Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

یه کم حرف...

ووووووووووووو

مثل دیوانه ها تا ساعت ۲ صبح هم در حال بیگاری باشی...

اول صبح بیای اداره

دستت از درد در حال شکستنه...

خسته باشی

خوابی بیاد

نه خوابم نمیاد اینو دروغ گفتم..

ولی بیای ببینی اینهمه دوست خوب داری که هواتو دارن و اصلا هم عین نانایی زیر آبتو نمی زنن... (آخ که من کشته سرزنش کردنتم)

خوب لبخندناک میشی دیگه...

توضیحات بماند برای بعد...

ولی جاتون خالی یه آبگوشتی شد اونسرش ناپیدا...

امروز از اون روزهاست که همکاران مجرد عزیز جون می گن.. راستی عزیز آقا به خانومت بگو یه دستی برا ما بالا بزنه... دوستی رفیقی چیزی نداره؟

حالا موضوع اینم بماند...

البته اونها دقیقا منظورشون خواهرم اینها بود...

راستی یه چیزی.. موضوع سه خواهر هوی هم رو هم گفتم ... حالا اونم میگم...

امرو زاینقذه با این دستم کار درام که نگو...

راستی یه قابلمه از آبگوشتو گذاشتم خونه...

بفرمایید امشب شام در خدمت باشیم...

تازه برا دوست جون تو آبدارخونه هم سه پرس آوردم...

یه عکس هم هول هولی با موبایلم ازش گرفتم که انشاءالله میره تو حسابتون تا براتون بذارم...

هنوز هم کلاس شروع نشده..

یعنی الانه میرم کلاس..

بای بای تا بعد..

شیدا جان.. نانا جان و آمینا نازنین... ممنون...

مازنی جان.. شهاب خان ممنون...

کلاغ خانوم... حالا دارم برات...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦




دختر ۱۸ ساله همسایه را در یه وضعیت خیلی بد دیدم.. عامل انحراف من او بود!!!!!!!

 

***توضیحات عنوان

حالا چرا عجله می کنین.. یه کم.. واستین...

اون هنوان رو که نوشتم براتون توضیح میدم...

بذارین یه کم لفتش بدم...

تا بچه مچه های بین راه خوندن خوابشون ببره... بعد برا بزرگتر ها توضیح میدم...

البت بماند که عنوانشو هر چی فکرکردم نمی دونستم چی بذارم... تا چشم امروز به دیدن یکی از این مجلات زردروشن شد!!!!!!!!!! راستی خالجان می دونی که کدوم مجله رو میگم؟؟؟متوجه این؟؟؟  زرد!!!!!!!!!! ... .....دیدم ای ول.. در نهایت زردی خیلی سبزه که بماند!!!!!!!برا مطلب من هم عنوان داره... ولی باور کنین این عنوان مال یه واقعیت خیلی تلخه که دیروز برا من اتفاق افتاد... حالا بعدا میگم دیگه... فعلا یواش بخونین تا این بچه مچه ها خوابشون ببره.. بعد میریم اون کانال!!!

 

***مدار سری یا موازی؟!!

اینقذه از این بصورت سری کار کردن بدم میام... سرری نه... سری..

همونکه تو فیزیک برا مدارهای الکترونیکی می گفتن...

شما که باید از من بهتر بدونین...

من الانه ۲ ساعته الکی برا خودم ولم... بعد تازه ساعت ۱۷ رییس میاد... اگه اون موقع نیومد...

بعدشم میگه: سیبی... هستی دیگه... با آژانس برو خونه.. یا میان دنبالت؟

حالا اگه کار من در موازات کار این اقا بود الانه دیگه کاری نداشتم...

یا داشتم به کارم می رسیدم...

هان تازه کارش علاوه بر اینکه با کار من سریه.. کارمونم سریه... ایندفعه رو دومین سریه هر چی می خوان تشدید بذارین... (گیج شدین؟ مهم نیست!!!) (آمینا جان و شیوای عزیز به گیرنده های خود دست نزنین... اشکال از فرستنده است...)

حالا چرا اسم  این دو تا رو اوردم؟

بابا همه چیز ور براتون باید توضیح بدم؟

اینها امتحان دارن... خوب الانه به اندازه کافی گیج می زنن دیگه...

می گم یه چیز رو می دونستین؟

یخ تلخه... باور کنین تلخه....

 

*** هنوزم درد میکنه..

این مچ بیچاره من هنوز هم درد میکنه

 

***تا حالا تو اداره آشپزی کردین؟؟؟

داشتم نهار می خورم که یهو یادم افتاد ای دل غافل... دیشب باید نخود خیس می کردم... برا آبگوشتی که فردا عزیز جونم میخواد ببره اداره...

آخه با دوستاش قراره پنجشنبه ها آبگوشت ببرن... یعنی هر هفته یه نفر آبگوشت میاره...

خوب خیلی بهتر از اون چرت و پرت هایه که میدادن به خورد شوهر نازنین من...

 آخه عزیز دلم پنجشنبه ها برا اینکه دل کسی غذای خونه نخواد با خودش نهار نمی بره...

هیچی دیگه سر نهار یادم افتاد که من کلی باید دیشب کار می کردم...

بعد عصبی شدم.. بعدشم یه عالم غذا خوردم...

بعد یهو یه فکر سیبانه به سرم زد...

رفتم از سوپر نخود خریدم...

بعدش تو یه قابلمه که از برو بچز آشپزخونه قرض گرفتم خیسش کردم...

حالا شب عزیزجون میاد با هم میریم خونه...

شب تا صبح هم می ذارم یواش یواش برا خودش بپزه...

ولی اونچه که مسلمه.. اینه که عزیز جون تا صبح بدخواب میشه...

خوب آخه کی بره ناخونک بزنه...

 

***اون تمام زندگیم رو با دروغاش آلوده کرد!!!!!

راستی تا یادم نرفته بگم امروز عزیز جون برا اینکه جیغ نکشم اول صبحی بهم دروغ گفت...

وقتی دروغ میگه میخوام گازش بگیرم...

البته از این دروغ ها...

گفتم عزیزم من تا آماده شم برا خودت نهار بریز...

رفت طرف یخچال.. درشو باز کرد...

بعدش یهو یادش اومد که ظرف غذاشو نیاورده.. و به علت هایی خیلی تخصصی فقط هم با همون ظرف غذا می بره... 

گفت: نه سیبی.. نمی برم... پشیمون شدم...

گفنم: ا ه ه ه ه.. چرا؟ می ری آت آشغال می خوری هی این شکمت هم گنده میشه.. تازه معده ات هم درد میگیره...

گفت: نه ... شاید رفتم جلسه... بیرون شرکت...

منم تو دلم خندیدم...  ولی به روش نیاوردم.. شما هم به روش نیارین.. می دونم به خاطر اینکه من جیغ جیغ نکنم که، تو اصلا به فکرخودت نیستی و این حرفها.. دروغ گفت...

 

***دیشب از از اون شبهای بود ها!!!

دیشب از اون شبها بود که من یهو دلم میگیره...

یهو یاد ایام جان فرسایی افتادم که مغز و روحمو داغون کرد...

هیچی دیگه... باز چشاش مهربونم قرمز شد...

نه دیگه گریه نکرد... ولی بغض آلود بغض آلود بود...

چشایه مهربونم خیلی غم داشت...

بهش گفتم نازنینم دیگه نای دیدن اشکاتو ندارم ها...

سرشو گذاشتم رو سینه ام  هی نازش کردم...

ولی این دهن لعنتی بسته نمی شد... هی گفتم.. و هی گفتم... می دونست باید بگم تا دلم آروم شه...

ولی آخرش .. آخرش .........................

می دونی حرفاتو چقدر دوست دارم.. می دونی که چقذه با حرفات آروم میشم...

می دونی چقدر دلم برات تنگه...

می دونی؟... می دونی فقط تویی که عاشقانه دوسش دارم...

بابت همه مهربونیهات ممنون پسر کوچولویه نازنین من...

 

***اینجا دارن زیر آب یه بیچاره رو می زنن... :(

 

***سیب بازاری!!!

آره بابا من امروز رفتم بازار..

البته یه عالم کار دیگه هم داشتم.. آخرش هم رفتم بازار دو سه تا تیکه کوچیک خرید داشتم.. ولی نمی دونم چرا پولهام تموم شد...!!!!

راستی اول اولش رفتم یه جایی.. بعد یه آقاهه اونجا تنها بود... تا قبل اینکه من برم در باز بود...

در شرکت. یا همون واحد ساختمونی...

بعد که من رفتم و موندم در رو بست...

یه خورده بعدش البته...

داشتم سکته می کردم...

راستی یه سوتی داشتم می دادم.. که اگه می گفتم رکورد سوتی های دنیا رو می زدم...

بگذارین در لفافه سخن برانیم ...

اونجا محل نمایشگاه مثلا بزرگداشت ویکتورهوگو بود...

بعد رو زنگ نوشته بودن محل موقت نمایشگاه ویکتورهوگو... (حالا که این اسمه یه ادمه.. اونی که اونجا بود خیلی باحالتر بود..)

هیچی دیگه ... من رفتم بالا..آقاهه منتظرم بود... بعد کلی تحویلم گرفت...

منم خواستم بگم ما هم شما را تحویل میگیریم.. گفتم.. شما آقای ویکتورهوگو هستید...

ولی چون اون اسمه شبیه اسم زن بود.. این جمله رو کوچولو گفتم.. آقاهه متوجه نشد...

یه بار گفتم جناب ویکتوهوگو... بعد نطقیدم...

ولی باز نشنید... شایدم خودشو به نشنیدن زد...

بعد که برگه مرگه ها رو دیدم و تو راه خوندم.. دیدم ای دل غافل... چه سوتی ای...

ویکتورهوگو کجا بود...

اون اسم نمایشگاهشونه...

 

***فردا تولد داداشیه... :) .. دقیقا میشه ۳۴ سالش.. چقذه بزرگ شده داداشی!!!

تازه امروز تولد دختر عموم و باباشه... عمو دیوید دیگه.. با مقصر همیشگی مهسا...

الانه برا عموم یه اس ام اس زدم.. یعنی یادشه یه برادرزاده داشت؟ یا منم شدم قاطی اونهاییکه محکوم به تبعیضن... یهو از من بدش اومد...

البته این احساس منه ها...

گاهی فکر میکنم یهو ازم خجالت کشید.. بابت چی؟ نمی دونم...

و وقتی ازدواج کردم دورتر و دورتر شد...

ولی هنوز با اون خنده با مزه اش میگه... سلام سیبی ... به به سیب خانوم نبوس عمو رو سیاه میشی...

و زنعمو وقتی داره از دست حرفهای من ریسه میره میگه: از دست این سیب کرمو...

خدا نکشدت...

آه ه ه ه ه ه .. چقدر دلم برا اون روزهای همیشه قشنگ تنگ شده...

گلهای کاغذی رو دیوار...

جوجه همسایه.. با اون رکابیش... و بازوان پر موش!!!  و یخچال های طبیعی ما... تو باغچه.... توت فرنگی هایی که هیچوقت فرصت نکردن بزرگ بشن... یا قرمز قرمز...

دوچرخه سواری... پیاده روی... شعرهای کودکانه و بعد عاشقانه.... عشقی که ناکام موند... و من هیچوقت نفهمیدم چطوری بوجود اومد... و چرا من باید سنگ صبور این عاشق باشم؟!!!

ارکست سمفونی علی و خنده های ما...

ژست های اون.. میکروفون.. و قابلمه.. با صدای دلنشین گیتار علی و آهنگهایی که می خوند...

هنوز نفهمیدم چرا من اینهمه از صداش خوشم میاد؟!!!

 

بی خیال.. بیام بیرون...

 

***حس مشترک!!!

من و زهرا همکاریم.. البته دوستیم الان... همو کم میبینیم... با وجود اینکه واحدهامون روبرو هم هستن...

میدونه من پایبند اصول تو شرکتم...  و خودشم همینطور

بدون هم نهار نمی خوریم...

موقع نهار خیلی خوبه... حرف میزنیم... می خندیم... اون به من نگاه میکنه تا غذا خوردنش بیاد...

من به اون نگاه می کنم تا غذا خوردنم نیاد!!!!

اگه من و اون با هم قاطی کنن و دو تا ادم دربیارن دو موجود کاملا نرمال بدست میاد...

من اون وقتی با هم تو چت روم می حرفیم... (اینجا از تلفن کمتر استفاده میشه) خیلی حرفها رو با هم میزنیم... خیلی وقتها.. حس هامون نزدیک همه.. نظراتمون... و خیلی چیزهای دیگه..

اون همیشه منو یاد هانی عزیزم می اندازه... من و هانی هم خیلی مشترکیم با هم...

دیروز زهرا کلی آهنگ لایت برام فرستاد...

یعنی شیر کرد (شیر که نه.. به کسر ش بخونین)

وقتی آهنگ ها رو گوش دادم.. یه همچین رفتم تو فضا...

نه کنار دریا... یکی از آهنگاش اسمش دریا بود...

بعد حسمو براش نوشتم...

با شروع نوشتن من... اونم می نوشت .. جفتمون دقیقا یه جمله رو می گفتیم... احساسمون از شنیدن همه آهنگها یکی بود...

خیلی با حال بودها...

حالا میذارم براتون ببینین...

 

وا رفتم دو ساعت تو چت هام باهاش گشتم... ولی هیچی پیدا نکردم...

تو رو خدا میبینین؟

اصلا سیو نشده...

 

***امروزمون هدر رفت... حالا باید جمعه کلی کار ببرم خونه...

راستی فردا میام ها.. ولی کلاس دارم...

شایدم مجبور شم بشینم اینجا کار کنم

 

*** هان عنوان!!!

 

اصل ماجرا این بود که من داشتم میرفتم تو واحدمون.. دختر همسایه رو دیدم... بعد یادم افتاد برم پول شارژ رو به مامیش بدم...

اونم گفت: مامیش هست...

و این جمله اون باعث شد راهمو کج کنم و برم دم در اونها... یعنی از مسیرم منحرف شم...

وضعیت بدمم به خاطر این بود که میخواستم برم جایی...

اون عنوانه یه تیتر زرد بود دیگه!!!!!!!

متوجه ای خاله!!!

حالا دارم برات....

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦




اگه يه ابر داشتم!!!!

خیلی فکر کردم راجع بع اینکه اگه یه ابر داشتم چیکار می کردم..

خیلی خواستم عشقولانه و احساساتی در موردش بنویسم

می خواستم دیگه بزنم تو تریپ عرفان و این حرفها

ولی از اونجایی که چند وقتیه این میمونکه بیدار شده و باز داره ورجه وورجه می کنه نشد برم تو حس...

اصلا یکی نیست بهش بگه بابا سیبی امروز و این چند روز هر انچه بلا بود از اسمان بر او نازل شده...

باید االان بره تو مود گریه و عزاداری..

خلاصه بگذریم...

اگه من یه ابر داشتم... نه لم می خوست ببیارم نه دلم می خواست سایه ام بیفته رو سر کسی...

ابرکو ور می داشتم یه پنکه می بستم تهش تا مجبور نشم تو اسمون پارو بزنم...

یه دکل و یه بادبان هم میزدم وسطش.... بعدشم د برو که رفتیم...

حموم دستشویی و یه آشپزخونه نقلی هم درست می کردم توش... صبحها عزیز جون منو از تو رختخواب مستقیم بذاره رو ابرکم... بعدش خودشم بیاد پیشم... بعد ش ارام ارام بیدار شم به کارهام برسم... اماده شم... صبحونه بخوریم... دم در اداره پیاده شم... عزی زجونمم خسته نشه تو ترافیک... بتونه راحت باشه... ساعت ۶:۳۰ا ز خواب بیدار شه نه ساعت ۴:۵۰

نه تازه عزی جون بیدار نشه... ساعت ۷:۳۰ نزدیک اداره بیدار شه اماده شه مستقیم بره تو دفترش

بعد که منو پیاده کرد بره عزیز جونو برسونه

...

آی اگه من یه ابر داشتم...

همیشه می رفتیم با عزیز جون ابر سواری...

تازه گاهی با ماشینمون می رفتیم روش...

بعد می رفتیم گشت و گذار...

سردمون هم نمی شد... اصلا هم غصه دوری و خستگی و این حرفها رو نداشتیم...

 

پ ن: اگه یه ابر داشتم تابستونها میدادم بره بالای سر بابایی تا تو گرما تو باغ گرمش نشه... تازه گاهی هم براش بباره...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦




برای آنکه بودنش برایم ... نشانه ایست از لطف بیکران پروردگار....

به نام تو آغاز می کنم...

نمی دونم برا نانایه مهربونم چی بنویسم...

برای یه دوست خوب....

نه اینکه فکر کنین حالا وبلاگمو درست کرده خوب شده ها نه...خوب بود... خوبتر هم بود.. خوبترین هم بود... ولی حالا منو شرمنده کرده....

فقط می دونم تو این وانفسایه تنهایی سیب و سیبستان.. خدا یه فرشته مهربون رو فرستاد تو وبلاگم.. بعد تو فکرم... و حالا تو قلبم...

جاییکه هر کی بره توش دیگه خیلی سخت می تونم بندازمش بیرون...

.....

نمی دونم نانا.. نمی دونم برات چی بنویسم...

من در این مواقع ترجیح میدم حرف نزنم...

هیچ وقت نتونستم وقتی سرشار از احساسم حرف بزنم...

حالا اگه اینجا بودی و می ذاشتی دستاتو تو دستم بگیرم... و نگات کنم... خودت همه حرفهامو.. همه احساسم نسبت به خودت رو می شنیدی...

و متوجه می شدی چقده برام عزیزی...

نانا جان انگاری سالهاست می شناسمت...

انگاری تو منی.. نه دو نفریم عین هم...

 نه عین هم که نمی شیم... خدا نکنه تو عین من باشی... ولی اشتراکمون زیاده... مگه نه؟

 ...

نانا جون... دوست خوبم...  یادمه همیشه اینو برا دوستام می گفتم... تو هم یکی از اونهایی. پس برا تو هم می گم...

نازنینم...

اگه یاد منو بردی...

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سرسپردی بدون اینو که دل من ...

شده جادو به طلسمت...

یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت....

یا اینو...

نازنینم اگه سادست واسه تو گذشتن از من...

مرثیه سر کن برای مردن من...

آخه مرگه واسه من از تو گذشتن....

شادمانه ترین روزها و بهترین لحظه ها را برای تو و همسرت آرزومندم...

زیباترین شکفتن... غنچه لبخندیه که رو لبهای تو شکوفا میشه...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦




تولد تولد تولدت مبارک .. مبارک مبارک تولدت مبارک ...

                                                            

لی لی لی لی لی لی ... بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال فاستوس باشی ..

سلام

همه خوبین انشالله ؟ من سیبی نیستم که !! من نانا هستم ! دوست سیبی ..

تعجب نکنید .. سیبی که اخطار داده بود تو پست قبلی ! قراره يه اتفاقايي بيفته اينجا !! توصيه هاي ايمني و جدي گرفتيد يا نه ؟؟

(( متاسفانه الان یه ساعت نوشته بودم همش بنا به دلیل دیوانگی پرشین بلاگ پاک شد !! عب نداره از اول )) :

دلیل اینکه من الان اینجام و بدون اجازه سیبی دارم اینا رو مینویسم چیه ؟ الانه میگم ..

واسه اینکه فردا تولد وبلاگ سیب مهربونه ! خود سیبی نه ها ! اون که مرداده .. ببین از الان دارم میگم بعدا کسی نگه من نمیدونستم ها !! قبول نیست اون جوری ! من خيلي وقت بود كه ميخواستم يه جوري سورپرايزش كنم ! ولي آخه شما كه سيبي رو نميشناسين كه ماشالله بزنم به تخته چقذه ف...ض.....و .....ل....ه !  البته از نوع بسيار دوست داشتنيش ها !

داشتم میگفتم ! فردا تولد وبلاگ سیب مهربونه سیب مهربونی که با خوندن ناراحتی هاش  هميشه ناراحت میشيم  و با خوندن شادیهاش ، خوشحال ..

سیبی نگفتم بهت که از کجا پیدات کردم ؟ گوش کن برات بگم !

اون زمانها که من تازه اومدم تو این مجازستان .. هر روز تو لیست وبلاگهای پرکار پرشین بلاگ مینوشت : سیب مهربون !! هر روز ... یعنی هر وقت پرشین بلاگ رو باز میکردم سیب مهربون اونجا بود ! آخر یه روز گفتم بابا بذار ببینم کیه این سیب مهربون .. چی میگه اصلا هر روز اینجاست !!

بعد اومدم سر وقتت ! میدونی کدوم پستت بود ؟ زمستون بود .. برف .. عزیز جون مریض ! پست بعدی همون بود که عزیز جون با دمپائی تو برف رفته بود خرید ! پست بعدی اون فیلم خارجییه بود که خدا رو شکر کردی که جز خودتون کسی اون موقع اونجا نبود ... بعدیش میخواستی بری بازار .. و ...... ! تا امروز که تو شدی سیبی من .. اولاش که اصلا جواب کامنت هامو نمیدادی .. بعدش کم کم جواب دادی .. بعدش دوست شدیم .. بعد دوباره قهر کردیم ! و بعدش دیگه دوست شدیم تا الان و همیشه !!

حالا اینا که دارم میگم واسه چیه ؟ نمیدونم والله ! ولی دلم میخواد بدونی که هر کاری از دستم بر بیاد برات میکنم که خوشحال ببینمت عزیزم .. ایشالله که یه عالمه سال خوشحال و سالم و خوشبخت کنار عزیز جون باشی و چند تا سیب کوچولوی قد و نیم قد هم هی اعصابت رو قلقلک بدند !! ( چند تاشو نگفتم که خودت بگی .. مگه فضولم من ؟؟؟ )

حالا هم قبل اینکه شمع رو فوت کنی میخوام برات آرزو کنم :

خدایا .. خدای بزرگم .. ببین زیاد به حرف این سیبی گوش نکن ! این الانه بدنش داغه حواسش نیست چی میگه یه وقتهایی .. خودت ببین اگه چیزهایی که میخواد ازت، به صلاحش نیست نشنیده بگیر ! ولی اگه به صلاحشه منم حاضرم نوبتم رو بدم به سیبی ..

آمین ..

خوب حالا میتونی شمع کیک یه سالگیتو فوت کنی عزیزم ..

این عکس رو هم از طرف خودم و همه دوستای دیگه تقدیم میکنم به مهربون ترین سیب دنیا :

                        ســـــــــیب مهــــــــــــربون

                   

                سيب مهربون تولدت مبارك ....  

توضيح بدم كه اين عكس بيچاره كيفيتش بالا بود بنده خدا ! ولي از اونجا يي كه سيبي هم مثل من شانس نداره تمام سايتها امروز بازيشون گرفته بود !! در نتيجه از اين بهتر نشد ! ولي با كيفيتش رو خدمت خود سيب جان ايميل فرموديم !

كسي هم اگه دعايي ،‌آروزيي چيزي داره تو كامنت ها بگه !

سيبي بازم معذرت ميخوام كه بي اجازه اومدم اينجا !

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦




اولتیماتوم یا د...خ...ت...ر... بازی؟!!!!

***سلام!

امرو ز باید خیلی خوب باشم ها..

ولی یه جورهایی دلم گرفته...

یه جورهایی دلم شور میزنه...

یه جورهایی غمگینم....

***الان هم اومدم بگم ...

اگه تا یکی دو روز آینده یا همین امروز ... اومدین اینجا..بعد یهو چشاتو از حدقه زد بیرون تقصیر من نیست ها...

لطفاْ دستاتون رو نزدیک چشاتون نگه دارین تا وقتی از حدقه زد بیرون نپاشه تو مونیتور کثیفش کنه...

ضمناً فکتون رو با یه دستمال یا باند محکم ببندید دور سرتون... انگاری دندونتون درد می کنه.. قدیمها نشون می داد یه کارتونی رو.  اون پسره دندونشو اونطور می بست...

چون فکتون اگه  محکم کوبیده شد به زمین، در اثر کش آمدگی آنی هم تقصیر من نیست...

البته هر طور دوست دارین فکتون رو ببندید ها.. حالا نگید سیبی اینطوری گفته...

مثلا می تونید ببندیدنش به پاتون.. یا ببندیدن به کیستون... بابا اون کیستون رو نمی گم که منحرفها... می تونین اونو بنشونین کنارتون عشقولانه... فکتون رو ببندید به این کیستون...

اصلا شما چند تا کیس داری که اینهمه قاطی کردی؟؟

هان.. هان.. هان....

اصلا همه کیساتون رو جمع کنین یه جا... بعد برین تو وبلاگ من...

خوبیش اینه کهبعد اونها میبینن ای بابا یه کیس دیگه هم هست بعد قاط می زنن.. بعد یه کتک درست حسابی می خورین بعدشم من دلم خوووووووووونک میشه...

یا اینکه کیساتون رو تک تک ببرین خونتون... یابرین خونشون.. یا برین کافی نت...

این دیگه بستگی به نظر خودتونو و عرضتون داره... بعد برین تو وبلاگ من... بعد یهو هیجان زده بشین... بعدشم  از هیجان زیاد بپرین تو بغل همو و ماچ و این حرفها...

تازه اصلا هم بعدش خجالت نکشین... بگین از هیجان زیاد بوده... دست خودتون نبود که....

تازه برا اینکه بیشتر حالشو ببرین... یه بازی فوتبال از قبل ضبط کنین... بعد دو ساعت با کیستون زمینه سازی کنین که اره اگه تیم فلان که من دوست دارم گل بزنه نمی تونم خودمو کنترل کنم و از این حرفها...

البته پر گلترین بازی تیمتون رو ضبط کنین ها...

بعد با کیستون برین خونشون.. یا ببرینش خونتون.. دیگه خیلی بی عرضه بودید.. یه لپ تاب بردارید.. برین زیر یه داری درختی.. تو گل باغی ..گلشنی جایی....

بعدش بشینین بگین امروز بازی داره...

و من باید از این کامیم ببینمش...

دیگه خیلی مایه پایه هم نخوان خرج کنین بازی رو بصورت رادیویی گوش کنین... یعنی صداشو ضبط کنین و این حرفها...

یه عالمه هم قبلش عشقولانه باشین...

بعد هی تیمتون گل می زنه...بعدشم دیگه هی خوش به حالتون میشه...در هنگام هیجان  از انجام هیچ کاری هم دریغ نکنین...

حالا جو گیر نشین بشینین تمام فوتبال رو ببینین .. بعد بهترین هیجان زدگی.. به ادامه هیجانتون برسین!!!!!!

راستی می تونین اون فیلم گل های علی دایی رو بذارین...
بگین من عاشق گل زدن های علی داییم تو فوتبال...
بعد دیگه هیجان و این حرفها رو عشق است.... هی دایی گل میزنه و شماهی و هی...

البته برا اینکار باید کیستون خیلی اوسکول باشه...

یا اینکه اینقذه با محبت باشه که خودشو به اسکولی بزنه...

فقط مراقب باشین خودتونو نفله نکنین.. این وسط مسط ها.. یه نوشیدنی ... یه آب آلبالویی... یه پسته ای چیزی بزنین تو رگ.. جفتتون.. یهو میمیرین.. بعد شما رو تو بد وضعی پیدا م یکنن.. بعد خیلی آبروریز یمیشه دیگه... اونوقت تو مراسم ختمتون به جای گریه.. خنده بازاری میشه اون سرش ناپیدا...

حالا اگه نشد.. باید خیلی خوب چند تا بازی رو با هم ادغام کنین تا حالش بیشتر باشه...

اینکار برا اون تیم هاییه که کم گل می زنن...

وگرنه بگین من فقط و فقط عاشق بازی ایران و مالدیو هستم...

و برین تو تریپ یاد ایام گذشته و این حرفها.. قبلشم بگید که با دیدن این بازی کلی هیجان زده میشید... بعد اون هیججانات رو به معرض نمایش بذارین...

اگه خواستین گریه هم کنین...

یا اون بازی ایران و آمریکا رو .. وقتی استیلی گل زد.. هی بذارین و هی ببینین و هی هیجان زده بشین..

تازه هیجانتون یه خورده عرق ملی هم پیدا می کنه... کلی با حالتر هم میشه...

اگه زیادی اهل فوتبال و این حرفها نیستین.. دیگه با عرض شرمندگی باید به یه سری از فیلم های مهیج و تکان دهنده... (واقعا تکان دهنده) پناه ببرین...

ولی باید متوجه باشین.. یهو کیستون عین بعضی ها نزنه زیر گریه...

خلاصه کلی مهربون باشین و این حرفها... و بگین باید چشو گوشت باز باشه... من برا خودته که اینها رو می ذارم ببینی...

یا اینکه اصلا به رو خودتون نیارین و بگین..وا این چرا سانسور نداره...

و بگین حالا مهم نیست که... ما هر دومون با کلاس و اپن مایندیم و این حرفها... بعد یهو برین تو حس نقش اول فیلم...و یه بازی زیر پوستی اجرا کنین.. تازه می تونین از کیستون هم بخوان خودشو بذاره جای اونیکی نقش.. و با هم یه تیاتر خانگی اجرا کنین...

البته این روش موضوع برا گفتگو زیاد داره ها...

ولی خوب نمیشه همه رو بگم براتون...

بی خود نیست سعید میگه خوبه سیبی پسر نشد.. وگرنه بدذات ترین پسر رو زمین میشد..

منم البته همش میگم... مهم بدذاتیه.. دختر پسر نداره داداش...

***وا چقذه از موضوع منحرف شدم ها... داشتم می گفتم اینجا قراره یه اتفاقات مهم بیفته...

راستی از این به بعد هر دفعه که تشریف میارید اینجا لطفاً با خودتون منقل با ذغال روشن بیارین...

نه بابا معتاد و تریاک و افیون چیه...

برا دود کردن اسپند لطفاً منقل با ذغال برافروخته خوب همراه داشته باشید...

بعد که اسپند دود کردید.. هی بگید بترکه چشم حسود.. بترکه چشم حسود...

بعدشم هی انگشتاتون رو بشکنید و بزنید به تخته.. تختش لطفاً چوب گردو باشه... نکنه بید زده باشه ها...

چار قل هم یادتون نره بخونید و چهار طرف این مونیتورتون رو فوت کنید...

مونیتور که دارید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  اگه ندارید برا خودتون بخرید!!!!!!!!!!!!! لازم میشه گاهی اوقات!!!

خلاصه گفته باشم.. اونهایی که مونیتور ندارن از نعمت دیدن وبلاگ من بی نصیب می مونن ها...

برن زودتر بخرن...

اگه مجردین.. والدینتون رو به معتاد شدن و دختر بازی و این حرفها تهدید کنین تا براتون بخرن... اگه افاقه نکرد بگین که: یا برام مونیتور می خرین... یا می رم سینما... ا..خ..ر...ا...ج...ی.. ه...ا میبینم ها...

حتما این آخریش افاقه می کنه..

ای ول ای ول... داش مجیدو ای ول...

***باز پرت شدیم یه طرف دیگه...

اصلا نمی دونم چه سر و سری بین این وبلاگ من و این اتفاق جدید و د...خ....ت...ر بازی هست؟

انهایی که متوجه شدن به آنهایی که متوجه نشدن بگویند...

من خودم سعی می کنم بفهمم...

خلاصه خواهری که توباشی..براری که اون باشه... زای جانی که اون یکی باشه هر چی برا خودم چرند چولا می نویسم خندم نمیاد...

از دورها هم خبر رسیده خالجان باز می خوادبره غیبت کبری...

خوب من بی خالجان نطقم نمیاد...

هر چقذه هم بیاد این مچ درد نمی ذاره...

از بسی که این مچم درد می کنه...

دیشب تا صبح هم سر گرامی عزیزجون رو دستمان بود...

حالا چرا برا چی و چطوریش بماند...

اینجا پر از دختر پسر مجرده.. تازه متاهل هاش هم عین خودم منحرف توش زیادن... بلانسبت شما...

نمیشه هر حرفی رو پشت وبلاگ گفت که..

بعد ادمها هیجاناتشون رو نمی تونن کنترل کنن.. بعد دیگه اولین کسی که برسه دم دستشون براشون حکم کیسشون رو پیدا می کنه..

*** خوب خلاصه منتظر اتفاقات جالب باشین...

بذارین حرفهام تموم شه براتون دعا هم می کنم...

