Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

قلقلک!!!.. قسمت اول...

یه عالمه سوال تو ذهنمه که هی قلقلکم میده...

ولی فعلا یکیشو میگم...

چرا فقط می گن زنهای خیابانی... نمی گن مردهای خیابانی؟!!!

مگه ما مرد خیابانی نداریم... (به عبارتی نامرد خیابانی)...

این مردهاییکه زن و بچه و نوه دارن و با یه ماشین جلو پای آدم وا میستن و هی اصراردارن که سوار ماشینشون بشیم... اینها رو بهشون چی میگن؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




مدرک افتخاری!!! و خود سوالی من!!!

*بله دوستان می خوام راجع به مدرک افتخاری بگم...

**مدرک افتخاری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علیرضا افتخاری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

مگه مدرکش چیه؟!!!!!!!!!!!!!!

*کی راجع به علیرضا افتخاری می خواد حرف بزنه!!!

من می خوام مدرک بدم...

**به کی؟

* به ساندی جان...

**ساندی؟

**آره دیگه ساندی جان به ما یاد داده که چطور تشریف بیاوریم اینجا...

چطور کامنت بگذاریم...

چطور تشریفمان را ببریم

ولی من همان کام را بیشتر از آی آر دوست می داشتم...

**چرا؟

*خوب چون من شکمو بودم.. کام هم منو یاد یکی از شیرین یهای کودکیم کام می اندازه دیگه...

به هر حال ساند ی نازنین .. مهندس بودنت را رسمی اعلام می کنیم.. باشد که بار دیگر پرشین هک شود و شما با ارائه راه حل های جدید به مقام دکتری ارتقاء یابید...

حالا ساندی جان بیا این مدرکتو از دستان مبارک من بگیر و یه همچین ماچ قشنگ هم به حاجیت بده... ما بریم پی کارمون...

جای دیگه اعطاء و القاء (القاء دراین جا ملقی نمودن معنی میدهد.. به کسی هم ربطی ندارد چرا؟) مدرک داریم...

بدو خواهرم.. بدو ...

سرت را بالا بیاور ببینم روی ماهت را!!!!!( این پیامد همون چت دیروزه ها... چه معنی داره زن صبح تا شب بره کلاس.. بشین تو خونه... بچه داریت رو بکن... غذا بپز.. خودتو ..... ....)

آمین یا رب العالمین

***دیدین پرسش پاسخ رو... آدم وقتی صبح تا شب مشغول خدمت به مملکت باشه.. دچار یه سری خود درگیری هایی میشه که شما یه نمونه اونو در بالا دیدین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




حس ششم...

دیروز ساعت ۱۸:۴۵ از اداره راه افتادیم...

مگه ما چند نفر بودیم؟!!!

خوب خودمان بودیم و وجود شریفمان.. تازه کمر ناقصمان هم بود... و چشمان دردناکمان... و سر درناکمان... همین چند نفر برای جمع بستن فعلمان کافی بود.. نبود؟

در اسرع وقت برایت اس ام اس فرستادیم... جوابمان را که ندادی  پیش خودمان گفتیم .. اندرون ماشین خوابتان برده انگاری... خوب شد بیشتر اسباب مزاحمت را ایجاد نکردیم...

خلاصه رفتیم سر ایستگاه..

جایتان خالی .. جمع کثیری از هموطنانمان که اکثریت دارای شعور بالای اجتماعی !!!! و فرهنگ غنی ای بودن آنجا گرد هم آمده ومنتظر ماشین بودند...

بعد از شانس1 زیبای بنده که همیشه نمیدانم از کجایمان می آید ماشین های محترم .. یا کرج می رفتن یا آخراتوبان... و دریغ از یک ماشینی که به گوهردشت تشریف ببرد...

البته چون من همیشه از آخر بودن بدم می آید.. اینقدر آنجا ایستادم که جمع کثیرتری در پشت سر بنده به صف ایستادند... و ؟آنها فرهنگشان غنی تر بود...

انگاری هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم... فرهنگ افراد گرد هم  آمده غنی تر می شد.. و صمیمت موج می زد...

چند خانوم متشخص هم انگاری از اروپا  تشریف آوردند آمدن جلوی من ایستادن... در آن لحظه من یک ربعی بود نفر اول صف بودم...

چرا از اروپا؟

هم به خاطر پوشش شان (چقدر ش داره ها!!!) هم به خاطر اینکه فکر کردن عین رانندگی آنها سمت و سوشان با ما فرق دارد... و مثلا در آن لحظه آنها ته صف ایستاده بودن!!!

جالب اینجا بود که هر کسی هم می رفت ته صف ...(از نظر آنها ته صف) موجبات اعتراض آنها را فراهم نیم آورد.. تا اینکه ماشین آمد.. و آنها قصد نشستن اندرون ماشین را داشتن... البته د رنهایت آرامش و در نهایت در نظر گرفتن شعور مردم...

من گفتم: بانوان گرامی... انگار شما خیلی زیبا دیر آمیدد و دارید زود می روید ها.. تشریف داشتید.. داشتیم از وجودتان مستفیض می شدیم!!!

خانومهای اروپایی: وا مگه اینجا ته صف نیست؟!!!!!!!!! خوب کسی حرفی نزد!!!!

من: جداً .. معذرت می خواهیم... ولی شما احیاناً از اینکه در ته صف ایستادید و دارید زودتر از سر صفی ها سوار می شوید... کمی متعجب نشدید؟!!! اگر اینجا از  نظر شما ته صف است... به نظرتان نباید سر صفی ها که حتی نفر اولشان را نمی توانید ببینید  باید ابتدا سوار شوند!!!

(جمعیت خندیدند... و بانوان محترم بسیار بسیار خیط یا خیط شدن... اونجاشون هم سوخت... و بوی گند سوختگیش خیلی ما را دچار تهوع کرد...  و آقای پشت سری بنده گفت: خیلی زیبا حالشان را داخل قوطی فرستادید... حالا می  توانند هر وقت حال کم آوردند از کنسروش که شما ساختید بهره مند شوند...)

به هر حال ساعت نمی دونم چند بنده وارد اتول شدم... و علی رغم همیشه نخوابیدم... و چشمانم وزغ وار تا خود مقصد باز بود...

ولی امان از ذهن مریضم که باز هی برید و دوخت و پوشید و گریست و درید و باز... برید و دوخت و پوشید و گریست و درید... تا خود گوهردشت...

نزدیکیهای مقصد یهو...

یهوووووو ها.. به دلمان برات شد که عزیز جونمان آنجا منتظر ماست...

ماست نه.. ما است...

از ماشین که پیاده گشتیم...

عطر وجود مهربانمان را حس کردیم... و بدان سو نگریستیم که او ایستاده بود...

با وقار و استوار و مهربان...

ای بر پدرت لعنت... (مخاطب خصوصی داشت .. شما خودتان را ناراحت نکنید)

خلاصه دیدار شد میسر و .... بقیه شعر هم در  منزل انجام گردید.. چرا هول می کنید...

دوست عزیز جون که با او گرم گفتگو بود گفت: شما با هم قرار داشتید؟

عزیز و من با هم: نه...

ولی تله پاتی داشتیم..

خلاصه رفتیم منزل... و غذا را گرم نموده... و سالاد ساختند... و من هم ماست و خیاری درست نمودم...

عزیز جون: سیبی توش سیر نریزی ها... من به بوی سیر حساسم... اصلا حالم بد میشه.. معده ام درد میگره...

من: تو هم هی ناز می کنی... یه حبه است... اصلا نخور... حالا یه یانگوم دیدی ها... با ملکه مادر دچار همزاد پنداری شدی؟ مرد گنده!!!

عزی جون: حرفی نزد.. ولی دستش به سویی رفت و نیشگونی از ما گرفت که جیغمان همه ساختمان را تحت شعاع قرار داد.. انگاری به آن جیغ بنفش هم می گویند!!!

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




کوروش نامه!!! و جمعه ما...

جمعه

یه عالم نوشتم یهو این ری استارت شد به من چه اصلا...

از اونجا می گم که ساره اینها چون تهران بودن... و دیدیم  شلوغ پلوغ میشه... ازی گفت شما هم بیاین .. تا برا کوروش تولد بگیریم...

بعدش.. ما تشریف بریدم تهران..

با مترو...

خیلی خوش گذشت!!!

منم حالم خیلی بد بودها...

همش نشسته بودم...

این کوروش خان کبیر هم جنی شده بودن و هی مردم آزاری میکردن...

تا اینکه بالاخره مشت گرانبهاش چشمان نازنین منو نوازش کرد...

چشم عسل جون هنو زدرد میکنه...

موقع شام.. ازی روغن کرمانشاهی اورد تا داغ کنهو با زرشک قاطی کنه و بریزه رو برنج..

من گفتم: نه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه

الان اگه بوش دربیاد من حالم بد میشه ها...

اگه یه کم و فقط یه کم بریزین تو غذا من مسموم میشم ها...

ولی انگاری همشون فکر کردن دارم ناز می کنم...

هود رو روشن کردن.. من اومدم تو هال...

وقتی بوی روغن محلی و این حرفها میاد.. و گاهی هم بوی کره داغ شده... من تپش قلبم میره بالا.. بعد یهو  حالم بد میشه...

اگه هم یه کم بخورم که واویلا... دقیقا مسموم میشم...

نه اینکه فکر کنین تلقینه ها...

عید یادتون نیست... از این روغن ها یکی تو شیرینیش ریخته بود...

من نمی دونستم.. یه کم خوردم...

تا شب نکشید...

و عین همیشه 3 روز کامل مردم...

هیچی دیگه... هی عزیز جون گفت: سیبی من چرا قیافت اینطوری شده.. که من دویدم طرف توالت...

ساره گفت بابا ادا در میاره...

بعد اومد تو دستشویی... و ترجیح داد منو با حال خودم تنها بذاره...

اومدم بیرون دیدم همه جا بوی اسپند میاد...

و همه نادم دارن منو نگاه میکنن..

هوشی با نگاه مرموزی گفت: هی هی سیبی راستشو بگو...

بقیه هم دست گرفتن... حالا من باید بهشون ثابت یم کردم که نه بابا نی نی کجا بود...

به ساره میگم .. تو دیگه چرا میگی خنگ خدا... تو که می دونی...

بعدشم که تولد بود...

بعدشم دیگه کوروش منو جون به لب کرد .. تا بالاخره گذاشت بخوابم...

 

*** کوروش روز تولدش: مامان نهار نخوریم .. بمونیم مهمونها بیان!!!

***کوروش دیشب درحالیکه به من آویزونه... با این کمر ناقصم...

کوروش جون حالا که خاله خیلی زودتر بهت کادوتو دادم .. امشب چیکار کنم تولدته؟

کوروش: خوب .. خوب با من بازی کنیم.... نه اول روبوسی کنیم.. بعد باز ی کنیم....

***کوروش منو در حالیکه داشتم کادو های مامیش اینها رو می بستم دید...

موقع باز کردن کادوها.. اینها رو همشو خاله سیب برام آورده!!!!!!!! دستت درد نکنه خاله...

*** کوروش جون برو همه رو ببوس حالا که برات اینهمه کادوهای قشنگ آوردن...

اول از همه عزیز جون نشسته... اونم با عزیز جون من سر موضوعات نیشگونی و پلی استیشن کل کل داره.... (نیست که هم سن هستن... بالاخره کل کل هم باید داشته باشن دیگه!!!) میره طرفش... یادش میاد ممکنه الان مورد تهاجم قرار بگیره... برمیگرده.. مطمئن میشه همه مواظبشن... میره طرف عزیز جون .. با هم روبوسی می کنن...

می بینه خیلی چسبید...

اولین باره که نیشگون گرفته نشده...

یادش میره با همه روبوسی کنه.. تو بغل عزیز جون میشینه!!!

***کوروش چرا فریناز رو دعوت نکردی؟

من که عاشق فریناز نیستم!!!

***کوروش.... تو ، تو کلاس کی رو از همه بیشتر دوست داری؟

من که عاشق فریناز نیستم... من محمدرضا رو خیلی دوست دارم... اصلا عاشقشم...

***خاله ساره اینها وقتی رفتن...

مامان من اصلا دوست نداشتم خاله مریم بیاد تولدم... اصلا دعوت نبود که!!!

 

***کوروش نیمه شب

مامان بیا توهمین اتاقی که خاله سیب می خواد بخوابه.. همینجا بازی کنیم!!!

***کوروش نیمه شب تر!!!

صداش از اتاق کناری میاد... که دارن به زور کنترلش می کنن نیاد پیش من... اونم میگه...

بابا ... من دیدم سه تا بالش بود...

من باید پیش خاله سیب بخوابم... منتظرمه

اصلا من به خاله شب به خیر نگفتم!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




هانی جونم زنگيده... خواب بهارو ديده...

سلام

هاااااااااااااااااااااااااااا

هااااااااااااااااااااااااااااه

این دو تا بالایی نفس عمیق بود...

از بس هیجان زده ام دستام داره می لرزه...

چرا؟

خوب اینکه معلومه دیگه..

معلوم نیست؟!!!!!!!!!!!!!!

چطور معلوم نیست...

هانی جووونم زنگ زده بود...

می دونین چند وقت بود صدای مهربونشو نشنیده بودم؟

اصلا می دونین ادم دلش برا یه دوست خوب تنگ بشه یعنی چه؟

اصلا می دونین آدم بره دم در خونه دوستش کشیک یعنی چه؟

اصلا می دونین آدم برا دوست جونش بوس بفرسته اونم با رنگ رژ لب نارنجی یعنی چه؟

قبلی ها رو باید خودتون حس کنین.. ولی این آخری یعنی اینکه، یه خانوم خونه هی مجبوره بره از رو شیشه چربی های رژلب دوستشو پاک کنه...

به همین سادگی...

می دونین ... فقط وقتی با عزی جونم حرف می زدم... اون اول اول ها... اینطوری دستم می لرزید...

خودمم خندم میگیره...

یه کمشم برا اضطرابه...

هی فکر می کنم نکنه برا هانی جانم بد بشه...

نکنه به خاطر من تو دردسر بیفته...

اصلا می دونین چیه.. یه امرو زباید مریض می شدم می کپیدم تو خونه... اونم شعورم نرسید که.. با این حال بدم.. این رنگ زردم.. و این فشار 3 درجه ای ایم اومدم سر کار...

همینه دیگه...

ادم شعورش نرسه و تو تعطیلات تابستونی استعلاجی داشته باشه...

موقعی که باید تو خونه بمونه نمی مونه....

اصلا هی عزیز جون می گفت برو خونه... من گوش نکردم... تو رو خدا.. می بینی؟

تا حالا دیده بودین یکی از مریض نشدنش عین چی پشیمون باشه؟

من هستم...

مستم؟

نه بابا هستم...

وووووووووووووووووووووووووای نمی دونین چه خوشحالم...

هنوز دستام می لرزه ها...

اینقذه هول شده بودم که آقای اداریمون زنگ زد... اون کار داشت ها... بعد یهو نمی دونم من کارمو گفتم.. بعد گفتم ممنون خداحافظ...

آقای اداری: خواهر من واستا.. کجا.. من زنگ زده بودم ها.. باید بگی امرتون..

من: هر هر دارم می خندم...

آقای اداری: خوب شدی خاخور جان؟ خدا رو شکر ما دیدیم شما می خندید.. رییس خوبه دیگه... (با لحن منظور دار)

من: با خنده.. بله خوبه سلام می رسونه... (رییس= عزیز جون در اینجا)

ووووووووووووای من چقذه الان خوشحالم...

رییس اینجا: سیب خانوم امروز خوشحالی!!!!!!1 خوبه... بعد مدتها دیدیم اخماتون وا شده...

من: بله ... آخه حالم بهتره... رفیق خوب هم بی تاثیر نیست.

رییس: !!!!!!!!!!!!!!!!

وا یهانی جان دیدی... دیدی چطوری قاط زدم؟

پست به این قر و قاطی ای دیده بودی؟

جان من دیده بودی؟

راستی هانی جان دیشب ساره اینها هم بودن ... ساره که قبل ازدواجش هی به من می گفت سیبی چاق شدی.. سیبی نخور... (حالا من نم یخوردم... یعنی می خوردم و لی حرص می خوردم) الان خودش چاقترین شده...

دیشب میگه قبول نیست ها... سیبی خیلی لاغرتره...

بعد من هی دقت کردم.. هی دقت کردم دیدم ای بابا ... من از همه کمتر می خورم... البته میوه رو بحثی روش ندارم...

یعنی در واقع من هیچی نمی خورم... تازه از همه گرسنه تر هم بودم ها...

بعد همه کیک هم خوردن.. ولی من نتونستم حتی به کیک نگاه کنم...

اصلا این چرت و پرت ها چیه میگم من...

وای هانی... یه چیزی هی قلقلکم میده.. هی میگه .. به هانی زنگ بزن...

من جنبه که ندارم...

یهووووووووو دیدی زنگ زدم ها...

نه... نمی زنم... سیب باید جنبه داشته باشه....

سیب باید موقعیت دوست جونشو در نظر بگیره...

سیب باید شعور داشته باشه.... و بفهمه باید منتظر بمونه...

آخ که من خیلی دوست دارم هانی... می دونی... عین خنگها... دوربینمو اوردم.. ولی سیمشو نیاوردم عکسها رو بریزم تو کامی اداره....

کی بخت این عکسها وا میشه خدا م یدونه...

یه چیزی بگم؟

وقت یگفتی پرشین مرده... من تو دلم گفتم.. مهم اینه که پرشین برا من دوستای خوب پیدا کرده...

آرشیو وبلاگمو هم دارم...

پس دیگه چی می خوام؟

یه بار دیگه.... از اول اول...

فقط دلم برا کامنتهای دوستام تنگ می شد....

برا کامنتهای نانا کامنتم...

برا آمینا جونم.. برا شیدا نازنینم...

برا ساندی آفتابیم...

برا کامنتهای خیلی خیلی کم شهابی...

برا سلام های مازنی جان...

ولی با همه این حرفها مهم بودنته که هستی... مهم بودنشونه که هستن...

وای م یدونم خیلی پرت و پلا می گم...

پرت و پلا نمی گم ها.. پخش و پلا می نویسم...

خوب فوران احساساته... دست من نیست که...

این نانا جان هی گفت لاغر شو ها...

لاغر نشدم...

حالا هانی منو ببینی کشتی منو...

اصلا اینها رو بی خیال....

کی ببینمت... وووووووو تازه یه چیزی نا تمومه... چسبم تموم شده بود.. باید برم خونه امشب تمومش کنم...

باید خودمو بسازم خواهر....

نه بسازمش...

یادم رفت... تو چه رنگی دوست داشتی؟ کاش پرسیده بودم.. الان دیره بهت اس ام اس بزنم مگه نه...

ممکنه برا نهار مهمون همیشگیت اومده باشه خونه...

حالا من یه رنگی برات درست کردم دیگه...

اگه دوست نداشتی بنداز تو آشغالی دم در خونتون... یکی دیگه درست می کنم خوبه؟

وایییییییییی خواهر چقدر حرف مونده تو دلم...

اصلا هول شده بودم.. خودت متوجه شدی آره؟

ما اینیم دیگه خواهر.. کاریش نمیشه کرد...

می گم هانی جان با هوو جان جانت چی کار می کنی...

اسمشو چی گذاشتی...

وای ... من برم.. الان فکر کنم دیگه ازم نا امید شدی...

اره؟

خبو دست من نیست که...

راستی دید هانی جان... وقتی زنگ زدی همه عالم امکام با هم زنگ زدنشون گرفت... دیدی؟

رییس هم که باز دلش تنگ شده بود اومده بود بالا سر من ایستاده بود...

خوب متوجه نیست که.. هانی جان نمیتونه هر دقه هر ساعت باهام حرف بزنه که.. تازه قطع که کردم می گه: زود که نمی رین دیگه؟!!!!!!!

گفتم نه.. ولی داشتم یه قرار می ذاشتم.. یکی از این روزها زود برم!!!!!!!!!

وای من برم هان یجان... چقذه باهات حرف داشتم.. چقذه دلم برا همه تنگ شده...

خدا پدر بی اینترنتی رو بسوزونه...

چی گفتم!!!!

خدا هیچ سیبی بی اینترنت نشه...

از بس که این Solitaire بازی کردم مردم...

تازه یه عالم نامه رو میزم پخشه... یعنی من در حال کار کارشناسیم...

انجام میدم.. غصه نخور...

اخه من از ساعت 12 نمیرم برا نهار و نماز تا 14 برگردم که...

حالا قول دادن اینترنت درست شه تا عصر.. درست شد.. یه کله میام تو پرشین.. وا هم نشد خیالی نیست...

خدا این پست میلو که ازمون نگرفته گرفته؟

جی میل هم که هست شکر خدا...

پس می بوسمت...

به امید دیدارت... و دیدارتون بای تا بعد

پ ن: عنوان بی ربطی بود می دونم... ما اینیم دیگه... از خوشحالی از اون شعرها گفتم.. از اونها که حرف بد داره توش

:)

ببخشید  با اجازه سیب بی ادب

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




غر غرهای يه سيب عذاب وجدان دار!!!

 

در ذیل کلی من غرغر کردم.. کلی هم حرف خاله زنکی زدم... حال ندارین نخونین... خلاصه خونتون پای خودتونه ها...

خونتون نه خونتون.. درست بخونین دیگه!!!

***دختر عمه ام انگاری بچه اش سقط شد... ولی خوب از بس تلخی کرد واوقات منو ریخت به هم که حال ندارم برم بهش سر بزنم...

بنده خدا بعد یه بار کورتاژ و کلی مکافات تازه نی نی دار داشت می شد...

طفلی شهریور تاریخ زایمانش بودها...

می دونین چیه.. من از این گلایه ها و تعارفات بی مورد و مسخره بدم میاد...

از اینکه یکی با علاقش منو محدود کنه بدم میاد...

از اینکه انحصاری بشم بدم  میاد... (حالا ببینین معنی این انحصاری چیه؟ منحرفها.. منظور محصور شدن بود...)

از اینکه تو رفت و آمدم با یکی دچار تعارف و سردرگرمی و اجبار بشم بدم میاد..

از اینکه مجبور باشم ... یه جا برم بدم میاد...

از اینکه وظیفه داشته باشم هی به یکی زنگ بزنم بدم میاد... مخصوصا طرف فکر کنه وظیفه دارم برا ش زنگ بزنم...

ولی آی وقتی یکی به دلم بشینه صبح تا شب به خاطر دلم براش می زنگم... (مرگ خودم..)

مثلا همین مامیش اینها.. چون فکرمی کردن ما هی باید بهشون زنگ بزنیم.. حالمو به هم زدن دیگه... برا همین من دیگه زنگ نمی زنم... یعنی گاهی خودمو غافلگیر می کنم. اونها هم غافلگیر میشن...

از اینکه یکی هی زر زر کنه که سیبی نیستی سایه ات کوتاه شده... دیگه نمیای.. دار و ندار دنیا یه دختر دایی داشتیم ها ااااا... از اینم بدم میاد...

از اینکه یکی زر مفت بزنه که من به امید تو اینجا اومدم هم بدم میاد... (چه بی ادبم ها.. جنبه محبت ندارم دیگه)

چون اون خیلی زودتر از من عقد کرده بود و می دونست باید بیاد کرج زندگی کنه... و دو هفته هم بعد عقد من عروسیش بود و هنوز نمی دونست منم میام کرج زندگی می کنم...

مثلا این زنداداشم... با هم جوریم ها.. ولی اگه بگم نه بالا نمیام ناراحت نمیشه... دو سه بار تعارف می کنه.. ولی ببینه خسته هستم یا کلی کار تو خونه دارم بیخیال میشه...

ولی اینها..

اگه ساعت 14 بری بهشون سر بزنی... اینقدر تو اون استکان های آب شور شدشون برات چایی میارن تا بالاخره بالا بیاری... (کاش اب شور می کردن.. به روش مسجدی میشورن!!!!!!!!)

بعد هی اصرار.. هی اصرار که باید شام بمونی.... یه آبگوشتی با هم می خوریم...

این یعنی نهایت خودمونی بودن...

تازه مثلاً امشب میان خونه ما... دارن میرن .. فردا هم جمعه است... میگن فردا تعطیله نهار بیان پیش ما!!!!!!!

حالا بگی نه.. میگن: شما اصلا فلانین.. شما چنانین... تعارف می کنین..

آخ یکی نیست بگه مگه خاله بازیه... حالا تشریف اوردین شما رو زیارت کردیم... دیگه فردا که یه روز تعطیله بذارین مال خودمون باشه...

یا اگه نهار بریم... میگن شام هم بمونین... یه ابگوشت درست می کنیم دور هم باشیم...

بعد تازه ما حرفی برا گفتن نداریم  با هم...  بیشتر از 4 ساعت دیگه باید بشینیم هذیان بگیم...

شوهرش هم اصلا ثبات کانال نداره....

ثبات کانال نداره یعنی: داری شبکه 2 میبینی میزنه 3... می بینه غرق در برنامه 3 شدی.. میزنه 4... حالا اگه نگاه نکنی... و حرفی برا گفتن با دختر عمه ات داشته باشی تا مدتها همون کانال می مونه... ولی یهو ببینه تو یه برنامه جذاب داری نگاه می کنی..

میگه ول کنین این اراجیفو... بیا ماهواره ببینیم... حالا وقتی اون به ماهواره می گفت داهواره .. ما داشتیم ها...

بعد کانال های ماهواره هم قربونشون برم.. تا فردا هم توش گلگشت بزنی تمومی نداره که...

خلاصه روانتو میریزه به هم...

تازه دستش هم در یه قسمتهایی از صورتش همش در سیر و سیاحته که منو دچار تهوع مزمن می کنه...

نه اینکه فکر کنین در حد یه خاروندنه ها...

چقدر غیبت کردم تو این ماه رجب!!!!!

حالا که گفتم ... بذارین تا اخرش رو هم بگم...

دیالوگ های همیشگی که وقتی ما رو میبینن به قراره زیره: (زیره نه.... زیر است)

راستی اخرین بار هم  30 ابان همو دیدیم... همون موقع ها بود...

 

چقدر کا رمی کنین...

خاک تو سرتون هنو زاینهمه کار کردین یه خونه نخریدین..

بابا مامان شوهرت پول نمیدن...

اقا عزیز جون... باباتون اینها که اینهمه وضعشون خوبه... چرا بهشون نمی گین کمکتون کنن... بالاخره حق شماست.. ارث که بهتون می رسه!!!

اینهمه زمین دارن.. یه تیکه رو بدن به شما...

فلانی رو دیدی.. عجب پولدار یها... پول از کجا میاره...

دلمون خوش بود یکی از دومادهامون خوبه.. اونم اصلا ما رو تحویل نمی گیره...

شوهر من تو بانک داغون میشه..

از صبح علی الطلوع میره..( یه ۱۰ دقیقه مسیرشه.. ولی خیلی دوره خوب... تو بانک نهار هم خونه است...)

بمیرم برا شوهرم وقت نمی کنه بره توالت...

هیچی هم نداریم...

همش قسطه...

(فقط یه خونه بزرگ خریدیم.. نه دو تا خونه داریم کرج.. و یه چند صدمتری شمال هم خریدیم... )

می دونی شما ماشین دارین..خوش به حالتون.. یه گاز میدین شمال..

یه بار هم به فقیر فقرا سر بزنین.. بیان یه دوری با ماشینتون بزنیم...

شوهرش رو به عزیزجون: تو هنوز همون گوشیتو داری... بابا پولاتو کم جمع کن... چرا پس خونه نمی خرین... خرجی ندارین شما...

دختر عمه ام: اینهمه دختر دایی منو مجبور نکن کار کنه.. اینهمه اذیتش نکن.. اجازه بده بیاد خونه ما!!!!!!!!

کار شما راحته... ما اینجا خیلی سختی می کشیم...

یا اینکه خاطرات تکراری قدیم رو هی میگن...

سوزنشون رو قدیم مونده... یعنی گیر کرده... از بس خاطرات قشنگ قدیم رو هی و هی و هی گفتن.. حالم از اون خاطرات احمقانه به هم می خوره...

تازه با افتخار از مسخره بازیهاشون.. و ادا در اوردنهاشون (مسخره کردن مامی من و خانواده اش... و ادای مامی منو دراوردن) می گن... و هر و کر می خندن...

چقدر بچه بودم از این رفتاراشون عذاب می کشیدم...

هر کسی غیر هم محلی خودشون مستحق مسخره کردن بود...

 

باور کنین این حرفهای همیشگیشونه...

حالتون به هم می خوره...

خوب هم من بدم میاد.. هم عزیز جون.. بی خیال.. دیگه نمیرم خونشون.. بذار هر چی می خواد بشه... نهایتش اینه که بگم شوهرم اونجا راحت نیست دیگه...

 

بابا می دونه این خواهرزادش چقدر اذیتم کرده...

بدبختی خونشون نزدیک خونمونه...

انتظار داره هی بهش زنگ بزنم...

وقتی ما فقط موبایل داشتیم...اونها نه تلفن داشتن... نه موبایل.... می گفت: چرا یه زنگ به ما نمی زنین!!!!!!!!!!!

من گفتم: به کجاتون زنگ بزنیم؟!!!!!!!!!!!!!!!

گفت: بانک به شوهر من... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تو دلم: بعد بگم چند منه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

من تو ظاهر: خوب چی بگم؟ تازه بانک که نمیشه حرف خودمونی زد...

اون: یه حالی از ما بپرسی.. کوچیکتری گفتن.. بزرگتری گفتن...

................

وقتی ما هر دومون موبایل داشتیم...

اون: یه زنگ یه ما نمی زنی؟

من: خوب شما بزنین... شما هم موبایل دارین دیگه.. تازه تو خونه شما انتن نمیده...

اون: یه بزرگتری گفتن یه کوچیکتری گفتن...

عزیزجون یواشکی به من: ناراحت نشی سیبی و لی حالم از این حرفش به هم میخوره..

من: موافقم...

.........

ما وقتی وقت کم داریم و یه سر می زنیم.. به زور منو نگه میدارن شام بمونیم.. اینهمه محبت زورکی می کنن به ادم .. من بالا میارم..

تو کرج هستن.. ولی هنوز فرهنگ شهر نشینی ندارن...

به قول عزیزجون.. از بسکه وقت زیاد دارن تو زندگی...

 

***رییس نیست...

یعنی هست ولی رفت بالا...

دیدین من دیونه ام ...

یهو باز دلم گرفت...

ولی دارم سعی میکنم به اتفاقات قشنگ امروز فکر کنم و حالم خوب شه...

از صبح از دو تا از دوستام با خبر شدم...

باهاشون چتیدم...

خیلی خوب شدم...

البته یه دلیل این دلگرفتگی رو می دونم...

