Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

باور مي کنی؟؟؟!!!!

وای خدا خسته شدم....

شیطونه میگه این موبایلمو خاموش کنم..

از صبح علی الطلوع تا الان... هی عزیزجون زنگ می زنه حال منو بپرسه...

هی اس ام اس میده.. جوابشو ندم زنگ می زنه اداره.... هی قربون صدقه ام میره..

هی میگه.. این تن بمیره نکنه ببینم غمگینی ها...

هی میگه.. صبحی جن اومده بود خونه.. منو می بخشی؟

هی می گه: بابت اون موضوع هم معذرت... کوتاهی از من بود... من باید درکت می کردم...

حالا من هر چی بگم: بابا عزیز من.. قبول.. من خوبم... الانم دارم برا خونه رفتن . بعد اومدن تو لحظه شماری میکنم باورش نمیشه...

می دونین هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...

خیلی من خونمون رو دوست دارم...

تازه مسیر راه خونه رو دیگه نگو..

هی میگه یا بمون الان بیام دنبالت .. یا زودی برو خونه.. استراحت کن.. تا من بیام...

هر چی میگم بابا مگه سر کار نیستی این حرفهای عشقولانه چیه؟ میگه هستم.. ولی بیرون اومدم دارم با موبایلم برا عشقم می زنگم...

اینهمه عشقولانگیش داره منو خفه می کنه

شیطونه میگه این موبایلمو خاموش کنم ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




یه سیب ۲۸ ساله نادم!!!!

اصلا نمی خوام به این فکر کنم که داره ۲۸ سالم تموم میشه... شما باورتون میشه بیست و هشت سال!!!!!!!!

وقتی کوچیک بودم.. حتی وقتی ۱۶ سالم بود از اینکه فلانی بیست سالش بود شاخم در می اومد.. وفکر می کردم چقدر بزرگه...

هیچکی باورش نمیشه من اینهمه بزرگم.. شما باور می کنین؟

معلومه که.. آخه من خیلی کوچیکم.. اینقدر که با یه تو شنیدن دلم می گیره... هنوز نمی تونم تصور کنم یه نی نی می تونم داشته باشم که بهم بگه مامان...

هنوز که هنوزه با دیدن یه شکلات که هیچوقت هم نخوردمش ذوق می کنم.. یا با دیدن پرتقالهایی که بابایی مخصوص برا من می آره...

هنوز به پول تو جیبیم فکر می کنم... هنوز ...........

هنوز وقتی بابا زنگ می  زنه عین کوچیکیهام نازم می کنه... هنوزم میگه لبهای غنچه ای تو .......

ولی نمی دونه این لبها حرف نمی زنه.. وقتی هم می زنه ناله می کنه... یا حرف بد میزنه!!!!!!! هر چی دلش می خواد هم می گه!!!!!!!

هنوز مامان از اینکه دستمو بسوزونم نگرانه.... هنوز داداشی از اینکه من دارم بار یه زندگی رو دوشمه غمگینه... هنوز داداشی فکر می کنه باید بابت من غیرتی بشه...

هنوز خودم فکر می کنم دلم بازیهای کودکانه می خواد...

هنوز وقتی دوچرخه یم بینم دلم یه طوری میشه...

هنوز دلم جیغ کشیدن می خواد تو کوه...

هنوز عین بچه گی هام و قتی قهر می کنم یا پتو می پیچم دور خودم و توش لوله میشم یا میرم گوشه دیوار و رو به دیوار وا می ایستم  و لبام آویزون میشه...

هنوز وقتی میرم خونه مامانم اینها عین بچه ها نق می زنم که یه کم دیگه بمونیم... یه خورده دیگه...

راستی پارسا هم عین من قهر می کنه.. خیلی جالبه برام.. خیلی... تازه لوس بازیهاشم عین عمه است...

می دونین چیه؟ دلم نمی خواد هی فکر کنم 28 سالمه و هنوز یه کم هم از زندگیم لذت نبردم.. نمی خوام فکر کنم اینمه سال بیهوده شد تو زندگیم...

یه روز به حرف بزرگتر ها یم خندیدم.. ولی حالا.. حالا هر لحظه که می گذره احساس پوچی بیشتر می کنم...

کاش فقط یه سال.. یه سال مال خودم بود و برا خودم زندگی می کرم...

یه سالش رو مال خودم بود...

کاش می شد از زندگی مشترک یه  سال مرخصی بگیرم...

دلم برا هیچکی هم تنگ نشه...

کاش می شد .. این یه سال عطف به اون 23 سال زندگیت خودت باش...

هر چند اونموقع هم خودم نبودم...

می گفتن این یه سال عطف به اون 15 سال اول زندگیت خودت باش...

اینطوری بهتره....

کاش عزیز جون بهم مرخصی می داد... شاید دیگه گیر نمی افتاد تو دست من...

شاید اینطوری منم دیگه حرف بد نمی زدم...

شاید یه کم ... یه کم بهم مرخصی می داد تا خودمو که گمشده پیدا کنم... به کارهای عقب موندم برسم... مامی اینها رو خوب ببینم.. کارهایی که نیمه کاره رها کردم تموم کنم... کاش می شد...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




ترق ترق صدا مياد.. صدای کفش و پاش میاد...

سلام

صدای ترق تروق میاد..

نه بابا اسب دوانی نیست...

مگه اینجا اسب هم داریم؟!!!!!!!!!!

منم دیگه.. دارم تو راه پله ها یورتمه می رم...

با اون صندل جدیدهام .. پاشنه هاش تق تقی نیست... ولی چوت یورتمه می رم ترق ترق صداش میاد...

می دونین اینکه دل ادم ها حتی برا تق تق صندل های من هم تنگ میشه جالبه...

تازه با این صدا می دونن هنوز سیبی داره تلاش می کنه.. برا زندگیش که خیلی دوسش داره...

تازه علاقه اش از امروز بیشتر هم شده!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

امروز یه روز قشنگه...

امروز خیلی خوب شروع شد...

دیروز خیلی خوب تموم شد...

فردا خیلی خوبه...

من خوبم.. خیلی خوب...

همه چیز بر وفق مراده...

دیشب خیلی خوب خوابیدم...

خواب های قشنگ دیدم... (این یکیشو راست میگم)

امروز اینقدر خوب بودم و راحت بیدار شدم که رفتم دوش گرفتم...(این یکیشو تا حدودی راست میگم)

اصلا حرف بد به عزیز جونم نزدم..

اصلا یواشکی داشتم ار خونه بیرون نمی اومدم..

من خیلی خوبم...

اصلا عزیز جون دعوام نکرد...

اصلا عصبانی نشد..

عین همیشه...

اصلا هم تقصیر اون نبود... تقصیر من نبود.. مقصر آمریکاست.. هم همه می دونن....

اصلا من دلم برا خونمون پر پر می زنه... کی میشه بریم خونه...

وای مسافرت اجباری چه حالی میده.... اینکه بدونی باید بری مسافرت از همش بهتره...

حالا خدا کنه خود مسافرت هم بهترین باشه...

این اولین مسافرت ماست... مگه نه..

البته خوشی های امروز اصلا ربطی به مسافرت نداره ها... امروز کلا خوشی زیاد بود... دل خوش هم... تازه مثل همیشه عزیز جونم منو درک کرد... اصلا هم بهم نگفت بس کن...

اصلا هم اون جمله ای که روح منو آزار می ده رو هم نگفت.. همون دیگه...

میشه بس کنی... عجب گیری کردیم ها

نگفت باور کن....

منم نگفتم: داشتم می رفتم تا گیر نکنی... باور کن...

تازه اصلا مچاله نشدم... معده ام درد نمی کنه.. روده هام به هم نمی پیچه... سرشار از شوق زندگیم... کل راه عین یه بره مهربون.. آروم بودم.. خوابیدم.. تمام طول مسیر دستم تو دستای عزیز جون بود.. طبق معمول اون ساکت نشد من دلداریش بدم.. همش داشت دلداریم می داد... همش داشت نازم می کرد... همش می گفت: سیب جون قرصاش یادش نره.. سیب جونم .. سیب جونم.. دلم برات تنگ میشه.. اینهمه هم در شبانه روز می بینمت.. باز خسته نمی شم... همش دلم می خواد زود بیام خونه... همیشه هم زود می رسم... شیر آب هزار بار هم خراب شه.. سریع درست می کنم برات..

لامپ های سوخته رو هم زودی درست می کنم... اینقده خونه تاریک نباشه تا گلم دلت نگیره...

بعد کلی برا سفر اجباریمون برنامه ریزی کردیم... بعدشم من خوابم برد... با یه لبخند قشنگ رو لبم... هر کی منو میدید... از اینهمه روحیه و خنده اونم اول صبح شاخش در می اومد...

راستی همسایمون هم اممروز روز خوبی داره... چون امروز با اونهمه صدای شادی و هیجان تو خونه ما فهمید که همه عین خودش خوشبختن و شاداب...

وای خدا اینهمه خوشحالی و روحیه رو از ما نگیر...

خدایا کمی تحمل ما رو کم کن.. اینهمه ادم با تحملی هستم که همه فکر می کنن بی غم پادشاه من بودم...

خدایا یعنی قراره یه روز من از نعمت دیدین اتوبان تهران کرج اونم اول صبح محروم شم؟

خدایا مگه میشه.. دلت میاد؟ من خیلی وابسته شدم به این راه ...

آخه این راه برام سراسر خاطره و خوشیه...

اینهمه لطافت صبحگاهی رو کجا خالی کنم و برم سر کار اگه خونمون تهران باشه؟؟؟

دیگه برا گرفتن دستام صبحها عزیز جون وقت کم میاره، اگه زود برسیم خونه...

وای سواری ها و مترو رو بگو..... اینهمه خوشی.. اینهمه صفای تو راه.. اینهمه خاطرات قشنگ از خونه رفتن... خوابیدن ها ی تو راه همه تموم میشه که...

خدایا این نعمت رو هم از ما نگیر...

خدایا این تابستون هم عین همه تابستونهای دیگه.. بیشتر و بیشتر به ما خوش بگذره...

خدایا این بهار که داره تموم میشه... زودتر تمومش کن که دیگه خوشیهاش دلمون رو زد...

خدایا این بنده ناشکرت رو اهلش کن... با دعای مادر که نشدیم .. با دعای خودمون شاید بشیم...الهی آمین

خدایا اینهمه هیجان.. مخصوا این هیجان صبحگاهی امرو زرو از ما نگیر... یا کمی رو هم بده مردم تا حالشو ببرن...

خدایا یاد عزیز جون بینداز که گاهی یادم بیاره عجب گیری کرده تو دست من...

خدایا یاد عزیزجون بینداز که یادم بیاره من چقدر بد هستم... و چه حرفهای بدی بی دلیل بهش می زنم و کلا بی چشم رو هستم...

خدایا یاد عزیز جون بیانداز که اول صبح کمی عصبانی باشه تا من دیگه پرور نشم و هی خوشی هام زیاد نشه رو دل کنم...

خدایا یاد عزیز جون بیار که اول صبح یادش بمونه حرف عشقولانه بهم نزنه...

خدایا یاد عزیز جون بیار که اول صبح یادش بمونه کمی هم دعوام کنه تا شاید من تو دست اون آدم شدم...

خدایا یاد عزیز جون نیار که اول صبح یادش نمونه من هم یه دلی دارم که می گیره.. می شکنه... غصه دار میشه.. تنگ میشه...

خدایا هر چی رو از من میگیری بگیر... البته هر چی که مال منه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ولی این وبلاگ منو ازم نگیر...وگرنه ممکنه لال بمیرم...

خدایا هر چی که نه.. خودت می دونی چی میگم دیگه.. الان نمی تونم راجع به چیزهایی که دارم حرف بزنم.. چشمم می زنن...

خدایا یادته می گفتم لال نمیرم؟  ولی انگاری اگه این وبلاگم نبود لال می مردم.... هر چند حرف زدن هم معنی نداره وقتی همه بهت میگن: سیبی خیلی بی انصافی ... خیلی...

از صبح هر چی دلت خواست بهم گفتی سیبی... خیلی بی انصافی...

خوب راست میگم دیگه.. یه ادم بی شعور بی انصاف دهنشو باز کنه معلومه چی از دهنش میاد بیرون.. مگه نه؟

تازه هنوزم معنی بی انصافو نمی دونه.. این از همه بدتره...

ولی م یدونه خیلی ناشکره..خیلی..

خدایا منو ببخش... فقط همین...

 هنوزم بر این پافشاری می کنم که قطعه  قطعه ام کنن و ...بقیه اش رو خودت می دونی نگم.. حال این برو بچز به هم می خوره...

آخیش.. حالا حالم خوبه.. دارم می خندم.. خدا کنه رییس با مرخصیم موافقت کنه... گور بابای مدرک...

وگرنه مجبورم استعفا بدم.. برای تداوم زندگیم که دارم برا خوش بودن لحظه لحظه اش تلاش می کنم...

شما هم سعی کنین عین من واقع بین باشین!!!

عین من دروغگو نباشین و مثل من همیشه همه چیز رو همونطور که هست تعریف کنین!!!

دعاهای درست درمون کنین!!! اول صبح بهتره چون  مردم خواب آلودن و سر خدا خلوتتره!!!

همیشه لبخند به لبتون داشته باشین!!!

اگه تونستین یه عینک با شیشه سیاه برام بخرین تا این نور اینجا چشامو نزنه هی از چشام اشک بیاد و هی اینها بگن سیبی برو دکتر!!!

تازه عینکه باعث میشه یکی از بچه ها سیبی رو لو نده و این خیلی خوبه!!!

خوب من باید برم.. کلی کار دارم... تا بعد بای بای

پ ن: خوب شد اولین پستم پاک شد ها.. وگرنه همه دپرس می شدم...

راستی امروز چه روز قشنگیه... چقدر هوا مطبوعه.. چه محیطی آرومی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




يه عالم قورباغه!!!!!!!!

حالا معنی یه عالم قورباغه رو می تونم کمی درک کنم...

تا امروز نفهمیده بودم...

باور کن....

حالا یم فهمم چرا وقتی می رم تو مغازه.. بین اونهمه عروسک ... اون به من گفت: سیبی منو بخر.. سیبی. منو بخر... خوب دلیل داشت دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات بچگی....

آره جونم برات بگه که.. بچیگیهام باباییم برا کلی شعر می خوند..

شعرهای قشنگ....

البته ادبیهاشو وقتی سر ذوق بود و ما نور چشمی هاش می ذاشتیم نفس بکشه.. از رو کتاب می خوند...

مثل شعرهای پروین..و این حرفها....

 

گاهی هم از این مداح ها یاد می  گرفت می خوند...

 

محبت را ز ماهی باید آموخت که از آبش برون آرن بمیرد...

 

البته تصمیم داره در صد ساله دوم زندگیش.. ان شاءااله بره مداح شه...

البته با تریپ زیر که براتون توضیح میدم...

موهای کاملا سفید...

جلو سشوار کشیده رو به بالا...

پشتش هم با کش بسته .... از بس پشت مو داره.. البته پیشنهاد کش رو من دادم.... خودش تصمیم داره عین الان پشتشو برگردون سشوار بکشه

یه لاتی شده این حاجی که حد نداره...

 

اره داشتم می گفتم.. جدا از این شعرهایی که از جایی یاد گرفته بود.. عین مامانش هم شعر میگفت.. البته من به گمانم سرقت ادبی از مامیش بود...

اره بابا مادر بزرگم یه شعرهای باحال گیلکی گفته و میگه که باید بشنوین...

یه فیلم داشتم ازش... باید برم پیداش کنم.. یا برم خونه بگم بروبچز از مامان بزرگ شعر بکشن بیرون... دو بیتی میگه... خیلی هم قشنگ...

 

 

خوب خوب.. می گم حالا

بذارین دو تا شعر دیگه هم بنویسم...

 

کوچولویم کوچولو.. صورتم مثل هلو... قد و بالام کوتاهه.. چشم و ابروم سیاهه.. مامان خوبی  دارم . میشینه تویه خونه.. می دوزه دونه دونه... می پوشم خوشگل میشم مثل یه دسته گل میشم...

 

 

وقتی اینو می خوند.. یادمه می گفتم.. بابا منم قد و بالام کوتاهه؟؟؟

همین کارا رو می  کرد سیبی هی گازش می گرفتن همه دیگه....

آی گاز گیرم ملس بود...

صورتم صورتی بود.. یعنی لپام... همه هم گاز می گرفتن... برا همین عزی جون یم خواد نی نی عین من بشه.. البته همچنان تو تصوراتش دختر داره پرورش میده... هر چی می گم یه کم هم با تصور پسر خوش باش.. میگه فکرم خودش اینطوریه...

البته گفته نی نی سالم باشه مهمه ها...

همه میگن من پسر دار میشم... خوب ادم دلش میگیره....

 

یه شعر هم گیلکی بود که نمی تونم براتون بنویسم.. وقتی باهام بازی میکرد برام می خوند...

بقیه اش هم قربون صدقه ام می رفت...

 

چرا از مامانم نمی گم؟

خوب مامی هیچوقت برام شعر نخوند... ولی خیلی چیزها بهم یاد می داد... همیشه باهام حرف میزد... همیشه هم داشت منو نصیحت می کرد و هی می گفت: (با داد بخونید) سیبی کی تو اهل می شی؟ خدایا این بچه چرا اینقدر نصیحت ناپذیره؟

خدا... این بچه رو اهلش کن...

