... و بعد یادم میاد که کسی نباید بدونه عزیز جون شوهر منه...

در نهایت ضایع بودن بر میگردم اونطرف و روسریمو حائل میکنم ...

وقتی راه می افتیم.. ا زتو آیینه می بینمش که دهنش وا مونده و داره با تعجب هنوز به ماشین ما نگاه می کنه....

اینقدر خندیدم .. اینقدر خندیدم که حد نداره...

گفتم الان مرده هنگ کرده... داره فک رمی کنه من چقدر شبیه من بودم... تو چقدر شبیه تو بودی... و اصلا منو تو چه صنمی با هم داریم؟!!!!!

از صبح ندیدم آقاهه رو .. ولی تو نهار خوری حتما م یبینمش. واز الان هم دارم تو دلم میخندم... اگه بیاد بهم یه چیزی بگه حتما می خندم...

خدا کنه سوتی ندم... و بتونم خندمو کنترل کنم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦




آخر هفته ....

سلام

صبح به خیر خوین؟

خوبم... ممنون...

تعطیلات خوش گذشت؟

از هوا لذت بردین؟

به ما هم بد نگذشت... خوب بود... شکر...

از کجا بگم... از چهارشنبه... من عین یه خانوم خوب ساعت 21:40 رسیدم خونه!!!!!!

چرا؟ خوب می گم...

از اینجا که رفتم بیرون یادم اومد کفش مشکی مجلسیم داغون شده... البت داغون نشده... خونمون نیست...

یادم افتاد چند روزه می خوام برم کفش بخرم...

حالا تصور کنین.. روز روزش (یعنی روز عادیش که حالم خوبه) حال ندارم کفش انتخاب کنم.. حالا تو این اعصاب خورد و خاکشیر باید م یرفتم کفش خرون...

با اجازتون رفتم هفت تیر... که از اونجا با مترو برم سعدی...

یه لحظه یه چیزی افتاد تو جونم که برو تو این مانتو فروشیه.. شاید یه مانتو برا دم دستت پیدا کردی...

رفتم تو.. قلقله بود... (قلقله درسته دیگه؟!!!!) سه تا مانتو بهم داد... هیچکدوم یا اندازم نبود.. یا خیلی زشت تو تنم بود...

دیگه نا امید داشتم می اومدم بیرون..باز رفتم یه دوری زدم تو مغازه و دم یه رگال ایستادم... هی این مانتوها رو ورق زدم .. بدون توجه به شکلشون.. سایزشون رو می خوندم... تا ببینم کدوم اندازمه...

یکی اندازم بود.. به قیمتش نگاه کردم شاخام در اومد... 15500 تومان!!!!

همه اون مانتوها زیر 25000 نبودن...

بعد هی برچسبهاشون رو نگاه کردم دیدم.. یه خط درمیون همینطوریه قیمتهاشون...

اون آقاهه گفت.. اینها حراجه...

گفتم چرا؟

گفت همینطوری!!!

از رو مانتوم پوشیدمش.. دیدیم اندازمه... یه کم هم گشاده... ولی چون پارچش لخته مهم نبود... (اتاق پرو ها خیلی شلوغ بود خوب...)

از مدلش که عین وبا همه جا هست خیلی خوشم نیومد ها ولی خوب مانتو خنک و خوبیه... خیلی هم جینگیل مستون نیست...

رفتم حساب کنم دیدم... جاتون خالی 12500 تومن بیشتر نیست...

فکرشو بکن.. رو قیمت حراجش باز تخفیف داشت...

سرمست از خریدم رفتم طرف کفش فروشی... هر چند .. هی قیافه این مرتیکه بی شخصیت می اومد تو ذهنم...

همون کفش فروشی که با زهره رفته بودم.. رفتم همونجا.. یه کفش دیدم.. فکر کردم 19000 خوشم هم اومد... پوشیدم.. راحت بود.. 17000 دادم .. داشتم می امودم بیرون که آقاهه گفت.. خانوم اون 26000 !!!!!!!!!!

خیلی حالم گرفته شد... (این کفشه به اون مانتو در...)

24000 خریدم اومدم بیرون...

با مترو رفتم خونه... و ساعت 21:40... خسته داغون.. رسیدم خونه...

عزیز جونم خونه بود...

کلی از خریدم خرسند شد...

ماجرای اداره رو براش گفتم.. خیلی ناراحت شد... کلی حرف بد زد راجع به آقاهه...

خداییش من منصفانه تعریف کردم... اشتباه خودمو گفتم.. اونم گفت اره اشتباه کردی... ولی وقتی گفتم.. مرتیکه چیکار کرد... گفت: خوب کردی... اندازه همین کارو هم نباید برا این ادم بی شخصیت انجام می دادی...

خیلی دیر خوابیدم... و خیلی بد خوابیدم...

از بس بهم فشار عصبی اومده بود که هی همه جام می پرید.. چند بار هم از خواب پریدم... یه بارش نمی دونم چه خوابی می دیدم که جیغ کشیدم...

از همون چهارشنبه.. با زکمر دردم عود کرده... خیلی درد دارم.. اینقدر که دیشب تا مدتها از درد خوابم نبرد ...

 

پنجشنبه

صبح به خاطر هانی جان نمی خواستم برم تهران.. گفتم شاید ببینمش... ولی باید برا مسعود هدیه می خریدم... برا عزیزجونم هم... و یه سری خرد و ریز دیگه...

با عزیزجونم رفتم تا آزادی... با ماشین خودمون نه ها..

بعد از اونجا رفتم بازار...

باز خودمو شرمنده کردم.. یه پیراهن مانتو گونه !!!! دیده بودم.. دیدم رنگ دلخواه منو آورده خریدم...

برا مسعود یه ست خودکار و روانویس آلمانی گرفتم... برا عزیز جونم ادکلون گرفتم.. همونی که دوست داشت.. بعد یه بلوز مشکی ساده برا خودم خریدم.. و یه نوار ملیله دوزی شده...

طی ابتکاری... 10 تومن بر قیمت بلوزم افزودم...

شلوار مشکی عین همون قبلیه برا خودم خریدم...

 

یعد از سالیان دراز یه شال دیدم که خوشم اومد.. راست کار من بود... اونم خریدم.. سفارشات خاله عزیزجونو خریدم... و کادوی خونه جدید مامی زنداداشو...

بعدش اومدم خونه... ساعت 15:20 بود...

قرار بود آقای عزیز جون خان ساعت 16 خونه باشه ها... منم نهار نخورده بودم.. کلی خسته و کوفته بودم... کلی کار داشتم..

یه سری لباس ریختم تو ماشین...

دویدم تو حموم... یه خورده اونجا لباس شستن داشتم... بعد حموم اومدم  برا عزی جون زنگیدم.. ساعت 16... من گرسنه... عزی زجون میگه: الان میام.. همین الان راه می افتم...

با همون موهای خیسم.. رو تخت ولو شدم...

تو دلم گفتم: دیگه نمی رم مهمونی... بی حال بی حال شدم.. کمرم بیشتر در گرفت... از گرسنگی زیاد تهوع گرفتم.. و دیگه هم هیچی نخوردم.. حتی آب... من اینم دیگه...

یاد مسعود افتادم... و به این فکر کردم که به رفتن ما چقدر دلش خوش میشه... پا شدم و موهامو سشوار کشیرم و طبق روش خودم موهامو بیگودی پیچ کردم... و به بقیه کارهام رسیدم... دور یقه لباسمو اون نواره رو دوختم. شلوارمو برا اولیم برا کوتا کردم... (من بدم میاد شلوارم از مچم بره بالاتر) .. زیر ساخت آؤاریشمو هم درست کردم.. و منتظر موندم تا رو پوستم بشینه...

آقای عزیزجون خان ساعت 18:30 تشریف آوردن.. پدر سوخته هی زنگ می زنه من درو براش باز کنم...

منم لجباز موندم تا خودش باز کنه.. اومده تو میگه: سلام نازنازان...

سیب سیبک... عزیزک... عسلک...

من جیکم در نیومد.. طفلی فکر کرد.. رفتم قایم شدم... (اخه من عادت دارم از بچگی..برم قایم شم)

اومد تو اتاق دید.. من نشستم دارم .. خیاطی می کنم.. و اصلا هم تحویل نگرفتم...

خلاصه دیگه با اداهای پدرسوخته ای عزیز جون... یخم وا شد... ولی یه سردری داشتم.. یه سر دردی داشتم... یه تهوعی داشتم... یه معده دردری داشتم که نگو...

اینقدر معده ام دردر گرفته بود که طبق معمول.. تو دهنم پر شده بود از طعم خون...

عزیز جون یه تعارف کرد هیچی نمیخوری..منم گفتم نه...

باز این پسره یادش رفت به یه خانوم متشخص قهر کرده باید اصرار کرد و به زور غذا داد... من از روی لجبازی هیچی نخوردم...

تندی هم نشستم یه جعبه برا این مسعود خان ساختم... و دبرو که رفتیم...

عزی جون رفت پایین من لباسمو پوشیدم.. شالمو گذاشتم رفتم پایین...

باورتون میشه منو نشناخت!!!!

غیر اون شال مشکیه..هیچ شالی اینطوری به دلم ننشسته بود...

خیلی دلم درد می کرد.. و سرم هم سنگین شده بود...

تو راه برام شیر کاکائو خرید... کمی بهتر شدم...

ساعت 21 رسیدیم خونه مسعود اینها....

ووووووووووو جاتون خالی... فکر نمی کردم اینهمه با حال باشه...

تو راه قبل خونه اونها .. یه اتفاق با حال افتاد که تو یه پست جدا باید براتون بگم... ولی اینقدر خندیدم که حد نداشت... کمی صورتم شکفته شده بود. کمی هم حالم بهتر شد...