و امیدوارم زودتر تموم شه...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




چهارشنبه و شنبه

سلام

صبح به خیر. خوبین؟

خوبم.. مرسی...

می دونین .. هر رو زکه میام سر ایستگاه ماشین بگیرم.. صف طولانی تر از روز پیشه.. ماشین کمتر از روز پیش...

دیگه داره بنزینهاشون ته می کشه...

یه خبر...

شاید پارسا خوشگلم امرو زبیاد... می دونی من چقدر از دیشب خوشحالم؟

تو پوست خودم نمیگنجم... برا همین چاقتر از دیروز شدم...

فردا نهار تولد دعوتم...

پارسا اینها هم هستن...

به خاله جون عزیز جون دیشب زنگیدیم... کلی باز تشکر کرد... یه سری دیگه هم سفارش خرید گرفتم...

اخ جون خرید...

این هفته .. یعنی این اخر هفته از اون اخر هفته های قاراشمیشه...

ولی چون پارسا جونم یه جای دیگه داره.. برنامه ام با اون تنظیم میکنم...

برنامه هایی که برا این هفته داشتم این بود... پنجشنبه برم خرید...... شبش با مهدی اینها شام بریم بیرون... یعنی درست کنم ببریم بیرون بخوریم...

فرداش بریم خونه خاله جهت پرو لباس...

شب هم بیام خونه...

ولی...

ولی....

ازی زنگید : سیبی برا کوروش کبیر تولد داریم...

بنابر این برنامه پنج شنبه عوض شد...

طیب زنگید داره میاد...

به ازی زنگیدیم ما نیستیم داداش...

ولی کلی همه چی هی به هم خورد اخرش هم...

پنج شنبه  ظهر مهمونم...

شب بیکارم...

فرداش خونه خالم...

اصلا حوصله ندارم حالا که پرشین مرده تایپ کنم...

خوب شد؟؟؟

 

***

***

***

امروز شنبه است...

صبحتون به خیر و شادی...

حالتون خوبه؟

منم شکر خوبم...

خوبم؟!

بازم شکر که هنوز می تونم بگم خوبم!

کلی برنامه های قاطی پاتی آخر هفته به این ختم شد که...

از خیر مهمونی ظهر پنجشنبه گذشتیم...

من چهارشنبه که رسیدم خونه غذا ساختم... به داداشی زنگیدم...

با برو بچز شام رفتیم بیرون...

پنجشنبه خونه بودم...

استراحت مطلق!!!!!!!!!

غروب رفتیم با عزیز جون ویتامین خریدیم...

فرداش تا ظهر استراحت مطلق بودم!!!! بعداز ظهر تشریف آوردیم تهران.. جهت تولد کوروش خان... در نتیجه شب خونه آزی اینها بودیم...

الانم خواب آلوده و بی حال سر کار تشریف دارم...

پارسا جونمم نیومد...

 

 اما آنچه واقعاً اتفاق افتاد.... رو تو ماجراهای آخر هفته می نویسم..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




هر هر خنده!!!!!!!!!!

هر و کر

هر و کر

چه با حال

بعثی های نامرد

با کمک ساندی خوشگله حالتونو گرفتم

هر و کر

هر و کر

هر و کر

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




Amina jan

salam golam man bad ghol nistamha . Bargha az hamon moghe ke dashti mirafti raft.:-( Haminke biad miam.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦




همه رفتن کسی دور و برم نيست!!!!!!!

بعد میگین سیبی چرا انگیزه ای برا سر کار اومدن نداری...

خوب این چه وضعیه؟

مازنی خان که رفته شمال...

نانا جون جونیم هم که نیست... نم یدون کجاست....

آمینا جونم معلوم نیست کجاست... دلم براش شور می زنه...

هانی جان و خاله جان هم که وضعیتشون معلومه... به علایلی (علایل نوعی جمع مکسر از علت هاست) دارن برا زندگی تلاش می کنن.. از کشیدن آب حوض گرفته.. تا خفه کردن پیرزن و خرید و فروش کارت هوشمند سوخت و حتی کار در آژانس ... و حتی آموزش های هنردر خانه...

داری که خاله.. ببین من چه دهن لقم... هر و کر هر و کر....

ساندی جان هم کرم تابستونی داره... حالا انگار زمستون وبهار کرم نداره...

اوه یعنی ترم تابستونی داره...

دیگه خاله کسی یادم نرفته...

اصرار نکن.. یادم نرفته...

خوب چون خاله اصرار داره بگم که شهاب جان یا خان... هم که بوی الرحمانش میاد...

وبلاگشو که آپ نمی کنه...

دلش هم گرفته..عین دل صاب مرده من... حال و حوصله هم که نداره... چه انتظار یبیاد به من سر بزنه...

دیگه کی می مونه...

بقیه دوستان که حالا یه سری می زنن و میرن... انتظاری نیست..

از بالایی ها انتظاری نیست ها...

ولی خوب دل نگرانیم زیاد میشه...

خدا کنه همشون.. و همتون هر جا هستین شاد باشین...

من برم بازم میام..

زهرا اومده دنبالم که من از جام پاشم.. چند قدم راه برم

تا این کمر جون دردش کمتر شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦




خدایا ازم نگیر!!!

سلام خدا!

خوبی؟

خسته نباشی...

می دونم خستگی ناپذیری...

ولی بازم می گم خسته نباشید...

یه عالم دعا دارم برات ...

یه عالم حرف...

دیشب که بودی...

وقتی خیلی خیلی دلم میگیره... بیشتراز پیش حضورتو حس می کنم و به یادت می افتم...

می دونم بی معرفتم ...

می دونم..

می دونم به روم نمیاری...

ولی خوب... ما اینیم دیگه...

دیشب که بودی...

یادته... عزیز جونم معصومتر از همیشه بود... مهربونتر از همیشه...

اونم انگاری دلش خیلی بیشتر برام تنگ شده بود...

امروز همش چهره نازنینم تو ذهنم بود..

فکر کنم یکی چشممون کرد.. نه خدا همون جن ها بودن دیگه...

همون دیونه ای که هی تو گوشم گفت: چاییتو نخور... تو که صداشو شنیدی..

همون که گفت عزی جون رو نبوس ...

همون که گفت پشتتو بکن بهش... همون که گفت رفتی پایین زنگ نزن و از پشت ایفون نگو دیونه دوست دارم...

همون که گفت بهش زنگ نزنی ها... بی خیال... بذاره دلش بترکه...

ولی لابه لای این زر زرهاش... چهره نازنینم می اومد تو ذهنم..

دیدی امروز... وقتی دید هنوز ساعت ۵... پرید تو بغل من و گفت اخ جون... چند دقیقه می تونم پیشت باشم... خوب خیلی مهربونانه گفت...

بعدش یادش اومد که می خواد برام چایی بذاره.. و بلند شد و رفت .. داشت می رفت دیدیش برگشت گفت پا نشی ها.. هنوز زوده...

می دونستم باز می خواست بیاد پیشم.. عین پسر کوچولوها سرش رو بذاره رو سینه ام و بخوابه..

عین یه بچه کوچولو خودشو تو بغلم جا کنه... و بعد زود زود خوابش ببره.. عین دیشب...

دیشب وقتی تو هال من به خاطر کمر دردم  دراز کشیده بودم. اومد کنارم یادته؟

گفت یه کم پیشت بخوابم؟ بعد تو ۱۰ دقیقه دیگه بیدارم کن...

اومد تو بغلم.. . زودی خوابش برد... تو خواب لبخند شیرینشو دیدی؟ بهترین تصویر دنیا بود...

نیم ساعت نگاش کردم... موهاشو ناز کردم.. و اون همچنان رو لبش لبخند داشت...

وقتی بیدار شد .. دید نیم ساعته تو بغل من خوابیده کلی ذوق کرد.. یادته؟

همون موقع بود که بهت گفتم خدا... خدا اگه آغوشم اینقدر بهش آرامش میده.. این آغوش گرمو ازش نگیر...

گفتم وقتی سلامتیم اینهمه باعث خوشحالی و آرامششه ازم نگیر...

وقتی لبخندهام ، لبای قشنگشو خندون می کنه .. این لبخند رو ازم نگیر...

خدایا وقتی دوست داشتنمو دوست داره... و دوست داره دوسش داشته باشم... هیچوقت دلم رو از چیزی غیر عشق و مهرش پر نکن...

وقتی نگاههام رو دوست داره... چشامو ازم نگیر...

وقتی دستامو برا نوازش دوست داره... دستامو ازم نگیر...

وقتی پاهامو برا اینکه همراهش باشم تا اون دورهای دور،  دوست داره... پاهامو ازم نگیر...

وقتی به شونه هام برا تکیه کردن و تحمل سختیها نیاز داره شونه هامو ازم نگیر...

وقتی نگاهش به کمرمه تا نکنه زیر بار زندگی خم بشه... کمرمو خم نکن... مبادا ازرده شه...

خدایا وقتی زندگی با منو دوست داره .. زندگیمو ازم نگیر...

وقتی به محبتم نیاز داره.. محبت کردن از یادم نره...

خدایا ... وقتی زیر یه سقف با من در آرامشه.. این سقف و آرامشو ازمون نگیر...

وقتی میگه بی من تنها ترین میشه .. این منو ازش نگیر... طاقت تنهاییشو ندارم...

خدایا... خدایا.. همه اینها رو گفتم که بگم: من بی اون می میرم...

اونو از من نگیر... اونو از من نگیر... اونو از من نگیر....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




يه راه حل غم انگيز!!!

یه کار خوب برا وقتی که هوای دلت عین امروز ابریه اینه که.. با هر دو تا آیدیت آن بشی...

مهم نیست اینترنتن خورده میشه...

بعد با خودت چت کنی...

می دونی حرفهای آشنا می شنوی... سعی م یکنی خودتو دلداری بدی...

و دل هر دوتون کمی شاید وا شه...

دل تو  و دل اون یکی که خودتی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




تفاهمات العجيبات در بين فاميلات!!!

ما یه چند جینی خاله داریم که خدا الهی برامون نگهشون داره...

موضوع بحث ما تعدد خاله ها یا چندتایی اونها نیست.. بحث تفاهمات...

الانه اگه برین خونه خاله ها.. میبینین خیلی چیزها دارن که عین همه...

مثلا همشون یه جور سرویس قاشق چنگال دارن...

یا از یه نوع لیوان همشون دارن..

خوب این شباهت تو ظرف و ظروف و این حرفها خیلی عجیب نیست .. شاید یکی برا شون کادو خریده.. یا همشون رفتن از پسر خاله خرید کردن .. و البته همشون یه گل رو پسندیدن...

همونطور که من رفتم برا مامی خرید کردم و یه گل رو پسندیدم.... و پسر خاله گفت همه خاله ها از این مدل بردن...

یا همشون از اون چاقوهه آبیشو بردن...

ولی یکی از تفاهمات جالبی که بین خواهر ها و خواهر زاده ها وجود داره.. خرید پارچه است...

البته هممون خوش سلیقه ایم ها...

یه تابستون یادمه... خاله ای که بندر عباس بود برا لباس تابستونی دخترهاش ازیه مدل پارچه خریده بود حدود مثلا متری ۳۰۰۰ تومن...

خاله ای که تهران بود همونو خریده بود یه رنگ دیگشو متری ۳۵۰۰...

دختر خاله رفته بود انزلی اونو خریده بود متری ۴۰۰۰...

مامی من رفته بود تنکابن خریده بود متری ۴۳۰۰...

اون یه خاله هم دبی بود رفته بود از همون پارچه خریده بود متری ۲۰۰۰ تومن...

دختر خاله زا زنجان خریده بود متری ۳۵۰۰ تومان...

تفاوت فقط تو قیمت بود.. وگرنه همه یه جور پارچه گرفته بودن.. در رنگهای مختلف..

خلاصه یه عروسی شد و همه جمع شدن خونه مادرجون...

همون خونه قدیمی بزرگه...

هر گروهی که می اومدن و میرفتن لباس عوض می کردن صدای انفجار خنده از تو اتاق می اومد...

طوری که مردها که تو اتاق اونور حیاط بودن کنجکاو شده بودن ببینن چی شده...

وقتی همه خاله ها و خواهر زاده ها جمع شدن.. دیدیم  انگاری به صورت فله ای برا بچه ها پارچه خریدن و لباس دوختن...

کلی خنده بازار بود..

یادمه زندایی اومده بود .. اولش فرک کرد.. خوب اینها که برا همه خریدن .. چرا برا دختر من نخریدن... ولی بعدش فهمید هر کی تو خونه خودش خریده دوخته .. تن بچه هاش کرده.. حالا هم همه سر این موضوع می خندن...

من پارچه ام رو که لیمویی بود هنوز داشتم... اخرشم هم این زهره پدر سوخته برداشت برا خودش لباس جینگولی دوخت...

حالا چی شد یاد این موضوع افتادم...

والا برا روز مادر مستحضرید که من و زنداداشم یه پارچه کت دامنی برا مامانم خریدیم...

البته من رفته بودم مولوی خریدم..

فکر کنین بین اونهمه پارچه... من یه پارچه انتخاب کردم...

بعدش الان که زهره رفته خونه خاله میگه...

خاله از دبی برا فلانی هم رنگ صورتیشو اورده... عین همین...

خاله برا خودش رنگ آبیشو گرفته.. برا دخترش خاکستریشو... اونها از زرتشت خرید کردن...

تا حالا ۳ تا عین هم کشف شد...

تا تو یه مهمونی بشه ببینیم دیگه چند نفر عین ما دارن...

باید بگم که اینهمه پارچه فروشی تو مولوی فقط یه مغازه از اون پارچه ها داشت ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




 

دیروز با عزیز جونم رفتم خونه...

سر راه رفتیم جواب ام ار آی رو گرفتیم...

تو برگه جوابش بعضی چیزها نرمال بود.. بعضی چیزها هم مشکوک بود...

ولی دیدم نوشته دکتر فلانی عزیز.. سیب جون شما تو مهره ۴ و ۵ دچار یه دیسک با رتبه نمی دونم چنده...

حالا عزیز جون میگه تو که دکتر نیستی حتما چیز دیگه ای نوشته...

منم امیدوارم اشتباه خونده باشم...

بعد اومدیم خونه...

بعد از شام اون فامیل عزی زجون اینها زد تو حالم...

راستی والیبال هم دیدم..

دلم برا والیبال های بابایی تنگ شد...

چقذه خوشحال شدم ایران برد...

بعد اون دیوانه حسنی اومد تو تلویزیون...

چقدر هم عرق ملی داره این نکبت...

دلم میخواد یه بار بگیرمش رو همون ابروهای احمقانه اش عق بزنم...

تو همون شاسی کجش...

دیدین نمی تونه بشینه سر جاش عین ادمیزاده...

بعدشم به طرز احمقانه ای برد ایران رو تبریک گفت...

بعدشم گفت اینو نگیم چی بگیم... مجبور بودیم بشینین تا این بازیشون تموم شه...

انگار برنامه احمقانه اون .. ته ته همه برنامه هاست... و مردم از اینکه بی موقع والیبال داشت ناراحت بودن...

ولش کن..

حالم ازش بد میشه...

راستی زهره جونم باز خونه رو عین دسته گل تحویل داد ورفت...

دیشب جاش خیلی خالی بود...

خیلی ...

دلم کلی گرفت... یه عالم...

از دیشب کمردردم بدتر شده...

مچ دستم هم درد گرفته...

این شونه سمت چپم هم گرفته...

خلاصه تو جون من یه بگیر بگیری که نگو...

دیشب خیلی عصبی بودم...

خیلی زود خوابیدم...

یعنی ساعت ۲۳ شد تا بخوابم...

الانم که اینجام...

اصلا هم حوصله ندارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




تعارف های بی مورد!!!

من: سلام .. خوبی؟ چه خبر؟ خوبین؟

اون: سلام... به به خوبین... چه عجب...

من: عزیز دلم فردا داری میری .. نمی خوای یه زنگ بزنی حلالیت بطلبی؟ (در نهایت خنده)

اون: شما که قابل ندونستین بیان بدرقه... تازه من هفته پیش اونجا بودم.. چرا باید زنگ بزنم..

من: (حالا می دونه نمی تونستیم بریم ها... ولی با این وجود بهش گفتم) چرا عزیز دلم... دوست داشتیم بیام.. ولی من کمی کمرم درد میکرد نمی تونستیم بیام... مثلا استراحت مطلق هستم... (خدا می دونه تو ماشین چقدر دردم زیادتر میشه)

حالا وقتی برگشتی.. میام ... مزاحم میشیم...

اون: دیگه چه فایده... (لحنش جدیه) تو که همش درد داری!!!! همش هم استراحت مطلقی!!!

تیک تیک تیک.... صدای ترک برداشتن یه چیزی میاد... اوه حالا دیگه شکست... به گمانم دلم بود...

تو که یم دونی عزی جونم نمی تونه بیاد... تو که می دونی...

تازه تو چند سالته؟ ۱۷ سال؟ یا ۱۸ سال؟

من چند سالمه؟ ۲۸ سال؟

حداقل ۱۰ سال ازت بزرگترم... می اومدم اینهمه راه بدرقه تو .. باید کلی منت می ذاشتم..

تازه تو که مامیش رو می شناسی... همین می شد بهانه دعوای بعدی...

از الان خودتم می دونی چی می گفت...

می گفت: بر ا فلانی که اصلا نمی دونم چرا داره می ره این سفر رو اینهمه راه امودین.. بنزین داشتین... یه بار..فقط یه بار به خاطر ما نمیان...

و مطمئن بودی که در هفته های آتی یه بهانه جور می کرد برا اینکه ما رو بکشونه شمال...

تو که می دونی من اشکم لب مشکمه... تو که همه پیشت بودن... تو که تو شلوغی و همهمه همه اونهایی که دوست داری می ری و تو همون جمعیت بر میگردی...

این من عزیز جونیم که اینجا تنهاییم...

اینها به جای جاتون خیلی خالیه... بود؟ ... تو که خودت گفتی همه شام اونجان... تو که اومدی خونمون دیدی.. صبح تا شبمون سگ دو زدنه... تو که هم موقعیت منو می دون یهم موقعیت عزیز جون رو... تو که همه چیز رو می دونی...

نمی دونم.. شاید هنوز به ادبیات شما آشنا نیستم...

هنوز هم نفهمیدم علاقتون رو اینطوری ابراز می کنین...

شاید عین همیشه مشکل از منه...

ولی من دیشب به عزیز جونم گفتم که برا پیشوازتم نمیام...

من نمی تونم بیام...

دوست ندارم بیام...

عزیز جون تمام شکستگیهای دلمو تو صورتم دید...

با وجود اینکه دوست داره گفت به خاطرمنم که شده نمیاد..

بهش گفتم اون بیاد... چون من دوست ندارم مانع از دیدن عزیزاش بشم...

ولی نازنینم... ‌آخه تو که همه چیز رو می دونی چرا؟ چرا آخه؟

من مجبور نیستم وسط هفته به خاطر تو ۳ روز مرخصی بگیرم که بعدش .. مامیش هر چی می تونه .. بهم بگه... می دونی که.. یکی زا حرفاش اینه: ما اونجا بودیم یه روز مرخصی اونم با منت گرفت... صبح تا شب تو خونه تنها بودیم!!! حالا چطور ۳ روز مرخصی داره؟

نه جونم... من نمیام.. خوش باشین... جمعتون جمع.. شادیتون مستدام...

الان دو هفته است دارم فک رمی کنم برات چی بیاریم... کادو رو میگم... بعد تو اینطوری باهام حرف یم زنی..

حتی نگفتی خداحافظ...

گفتی عزیزجونت کو.. منم گفتم هست گوشی...

حتی باهام خداحافظی نکردی...

عزیزجون دید دیشب چطوری له شدم...

تا کی داشت هی نازم می کرد... ولی من گفتم: می خوام بخوابم..خسته ام... خیلی خسته...

حالا هم می گم خدا پشت و پناهت.. به سلامت بری و برگردی...

اینکه من دلم گرفته مهم نیست...

اینکه من به جای تو زنگ زدم برات هم مهم نیست...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




کوابيس...

کوابیس جمع جدید و مکسرکابوسه...

من یه کابوس بزرگ دارم...

خیلی بزرگ...

خیلی می ترسم...

خیلی...

نمی دونم راجع به اون براتون نوشتم یا نه...

نمی دونم می تونم بنویسم یا نه...

روزگاری نه چندان دور... بذارین حساب کنم...

اوه... شش سال از اون موقع می گذره... نه بذارین بگم.. اره دیگه ۶ سال می گذره...

یه روزی... برخلاف همیشه!!!!!! من سر جزوه هام در قسمت فوقانی تخت خوابم برد...

بعد چی شد...

یه رویای صادقه دیدیم... خواب صادق که نه...رویای راست راستکی...

فک کن.. فکر نه ها.. فک کن... یه ساعت خواب ببینی...

بعد یهو بیدار شی... و همه اون خوابت مو به مو تکرار شه.. تو باشی چیکار می کنی .. لال میشی دیگه...

بیدار شدم.. دیدم صدام می کنن.. سیبی سلول ۲۱۳ به اتاق مسئول خوابگاه تلفن...

سیبی تلفن...

تو دلم هزار تا بد بیراه گفتم.. عین تو خوابم.. سه تا طبقه رفتم ژایین...

نه اینکه به تلفن زننده بد بیراه بگم ها...

به تلفن وصل کننده گفتم...

رفتم دیدم اوههههههه.... دیو دوسر زنگ زده... (اسمش این نبودها.. ولی حالا شده دیو دوسر ..گفتم بگم نکنه اشتب کنین .. فکرکنین اسمش دیو دو سر بوده)

دیو دو سر با اونهمه غرور و چسی هایی که تو دانشگاه می اومد زنگ زده... عین تو خوابم...(البته تو خوابم زنگ زننده رو نفهمیده بودم کیه...) حالا داره با یه بغض ناجور حرف می زنه...

منم خر... می گم چی شده دیو دو سر خان... چرا ناراحتی... ان شاءالله کی مرده؟!!!!!!!

دیدم برام شروع کرد به بافتن... نه زر زدن.. اره من الان از امامزاده میام... من الان الم .. من الان سرشار از حس معنویم..من نمی خواستم یکی دیگه رو بفرستم...

ای الهی چی بهت بگم ابوذر دیوانه که از اول نگفتی این کی بیده...

خلاصه اون پست فطرت هم می دونست من با ابوذر خیلی با هم جوریم.. خیلی هم به نظر من ادم حسابیه... تازه تو دلش فکر کرده بود من عاشق این ابوذرم.. اونو انداخته بود جلو... تا هم اون تو رودربایستی بمونه .. من من از تصمیم ازدواجم با ابوذر ناامید شم...

چقدر یه ادم می تونه احمق باشه...

خلاصه گفتم حالا چی شده دیو دو سر خان... دیدم عملا داره گریه می کنه... منو داری دهنم عین غار علی صدر وا موند...

هیچی دیگه...

این پسره هی زر زر گریه کرد...

یادم نمیاد دقیقا چی گفت.. ولی یه چیزی تو مایه های این بود که من دوست دارم.. من شبم بی تو سیاهه (می خواست شبشم روز باشه؟!!!!!!!!) روزم بی تو شبه.. برا همین همیشه برا من شبه.. منم شبها عادت دارم عین خرس بخوابم... برا همین همش خوابم.. از زندگی ساقط شدم.. دو روز دیگه سقط میشم... (این قسمتها رو جدی نگیرین.. تقصیر همون میمونه است ها)

هیچی دیگه ... من با دهن وا.. گفتم بای تا بعد... مسئول ترشیده خوابگاه هم داشت منو ورانداز می کرد... گفت چی شده.. این روزها خیلی خاطرخواه پیدا کردی...

(اخه رئیس امور خوابگاهه .. دست مهندس.. ک....... رو برداشته بود اومده بود خوابگاه.. خواسگاری من... بعد روشون نشد حرف بزنن رفتن تا بعد...!!!!!!!!!! این مسئول خوابگاهمون هم داشت از غصه می ترکید که چرا همشهریشون رو بنده غر زدم..

اونم چی .. مدیر گروه معماری ها رو...)

خلاصه روزگار گذشت.. این اقا اومد حرف بزنه..

من گفتم نه.. بذار اول من بگم...

دو ساعت فک زدم...

فک نکردم ها..

فک زدم...

گفتم این ها خطوط قرمز منه...

خلاف این عمل کنی... اگه بعد از خدای نکرده ۵۰ سال هم با هم زندگی کردیم.. من میرم خونه بابام...

ولی اون نفهمید...

خوب شعور نداشت...

گفت چشم..

چیز زیادی ازش نخواسته بودم ها..

بهش یادآور شدم...

من اگه از عشقت پر پر هم بشم بابام بگه نه...

منم میگم نه...

گفت : این خیلی خوبه.. باشه...

۳ ماه گذشت...

بابایی اومد...

با مامانی...

پسره رو دیدن...

بابایی گفت دیگه با دختر من حرف نزن...

تحت عنوان درس هم دختر من حرفی باهات نداره..

گفت:چشم!!!!

گفت: بقیه اش می مونه تابستون ... تا من تحقیقاتمو انجام بدم... ضمن ا ینکه تو که الان اصلا موقعیت ازدواج نداری...

گفت بله حتما.. خواستم خیالم راحت بشه...

نه اینکه من دوسش داشتم نه... دلم براش می سوخت... می ترسیدم خودشو بکشه..من بشم قاتل...

بابایی رفت...

زنگ زد برام...

من: ببخشید من نمی تونم باهاتون حرف بزنم.. حرفی نداریم... بابام نشنیدی چی گفت؟

اون: تو برای عشقمون ارزش قائل نیست.. تو فلانی تو بساری....!!!!!!!!!!!!! من به خاطر عشق به تو درس نخوندم.. من خیلی بدبختم... من تمام درسامو می افتم... من تقلب کردم... من رو دارن اخراج می کنن

من: حرفی نزدم...

گذشت.... اخرهای ترم...

خواهرش از بس زنگ زد خوابگاه من کشت...

بابا بعد از تحقیقات...

دخترم اینها نون به نرخ روز خورن... اینها اینطورین.. اینها اونطورین... تو واقعا اگه پسره رو دوست داری من یه فکری برات بکنم دخترم..

من: نه اصلا بابا... این پسره خیلی بی ادبه... تازه منم نگفتم می خوامش.. گفتم؟!!

................

بابای پسره اومد شهر ما...

با داداشی بد حرف زد...

داداشی گفت من برادرشم... الان بابا نیست ... اینم حرف بابا... نه..نه ...نه...

 

******** روابط تیره می شود...

شما نمیدونین که تا اون رو زمن نجیب ترین دختر دانشگاه بودم...

ترینشو فاکتور بگیرین...

خداییش کاری نکردم تا خدای من... از من ناراضی باشه...

از اون روز به بعد شدم همه کاره...

البته از نظر اون آقا... نه اون دیو دو سر...

فکرشو بکنین.. پست ترین ادم تو دانشگاه بهش گفت من با فلانی بودم... این باور کرد... زنگ زد هر چی دهنش دراومد بارم کرد...

البته معنی حرفش این بود.. تو با فلانی بودی.. من چیم کمتر از اون بود که یه روز با من نبودی!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه .. هر کی علیه من بود با اون دوست بود...

ابوذر فقط می گفت برو شکر کن...

یواشکی برام نامه های خنده دار می فرستاد...

به مامانش گفت: برام کلی سوغاتی اورده بود...

کلی از اون برگ پنچ پرهااورده بود.. از همون که تو اون کافی شاپ بود...

خلاصه...

همه دوستای ولقعیم دلشون برام می سوخت...

ومن فقط از این روی دیو دو سر در عجب بودم...

تا اینکه یه روز زنگ زد... گفت: اون هدیه ۱۵۰ هزار تومنی(به گمانم) که فلان خر برات خریده رو پس بده.. او مال یتیمه.. من به مادرش سر سفره ابولفضل قول دادم حقشو پس میگیرم!!!!!!!! نمی ذارم از گلوت پایین بره...

و من باز دهنم وا موند...

رفتم زنگ زدم برا مامی اینها.. بعد از چند سال یه عالم گریه کردم...

یادمه ماه رمضون بود..

مامی گفت عید فطر میام پیشت...

من پام شکسته بود...

عین دلم.. عین خودم...

چه سالی بود...

چه روزگاری بود...

ولی جنهای خودمو کشتم...

بیخیال همه چیز شدم...

درس خوندم.. درس خوندم... یه دلیلش این بود که بابایی بگم.. بابا جان به خدا حالم از این مرتیکه دیو دو سر به هم می خوره.. من اصلا عاشقش نبودم ونیستم...

شاگرد اول شدم...

یادمه منصوره اومد پیشم...

با یه جعبه کوچولو شکلات...

چقدر به دلام نشستی منصوره..

همیشه می گفتم صداش عین برنامه کودکه...

نمی دونستم روحت هم کودکانه است... مهربون.. صادق .. بی ریا... تا کی به اون شکلات ها نگاه کردم و گریه کردم...

تا کی به اون بادبادکهای روی جعبه نگاه کردم...

حافظه ام داغون شده.. ولی اون روزها یادم نمیره...

و اون جمله وحشتناک اون دیو دوسر...

گفت  اگه الان خودتم بخوای.. من دیگه نمی خوامت... (صد سال سیاه دیگه)... ولی یه روز حالتو میگیرم... خودتو نمی کشم دیگه... (قبلش م یخواست منو بکشه!!!!) ولی همسرت رو می کشم تا زجر بکشی...!!!!!!!!!

 

حالا هر وقت یکی شبیه اقا دیوه تو خیابون میبینم هی بند دلم پاره میشه...

نکنه منو تعقیب کنه.. نکنه عزیز جونمو ببینه... نکنه عزیز جونمو کاریش کنه...

به خودم قول دادم.. به قیمت جونمم شده.. هر کی که بخواد خدای ناکرده یه خط رو صورت عزیزجونم بندازه رو یه طوری بکشم که دیوانه ترین قاتل ها هم تو پروندشون همچین قتلی نداشته باشن...

خدا خودت می دونی... می دونم  کار خیلی بدی... می دونم هر کی قاتله میره اون ته تهای جهنم.. ولی ....... ولی......       

این کابوس منه...

یه کابوس بد...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




تفاهمات العجیبات...

زهره: سیبی رایزنی یعنی چی؟

من: یه چیزی تو مایه های مخ زنی...

چند دقیقه بعد عزی جون از گلاب به روتون اومد...

زهره: عزیز جون جونی... رایزنی یعنی چی؟

عزیز جون:  یه چیزی تو مایه های مخ زنی...

زهره دهنش وا مونده ... عزیز جون جونی تو صدا ی ما رو می شنیدی؟

عزیز جون: نه مگه چی شده!!!!!!!!!!

**** از خونه با ماشین خودمون اومدیم بیرون (دیدین ما چه پولداریم!!!!)

من تو دلم... کاش از این وری که خیلی وقته نرفتیم بریم...