 

دیگه من عاشق لی لی بودم ... تو کوچه.... ولی مامی نمی ذاشت برم... می گفت پسرها اذیتت می کنن...

آخه یه محل بود پر از پسر... همه هم شر.... همین همسایه روبرویی.. 6 تا پسر داشت که برا یه محل کافی بود...

همسایه پشتیمون... 4 تا شاید پسر داشت که الان فیسشون رو نمیدونی کجا باید ببری.. ولی شرور بودن.. از شر گذشته بود...

همسایه اونوری... از سه تا زنش... nتا بچه داشت که هوارتاشون پسر بودن...

3 تا شون که خواستگار من بودن... حالا ببین چند تا بودن...

بعد اون پسرها و دختر هاش هم بزرگ بودن و خانواده مستقل داشتن.. خودشون... هر کدوم لااقل 2 تا پسر داشتن...

همه هم شرور...

 

تو حیاط هم می خواستیم بازی کنیم... پر قورباغه بود تابستونها... خوب منم می  ترسیدم... داداشی همشونو می انداخت تو تنم... منم هی جیغ می کشیدم.. از اون بنفشها... همش با این بابای پارسا دعوا داشتیم.. دو سال ازم بزگتره ها... همش هم کتک کاری می کردیم.... بعد اون فرار می کرد... بعد همش من کتک می خورم...

باباییم نه .. اصلا منو نزده... یه بار زد یه جاییم... اونم به شوخی... ولی من چون فکرکردم جدیه تا شب گریه کردم... بعد کلی مهربونی و این حرفها بود.. اینقده دلم شکست که هنوز یادمه...

مامانی هم حق داشت بزنه.. همش هم نمی زد ها.... ولی خوب چندباری هم کتک خوردم.. خیلی هاش اشتباهی عوضی شده.. حالا یهموقع یادم میاد..مامی اشکاش درمیاد... چه من بیرحمم ها..مگه نه؟

تازه بهش میگم فقط منو زدی... این معصوم خانوم که رسیدی دیگه انرژیت تموم شد. برا همین اینها یاغی شدن ها...

حالا من انگار چی ام... خیلی ادمم به نظر شما؟

میدونم فرشته هستم.. البته..البته....

حالا یکی ندونه فکر می کنه مامی چقده منو زده.... من چه بی چشم رو هستم....

 

 

شعر بچگی دیگه یادم نمیاد..

ولی الان بابا هر بچه ای ببینه بخواد براش شعر بخونه..

اون شعر قبلی ها رو می خونه..

با این دو سه تا که میگم...

 

شیر تا بخوای مفیده...

مانند برف سفیده...

 

 

یه توپ دارم قلقلیه.....

و باز هم ریپید... کوچولویم کوچولو.. صورتم مثل هلو....

 

 

پ ن: چی غيرتی شدی
می جنبه ديگه... سر و گوشت
حرف های بد و عشقولانه می زنی
رمزی
فکر ميکنی ما متوجه نيستيم
ولی هستيم
ما وقتی رفتيم سوء پيشينه.. جوابشو بار کاميون کردن اوردن دم اداره

این جواب مازنی بودها... کسی نگران نشه.... نیم دونم اونجا چرا فرستاده نشد ..:(

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

۱-

 با این شیخ شیخان.. شیخ سیب الدین مازنی موافقم... مرسی از نکته سنجیتون...

حالا این مازنی فحش نیست که اینجا هست؟

آخه مامی هر وقت از دست ما عاصی میشه میگه: از دست این مازندرانیها...

مامی من مازنی نیست.. شمالی نیست اصلا

البته نه اصلا اصلا...

مادرپدرش فامیلهای پدر پدرم بودن...

تازه تنکابنی بودن ... البته به گمانم ها... و با زخودش میشه مازنی...

۲-

خوب یه چیز بگم؟

آره عزیزم دو چیز بگو...

می دونین چیه؟

چیه عزیزم بگو..

(اینها همش ناشی از کمبود محبته ها.. هی میگم این سیب مهربون رو بیشتر تحویل بگیرین تا مجبور نشه هی با اس ام اس یه طفلکی رو که داره به این جامعه شاید خدمت می کنه، اذیت کنه)

می دونی یه چیزی تو جونم هی وول می خوره... شبیه یه ک..ر..م

خوب بعد...

هیچی دیگه من هی دلم می خواد مردم آزاری کنم... هی ... و هی

الان یه اس ام اس با حال هم فرستادم برا یه نفر

خوب میگی من خوب میشم؟

چرا جواب نمیدی؟ خوب میشم؟...

الان خورد تو ذوقم ...

آخه گفت می دونستم یه همچین اس ام اسی برام فرستادی

۳-

خوب حالا میریم تو مود عاشقی و گل و بلبل

زان غم که شکفت از دل، صد رنگ جنون با من
در سر نه دگر وهم پروانه شدن دارم
من ذوق سرافشاندن در بزم بلا جویان
یا خاک سر کوی جانانه شدن دارم
از می بگذر ای دل، از من بطلب مستی
زان سان که سر و برگ میخانه شدن دارم
امشب که به شوقت سر پروانه شدن دارم
ای گل بنما رخ، دل دیوانه شدن دارم
تا با تو یگانه شود این جان و دل شیدا
در دل هوس از همه بیگانه شدن دارم
ای عشق بلا انگیز، با خانه خرابانت
چندیست که سودای همخانه شدن دارم
در جذبه چشمانت، این سان که شدم افسون
دیگر چه هراسی از افسانه شدن دارم

۴-

نگران یکی بودم.. نه بهتر بگم: نگران یه دوست خیلی مهربونم بودم که الان خوشحالم خوبه... هر چند اینقدر ور زدم نذاشتم ببینم چی شده... چش شده... البته می دونم چشه.. ولی باز چه بلایی سرش آوردن...

خدایا کمک کن دست از این ور زدنم بردارم و بذارم دوست جون جونیم حرفهاشو بزنه... آمین...

۵-

راستی دیدین نانا جان اومد...

بترکه چشم حسود...

بشمارررررررررررررر...

چشم ندارین ببینین یکی به زندگیش میرسه.. خوب همه عین سیب بیکار نیستن که هستن..

تازه پوست سیبی رو کندن.. از بس بهش کار دادن... جون خودش .. اخه اینها برا سیبی کار نیست که...

۶-

 این مازنی هم خیلی سر و گوشش می جنبه.. حالا نگین نگفتم.. ببینین کی گفتم...

عجب شعری گفتم...

۷-

راستی من یه شعر دارم با این بیت شروع می شه..

تو شاعری من می دونم    شعرهاتو از بر می خونم

غزل سرا و عشق من.........

.......                                     .........

البته این شعر بنده که با ذوق آوری شوهر جان.. سروده شده.. بسیار دون شخصیتی و بسیار بی ادبانه و بسیار بد است...

و من نمیتوانم براتون اینجا بنویسمش...

کلمات رکیک و حرفهای ناپسند و عامه پسند توش به وفووور دیده می شود...

این شعر را شیخ سیب الدین کشکولی برای خانم همسایه گفته بود...

لازم به ذکر است.. عزیز جونم عاشق این شعر منه... خیلی ذوق منو تحسین میکنه... کاش می شد براتون بنویسم...

کلی هم با حاله...

تازه گاهی دلش می گیره میگه: سیب جون جونی.. یه شعر بگو جیگر حاجیت حال بیاد...

این چنده؟ بذارین برم بالا ببینم .... آهان ۸-

من حرفی برا گفتن ندارم... اصلا حرف ندارم... البته اگه حرف در نیارن برام...

۹-

یادم اومد.. با ز این لوله توالت ما ترکید... میگین غم باد گرفته؟.. البته نترکید ها.. نشت می کنه به پایین...امیدوارم.. زندگی بنده رو به گند نکشند وقتی اومدن درستش کنند...

۱۰-

بذارین یه قورررررررررررررررررررررررر بگم به یاد خالجونم....

قورررررررررررررررررررررررررررر

آخی خالجونم کجایی؟

چرا پیش من نمیایی؟

تو مثل من بچه ای    چرا تویه کوچه ای

کوچه که جای بازی نیست مامان و بابا راضی نیست...

۱۱-

یادش به خیر...

شعر بالا رو یم گم.. شعر بچگیهای سیبه ها...

بابا جونم هنوز هم برا سیبی می خونه...

می دونه سیبی کلی ذوق می کنه و چشاش اشکی میشه وقتی بابا داره اینو برا سیبی م خونه............

بذارین تو پست بعد براتون شعرهای بچگیمو بنویسم...

تازه می تونم اگه یادم موند.. با عکس سعید جونم عکس بچگیهامو بیارم

خیلی خوبه نه... اره شما می تونین سیبی رو درحال دوییدن ببینین...

وای بذارین اینو پست کنم تا بعد...

بای بای

۱۲- آمینا جان درستو بخون خواهر.. من جواب مامانتو نمی دم ها.. ولی خوشگله به منم سر بزن..

چی می خوندی؟ چند سالته؟ بابا کلی سوال بی جواب داریم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




شیخ.. شیخان... شیخ سیب الدین غزنوی!!!

این جمله قصار رو شیخ سیب الدین غزنوی گفته:

قفس طلایی تن لایق روح بلند تو نیست....

کلی هم از دیروز با این جمله حال کرده...

تورو خدا می بینی مردم با چه چیزهایی حال می کنن..

کلی موضوع داره که بعداً می گم..

اینم رفت تو لیست همون بعداً ها که قراره بگم...

راستی یادم رفت ادامه جمله قصارم رو بنویسم...

قفس طلایی تن لایق روح بلند تو نیست.... حالا جو گیر نشی ولش کنی

مودب باش...

نخند پروووووووو..

منظورم روحت بود...

جو گیر نشی روحت رو از قفس طلایی تنت رها کنی بره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

سلام

خوبید؟

خوبم...

چقدر طولانی بود... خیلی وقت بود اینطوری ننوشتنم...

برا من چه دیر گذشت...

مرسی از اومدنتون...

می دونین یه جور گم شدن بود... شاید هم پیدا شدن...

شاید همون باز جستن روزگار وصل بود...

ولی هر چه بود سعی دارم بگذرونمش... بدطوری داشت اذیتم می کرد...

هجوم حرف های نگفته... فریاد های نکشیده بدطوری مغز و حنجره ام رو آزرد...

ولی هیچ وقت نمی خواستم این روی سیب رو ببینین...

هنوز هیچکی ندیده... هنوز عزی جونمم هم ندیده...

راستی عزیز جونم هم خوبه...

نبینم کسی تو دلش حتی اندکی به عزیز جون من حرف بد بزنه ها... اگه اینکار رو بکنه دیگه خودش نیاد اینجا...

من تو بدترین روزهای زندگیم هم نتونستم و نخواستم حتی ناراحتی عشقمو ببینم... تو دلم حتی یه بار هم حرف بد نزدم بهش...

نگین حرف بدها...

اگه یه روز دیوونه شدم هم شما هی بگین نه اصلا اینطور نیست.. خوب میشه... همه چیز درست میشه... چون من حالم که خوب شه از دست همه اونهایی که به نازنین من حرف بد زدن دلخور می شم...

همون زن و شوهر دعوا کنن.. معروف دیگه... یادتونه که...

خوب حالا یه کم بهتر شد...

چرا بهتر شد؟

خوب.. اولاً نانا جونم خوبه و در صحنه حاضر شده...

ثانیاً امروز یکشنبه است.. تعطیله.. ما هم در این دل رو قلف کردیم... نه کسی بره تو نه کسی بیاد بیرون..

نه چیزی بره تو نه چیزی بیاد بیرون...

تا باز کی گندش درآد خدا می دونه...

پ ن: از اونهایی که یادم بودن ممنون..

راستی آمینا جونم من خوبم.. بد هم شدم تو غصه نخور... اره بدی من عین خوبیه ...

تعریف از خود رو حالشو بردین..

از دیروز این پسر عمو جون جونیم هی انلاین میشه

هی حالمو می پرسه

هی میگه سیب جون خوبی؟

یه طوری شدی انگار..

از این حرف ها.. دیگه....

خیلی دوسش دارم این پسر عمو جون جونیمو...

خوشتیپه ها... کسی شوهر نمی خواد؟

این چه سوالیه می پرسم.. معلومه شوهر می خواد...

ولی پسر عمو من زن نمیخواد... تازه هنوز وقتش نیست... بذار بچه حالشو ببره... :)

الانم هم ان لاین شده...

می دونین اونم عین خودمه..

دلش می گیره... میاد کمی دلش وا شه.. خوبه صدامو نمی شنوه...

از دولتی سر این دختر ترشیده ها موبایلشو رد کرد که بتونه پورفسورهاشو بگیره...

ولی خدای کامپیتوره ها...

اصلا خودم به بیلی معرفیش کردم.. حالا بیلی ول کنش نیست...

خوبه دیگه از خود و خانواده تعریف کردن بسه...

امتحان می کنیم...

یک دو سه امتحان می کنیم....

نه خوبه...

مثل اینکه خندش کار می کنه...

نطقشم که از اول خوب بود...

حالا صداشو می ریم خونه امتحان می کنیم... اینجا امتحان کنم ... اخراج میشم ها...

خوب دوستان تا برنامه بعد بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




نمی خوام منو بشناسی... خیلی وقته من مبهمم!!!

نمی خواستم کسی رو درگیر این نوشته های پوچم کنم..

نمی خواستم کسی بفهمه سیبی وقتی میمونش نیست چه شکلیه..

نمی خواستم کسی بفهمه من چه شکلیم...

نمی خواستم کسی بفهمه من هزاربار سهراب می خونم  و هنوز یه شعرشم حفظ نیستم...

یعنی بودم.. از خاطرم بردم تا کتابم تکراری نشه...

نمی خواستم کسی بفهمه من دلم برا سهراب تنگ میشه.. برا شعرهایی که می خواست بگه و نگفت.. برا حرفهای نزده اش...

نمی خواستم منو بشناسی...

نمی خواستم اینطوری بنویسم...

خیلی وقت بود تو ترک بودم...

شاید ۳ سال.. شایدم بیشتر...

چقدر هفته زود تموم میشه!!!

چقدر روزها دیر می گذرن!!!

اگه خوش بودم می گفتم این همون پارادوکس راسله...

یادته...

مبانی ریاضی...

محکوم به تکرار درس به خاطر دوست نداشتن...

چه دنیا کوچیکی داشتی ... اسمت چی بود؟؟؟

من فامیلیت یادمه...

اسمت چی بود؟

دکتر جون چه دنیای کوچیکی داشتی... هنوز کسی نتونسته عشقو با پول بخره...

اگه بگه خریده دروغ میگه...

اگه فکر میکنه خریده... سرش کلاه گذاشتن...

تو چطور می خواستی با نمره بخریش...

عشقو می گم دیگه.. همونی که تو داشتی و من نداشتم...

*** باز اینجا پر ستاره شد ...

ولی قرار بود دنیام بعد آخرین نقطه ام تموم بشه.. بعد منو راه می دن اونطرف؟ که بگم اجازه؟ حالا نقطه سر خط آقای معلم؟

***چرا همش فکر می کنم خدا مذکره... تا حالا فکر کردی؟ چرا همش خورشید مونث میاد تو ذهنت؟؟؟ خوابهاتو به چه زبون یا لهجه ای  میبینی... فارسی؟ ترکی؟ گیلکی؟ کردی؟ ...

خوب های تو رنگیه؟

یا نه مثل من وقتی خون میبینی فقط قرمز میشه؟

***کسی میخ طویله نداره؟ شاید در این اصطبل پر از حرف رو بتونم ببندم...

تو کمک می کنی ببندیمش؟

منو یادت رفته؟

قول دادی یادت نره... یادته؟

***نمی خواستم کسی بفهمه من چه شکلیم...

حالا هم می دونم از لابه لای خزعبلات من هنوز نتونستی منو بشناسی...

فقط اینو شاید بهت بگم...

اره می گم...

می دونی من هیچ وقت طاقت اسیر کردن کسی رو نداشتم... هیچوقت...

تو هم آزادی برو...

ولی اگه تونستی پیشم بمون.. فقط به خاطر من.. نه برا اینکه دلت برا یه سیب دور افتاده سوخته...

گفتم از ترحم متنفرم...

از تنفرهام میگم برات.. یه روزی میگم... حالا واستا...

واستا... میگم...

***نقطه هامو که می شمری مگه نه؟

خوبه.. ممنونتم... ولی من هیچوقت طاقت شمردن نقطه های دیگران و ندارم...

اما تو بشمر خوب... چون خودمم جزیی از دیگرانم...

نیستم؟

اگه نشمری یعنی نیستم...  داری می شمری؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




چند روزیست توهم شکوفه ها چشمانم را می نوازد...

***چند روزیست مغزم پر می شود از عطر بهر نارنج و خالی می شود...

چند روزیست توهم شکوفه ها چشمانم را می نوازد...

و رویای تی ته....سهراب خوانی زیر درخت لیمو...خوردن تمشک های ترش و شیرین قبل از سلام ظهرگاهی دلم را اشک آلود می کند...

 

 

***منم شناختی؟

همون پرنده موزی انگور خور تو حیاط...

یادته بابا؟

مچمو گرفتی...

و من نمی دونم چرا افتادم و مچمو گرفتم...