نه بذارین اول دعا کنم...

خدایا....... ما را اهلی کن...

خدایا........این سیب را به صراط مستقیم هدایت فرما...

خدایا.... وبلاگ ها را مانند وبلاگ سیبی از حرفهای مبتذل عاری گردان...

خدایا این نانا جان را در پناه خود حفظ فرما..

خدایا به خالجان بگو اگه رفت مسافرت بهش خوش بگذرد...

خدایا تمامی مجسمه ها را با تمامی اسامی های معروف به راه مهربانی هر چه بیشتر هدایت فرما...

خدایا تمامی مجسمه های معروف... و تاریخی را... و مخصوصا انهایی که مال مصر هستند.. و همینطور...  کسانی که نام ان مجسمه ها را دارن بسیار بسیار با خانواده هاشان مهربان گردان.. و محبت روز افزون آنها را در قلب پر مهر همسرشان بیفکن...و به انها بگو .. بانوان بس گرامی ای دارید شما... قدرشان را بدانید... و بگذارید در تمامی زمینه ها حالشو ببرن...

خدایا این شیدا جان و آمینا جان زودتر امتحاناتشان تمام شود...

خدایا این مازنی جان هر جا هست در پناه خودت .. خودش و خانواده اش را حفظ کن..

خدایا خودت می دانی یادمان نرفت.. این شهاب جان را در پناه خودت به همراه خانواده اش حفظ کن... و به او بگو زود به زود به ما سر بزند. و زود به زود آپ نماید...

خدایا ..خداوندگارا.. تمام آرزوی سیبی این است که به روزگاران مانکنی گذشته برگردد...

البته بعد از آنکه آن صد جین آرزوی دیگرش را بر آورده کردی...

خدایا اینو که همیشه بهت میگم... بازم میگم... نکنه عزیز جونمو ازم بگیری ها... چون دیگه هیچ تضمینی برا زنده بودنم ندارم...

خدایا فدای تو بشم...

این هانی جونمم یادت نره... خیلی عزیزه برام...

*** خوب دیگه زیاده عرضی نیست...

فقط دارین میان تا مدتی باید با خودتون گل و شیرینی بیارین ها...

بی دعوت نامه هم نیان...

پول نقد هم قبول می کنیم...

همتون بعد خوندن دعاهام آمین گفتین دیگه...

دیگه این رییس خان هم اومد...

من برم به بقیه خورده فرمایشاتشان برسم...

تا بعد بای بای

***بعدا نوشت:

خدایا زهرا رو یادم نرفت..کوچیک گفتم ... تو که شنیدی... حالا بلند میگم زهرا هم بشنوه...

می دونی که چقذه برام عزیزه...

***خدایا راستی گاهی لازمه این دهن مبارک ما باز شود... و بتوانیم حال یکی از کچل ها را بگیریم... خدایا این یه ذره حیا را هم همون موقع در یک آن از ما بگیر...

خدایا... یه کمی به بعضی ها بگو از این مازنی یاد بگیرن... بگو باید بروند بدن سازی یا همون باشگاهی که مازنی می رود... بهتر جواب می دهد.. استخر مستخر بدرد نمی خورد... کوهنوردی هم خوب است...

خدایا دست راست این مازنی را روی کله این دو نفر بکش...

خدایا اینهمه رو دادی به اون ، یه کم هم پول بده به من... رو دارم به اندازه کافی...ممنون نمی خواهم...

خدایا ور ور زدن هایم شروع شد ها... مواظب خودت باش...

خدایا این رییس کارکردنش اومده.. اصلا متوجه نیست من خیلی حالم خوب نیست ها... یه کاریش بکن...

خدایا این حسادت را از این دوست ما بگیر... در عوض بهش بگو برای همون مناسبت که اصلا هم یادش نبود چکاری می خواهد برایمان انجام دهد... نقدی هم خوب است... بهش بگو چک سفید با سه امضا قبول می کنیم...

خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر گردان...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦




سخنان کارشناسانه...

***دیشب وزیر نیرو گفت که: ما امسال ۱۵ درصد افزایش برق داشتیم... و اصلا هم کمبود نداریم و هیچ قطعی بابت کمبود برق نخواهیم داشت...

اگر هم قطع برق داشته باشیم حتما به خاطر مشکل در پست های انتقال خواهد بود...

سیب مهربون: بله فرمایش ایشان کاملا متین می باشد.. ما هم کاملا شعور داریم... و ایشان شعور شنوندگان را کاملا در نظر گرفته اند...

این قطعی هر روزه برق منزل ما آنهم با شروع فصل گرما.. و هر ساله همه به خاطر مشکلات همیشگی و لاینحل پست های انتقال نیروست... و در پی این قطع یهای برق ما اصلا قطعی آب نخواهیم داشت .. و اصلا پمپ های آب منطقه ما هیچوقت به خاطر این موضوع نسوخته است...

و ما مخصوصا دیشب یه عالم از نعمت برق بهره مند بودیم...

اصلا هم شمعمان تمام نشده بود...

اصلا هم من تنها نبودم...

اصلا هم نترسیدم...

اصلا هم با خودم لج نکردم  و تو تاریکی نرفتم حموم... اونم وقتی تو خونه تنها بودم...

اصلا هم بعدش سکته نکردم...

اصلا خودمو تو پتو قایم نکردم...

اصلا از گرسنگی نمردم...

اصلا هم معده ام درد نگرفت..

به همه کارهامم رسیدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦




کاپ!!!

کاپ سحرخیز ترین کامنت نویس را همین جا به نانای مهربان خودم اعطا می نمایم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦




خيلی خيلی کوچيکی های من!!!

وقتی سیبی جنین بود!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




شکم چرانی سیبی در سفر صد قسمتی!!!

راستی بقیه قسمتهاش همش حرفهای بد بد بود.. سانسور شد...

همون سفر نامه صد قسمتی رو میگم دیگه....

بدون شرح!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




استراحت خانوادگی!!!!!!!

از چپ به راست... عزیز جون سیب، سیبی، نسیم سیبی!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




سهراب...

جاده شعر های سهراب!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




از خودمان تعریف می کنییییییییییییییم!!!

یادم رفت بگم که پنجشنبه در حین قدم زدن.. یه آقایی رو با خانومش اینها دیدیم...

اسمش یادم نمی اومد ها... ولی می دونستم کیه..(حالا براتون میگم...).. اون آقاهه بچه محل خودمون بود...

گفتم سلام.. خوبید؟ (با هیجان)

گفت: سلام..(با مکث).. بعد یهو شکفته شد... گفت شما خانوم سیبی نیستی؟

گفتم : بله... بعد عزیزجونو بهش معرفی کردم... آقاهه و خانومش کلی ذوقیده بودن...

بعدش که اونها رفتن و کلی سلام برا بابا سیبی رسوندن عزیز جون گفت: اینها کی بودن...

و من بادی در غب غب انداخته (نیست اصلا غب غب هم ندارم!!!!) و گفتم: تو که نمی دونی.. بنده سیب دانشمندی بودم... این آقا در آموزش پرورش مشغول بودن...

و همیشه جوایز افتخارات من را با افتخار به من می دادن و همیشه از اینکه بچه محل بسیار زرنگی دارن خیلی خیلی خرسند بودن...

تو که نمی دونی سیبیت چه بچه دانشمندی بوده.. حالا بماند که تمامی استعداد بچه را سرکوب نمودن..

الان حتی اسم اون آقاهه یادم نمیاد...

گفتم بیشترین وقتی که ایشان کلی به وجود من بر خود بالیدن .. موقعی بود که در المپیاد ریاضی اول شدم...

اونم چی در در رقابت با مدرسه ف....... که سالیان سال بود که همیشه اول بود...

بذارین از اول بگم:

سال سوم راهنمایی بودیم...

اول یه امتحان داخلی برگزار میشد...

با عرض معذرت باید بگم من رتبه نیاوردم تو اون امتحان

چرا؟

خوب می گم.. اولا مریض شده بودم ناجور.. بعدشم امتحانات کلاسیمونو بگو.. تازه دهه فجر بود... ما هم همه کاره بودی...

مدیر مادر دوستم بود.. ما دست راستش بودیم...

سر امتحان خیلی بی ذوقانه نشستم و امتحان دادم...

تازه حرفه و فن داشتیم...که من عین سگ از دبیرش می ترسیدم.. از این دبیرهای تبعیض گر بود که اصلا خوشم نمی اومد ازش... تمام ذوق خیاطی منو سرکوب کرد.. چه دامن های خوشگلی دوخته بودم... حیف..

خلاصه اینکه من به معنای واقعی کلمه امتحان رو بد دادم...تازه اونم با خودکار سبز...

یه روزی که نه.. دو روز بعد امتحان... منو خواستن برم دفتر...

مدیرمون یه جورهایی نگام می کرد... شوهرش همون دبیر ریاضیمون بود...

گفت برو کارت دارن...

من رفتم تو اون یکی اتاق...

جاتون خالی .. همچین دو تا زد پس کله ام که چشام سیاه شد...

گفتم چرا خوب...

گفت: این چه وضع امتحان علمیه که دادی... تو رو تو هیچ گروهی نمی تونم بذارم...

منم گفتم: مگه مهمه؟

گفت تا نکشدمت برو اون خودکار لعنتی سبزی که باهاش نوشتی رو بیار...

(اونموقع ها که اینهمه خودکار نبود...)

رفتم تو کلاس و برگشتم...

گفت بشین باز بخون و جواب بده...

نشستم ...و جواب دادم...

بعدش تصحیح که کردن.. گفت تو تو همه رشته ها می تونی شرکت کنی... ولی من میگم ریاضی باید بری...

منم گفتم چشم...

البته بعد اینکه جوابها رو نوشتم... باز کتک خوردم.. گفت تو قبلش مرده بودی که اینها رو ننوشتی؟

خلاصه اینکه رفتیم امتحان.. یادمه ۱۵۰ امتیاز داشت... و من با یه ۴ نفر دیگه گروه ریاضی مدرسه خودمون بودیم...

گروهمون اول شد...

و من به صورت انفرادی اول شدم...

از همه سوالات فقط یکی رو جواب نداده بودم.. بقیه اش درست بود...

کلی اون سال جایزه بارون شدیم...

یادمه صبح ها زود می اومدم مدرسه...

یه روز صبح با مریم که دختر دبیرمون بود زودی رفتیم مدرسه...

دیدیم باباش تو حیاط داره قدم می زنه...

یادش به خیر چه حیاطی داشت مدرسمون...

یه باغ بزرگ چند هزار متری...

حالا باید عکساشو یه روز براتون بیارم و بذارم...

اون روز کی می رسه خدا می دونه...

وقتی دیدمش به مریم گفتم.. ببین بی خیال.. من میرم.. الانه باز بابات بزنه تو سرم...

گفت به نظر عصبانی نیست ها...

خلاصه اینکه من جیم شدم رفتم تو دستشویی قایم شدم...

دیدم بعد ۱۰ دقیقه مریم اومد و گفت: بیا بابام کارت داره...

با ترس و دعا رفتم...

یهو در یک عملیات غافلگیرانه دبیرمون دستامو گرفت منو بلند کرد و یه دوری با هم زدیم...

(مرتیکه گنده خجالت نمی کشه)...

حالا خوبه مدرسه کسی نبود ها... یعنی زیاد نبودند...

بعد منو که گذاشت زمین.. به روش همینه... یه تشکر هم ازم کرد و خلاصه گفت دمت گرم سیبی روی منو سفید کردی...

***یه چیزی شده دیگه نمی تونم بنویسم...یعنی از حس اینجا اومدم بیرون...

من میرم دیگه...

شایدم اینو یه بار دیگه براتون نوشته بودم.. اگه خیلی با الانش فرق می کرد غصه نخورین ها.. دروغ نمی گم کمی فراموشکارم.. ولی این ورژنش دقیقتره...

از اونجا که همیشه اون مدرسه برنده می شد.. دبیر ریاضی ما خیلی بی خیال باهامون کار کرد.. یعنی اصلا کار نکرد...

دبیر ریاضیمون پدر دوستم بود...

همش آیه یاس می خوند...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




هیچوقت فکرنمیکردم اینطوری بشه...

سلام

می دونی ماجرای پنجشنبه رو تند تند نوشتم...

مستحضر هستید که خیلی بنده خنگم... یادم می رفت. تازه داره کارهام وحرفهامون یادم میاد...

تازه نمی تونستم کل احساسمو بیان کنم... یه جورهایی پارازیت بود اینجا...

مصلا شنبه است ها.. کار داشتم کلی...

اون روزی که این وبلاگ رو داشتم درست می کردم میخواستم از تنهایی دربیام...

میخواستم یه جایی باشه که نشه برگه هاشو پاره کرد... یه جایی باشه که نگران قایم کردنش نباشم...

می خواستم ببینم چقذه تنهام...

نمی دونستم یه روزی میشه که من یه عالم دوست خوب داشته باشم...

یه روزی دلم براشون تنگ شه...

ولی کلی دوست پیدا کردم.. همشون مجازی...

تا اینکه....

تا اینکه... با دو تاشون خیلی صمیمی شدم...

***رفتم دیدم هانی جونم برام میل زده....

باز بغضیدم هانی... اون گلهای وحشیت... خیلی برام جالبه.. دو نفر عین هم باشن... اون خنزل پنزل هات...

فقط من خیلی کم حافظه ام... و تو خیلی دقیق...

بزرگترین تفاوت من و تو بعد اخلاف وزنمونه....

منم عین توام.. نه تو عین منی... نه ما عین همیم...

به قول برو بچز هرتوک...  هر و کر تو خیابون... مهم نیست هست؟!

تو هم فهمیدی من بزرگ نشدم؟

نه نشدم.. نمی خوام بزرگ شم... می دونی فکرمیکنم اگه نی نی بیارم باید بزرگ باشم... از بزرگ شدن می ترسم... برا همین هی فرار می کنم...

عزیز جون هم دوست نداره من بزرگ بشم.. دیرو زمطمئن شدم... میدونه عین بچه های خوب... تو جمع خیلی مودب میشم... بزرگ میشم... ولی دوست داره تو خونه سیب کوچولوش باقی بمونم...

نمی دونم چی بگم...

هیچوقت فکر نمی کردم بشناسمت... ولی اومدنت رو هم حس کردم...

چه خوبه تو هستی... چه خوبه ... همیشه به عزی جون میگم.. اگه من هستم برا اینکه دوستای خوبم نذاشتن من برم...

می دونی می خواستم عید که شد برم...

نمی دونم یادته یا نه...

ولی فقط می خواستم برم...

اگه خدا نبود... و شما نبودید... من الان با تنهایی خودم تو تنهایی دریا بودیم...

چه خوبه ها...

می دونی که من دوست دارم... یکیش آزیه... ولی با همه خل و چل بازیهامون.. اون نمی دونه من اینقذه خلم...

گفته بودم که رفتیم بازار با هم.. کلی خوش گذشت... اینقذه خوب بود...

همینطور با هم خوش بودیم...

ولی خوب از این خل وضعی من.. از درددلهام که خبر نداره ... یعنی نمی خوام داشته باشه...

خلاصه هیچوقت فکرنیمکردم یه رو زاینطوری بشه خفاش ۲۴ ساعته من!!!!

حالا خوشحالم دیدمت هانی جان...

خیلی خوشحالم...

برا همه مهربونیهات هم ممنون... و اون گل خوشگلت...

راستی اونم الان به موبایلم آویزونه... مگه این چیزها مال دختر های کوچولوئه؟!!!!!

منکه هیچ وقت از داشتن این چیزها خسته نمی شم...

تازه هر وقت میرم خونه آزی اینها چک می کنم، بیبینم کارتون مارتون جدید چی دارنمگه کارتون مال کوچولوهاست؟!!!

تمام علاقه من برا داشتن ماهواره این بود که شب هم بشه کارتون دید

تازه آلبومم رو هم خونه جا گذاشتم...

اگه می اوردم چی میشد؟.... کنار کیف آرایشم جا موند...

تازه اگه تو موبایلم حرفهای بد نداشتم می دادم بهت بخونی... یعنی وقت نشد.. عکسهای تو موبایلم مونده بود...

اینها خیلی بده؟

من هنوزم بستنی قیفی دوست دارم.. برا همون بود که کلی داشتم زجر می کشیدم برا سفارش دادن.. آخه اونجا که بستنی قیفی نداشت

بقیه چیزها رو که خودت نوشتی.. خیلی قشنگ نوشتی.... حافظه من یاری نمی کرد... و البته قلمم...

هانی جان از پریروز هانی تر از همیشه شدی...

و هانی تر از همیشه باقی می مونی...

راستی یادم رفته بود بگم که من استاد ماست مالیم... درسته خدای سوتیم... ولی استاد ماست مالی هم هستم...

الانه خودت دیگه بهتر می دونی... مگه نه؟

ولی کاش می رفتیم خونه عمه جون... اونم می اومد... دیگه مثلث برمودامون تکمیل میشد..

البته نه احتمالا توسط عمه به قتل می رسیدیم... بعد شاید اصلا نابود می شدیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




آخر هفته... پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه

هان.. به یه بازی دعوت شدم...

باید ببینم چی باید بنویسم...

***

وقتی رفتیم سمینار کله گنده ها.. اصلا فکر نیم کردم اونجا کلی آشنا ببینم...

از اول که رسیدیم... من در حال مرگ بودم.. این داداشی هم گیر داده سیبی چته... سرت درد می کنه؟

می خواستم بگم تو قبل اینکه ازدواج کنی دوزاریت بهتر می افتاد ها... بعد هی به عزیز جون میگه این سیبی چشه؟

البته تقصیر نداشت... فکرکرده بود داره دایی میشه... می خواست اعتراف کنم...

خودمونیم ها الانه حدود ۵ نفر منتظرن تا دایی بشن... البته بین همشون یکیش ازهمه کچلتره!

رفتیم تو .. عزیز جون ماشینو پارک کرد... گفت سیب نازم بریم نهار بخوریم... گفتم نه... حالم از غذا بد میشه... داداشی یه لبخند زد...

رفتیم یکی دو تا از آشناهایه عزی زجون و داداشی رو دیدم... یهو یکی از برو بچز همسایه مدرسه مونو دیدم..

نمی دونین چه لاتی بود برا خودش... حالا یه تریپ حاج آقایی زده بود.. ریششو هم باید با چی جمع می کردیم؟!

به رو خودش نیاورد... منم گفتم.. مهم نیست...

آذرجونی اونجا کار می کنه.. یعنی محل کارش اونجاست.. زنگیدم.. گفتم آذرجونی بدو بیا که سیبیت رو تا نمرده ببینی...

با جمع رفتیم بازدید...

من داشتم عین چی به خودم می پیچیدم...

منکه عاشق موزه و این حرفها هستم اصلا چشام نمی دید...

ولی بار اینکه روز عزی جونو خراب نکنم جیک نمی زدم...

خلاصه.. اولین ساختمون رو که داشتیم می دیدم... من رفتم رو یکی از این صندلی ها نشستم...

تا بقیه به دید و. بازدید خودشون ا دامه بدن...

دیدم به به... جناب آقای... اسمشو نبر با داداشش تشریف آوردن.. البته چند تا خانوم بودن که خیلی آشنا بودن... و بعد کاشف به عمل اومد از خانواده و فک فامیلهای اون خانوم خوشگل هم محلی مادر شوهر جان هستن... عزیز جون هم گفت بهتر تحویلشون نگرفتیم...

ولی اونها با تعجب و البته کنجکاوی هی ما رو نگاه کردن...

آخرش هم نفهمیدم چرا با اون دوست دخترش که اینهمه واله وشیدا هم بودن وکلی جلوی من سوتی داده بودن ازدواج نکرده بود...

بعدش دیدم داداشی داره با یه آقایی کلی خوش و بش می کنه... وقتی معرفی کرد من کلی شرمنده شدم.. اخه مثلا فامیلمون بودها....

رفتیم بیرون... همینطور که جلوتر می رفتیم هی آشنا میدیدم...

یه لحظه فکر کردم داریم تو شهرمون قدم می زنیم...

یه یه جایی رسیدیم که من دیگه موندم بیرونو رویه یه کنده  (کنده گیلکیه یا فارسی؟) درخت نشستم تا اونها بیان.. آذر جون اومد و یه کم موند و رفت...

یکی داشت مغز داداشی رو می خورد... من و عزی جون هم رفتیم یه طرف دیگه... اونجا یه مینی بوس پر از بچه محل های ما بود...

اینقذه هی گفتم ووو سلام حالتون خوبه سلامتین.. خوش می گذره.. شما کجا اینجا کجا خسته شدم...

تازه اون پسره که می خواست گوش منو ببره و مامی برا همین نمی ذاشت برم تو کوچه لی لی هم با زن و بچه اونجا بود...

اینقذه پسرهای محلمون رو اونجا دیدم...

همشون با زن و بچه و اهل و عیال...

چه سرعت عملی داشتن همشون!!!!!

دیگه رفتیم طرف سالن سمینار...

اون آقاهه هم خیلی مودبانه اومد احوالپرسی کرد و از اینکه ما رو نشناخته بود عذرخواهی کرد...

دم در اون دوست پسرم رو که تو شیرینی فروشی دیده بودم دیدم...

این وسط هم کلی از بچه محل های عزیز جون اینها رو دیدیم... و همشون وقتی منو می دیدن چشاشون از حدقه می زد بیرون...

یه صحنه دلخراش این بود که یکی از دوست های داداشی رو دیدم.. اقاهه هنوز ازدواج نکرده بود...

گفته بودم که داداشی منو به دوستاش معرفی نمی کرد؟

اون دوستش هم نمی دونست من  هم هستم...

داداشی منو معرفی کرد... آخه چشاش برق زد...

بعد عزی جون اومد... داداشی گفت این دامادمونه...

بعد اون آقاهه باز فسرده شد...

و من خیلی دلم براش سوخت....

بعد پسر همسایه هامون رو دیدیم...

به یکیشون گفتم: آقای دکتر چه پیر شدید!!!

گفت: مرسی... از اینهمه تعریف...

خودمونیم ها باز حالشو گرفتم...

بعد رفتیم یه فرم دادن بهمون ... خواستم پر کنم یادم اومد خودکار ندارم...

بعد یه آقای جوونی گفت: بفرمایین خانوم سیبی...

من نگاش کردم.. گفتم: مرسی...

خیلی آشنا بود برام...

ولی به خودم اجازه دادم و پرسیدم: ببخشید من شما رو به جا نیاوردم...

گفت: من ........ هستم...

ووووووووو فقط خودمو نگه داشتم و نگفتم چه بزرگ شدی!!!! بابا مردی بود برا خودش...

رفتیم تو سالن و باز یه عالم آشنا دیدیم...

تو دلم گفتم... هانی جان اگه تو امرو زنبودی الانه سیبی تو بیمارستان بودها....

می دونستم دوپینگی که صبح کرده بودم حالمو جا اورده بود... خیلی خوب بودم...

عزیز جون گفت: ایندفعه یادم باشه ببرمت پیش هانی جونت... تا خوب باشی....راستی اسمش هانی نیستها... ولی من دیگه هر موقع قرار داشته باشیم بهش میگه هانی (عسل)...

خلاصه مراسم شروع شد.. آقا مجریه اولش فارسی حرف زد... بعدش زد اون کانال...

خیلی باحال بود... بعد اسم محله های ما رو گفت... بعد فرماندار اومد... بعد یه عالم دیگه از آشنایان گته کله اومدن...

بعد یه آقایی اومد عزی جونمو بابت پاره ای از مذاکرات برد... آخه عزی جون گفت که بنا به دلایلی نمی تونه تا اخر باشه...

گفتم شوهر من کله گنده است دیگه...

بعد یه آقای مهندس با حالی اومد.. خارجکی بودها.. نه ایرانی تازه از اونور اومده بود... یه سرمایه گذار بود.. اومد یه لهجه با مزه ای هم داشت.. گفت منم بازی؟

ما هم براش دست زدیم گفتیم تو هم بازی....

بعد یه عالم حرفهای شگفت آور زد... کلی به خودمان بالیدیم... کلی خوش به حالمان شد...

ساعت ۱۷:۴۵ زدیم بیرون...

کلی حالم بد بود...

همش داشتم به هانی جونم فکر میکردم... فکر می کردم که شاید اشتباه شده.. شاید  من هنوزم خوابم...

از بس هول بودم می خواستم کلی خنزل پنزل های یادگاریمو ببرمبراش تا بخونه...

تازه فهمیدم اونم عاشق همین کاره...

همزادیم دیگه ... کاریش نمیشه کرد...

قرار بود بریم من دو سه تا آمپول بزنم تا دوپینگ بشه برا شب که مهمونی هستیم...

ولی من بی خیال شدم.. گفتم سعی می کنم خوب باشم... تو رو خدا می بینی... بری کنوان بعد نری شهرت.. خیلی زور داره به خدا...

رفتیم یه رستوران که باید می رفتیم...

هنوز صاب مجلس نیومده بود...

هیچی دیگه.. من از روز قبلش که نهار خوردم.. جز چای و آب آلبالو هیچی نخورده بودم... تازه داشتم ضعم می کردم.. به عزیز جون گفتم برو یه چایی بگیرو کلوچه...

کلوچه نداشتن.. من دپرس شدم.. گفتم با ایان معدع خالی که نمیشه.... یهو یاد کلوچه هانی جان افتادم... کلی ذوقیدم...

عزیز جون گفت: هانی می دونست تو از اینها دوست داری؟

گفتم: یس... چون خودش از اینها دوست داره...

جاتون خالی کلی خوش گذشت.. کلی خندیدیم...

بعد شام ... حدود ۲۳:۳۰ رفتیم یه جا برقصیم...

خلاصه رفتیم یه بن بست... طرف های کوه نور... البته اونجا هنوز کاملا مسکونی نشده بود...

منکه داغون بودم نشستم... تو ماشین... دیدم نه بابا آهنگ ها همه قر دار.. منم بی تحمل... پا شدم جاتون خالی .. اینقذه با فرشته جون رقصیدیم که حد نداره...

البته بقیه هم اومدن ها...

کلی خنده بازار بود... کلی خوش گذشت...

ولی من دیگه کمر نداشتم...

ساعت ۲ خونه بودیم...

خوابیدیم...

من ساعت ۶ بیدار شدم...

هی عزیز جونو بیدار کردم که گل من پا شو باید بری دانشگاه...

بالاخره ساعت ۸ به دوستش زنگ زد که پام درد می کنه.. نمی تونم بایستم.. اون رفت...

کلی خوشحال شدم...

عزی جونم بالاخره پیشم بود دیگه...

طفلی رفت نون تازه خرید...

گفت سیب من الان چند روزه غذا نخورده...

کارتون دیدم... خیلی هم چسبید..

البته همش هانی جونم تو ذهنم بود.. می دونستم اونم داره کارتون میبینه...

آی خنده .. آی خنده...

ولی حالم خوب نبود.. باز ۱۱ رفتم ولو شدم...

ساعت ۱۶ نهار خوردیم...

اخه هیچکدوممون گرسنه نبودیم..

خودمو کنترل کردم وبرنج نپختم...

باز من مردم...

خیلی فشارم پایین بود...

عزی زجون به کارهاش رسید...

قبل غروب آفتاب بیدارم کرد.. می دونست من اگه موقع غروب خواب باشم خیلی غصه دار میشم و قتی بیدار شم.. اونم جمعه...

بیدار شدم باز ویار قهوه غروب جمعه اومد سراغم...

ولی گیر ندادم... چون عزیز جون پاش درد میکرد...

شام که نه سالاد خوردیم...

باز ساعت ۲۴ مردم تا صبح...

ولی حالا خوبم...

صبح با هانی جان چتیدم...

کلی الان خوشحالم...

بیشتر از همیشه هم دوسش دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




ماجراهای آخر هفته سيبی... صبح پنجشنبه

سلام

صبح زیبای شنبه شما به خیر

خوبید همه؟

منم خوبم...شکر از خدا (تیکه مادربزرگی بودها...)

خوب کسی راجع به اون دو تا پست مشکوک و اون  کامنت های مشکوک چیزی نپرسه...

موضوع سکرت سکرته... ولی بالاخره من ... (حالا بی خیال اون قسمت شین من بقیه اش رو بگم براتون...تا ببینیم برا اون چی کار باید بکنیم..)

***از اونجایی که از نوشتن قبلی ها تا الان حدود ۲ ساعتی گذشته.. و از بالا... و یا بهتر بگم از اون دوردورها پیغام رسیده که می تونین راجع به پنچشنبه صبح هم بنویسید من از اول شروع می کنم به نوشتن...

خبر خوش دیگه ای هم هست... رییس تا ۱۴ نمیاد... تازه دوشنبه هم تعطیله....

و اما پنجشنبه صبح....

اینکه من صبح کلی اضطزاب داشتم که یادتونه؟

خلاصه انتظارمون هم به پایاین رسید هم یادتونه؟

بذارین بگم... ساعت حول و حوش ۱۱ از شرکت جیمیدم بیرون... رییس کلی ذوق زده بود که من ۹:۳۰ نرفتم... می خواست منو به بهانه نهار نگه داره.. نمیدونم چرا فکر میکنه من خیلی شکمو هستم... وقتی بهم شکلات تعارف میکنه و من بر نمی د ارم تعجب می کنه...

خلاصه بعد کلی خرحمالی دوراز جون همتون تشریف بردم...

زودی ماشین گیرم اومد.. زودی هم رسیدم سر قرار...

یه کم بیرون در پاساژ واستادم... یه آقا پیرمرد خیلی خیلی مهربون هم اونجا قرار داشت....

هی همش به من نگاه می کرد... و هی چشاش می پرید!!!! طفلک از پیریش بود به گمانم!!!!!

جالب اینجاست که اضطراب مضطراب هم نداشتم...

من همیشه همین بودم ها...

قبل امتحان کلی دپرس و این حرفها.. سر جلسه برگه رو که میدادن چون میدونستم دیگه چاره ای ندارم بی خیال می شدم...

فقط سر امتحان زبان تخصصی حالم بد شد...

چون یهو همه چیز از ذهنم رفت بیرون...

حاشیه رو می ذاریم کنار...

همش تو این فکر بودم برم یه گلی برا گل ترین دوست دنیا بخرم...

بعد پیش خودم گفتم.. الان میگه.. دختره منو با دوست پسرهاش  اشتباهی گرفته... (حالا انگاری من برا دوست پسرهام گل می خرم... ببخشید هام نداشت اخرش.. دوست پسرم...

عزیز جون گفته همین یکی هم بسه ... البته منظورش زیاده بودها... )

تازه من فقط دوست دارم برا دوستام اونم برا اولین بار و اونم برا اینکه بگم خیلی دوستتون دارم رز بخرم ... اونم یه شاخه.. فقط یه شاخه!!!!!!!!!!!!!! ولی بعداً ها که یه خورده بیشتر باهم دوست شدیم... و خیلی دیگه همو شناختیم از این گلهای ناشناخته و وحشی و هم خوشم میاد... البته اگه باز وسوسه نشم و یه شاخه رز نخرم...

تازه رز قرمز هم فقط برا عزیز جون می خرم... اگه برا شما خریدم بدونین دیگه رز خوشگل نداشت...

تا اینجاشو داشته باشین براتون بگم...

یه خورده موندم اونجا دیدم داره تعداد اونهایی که فکر میکنن من باید منتظر اونها باشم یه خورده زیاد میشه...

رفتم تو پاساژ... بگم نمی دونم تو ویترین مغازه هایی که واستادم پشتشون چیزی ندیدم باورتون میشه؟

فقط اخریش که یه عینک فروشی بودیادمه...چون  منو یاد یکی از بچه ها که جاش اونروز خالی بود، انداخت .

برگشتم سمت در.. دیدم یه خانوم چاق داره میاد تو پاساژ... از منم چاقتر... تو دلم گفتم.. ووووو. نکنه دوست جونم منو با این خانومه اشتباه بگیره... که و رفتم طرف در... که دوست جون اومد...

تو دلم گفته بودم حتماً نمی شناسمش... ولی تو اون تاریک روشن اول پاساژ شناختمش...

خلاصه خرکی خرکی همو بوسیدیم... اصلا هم جیغ ویغ نکردیم... عین دو تا خانوم مهربون.. مودب... سنگین باوقار بودیم... باور کنین!!! وا دماغم چرا اینطوری شد...