تو خونه که رفتیم.. من رفتم لباسمو عوض کنم... عزیزجون رفت نشست...

وقتی اومدم تو مجلس.. عزیزجونو که پشت یه ستون بود ندیدم... داشتم دنبالش می گشتم...

یه آقای متشخصی هم روبروم دیدم... تنها نشسته بود... من گمان کردم... همسر دوستمه... بهش لبخندیدم... اونم هم همینطور..

بعدش باهام احوالپرسی کرد...

صدای موسیقی اینقدر بلند بود که فقط با لب خونی با هم احوالپرسی کردیم...

کنار اون آقا دو تا صندلی خالی بود. .بعدش هم عزی جون نشسته بود... طفلی فکر کرد دیگه ازتنهایی دراومده... منم رفتم صندلی کنار عزی جون نشستم.. و لازم به ذکر است که عزیز جون یواشی بهم گفت: این خوشگل عسل کیه کنار من نشسته... (منظورش من بودم ها) گفتم دیگه.. دیگه... ما اینیم ...

هنوز اون آقاهه فکر می کرد من عین خودش تنهام!!!! ولی خیلی متشخص بودها...

بعدشم که مسعود اومد کلی خوشحال بود...

خوبه روحیه اش خوب بود...

یه خانومه هم بود... که با مسعود خیلی مچ بود... ولی .. ولی... باز فکر نمی کنم اون یبود که به دردش بخوره... و تو دلم گفتم.. خدا کنه یه دوستی ساده باشه...

ما رو به اون آقاهه کنارمون معرفی کرد... طفلی یخ کرد...

بعدش آقاهه اومد کنار عزی جون و با هم گپیدن...

خودمونیم ها.. تو اون جمع... خودم بهترینشونو شکاریده بود...

به عزی جون که گفتم.. گفت وقتی پدرتو درآوردم.. اونوقت متوجه شکار هم میشی...

منم گفتم تو هم که چشت هی دنبال دختر مردمه.. فکرکردی من حواسم نیست.. هی نگاش م یکنی.. لبخند می زنی....

عزی جون من داشت شاخ در میآورد.. گفت کی... چی ؟ کجا؟

بهش گفتم داری نی نی گولوی اون خانومه رو هی دید می زنی.. تزاه اون دختر با مزه هه که با نمک می رقصه رو هم که هی نگاه می کردی...

من بیچاره حتی نمی تونم این آقاهه که کنارت نشسته رو ببینم...

خلاصه یه کم با هم شوخی کردیم... و یه کم خندیدیم... عزی جون گفت: جای خواهرات خالی... اینجا پر دکتر مهندسه ... می تونستیم همه رو بذاریم سر کار ...

(عین خودمه این عزی جون.. هی تو جونش یه چیزی وول میخوره جهت مردم آزاری)

جاتون خالی بود... یه مهمونی با حال... کلی خوش گذشت... ولی من خیلی سر درد داشتم.. سر شام.. با همسر دوستم کلی خندیدیم.. بهم گفت: بهتون سلام عرض کردم و لی شما متوجه نشدین..

منم گفتم: منم فکر می کردم با شما احوالپرسی کردم!!!!

کلی رقصیدیم.. کلی خوش گذشت...

عزیز جون گفت: متوجه شدی تو این جمع اکثرا زوجن... ولی فقط سه تا زوج رسمی موجوده؟

گفتم: یس... تازه گاهی هم عین ما فردن... گفت وقتی کشتمت متوجه فرد بودن هم میشی...

بعد گفتم: خوب ببخشید زوجن... اون پسر با نمکه رو یادم رفت... با هم میشیم چهارتا...

خلاصه اینکه کلی خوش گذروندیم... و تا بیام خونه ساعت شد 3 بامداد... و تا بخوابیم هم شد ساعت 4 ...

(ماجرای مهمونی رو بعدا می گم... بذارین ماجراهای آخر هفته تموم شه...)

ساعت 8:30 بیدار شدم.. جمع و جور کردم..

قرار بودبریم خونه مادرجونم...

ساعت 10 م یخواستیم بریم.. ولی داداشی اینها زحمت کشیدن ساعت 11:30 اومدن... منم برنج رو دم کردم ...

ساعت 12:40 رسیدیم خونه مادرجون... تو راه کباب خریدیم.. کمی هم خورشت داشتیم...

ساعت 13:30 نهار خوردیم...

بعدازظهر دخترخاله اینها اومدن اونجا.. بعد رفتیم خونه خاله بزرگه...

یه کم اونجا موندیم.. پروین جونم هم بود... کلی ذوق زده شدیم... بعد رفتیم تو راه بستنی بخوریم... و بریم کرج...

اینقد هم من از این بی برنامه بودن بدم میاد... داداشیه دیگه.. زنگید به شهروز که داداش کجایی؟

حالت خوبه؟ ما طرفهای خونه شماییم.. ولی داریم میریم...

شهروز گفت ما هم تو پارکیم... بیان اینجا...

بستنی برا اونها هم خریدیم... و راه افتادیم .... فهمیدم که دیگه موندگار شدیم... اصلا هم حال نداشتم.. و دلم فقط خواب می خواست...

رفتیم پارک.. شهروز هم کلی اصرار باهاشون رفتیم خونشون...

(بذارین یه کم غر بزنم) من از مهمون سر زده خیلی ناراحت نمی شم...ولی زنداداشم خیلی بدش میاد... و ناراحتیشم ابراز می کنه.. مونده بودم حیران که چرا هیچی نمیگه... اخه کی ساعت 10 شب میره مهمونی اونم شام...

به عزی جون گفتم که برین یه چیزی برا شام بخرین...

ولی شهروز ناراحت شد و دیگه ما هم تسلیم شدیم...

پسرش منو به اسم دختر آبادانی می شناسه... کلی هم با هم تریپ رفیقیم...

مانتومو گرفته بود که خاله بیاد خونه ما...

شام که نتونستم بخورم.. خیلی حالم بد بود... نمی دونم از چهارشنبه شب دچار یه تهوع مزمن شدم...

الانم دار می میرم از این حالت...

ساعت 30 دقیقه بامداد بود که از اونجا راه افتادیم...

تابرسیم خونه... ساعت 3 شد... من رفتم دوش گرفتم.. وگرنه می مردم...

تا بخوابیم شد 4.... دیگه می خواستم بمیرم...

این همسایه ما انگاری خروس داره تو حیاطش... تا کی هی قوقولی قوقو کرد... دیونه رفتم ... (مشهدی بودها)

نیست چند شب عق نزد تو خواب ما... این خروسشم که اعصابمون رو مزین کرد...

تازه خوابم برده بود که با ز از این خوابهای جیغ جیغی دیدم.. و با زپریدم...

می دونم اعصاب مصابم ریخته به هم....

ولی چه کنم چاره چیه؟

صبح از ساعت 7 تا ساعت 10 هر 20 دقیقه یه بار بیدار شدم...

فکرشو بکنین... می خواستم خودمو پاره پاره کنم...

بعدش با عزیز جون که رفته بود نون داغ خریده بود.. یه صبحونه زدیم تو رگ...

من باز ساعت 13 بود که از حال  رفتم...

تا ساعت 17 ولو بودم... بلند شدم دیدم عزیز جونم نیست...

چایی تازه دم رو گاز بود.. کامی روشن...

نگران شدم... کمی گذشت .. عزی جونم با نون داغ ... و کمی میوه اومد خونه...

به قول خودش نهار شاممون هم خوردیم...

بعد با زمن ولو شدم..

نمی دونم چم شده...

البته نهارمو هم نخوردم...

هی دلم میخواست فقط و فقط سالاد بخورم.. با ابلیموی فراوان..

عزی زجون میگه احوالاتت مشکوک بیده...

ولی من کدومو باور کنم.. دم خروستو یا قسم حضرت عباستو!!!!!!

غروب با عزیزجونم رفتیم قدم زدیم... کلی حالم بهتر شد...

اومدم خونه دوش گرفتم.. کلی کار کردم... و بعد هم مردم... البته نمردم.. از بس کمرم درد میکرد که حد نداشت...

حالا هم اینجام... برا اینکه حالم کمی بهتر بشه.. از صبح این سومین آدامسیه که دارم می جوئم...

خوب اینها رو گفتم...

باید موضوع خنده داره رو براتون بگم و تعریف از مهمونی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦




کی حال داره؟!!!!

قبل هر چی دو سه تا تبریک باید بگم...

***عزیز جون روزت مبارک.. چون یه بار نزدیک بود بابا بشی!!!!

***مازنی جان چون داری بابا میشی.. روزت مبارک...

***شهاب جان روز تو مبارک نباشه چون با با نیستی... ولی سیبک بهت سلام رسوند... تبرک گفت.. خبریه؟!!!

***ممزی خان روز تو خیلی مبارک.. خدا برات حفظشون کنه...

.

.

.

من فردا یه مهمونی دعوتم که خیلی باید خسته کننده بشه... چون رسمیه...

لباسم برا م گشاد شده. باید درستش کنم!!!!

کی حال داره...

تازه برم ببینم می تونم کفش بخرم...

کی حال داره...

فردا باید برم خرید بعد برم خونه دوباره خودمو بسازم.. بعد بیام تهران؟

کی حال داره...

بعد باید با اونهمه آدم احوالپرسی کنم.. بعد تازه احتمالاباید قر هم بدم.. بعد شبش برگردیم خونه...

کی حال داره...

بعدش فرداریم خونه خاله تا شب اونجاهاییم.. برا پرو لباس... باید بخندم.. باید هر و کر کنم.. باید جوک بگم.. باید یه کاری کنم خالهه ضعف بره.. سمانه غش کنه..