و چقدر خندیدیم...

 

 

***منتظر بودم ...

به گمانم بود ، امروز در نقطه ای نه چندان دور گردنبندی از شکوفه های بهار نارنج اتاقی را خوشبو کرده...

گردنبندی که مال من بود...

امروز هیچ عطری نزدم تا عطر تی ته ها را با تمام وجود حس کنم...

گمان می کردم پنجره ات را نیمه باز هم بگذاری از عطرشان سرمست خواهم شد...

***تی ته می دونی چیه؟

همون بهار نارنج...

به همون شکوفه های درخت می گن...

یادته... یادته... می نوشتن.. تی ته ها را به قیمت مناسب خریداریم...

می گی می مونن تا من برم؟

یادته.... یا همه رو می فرشن...

تی ته هم افتاد دست دلالها...

چه سرنوشت غم انگیزی...

 

***نامه های معصوم وقتی اردیبهشت میشد همه بوی شکوفه می داد...

یادته...

وقتی نامشو وا کردی تا دو روز نتونستی کامل بخونیش.. از بس اشکات روون بود...

عطر شکوفه های تو نامه مستت کرده بود...

تو هم برا دختر عمه نامه پر شکوفه م یفرستادی و اشکاشو در میاوردی یادته؟

 ........................

چی شده؟

من عوض شدم؟

چرا هیچکی برام نامه پر شکوفه نمی فرسته...

چرا تو کتابام دیگه یه برگ گل سرخ نچسبیده... و به دیوار های اتاقم برگهای پنج پر بجنوردی!!!

یادته تختتو.. پاییزانی بود اون دور دورها... و هر آنچه دوست داشتی آویزان جلو چشمات...

آخر ها یه عضو جدید و غریب هم داشتی... پشت شعرت قایم می شد...و برات می خوند: هر که با مرغ هوا دوست شود، خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود...

***هنوز بابت نرگس هایی که برام نخریدی دلم گرفته و هنوز بابت گل یخی که امسال نبوییدم غصه دارم...

می گی تا زمستون می مونم؟؟؟

گل یخ دیدی؟

برا همین اشی مشی از زمستون خوشش میاد مگه نه؟ ا ز گل های زمستونی...

از برفهای سپید زمستون...

آخه اشی مشی همه رو پاک و سپید می بینه... از رنگارنگی پاییز متنفره شاید...

 

***چقدر دلم گرفت...

باز این دل لامصب گرفت...

 

 

***مگه درد رو از تو چشام می بینی؟

 این چشا بدطوری دارن منو لو می دن... خیلی درد دارم آره...

همشون میان تو چشم..

حالا فهمیدم چرا مامی وقتی می پرسه دختر نازم اوضاع خوبه تو چشام خیره میشه... لامصب ها دروغ هم بلد نیستن بگن...

 

***امروز تو ماشین نخوابیدم و باز بهش دروغ گفتم...

می گی خدا من می بخشه؟

ولی فهمید..

چون دستمو باز بوسید...

و باز بوسید... و گفت خوبی گل من؟ خوب میشی نترس من هستم...

و ای کاش همیشه می تونستی باشی...

ولی منکه دلم نمیاد.. میاد؟

 

***چه دردی دارم...

می دونی چند تا نقطه مونده تا بذارم و دنیام تموم شه؟

از این نقطه ها............................ ................................

این شاید همون چند نقطه به پایان دنیا باشه...

 

***سررسید سال ۷۶ رو دیروز مرور کردم... حالم از زندگیم بهم خورد...

توش فقط حس خوب دادن به این و اون بود... تو روزهایی که فکر می کردم خیلی خوشم... فقط داشتم خوشی هدیه می دادم... چه زندگیه بیهوده ای...

من اینطور فکر می کنم... شاید تو بگی اینکه بد نیست.... یه سبد مهربونی برا هدیه دادن خیلی خوبه...

نمی دونی کی به من یه سبد سیب هدیه می ده؟

اصلا کسی سیب داره...

حتی نپرسیدی.. سیبی خرت به چند؟

کسی دیگه خر نمی خره این دوره زمونه مگه نه؟

شاید همه یه خر دارن عین من تو زندگیشون... خر منو می خوان چیکار...  با تو که رودربایستی ندارم...دارم؟ بهترش اینه که بگم...منه خرو می خوان چیکار؟

پس تصحیح می کنم...

حتی نگفتی ... سیبی خره ، مفتت گرونه...

***هنوز باید نقطه بذارم مگه نه؟

هنوز مونده تا پایان دنیام...

به آخر که رسید می تونی یه بار بشماری برام ببینی تا آخرش چند تا نقطه گذاشتم؟

شاید یه روز اونور دنیا به دردم بخوره...

شاید یه روز اون طرف هم قرار باشه تموم شه...

خوب باید بدونم چند تا نقطه بذارم زودتر همه چیز تموم میشه... مگه نه؟

میشه فقط هی نقطه چین بذارم براتون؟؟؟

 

***چقدر فک زدم باز... این قفل لبم هرزه شده.. قفل مغزم که ضرب دیده... لب هرزه ندیدی؟

وقتی گوشت پر شد از بیهودگیهام می فهمی به چی می گن لب هرزه...

تا حالا چند تا نقطه چین شد؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




شايد خودم... شايد او....

چه نغمه محزونی.. می شنوی؟
چه غمگين و دلنواز می نوازند...
نه انگار دلخراش است.. می شنوی... کودکی در درون چاهی زجه می زند... می شنوی؟
کودک دلم بود شايد... چه غمگين بود نگاهش...
می شنوی؟ مي بينی؟
...
جلوتر نيا... پنجره شيشه ای دلم می شکند...
حصار تنهاييم لق شده.. ترک دارد.. بر سرم آوار ميشود... نيا.. جلوتر نيا...
انعکاس صدايم را می شنوی؟
پس از اينکه حرفهايش را در گوش کوه سبزم زمزمه کرد؟
می شنوی؟
همانجا که ايستادی بايست.. جلوتر نیا دلم طاقت راندنت را ندارد.. دلم طاقت ماندنت را ندارد...
دلم طاقت بودن و نديدنت را ندارد...

 جلوتر نيا...
صدای قلبم را خواهی شنيد...
داد می زند اکنون... نيا... گلويش گرفته ولی زجه هايش بلند است.. نيا... بايست .. همانجا که ايستادی بايست...
گوش کن...
چه غم انگيز است آوای دلم... آوای دلم؟
نغمه محزون دلم بود؟
شايد...
آری بود...
چيزی برای پنهان نمودن ندارم...
حرفی برای گفتن نمانده...
اما..
شاید...
شاید مانده...
نای گفتن ندارم.. می نوازم...
چنگ دلم عجیب کوک شده... بر چنگ دلم چنگ نزن...
خراشهایش دستت را نیازارد... تارهایش برنده شده انگار... صدایش اما... اما صدایش کاش کوبنده بود... ولی سرکوفت شده...
نی نداری؟
نا ندارم؟
نی لبک دلم کو... آن را ندیدی.. آوای آن زیباتر بود...

نی لبک دلم کو... آن را ندیدی.. آوای آن زیباتر بود...
تاری نداشت برای خراشیدن دستهای مهربانت..
نی لبکم را می گویم... مهربانتر بود شاید...
اما آوایش ... آوایش .... شاید کسی گلویش را دریده.... آه ... بی زبانی ندیدی؟
نه نیا...
جلوتر نیا.. دلم طاقت راندنت را ندارد...
بگذار بمانم.. تنها... تنها در این اتاقک تنهاییم..
نیا جانم نیا...
طاقت اشکهایت را ندارم.. و نای پاک کردنش را... و توان چشیدن طعم شور مهربانیش را...
نیا...
بگذار بمانم... تنها.. من و چنگ دلم تنها...
همانجا که هستی بایست..
می شنوی؟
صدایش و زجه هایش گوش خراشتر شده...
و حرن آلودتر از همیشه...
کودک دلم را ندیدی؟
رفته شاید سر چاه تنهایی ها ناله های بی کسیش را به او بگوید...
اما تو بمان.. همانجا که هستی...
از پشت همان پنجره نگاهم می کنی؟
می مانی؟
می مانی تا این دیوار ها را مرمت کنم...
چنگ دلم برایت می نوازد.. فقط چنگ نزن.. می ترسم دستان مهربانت را خون آبه های متعفنش آلوده کند...
می مانی... می مانی تا نی لبکم پیدا شود؟

می مانی... می مانی تا نی لبکم پیدا شود؟
می مانی؟
می توانی بمانی؟
یا می روی؟
بمان.. بمان تا دیوارهای خانه دلتنگیم را مرمت کنم.. بمان تا شاید ..شاید روزی سفر کنم از این خانه...
می مانی؟
دلم برای تو بلندتر می نوازد...

می فهمی... زنی اورا همراهی می کند.. نه سیبیست شاید.. تنش زخمی کرم های روزگار...
برگهایش آغشته به سمی کشنده...
طعمش تلخ...درونش بی دانه... 


چه نغمه محزونی.. می شنوی؟
چه غمگين و دلنواز می نوازند...



نه... زنی است.. آری زنی است... صدایش آشناست.. اما.. چه محزون می خواند... مویه می کند؟
برای نبودن عزیزی مرثیه سر داده شاید...
شعرش دلنشین است..
بمانی برای تو هم می خواند...
فقط بمان.. حتی اگر دیر آمد.. حتی اگر دیگر نیامد
این گل را برای تو فرستاده تا یادت نرود  ..می رود؟
از یادت؟ او هم مثل همه میرود..شاید.. ولی گوش کن.. التماسش را می شنوی؟
می گوید نرو... بمان خواهم آمد... شاید با نقاب سیبی... یا با نقاب کفشدوزکی بی پناه.. ولی می آیم... 

میمانی؟... بمان...
هوای چه نمناک شده.. هوای دلم ابریست..نه هوای دلش ابریست.. می بارد..
سیل آسا... ولی شوره زار دلش راببین ..هنوز خشک است از محبت...
میمانی؟ بمان...
سیل آسا ترین سیل هم خانه تنهاییش را با خود نبرد.. نترس.. او هست .. خانه اش هست...
فقط مرمت می خواهد.. و یه قفل که با هر بادی درش گشوده نشود .. به آسانی...
یه قفل .. از همانها که بر لبش زده...
نه محکمتر...
آن قفل لبش هم هرزه شده..
گاه و بیگاه حرف رانی هایش مغزم را به درد می آورد...
می مانی؟ بمان... به امید ماندنت نغمه سر دادم...


چه نغمه محزونی.. می شنوی؟
چه غمگين و دلنواز می نوازند...



گلت یادت رفت...
نرو .. بمان... 

بمان نرو...
حرف نگفته زياد دارم...
باز قفل دلم شکسته...
باز هم لبم حرافی می کند...
بمان نرو... حرف نگفته.. نغمه نخوانده... آهنگ ننواخته.. تار نزده... زياد دارم...
بمان نرو... من می آيم..
اما.. طاقت اسير کردنت را هم ندارم...
نه نمی توانم... پاهايت را ببندم.. نه...
ولی اگر خواستی بمان...
التماس نمي کنم.. طاقت دلسوزيت را ندارم...
اما..
اما اگر می روی..
اگر می روی اين گل
را هم ببر...
ببر تا شايد يادت نرود...
يادت نرود... سیبی گل سرخی را اهلی کرد...
اين گل سرخ بوی سيب می دهد.. عجيب نيست برايت؟
اهليشم کردم..
تو هم خواستی بمان..
طاقت اهلی کردنت را ندارم.. ولی بمان..
بمان شايد بشنوی...


چه نغمه محزونی.. می شنوی؟
چه غمگين و دلنواز می نوازند...

پ ن: امیدوارم همه حالشون خوب باشه... چه زجری بود این آخر هفته... اصلا به دلم نچسبید... اینم قبلاً نوشته بودم... تو کامنت دونی پست قبلی... فقط بگم خنده های احمقانه و بی روح برای خوشی دوستان گاه یه کم دلموو آروم می کنه...

برا اینهمه خنده الکی منو می بخشید؟

قرص ها تو دلم عروسی گرفتن... ببخشید شما رو دعوت نکردم... بدجوری دارن می رقصن.. ترسیدم اکس خورده باشند... براتون خطر جانی داشت این پارتی دردآور...

من برم...

اگه پیش کسی نیومدم دلش نگیره ها... آخه تو وبلاگ نمی تونم احمقانه بخندم... منو می بخشید.. بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

یه چیزی بگم؟

بگم؟

کسی قرص روانگردان نداره؟

من باز زد به سرم...

نه دلم زد به سرش...

چرا اینجوریم من؟

از صبح دارم برا خودم انرژی مثبت می فرستم... چقذه بده ها...

الان فقط دلم گریه می خواد...

چشام اشکیه... اینها هی می گن سیبی سرما خوردی؟

منم می گم نه حساسیته.. این گلهای رو میزم اینطوریم کرده.. ولی اینقذه قشنگن دلم نمیاد برشون دارم...

میگین من چم شده؟

خودم می دونم چه مرگمه.. البته یه کمشو... ولی شما نپرسین.. توضیح نمی تونم بدم...

یه شاهنامه حرف میشه...

این دل لامصب ما هم فقط بلده بگیره....

یه چیز دیگه هم بگم؟

بگم؟

باز مرض ننوشتن گرفتم... کرکره رو  پایین میارم... تا کی... نمی دونم...

یه جور احساس پوچی...

نکنه من یه زمانی نهیلیسم بودم... درست گفتم؟ همین بود؟

اصلا چه اهمیت داره.. مهم اینه که این حال من بدجوری گرفته است....دلمم باز درد گرفته...

میمون ذهنم خسته شده... رفته خواب اورانگوتانی... نانا جونم هم نیست .. برام کامنت بذاره...

خوب ادم دلش میگیره دیگه...

بقیه هم که نمی تونن جاشو پر کنن... هیچکی نمی تونه.. خالجونم بهم گفته کار داره... هیچکی جای اونم پر نمی کنه برام...

وای اگه دنیا سیب نداشت... من راحت می آسودم.. در زیر تلی از خاک سرد و سبز.. روبروی پنجره همیشه آبی اتاقم.. آنجا که گاه شبها در خواب و گاه روزها در بیداری، خواب چشمهایه آبی تو را میبینم... همون نگاه خسته اما پیوسته ات...

همون نگاه شاد اما ساکتت...

دلم برای آبی رنگهای صبحگاهیت.. برای گرمای خورشیدت تنگ شده...

دلم برای سبزی نگاه قله زیبایم بر تن عریانم تنگ شده...

دلم برای تو تنگ شده... دلم برای زیباترین نقطه روی زمین تنگ شده...

دلم برای نجواهای شبانه جیرجیرکها.. برای شایعه پراکنی کنجشکهای سحر خیزت تنگ شده...

آه اگر دنیا سیب نداشت... من در زیر تلی از خاک سرد و سبز رو به نگاه آبیت خفته بودم... برا همیشه...

اینقدر سنگین به خواب فرورفته بودم که نجواهایه دلتنگی مادر را زمزمه گونه به گوشم می رساندی تا مبادا بیدار شوم...

آه اگر دنیا سیب نداشت... باد نگاهت را برایم به ارمغان آورده بود... و از دریچه آبی ترین چشم نگاهم با نیلی دریا در هم آمیخته بود...

گاهی نگرانم کسی جای مرا بگیرد... کسی در بهترین مکان برای بودن با تو .. با تو هم آغوش شود ... و من مجبور شوم تا آخر دنیا سرگردان در پیچ و خم های امواج دریا ..از آن دوردست دور... به امید آبی نگاهت به افق چشم بدوزم...

افق من انجاست که نگاهت با نگاه کوه و دریا در هم می آمیزد... آیا جایی برای وجود سیاهم در آن زیباترین نقطه دنیا خالی خواهد ماند... یا باید در آمدن تعجیل کنم؟؟؟

***خسته ام.. خسته... باز درگیر ماشینی شدن ذهن شده ام.. درگیر روزمرگی برا ی نجات از خستگی های تنهایی... چه دست آویز احمقانه ای....

ولی خرده نگیرید.. احمق ها تمام زندگیشان احمقانه است.. حتی دلخوشیهای مسرت بخششان...

آسمان مال من است؟؟؟!!!

 یه روزی مال من بود.. هر کجا که بودم.. آنروزها پر پروازی بود و اشتیاقی برای پریدن... ولی امروز ... افسوس برای امروز و هر روز...

نه پر پروازی .. نه اشتیاقی... نه همراهی برای پریدن...

... زمین گیر شده ام فلانی... به قولی ....دستها پاها در قیر شب است...

زمین گرم می گویند همین است؟!

ولی من جز سرما چیزی حس نمی کنم....

باید امشب بروم... آری باید امشب بروم... باید امشب کوله بارم را........

کجا برم... به کجا چنین شتابان...

باز همه را با هم قاطی کردم.. حتی محبت کفشدوزک را با نگاه مرموز روباه....

سکوت بهترین چیز است... گاهی سکوت حجم حرفهای نگفته را بهتر نشان می دهد...

چقدر داغم.. چه تبی.. می سوزم... میسازم؟؟؟!!!

نه هیچگاه نساختم... اگر می ساختم... الان برای بودن سیبها آه نمیکشیدم.. می کشیدم؟

شاید امشب بروم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




پ ن پست قبل...