چند لحظه بعد... عزیز جون پیچید همونوری!!!!!!!!!!!!!!

***یه عالم دیگه هم بود... ولی چون حالم خوب نیست نمی تونم براتون بنویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




آنچه گذشت...۴

چهارشنبه:

اولا بنده چهارشنبه موبایل نداشتم... شاک یمیشی که چرا جواب اس ام استو نمیدم...

بعدشم از صبح زیبای چهارشنبه بگم...

خیلی مدیرعامل مآبانه بیدار شدیم... خیلی زیبا رفتیم دوش گرفتیم...

یه قر دادیم.. دیدم کمرمان بد نیست... ضمن اینکه رییس و برو بچز دلشان برای من لک زده بود...

تازه بچه گناهی بودن دیگه...

حدود ۱۰:۴۰تشریفمان را آوردیم شرکت...

تازه با ماشینمان تشریف فرما شده بودیم...

بعد از ظهر زهره جون هم تشریف آوردند...

ساعت ۱۶:۴۰ هم تشریفمان را بردیم...

با مترو رفتیم ایستگاه سعدی پیاده شدیم... رفتیم تو اون خیابونه که اسمش بود صف...

جهت خرید کفش...

اینهمه کفش.. فقط چشای تیزبین زهره جون یه کفش را پسندید... اونم سایزشو نداشتن...

منم خواستم بخرم.. ولی خوب سایز پاهامون یکی بود دیگه...

بعدش عین همون رو یه جای دیگه دیدیم... همه سایزشو هم داشتن... ۹ تومن گرونتر از جای اولی می داد... خودش هم فهمید ما کجا رو می گفتیم...گفت جنسمون جوره خوب... برا همین گرونتر میدیم..

ما هم دیدیم اقاهه داره جوش میاره گفتیم: اقا خودتو ناراحت نکن.. ما که چونه نزدیم... گفتیم.. این قیمت خریداریم.. تو گفتی نه... ما هم گفتیم با اجازتون...

اقاهه دید حرفم با منطقه.. عذر خواهی کرد و رفت..

الان یه جعبه پر از شیرینی تر اینجاست... اونهایی که دوست دارن دلشون بسوزه... خوب من زیاد تمایلی به ین چیزها ندارم... اگه پاستیل بود باز یه چیزی...

داشتم می گفتم.. اینهمه کفش دیدیم دست از پا درازتر برگشتیم خونه...

بعدش عزیز جون زنگ زد که سیب من .. من نرفتم جلسه بدویین بیا صادقیه با هم بریم...

منم استراحت مطلق بودم دیگه یادتونه که؟!!!!!!!

با زهره جون تنها خریدمون از اون بازار سه تا بلال بود... با یه بطری اب...

یکیشو اوردیم برا عزیز جون دیگه...

بعدش رفتیم صادقیه... تو شهروند... خرید کردیم...

تموم که شد عزیز جون رسید....

با هم رفتیم خونه...

شام چی داشتیم؟

هیچی...

رژیم داشتیم!!!!!!!!!!!

من با ز مردم تا صبح....

پ ن: شب قرار بود زهره بره خونه داداشی اینها چون مهمون داشتن... متوجه این که... قرار بود زهره منو شوهر بدن... اونم چی دور از چشم عزیزجون.. منم برا اینکه حرص نخوره عزیز دلم هیچی نگفتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




آنچه گذشت...۳

پنجشنبه:

پنجشنبه.... پنجشنبه... خوب یادم نمیاد... درسته حافظه ام خوب شده.. ولی در حد به یاد داشتن اسمم...

آهان یادم اومد...

پنجشنبه عزی جون دلش برام خیلی تنگ شده بود...

برا همین صبح هی بیدارم کرد... ه یگفت سیبی پاشو نخواب.. برات چایی بار گذاشتم.. نه دم گذاشتم..

برا زهره هی آواز خوند...

خلاصه ما رو زا به راه کرد و رفت...

بعد من هی تو جام موندم.. هی از لای در مگاه کردم دیدم زهره خوابیده... منم هی همونجا موندم...

حدود ساعت ۱۰ بود که دیگه دل از رختخواب کندم... اومدم بیرون..

گفتم زهره بیدار شو...

زهره گفت منکه بیدارم منتظرم تو بیدار شی!!!!!!!!!!!!!!!!!

برا عزیز جون زنگیدم گفتم نهار میای خونه یا نه؟

گفت: یا نه...

ولی من می دونستم این عزیز جون دقیقه نود برنج زیاد درست کردم...

نهار چی داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهان خورشت اماده داشتم...

هیچی دیگه.. انواع مخلفات هم اماده کردم ... ساعت ۱۴ می خواستیم بشینیم نهار بخوریم که عزی جون زنگ زد نخورین... منم میام!!!!!!

ما مردیم از گرسنگی تا عزیز جون اومد...

بعدش ... بعدش.... اهان خوابیدیم...

یعنی عزیز جون خوابید...

زهره هم...

منم دنبال استراحت مطلق بودنم هی تو خونه ول گشتم... بعد هم دیگه خسته شدم و مردم...

حدود ساعت هشت رفتیم بیرون... طرف پاساژ‌آزادی...

ماشین نبردیم...

سر آّبان پیاده شدیم...

همون اوایل یه طلا فروشی بود...

زهره چشش یه پلاک خوشگل دید...

بعد یه خورده دقت کردیم.. دیدیم وووووووووو.. چه چیزهای خوشگلی داره...

از اینها نبود که به صورت واگیر همه جا پخش شده باشه...

یه پلاک خریدیم.. ۱۴۵ هزار تومان.. برا صغری ثروتمند.. نه زهره پولدار...

بعد رفتیم پاساژ‌آزادی...

دنبال یه کفش برا زهره و شاید خودم...

بالاخره یکی برا زهره پیدا شد...

ولی کفش مهمونی چیزی که به دلمون بشینه و عین وبا اپیدمی نشده باشه ندیدیم...

یه آقای بی شخصیتی هم تو کی از مغازه ها بود که خوب حالشو گرفتم...

یعنی بدون اینکه بخوام حالش گرفته شد...

یه کفش دیدم گفتم این بد نیستها...

بهش گفتم آقا اون کفشه رو میشه سایز ۳۹ رو برام بیارین؟

گفت: ۳۴۰۰۰ تومنه ها ا ا ا ا ا ا ...

تو دلم گفتم ... فک رنکنم خیلی قیافم شبیه این بی بضاعت ها هم باشه... تازه یه خورده هم دست به این سر صورتمون کشیده بودیم...

تازه می خواستم بگم این کفش که می بینین دست این خانوم همون قیمت هاست... منم پولشو دادم...

تازه ما که قصد خرید نداشتیم... پول هم کم با خودمون برداشته بودیم.. سر راه یه مقدار کمی طلاجات برا این خواهرمون خریدیم که البته پولش رو فعلا من دادم تا اطلاع ثانوی که زهره جون به همون حساب خارج از گردش واریز کنه...

تازه اندازه خرید ۵ جفت دیگه هم فعلا نقد داریم تو کیفمون شادی زهره جان چیز دیگه ای دوست داشته باشه بخره..

کم هم اوردیم کارت هامون هم هست...

ولی نمی دونم چرا لال شدم و هیچی نگفتم به پسره بی ادب...

عزیز جونم هم داشت دم در با موبایل حرف می زد...

وگرنه حال این بی ادبو می گرفت...

کفشو پوشیدم دو قدم رفتم گفتم نه نمی خوام...

خوب نیست...

پسره: چرا... این یکی از بهترین کارها یماست..

من: احساس می کنم دمپایی پامه..

پسره:!!!!!!!!!!!!!!!! دمپایی... اینو میگین دمپایی...

دیدم خیلی بهش برخورده گفتم: نه دقیقا دمپایی.. من حس خوبی توش ندارم... یه جورهایی انگاری رو هوام...

پسره یه چیزهایی گفت که یادم نمیاد ولی خیلی ناراحت بود..

من: اصلا نمی دونم منظورمو چطوری بگم.. ولی بهترین واژه همون دمپایی بود... عین این می مونه که دمپایی پام کردم... (اینم از لجم گفتم...)

بعد از گشتن اندرون پاساژ رفتیم بیرون...

یه پارچه نخی از همون مغازه کوچولوهه هست.. یه عالم پارچه نخی داره.. برا خودم خریدم..

می خوام هنر نمایی کنم رو پارچه...

بعد هم پارسا جونم زنگ زد... گفت عمه زهره نری تو خیابون ها خطرناکه ... (صدای ماشین ها می رفت تو گوشی)

بچه دو سه روزه هی لباس می پوشه می ره تو حیاط می گه میخوام برم  تیهران... پیش عمه زهره... با عمه سیب.. با سپنتا بازی کنیم...

یه مانتو پرو کردم .. خودم بدم نیومد... ولی عزی جون خوشش نیومد..

گفت: این مانتو خیلی چاق نشونت میده..

خانوم گل لاغرویه منو چاق می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زهره زیر لب گفت این حقیقتو نشون میده!!!!!!!!

نخریدیم..

اومدیم بیرون.. ماشین گرفتیم...

منو عزیز جون عشقولانه نشستیم... (عین عقده ای ها)... اومدیم خونه حدود ۲۲:۴۰ بود...

ساعت ۲۳ شام خوردیم...

بدون نون...

ولی ای چسبید... آی چسبید...

بعدشم باز این عزی جون منو گول مالید خودش رفت فیلم نگاه کرد...

نه ببخشید...

خوابش برد...

زهره تنهایی فیلم دید...

جاتون خالی اینقذه چاقتر شدم که حد نداره!!!!!!!!!!!! به عزی جون میگم کمرم درد میکنه.. دکتر نگفت که ضعیف شده باید غذا بخوره!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




آنچه گذشت...۲

جمعه:

صبح مثل همه جمعه های دیگه زود بیدار شدم!!!!!!!

عزیزجونم رفت نون تازه خرید...

من عزیزجونمو خیلی دوست دارم... دلم براش تنگ شده... (این جمله خیلی بی ربط بود.. ولی خوب یهو دلم براش تنگ شد دیگه)

صبحونه اماده کرد...

جاتون خالی... صبحونه زدیم تو رگ...

حالا هی اصرار که باید تو هم با من و زهره بیای خرید خونه...

نه بابا کی می خواست خونه بخره...

خرید مایحتاج و خوراکی...

بالاخره من باهاشون رفتم...

برگشتیم خونه.. خیلی گرم بود...

منم خوب استراحت مطلق بودم...

از ساعت ۱۲ رفتم تو آشپزخونه... از شستن ظرفها بگیر تا آشپزی...

وقتی تو آشپزخونه هستم.. و با آرامش کار می کنم یعنی حالم خیلی خوبه... یعنی خیلی درسته حالم.. عزیزجونم هم عین پسر خوبها هر چند از گاهی می گفت بذار من انجام میدم..

جاتون خالی یه خورشت بادمجون درست کردم...

البته نمی دونم اسمش چیه...

شاید هم کسی اینطوری درستش نکنه...

ولی خودم خیلی دوسش دارم...

باباییم هم خیلی دوست داره... همیشه میگه سیبی این خورشتت خوردن داره...

خلاصه ساعت ۱۴نهار من آماده بود...

میوه ها شسته شده بود...

آشپزخونه عین دسته گل شده بود...

کمرم هم مرده بود!!!!!!!!!!!!!

بعد ازظهر زنداداش زنگ زد که شب نماین خونه مریم اینها؟

بماند چه شد این وسط... چه پیش اومد حالا بماند...

خلاصه مریم زنگ زد که الا و بلا باید بیان خونه ما...

منم تندی برا نی نی تازه به دوران رسیده.... نه ببخشید.. برا نی نی تازه به دنیا اومده یه جعبه گوگولی درست کردم...

و چون استراحت مطلق بودم اصلا هم حرص نخوردم کمرم هم نگرفت...

جاتون خالی رفتیم اونجا...

عسل عمه هم بود دیگه... با اون رقصیدنش منو کشت...

دیگه حدود ۲۴ رسیدیم خونه...

بعدشم دیگه تعریف نداره دیگه.. من خوابیدم... عزی جون هم یواشک یرفت فیلم سینمایی دید به گمانم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




آنچه گذشت...۱

یکشنبه:

از امروز می گم...

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم یه چیزی رو پشتمه...

خیلی سنگین...

اینقدر که کمرم داشت له می شد زیر بار سنگینیش...

هر چی دست کشیدم رو پشتم دیدم هیچی چیز نیست... جز یه توهم دردناک...

از درد چهره ام در هم بود...

عزیز جون گفت: سیبی خوبی؟ می خوای امرو زبمونی خونه؟ میخوای دیرتر بریم؟

گفتم: نه...

فکر اینکه باشم و ببینم زهره جونم داره میره گلومو دردناک تر از پشتم می کرد...

دیشب عزیز جون میگفت: حالا که زهره می ره.. ما دیگه زهره نداریم... بریم بخریم؟...

شنبه:

صبح علی رغم روزهای دیگه دیدم اصلا خوب نیستم... هی گیج می رفتم... هی خوابم می برد.. شایدم بیهوش می شدم...

کمرم می سوخت... پام بهتر بود...

عزیز جون نگران بود... و دیرتر رفت سرکار...

ظهر کمی بهتر بودم... ولی دلم بدجوری گرفته بود... خیلی بدتر از بد...

ساعت حدود ۱۷ انگاری رفتم اون دنیا..تو هال خوابم برد.. هیچی نفهمیدم... . باورتون میشه؟!!!.. تا حدود ۲۰ بود بیدار شدم...

زهره طفلی تنها بود...

ساعت ۲۱:۳۰ نوبت داشتم...

زهره رو بردیم خونه داداشی..

خودمون رفتیم دکتر...

خوب اضطراب داشتم دیگه...

رفتم تو اتاق..

خیلی ترسیده بودم.. اصلا هم خجالت نمی کشم...

به اون آقاهه گفتم: قلبم داره میاد بیرون...

یه آقای مهربونی بود...

هی خواستم بگم میشه عزی زجونم بیاد اینجا.. روم نشد...

آقاهه گفت نترس .. اصلا هیچ چیز مهمی نیست... فقط خیلی سر و صدا داره...

کلی باهام حرف زد...

وقتی رفتم اون تو یه لحظه خیلی دچار وحشت شدم.. یه چیز ی تو مایه های قبر . کمبود اکسیژن.. بعدش عادی شد...

اون اقا دکتر تو دستگاه گفت: دخترم اصلا نترس... ریلکس باش... هیچ چیز مهمی نیست... فقط بابت اینهمه سر وصدا معذرت میخوام...

ولی از دیشب سرم داره منفجر میشه...

بعد رفتیم دنبال زهره جون... یه کم هم با سپنتا جون باز ی کردیم... بعدشم اومدیم خونه...

من اینهمه خوابیده بودم.. باز ساعت ۲۳:۳۰ مردم...

سایتمون وصل شد..

برم به کارهام برسم بازم میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




 

سلام

صبح به خیر..

خوبین؟

بهترم...

نمی دونم چی شد باز...

دیروز حالم خیلی بد بود...

نصف عمرم تو کما بودم...

براتون می گم حالا...

دلم براتون تنگ شده...

برا همتون...

مردونه زنونه نداریم..

راستی حواسم بودها.. بعضی هاتون هی از سر صف می رفتین ته صف و دوباره می اومدیم جلو جهت دریافت ماچ...

ولی خوب به روتون نیاوردم...

دیدم گناه دارین دیگه...

اینقذه دلتون برا یه ماچ مفت خوش میشه.. منم نخواستم این خوشیتون رو ازتون بگیرم...

ولی عزیزجون میاد حالتون رو میگیره...

براتون از این چند وقت باید بنویسم...

از اونجاییکه حواس درست حسابی ندارم ... باید از اخر بریم اول...

خودتون می دونین که...

اونهایی که درس ساختمان داده ها داشتن... شاید بدونن.. یه جایی م یخوندیم داده ها به صورت پشته یا صف ذخیره میشن...

یادتونه.. برا دسترسی به داده ۵ اگه ۲۰ تا داده داشتیم... باید از داده ۲۰ تا ۱۶ رو میخوندیم تا به این ۵ امی برسیم...

منم حافظه ام الان اینطوری شده ...

برا رسیدن به اطلاعات ۴ روز پیش باید اطلاعات رو از امروز بازخوانی کنم...

خلاصه نگین سیبی حواس نداره.. بگین حواسش کامپیوتری شده...

آخ که گفتم کامپیوتر.. یاد کامی بدبخت خودمون افتادم که نتونست ترقی رو تحمل کنه و منفجر شد...

هر چند عزی زجون مهندس درستش کرد.. ولی خوب به درد کارهای خفن من نمی خوره...

من برم ماجراهای این چند وقت رو اگه حال داشتم.. و تا موقعی که سایتمون وصل شه براتون بنویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




من هنوز هستم...

من اینجام

تو اداره

حالم بهتره...

دیر اومدم

زود که نه سر وقت هم میرم...

نگران نباشین

کلی کار دارم

باید برم به کارام برسم

سر وقت میام

همتون رو دوست دارم

واستین تو نوبت یکی یدونه ماچ بدم بهتون...

گاهی دلم دیوانه میشه...

گاهی بیشتر از گاهی دیوانه میشه...

پس جای نگرانی نیست...

با ی تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦




سیب مصدوم...

سلام خوبین؟

خوبم؟

بهترم...

یعنی باید فکرکنم که بهترم...

دو تا آمپول کورتون دارم...

دیشب از ترس اینکه نکنه برم آمپولو بزنم و امروز مجبور بشم تو خونه بمونم از عزیز جون اجازه گرفتم که حالا نزنم... تا فردا شب...

دکتر جون گفت: سیبی .. این کمردردت مال سیاتیکته... چیزی نیست که یکی دو روزه بوجود بیاد..

بهش گفتم هر وقت ناراحت می شدم .. استرس داشتم.. یا عصبی می شدم.. کمرم می گرفت... بعد دردش میپیچید تو پام...

گفت: همینه سیبی.. فقط امیدوارم دیسک میسک نباشه...

یه عکس از لگن نوشت.. یه ام ارآی هم نوشت...

به دوکی گفتم: دوکی جون هفته پیش خیلی استرس داشتم.. خیلی هم عصبی بودم...

گفت همینه سیب جان... این سیاتیکت بیدار شده... گفت باید استراحت کنی...

۱۰ روز مطلق...

گفتم بعد اگه سیاتیکمم خوب شه.. افسردگی میگیرم...

تازه رییس بی سیب می میره...

گفت: باشه سیبی.. ولی مراعات کن...

اون کمر بند آهنیه هم ببند...

الانه دارم خفه می شم... از گرما... از خفگی... ولی کمی دردش متمرکز تر شده...

رییس گفت: وووو.. سیبی ۱۰ روز... اینجا منفجر میشه... گفتم.. منم تو خونه می میرم .. حالا میام.. شاید یه خط در میون اومدم .. خوبه؟

اگه بدونین بعد دو روز الان تونستم به کمک این کمر بند بشینم...

پریشب که عملا فلج شده بودم...

خوب من برم به کارهام برسم...

باید برم تو سایت.. و با اینکه اینترنتم تموم نشه باید برم بیرون از اینجا...

پس تا بعد بای

دوستای خوبم نگران من نباشین .. خوبم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦




Sib bi kamar

salam . Khobin? Behtaram. Albateh ageh siatic va sefid ticam bezareh. Farda miam migam behetoon. Ta farda by


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦




Smsi baraye to

Hany jan tavalodet mobarak. Kash mitonestam behet sms bedam. Inam smseha


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦




یه عالم مناسبت....

امروز سالگرد ازدواج داداشی با مامان پارساست!!!!!!!!!!!!!!!!! به قول جرج دبلیو بوش... امروز روز سالگرد عقد فیلمیه داداشی اینهاست... آخه اصلش ۳ خرداد بود... ولی چون من حضور نداشتم همین ۱۷ تیر یادم مونده...

امروز تولد هانی جانه...

امروز تولد نانا جونه... (نانا تو روز تولد هم دست از سر این هانی من بر نمی داری... چشم و همچشمی تا کی؟)

امروز یه روز خوبه برا همه اونهاییکه خوب می بیننش...

من دارم سعی می کنم کمر دردم رو فراموش کنم و خوب نگاه کنم...

ولی چشام ضعیف شده بد می بینه... برا همین همچین هم روز خوبی نیست ها!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦




زهره نازنینم

***ادم یه خواهر به خوبی زهره جون داشته باشه باید تا آخ رعمرش شکر گذار خدا باشه...

زهره نازنین تا وقتی زنده ام و تو این دنیا در حال سگ دو زدن تو نمی تونی بیای ایها رو بخونی.. اصلا هیچوقت نم یتونی متوجه بشی که من یه خونه اینجا دارم...

ولی به هر حال یه روزی می یای اینجا مگه نه؟ اونروز حتما متوجه میشی که من و عزی زجون خیلی دوست داریم... خیلی بیشتر از خیلی... عزیزجون در فکر اینه که یه هدیه خوب برات بخره.. تا شاید کمی بتونیم ازت تشکر کنیم...

آخه عزیز خواهر خودت یم دونی من فقط برا اینکه دلم آروم باشه گفتم بیای پیش ما.. خدا شاهده که اصلا انتظار نداشتم اینهمه تو زحمت بیفتی...

تازه دیرو زکه دیگه مهمون نبود.. خودم می اومدم و همه جا رو مرتب می کردم...

همیشه بهتر از خودم و طبق سلیقه من خونه رو تمیز می کنی...

می دونی اگه من باشم چی ور کجا می ذارم...

دیرو زکه رسیدم خونه شوکه شدم...

همه جا مرتب بود.. برق می زد... یه عطر خوب تو خونه پیچیده بود..

می دونم شادی هیچکس اون عطر رو حس نم یکرد.. ولی زهره نازنینم... عزیزخواهر... عطر محبتت تو خونه پیچیده بود...

نازنین ترینم... با اونهمه خستگیت اونهمه کار کردی؟

همه چیز سر جاش بود...

همه چیز...

عزیز جون کمی بعد از من رسید...

م یدونست کار من نیست..

آخه من اینقدر کمرم درد می کرد که نمی تونستم خودمو تکون بدم...

دیدم بغض کرد...

کاش عزی جون یه خواهر مهربون و دلسوز عین تو داشت...

دیرو زفهمیدم خیل دلش برات تنگ شده..

اصرار داشت بیام خونه داداشی...

جای تو خونه خیلی خالیه...

یاد این افتادم که تو تا آخر هفته میری... اشکام دراومد...

عزیز جون هیچی نگفت... چون می دونه به هر حال من با رفتنت یه روز باید گریه کنم...

م یدونه دوست دارم.. می دونه تو معصومه بهترین خواهر های دنیا هستین...

و اون شما رو خیلی دوست داره...

اینقدر که را ازدواج تو حرص میخوره.. برا اینکه یه موقع هر کسی سرشو نندازه پایین و نیاد تو زندگیتون غصه می خوره....

زهره نازنین.. شاید به نظر خودت یه کار معمولی بود.. ولی وجودت برا من و عزیز جون مایه آرامشه...

و می دونی تو عزیزجان خواهری...

اون صدای ریزت... اون صورت معصومت... و اون سکوت زیبات رو دوست دارم...

تو هم عین من .. نمی تونی دوست داشتن رو داد بزنی مگه نه؟

مهم نیست نازنین.. هم من می دونم دوسم داری.. هم تو می دونی دوست دارم.. ولی شاید ندونی خیلی برام عزیزی... خیل بیشتر از خیلی...

اینقدر که فقط یه بار.. با مامان عزیز جون برخورد کردم... اونم به خاطر تو و معصومه نازنینم بود...

قربون اون نگرانیهایه معصومانه ات برم ... می دونم با معصوم جون میشینین و برا من غصه یم خورین... ولی نازنین.. تا وقتی شما ها هستین.. نه من ..نه عزیز جون.. غصه ای نداریم...

می بوسمت.. قد همه روزهایی که روم نشد ببوسمت...

بغلت می کنم... قد همه روزهایی که نتونستم ...

می خندم برات.. قد همه روزهایی که بغض کردم و نتونستم...

نگات می کنم .. قد همه روزهایی که اشکام نذاشت ببینمتون...

خیلی دوستون دارم.. خیلی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦




 

سلام صبح به خیر

خوبین؟

خوبم... ممنون..

یه کم غر بزنم...

هوا گرمه... دارم خفه میشم...

کمرم از درد امونم رو بریده...

ادم نمیشم برم دکتر...

همین... فعلا بسه... اهان یه چیز دیگه هم هست.. دو روز مرخصی می خوام برا یه سری کار که فقط می تونم صبح تا ساعت ۲ انجامشون بدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦




من سیب مهربون ۳۵ سالمه!!!!!!!!

اول نوشت:

من سیب مهربون.. ۳۵ سالمه... ۹۵ کیلو وزنمه..سایزم ۴۴ ... شماره سو ت ی ن م و نمی تونم بهتون بدم...

 دو تا بچه دارم.. ۲۰ ساله شوهر دارم...

نصف موهام سفیده...

همیشه حلقه ام دستمه...

مقید به حجابم... اصلا هم اروز ندارم این حجابمو بردارم...

وسط نوشت: ... حجابمو دوست دارم برا اینکه  گیر نگاههای هرزه اون نکبت نیفتم...

تضمینی هم ندارم وقتی از ماشین پیاده میشم ادب رو رعایت کنم و هر چی از دهنم در میاد نگم...

آخر نوشت:

دارم بالا میارم ها...

ولی باید اون پست هامو براتون می فرستادم...

همچین عقم گرفته از صبح که خدا می دونه...

الهی خدا ازتون نگذره که من و امثال منو مجبور کردین.. به جای ۳ بار در هفته ۵ بار این احمق ها رو تحمل کنم...

وای که می خوام خودم بیندازم تو دریا تا تنم تمیز شه...

احساس بدی دارم...

انگاری تمام تنم نجس شده...

انگاری که نه شده... 

با اون نگاه هرزه اش...

اصلا ریخت کثافتشو ندیدم ها...

ولی اون نگاه هرزه اش رو حس کردم..

از اول صبح تمام تنم درد می کنه... و کمرم هم چون عصبی شدم وحرص خوردم بدجوری درد گرفته ...

خوبه مسیر کوتاه بود.. وگرنه معلوم نبود دیگه راجع به کجام ازم می پرسید...

نه اینکه من جوابشو می دادم ها نه.. اصلا نیگاش هم نکردم...

ولی گاهی مجبور بودم یه چیزی بگم تا اون صورت بی ریختشو ببره کنار...

اه اه اه اه اه.. می خوام بالا بیارم...

مرتیکه هنوز تو ماشین ننشستم میگه.. الهی این حجاب ازاد شه (حجاب آزاد شدنیه؟) تا شما از دست این مانتو و روسری راحت شین...

صد بار گفت: هر بار هم گفت مگه نه؟

گفتم: نه... من راحتم با حجاب مشکلی ندارم... شما ناراحتین مادر خواهرتونو راحت بذارین بذارین لخت برن تو خیابون... البته اینجا شو یواش گفتم...

چند سالته.. شوهر که حتما نداری... الهی هی شوهر حوب گیرت بیاد..

من: دارم... ۲۰ ساله که دارم...

اون: مگه چند سالته... من مسعود ۲۹ سالمه... (اره مرگ خودش.. سن خر پیره بابامو داشت ها... چروکهای دستش اینو می گفت)اسمت چیه...

من: ۳۵ سال....

اون: اسمت چیه؟

من: انگاری کرم...

اون ۵ بار دیگه هم پرسید...خوب حالا نم یگی نگو لااقل فامیلیتو بگو...

اینو ۳ بار پرسید...

اون: ایرادی نداری.. ماشاءالله خیلی گلی... (سرش تو دهن من) خوش به حال شوهرت.. الهی یه زن گل گیر من بیاد... تا صبحها بذارمش تو خونه بیام با امثال تو تو ماشین ب ل ا س م... (آخرشو نگفت ولی اگه روش می شد می گفت)

اون: سایزت چنده؟ هیکلت عین مانکن هاست... دیدمت کنار خیابون گفتم خیلی گلی ها... (بدبخت کور هم بود... وگرنه می تونست بفهمه چقدر چاقم...) چند کیلویی؟ چند تا بچه داری؟ ان شاءالله که نداری!!!!!!!!!!!

۱۰ بار این سوالها تکرار شد...

من: دو تا دارم... یکیش دانشجوئه!!!!!!

اون: هی پرسید چند کیلویی... سایزت چنده.. بعد خیره شد به من...

داشت تصادف میکرد... سایزت 42 یا 44... می دونی من تو کار لباس زیر و این حرفهام!!!!!!!!!!!

لوازم آرایشی هم دارم... تو چرا آرایش نداری.. از بس که گلی...

الهی یه خانوم خوب برا م گیر بیاد.. عین تو مانکن باشه... عین تو خانوم باشه.. عین تو محجبه باشه!!!!!!!!! دعا می کنی برام؟

فکر نکنین چرا من پیاده نشدم ها..

این مرده رو دور تند بود...

وگرنه مسیر اینقدر کوتاه بود که حد نداره...

خلاصه هر چی خواست گفت.. یه کم دیگه می نشستم بحثش با خودش می رفت رو سایز یه جاهایی...

من پولشو گذاشتم رو داشبورد... تا دست کثیفش به من نخوره..

بازم اون داشت می گفت: الهی یه خانوم خوب برا م گیر بیاد.. عین تو مانکن باشه... عین تو خانوم باشه.. عین تو محجبه باشه!!!!!!!!! عین تو سایزش خوب باشه.. عین تو...دعا می کنی برام؟

پیاده شدم...

در رو علی رغم میلش محکم بستم..

بهشم گفتم: خیلی گهی... اینقدر گه که یه گهتر از خودت گیرت بیاد الهی که عین مادر و خواهرت بره با هر کی عین تو صبح تا شب تو خیابونها پلاس باشه...

مرتیکه ..     ........ ........ ......... ......... ........... (یه عالم حرف بد دیگه)

یه آقای محترم خواب آلودی هم کنار خیابون منتظر سرویس بود...

اینقدر از حرفهای من شوکه شده بود.. که کاملا خواب از سرش پرید...

حیف شماره ماشینشو برنداشتم... وگرنه یه حالی به برگه خلافیش می دادم تا دیگه از این غلط ها نکنه...

الان هم هی یادم میاد... هی عقم میگیره... احسا س می کنم تمام تنم نجسه.. مرتیکه الاغ با اون نگاه هرزه اش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦




ماجراهای آخر هفته...

از چهارشنبه بگم...

رسیدم خونه..

زهره جونم شام درست کرده بود و با بچه ها رفته بود بیرون...

مامیش و خاله و عمو بودن.. و عزیز جون...