کی حال داره...

کی حال داره.. کی حال داره...

ولی باید حال داشته باشم..

خجسته. و خندان...

اوه آرایش فردا رو بگو.. توضیحات به خواهر اون.. وووووووووو کی حال داره...

من برم تا حال شما رو هم نگرفتم...

پ ن: ساندی ممنون.. خسته هم نباشی.. خدا قوت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦




سيب خر!!!

اگه بذارن و بذارم یه روز این خنده رو دهن بد ترکیب ما دووم بیاره...

اگه بذارن...

از بس حالم بده که حد نداره...

کمرم درد می کنه اساسی...

اصلا دیگه دکتر نمی رم...

اه.. اه...

همش تقصیر خود خرمه...

از صبح می دونستم امروز رو زمن نیست ها...

دارم فکرمی کنم... اگه یکی با اون قیافه من جلوم وا میستاد من چیکار می کردم..

مطمئنم که اینطور برخورد نمی کردم...

شیطونه میگه استعفا بدم برم...

خوبه رییس که بهم زنگ زد و با اون مهربونی باهام حرف زد... و خودش می دونست که تقصیر من نبود..

خوبه خوب باهام حرف زد...

وگرنه من اینقدر خر هستم که بذارم برم...

اینقدر خرم که حد نداره...

اینقدر خر که هنو ز اینجا نشستم و دارم هی بغضمو فرو میدم تو گلوم.. تا کی غمباد بشه منفجر بشه...

خودم می دونم میتونستم یه کار دیگه بکنم... ولی.. ولی من فقط میخواستم کارشون زودی راه بیفته...

باشه ایرادی نداره...

ولی اینو خوب م یدونم.. خوب می دونم که دیگه حالم از اینجا بد میشه...

نیست خیلی خودش با آدم با شخصیت برخورد می کنه...

انگاری اومده مهدکودک...

خدا خیلی بدشانسم نه...

بی خیال خدا.. منو بی خیال...

از بس فشارم افتاده دارم می لرزم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦




بعدا نوشت برا پست اوشین باردار نه حامله!!!

این بعدا نوشت رو برا اون دسته از دوستانی میگم عین خودم کنجکاون و تا آخر حاملگی اوشین رو می خونن...

اگه باز معدت خالی نشده و میخوای رودلت خوب بشه اینو بخون ها...

وگرنه خونت پای خودت... خونت نه .. خون ات... افتاد؟

به هر حال ببخشید دیگه...

معذرت..

خواستم تو غم و شادی و تهوع خودمون شریکتون کنم...

ولی چون خوب دیدم هر کی برا خودش یه سری تهوع هایی داره دیگه به تهوع ما نیاز نداره...

لطفاً قبل خوندن پست قبل یه کاسه ای چیزی دستتون بگیرین تو این پست ما و همون ژست ما عق نزنید...

بعدم اینکه... کاستون رو سریع ببرین تو توالت خالی کنین و سیفون رو هم بکشین..

کاره دیگه.. یهو حواستون نیست.. می برین می ذارین  رو اپن آشپزخونه.. بعد یکی ماید از همه جا بی خبر فکر می نه.. سوپ پختین اول صبح...

آبلیمو می ریزه توش  و لاجرعه میده بالا...

حالا اگه غلیظ باشه... با قاشق می خوره...

اه اه اه اه ....

عق عوووووق .. عق.. ... حالم بد شد.. ببخشید.. برم الانه بر میگردم..

اره می دونم اوشین تو حامله ای!!!!

.

.

.

الانه یه کم سبک  شدین آره... خوبه.. دیگه شب پرخوری نکنی ها.. آفرین گلم...

بعد یه شربت آبلیمو بخورین.. تا حالتون بیاد سر جاش..

ببخشید صبحونه امروزتون حرووم شد...

ایرادی نداره نهار بیشتر بخورین.. بعد بیان باز بخونین و تهوع بگیرین...

ولی قبلش هر چی آروغ یا آروق دارین بزنین.. چون یهو سر نهار ترش می کنین و بعد نهارتون هم حرووم میشه...

وای ببخشید بازم شروع کردم.. چه ادم بدیم من ها... تقصیر اون میمونه است.. جن رفته تو جونش... می خواد مردم آزاری کنه...

شایدم قرص انگل هاشو نخورده.. یه جاش کرم افتاده.. داره کرم میریزه..

اه اه ا ه ا ه  حالم بد شد...

ببخشید

عق عوق...

چیه.. تو کاسه بود.. ندیدی که ایش و اوش م یکنی...

حالا یه کم بخند.. یه کم..

منم همینطور... (دیدین یوسف تیموری رو... تو همین مجموعه به همین سادگی... میگه یه کم بخند .. یه کم بخند.. بعد خودش میگه منم همینطور... خوب گفتی خیلی خری سیبی.. منم گفتم منم همینطور ..مصداق داشت به خدا...)

.

.

پ ن ۱:ساندی جان فکر کنم رفت کمی این معدشو خالی کنه تو دبلیو سی..

ببخش ساندی جان.. دیدم اف شدی گفتم شاید حالت بده.. ببخش خواهر..

.

پ ن ۲: نداریم...

.

پ ن ۳: حالتون خوبه؟

.

پ ن ۴: کاستون جا نمونه دم آشپزخونه.. اشتباهی نذارین تو یخچال برا شام شبتون...

.

پ ن ۵: آخ چرا یم زنین.. باشه می رم.. سعی کنین. به اعصابتون مسلط باشین.. آخه یهو.. یهوووووو ها... در اثر عصبانیت این معدتون درد میگیره بعد ترش می کنین.. بعد یاد تهوعتون می افتین .. بعد باز مجبوریم بهتون بگیم اوشین تو حامله ای..

.

پ ن ۶: خوب دیگه.. تمومش می کنم.. فقط یه سوال برام پیش اومده.. نه نمی گم.. می رم

دیگه...

..

..

پ ن۷ :.. خوب بگم دیگه میرم.. باشه...

سوالم اینه .. شما تو اون کاسه هایی که توش بالا اوردین دیگه می تونین غذا بخورین!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦




تو حامله ای اوشین!!!!

سلام

صبح همگی به خیر و شادی...

خوبید؟

خوبم..

فقط خوابم میاد...

خیلی هم میاد..

.

اول یه چیزی بگم: اگه دوست دارین اول بعدا نوشت بالایی رو بخونی بعد اینو..

ولی حالش به اینه که اول اینو بخونین بعد بالایی رو..

یه بار امتحان کنین.. نشد.. حال نکردین.. اول بالایی رو بخون بعد اینو.. خوبه..

مالیات که نداره.. غصه نخور

.

اما.. اما ... از دیروز بگم بهتون...

اولاْ تا ساعت فکر کنم ۱۹ اینجا تشریفمو داشتم...

دوماً عزیز جون جونم اومد دنبالم...

اصلا این دوما سوما نداره که...

عزیز جون شاکی شد که چرا دیر اومدی پایین...گفتم... پلیز ویت... واستا بنده فرزندم را در صندلی پشتی بگذارم و از ایمنی او مطمئن شوم... و بعد کمر بند ایمنی ام را ببندم... (اینها رو گفتن برا تبلیغات و فرهنگ سازی تو وبلاگم بیارم.. به هر حال زندگی خرج داره...).. بعد بگم خوبم یا بهترم...

عزیز جون: خوب حالا چرا دیر اومدی پایین..

من: اولا د رحال چتیدن با .... .... بودم...(صداقتم اونو کشته) دوما دوست جدید پیدا کردم...(ظرفیتم دیونه اش کرده)... تازه قراره بهش زنگ بزنم... (جراتم اونو دیوانه کرده) ... قراره با هم بریم جشن تولد (این دیگه پرروییم بود که اونو نکشته.. اون منو کشته!!!).. از رشتی های عزیز معذرت می خوام ها.. ولی جوکشو شنیده بودین... بلا نسبت من!!!  این جوکه قدیمهاخیلی خنده دار بود!!!!

دوماً داشتم اسبابمو جمع می کردم... سوماً با تقی و نقی و قلی و اصغر و اکبر تا خداحافظی نکنم که نمی تونستم بیام..

تازه چون بنده باید عین سرایدار واحدمون همه چیز رو چک می کردم.. بنابراین... طول کشید دیگه...

اینقدر این عزیزجون انگلک کرد منو تا  نخوابمو ساکت نباشم... که یهو یادم اومد از ماجرای سیبکم براش بگم...

می دونی چیه عزیز دلم.. من عاشق اون خنده ریز ریزتم... همون که گوشه لبت جمع میشه...

بعدشم در مورد باقی موضوعات...

آخه دیروز روز پرماجرایی بود... از همه لحاظ!!!

سر راه قرار بود بریم خونه داداشی... یه کار کوچیک داشتیم..

داداشی گفت من با سپنتا دم در حیاطم...

نمی دونیم که.. وقتی پیاده شدم.. عسل عمه چه جیغ های خوشحالی می کشید.. عین خودمه... پر شر و شور...

تازه یه چیز باحال.. داداشی گفت عمه رو محکم صدا کن...

بعد سپنتا با تمام وجود گفت: عمه سی ..

بعد شما انتظار دارین من راهمو بکشم برم خونمون...

نمیشه که...

داداشی گفت بیان یه چیزی حاضری می خوریم... زنداداشم بالا بود... انگاری از اون روز سگی ها داشت دور از جونش...

از اون روزها که از اول صبح پا میشی اعصاب مصاب نداری... همون روزها که جنها شب میان تو خوابت و ترتیب اعصابتو میدن...

حالا داداشی اروپایی بنده با شلوارک دم در تشریف دارن...