پ ن: البته این اول نوشت اون پست قبلیه بودها...

دوستان گفتن نقش عزیز جون در این قسمت خیلی بی رنگ بود..

باید به عرض برسونم.. اس ام اس ها حالا اشتباه میره کاری نداریم.. تو بحث ما نمی گنجه....

ولی او قسمت اس ام اس ها مربوط به عزیز جون بود قسمت اعظمش البته.. بعد دوت جون و دختر عمه و زنداداش . ........ کل افرادی که می تونن موبایل داشته باشن :)

بعدش اینکه... عشقولانه گی های من و عزیز جون هم که هوار ساعت وقت بگیره اصلاً مهم نیست... من هر لحظه در حال عشق ورزیدن به گل نازنینم هستم... برا همین اصلا تایمش جز حساب کتاب نمیاد... بخوام حساب کنیم که بیشتر از عمرم میشه...

من سوبله گاهی چوبله به یادشم.. دلم براش تنگ میشه... باهاش تله پاتی دارم...

دلت بسوزه.. بترکه چشم حسود... بشمارررررررررررر

مشکلاتتون برطرف شد؟

کسی سوالی نداره؟

من برم دیگه... کلی کار دارم... دیگه عزیز جون ببینه تو خونه کار می برم می کشدم...

الان یه خطر بزرگ کاری دیگه برطرف شد... الهی آمین...

خدایا شکرت که به فکر تنبلها هستی....

رییس اومده

تا اوضاع کیشمیشی نشده برم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




سیب کارشناس...

شنبه یه کاری آوردن از یه قسمت دیگه.. فکر کنم شنبه بود...

به رییس گفتن کار فقط نیم ساعته...

رییس که می دونست.. یعنی تجربه براش شده بود که این نیم ساعت و این حرف ها همش کشکه... من باید نظر کارشناسیمو بدم...

گفت سیب جان... در نهایت محبت صدام کرد.. نمی دونم چرا چند روزه خیلی لطیف شده...

ببین این کارشون اگه نیم ساعته که هیچ..زحمتشو بکش.. اگه دوست داشتی

بعدش من گفتم چشم... نگاه کردم دیدم بی انصافها.. نیم ساعت فقط طول می کشه.. اون همه فایل رو من بازش کنم...

بعدش یکی اومد گفت: سیب جان. ما اینو می خوام.. این صفحه اش اینطوری باشه.. این هوارتا فایل همه تو یه تمپلیت باشه... فهرستشم اگه لطف کنی اونطوری باشه خیلی خوبه.. هیچکدوم بلد نیستیم...

این جدولها بد طراحی شده... عین فلان فایل می شه باشه...

آرم بهمان فایل رو می تونی اینجا بچپونی....

و فقط سه ربع طول کشید تا خواسته هاشون تموم شه...

گفتم.. من نمیرم.. سالم بمونم... هیچ کاری جز کار شما نداشته باشم... وبلاگمو هم تا دو روز تعطیل کنم... کامنت برا شهاب نذارم... نانا و خاله و مازنی هم اصلا تحویل نگیرم... تازه اس ام اس و موبایل و این حرفها تعطیل.. خرده فرمایشات رییس تعطیل.. نهار هم فقط یه ربع برم پایین بیام.. دستشویی هم بذارم برا خونه...

چایی خوردن تعطیل... عین برج زهرمار جواب سلام هیچکیو ندم... گوگل چت هم تعطیل...

به حرف زهرا هم گوش ندم...  جواب پی ام هاشم ندم.. به جوک های این دو تا نخاله واحد کناری هم نخندم...

بالا نرم.. پایین نیام....

و حدود نیم ساعت من شروطم رو گفتم....

تازه امرو زکه تموم شد الان ساعت ۱۷ شده...

از فردا صبح علی الطلوع بیام سر کار.. تو ترافیک هم نمونم... تو تصادف هم نمیرم...تا ساعت ۲۰ هم تشریف داشته باشم...

خیلی هنرمندی به خرج بدم.. دو روز  این کارتون با اضافه کار فول طول میکشه تا انجام بشه...

وگرنه.. با وقوع یکی از اتفاقاتی که نباید چهارشنبه تا ظهر یا آخر وقت بیا بگیر...

برا من که اصلا مهم نبود.. رفتم به رییس همه اون موارد بالا رو گفتم...

گفت جدی میگی.. سیب نازم... گفتم آره به خدا...

البته اگه از نظر شما اشکال نداره انجام بدم.. من که می دونین از این کار لذت می برم...

گفت ممنون سیب جان.. نه اصلا

مگه من نیرو اضافه دارم بدم به اونها...

تازه نیم ساعت کجا ۲۵ ساعت کجا...

گفت اصلا...

بعدش به ا ونها گفت : سیب جان کار داره اینجا.. کی وبلاگشو آپ کنه.. کی برا شهاب کامنت بذاره....کی اونو اذیت کنه... کی نانا جونو ببوسه.. کی قوری جونو ازار بده... کی از امینا و پاپلی تشکر کنه و براشون کامنت بذاره.. کی با زهرا چت کنه.. کی با...........

کلی توضیح داد که شد نیم ساعت...

گفت: تازه کی کارهای پروژه خودمونو انجام بده.... کی کارهای منزل منو انجام بده.. نظافت خونه... طبخ غذا... (اینش دیگه حرف مفت بودها.. داشت آرزوهاشو می گفت)

بعدشم من انجام ندادم...

دیروز .. توجه کنین دیروز یه خانوم مهروبن اومد. گفت سیب جون میگن شمایین؟

گفتم بله امری بود؟

حالا داشتم برا برو بچز کامنت می ذاشتم تند تند...

گفت مثل اینکه مزاحم شدم برم.. گفتم نه اصلا بفرمایید...

یه سوال پرسید...

من موندم.. گفتم: عزیزم یه صندلی بیار...

گفت نه راحتم...بهش گفتم می خوای برا چی.. بعد دیدم اوه اوه.. این خانومه تازه می خواد یاد بگیره.. بعد بره اون فایل دیوونه ها رو درست کنه.. دلم براش سوخت... علی رغم میلم.. براش شروع کردم قشنگ توضیح دادن... بابا یه زمان تدریس می کردیم ها.. نوید خنگه با حرفهای من رفت دانشگاه الان شده مهندس عمران....

البته خنگ نبود ها حرف هیچکی تو سرش فرو نمی رفت.. از اولشم جنسش خراب بود.. می گفت: فقط سیبی بیاد برام توضیح بده...

منم هفت روز هفته هشت روز اونجا پلاس بودم...

داشتم می گفتم.. هیچی دیگه... خانمه دید باید بشینه..رفت یه صندلی آورد... بعد هی رفت هی اومد...

امرو زهم چند با ر زنگید... جالبه که الان چهارشنبه است.. و اون فقط یه فایل و فقط نیم یاز اون رو تونسته درست کنه...

حالا شادی کسی هم کمکش می کنه...

ولی من چه خری بودم گفتم دو روز...

عین همیشه با سیاست کار نکردم.. حالا خوبه ندادن به من...

آخه هر چی کار بیشتر طول بکشه ..حتما کارشناسی ترانه روش کار شده... متوجه این که...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




جان من بخند.. تا دنیا....

تا دنیا به ریشت بخنده.... :)

***يه روز يه تركه ميره بانك ميگه اقا كل موجودي منو بديد. ميگيره پولها رو ميشماره. ميگه: درسته بذار سر جاش

***خبرنگار از تركه مي پرسه نظر شما درباره اينكه اين كوچه اسفالت نيست چيه؟؟تركه ميگه:به نام خدا و با عرض سلام خدمت دست اندركاران صدا وسيما و با عرض سلام ويژه خدمت مقام معظم رهبري و خانواده معظم شهدا وجانبازان و ايثارگران, من بچه اين محل نيستم

***يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی

(میشه بپرسم چرا برا این می خندی؟.. اخه این جوک بود تو خندیدی؟.. اسکول)

***دیگه جوک ندارم... اینها هم برا این بود که  کمی به خودتون و جوک هاتون امیدوار شین..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

پ ن ۳: این از پست قبلی جا موند... می گم عزیز جونم دیگه پسر خوبی شده.. تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم...

بابا دیروز بهش گفتم اگه میای بریم خونه هوشی اینها وسیله بردار برا شب..

دیشب گفتم: ازی جان یه بلوز میدی... من تاپ پوشیدم.. یه کم زیاد بازه... هوشی پرید تی شرتشو اورد گفت بپوش سیبی... برا اینکه با هم دوست باشیم...

گفتم نه قوررربونت برم... فعلا باهات قهرم...

بعد دیدم عزیز جون میگه.. عسل ناز برا لباس آوردم.. دیدم راست میگه.. کوله ام اونجاست.. باز کردم دیدم .. ایول عزیز جون... از مسواک تا ادکلنمم هم آورده.. لباس از همه نوع :)...

تازه یکی از این تاپ زیر مانتویی هامم آورده..... و البته جوراب هم... و یه چیزهای اختصاصی دیگه...

شاخام دراومد...

گفتم.. ایول... عزیزم گل کاشتی... به قول باباییم کار یه بوس رو انجام دادی... بهت امیدوار شدم...

کلی باز پسر خوشگلم ذوقید... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




تیاتر به هنر مندی هوشی

سلام

صبح به خیر

خوبید؟

خوبم... خیلی خوب... باز بگم اگه ....

به سلامتی دبه درآوردن هوشی جون تیاتر نرفتیم... شاید امشب رفتیم... البته منو وعزیز جون.... ولی رفتیم لواسون... جاتون خالی بود... اونم باز به همت ما... هوشی دید من مانتومو در نمیارم... البته نمی دونست چون زیرش لباسم بازه... بعد عزیز جون اومد.. دید من تو همم... عجیب... بمیرم برات عزیز جونم... بمیرم که اینهمه محبت داری ولی من شعور ندارم... خوب عزیزم درد داشتم... بعدش هوشی رو اعصابم رژه رفته بود... نمیخواستم با ناراحتی  حرف بزنم.. تو فکر کردی چون دیر اومدی من انجوری بودم؟

بهت گفتم که....

قربون اونهمه محبتت که به اون هوشی بی حال هی داشتی اصرار می کردی پاشو بریم...

نمی دونی گل نازم که وقتی اون تقدیر نامتو . اون لبخند قشنگتو دیدم چقذه خوشحال شدم... خسته نباشید... خوب می خواستم ببوسمت... ولی این هوشی باز اذیتم می کرد... گذاشتم برا بعد... خوشحالم که خستگی این زحمتت کمی رفع شد...

یادم باشه برات  اسپند دود کنم...

دیشبم بهم خیلی خوش گذشت... از اینکه امروز هم منو تا  مترو  رسوندی ممنون...

خوب بعد اینهمه تشکر باید بگم...

*** دیروز ازاده زنگ زد گفت سیبی بیا بریم دکتر.. اگه نیای ناراحت میشم... منم خیلی خسته بودم.. ولی دیدم این دردم ول کن نیست که... رفتم... تا  آزاده بیاد مطب رو یافت نمودم و تشریف بردم داخل...

چقدر پیر شدی دوکی جون... ولی صدات همون بود.. منم خیلی چاق شدم... نشناختی منو؟

اره رفتم تو اتاق.. اسمم رو گفتم... دوکی منو با دقت نگاه کرد... خوب مازنی جان میگی آؤاریش نکن.. دوکی منو تا حالا اینهمه بی رنگ و رو ندیده بود.. تازه اینهمه چاق... البته من دیگه چاغم... آخه شمال که بودیم من همچین لپ گلی بودم.. صورتم و پوستم خیلی شفاف بود. و برق می زد... شعف و شادی از چشام می زد بیرون... اینهمه عصا قورت داده هم نبودم...

دوکی کمی موند.. بعد ترجیح داد بپرسه چم شده... من می گفتم.. اون سوال می کرد... بعد هی اون تو دلش هی به شعور من می خندید... گاهی با شگفتی به من حیره می شد...

حتما هم می گفت: چه خره این دیوونه... تا حالا نرفته دکتر...

بهم گفت بعد با اینهمه مشکل چیکار میکردین شما... گفتم: مسکن که می خوردم بدتر می شدم.. ولی گاهی شربت معده...یا قرصش

گفت: مسکن از هر نوع برات عین سمه... یعنی داغون می کندت... ولی باز شربت گزینه خوبی بود...

من موبایلم روشن بود... چون ازاده قرار بود بیاد... گفت برو بخواب بیام معاینه ات کنم... بلند شدم موبایلم زنگ زد.. من جواب دادم.. حالا دوکی داره نگاه می کنه.. باز تو دلش می گفت..نه باب این اون سیبی نیست که من می شناختم.. این خانومه خیلی بی ادب و بی شخصیته...

من به محض اینکه قطع کردم.. گفتم: ببخشید آقای دکتر... من مجبور شدم گوشی ور روشن بذارم...

گفت: خواهش می کنم... بفرمایید..

گفنم: من دوست آزاده جونم... با اون قرار داشتم.. گفتم شادی شما تشریف ببرید.. برا همین اومدم تو...

دوکی شکفته شد... گفت وای... خوبید شما؟ هی خواستم بپرسم ها... چه عوض شدین... گفتم الان هم ازی جون میاد... خانوم خوبن؟ خانواده...

گفت: اره همه خوبن... ول یانگاری شما خوب نیستین... :)

بعدش آزاده اومد..

خوب چون منو می شناخت گفت: باید یهو چاق شده باشین... باید خیلی مواظب باشین..

خلاصه کلی سفارش و این حرفها...

بعدشم دارو....

بعد هم گفت: سیبی دیگه خیلی از عمرت نمونده... برا همین آزمایشم نمی نویسم تا خسته بشی.. برو این دوروزه دنیا رو خوش باش....

اومدیم بیرون... دیدم آزی می ره طرف کوچه... گفتم اینطرف ایستگاهه... گفت ماشین آوردم... بگم نترسیدم دروغ گفتم... اخه اخرین باری که دیدم رانندگی می کنه همچین خوب نبود...

بعد دیدم نه بابا کلی با دقت و خوب شده... تازه آخرشه... البته قبلا هم خوب بودها...

بعد یهو یه فکر فاستوسانه به سرم زد... گفتم آزی بیا بریم خودمون ددر این مردها رو قال یا غال بذاریم... بعد کلی خندیدم.. نه به این حرف من ها.. نه بابا.. به کلی افکار فاستوزیسمی دیگه... بابا من و آزی هم خودمون با هم فاستوسیم.. البته کسی به پای من نمی رسه...

رفتیم خونه... گفتم هوشی هی دبه درآورد.. منم گفتم مهم نیست.. اصلا.. الان عزیز جونم میاد ما می ریم خونه... کوروش کبیر... کلی سر این موضوع حالش گرفته شد.. بعد هی حال منو گرفت... هی اذیت کرد.. تلویزیون رو خاموش کرد.. هی فیلم رو زد جلو. .. اولش گفتم کوروش جان اینهمه بد نباش... اذیت نکن.. بعد یهو یادم اومد بابا این بچه باز دلش خاله سیبی میخواد... بعد گفتم اصلا من فیلم نمی خوام.. بیا بغل خاله ببینم چیکارا نمی کنی...

بچه شکفته شد...

کلی هم مهربون شد باهام... کلی با هم خوب شدیم...

عزیزجون که اومد.. هوشی گفت بریم فلان نمایشگاه ماشین... گفتم خداییش نمیام..

تو مگه با ما اومدی تئاتر؟

بعدش جاتون خالی تصویب شد رفتیم .. لواسون.. کلی خوش گذشت . کلی خندیدیم..

آی من دلم هوای دود کرده بود.. ولی جدیدا گفته اند که قلیون از سیگار مضرتره.. بار همین آزاده گفت نه قلیون نه...

حالا انگار من دودیم .... عزیز جون دید اوضاع خوبه.. افتاد به چاخان.. گفت: نمی دونی آزاده این سیب من یه همچین قشنگ با این قلیون رقص دود راه می اندازه که حد نداره...

آزاده خیلی خودشو کنترل کرد.. بعد نیم ساعت... یواشکی در گوشم گفت: سیبی بهم یاد می دی چطور دود حلقه ای درست می کنی؟ یا دود فنری... بگم یه قلیون بیاره...

من داشتم چایی می خوردم... یهم چایی از هر چه منفذ تو صورتم بود زد بیرون... آخه قیافه ازاده خیلی دیدنی بود...

بعد کلی خندیدن گفتم بابا این عزیز جون خالی بست...

یه سری ادم که شبه ادم تخت کناری ما جلوسیده بودن که کلی فیلم ناجور بودن خودشون...

شبیه فیلم وحشتناک سوپر... تا حالا کسی دیده؟

اخه قیافه ها و تریپشون ناجور دهشتناک بود... کاراشونم هم بدتر...

کلی فیلم داشتیم خلاصه.. بعدش کوروش خان دچار ویار کباب شد... براش غذا گرفتیم.. ما خورده بودیم ...

بحث اون حیون ها پیش اومد.. هوشی که گل کاشت.. واقعا همونی که بود گفت.. سه تا حیوون متفاوت نام برد.. ولی خصوصیاتی که گفت شنیدنی بود...

بعدشم بحث سیگاری بودن ازی پیش اومد.. من گفتم. اره مخصوصا موقع امتحانها .. آزی از اول تا آخر یه بوکس سیگار رو می زد...