گرسنه بودم...

از شام کمی خوردم... یعنی تقریبا شامم رو خوردم.. درنهایت آرامش...

بچه ها ساعت 22 اومدن خونه.. بعد از شام... هم کار خاصی نکردیم...

اونها حرف میزدن و من طبق معمول حرفی برا گفتن نداشتم...

فقط یه اتفاق خنده دار افتاد...

من سبد برداشتم برم لباسهای تو ماشین رو بردارم... توحال خودم بودم... یهو اونها با هم گفتن: دیگه میوه نیار... کی الان دیگه میوه می خوره... بسه دیگه...

من بیچاره مونده بودم چیکار کنم... گفتم : نیارم؟

اونها گفتن نه ما بعد از ظهر همه چیز خوردیم... (تو دلم گفتم حالا بر فرض من نباید میوه بخورم؟)

رفتم سبد رو گذداشتم سر جاش...

یه نیم ساعت دیگه یه لگن بزرگ برداشتم تا کسی حس نکنه برا میوه برداشتم...

رفتم لباسها رو پهن کردم...

پنجشنبه صبح...

من بیچاره خیلی خسته بودم... خیلی خیلی...

انگاری مامیش اینها نخصوصا بخوان حال منو بگیرن... از ساعت 5 صبح .. هی گفتن هی خندیدن.. هی حرف زدن.. هی مور مور کردن... خوب منم خوابم نگرفت دیگه... با سر درد بیدار شدم...

سر سفره بوی کره داشت منو دیوانه می کرد... مجبور شدم... پا شم برم تو آشپزخونه...

بعدشم خاله گفت من نهار درست م یکنم.. از اونجاییکه من اصلا  عین اونها آشپزی نمی کنم اومدم از آشپزخونه بیرون..

بعد هم بالاخره عزی جون دوزاریش افتاد که باید بریم بیرون... رفتیم ماهان خرید...

کلی هم آشنا دیدیم.. همش داشتیم روبوسی می کردیم...

رفتیم برا برادر شوهر خان هم یه هدیه خریدیم.. دادیم مامیش با خودش ببره...

ولی اونها هیچکدوم زنگ نزدن نگفتن عزی جون سیبی تولدت مبارک... هر چند دیگه این رفتارشون برام عادی شده...

بعد نهار براشون ذرت بو داده درست کردم.. وسایل تو راهشون رو بستم و حدود ساعت 15 رفتن...

مامیش تو هر دعاییش می گه: خدا ان شاء الله بهتون پسر بده...

و من فقط می گم ممنون...

زندایی و دختردایی بودن..

بعد از ظهر رفتیم بیرون..

ولی داشتم از خستگی نفله می شدم..

می خواستیم برا عزی جونم کیک بخریم... آخه دوست نداشتم زهره جونم اذیت بشه...

اگه بدونین چقدر دنبال کیک گشتیم...

چقدر من غصه خوردم.. چقدر من گلوم درد گرفت از بس بغض کردم...

کادوشو که نخریده بودم...

بدون کیک هم نمی شد که...

بالاخره با هر بدبختی بود شیرینی تر گیرم اومد...

از این کیک عصرونه ها هم داشت..

ساعت 22:20 رسیدیم خونه..

شام برا عزیز دلم لازانیا درست کرده بودم. با یه عالم مخلفات...

 شام خوردیم..

یه ظرف شیرین یداده بودم خونه همسایه...

آقای همسایه گفته بود.. سیب خانوم .. روزت مبارک...

منم گفتم: نه بابا این مال تولد عزیز جونه... روز ما که کسی تحویلمون نگرفت...

ساعت 23:30 بود عزیز جون شمع هاشو فوتید...

نمی تونستم ببوسمش چون زندایی بود... براش یواشکی بوس فرستادم...

دید چشام پر اشکه... گفت:امشب خیلی خوب بود.. شیرینی رو بیشتر از کیک دوست دارم...

خانوم همسایه زنگ در و زد و دیدم یه کادو دستشه... تشکر کرد و گفت از طرف من به عزیز جون تبریک بگو.. اینم ناقابله.. چیز دیگه تو خونه نداشتم...

کلی ذوق کردم.. خیلی با حال بود.. یه کادوی غیز منتظره خیلی باعث خوشحالیم میشه.. حتی اگه یه زیر پیراهن باشه...

شبش هم که خوابیدیم دیگه... اینم سوال کردن داره؟!!!!!!!!!!

جمعه صبح زود بیدار شدیم... دختر دایی رو بردیم امتحان بده...

بعد اومدیم خونه.. من رفتم شروع کردم آشپزی...

زهره جونم جمع  و جور می کرد...

ساعت 11 اونها رفتن دنبال دختر دایی...

من موندم و به بقیه کارهام رسیدم...

زهره می گفت امروز از همه روزها غذا خوشمزه تر بود...

بعد از نهار زندایی اینها رو بردیم راهیشون کنیم...

از گرما پختیم... بالاخره ساعت 15 اونها  رفتن...

ما اومدیم خونه.. خیلی خسته بودیم.. من به خواب بعد از ظهر عادت ندارم... ولی دیگه نمی تونستم بیدار بمونم.. قرار بود ساعت 17:30 بیدار شیم...

ولی من مردم... یعنی همه تا ساعت 19:45 نابود شدیم...

مهدی زنگ زد که شام بیان اینجا...

عزیز جون گفت که خیلی خسته ایم.. باشه یه وقت دیگه...

بعدشم موهای نازنینمو رو کوتاه کردم... ولی خیلی داغون بودم ها...

شام که داشتیم... جاتون خالی با هم یانگوم هم دیدیم.. وبا زبه این عزی جونم خندیدیم...

ساعت 23 من رفتم بخوابم.. عز یجون داشت کایم رو که منفجر شده بود درست می کرد.. این ویندوز دیوانه نصب نمی شد...

حدود 24 خوابیدم...

یه خوا بپرشیونی دیدم که خیلی بد بود... همش تعقیب گریز بود.. یه عامه وحشتناک هم بود...

دیگه یه صحنه خیلی وحشتناک شد ... من هی جیغ کشیدم... هی جیغ کشیدم.. نفسم در نمی اومد...

فکر کنین چقدر جیغم بلند بود که زهره بیدار شد و اومد ببینه چی شده... عزیز جون سراسیمه بیدار شده بود و هی می گفت چیزی نیست سیب من.. من اینجام نترس.. یه عالم طول کشید تا اروم شم... بعدشم ... عین چسب چسبیدم به عزی جون ... اونم از ترس... وقتی دیدم طفلی بیداره و دیگه خوابش نمی بره... خوابم برد...

دوباره عزی جون بیدارم کرد... گفتم خوب شد بیدار شدم ها.. موضوع داشت باز خفن می شد...

گفت دیدم بد نفس می کشی و صورتت خیس عرق شده فهمیدم باز داری خواب بد می بینی....

خلاصه دیشب خیلی بهم بد گذشت...

فکر کنم فشار عصبی این هفته بود ...

صبح خیلی خسته بودم.. نمی خواستم بیام...ولی خوب شد اومدم ها... چون این خانومه اومده بود... یه هفته است از سر واش کردم...

تا ساعت حدود 11 مغزمو تیلید کرد...

اصلا تو باغ نبود...

***صبح یه اتفاق با حال افتاد...

عزیز جون از حموم که اومد برام چایی ریخت.. گفت: نازنینم برات شیرین کنم...

منم فشارم افتاده بود .. گفتم خیلی کم شیرین باشه...

لباسامو که پوشیدم اومدم چایی بخورم.. دیدم چاییم نیست...

گفتم: مای تی... د کوجست...     my tea .. the koojest?

گفت: خوردمش... مگه تو چایی می خوردی؟

من وا رفتم... گفتم من که دیرم شده.. بدجنس حالا با این تشنگی باید برم اداره...

تازه دهنش هم بوی شیرینی می داد...

کلی شرمنده شد... گفت به خدا حواسم نبود.. فکر کردم نمی خوری... به موضوع خیلی اهمیت ندادم.. چون می دونستم این جن پدرسوخته ها می خوان شنبه ما رو خراب کنن...

تازه طفلی عزیز جون تا صبح خواب کوفتش شد.. بایدم حواس پرتی می گرفت ...

***عزیز جون برا روز زن برام یه دوچرخه سفارش داده... ولی یعنی راست گفته؟!!!

***با زهره جونم می ریم برا عزیز جون خرید می کنیم...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦




آمینا جون تولدت مبارک...

سلام

خوبین

صبح به خیر

یه عالم حرف دارم

حالا می گم بهتون...

ولی این پست مال آمینا جونه...

فکر می کردم بتونم پنجشنبه غروب یا جمعه برم کافی نت... ولی نشد...

آخه تولدش همون روز تولد عزیز جونه دیگه...

آمینا جونم تولدت مبارک...

یادت بودم ها...

ان شاء الله خوشبخت و سعادتمند باشی...

با بهترین آرزوهای برات...

بوس بوس...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦




نازنین ترین من.. عشق من .. تولدت مبارک ....

جمعه تولد نازنین ترین مرد رو زمینه؟

نمی شناسیش؟

نبایدم بشناسیش... آخه نازنین منه...

نمی دونم چی بگم... نمی دونم از کدوم یکی از مهربونیهاش بگم...

فقط می تونم بگم هیچوقت.. در بدترین روزهای زندگیم هم طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم..

دوست ندارم اذیتش کنم.. ولی خوب گاهی پیش میاد.. گاهی پیش میاره...

عزیزترینم!... بهترین هدیه خدا به من، تو بودی... و بهترین روز زندگیم، اون روزی بود که با تو آشنا شدم... و بدترین کابوس زندگیم نبودن و نداشتنه توئه...

می دونم می دونی دوست دارم...

می دونم می دونی...

ولی باز هم نمی دونی چقدر دوست دارم...

برا اینکه بهت بگم .. باید برات از همه کارهایی که برات انجام دادم و برا هیچکس هیچوقت انجام نمی دم بگم... بعد شاید  فکر کنی دارم ... دارم...

نه فکر بد نمی کنی... چون تو می دونی من دوست دارم مگه نه...

اینقدر می دونی دوست دارم که علی رغم همه مردهای رو این زمین ... به من بیش از پیش اعتماد داری...

من گاهی خودمو می ذارم جای تو.. و دلم به درد میاد... می دونی دارم راجع به چی حرف می زنم مگه نه؟

می دونم تو هم دوسم داری.. تو هم داری به قولی که به من دادی عمل می کنی...

می دونی محدودیت برا سیبت یعنی مرگ...

و تو مهربون ترینم... می خوای مواظبم باشی مگه نه؟

هر چند به قیمت تحمل بعضی کارهای من تموم بشه...

تو مهربونم .... (م یخوام اینها رو درگوشت بگم... ه روقت خواستی بگو بگم... چشم؟)

یه روز داشتم مثل همیشه اذیتت می کردم یادته؟

گفتی برگرد.. میخوام ببینمت...

وقتی چشای مهربونت تو نگام گره خورد، خندیدی...

می دونی هیچوقت نمی تونن بهت دروغ بگن... می دونی حتی یک بار هم نتونستن بهت با تنفر نگاه کنن.. حتی تو اون روزهای سخت...

می دونی دوست دارم.. می دونی خیلی دوست دارم...

می دونی این وبلاگو درست کردم که حرف های قلمبه شده تو دلم یه موقع نپوسه همونجا...

اینجا رو درست کردم برا وقتهایی که می خوام ازت عذر خواهی کنم و روم نمیشه....

و برا هزار و یک دلیل دیگه...

ولی اینها همش یه بهانه است...

آخه اینجا برای من یعنی تو... یعنی یه خونه کوچیک که مال خودمونه... یه خونه که خودمون ساختیم... و من همه دیوارهاشو پر کردم از خاطراتمون...

از خاطرات من .. از خاطرات تو.. از خاطرات ما...

و تو با دیدن ذوق من تا مدتها تو خونه صدام می کردی سیب مهربون من.. سیب سیب... فاستوس کوچولو...

.....

نازنینم برات خیل یحرف دارم...

برات خیلی دلتنگم...

و خیلی هم نگرانتم...

نگران همه نگرانیهات...

نگران مسئولیتت..

نگران خستگیهات...

و نگران اون شونه ای مهربونت که همیشه زیر بار زندگی خسته است و فقط می خواد دستمو بذارم روش تا خستگیهاش بره بیرون...

اینهمه حرف زدم برات.. اینهمه سرت درد اومد که بگم:

مهربونم... نازنینم.. تولدت مبارک...

عزیزم.. عسلم..عمرم جونم.. تولدت مبارک...

خدایا من برا نازنینم یه همسر خوب باشم... میشه؟

خدایا همه آرزوهای قشنگ نازنینمو برآورده می کنی؟

خدایا من جز سلامتی و خوشی عزیز دلم هیچوقت چیز دیگه ای خواستم ازت؟ اگه خواستم بی خیال... همون که نازنینم احساس سعادت و خوشبختی کنه... و سلامت باشه .. همون کافیه...

این یعنی همه آرزوی من برای تو...

نازنین وجود پر مهرت و حضور مهربونت زندگیمو سرشار از خوشی کرده... دوست دارم تا آخر هستی... تا آخرین لحظه حیات ... بازم یمگم تولدت مبارک ...

پ ن: اون تولد اولی یادته... وقیت اونهمه خوشحالی رو تو چشات دیدم... وقتی دیدم وجودت سراسر شوقه و چشایه مهربونو خسته ات پر اشک شده...

وقتیکه غرق بوسه هات بودم، بهم گفتی : نازنین این اولین تولد زندگیم بود ... و بهترین تولد دنیا...

با خودم عهد بستم... که خدا تا زنده ام یادم نره و تواناییشو داشته باشم که .... برا بهترین مرد زمین... برا بهترین همسر دنیا.. وبرا تنها عشقم  جشن بگیرم... حتی اگه فقط من باشم و اون و یه آسمون پر ستاره بالا سرمون...

پ ن  ن: تولد عزیز جونم ۱۵ تیر... و تولد پارسا جونم ۱۴ تیر...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦




پارسا جونم تولدت مبارک...

پارسا ی نازنینم

مهربونم...

عسل عمه... عشق عمه.. دوست دارم...

نمی دونی وقتی یاد عمه جون گفتنت می افتم چقدر دلم برات تنگتر از همیشه میشه...

امروز روز قشنگ تولد توئه...

امروز همون روزیه که بابا جون پیش ما بود...

یادته؟ حتما یادته...

آخه تو مهربونم با آرامشت اینقدر آرامش به خونه ما آوردی که همه چیز قشنگ شد...

الان تو دیگه یه مردی... یه مرد ۲ ساله...

که اندازه هزارتا آدم مهربونه...

نمی دونم... وقتی بزرگ شدی.. با زعمه رو دوست داری یا نه.. نمی دونم حوصله نو خواهی داشت یا نه؟

ولی اینو می دونم که تا همیشه دوست دارم...

تا همیشه اون روزهای قشنگ با تو بودنت رو تو بیست روزگیت فراموش نیم کنم و اون آؤامش قشنگ چشاتو...

عمه قربون اون چیچی گفتنت بشم...

عمه قربون اون چشات بشم که وقتی داری فکر می کنی عین معصوم جون جمع میشه چشات...

عمه قربون همه اون مهربونیت بشم که با اون حالت اومدی گفتی: عمه... بابا قهره ... بریم پارسا بوس کنه بابا رو...

پارسا جون حرف باهات زیاد دارم...

ولی فقط اومدم بگم تولدت مبارک نازنین عمه...

امیدوارم خوشبخت باشی و سعادتمند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦




حرفهای دلتنگی...

کی گفت خسته نباشید؟

دستش درد نکنه..

مرسی..

من خوبم ولی دلم هنوز درد می کنه...

عزی جون میگه نی نی داری...

ولی من می دونم نی نی ندارم...

دیروز با ساندی تصمیم گرفتیم یه وبلاگ برا نی نی درست کنیم...

کدوم نی نی ؟

خوب بالاخره چی...

فقط یه موضوعی ازارم میده

اینکه اگه نتونیم نی نی دار بشیم چی؟

بعد من داغون میشم...

ولی هی خودمو دلداری میدم...

برا عزیز جونم اس ام اس زدم گفتم که دوسش دارم.. گفتم چون مامیت هست نمی خوام برام هیچی بخری... بابت روز زن... دوست ندارم ...

باز براش اس ام اس زدم.. ببینم پاش درد می کنه یا نه؟ ولی نتونستم جلو دهنمو بگیرم و بهش گفتم که: کاش همونقدر که به فکرمامیت بودی و به فکر خاله ات .. یه بار فقط یه بار ازم می پرسیدی.. سیب من تو که هر چی برا مامانت می خری پولشو بهت میده.. یه روز مادر براش کادو بگیر... می دونم خسیس نیستی.. می دونم خیلی هم دست و دلبازی... می دونم اگه همه داراییمونو خرج کنم هم ککت نمی گزه...

ولی تو هم می دونی بی ارزشترین چیز ممکن برا من پوله... و می دون یتنها ارزش پول برا من وقتیه که باهاش برات هدیه می خرم... یادته.. تنها دلیلی که برات آوردم برا کار کردنم . این بود که دلم می خواد هدیه ای که برات یم خرم از دسترنج خودم باشه...

دیشب بهت می گم عزیزم خیلی به من بی توجه شدی... الان که من اینهمه تو فشارم باید بیشتر به فکرم باشی... یادت نره من یه زنم...

و تو هی تکرار کردی روز سختی داشتم...

بهت می گم بابا من که روزگار سختی دارم چی؟

من که همه روز و شبم سخته چی؟

ولی با زعین همیشه.. عین همیشه که من باید کوتاه بیام .. عین همیشه که باید مواظب باشم آّ تو دلت تکون نخوره بغلت کردم و سرتو گذاشتم رو سینه ام و اینقدر بوسیدمت تا خوابت برد...

می دونم پاهای نازنینم درد می کرد.. دیدم خیلی بد خوردی زمین...

می دونم غصه ات این بود که هنوز فرصت نداشت یبرام چیزی بخری..

دیدم دیشب هی مراقبم بودی و  نگام می کردی ببینی پشت کدوم ویترین چشام برق می زنه ...

ولی یادت رفت اینقدر درد داشتم که دیگه چشام سویی نداشت.. چه برسه به برق...

همه اینها رو گفتم.. ولی خودت می دونی خیلی دوست دارم..

خیلی بیشتر از خیلی... به قول خودت دارم فکرمی کنم اندازه ستاره های آسمون دوست دارم یا اندازه همه گلهای دنیا...

ولی می دونم عاشقانه دوست دارم..

نفسم به نفسات بنده نازنین...

به امید بودنت هستم.. و با عطر وجودت سرمستم...

خیلی دوست دارم.. خیلی... عاشقانه می پرستمت و می دونی اینقدر دوست دارم که هر بار روز تولدت دارم به تولد سال بعدت فکرمی کنم ... که بتونم بهتر از امسال برات برگزارش کنم...

سالگرد ازدواجمون می گم باید کادویه من بهتراز کادوی تو باشه .. چون من خوشم با بودنت...

فقط و فقط بهت گفتم تنهام نذار...

نذار تنها باشم که خیلی از تنهایی می ترسم...

تنهام نذا رچون بی تو میمیرم...

ولی تو باز دو سه روزه نیستی...

اینقدر که دلم برات از همیشه تنگ تر شده...

اینقدر که دیشب تا نیمه شب بیدار موندم تا تو بیای... و فقط بهت بگم دلم برات تنگه و بخوابم...

م یدونم.. می دونم خسته میشی...

می دونم شاید حوصله ات از دست من سر میره..

می بینی دو ربرت نمی پلکم.. و لی همش منتظرم صدام کنی... منتظرم یواشکی برام بوس بفرستی..

منتظرم با اشاره بهم بگی دوسم داری...

منتظرم یواشکی بگی: عسل نازم چطوره؟ دلم برات تنگ شده ها...

ببخشید نازنینم.. دلم گرفته بود.. خودت گفتی حرفامو بهت بگم... حالا من اینها رو برا تو نوشتم.. به امید اون رو زکه خودت بیای بخونیش...

دوست دارم بیشتر از همیشه.. سیب دلتنگ تو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦




نصفه شد!!!!!!

سلام  صبج به خیر

خوبین؟

خوبم.. ممنون...

فقط یه چیزی.. زیر دلم درد می کنه... بدطوری هم درد می کنه...

مثل اینکه بدون اینکه نرمش کنی صد تا دراز نشست بری... یه جوریه...

خیلی خوابم میاد...

دیروز یادتونه داغون بودم؟

خیلی استرس داشتم..

رفتم خونه...

این عزیز جون خان هم قربونش برم یه زنگ نزد من دلم اروم شه...

هیچی دیگه...

زندایی اینها بودن...

من داشتم از استرس م یمردم..

ببخشید باید برم ماموریت تا بعد از ظهر بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦




خيلي گاوه.. مگه نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




سوتی...

الان یه سوتی ای شد که نگو..

یکی از دوستام بهم یه عروسک داد...

خیلی عروسکش گاوه...

داشتم عکس می گرفتم ازش براتون بذارم

رییس از اتاق اومد بیرون..

منم نتونستم نخندم..

من خندیدم..

عروسکه هم یه طور ضایع ای قایم کردم..

جالب اینجاست رییس هم ایستاده جلو میز من و داره میخنده... و می گه چی شده؟ اون چیه؟

و وقتی دید من حرفی نزدم و قرمز شده صورتم.. فکرکرد یه موضوعات خیلی خصوصیه.. عذر خواهی کرد و رفت تو اتاقش...

 

***اگه یه خورده دیگه استرس هام ادامه پیدا کنه.. اگه نمیرم .. حتما لاغر میشم!!!!!!!!!!!!!!

***رییس امرو ز بهم گفت چقده دلتنگ من بوده دیروز!!!!!!!!! طفلی تا دیر وقت اداره بوده..

*** این پرشین نمیذاره من این عکسو آپ لود کنم

باشه به حسابتون

بعدا

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




مشکلات مهماندار...

برا یه نفر که صاحب خونه است هیچی بدتر از این نیست که مهمونهاش با هم جور نباشن...

حاالا من مهمون دارم..

مهمونهام با مهمونهای جدید که مثلا با هم فامیلن جور نیستن..

درواقع یا همش تو پوز زنی دارن با هم .. یا اینکه چشم ندارن همو ببینن . یا دارن متلک بار هم می کنن...

منم که چوب خورم ملسه...

اینقدر که می دونم بالاخره من قربانی این کشمکش میشم...

دعا کنین همه چیز به خوبی تموم بشه...

یه بوهایی میاد

انگاری باید پنجشنبه هم برم بازار...

خدا کنه همه چیز خو ب تموم شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




نيکلاس مامان!!!

باز یه چیزی دیدم و رفتم تو هپروت...

اون دور دورها...

البته خیلی وقته هی میاد تو ذهنمو و میره...

کاش می شد یه خبری ازش داشته باشم...

کاش می دونستم خوشبخته یا نه..

کاش می دونستم چیکار می کنه...

بذارین اول از خودم بگم...

یادم نمیاد از کی و چطوری... ولی می دونم تو یکی از این کلاس های بینشمون* بود...

وای یهو چقدر حرف اومد تو ذهنم... حرف های حاشیه رو می تونین تو ستاره ها بخونین...

تو یکی از این کلاسها  یه چیزی شنیدم که خیلی دیدم رو نسبت به همه چیز و همه کس عوض کرد...

یاعث شد یه عالم به خودم قول بدم

برا خودم شرط و شزوط بذارم

البته حرفهای مامی جونم از همه بیشتر روم تاثیر داشت

همیشه تو دلم حرفاشو گوش می دادم ها.. حالا کمی یاغی بودم اون دیگه بحثش جداست..

مامی هم منو میشناخت برا همین گیر نمی داد...

خلاصه اینکه یکی از این قول ها این بود که عاشق نشم...

خیلی سخت بودها...

زندگی بی هیچ احساسی

البته چون من خیلی احساساتی بودم برا اینکه عاشق نشم .. باید خیلی بی احساس زندگی می کردم...

اینقدر نسبت به پسرهای با احساس اطرافم (مثل داداش زنداداشی) بی احساس بودم که زنداداشم گفته بود: سیبی گاهی فک رمی کنم تو رو از یخ ساختن...

البت الان عزیز جونم میگه : سیبی تو رو از .... ساختن.. (حرفاش خانوادگی بود..کنجکاوی هم نکنین) برا همینه که وقتی خیلی ناراحتم و بی احساسا میشم و خیلی یخ میشم.. عزی جون خیلی می ترسه و خیلی غصه یم خوره.. چون وقتی به زنه به سرم همه چیزو له می کنم... حتی احساسات خودمو... و راحت.. و خیلی راحت تر از راحت (در ظاهر) از همه چیز می گذرم... و می تونم...

خلاصه قرار بود عاشق نشم...

دوست داشتم زندگیم با احساس شروع نشه...

با در نظر گرفتن تمامی جوانب ازدواج کنم و بعد عاشق بشم...

هر چند همین شد...

ولی تو این راه پر و یپچ وخم ناخواسته خیلی ها رو اذیت کردم...

خیلی ها...

حالا نگین چقد از خودم تعریف می کنم ها..

می دونین خوب من خیلی راحت بودم... راحت برخورد می کردم...

اصلا بذارین راجع به همون بگم براتون...

یه دوست خوب بود برام... یه برادر و یه دلگرمی ... خیلی هوامو داشت... یادمه حتی یه بار برا اینکه استاد با من لج شده بود و نمرمو نمی داد و من حالم بد شده اینقد حرص خوردم تا صدام تو گلوم خفه شد ...رفت و حالشو گرفت...

اینکه می گم من از نارحتی لال میشم.. واقعا وقتی خیلی غصه بخورم دیگه صدام در نمیاد... فکرشو بکن ... دلت می خواد جیغ بکشی... ولی صدات تو گلوت خفه میشه و فقطلبهات تکون می خوره....**

من یه عرسک برا خودم خریده بودم...

اسمش بود نیکلاس...

نیکلاس پسر من بود...

ازم مواظبت می کرد...

شبها که خیلی دلم برا مامانم اینها تنگ می شد و برا خودم ریز ریز گریه می کردم می اومد اشکامو پاک می کرد.. خلاصه اون چشای قشنگش شاید تنها چشهای آبی ای بود که من دوست داشتم...

یه بار که می رفتیم خونه.. نیکلاس ِ مامان، رو برا هواخوری بردم شمال...

تو راه خونه... دوستای مامانی با نیکلاس آشنا شدن... همش هم تقصیر این طاهره بود..

اونموقع اصلا فکرنکردم که ممکنه اونها بین (اسمشو بگیم محمود) محمود و نیکلاس هی تشابه پیدا کنن.. مثل اینکه چشای محمود همرنگ چشای نیکلاس بود (من هیچوقت رنگ چشاش یادم نمی اومد چون هیچوقت با دقت به یه مرد نگاه نمی کردم... داداشی گفته بود سیب جان نگات خیلی تیزه.. میشه یهو به کسی خیره نشی... و لطفا تو چشای کسی نگاه نکن... ممکنه طرف مقابلت دلش بلرزه... (من عادت داشتم برا اینکه حرف کسی رو گوش کنم با دقت نگاش کنم)..

خلاصه من کلی تمرین کرده بودم.. و الانم نمی تونم تو صورت کسی خیره بشم...

اوایل برا اینکه چهره عزیز جونموو با جزئیات یادم بیارم هی عکسشو نگاه می کردم.. خیلی طول کشید تا بتونم تو چشا ی مهربونش خیره بشم و بگم دوست دارم... همیشه وقتی پیش هم بودیم ترجیح می دادم هوا تاریک باشه تا نتونم چشا شو ببینم و نتونه خوب منو ببینه!!!!!!!!

خلاصه .. اون شب تو راه.. دوستای دیگه محمود هی دستش انداختن...  (بعدا این اعرافات به گوشم رسید) .. نیکلاس من چون یه پسر بود.. تا مقصد پیش بقیه پسرها موند.. و مثل اینکه بیشتر و بیشتر تو بغل محمود بود...

موقع خداحافظی به زور نیکل رو ازشون گرفتم...

نیکل من خیلی با بابایی و معصوم اینها دوست شد...

نیکلم خیلی مهروبن بود... نیکلم لباساش صورتی بود.. و اصلا براش مهم نبود مردم چی می گن...

تا اینکه سر موضوع گرفتن وسایلمون رفتیم خونه محمود اینها... (خونه دانشجوییش)

محمود نبود.. امیر خونه بود...

تو حیاط دم در واستاده بودیم... و امیر از اینکه نمی تونست تعارف کنه بریم تو عذر خواهی کرد...

وسایلونو که اورد گفت سیبی واستا...

رفت و یه نیکلاس اورد برام با لباس آبی..

هزار تومن هم تو دستش بود..

گفت این داداش نیکله .. محمود خریده.. از وقتی که برگشتیم. هی دلش برا نیکلاس تنگ میشه.. فهمیده نیکل پول تو جیبی دوست داره هر روز بهش پول میده...

کسی هم حق نداره بگه بالا چشش ابروست...

چون به خودم خیلی قول داده بودم.. نباید به رو خودم می اوردم.. اینقدر که حتی بهش هم فکر نکردم...

امیر می خواست با زبان بی زبانی بگه یه فکری به حال این محمود بیچاره که داره هر روز بیشتر از روز قبل دغصه می خوره بکن..

نمی دونستم چیکار کنم...

سعی کردم به رو خودم نیارم...

یه روز محمود گفت: میشه نیکلاس رو بدی به من.. من یدونه عین نیکلاس بهت میدم..

باید بودین و می دیدین.. صداش از بغض فراوون می لرزید...

منم گفتم: نیکلاس رو بچه بردن نمی دونم کجا.. من یه هانی دارم ... دیگه نیکلاس نمی خوام.. پسر بدی بود از خونه بیرونش کردم..

یه صدایی اومد... عین شکستن دل... هنوز از گوشم بیرون نرفته....

بعد اون صدا یه جزوه اومد دستم... نه یه نامه بود... اندازه یه جزوه برگه توش بود...

دفعه اول که خوندمش عین برق گرفته ها بودم...

دفعه دوم که خوندمش اشکام روون شد...

ولی دفعه سوم.. طاهره هی گفت بی احساس .. نامرد... و هر حرف بدی که می تونست و بلد بود گفت...

منم فقط بهش خندیدم.. و در نهایت سنگ دلی گفتم .. به من چه.. مگه من گفتم عاشقم بشین...

ولی نیکلاس دیگه نیکلاس مامان نبود.. شده بود محمود...

پس نمی تونست بیاد پیش مامانی ... حتی حق نداشت گریه های مامان رو ببینه...