نه به هوشی که برا آشغال دم در بردن کت و شلوار می پوشه... نه به این خوشگل داداش که همیشه شلوارک پاشه...

همونطوری نشست تو ماشین و گفت بیا بریم نون فانتزی بخریم..

رفتیم.. خریدیم.. یه کم دیگه خرید کردیم... اومدیم.. پختیم .. خوردیم... کلی هم حال زنداداش جونم خوب شد...

زنداداش میگه برا سپنتا کره محلی پاستوریزه خریدم... تا عین باباش و عمه هاش نشه...

من کلی خندیدم..

من وداداشی انگاری یه سیبیم از وسط دو نیم شده..

البته تو این مسائل... ..جفتمون از بی خوابی حالت مسمومیت میگیرم... جفتمون از بی حمامی میریم.. جفتمون عاشق کارتونیم و هنو زبزرگ نشدیم...

جفتمون شیر می خوریم دلپیچه میگیریم..

آب طالبی می خوریم سر درد میشیم...

قبل غذا چایی بخوریم حالت تهوع میگیرم...

و کلی کشف دیگه که زنداداشم به اون رسیده...

اهان جفتمون هم دیگه کمر نداریم...

عادت های غذایی بسیار مشابه داریم...

به فاصله یه ماه از هم مجبور به خرید کمربند طبی شدیم...

 (اینها چه ربطی به حامله بودن اوشین داره؟ خوب پلیز ویت.. با من باشید تا بهتون بگم دیگه)

خلاصه...

کلی خندیدیم... کلی با سپنتا بازی کردم..

آخه نیست من خیلی هم سن عسل جونم ... برا همین دست منو میگیره می گه.. اتاق اتاق. بازی...

کلی باز ی کردیم....

دیگه رسیدیم خونه داشت ۱۲ می شد...

دیدم اگه دوش نگیرم که مردم..

نیست من اردک تشریف دارم.. حالا هر بار هم میرم زیر دوش به این فکر می کنم اگه آب سهمیه بندی بشه من عملا میرم کنار دریا زندگی میکنم... چون بی آبتنی مردم...

بعدشم مگه این موها خشک میشه.. نیست خیلی زلف پریشون دارم... هی هی.. . یادش به خیر...

تو رختخوابم بودم که شنیدم صدای عزیز جون میاد... داشت با معصوم جونم حرف میزد..

داشت بهش می گفت: میای پیش سیب من.. هفته دیگه تنهاست.. من نگرانشم...

آخه می دونین من خیلی دوست ندارم برم خونه کسی...

تازه جز جای خودم بدون عزیز جون هیچ جایه دیگه خوابم نمی بره...

اصلا من بدون عزیز جون خوابیدنم دچار مشکل هست.. حالا جام هم عوض بشه دیگه واویلاست...

منکه نشنیده گرفتم.. این تلفن نیمه شبانه عزیزجونمو...

بعدشم خوابیدیم دیگه... این پرسیدن داره...

آهان یه چیزی...  داشت تیتر زردم یادم می رفت!!!

راستی اگه معدتون ضعیفه نخونین  بقیه اشو.. از الانم هم بگم .. گلاب به روی همتون... بعد نگین این سیبه چه بی ادبه!!! (اخه من خیلی با ادبم.. مرگ خودم!!!)

ما شبها پنجره های اتاق رو باز می کنیم.. جاتون که خالی نیست!!!خالی نباشه... و دلتون نخواد!!!! همچین یه باد خنکی میاد... جرات ندارم بگم نسیم میاد!!!

حالا فکر کنین.. دار یمی خوابی.. نسیم هم بیاد... اونم خنک... و از بس هوا خوبه در حال خجسته شدن باشه دلت... همچین که چشات با بهترین رویات داره بسته میشه (اره مرگ خودم.. من و بهترین رویا!!!) بعد یهو یکی وسط حالت بگه عوووق... عوووق .. عوووق... بعد صدای جیغ جیغ گربه های پشت خونه بیاد ... که دارن با دخترشون که تا دیر وقت با بر وبچز بیرون بوده دعوا میکنن و گیس و گیس کشی... بعد باز تا چشت میاد بسته بشه یکی... همچین عق وعوق بزنه که دل و رودت به هم بپیچه...من هیچی.. نمی گین عزیز جونم همچین منتظر یه اشاره است... برین تو خونتون عق بزنین...

الان ۳ شبه به گمانم...

عزیز جون میگه شاید یکی داره نی نی دار میشه...

لجم در اومد یه گازشم گرفتم... می گم دیگه تو هم با این نی نی ... هر چی میشه می چسبونی به نی نی...

میگم گوش کن.. عق وعوقش خیلی پیره... انگاری دندون مصنوعی هم داره که تو راه عقش با همه چی قاطی شده که یهو.. یه عالم از همون مدل عق زدن میاد.. و عزیز جون عین اوشین که حامله می شد و هی می دویید طرف دستشویی (یادتونه اوشین رو) می دوئه میره گلاب به روتون...

بعد هم که اومد در حال تنبیه بنده خوابش برد... اینقذه خدا رو شکر کردم از این یهو خوابیدن عزیز جون.. بعضی وقتها لجم در میادها.. ولی دیشب خدا به من رحم کرد...

منم فکر کنین با رویای عق زدن همسایه.. اونم نمی دونم چرا تو حیاط !!! خوابم برد..

راستی بعد یه عق دقیقا صدای بیرون اومدن و ریختن محتویات شکمشو شنیدم... باور کنین.. بدطوری آّب جمع شده بود تو شکمش... تازه .. انگاری کلی هم پرخوری کرده بود...

آخه یکی نیست بگه تو که حال درستی نداری چرا اینهمه می خوری....

 

از اینکه حالتون رو به هم زدم ببخشید...

ولی اونهایی که رودل کرده بودن.. الان خوب شدنشون رو مدیون اینهمه فداکاری من هستن..

من برم ...

من برم .. دارم بالا میارم اوشین...

.

.

پ ن: یکی از اصلاحات خونه ما (خونه پدریم ) اینه که وقتی یکی یهو حالش به هم میخوره.. یا بی حال میشه.. جنسیتش فرق نمی کنه.. همه میگن.. اوووووووه تو حامله ای اوشین!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦




هدیه آبایی برای سیبکم...

از طرف آبايی

سلام سیبک مهربونم ..

اینجا خونه توء

هر وقت به دنیا اومدی و بزرگ شدی ... اونقتا که احساس میکنی حرفایی داری که دلت نمیخواد به هر کسی بگی ... بیا اینجا مثل مامان سیبی و آبایی و خیلی های دیگه ... اینجا اونقدر حرف بزن تا دل کوچولوی نازنازیت آروم بشه ... من و مامان سیبی و بابا عزی و دایی شهاب و بقیه هم قول میدیم تنهات نذاریم .. تا وقتی که خودمون هستیم .. نمیذاریم تنها بمونی ... سعی میکنیم نذاریم تو هم مثل خیلی ها از ما طعم تلخ خیلی چیزها رو تو دنیا بچشی ...

عزیزم .... سیبک نازم ... تو یه سیبک مهربون میشی ... درست مثل مامانت .. یه سیبک فهمیده و صبور میشی .. درست مثل بابا عزیز جون ... یه سیبک شیطون و کامنت باز میشی ... درست مثل آبایی و یه سیبک کار درست و سر شلوغ درست مثل دایی شهابی  .. و بقیه خوبی های بقیه خاله ها و دایی هاتم به ارث میبری .. اینجا همه منتظریم که زود تر بیایی  ... بیای تا با ونگ ونگ ها دلنشینت خونتون رو از بی صدا بودن در بیاری ... بیای تا عشق مامان و بابات با اومدنت کامل تر بشه ... عزیزم مهم نیست که تو چه ماهی به دنیا میای مهم اینه که هر وقت بیای میشی ماه زندگی مامان بابات ... میشی شب تاب آسمون زندگیشون .. ولی سیبک نازم قول بده مامانی رو اذیت نکنی ها .. یه وقتی بغلی نشی ... مامانی کمر نداره همش تو رو بغل بگیره رژه بره تا ونگ ونگ نکنی ها ... آفرین عزیزم ..

من شوخی کردم گفتم حتما باس دختر باشی ها ...

دلم میخواد دختر باشی ولی از یه طرف هم دلم نمیخواد از بسی که خودم و مامان سیبی و باقیه خاله هات مصبت کشیدیم به خاطر خانم بودنمون ! ولی اگه یه وقتی پسر باشی هم اصلا عب نداره !‌مهم اینه که سالم باشی ... سلامت باشی .. و از همه مهمتر اینه که فاستوس باشی ! که میشی !! شک نکن !! مگه میشه یه فاستوس زاده فاستوس نشه ؟؟ اونم با وجود اینهمه فاستوس در اطرافش ؟

سیبک نازنینم قالب وبلاگت رو خودم اگه کس دیگه ای پیشنهاد بهتری نداد برات درست میکنم ..

یه چیز دیگه الان میخواستم بگم نمیدونم چرا یادم رفت !!

عب نداره ...

حتما میخواستم بگم حسابی خوش بگذرون اونجا .. اینجا زیاد از اون خبرها نیست ..

راستی سیبکم .. وقتی به دنیا اومدی .. همون اول اول اگه یکی محکم زد پشتش ناراحت نشی ها !! اینا رسمشونه ! عادت دارند یکی که تازه به دنیا میاد همون اول نطقش رو میکشن که حساب کار دستش بیاد !! تو به دل نگیر ... بعدا خودت میفهمی کم کم ..