هوشی گفت: نگفته بودی .. سر من کلاه رفت..

ما هم گفتیم.. نپرسیدی.. می پرسیدی عروس خانوم اهل دود هستن یا نه.. اگه نیم گفتن حق با شما بود...

بعد باز یه حرف دیگه زدن که دوباره از هر چی منفذ تو صورتم بود... چایی زد بیرون...

هوشی گفت تا بیش از این آبروریزی نشده بریم خونه...

البته دیگه باید بر می گشتیم...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. مخصوصا اون در افشانی های من...

بعد کوروش باز کمبود محبت شد.. منم با اون کمر ناقصم گفتم خاله بیا بغلت کنم .. اونم فوری پرید تو بغلم..

عین بچه کوالا...

تا خونه هم خودشو برام لوس کرد منم اینقذه ناز کردم و بوسیدمش تا خوابید...

بعدشم که اعلام وجودمو داشتین دیگه...

پ ن ۱: می دونین این بچه اوردن ما شده حکایت اومدن شاه... دوکی گفت که سیب جان فعلا بچه رو بی خیال شو... اینقذه داغونی که بخوای نین بیاری با این میلت به غذا و معده ات نمی تونی از عهده سیر کردن شکم بچه برآی.. البته یه سری توضیحات تخصصی دیگه هم داد که دور از شئوناته نمی گم براتون...

 پ ن ۲: هیچی کاری نداشتم دیگه... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




اعلام وجود...

سلام

خوبین؟

شب به خیر

نه نیمه شب شما به خیر

خواستم اعلام وجود کنم...

تا فردا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات نقلی...از همه جا

سلام

بازم سلام

بعد از ظهر به خیر...

بیرون گرمه یا سرده؟

من نمی دونم.. چون ما مرفهین بی درد.. تو یه ساختمون خنک هستیم... پوال نفت .. ارث بابام نیست که دلم بسوزه...

شوخی کردم ها... من برا ارث بابامم هم دلم نمی سوزه...

رییس کجاست؟

جلسه.. در فوقانی ترین طبقه...

خوب پس باید بمونی سر جات.. محکوم به ماندن در اداره تا رییس بیاد...

آخه رییس سر کار باشه من نباشم دلش می گیره.. بیرون هم میره.. همش زنگ می زنه ببینه من زنده ام یا رفتم...

 

*** (با لحن یه ادم اسکول بخونین)مهندس من الان تمیز ترین فرد اداره هستم... (چه صدات شبیه اسکولها شده ها... خیلی اسکولانه حرف میزنی)

مهندس: جدی؟ این خیلی خوبه... چرا؟

...: نامزدم مجبورم می کنه هر روز لباسمو عوض کنم... یعنی لباس زیرمو... خیلی گیر میده ها.. می گم بابا تمیزه... ولی اون همش گیر میده...

...: خوب اینکه بد نیست.. مگه قبلاً هر چند وقت یه بار عوض می کردی؟

...: .........

به دلیل اینکه خیلی دیگه غیر بهداشتیه مدت پرسیده شده نوشته نمی شود...

 

پ ن۱: پس شوهر من الان هموژنیزه است.. تازه پاپلی هم همینطور...عزیز جون که صبح ها همش میره دوش میگیره... نه ببخشید میره حموم.. چون دوش که نیم ساعت طول نمیکشه می کشه؟ لباس هاش هم که معلومه چطوری عوض میکنه.. آخر هفته من کوهی از لباس اتو کردنی تو خونه دارم... لباس زیر هاشم که خودش یه سرویس ماشین میشه... ماشین من ۷ کیلوییه ها.....

حالا بشینین حساب کنین چطوری اونها رو عوض می کنه...

البته من اصلا شاکی نیستم.. خودم بدتر از عزیز جونم... تازه در برابر اون باز کم میارم...

 

***یادش به خیر اون یه ماهی که از خواستگاری تا عقدمون طول کشید... این کیوی های تو باغ یه دل سیر آب خوردن..

چرا؟

آخه بابایم اینقذه نگران بود.. و بدتر از من استرس داشت.. شبها به بهانه گرمی هوا دوبار می رفت دوش می گرفت... حالا ما کولر داشتیم با پتو می خوابیدیم...

بعدشم گاهی دوبار، گاهی هم یه بار ولی از ساعت ۴ صبح تو باغ داشت کیوی آب میداد... می گفتیم بابایی چراآخه نیمه شب.. می گفت فشار آب بیشتره... حالا ما مشکل آب نداشتیم ها.. منبع فلان قدر لیتری آب داریم تو خونه...

معصوم می گفت: چی میشه باز یه طوری بشه این کیوی ها از دولتی سر من سیراب بشن؟!!!

 

*** الان داشتم برا یکی یه عالمه از اندوخته هامو توضیح می دادم... کلی حالشو برد.. بعدش گفت چه چشای قشنگی داری سیب جون...

خانوم بود.. بگم تا منو نکشتین... اینقده هم با مزه حرف می زنه... کلی حال کرد با اینهمه دانسته...

میگه.. من الان خیلی وقته دارم دنبال شما می گردم.. نمی دونستم شما سیب خانوم باشید...

ولی آقای .... ... یه حسابی ازت برسم.. کار می تراشی برا من... آخرش می دونم می دین فایلهاتونو به من بدبخت... اصلا خودتونو با من چیکار دارین؟

 

***هنوز هم به رمانتیک ترین دوماد معروفی گل من... اینو می دونستی... تنها دومادی که با عروس موقع خداحافظی از خانواده ا ش گریه کرد... دوست دارم... الان بیست دقیقه است کنفرانست شروع شده... خوبی نازنینم...

 

*** می دونی... هر کار ی می کنم اون دوغ خوردنت تو کندوان یادم نمیره..هنوز نگنجیده ...

آخه آدم تو اولین سفری که نامزدش باهاشه... فقط یه بار به نامزدش بگه .. دوغ و جیگر می خوری... اینجا خیلی می چسبه.. بعد نامزده بگه نه.. خوب سردش بود... بعدشم جیگر . تو راه... تا حالا امتحان نکرده بود...

بعد طرف پاشه بره خودش تنها بخوره... اصلا هم یه چیکه دوغ برا نامزدش نیاره... بعد تا خود تهران هی بگه.. سیبی یه چیزی شده ها.. ناراحتی؟

همین دو هفته پیش برا داداشی اینها تعریف کردم.. یادته؟ .. اینقده داداشی شاکی شده بود که نزدیک بود بدجوری حالتو بگیره... زنداداشم که شاخ دراورد.. هنوز هم جای شاخاش درد می کنه... خودش گفت.. میگه دوغ میبینم یاد عزیز جون می افتم....واقعا تنهایی رفت .. خورد اومد گفت .. خیلی چسبید از دستت رفت...

و تو فقط خندیدی.. الان هر وقت این خاطره رو برات می گم برا ناراحت کردنت نیست.. اون خنده های فندقیتو دوست دارم... مخصوصا وقتی از چشات اشک میاد...

 

***گفتم فندق یاد فندق های جواهرده افتادم... مامان من فندق می خوام...

 

***اولین سفره افطاری مشترکمون یادته... نوشته بودم براتون ...

 

***چه همه خاطراتم رژه می رن تو ذهنم...یادته اولین باری که از دانشگاه اومدم... یادته... قرار بود بریم شمال... اومدی دنبالم... همون لباساتو که من دوسشون داشتم پوشیدی...

یادته؟؟؟ تو تموم راه هی میگفتی.. چرا تموم نمیشه این راه... می گفتی خیلی طولانی نشده برات؟؟؟ و اون شب کذایی... همون شب بود دیگه... همون شب که اینقد ناراحت بودم ازت.. برات یه نامه نوشتم و گذاشتم کنارت... بعد رفتم پیش معصوم جونم اینها... ولی تا صبح نخوابیدم... بابا منو دید پیش معصوم اینها هستم... باهام حرف نزد ... مامی ساکت شد و هیچی نگفت...معصوم نگران نگام کرد... بعد تو ... تو منو بردی تو اتاق .. فقط داشتی توضیح می دادی... و من تو رو فقط به جرم اینکه خوب نمی شناختمت تنها گذاشتم... چه شب بدی بود... بهت گفتم: ازدواج که کردم هیچوقت فکر نمی کردم باز یه روزی مجبور بشم حرفامو بنویسم.. و تو هیچوقت این حرفمو یادت نرفت... شب بدی بود... یادته؟

ولی حالا یه خاطره شده... چه خوب دیگه تکرار نشد اون احساس بد... مگه نه؟

 

***اولین بار ی که برات گریه کردم یادته؟  داشتم یواشکی گریه می کردم... و تو منو دیدی...

گفتی سیب من نبینم اشکاتو.. منم گفتم خوب منم دارم همین کارو می کنم...

گفتی نه عزیزم... هیچوقت تنهایی گریه نکن... پیش کسی هم گریه نکن... فقط تو بغل من...

ولی..ولی........... ولی خیلی وقتها تنها گریستم.. برای تنهایی ام.. برای تمام اون چیزهایی که از دست دادم.. برا تمام اون چیزهایی از دست می دادم... و کاش ....کاش گاهی... آسمون ابری چشامو می تونستی ببینی.. ببینی دلم پر از غصه است... ولی داشتی برا زندگی تلاش می کردی...

 

***اولین پیک نیکمون که یادته... چه با حال بود اون قارچ ها که سیخشون زدیم... مگه نه... عجب جای دنجی بود... بعد یه سری مزاحم اومدن... بعدشم تو دیگه خیلی رمانتیک شده بودی... گفتی یا به من چه.. یا جمع کنیم بریم خونه... بعدشم گفتی.. چادر برا این وقتها خوبه ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سه حیوون زندگی من!!!

بذارین براتون توضیح بدم...

حیوون اولی اونی هست که می خوان باشین... یعنی در واقع شما آرزو دارین باشین... یا کلا ذاتی به اینکه اونطوری باشین علاقه مندین...

دومی اونی هست که دیگران شما رو می بینن...

با اون خصوصیات.. یعن یاون خصوصیات تو شما بیشتر دیده میشه...

سومیش اونیه که شما هستین... یعنی اینطوری هستین نیازی نیست خیلی تلاش کنی تا مثل اولی بهش برسی...

در واقع شاید خصوصیتیه که در تلاش برا رسیدن به اولی به اون مشهور میشین...

البته بعد از همه اینها یه سری تفسیر دیگه هم هست که استاد بزرگوار چون خرفلولانزاش تبدیل به فاستولانزا شد.. و امکان داره بمیره.. و اگه نمیره تو کار اداره دولتیش غرق میشه... پس نمی تونم براتون جدا جدا توصیف کنمش...

بذارین خودمو بگم...

من اولیشو گفتم خرس... همیشه هم خرس دوست داشتم... چرا؟

خوب یه جورهایی گفتم رفتارش محبتش به آدم میزنه... یعنی یه جوهایی حس می کنم خرسه چون می خواد آدم باشه.. میشه دوسش داشت... (تا اینجاشو توجه دارین که)

بعدشم چون خرس دوست داشتنیه.. حس می کنم خیلی ها دوسش دارن... با محبته... شیرینه... اینقده که گاهی فکر میکنم زنبورها دورش جمع میشن جای گل اشتباهی میگیرنش...(اینو هم دارین دیگه.. بچه کمبود محبت و کمبود توجه داره).. بعد گفتم اینقذه خرس خوبی داره نم یتونم براتون بگم.. ولی قوی هم هست.. بعدشم نیازمند شوهرش نیست... خودش خودشو و بچه هاشو می تونه جمع کنه... در عین دوست داشتنی بودن همه ازش می ترسن... خودشو به مردن می زنن وقتی خرس می بینن... (جذبه رو حال می کنین که)

و اما دومیش ببر بود... برا همه خصلت های خوبش.. تازه مازندرانیش که خیلی معروفم هست.. بعدشم بنگالیش... من هر دو تاشم... ببر تیز و تند و باهوش.. با جذبه.. قوی .. مستقل... هر کی ببینه نفسش تو سینه حبس میشه.. کسی جرات نداره باهاش شوخی کنه... در عین قوی بودن عین گربه ملوس و رامه... ولی چون از گربه متنفرم نمی گم گربه.. منظورم عین یه ببر کوچولو و بی آزار هم هست... بعدشم همه نیم تونن تو چشا یمهربون یه ببر که عاشق خانوادشه نگاه کنن. اگه کسی هم گستاخی کنه تکلیفش با یه چنگ و یه گاز معلوم میشه...

باور کنین همینطوری توضیح دادم.. طوری که استاد بزرگ داشت خفه می شد از اینهمه وضوح...

اما سومیشو هی گفتم استاد نگم.. نذار بگم... استاد گفت بگو گلم.. بگو سیب سرخ ... بگو سیب کرمو.. گفتم میمون...

می دونی عین چی بود.. یه صدای جیلیزی اومد که همه موندن چی شده.. گفتن تا حالا هی تنور رو داغ کردم.. وقت چسبوندن که شد... یه ژارچ آب یخ ریختم تو تنور...

عین اون گاوه (بلانسبت خودم) هی شیر دادم هی شیر دادم بعد یه لگد زدم و همشو ریختم...

البته ما در اینم واقع می گیم... دیگه ... ولی باز یه عالم حرف بد داره و توضیح بد که نمی تونم بگم...

استاد گفت میمون چرا میمون من؟

گفتم چون خیلی با حاله... اصلا نمی تونه جدی باشه... هر جا بخواد می ره سرک می کشه.. از همه آویزون میشه... اون آویزونیش منو کشته... همچین خودشو از این شاخه و اون شاخه اویزون می کنه که ادم حظ میکنه... خنده های خرکیش هم خیلی با حاله.. البته در اون لحظه بچه گوریل یا همون اورانگوتان اومد تو ذهنم... بابایی کجایی ببینی اورانگوتانت دیگه خواب نداره...

حالا می گم براتون موضوع چیه؟

گفتم میمون می تونه باعث خنده و شادی بشه... کلا یه حیوون الکیه خوشه بنده خدا... و یه جورهایی هم بدجنسه..مردم آزار.. گاهی هم وحشی میشه... ولی کلا حیوون جالبیه.. دم دراز و شیطون.. بازیگوش.. احمق... (خداییش خیلی خواستم این آخریشو ننویسم ها ولی نشد...).. تازه همچین می چسبه بهت .. که ادم دلش غش میره... بعد هی اویزونت میشه... بعدشم م یخواد بیچاره خوشگل باشه ها.. ولی میمون دیگه.. هر چقدر هم خوشگل بشه همه بهش می گن : میمون (غلیظ بخونید)

خداییش این حیوونها رو مخصوصا میمون رو اینطوری کسی براتون توصیف کرده بود؟

***خوب اساتید محترم حالا که فاستوش محترمو شناختید باز هم کسی می خواد بیاد تو اکیپ ما..

البته دیگه اکیپی هم باقی مونده؟

کسی با یه میمون،ببر نما که می خواد خرس باشه دوست میشه؟

پس چرا صدای کسی نمیاد...

هی سیبی.. تنها شدی باز...

گفتم دیوونه اینهمه دلقک بازی در نیار... عین عزیزجون ساکت شو نگو چه حیوونی دوست داری...

فقط می گفتی.. اسب حیوان نجیبیست کبوتر زیباست .. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

اشکال نداره.. من میمون اگه دیگه اومدم بخندونمتون.. اگه باز اون رگ فاستوسانه میمونیم گل کرد....

تو هم برو...

باشه بابا تو هم برو...  اصلا من یه میمون تنهام... همین که عزیز جونم هست کافیه... حالا درسته وقت نداره.. داره برا زندگی تلاش میکنه...  و بعد اینهمه سگ دو زدن تازه داره یه بوهای خوبی به مشام میرسه... ولی ما اینقذه وعده شنیدیم تا نبینیم نتیجشو.. و کاملا لمس نکنیم حتی بهش فکر نمی کنیم...

من می مونم برا عزی زجون اگه حال داشتم دلقک میشم.. وگرنه آویزون درخت زندگی هی سرک م یکشم اون دوردورها تا شاید.. خوشی هام رو ببینم.. تو گذشته و تو آینده.. شاید اون دوردورها گنجیشگک نانا هم ببینم... ولی نه.. اگه ببینم اونم با دیدن دلقک باز یهای من می پره میره... لودگی هم حدی داره... شعورت نمی رسه برا بعضی ها باید مثل یه خارپشت غمگین باشی... تا یه موقع فکر نکنن خیلی خوشی.. و به فکر ازارت نیفتن...

هی   هی روزگار.... هی

سیبی موندو حوضش...

***همیشه همینطوری بوده... تا اویزون یکی می شدم... منو می انداخت بیرون... هی می گفت چنگ میگیری.. اذیت می کنی.. جیغ جیغ می کنی... گیر می دی... مزاحمی... افکارمو با ورجه وروجه هات پریشون می کنی... اینهمه آویزون من میشی وقتمو با این کارا می گیری...

تو نمی تونی چند لحظه خفه شی... میشه نخندی... میشه جدی باشی... میشه سنگین باشی... میشه اول خندت نیاد بعد خودت... میشه اول های و هویت نیاد بعد خودت...

میشه کز نکنی... میشه ادم بشی...

چقدر دستور .. چقدر میشه ... ولی هیچکدومش اونی نشد که اونها میخواستن...