اون آقا پیرمرد مهروبون هم بهش نشون دادم...

ها نگفتم کیو دیدم؟ هانیه بود دیگه...

اره بابا یه قرار با هانیه خوشگلم داشتم...

در پوست خودم نمی گنجیدم... خواستم به هانیه بگم.. هانیه من اینقذه هم چاق نبودم ها.. از بس تو پوست خودم نمی گنجم باد کردم ....

هانیه هم لطف کرده بود از این مانتو تنگ ها نپوشیده بود که من اعتماد به نفسمو از دست بدم...

خلاصه ... رفتیم تا ته پاساژ... برگشتیم... همش داشتیم حرف می زدیم.. تند تند... چی میگفتیم؟ یادم نمیاد... فقط خنده هامون یادمه...

یاد اون قدیم ندیم ها افتادم ها... هی عمو می گفت: سیبی اینقذه می خنده که ۹۰ درصد پول تلفنشون بایت خنده های سیبیه...

هانیه جون بهم یدونه از این عروسک با مزه ها که به موبایل اویزون می کنن داد... گفت می دونم خاله قوووووووورباغتو خیلی دوست داری برات اینو خریدم تا همیشه یاد خاله قورباغه باشی...

منم خاله قورباغه خودمو دادم بهش... اگه این نی نی قوری رو نداشتم دلم خیلی برا خاله تنگ می شد...

از اونجا امودیم بیرون.. هانی جان گفت: سیب سیب.. کافی شاپ می خوری یا نهار...

گفتم: کافی شاپ....

این هزارمین تفاهم من و هانیه بود... هر دومون می گیم کافی شاپ بخوریم.. عین تو فیلم کما...

البته تنها عدم تفاهممون این حافظه داغون منه...

اینقذه ضایع هستم.. هانی منو بهتر از خودم می شناسه... وبلاگمو که حفظه.. حالا قراره برام از این به بعد کامنت هم بذاره... !!!!

رفتیم یه خورده بالا... خودمونیم ها به کسی نگین.. هانیه عین خودم گیج می زنه.. شدید... فکر کن اصلا هیچی اون خیابونه یادش نمی اومد.... .. هی می گفت.. باید اینجا یه چیز باشه...

بعد رفتیم بالا.. داشتیم بر میگشتیم.. و همچنان در حال حرف زدن و این حرفها که یه گلفروشی دیدیم.. هانی جونم اصرار کرد رفتیم تو مغازه.. برام یه گل خرد... باورتون میشه.. رز بود اونم یه شاخه.. حالا عکسشو می ذارم براتون...

اومدیم بیرون.. رفتیم ...... (مکانها به دلایل شخصی نوشته نمیشه)... تاکسی سوار شدیم.. رفتیم طرف های خونه هانیه جونم...

رفتیم یه کافی شاپ.. خیلی با مزه بود... یعنی یه جورهایی اسرار آمیز بود...

هی تو دلم یم گفتم: سیبی خوابی؟ سیبی بیداری؟ ولی هیچکی جوابمو نمی داد...

اقاهه فهمید من تشنمه ها برام آب اورد...

اول اول می خواستم به هانی بگم می دونی چیه.. یه خورده اینها بهمون نمی خندن.. دو تا خانوم که.. دو تا دختر خانوم!!! پا شدیم اومدیم با هم کافی شاپ...

ولی با هم گفتیم.. چه جالب همشون دخترها با هم اومدن... تازه اقاها هم با هم بودن...

به قول هانی... اگه از اماکن می اومدن به اونها دیپلم افتخار بابت اسلامی ترین کافی شاپو می دادن... (حالا عین خودت نگفتم .. خواستم بگم منم می خواستم اینو بگم...)

اون آقاهه اومد ببینه ما چی سفارش میدیم... ما هم تازه یادمون اومد که ای بابا اومدیم کافی شاپ بخوریم ها!!!!

یه خورده منو رو نگاه کردم دیدم ههه کافی شاپ هاش گرمه... به هانی گفتم اینها یه کافی شاپ خنک ندارن؟

بعدش فهمیدیم که ای بابا این دو تا صفحه داره...

یه خورده به منو نگاه کردم... هیچی جز آّب آلبالو دلم نمی خواست... هی تو دلم گفتم.. الانه بگم آّب آلبالو این هانی بهم می خنده... بقیه اش هم شیرین بودن دیگه... زیاد میلم نبود...

گفتم ولش کن بستنی می خورم.. لااقل بستنیه... شکلات مکلات نداره...

یعد دیدم هانی گفت آّب آلبالو... گفتم خوب دختر خوب زودتر می گفتی من اینهمه زجر کش نمی کردی....

منم خوب گفتم همون که هانی گفت...

بعد باز حرف زدیم... یادم نمیاد از چی گفتیم.. فقط حرف زدیم... به تفاهم جدید هم راجع به کلوچه رسیدیم...

هر دوتامون کلوچه نوشین و انم غیر گردویی دوست داریم... البته هانی فقط نارگیلی.. من هم نارگیلی هم شکلاتی...

تازه هانیه جونم بهم کلوچه داد... اونم خیلی به کارم اومد شب... حالا می گم براتون...

بعد یهوووو دیدیم داره دیر میشه.... !!!!!!!!!!!!!!!! متوجه ای که داشت دیر میشد...

اسباب اثاثیه رو ور داشتیم و اومدیم بیرون...

هان یادم اومد هانی برام یه مجله هم خرید...

بعد هانی گفت: سیبی میای بریم خونه مامانم اینها... گفتم:یس...

نزدیک بود رفتیم اونجا.. فقط حرصم از این در می اومد که نمی دونستم موقعیت جغرافیاییم کجاست...

دیگه بالا نرفتم.....

مامی هانی با تعجب نگام می کرد...

عین مامی خودم...

تو دلم گفتم الان هاست که میگه.. هانی بیا تلفن کارت داره!!!!

هانی برام آژانس گرفت تا راحتتر برم شرکت...

از بس که صبح اضطراب داشتم.. هی دلم درد می کرد...

عزیز جونم زنگید که سیبی اگه کارت تموم شده بیا پیش من.. دلم برات تنگ میشه تا غروب.. تازه حالت خوب نیست نگرانتم...

منم به آقاهه گفتم میشه منو ببرین تجریش؟

بعد رفتیم تجریش...داداشی هم بود.... با هم رفتیم سمینار...

البته اولش بازدید بود...

بذارین این بقیه رو تو پست بعد بنویسم...

اخه اصلا جوش با جو صبح فرق می کنه...

پ ن: الان با هانی جان چتیدم... حالش خیلی خوب بود.. یعنی بد شده بود.. الانه بهتره...

تازه برام میل هم زده بود.. کاش می شد براتون اینجا بذارم... خیلی دوسش دارم هانی جونو... اندازه خاله....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




دارم خفه میشم...

وووووووووووووو

من اگه نمی گفتم الانه دارم از خوشحالی خفه میشم که می مردم...

نه اصلا نمی دونم چه جوریم...

وای ای کاش می تونستم همه چیز رو براتون بگم...

وووووووووووووووووووووو

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

کجایی خاله ببینی سیبت از دست رفت...

از بس امروز عجله داشت... الان نمی دونه سیم اتو رو کشیده یا نه...

تازه کیف آرایششم جا گذاشته...

تازه عزیز جون گفته خوب اشکال نداره هر چی می خوای بخر بقیه  اش رو برا شب میریم بر می داریم...

وووووووووو خاله سیبت مرد از خوشی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦




انتظار....

نه بابا من اون انتظاری که شما شاید بیاد تو ذهنتون رو نگفتم که...

من منتظرم...

منتظر...

اصلا هم این انتظار با اون انتظار فرق فوکوله...

اینجا نم یتونم نظرمو راجع به اون انتظار بگم... اگه بگم و بتونم همه اون حرفهامو هم بگم شما مطمئنا خوب متوجه نمیشید... بعد من به عنوان یه مرتد شناخته میشم و خونم حلال میشه!!!

من منتظر یه تماسم.. به قول شهاب بدجوری مشکوک می زنم...

خودمم مشکوکم ...

استرس دارم... نه دلهره دارم.. نه نمی دونم چه حسی دارم...

ولی منتظرم... خیلی هم منتظرم...

نمی دونم چی میشه.. اصلا میشه؟

عزیزجون گفت برات دعا می کنم... حت یگفت می خوای نهار هم نیای... می خوای اصلا نیا سمینار... بعد از ظهر میام د نبالت...

بهش گفتم اگه این... اون بود (خودتونو اذیت نکنین... این خودش می دونه کیه.. اونم حتما متوجه میشه اون خودشه.... متوجه نشدین؟ خوب اگه قرار بود متوجه بشین که من هی این و اون نمی گفتم اینجا)

داشتم می گفتم به عزیز جون گفتم اگه این اون بود.. بازم همینو می گفتی.. گفت نه... نهار دعوتت می کردم با هم باشیم... تو که حتما دعوت منو قبول میکردی...

منم گفتم: از کجا معلوم...   اصلا هم حرصش درنیومد... باور کنین... اصلا هم نیشکونم نگرفت.. اصلا هم نگفت برا تو دوستت با هم پسته می خرم!!!!!!!!!!!!!!!

کلی امروز خوشحالم... نه نمی دونم چیم... اصلا باید چی بگم؟؟؟

بذارین ببینم امروز چی میشه حالا میگم براتون...

من برم کلی کار دارم... بعد میام... یعنی شنبه میام...

***آمینا جان مواظب باش نگیرنت موقع تقلب....

راستی پشت یه کتاب یا روی کلاسورتم می تونی بنویسی... البته اگه گذاشتن با خودت ببری..

تازه می تونی پاتو گچ بگیری رو اونم بنویسی.. یا دستتو...

من که پام سکشته بود کلی حال می کردم...

پسرهامو نم حدود ۳۰ درصدشون موقع امتحانها دستشون گچ گرفته میشد... خیلی عجیب بودها...بعد همه منافذ گچ دست با کافذ پر شده بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦




اشکالی داره من اینو برا عزیز جونم که دلم براش یه ذره شده بنویسم اینجا؟

تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

منکه ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند

این همه نقش می زنم از جهت رضای تو

شور و شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست جان من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




چه بی احساس.. مگه نه؟

هنوز نمرده

میشه نمیره

خدایا نمیره... اگه نمیره چی میشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




مضرات امتحان و تقلب های من!!!!

این پایینی رو آمینا جان نوشته و باعث شد من یهو یاد امتحان هام و مضراتش و همینطور تقلب هام بیفتم...

حالا میگم براتون.

 

مضرات امتحانات ؟؟ مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب ! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!! و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه....

 

مضرات امتحان: (اندر حکایات شبهای امتحان سیبستان)

*** همه اونها که آمینا جان گفت یه طرف... حواس پرتی های من در شب های امتحام یه طرف... به طوری که مام یجام همیشه می گفت کی این درس خوندن سیب من تموم شه من مطمئن شم این دختره دیگه نمی میره.. یعنی د یگه خودشو نمی کشه...

آخه من از بس تو امتحانهام و درس ها غرق می شدم.. واز بس که بار عامیم زیاد می شد و ذهنم درگیر مسائل پیچیده می شد که دیگه ذهنم فقط به اونها فکر میکرد...

تنها علتی که الان درس نمی خونم اینه که مبادا خودمو نفله کنم یا خونمو به آتیش بکشم.. یا خدای ناکرده همسرمو از یاد ببرم...

***جونم براتون بگه که در یکی از شبهای زیبای امتحان سیبی در خوابگاه که بود تشریف برد بیرون تا کتری را برای امر خطیر و لذت بخش چایی بذاره رو گاز...

اینکه سیبی تا آشپزخونه برسه چش و چالش دراومد از بسکه خورد به در دیوار  بماند...

سیبی هی کبریت رو روشن میکرد شیر گاز رو باز می کرد و نگاه می کرد می دید گاز شعله ور نمیشه...

سومین کبریت و رکشید و هی نگاه کرد دید گاز روشن نمیشه و لی شیکم سیبی بد طوری داره می سوزه...

به شکمش نگاه کرد دید... اوه ... یکی کبریت گرفته رو شکمش داره می سوزوندش.. سیبی فقط به سوراخ شدن تی شرت خوشگل عسل صورتیش نگاه می کرد و اینکه چطور باید کبریت رو خاموش کنه...

تا اینکه شعله به دست سیبی رسید و طی یه رفلکس غیر منتظره کبریت از دستش افتاد...

دوستی در حالیکه این صحنه رو دید گفت: سیبی تو سیگار می کشی؟ ولی سیگاریها پشت دستشون رو می سوزونن نه شکمشون رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در همان هنگام صدای جیرینگی ناشی از افتادن دوزاری سیب به گوش رسید و صدای خنده سیب در هوا پیچید...

لازم است به عرض برسانیم ... قیمت گزافی بابت به یادگار نگه داشتن تی شرت سیبی از اقصا نقاط ایران و جهان اعلام شد.. و حتی موزه لوور پاریس هم نماینده خویش را فرستاد تا بابت همان سواخ روی بلوز سیبی میلیون ها دلار بدهد... برا نمایش یکساله در موزه... ولی خوب ما اینکار را نکردیم... چون این اثر جز میراث خانوادگیمان بود..

ولی تا مدت ها کرور کرور آدم به اتاق ما جهت دیدن محل سوختگی هجوم می آوردند...

به قول بابا سیبی خوبه جای دیگه ات نسوخت سیبی!!!!!!!!! وگرنه فکر کن اونهمه بازدید کننده...!!!!!!!!!!! (بابام هم عین خودم جنسش خرابه.. حالا بیان پایین تر متوجه میشین)

 

***نم یدونم اینها رو بگم براتون یا نگم... آخه این حواس پرتی من دیگه معرکه بود... بر وبچز می گفتن کی میشه امتحان ها شروع بشه به این سیبی بخندیم..

البته اون موقع سیب ها و همه چیز تو خوابگاه بوی خر می داد نمی دونم چرا...

والا گلاب به روتون... گلاب به روتون.. گاهی پیش اومده بود که موقعی که می خواستم برم گلاب به روتون.. گلاب به روتون... دستشویی.. در نهایت حواس پرتی البسه خویش را در اتاق در می آوردم... البته خدا رو شکر طاهره در نیمه های راه دستم رو میگرفت و می گفت هی سیب جان حواست کجاست.. به دستشویی هنوز خیلی مونده...

بچه های می گفتن ما مواقعی که امتحان ها شروع میشه باید با خودمون بچه کوچیک بیاریم تو خوابگاه..چون هر آن احتمال بدیم سیبی دیگه اصلا یادش بره باید بره دستشویی و همینجا...و باید یه کسی داشته باشیم بندازیم گردن اون ....

حالا بچه های اتاق که ایراد نداشت... همه چش و دل سیر بودند.. این اتفاق یکی دو بار تو روشویی افتاد که بدطوری ضایع شدیم ها... حالا خوبه فقط زهرا و محبوبه ما را زیارت نمودن... البته نصفه نیمه... :)

 

حالا حواسپرتی هایی که موجب می شد.. غذا رو بذاریم رو گاز و روشن نکنیم گاز و ... یا غذای یکی دیگه رو بیاریم تو اتاق و ببینیم مثلا لوبیا پلو تبدیل به سبزی پلو شده و به خودمون به قبولونیم که حتما ما از اول سبزی پلو درست کردیم و این حرفها . بشینیم تا تهش بخوریم بماند...

اینکه می رفتیم خرید و پول نمی دادیم و فروشنده تا سر ایستگاه که ملو از بچه های دانشگاه بود دنبالمون می دویی و داد وبیداد میکرد و آبرومونو می برد هم جای خود دارد...

البته خیلی وقتها هم خریدمون رو بعد از پرداخت پول جا می ذاشتیم و خودمون تشریف می بردیم هم جای خود دارد...

ولی یه بارش که فروشنده احساس لاسیدن بهش دست داده بود و همه اون گوجه ها رو با پلاستیکش کوبوندم تو صورتش و گفتم کوفتت بشه هم خیلی با حال بود...

آخه مرتیکه هی حرکات غیر اخلاقی از خودش بروز می داد و. میگفت: حالا که یادتون رفته نمی دم بهتون... و بعد پلاستیکو که داد دستم کوبوندم تو صورتش و با سمیرا جیمیدیم بیرون...

علت اینکه فعل های بالا هم جمعه برا اینه که طاهره عاشق موقع امتحان ها وضعش از من بدتر می شد... آخه اون علاوه بر امتحان به احمد جون هم فکر می کرد خوب... البته سمیرا هم گاهی منو همراهی می کرد...

ولی یه بار خیلی با حال بود.. بعد امتحان آنالیز ریاضی بود که من داغون داغون بودم... سمیرا هنوز هم اتاق من نبود.. از این سر خوابگاه با صدایی دهشتناک بانک براوردم... سمیییییییییییرااااا

می یاااااااااای برییییییییییییییم بیرووووووووووووووون

سمیرا گفت: آره واستا اومدم...

منم آماده شدم رفتم بیرون... بدون سمیرا... چون همون لحظه یادم رفت سمیرا هم باید می اومد...

 

ولی یکی از شاهکارهای هنری من این بود که در یکی از روزهای زیبا امتحان وقتی از دانشگاه برگشتم خوابگاه رفتم تو اتاق.. اون رو زاز اون روز بدها بود ها... حالم گرفته بود اساسی...

دیدم برو بچز نسشتن در میان اتاق.. میز را هم گذاشتن وسط.. سخت مشغول شکن چرانی هستن.. و سخت هم می خندند... ه رچند من رسیدم خندشونو خوردن.. در رو محکم بستم تا گوشی دستشون بیاد... همه ترسیدن و با بهت نگام کردن.. منم محل نذاشتم بهشون و گفتم بچه ها من خیلی خسته ام.. اعصاب مصاب هم ندارم... ولی انگاری شما خیلی خوشین ... (حالا پشتم به همشونه) سکوت را رعایت نمایید این جنگولک بازی هایی هم که تو اتاق دراوردید جمع کنید...

قبل تغییر دکوراسیون باید منو هم در جریان می ذاشتین... حالا پله ها رو گرفته بودم داشتم می رفتم بالا رو تختم... بعد گفتم: ولی دمتون گرم اتاق جلوه اش قشنگ شد.. چند روز همینطور بمونه برا روحیه مون خوبه...

رو تختم که رسیدم دادم در اومد... برگشتم گفتم: کی تخت منو به هم ریخته ه ه ه ه ه ... صدام دو تا خوابگاه اونورتر هم رفت...

ولی بعد یاز یه جیغ دیگه کشیدم...

و تقریبا بی حال شدم... بعدش.. که کمی بچه ها آب قند .. به خوردم دادن گفتم: شما تو اتاق ما چیکار می کنین؟

اونها گفتن: شما باید سیب خانوم باشید... اتاق شما یه طبقه بالاتر و دقیقاً بالای اتاق ماست...

وای که چقذه خجالت کشیدم.. آخه همه اونها جوجه تازه وارد بودن... منو هم برا این میشناختن چون به هر حال سر شناس بودم وبلا نسبت شما پیشونی سفید....

طاهره  و سمیرا اومدن دنبالم... تا برسیم تو اتاق از بس این سمیرا و طاهره با دستان مهربونشون یه جایی از بدن ما رو مورد لطف قرار دادن و هی سرکوفت زدند که سیبی حیثیت ما رو بردی پیش دو تا جوجه تازه وارد که همه اونجام کبود و سیاه شده بود و تا مدتها مجبور بودم یا واستم یا از اونوری دراز بکشم...

البته سمیرا عادت داشت این بازوان سفید ما رو هم هی نیشگون بگیره.. و ما رو از نعمت تاپ تا مدت ها محروم کرد... آخه بازوان بلورینم بنفش شده بود...

(من همیشه به دلیل رعایت سکوت.. آرامش و نظافت در فوقانی ترین طبقه خوابگاه سکنی می گزیدم...و در دنج ترین اتاق... خوب مسئول خوابگاه تا بسه اتاق ما خسته می شد و معمولا سالی یکی دوبار به خودش زحمت می داد تشریف بیاره... تازه هیچکی هم بالا سر ما رژه نمی رفت... و عین ما خردوانی نمی کرد تو اتاق... طبقمون هم سر راه هیچ کسی نبود و دستشویی ها و حمام هامونو ایضا آشپزخونه  مورد هجوم اجنبی قرار نمی گرفت....

الانو نبینین از پله بیزارم و نمی تونم دو تا طبقه رو بالا پایین برم ... من قبلا بسان اسبی در میان طبقات در حال حرکت بودم.. البته بلانسبت جناب اسب...)

 ***همیشه بعد اینکه امتحانها تموم می شد و ما می رفتیم خونه... بابایی می گفت: سیبی جایی مایی تو نسوزوندی دخترم؟!!!

 

***از بس نشستم پا شدم این سررشته کلام از دستم خارج شد...

دیگه یادم نمیاد چی باید بگم برم ببینم حس نوشتن تقلب هام هست یا نه؟

 

تقلب های من!!!

***یکی از بدترین و شرم آورترین تقلب های زندگی من تقلب سر امتحان بینش پیش دانشگاهی بود...

نا امید نشین از من می گم براتون ببینین من چقذه گناه داشتم..

یه روزی من سر کلاس غش می کنم... یادم باشه ماجرای اون رژلبه رو هم براتون بعدا بگم...

الانو نبینین چاقم من.. اونموقع بنده در اثر ضعف جسمانی تو کلاس از پا افتادم..

بعد دو روز دکتر گفت این سیب جان باید بخوابه تا کمی انرژی هاش برگرده.. همش هم بهش آبگوشت و دیزی!!!!! و این حرفها بدین... کباب هم بدین...

من فقط یه روز استراحتیدم...

نگو دبیر بینشمون (خودمو کشتم تا اسم این درس یادم بیاد) گفته امتحان از فلان درس ...

یادم نمیاد.. ولی مطالبش سنگین بود.. و غیر قابل فهم بود اگه نخونده بودیش...

خوب این آزی خانوم و فاطی خانوم و برو بچز هیچکدوم به ما چیزی نگفتن...حالا  خودشون هم می دونستن هیچی نخوندن...

شیوای نامرد در طی یه عملیات خفن مکان دنج سیب جان رو تصاحب کرد...

من بدبخت افتادم وسط کلاس.. ردیف وسط.. در اطراف سه چهارتا خرزن که در دقایق اولیه امتحان برگه هاشونوو دادن رفتن...

یادمه مانتو یکی رو گرفتم و گفتم تو رو خدا بشین ... سحر این تن بمیره بشین خاک برسر من اصلا نه این درس رو بودم سر کلاس نه اینکه می دونستم امتحانه...

ولی اون نامرد رفت...

منم کتابو برداشتم و هی یواشکی نگاه می کردم...

بدبختی این بود که حتی نمی دونستم جواب این سوال چیه...

مجبور شدم ا ز اول بخونم... بر گشتم دیدم آزی هم بدطوری رفته تو کتاب... مطلبش براش جالب بود دیگه...  خلاصه خانومه اومد آزی رو دستگیر کرد... ولی فاطی جان سالم بدر برد.. آخه کتاب رو تو کاپشنش قایم کرده بود...یه کاپشن داشت خدا شاهده ۵ تا فاطی توش جا می شدن...

بعد من یه خورده که گذشت.. مشغول مطالعه شدم.. دیدم یکی اومده میگه کتابتو بده.. من اصلا حواسم نبود.. بدطوری رفته بودم تو کتاب.. گفتم حالا نمیشه کتابمو نبرین!!!

که همه افراد باقیمانده زدن زیر خنده... کلی ضایع شدم ها... بعد که برا دبیرمون موضوع رو گفتم... و اون فهمید که من چقدر اندر مطالب اون درس غرق شده بودم منو بخشید و یه بار دیگه ازمون امتحان گرفت...

امتحان های سر کلاس ادبیات آقای احمدی که جای خود دارد... همه رو به چشم زن چهارمش می دید ولی نمی دونم چرا می گفت شما اگه ۵ سال کوچکتر بودید جای دختر من بودید...

اکثر امتحاناتش تستی بود.. یا یه کلمه ای ...می گفت می خوام شما برا کنکور آماده شید... ولی همش به خاطر ک....ن گ... ش....ی خودش بود...

ما هم به روش پاکنی تقلب می کردیم... چون خداییش خیلی سگ بود... دو تا سگ دیگه هم جهت مراقبت گله می اورد... به قول بچه ها تقلبتو بگیره یا باید زنش بشی... یا باید قید مدرسه رو بزنی... ما هم اینجوری رو پاکن های بزرگ با مداد می نوشتیم...

۱۲-۴

۱۳-۲

یعنی جواب ۱۲ گزینه ۴

جواب ۱۳ گزینه ۲

یا مثلا شلوارهای وصله دار اثر کیست؟

رو پاکن کوچیک می نوشتیم رسول پرویزی...

بعد این پاکنه می گشت و دست به دست می شد... بعد یه خنگی مثل شیوا می نویسه رسول عزیزی...

بعد که میره نمره بگیره میگه .. استاد احمدی... من چون سر کلاس جزوه نوشتم اشتباه شنیدم و اشتباه نوشتم... و اشتباه یاد گرفتم... و یه خنگتری مثل احمدی... باور می کنه و خر کیف میشه که از اراجیف اون کسی هم نت بر داری می کنه و بهش نمره اش رو میده...

یا برا پر کردن جای خالی :

لشکر چین .......... خیمه به هامون زده است..

می نویسه.. لشکر چین نقطه چین خیمه به هامون زده است...

ولی باز احمدی خان به پاس اون خر کیف شدنش اینو هم به شیوا خانوم نمره میده...میگه حتما یهو حواست پرت شد شیوا جاااااااااااااااااان...

من که زن چهارم احمدی بودم...(احمدی همیشه می اومد ته کلاس پیش من می نشست :(  )

بعد از این ماجرا شیوا هم به مقام پنجم نائل شد.....

 

***تقلب های دانشگاه هم اینطوری بود...

اولا باید یادت باشه که چادری باشی تو دانشگاه.... برگه رو می چسبونی پشتت... هر وقت اوضاع خوب بود چادرتو می اندازی دورتو هر وقت بد بود سرت میکنی...

با اینکار پشت سری از علوم واپسین تو مستفید میشه و البته جلوییت هم برات اینکارو انجام میده... و برا نفر جلویی با صدای ظریف می خونی...

البته جوراب های خیلی خیلی نازک هم جواب میده... لپ مطلبو می نویسی تو برگه می ذاری تو جورابت و جورابتو می کشی بالا... بعد پاتو اندازی رو پات...

هر وقت لازم بود پاچه شلوارتو میدی بالا... یه نگاهی می اندازی و این حرفها...

خداییش برا من که خیلی کاربرد داشت... تازه هیچکی نمیاد بگردتت که...

از اونجایی که خانوم ها یه سری لباس های خاص دارن که نمی تنم اسمشو بگم .. اونها جای خوبی برا نگهدای تقلبهاست.. فقط باید یادت باشه کدوم فصلو رو کجا گذاشتی... یه مانتو یقه گشاد و یه تاپ یقه گشادتر هم باید زیر مانتوت بپوشی..... حال نری یه یقه اسکی بپوشی و انتظار داشته باشی بتونی از تو یقه اون دستتو ببری تو و بتونی به تقلبهات دسترسی داشته باشی...  چادر هم حائل خوبیه برا اینکه کسی نبینه داری یه جاهایی یه چیزهایی رو جست و جو می کنی.. هر وقت هم اوضاع خیط بود می ذاری سر جاش...

 

البته پوشیدن ساق .. جهت پوشاندن مچها از دید نامحرم و پنهان نمودن تقلب  در زیر آن هم بسیار کار نکوییست...

آمار نشان داده بود که موقع امتحانات... درصد افراد سرمایی و استفاده از کاپشن در زمستان و همینطور درصد رعایت حجاب توسط بانوان بسیار افزایش می یافت...

یه روش باد بزن یداشتیم که نمی تونم توضیح بدم... ولی وقتی یکی از این تقلب ها توسط پاچه خواری به دست استاد آنالیز افتاد هچون سپندی بر رو ی آتش شد...

و گفت: این را ببرن موزه لوور لندن!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!! بگذارند تا همگان شاهد باشن که دانشجوهای ما کل کتاب چند صد صفحه ای دکتر مصاحب را چنین خلاصه نموده اند...

خداییش دیگه خسته شدم ها... ولی برا مو فرفری ها و کسانی که موهای بلند دارند باید بگویم ... پنهان نمودن تقلب ها در لابه لای موها کار بسیار ارزنده ای است...

نوشتن فرمولها و مسائل مهم روی صندلی ای که قبلا نشان کرده ای هم بسیار نکوهیده است.. البته به اموال عمومی خدشه وارد می شود...

بنده در یکی از آزمون های شرکت این کار را انجام دادم... خیلی جواب داد..

رو دیوار کنار دستت هم می توانی بنویسی... ولی سر پل صراط گیر افتادی من نمی توانم دستت را بگیرم... چون خودم افتادنیم...

فکرکردی تو پیش دانشگاهی چطوری تقلب می کردم...

حالا اون سوراخخ تو دیوار هم ندید بگیریم...

یه روش دیگر هم بود که تو دانشگاه بسیار خوب جواب می داد...

بچه های برگه سفید ممهور شده به مهر آموزش را بلند می کردن... یعنی می دزدیدند.. بعد جواب ها رو فرمولها را روی آن می نوشتن... البته از هر دو رنگ هم می دزدیدند... هم مهر قرمز هم مهر سبز...

بعد طی مغلطه بازاری آن را در می آوردند و زیر برگه هاشان میذاشتن.. مراقبهای گیج هم نمی فهمیدن... چون فکر می کردن طرف به سوالات پاسخ گفته... نوشته  ها مدادی بود که راحت پاک شود.. و آی این برگه ها خوب دست به دست می شد... آی خوب دست به دست می شد...

ولی بهترین کار این است که مراقب را با عشوه عاشق خود کنی... به عزیز جون نگین ها... خودش از من خوشش می اومد... خودشم می اومد سر امتحانها مراقبت...

بعد بهش می گفتی بره از فلانی جواب برات بیاره... آی حال میده.. تازه برا دوستات هم می تونستی جواب بفرستی... آخه طرف مثل پیک عمل می کرد...

ولی امان از روزی که طرف بفهمه سر کار بوده... عین سگ نگات می کنه.. صد بار جاتو عوض می کنه... و تو از قضای روزگار اون یه بار هم خوب درس خوندی و همچین خوب می نویسی که طرف هی لجش بیشتر درآد...

یه کار دیگه هم این بود که با برو پاچه خوار استاد دست به یکی می کردیم... اونها پاچه خواری استادهای ما رو انجام می دادن و عزیز دردونه استاد بودن... استادها برا میان ترم های مهم ازاونها به عنوان مراقب استفاده می کردن... آی حال می داد آی حال میداد...

برا کلاس های دیگه هم من مراقب امتحانهای آمار استاد قدسی بودم... چون به درس تسلط داشتم (تعریف از خودو می بینی) استاد از من کمک می گرفت.. منم به بچه ها کمک می کردم...

بعد ازاون کلاس های حل تمرینم مملو از دانشجو بود.. چون همه می دونستن استاد قدسی نصف سوالاشو از سوالهای کلاس سیبی میده...

 

اگه استادتون معتقده که خودش برا مراقبت از کلاس کافیه...

یه دانشجو مهربون رو بهش می سپرین که هی بیاد از استاد سوال های گوناگون علمی بپرسه... تا استاد همش اونور رو نگاه کنه... و مشغول اختلاط علمی بشه...

بقیه اشو حال ندارم بنویسم...

آهان همیشه آرزو کنین خانوم رشیدی استادتون باشه که اول از کلاس ساعت ۸ امتحان بگیره.. و یه آقای مهربونی مثل شریعتی سوالات رو از پنجره برا شما بیاندازه پایین .. بعد شما ساعت ۱۰ برین با طیب خاطر به سوالات پاسخ بدین...

 

خسته شدم ....بقیه اشو حال ندارم بنویسم...

 

 

****حالا نرین زیر آب منو تو دانشگاه بزنین ها.. من خودم درس می خوندم... بلد بودم.. اینها هم شیرینی امتحان بود!!!!!!!!!

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




دعوت نامه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




چه عجله ای دارین ها!!!