یه قول هم به آبایی بده ! قول بده دیکته ات مثل من ضعیف نشه !! خیلی بده آبایی .. نمیدونی که خرس گنده شده باشی ولی هنوز شک داشتی باشه که نطق رو اینجوری مینویسن یا نه فکر کنم اشتباه نوشتم آخه اینجوری میشه نطق کردن !! ولی عب نداره حالا هر چی .. فاستوس بودن یعنی همین دیگه !‌

یعنی در پی قافیه و واژه نباشه !!

من دیگه الانه برم به مامان سیبی بگم که اینجا رو برات درست کردم .. الانه میرم تو بلاگفا هم برات درست میکنم این آدرس رو ...

مواظب خودت باشی ها ..

زود زود هم بیا نازنینم ...

من قول دادم محمد رو بدمش به تو یادگاری که بدونی چقدر دوستت دارم نازگل من ..

بعدا میشناسیش محمد رو ... بچه خوبیه . خیلی آرومه .. بهش میسپارم هواتو داشته باشه ..

میبوسمت یواشکی ..

فعلا ..

---

از طرف آبایی .

پ ن۱: این اولین پست وبلاگ سیبکم بود...

سیب کوچولوی من خوشحال میشه بهش سر بزنین و تا قبل اینکه بیاد یه عالم دوست داشته باشه...

ولی نمی تونه خودش ازتون تشکر کنه که... تا بیاد پیش من.. بعد بیاد تو این دنیا.. و بزرگ بشه و بتونه ازتون تشکر کنه.. من خودم این کارو انجام میدم...

.

پ ن ۲: آدرس سیبکم تو لینکهام هست

اینم برا محکم کاری

http://fastoosak.persianblog.ir این ادرس ورژن پرشینیشه.

اینم آدروس ورژن بلاگفایی...http://fastoosak.blogfa.com

هم سیبک دات کامی داریم هم سیبک دات آی آری...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




نانا جان ممنون...

بگم گریه نکردم؟

دروغه..

بگم ریز ریز اشکامو با پشت دستم پاک نکردم...

خوب دروغه...

بگم همون لحظه دلم  نخواست نانایی بیام تو بغلت تا صبح زار بزنم.. بازم دروغه...

می دونی...

می دونی ؟...

من و عزیزجون هیچ مشکلی برا بچه دارشدن نداریم...

ولی فقط این ذهن لعنتی منه که نمی ذاره نی نی دار بشیم...

نمی خواستم اینها رو اینجا بنویسم...

می خواستم یواشکی در گوشت بگم...

بهت بگم که همش تقصیر منه...

بهت بگم که همش می ترسیدم نی نی بیاد...

حالا هم دارم با ترسم مبارزه می کنم...

بهترین پیشنهاد هم پیشنهاد ساندی مهربون بود.. که حالا با مهربونی تو کامل تر شد...

فکر نمی کردم واقعا برا سیبکم چیزی نوشته باشی...

فکر کردم فرصت نداشتی... و نداشتی و چقدر لطف کردی؟

فکر کردم هنوز برا هیچکی اینقدر ها هم سیبک من مهم نیست...

نمی دونستم ...

اعتراف می کنم حتی تو تصورم هم نمی گنجید...

حتی تو رویاهام نمی دیدم اینهمه لطف تو رو...

راست میگی...

مرسی عزیزم..

ممنون گل سیبم...

قبل هر کاری بادی برم لینک سبکم نازمو بذارم تو وبلاگم..

بعد هم برم اون مطلب قشنگتو کپی کنم تو این وبلاگم...

فدای تو بشم من...

ممنون که اینقد خوبی...

ممنون...

پ ن۱ برا ساندی جان:

ساند ی عزیز در اولین فرصت که شاید فردا باشه.. پسورد وب سیبکمو میدم بهت.. تا هر چی دوست داری بذاری تو اتاقک سیبک نازم...

.

پ ن ۲ برا آمینا جان:

خوبی عزیزم.. بهتر شدی؟ جات خالیه ها...

.

پ ن ۳: برا دایی جان اینترنتی !!! سیبکم...

نازی دایی مهربون .. نازی... مگه میشه خواهری سیبکش تو راه خونه باشه بهت خبر نده... خوب خجالت که می کشه... ولی بهت می گه.. نیست مامان سیب خیلی روش زیاده... و یاد نگرفته باید یه کم حیا داشته باشه...

بعدشم.. اگه دایی خوبی بودی برات روز دایی درست می کنیم.. تا بهانه ای برا هدیه دادن بهت داشته باشیم...

وگرنه دایی سیبی... روز پدر نه روز توئه نه روز عزیزجون.. تازه توکه دایی هستی دیگه بدتر.. همون عرق گیرم برات نمی خرم...

دیگه هم اینطوری ازم ناراحت نشو که دل من بگیره.. فکرکنم داری .. خلاصه...

.

پ ن برا خودم:

 خوب هر کی فکرکنه من نی نی دارم حق داره.. ولی نداریم... نداریم... قراره بیاریم بیاریم... 

تازه سیبکم فعلا جاش پیش خدا جون خوبه...

با فرشته های مهربون عین خودش داره بازی می کنه...

خیلی خیلی هم به خدا جون نزدیکه...

هر وقت هم بهش اجازه بدن میاد پیش مامان و بابا...

کلی هم مامیش براش حرف داره که تو وبلاگش می زنه..

الهی سیبکم وبلاگ لازم بشه برا نوشتن خوشبختیهاش تو زندگی... و هیچوقت غصه دار نباشه...

بعدشم سیبکم داری میای به خدا بگو .. هر چی که برات بهتره همون باشی...

برا من و بابا سالم بودنت مهمه.. و خوشبختی تو... و خوب تربیت کردنت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




همه پرسی برای اسم وبلا گ سیبک نازنینمان...

 اسم وبلاگ سیبک به همه پرسی گذاشته می شود...

لطفاً پیشنهادات زیبای خود را ارسال نمایید...

.

.

.

هنوز موندم اسمشو چی بذارم خوب...

پ ن: سیبک اسم جدید نی نی نداشته و نبوده است که به پیشنهاد نانا حان گذاشته شده...

یه چیزی تو مایه های پیامک..

نه بابا شوخی کردم...

ولی ناناست دیگه

اسماش واگیر داره... یعنی اسمهایی که می ذاره چه بخوای چه نخوای میره تو ذهنت

چقدر پ ن طولانی شد ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




خوشحالیمان را ابراز می کنیم م م م م م م م م م م م م م م م م!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نانا جان جان سلام...

آبایی سیبک خوبی؟

سیبک جان بهت سلام رسوند...

ا زتو آسمونها...

از اینکه هستی خوشحالم...

امیدوارم خوب باشی...

خوش به حال اون دونفر که تو خالجانشی!!!!

راستی دعا کن این سیبک اگه دلش خواست بیاد پیش ما.. .. وقتی داره میاد.. و دختر هم بود...ابروهاش به باباش نره..

یه کم دقت کن.. من چی میگم متوجه میشی...

حالا میگم چطور دقت کنی...

بعد هم بگو صداش عین صدای هانی جانم بشه...

اینقذه این صداشو دوست دارم... (علاوه بر اینکه خودشو دوست دارم)

بعد دعا کن عین این هانی جان هنرمند و خلاق و این حرفها باشه...

(به دوست جون های دیگه برنخوره... من خوب هانی جان جان رو دیدم.. شما رو که ندیدم و نشنیدم...)

بعد هم دعا کن قد و بالاش عین باباش باشه...

این چاقی رو هم از مامانیش ارث نبره...

هر چند باباش میگه ببره... (میگه تو نمی دونی توپولی بودن چه کیفی داره!!! منم میگم مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟ میگه من خواهر ندارم.. خوب راست میگه)

دندونهاش عین دندونهای خاله معصومش بشه...

خیلی خیلی هم باباشو دوست داشته باشه...

یه چیزهای دیگه هم داریم که خوبه به مامانش بره.. ولی خوبیت نداره بهتون بگم...

.

.

.

پ ن۱: راستی اگه بدونی یه بار که من هنوز دیوانه تر از قبل بودم چه صحبتهایی با عزیز جون کردیم... و طفلی همسرم چه فکرها که نمی کرد... حالا شادی بهت گفته باشم..

شایدم بهت بگم..

حواس ندارم که خواهر...

:)

پ ن۲:راستی نانا جان چرا من وقتی می نویسم و اینتر میزنم برا اینکه بین بعضی از نوشته هام فاصله بیفته چند خط... بعد اینها رو سند می کنم(همون سند لاتین ها...  :) ...) بعد اینها تو وبلاگم بهم می چسبن..

یعنی فاصله هه برداشته میشه؟

خودت یه امتحانی بکن... هر وقت فرصت داشتی...

مرسی بوس بوس

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




بازم عشقولانه های من برای تو...

عزیزم شاید اون روزها که تو ، تو زندگیم نبودی.. ذهن ناخودآگاهم اینو برا خودش زمزمه می کرد...

همین شعر که برات می نویسم...

اینقدر که خدا صداشو شنید و تو مهروبنم رو به من داد...

راستی عزیز کارت نو مبارک...(دوست ندارم موضوع کارت نو رو براتون توضیح بدم.. کنجکاوی هم ممنوع)

دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد

دلش اندازه دریا به رنگ آسمان باشد

کسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه، آهو ، آب

صدایش چکه ای آواز

نگاهش تکه ای مهتاب

کسی باشد که حرفم را بخواند با دل و جانش

پرستوی دلم راحت بخوابد توی دستانش

دلم می خواهد او چیزی شبیه برف و مه باشد

و جنس سینه هایش از سکوت گرم شب باشد

همیشه صبح تا شب من در این رویای شیرینم

تمام صورتم چشم است ولی او را نمی بینم

                                                                       برگرفته از وبلاگ ممزی.. تاریخ ۳۱/۲/۸۲

عزیز دلم! با زدیشب چی اینقدر خسته ات کرده بود که بهم گفتی می خوای تو آغوش من بخوابی؟ اونم ۱۰ دقیقه که تا صبح طول کشید...