دیدین باز دلم گرفت... دیدین باز یادم اومد... دیدین... روانپریشی به این میگن... یه قرص روانگردان دیگه میشین بدین من بخورم؟

***بادمه می گفتن هی دلقک بازی در میاری.. خواستگار دخترامون حواسشون به تو جلب میشه... اصلا مامان سیبی این سیبو ببر با خودت.. اینجا نمونه... ما نمی تونیم کنترلش کنیم.. خیلی شیطونه.. دست شیطونو از پشت بسته.... تازه هر وقت می رن بیرون یه اکیپ پسر راه می افتادن دنبالتون... ما اینجا آبرو داریم... نمی تونیم جواب مردمو بدیم که.. میتونیم...

ساکت می شدم.. سنگین می شدم.. نمی خندیدم...

دختراشون: اه سیبی از بس خانومی می کنی... اعصابمون رو به هم میریزی.. همه می گن از سیبی یاد بگیرین.. چه خانومه... چقذه سنگین و رنگینه... ببینین... ادم شین یه کم.. همینه اون اینهمه خواستگار داره شما ندارین.. بدبختها می ترشین ها..

باز ماماناشون: سیبی تو اصلا هر وقت مامیت بود بیا اینجا.... ما نمی تونیم مواظب تو باشیم.. از دیروز که اومدی اینجا.. تا حالا ۱۰ نفر پرسیدن این دختره.. دختر   فلانیه.. ماشاالله چه بزرگ شده.. چه خانومیه... چند سالشه... چی می خونه... آفرین آفرین... تعریفشو شنیده بودم... آفرین آفرین... اصلا معلومه دختر مامانشه... خودمون حدس می زدیم.. عین باباییش هم خوشروئه....

مامان سیبی: سیب من.. دخترم... مگه تو چیکار کردی... دختر بدی شدی؟ چرا هیچکی نمی خوادت.. اینها همه بی مامان اینجا می مونن تا تو دنیای .. نوجوانیشون خوش باشن.. تو رو چرا قبول نکردن...

سیبی: ساکت مغموم... مامی اینها نمی دونم چرا با من بدن... تو خونه خوبن ها.. می ریم بیرون... نمی دونم چرا؟!!.. ولش کن مامی.. من خودمم دوست ندارم اینجا باشم... با شما میام... و چقدر اون خاطره و تکرارهای  مشابه اون خاطره برام تلخ بود....

برای گناه نکرده... برای ....

ولی هیچوقت راضی نبودم.. هیچوقت ... که دخترت اونطوری تو زرد از آب درآد... یادمه چشات از حدقه زد بیرون وقتی دیدی.. سیبی برعکس همه اونهایی که میرن دانشگاه و خودشونو رها شده میبینن... از غصه دوری مامیش و خونه و بقیه مریض شد... وقتی دیدی.. سیبی چادری شد.. و به قول معصوم از دنیا بریده بیشتر شاخت دراومد... یادته دیگه هیچوقت دخترت حاضر نبود بیاد خونه... خوب خوشتر بود تو اون شهر غریب.. آزادتر!!!!!!!!!!

اینکه من به رسم شما دوستی نداشتم... عین همتون با خاطرخواهی ازدواج نکردم بیشتر چزوندتون... گفتن.. نه مگه میشه... حتما با هم دوست بودن... مگه میشه!!!!!

اصلا.. ولی همه شواهد بهتون گفتن.. اره بابا این سیبی همونه که هیچوقت نخواستین باورش کنین... همونه به خدا... فقط عمو.. نه ببخشید پسر عمو منو شناخت...

هیچوقت اون رو ز یادم نمیره ... هیچوقت عمو جون... بهت مثل همیشه بگم عمو.. گفتی باب سیبی بزرگ شدی تو.. عزیز جونت نمی گه چرا به من می گی عمو؟

گفتم نه عمو جان.. نه... می دونه شما عمویید... می دونه... و چقدر ارامش دارم تو خنتون عمو جون... تو هم عین خودمی... میمون.... همه فکر می کنن سرخوشی... ولی مستی و راستی... یادته... فقط تویی که مستیتو دوست دارم... می دونی مگه نه...

هی هی .. دنیا.. چی بود چی شد... قرار بود بخندین ها....

چه اراجیفی.. بی خیال بابا... بخندیم تا غمباد نکشه مارو... البته اگه گشنگی قبلش منو نکشه...

می خواین قر بدیم....

نه بابا مانتوم خوشگله.. همینطوری همه دارن از تیپ سیبی خفه میشن... دیگه قر هم بدم که جام تو خونه ا ست.. .

من برم .. آخه من چاقم می تونم تحمل کنم... زهرا چه گناهی کرده.. گوشت نداره به تنش.. چیزی برا سوزوندن هم نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سیبی پس از خوردن قرص روانگردان!!!

عزیز جون جونیم امروز سخنرانی داره... همون لکچر خورمون دیگه...

احساس می کردم کلی استرس داره... ولی می دونم خیلی قویه .. خیلی هم به مطالبش مسلطه...

برا ش زنگ زدم.. هنوز خونه بود.. کلی هم باهاش خوب بودم... مثل همیشه.. آره جون خودم..

امروز صبح خیلی نگران بود.. اگه گفتین چرا؟

آخه عسل جونم نمی دونست چطوری باید بهم بگه که نمی تونه منو برسونه...

بمیرم براش که اینقذه مهربونه...

منم گفتم چرا آماده نمی شی؟

دیر شد...

دیدم اصلا سرشو بر نگردوند و داره برام چایی دم می کنه...

گفتم: عزیزم دیر کردم من چایی نمی خورم.. دیدم با لبخند پر از تعجب برگشت...

گفت نمی خوری؟

گفتم نه؟ دیرم میشه.. تو هم بعد برا خودت دم کن.. منو نمی خوای تا ایستگاه برسونی؟

نمی تونم نگم که عزیزجون بهم گفت: قربونت برم... همش نگران بودم که ناراحت نشی... آخه من کارام مونده برم سر کار دانشجوها باز دیوونه ام می کنن... وقت نمیشه به کارام برسم...

از اینجا یواش یواش اثرات قرص در حالات سیبی مشاهده گردید....

*** عزیز جون عیال را تا ایستگاه مورد تفقد قرار دادند... بعد منتظر ماندند تا من سوار اتولی مطمئن شوم... بعد به منزل رجعت نموده و مشغول به کتابت شدند...

***الانم عزیز جون تیلیف زدش گفت: با هم می ریم تیاتر میبینیم ابجی.. چون دیدم تو با تیاتر عشق می کنی.. ما هم با هر چی تو عشق می کنی حال م یکنیم.. پس گفتیم یه حالی به خودمون بدیم...

منم گفتم: داداش جمالتو عشق است... کرتیم به مولی... هر چی حاجی بگه همون میشه.. آبجیت چیکاره است...

خلاصه کلی تریپ لاو و این حرفها.. بعدشم قطع کرد...

*** اره خواهر .. جونم برات بگه.. این عزیز جون من.. خیلی ماهه..جدی میگم... باور کن...

اوا خاک عالم... اون مرده رو دیدی.. چشت درآد.. مرتیکه.. مگه خودت زن و بچه نداری..چرا میای تو مونیتور من سرک می کشی... داشتم می گفتم... یه دوست دارم.. نه یه خاله دارم ماه  شب چهارده.. عین پنجه آفتاب.. شوهر؟

نه بابا کی خواست شوهرش بده... مادر نزاییده کسی که لایقش باشه...

خواستم فقط بگم بچزونمت .. تو هم با اون خاله خانباجیهات...

خالجون من لنگه نداره... یه همسایه داریم.. اسمش نانا عسله... اون که دیگه حرف نداره... عین خواهر عزیز برام.. والله راست میگم...

می گم بریم.. این مرتیکه انگار حالیش نیست.. به حاج آقامون بگم به خدمتش برسه...

خداحافظ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




جوابیه دوستان.....

سلام

خوبین؟ خوشین؟

منم خوبم.. به شهاب  جان قول دادم نگم بدم.. بگم خوبم.. شما فکر کنین خوبم...

البته اگه معده درد شدید و حالت تهوع و سردرد ناشی از درد معده جز بدی ها حساب نشه و یه عالم دلتنگی و دلگرفتگی و غمباد هم جز بدی حساب نشه... من خوب خوب خوبم.. بترکه چشم حسود.. بشمارررررررر

تازه امروز باید جن یباشم ولی میستم...

یعنی به قرار گذشته جن زده نیستم... خوب دیگه یه روش جدید پیدا شده برا دودر کردن اجنه... ولی چون توش کلی حرف بد داره نمی تونم بگم.. بمونین تو خماریش... به قول یه نفر ..سیبیتو کی حرف خوب می زنی؟

***خوب آمینا خوشگلم که وبلاگ نداری من برات حرف بزنم.. به دلایلی هم نمی تونم برات میل بزنم... پس گوش کن گلم..

اولا امیدوارم مشکل دوستت حل شه.. خدا جون رو بلند صدا کنی صداتو می شنوه.. ولی باید تن صداتو تنظیم کنی...  و البته گاهی تکرار لازمه.. چون خدا باید بدونه تو واقعا داری دعا می کنی.. یا بیکار شدی... (خدایا منو ببخش.. خودت می دونی منظور بدی ندارم... چشم...)

ثانیاً از اونجا که من در نقطه میانی شمالم  و به قول خودت شمال در شمالم...

البته الانه تیهرانیم ها.. به قول پارسا جونم...

ولی میگن ما هم اصالتاً گیلکیم... ولی تو مازندرانیم... اونم برا این بوده که جد بزرگوار بنده هم یه جورهایی عین من نیاز به یه خورده تنهایی و ساحل نزدیک داشت...

البته من به جد بزرگوار رفتم... برا همین ترجیح داد یه جایی سکنی بگزینه که هم یه عالم زمین خدا افتاده باشه تنها.. و جنگل و دریا نزدیک هم باشن.. تا اگه دلش گرفت بره کنار دریا و اگه دلش جیغ بلند خواست بره تو جنگل....

امیدوارم امتحاناتتو هم با موفقیت به پایان برسونی...

اره جیگر جان بفهمستم.. می بلا تی سر.. اوه ببخشید.. تی بلا می سر...

***شهاب جان اولا خالجون اول اولش خالجون خودم بود... اونم برا اینکه نری خودتو نکشی هی بهت محبت میکنه... ثانیاً کچل جون هنوز متوجه نشدی از بس که دوست داریم و دارم اذیتت می کنیم... این اند صمیمیت خرکیه... جور دیگه که نیم تونیم بهت صمیمیتمون رو نشون بدیم... مردی گفتن زنی گفتن... ..حیایی گفتن... همینجوری در وبلاگم تا نصفه تخته شده.. حالا اگه بیام تمام صمیمیت خرکیمونو نثارت کنیم که دیگه باید جمع کنیم بریم اوین... البته جمع هم نکنیم عزیز جون میاد هممون رو با هم جمع میکنه... ولی تو رو تقسیم هم میم کنه.. متوجه ای که داداش....

دیگه زیاده عرضی نیست... و مرضی نیست جز دوری از شما... البته ملالی نیست جز دوری از شما و مرضی نیست جز آزار شما...

روی ماه همتون رو می بوسم...

آقایون عجله نکنن برن ته صف عزیز جون به کارشون رسیدگی می کنه...

پ ن: چه روزی بشه امروز... رییس الان تشریف آوردند... چه سحر خیز!!!!!!!!!!!

نصف بچه ها رفتن نمایشگاه... پوستم کنده است امروز... البته به گمانم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




چیکار کنم هان؟

*** بهم گفتن خیلی ها نمی تونن وبلاگ منو ببینن...

من مطمئنم این بابا پرشین فمینیسم از اونوریه.... مخالف خانومهاست...و مدافع حقوق عزیزجون وخانواده شوهر...

وگرنه چه علتی داره وبلاگ من باز نشه... من که اینجا حرف بد نمی زنم... اینقذه وبلاگهای بی ادبی هستن... اینقده حرفهای بد می زنن... چرا من آخه...

من از کجا می دونم؟

نه بابا من وبلاگ اونها رو نمی خونم که... بهم می گن.. باور کنین.. چرا دماغم دراز شد یهو..

*** راستی دیشب اون اقاهه که رفتم عروسیش اینقذه خوشحال شد... تازه هنوز کادوشو ندادم.. بدم کلی خوشحالتر میشه... داشت با عزیز جونم رو بوسی می کرد دیدمش...

***ارزش وقت؟ مازنی جون نوشته راجع به اون.. الان از همه بیشتر عزیز جونم میدونه نباید خیلی از فرصت ها رو از دست بده... خوب نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم.. گفتنش همانا مردن وبلاگم همانا... هر چند اگه نمی مرد هم من اگه میگفتم خودم می مردم...

گمانم یکی که نمی گم اسمشو فهمید من چی میگم.. چون خودش امروز تو خونه کلی فرصت داره... کلی فرصت که می  تونه کلی استفاده بهینه ازش بکنهمتوجه ای که؟

***کسی نمی دونه من با این مشکل پرشینی چیکار کنم؟

*** می گم اگه کسی چیزی یادش میره بگه من بذارم رو ریمایندر موبایل عزی جون یادش بیارم...

الان ریمایندرش هر ۳۰ دقیقه یه بار یه چیز رو اعلام می کنه

***می گم تو پست قبلی یه غشی داشتیم... کسی ازش خبر نداره... از بس خندید غش کرد .. خدا بیامرزدش.. دوست خوبی بود.. همیشه در صحنه...

***راستی من ناراحت بودم عزیز جون من شلوارش دو تا شده... ولی امروز فهمیدم هستند کسانی که به اعتراف خودشون ۳ الی ۴ شلوار دارن... تازه چون بچه با حیاییه گفت ۳ الی ۴ تا.. ولی من مطمئنم به زیر ۱۰ تا راضی نمیشه...

عجب خلقتی داره ها... دیدم یه سری مرگ و میرها براش اصلا مهم نیست دلش به بقیه خوش بوده...

این قسمت مخاطب شخصی داشت نفهمیدی چی گفتم خودتو ناراحت نکن.. گیرنده هات مشکل نداره... اشکال از فرستنده است...

***اصلا من کلی با این اسمایلی ها عشق می کنم.. خداییش خیلی با حالن...

اگه عین نانا کامنت به ارشیوم سر بزنین میبینین چقذه دوستشون دارم...

***من امروز بادی تنها و با مترو برم.. خبر رسید که کرج طوفانه... من دیگه نیم تونم ساعت ۲۳ برسم خونه.. اینبار دیگه عزیز جون از دستم میره...

***خدایا این وبلاگ منو و با تمام دوستان وبلاگیم در پناه خودت حفظ کن...

خدایا وبلاگ منو ازم نگیر.. گیتار شماعی زاده رو ازش بگیر

خدایا یه عقل به این سیبی بده بره دکتر خوب شه... آمین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




ما الان یه اکیپیم؟!!!!!!.... می خوای عضو گروه ما شی؟...

اول اینو بخونین تو کامنت دونی تمام دنیای من یه نفر نوشته...

سلام سيب جان
فکر میکنم بد نباشه من هم به این جمع صمیمی و دوست داشتنی بپیوندم
نمیدونم شرایط ورود به این حلقه چیه ؟
من وبلاگ بعضی از دوستان مثل / مازنی/ خاله قورباغه / نانا و ... رو خوندم با اینکه هیچ... تکرار میکنم هیچ اشتراکی در نوشته های این جمع صمیمی یافت نشد اما چیزی در بین شما هست به نام گمانم همدلی یا یه چیزی تو همین مایه ها که من رو مشتاق میکنه به پیوستن به یاران این حلقه
الا ایحال (‌نمیدونم الا ایالاحال شاید صحیح تر باشه)‌تصمیم جدی دارم برای هم دل شدن با شما
فقط یه لطفی کنید بهم بگین پذیرفته شدن در جمعتون شرایط خاصی بجز اونهایی که من دستگیرم شد داره یا نه ؟
یه سوال دیگه اینکه آیا برای اعضا کارت شناسایی صادر میشه؟
یه سوال دیگه عضو شدن دارای مزایایی مثل سهم اضافی سوخت ... آرم طرح ترافیک ... بن خرید کتاب ... داره ؟
و سوال آخر اینکه .... هیچی ولش کن اگر عضو اکیپتون شدم میپرسم

....

اینم نانا جونم براش نوشته

اول بايد يه رگ فاستوسی داشته باشی که به ساده بودن شما نميخوره داشته باشی
دوم اينه که بايد تاس بريزی
از يک تا پنج هم قبول نيست ها
اگه شش بياری هم جايزه داره
منظورم واضح بود ؟؟؟

اینم من نوشتم براش...

خواهشن هر کاری م يکنين سوتی ندين
می دونی تا چه اندازه ساده باشی مهمه
اينقدر که با سادگيت سر دوستاتو بکنی زير آب مهمه
بعد هم غلط غلوط بنويسی عين من خيلی مهمه
هی برات کامنت می ذارن تا املات درست شه
بعدشم الکی نيست که
کلی بايد دلمه خارجی بخوری و بلد باشی غذای خارجی درست کنی و وسط خنده هات يهو اشکات روون بشه مهمه
بعدشم کاراداره رو ببری خونه و کار خونه رو بياری اداره و تو خونه بمونی تا نوبتت برسه کامی رو بدن بهت و بتونی فايلهای ادراه رو اونجا درست کنی بعد بيا و تو اداره کارهای وبلاگتو برسی
بعدشم ژست کار به خودت بگيری .. بعد سر ظهر به رييس بگی کارتون امادست ا ين مهمه...
بقيشم بذار تو پستام بنيوسم خسته شدم

از همه این شرایط که من و نانا برات گفتیم... باید باز فاستوس باشی... از هیچ ابزاری برا ازار دوستات چشم پوشی نکنی... از شهاب بپرس بهت میگه... چه می کشی از دست من شهاب جان...