چه زود اومدین.. واستین دعوت نامه آپلود بشه بعدا بیان...

هنوز جوهرش خشک نشده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




توجه... توجه

پست قبلی نه.. قبلی ترش رو بخونین... باز نویسی شده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




توضیحات مفصله....

البته قبل از توضیحات مفصله می خواستم مطلبی رو که آمینا خوشگلم برام نوشته براتون بنویسم بعد براتون کلی توضیح دارم...

ولی می دونین مطلب آمینا جون رو با یه سری توضیحات خوب برا تقلب باید براتون تو یه پست دیگه بنویسم..

شما دعا کنین رییس نیاد.. خودم در خدمت وبلاگم و شما هستم...

***راستی یه حرف می زنم نگین این دختره چه لوسه ها...

کسی قرص کم شدن دلتنگی نداره...

بابا آخرش تنگی دریچه میترال میگیرم ها...

من از لحظه ای که از خونه با عزیز دلم میام بیرون هی دلم براش تنگ میشه...

امروز از بس نگاش کردم.. از بس انگشتاش تو دستم بود و سابیدمش فکرکنم این دستش یه سایز کوچیکتر از اون دستش شده...

اصلا می  دونین چیه... بابا قبول.. من حجابمو رعایت می کنم و حاضرم برم اون اداره بی مزه عزیز جون... یه مانتو بپوشم که سه تا سیب با این هیکل من توش جا شن... و ایضا یه شلوار گشادتر از شلوار خودم... تا دلم کمتر برا عزیز دلم تنگ بشه...

دیگه از این بلندتر هم بپوشم که می افتم...

مگه نمی دونین من از شلوار کوتاه پوشیدم در حضور عموم بیزارم...

عموم نه.. بابا عموم...

البته تو خونه و مهمونی تضمین نمی دم که شلوارهام حالا به بلندی تا سر زانوم باشن ها...

ولی کلا از اینکه شلوارم از مچم به سمت زانوم میل کنه اونم تو اداره متنفرم.. کنار دریا نیست که خواهر... هست؟

***حالا توضیحات مفصله...

اینکه من رو اسماتون لینک نذاشتم هزار و یک دلیل داشت .. که شما به اینکه من دیرم شده بود و می خواستم به مجلس بزم و این حرفها برسم بسنده کنین...

بعدشم اینکه من بیشتر هدفم اینه که بیشتر راجع به خودمون فکر کنیم و بهتر بشناسمتون و بدونم با چه آدم هایی بلانسبت شما دوستم (این شوخی بود ها... تازه خودش کلی خاطره داره این جمله که حالشو ندارم بنویسم)

و هدف دیگه ام این بود که فکر کنین راجع به خودتون و ببینین چه خصایصی رو قبلا داشتین و حالا ندارین... و کدوماشون رو مطمئن هستین تا آخر عمر دارین...

حالا لینکهای همه رو با اسمشون می ذارم...

اگه بخوام این ها رو لینک کنم اینترنتم خورده می شود و من ا مروز بی اینترنت می مانم...

دلیل دوم این بود که من دیروز اینترنتم قرضی بود..

شهاب خان از اینکه قبل از رسیدن دعوت نامه رسمی دعوتمو پذیرفتی ممنونم... عزی جون گفت: شهاب خان مثل یه مرد بهش بر نمی خوره سوم باشه... اولی مال زنهاست که دلشون نازکه... خوب اینم یه حرفیه دیگه...

تازه من خودم کامل ننوشتم ...ولی کامنت های نانا خوشگلم رو براتون اینجا نمی ذارم... خودتون برین تو پست قبلی تو کامنت دونی بخونیدش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




یه بازی جدید... البته نه برای سرگرمی برای بهتر شناختن خودمون...

دارم به یه موضوع جدید و یه بازی جدی فکر می کنم....

البته خیلی وقته که فکر میکنم...

شاید هم قبلا این کارو انجام دادین..

نمی دونم.. من بعد از یه موضوعی این فکربه ذهنم رسید...

و اون اینه....

یه چیزهایی تو زندگی آدم ها هست که با گذشت زمان عوض میشه یا دستخوش تغییر میشه..

آدم ها یه سری از خصلت هاشونو اخلاقشون با گذشت زمان تغییر میکنه.. یا در شرایط مختلف متفاوته...

ولی در این بین حتما یه سری مسائل هست که هیچوقت تغییر نمی کنه.. حتی یه سری خصیصه...

دلم میخواد دوستام و دوستانشون در این مورد فکر کنن و بنویسن...

حالا خودم چند تا مورد رو اگه یادم باشه می گم...

یعنی الان یهو این مطلب یادم اومد..

مواردی که من می گم شاید پیش پا افتاده.. و یا بی مزه باشه... یا خیلی بدیهی باشه... ولی خوب خصلته دیگه.. به نظر خودم که عوض نمیشه...

اینهایی رو هم می گم جهت شفاف سازی دارم میگم... تا متوجه مورد بحث بشین...

شاید بعدا بهتر و جامع ترشو نوشتم...

اول بذارین دو ستامو دعوت  کنم...

اول از همه خالجونم رو... خاله جون هر جا هستی بدون یادتم ها... از همه دوستام هم بیشتر دوست دارم... (این خاله من وبلاگ نداره... یعنی اصلا به کسی هیچی ربطی نداره)

بعد هم نانا کامنتم که دلش نشکنه.. نانا جان باید قبول کنی خاله رو بیشتر از تو دوست دارم...

بعدش هم نوبت شهاب خان میرسه..(این شهاب خان لینکش تو لیست دوستام هست ولی اینجا هم براتون می ذارم... اسم وبلاگش هراسستان... http://www.harasestan.persianblog.ir)

البته شهاب خان خودشون متوجه هستن که هر چی باشه خانوم ها مقدم ترن... هر چند اگه مقدم هم نبودن بازم سوم میشد...

بعدش آمینا جونم...(این آمینا جون من هم وبلاگ نداره... یعنی اصلا به کسی هیچی ربطی ندارهکه چرا وبلاگ نداره.. فقط اعضای اکیپ می تونن راجع به این موضوع حرف بزنن... ولی قول داده امتحاناتشو که تموم کرد یه وبلاگ خوشگل بسازه)

بعدشم مازنی خان...(مازنی خان هم وبلاگ داره اسمش هم هست مازنی پاپلی... لینکش تو لیست دوستام هست .. این آدرسش... http://mazenipapeli.persianblog.ir)

شدین پنج تا...

شمسی جون و قزن قلفی رو هم دعوت می کنم تا هفتا تون تکمیل شه...

شمسی خاننوم اینها هم گلفروشی دارن... اینم آدرسش http://golforoushi.persianblog.ir

قزن قلفی هم تا نگه دقیقا اسمش چیه لینکشو نمی ذاریم تو وبلاگمون ولی این آدرسشه...http://afandook.persianblog.ir

 ولی از اونجا که دو تا از دعوتی ها وبلاگ ندارن دو تا دیگه هم دعوت می کنم..

شیدا جان و ممزی خان...

شیدا جان هم آدرسش اینه.... http://roozhayesheida.persianblog.ir

ممزی هم آدرسش اینه تازه خیلی تابلوئه دیگه اصلا آدرسشو نمی ذارم تو صفحه اول هی میاد می ره... داستانهای محمد رضا...

و اما چیزهایی که هیچوقت نظرم راجع به اونها عوض نمیشه و خصلت هایی که هیچوقت از دست نمی دم چیا هستن؟

۱- هیچوقت نمی تونم بوی هندوانه رو با وجود اینکه از خوردنش لذت میبرم تحمل کنم... و موندن بوی هندونه رو دستهام و دستهای دیگران متنفرم... همیشه همه می دونن وقتی سیبی هست هندونه که خوردن باید با صابون عطری دستشون رو بشورن... و دهنشونو رو با مسواک...

این موضوع در مورد.. هلو... بوی چربی گوشت... ماهی ...کره ... و خیلی چیزهای دیگه تعمیم داده می شود...

۲- میمیرم اگه بخوام برم دستشویی و ببینم یکی رفته دستشویی و یا بدونم یکی تازه رفته دستشویی .

۳-در مورد ترس از حشرات همیشه متغیر بودم.. گاهی حال دارم می ترسم.. گاهی حال ندارم نمی ترسم... و هنوز کسی نفهمیده بالاخره من از حشرات و موجوداتی مثل موش و گربه و قورباغه می ترسم یا نمی ترسم...

۴- هیچوقت نمی تونم حرف یا قیافه کسی رو که به همسرم.. خانواده ام .. مخصوصا پدر مادرم توهین کره رو فراموش کنم.. (در عین حواس پرتی و فراموشکاری)

۵-از اینکه استکان ها رو فقط با آب خالی بشورم متنفرم.. و همیشه اونجاهایی که اینکارو می کنن دچار عق مزمن میشم...

۶- بقیه اش بمونه فردا.. الان وقت ندارم.. در واقع همه چیز از ذهنم پرید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




خاطراتی چند از کوروش کبیر!!!

***آزی درحالیکه داره تو آشپزخونه به رتق و فتق امورش می پردازه... (البته هوشی جان نبودن خونه ها.. واین رتق و فتق .. با اون رتق و فتق خیلی فرق فوکوله.. همون ماه من و ماه گردون... اندازه همون دو تا تفاون دارن)با خودش داره از دست روزگار می ناله و میگه: خدا آخه چرا گواهینامه ام گم شده؟... خدا حالا من چیکار کنم... حالا که بهش نیاز دارم گم شد...

کوروش در حالیکه داره همچنان پلی استیشن بازی می کنه میگه: مامان حالا خودتو اینقذه سرزنش نکن!!!!

آزی: این شکلی میشه

کورووش هنوز ۵ ساله نشده...

***کوروش بعد دیدن یه کارتون...

مامان باید برام یه خواهر کوچولو بیاری...

استنباط من... احتمالا ازی جان کوروش فکر میکنه یم تونه به خواهر کوچولو عشق ورزید از ان لحاظ...

آزی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




آقای خدماتی محترم! دوست داریم...

***هی من می گم بم بم جان بمونین تو نوبت..

همه می خوان هی ما رو دعوت کنن. هی ما رو دعوت کنن...

این هفته عجب هفته ای ها....

الانه زنداداشم زنگیده میگه مامیش دعوت کرده.. پنجشنبه شب بریم اونجا...

همون دوره ای که گفتم..

ما پنجشنبه شب مهمونی بودیم ها...

حالا عزی زجون  اونو کنسل می کنه می ذاره یه وقت دیگه..

یا برا فردا شب... یا برا جمعه ظهر...

ولی اصلا جمعه ظهر رو دوست ندارمه... (تیکه مازندرانی بود ها)

تو رو خدا می بینین؟؟؟

تازه باید جعبه درست کنم... مامی زنداداشم عاشق جعبه های منه...

تازه گفته اگه سیبی نیاد مهمونی نگیریم...

وقتی یه خواهر شوهر نمونه باشی همینه دیگه...

یه چیزی بگم... بیشتر از همه دلم برا سپنتا جونم یه ذره شده...

عسل من میشینه فیلم میبینه.. هی جیغ می کشه میگه عمه عمه...

حالا برا عسل جون یه چیزی باید امشب بگیرم...

*** یه رازی رو از صبح بهتون نگفتم ها...

می دونین چیه؟

رییس هنوز که هنوزه نیومده....

یه حالی میده اینجا

***یه آقای متشخصی هی درصدده که زیر آب این خدماتی طفلک مارو بزنه...

نمی دونین چه بچه تمیزیه...

خیلی مودبه...

اصلا شلخته نیست...

خوش تیپه... و خوش استیل ... (اینهاش خیلی بی ربط بودها)

خیلی سر به راهه..

گستاخ نیست..

حد خودشو می دونه...

کاراش درسته...

منظمه...

موقره...

حال ادم های بی ادب رو هم خوب می گیره...

با منم خیلی خوبه.. خیلی خوب...

بعد این آقاهه از صبح هی میاد پیش من گلایه می کنه...

منم هی بهش می گم اصلا به من چه...

این چایی های احمقانه خارجی رو وقتی تو تمیزترین لیوان هم بریزی باز لک می کنه لیوان دیگه.. یعنی وقتی چند جرعه بخوری... رد چایی رو لیوان می مونه... بعد این جناب اومده میگه ببین چه لیوانش کثیفه...

این اینطوری کار می کنه زیر آّبش خورده است...

من که می دونم دردش اینه که این آقای محترم خدماتی اونو به اندازه کافی تحویل نگرفته...

منم گفتم: این لیوان منو ببین خودم شستم... ولی ببین چه کثیفه حالا ...

اولا دستات چرب و کثیفه ردش رو لیوان می مونه.. ثانیاً همون دلیل چایی خارجی و این حرفهای رو گفتم بهش...

در نهایت پررویی به من می گه .. خوب اگه تو هم اینکاره بودی زیر آبت خورده بود.. چون کثیف می شوری لیوانتو...

حالا یکی ندونه فکر می کنه این آقا الهه نظافته...

اینقذه تمیز نیست که من اصلا به خودکاراش دست نمی زنم...

عطسه می کنه تو دستش...

همه مایعات بدنش از دماغ و دهنش می زنه بیرون... بعد دو تا دستاشو به هم می ماله... بعد هم می زنه به در و دیوار...

تتازه یه روز می گه این عزی جونت کچل شده ها...

منم گفتم: اولا عزیز جون من عین تو ذلف پریشون نداشت از اولشم...ثانیاً  از بس می ره حموم موهاشو چنگ می زنه و هزار بار می شوره  موهاش بیشتر می ریزه(حالا من از کجا می دونم اون بماند)

اونم گفت این اشتباست...

باید هر دوروز در میون بری حموم تازه یه بار فقط موهاتو با مقدار کمی شامپو بشوری...

منم نه گذاشتم و نه برداشتم و در حالی که این شکلی بودم بهش گفتم: منو بگو تا حالا فکر می کردم تو موهاتو واکسی.. ژلی .. چیزی می زنی.. پس اینها روغن کله خودتونه؟!!!!

خلاصه مطلب اینکه... این آقا بدطوری گیر داده به این خدماتی بنده خدا..

از قضای روزگار هم این رییس من از این خدماتیه خوشش نمیاد..

من که فکر می کنم علتش اینه که این خدماتی ما، هی پاچه خواری رییس مارو نمی کنه، عین بقیه...

ضمناً اگه این آقاهه بد هم بود من هیچوقت به خودم اجازه نمی دادم نون یه خانواده رو ببرم... به هیچ قیمتی.. حتی اگه مجبور باشم خودم برم پایین برا خودم چایی بیارم...

تازه اگه بدونین چقذه اینها سرشون شلوغه.. آخه تعدیلشون کردن.. اینها هم شدن آچار فرانسه شرکت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




یه پست از نوع ..نوظهور!!!

این پست دیروزه ها

اینم ادامه اش

اول این بلالو ببینین بعد ادامه اش رو به سمع و نظرتون می رسونم

حالا این ادامه اشه.. اون بلاله پیام بازرگانیش بود....

بقیه پست...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




تو که نمی ری تو کامنت دونیم فضولی بیا اینجا بخند!!!


***يه اكيپي ميرن كوه نوردي شب خواب بودن ديدن يكي داد مي زنه جرج جرج... ميگن: ما اينجا جرج نداريم كه! خلاصه مي خوابن صبح پا مي شن ميبينن ترك رو گرگ خورده


***تركه ميميره، باباش رضايت نميده


***يارو ميره مزرعه اي ميخره 2سانتي متر در 8 کيلومتر !!!! ميگن اين چه زمينيه ؟؟چي ميخواهي بکاري ؟؟؟؟ ميگه به اميد خدا ماکاروني

جوک های فوق ارسالی از نانا بود ...

نانا خانوم ضمنا خیلی بدی... من ابزار دلتنگی نکردم... تو جز اون دوستهای مجازیم بودی دیگه 

بدازین منم براتون چند تا اس ام اسی که برام اومده رو بنویسم...

تا کمی بیشتر بخندین..

اولیش ...

اولیش اینه که... اینه که... ووو نمیشه نوشت.. خیلی بی ادبیه

دومیش...

دومیش اینه که... اینه که... ووو نمیشه نوشت.. خیلی بی ادبیه

....

هفتیمش هم نیمشه گفت...

بذارین فقط این شعر رو براتون بنویسم...

توی دنیا عاشقا چه بی کس ان..

عاشقا عاقبتش خار و خس ان...

اینها رو گفتم برات تا بدونی...

عاشقی خیلی خطر ناکه حسن..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




تولد آزی...

سلام

خوبید؟

خوبم.. از یه سری لحوظ (جمع لحاظ به معنای مکسره... نفمیدی خودتو اذیت نکن) بد بودم ها.. ولی الان سرشارم... نانا کامنت برگشته...

دیشب کم کوروش منو بوس بارون کرد و چلوند.. الان هم بقیه اش  رو نا نا چلوند...

ولی نا نا چلوندتیم به مولا.. :) 

(حلله... حله؟)

اره خواخور جان که تو باشی و برار جانی که اون باشه.. و زای جانی که اون یکی باشه... ما دیشب در منزل آزی جون بودیم... جاتون خالی خوش گذشت.. حالا براتون تعریف می کنم...

بذاین از اونجایی بگم که تو اداره برق قطع شد...

می دونین دیروز قرار بود تا می تونم دیر برم خونه آزی اینها... بعد یهو ساعت ۱۲ برق قطعید...

اینکه من و دوستم تا غذا تهیه کنیم و درست کنیم بخوریم  جونمون بالا اومد بماند...

من اصلا اشتها ندارم.. نانا جونم باور کن... جهت رفع مسئولیت بود.. البته رفع سرگیجه ناشی از بی غذایی...گفتم من نرمال نیستم که.. گاهی از روزها اینقذه هی دلم غذا می خواد.. عین یه دایناسور سیری ناپذیر می شم... گاهی هم قد مورچه دلم غذا نمی خواد...

هیچی دیگه ساعت ۱۴ شد و برق مهربون نیومد... البته منم داشتم از گرما می پزیدم...

دقیقا می پزیدم...

بعد هی رفتم اومدم گفتم: رییس ما بریم خونه دیگه... رییس تعطیل کنیم .. رییس اینجا خیلی خفه قان آوره...

رییس گفت: سیبی بشین سرجات.. داری تشویش اذهان عمومی می کنی ها...

بعد من یه فکری به سرم زد...

اون هدفونه که صبح از انبار گرفته بودم و خیلی های کلاس بود و دلم نمی اومد بدم رییس و می خواستم با مال خودم تعویض کنم و تازه منت بذارم سر رییس که .. رییس جان این هدفون خدومو دام بهت هااااااااااااا... رو بر داشتم و با برگه مرخصیم بردم پیشش...

گفتم: رییس جان.. تی جان قوربان.. یه سوپرایز دارم برات اساسی... ولی این برگه مرخصیمه ها...گذاشتم و هدفون رو هم بهش  دادم و خیلی صادقانه گفتم از صبح دارم با نفسم کلنجار میرم که اینو ندم به شما و لی دلم نیومد...

..........

خلاصه رییس خودش ۱۴:۳۰ رفت..

منم جلدی رفتم تو اتاقش دیدم .. قووربونش برم مرخصیمو امضاییده...

البته هنگام رفتن گفت.. هر کی می خواد ۱۵ بره..بره...

القصه من و دوستم... ساعت ۱۴:۵۰ جیم شدیم...

برا عزی جون زنگیدم و گفتم که دارم می رم خونه آزی...کلی هم قوربون صدقه  نازنینم رفتم...

رسیدم خونه آزی اینها...

ساعت ۱۶ نشده بود...

کلی آزی شاخاش دراومده بود...

کوروش خان هم کلی ذوقیده بود...

برام کارتون گذاشت ببینم...

گفت خاله این همونه که سی دی یکشو دیدی گفتی خیلی خوشم اومد... الان دوشو هم خریدیم... مولان عروسی می کنه توش...

می دونستم حتما توش ماچ باچ داره که این منحرف اینقذه خوشش میاد.. در واقع یه جورهایی عشقولانه است...

آزی جون هم برام چایی اورد و من ولو شده بودم رو زمین مبل و بدطوری هم حالم بد بود...

یکی از دوستام زنگید که سیبی کجایی دارم میام یه سر پیشت؟

اینقذه متعجب شده بودم که خیلی بد حرف زدم.. گفتم خونه دوستم... اصلا بقیه اش یادم نمیاد...

چرا بهم گفت نامرد.. این یادمه...

آزی گفت خوب می گفتی بیاد اینجا... گفتم نه بابا چی چی رو بیاد اینجا... و از اونجایی که چشام از حدقه زده بود بیرون آژی دیگه هیچی نگفت...

آزی ۱۸:۳۰کلاس داشت.. با هوشی و کوروش آماده شدیم رفتیم رسوندیمش... بعدش رفتیم شهروند خرید...

هوشی پیاده نشد... کوروش باهام اومد...

کوروش عاشق این فروشگاههای بزرگه...

نبودین ببینین چطور منو راهنمایی می کنه...

خلاصه هر چی می دید م یگفت: خاله اینم لازم داری؟ میگفتم اره نه خاله نمی تونیم ببریم ها.. اونهایی که واجبه باید بخریم..

رسیدیم به مایع ظرفشویی ها.. اصرار که باید یکی بردارم... هر چی گفتم خالجان.. دارم از اینها گوش نداد.. بعد یهو یادم اومد آی مایع ظرفشویی اش تموم شده.. گفتم دمت گرم کوروش جان...

بعد منوب رد اون ته تا پیتزا آماده بخریم...

بالاخره با ناراحتی و دلخوری راضی شد نخریم..

اینقذه هی دستشو بوسیدم تا از دلش درآد...

بعد اومدیم بیرون...

اینکه موقع حساب کردم گفت خاله تو اونور واستا من خودم وسایلو رو می ذارم تا خانوم حساب کنه بماند...

رفتیم بیرون.. داشتم وسایلو از تو سبد بر می داشتم که دیدم کوروش میگه: خاله اینها زیاده نمی تونی همشو بیاری.. یکیشو بده به من کمکت کنم...

داشتم شاخ در میآوردم. یه قیافه مردونه ای به خودش گرفته بود که خیلی دیدنی بود...

یه پلاستیک که توش دستمال کاغذی بود و سبک بود دادم دستش...

گفت: عجب سنگینی ها خاله...

گاهی بین راه واستا خستگیت رفع شه... هر چند سنگینهاشو من دارم برات میارم.. ولی خانوم ها ضعیف ترن زود خسته میشن!!!!

رفتیم پیش هوشی.. وسایلو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم کیک و گل خریدیم..

رسیدیم خونه..

عزی دلم زنگید و گفت دارم میام..

همسایه پایینی ختم انعام داشت... آزی میگفت الان مدتهاست هر ماه میاد میگه بیا من هر بار هم نشده برم...

فامیل هاشون داشتن می رفتن که ما رو تو حیاط دیدین...

یه خورده بعد حاجیه خانومه اومد بالا... با یه ظرف میوه و شیرینی...

در و باز کردم براش... هوشی هم اومد در...خانومه پیر بود و دهنش وا مونده از تعجب.. حتما تو دلش می گفت این خانومه هوشی که این شکلی نبود... زبونش بند اومده بود...

منم خیلی عادی تعارف کردم بفرمایین تو.. قبول باشه و از این حرفها...

خانومه رفت.. به هوشی گفتم دیدیش خانومه رو... دیدم هوشی غش کرده از خنده...

آزی کمی از کارهای شام شبو انجام داده بود... بقیه اش رو داشتم درست می کردم...

قارچ و فلفلو که تفت دادم  و آویشن رو ریختم توش عطرش تو فضا پیچید... دیدم کوروش اومده دستمو بوس می کنه میگه خاله داری پیتزا درست می کنی؟

گفتم نه لازانیا... بازم هی دستو بوسید...

هر چند از گاهی می رفت و می اومد و دستمو بوس می کرد...

آزی ۲۱ اومد.. یه خورده قبلش هم عزی جونم رسید...

نیم دونین حالم خیلی بد بود...

مچ پام هم داشت می شکست.. با اینهمه حال بد.. آرنجم محکم خورد به مبل... به قول معروف می چم سو بشا .... عزیز جونم هی پامو ماشاژ داد ولی اصلا خوب نمی شد...

شام که خوردیدیم... من یه کم بیشتر نخوردم...

عزی جون داشت می گفت که اره سیب جون من که نمی دونم چقذه نهار می خوره.. ولی شامشو تقریبا به صفر رسونده... همه گفتن آفرین سیبی رژیم گرفتی...

عزیزجون گفت نه.. رژیم که نگرفته... ولی دیگه به شام نمی رسه...

میاد که خونه ولو میشه و بعدشم بیهوش...

بعد دیگه بحث جاری آزی پیش اومد و این حرف ها...

من دیدم اونها همه نشستن سر میز و کسی قصد بلند شدن نداره.. حالمم اصلا خوب نبود...

عذرخواهی کردم و رفتم رو کاناپه ولو شدم...

عزیز جون یه بالش و یه پتو برام آورد...

آزی گفت کمی رنگت پریده... یه کم بخواب موقع کیکی و چای صدات می کنم...

حالا بذارین فضا رو در اون لحظه براتون توصیف کنم...

تلویزیون روشن بود.. کیفیت صدای تلویزیون هوشی اینها خیلی بالاست... و دقیقا در منتهی الیه کاناپه قرار داره... آزی داشت جمع و جور می کرد...

هوشی یه فیلم هندی که پر از شو بود گذاشته بود...

کوروش داشت بلند بلند با اون خوانندهه می خوند و می رقصید و داد وبیداد میکرد و می دوید و شیلنگ تخته می انداخت...

عزیز جون و هوشی داشتن با هم حرف می زدن.. البته بسیار آرام!!!!!

گاهی هم آزاده باهاشون حرف می زد از تو آشپزخونه و مسلما صداش کم بود!!!

هوشی داشت آهنگ های موبایل منو و خودشو آزی رو هی برسی می کرد و ولوم موبایل ها رو کنترل می کرد...

تو همه این سکوت مطلقی که تو خونه برقرار بود سیبی به طرز خارق العاده ای خوابش برد...

و واقعا خوابید...

تنها چیزی که تو خواب حس کرد.. یکی دو بار ارتعاش کل بدنش بود که شما اصلا فکر نکنین هوشی موبایلشو گذاشته بود رو سیبی و به موبایلش زنگ زده بود و اصلا هم موبایلش رو ویبره نبود...

گایه هم حس می کرد یکی داره یه طرف صورتشو می کشه... این کشش شبیه یه بوش کشدار و مجکم بود...

نه بابا عزی جون نبود که.. عزیز جون خیلی مهربونانه سیبی رو می بوسه.. تازه همش که صورتشو نمی بوسه.... :)

این کوروش بود که هر چند از گاهی احساساتی می شد و می اومد احساسات لطیفشو رو صورت من خالی می کرد...

ساعت ۲۲:۴۵ بود که آزی بیدارم کرد و من رو به چای و کیک دعوت کرد...

آزی که شمع هاشو فوتید باز دل من مثل همیشه گرفت...

کوروش هم البته باهاش همکاری کرد و کلی جوک بازار بود اونجا زا دست این کوروش پدرسوخته...

از اونجا که بچه تا بهش م یخندی از خود بیخود میشه دیگه شیرینکاریهاش تبدیل به خرابکرای شد...

کیک آزی رو تیکه و پاره کرد بماند...

سرشو کرد تو کیک و گازش زد هم بماند...

در آخزین مرحله دو تا حرکت کاراته اومد تو کیک  که بسیار بسیار دیدنی بود... ویل خداییش نتونستیم نخندیم...

من فقط حواسم به عزی جون بود که بالا نیاره... اینقذه این شوهر جون من حساسه که حد نداره...

من که کیک نخوردم...

ولی از یه جای سالمش آزی برا عزیز جون کیک گذاشت... و دیدم که اون با میلی یه کم خورد...

بعد رفتن پای کامی...

کامی کجا بود تو همون اتاقی که ما قرار بود بخوابیم...

عزی جون رختخواب رو گذاشته بود...

من باز ولو شدم و باز در بین هیاهویه همه خوابم برد!!!!!!!!!!!!!!

و صبح از عزی جون شنیدم که کوروش جون بسرش کرد تا تونست بالاخره بعد از تکاپوی بسیار بخوابه.....

*** امروز کمی حالم گرفته بود... ولی دیدن کامنت های نانا جونم کلی خوشحالم کرد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




خيلی کار دارم...

***ببخشید ها خیلی کار دارم خیلی...

سرم شلوغه...

ولی یه چیزی...

الان مدتیه... شبها که می رم خونه می میرم... کاملا بیهوش میشم وقتی می خوابم...

امروز صبح عزیز جونم میگه من به کارام نمی رسم.. همش هم تقصیر توئه!!!!

می گم چرا خوب.. منکه نه سری دارم نه صدایی...تازه دیگه تو هال هم نیم خوابم که تو نگرانم باشی...

میگه همینه دیگه...

می ری میخوابی.. من دلم برات تنگ میشه.. میام پیشت... یا تو رویای اومدن پیشت خوابم می بره... دقیقا نیم ساعت بعد تو.. برا همین به کارهام نمی رسم...

تو روخدا می بینین.. می خوابم به کارهاش نمی رسه.. نمی خوابم.. نمی ذارم به کارهاش برسه...

حالا تصمیم گرفتم وقتی میرم خونه اگه زودتر از اون رسیدم بخوابم تا از این مشکلات پیش نیاد...

نظر شما چیه؟

*** امشب خونه آزی جون اینهاییم... تولدشه.. یعنی فردا شب باید می رفتیم ها.. ولی نمیشه...

راستی صبح تا ظهر پنجشنبه که پر بود.. الان بعد از ظهرشم پر شد... شبشم که مهمونی هستیم...

جمعه صبح من یه جنازه میشم... در نتیجه باید سعی کنم بخوابم تا  لنگ ظهر.. البته اگه عزیز جونم تدریس نداشته باشه... می ریم پیک نیک... شایدم غروبش رفتیم...

درواقع میریم جوجه خوری....

شایدم موندیم خونه من خونه رو تمیز کردم.. اصلا یه کاری می کنیم دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦




بازم سیب آبی!

سیب آبی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




پای سیب!!!

پای سیب

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




مال چند وقت پیش ها...

سیب شکننده

نمی  دونم چرا اینهمه شکننده شدم...

نمی دونم چرا اینقذه بد شدم...

 

خدا... خدا من اینقدر تابلوئم که داداشی بهم پشت تلفن اونو گفت؟

یعنی من با اونهمه شادمانگیم تو شمال نتونستم گولشون بزنم؟ باز هم تقصیر چشمامه شاید... لامصب ها نتونستن عین صاحبشون یه بار هم شده دروغ بگن...

ولی من خوشحال بودم...

ولی نه شاید به ناراحتیهام فکر نمی کردم...

اره همینه... به اونها فکر نمی کردم...

دیشب خونه ازاده اینها شدم پر از موج منفی...

نگفتم براتون؟

دیروز به مترو که رسیدم... وقتی فکر کردم باید اینهمه راه رو تنها برم دلم گرفت... خیلی هم خسته بودم... زنگ زدم برم خونه آزاده اینها بمونم تا عزیز دلم کارش تموم شه و با هم بریم خونه...

خونه آزاده اینها که رسیدم کوروش جونم با ذوق اومد تو راه پله ها... عروسک کرششو نشونم داد و کلی ذوق زده بود.. رفتم دیدم ازی نیست... رفته کلاس... باز یهو یاد ه=خود بی مصرفم افتادم وحالم گرفته شد...

رفتم تو آشپزخونه و در حالیکه داشتم با هوشی حرف می  زدم ظرفها رو شستم و گاز و پاک کردم... هوشی گفت سیبی یه چیزی بخور... راستی برام بلوز آورد...

کلی حرف زدیم.. و من کلی اونجا رو مرتب کردم

وقتی نشستم هوشی گفت: سیبی شام چی بخوریم.. گفتم نمی دونم منکه میلم به شام نیست.. ولی هر چی بخوای بگو درست کنم... بالاخره منو کشت تا بگه ماکارونی می خواد... گفت آخه تو خوب درست می کنی من خوشم میاد...