نمی دونم.. آیا چیزی اذیتت می کنه... یا نه.. آخه خیلی آرومی...

هنوز نتونستم بفهمم...

ولی نگاهت آرومه... خیلی آروم...

باز دیشب با دو بار دست کشیدن رو سرت و بوسیدنت خوابت برد...

و چه آروم خوابیدی...

و من تمام مدتی که بیدار بودم داشتم به این فکر می کردم که خدایا این آرامش مهربونم واقعی باشه... واقعی واقعی... و پایدار... و هر روز بهتر از روز قبل...

پ ن۱: عزیز جون من باز شدم منشی مخصوص رییس...

می بینی تو رو خدا...

پ ن۲: راستی اگه بتونم دوشنبه مرخصی بگیرم.. خودم بیشتر از تو خوشحال میشم همراهت بیام شمال... ولی میدونی.. از اینکه به خاطر من مجبور میشی شب برگردی ناراحتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




قربون اون قنج نگات!!!

من چیکار کنم؟

این شوهر من... که همون عزیز جون خان باشه بدطوری دلش نی می می خواد...

باو رکم ولش کنی می گه بیا شب که اومدم خونه مامان و نی نی بازی کنیم...

یا بابا و نی نی بازی... (نیست این یکی رو اصلا انجام نمی دیم) هی هم فقط بلده تو بابا بازی بگه.. دختر خوب من به گاز دست نمی زنه!!!

دختر خوشگل من به لوازم آرایش مامانش دست نمی زنه...

دختر خوب من می گه بابا براش لاک بزنه!!!

دختر خوب من به هی وهی میاد به بابا یه ماچ گنده میده..

دخترخوب من از تو بغل بابایی تکون نمی خوره...

....................

دختر خوب من همه خواسته های باباشو برآورده می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در اینجا یدونه میزنیم به اونجای عزیز جون پدرسوخته و میگیم.. حالم بهم خورد.. اقلا این آخریشو رو دیگه نگو دختر خوب من. بگو همسر خوب من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه این عزیز جون من بدطوری دلش نی نی می خواد....

همش هم دلش دختر می خواد...

حرفی نمی زنه ها...

ولی وقتی دختر کوچولوها رو می بینه دلش ضعف می ره...

امروز با ماشین خودمون اومدیم...

طبق معمول حرفی برا گفتن نداشتم...

ساکت بودم و درافکار خودم غوطه ور...

یکی دوباری گفت: سیب ناز من تو چه فکریه؟؟؟

منم طبق معمول گفتم: ایران پر از بسیجیه!!!

تا اینکه یاد ماجرای دیروز افتادم.. همون که داشتم می رفتم خونه و یه دختر کوچولو هی دنبال من می دویید... وب راش تعریف کردم که دختره نم یدونم چرا گیر داده بود به من..

منم گفتم.. اسمت چیه؟( خیلی یواش)

اونم خیلی یواشتر گفت: پریسا...

بعد به من گفت: خانوم چند تا بچه داری؟

و من بهش خندیدم...

حرفم که تموم شد دیدم داره زیر لب ناز می کنه دختر ندیده رو...

و لباش پر خنده است... از همون با نمکها.. همچین دلش قنج می رفت که نگو...

می گم نم یدونم چرا دنبال من راه افتاده بود...

میگه(البته با خنده و شعف): حتما بازیش گرفته بود پدرسوخته... و می خنده...

حالا با اینهمه شعف و شور عزیز جون برا پدر شدم من چیکار کنم؟

می ترسم اگه نی نی دار هم بشم... این عزیز جون سر ۵ ماه بچه رو از تو شکم بنده در میاره بیرون... از بس که دلش نی نی می خواد...

یا اینکه از رو همون شکمم بچه رو می چلونه...

یا اینکه هی منو می بره سونوگرافی تا نی نی رو ببینه و هی نازش کنه...

تازه یه روز میگه: خوب اگه ادم خودش بخواد بچه اش ۷ ماهه دنیا بیاد چی میشه... با سزارین میشه به دنیا آوردش؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (این تعجب ها قیافه من بود ها)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




داداشی سالگرد عروسیتون مبارک...

امروز سالگرد عروسی داداشیه..

همون داداشم که دوروز بعد عقد ما عقدش بود...

امروز سالگرد اولین گرفتگی شدید کمر بنده بود...

یادته... دو ساعت خاله طاهره داشت پا و کمرمو می مالید...

حالا چطور یادم مونده؟

امروز یهو یادم افتاد...

امروز همون روزیه که از صبح اصلا فکرشم نمی کردیم عروسی داریم...

امروز همون روزیه که خیلی دوست داشتن به هم بخوره...

امروز همون روزیه که من کلا ۱ ساعت تونستم تو مجلس عروسی داداشی باشم...

امروز همون روزیه که من از شب تا صبح به خاطر خیلی چیزها گریه کردم...

امروز همون روزیه که من انگار تو این دنیا نبودم و عین یه عروسک خیمه شب بازی داشتن بازیم می دادن... و هیچ اختیاری از خودم نداشتم...

امروز همون روزیه که از بس به من و اعصابم فشار آوردن که شب بعد اینکه یه سری از مهمونها رو رسوندیم خونه از بس حواسم پرت بود با دمپایی پلاسنیکی و پاره برگشتم به مجلس عروسی و مجبور شدم یه گوشه واستم تا کسی نبینه...

امروز همون روزی که با خودم عهد بستم دیگه هیچ چیزی باعث نشه من از داداشی دور بشم و یه کاری کنم تا همیشه خوشحال باشه و به وجود من افتخار کنه و خدا رو شکر الان هم زنداداشم فهمیده من خیلی دوسش دارم.. هم اینکه دیگه از دست من زیاد ناراحت نمیشه...

ولی از همه اینها بگذریم امروز روز قشنگ ازدواج داداشیه...

امروز روز قشنگ عروسیشونه...

من قبلا کادوشونو دادم...

یه بلوز خوشگل برا زنداداشم گرفتم...

داداشی هی شاکیه که بابا این قبول نیست همون ۱۴ شهریور درسته...

ولی من هر سال یه کادوی کوچیک برا امروزشون می خرم.. یه کادوی خوب برا شهریور...

هیچ وقت اولین سالگرد ازدواجشون یادم نمی ره...

یه دسته رز با تزئین گل های عروس براشون بردم.. یه عالم غنچه های ریز ریز...

هنوز چشای خوشحال زنداداشم و بغض و خنده داداشم یادمه...

اونها اصلا تو فکرشم نبودن...

مامیش شاید از اون روز بود که به این نتیجه رسید.. همه خواهر شوهرها بد نیستن...

یکی هم پیدا میشه... به خاطر داداششم شده.. همه اونهایی که داداشی دوستشون داره ور دوست داشته باشه...

حالا امسال ۴ سال از سالگرد عروسیشون م یگذره...

و من خوشحالم که باز اولین نفری بودم که بهشون اس ام اس دادم..

و حتما موقع رفتن خونه بهشون سر می زنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




ماه من!!!

مرداد ماه که میاد...

همین ماه مهربون من...

انگاری دنیا یه جورهایی یه شکل دیگه میشه...

الان که فکر می کنم.. جز روزهای دلگیر تولدم... (همیشه یه چیزی ژیش می اومد دلم بگیرهو گریه کنم) همیشه ماه خوبی برام بوده... نمی دونم.. شایدم دارم تلقین م یکنم... شایدم خیلی احساساتی شدم...

ولی اینو می دونم.. الان ۵ ساله... یعنی داره ۵ سال میشه که من خیلی این ماه رو بیشتر از همیشه دوست دارم...

چون تو یکی از روزهای قشنگش تو اومدی تو زندگی من...

می دونی خیلی زود شرع کردم به نوشتن ... هنوز مونده...

هنوز سالگزد اون ۵شنبه قشنگ مونده تا بیاد...

هنوز سالگرد اون روزهای قشنگ مونده...

حتی مونده تا سالگرد اون بله برون بی مزه بیاد...

همون که داشتن به بابا می گفتن.. حاجی.. سیبت به چند... و من و تو مات و مبهوت داشتیم به اونها نگاه می کردیم...

همون روز که بابا داشت می گفت.. سیب من عین عروسم.. هر دو یه اندازه عزیزن... هر چی ۵ سال پیش عروسم گفت.. امسال ما به همون قیمت میدیم!!!

همون رو زکه فرداییش تو شاکی شدی از قیمت من!!! و دخالت داداشی... .من گفتم فرک کن من خواهرت.. تو چه می کردی ؟ و دیگه صدای هواپیما نذاشت بیشتر حرف بزنیم...

و گفتم: برا من نه مهمه نه اصلا مهمی...

گفتم: حتی اگه عقد هم بودیم به هم زدنش مهم نبود برام.. حالا هم اتفاقی نیافتاده.. از آشنایی با شما خوشحال شدم...

برگشتین... یادته... گفتم عزیز به خاطر چی اومدی... برا اینکه فرک می کنی رو من اسم گذاشتی؟

تو خانواده ما این چیزها مهم نیستها...

و تو گفتی: به خاطر تو... من انتخابم رو کردم... خیلی وقته دنبالت می گردم...  بذار هر چی میخوان برات قیمت بذارن...

بعدش خودم می رم می کنمش اندازه روز تولدت...

۱۳۵۸ تا سکه کامل...

۵ تا نیم به خاطر مرداد مهربون...

۲۹ تا ربع برا روز قشنگ ۲۹ مرداد....