همه جا سعی کنی برا خوب بودن خودت دوستاتو خراب کنی... این وسط یه همزاد هم پیدا کنی که نور علی نوره...

روش های گول مالیدن سر پرشین رو یاد بگیری... در واقع اسکولش کنی...

بعدش بنزین که سهمیه بندی شد.. مثل بچه خوب بنزینتو می ریزی تو دبه ترشی و برا سیب جون میاری... با پیک هم نه.. دستت می گیری میاری تحویل میدی... رسید امضا میکنی میری...

بن خرید کتاب که نداریم.. ولی باید حق الحساب بدی.. دیدی پاپلی رو...پیتزا قراره بده.. خودشم فهمیده باید پسر خوبی باشه...

راستی تو خانومی یا آقا؟

از لطافتت باید خانوم باشی... ولی از این سهمیه و این حرفهایی که زدی به نظر می رسه مرد باشی... یادت باشه باید کاملا جنست مشخص باشه.. متوجه ای که...

تازه حق نداری از من بیکارتر باشی...

من بیکار نیستم ها.. ولی با این اینترنت گردی اینطوری به نظر می رسم..

خوب هر چقدر پول میدن من براشون آش می کشم...

راستی نی نی نداشته من.. دایی داره به اندازه کافی .. در صورتی که مرد بودی باید فقط کچل باشی تا نی نی بهت بگه دایی.. متوجه ای...

بعدشم... اصطلاحات مشترک با ما باید داشته باشی...

کپی شناسنامه و ۲۰ قطعه عکس و سابقه بیمه و این حرف ها و البته عدم سوء پیشینه هم که دیگه گفتن نداره...

عدم سوء پیشینه برا اینه که ببینیم صفر کیلومتری یا اینکه بلدی خلاف کنی... بعدشم ببینیم بعد ملحق شدن باز هم بلدی خلاف کنی یا نه...

یادت باشه من فقط حق دارم غلط تایپی داشته باشم.. متوجه ای که.. اونم برا این غلط می نویسم چون نانا جونم تو دلش قند آب میشه این اشتباهات رو می بینه...

هیچکی حق نداره نانا و خالجون رو بیشتر از من دوست داشته باشه... اگه داشته باشه خودش بره خودشو دار بزنه... دوست داشته باشه بازم طوری نیست ها ولی خیلی خیلی به نانا جونم محبتشو بروز نده.. من بدجوری حسودم.. ناجور هم حسودم...

بعدشم باید خودتو عین من زور چپون کنی... چطوریشو خودت باید یاد بگیری... ناز ونوز هم نداریم ها.. من فقط ناز نانا جونم رو میکشم و خالجون جونیمو...

آرم طرح ترافیکم که دِمدِ شده.. به کسر دال و ضم میم وکسر دال بخون...

ولی مزایا هر چی داری بردار بیار...

اگه مرد باشی... باید عزی جون تاییدت کنه.. وگرنه من شوهر دارم.. نمی تونم صبح تا شب قربون صدقه تو برم که...

هر چی نانا گفت همون درسته...

رازدار باید باشی.. بهت گفتن اینو نگو.. نمی گی... سوتی هم نده.. من فقط می تونم سوتی بدم.. اونم چون دست خودم نیست...

سرعت کامنت نویسیت هم باید بالا باشه...

هر جا هم رفتی باید برای ما سوغاتی بیاری...

هفته ای یه بار شام دعوتمون کنی... دو بار هم کافی شاپ بریم... به حساب تو.. خودتم نباشی مهم نیست...

کلا باید ببینی از بین همه اینهایی که من نوشتم به کدومش عمل کنی به کدوم عمل نکنی...

 دیگه چیزی یادم نمیاد.. اصلا نمی دونم چطور شد که اینطوری شد...

حالا کی می خواد با این شرایط بیاد تو گروه ما؟؟؟؟؟؟؟؟

کی جرات داره بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا کدوم شرط درست بود کدوم غلط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




اسم فقط سه تا حیوون بنویس...

چند بار بگم...

اسم سه تا حیوون به ترتیب الویت علاقه خودتون به اونها رو بنویسین...

ضمن اینکه علت علاقه به هر حیوون رو هم کنارش بنویسین...

شرایط:

-از نوشتن اسم خودتون جز حیوونها خودداری کنین...

-لطفاً جدی باشین...

-تکراری بدون حیوانات مانعی ندارد (خوب بعضی ها تک حیوانه هستن... و علاقه مندی هاشان به حیوانات کم است)

-هر کی هم می خواد بنویسه بنویسه

-من جواب تستشو بهش می گم...

-البته جوابها توسط یک متخصص نوشته می شود... بنده باز تایپیست می شوم...

- قابل توجه که نمی خواد هر سه تا با خ شروع بشه...

- میمون هم جز حیواناته.. اینو پرسیده بودن گفتم...

- برا نوشتن اسم سه تا حیوون باید اول بدونی به چی میگن حیوون..

-دیگه شرطی نداره

*** داداشیم اومد.. اصلا نموند..کلی داغونه.. کلی خسته بود.. کاش می تونستم تو کاراش کمکش کنم... راستی چند روزه مطالعه نکردم.. امروز صبح بدطوری هوس کتاب کردم.. حالا میرم خونه می خونم...

***می گم ناراحت نشین ها.. خواستم بگم من فاستوسم .. بی ادب هم هستم.. یادتون نرفته.. رفته؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

اولاْ منتظر اسم حیوونها هستم

می خواین تاییدیش کنم راحت بنویسین؟

خوب نگین منم نمی گم...

 ثانیاْ یاد یه خاطره بد افتادم که به گانم نوشته بودم براتون.. حالا حال داشتم میگم...

ثالثاْ من فردا شاید برم تیاتر... شاید علت ناراحتیم همین باشه.. باز مربوز به همون خاطرهه هست..

***دعا کنین یادم باشه نامه اون خواستگار بی ادبه رو براتون از شمال بیارم.. آخه میریم شمال ... نیمه خرداد ییلاق .. تفریح ... گوش شیطون کر...

*** راستی فردا تولد داداش سعید... به عزی جون اینها یه ادکلن هدیه دادن... اسمش Art... کسی می دونه قیمتش چنده؟ 

***دیشب با باباییم کلی حرف زدم... طفلک ناراحت بود... گفت بابا نباید نی نی شما رو ببینم...

خیلی دلم گرفت.. گفتم بابا جان من چیکاره بیدم... بعدش کلی خندید...

تازه بابام یه خاطره ناجور هی به صورت کنایه گونه یادآوری می کنه و من کلی شرمنده  میشم.. ولی در عین بی حیایی می خندم... میگم بابایی یکی باید به شما بگه...

***همیشه دلم م یخواست با قایق بریم اون وسط های دریا.. بعدش من تو آب شنا کنم.. ولی سر موضوعاتی که منو درای با هم داریم عزی جون نمی ذاره...

*** سه ..چهار روزه هوس استخر کردم عجیب... حالا شاید تا جمعه رفتم...

بهتون گفتم یه بار سر دلقک بازی داشتم تو استخر غرق می شدم و کلی بعدش کتک خوردم از غریق نجاتم...

می دونین من هی با بچه ها داشتیم می خندیدیم سر این موضوع که 3 تا غریق نجات گذاشتن اینجا... حالا کی می خواد غرق بشه... تازه دو تاشون لباسشون خشک بود و کلی موهاشونو ژیگول کرده بودن... یکیشون که از بر وبچز دانشگاه خودمون بود تو آب بود و ما رو راهنمایی می کرد که اصولی شنا کنیم.. و عین جوجه تو اب دست و پا نزنیم...

بچه می گفتن بیاین ادای اینهایی که غرق میشن رو در سه نقطه از استخر در بیاریم

تا هر سه مجبور شن بیان نجاتمون.. بعد موهاشون خیس شه...

خلاصه تو یه باری که داشتیم مسابقه می دادیم با بچه ها.. من وسط های استخر.. تویه دو متر پام گرفت... حالا هر کاری کردم خودمو بکشم طرف کم عمق یا کنار استخر نتونستم... پام بدجوری درد می کرد.. بعد یاد نقشمون اقتادم خندم گرفت... چون می خندیدم  اونم از نوع وحشتناک... نمی تونستم خودمو رو آب نگه دارم... هی می رفتم پایین... بعد دیدم نه دیگه دارم می میرم... همچنان هم می خندیدم... خلاصه با هر بدبختی بود فهمیدن یکی داره میمیره...

یکی از اون ژیگولها پرید تو آب.. این مربی خودمون هم چون تو اب بود به طرف من اومد و زودتر از غریق نجاته منو گرفت... حیا نکردم که با زمی خندیدم... همچین با دست کوبید یه جام که ادم شم نشدم... از بند مایوم گرفت منو با خودش کشید.. و من همچنان می خندیدم.. دو سه تا دیگه کوبید پشتم که ادم شم ولی خندم بیشتر می شد...

هیچی برا اینکه ادم شم .. منو کنار استخر به دیدن بقیه مجبور کرد... اونجا بود که کمی اروم شدم... ولی وقتی اومدیم بیرون تا خود خوابگاه داشتیم می خندیدیم....

***تو دانشگاه آرخ های ترم اخر طاهره بهم هی می گفت هیچی برام ننوشتی . هیچی برام ننوشتی... منم دیدیم خیلی اصرار می کنه یه روز دفترشو برداشتم و شروع کردم... دلمم گرفته بود عجیب... اینقدر نوشتم که مردم... همش هم با این شروع می شد.. طاهره یادته؟ یادته ...

وقتی نوشتنم تموم شد دفترشو پسش دادم... داشتم می خوابیدم که دیدم صدای هق هق میاد... گفتم کیه دلش گرفته بذار راحت باشه... بعد دیدم نه بابا ول کن نیست... سرمو خم کردم و سرک کشیدم تو تخت طاهره...

من طبقه بالا بودم اون پایین... دیدم بله طاهره است داره دفترشو می خونه و گریه می کنه.. گفتم طاهره..

دیدم اومد بالا پیشم و بغلم کرد.. ایقذه گریه کرد که حد نداشت...

فرداش رفتم دانشگاه و برگشتم.. درو باز کردم دیدیم عزادار خونه است... بتول و راحله هم نشستن دارن می خونن و های های گریه می کنن...

الان نبینین خرکی مینویسم.. قدیمها برا خودم یه پا نویسنده بودم... دلم خیلی براشون تنگ شده... مخصوصا برا این سه تا دیوونه...

کاش عزیز جون ببرتم خونه بتول اینها... گیلانیه...

بعد اون نوشتن من بود که این مدل خاطره نویسی در خوابگاه مد شد... همه برا هم به جای شعر و گل و بلبل یه سری از خاطرات مشترکشون رو می نوشتن .. یا اینکه از کارهای بدی که کردن عذرخواهی می کردن...

حالا فکرشو بکنین من تموم زندگیمو تو دفتر این دختره دیوونه نوشتم .. بعد اون دفتر و داد دست احمد و محمود و امیر... می خواستم بکشمش...

گفت نه اون قسمتو منگنه زدم...

گفتم تو باشی نمی خونی؟

گفت چرا می خونم...

بعدشم که یه روز در عین پررویی محمود بهم گفت .. مردیم از بس با دقت منگنه روکندیم و بعد همونجا رو منگنه کردیم...

*** داداشیم دار میا اینجا برم کمی میزمو جمع کنم.. نگه سیبی چقدر شلخته ای...

***خوب کمی مرتب شد..

*** الان بهترم ها... باز روان پریشی های یه سیب بود...

***اینو بفرستم تا باز پرشین نمرده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




تمام دنيای من

من اگه نرمال بودم که تمام دلخوشیم تو دنیام این وبلاگ نبود... بود؟

دیدین باز دلم گرفت.... یهووووووو.... همیشه بعد اینهمه دیوونه بازی اینطوری میشم...

دیوونه بازی یعنی لودگی... چه میدونم خوشی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

*** کسی می دونه من چرا از این بشر بدم میاد... گاهی فکر میکنم هنوز به سن بلوغ نرسیده... چه ربطی داره؟

خوب الان حال توضیح ندارم... ولی خیلی ازش بدم میاد...

یعنی خودشم فهمیده؟

الان یه کار فاستوسانه کردم...

یه جدولیه باید درست کنم.. یعنی یه فرمیه.. این پسره داده بهم... اینقده بد خط نوشته که اصلا نمیشه خوند.. خوب چون تو موضوعم خودم فهمیدم چیه.. ولی همونی رو که دیده می شد نوشتم... در نهایت فاستوسی... الان این شکلی شدم باز..... این اسمایلی شیطونش نیست.. حالا می ذارم براتون.... ها حالا شد.. این شکلی شدم...

 

***راستی این رادیو پیام هم مردم رو اسکول گیر اورده ها... فکر نمی کنه یکی عین من سراپا گوش اول صبح که هیچکی حال خودشم نداره.. میشینه تو ماشین حرفهایه اونها رو گوش میده...

دیروز برا بار چندم شنیدم که باز یکی از این متن هاشونو خوندن... جالبه که خانومه قبل عید هم گفته بود.. دیروز یکی از آشناهامونو دیدم..

بعد همون خاطره رو باز دیرو ز گفت و باز هم گفت دیرو ز یکی از آشناهومونو دیدم..

عزیز جون وقتی دید من تا اخرشو براش گفتم.. گفت ای ول سیب من.. مرسی حافظه...

 

*** وای چه حالی میده ها... بری تو وبلاگ مردم.. هر چی می تونی چرت و پرت بنویسی

خوب می خواست تاییدی نباشه

به من چه...

تاییدی یعنی می تونی منو به مرز طلاق هم نزدیک کنی.. می گم می دونین من قیافم باز این شکلی شد... همونطوری فاستوسانه دیگه... عکسم که هیچ جا نباشه تو کامنت دونیتون هست.. اینو میگم دیگه ..

یادمه به عزیز جون گفتم... عکس منو همه عالم دارن... داشت پس می افتاد.. گفتم فقط یکیشو دارن... گفت ایرادی نداره... البته داشت به خودش دلداری می داد... گفت اینقذه بسوزن وقتی عکستو می بینن... اصلا بهتر.. بذار همه بدونن تو مال منی...

گفتم یمخوای بدون یکدوم عکسم؟

هر چند خودشو بی تفاوت نشون داد... ولی یه نیشگون ازم گرفت وقتی بهش این عکسمو نشون دادم..... گفت حالا با احساست من بازی می کنی؟ پدر سوخته...

 

*** تا حالا تو ماشین اینقذه قشنگ آرایش نکرده بودم... اینقده خوب شده بود آرایشم...

خوب داشتیم می رفتیم عروسی... کی برا دکتر خودشو آرایش می کنه که من آرایش کنم... خودتو می کشی... بابا اینهمه غیرتی بودن آخرش کار دستت میده ها...

آخه من ادمم که غیرتی می شی گلم... یه لحظه صدات خشن شده بودی.. رگهای گردنت هم زده بود بیرون... وقتی گفتی برا اون دکتر کچل آرایش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

***وای خدا... این شهابو از ما نگیر... خدایا تو هر زندگی ای یه شهاب مهربون لازمه..

چرا؟

برا اینکه هر چه دلت می خواد اذیتش کنی... اینقذه کیف داره... اینقذه کیف داره

 

***خدایا از شوخی گذشته.. به خاطر همه دوستای خوبی که بهم دادی ممنون.. باور کن راست می گم.. خداجون چرا می خندی؟ من کلک نیستم که...

جدی جدی شکر کردم... همشون خوبن...

نانا گل سیبم.. خاله قوری جونم... که من فداش بشم... داداش شهابم... داداش پاپلی.. آمینا جونم... دیگه یادم نمیاد... یعنی میاد..و یلا خوب صمیمی نیستم باهاشون...

از همه بیشتر هم با عرض معذرت باید بگم نانا جونمو دوست دارم... خوب چیکار کنم دل دیگه یهو از یکی خوشش میاد... خاله جونمم خیلی دوست دارم...ولی کم میاد پیشم دلم میگیره... خدا کنه باد به گوشش برسونه...

 

***واستا خسته شدم... برا رییس زنگ بزنم ببینم خوبه بازم میام...خوب؟

 

***دیروز داشتم فکر می کردم اگه بخوام از این جا یه روز برم دلم برا خیلی ها تنگ میشه...

وبلاگم رو نگفتم که.. محل کارم رو گفتم...

اینم بفرستم بیاد... راستی برا دور بودن اجنه همگی یه فوت بلند... دور ادور برام بفرستید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




یه خاطره از زهره...

زهره ما یه زمانی خیلی ولخرج بود...

خیلی هم پررو بود...

الان نبینین زیر زیرکی بیزینس داره و برا خودش فئودالیه...

میگم ولخرج یعنی ولخرج... به تمام معنی کلمه...