چند رو زپیش تو کمد دنبال چیزی می گشتم.. دیدم نیکلاس کنار عروسک باران و بابا نوئلم داره تو کمد خاک می خوره ... با وجود اینکه خیلی تنها بود ولی هنوز چشای آبیش می درخشید...

هنوز هم لبخند داشت.. هنو زهم با دیدنش یاد محمود یم افتم.. و هنوز دلم می  خواد بدونم آیا خوشبخته؟؟؟؟

**اوایل ازدواجم بود...

یادمه...

دو سه برای کاملا لال شدم..

عزیز جون هر کاری می کرد... حتی علی رغم یملش نیشگومک گرفت.. تا بگم آخ... من کبود شدم ولی نتونستم بگم آخ... و بعدش اشکام روون شد...

*معتقدم اگه کلاس های بینش اسلامی دبیرستان.. و دبیرهای بینش خوب باشن و خوب تدریس کنن.. و یادشون بمونه که هدف درس دادن نیست دادن بینش صحیح دادن به یه عالم جوان و نوجوانه... که باید که نه ولی بالاخره قراره آینده کشور وهمه چی دست اونها باشه...

********** بعدا نوشت...

خیلی در هم برهم شد ببخشید..

شاید هم اصلا متوجه نشیتن چی نوشتم..

از بس که طول کشید نوشتنش

منم عادت ندارم برگردم عقب ببینم چی نوشتم.. خودتون که بهتر می دونین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




میل عجیب!!!

راستی اگه اول صبح بیا ن ببینین عزیز جونتون براتو میل زده..

برین چک کنین ببینی میلش عکس دو تا دختر خوشگله... از این دختر ناز نازی ها... چه حسی بهتون دست میده...

به چه نتیجه ای می رسین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




یه روز بی جن در کنار مامیش اینها!!!

خوب براتون طنز بنویسم که دلتون ردد بگیره از خنده یا عادی بنویسم؟

صداتون نمیاد.. منم ببینم چی میشه.. همون رو می نویسم.. باید تا حالا متوجه شده باشین که من هر چی می نویسم همش فی البداهه است...

اصلا هم نمیشینم سناریو بنویسم..

و اما .. اما دیروز...

اولا که پریروز غروب وقتی رسیدم خونه.. دیدم همه ولو شدن...

کلی خرید کرده بودن...

کلی خسته بودن...

خیل دلم یم خواست بگم که پس من چی.. دم به دقیقه میرم بازار تا غروب هم ولوام اونجا ولی ککمم نمی گزه...

خلاصه شام رو حاضر کردم..

هی همش مامیش م یگفت سیب جان یه دقیقه بشین...

تو هم خسته ای

یه کم دیرتر شام می خوریم خوب...

منم هی میگفتم.. اخه مامان جان من عادت دارم.. اگه بشینم دیگه نمی تونم پاشم ها...

خلاصه بعد شام نغمه جونم و زهره جونم بقیه کارها رو انجام دادن..

صبح ۱۰۰۰ بار بیدار شدم و هزار و یک بار به خودم گفتم.. بااب یه دقیقه بمیر دیگه.. امروزتعطیلی ها...

راستی تو پرانتز بگم که دیگه دیدن من موبایل دارم.. ولی جرات نکردن بپرسن سیب جان این چیه دستت.. (جذبه به این میگن ها)

البت نغمه اینها که می دونستن...

اول صبحی ساعت ۸ دیدم اس ام اس رییس اومد که سیب جان تور وخدا با من تماس بگیر...

زنگ زدم گفت سیب جان قطع کن من تماس میگیرم...

خلاصه هی مهربونی از خودش در وکرد و گفت.. سب جان نیستی دلم برات تنگ شده... الانه هم پشت کامی تو نشستم.. سیب جان عین چی موندم تو گل.. اینو چیکارش کنم سیبی؟ اون چیکارش کنم سیبی... سیبی عین همون گربهه شدم که سیبیلشو کندن...

خلاصه خیلی دلم براش سوخت...

خیلی ...

هی یه چیزی مثل آسکاریس می گفت یه سر برم اداره کارشو راه بیاندازم بعد برم خرید ...

ولی خوب من چون قرصامو به موقع خورده بودم اون یه چیزه هم نتونست رای منو برگردونه...

تازه گمان کردیم این فکر پلید یه جن بوده در این غالب و برا برهم زدن روابط حسنه و عجیب و منحصر به فرد بین ما و یکی از بچه ها آمده است...

تازه ادم بی سواد غالب را در این مورد و برای این معنی با ق .. قورباغه می نویسن...

اخه ادم با سواد قورباغه که هر دو تا غ رو داره...

خوب با غ بش قارداش بنویس...

خوب من که نمی دونم بش قارداش یعنی  چه ...

اصلا بی خیال با ق قالب بنویس...

اهان خوب زودترمی گفتی....

(شنوندگان عزیز به گیرنده های خود دست نزنید.. آنتن افتاده بود پشت صحنه و شما لحظاتی در جریان دعواهای پشت صحنه سیبی و فکر داغونش قرار گرفتین...)

خلاصه ساعت ۹ صبح راه افتادیم طرف بازار

از اونجا که مامیش اینها مترو به مزاجشون خوشایند نیومد و تا حالا اینهمه ب یاحترامی به عمرشون ندیده بودن و تا حالا نمی تونستن تصور کنن ممکنه جایی باشه که حتی برا مرده هم احترام قائل نمی شن... گفتن با عزت و احترام با ماشین بریم..

ساعت ۱۰ در بازار تشریف داشتیم..

کلی خوشحال شدم که سیبی اینهمه وارده... به مامیش گفتم.. مامیش جان دو با ردیگه بیام منو استخدام می کنن...

یه عالم روسری های باحال خریدیم ...

و من روفرشی خودم رو خریدم...

(گفته بودم اومدن برا مکه رفتنشون خرید کنن؟)

بعد همون جا یه پیراهن هم برا عزیز جون انتخاب کردم که قراره به زودی بهش هدیه داده بشه...

تو پرانتز بگم که عموش کلی از بودن من خوشحال بود...

بعد رفتیم نهار حوردیم و بعدشم رفتیم بازار مولوی جهت خرید پارچه...

جاتون خالی اولین مغازه که پارچه لباسی داشت رو داشتیم رد می شدیم ازش که چشمان تیز بین سیبی یه مدل پارچه دید...

رفتیم تو پارچه فروشیه.. اولش خاله گفت: سیب جان از این خوشت اومده بخرم برات... چون قراره برات یه هدیه بخرم که..

گفتم اره ولی شما حالا ببینی اینها رو...

خلاصه خاله هی دید بابا این سیبی هم همچین بدسلیقه نیست ها...

کلی از پارچه ها خوشش اومد...

کلی هم از همونجا خرید کرد...

بعد شم رفتیم دو سه جای دیگه...

و باز برگشتیم و باز هم خرید کردیم...

تازه یه سفره دیدم برا خودم خریدم...

دیدم ای بابا همه خوششون اومد.. همه خریدن...

برا معصومه نازنینمم هم یه پارچه خریدم که با اون آرایش آّبی با نمکش خیلی ست میشه...

بعدش دیگه اومدیم خونه...

ساعت ۱۸:۳۰ خونه بودیم..

همه ولو شدن...

زهره جون و نغمه جون رفته بودن گوهردشت گردی... کلی هم چیز میز باحال برا خودشون خریدن..

راستی برا مامان خودم دو تا ارچه خریدم کلی خوشگله...

یکیکش از طرف منو سعیده..

یکیش هم از طرف باباییم...

شام هم آبگوشت داشتیم.. از اون مشتی ها...

باز هی اینها گفتن سیبی بشین خسته ای...

من گفتم نه بابا من عادت دارم...

قبل شام هم دوش گرفتم...

بعدشم که من ساعت ۲۴ مردم ...

چیز خاصی یادم نمیاد

جز اینکه امروز سری دوم مهمون ها می رسن..

خدا کنه همه جیز خوب باشه...

نغمه هم عین من در شگفته بابت یه مامی بی جن...

خدا کنه همه چیز خوب تموم شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




 

سلام

صبح به خیر خوبین؟

خوبم.. مرسی که دعا کردین.. مرسی... هنو زهیچ کس جنی نشده... حتی مامیش... فقط عزیز جونم دلش برام تنگ شده... و هی هر جا یواشکی منو گیر بیاره میگه... نازنین ترینم چطوره؟ عسل نازم خوبه؟ عسلی دلم برات تنگیده... و یه عالم حرف عشقولانه یواشکی دیگه...

اگه بدونین باز این عشق من شبیه این پسر ناز نازی های کوچولو شده...

اینقده خوشحاله مامیشو عموشو و خاله اش پیش ما هستن...

***براتون از دیروز باید بگم... خوب میگم ...

حالا چقدر عجله دارین...

***زهره نازنینم.. خواهر مهربون وخوبم... از اینکه اومدی پیشم و کمکم می کنی خیلی

ممنونتم..

می دونی دیگه باید باورم بشه تو بزرگ شدی... خیلی هم بزرگ..

می دونی از بس همیشه کوچولو بودی برام تو ذهنم.. هیچوقت نمی تونستم تصور کنم یه روزی بشه که تو ۱۹ سالت بشه...

یه روزی من خونه زندگیمو به همون خواهر کوچولوی نازم بسپارم و خیالم از همیشه راحتترباشه... همون خواهر کوچولی که همیشه غصه دار این بودم که یه روز اگه تنها بشه از بس بی دست و پاست که از هیچی نمیره از گرسنگی میمیره....

همیشه معصوم جونم کمکت می کرد.. بلا کشت بود... ولی الان اینقده بزرگ شدی که نه تنها باعث دلگرمی منی.. معصوم جونم بدون تو اعتماد به نفسشو از دست میده...

نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم...

از اینکه دیشب عزیز جون بهم گفت: چه خوبه زهره هست .. اگه نبود ...........

اینقده خوشحال شدم که حد نداره....

قوربون اون خجالت کشیدنت برم...

دیروز کلی برات تو پارچه فروشی ها دنبال یه پارچه هیجان انگیز بودم... ولی هرچی نگاه کردم دیدم هیچکدوم خواهر خوشگلمو خوشگلتر نمی کنن...

حالا یه روز باهم میریم و هر چی دوست داری برا ت میگیریم خوبه؟

خواهر اکلیلی من.. صغری نازنین بازم ممنون...

می دونم شاید هیچوقت نیای اینجا.. شاید هیچوقت نتونی تصور کنی من اینهمه حرف یواشکی دارم.. .. شاید ندونی من یه عالم دوست دارم... بیشتر از اونچیزی که خودت می دونی...

آرزوی من خوشبختی و موفقیت توئه.. موفقیت  تو و معصومه نازنینم...

*** آمینا جونم رفته مسافرت...

گفته برام دعا می کنه...

دلم براش تنگ میشه.. و امیدوارم بهش خوش بگذره...

نانا جونم شاید امروز کمی باید بیشتر استراحت کنه... آخه یدروز کل یاینجا رو داشت برام ترتمیز می کرد...

خالجونمم منو یادش رفته.... یادش رفته نفسم به نفسش وصل بیده...

هانی جونمم هم دیگه نمیاد پیشم...

ساندی جونمم هم حالش خوبه... نوشته هاش امیدوار کننده است... خوشحالم داره با افکار مثبت ابرهای سیاه زندگی رو نابود میکنه... و آسمون زندگیش رو آفتابی تر از همیشه می کنه... با زهم براش آروزی یه دنیای آبی پر از آرامش دارم...

ممزی خان هم مامی منو گل بارون کرد... دستش درد نکنه...

به من چه شهابی نیست... نمی تونم الکی بگم مرسی شهابی.. می تونم بگم؟

این خاله هی دعوام می کنه میگه شهابی دلش نازکه گناه داره...

*** حالا بریم پست بعد جهت ارائه اخبار و ماوقع...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




سيب خارجی!!!

داشتم به کارام می رسیدم...

ساندی نازنینم ان لاین شد...

از اونجا که از ما بهترون رو من به حساب نمیارمو تجربه ثابت کرده کرده هر چی کارتو دیرتر تحویل بدی بهتره... بی خیال شدم بقیه این کار اصلاح دیتا ها رو انجام بدم..

و از اونجا که از دست این رییس بی ملاحظه قاطیده بودم... نشستم و شروع کردم به چتیدن با دوست جون...

حالا براتون میذارم این ژایین تا ببینین چقذه من و ساندی قاتی کرده بودیم...

خوب هوا گرمه دیگه به من چه...

 

 

***s: هستي؟

 
sibi: hi
 
s: hellooooooooo
 
sibi: how are you?
یوهوووووووووووووووووو
 
s: جان؟
سيبي جوووووووووون
 
sibi: جوووووووووون
خوبی؟
سلامتی
 
s: كسي خونه نيست؟
 
sibi: هست صدا نمیاد
 
s: چرا يهو رفتي
 
sibi: صدا نمیاد؟
من نرفتم
هستی؟
 
s: تازه داشتيم خارجكي حرف ميزديم
من هستم
 
sibi: الانه صدا میاد
 
s: آخ جون
 
sibi: یوهوووووووووووو
داری صدامو
 
s: خوبي
 
sibi: یس
 
s: آره
 
sibi: ار یو گود
؟
:)
 
s: yessssssssss
 
sibi: اوکی
 
اوکی
:)
 
s: yes very good!
اي ام بلاك بورد
 
sibi: تنکس خدا
 
s: :)
 
sibi: اوه ای ام هورس
یو ار بلاگ بورد؟ :)
 
s: wow
يس
 
sibi: وری گود
وری گود
دیگه چه نیوز
 
s: سيبي جان الان تن تمام انگليسي ها داره از اين نبوغ ما تو گور ميلرزه
 
sibi: اوری جا امن وامانه
یس
 
s: من به خودمون افتخار ميكنم
 
sibi: ایم موافقم با یو
اند
I
 
s: نیوزپهلوي شماست
 
 
sibi: یو تینک این اینگیلیسیها چطوری اینگیلیسی یاد گرفتن
 
s: با مادر و فادر هازبندتون
 
sibi: اوه اوکی
اونکه او کورس
 
s: اووووم...اي تينك اينها از يو اند مي ياد گرفتن
 
sibi: اوکی
ای ام موافقم ویت یو
اولش بلد نبودم که
 
s: اوهههه ماي گاد
 
sibi: مای مادر هازبند
اور مای مادر هانی
ویت مای انت هازبند
اند
ویت مای انکل هازبند
اند
مای خواهر
اند مای سیستر انکل هازبند
 
s: وووووووو
 
sibi: گوینگ کردن به سوی بازار بزرگ
مای سیستر هم اومده به ا ی کمک منه
دمشم خیلی هاته
هات هات
:)
 
s: وري گود چه سيستر كايندي
 
sibi: یس
وری کایند
شی ایز همون صغری است
یعنی زهره است
ولی به خاطر مردم ازاری بهش سینگ صغری
اوه مای دی یر شیدا
ایم وری خجسته
از اینکه می بینم یو ار نیز
وری گود سینگ اینگیلیش
آی اصلا احساس هارت تنگی نمی کنم
:)
 
s: ديشب هم سيستر چيكن پخته
 
sibi: یس
سیستر چیکن پزید
با رایس
برنج
همون رایس دیگه
یس
 
s: وووووو ميسيز اپل جون
 
sibi: جوننننننننن
جوووووووووون
این میس اپلت خیلی با حال بود
خوشمان امد
 
s: يو وري گود اسپيك ميكني انگليش رو
 
sibi: می شه این تاکینگمون اور به عبارتی این دیالوگهامونو بذاریم تو وبلاگم
 
s: من تازه آندر استندينگ افتاد كه صغري كه يو رايت ميكني تو وبلاگ كيه
 
sibi: تا اوری بادی از این همه نبوغ شگفت زده بشه و بگه
 
s: بزار
 
sibi: اکسلنت
 
s: اوكي...
 
sibi: وری گود
وری گود
ایم وری خوشحال
اند خجسته
صداییور مانی خورد شما
تا اینجا اومد
 
s: واي؟
 
 
s: اوه....جيرينگگگگگگگگگگگ
 
sibi: دیگه چه هپن شد
چی افتاد
؟
 
s: ايت ايز پيكچر ماي ماني ويس بود
 
sibi: اوه
 
s: لولللل
 
sibi: یور مانی ویس وری کندکذه بید ها
تازه صداش ویومد
اوه
مای مادر اهل برره بید
مای لهجه عوض شد یهو
اکسکیوزمی
 
s: يس...سرعت ايز وري كم
 
sibi: ام نات اندرستند دیس میستک اتفاق افتاد
باز هم خوبه دتس ویس اومدمی ترسیدم فردا بیاد زهره ترک بشیم
 
s: اوه ميسيز اپل
 
sibi:
جوووووووووووووون
 
s: نات مهم
 
sibi: جون میسیز اپل
میسیز اپل تی قربان بشه
:)
 
s: گاد نكنه
 
sibi: یس ایم با شما موافق
 
s: يعني خدا نكنه
 
sibi: :)
مای لهجه هی عوض میشه
مای فادر کام فروم شمال
 
s: اي وري حال كرد با عوض شدن لهجه يو
 
sibi: بالاخره شما اکسکیوز می ما رو اکسپ کن
 
s: اوه هاني
 
sibi: اوه مگه ایرانین ها هم حال کرد؟!!!!!!!!!!!!!
جان هانی
 
s: يسسسسس
 
sibi: میس اپل تی قربان بشه
بگو تی جان قوربان
 
s: ماي هارتم كلي تنگ شده بود فور يو
 
sibi: تاکینک کن ببینم تی دل میان چی گذرنه
اوه مای هارت نیز
السو
یا به عبارتی اند ا السو
 
s: مصرف شوززمون رفت بالا....وري متفاهم هستيم
كيس كيس
 
sibi: شوززمون
اوه یس
شوز
 
s: اوهوم
ساري
 
sibi: بات باید کلوتس بگیری برا هارتت
چرا شوز
:)
 
s: اشتباه تايپي
 
sibi: کیس کیس
میس یو هانی
 
s: هلوووووووووووو
 
sibi: نور مایند
 
s: اني بادي در
 
sibi: نات وری مهم
 
s: اوكي
 
sibi: هیچ موضوع ایمپورتننی نیست که بخوایم راجع به اون اسیینگ کنیم
؟
این رییس سر ظهر اومده
تا کی منو بخواد اینجا استند اپ نگه داره خدا می دونه
 
s: اوه اين رييس وري كريزي
 
sibi: یس وری وری کریزی
اند وری اینتفیر
اینتفیر دانی چیست؟
 
s: نه
 
sibi: از اون کریزی تر هم میس اپله که دلش برا این باس می سوزه
اینتفیر ایز همون فضول ایرانی ها
دو یو اندرستندینگ
معنی اینتیفیر
یوهوووووو
ساندی
هلووووووووووو
ساندی
 
s: يس
 
sibi: کجا غیبت زد
 
s: اي ام د اشتم كامنت رايت ميكردم فور ميسيز اپل
ساري
ميسيز اپل
؟
 
sibi: یس
ایم هیر
اکسکیوزمی هانی
ایم اسپیکینک
ویت مای
خانوم برادر
 
 
s: اوكي
 
sibi: دیس دی
ال پیپل
گویینگ تو بازار
ایم وری سد
 
s: هاني جوونت هم ويد مادر رفت بازار؟
 
sibi: ایم مجبورم ایند شرکت بمونم
یس
اونها بلد نبودن برن بازار
 
s: از شدت هات بودن هوا پخته ميشن
 
sibi: هانی جونمم هی زنگ زد و هی ادرس پرسید
ایم موافقم ویت یو
من وتو که نرفتیم بیرون و پخته نشدیم
الان مغزمون تاب برداشته
موافقی
اونها دیگه چطوری بشن
گاد اعلم
 
s: امشب هم سيستر ميس اپل شام بايد پخت؟
موافقم با يو
 
sibi: نه بابا
امشب من بیچاره شام باید پخت
اگه این باس بذاره
 
s: اي خيلي سد شد فور يو
 
sibi: تازه رفته لانچ خوردندیمگ کمه
یس
 
s: ميس اپل خسته بود
 
sibi: پایم هم وری وری تایرد
 
s: راستي هنوز لانچ نخور دي؟
 
sibi: من خوردم
 
s: واي؟
 
sibi: تو نخوردی اره؟
 
s: نو
 
sibi: تازه من امروز اورنج و هلو هم خوردم
 
s: اي دونت هو لانچ
 
sibi: من امرو زخیلی هم پرخوری کردم
 
s: اي در رژيم بود
 
sibi: از چیکن دیشب اوردم
 
s: فور مانكني وري شديد
 
sibi: صغری خیلی زیاد برام ریخته بود
اوه
ایم که می دنی
قراره مانکن برا مد لباسهای بارداری بشم
:)
برا همین رژیمم با تو فرق فوکوله
 
s: بي بي اپل
 
sibi: جوووووون
 
s: اي لاو بي بي اپل يو
 
sibi: سی یور حرفات رو
تنگ
بات ای کنت یو
I Love you
پلیز ویت
 
s: وات
اوكي
 
sibi: جاست ا مومنت پلیز
Sent at 1:52 AM on Monday
 
sibi: اکسکیوزمی
باس ای رو کالینگ نمود
الان هم ای
 
s: كيس كيس ميسيز اپل
 
sibi: در نقش ابدارچی باید برم فاکس بزنم
مرسی
داشتم می گفتم
اور
سی اینگ می نمودیم
مای هانی
همون هازبندم ها
سی اینگ ای
یو ار به نور نباید بگی
ای لاو یو
من و انلی من
یور لاو بیدم
ولی اگه بگی دوست دارم
اشکال نداره
چون زبان مادریمون نبیده که
:)
 
 
s: :)
 
sibi: البت شوخی نموده
این حرف مخصوص اس ام اس بود
گفته به یور بوی فرندهات اس ام اس بزنی و بنویسی
ای لاو یو
من کشتمشون
:)
 
s: :)
 
sibi: ساندی جان چقدر خارجی حرف زدن سخته ها
 
s: هاني شما وري روشن فكر
 
sibi: ادم گشنش میشه
 
s: :)
 
sibi: مای هانی وری گود میدونه که سیبی به اون وفادار
و سیبی اونلی اونلی عاشق هانی بیده
مای هازبند وری اپن مایند
 
s: ا مرنينگ اي اونل درينك تي
 
sibi: وری وری اپن ماید
مایند
 
s: اووووووووووو
 
***********************************
 
 
s: امشب دينر چي داشت؟..پليز بگو اگه اي لايك ايت اومد هوم يو فور دينر
 
sibi: تنکس ساندی نازنین
وری تنکیو
وووووووووووووو
خیلی خیلی ولکام
خیلی ولکام
 
s: خواهش ميكنم ميسيز اپل جونم
 
sibi: مای هازبند
پیشنهاد داد لازانیا
بات ایم سی یو
یور مادر شاید بدش اومد از این جینگیل مستون بازیها
امشب کتلت و ماکارونی شادی
شاید
پلیز ویت
اوکی
تشریف بیاریم منزل ما
 
s: اوكي
 
sibi: من الانه باید برم وان فاکس رو ارسال کنم و بیام
مای دستگاه فاکس مرده بید
 
s: اي ام توي رژيم دائمي
 
sibi: یو ار ویت فور می
یو ویت فور می؟
 
s: كتلت و ماكاراني فعلن كنت ايت
 
sibi: اور ای گوبای سی یو
 
s: يس
تري ويت
 
sibi: تنگس هانی
تنکس
 
s: سي يو ليتر
 
sibi: ایم وری سوووون کام بک
سی یو لیتر
 
s: اوكيييييي
 
sibi: کیس کیس هانی
 
s: كيس كيس
Sent at 2:05 AM on Monday
 
sibi: ای کام بک
یوهووووووووووو
ساندی

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦




برا ی مادرم...

تو ذهنم با همه اونهایی که سالیان سال هنوز تو جهت قبلشون موندن داشتم کلنجار می رفتم..

داشتم باز برا شون از اینهمه حرف که تو دلم مونده... از تو دلم حرف میزدم...

چون نباید هیچ حرفی می زدم... چون نباید ....

و باید خفه می شدم...

قول داده بودم... نه تنها به تو... بلکه به عزی جونمم قول داده بودم...

آخه به قول داداشی نباید دعوا کرد.. با منطق خودشون .. باید به جنگشون رفت...

وقتی می بینی می تونم خیلی خوب جای تو حرف بزنم و خیلی خوب از حق خودم که نه.. از حق پایمال شده تو دفاع کنم... همیشه لبخند میزنی و صورت مهتابیت از شوق قرمز میشه... و حتی چروکهتی رو پیشونیتم می خندن...

وقتی می تونن به خاطر اسمی که برا اونها معمول نبوده ولی سرشار از معنیه اینطوری بی محابا توهین کنن ... من نمی تونم خفه شم... نمی تونم حرف نزنم...

یادته .. گفتم عجب!!!!!!!!!!!!!!!! اسم فلان پادشاه رو گذاشتین رو بچه!!!!!!!!!!!!!!!

اینهمه زحمت کشیدین تا این پادشاهی رو از ایران بردارین حالا دلتون تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اونها  گفتن نه به معنیش فکرکن.. گفتم من با شنیدن این ترکیب از اسم فقط یاد اون شاه می افتم... نه من.. همه اینطورن...(ولی شم انگاری به معنی اسم توجه ندارین)

یادته بهشون گفتم چه فرقی بین معنی نجمه و ستاره است؟ خوب یه عرب به ستاره ما میگه نجمه... (البته نجم +ه تانیث) دلیل نمیشه ما به ستاره خودمون بگیم نجمه...

بعد بهشون گفتم اگه اسم عربی همیشه بهتره چرا شما به گاو نمیگین بقره؟!!!! تو همون قرآنیکه انگاری ازش فقط صوت زیباشو دیدین نوشته بقره نه گاو... (البته ترجمه هاشم خوندین.. ولی شاید نخواستین قبول کنین...)...و یه عالم حرف دیگه...

و اونها نتونستن هیچی بگن... 

خلاصه داشتم با اونها تو دلم باز بحث می کردم... که باز یاد همه حرفهای قشنگ تو افتادم...

همون حرفهاییکه هی می گم.. جان مادر نگو... مردمی که نمی تونن جلوتر از نوک دماغشون رو ببینن... نمی تونن حتی حرفاتو بشنون چه برسه به اینکه هضمش کنن...

یاد حرفایی افتادم که فلانیت رفت ۱۰ سال تو این مجلس تو اون جلسه .. تو اون کلاس .. تو اون دوره عالی.. هی خوند و خوند و خوند و خوند...تا اینکه بیاد بگه خالجان .. اسلام اینو میگه... و تو در نهایت صبوری و اون روح بلندت فقط نگاش کردی و لبخند زدی...

و می دونستی اون از رو نوشته هاش داره حرف می زنه و حتی خودشم نمی فهمه واقعا چی گفته...

اره مامان خوبم...

یاد همه خوبیهات افتادم... یاد همه اون زحمتهایی که کشیدی...

علی رغم همه مردم که میگن مامان بد وجود نداره.. من معتقدم مامان بد وجود داره... مامان خیلی بد هم وجود داره...

ول یتو نه تنها مامان بدی نبودی و نیستی... بهترین مامان دنیایی...

هرچند که هیچوقت نتونستم اینو بهت بگم.. هیچوقت نتونستم بهت بگم چقدر دوست دارم...

هیچوقت نتونستم بگم.. مامان خوبم.. هر چند منم عین همه اون ادم بدها به ظاهر حرفاتو گوش نیم دم.. ولی همه رو یواشکی به خاطر می سپرم...

تو اون وانفسایی که حتی نمی تونستی حلقه ازدواجتو به خاطر حرفهاشون دستت کنی... چون زینت و زیور آلات به حساب می اومد... برام یه لاک صورتی خریدی.. یادته؟

گفتی خدا زیباست و زیباییها رو دوست داره...

وقتی موهامو درست می کردم.. وقتی  اون رژ لب صورتیه که هیچوقت نتونستن لنگه شو پیدا کنم رو می زدم تو دلت خوشحال می شدی...

یادمه... خوب یادمه... اینقدر قشنگ معنی نامحرمو برام توضیح دادی که حالا حتی روح نامحرم رو هم حس می کنم...

هیچوقت یادم نمیاد منو بهم گفته باشی : سیبی نماز یادت نره...

یادته.. گفتی نماز اول وقت؟!!!!!!!!!!!!!!! نه دخترم.. نیاز همه وقت.... خدا محتاج خم و راست شدن بیهوده منو وتو نیست... نیاز من وتو باعث میشه سرمونو بذاریم رو خاک و تا اروم نشیم برنداریم... حتی اگه جای داغی مهر رو پیشونیم نمونه!!!!!!!

یادته چقدر از شیطان می ترسیدم... یادته... و گفتی شیطان وجود نداره... شیطان اون هیو لای نیمه شبها نیست که بیاد و تو رو با خودش ببره... شیطان تو وجود هر کسی می تونه باشه... شیطان همون افکار پلیدیه که میگه حرفهای مامانت کشک هم نیست... گوش نکن...

شیطان می تونه یه دختر کوچولوی توپولی خوشگل باشه.. می تونه یه مرد گنده زمخت هم باشه...

وقت یخوب باشی.. خوب فکر کنی.. و ادم ها رو خوب ببینی ... شیطان وجودتو کشتی...

بزرگتر که شدیم گفتی .. شیطان همون دیو های درونه... همونها که باعث میشه محبت و عشق از تو وجود آدمی برن بیرون...

رفتی مکه و اومدی... من کوچیک بودم... یادته... یه دونه دخترتو گذاشتی و رفتی... هنوز که هنوزه گریه هام یادمه... هنوز که هنوزه اون شبها که می نشستم پای تلویزیون و فکر میکردم بابایی و تو رو تو تلویزیون می بینم یادمه... یه شب که زائرها رو نشون می دادن.. من هی بای بای کردم.. خاله جون بغلم کرد و گفت سیب جان بابا تور و نمی بینه... و من گریه کردم... رفتم تلویزیونو بغل کردم و گریه کردم... اینقدر که خوابم برد...

همیشه گفتی وانستا بهت یاد بدن.. برو یاد بگیر... قدیمها که اینطوری بودم خیلی خوب پیش رفتم.. ول یحالا دیگه تنبل شدم مامانی...

همیشه می گفتی باید قبل اینکه کسی چیزی ازت بخواد براش انجام بدی... نباید داستی بهت دستورالعمل بدن... باید کسی که دوست داری درکش کنی... بدونی الان چی تو ذهنش داره می گذره...

شایدبرا این تمرینت بود که حالا می تونم راحت با عزیز جونم تله پاتی کنم.. با عزیزجونم وهر کی که عزیز جونمه...

حتی وقتی داشتی پای چپ و راست رو یادم می دادی یادمه...