پا شدم براشون ماکارونی درست کردم... عزیز جونم هم اومد... از اون هم پذیرایی کردم... عزیز جون اومد تو آشپزخونه و گفت سیب خوشگلم..خسته ای .. از بیرون شام می گرفتم...

گفتم هیس.. نمی خواد

ازی اومد خونه.. کلی خوشحال شد..

گفت: سیب جونم شام می خریدم.. برا همین خیالم راحت بود...

خلاصه بعد شام یهو بحث شد... اونم از همون حرفها که شهاب می نویسه تو وبلاگش و منو غصه دارتر می کنه... یهو قیافم بدطوری رفت تو هم... اینقدر که هوشی هم فهمید... گفت ولش کنین این حرف ها رو سیبی حالش بد شده...

من باز نمی دونم چی داشتم می گفتم که عزیز جون گفت.: بابا حالا چرا اینطوری حرف می زنی.. چرا حرص می خوری؟ با همون لحن که من بدم میاد... و من باز صدام تو گلوم خفه شد...

دیگه اصلا یادم نمی اومد چی می خواستم بگم...

باید بر می گشتیم...

تو ماشین که نشستم.. مثل همیشه خفه شدم تا خونه...

بعدشم که رفتم خوابیدم... و سریع خوابم برد...

از اون وقتها بود که در اثر ناراحتی خفه خون میگیرم... و می خوابم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




آدمی وقتی دلش تنگ می شود معلوم است کسانی در دلش جای دارند...

و من هم اکنون دلتنگم...

دلتنگ تو... بیش از همه دلتنگ تو..

خودت می دانی...

می دانی ...

می دانی حتی وقتی در آغوشت هستم هم باز دلم برایت تنگ می شود...

و الان که تو پیشم نیستی بیشتر از همیشه دلتنگتم..

غیر از تو دلم باز تنگ می شود...

همیشه تنگ می شود...

برای کودکیهام... که می گن برنگردد دریغا...

برای معصوم، زهره، سعید، طیبه، پارسا، سپنتا، .......

برای نگاه های نگران پدرم... برای مادرم.. و خستگیهاش...

برای خیلی ها...

برا خاله.. برا دوستان مجازی ام... برای وبلاگم...

و با دیدن این جمله خوشحال شدم که هنوز همه رو از تو دلم ننداختم بیرون...

و هنوز زندگی برام معنی داره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




بازگشت شبنم جوووووووووووون!!!

نمی دونم تو کدوم پستم بود ولی حتما مال فروردین بود...

برین تو آرشیو فروردین خودتون پیداش کنین...

خوب اونجا حتما من راجع به یه مزاحم تلفنی که منو با یه شبنم خانوم محترمی اشتب گرفته بود گفته ام ...

دو سه روزه باز این علی آقا یاد شبنم جونش افتاده و به قول عزیز جون....... خونش کم شده...

دیشب یکی دو بار زنگ زد من متوجه نشدم کیه...

صداش نمی اومد.. کلی هم سعی می کرد با عشوه حرف بزنه.. منم گمان کردم که خط رو خط شده.. چون بلافاصله عشقم زگید به من که سیبی جونم اینقذه استراحت کن تا من بیام...

امروز تو اداره زنگ زد...

داشتم بالا می اوردم با اون صدای احمقانه اش...

تهوع گرفتم...

اگه قطع می کردم باز زنگ می زد درست نبود..

یه کم از مکالمه ام یادمه...

علی: خوبی؟

من: مرسی...

.........

علی: می خواشتم بیشتر با هم حرف بزنیم.. آشنا شیم..

من: ولی دلم نمی خواد و وقتشم ندارم..

علی: چرا؟

من: جدای از وقت من شوهر دارم آقا...

علی: دروغ نگو... همه دخترها برا فرار اینو میگن(حالا انگار من تو دستش اسیرم)

من: (سرم تو فایلم... دارم یه کار عجیب غریب برا رییس انجام می دم.. کلا فوق سری هم هست) چرا باید دروغ بگم...

علی: چند ساله ازدواج کردی؟

من: پنج سال

علی: وووووووو.. اصلا بهت نمیاد...

من: شما طبق چی میگین بهم نمیاد؟

علی: صدات....... (لحنش ایجا تهوع بار بود)

من: مثلا چند سالمه...

علی:بیست سال

من: خوب نمیشه یه دختر ۱۵ ساله ازدواج کنه...

می خوای با همسرم صحبت کنی؟

علی: نه اگه واقعا  داری نه...

من: (گوشی رو دادم به دوست عزیزجون.. همون که خیلی خسیسه... خداییش این یه بار بدطوری به کارم اومد...) و با اشاره بهش گفتم بگو شوهرمی مزاحم تلفنیه...

علی با علی مشغول صحبت...

و دیگه علی زنگ نزد...

آقای همکارم که داشت این صحنه رو می دید.. قاط زد... خیلی غیرتیه.. دیگه داستانها گفت برام از این مسائل.. و البت خوشش اومد از رفتار من...

منم گفتم اگه شوهرمم هم اینجا بود می دادم گوشی رو بهش...

آخه هم اون منو میشناسه هم من اونو...

من برم نهار بخورم...

کاری باری ماری...

تا بعد....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




 

سلام

خسته نباشید

من هنوز نهار نخوردم...

الان بدنم افتاده جون این چربی های بیچاره ام...

نمی گه اخه ادم لاغر میشه...

تازه از فردا شب باز سیبی مهمونی بازی داره...

فردا شب تولد آزاده جونه...

پس فردا شب سیبی خونه داداشی دعوت شده.. اونم رسمی... تازه مجلس بزمی است که نگو... اصلا مهمونی به مناسبت مجلس بزم بلرگزار میشه...

چهار شنبه شب هم استراحت می کنه... شایدم برا خودش مهمونی جور کرد...

پنج شنبه شب هم تشریف میبره یه مهمونی... که فقط باید تو پوز زنی کنه و چاخان و پاخان و کلاس بذاره....

شنفتم صاب خونه پنجشنبه شبی بازم حامله است... یعنی ایمکه بچه دومشو... حالا هی باید بگه چرا بچه نمیاری...

اینها همه یه طرف اون پسر شرور و پرچونه اش باید مغز منو بخوره و هی بگه خاله خاله ...

خلاصه این برنامه این هفته ام بود.. کسی هم دلش خواست جمعه دعوتمون کنه.. خواهشاً شام... تا ظهر می خوام بخوابم... خوب کاری نیست؟

من برم شادی بتونم ساعت ۱۵:۳۰ نهار بخورم

پ ن: علت این سفرنامه نویسی منقطع رو می دونین؟ حواس پرتی سیبی... اصلا مغزم کمی بیش از حد قاطی کرده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۴

وای خدا مرگم یادم رفت چی می خواستم بنویسم...

هان یادم اومد....

این هان یادم اومد دقیقاً دو ساعت بعد از جمله اول نوشته شد...

حاله اول یه سری اصطلاحات که تو ییلاق کاربرد زیادی داشت براتون می نویسم...

که خودش یه دنیای خنده است....

راستی الان سجاد ان لاین شده بود...

تازه رسیده بود..

باز گفت کلی بهش خوش گذشته...

و من متعجبم با اینهمه کار که مامانم ازش کشید چطور بهشس خوش گذشته...

فردا باید دقت کنم عکسها رو بیارم... دقت کنم نه .. وقت کنم...

***71

pirzeneh khoteh

pirzeneh veshna daketeh

pirzeneh sooti bada

hasan khatarnakeh hasan

moreh veshna deketeh...

***70

تو قسمت نود گفتم رفتیم خونه ما..

یادم رفت بگم داداشی اینها که در یک عملیات محیرالعقول با دوستشون اومده بودن شمال داشتن می رفتن... ما گفتیم واستین تا ما برسیم...

اونها هم فرایند خداحافظی رو به صورت اسلو میشن انجام دادن...

ما تو راه واستادیم تا شیرینی بخریم به مناسبت انتصاب علی به ریاست!!!! و البته افزودن بر چاقی های خودمون...

 واتادیم روبرویه شیرینی فروشی که یهو یه چهره آشنا دیدم... تا عزیز جون متوجه بشه چی شده گفتم وای دوستم...

و دویدم بیرون...

عزیز جون خیلی اطاف رو نگاه کرد و هیچ موجود مونثی ندید برا همین نگران شد و برام زنگ زد که سیب من کجایی.. باز رفتی پسر بازی...

گفتم برات می گم حالا...

یکی از بروبچز دانشگاه بود که خیلی بچه خوبی بود... من نمی دونستم زن داره یا نه... البته داشت.. ولی باورم نمی شد بچه داره.. اونم ۳ ساله...

بعد من ازدواج کرد.. ولی سرعت عملش بالا بودها...

تو هر یه جمله اش با ذوق می گفت.. خوبی خانوم سیبی .. خیلی خوشحال شدم خانوم سیب...

بعد کلی صحبت به صورت ام پی تری... بهش گفتم ما دقیقا پشت ماشین شما پارک کردیم و عزی جونم تو ماشینه...

بعد اینکه کلی تعارف کرد که مال منو حساب کنه رفت بیرون..

تا شیرینی من اماده شه دیدم داره با عزی جونم خوش و بش می کنه...

خلاصه جاتون خالی... کلی دچار خوشحالی شدم...

***۶۹

کلی به عسل کرجی عمه خدا رحم کرد...

قبل رفتن داشت تاب می خورد که یهو بند تاب پاره شد...

و همه به این موضوع فکرمیکردن که اگه تاب وقتی پارسا جونم داشت تاب یم خورد پاره می شد چی می شد..

آخه پارسا خیلی بلند تاب می خوره...

***۶۸

سپنتا جونم.. همون عسل کرجی من... به من و عزیز جون میگه عمه... اون فکر میکنه که من و عزیز جون اسممون عمه است...

پارسا هم به هر خانوم مهربونی میگه عمه..

برخلاف بچه های دیگه که می گن خاله... (قبلا گفته بودم)

***

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




چه روزیه امروز!!!

نمی دونم برا چی اینطوری شدم؟

صورتم پر شده از دونه های ریز قرمز زیر پوستی..

دهنم زخم شده.. یه چیزی شبیه وقتی آدم گرمیش میشه...

اینقدر هم بی حالم که حد نداره...

بی حسم... انگاری خالی خالی هستم...

به نظر شما من به زودی می میرم؟

تازه رییس از اول صبح اینجاست...

کلی کار دارم.. کلی کار داره...

خدا امروز رو به خیر کنه...

خالجونم رو بگو... نیست شده... معلوم نیست کجاست...

خلاصه روزگار بدی شده...

خیلی بد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




سیب تنبل...

دیروز ساعت ۱۶:۲۰ از شرکت جیم شدم...

معصوم خونه ما بود.. سعی داشتم زودتر برسم تا ببینمش...

سوار یه سواری خطی شدم...

یه خانوم و دو تا آقا دیگه هم پشت نشستن...

جاتون خالی...

آقاها از این خوش صحبت ها بودن... بدطوری هم رو نقطه های حساس اعصاب من دست می ذاشتن...

خلاصه نزدیک های کرج من یکی دو جمله گفتم...

اونها همچین خوششون اومد...

یکی گفت خانوم شما تو دادسرا کار می کنین؟

منم گفتم نه.. ولی بعدش یه چیزی گفتم که اگه الان بنویسم.. منو می کشن...

خلاصه اونها هی حرف زدن هی حرف زدن...

باز من یهو در مورد ایرانی کالای ایرانی یه چیزی گفتم که... اون آقاهه که اصلا هم ندیدم چه شکلیه... گفت: خانوم یه کم خوشبین باش... فلان سریال رو دیدی.. گفتم نه.... بعد باز حرف تلویزیون شد...

من گفتم شما هنوز هم تلویزیون میبینین؟

اونها گفتن: شما ماهواره می بینین؟

گفتم نه؟ من سعی می کنم استراحت کنم تا کمی اعصابم راحت باشه...

................

خونه که رسیدم ساعت ۱۸ بود.. معصوم جونم رفته بود... خیلی دلم گرفت...

تو اون همه به هم ریختگی هی فکرکردم چیکار کنم... چیکار کنم... نشستم به فیلم دیدن...

عزی زجونم زنگ زد گفت: گل سیبم بشین فیلم ببین.. تا اعصابت خورد نشه من امروز خیلی دیر میام...

منم از جای خود تکان نخوردم.. دو تا فیلم دیدم.. شد ساعت ۲۲ البته یکیش هنوئز تموم نشده بود... عزیز جونم اومد... شام خورد... و ساعت ۲۳ من گفتم تا تو بیای من یه چرت بزنم...

چرت بنده تا ساعت ۴ ادامه داشت...

خونمون همچنان به هم ریخته است...

هیچکی نمیاد جمعش کنه؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۳

***۷۳

سلام خوبید..

خوبم...

هنوز هم خوابم میاد..

حالا میریم سر اصل مطلب...

تو شماره ۹۵ براتون نوشتم که همه خوابیده بودن... من رفتم عزیز جونو هی اذیت کردم تا شاید بیدار شه...

عزیز جون برا یانکه از شر من خلاص شه گفت برم تو کامی داداشش.. فلان فولدر... فلان فولدر... بعد هی برم برم برم... تا بالاخره این فولدر های تو رد تو تموم شه... بعد یه سوپرایز اونجا هست...

منم همین کارو کردم  و رسیدم به یه سری عکس.... ووووووووووووووووووووو

دختر هم دخترهای قدیم...

نمی دونین چه عکسهایی بود...

عزیز جون گفت حالشو ببر...

تازه کپی کردم رو فلاشم ببرم ببر دختر عمو جون بررسی کنه...

زشت نبودها... ولی از اونها بود... از کدوم ها؟ از اونها دیگه... خوشگل هم نبود...

مخصوصا چشاش بی ریخت بود.. ولی هی از چشاش عکس گرفته بود...

البته عکس ها رو معلوم بود کی گرفته... خود داداش عزیز جون...

دروغ نگم حالم بد شده بود...

بعد دختر عمو جون هم گفت.. آره این دختره رو با خانواده اش و یه سری دیگه مامیت دعوت کرده بود خونشون..

مامان منم رفته بود کمک...

پیش خودم فکر کردم... تو روخدا می بینی... برا اینها همین عشوه و چسی اومدن لازمه...

اخه دختره مال این حرفها نبود که یه روز .. فقط یه روز برا اونها عین من باشه...

از الان اگه اون بخواد جاریم بشه حالم بد شده...

البته عزیزجون یه چیزی گفت خنده ام گرفت..

گفت: خلایق هر چه لایق... تو نباید بدت بیاد... مگه خودش بهتره؟!!!!!!!!!!

***۷۲

تو شماره نود براتون نوشتم رفتیم خونه عموش اینها...

تو حیاط پسرعموم  اینها رو دیدیم...

اونها مستاجر عمو عزیز جون هستن...

بعد احوالپرسی و این حرفها...

پسرعموم گفت: شما کی راه افتادین... خواهرم اینها که ۴ صبح راه افتادن ساعت ۲۲ رسیدن...

منم گفتم: (با چشم و ابرو.. حالا می گم.. ما هم صبح راه افتادیم...)

خلاصه کلی خودمو کشتم تا پسرعموجان بی خیال شد..

تو راه پله ها بودم که صدای عزیز جون و اونو می شنیدم که دارن در این مورد حرف می زنن...

البته بالا که بودیم عزیز جون موضوع رو حل و فصل کردها... ولی بدطوری داشت گندش در می اومد....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۲

چند قسمت از سفرنامه به علت اینکه سانسور شده نوشته نمی شود ولی به پاس شماره های نوشته نشده از ۷۵ ادامه می دهیم...

***۷۵

تو راه برگشت تو اتوبان قزوین تهران بودیم... من اصرار داشتم که عزیز جون یه چیزی رو بگه... گوش نداد... البته یه شوخی بود...

کلی کولی بازی دراوردم هی تهدید کردم واون هی به من خندید..

از اون خنده با نمک هاش بود ها....

دستشو گاز گرفتم بدجنس گفت وای آخ جون....

معصوم و  اذر که دیگه از خنده مرده بودن...

آذر فاستوس به طرفداری از عزیز جون برخاسته بود...

منم دیدم دستم به جایی بند نیست...

گفتم اگه حرفمو گوش مدی منم روسریمو برمی دارم...

حالا همچین هم روسری سرم نبود..کلاه رو سرم بود

روسریمو برداشتم...

مانتومو درآوردم..

عزی زجون مرده بود از خنده. می گفت سیبی نکن تصادف میکنیم ها...

گفتم اگه حرفمو گوش ندی بلوزمم در میارم...

انگاری من شوخی دارم...

بلوزمو زدم بالا که عزی جون با دست کشیدش پایین...

تازه کمربند ایمنی  هم نداشتم...

دیگه عزیز جون تسلیم شد و من به هدفم رسیدم.

***۷۴

طی کارهای من در نوشته ۷۵ و کولی ابزی هایی که تو خونه داشتم، آذر اینها هی متاسف تر می شدن..

می گفتن تو میخوای مامان بشی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ا ت چی در میاد؟!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۱

***۸۶

قال معصوم: مامانم اینها چند وقت پیش یه جشن دعوت بودن...

کارت داده بودن براشون...بدین مضمون...

جشن ختنه سوران نور چشمی عزیزمان

بعد یه متن اینجا بود که الان دقیق یادم نمیاد... ولی مسرت فراوان خانواده رو از این جشن بیان می کرد و اینکه خیلی بیشتر خوشحال میشن اگه مهمونها تشریف ببرن...

پشت کارت هم نوشته شده بود... (از قبل رو کارت چاپ شده بود)... یا علی گفتیم و عشق آغاز شد!!!!

***۸۵

هی به پارسا گفتم عمه به این سیرها دست نزن.. دستت بومی گیره.. اینها بو میدن.. نتیجه اش این شو که یکی یکی حبه های سیر رو می برد جلو بینیش و بو می کرد و یمگفت عمه اینم بو میده؟

عزیز جون دید فکرکرد داره میخوره اونها رو، گفت: پارسا جون سیر ها رو نخور... تنده.. بخوری... هی باید بپری بالا بپری پایین..

پارسا هم بی درنگ یکی از سیرها رو گاز زد و شروع کرد به شادمانی و بالا پایین پریدن...

و هی می گفت:عمو .. عمو.. بالا پایین..

***۸۴

الان من شبیه چیه شده ام... پارسا جدیداً به این مرحله رسیده که هی می پرسه.. عمه اینها .. عمه اینا.. این چیه؟

مثلاً میگه: عمه موز چیه؟

میگی: میوه است..

عمه اینا میوه چیه؟

میوه خوراکیه عسل من...

خوراکی چیه؟

و این داستان ادامه دارد...

***۸۳

عسل من کیه؟

پارسا: من من

عشق من کیه؟

پارسا: من من

ناز من کیه؟

پارسا: من من

... کیه؟

...پارسا: من من

عمه کیو از همه بیشتر دوست داره؟

پارسا: عمو عزیز جون!!!!!

عمه بعد از عزی جون کیو بیشتر از همه دوست داره؟

پارسا: پارسا جون...

پارسا کیه؟

پارسا: من من...

***۸۲

وقتی داشتیم می رفتیم خونه مامی عزی جون... پارسا کلی گریه کرد... بعد هی م یگفت.. عمه نرو خونه مامان عمو... اینجا باش...

ببین... عمه باشه.. مامان طیبه باشه... عمو باشه.. پارسا باشه.... عمه اینا باشن.. همه باشن..

نمی دونین چقذه دلم کباب شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت های وسط...

***۹۲

صبح پا شدیم...

بعد از صبحونه تمیزکاری و این حرفها...

بعد از مدت ها خونه عزیز جون رفتم حموم...

بعدشم وسیله مسیله جمع کردیم رفتیم ییلاق...

خونه رو تمیز کردیم...

من بیچاره با اون آّب سرد هی شستم هی شستم...

بساط نهار رو اماده کردیم..

نه ببخشید.. یه ساعت دهی زدیم تو رگ...

من بیچاره سیر شدم.. برا همین نهار نخوردم..

بعد نهار رفتیم تو مه و بارون یه کمی پیاده روی ..

بعدشم برگشتیم خونه...

جمع کردیم... اومدیم خونه مامی عزیز جون...

بعدشم باز راه افتادیم که بریم خونه ما...

***۹۱

شب رسیدیم خونه مامانم اینها... یعنی ساعت حدود ۷

بعد رفتیم دنبال طیبه...

اونو گذاشتیم خونه.. با عسل عمه و زهره رفتیم کنار دریا...

کمی نشستیم...

بعدش اومدیم خونه....

این یه تیکه اش یادم نمیاد...

***۹۰

تو راه از بازار برا خونه کمی خرید کردیم... این کمی خودش یه عالم بود... برا عروس خوب بودن باید خرج کرد...

برا من مهم نیست اگه اوضاع خوب باشه...

یه پارچه خوشگل هم برا مامی خریدیم... اخه هدیه اش خونه داداشی جا موند...

برا همشون هم کادو خریده بودم...

خلاصه...

ساعت ۱۷:۳۰ مثلا تازه رسیدیم منزل مامی عزیز جون... کلی خوشحال شدن.. از اونجا که من نهار نخورده بودم یه عصرونه مشتی زدیم تو رگ که باعث شد شام میل نکنیم...

طبق معمول کلی کار کردم و داشتم از پا می افتادم...

کادوهاشونو دادیم... کلی خوشحال شدن همه...

بعد هم بساط شام بود...

بعدشم با عزیز جون رفتیم خونه عموش اینها... ساعت ۲۳:۴۰ برگشتیم...

این از دوشنبه ما

***۸۹

صبح ساعت ۸ بیدار شدیم... صبحونه خوردیم.. ساعت ۱۰ رفتیم جنگل.... عسل عمه هم بود.. کلی خوشحال بود...

گشتیم ...

برگشتیم...

نهار میل نمودیم...

من هیچی نخوردم.. حالم یه جورهایی بود...

یه دوش گرفتم... بعدشم کمی خوشگل عسل شدم و راه افتادیم...

***۸۸

ساعت ۴ صبح رسیدیم...

بعد از کمی ازار افراد خوابیده.. خوابیدیم...

***۸۷

یکشنبه ساعت ۲۱ راه افتادیم....

آذر هم بود...

شاممون کم بود...

رفتیم دو تا پیتزا هم خریدیم...

تو راه خوردیم...

ولی در نهایت شگفتی من اصلا تمایلی به خوردن اون نداشتم...

عزیز جونم خیلی خسته بود...

جز یه بار که ۲۰ دقیقه استراحت کرد... بقیه اش رو یه کله رفتیم...

تو راه البته ادم های احمق بی کله زیاد بودن...

برا همین ما خیلی دیر رسیدیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




 

***۹۳

صبح ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم...

کتری رو گذاشتم رو گاز...

لوبیا ها رو گذاشتم بپزه...

پیاز خورد کردم... و بعد سرخیدمشون...

و بعد هم تا ساعت ۶: خورشت لوبیا پلو رو آماده کردم...

زهره برنج رو آبکش کرد و من تو دو تا قابلمه دمشون کردم...

ساعت ۷ بود...

سجاد هم قرار بود با ما بیاد...

ساعت حدود ۸ راه افتادیم...

سجاد رو هم بار زدیم و من و مامی و زهره و عزیز جون رفتیم ییلاق...

فهمیدم ناراحته...

کمی غر زد... کمی من ناراحت شدم.. البته بعدش از دلم در اوردها...

تو راه کنار یکی از آبشار ها واستادیم...

کلی عکس گرفتیم.. کلی خندیدم...

و باز راه افتادیم.. وقتی رسیدیم هوا خوب وبد.. ولی بعد یه عالم مه اومد...

رفتیم خونه... چایی زدیم تو رگ...

راه افتادیم رفتیم امامزاده...

رفتیم زیارت...

خدایا منو ببخش..

هیچ حسی نسبت به امامزاده نداشتم...

رفتم چند تا عکس هم گرفتم...

بعد اومدیم بیرون... رفتیم به یاد خیلی قدیمها سر سو... Soo

از اونجا رفتیم بالا ها...

حیف که مه بود... و البته من کمی ترسیده بودم... وگرنه می خواستیم بریم رودخونه...

سجاد تو راه گیلکی حرف می زد.. البته به زحمت... بعد کلی خسته می شد...

کلی راه رفتیم تا شاید گرسنمون بشه نشد...

دیگه تقصیر ما نبود که.. رفتیم خونه...

جاتون خالی تا می تونستیم خوردیم...

یه عالم سیر خام.. سیر ترشی.. پیاز..و ماست چکیده.... و لوبیا پلو مشتی من...

بعدش هم هی سجاد می گفت بخوابیم...

عزی جون رو تراس تو اون سرما پتو پیچش کردم و خوابید...

داداشی اینها هم رسیدن... نهار خوردن... و از سرما چپیدیم تو اتاق...

یه کم بازی نمودیم.. حرف زدیم.. حندیدیم.. با پارسا جونم بازی کردیم.. چایی... میوه... هله هوله...

(توجه کنین ما همش داشتیم می خوردیم)

بعدشم آتیش درست کردیم رو تراس و بساط بلال رو راه انداختیم...

به اصرار سجاد و با بی میلی دو تا سیخ جوجه هم زدیم... بعد دیدیم نه بابا خیلی می چسبه... باز هم سیخ زدیم و همونجا آ‌ن لاین میل نمودیم...

جاتون خالی خیلی چسبید...

بعد از اینکه دیدیم دیگه خیلی خوردیم.. و داشت هوا هم تاریک می شد... بند و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم خونه...

شب رسیدیم خونه...

من نشستم با اونهمه خستگی سیر پوست کردم و بعد خوابیدیم...

البته قبلش کلی با عسل عمه بازی کردیم...

چقدر هم دلم براش تنگ شده...

این مال چهار شنبه بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




پارازیت...

الان رییس اومد

الان من یه سوتی دادم به وسعت هر آنچه فکر کنید...

الان دست و پای بنده رد حال ارتعاشه...

الان دارم سکته می کنم...

اصلا هم مهم نبود مثل اینکه.. ولی من دارم سکته می کنم....

باور کنید دستم می لرزه...

بذارین خوب شم بازم میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه صد قسمتی... قسمت آخر !!!

دیباچه سفر

از اونجا که نمی دونم سفرنامه چند تکه ای بشه برا اطمینان از ۱۰۰ شروع می کنم و میریم تا یک.. بعد اگر دیدیم هنوز هم حرف مانده در حالیکه به یک رسیدیم... اصلا غصه نمی خوریم... چون خدا اعداد منفی را از ما نگرفته... پس به امید خدا شروع می کنیم....

این مابین شاید خاطراتی چند هم بیان شود که شما باید ربطشان را به سفرنامه خودتان پیدا کنید....

***۱۰۰

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر رسیدیم خونه.... با یه کوله بار وسیله... معصوم و آذر هم با ما بودن...

تا اونها وسایلو بیارم بالا من برنج شستم و گذاشتم رو گاز...

بعد با مایع لوبیا پلو که از خونه آماده کرده بودم لوبیا پلو درست کردم..

تا اون دم بکشه وسایلو جا به جا کردم...

بچه ها هم داشتن کار می کردن....

یه سری لباس ریختم تو ماشین... ساعت ۱۳:۴۵ هم نهار خوریدم... و بعد همه ولو شدیم...

***۹۹

ساعت ۵:۴۰ از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به بار زدن هر آنچه بابا فکر میکرد ممکنه ما نتونیم داشته باشیم... این هر آنچه شامل اون سن ایچی هم که بابا داد تا بیارم خونه که وقتی غروب ها با عشقم برگشتیم خونه بخوریم، هم میشه...

ساعت ۶:۴۰ از خونه راه افتادیم..

آذر رو بار زدیم... و راه افتادیم...

متاسفانه از جاده رشت بر میگشتیم...

می گفتن کندوان بسته است ...

من داشتم دفتر خاطرات دانشگاه رو می خوندم..  نفهمیدم کی رسیدیم لاهیجان...

۱۵ دقیقه واستادیم... کلوچه خریدیم و باز گازشو گرفتیم...

در رودبار  توفقی داشتیم و مقدار متنابهی زیتون پرورده میل نمودیم.... و من روغن زیتون خریدم.. چون دوکی گفته باید بخوری...

در منجیل هم به علت رساندن امانتی توقف کوتاهی داشته و باز راه افتادیم...

و در کل راه از آلو هایی که خریده بودم می خوردیم و هی  می گفتیم.. وای دلمان درد گرفته...

***۹۸

ساعت ۲۴ رسیدیم خونه مامانم اینها..

زهره داشت برامون غذا تو راهی درست می کرد...

عسل عمه خوابیده بود...

نمی دونم چی شد که یهو یادم افتاد باید اون نامه قشنگه که خیلی وقته قولشو دادم رو براتون بیارم...

هر چه دفتر خاطرات تو خونه بود رو زیر و رو کردم . ولی پیداش نکردم...

معصوم گفت یه عالم از خرت و پرت هات پشت بومه... منم نیمه شبانه به پشت بام مراجعت نمودم...

کلی اونجا خاطرات بود...

کلی خرت و پرت...

بالاخره کارتن مذکور پیدا شد و من تا ساعت ۱۳:۳۰ بالا بودم... داشتم به تقدیر نامه هام نگاه می کردم...

بابا منم برا خودم کسی بودم ها...

چقدر تقدیر و تمجید...

تازه کلیشون رو هم ریختیم دور...

گشتم نبود...

با این وجود همشو با خودم اوردم کرج... گفتم شاید لابه لای کارت پستالها و نامه هاست...

الان کلی با خودم خرت و پرت اوردم....

لابه لای اونها دفتر خاطرات کلاس دومم رو هم پیدا کردم...

نه ببخشید کلاس چهارمم... نمی دونین چه با حال بود...

باید اسکن کنم براتون بذارم...

ولی الان ناراحت اون نامه ام هستم که گم شده....

***۹۷

شام خونه عمو عزیز جون بودیم... نمی دونم چم شده بود.. حالم اصلا خوش نبود... جاتون خالی خوش گذشت...

***۹۶

بعد از ظهر خودمون رو کشتیم یکی از بچه ها رو که بهش می گن مامی عزیز جون راضی کنیم بیاد بیرون... خلاصه اومد... رفتیم کمی کنار دریا نشستیم... بعد رفتیم خونه تا حاضر شن.... بعد از نماز خوندن اونها و نگاه کردن من رفتیم خونه عمو اینها...

***۹۵

صبح ساعت ۹ خونه مامی عزی جون بودیم... بابا کلی سبزی چیده بود... مامی تو حموم بود.. هوا همچین ملس بود... نشستم تو حیاط اونها رو تمیز کردم...

شستم و بردم بالا.. ساعت ۱۰:۱۵ بود...

دیدم مامی داره برنج رو میذاره رو گاز... یه نگاه به ساعت کردم... ولی نمی دونم چرا هیچی نگفتم... البته ترسیدم بگم.. بعد اون بگه که غذا خودش درست نمیشه که.. بعد باز حرف پیش بیاد...

چایی ریختم.. و شیرینی ای که برا تولد داداش عزیز جون خریده بودم رو آوردم... مامی گفت برا چیه... گفتم تولد داداش عزیز جون... فهمیدم تو دلش خوشحال شد...

داشت چایی می خورد که یهو با تعجب گفت ساعت چنده؟

گفتم ۱۰:۳۰ گفت پس چرا نگفتین برنج نذارم...

من گفتم خواستم بگم ولی گفتم حتما حکایتیه...

آخه همیشه ساعت ۱۱:۱۰ برنج می ذاریم... و ساعت ۱۲:۱۰ حداکثر شروع به میل کردن می نماییم...

بعد از نهار وقیت همه جا رو عین دسته گل مرتب کردم و ظرف ها رو شستم دیدم  همه خوابیدن... من عین بچه کوچولوها هی دور خودم گشتم هی اینور رفتم اونور رفتم دیدم حوصله ام سر رفت.. رفتم عزیز جون رو کمی اذیت کردم.. بعدشم خوابم برد...

آخه یه نسیم با حالی می اومد که حد نداره..

بعد از اینکه بیدار شدم طبق معمول سرم درد می کرد...

آخه من وقتی بعد از ظهر ها می خوابم سرم درد می گیره...

***۹۴

من ساعت ۵:۳۰ طبق معمول از خواب بیدار شدم...

ولی تا ۶:۳۰ تلاش کردم کمی بخوابم...