۱۳۸۱ هم رز قرمز... پیشنهاد من بود... یادته؟

و یه مشت گل یاس یا بنفشه وحشی... رو خاکم روز تولدم..... وقتی یه روز از پیشت رفتم..

می دونی برام مهم نیست...

بهت گفتم قیمت عشق رو نمیشه داد.. یادته... و من می خوام یه روز بعد مدتها عاشقت بشم...

اونوقت دیگه هیچی جز خودت.. و وجودت برام مهم نخواهد بود...

ولش کن.. باز یاد اون روز افتادم..

ولی می دونی حالا گاهی از یادآوریش دلم میگیره...

آخه خیلی خیلی بعدش همه چیز قشنگ شد...

آره این ماه رو دوست دارم...

چون تو همین ماه بود که روحمو با تو تقسیم کردم...

نه همه چیزمو... فکرمو ..جسممو.. و کمی بعدتر عشقمو...

از دیشب که این شعر رو خوندم یاد اون روزها افتادم...

این شعره دیگه...

ایستاده بودم منتظر...

به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنایی باز کند...

و تو آن را گشودی..

با سخاوت خورشید و رحمت باران...

می دونی این ماه من دوبار متولد شدم...

و حالا بیشتر از همیشه دوسش دارم...

حالا که روز به روز به علاقه ام به تو افزوده میشه...

دوست دارم عزیزم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




قلقلک!!!... قسمت سوم

***شنیدم بالاخره داره نقاطی که بنزین نشت می کنه زیاد میشه...

اینقذه هی خندم گرفت که خدا می دونه...

ولی به دلایلی نمی تونم براتون توضیح بدم..

شما هم عین سپنتا.. با خنده من بخندین...

اصلا هم مهم نباشه براتون که به چی می خندیم...

***می گم .. هنو زسر کوچه اونها ارزونیه؟

هی این سوال به ذهنم می رسه که سر کوچه اونها هیچ بچه ای از درد گرسنگی گریه نمی کنه؟

هیچ زنی مجبور به خودفروشی نمیشه؟

هیچ مردی نیست که در حسرت دیدن فرزندانش وقتی بیدارن صبحها خسته از خونه بیاد بیرون؟

و یه عالم سوال دیگه.. که پرسیدنش باعث مکدر شدن خاطر عزیزتان خواهد شد...

.. دیروز باز اینهمه سوال اومد تو ذهنم...

و یاد شما افتادم...

شما نه.. اون شما که سر کوچشون همه چیز ارزونه..

حتی شیر...

و هیچ کس از ساعت ۵ صبح تو صف شیر نمی مونه...

آره یاد شما افتادم... نه اینکه فکر کنی برا احترام بهت میگم شما نه...

برا این میگم شما . چون تو وامثال تو زیادن... جمعتون کنیم میشین شما...

شما که من با اینهمه فرک بعید م یدونم اصلا خونتون کوچه ای هم داشته باشه...

و این حرفهاتون عین همه سیاه بازی های دیگتونه...

اصلا شما تا شعاع چند کیلومتریتون رو نمی تونین ببینین...

چه برسه به اینکه ببینین آیا اصلا کوچه ای دارین؟ یا سر کوچه ای که بچه ها اونجا فال حافظ بفروشن تابستونها...

شما دورترین جایی که میبینین.. و البته همیشه می بینین.. جیبتون.. اسناد املاک داخل گاو صندوقتون.. حساب های ارزیتون... و نقشه برج هاتون و البته نوک دماغتونه...

و البته یه چشم اندازی هم می بینین...

اون دیگه یه حداقل ۴ سال دورتر از شماست... چشم انداز زندگیتون و برنامه برای اون تا ۴ سال آیندتون... از وقتیکه دچار این مرض شدین...

راستی اسم بیماریتون چیه؟ آخه هیچ دکتری نتونسته اسمی براش بذاره...

چون هم نزدیک بینین.. هم دوربین... دوبین یا خود بین چطوره؟

اسمشو می ذاریم خود بین.. خوبه؟

خیلی حرف زدم...

نخوندی و متوجه نشد ی هم خودتو اذیت نکن...

داشتم خفه می شدم خوب...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




قلقلک.. قسمت دوم...

من هنوز نفهمیدم.. اشرار و زورگیرها... و آدمهای متجاوز به ناموس مردم.. چه ربطی به مانتو تنگ و چسبان داره!!!!!!

من هنو زکه هنوزه نفهمیدم... اعتیاد و معتاد.. و قاچاقچی و غیره چه ربطی به شلوار کوتاه داره...

من هنو زکه هنوزه این سوال قلقلکم میده... همینکه اینهمه آدم شرور که کمترین مجازاتشون اعدامه رو باید با اینهمه آدم که لباس غیر نتعارف می پوشن باید یه جا در موردشون حرف زد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




چند تا عکس از عسل های عمه... پارسا

عکس پارسا جونم..

ببینین چطوری بلال می خوره...

                         پارسا شکمو...

پارسا جون و عزیز جون...

                                                        این عزیز جونه ها...با پارسا...

اینم لپ لپی پارسا گل عمه است...

                         پارسا در دالخانی...

پارسا کنار ساحل...

                                 پارسا کنار ساحل...

*** تو رو خدا می بینین..

از کی نرفتم شمال...

عکس تازه از کجا باید می اوردم...

ضمنا نی نی نداریم ها...

فکر بد بد نکنین..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




چند تا عکس از عسل های عمه... سپنتا

این کچل عمه است...

داره استراحت موقتی می کنه تا باز پاشه شیطونی کنه...

همیشه وقتی خسته میشه و داره غش میره از خواب...

یه کم وسط شیطونیهاش دراز می کشه.. تا خستگیش رفع شه...

                            سپنتا کچل عمه... البته الان موهاش دراومده ها

یا اینکه اینطوری تو صندلی بادیش ولو میشه...

                          سپنتا همچنان در حال استراحت

اینم یه عکس دیگه...

عکس جدید هم نداریم...

                          عمه چشاتو بخوره.. اینقذه نازی تو...

پست بعدی باید عکسهای پارسا جونمو بذارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




يادگارهای گذشته...

این عکس رو دخترعموم تو دفتری که خودم درستش کردم کشیده..

قرمزه هم یه عشق ناکام بود...

شوخی کردم. عشق کجا بود...

ولی یه آقای متشخصی بود عین مهدوی کیا...

ولی قدش کوتاهتر...

یه ماجراهای کانگستر ی هم داشتیم باهاش...

یه بار هم یه عنکبوت گنده پلاستیکی انداختیم روش...

چند بار هم زدیمش...

یادش به خیر...

اون سال عاشورا...

دوستاش کشان کشان آوردنش تا منو ببینه...

اسمش بود بلوز قرمزه...

بدتر از دخترها بود دفترش...

تازه اون احمدی رو هم می شناخت...

همون دبیر ادبیاتمون که من زن چهارمش بودم...

همش هم داشت از سیستم اموزشی انتقاد می کرد و غر میزد...

       این هم سیب کرمو... از دیدگاه دخترعمو جان

اینم آزاده است...

مامی کوروش نه ها...

همون دفترم دیگه...

آزاده.. دوست جون دوران دانشگاه...

                 ببین آزاده جون خوشگلم چقدر مهربونه..

اینم اولین نامه ای که به مناسبت معلم خوب بودن از طرف مامی اولین شاگردم دریافت کردم...

الان مهندسه برا خودش...

                      من اون موقع  اول دبیرستان بودم...

اینم عکسهای آدامس لاو ایزه...

من اینقده خوشم می اومد جمع می کردم...

              لاو ایز... خارجیه.. معنیشو نفهمیدی غصه نخور!!!

این هم یه نامه عاشقانه بود که هر چی فکر کردم نفهمیدم کی بهم داده بود..

ولی مسجد زیاد می رفته هر کی بوده...

آخه این شعر رو مداح معروفه محلمون هی می خوند...

                 یه نامه عاشقانه!!!

تا همین جا بسه...

دیگه برم چند تا عکس از عسل های عمه بذارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




یه عالم عکس تولد...

اولیش عکس تولد سیب مهربونه..

به شمع و پای سیب توجه شود...

                  یک سالگی سیب مهربون

اینم سی و چهار سالگی داداش مهدی...

البته کیکشو من با کمترین وسایل ممکنه تزیین کردم ها...

         تولد داداشی... 31 خرداد ماه

اینم کیک تولد پارسا جون عمه...

عمه زهره کیکشو درست کرد...

عمه سیب پیشنهادات تزئینی داد...

شمعشو درست گذاشتم ها... ولی از اینور عکس گرفتم!!!!

     دو سالگی پارسا جون.. خونه مادر جون

اینم تولد عزیز جون...

دیدن کیکشو...

همون روز که شیرینی فروشی ها فکر می کردن چه خبره ها...

روز مادر دیگه...

تولد عزیز جونم ۱۵ تیر بود یادتون رفت؟

      شیرینی.. نه ببخشید کیک تولد عزیز جون!!!

دیگه کیک تولد هاتموم شد...

تا عکس های دیگه رو براتون بذارم...

البته الانه باید برم سایت...

برگشتم در خدمت اسلام و مسلمین خواهم بود...

از شکمو ها هم معذرت می خوام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




گل هانی.. یا هانی گل!!

این همون گلیه که هانی جان بهم داده بود...

گفتم که دیر بشه ولی دروغ نمیشه..

چی؟

همین عکسها دیگه...

حالا اوردمشون..

حالا حالاها باید عکس ببینین...

هانی جون این گل که یادته؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




به نی نی!!!

نی نی جان سلام!!!