حتی چشمای نگرانتو که نیم تونستی خودتو راضی کنی یه دونه دخترت بره کودکستان هم یادمه...

و بالاخره هم منو نفرستادی ... خودت تو خونه.. با همه اون مشغله ها بهم سر مشق دادی...

گفت یخط راست یعن یخط راست.. بدون کم و کاست... وقتی خطی کج شد دیگه نمی تونی بهش بگی خط راست.. حتی اگه یه کم کج شده باشه...

همه باید سعی کنن همیشه راست بگن... یه خورده هم نباید تو حرف راست حرف کج زد...

این یکی از تعاریف راست و دروغت بود...

این یعنی نفی همه دروغهای مصلحتی...

یه بار که از خونه عمو اومدم و در نهایت کودکی داشتم برات از وقایع اونجا و حتی چیزهایی که خوردم حرف می زدم.. تنبیهم کردی...

یادته...

گفتی برو ببین دلیلش چی بود...

و بعد که من کلی دلیل جمع کردم برات.. گفتی: هر کی تو رو تو خونش راه داد تو باید محرم اسرارش باشی... نه اینکه بیای همه چیز رو توضیح بدی... فقط می تونی اشتباهات خودتو بگی.. تا با کمک هم تصحیحش کنیم...

مامانی اینقده قشنگ همهچیز رو یادم دادی که حد نداره.. حتی آشپزی رو...

یادته ..گفتی اگه تو از من آشپزی یاد بگیری هیچوقت نم یتونی عین من بشی...  اینکه بمونی ببین من چیکار می کنم و تو هم همون کار رو بکنی میشه تقلید کورکورانه... شاید من بخوام تو غذا سم بریزم... تو نباید تکرار کنی...

ضمن اینکه اگه فقط تقلید کنی.. هیچوقت نمی تونی حتی عین من آشپزی کنی...

باید غذا که می خوری دقت کنی ... اینقدر که اولا یاد اونیکه این نعمتو بهت داده بیفتی... بعد یاد این بیفتی که چه انسان متفکری این ترکیب رو درست کرده.. و حتی بعدش باید علاوه بر تمام جزئیات مواد داخلش به نحوه و ترتیب پختشم پی ببری...

من میتونم فقط بهت اصول اولیه رو یاد بدم... تو باید نو آوری کنی و خلاقیت خودتو ب کار بیندازی... کاش تو دانشگاهها هم همینو به ادمها می گفتن...

مامی جان اینکه منو بابت اولین کتلتی که درست کردم تشویق کردی... برام خیلی جالب بود... چون با این تعلیماتت در واقع من کار خاصی نکرده بودم...

یادته  دایی اینها باهمه ایل و تبارشون داشتن می اومدن؟.. تو نبودی... همو ن تابستونی بود که بعدش من می شدم کلاس اول راهنمایی.. رفتم گوشت دراوردم.. سیب زمینی پوست کندم...

بعد هی مرور کردم تا یادم بیاد چی می ریختی تو کتلت... بو ی دارچین برام بوی اون خاطره رو تداعی می کنه... وقتی که همه چیز اماده شد.. حتی سالاد و سیب زمینی سرخ کرده .. همه با هم رسیدین...

اون شب بابایی تو پوست خودش نمی گنجید... و تو هنوز نمی دونی که خودت یادم دادی مستقل باشم...

شاید خاطره اولین آشپزی رسمی ام تو سکوت.. باعث شد موقع غذا پختن دیگه حرف نزنم... و ارامش و شاد ی  اونروز باعث شده که هر بار غذا می پزم اروم بشم...

و اون تنبیهت بابت خوردن همه سیب زمین هایی که داشتم سرخ می کردم باعث شده هیچوقت غذامو نچشم...

نمی دونم مامان... همیشه وقتی یه چیزی یادم می دادی اینقدر خوب می گفت یکه تو ذهنم می موند...

هیجوقت به خودم اجازه ندادم از ازادیهام سوء استفاده کنم...

یادمه گفتی نگفتن همه حقیقت یعنی دروغ...

هیچوقت یادم نمی ره این حرفتو که گفتی: وقتی کسی بهت اعتماد کرد تو هر کاری برخلاف اون انجام بدی از خائن ترین ادم رو زمین هم خائن تری...

و همیشه بهم اعتماد کردی... همیشه... و من هیچوقت نذاشتم این اعتمادت کم بشه...

در اولین تجربه بی تو، تو خونه... یه شب نشستم وتا صبح گریه کردم...

به اینکه چرا اینقدر تو باید تو خونه زحمت بکشی... یادته.. بعد اون دیگه نذاشتم کسی خونه رو به هم بریزه...

نمی دون مامی جان چرا اینها رو میگم...

نمی دونم...

ولی همینقدر می دونم که همیشه دوست دارم عین قدیم ها مایه افتخارت باشم...

دوست دارم باشی و اینقدر باشی تا خوش باشم به بودنت...

دوست دارم باشی ...

دوست دارم باشی...

دوست داریم باشی...

پ ن۱: خیلی وقت بود می خواستم اینها رو بگم... ربطی هم به هیچ مناسبتی نداره...

خیلی حرفهامو خوردم... چون قابل بیان نبود.. و فقط با زبان دل میشه گفتشون...

ولی با همه مامان های خوب دنیا آرزوی سلامتی و سعادت دارم...

پ ن ۲: مادر بد مادریه که نفرت، دروغ و کینه رو به فرزندش یاد میده...

دلی که سرشار از نفرت باشه ، عشقی توش طلوع نمی کنه...

و موندم که آیا می تونم مادر خوبی باشم؟ یعن می تونم تو این دنیا فرزندم رو با این دروغ که همه جا سرشار از عشقه بزرگ کنم؟!!!!!!!!

در این دنیای پر از پارادوکس بچه داری خیلی سخته مگه نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦




عتوان ندارد...

سلام

صبح به خیر

خوبین؟

من هنوز زنده ام..

از دولتیه دعاهای شما دیشب به خیری و خوشی تمام شد...

البته خدا زهره رو رسوند... یعنی من زنگ زدم بهش گفتم زهره جون آب دستته بذار زمین بیا...

این عزیز جون من حالش خوب نیست....

خلاصه زهره اومد... شام برامون درست کرد...

من از اینجا حدود ۲۰:۲۰ رفتم...

با آژانس...

البته نه تا کرج ...

رفتم تا سر ایستگاه دیدم ماشین هست.. پیاده شدم سوار اون ماشین شدم...

از اون راننده ها بودها...

ولی من خیلی محکم و استوار بودم.. دست و پام هم نلرزید...

مرتیکه الاغ اصلا هم مسافر سوار نکرد...

تازه کلی اظهار خوشحالی کرد از اینکه من همسفرش شدم...

موقع پیاده شدم... ۲۰۰۰ دادم و حای نموندم بقیه پولمو بگیرم...

ساعت ۲۱:۳۰ خونه بودم.. هنوز نیومده بودن... مستقیم رفتم تو حموم...

وقتی اونها ساعت ۲۱:۴۵ رسیدن...

تا ساعت ۱ هم بیدار بودیم...

داشتم می مردم..

همه چیز به خوبی دیشب تموم شد...

تا ببینیم بعدش چی میشه...

الانم کلی کار دارم..

با عرض معذرت برم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦




هانی دوست داشتنی من....

سلام سيب مهربون و دوست داشتني من ...
يه بار براي يه نفر گفتم كه از بين ايميل هاي ريز و درشتي كه از اقصاء نقاط جهان !!!! به دستم ميرسه چند تاشون خيلي آرومم ميكنه ! و تاكيدا ميگم !! اينو هم اضافه كرده بودم كه يكشيش سيب مهربونه !! حتي بدون هيچ پستي كه بهش اتچ شده باشه ! حتي همينم كه نوشته باشه : سلام خوبي ؟ رئيس اينجاست ! بوس بوس تا بعد !!
چه برسه به اينكه يه پست هم از طرف سيب مهربون بهش اتچ شده باشه كه ديگه هيچي !!
همين كافيه كه تا دو روز تقريبا ( بعد از خوندن اون پست ) از بسي كه دوز( به ضم اول ) آرامشش بالا بوده باشه، اصلا نتوني چيزي بنويسي !! يعني به زبان ساده ن.....ئ....ش....ه !!! شده باشي !!!! يعني شده باشم !!!!!
نازنينم .. مهربونم ... اگه بخوام همه چيزهايي كه منو ياد تو ميندازه برات بشمارم كه ميشه اندازه كل آرشيو سيب مهربون حرف زد !!
لازم هم نيست ! چون خودت ميدوني حتما !!
من تا حالا فقط به يكي دو نفر گفتم كه واقعا چه بويي برام دارن ! الانه به تو هم ميگم !! تو واسه من بوي همون .................................. شدند ! يادت مياد ؟ فكر كنم يادت نباشه ! ولي الانه هم اينجا نميتونم بگم ! واسه اينكه اين كاميل در جواب اون پسميل !!!! نوشته شده و شايد در ملا عام!! گذاشته بشه ! ولي بعدا در گوشت ميگم !
آره عزيزم ! تو واسه من بوي همون خيابون رو ميدي كه خيلي از بهترين لحظه هام رو اونجا گذروندم ....
اون روزي از هفته هم از وقتي كه با دعاي تو شروع ميشه ؛ يه كمي مهربون تر شده انگاري ! اين هفته هم كه اينجوري زده بود به سرش ، پس لرزه هاي همون روزهاي قبل دعا كردن تو بوده !
واي كه اگه ميتونستي چي ميشد ! ... كه چشمهاي مهربونت رو ... كه تو تاريكي اون كافي شاپ برقش هيچوقت يادم نميره ! يادت مياد ؟ نه يادت نمياد واسه اينكه نديدي كه يادت بياد ! منم هنوز بهت نگفتم ! واستا برات بگم !!!!
دو تا دستاتو زده بودي دو طرف پيشونيت و تكيه انداخته بودي روي ميز ! مثل كساني كه سر درد دارند ! همون وقتي كه من داشتم كامنت حضوري مينوشتم پاي پستت ... تو هم يادته ؟داشتي با خودت هي حرف ميزدي نميذاشتي تمركز داشته باشم :D:D:D
يه لحظه برگشتم نگات كردم ديدم انگاري كه يه گربه ديدم تو تاریكي شب ! باور كن ! چشمهات تو تاريك روشن اون كافي شاپ درست همون جوري برق ميزد !
ولي ترسيدم اگه بيشتر نگات كنم اون يه ريزه تمركزي هم كه داشتم از دستم بره ! شايد واسه همينه كه افسوس نميخورم كه چرا بيشتر نگات نكردم !!!
منم خيلي حرفا دارم كه نميتونم بگم ! نميدونم چرا !! ولي فكر ميكنم قشنگي بعضي حرفا به اينه كه گفته نشن !
شايد اگه حس بشن قشنگ تر درك ميشن ...
شايدم هم دارم با اين بهونه خودم رو گول ميزنم و ميخوام ماست مالي كنم كه اينجور وقتها زبونم رو پيشي ميخوره ..  
 
ميدونم كه خيلي ها ممكنه به اين سبك رفاقت عجيب غريب ما بخندند !!!
چه خياليه ؟ بيا من و تو هم دستامونو بگيريم رو دلمون و تا خود خدا بهشون بخنديم !!!
 من اين قدرت رو دارم كه به چيزي كه نميفهمم احترام بذارم ! ولي خيلي ها اينجوري نيستند ! فكر ميكنن چيزي كه از دايره بسته ذهنشون رد نميشه ،‌پس رددده !!!
 
به عزيز جون خيلي سلام برسون ... بگو عزيزي كه جونش براي يه نفر ديگه اينقدر ارزش داشته باشه كه اون يه نفر تو لحظه اي كه احساس ميكنه شايد آخرين حرفاشو داره ميزنه به دوست جونش بگه : اگه عزيز جون رو ديدي بگو من خيلي دوستش داشتم ، خيلي براي من قابل احترامه ..
بگو بهترين آرزو ها رو براش دارم ... نه شاعرانه ! كه عاقلانه منظورمه ...
خوب ديگه سيب مهربونم ... بيشتر از اين وقت چشمهاي قشنگت رو نميگيرم ...
بخصوص كه الانم تو اداره اي و ميترسم باز اونجا رو سيل برداره از بسي كه دلت نازكه مثل دل بعضي ها ...
يعني اتفاقيه ؟؟؟ همين كه الانم داره همون آهنگه پخش ميشه !!!!
باور كن من نگفتم كه پخش شه ! خودش داره پخش ميشه ...
پس از آن ....
بوس بوس با يه دنيا مهربوني با طعم گس آب آلبالو و صداي خنك چسب !
هانيه تو !!
 
--
فدات بشم سيبي
اگه دوست داشتي به جاي كامنت هاي نذاشته ام اينو بذار
از وقتي كه نامه قشنگت رو خوندم باور كن ...
هيچي ! حس بشه قشنگ تره
بهتره كه من هيچي نگم
خودت حتما تا حالا درك كردي ..
بوس بوس بوس فدات بشم ...
هانی........
پ ن ۱: این نامه هانی جونمه....
شما که جی میل منو نمی خونین... می خونین؟
شاید کسی بخواد بخونه....
پ ن۲: حرفها ی نیمه تمامم به هانی عزیزم
حقش بود خودت می اومدی اینجا می ذاشتیش.. می دونی که هنوز قفل درها رو عوض نکردم...
شا
چون اون قفل در، هم منو یاد تو می اندازه...
می دونی گاهی به یادت می رم آرشیومو می خونم.. بدون اینکه بدونم چی می خونم...
چون اون آرشیوم هام هم بوی تو رو داره...
هر تسبیحی ببینم که متمایز باشه منو یاد تو می اندازه...
هر تشابه اسمی ای که ببینم...
این نوشته های بالا مال خیلی وقت پیشه
اینها مال الان
حس نوشتنم رفت
باز هم هانی جان باشه تا بعد
فقط برام دعا کنین..
مامیش اینها دارن میان...
من هنو زسر کارم..
تازه در نهایت مردگی باید برم بخندم...
خدایا.. خونمونو.. منو .. وبعد همه مهمونها رو بدون جن نما...
خدایا مرسی...
خدایا بای تا بعد
راستی منم معتقدم چیز یکه ما نمیفهمیم دلیل نداره بهش بخندیم... اینم یکی دیگه....
امینایی که خوب بود...
ببینم شیدا جونمم خوب هست یا نه .. بعد میرم خونمون.. خوبه؟
با یتا بعد
راستی کسی خاله منو ندیده؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




سیب علامت ساز و دوستان اسم گذار!!!

توجه: این پست یه جورهایی شاید ادامه اون پسته که من خودمو شفاف کردم!!!!

یکی از شباهت های من با تو، تو اسم گذاریه...

حالا یه سری از اسمهای ماندگارمو براتون میگم...

ولی شاید تفاوت من با تو اینه که تو اسامی ای مودبانه و دلنشین می ذاری برا ادم ها... ولی من نه...

***من خیلی از خاطراتو تکیه کلامش می کنم و به نحو مناسب استفاده می کنم...

مثل همون آجیل تک محصولی که در روز به وفور ازش استفاده می کنیم...

***یا این علامت جهانی $

وقیت در هنگام چت یکی این علامتو براتون گذاشت نگین خوب عزیزم شماره حسابتو بگو...

باید بدونین که دیگه نباید آفتابی بشین تا اطلاع ثانوی...

$ یعنی رییس اینجاست و اوضاع خیلی کیشمیشیه...

*** @

یعنی من دیگه حرفم تموم شد.. حالا شما بفرمایید...

***یه سری هم قدیم ها رو آدم ها اسم می ذاشتم که دیگه ذوقش کم شده...

یک یاز این اسمها رضا شفته بود...

تو یه جمعی... 20 تا پسر بودن.. ولی عزیزجون تونست بگه کدومشون رضا شفته است...

***باید برم...

بقیه علائم باشه وقتی سر ذوق بودم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




مجسمه... هیستریک!!!!!!!!!!!

***یه دوست دارم .. به گفته خودش عاشق مجسمه است...

یعنی در واقع گفته به من که من مجسمه خیلی دوست دارم...

اونم مجسمه ها ی خاص رو...

جالب اینجاست که یه دوست دارم که یه جورهایی همسرش منو یاد مجسمه می اندازه...

امروز داشتم فکر می کردم که چه باحال اگه این دوست اولیه.. همسر اون اقاهه بود که ادمو یاد مجسمه می اندازه...

اونوقت دوست اولیه.. دیوانه وار می تونست شوهرش رو دوست داشته باشه..

چون دوستم خیلی مجسمه دوست داره...

هاه... هاه.... نفسم بند اومد تا اینها رو سر هم کنم...

خدایا همه مجسمه ها  مهربون ترین مجسمه دنیا باشن!!!!!!!!!!!!!

***هیستوری یعنی تاریخ.. البه به زبان اونوری ها...

شنیدین میگن خنده هیستریک...

من کشف کردم کلمه هیستریک رو از هیستوری گرفتن... یا همون هیستوریکال...

چون خنده ای که هی تو دل ادم بمونه.. و گندیده بشه و به تاریخ بپیونده یه جورهایی بو گندش در میاد...

بعد یه جاییکه مجبوری ازش استفاده کنی... یهو بوی تاریخ ازش می زنه بیرون.. یعنی از خنده هات بوی تاریخ متصاعد میشه... اونم بوی گندیدگی های تاریخ... نه تاریخ شکوهمند...

بعد اونموقع ها روانشناسان به این خنده گفتن خنده هیستوری... یعنی خنده تاریخی...

یه دلیل دیگه اش هم این بود که کسی که میخواست خنده های تاریخی شو ول کنه.. یه جور ناجوری قیافش خنده دار می شد... انگاری یه مجسمه گچی داره می خنده و باید یه طوری بخنده تا گچهای صورتش نریزه...

خلاصه این هیستوری هی با اون هیستوری قاطی می شده...

از اونجاییکه باید اسمهای علمی یه جورهایی هم وزن باشن... در طی سالیان این هیستوری تبدیل به هیستریک شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




آخرهفته نامه سیبی..ورژن جدید!!!

***نمی تونم حرف نزنم

***یکی از مزیت های کار به صورت کاملا سری (بدون تشدید) و البته سری (با تشدید) با رییس اینه که.. الان رییس هنوز این کارهاییکه تحویل دادم رو نخونده.. پس من یه چند لحظه ای وقتم ازاده... یعنی م یتونم بیام اینجا جیغ بزنم... البته نایی نمونده حتی برا جیغ کشیدن...

*** اینکه برا هر کسی فیلم بازی کنم شاید خیلی سخت نباشه.. ولی خداییش برا عزیزجونم وقتی دارم فیلم بازی می کنم همه انرژیم تموم میشه... و و قتی باتریم تموم شد یهو اشکام سرازیر میشن...

***خدا به عزیز دل من صبر بده.. گیر کرده.. بین همه مشکلات موجود... همه مشکلاتی که دارن بوجود میان.. همه مشکلاتی که خیلی زود به دنیا میان... و من...

منم یکی از مشکلاتیم که وجود داره... البته مشکل ناجوریم.. یه چیز مثل یه غده سرطانی...

یا یه زائده تو بدن...

که نه میشه و امکان داره بیرونش بیارن نه می تونن نیارن..

بودنش و نبودنش کشنده است...

چرا؟

خوب وقتی هستم ذره ذره.. گاهی هم دو ذره دو ذره عزی جونو نصفه عمر می کنم...

وقتی نباشم... سه ذره سه ذره داغون میشه  .. (اینو خودش گفت... )

تا حالا زن به صداقت من دیده بودین؟

حالا کسی این غده سرطانی رو دوست داره؟!!!

***یکی به رییس من بگه.. بابا این سیب خیلی مشغله داره... میشه بی خیالش شین...

تازه شام چی درست کنم؟

نه چی درست کنه...

الانه گفت اینقده خسته است که حد نداره...

***یادش به خیر جونیهامون کلی خوش بودیم...

ماجراهای آخر هفته داشتیم...

یه ملت هم با اشتیاق می اومدن ببینن .. اخر هفته سیبی چه کرده... خوش بوده یا نه...

***یه صداهایی میاد.. نشانگر گرسنگیه.. پس من چرا چیزی حس نمی کنم!!!!!!!!!!!!!

***پارسا جونم یه عمه جووووووووووون میگه به من که با شنیدنش میرم تو آسمونها... بعد یهو یادم میاد که من بال ندارم... و با سر می خورم زمین...

***برایه پارسایه نازنینم تولد گرفتیم... هر چند ۱۴ تیر تولدشه...

جاتون خالی بود...

بزن برقص که تو فامیل مامی ممنوعه... حتی فکرکردن بهش...

باید غمباد بگیری بشینی یه گوشه...

نه ببخشید باید هی لبخند بزنی... از اون هیستریک ها...

هر و کر هم بخندی...

قول داده باشی اصلا س ی ا س   ی      نباشی...

چون تو زر زر کردنات شروع بشه.. ممکنه مامی بیشتر غصه دار بشه...

***پنجشنبه رسیدم خونه...

عزیزدلم خونه بود...

کلی دلم غصه دار بود... بیشتر از همیشه.. یه عالم هم خسته بودم... کنار عزی جونم کمی اروم شدم...

بعدش انگاری هیچ عجله ای برا رفتن نداشتم...

اصلا باورتون میشه..

پارسا جونم رو یادم رفته بود...

عزیز جون چندبار گفت: دیرمون نشه ... ولی من نفهمیدم... یعنی انگاری تو فضا بودم.... شایدم همون موضوع آلزایمر و این حرفها...

خلاصه ساعت ۲۰ راه افتادیم...

وقتی رسیدیم... بچه ها سخت مشغول کار بودن...

انگاری منو از تو چرخ گوشت دراوردن...

خلاصه همت کردم و بعد شام کمکشون کردم...

پارسایی رو اوردن دم در خونه تحویل دادن و رفتن..

نمی دونین عسلم چطور ی چسبید به من...

کلی ذوق زده بود.. و انگار نه انگار خوابش میاد...

بعدشم بابایی و مامانی اومدن... از مجلس ترحیم...

چون مادرجونم بود... معصوم اینها باید پیش عزیز جون محجبه می بودن..

کلی بابایی به تریپ خنده دار معصوم اینها می خندید...

 پارسا گلم رو با گریه از من جدا کردن... می خواست پیش من باشه...

چشامو که می بستم می گفت.. عمه سیب عمه سیب چشاتو باز کن.. بازی .. خوب...

بعد هی م یگفت من مریضم... عمه اب بده قورص بوخورم... موقع گفتن اینها لبهاشو غنچه یم کرد ... اینقذه ریز ریز گازش گرفتم که حد نداره...

***راستی یکی از خوبیهای این محجبه بودن معصوم اینها اینه که مجبور بودن عزی جونم که به همه نامحرم بود بذارن تو یه اتاق تنهایی ... برا همین من با عزی جون رفتیم تو همون اتاق پشتیه که کلی خنک بود...

صبح جمعه پارسایی همینکه چشاشو باز کرد گفت:عمه سیب کو.. عزیزجون کو؟

بعد دوید اومد تو اتاق ما... خودشو چپوند بین ما...

بعد هم کله ما دو تا رو اورد کنار هم گفت: بوس.. دوست...

خوب ما هم به خاطر اینکه دل بچه نشکنه با هم دوست شدیم دیگه...

***این وسط هیچی نبود جز کار... البته عزی جون و داداشی اینها  یه ایل مرد دیگه همه رفتن پیک نیک... تا خانومها بتونن راحت باشن...

*** مهمونها همه سر وقت اومدن...!!!!!!!!!!!!!! راس ۱۶ که قرار بود بیان.... یادتونه که...

طیبه طفلی دپرس بود ناجور...

ساعت ۲۰:۳۰ مردها هم اومدن... باورتون میشه برا مهمونی شام... اونم یه قدم راه رو چندتا از مهمونها ساعت ۲۲:۴۰ اومدن... وقتی همه داشتن دیگه شامو جمع می کردن!!!!

ما ساعت ۲۳:۳۰ راه افتادیم...

اینقدر حالم بد بود که عزیزجون بین راه رفت از تو صندوق عقب یه پتو برام اورد... کیل باز تو راه دلداریم داد...

کلی هم باز من غصه خوردم که چرا عزیز جونمو اینقذه نگران می کنم...

***دخترخالم دو تا پیراهن برام دوخته.... تو خونه ای ها... حالا قراره برا مهمونی هم بدوزه...

***یه پیراهن داشتم خیلی خوشگل بود و خیلی با نمک... یه طورهایی خاص بود...

ولی یه مشکی داشت... البته مشکل نبود ها... یه جای لباسه می لنگید...

بخشیدمش به زهره...

به اون بیشتر می اومد..

نامرد با معصوم طراح نشستن درستش کردن...اینقذه خوشگل شده بود که حد نداره...

به زهره گفتم .. نمیشه پسش بدی؟

***هنوز گرمی بوس کوچولوهای پارسا رو صورتمه...

دیشب نمی دونین چه بوسی برام فرستاد...

*** برم سر کارم...

نمی دونم شام چی درست کنم...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




شاید جهت اعلام وجود بود!!!!!

تا حالا متوجه نشدین چی شده؟!!!!!!!!!!!

من وقتی فهمیدم کلی زار زدم.. یعنی گریه کردم...

من قرار بود آخرهفته ای که گذشت پارسای نازنینمو ببینم.. ولی حتی یه لحظه هم برا دیدنش ثانیه شماری نکردم...

حتی یادم نبود که بابا سیب خنگ و خول... داری میری پارسا جون جونیتو ببینی...

تازه مامیت و باباجونتم هستن...

صغری و معصوم جونت...

ولی مگه اینها گذاشتن...

گذاشتن بابایی چشایه غمگین سیبشو باز نبینه...

گذاشتن؟

اخ که خیلی حرف دارم.. و کلی خاطره تعریف نکرده....

یکی از دوستام یه خونه ساخته...

حالا لینکش می کنم می بینید...

آسمان زندگیش آبیه... تو این سیاهی های چندش آور...

اسمشم ساندیه... اونم برا خودش حکایت داره...

ولی یعنی یه روز آفتابی.. بعد از یه عالم بارش بارون غم آلود...

دوست جونم آسمون زندگیت همواره آبی و دلت همواره روشن و آفتابی باد...

هاین جونمم برام یه کامنت گذاشته...

برا همون پست میلم دیگه....

براتون بذارم اینجا از غصه دق می کنین...

تازه کلی هم کامنت میلی یا به عبارت کومیل مونده که نذاشتم براتون...

کلی عکس هم مونده که نذاشتم براتون...

بذار یه کم خلوت بشه سرم...

براتون می ذارم...

راستی می دونین من شاید که نه.. حتما دوشنبه تشریف ندارم...

**** (برا مخاطب خیلی خاص!!!!!!!!!!!!!!!)

اونهایی که دوشنبه با من قرار دارین... اینو بخونین...

اگه گذرتون خورد اینورها.. لطفا.. پلییییییییز... خواهشمندم... به خاطر همون که خودت می دونی.. روزشو تغییر بده...

بحث مادر شوهر و این حرفهاست...

اگه هم نتونستین تغییر بدین .. حتما از بدشانسی همونه که می دونی.. و از کم سعادتی من...

در هر صورت این وسط یه نفر خوشحاله... اونم عزیزجونه... چون دیگه مجبور نیست دوشنبه پسته بخره و هلک  و هلک بیاد سر قرار تا بتونه از خجالتت دربیاد... اخه ماشین که نمیاره ... باید پیاده بیاد.. حالا موقع اومدن ذوق و شوق داره...

موقع رفتن که حتما حال نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد این دوره زمونه کسی نمیاد همچین مرد مهربانی رو بهش کمک کنه...

تازه خودت  رو بگو... کی باید تو رو ببره خونه... اونم با اون وضع قرار گذاشتنت!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




برای هانی نازنینم....

برا هانی جان یه پست نوشتم که بنا به هیچ دلیل برا خودش فرستادم...

یعنی میل کردم.. ولی دلم نیومد این عنوان رو پاک کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦




به احترام قولم .. بی صدا گریه می کنم!!!

دیشب یکی از سخت ترین شبهای زدندگیم بود .. یکی از بدترین شبهایی که من تو راه برگشت به خونه داشتم...

دیروز خیلی بیشتر از همیشه به خاطر زن بودن خودم غصه خوردمو و به خاطر مرد بودن بعضی ها بالا آوردم...

دیروز ... نه هیچوقت.... نمی تونم چهره اون خانومه رو فراموش کنم...

همون که قیافش شبیه یه بازمانده از زلزله ای هزار ریشتری بود...

همون که .............*********

هنوز تو شوکم...

نه تو رفتن به سوی بی صداترین نقطه ام...

صدام رو دارم تو خودم حبس می کنم... تا فقط بی صداترین آدم ها بتونن بشنون...

هنوز چهره های آدم های دیروز از ذهنم بیرون نرفته...

هنوز اون ********

*** خیلی حرف زدم.. خیلی حرف داشتم.. خیلی می خوام بگم..

ولی عزیز جون گفته: سیبی ساکت!!!!!!!!! خواهش می کنم...

ومن قول دادم... چون صدامو هیچکی نمی شنوه... پس چرا داد بزنم... و اگه هم بشنوه.....

از دیروز هیچی به عزیز جون نگفتم... برق هم نیومد تا چشمامو ببینه... اولین بار بود که از نبودن برق خوشحال بودم... ولی کاش آب بود و می رفتم بقیه اشکامو زیر دوش می ریختم... و مثل همیشه بالشم از ریز ریز گریه های شبانه ام خیس نمی شد....

به احترام قولی که دادم خفه می شم تا اطلاع ثانوی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦




اينها رو بخون.. برا تو نوشتم تا بيشتر ذوق کنی....

هر چند عنوانش مخاطب خاص داره.. ولی شما راحت باشین.. یه سری مطلبه همینجوری در مورد خودم...

 

قبلا ها من یه عادتی داشتم یه عادت  ! اونم ساعت بود! آره ساعت ! من شاید می تونستم بدون کفش تو خیابون راه برم ولی هرگز یادم نمیاد که بدون ساعت جایی رفته باشم!!(این گذشته دقیقا بر می گرده به اون سال های قبل از ازدواج) هیچ وقت ساعتم جایی جا نمی موند ... واسه اینکه اصلا از دستم درش نمیاوردم.. حتی تو دریا....  حموم که سهله! با اینکه من به فلز ( هر فلزی غیر از طلا ) حساسیت دارم... یعنی دچا رجوش میشم... نمی دونم چی هستن.. روشون تاول میزنه... البته با یه سری از نقره ها مشکلم حل شده... اون ساعت خاص هم که طی مراسمی خاص دستم کردند و من ساعت خودمو بخشیدم به برو بچز... کلی منو دچار عذاب روحی کرد... و همه جام زخم و زیلی شد...