تو رو خدا می بینین چه بدبختیه ها...

بعدش عزی جون رفت دوش گرفت.. صبحونه خوردیم.. من یه کم جمع و جور کردم و راه افتادیم... طرف منزل عزیز جون اینها....

پ ن: اینو می پستم تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




من هستم.. ولی خسته ام...

***اینطوریاست دیگه...

گفتم دوستان دلتنگم هستن..

اون کار سخته امروز کنسلید...

به لطف پروردگار مهربان هم اگه رییس تشریف نیارن.. بنده در خدمت اسلام و مسلمین بیشتر خواهم بود....

***وای که اینگاری منوکوبوندن به دیوار...

اینقذه بدنم درد می کنه....

راستی دیروز دخمل عمه جونم با ما بود...

***از اونجایی که بنده کمی دچار نقصان حافظه ام... یعنی کمی زیاد دچار نقصان حافظه ام از آخر سفر می نویسم به ا ول...

شما هم از آخر نوشته هام بخونین به اول...

بعد درست میشه دیگه

به امید خدا میریم در پست بعد در خدمت سفر نامه باشیم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




نزنین توضیح میدم....

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

صبح به خیررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

خوبید؟

خوبم..

ولی خیلی خسته ام... خوابم میاد خفن...

چرا می زنین... بابا این اینترنتشون دیوونه بود... اصلا روان پریشی می گرفتی... تازه فضول هم زیاد بود....

امروز خودمو جا نذاشتم خونه شانس آوردم...

آخه ساعت .. حلقه... موبایلم جا موند....

البته موبایلمو گذاشتم برا معصوم جونم.... خونه ماست دیگه.... ماست نه.. ماست...

ولی میره.. فردا امنحان داره....

دلم اول از همه برا عسل عمه تنگ شده... نمی دونین چه شیرین زبونی شده....

ولی خودمونیم ها... بچه این چند وقته نخوابید اصلا....

الان اونم اول صبح.. نمی تونم براتون تعریف کنم ....

ولی کلی عکس براتون گرفتم توپ.. توپ...

من که توپ نیستم... یعنی شدم...

نمی دونم چرا وقتی میریم شمال همه فکر می کنن ما داریم از گرسنگی می میریم....

برا همین من الان دوباره دارم از چاقی بیشتر میمیرم... چقدر هم رعایت کردم ها....

ولی شما باشین... چیکار می کنین؟

خداییش اگه اون کبابو نم بزدیم تو رگ اصلا دیوانگی بود...

الان از عزیز جون من بپرسید بهترین قسمت سفر کجا بود... میگه اون روز تو ییلاق که اول بلال خوریدم بعد کباب داغ داغ خوردیم...

اما خداییش اون روزی خیلی خندیدیم...

حالاباید دبیام براتون سفرنامه بگم...

هر چند که خیلی نرفتیم بیرون.. ولی باز خوب بود...

امروز کلی کار دارم.. تا قبل ۱۶ بعید می دونم بتونم بیام....

فعلا کاری باری ماری...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




سيب يا اورانگوتان؟!

قدیم ندیمها بابا سیبی یه روز صبح کله سحر.. ساعت ۱۰ بامداد...که اومده بود صبحونه دومش.. یا به اصطلاح خودم.. ساعت دهیشو میل کنه و باز به کار و تلاش بپردازه... خطاب به جمع،  البته با اشارتی به اتاق سیبی یا به عبارتی سیب دونی منزل گفت: چرا همش می خوابین... پاشین دیگه... از بس تنها صبحونه خوردیدیم خسته شدیم... ادمیزاده ا نگیزه اش رو از دست میده تو این خونه... عینهون (عینهو) اورانگوتان خوابیدن انگار کوه کندن... (راویان گفته اند...در هنگام گفتن این عبارت اشارتی به سیبی داشت)

از اونجا بود داداش سیبی ها که فقط ۱۰ دقیقه زودتر از من برخواسته بودند.. این عبارت اورانگوتان را از گفته های پدر سیبی اتخاذ نموده و هی عین پتک بر سر سیبی می کوبیدند...

از آنجا که سیب ۵۵ کیلویی ما باز هم در نظر بقیه چاق بود (همه خانواده به یک مسبت چاق می شوند.. پس سیبی در تمام برهه های زمانی زندگیش از بقیه چاقتر بود.. در نتیجه همیشه در نظر دیگران چاق بود :( .... )

داداش سیبی ها هی به بابا سیبی می گفتن... دهانتان مریزاد... (همون دست مریزاد بود) عجب لقبی به این غول بی شاخ و دم دادید ...

و از آنجا که سیبی ناز بابا بود . همیشه لوس بابا بود... گفت اصلا من نه تنها صبحانه نم یخورم نهار هم نمی خورم....

و بدترین مورد در خانه سیب ها این بود که اعضای خانواده در منزل حضور داشته باشند وهنگام شام شرف یاب نشوند...

خلاصه تا مدتها این ناز کردن ها ادامه داشت تا اینکه....

یکبار بابا سیبی گفت: (با تحکم) هر کس به دختر ناز من توهین کند.. دهانش را با سرب داغ مورد عنایت قرار می دهیم...  این خوشگل عسل بابا تا هر هنگام که خواست .. بخوابد....

القصه.... این خواب اورانگوتانی شد داستانی در زندگی سیب ها...

تا اینکه دیشب .. باز سیبی به یاد اورانگوتانیهای گذشته خود.. به خوابی بس طولانی فرو رفت...

راویان طبق آمار دقیق این خواب را از ساعت ۲۰:۳۰ الی ۵ صبح امروز تخمین زده اند...

به عبارتی ۸:۳۰ دقیقه که در تاریخ زندگی سیب در دوسال اخیر بی سابقه بوده...

هر چند سیبی از ساعت ۲۲:۳۰ به فواصل یک ساعت بیدار می شد و هر بار ۱۵ دقیقه بیداربود... ولی دلیل نمی شود... چون جز دو مورد کوتاه... در بستر به سر می برد...

کارشناسان علت این خواب رفتگی را قطع بی هنگام برق، تنهایی سیب، و البته گذران سریع وقت دانستند...

پ ن: قبلش هم اصلا سیبی با همسایه در مورد بحث شیرین مرده و این حرفها حرف نمی زد!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦




آتیش سوزی پشت خونه...

مرگ درخت

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




تبليغات شامپو تو تعويض روغنی!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




برنجی که گفتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




سفر نامه...

این همون گربه ای که خیلی پر رو بود...

اینم ویلامونه...

منم تازه دارم میرم اولین گردش صبحگاهی...

البته عکسش بزرگتر بودها....

کیفیتشو کم نکردم.. خودشو کوچیک کردم...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




سیب آبی و مرگ نیلوفر!

یه نیلوفر مرده در گوشه عکس..دیدینش؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




بد قول

چه کار بدی کردم...

بهم گفت تا حالا شده بهت قول بدم و بدقولی کنم؟

منم گفتم: اره... خیلی وقت ها...

نمی دونم چرا.. ولی شروع کردم به گفتن...

۸ تا قول ...

۸ تا شد...

اولیش: دندون پزشکیئ نرفتی..

۲: برا زانوت دکتر نرفتی...

۳: برا ناخونات دکتر نرفتی...

۴:....

....

۸:.....

دیدم رفته تو فکر...

ناراحت بود...

چه بده ها سر کوفت زدن.. اونم به یه مرد...

بهش گفتم: عزیزم واقع بین باش... جز دو تاش که اصلا مهم نیست بقیه اش برا سلامتیت بود..

قول بهم دادی و عمل نکردی...

بازم فکر کرد...

فکر کرد... غلتی زد و برگشت... گفت دارم فکرمی کنم.. دارم فکر می کنم تو چه مهربونی... واقعا اینها همه خواسته های توئه...

 من: اگه برات مهم باشه خواسته هام.. آره... فقط همین... با این قولت که هیچوقت تنهام نذاری...

تنها شرط ازدواجم همین بود.. یادته؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




ام اس...

پنج شنبه آزاده زنگ زد و گفت: می رن شمال...

صداش ناراحت بود...

خیلی هم ناراحت...

گفت آقای ... فوت کرده...

یهو دلم گرفت...

نشستم ...

گفتم کی ؟ چرا؟

گفت: تصادف کرد....

اولیم چیزی که به ذهنم رسید این بود که مواظب  خواهرت  باش.

نذارین عصبی بشه.. نذارین خیلی غصه بخوره... نذارین بره تو مجلس و مسجد و  اینها...

گفت بیشتر برا همین میرم...

کلی دارو بهش دادن.. کلی آمپول زده...

و من هر وقت بهش فکر می کنم بیشتر برا خواهرش غصه می خورم که ام اس داره...

حالا بریم شمال باید اول برم خونشون...

حالا می بینم خیلی هم بزرگ نشدم ها... نمی تونم بهش تسلیت بگم...

خیلی اینکار سخته برام..

به نظرم برا یه داغ بزرگ گفتن تسلیت میگم کار بی مزه ایه.. و خنده دار...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




روز جهانی بی دخانیات...

نمی دونم چرا پنجشنبه ای بدجوری هوس کردم سیگار بکشم...

اینقده با دود جمعه حال کردم..

همون دود آتیش سوزی رو می  گم دیگه...

بدطوری احساس کمبود نیکوتین می کردم..

دلم یمخواست برم قهوه خونه و هی قلیون بکشم...

اتفاقی وقتی داشتم تلویزیون رو پاک می کردم ، روشن شد و شنیدم که میگن: روز جهانی بی دخانیاته...

سیگاری ها سیگار نکشین...

تریاک و افیون.. هرویین و کراک و ...... هر چی زهرماریه اشکال نداره ها.. قلیون و سیگار نکشین...

بعدشم اون تبلیغات هوای پاک رو نشون داد...

تازه فهمیدم دردم چی بود...

باز اینها گیر دادن به یه چیزی و من باز گیر دادن به همون...

یادم اومد یکی می گفت تو روز بی دخانیات پارسال به گمانم... بیشترین آمار مصرف سیگار رو دادن...

و من داشتم به این فکر می کردم که عین من روانی هم تو این کشور کم نیست ها!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




چهار شنبه و پنجشنبه.... جمعه

سلام

خوبین؟

خوبم...

خوشین؟

سلامتین؟

مرسی منو عزیز جون هم خوبیم... شکر خدا...

از کی براتون حرف بزنم؟

از چهارشنبه بگم؟

چهارشنبه.... چهارشنبه... یادم نمیاد... باورتون میشه؟

هان داره یادم میاد...

من چهارشنبه اینجا بودم...

به یکی از دوستام گفتم م یمونم تا تو بیای

ولی یهو ساعت ۱۶ خودمو غافلگیر کردم... اینقدر که حتی با زهرا خداحافظی نکردم

ساعت ۱۷ به زهرا اس ام اس دادم که زهرا جون من تو راه خونه ام... ببخشید یهو پیش اومد...

یادم نمیاد به چه هدفی زود حرکت کردم...

وا چه بد شدم ها... ساعت ۶ خونه بودم.. چرا شیرینی خریده بودم هم نمی دونم...

شام چی داشتیم؟

نمی دونم...

ولی نون داغ خریدم... تا عزیز جون بیاد یادمه با خیار و آلو و آلبالو خشکه که البته اونموقع خیس بود خودکشی کردم...

فشارم افتاده بود عجیب...

بعد عزیز جون زنگ زد.. گفت کجایی؟ گفتم خونه همون دوستم که خیلی دوسش داری!!!

عزیزجون یهو صداش گرفت... قطع کرد... حالا من هر چی می خوام زنگ بزنم دیگه نمی گرفت...

کلی گفتم خدایا غلط کردم... الان عزیز جونم حالش بد شده...

برام زنگ زد...

گفت کجایی؟ (با تحکم پرسید)

گفتم: گفتم که .... (ادم نمی شم که)

گفت: خوشت میاد اذیتم کنی؟

گفتم: آره...

گفت : پدرتو در میارم... استراحت کن تا بیام...

گفتم: اخ جون پدرمو درمیاره... چشم... منتظرم...

گفت: پدر سوخته ... ..............................(غیر اخلاقی بود)

نشون به اون نشون که... آقای عزیزجون دامت برکاته ساعت ۲۱:۳۰ به منزل مراجعت نمودن...

منم مرغ... خوابم گرفته بود شدید...

فقط یه ساعت دوام آوردم و بعدش خوابیدم...

(حالا اینکه فعلش جمعه یا مفردبه کسی ربطی نداره... مخاطب شما منم)

پنجشنبه صبح.. سیب باید بخوابه... ساعت چند بیدار شد؟

ساعت ۴ صبح... آخه زود خوابیده بودم...

تا ۶ جون کندم.... بعد با عزیز جون صبحونه خوردم...

تا ۷ که عزیزجون بره ... نفله شدم...

بعد قرار بود برم بازار... کمی خرید داشتم... و کمی هم سفارش ..

ولی  تا ۸ تو رختخواب موندم...

بعدش پا شدم افتادم به جون خونه...

خدا رحمت کنه کسی که این لباسشویی رو افرید....

بیچاره تا غروب ۱۰ بار روشن خاموش شد...

رفته بودیم سفر...

همه ملافه هامو برده بودم

برا رو مبلها

رو فرش

رو تخت

خوب نیاز می شد دیگه...

کلی هم لباس بود

تازه ملافه های تختمون

۳ تا پتو مسافرتی

...

همش پنجشنبه تموم نشد که...

یه عالم هم جمعه بدبخت روشن خاموش شد...

ساعت شد ۱۰.. یه عالم کار مونده بود...

بی خیال بازار شدم...

حالا یه وقت دیگه میرم...

مهم کادوی برادر شوهر بود که خریدم...

ولی تا ساعت ۱۵ همینطور ایستاده بودم...

اون اتاق قبلیمون رو کردم عین دسته گل

یه عالم وسیاه تو کمد دیواری رو درآوردم و جابجا کردم... تو دلم گفتم اگه نی نی ای هم بود الان مرد طفلک....

اینقده باز سنگین بلند کردم که داغون شد کمرم....

ساعت ۱۵:۳۰ زنگ زدم برا عزیزجون...

سلام عزیزم... خوبی؟ تو راهی دیگه... نهار منتظرتم ها...(براش طبق معمول اکثر آخر هفته ها ماهی درست کرده بودم و مرغ ...یه برنجی هم پزیده بودم .. پزیده بودم آه ه ه ه ه ه ه ه....)

نه عسل ناز.. تو نهارتو بخور... من معلوم نیست کی بیام.... دوکی رفته جلسه..گفته به عزیز جون سیبی بگیم بمونه تا من بیام...

من: :(.... و البته صدای دوفففففففف قطع کردن تلفن نیومد.. چون ما تلفن نداریم که.. با موبایل زنگ زدم.. ولی موبایلمو پرت کردم رو مبل...

چند وقتی هم هست که تعطیله این موبایلها... می دونستم نمی تونه زنگ بزنه.. براشم زنگ نزدم...

ساعت ۱۶:۳۰ نشستم نهار خوردم...

ولی خوردم ها.... با حرص... و البته مقدار بسیار زیادی سیر ترشی که برام اصلا خوب نیست... و مقدار بسیار زیادی سیر خام که اصلا و اصلا برام خوب نیست...

لج کرده بودم با خودم اساسی...

ساعت چند اذون میگن؟

هنوز عزیز جون نیومده...

من یه اتاقو تمیز کردم... خیلی از لباسها جابه جا شده... ولی هنوز کلی کار دارم و عزی جون هم نیومده...

بالاخره ساعت ۸ میاد خونه... شایدم ۸:۳۰....

البته بگم بهتون ها...

داشتم تمیز می کردم خونه رو دیدم ای بابا این اجنه دارن میان خونمون ها...

بعد مثل بچه آدم نشستم زنگیدم به عزیز جون: سلام عزیزم...

عزیز جون: سلام (با ناراحتی)

من: خوبی نازنینم؟ کجایی عسل جونم؟ خسته نباشید... نهار خوب خوردی تا من غصه نخورم...

ع: (صداش از گرفتگی دراومد .. حالا یه کم لوس شده) آره.. تو راهم.. تو اتوبان... خیلی خسته ام... دلم برات تنگ شده...

من: منم دلم برات تنگ شده نازنینم... منتظرتم بیای خونه... برات دو بار چای گذاشتم نیومدی... یواشتر بیا خوب؟ مواظب خودت باشی ها... یه آبمیوه ای چیزی می گرفتی نکنه خوابت بگیره...

ع: مواظبم... استراحت کن اومدم بریم بیرون...

.........

این شد که روی اجنه کم شد... منم یه آهنگ ملایم گذاشتم و شروع کردم به ادامه کارم...

عزیز جون اومد... کلی تحویلش گرفتم... کلی از اینهمه کارهای انجام شده شگفت زده شد... و ته دلش خوشحال...

رفتیم یه سر بیرون ولی زود اومدیم خونه...

برا پارسا جونم زنگ زدم...

عسل من کلی حرف زد باهام...

بهش می گم عمه بیام خونتون؟

میگه آره بیا شمال... فردا...

و اما صبح جمعه...

جمعه صبح که باید بخوابم.. کله سحر بیدار شدم... دیدیم نه نمیشه خوابید... یه کم عزیز جون رو انگولکش کردم...

بیدار شد... رفت برام نون خرید... جاتون خالی صبحونه زدیم تو رگ... رفتیم خرید هفته... بعد اومدیم خونه.. عزی جون رفت دنبال کار ماشین... منم باز افتادم به جون خونه....

یه عالم کار بود...

تازه خرید های جدید.. کاهو شستن و ....

شام شب..

نهار فردا...

ساعت ۱۴:۳۰ نهار خوردیم.. و باز کار و کار تا ساعت ۱۸...

البته عزیز جون به کارهای خودش رسید و من باز دست تنها...

ولی خونمون تمیز شدها... از عید هم تمیزتر...

فقط اتو کردن یه سری از لباسها مونده بود...

الان تختمون کنار پنجره است دیگه

دیدم عزی جون صدام یمکنه بیا ببین چه ادم های روانی ای پیدا میشن...

رفتم دیدم... علف های زمین پشت خونه رو آتیش زدن... یه نیم ساعتی داشتم نگاه یم کردم که یهو یادم اومد.. من بالکن رو با بدبختی تمیز کردم ... تازه لباس سفیدها رو بنده...

ولی دیگه دیر شده بود...

همشون بوی گند دود گرفته بودن و پر از لک سیاه بودم...

تازه کلی دوده اومده بود تو آشپزخونه...

می خواستم بشینم همون وسط گریه کنم....

عزیز جون با ناراحتی لباسها رو جمع کرد و تکوند و ریخت تو ماشین...

از ظهر لباس سفید ها رو تو آفتاب پهن کرده بودم تا یه کم آفتاب بخورن...

با یه دستمال زمین رو پاک کردم و دیگه بی خیال بالکن شدم

بوی دود تو خونه پر شده بود...

یه درخت خوشگل تو اون زمین بود که نصفش سوخت...

تا نیمه های شب هنوز آتش روشن بود...

یه مشت احمق هم داشتن به اون آتیش با لذت نگاه می کردن...

شب کلی عزی جون دست و پا وکمرمو ماساژ داد تا تونستم بخوابم...

خودش رفت پی کارهاش...

ساعت حدود ۱:۳۰ بود که با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم...

بعد از مدتها این اولین بار بود که خوابی می دیدم که توش خنده بود... یادم نمیاد.. ولی کلی خندیدم.. عزیز جون بیدار شد و میگه چی شده؟

می گم حال ندارم تعریف کنم و با می خندم... و تو این خنده ها خوابم می بره...

هر چند بعدش یه کابوس وحشتناک دیدم و ساعت ۴ بیدار شدم... ولی خیلی خنده دار می خندیدم...

پ ن: به دختر عمه جون گفته بودم که بیاد آخر هفته بریم گردش... اونکه نیومد.. ولی ما هم نرفتیم گردش... خدا هم خیلی بهش رحم کردها.. با این همه کار من...

اخه خونه رو مرتب کردم .... شاید یکی اومد خونمون...بعد اگه تمیز نباشه... نمیگه این سیبی به کی رفته اینهمه خونه اش به هم ریخته است...

راستی حموم رو هم شستم... به قول بابا حالا یمتونی توش پلو بخوری.. از بس تمیزه... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




چطور می تونم؟!

چطور می تونم بخندم؟

چطور می تونم از یه زندگی بی جن حرف بزنم وقتی دوست جونم ناراحته؟

چه صبح غم انگیزی

چه حرفهای غم انگیزی

ولی یه چیزی رو می دونم

باید خوشحال باشم

باید بخندم

باید پر انرژی و پر از موج ثبت باشم

یکی یه گوشه این شهر غصه داره

یکی یه گوشه این شهر شاید کمی دلش آروم بشه با حرف هام

همونطور که من خیلی وقتها آروم میشم با حرف هاش

و البته آدم می شم با حرف هاش...

پس من می خندم

شما بخندین

من نیشم بازه

شما هم لبخند بزنین

مرسی تا پست بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




.............

***دیشب من موندم تو شرکت تا با عزیز دلم بریم خونه...

این عزیز دل بدقول من دیر اومد سر قرارش... بعدشم که گفت بیا سر چهارراه عسل جون من همونجا منتظرم...

من دو سه بار پرسیدم سر چهار راه؟؟!!!!!! اونم تایید کرد بله سر چار راه...

رفتم سر چار راه.. سلانه سلانه... از درد هم داشتم می مردم... دیدم نخیر... خبری نیست...

یهو احساس کردم رفتم رو ویبره... دیدم موبایلم می زنگه... عزیز جون میگه: کجایی عزیزم من دو ساعته منتظرم..

منم گفتم: ایضاً بنده.. پس چرا نمی بینمت؟ دو ساعته اینجا پام خشک شد...

گفت: عزیزم سر این چار راهم.. یعنی سر کوچه شرکت...

درسته اونجا چهارراه بود.. ولی همیشه به اون یم گفتیم سر کوچه... به این چهار راه بزرگخ می گفتیم چهار راه...

خلاصه من شدم یه گوله عصبانیت... راه افتادم طرف ماشین... قرار بود به کمک اجنه تازه وارد حالی به عزیزجون بدیم...

دیدم یکی از دوستاش تو ماشینه

منم خنده ام گرفت...

عزیز جون گفت: عجب شانسی آوردم...

منم گفتم: عجب خوش شانسی

دوستش گفت: من برم شما راحت باشید؟

و همین شد که جنها رو با اردنگی انداختیم بیرون و خودمون عشقولانه رفتیم...

***تو راه خونه همش حرف های خوب خوب زدیم... همش قربون صدقه نازنینم رفتم.. گفتم براش چه اس ام اس هایی گاهی اشتب میشه... و اخرش منو می برن زندان بابت این کارهای خرکیم...

اونم گفت.. خودتو ناراحت نکن.. مهم نیست.. مهم اینه که تو مال منی.. من دوست دارم... تازه اون اس ام اس هات فقط می تونه مال من باشه...

منم گفتم اره خوب... ولی شرمندگیش هم برا من می مونه...

***تو ترافیک بودیم که یهو یاد خالجون افتادم... کلی حرف زدیم و کلی خندیدیم و ...

بعد عزیز جون گفت: اون هم خیلی شبیه توئه ها.. فقط فیلم ایرانی که صحنه نداره.. چرا می زنه جلو و اولشو نمی بینه خدا می دونه... بعد یهو گفت..هان شاید عین توئه.. فیلم هیجان انگیز که میشه میگه اعصابم نمی کشه ببینم  و از اونجایی که عزیز جونش حال نداره عین من فیلم ببینه تا براش تعریف کنه می زنه جلو....

بعد گفت: یادته فیلم ۲۱ گرم...

تو یه فیلم دیگه دیدی به اسم بیست و یک گرم... بعد آذر بود گفت دیدی فیلمش خیلی جالبه؟ گفتی اره.. همون که .....

بعد آذر شاخاش دراومد که چه ربطی به ۲۱ گرم داشت...

تو هم گفتی: اره همه چیز فیلمش خوب بود جز اسمش... البته گفتی حتماً منظورشون یه نقطه تو نقشه است که روش نوشتن ۲۱ گرم .. خلاصه باید سکرت می موند جاشون دیگه(این توضیح اسمشو نبر بود )

خلاصه کلی خندیدیم و این حرفها...

***راستی جدیدا این عزیز جون داره پول از خودش کش میره...

یعنی پولی که می آورد خونه جهت خرج منزل و اجاره و این حرفها.. کم شده... یه چک پول که دیشب کشفیده شد... حالا باز کجا پول قایم کرده خدا می دونه... نمی دونم امسال یم خواد برام چی بخره...

همیشه این موقع ها که میشه یواشکی پول قایم می کنه برا تولدم و سالگرد ازدواجمون...

***کرج که رسیدیم رفتیم تعویض روغنی

من تو ماشین بودم...

آقا تعویض روغنی رفت برام چایی آورد..

گفتم نه مرسی...

گفت: از تو خونه اوردم خانوم چایی ریخته همه لیوانها تمیزه..

منم گفتم می دونم و ممنون.. و برا اینکه ناراحت نشه خوردم... ولی خیلی چسبید.. کلی هم خوش طعم بود چاییش...

عزیز جون داشت چایی می نوشید که دیدم خیره شده به روبروش... و صورتش شکفته شده...

من حال نداشتم برگردم ببینم چی شده...

خودش اومد گفت: سیبی اون نی نی خوشگلو ببین...

یه دختر کوچولویه  ناز و خوشگل...

باورتون نمیشه .. رفت بیرون تا بتونه بهتر ببینتش.. دختر کوچولویه مشتری بعدی بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦




اسارت!!!

تا حالا از دست این اسپیدکس اسیر بودیم...

الان تو آرشیو گردیهام دیدم یه امیر ارسلان خان هم به اون اضافه شده...

چه ادم های بیکاری پیدا می شن ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦




بابا تو ديگه کی هستی؟!!!

سلام صبح به خیر... صبح گرم شما به خیر باشه...

خوبید؟

خوشید؟

خوبم؟

ممنون...

بذارین قبل از هر ور ور کردن و مخ خوری ای برم سر اصل موضوع.. بقیه حرفهامون بمونه برا پست بعد...چشم؟

چشمتون بی بلا... اون ناز چشاتو بخورم.... نه ببخشید با شما نبودم که... شما هم جو گیر میشین...

***القصه... دیشب بنده و همسر عزیزم.. که تمام زندگی منه... (حالا گاهی قاط می زنم شما روتون رو زیاد نکنین .. مگه نگفتم که کسی حق نداره حتی تو دلش به شوهر من بد وبیراه بگه...)

اره دیشب ما ساعت ۲۱ رسیدیم خونه... منم که داشتم هی به خودم میپیچیدم.. بدطوری دلم درد می کرد... حالا چرا درد می کرد رو هم نمی گم... یه نفر کشفیده چرا... دکتر بعد از اینو میگم دیگه... بدطوری سرش تو کتابه !!!!!!!!!

تنم هم دچار خارش مزمن شده بود... چرا؟

به گمانم یکی از این حشرات موذی و کثیف و آلوده به صورت کاملا نامحسوس بنده را گزیده بود و این زهر احمقانه اش در بدن لطیف چون گل من پخش شده بود...

جای گزیدگیش تاول زده و بدطوری می سوزه...

من دیدم نمی تونم تحمل کنم.. به عزیزجون گفتم من یه سره میرم زیر دوش... شما هم زحمت شامو بکش...

یعنی خودش گفت من زحمت شام رو می کشم...

من رفتم و اندکی که زیر دوش ارام گرفتم فهمیدم که بابا این حشره ای که منو گزیده از نوادگان اجنه بوده... چون با شستن سر و بدن... از شدت خستگی و غم زدگیم کم شد... بعدش به خالجون فکر کردم... و به همه محبتی که دیروز نثارم کرد...

تو دلم گفتم: غلام همت آن نازنینم ... که کار خیر بی روی و ریا کرد...

البته می دونم این همته و محبت نیست.. ولی همت خاله همش محبته... حالا می گم براتون... باید ببینم چقدرشو بگم سوتی بازار نمیشه...

بعد با شکفتگی مزمن تر از زیر دوش بدر امده و ندای.... خوووووووووووووشک سر دادم...

حالا اینکه عزیزجون به سرعت فرزترین شاگرد دلاک برایمان خووووووووووووشک آورد جای بسی تحسین دارد هیچ... غذامون هم سوخت!!!!!!!!!!! اینکه چرا سوخت به شما هیچ ربطی نداره...

جونوم براتون بگه که... من همچنان پیچیده شده در میان حوله بودم که در یک عمل غیر منتظره و محیرالعقول موبایل عزیزجون رو برداشتم و زنگیدم...

اینکه من با موبایلش زنگ زدم تعجب آور نبود که دهنتو دو متر باز کردی...

اینکه برا مامی شوهر جون زنگ زدم محیرالعقول بود...

نه اینکه باهاشون قهرم ها نه...

ولی طی مسائلی کاملا پیچیده از عید فطر گذشته تا کنون برایشان نزنگیده بودم... حتی برا تبریک عید سعید باستانی!!!!!!!!!!!!!

برادر شوهر جان جان جان... گوشی را بر داشت و کاملا صدایش هیجان انگیز و خوشحال بود...

هیجان و تعجب در هم آمیخته... چه شود...

بعد گفت اتفاقی افتاده.. عزیز جونت کو.. گفتم نه .. اتفاق نیفتاده.. امروز کمی زود منزل تشریف آوردیم.. هنوز به مرگ خواب دچار نشدیم...

گفتم مامی کجاست؟

گفت الان صداش می کنم.. البته من به مامی عزیز جون می گم مامانی...

گفتم مامانی کجاست؟

مامانی جان جان اومد پای گوشی... منم عین همیشه.. سلام و احوالپرسی.. و بابایی خوبه.. اون یکی داداشی خوبه گفتم و ... مثل همیشه چون حرفی نداشتم گفتم که هوا چطوره؟ گرم که نیست....

و مامی هم حرف زد.. غریب یک ربع حرف زدیم.. در مورد هوا.. قطعی آب.. اینکه این جمعه ما کولرمون رو راه می خوام بیندازیم.. اینکه دوست جونم گفته همش کرج برق نداره... حالا ما خونه نیستیم.. وگرنه می مردی و این حرف ها.. بعد هم بنزین و گرونی و اینکه خدا رو شکر شما سلامت باشین خدا روزی رسونه و این مسائل..

مامانی جون هی این وسط می پرسید عزیز جونت کو.. گفتم همینجاست مامانی جان الان می دم گوشی رو بهش.. نگران نشین... همش این عزیز جون زنگ می زنه براتون گوشیو نمی ده به من.. ایندفعه گفتم خودم اول زنگ بزنم حرف بزنم تا دیگه چشام وا نمونه ...

مامی کلی خوشحال شد...

بهش گفتم ان شا الله هفته دیگه میام شمال.. چیزی لازم ندارید مامان جان...

گفت نه.. سلامتی.. همه چیز هست شکر خدا....

هیچی دیگه... گفتم برا همه سلام برسونین گوشی رو می دم به عزیز جون...

عزیز جون چشاش که از حدقه زده بود بیرون.. هول شده بود... براش خیلی عجیب بود این حرکت من... چون می دونه که اگه حتی مرغ یه پا نداشته باشه... سیب جونش  یه پا داره و حتی یه دنده هم بیشتر نداره...

ولی خوب به قول خودش: این سیب یه دنده من از بس مهروبونه که مهربونیش دنده زایی می کنه براش..حتی پا زایی (اگه فهمیدین من چی گفتم)

اینطوری بود که عزی جونم دچار شوق بیشتر زندگی شد و فهمید این سیبه واقعا جناش رفتن...

راستی این اصطلاح جنی شدن هم از مامانی جون یاد گرفتم...

بین خودمون بمونه ها... تمام این مشکلات من به خاطر اینه که بدجوری مامان عزیز جون رو دوست دارم... چون عزی جون بدجوری مامانشو دوست داره...

واسه همینه تحمل کارهای جن گونه گاه و بیگاهشون رو ندارم...

حالا بی خیال...

یادمه تا وقتی که هنوز کاملا به خواب فرو نرفته بودم و گوشام می شنید.. عزیزجون هی می گفت: سیب من.. عشق من.. چی شد که زنگ زدی برامامی من... راستشو بگو....