خوبی؟

خوشی؟ خدا خوبه؟ فرشته ها خوبن؟

جات که خوبه می دونم...

اینو هم می دونم که اینقدر بهت خوش می گذره که حالا حالا ها دوست نداری بیای...

اون پسته که برات نوشتم یادته؟ همون که برات نفرستادم... (پسته نه مامان جان.. پسته.. روی پ باید ضمه بذاری... همون اووووووووو)

باید به خاله ساندی بگم خونه کوچیکتو زودی راه بیندازه...

خاله ساندی خیلی دوست داره ها...

همه خاله ها و دایی ها دوست دارن... ولی خاله ساندی می خواد برات خونه درست کنه...

تا مامان راحت بتونم باهات حرف بزنم...

تو هم با دستای کوچولوت بیای برا مامانی کامنت بذاری...

نمی تونی؟

چرا؟

خوب خودم یادت میدم... اشکالی نداره... تو مامانی رو نگاه کنی.. خودم می فهمم چی میگی...

این بن بن بن هست... با اون تا چار سالگیت با سواد هم میشی... (مامان جان بن اولی رو با فتحه دومی رو با کسره.. سومی رو با ضمه بخون) ...

می دونی من همه حرفهام وباهات تو دلم میگم.. می دونم صدامو می شنوی.. ولی همش تقصیر این بابا جونته...

دیشب اگه می تونست.. می اومد تو رو از آسمونها می آورد خونه... تازه انتظار داشت.. همونجا پیش خداجون دو ساله باشی بیاردت...

نمی دونی چه چیزها که نمی  گفت...

داشت برات خط و نشون می کشید...

کلی نازت کرد...

می دونی بابا خیلی دوست داره... هرچند می گه منو بیشتر از تو دوست داره.. ولی می دونم خیلی خیلی دوست داره... تازه یه کم هم بیشتر ازمن...

میدونم چرا نمیای پیش مامان... فکرکردی تا حالا نفهمیدم...

خوب هیچ بچه ای از مامان ترسو خوشش نمیاد...

تازه حتما تو دلت می گی: مامانی من که اینقدر ضعیفه. چطور می تونه از من مواظبت کنه...

راست میگی.. ولی بابات میگه.. تو که بیای من خوب میشم... تازه الان هم فکر می کنم نمی تونم مواظبت باشم...

اون روزی خونه خاله یادته...

ویانا رو که دیدم .. زودی یاد تو افتادم...

و به این فکر کردم که من اصلا جرات نمی کنم بغلت کنم...

مگه اینکه عین پارسا قوی باشی...

پارسا رو که می شناسی؟   پسر داییته دیگه...

تازه من اینقذه زندایی طیبه رو دوست دارم که می تونی بهش خاله هم بگی...  اشکالی نداره...

تازه مامان سپنتا هم هست... سپنتا یه کم شیطونه... ولی پسرخوبیه.. کلی هم مهربونه...

حالا تو بیا.. همه ر و بهت معرفی میکنم...

نه اصلا میام تو وبلاگت برات می نویسم...

تو هم هر وقت از بازی با فرشته ها خسته شدی بیا بخون...

الانم از بس دیشب بابایی حرفتو زد .. گفتم تا یادم نرفته بیام برات حرف بزنم.. و بهت بگم بابایی چه خط و نشون هایی برات کشیده...

می دونی که چقدر باهات کل کل داره... سر همون موضوع... البته به بچه نباید این حرفها رو زد.. ولی می دونم وقتی داری میای تو دنیای ما. همه چیز یادت میره... بهت میگم...

سر همون موضوع... بابایی قراره کارت سهمیه بندی صادر کنه... منم دیدم دیگه خیلی داره دور بر میداره.. برا اینکه لجش در بیاد گفتم 10 تا کارت هم به من بده.. بده به آشناهام .. اشانتیون...

دیدی چطوری بابایی نیشگونم گرفت... هنوز جاش درد میاد... تازه گفت: حیف که دلم نمیاد وگرنه گاز گازیت می کردم... فقط دو تا کرات داریم.. یکی برا من یکی برا نی نی...

منم گفتم : اینطوری می خواد بچه بزرگ کنه...

اونم گفت: آره ...

ولی مامان جان تو یاد نگیرها... گاز گرفتن و ضرب و شتم کار خوبی نیست...

ضرب و شتم هم بعدا معنیشو بهت می گم...

تازه بابا گفته.. حق نداری صبح ها که میره سر کار دنبالش راه بیفتی...

دیدیش دیشب چطور قیافه گرفته بود؟

اصلا می  دونی چیه... بابات عاشق اینه که دنبالش راه بیفتی... دیشب هم داشت ناز می کرد برات...

یادت نیست.. پارسا که خونمون بود.. . سر صبح پا می  شد بی سر و صدا می چسبید به پای بابات ... بابات هم از خدا خواسته.. دلش ضعف می رفت... اینقدر بوسش می کرد.... اینقدر نازش می کرد... و اینقدر باهاش حرف می زد .. تا پارسا بخوابه.. بعد اون بره سر کار...

تازه یه بار که پارسا دنبالش گریه کرد... دیدم داره تو دلش قند آب میشه...

حالا دیشب میگه.. من نی نی رو دوست دارم.. ولی حال ندارم.. صبحها دارم میرم سر کار.. دنبالم راه بیفته... گریه کنه ها...

منم گفتم.. اووووووووووووووه .. آقا رو باش... تا نی نی بیاد و اینقدر بزرگ شه که دنبالت راه بیفته.. اصلا تو بازنشسته شدی...

باباییت هم که می دونی.. فقط می خواد لج منو دربیاره... می دونی میگه که حالا نگفتم دنبالم راه بیفته که... همون که من صبح پا شم.. نی نی بخواد چشاشو باز کنه وهی نگام کنه که یعنی بابا نرو.. من دلم تنگ میشه... من حال ندارم ها.. باید بخوابه پیش مامانش.. بعد ساعت 9 پا شه می می بخوره.. بعد مامانشم اذیت نکنه.. و با مانش تا 11 بخوابه...

من ساعت 11 زنگ می زنم.. جفتتون بیدار شین... مانی صبحونه بخوره...

بعد تا به کارهاتون و گردش بعد از ظهرتون برسین.. من میام خونه... به نی نی هم باید بگی.. تا من نیستم.. هر کاری داره بکنه... من اومدم می می خوردن واین حرفها تعطیله ها...

تازه نی نی باید سر ساعت 21 بخوابه...

تا من دلم برا مامانش کمتر تنگ بشه....

هی هم راه نیفته بیاد تو اتاق ما.. و بگه من پیش شما بخوابم...

منم به بابات گفتم که خواب دیده خیره ان شاء الله ... چون نی نی ها تا مدتها بعد از به دنیا اومدنشون... از مامان جدا نمی شن...

راستی نی نی جان .. از الان بابا داره فکر می کنه کدوم اتاق مال تو باشه...

حالا تو کدومو دوست داری؟

اصلا ما تا اونموقع  اینجاییم مگه؟

به نظر من که همین اتاق که الانه من و بابایی هستیم برات خوبه...

آفتاب گیره...

راستی نی نی جان... از من نخوا که بذارم رو تخت ما بخوابی ها...

البته اونم اول اولها خودم میام تو اتاقت ...

ولی بعدش باید خودت تنهایی تو اتاق بخوابی...

چون الان قدیمها نیست که من فوری برات یه خواهر یا برادر بیارم تا از تنهایی در بیای...

تازه باید یاد بگیری عین سپنتا ..  از تاریکی نترسی..

نباید هم  گریه کنی که پیش ما بخوابی...

چون من اونوقت تا صبح خوابم نمی بره...

آخه یه بار ممکنه دستم تو خواب محکم بخوره بهت.. بعد دردت میاد...

یا اینکه پتو ی

من بیفته روت... بعد .... اصلا بعدشو نمی گم...

تازه تخت خودت تمیزتره...

خودتم می دونی کوچولوها عین فرشته ها پاکن... پس اصرار نکن...

تازه این باباتو چیکار کنم...

دیشب که دیدی چیا می گفت...

درسته دوست داره.. ولی بابا ها خیلی به نی نی ها حسودیش میشه...

علی رغم اینکه الان من هی به تو حسودیم میشه... اونموقع باباییت اینطوری میشه...

چون نمی دونه هنوز با اومدن تو ... یه خورده براش وقت کم میارم...

مخصوصا اون اول اول ها... باباییت که میدونی چقدر حساسه..

البته درست میشه ها...

هر چی الان مامان فکر می کنم.. یادم نمیاد راجع به اسمت دیشب بابا چی گفت...

حالا هر وقت یادم اومد میگم...

تو هم تا می تونی پیش خدا جون و فرشته ها خوش باش فرشته کوچولوی من....

هر وقت هم دوست داشتی و خداجون اجازه داد بیا پیش ما....

من و بابا هر وقت بیای خوشحال میشیم...

 دوست هم داریم...

خیلی وقته که داریم به آسایشت فکر می کنیم...

راستی نی نی جان. نگران بنزین هم نباش...

بابایی داره حلش میکنه... تازه کالسکه کوچولوی تو با هول دادن من  و بابا راه می ره... بنزین که نمیخواد...

ولی برا گردش و تفریح بنزین داریم...

اصلا هم بچه ها نباید غصه این جور چیزها رو بخورن...

قول هم بده بچه خوبی باشی ها... حرف های بد بد هم یاد نگیری...

مامان دیگه باید برم به کارهام برسم...

تو هم برو بازی ...

فرشته ها هر چیز خوبی که بهت یاد دادن.. سعی کن وقتی داری میای پیش مامان یادت نگه داری...

همیشه هم بدون..من و بابا دوست داریم.. خیلی خیلی زیاد...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0