یه چیز دیگه هم راجع به ساعتم هست ! فکر کنم از حدود ده پونزده سال پیش ، ساعتم همیشه به طور عمد ، پنج دقیقه از ساعت رسمی جلو تر بوده ! همیشه و همیشه ! واسه همین هیچ وقت دیر سر هیچ قراری نمیرسم ! اگه مثلا ساعت ۱۱ با یه نفر سر قله قاف قرار داشته باشم ، شک نکن که ساعت پنج دقیقه به ۱۱ من اونجام ! مگه اینکه از کوه افتاده باشم پائین ! و حتما باید نگرانم باشی!!!

البته یه مورد حاد هم یه بار پیش اومد.. سر یه قرار به خاطر اینکه حال باباییم بد شد دیر رسیدم... باید می بردمش دکتر.. فقط هم میخواست من باهاش برم...

در این مواقع هیچ چیز بیشتر از رضایت و سلامت پدرم.. و مادرم و عزیز جونم برام مهم نیست...

حتی اگه منو محکوم کنن به اینکه تو خیلی خری سیبی.. برا دوستی ارزش قائل نیستی....

الان هم به علت مشغله های زیاد ساعت ماشین دقیقاً ۴۰ دقیقه جلوئه.. اونم به این دلیل که حال نداشته باشیم دقیق ببینیم ساعت چنده.... یا اینکه حساب کردنش سخت باشه دیگه..

ولی دلیل نداره من ۴۰ دقیقه زودتر برسم.

اون ۴۰ دقیقه کلی حکایت و حدیث داره که حال ندارم بگم... 

ساعت خونه هم یک ساعت همیشه جلوئه...

ساعت عزیز جون که با من خیلی تفاهم انگیزه هم ۵ دقیقه جلوئه

و من برا اولین برا تو زندگیم الان ساعتم دقیقه

اینم با زعلت داره...

ولی یادتون باشه همیشه سیبی ترجیح میده زودتر بیاد .. ولی دیر نکنه...

یادمه به عزی جونم گفتم: آقایی که بعدا میشی عزی جون من.. اگه برا قرار آزمایشگاه دیر می رسیدی.... اولین قرار من با عزیز جون...

ترجیحاً باید می رفتی منزل...

به مامیت می گفتی: برو یه خانوم سیب دیگه برام پیدا کن...

لازم به توضیح است که عزیز جونم ۵ دقیقه هم از من زودتر رسید...

 

*** قدیم ها علی رغم همه عالم وجود.. من با دالامب دولیمب درس می خوندم...

بعد این دالام دولیمب در اثر فشارهای زندگی جای خودشو یواش یواش به آهنگ های کمتر دالام دولیمب داد.. بعدشم که به لایت رسید...

اواخر ... یعنی در دوران شیزین نامزدی!!!!!!!!! برا تمدد اعصاب نوار خالی گوش می دادم!!!!!!

بعدشم که طاقت نداشتم یکی بگه جیک!!!!

حالم از هر چی آهنگه به هم می خورد...

ولی حالا در طی خوشحال سازی خودمان.. و یا گولیدن خودمان... داریم به دالامب دولیمب پناه میبریم.. البته با حرکات موززون بسان روزگارانخوش گذشته....

 

***اصلا گشنم نمیشه که بخوام چیزی بخورم !

یعنی گشنم میشهها.. ولی اگه تنها باشم.. دلم هیچی نیمخواد... فقط دلم میخواد هی بگم گشنمه...

 پس وقتم برای خوردن میوه خیلی هدر میره ! البته اگه یادم بمونه بخورم... گایه فراموش می کنم چیزی خوردم یا نه... ولی خوب گاهی هم که عصبی بشم موقع خوردن.. هی الکی می خورم.. تا شاید این لجمو سر جوویدن دربیارم... و حس کنم دارم خرخره طرفو می جوئم....

به شدت آشپزی آرومم میکنه ! یه چیزی مثل وبلاگ  درمانی میمونه برام..

عاشق آشپزی ام !!!!!!! و ابداع اختراعات جدید

 ولی راستش بستگی داره بخوام واسه کی غذا درست کنم ! اینش خیلی مهمه !! یعنی نمیدونم چرا تو مزه غذا یی که درست میکنم به شدت تاثیر میذاره ! یه غذا می تونه عشقولاه یا اجبارانه یا خیلی صفتهای دیگه داشته باشه

البته سبک آشپزی کردنم هم مثل خیلی کارهایی که میکنم به شدت منحصر به فرده ! هیچ کس هم تو دست و پام نباید باشه

هیچ کس هم هیچی نباید بگه... وگرنه گند می زنم به غذا... از مامانم بپرسین.. میگه بهتون...

البته اعتماد به نفسم خیلی رو مزه غذام تاثیر داره

همیشه موقعی که برا مامی عزیز جون غذا می پزم حالم گرفته است.. اندازه یه دنیا خسته میشم...

 من موقع غذا پختن امکان نداره که بتونم غذا رو بچشم ! شایدم یادم میره.. ولی هر وقت چشیدم گندزدم اساسی...

یعنی ممکنه بخورم.. نه برا اینکه بچشم...

حالا اگه بخوام بگم خیلی مفصل میشه احتمالا در نتیجه فعلا تا همین جا بسه !

 

***یه چیز دیگه هم که خیلی مهمه حساسیت عجیب غریبیه که بو دارم !! هر چیزی یا هر کسی  برای من یه بوی خاصی داره و البته هر بویی هم مفهوم خاصی ! حالا شادی شامه ام قوی نباشه.. ولی هر بویی.. هر آهنگی... و بعضی از خوراکی ها منو یاد آدمها و خاطرات خاصی می اندازه...

مثل کارملا.. مثل تی تاپ... عطر همسرم.. عطر بابایی... عطر پارسا ... عطر سپنتا.. عطر داداشی...

یا اینکه با بوی نفتالین خونه خاله به یادم میاد...

یه چیزی... شادی ادم ها ی جدید زندگیم... یعنی اونهایی که از ۴ سال پیش اومدن تو زندگیم هیچ عطری برام نداشته باشن...

ولی پاییز منو یاد هانی می اندازه...

گنجیشک منو یاد نانا می اندازه...

قورباغه ها برام جداب شدن...

و خیلی چیزهای جدید دیگه... کع قابل توصیف نیست...

آجیل هم که منو یاد تو می اندازه... البته منو نه... عزیز جونو!!!!

 

***و حالا حافظه عجیب غریبم یه وقتایی واقعا منو به شدت متعجب میکنه ! نمیدونم چرا من اینقدر بعضی چیزها که شاید اصلا مهم هم نباشه یادم میمونه ! یعنی تقریبا هیچی رو فراموش نمیکنم !

مخصوصا خاطرات بد رو...

البته یه چیز ی بگم ها.. الانه حافظه هه داغونه...

 قدیم ها به من می گفتن شرلوک هلمز..

همه چی زیادم می موند.. همه چیز ور با هم اینقد خوب ارتباط می دادم و همیشه پته همه رو می ریختم رو آب... البته برا خودم.... ابروریزی نمی کردم ها..

اما هر سال دریغ از پارسال

باید کارهامو بنویسم.. گاهی هم برا اینکه یادم بیاد اسمم چی بود میرم شناسنممو مطالعه می کنم واز روش مشق می نویسم...

کودکیهام یادمه.. مخصوصا توهین هایی که می شد.. برا همین همیشه برا بچه ها ارزش قائل میشم..

و شاید تنها کسی باشم که دعوت یه آقا یا خانوم کوچولو رو موقع رقص رد نمی کنم.... و می گم حتما تو  دلش خیلی خوشحاله... و یا خیلی چیزهای دیگه که برا بزرگترها اهمیت نداره....

 

راستی شمارههای قدیمی تو ذهنمه.. همشون... و لی خیلی جالبه ها... الان.... شماره ای که پارسال روزی ۲۰ بار .. اونم هر روز و به مدت ۲ سال می گرفتم رو حتی پیش شمارش یادم نمیاد...!!!!!

راجع به شماره گرفتن اینم بگم که اگه خود شماره هم بر فرض محال یادم بره به محض اینکه به شماره گیر تلفن ( البته اگه از این چرخونکی ها نباشه ) نگاه کنم کاملا یادم میاد شماره چند بود ! البته اونهایی که الان باهاشون سر و کار دارم...

بخوام یکی رو فراموش کنم .. خیلی راحت می تونم اینکارو کنم.. به طوریکه حتی اسمشم یادم نیاد.... قبلا اینطوری نبودم ها!!!!!

 

برا اینکه یه چیزی یادم بمونه باید نگاهش کنم... اینخیلی موضوعش مفصله حال ندارم بگم...

احساسات کسی که خیلی برام عزیزه برا م خیلی مهمه...

دوستام که خیلی دوسشون دارم هم...

دیگه چی بگم؟!!!!!!!!!

اهان بعضی از لباسامو نمی تونم بیندازم دور...

بعضیها رو هم فقط موقع خاصی می پوشم.. چون خاطره خاصی باهاشون دارم...

تو خونه هم حتی دوست ندارم لباسام ست نباشه.. البته اگه داشته باشم!!!!!!!!!!!!!

 

اهل مد نیستم...

در مورد نوع لباس پوشیدن من به شدت خود گرا هستم ! نه معصوم گرا هستم!!! یعنی اون طراحی می کنه.. کار ی که قبلا خودم انجام میدادم.. طرح جدید برا لباس می دادم...!!!شاید وقتی قهوه ای مد بود منم مانتو قهوه داشتم ولی نه به خاطر اینکه همه داشتند ! فقط واسه اینکه خودم اون مانتو رو ترجیح دادم به بقیه !

مثلا یکی م یگفت تازه رفتی کیف قرمز خریدی؟!!!!!!!!!!!!!

عاشق خرید کردنم.. مخصوصا برا بقیه.. ...

دوست دارم وقتی به یکی هدیه میدم.. شعف رو تو چشاش ببینم...

خیلی برام این موضوع اهمیت دراه..

البته اگه ادمش برا م خیلی مهم باشه!!!!!!!!!!!!!!!!

تمام تلاشمو می کنم که با وجود حاظه داغونم تولد ها و مناسبت ها رو یادم نگه دارم ... حتی اگه اونها رو تو کاغذ بنویسم و با خودم اینور اونور ببرم...

اگه تولدم یادت رفت... بدون من اینکارتو هیچوقت فراموش نمی کنم... حتی اگه عزیزجون باشی...

 

باید برم.. شاید باز نوشتم.. ولی خوب ممنون کارمو راحت کردی...

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦




خبر های جديد...

سلام

خوبید؟

خوبم.. ممنون....

از کجا بگم؟

از دیشب؟

اصلا شما رو چه به خونه ما؟

ولی میگم...

می دونین که دارم برا خودم می نویسم...

از اولش هم قرار بود بنویسم تا عزی جون بیاد بخونه...

بعد ببینم اینجا می تونم با کسی دوست باشم...

کسی تمام خواسته های منو به عنوان یه دوست می تونه تامین کنه...

می تونه یه روز حالمو نگیره؟

و ..... خیلی چیزها براش مهم باشه... مثل قولی که به من داده بود... مثل احساسات من... و خیلی چیزهای دیگه؟

ولی اصلا این موضوع بحث نیست که...

باید بگم براتون...

دیشب...

من از اینجا رفتم پیش آذر...

ارائه کارهاشون بود...

من خر هم دست خالی رفتم...

البته ببخشید سیب جان...

خوب خری دیگه...

اینهمه با خودت فکر کردی که.. مگه اذر اینها چیکار دارن اومدن اینجا؟!!!!!!!!!

دو تا شاخ هم رو سرت بودها.. ولی باز زنگ نزدی بپرسی...

اونم البته گیج تر از تو بود...

خلاصه اینکه کلی شرمنده آذر جون شدم... نه گلی نه سنبلی... هیچی... دریغ از یه بستنی قیفی....

خلاصه اندکی که در هنر دختر عمه جان غرق  شدم... عزیز جونم.. نازنینم... (اوضاع خوبه ها..).. زنگید که سیب نازنینم کجایی؟ داره از اسمون بارون میاد (مگه چیز دیگه هم از آسمون میاد؟.. خوب اره دیگه.. گاهی هم سنگ میباره.. گاهی هم..)

خلاصه منم پریدم بیرون...

رفتم سر چهار راه..

یه ماشینی ایستاد من سوار شدم...

خوب هوا تاریک بود...

منم سرم داشت گیج می رفت...

آخه این آبهای روان رو زمین یه جورهایی منو دچار بدبینی کرده بود...

بدبین نه ها.. بدبینی... دید بد....

خلاصه سوا رشدم د یدم بله... یه آقای محترم.. با تیپ کاملا.. و کاملاً مذهبی نشسته پشت فرمون... یه بوی عطر بی مزه ای می اومد که نگو... بهتر بگم.. بوی بدی می اومد...

بعدش آقاهه تازه م یخواست سر حرف رو باز کنه.. تازه بریم تو مایه های اینکه خوب حاجیه خانوم چه خبر؟!!!! و این حرفها.. بعد با هم فیض ببریم... (البته ببخشیدها... بلا به دور)

عزیز جون زنگید.. گفتم تو راهم...

آقاهه با اون محاسنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم چطور روش شد بگه: خوب خانومی کجا کجا؟

منم گفتم: اسب موس...میای؟!!!! البته یواش گفتم ها... ببخشیدها... معنیش بده و لی ضرب المثله دیگه...

گفتم همین چهارراه....

گفت: چه زود سفر!!!!!!!!!!

داشتم پیاده می شدم... مخصوصا کرایه دادم بهش.. و اونم گفت: من کرایه نمی گیرم....

به قیافه ام میاد...

منم گفتم: من هنوز ندیدمتون... عین شما نیستم که... ولی من اگه بدونم کسی کرایه نمی گیره سوار نمی شم (خنگتر از اون بود که بفهمه من چی گفتم)

***

این ستاره ها قسمت احوالپرسی با عزیز جون بود... نباید همه رو بگم که...

بعدشم رفتیم خونه....

عزیز جون گفت: بریم شام بیرون.. تو خسته نشی... بعدش بریم خونه درس بخونی؟

گفتم: نه.. من اگه ماکارونی درست نکنم و نخورم می میرم... اینو مطمئن هستم...

رفتیم خونه...

قبلش من گریه نمودم... چراشو دیگه نمی گم...

بعد رفتیم خونه...

من شروع کردم به پخت و پز و بعد رفتم دم در... با خانوم همسایه شروع کردم به گفتگو...

خانومه همسایه اینقذه از من خوشش میاد...

مخصوصا وقتی با تاپ مشکیم میرم دم در یا با اون پیراهنه...(شوخی کردم ها)... به خاطر اینکه از فضولی تو کار مردم و خبر چینی و این حرفها بدم میاد...

نه اینکه فضول نیستم ها.. ولی نمی رم خودمو بچپونم تو زندگی مردم.. ...

خلاصه اینکه...

با هم گفتگو کردیم و بهش اطمینان دادم که من هستم.. امسال هم هستم...

اونم کلی ذوق زده شد...

یه عالم...

خداییش بعضی وقتها.. بدون اینکه خودش بدونه یه کارهایی برام کرده که تصمیم دارم یه روز هم دارم میرم براش یه هدیه خوب بخرم...

می دونم از هدیه خوشش میاد...

وقتی عیدی دخترشو بهش دادم کلی خوشحال شد...بیشتر از دخترش...

خلاصه غذام اماده شد...

اندازه چی بگم خوردم.. دیدم سیر شدم...

عزی جون میگه.. اینهمه گفتی ماکارونی .. همین بود؟!!!!!!!!!!!!!!!

شام که خوردم..

عین بابا مهربونها گفت: سیبی جونم بشین درستو بخون.. تا شاگرد اول شی.. منم یه کم اینجا پیشت استراحت می کنم .. تا تو خوابت نگیره.. بعد میریم بخوابیم...

البته اول برا م چایی اورد...

بعدش دیگه رفت خونه پادشاه هفتم...

فکر کنم این پادشاه هفتم حرم سرایی چیزی داشته... این عزی جون هی میره اونجا...

شاید هم اونجا آجیل خورونه اونم تک محصولی... کسی چه می دونه.. ولی باید از شهابی بپرسم اونم وقتی می خوابه میره دربار پادشاه هفتم یا نه؟!!!!!!!!! به هر تجربه تو این دوره زمونه حرف اولو می زنه...

یه کم غرق در مطالعات میدانی بودم... (مطالعه در مورد همین غش کردن عزیز جون دیگه!)

دیدم نه بدطوری خسته شدم...

طبق معمول قدیمها هیچکی نبود بگه سیبی بیا قهوه بخوریم تا راحتتر بخوابیم!!!!

بعد رفتم و عزیز جون رو انگولیدم... بیدار شد و علی رغم همه خواب رفتگی هاش... گفت: سیبی شیطونی نداریم... برو درس بخون...

منم رفتم رو تخت .. با دفتر و دستک و این حرفها... ژستمم درست بود... ولی هی چشام می افتاد رو هم...

آخرش هم گفتم.. عزیز جون من دارم از خواب میمیرم.. حالا نمیشه شاگرد دوم بشم.. ولی بخوابم؟!!!

عزیز جونمم قبول کرد. .... خوب خیلی لحنم مظلومانه و طفلکی آنه بود...

 

*** راستی همینجا از همه دست اندرکارانی که بنزین را اینگونه کردن تشکر می کنم...

چون دیگه ما ماشین نمیاریم که من صبح دلم بشکنه که چرا عزیز جون منو با اوتول جان نبرد سر کار.... و دیگه هم هیچ دعوایی با هم نداریم...

بعدشم که اومدم و هی کار و کار.. بعدشم که دل نانایی رو شکوندم...

بعدش کلی غصه دارتر شدم...

بعد هم کلاس و درس و این حرف ها...

قرار بود بعد از ظهر ... امتحان باشه ها..

بعد یهو ساعت ۱۲ گفت دستها بالا...

اینقد استرس گرفتم که گفتم: استاد من اگه سکته کنم شما دلتون نمی سوزه؟!!!

خلاصه امتحان شروع شد...

یه دور رفتم تا ته...

تموم شده بودها...

باز یه بار نگاه کردم.. رفتم  برگمو دادم..

بعدشم که زودی تصحیح کرد..

وقتی اومد بالا گفت سیبی تو چقذه ترسیدی ها... نمره ات که خیلی خوب شد...

این یعنی من شاگرد اول شدم... آخه گفت بهم چند شدم دیگه...

***

شب قراره برم خونه آزی اینها...

بعد از اداره .. و بعد اینکه این کارام رو راست رو ریز کردم باید برم بیمارستان..

خاله زیبای مهربون قلبش درد می کنه... ۳ تا رگش کاملا بسته شده...

و من میرم تا کمی دلش وا شه...

یه چیزی بگم... ؟؟؟

اینقذه مهربونه که همیشه می گفتم کاش این خانومه مامی عزیزجون بود...

 

راستی یه چیزی... من اگه یه موقع هی اسم ها رو اشتباه میگم و این حرفها ناراحت نشین ها...

یا عین نانایی نیاین بگین سوتی  دادی..

خوب گاهی فراموش م یکنم..

گاهی ادم ها رو با هم قاطی می کنم..

گاهی آدم ها خودشون به سه دسته!!!!!!!!!!!!!!!!!! تقسیم میشن...

گاهی هم کلی همه چیز قاطی و پاتی میشه...

در هر صورت خیل یجای نگرانی نیست..

خوب میشم...

ممکنه تا ۳ سال دیگه که اومدین اینجا.. بگم راستی نانایی.. اسمت چی بود؟؟؟؟

به همین سادگی...

به همین خوشمزگی...

من برم ببینم می تونم یه سری براتون شفاف سازی کنم...

البته برا شما که نه.. برا دل خودم... به هر آدمی که میره استخر باید خیلی شفاف باشه دیگه!!!!!!

راستی مامی اینها همه همین نزدیکی ها هستن....

راستی مامی عزیز جون و خاله اش اینها به علت های زیاد تا شنبه نمیان...

یعنی من دیگه تا جمعه دلم شور نیم زنه..

به تولد پارسای نازنینم هم می رسم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦




عنوان ندارد....

سلام

خوبم..

خوبین؟

همتون؟

خوبه؟.... نه علامت سوال نداشت...

می گم من چقذه با مزه هستم ها.. و همینطور با ذوق... دیروز درسته روانپریشی داشتم... و امرو زهم بیشتر..

ولی عجب شعرهایی گفتم ها....

دم خودم جیز....

آخییییییییییییییییییییییش چقد از خودم تعریف کردم..

حالا برم به درسام برسم...

امتحان دارم.. یادتون رفت؟

تازه کلی هم درس نخوندم...

باز دیشب سر جزوه خوابم برد.. نه مردم....

راستی عزی جون امرو زبا من نیومد...

گفت بذار دلشون برام تنگ بشه... (منظورش همکاراش بود!!!!!!!!!!!!!!)

البته گفت: می گم بنزین سهمیه بندی شد منم ماشین نداشتم... پول همراه نبود.. تا برم بانک و بیام دیر شد...

منم گفتم: آخی .... دلم برات کباب شد... اونام میگیرن تو رو رو سرشون.. بعد حلوا حلوات می کنند... می دن به من....بعد ...

تو مراسم ختم که برا وبلاگ شهابی و البته خودش که در اثر زیاده روی در خوردن آجیل تک محصولی !!!!!!!!!!!!!!!!! زیاده روی کرده!!!!!!!!!!!!!برگزار کردیم ، می دمت مردم بخورن فاتحه بخونن برا اون خدابیامرز...!!!!

البته بعد گفتن این سخنان نغز پا به فرار گذاشتم... و موبایلموو همه چیزمو جا گذاشتم...

عزی زجونم چون پوشش خیلی کامل بود!!!!!!!!!!!

اول صبحی نتونست بیاد دنبالم...

منم مجبور شدم اینهمه راه برگردم تا اونها رو بردارم...

یه بوس هم به حاجی بدم...

قول بدم شاگرد اول شم...

اجازه هم بدم یه نیشگون هم ازم بگیره...

جیکم درنیاد تا همسایه بیدار نشن...

بعد که باز کمی از در فاصله گرفتم بگم: خوب شد این موبایلمو جا نذاشتم ها... وگرنه چطوری برا دوست پسرم زنگ می زدم؟

عزیزجونم گفت: تو غروب میای خونه دیگه... شب همو می بینیم ..گل نازم!!!!!!!!!!!!!!!

حالا شما ناراحت نباشین.. تا غروب یادش میره...

البته امیدوارم!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦




طرح سه فوریتی مجلس...

دیشب در مجلس سیبستان جلسه ای دو فوریتی برگزار شد که که به علت فوریت زیادش به ان سه فوریت حق تقدم دادن...

خلاصه اینطوری بگم که.. بحث کوچ به تهران بود... عزیزجون وجود سراپا ناراحتی و استرس منو دید...

خودشم یه جورهایی یه سری نگرانی داشت...

و عمده اونم برا ماموریتهاش بود...

و البته خیلی چیزهای دیگه..

اخ قوربون اون دل مهربونش که اینهمه همش غصه منو داره...

هیچی دیگه...

تمام نگرانیهامونو ریختیم وسط...

بعد دیدیم ضریبشون خیلی رفت بالا...

بعدشم فکرهامونو ریختیم وسط...

بعد به این نتیجه رسیدیم که امسال رو بی خیال اسباب کشی شیم...

من خیل یناراحتم.. همش تقصیر این وسواسه منه...

البته به عزیز جونم سرایت کرده...

میگه تو باید ۳ ماه هی خونه رو بشوری تا شاید یه خورده دلت اروم شه...

بعد باز برا سال بعدش همینه...

م یدونین... من خیلی نگران عزیزجونم هستم...

فقط هم برا اون بیشتر دوست داشتم بریم تهران... تا عزیز دلم راحت باشه..

ولی اون همش به فکر این بود که من راحت بیام سر کار...

تازه می دونم نگران اون مشکلم هم بود...

وقیت میرم یه خونه جدید.. تا مدتها نمی تونم بخوابم...

تا مدت ها کابوس می بینم..

تا مدت ها هی از خواب می پرم..

تا مدتها حتی روزها از تنها بودن تو خونه می ترسم..

هر صدایی دری منو به وحشت می اندازه...

و هزار رو یک درد بی درمان دیگه....

****

حالا دیگه تصمیم گرفتیم بمونیم...

یعنی باز باید این راه رو برم و بیام...

ولی شکر...

خدایا خودت برامون آسونش کن...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦




 

اندر حکایت سیب مریض!!!!

سیبی از شعرریدن، خرسندیده...

باز مرض گرفتیده...

مرض شعریدن گرفتیده...

ولی قافیه جدید پیدا نگردیده...

پس بادی به همین لفظ گوش دادیه...

تا براتان بگویم از اتفاقاتی که افتادیده.... (جان من قافیه رو حال کردین؟)

این انگشت ما... نه مچمان که دردیده بیده...

الان بیشترتر دردیده (چقدر خودمو کشتم اون قدیمها نگم ترتر بگم ترین..یادتونه که.. همون موقع که خیلی با مزه بودم!!!!!!!!! اخیش از خودم تعریف کردم ها....)

اول اهم اخبار گفتیده؟

اصلا بذارین قاطیده..

هر چه بر زبان دیده..

همان را گفتیده...

اندر حکایت مانتو خریدن سیبی!!!  (بای دوم .. فصل سوم!!!)

دیشب که سیبی مانتوئیده... (این مانتو دیده... و پوشیده و پرو نموده... به این سبک می گن سبک کلمه خوری در ابیات)

مانتوها خیلی خوب بیده...

جان من همه گشادیده... (حرف بد نبود که... منظورم مانتو بود که گشاد بود.. )

و به تن سیبی زاریده... (مرگ خودش)

هی سیبی پرو کردیده...

هی عزیز جون خندیده...

نه ذوقیده...و گفتیده:

سیبی چه خوب بیده...

همه جات در دیده!!!! ( در معرض نمایش عموم می باشد!!!!!)

عجب مانتوئی بیده!!!!

منم به روی خود نیاوردیده...

و گفتیده:

چه اپن بیده...

چقدر با حال بیده...

و چقدر خنک بیده...

چشمهای عزیز جون قرمیزیده و گفتیده:

سیبی یه کم تنگ بیده...نبیده؟

- نه نبیده... خیلی هم اسپورت بیده...

در واقع سیبی کل کلیده...

عزی جون التماسیده .. سیبی تنگ بیده... همه جات در دیده... جان من فکر نکردیده...

مردم تو را قورتیده...   و هیچ خاک ینبیده من بر سر خود ریختیده...

سیبی هی خندیده..

و لپ عزیز جون در ملا عام  کشیده  (...mala am)

بعد خانومه گفتیده...

باز مانتو اوردیده...

و سیبی غمناک ا زمغازه به بیرون خزیده...

 

اندر حکایت اندرونی !!!

وقتی شیخ ما به خانه رسید 

(چیه... این دیوان ما وسطش حکایت هم داره... این تعجب داره؟)

 لباس کار از تن بیرون کرد... ولی .... خوب .... دیگر بر تن نکرد!!!!

(مردها چشاشونو از این لحظه که نه.. از دو لحظه پیش ببندن)..

شیخ ما در نهایت گرسنگی... و خستگی اندرون بستر رفت...

و همینقدر چشمهایش دنیا ی فانی را دید که عزیز جون برای بردن لیوان اب به مطبخ رفت ... و دیگر شیخ حتی مجال دیدن رجعت او را پیدا نکرد و به دیار باقی شتافت... چه شتافتنی...

وقتی عزیز جون رجعت نمود.. از زبان شاعره

 عزیز جونی وقت یبرگشتیده..

در کمال ناباوری دیده..

سیبی خفتیده...

نه انگاری مردیده...

هر چه تلاش کردیده... هر چه تفد نمودیده.. هر چه التماسیده.. هر چه زاریده...

سیبی انگاری نفهمیده... و در خواب لبخندیده...

هنگام رفتن به کارزار

عزی جون غر غریده...

سیبی من خیلی بد بیده...

اصلا بی احساس بیده...

سیبی هی ریز ریز خندیده...

و به قیافه عزیز جون نگاه نکردیده...

.......................

در این جا دیگر هیچ اثری از شعر شاعره بزرگ شیخ سیب الدین پیدا نشد...

مریدانش بسیار گریه نمودن... نه مویه کردن... بر سر کوفتن..

خاک رس بر سر بیختن...

حتی الکها را هم نیاویختن..

ولی شیخ رجعت ننمود.. و گمان بر این است که به دیار باقی.. یا به دیار مجازی شتافته...

خدایش بیامرزاد...

هر چند هیچ نسلی از خود بر جای نگذاشت.. ولی خدایش به فرزندانش خیر و برکت عطا نماید....

پ ن: هر و کر...  هر و کر... این یعنی رییس رفت...

هر و کر .. هر و کر... این خنده هیستیریک بود برا اینکه الانه فهمیدم باید 5 شنبه هم تشریف بیارم سر کار...

هر و کر هر و کر... این خنده هم از درد بود... چون کمرم داره از درد متلاشی میشه... اینقد که مچم در برابرش هیچه...

هر و کر وو هر و کر.. هر هرهرهرهرهرهرهره... این خنده همینطوری بود تا شما هم بخندین...

خدایا یعنی این مرض شعرریدنم تموم شد!!!

حتما تموم شد...

حالا برم پست بعد

تا پست بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦




هی روزگار....

من نهار ندارم...

گرسنه ام...

بابا اااااااااااااااا گشنمه...

چی بخورم؟

قرار بود دیشب غذا درست کنم..

ولی با زمردم....

حالا هم از گرسنگی میمیرم...

الان هم این رییس باز رو اعصاب من راه رفت...

نمی فهمه..

من اگه می خواستم برم پایین... خوب می رفتم یه کوفتی می خوردم...

الان همه این نوشته ها رو با داد بخونین...

اینقذه داد بزنین تا لااقل دل شما خنک بشه...

دل من که آتیش گرفت اینجا....

*** اگه از دیشب تو ذهنتون هی تکرار بشه... تازه اونم با صدای جیغ جیغویه یه بچه دبستانی.... که:

مثل غنچه بود آنروز

غنچه ای که روییده...

....

بر درخت خشکیده...

بعد عین من روانپریشی میگیرین...

بعد هی شعرریده میشین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦




شعر ...... بند...... تم.....با.....نی!!!

تا بیده همین بیده...

حرفهای نسنجیده..

خندهای مردیه (به ضم میم)...

تا بیده همین بیده..

لبهایش که خندیده...

از شرم نترکیده!!!!

تا بیده همین بیده...

غصه های نخوردیده...

عقلهایی که پکیده!!!

.......... که دیده (کلمه اول به دلیل داشتن حرف رکیک نقطه چین گذاری شد!!!!)

تا بیده همین بیده...

بچه همسایه تو خودش.... ر....ی....د....