منم فقط می لبخندیدم....

پ ن: یه چیزی در گوشتون بگم؟ مردها واستن عقب.. پر روها سرتون رو میارین جلو نمی گین قباحت داره...

می دونین چیه؟ من به گمانم مامانی فکر کرد می خوام خبر نی نی دار شدن بهش بدم...

خدایا یعنی میشه ما نی نی دار بشیم؟ بعد زنگ بزنیم برا مامانی اینها...

راستی زنگ بزنیم چی بگیم؟

اصلا چطوری می گن؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات گذشته...

بعدش میگن تو چرا یهو دلت میگیره...

خوب همینه دیگه..

خالجونم نیست.

غیب شده.

حالا به جرم بد حجابی نبرده باشنش.. بقیه اش مهم نیست....

از بس این خاله من خوشگل عسله می ترسم کمیته مخصوصا گرفته باشدش!!!!!!!!!!!!!!!!

***راستی یه خاطره از بد حجابی بگم براتون...

پنجشنبه شب ها گلسار رشت... سر یه چهارراه یه سری از خواهران و برادران می ایستادن جهت ارشاد بی کله هایی عین من... هر کدوم هم ارشاد نا پذیر بودن می فرستادن تو اتوبوس یا مینی بوسی که باهاشون بود جهت بردن به نمی دونم کجا... تا کمی اب خنک بخورن بلکم ارشاد شدن...

من ندیده بودم دو تا اتوبوس اونجاست...

با برو بچز در حال قدم زنی بودیم و یه آقایه مهربون خیلی هیکلی هم با دوستاش سعی در انداختن شماره در کیف ما رو داشت و ما هی حرص می خوردیم که بدبخت الان میگیرنمون ... ما نخوام شماره شما رو داشته باشیم باید چیکار کنیم؟

خلاصه اینکه یهو من دیدم به به چه برادران خوش مشربی تو اتوبوس هستن... به شوخی به بچه ها گفتم.. بابا خیابون رو بی خیال .. اتوبوسو عشقه... بذار بگیرنمون یه گفتگوی تمدنها با هم داشته باشیم...

و البته از اونجا واژه ... کمیته بیا منو بگیر... کمیته تو رو خدا منو بگیر رواج پیدا کرد...

هنوز که هنوزه علی میگه: سیبی کمیته بیا منو بگیر یادته... این کمیته بیا منو بگیر مال تئاتر ...

من قدیم ها سینما نمی رفتم فیلم ببینم.. عین الان و لی تئاتر زیاد می رفتم.. دوست داشتم..

یه باری که علی هم طبق معمول آناتول فیلاته تئاتر بود ما رو دعوت کرد بریم...

تو سالن اتنظار بودیم... یه عالم ادم تو هم می وولیدن... بین همه اونها چشممان به جمال بی همتای یه آقای متشخصی روشن شد...

یهو برقی از چشمانمان پرید... و در بین راه علی این برق رو دید و گفت: هی سیبی... اونو می بینی... اون فلانیه... پلیس مخفیه... اینجا شناسایی می کنه.. بیرون میگیرنششون اونهایی که مورد دارن شدید...

بعد من دوباره گفتم: وا چه خوشتیپ.. کمیته بیا منو بگیر... کمیته بیا منو بگیر....

زنعمو که ولو شد از خنده...

یهو دیدیم آقای کمیته اومد جهت عرض ادب... علی غیرتی شد.. باید رگ گردنشو می دیدین... گفت این کمیته هم بی میل نبود شما رو بگیره... بچه پرروووووووو

***کمیته واژه بهتری بود.. ضمن اینکه اونموقع اسمش همین بود.

***من دختر خوبی بیدم ها.. فقط حرف می زدیم همین... یه کمم پررووبودم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶..... و البته خاطره تولد پارسالم

امروز داشتم تو اینترنت گلگشت می زدم... یعنی تو وبلاگم...

دیدم که من بالاخره خاطره تولد پارسالمو ننوشتم...

از اونجاکه گفتم شاید بزنن تو ذوقم امسال.. بعد یهو بزنم زیر همه چیز... تا دیر نشده براتون بگم.. (چون نزدیک تولدم میشه من باز عین ادم درس نخونده ها کلی اضطراب میگیرم.. کلی هم حالم بد میشه...)

اینکار دو دلیل داره.. یکیش اینه که از حسادت دق می کنین.. دلیل بعدیش هم باز همینه... دلیل سومش اینه که یادتون نره و از حالا به فکر یه کادو خوب برام باشین... خیلی وقته هدیه نگرفتم ها...

 

روز جمعه بود... دقیقاً .. جمعه 27 مرداد ...

بذارین یه توضیح بدم...

ما با داداشی اینها و دوستایه زنداداش و مامی و ددیش یه دوره داریم.. البته الان یه دور تموم شد و هنوز دور بعد شروع نشده...

هر کسی یه ماه مهمونی می گرفت.. ساده مختصر .. و هدف فقط دور هم بودن و البته برگزاری مجلس بزم... حالا چرا بزن برقص داشتیم؟

چون هر کسی تو روزی دوره رو میگرفت که یه مناسبت داشت... خلاصه تولد یا سالگرد ازدواج بی رقص که نمیشه...

داداشی اینها خرداد مهمونی دادن... دوستش تیر.. مرداد هم من قرار بود روز تولدم دعوتشون کنم...

 

اره جمعه که پا شدم. دور از جون همتون.. شستم ..روبیدم ... رفتم... جمع کردم... پهن کردم.. اتو کشیدم... یادمه موقع نهار حتی نتونستم خوب بشینم...

عزیز جون هم یادم نیست کمک کرد یا نه.. ولی بعدازظهرش یادمه . هی تلفن مشکوک می زد.. و داشت به کار خودش می رسید... اصلا هم به رو خودش نمی اورد من دارم از خستگی میمیرم..

چند بار هم داداشم زنگ زد...

ساعت چند بود نمی دونم.. ولی غروب بود.. داشتن اذون می گفتن.. گفت پاشو بریم من یه چیزی به مهدی بدم.. یه کافی نت بریم یه چیزی میل کنم... بعد بریم بگردیم.. شام هم مهمون تو...

گفتم شام بیرون نمی مونیم ها... هم حال ندارم به خودم  برسم  هم اینکه شام داریم...

یادم اومد ساعت 20 بود...

من فقط دوش گرفتم... بعد با یه قیافه داغون.. خسته... یه مانتو دم دستی پوشیدم.. و طبق معمول همه شلوارهای خوبم هم شسته بودم وخیس بودن...

همون شال مشکیه رو سر کردم.. رفتیم بیرون...

مهدی زنگ زد باز.. گفتم حتما میگه :ما بیرونیم.. میشه دیرتر بیان...

عزیز جون گفت همینو گفت.. پس بریم دور بزنیم...

گفتم:یه کاری.. بیا بریم آتشگاه... به اون آقاهه بگیم  که می خوام یه مهمونی بگیریم.. بعد یه کم امکانسنجی کنیم..

(حالا نمی دونم دارم کار یکی از بچه ها رو راحت می کنم...)

گفت باشه.. بریم...

فقط اینها رو داشته باشین خوب...

رفتیم محل مورد نظر رسیدیم...

آهان نگفتم.. تصمیم داشتیم مهمونیمو بیرون بگیریم.. به دلایل فراوان...

البته من دسر و سالاد و ... رو خودم ببرم...

آخه سالاد اونجا رو دوست نداشتن...

خلاصه تو راه این عزیز جون رو مغز من خسته راه رفت... گفتم اصلا برگردیم...

بهش گفتم دور نزنی من همینطور تو حرکت پیاده میشم خودم برمی گردم..

واستاد... کلی نازمو کشید.. کلی گفت اصلا منظورش اونی نبوده که گفته و این حرفها...

گفتم خوب... ولی فقط می ریم بر میگردیم.. اصلا چایی مایی و اینها هم نمی خوام...

رسیدیم اونجا...  به عزیزجون گفتم دلم افتاده همه اوباش اینجان... و البته داداشی اینها هم هستن...

خیلی خونسرد گفت چرا؟

گفتم حس ششم... هنوز بهش اعتقاد نداری؟

گفت چرا دارم..

رسیدیم دم پله ها.. نوازنده های دوره گرد تو رستوران شروع کردن به آهنگ تولد تولد زدن...

صدای همهمه هم می اومد...

دم پله ها واستادم... عزیز جون گفت چی شده؟

گفتم هیچی... فقط ببین چه باحال دارن تولد تولد برام می خونن... از امشب انگاری تولدم شروع شده... و کلی با ذوق رفتیم بالا... یهو دیدم یه ملت ... از نوع آپاچی دارن دست می زنن...

هول شدم.. همه بودن... احساس مچ گرفتگی بهم دست داد...

بعد سلام احوالپرسی... و روبوسی و ماچ و موچ... همه بهم گفتن تولدت مبارک.. منم تشکر کردم..گفتم حالا مونده...

بعدشم اشارتی به عزیز جون کردم که بریم... ولی انگار نه انگار... شوهر خجالتی من مونده تکون هم نمی خوره...

رفت نشست رو تخت...

می گم نه دیگه بریم.. عزیزم ما مزاحم نمی شیم.. اومدیم ببینیم محیط خوبه برا مهمونی یا نه.. که بعدش بریم سر کوه به سبک قدیم جیغ و داد کنیم و برقصیم...

ساناز گفت: خوب همینه دیگه.. همین مهمونی شماست..

گفتم:چشم امشب هم مهمون ما.. ولی مال ما یکشنبه شبه...

دیگه سرتون رو در نیارم.. نشستم. یه چایی که خوردم... داداشی دیگه اعصابش خورد شد.. یه نیشگون ازم گرفت گفت: بابا ایکیو جان این همون مهمونی توئه... عزیز جونت سوپرایزت کرده.. وگرنه چطور می تونستیم همه رو جمع کنیم اینجا؟

تازه من دوزاریم همچین گفت جرینگ.... که صداش تا آسمون هفتم هم رفت...

اینقذه یهو شرمنده شدم...

اینقذه یهو خجالت کشیدم...

داداشی بین من و عزیز جون نشسته بود.. می دونست که باید از عزیز جون محافظت کنه...

خلاصه جاتون خالی...

کلی خوش گذشت...

کلی خوب بود...

همه تا مدتها به قیافه بهت زده من داشتن می خندیدن...

تا حالا کسی اینطوری منو سوپرایز نکرده بود...

شام که خوردیم گفتم اینطوری که خیلی بد شده... لااقل عزیزم کیک می خریدیم... تولد بی کیک که نمیشه پس باز پس فردا شب مهمونیه.. دیدم داداشی با کلاه . کیک و شمع و فشفشه داره میاد...

این دومین تولدی بود که اونجا داشتیم می گرفتیم... اولیش مال عزیزجون بود دیگه.. ادامه تولدشو بردیم اونجا... اینم نگفتم براتون؟!

کلی بهمون خوش گذشت...

کلی من شرمنده شدم...

برام خیلی جالب بود که عزیزدل من برام اینکارو کرده...

بعدش بهم یه سکه هدیه داد و قبل اینکه من حتی به این فکرکنم که چقدر از سکه هدیه گرفتن بدم میاد گفت... می خواستم برات یه چیزی بخرم.. چون نتونستم تصمیم بگیرم... ومی دونستم از پول هم بدت میاد برات سکه خریذم تا باهاش هر چی دوست داری بریم بگیریم.. و می دونست که من می دونم اون هیچوقت از فروختن خوشش نمیاد...

 

کلی اونشب خوش گذشت..کلی داداشی غیرتی شد.. گفت اصلا چرا اینقدر خواهر منو نگاه میکنی... بعد زنداداشم گفت: مهدی جان تازه فهمیدی... الان چهار ساله که دیگه آبجیت خانوم مردمه... بذار راحت باشن طفلکیها...

کلی بقیه هم بهم کادو دادن.. سپنتا جونم هم یه کارت پستال خوشگل داد بهم... چون می دونست عمه از کارت پستال خوشش میاد...

بعد رفتیم تو کوه.. همون جا که احساس میکنی دیگه می تونی پرواز کنی ...

کلی بزن بکوب و جیغ و این حرفها.. بعدشم اومدیم خونه....

 

 

به عزیز جون گفتم چی شد.. این فکر از کجا اومد...

گفت دیدم برا اولین بار تولدت یادته ... خوب سوپرایز نمی شدی... کلی فکر کردم . به این نتیجه رسیدم از قبلش سوپرایزت کنم..  تا مزه اش تا روز تولدت برات بمونه...

بعد با مهدی مشورت کردم.. به این نتیجه رسیدم..

تازه تو کلی می خواستی زحمت بکشی واسه مهمونی روز تولدت... گفتم خسته میشی...

حالا هم مهمونی تموم شد.. هم خسته نشدی.. هم سوپرایز شدی...

یادمه اینقدر خوشحال بودم که فرداش تو اداره نیشم بسته نمی شد...

باورتون میشه...

هر چی می خوام یه روز خوب تو زندگیم یادم بیارم فقط همین روز یادم میاد... یعنی بیشتر این روز یادم میاد...

دیگه چه روزی خیلی روز خوبی بود برام؟

باور میکنین هیچ روزی شاید... هیچ روزی...

پ ن: البته اگه بخوام یه سفر خوب هم یادم بیارم همین سفر انزلیه... هر چند به قصد تفریح تا حالا سفر نرفته بودیم :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶.... جا مونده بود... قبل جنی شدنم.. يادتونه؟

امروزکه داشتم می رفتم خونه (یعنی دیروز) خدا رو شکر .. مترو وحشیانه نبود... و من با آرامش سوار شدم.. هر چند جایی برا نشستن نبود... ولی آرامش حکم فرما بود...

اما دو تا دختر خانوم محترم بودن که مغز منو تیلید کردن تا خود کرج...

بابا اینها کی بودن... به خودشون هم رحم نمیکردن... اصلا با هم حرف می زدن.. نمی دونم می فهمیدن اون یکی چی میگه.. عین ضبط و پخش بودن... تا اونسر واگن هم صداشون می رفت...

مخصوصاً یکیش که صداش ونگ ونگی بود بدطوری اذیتم می کرد... منم دیگه نمی تونستم برم یه جای دیگه واستم...

تو همین هاگیر و واگیر... یه خانومی اومد یه عالمه ساک باهاش.. یه چیزهایی می فروخت که به قول یکی از بچه ها .. از همون 6 تا هزار تومنی ها بود..

البته لازمه توضیح بدم که الان ارزونش 3 تا هزاره...

من یه چیز باحال تو اون بساطش کشف کردم که اصلا ارزون نبود.. با هیجان خریدم...

خانومه کلی حال کرد... چون بعد من یه عالم دیگه هم فروخت...

راستی با پول تو جیبیم خریدم...

آخه هنوزم عزیزجون بهم پول تو جیبی میده.. منم با مترو که میام کلی برام می مونه... البته هم روزانه پول میگیرم .. وهم گاهی شبانه...

بعضی وقتها دچار لوسی مذمن میشم میگم: عزیز جون به من پول تو جیبی نمی دی.. همشو خرج کردم.. کیفم خالیه خوابم نمی بره... بعدش عزیز جون عین بابا ها میگه: باز دختر بدی شدی همشو خرج کردی؟ منم سرمو تکون میدم...

این بازی پول توجیبی ماست...

اونهایی که منو نمی شناسن باید بگم که برن اینجا ******** البته لینکش نکردم.. خودتون برین دیگه...

پ ن:الان حال ندارم لینکشو پیدا کنم.. حال داشتین برین اوایل پارسال رو بخونین تا پیدا شه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶

سلام

خوبین؟

خوبم...

چه خبرها؟

چیه چرا شاختون دراومد..

منم دیگه سیب جون... نه بابا تازه رسیدم...

هم الان که دارین اینو می خونین تازه رسیدم اداره.. هم الان که دارم اینو می نویسم تازه رسیدم خونه...

ابی جون هم هست.. اینجاست...

جاتون هم خالی نیست...

چرا؟

خوب معلومه دیگه.. من و ابی باشیم... بودن شما آرامشمون رو مختل میکنه... تازه من لباس مناسب هم ندارم...

یعنی بین راه لباس عوض کردن موندم... حالا خودتون بگین جای شما خالیه؟

ابی که عزیز جون نیست... خدا نکنه...

غیرتی نشو...

داره برام می خونه...

نازی ناز کن دیگه...

واسه من خونده.. نیست من خیلی نازم...

خوب چی بگم براتون؟

می دونم ها.. ولی کلی حرف قلمبه شده تو گلوم...

اولاً من دیگه بزرگ شدم.. الان می تونم زنگ بزنم و به یه نفر که حتی عزادار مادرشه تسلیت بگم بدون اینکه سکته کنم...

بعدشم اینکه باز هجوم افکار ناجور داشت منو در بر می گرفت...

اومدم سریع خودمو به مواد مخدرم رسوندم که مبادا افکار غم انگیزم وارد مغزم شن و در رو برا اجنه وا کنند..

آخه من امرو زخانوم مهربونی شدم.. البته دیروز هم بودم ها... ولی نمیخوام عشقم که اومد خونه منو اخمو ببینه.. و البته با چشایه پف کرده  و دماغ قرمز... و باز بگه ببخشید عزیزم.. در اولین فرصت میرم دنبال خونه.. تا اینهمه دیر نرسم خونه...

ولی یه چیزی بگم؟

من از الان می تونم ببینم که ما تهرانیم و باز آقای عزیز جون خان دیر میان خونه... گفتم که شلوارش دو تا شده... (خدا نکنه... )

میدونین به چی فکر می کردم؟

به روز تولدم...

به اینکه یعنی ممکنه عزیز جونم یادش بره تولد من... یادش بره که عسل نازش کی به دنیا اومده...

بعد یهو دلم گرفت...

این استارتش بود...

بعد که استارت خورده شد.. منم تخیلم قوی... کلی برا خودم داستان ساختم.. البته دیری نپایید این افکار شومم..

چرا؟

بذار بگم براتون... آخه یهو خاطرات بد گذشته اومد تو ذهنم... دیگه استارته که زده شده بود.. قیافم تو هم رفته بود.. تو آینه آسانسور که خودمو دیدیم وحشت کردم...

گفتم سیب جان با این قیافه بخوای بری تو خونه جنها هم باهات میان تو... بعد تو نمی ترسی... اینقذه خودمو نصیحت کردم که حد نداره.. خوب نمی فهمه دختره نادون... اینقدر بهش گفتم که قبل اینکه کلید رو بچرخونه یه نفس عمیق کشید.. بعد یه لبخند زد... و بعد هم به قول خالجون.. 5 تا هم جوک برا خودش تعریف کردم... البته به صورت ام پی تری... بعدشم که برا حسن ختام و پایداری لبخندش یاد کله یکی از بچه ها افتاد و خندش تبدیل به قهقهه شد...

برا اینکه خانوم همسایه مجبور نشه زنگ بزنه تیمارستان و اینهمه راه رو برگرده تا تهران سریع پرید تو خونه....

الان هم خانوم خندان در خدمت شماست...

منتظره آب جوش بیاد یه چایی بزنه تو رگ... نه ببخشید اول دم کنه.. بعد بزنه تو رگ...

آب نمک هم قرقره نمیکنم.. چون حال ندارم... ولی تا شب حتماً اینکارو می کنم...

ببخشید .. چایی دم کردم...یه ربع دیگه یادم بیارین برم تا نجوشیده برش دارم... اخه من عادت دارم چایی بجوشونم...

بازم دلقک بازیم گل کرده می دونم

ولی خوب نانا جونم اومده

میشه نازنین دوستم بیاد و من ناراحت باشم؟

البته میشه ولی حالا از اون وقتها نیست...

خوب بفرمایین چایی داغ...

وا زنگ می زنن... ببینم کیه.. دارم میام...

***

آقای همسایه است.. الان خونه ماست.. یه آقای دیگه هم هست...

جاتون خالیه.. دلشون برام تنگ شده...

خوب حالا شماهم زود رگ غیرتتون قلمبه میشه...

اومدن برا همون مشکل آبریزش سیفون در منزل همسایه...

خوب من کاری نداشتم.. نشستم اینجا...

اگه بدونین تا مغز استخونم بوی جوراب گرفته...

اقای همسایه که تمیزه...

این آقاهه بنده خدا پاش چه بویی میده.. داغون شدم...

تموم خونه بوی جوراب گرفته...

وای می خوان برن حموم...

خوب برم  تختمو جمع کنم...

 

البته تختمو که نه... چیزمیزهایی که دیگه فهمیده زشته اگه همه ببینن...

چقدر بدم میاد غریبه اونم از نوع مردش بره تو اتاق خوابم...

اتاق خوابمون نیست که..

عزیز جون شبها تو هال خوابش می بره.. اگرم خوابش نبره نمی تونه خودشو تو تخت جا بدهو بنابر این میره دوباره تو هال می خوابه...

اینکه دیگه علامت سوال نداره که الان هزارتاش رو سرت سبز شده... چون اصولا من هر شب می رم رو تخت ولو میشم به قصد اینکه کمی خستگیم رفع شه و نمی خوام بخوابم.. یه طوری ولو میشم که تمام تخت اشغال میشه... دیگه جایی برا هیچکی نمی مونه..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




کارمند نمونه و لاکی لوک

می بینم چرا گوشم سنگینه...

براتون از کارمند نمونه بودنو لاکی لوک بودن خودم نگفتم...

عرض کنم خدمتتون که شنبه صبح.. کنار ساحل که بودم... ساعت ۷:۰۵ صبح زنگ زدم شرکت...یه کاری بود سپرده بودم یکی انجام بده ... یادآوری کردمو یه خبری هم گرفتم...

حدود ساعت ۷:۳۰ خانوم .... از وزارت زنگ زد که چطوری سیب جان که فلانی نمی تونه بیاد و اونهمه دم دستگاهی که مهیا شده کشک شده و این حرفها... تازه ادارتون هیچکی جوا بنمیده من شرمنده ام که با موبایلت تماس گرفتم....

خلاصه اینکه من زنگ زدم عین این حرف ها رو به رییس گفتم...

رییس تو دلش خوشحال شد که سیبی اداره است همه چیز رله است...

البته کارهاشو  راست و ریز کردم ولی خوب نبودم که.. دلش برام پر پر شد...

یه بار دیگه که زنگ زدم برا یه کار دیگه... رییس گفت:سیب جان شما که اداره نیستی از فاکس و .. نمی دونم فلان مورد چطور خبر داری؟!!!

گفتم خوب گفتم که تنهاتون نمی ذارم... بعد گفت: مگه شمال نیستی؟

گفتم هستم.. ولی دلیل نمیشه دیر بیدار شم... (آخه از اینکه صبح مزاحمم شده بودن ناراحت شده بود)

شنبه باز سرم خلوت تر بود...

ولی یکشنبه دیگه صدای عزی جون دراومد که تو مرخصی هستی.. پس چرا راحت نمی ذارنت...

منم یادآور شدم که کار منه و به خودم مربوطه... ضمن اینکه کمال همنشین در من اثر کرد...

خلاصه یه کلاسی و یه مدرکی هم بود که شنبه یکشنبه برگزار می شد.. اون لغو شد... و لاکی لوک یا همون سیب خوش شانس می تونه مدرکشو بگیره و کلی حالشو ببره...

اونهایی که نمی دونن موضوع این لاکی لوک برگشته چیه.. حالا بدونن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




انزلی

*** من مطمئناً هیچوقت نمی تونم بفهمم چرا بربری های انزلی اون طوری عجیب غریب بودن

***اون ترافیک تو اون یه تیکه شهر که خیلی بی دلیل بود هنوز فکر منو به خودش مشغول کرده.. به نظر می رسید همه بی تفاوت و البته گردش کنان دارن تو شهر رانندگی می کنن و اصلا مهم نیست پشت سرشون یه عالم ماشین معطله

***روی هم رفته انزلی خیلی با حال بود.. خوشمان امد... و خیل یهم بهم خوش گذشت..

***حتما یه روزی می رم تو دهکده ساحلی یه خونه می خرم...

***یه روز که گل های نیلوفر مرداب وا شدن حتما می رم یه سر به مرداب می زنم...

*** هیچوقت از قایق سواری تو مرداب و دریای انزلی خسته نمیشم

***هیچوقت غروب جمعه تو انزلی نمی تونین نون باگت پیدا کنین... به نظر می رسه همه مسافرین و انزلچی ها جمعه غروب ساندویچ می خورن!!!

***بازارهای ساحلیشون خیلی دیر وا می کنن  مغازه هاشونو...

***به انزلی هم عین شهر ما بودجه نمی رسه... و اونطور که باید به شهر رسیدگی نمیشه..

***دریای انزلی انگاری هیچوقت موج نداره... این رفت تو ذهن همه ما...

***ساحل ماسه ای شهرک یه حس خوب بود از تمام دوران خوش کودکی...

***انزلی عین همه شهرهای دوست داشتنی من بود و احساس غربت تنها حسی بود که به آدم منتقل نمی شد ... برعکس ساری که غربت از سر و روی شهر می باره ... ولی تو بابلسر نه!!!

***راننده هاش به وحشتناکی مردمان ما رانندگی نمی کردن و برا یه شهر شمالی کمی عجیب بود!!!

***به هر کی برخورد کردیم مهربون بود و خونگرم... به روش استقرا یم تونیم بگیم مردمانی خونگرم و مهربون داره... وخصوصا اون آقا مهربون سوپرمارکتی که کلی عین باباییم بود...

***هواش خیلی خیلی شرجی بود... حتی از شهر ما هم بیشتر.. حتی از رشت هم بیشتر...

***دیگه چیزی یادم نمیاد... فقط کاش بیشتر به شهرشون می تونستن برسن... و کاش من اونجا یه خونه داشت

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




سفرنامه قسمت سوم...

سلام

خوبید؟

خوبم.. فقط یه عالم خوابم میاد... یه عالم یعنی اینقدر که امروز نشستم تو ماشین کرایه ای... بهش گفتم از پل فردیس می رید دیگه... اونم به حرف من ... .......... محل نذاشت و پیچید از راهی که از مهرویلا بره.... هنوز تو اون بلواری که می خوره به میدون امام بود... منم برا اینکه ترافیک احمقانه فردیس رو نبینم چشامو بستم... چشامو باز کردم دیدم هنوز تو بلواریم... داشتم منفجر می شدم از عصبانیت... خوبه چیزی نگفتم به مرده... ساعتمو نگاه کردم دیدم ۶:۲۵ دقیقه است... یه کم واضحتر نگاه کردم دیدم... بابا اینکه بلوار شهید تیموری... یعنی طرشت بودیم... فکرشو بکنین من ۴۵ دقیقه بود که بیهوش شده بودم...

اول نوشت: نمی دونم تا کجا نوشتم.. حال هم ندارم بخونم.. ولی اگه تکرای بود ببخشید...

شب ماه عسلی!!!

شب دومی که اونجا بودیم.. مامی اینها هم بودن.. اونجا فقط دو تا اتاق خواب داشت...

خوب یکیش که داداشی اینها بودن... بچه هم داشتن... می موند اتاق ما... من گفتم خوب بیان تو اتاق ما.. هم رو زمین جا برا دو نفر هست.. هم اینکه یه نفر هم می تونه رو تخت پیش ما بخوابه... طی مسائلی عزیزجون کلی در تفکرات به سر می برد... ولی من اصلا نگاش نم یکردم تا بیشتر حالش گرفته شه... (اینجا بایدهزارتا از اون شکلک های فاستوسی بذارم )

تا همه تصمیم بگیرن بخوابن بابای پارسا که تو هال خوابش برده بود رو بردیم تو اتاق گفتیم اونجا بخواب... پارسا هم که رو تخت خوابیده بود... مامانش هم رفت پیشش خوابش برد... یه لحظه دیدم عزی جون اومده با قیافه غم زده میگه: سیب جونم انگاری اینها اومدن ماه عسل.. اتاقمون رو بی سر و صدا تسخیر کردن... منم که داشتم تو دلم می خندیدم گفتم: نیست دیشب خیلی تو حس ماه عسل بودی!!!!!!!! امشب چه خبره که دیشب نبود؟!!!!!!!!!!

از اونجا که داداشی تو نخ ما بود فهمید من چی گفتم .... کلی هر و کر خندید و گفت: دیدی گفتم تختونو رو نچسبونین... و عین فاستوس ها خندید...

بعد دیگه بحث جدی شد.. ضمن اینکه طیبه هم برا خوردن چای بیدار شده بود.. این شد که تا ساعت ۱:۳۰ اینها داشتن عزی جون منو اذیت می کردن...

بعد عزیز جون رفت تو اتاق که حالا خالی شده بود... و جیک ثانیه خوابش برد... یه خواب عمیق...

طیبه که رفته بود بقیه وسایل پارسا رو بیاره گفت بیان ببینین ... ماه عسل و این حرفها به درد اینها نمی خوره... عزی جون اینطور که خوابیده تا ۹ صبح فردا هم بیدار بشو نیست...

و باز شروع کردن به سیب آزاری...

 الهی دستت به امام حسین برسه!

طبق معمول ساعت ۵ بیدار شدم... و آماده شدم و زودتر از روز قبل رفتم بیرون... می خواستم تا میدون معراج برم و از اون پرنده های وسط میدون عکس بگیرم.. بعد برم امامزاده... بعدشم تو میدون کمی قدم بزنم.. بعد برم نون بخرم و بیام خونه.. بعدشم برم ساحل بزنم به آب...

زود راه افتادم.. کمی که تو شهرک قدم زدم دیدم صدای نفس نفس یه خانوم نه چندان مسن میاد... دو تا ساک دستش بود و خیلی بد راه می رفت... گفتم یکیشو بدین به من... نگام کرد.. و گفت: تی دست درد نکنه.. مزاحم تفریح شما نمی شم... (سعی داشت فارسی حرف بزنه ولی شما همه رو با لهجه بخونین)

از دستش یکی از ساک هاشو گرفتم.. دیدم باز نمی تونه به پای من راه بیاد.. من داشتم تند تند راه می رفتم... گفتم اون یه ساکتون هم بدین به من... چهره خسته اش بشاش شد... باز تعارف کرد و من بی توجه به تعارفش اون یکی رو هم برداشتم...

مطمئناً اگه آرایش نکرده بودم از اون بوس آبدارها در انتظارم بود...

شروع کرد به حرف زدن... ولی بدطوری نفس می کشید... چیزهایی که من از حرفهاش فهمیدم...

گفت تازگی ها قلبشو عمل کرده... الان داره می ره خونه خودش رشت... تو منظریه... پسرش خیلی اذیتش می کنه... اینجا خونه یکی از آشناهاشونه که خیلی اینو قبول دارن... و نمی ذارن بره خونه تا پسرش بیاد اینو آزار بده.. پسره می خواد خونه رو بفروشه تا پولش کنه.. خرجشو بیشتر این خانواده می دن.. یه فرهاد خانی بهش گفته که کارت رشت تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت... ۱۵ روز دیگه می خواست بره مکه... هر چند از گاهی هم می گفت الهی دستت به امام حسین برسه.. تی قشنگ دستان در بیگیفته.. تی قشنگ دستان خراب ببوسته... الهی دور خانه خدا ببینمت... منم هی تشکر می کردم.... گفت می ره کمی وسیله های باقیمونده سفرشو از رشت بخره... و باز هی دعا می کرد... سه تا شکلات بهم داد... گفتم می تونی تا رشت بری؟

گفت: اره... تاکسی میگیرم... دم نگهبانی .. نگهبانها اولش فکر کردن من مهمون اون خانومه هستم... ولی خوب که نگام کردن منو شناختن... منم تا اونور خیابون با خانومه رفتم و خودم برگشتم اینطرف تا از پیاده رو برم طرف میدون...

وقتی برگشتم کلی نگهبانها تحویلم گرفتند.. یکیشون گفت .. دوچرخه میخواستی بدیم بهت.. گفتم نه ممنون دوچرخه شما خیلی بلنده من می ترسم... ولی اگه کرایه می دادن خیلی خوب بود...

دریای صبحگاهی

رفتم خونه.. نون و بقیه وسایلو دادم.. برگشتم رفتم دریا.. و بی خیال آب سرد صبح شدمو رفتم تو آب... یه سرمای دلنشین می رفت تو استخونهام.. کمی تو آب عین قدیم ها قدم زدم... بعد یه خانوم آقا اومدن و آقاهه که منو ید جو گیر شد لباسشو کند تا بیاد تو آب.. و هنوزآب  به زانوش نرسیده بودکه صداش دراومد.. این آب خیلی سرده!!!!!! حتما هم داشت تو دلش منو فحش کاری می کرد...