بوش گندش همه را فراگیریده...

حتی هندوانه هم گندیده...

تا بیده همین بیده...

آردهای بیخیده...

الک ها آویخیده....

تا بیده همین بیده...

یه سیب درماندیده (درمانده شده)

عقل از سر به کف دادیده...

چشم در کف دست نهادیده...

پاهایش قلمیده...

دستهایش شکستیده...

در واقع...

سیبی مردیده....

تا بیده همین بیده..

چشمها پف آلوده...

دهن ها گشادیده

از بس خمیازیده...

فک ها کش آمدیده...

از بس که پرچانیده (پرچونگی کرده)

تا بیده همین بیده...

قافیه تنگیده...

شاعر جفنگیده...

اوه نه شاعره جفنگیده...

تا بیده همین بیده...

سیبی روانیده...

خواب آلودیده..

یه عالم کار بر سرش هوار گردیده...

تا بیده همین بیده...

تا کجا با این شعر آمدیده؟

مگه شما کار نداشتیدیده؟

چقدر بیکارتر از من پیداییده!!!!!!!!!!!!!

تا بیده همین بیده..

سیبی به قربان شما رفتیده...

الان مردیده..

چون به قربان شما رفتیده!!!!!

سیبی تا توسط رییس نکتیده..

باید رفتیده...

تا بیده همین بیده..

شعرها بی پایانیده...

جفنگیاتم شما را خندانیده؟!!!!

تا بیده همین بیده..

خداحافظی سخت بیده...

ولی وزارتی ها منو کشتیده..

اگه دیتاها نه اصلاحیده (دیتا ها رو اصلاح نکنم کشتن منو)

تا بییده همین بیده

اشکها روان گردیده...

سیبی طاقت نداریده...

ولی باید برفتیده...

پس من باییده....

تا اطلاع ثانوی بای

پ نوشتیده:

اگر اینها را نفهمیده..

بر خودتان خرده نگرفتیده...

اشکال از فرستنده بیده....

تا بیده همین بیده....

حالا یه کم خندیده..

تا سیبی از لبخند شما خوشحالیده...

قربان نانایی رفتیده...

قربان آمینایی هم رفتیده...

قربان شیدایی مردیده!!!!!

قربان خاله ای هلاکیده...

قربان شهابی نرفتیده...

خوب عزیز جون منو کشتیده...

نه شهابی کشتیده!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦




امرو زچقدر دلگيره....

***امروز از اون روزهای ابریه...

خیلی ابری...

حال خودمم ندارم...

ولی وقتی میشینم پای این کامی..

تا عطر نفسهات میاد...

دنیام قشنگ میشه...

وقتی زنگ می زنه می بینه صدام گرفته است میگه: خبری ندرای ازش؟!!!

و من پر می شم از این حس خوب...

که اونم عین من... همه اونهایی که دوست دارم رو دوست داره...

همونطور که من همه اونهایی که دوست داره رو بیشتر از خودش دوست دارم...

چقدر دوست دارم بودنت رو ... و حتی نبودن، اما خوش بودنتو....

به قول خودمون... Only for you

 

***دیشب داشت پارسای من گم می شد... وقتی شنیدم چی شد.. و چطوری سالم از خیابون .. اونوقت شب رد شد.. از کنار کامیون در حال دور زدن...و چطور هیچ سگ ولگردی مزاحمش نشد.. و چی شد که پلیسها دیدنش... و اوردنش ....

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت....

نمی دونم از وحشت اتفاق نیافتاده گریه کنم... یا برای سلامتیش بخندم...

فقط  می دونم خیلی دوسش دارم... خیلی....

اون روزهایی که عمه تنها بود و پارسای من فقط ۲۰ روزش بود... یه  کاری کرد که برا همیشه بره تو قلب غمگین عمه...

یه کاری کرد که عمه با قصه های شبانه خودش بعد از مدتها بخوابه...

 

***ما یه عروسی دعوتیم...

عروسی دختر داییم....

نگفتم بهتون

تو یوم الله ۱۵ تیر

اره دیگه وقتی مناسبت های یه رو زمیشن سه تا اسمش میشه یوم الله....

ولی ما نمیریم...

یه خواهر و یه برادرن...

عروسی پسر دایی جان که نرفتیم...

البته عقدش خصوصی بود...

عقد دختردایی جان هم نمی دونم چرا نرفتیم...

حتما یه عروسی مهمتر داشتیم...

نه یادم اومد.. فکر کنم جمعه شب گرفته بودن...

خوب ما نمی شد بریم... چطوری بر میگشتیم؟

اونم از اصفهان...

تازه یه چیزی رو می دونین؟

من دایی اصفهان زندگی می کنه... زنداییم اونجاییه...

من تا حالا اصفهان رنفتم...

این بحثش جداست ها...

ولی اونها زنگ زدن گفتن: البته به مامی اینها نه...

به خاله اونم وسطیه زنگ زدن گفتن... طبق معمول که بقیه ادم نیستن... البته شاید به خاطر هزینه تلفنش باشه.. کسی چه می دونه...

ولی اینها رو به مامیم نگین ها...

بفهمه من دارم باز غرغر می کنم ناراحت میشه.. اونم چی؟ پشت سر زنداداشش!!!!!!!!

خلاصه گفتن: هر خانواده ای فقط چهار نفر دعوتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این یعنی اینکه از هر خانواده فقط ۴ نفر بیان...

بعد عزیز جونم گفت: خوب اگه از هر خانواده ۴ نفر بیان... ما که می تونیم دو نفر هم با خودمون یدکی ببریم...

یا اینکه منظورشون این بوده..

اونهایی که از ۴ نفر بیشترن.. فقط ۴ تاشون بیان؟

تازه اگه اینطوری باشه فقط مامیت اینها می مونن و خاله طاهره...

که اونم هیچوقت خدا همشون با هم نمی تونن جایی برن...

نهایتش مامیت بره و معصوم و زهره و دادشیت...

خاله طاهره هم... یه دخترش میرن و یه پسرش..

اون دو تا که شاغلن... نمی تونن بیان...

تازه تو ماشینشون جا نمیشن...

بعد من گفتم: عزیز دل من واستا... برات بگم...

منظورشون این بود...

پدر من... و همه کسانی که از نسل ایشان هستن می شوند یه خانواده... به انضمام عروس ها و دامادشون...

خالجونها هم همینطور....

عزی جون شاخاش دراومد...

گفت یعنی چی؟

گفتم: حالا برا اینکه نرم یه بهانه جدید دادن دستم...

مامی فکر کنم بره و بابایی...

ما نریم مهدی اینها هم نمی تونن برن...

تازه اصلا نمی شد که بریم هر دو تامون...

صادق اینها برا اینکه بشن دو نفر تا با بابا و مامان بشن چهارنفر باید پارسا رو نبرن!!!!!!!!

معصوم و زهره که از من کله خر ترن....

سعید هم خودش می دونه...

...

ولی من یه چیزی بگم؟

اونها معیار این چهار نفرشون خونواده همون خاله ام اینها بوده...

که چهارنفرن.. و به کمک های مفتی اونها .. اینها نیاز دارن...

بقیه هم گور باباشون...

تازه منت هم می ذارن...که ما دو تا اضافه تر گفتیم...

وا یکه چقذه فک زدم .. اونم از نوع خاله زنکی....

تازه متوجه این که...اونها فقط دو نفر بودن و من عروسی هیچکدومشون نرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦




بعداً نوشت!!!!!

من الانه دارم استراحت می کنم...

رییس منو مشکوک می نگریست...

گفت: کلاس خوب بید؟!!!!!!!!!!

گفتم: یس خیلی... مخصوصاً قسمت استادش....

حالا هم باید برم نهار...

ولی شاید منظور رییس این بود..:کار من چی میشه؟ تحویلش نمیدی؟

راستی یه چیزی یادم باشه بعدا بهتون راجع به دیشب و خوابیدنم بگم...

این عزی جون هم از این خستگی من سوء استفاده کرده و ما رو اسکلویده.... یعنی اسکول گیر آورده...

تازه پریشب دو دور قرص بهم داد...

یه بارش رو خودم خوردم...

یه بارشم اون داد...

حالا فهمیدم چرا دیروز اینهمه حالت تهوع داشتم...

من باید برم...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦




من هنوز نفس می کشم...

سلام

صبح به خیر

خوبین؟

خوبم... ممنون...

هنوز نفس می کشم... پس هستم...

هنوز هم آقای سوپری سر کوچه منو میبینه لبخند می زنه...

هنوز که رییس میاد وقتی میبینه من هستم لبخندش غلیظتر میشه...

هنوز بچه های به آرامش من غبطه می خورن...

هنوز همه از دیدن من خستگیشون رفع میشه...

هنوز وقتی صبح ها دستی به صورتم می کشم روحم تازه میشه...

هنوز زهرا با دیدن قیافه مرتب من لبخند میزنه.. (وای که امروز اگه زهرا نیاد چی میشه...)

هنوز که هنوزه نداشتم کسی بفهمه استرس کار گاهی خیلی اذیتم می کنه...

هنوز که هنوزه عزیز جون وقتی میبینه من تو آشپزخونه هستم و دارم براش غذا درست می کنم.. قیافش عین پسر کوچولوها دوست داشتنی تر میشه...

هنوز عزیز جون تو ماشین چک می کنه ببینه کمربندم رو بستم یا نه....

هنوز هم رفتگر محله مون صبح ها یواشکی نگاه می کنه ببینه سیبی امروز چیزی دستش هست یا نه...

هنوز که هنوزه... می تونم صبحها بیدار شم..

می تونم کارهامو انجام بدم..

می تونم بگم سلام

و هنوز می تونم نفس بکشم...

پس هستم..

باید باشم...

جنهای خوشگل برین پی کارتون...

من امروز و فردا و پس فردا... و تا هفته دیگه نمی خوام ریختتون رو ببینم...

قراره دختر خوبی باشم..

شب کابوس نبینم...

گریه نکنم..

نترسم...

برا خودم خیال بافی نکنم..

از اینکه باز مجبورم برم همه چیز رو چک کنم.. حتی غذاهای داخل فریزر رو و علی رغم میلم.. باقالی و نخودفرنگی پاک کنم بذارم تو فریزر..تا کسی نگه بالا چش سیبی ابروست..

تازه باید کلی پیاز داغ مهربون هم درست کنم و خونه بوی پیاز بگیره... اونم بذارم تو یخچال...

سیر داغ درست کنم...

جای ادویه مدویه ها رو درست کنم..

سبزی خشک یادم نره...

تازه نباید به این فکر کنم که امروز دستم بیشتر از دیروز درد می کنه...

اصلا به اینهمه کار هم نباید فکر کنم..

تازه باید برم رختخواب ها رو مرتب تر کنم...

کشوها رو یه نگاهی بیاندازم...

تو کمدها رو...

کابینت ها...

ولی هنوز دارم لبخند می زنم... و با ارامش به همه کارهام فکر میکنم....

نه نباید فکر کنم...

الان فقط به این فکر می کنم که امتحانم رو اینقذه خوب بدم که رییس باز کف کنه...

اووووووووه ه ه  ... استاد اومد...

چه آقای های کلاسی

خوشمان امد...

از قبلیه خیلی بهتره...

با ی تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦




اعلام وجود

سلام

من هنوز سر کارم ها

عزی جون منو کاشته

گفته تا یم تونی به رییس کمک کن

چت کن

خوش باش

منم اصلا گرسنه و خسته نیستم

فقط هم خواستم بگم برام دعا کینن

خیل یخسته و داغونم

همه چیز هم شیر تو شیره

بعدش هم قاراشمیش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦




قاراشمیش!!!!

سلام....

همه چیز ریخته به هم...

همه چیز داغونه....

اعصابم خورده...

همه چیز قاطی پاتی شده....

همه هم آخر همین هفته همه کارشونو می خوان انجام بدن...

همه هم همین دو هفته همه مهمونیهاشونو میخوان بگیرن..

تاریخ مهمونیهاشون هم همه با من تنظیم کردن...

آخرش منو تیر بارون می کنن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦




دوشنبه ای که گذشت....

سلام

من ؟ نه بابا خونه نرفتم که...هنوزم اینجام...

میخوام خودمو غافلگیر کنم و براتون از دوشنبه بگم...

یه چیزهایی یادم مونده....

شبش با وجود اینکه عزیز جون خیلی مردم آزاری کرد... و در واقع سیب آزاری کرد... من یادم موند که صبح سیب جان دیر بیدار میشه...

اینقدر که به آهنگ بای بای فیتیله برسه...

بعد تازه یادم اومد که بابا شهادته ها.. پس دیگه اصلا تا ظهر می خوابه...

ولی ...

یادمه صبح باز هم طبق معمول زود از خواب پریدم...

حالا روز کاری ا صلا از خواب نمی پرم ها... باید عزیز جون منو بیدار کنه ها...

هیچی دیگه...

بیدار شدیم و ساعت ۹ صبحونه خوردیدیم.. اونم با نون داغ....

بعد دیگه کار شروع شد...

هی کار کردم.. هی کار کردم...

شستم روبیدم..

اتوئیدم...

جابجا ایدم...

.............

بعد یهو یادم افتاد ابا نهار چی پس...

ساعت ۱۱ داشت می شد.. برنج رو خیسیدم...

عزی جون رفت بند وبساط سالاد و هندونه خرید...

گفتم... مرغ نه... دوست ندارم...

دلم بدجوری قورمه سبزی می خواست...

لوبیاش چی .. کی بپزه...

آِ بدم میاد غذا جا نیفتاده باشه..

هیچی دیگه بی خیال لوبیا شدم...

قورمه سبزی رو هم با مرغ ساختم...

ول یآی خوشکزه شده  بود.. آی خوشمزه شده بود...

نهارمون تموم می شد که اون برنامه حضرت سلیمان رو دیدیم...

گفتم: کاش منم لشکری از جنیان داشتم...

بعد گفتم.. نه فقط یکیش هم خوب بودها...

بعد ترسیدم...

عزی جون اینقذه نهار خورد که از خستگی همونجا خوابید...

باید بگم اصلا هم اوضاع لباسیش خوب نبود...

کمی نوازیدمش ... اونم تو خواب و بیدار هی تو دلش شکر پاشی میشد...

گفتم: نازنین ترینم پاشو برو سر جات بخواب... اینجا من هی می رم میام بد خواب میشی...

گوش نکرد که...

اونکه خواب بود.. من حدود نیم ساعت همینطور خیره شده بودم و بهش نگاه میکردم...

کلی باز تو دلم نازش کردم و هی قربون صدقه اش رفتم...

بعد تو دلم گفتم.. اگه زلزله بیاد این عزی جون می خواد اینطوری بدوئه تو خیابون...

منکه اصلا انکار می کنم شوهرم باشه...

همه لباسها رو جابه جا کرده بودم... و خودمم باید با پیراهن تو خونه ایم می رفتم تو خیابون.. ولی مال من فانتزی و قشنگ بود...

بعد ریز ریز برا خودم خندیدم...

بعد رفتم براش یه ملافه آوردم و بالش...

کلی دیگه راحت شد و به خواب سنگینی فرو رفت...

منم وقتی چایی آماده شد.. بیدارش کردم.. بعد رفتم تو کمد این کتاب متابهایی که دیگه نمی خونم رو کمی جمع کنم بذارم تو کارتن...

برا خودم تو دستنوشته های گذشته و سررسیدها گم شده بودم که صدای هراسان عزی جون اومد که.. سیبی بدو زلزله...

پا شدم.. رفتم تو هال.. البته به سرعت.. دیدم خونهمی لرزه.. عین کنه چسبیدم به عزی جون...

اونم با یه نیروی زیادی منو از خودش کند... و پرت کرد که بدو بریم بیرون...حتما این پیش لرزه بود...حالا دیگه خونه نمی لرزید ها.. ولی من داشتم می لرزیدیم...

کمرم به شدت گرفته بود...

هر طور بود دوییدم طرف در...

دیدم باز یکی منو می کشه تو...

باور کنین نصف این درد دستم در اثر کش اومدگیه...

عزی جون میگه م یخوای همونطوری بری...

لباس بپوش...

نمی دونم چی پوشیدم...

رفتیم پایین...

ماشینو بریدم بیرون..زدیم تو خیابون...

حالا کمرم هم داره از درد میمیره...

دستمم کبود شده...

در کمال ناباوری دیدم.. عزی جون موبایلها رو برداشته که هیچ...

ساعتشم دستشه...

رفتیم شناسایی کردیم... اونم بعدش فهمیدیم غلط بود.. البته الان تصحیح کردیم ها...

بعد اومدیم خونه...

شب هم اتفاق خاصی نیفتاد.. فقط عزیز جونم بیدار بود.. تا به کاراش برسه و مواظب من باشه تا بخوابم...

بهم قول داده بود که اگه زلزله اومد بدوئه بیاد پیشم تا تنها نمونم...

منم خیلی راحت خوابیدم...

هان یادم اومد..

من باز خودمو غافلگیر کردم و صبح برا مادر شوهرم زنگیدم...

با برادر شوهرم حرفیدم...

و همینطور با مادر شوهرم...

نذری داشت...

کل یهم جای ما رو خالی کرد...

منم کلی ذوقیدم...

گفتم دارم تر تمیز می کنم.. بقیه روزها که وقت نمیشه...

بعد گوشی رو دادم به عزی جون.. اونم حرفید...

دیدم کلی عسل من خوشحاله تو  دلش ها...

به رو خودم نیاوردم...

ولی خیلی خوشحالم که عزیز دلم خوشحال شد از این کارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




اخبار ماوقع... از شمال و اطراف..

*** آرایشگر، آرایشگاه صغری با نمره A موفق به دریافت مدرک شد...

*** سعید امتحانش را تمامید...

***سعدی در واپسین روزهای امتحان... از بس که در اثر خرزنی...بوی خر گرفته بود که نهارش را به کتابخانه می بردند... تا میل نماید...

سعدی نه.. سعید...  :)

***ماه زیبای تیر با همه تولدهای توش و مناسبت های قشنگش رسید ... :(

***عمه سیبی تا کنون فقط هدیه پارسای نازنین را خریداری نموده... و چقذه گناه داره باید یه عالم بگرده تا کادوهای درخورعزیزانش پیدا کنه....

***تازه جعبه یه عالم باید درست کنه...

البت اگه مچشو یاری کنه...

***سیبی ادم نمیشه.. بهش بگین خوب تایپ نکنه اینقدر... دستش از حال رفت...

***آخراین هفته زیبا، خانواده عموی عزیز جون به خانه ما می آیند .. تا بروند خرید... 

البته باز به دعوت و ممارست من... و سیبی مونده با اینهمه خستگی چطوری باهاشون بره بازار...

***شما میگین فیلم های من درست میشن؟!!!؟؟؟؟!!!!

***دوست جون جونی سیبی رفت یه جایی... کاش صغری بود تا می گفتیم یه حالی به دوست جون بده!!!!!

***دیشب معصوم و سعید و زهره .. در حال ولگردی در کازینو بودن.. اونم تا نیمه های شب...

***جاااااااااان دوست جون دلم برات کبابه...

***سیبی باید یه کار نیمه تمام رو تمام کنه!!!!!!!!!!!!اونم با تکنولوژی جدید... تا شاید فردا... اگه بتونه از اداره به موقع جیم بشه.. بره استخر عزیز جون اینها...

هانی جان متوجه ای که؟!!!!

هان این مخاطب شخصی نداشت.. ولی فقط مخاطب شخصی متوجه میشه من چی میگم...

***همه عاشق اون قورباغه زیبای موبایل سیبی شدن... و هر بار عزیز جون باید براشون توضیح بده که : این قورقوری به جون سیبی بسته شده... اگه نباشه.. سیب من افسرده میشه...

خواستین من خودم براتون می خرم...

***زهره می خواست بیاد اینجا که به احتمال زیاد اگه مهمون بیاد برام .. نمیاد... البته شاید هم بگم بیاد...

***زنگ زدم به بانک... گفت ساعت ۱۵ تماس بگیر دخترم...

***هنوز عزیز جون داره دنبال یه دلیل خوب برا هانی میگرده...

حالا موضوعش چیه نمی تونم بگم...

داره همش فکر می کنه من چیکاره هانی باشم خوبه... تا مجبور نشیم دزدکی باشیم!!!!!!!!!

هر جا هم ، فک فامیل های هانی رو میبینه... بیشتر از من ذوق می کنه و میگه... هانی اینو هم داره؟!!!!

 

***خیلی وقت ها خدا رو شکر می کنم عزیزجون خانوم نشد...

ولی خداییش اگه دختر بود ووو من دیگه شوهر مهربون ..پدرسوخته... پررو... دیووووونه از کجا باید می یافتم؟

***عزیز جون هم همیشه از اینکه من پسر نشدم... عین خیلی های دیگه مراسم شکر گذارون رو به جا میاره...

ولی اگه پسر می شدم...و عزیز جون دختر.. بعد باز هم با هم مزدوج می شدیم...

بعد ۵ سال... باید دنبال ۲۰ امین عزیز جون جدید برا خودم می گشتم...

نه اینکه هووو بیارم ها نه... اونها تموم می شدن!!!!باید می رفتم یکی دیگه می گرفتم!!!!!!!!!!!!

***باو رکنین من خوبم ها... فقط دیگه این دست چپمم داره میمیره...

راستیه که مرده...

رفتم داروخونه.. گفت: دخترم کورتون بزنی به مچت خوب میشه...

و من از ترس گفتم نه.. با همین پماد خوب میشه...

 

***دیگه هیچی یادم نمیاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




آبگوشت پنجشنبه....

این همون دیزیه است ها....

این آبگوشته رو ، تو نور کم و با عجله ازش عکس پرسنلی گرفتیم...

ببخشید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




پنجشنبه غروب... اتوبان تهران کرج...

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




نکاتی چند از مثنوی غیر معنوی!!!!

***راویان شکر سخن شیرین گفتار اینگونه روایت نمودند که:

بابای پارسا از سر نبردبان* افتادن کردی...

دستش زخمیدن نمودی....

و پایش دردیدن گرفتی...

همی نالیدی... و هی نالیدی....

پارسای عمه.. هی بغضیدی.. و در دل همی گفتی: چرا این بابایی هی نالیدی؟

به بالا خانه مراجعت نمودی... و به اتاق اسبق سیبی همی در گوشه ای فرو نشستی... بسیار ساکت و مغموم....

زهره بر او نگاهی کردیدندی و همی گفتی: چه شده پارسا جان.. عمه به فدایت...

پارسا جان زهره را به ..... خودش هم به حساب نیاوردی .. ولی اندکی بعد لب به سخن گشودی و در حالیکه به گوشه ای از سقف خیره شدیدنده بودی... همی به پروردگار گفتندی:

خدایا ** خدایا! این بابا صادق من مریض شده... شفاش بده!!!!

و زهره ناگهان نعره  ای از نهاد برآوردندی و از حال بر فتی.... نه از اتاق برفتی به بیرون و تمامی اندرونی را خبر نمودی... و گوشی را برداشته و به همه زنگیدن نمودی...

*** اندکی بعد ... پارسایی به موبایل عمه سیب زنگیدن نمودی و گفتی: عمه سیب سلام... عمو خوبی؟ بیا بیا.. بابایی مریض.... خدا شفاش نداده!!!!

و دو شاخ دیگر بر سر سیب به بیرون رانده شدی....

***راستی دیروز نگاهی به مثنوی معنوی انداختیم...

البته این مرضمان نمی دانم از کجا نشات گرفتندی...

ولی به یه شعری برخوردیم و دیدیم... ای بابا نگارنده این مثنوی هم عجب حرفهایی می زند... همه اش حرف های بدبد... و چشمانمان گشاد گردیدندی...

و داداشی گفتندی: سیبی تو منحرف بودندی.. و این شعرها همش به تور تو خوردندی...

***هان دیگر بروم شاید این دستم کمی از دست من بیاساید...

*نبردبان... همان نردبان است

**با لحن کودکانه و سرشار از التماس بخوانید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




چه هفته ای را گذرانیده دیدیم!!!!

سلام

صبح به خیر خوبید؟

خوبم...

ممنون...

باید وقایع رو تلگرافی تر از همیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! براتون بنویسم...

اول از پنجشنبه...

مستحضر بودید که تا کی اداره بودم...

ولی خودم تا ۱۷ شو یادمه...

عزیز خان اومد دنبالم...

رفتیم منزل...

نه رفتیم یکی دو جا مانتو  دیدیم..

بعد من از شدت خستگی یهووو گفتم... بریم خونه...

با دست چپ هم بخوای تایپ کنی سخته ها...

خلاصه.. شناسایی هم با موفقیت انجام شد و رسیدیم منزل...

عزیز جون یه کم زد تو سر کامی...

بعد کامی یکی زد تو سر عزیز جون...

بعدشم .. یهو عزیز جون رفت به دربار پادشاه هفتم...

منم هاج و اج داشتم به اینهمه خستگی نگاه می کردم...

دیگه ساعت ۲۳ بردمش تو جاش... گفتم: اسطوره محبت و دلتنگی... بخواب که خواب تو به ز بیداریست... (آخه با زداشت حرفهای پیچیده می زد!!!! اونم تو خواب و بیداری)

ساعت ۵ بیدار شدم... ساعت ۵:۲۰ بیدار شدم... و همینطور ساعت های ۵:۴۰....۶... ۶:۲۰...۶:۴۰ و ۷....

البته بعد از هر بیداری حدود ۵ دقیقه فکر می کردم تا یادم می اومد بابا جمعه بیده... بخواب....

خلاصه ساعت ۷ عزیز جون را انگولیدیم.. و بیدارش نمودیم...

وقتی از اینکه کاملا بیدار شده اطمینان حاصل نمودیم!!!! به خوابی بس عمیق فرو رفتیم تا ساعت ۹.... و در خواب همش می گفتیم: خوب اینکار رو زودتر انجام میدادی...

برخاستیم...

دوشیدیم... (گاو نداریم که.... منظورمان دوش گرفتن بود بر وزن دیدن!!!!)

صبحانه زدیم تو رگ... حتی منتظر نماندیم یکی از بچه ها بیاید...

از کجا؟

اینش را نمی توانیم بگوییم...

بعد دیدیم ای دل غافل.. برا داداشی نجعبیده ایم...

مچمان هم دردیده... خیلی هم دردیده...

برای همین در یک عملیات کاملا خارق العاده... یک ساک دستی خوشگل درست کردیم و تیشرت بس زیبای داداشی را درونش انداختیم...

خودمان را آراییدیم...

و زدیم بیرون...

کمی خرید کردیم.. (میوه)... بعدشم رفتیم منزل داداشی...

عسل عمه که صدای ذوق زدگیش تمام آپارتمان را فرا گرفته بود...

بعد رفتیم... داخل... و با خبر شگفت انگیز ازدواج پیمان مواجه شدیم...

هنوز شاخهایمان بر روی سرمان است...

اس ام اس عمو جونم در جواب اس ام اس من رسید..

کلی ذوقیدیم...

راستی عزیز جونمان دیگر جمعه ها نمی رود دانشگاه... این را نگفته بودم... الان میگم...

بعد نهاریدیم...

ولی من گرسنه نبودم.. خووب...

عسل عمه که نهارش را خورد. دست من را گرفت و نذاشت حتی یک لیوان را به آشپزخانه ببرم...

من را به استخر اسباب بازیش دعوت کرد... و من و او در آنجا حدود یک ساعت جیغیدیم.. و بازی کردیم...

بعد که بقیه امدند و غیبتیدیم... و خندیدیم... عسل عمه هم خوابیده بود...

خیلی خوش گذراندیم.. کیکیدیم.. شمعشان را فوتیدن... عکسیدیم... رقصیدیم... و به خانه مراجعت نمودیم...

البته باز رفتیم همونجا که شناساییده بودیم.. باز دیدیدیم...

عزی جان با زافتاد به جان کامی و هی زد تو سر ان...

کامی از رو رفت و تا حدی درست شد...

منم داشتم جمع و جور می کردم...

گاهی هم حرص می خوردم...

عزیز جون برا اینکه از دلمان درآورد گفت بیا فیلم ها را چک نماییم. ..... ببینیم در چه اندازه ای هستن...

من در ابتدا فک رنمودم عزی جون ان را بر روی دور تند نهاده...

بعدش فهمیدیم.. ای بابا این فیلمهایمان چرا اینگونه هی می پرند...

ادم کوفتش می شود...

یاد برنامه کودک علی کوچولو افتادیم....

یادتان هست با عکس بود...

یعنی هی عکس گرفته بودنو اسلاید اسلاید نشان میدادن..

این فیلم ها اینگونه بودن...

اعصابم ریخت به هم..

گفتم نه بابا.. این کامی ایراد دارد..

بعد عزیز جون هی زد تو سر کامی نگون بخت...

ولی من طی یک فیکر سیبانه گفتم...

بابا از فیلم های قبلی بگذار ببین چگونه است...

گذاشتیدیم.. دیدیم درست است این کامی بیچاره... فیلم ها حتما ایرادی دارد...

راستی خداییش شما خیلی طفلکی هستید...

چون هیچکدامتان نمی توانید عزیزجون مرا در هنگام دیدن یانگوم ببینید...

من در آشپزخانه بودم.. هی می رفتم می امدم... و به شنیدن صدای فیلم بسنده نموده بودم..

ولی عزیز جون خیلی با حال بود...

من بیشتر از اینکه فیلم ببینم به عزیز جون نگاه می کردم...

بدطوری با یانگوم همزاد پنداری می کند این شوهر نازنین من...

دیگر یانگوم هم تمام شده بود..

کاری هم نداشتیم..

ولی تا ساعت ۱:۳۰ خودمان را علافیدیم.. که مبادا امروز سر حال و سر دماغ بیاییم سر کار...

القصه.. الان که در خدمت شماییم.. همش نگران این هستیم که باید این وسط مسط ها جیم شویم برویم بانک.. تا شاید عابر بانکمان را که به نامردی خورده بودند پس بگیریم...

ولی بدبخت یاینجاست که آدرس این بانک را نداریم...

تازه ساعت عزی جون را هم ببریم گارانتی... ببینیم این تاریخش چرا اینگونه بازی در می آورد...

آبرویمان را در نزد همسرمان برد...

سر راه هم مچ بندی بخریم...

آخر این درد امانمان را بریده...

حالا که دیگر امانمان را بریده می بندیمش...

وگرنه به آن اهمیتی نمی دادیم...

دیگر خیلی زریدیم... می ترسیم این دست چپمان هم به روزگار راستی دچار شود...

بعد اگر.. چپ و راست عین هم شوند... پس تکلیف این گروه بازی ها و این حرفها چه می شود... اصلا دیگر سیاست و دعواهاشان و اختلافاتشان چه میشود...

اوه ببخشید ... قاطی کردیم ها...

حضور سبزتان را دوست می داریم...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0