من ولی همچنان بی خیال تو آب بودم.. بعدش هم همون طوری خیس رفتم خونه... ولی خیلی چسبید... آب هم خیلی شفاف و تمیز بود...

بعد صبحونه رفتیم با عزیز جون کمی رانندگی... تا بقیه اماده شن.. بعد رفتیم شنبه بازار... ولی من پیاده نشدم.. آخه عسل عمه گرمش بود و لج کرده بود... منم موندم تو ماشین و با عزیز جون رفتیم گشتیم تو شهر... تا بتونیم از باد کولر هم بهره مند بشیم...

اقتصاد انزلی

از اونجایی که خوشی رفته بود زیر پوستم... در یه حرکت غافلگیر کننده برا خودم یه روسری مشکی با یه عالم گل قرمز خریدم و یه کیف قرمز...

بعد یه کفش هم خریدم که البته قرمز نبود... ولی همونو ۱۰۰۰۰ از کرج ارزونتر گرفتم... خیلی هم با نمکه...

خلاصه تو اون سه روز یه حال اساسی به اقتصاد انزلی دادیم... بطوری که با برگشت ما انزلی دچار افت شدید اقتصادی شد!!!!!!!

گیسوم...

نهار که بیرون میل نمودیم و بعد از نهار رفتیم گیسوم...

اگه می دونستیم اینطوریه نمی رفتیم..ساحل خودمون بیشتر خوش می گذشت...

چطوریشو می گم... خیلی بدم اومد.. از ادم هاش... بی جنبه...   و خشک...

نمی دونین وقتی وارد اون خیابون که می رفت سمت ساحل شدیم دهنم وا موند... خداییش منظره با حالی دشت... همش چشام می چرخید.. عسل جون هم تو بغل من خوابش برده بود...

رفتیم ساحل..

گیسومی های بی جنبه و ندید بدید!!!

اولاً به شدت گلی و کثیف بود. من حتی پامو تو آب نکردم.. ثانیاً با حال نبود... ثالثاً یه آقای بی مزه و احمقی اومد بهمون گیر داد... داشتن عزی جون منو می بردن با خودشون... هر چند کسی جرات نداره اینکارو بکنه.... خدا شاهده به قیمت جونمم تموم می شد می کشتمش.. عزی جون هم می دونه من اینقذه دوسش دارم و خیلی بی کله ام اولین کاری که کرد این بود که با اشارتی منو به آرامش دعوت کرد...

بذارین بگم.. ما رفتیم در دورتین مکان ممکن سکنی گزیدیم... هیچ ادمیزاده ای جز خودمون اون اطراف نبود.. نزدیکترین ادم به ما  بسیار ریز دیده می شد...

عسل عمه گیر که بره تو آب.. داداشی لباسشو درآورد و بردش دم آب تا بازی کنه... بعد اومدن شن بازی...

یه عالم آدم در خیلی دور تر از ما در حال شنا بودن... و فقط نقطه های سیاهی که به نظر کلشون بود دیده می شد... تمام نقاط اونجا زده بودن شنا اکیدا ممنوع...

ننوشته بودن شن بازی و خندیدن ممنوع!!!!

دادشی که رفت نی نی رو بشوره تا شنهای تنش بره لباسش خیس شد...

از اونجا که اونجا جایی نداشت که لباس عوض کنه با بدبختی داشت اینکارو یم کرد و ما همه داشتیم نگاش می کردیم و داد و فریاد که یالا یالا... ما منتظریم یالا...

من تو ماشین نشسته بودم و روسری سرم نبود... ولی سرم پایین تر از صندلی بود.. کسی از پشت ماشین رد می شد نم یتونست بفهمه کسی تو ماشینه...

عزیزجون داشت مثلا از مهدی عکس می گرفت...

کلی خنده بازار بود... یه بار حوله دورش افتاد و همه جیغ و داد و این حرف ها...

البته داداشی اینقده دور بود که اگه همینزوری هم لباسشو عوض می کرد اتفاقی نمی افتاد...

بعد یه ماشین اومد که یه آقای احمق توش بود... با یه لحن سگ منشانه ای گفت: بزرگترتون رو بگید بیاد...

عزیزجون رفت...

شما متهمید... به جرم اینکه اون خانوم روسری نداره... عزیز جون برگشت هیچکی ندید.. گفت همه روسری دارن... و اون اشاره کرد به من تو ماشین... عزیز جون دو قدم اومد عقب و خم شد تا تونست منو ببینه و من تازه فهمیدم که باید روسری سر کنم...

اون آقا رفته شنا...

ضمن اون آقا لخته و شما دارین ازش عکس می گیرین!!!!!!!!!!!!!!!!!

و تازه دارین داد و بیداد می کنین!!!!!!!!!!

من باید بهشون تذکر بدم....

عزیز جون گفت من بهشون تذکر میدم... شما زحمت نکشین...

ولی خدا شاهده می اومد تذکر بده یکی می خوابوندم تو گوشش تا بفهمه که تو ماشین مردم رو دید نزنه پدر سگ...

همون شد که جمع کردیم رفتیم.. عمراً دیگه برم گیسوم... حالم از همشون به هم می خوره...

هر چقدر این مردم انزلی با حال بودن و با جنبه.. این گیسومی ها حال به هم زن بودن...

جالب اینجاست تو جنگل تا برگردیم هر ماشینی دیدیم .. مردهاشون لخت بودن و فقط مایو تنشون بود... و من به این فکر می کردم که اینها چرا لختن.. چرا هیچکی به اینها چیزی نمی گه...

تو جنگل هم موندیم عصرونه خوردیم... بعد رفتیم طرف انزلی... قبل انزلی یه بازار ساحلی بود که رفتیم یه حالی هم به اون بازار دادیم...

بعد رفتیم گشت زنی و بعدشم خونه و شام...

داداشی اینها آماده شدن و ساعت حدود ۲۳:۳۰ رفتن شهر خودمون...

دل منم کندن با خودشون بردن... پارسا جونم دیگه... نمی دونین چه بوسهایی برا من می فرستاد...

اونها که رفتن ما رفتیم قدم زنی... بعدش رفتیم یه پارک کوچولو که تو شهرک بود... نمی دونین این عسل عمه چی کار می کرد... انگار نه انگار ساعت ۲۴ بود.. فقط جیغ میکشید از خوشحالی... تا چند بودیم یادم نیست...

روز سوم...

صبح جمع و جور کردیم وسایلو چپوندیم تو ماشین و گشت زنان رفتیم ... البته من صبح باز رفتم پیاده روی و با دریا خداحافظی کردم... یه دوش با حال هم گرفتم که خیلی چسبید... آمریکای جهانخوار تا بیاد بفهمه من تو حمومم و یه بلایی سر آب بیاره من اومده بودم بیرون...

نهار رشت بودیم... بعدشم حرکت به سمت خونه.. یه جایی نزدیک قزوین موندیم و چایی خوردیم.. بعدشم یه کله اومدیم کرج...

یه سری نکته هست که باید بهتون بگم...

باشه تو پست بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




سفرنامه قسمت دوم...

مادر خرج

از اونجا که بدطوری سرم تو حسابه.. دداشی اینها گفتن سیبی تو بشو مامان خرج ما.. منم قبول کردم....

گفتم امشب من رژیم دارم.. بقیه هم هیچی نخورن.. فردا هم نیمرو... شام فردا هم نون و هندونه... من داشتم می گفتم دیدم داداشی میگه اصلا بی خیال...

فکرکرده بود جدی میگم خوب... اونم حساس داشت ضعف می کرد...

شام رفتیم یه رستوران باحال... من قبلش با داداشی حرف زده بودم.. یعنی با زهره .. بعد سر موضوعی که خودم اصرار کردم بهم بگه حالم بد شد... داداشی دچار مشکل شده بود... و من کلی غصه دار شدم.. حتی به عزیز جون هم نگفتم... ولی دلم عین سیر و سرکه می جوشید.. تا این حد که نتونستم از شام هیجان انگیز اونشب بخورم...

داداشی گفت غذا نمی خوری ها... اینطوری که نمیشه خرجمون یکیه ما عذاب وجدان میگیریم..

گفتم نگران نباشین... عزی زجونم جور من میکشه...

آخه اونها پلو کباب سفارش داده بودن ... منکه فقط کباب ترش ابابیی رو دوست دارم... بعدش هم حالم بد بود.. اشپل و کال باقلا هم که اصلا نمی خوردم...

ولی یه موضوع کمه خیلی جالب بود برنجش بود...

ما سه پرس برنج گفتیم بیاره.. اون برنجها رو عین اینکه تو پلو پز ریخته باشه برامون آورد... حالا اگه تونستم با این دیوانگی های کامی کنار بیام عکسشو می ذارم براتون...

 

اتچمنت

بعد رفتیم خونه... یعنی ویلامون.. خیلی ویلاش با مزه بود... و یه حیاط با نمک داشت

اصلا شهرکش خیلی قشنگ بود...

وارد خونه که می شدی... یه راهرو کوچیک بود که دستشویی و در اپزخونه تو مسیر بود..

بعد هم هال بود که بزرگ بود با پمج تا راحتی تک نفره... یه میز وسط....دو تا میز عسلی

سقفش چوبی بود... اپنش هم چوب کار شده بود

یه میز نهار خوری هشت نفره هم بود

رو میز هم چیده شده بود...

دو تا خواب داشت.. با یه حموم وسطش...

هر کدوم هم علاوه بر پنجره یه در بزرگ داشتن به سمت حیاط

ما رفتیم اتاق رو به حیاط جلویی

داداشی اینها حیاط رو به دریا

البته حیاط رو به دریا به علت دیوار شنی ای که موجودبود دیدی به دریا نداشت...

تو هر اتاق دو تا تخت بود... که با یه میز پاتختی از هم جدا شده بودن...

داداشی گفت که به خاطر بچه باید تخت ها رو به هم بچسبونیم...

بر گشتم دیدم عزیز جون لبخندی به لب داره.. از نوع موزیانه... گفت خوب راست میگه... ما هم همین کارو می کنیم.. شاید نی نی بخواد بیاد پیش ما!!!!!!!!!!!!!!

 

من اصلا خوابم نمی اومد..ولی مجبور شدم بخوابم... چون همه رفتن بخوابن...

دیر خوابم برد.. نمی دونم به چی فکر میکردم... همون موقع هم نمی دونستم.. ولی دلم شور می زد...

 

سحر خیز

صبح هر کاری کردم دیدم خوابم نمیاد... ساعت ۵:۳۰ بود.. پا شدم رفتم دیدم وای که دیوونه ام اگه تو خونه بمونم... سریع آماده شدم.. و خودم رو اراییدم و د برو که رفتیم...

عزیز جون گفت موبایل منو ببر... منم ام پی تریمو برداشتم.. دوربینمو...

داداشی دیشبش به یه گربهه گوشت داده بود... اونم دوستاشو جمع کرده بود جلو در خونه...

منم اولش خیلی ترسیدم بعد یه غرش بلند و فرار اونها.. جز همون گربه پرووهه.. حالا عکسشو می ذارم...

رفتم تو شهرک گلگشت... داشتم می رفتم دیدم یه آقایی عرق ریزان داره میاد با یه بغل نون بربری...

بهش گفتم: سلام آقا صبحتون به خیر... میشه بپرسم از کجا نون گرفتین؟

گفت: می تونی بری؟

گفتم تا دم شهرک که دارم میرم... بله میرم..

نشونی داد و رفتم...

دم در که رسیدم دید به به چقذه دوچرخه.. از اقا مهربون نگهبانی پرسیدم: اقا اینجا دوچرخه کرایه میدن؟

گفت: بله و راهنماییم کرد...

نونوایی رو هم برام گفت و من نفهمیدم...

گفتم بی خیال

گم که نمیشم و زدم بیرون از شهرک... وای کوچه هاش چه آشنا بود.. واسه خودم گلگشت زدم و نون خریدم و برگشتم...

نون ها رو دم در دادم عزیز جون... و رفتم دریا...

اونجا یه گروه بودن که داشتن فوتبال ساحلی می زدن تو رگ... خودشون هی تکرار می کردن :بابا این فوتبال ساحلیه نمه فهمی... باید ایطور باشی باید اوطور باشی... (با لهجه مشهدی بخونین)

منم دیدم نم یتونم خودمو کنترل کنم..

پاچه شلوارمو زدم بالا و زدم به آب... تا مغز استخونم یخ کرد... ولی نمی دونین چه حالی داشت...

بعد باز به سبک قدیم شروع کردم به نوشتن رو شنهای ساحل.. همیشه از این کار لذت یم بردم و میبرم...

 یه آقایی در حال ماهیگیر تو حال خودش بود... خیلی با حال بود...

راستی نگفتم.. ساحلش عین ساحل بچگی هام بود که در اثر پیش روی اب دریا نابود شد...

اینقده ذوق کردم که تا دم اب دوییده بودم...

اصلا این شد که اونها شروع کردن به گفتن متلکهای رشتی و مشهدی...

تازه من تو دلم گفته بودم اگه ببینم کسی داره والیبال بازی می کنه میرم بازی می کنم زن و مرد بودنش مهم نیست... ولی خدا به عزی جون رحم کرد که اونها در حال فوتول بازی بودن...

ساعت ۷:۳۰ رفتم خونه... و یه صبحونه زدیم تو رگ و اماده شدیم برا رفتن به مرداب...

جاتون خالی رفتیم ساحل دیدیم یه اقاهه اومد برا سوار کردن مسافر...

ما هم سریع رفتیم...

کلی جیغ کشیدیم.. کلی خوش گذشت

 

تایتانیک

منم هی نشستم سر جام دیدم نمیشه

رفتم جلویه قایق و عین رز تو تایتانیک دستامو باز کردم... نمی دونین چه حالی داشت

آقا قایقیه هم هی قایقو تکون میداد تا من بترسم ولی من انگار نه انگار...

زنداداشم رو مجبور کردم بیاد پیشم...

بعد با هم به چشمک زدن الماس های دریا نگاه کردیم...

 

مطالعات میدانی

بعد رفتیم داخل شهر جهت گلگشت زدن...

در طی این گلگشت به یه بازار رسیدیم...

یکیشو که شب قبل شناسایی کرده بودیم... مردها هی گفتن فقط خانومها رو ببریم بازار دیگه خوب خوب میشن... ولی اونروز همش برا خودشون خرید کردن!!!!!!!!!!

همچین چنگی به دل نمی زد ولی خوب می گشتیم چیز میز هیجان انگیز توش پیدا می کردیم..

من هیچی نخریدم.. هنوز نرمال نبودم... ولی نذاشتم کسی بفهمه... حتی خودم!!!!!!!!

بعد رفتیم نهار خوردیم...

جاتون خالی بود.. ولی داداشی به این تنیجه رسید من مریضم... اخه باز غذا خوب نخوردم... و اون بهم گفت تو هیچی نمیشی!!!!!!!!

 

رفتیم خونه یه چایی زدیم تو رگ که مامان اینها اومدن... ساعت ۳ بود... اونها هم سریع اماده شدن و رفتیم ساحل...

پارسایه عمه اینقده بزرگ شده که باورتون نمیشه...

خیلی بامزه... کلی هم حرف می زنه...

خوردنی خوردنی....

رفتیم ساحل.. شن بازی... بدبینتون... والیبال دریایی!!! فوتبال دریایی!!!

مسابقه دو تو اب....

و هر آنچه بخواین...

اینقدر هم جیغ کشیدم که دلم اروم شه...

الان دریا سر درد گرفته از دست داد و بیداد من...

کلی هم ادم ها اومدن دریا... ببینن چی میدم تو ساحل که اینهمه غوغاست...

 

عزیز جون به سبک این مرد ترک های پیر نشسته بود کنار ساحل و با کولی بازی های من حال می کرد... منم هر چند از گاهی می رفتم و یه نکته ای رو بهش گوشزد می کردمو اون هی حالش بیشتز گفته می شد...  حالا اون نکته چی بود برا اونهایی می گم که دسترسی شون بیشتر به من... تازه اگه بپرسین...

اونم دیگه پا شد و افتاد دنبال من... و من با تهدید شن و خیس کردن از دستش نجات پیدا کردم...

 دوستام هم اومدن ساحل..

اینقذه اونجا موندن تا بالاخره از ما توپ گرفتن و بازی کردن...

ولی من دیگه دوست نداشتم باهاشون والیبال بازی کنم...

غروب هم بعد یهه حموم رفتن ناکام.. شنین و مالین رفتیم بازار....

 

 

عمه ماشین نداری؟

قبل اینکه بریم بیرون... پارسا جونم هی می رفت سر چمدون من و هی توشو ولو می کرد... انگاری یه نفر که دنبال چیزی می گرده... هر چیز هم که بسته بندی بود باز می کرد... مثل جعبه جوراب ها....

منم بی خبر.. هی بهش گفتم پارسا جونم به چمدون دست نزن... راستی من سشوار هم با خودم برده بودم... متوجه ای که؟ با شمام که به سختی موهاتو خشک کردی!!!!!!!!!!!! :)

خلاصه زیپ چمدون رو بستم و قفلش کردم... بعد موهامو خشک کردم رفتم تو هال...

پارسا اومد تو هال عین من که خودمو وس می کنم چسبید به دیوار... و هی گفت عمه ... عمه...

(سوالی بخونین...) من گفتم چیه پارسا جونم.. هیچی نگفت.. گفتم عمه جون میخوای بریم چمدون عمه رو باز کنیم ببینیم چی داریم؟ می خوای؟

دیدم برگشته میگه... عمه سیبی... ماشین نداری؟؟؟

وای نمی دونین.. من غش کردم.. گفتم بمیرم برات عمه.. تو چمدون عمه دنبال ماشین میگشتی؟؟

دیدم گل از گلش شکفت گفت: دو تا ماشین.. آبی...

گفتم عمه برات رفتیم بیرون یمخرم.. من   برات کتاب و ماشین خریدم.. ولی نیاوردم...

نمی دونین چقده معصوم گفت عمه سیبی ماشین نداری؟

 

عمه فقط عمه سیب

سپنتا چون فکر می کنه من فقط عمه هستم... هعر وقت داشتم پارسا رو ناز می دادم جیغ می کشید و خودشو نشون می داد تا من بهش توجه کنم...

اول بهم می گفت عمی... بعد دیگه یاد گرفت گفت عمه...

پارسا هم هر وقت می خواد با همه حرف بزنه می گه: عمه اینا .. عمه اینا....بعد حرفشو میگه

 

بقیه اش باشه فردا.. خسته شدم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




سفرنامه قسمت اول...

مقدمه...

ما ساعت ۲:۳۰ روز پنجشنبه راه افتادیم به طرف بندر انزلی...

البته قبلش آشتی کرده بودیم ها... زندگی خوب بود.. ولی من همچنان در سکوت خودم غوطه ور بودم...

بدحجاب پر روووووووو!!!

برا راحتیم.. یه مانتو که نه.. یه بلوز پوشیده بودم که کمی کوتاه بود.. فقط چهار وجب بالای زانوم بود...

کمی میوه خریدیم تا مبادا به مردم انزلی خیری برسونیم... این کمی برا چهار نفر و نیم غریب ۱۰۰۰۰ تومان شد!!!!!!!!! ولی نم یدونم چرا همه ادم ها منو یه طوری نگاه می کردن!!!!

بعد رفتیم دنبال داداشی و بعد هم بزن بریم از اینجا...

ولی همه ادم های تو کوچه یه طوری نگام می کردن!!!!

یه جا واستادیم تا این عسل جون رو تر تمیزش کنن....ولی همه ادم های تو پمپ بنزین یه طوری نگام می کردن!!!!

یه جا واستادیم تا یه چیزی بخریم.. من رفتم از تو صندوق یه چیز ی بر دارم ولی همه ادم های تو امام زاده هاشم یه طوری نگام می کردن!!!!!!

منم از اون لحظه باز نفهمیدم چرا نگاه می کنن؟

*** عسل عمه هم که تا نشست تو ماشین .. سوزنش رو نانا گیر کرد...

عزیز جون خسته بود.. داداشی رانندگی می کرد.. تا قزوین.. بعد عزیز جون نشست...

عزیز دل من مرد قانون...

برخلاف همشهریان محترم شمالیش که معلوم نیست چطور رانندگی می کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اصلا قانون جنگل در هنگام رانندگی حکم فرماست!!!!!!!!!!!!!!! ایشون خوب رانندگی می کنن... ولی  وقتی داداشی میشینه پشت فرمون من چهار چشمی به عقربه سرعت نگاه می کنم و هی تذکر میدم...

هیچی از وقتی عشق من نشست پشت رول این مهدی هی گفت: بابا اینجا رو برو.. اونو سبقت بگیر.. عزیز جون فقط یه بار حرفشو گوش داد... و دیدیم ای دل غافل پلیس ما رو نگه داشت...

من سعی کردم خوشحال باشم... پس زیاد ناراحت نبودم.. اصلا هم قیافم تو هم نرفت...ولی طفلی شوهرم.. برا اولین بار تو اولین سفر تفریحیمون ۴۰۰۰ تومان جریمه شد...

هر چند تو هر اتفاقی یه خیره.. من اون موقع دوست داشتم فقط خودم و اون بودیم.. تا از دپرسیش کم می کردم... تازه سریع شنبه اول وقت پرداختش کرد...

مرد قانون من خیلی براش گرون تموم شد این جریمه...

ولی باعث شد از این شرارت داداشی کم بشه.. و کارمون به علت های زیاد به پارکینگ و این حرفها نکشه...

رقص خیابانی...

به لوشان که رسیدیم.. دیدیم صدای بزن و برقص میاد شدید...

ما تو ترافیک اول شهر بودیم... خیلی جالب بودها... دیدیم تو پیاده رو.. اونم خیابون  اصلی شهر.. یه حجله دور از جون عین همونها که برا مرده درست یم کنن.. با تورهای صورتی و سفید درست کردن .... یه آقای متشخصی با دم دستگاه داره اونجا می خونه... حدود ده نفر هم د رحال رقص هستن... یه چیزی شبیه رقص کردی .. از نوع ارومش... خیلی با حال بود...

داداشی گفت این قسمت تبلیغات شهرشونه...

فقط نفهمیدم داماد کی بود.. و چرا تو کوچه نرفتن برقصن..کنارش یه کوچه پهن بود!!!!!

منجیل و خنکی هوا

اصلا هیچکدومتون می دونین چرا تو منجیل اینهمه باد میاد؟

اینهمه می گن نرین دم سد باد می برتتون؟

خوب برا اینه که اونجا کلی از این پنکه ها گذاشتن.. به چه بزرگی... اونها هم هی می چرخن باد می زنن... تازه پسر خوشتیپها هم تمایلی برا کوتاه کردن موهاشون ندارن... چون موهاشون تو اسمون می رقصه...

بهار نارنج

از رشت که رفتیم بیرون سمت انزلی یهو ماشین پر شد از عطر بهاره ها ... از بس خوشحال بودم که صدام تو گلوم گیر کرد و نتونستم جیغ بکشم...

شهرک ساحلی

رسیدیم شهرکی که توش ویلا رزو کرده بودیم... ووووووووو نمی دونین چه باحال بود..... اینقذه من ذوق کردم که این عسل عمه هم جیغ می کشید...

کلی قشنگ بود.. ولی اصلا صدای دریا نمی اومد... برام جالب بود.. دقیقاً پشت ویلامون دریا بود... بدون اینکه دیگه خونه ای باشه... ولی نمی دونم چرا صدای دریا نمی اومد... البته می اومدها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




آقا پیرمرد مهربون!!!

اول امروز صبح رو بگم تا یادم نرفته سفر و خاطره نویسی باشه برا بعد...

صبح عزیز جونم با مهربانی هر چه تمامتر منو از خواب بیدار کرد...

تعجب نکنین.. وقتی مجبور باشی بری سر کار که دیگه بیدار شدنت نمیاد ... حتی اگه ساعت ۲۳:۳۰ خوابیده باشی... دریا که نمی خواستم برم... دیگه تفریح و سکوت و صبح و طلوع آفتاب هم نبود...

دیدم اصلا یه ذره هم شبیه ادمهایی که می خوان برن سر کار نیست...

گفتم مگه نمیای؟

حالا خودم تو رختخوابم ها...

گفت نه.. برات چای گذاشتم...

ولی نون نداریم...

الان هم که بسته  است.. پس چی بخوره عسل ناز بره سر کار... دیشبم که شام نخوردی...

گفتم هیچی هنوز از عطر بهاره سرشار و مست و سیرم... هرچند عین عسل عمه سیرمونی ندارم و دلم می خواست بمونم ... ولی الان سیرم از عطر دریا و اکسیژن مفرط...

هیچی تا پاشم و حاضر شم کمی طول کشید... شد ساعت ۵:۲۰ رفتم دیدم عشق من با یه لبخند قشنگ خوابش برده...

اتاقمون رو که عوض کردیم.. روحیه هر دومون بهتر شده

باوردتون میشه.. طی یه عملیات غیر منتظره دیشب این جابجایی انجام شد...

الان خونمو رو ببینی فکر می کنی وسط جنگ جهانی دوم ایستادی...

به قول عزی جون خودمونیم ها هیچ جا تخت خودمون نمیشه... البته بهش گفتم از این به بعد بگو خونه خودمون...

راه افتادم که برم .. رفتم باهاش خداحافظی کردم.. باز کلی شادمانه تر شد...

راستی پول تو جیبی هم بهم داد...

ایستگاه که رسیدم دیدم اون آقا پیرمرده که می خواست من تنهاییشو پر کنم یادتونه اون اونجا بود..

منم زودی رفتم و سوار شدم..

گفتم من یه بار دیگه هم با شما اومده بودم درسته؟

گفت بله...

گفت چه خوب یادتونه.. گفتم نه.. فقط صداتون و رنگ ماشینتون یادم بود... من اصلا اون روز شما رو ندیدم

خیلی خوابم می اومد.. ولی تا تهران باهاش حرف زدم تا هم از انرژی مثبت من بهره مند بشه هم اینکه خوابش نگیره...

اومدم شرکت

خیلی نخندیدم ولی صورتم بشاش بود...

هر کی دید گفت سیبی چه انرژی مند اومدی سرکار...

عروسی خوش گذشت؟!!!!!!!!!!!!!!!!

من البته براتون این موضوع عروسی رو توضیح میدم...

تازه ساعت ۱۱ به عزی جونم زنگ زدم

خیلی خوشحال بود

و سرحال

حالا هم بهش بگم امروز فوتباله زودی بیاد بریم خونه...

فعلا کاری ندارین

باید برم به کارهام برسم

قول میدم پست های اون روزهایی که نبودم هم براتون بفرستم

کاری ندارین

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




من کشتمشون!!! چون هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد!!!

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

نه اینکه خیلی سر خوش بودم نه..

ولی نباید...

نمی خواستم اجازه بدم که اولین سفر تفریحی منو عزیز جون با هیچ چیز خراب شه... با هیچ چیز...

حتی  دردهای شدید معده ام هم نتونستن حالمو بگیرن...

حتی نگراین کلاسی که باید شنبه و یکشنبه می رفتم و نرفتم هم اذیتم نکرد...

یادته دم دریا اول صبح با اونهمه عطر خوش یتو فضا گفتم دریا جون گور پدر کلاس و مدرک.. بذار خوش باشیم این دوروزه عمر؟ یادته؟

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

حتی رفتارهای عجیب اون...

حتی نگاه غمزده تو...

به هیچ چیز جز خوش بودن فکر نمی کردم...

حتی به خستگیم.. به خونه به هم ریخته ام.. . به همه اون اتفاقاتی که این چند روز افتاد...

به اینکه تو صبحها خیلی خسته بودی هم فکرنکردم...اذیتم نکردم...

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

اول صبح به رسم هر صبح ساعت ۵ بیدار می شدم..

به رسم روزهای خوش گذشته به سر و صورتم می رسیدم.. تا وقتی بیدار شدی بدونی شور زندگی جریان داره...

می بوسیدمت و می گفتم عزیزم خواستی زنگ زن بیا پیشم.. من رفتم تا از وقتم استفاده کنم...

هیچ چیز نباید مانع این جن زدایی می شد.. هیچ چیز...

حتی اون گربه زشت دم در...

یه نفس عمیق کشیدم و یه صدای خشن برای راندن اون گربه پرورو... حتی اینکه تا مدتها داشت دنبالم می اومد آزارم نداد... قرار بود خوش باشم...

و چه موفق بودم...

ولی... فقط فکر داداشی و مشکلش داشت داغونم می کرد... ولی نذاشتم درد سینه ام مانع ورود عطر بهاره های خوشبو بشن...

اصلا تنها نبودم با اونهمه پرنده ...

اصلا تنها نبودم ....

نون داغ ....

یه فکری به سرم زد...

برا اینکه حس خوشی رو منتقل کنم. باید برم نون بربری داغ بخرم...

رفتم تو شهر...

انگار می شناختمش...

هیچوقت تو شهرهای شمالی احساس غربت بهم دست نداده...

نون داغ.. چهره متعجب و خندان عزیز جون دم در... ساعت ۶:۴۵ دقیقه صبح.. من سرحالتر از همیشه...

اینقدر ذوق کرد که یادش رفت ببینه کسی هست یا نه... و ...

کی آرایش کردی؟ نون از کجا؟ پنیر از کجا؟ کجا بودی؟ کجا می ری؟

دریا عزیزم.. حالا می رم ساحل گردی؟ میای؟

نه تو برو.. من برات زنگ می زنم...

ولی اصلا ناراحت نشدم... اصلا..

کنار دریا شور و هیجانی به پا بود.. فوتبال ساحلی... نگاه متعجب فوتبالیستها.. لهجه آشنای مشهدی...

لهجه با مزه شمالی...

متلکهای رشتی!!!!!!!!!!

مرد ماهیگیر...

گوش ماهی های ریز و درشت... جونورهای ریزی که لابلای پاهات وول می خوردن وقیت موجها میرفتن تو دریا برایه یه دور خیز دیگه...

حتی جلبک ها هم حس سبز بودن رو می تونستن وارد خونت کنن...

همه خودمو ول کرده بودم تو طبیعت... حتی تصور اینکه ممکنه بیان و بابت پاهای عریان و موهای پریشانم اذیتم کنند هم مهم نبود...

برا تزریق خوبیو باید  خودمو تو دست نسیم صبح رها می کردمو می زدم به دریا...

بعد از مدتها اولین بار بود که با شور زندگی رفته بودم ساحل نه به قصد نابودی...

و چه شور قشنگی....

 

پ ن۱: حالا اومدم با یه عالم بهارنارنج تو جیبهام.. با یه سبد خنده... با روی باز...

جن ها رو کشتم و تو دریا زیر ماسه دفن کردم.. می دونم صد تا جون دارن و نمردن.. می دونم بر‌می گردن. می دونم شنا بلدن... ولی خوب تا بیان بیرون و تو اون شرجی دل انگیز تنشونو خشک کنن و تازه ماشین بگیرن برگردن خونه ما امیدوارم یه کم طول بکشه... یا وقت یدارن میام من خبر دار شم و درو باز نکنم...

پ ن ۲:هر کی عزیز جون منو تو هفته پیش دید گفت بهش که چه پیر و شکسته شدی...

خدایا منو ببخش...

ولی هر کی این هفته ببینتش می گه کلک چه جوون شدی!!!

 

پ ن ۳: به کسی که غصه هاشو می کشه و تمام ریه هاشو پر کرده از اکسیژن می گن قاتل؟

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




من اومدم................

سلام

من خوبم

شما خوبین؟

میام حالا...

الان سرم شلوغه...

باید به دوستان یه سری بزنم

بیست تا عکس برا این و اون بفرستم

کلی کار عقب مونده دارم...

هر چند که دیروز با تو اداره بودن فرقی نداشت ولی خوب

جاتون خالی خوش گذشت

میام همه چیز رو می گم

از خالجونم منون

امینا جان ممنون

پاپلی که نبود برم وبلاگش ببینم چه خبره

نانا جونم هم همینطور

برم حالا میام

بای تا بعد خوشگل عسل ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0