پرور هم به این علت بود که پول م یدید.. براش مهم نبود مال کیه.. می گفت من پیداش کردم مال منه... می خواستی گم نکنی..

حالا هر چی بگو بهش بابا من خودم گذاشتم رو تاقچه... خودم این پوولو گذاشتم زیر فرش...

اصلا انگار نه انگار...

از جیبت پول می افتاد دیگه باید باهاش بای بای می کردی... گاهی در نهایت فاستوسی.. شلوار بابا رو می انداخت زمین.. پول می افتاد از توش می گفت بابا...این پولت رو زمین بود.. حالا مال منه...

ببینین چه زجری می کشیدیم از دستش...

تازه می رفت ۷۰ تومن می داد معصوم بدبخت ازش صد تومن می گرفت و می گفت می خواستم پولم رند شه...

البته این بلا رو همه سر بابا در می اوردیم...

اونم عشقش این دو دوزه بازی های ما بود...

گذشت و گذشت... تا اینکه زهره یواش یواش در فکرجمع کردن پولاش افتاد...

البته چاپیدن ادامه داشت ها...

در همون روزها بود که یه روز که مثل همه غروبها رفته بودیم ساحل... و داشتیم بازی می کردیم...

دیدیم گروه شکست خورده فوتبال دارن میان...

اینطوری بود که سه گروه بودن اکثرا...

داداشی ها و دوستاشون...

چه ساحلی داشتیم اون زمان ها...

دو گروه فوتبال بازی می کردن... بعضی از افراد گروه بیکار هم یا شنا یم کردن..یااینکه با ما بدمینتون بازی می کردن.. گاهی هم فریزبی...

کلی خوش می گذشت....

گروهی که در نهایت می باخت همه رو مهمون می کرد...

اونروز حسین اینها باخته بودن... حسین گفت: سیبی چی می خوری؟

خوب مثلا منو دوست داشتها... البته همیشه هم سع یم یکرد بیاد با من بازی کنه.. نکنه من با کس دیگه ای بازی کنم و بهم خوش بگذره و شاید .....

منم گفتم : یادم نمیاد چی گفتم... چرامنو مجبور می کنین دروغ بگم...

خودش گفت من نوشابه می خورم... خیلی تشنمه... از همه چیز گرونتر دم ساحل نوشابه بود... البته اونزمان... نمی دونم چرا.. ولی گمانم کم بود... تازه حتما باید کیک هم باهاش می خریدی...

یادتونه؟

از زهره پرسید زهره جون چی می خوری؟

زهره خیلی کوچیک بود... شاید تازه اول دبستانو تموم کرده بود...

زهره با اون صدای ریزش گفت: نوشابه...

حسین گفت: زرد یا سیاه؟

زهره کمی مکث کرد و گفت: نمیشه پولشو بدی؟!!!!!

هممون کلی خندیدیم... حسین که غش کرده بود... آخه زهره حساب کرده بود با اون پول می تونه یه نوشابه و کیک دم خونمون بخره و تازه کلی هم پس انداز کنه...

چون دم ساحل قیمت ها دوبل بود...

هنوز که هنوزه... هز وقت در این موقعیتها کسی می پرسه چی می خورین؟ ما میگیم.. اول گرونترین موردشو میگیم و بعد میگیم: میشه پولشو بدین؟

بیچاره زهره...

پ ن: حالا پاپل یجان تو هم پول اون پیتزاها رو بدی ممنون میشیم.. منو نانا خودمون میریم می خوریم... بیشتر حال میده.. حال نداریم کتک خودن تو رو ببینیم.. راستی شهاب و خانومش هم هستن... پول چهارتا رو بده با سالاد و نوشابه و سیب زمینی و یه پیتزایه اضافه... تازه عزی جون منو شوهر جون نانا هم هستن...

۷ تا پیتزا برا ما با همه اون چیزهایی که گفتم .. به اضافه یه پیتزا اضافه... چراشو نمی گم...

شماره حساب بدم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

هیچی هویجوری...

یادم رفت  چی می خواستم بگم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

راستی.. شما فکر میکنین سیب اسم مستعاره منه؟

آره؟

ولی باور کنین منو سیب صدا می کنن.. میخوای اس ام اس های دختر عمه جونم رو براتون بفرستم... اون برام می نویسه: سلام سیب سرخ من خوبی؟

دختر عمو می نویسه: سلام سیب کرمو .. حالت چطوره؟

آبجی میگه.. سلام سیبی... سیب خوبی باش.. اینهمه منو اذیت نکن.. میام خونتون...

زنعمو میگه: نصفه سیبه چطوره؟

اون یکی میگه: حالا سیب یا گلابی...

عزیز جونم هم میگه: سلام سیب مهربون من... سیب جون.. سیبی... ...........

خوب بقیه اش الفاظ محبت آمیز داره که نمیشه براتون بگم.. دلتون آب میشه...

درسته اسمم سیب نیست ولی همه سیب صدام می کنن...

ولی آبجی گاهی که فقط حدود ۹۹ درصد میشه.. بهم میگه.. ای فاستوس... به فتح الف بخونین...

 

**** از خودم بگم... فکرشو بکنین.. من مریض بودم.. داشتم از درد می مردم... همه زنگ می زدن حال عزیز جونو می پرسیدن...

آخه آبجی معصوم می دونه سیبی برا دردهای جسمانی هیچوقت گریه نمی کنه.. هیچوقت...

وقتی زنگ زد دید دارم گریه می کنم گفت شاید الکیه... بعد دید دیگه نمی تونم حرف بزنم...

بعدش از شناختی که نسبت به عزیز جون داره فهمید که الان عزیز جون رنگش پریده و دست پاچه داره دور خودش گیج می زنه...

بعد هم به اطلاع مامان اینها رسوند.. اخه معصوم جون دانشگاه بود دیگه...

مامان زنگ زد.. زنداداشم زنگ زد.. بابا زنگ زد... داداشی زنگ زد...

من که نفهمیدم.. اولش همه حال منو پرسیدن...

بعدش تو بیمارستان مثل اینکه همه زنگ می زدن حال عزیز جونو می پرسیدن و دلداریش می دادن...

تو روخدا می بینین... مامی هی زنگ می زد میگفت پسرم ناراحت مباشی ها.. اون بادمجون بمه.. افت نداره... تو دستپاچه نشو...

دیشب هم بابایی میگه.. دخرتم این پسر منو کشتی تو... کمی مواظب خودت باش... نمی دونی چقذه نگرانت بود....

حالا با این تفاسیر من به کی پناه ببرم... از این طرف ذلیل.. از اون طرف ذلیل... به عز یجون که گفتم... گفت باشه دیگه... دستت درد نکنه...

منم گفتم من اصلا مرده اینم که ذلیل تو باشم عشق من... من اصلا دیشب از عشق تو بود که  داشتم اونطوری پر پر می زدم...

اینم بفرستم بیاد تا کور شود هر آنکه نتواند دید ...

بازم براتون ور ور بزنم امروز که حظ کنین.. حظ همینطوری بود دیگه...

از بس حظ نکردم نمی دونم چطوری می نویسنش...

راستی... امروز یکی از ادم هایی که از  قدیممنو می شناسه بهم میگه: خانوم سیب تو خیلی وقته که دیگه حرف نمی زنی... نکنه به خاطر اینه که دیگه با عزیز جونت کار نمی کنی؟

منم می گم نه.. مگه اونموقع حرف میزدم؟ میگه نه.. ولی خوب بازم صدات می اومد گاهی...

شماها باورتون میشه من با اینهمه وراجی کم حرف بزنم؟؟؟؟؟!!!!...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




من وبلاگ می نویسم.. پس هستم...

سلام صبح به خیر

خوبید؟

منم شکر...

بگم بدم... یکی میگه.. کی شد ما بگیم تو خوبی.. تو جواب بدی آره..

کاش همون یکی یه روز ... فقط یه روز.... نه هیچی همون یه دقیقه هم راضی نیستم حال منو داشته باشه... پس موضوع منتفیه...

ولی اگز از احوالات این بنده خواسته باشید.. گاهی .. اونم گاهی ...نفسی بالا و پایین می رود...

وگرنه همچین خوب نیستم... اینقدر که امروز به زور اومدم.. و بالجبار نشستم...

آخه رییس اگه من نباشم اصلا انگاری یه چیزی گم کرده...

اینو بر و بچز دیروز گفتن..

گفتن.. سیبی خوبه اومدی ها... رییس عین مرغ سر کنده هی دور خودش می چرخید...

حالا که هستی وضعیت سبزه....

راستی چطورین با طوفان دیشب؟

من که مثل بچه ادم نشسته بودم.. یکی از تو گوشی موبایل طوفان رو سند کرد برام...

الهی ... الهی اون دو تا موهاتم بریزه من راحت شم... کچل؟ نه بابا فقط دو نفر تو این دنیا کچلن...

یکیشون کچل جونه.. یکیشونم میگه منم کچل جونم....

پس دو تا کچل جون تو این دنیا هست...

آما .. آما دیروزیه الهی کچل بشه... من خاک خالی شدم... چشام کور شد... تا عزیز جونم رسید.. البته خیس هم شدم...

هر چند تقصیر اون نبود ها.. ولی بهانه خوبی برا اذیت کردنشه.. :)

عروسی هم خوب بود.. یه تجربه جدید بود تقریباً... کلی مامی داماد تحویلم گرفت... و همینطور دو سه تا از دوستاش...

مطمئناً اگه شوهر نداشتم.. دیشب پیدا می کردم... چون در صدد بودن ببینن من خواهر دارم یا نه... اینقذه از من خوششون اومده بود... حالا من هر چی می خوام بگم بابا ... خواهرهام ناخلفن.. عین من خوب نیستن که.. (این یه تیکه فاستوسی بودها)...

اون خانومه که کلی منو بوسید... خواستم بگم کمی هم لطفاً برا عزیز جون نگه دارین.. پلیز...

خانومه خودش خیلی خوشگل بود... حالا پسرش چی بود .... خدا می دونه...

گفت دوست دارم بیشتر باهاتون آشنا بشم.. منم گفتم منم همینطور...

دیگه زا هیچیش نم یتونم بگم.. چون اونوقت به قول جلال میشم..چشمهایه محرم.. خبر رسان گوشهای نامحرم...

جلال دیگه... جلال آل احمد...

چیه .. چرا می خندی؟

ما حالا با کی صمیمی شدیم تو باید هر و کر بخندی؟

ما ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه منزل بودیم....

*** راست ییه جوک فمینیسمی....

می دونی چرا خدا اول مرد رو آفرید بعد زنو....

یه فمنیسم: آخه اول چک نویس کرد بعد پاک نویس....

هوا گرمه خواستم کمی خنک شین.. بد.. تقصیر شما نیست ها .. دستم نمک نداره...

حالا راجع به حالم تو پست بعد میگم.. تا این تیر تو پر نشده بفرستمش بدونین من زنده ام...

چرا؟

چون... من وبلاگ می نویسم.. پس هستم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




نگران نشين..

من هنوز زنده ام

گمانم ذهنم فکرکرده مسیحیه و یکشنبه ها رو هی می خواد تعطیل کنه

ولی امروز من ثابت کردم که بابا ما همش تعطیلیم

چرا؟

چون پیروان مکتب، سیبیسم.. شاخه فاستونیسم... همه ورز خدا تعطیلن.. باور کنین...

***حالا یه بلایی بود یه کم دردش کم شد.. ولی هنوز دور نشد...

دارم می رم خودمو به پسر عمویه دوستم نشون بدم... اینقذه جای شما خالی کچله که حد نداره...

چرا فحش میدین.. من که حرف بد نزدم...

خودمم می دونم شوهر دارم...

بذارین کلامم تموم شه...

داشتم می گفتم.. یه کچل جونیه که حد نداره... خندم میگیره بهش بگم آقای دکتر... آخه ما همش اسم کوچیک صداش می کردیم...

اینقذه تشخیصش خوبه ...

*** تازه شبش هم می رم عروسی... از حالا دارم به خاطر جو اونجا خفه میشم... هیچکی رو هم جز داماد نمی شناسم... فقط هم به خاطر داماد میرم عروسی... کلی ذوق زده است که ما میریم.. من و عزیز جونم دیگه...

***الان برم تا نمردم... اینقدر درد دارم... که حد نداره..

*** از همتون ممنون.. راستی نانا جونم پیدا شدها.. دیگه کسی نگرده...

فدای خودم بشم که اینهمه گناه دارم...

در نهایت خودخواهی بای تا فردا

راستی داداش مازنی..ممنون..مرسی اینهمه به من محبت داری...

آمینا جونم منتظرم یه وبلاگ داشته باشی آبجی سیبی خودش بیاد اونجا احوالپرسی و تشکر...

نانا حسابتو بعداً

داستی داداش شهاب جونم دیگه اینقذه خشن نباش خوب؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

اینجا سوتی بازاره

مدیر بدطوری لطیف شده

همه چیز سوتی شده

من داغ شدم از بس خجالت کشیدم از حرف های معنی دار اینها

اونها حالیشون نیست دارن بد حرف می زنن

یه بساطیه

عزیز جون هم زنگ نمی زنه من برم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




حرفهای هويجوری..

***دلم برا عزیز جونم تنگ شده... همیشه تنگ میشه.. ولی ایندفعه از همیشه بیشتر تنگ شده..

گفتم که وقتی آخر هفته نتونم عزیز جونمو خوب ببینم ...در واقع یه دل سیر ببینم.. اینطوری میشم دیگه...

تازه اگه بدونین.. چهارشنبه شب که دیر اومد... یعنی ساعت حدود یازده شب... حالا خودمم می دونم ممکنه شلوارش دو تا شده باشه... شما به رو من نیارین که...

پنجشنبه که ساعت حدود ۲۱ رسید...

جمعه که باز رفت اول صبحی حتما براشون نون و شیر و پنیر بخره صبح زود رفت حدود ۸ اومدخونه...

حالا اگه امرو زهم دیر کرد می رم تقاضای طلاق میدم خوبه؟

 

***یه چیز بگم باز نگین خوشی زده زیر دلم... خیلی دلم گرفته... خیلی... زندگی یه طورهایی شده... یه جورهایی باز انگیزه هام تموم شده... نمی دونم چطور بگم براتون...

 

*** شو برارجان رسید خونه... هنوز ۲۰ دقیقه ای مونده بود برسه... ولی من از صبح دو سه بار براش زنگ زدم... خیلی خوشحال شد... دختر خوبیم.. ولی خونشون می ترسم زنگ بزنم... عروس به ترسویی من دیده بودین؟ بهش گفتم یه عالم برا مامی اینها سلام برسونه... ازشون هم تشکر کنه... اونم گفت چشم .. چشم... شو برار جان از من کوچیکتره ها.. ولی هیکل داره آه...

دیشب هم طی یه عملیات انحطاری فهمیدم اون شلواره که اندازه عزیز جونمه کلی براش باز کوچیکه... حالا این بار یه دونه بزرگترش رو براش می خرم.. اون باشه برا عزی جون...

این یه عملیات فاستوسانه بود...

یاد خاطره پیژامه دوزی برا عزی جونم افتادم... که خالجونم گفت.. سیبی قد شلوار  آقاتون رو چه اندازه ای باید بگیرم؟

منم بهش نشون دادم چقدر البته رو تن خودم... خالجون گفت این متر برو اندازه بگیر بیا...

عزی جون تو پذیرایی نشسته بود...

منم گفتم نمی خواد خاله الانه میام... بعد هرچی گفت چطوری اندازه گرفتی من گفتم بگم کتکم می زنی ها... آخرش هم گفتم.. بعد خاله گفت ای ورپریده... حالا اینطوری می ری اندازه میگیر دیگه.. خوبه... زنده موندیم چیزهای جدید از این عروس جدید ها یاد گرفتیم...

منم گفتم حالا خاله بیشتر زنده بمونین تا از کارهای من یه فیلم هزاران قسمتی تهیه کنین...

که دیگه جزاش یه ضربه به اونجای مبارک بود با ته خط کش خیاطی البته...

 

 

*** اسم سه تا حیوون که به ترتیب الویت خیلی دوسش دارین رو بگین.... و علت علاقتون رو هم بگین...

اینقذه از این تست خوشم اومده که حد نداره...

 

*** هیچکی خالجون منو ندیده؟ خوب امروز کسی منو خرکی نبوسیده... خرفولانزا میگیرم میمیرم ها..نگین گفتم...

 

*** داداش پاپلی هم نبود این کامنت دونی ما دق مرگ می شد و بعدشم صاحابش... کسی نانا کامن همیشه در صحنه غایبو ندیده... کجایی آخه دختر...

 

 

*** یه روزم اومدم نهار بخورم ها... دهنم سوخت... خوب اولش سرد بود ولی وسطش داغ بود.. دلمه رو می گم دیگه... حالا همچین سقف دهانم می سوزد که امانم را بریده... اینگونه بود که سیبی دیگه نهار بی نهار...

 

*** راستی فکرشو بکنین.. مانتومو دادم دختر عمه جونم.. گفتم منکه برام حالا کوچیک شده... بعدا تا بتونی یه مانتو اسکلانه قشنگ پیدا کنی بپوشش... اینقذه خنده دار شده بود که عزیز جون نتونست بهش نخنده .. آخه دقیقا نصف منه طفلک... مانتو برا من اسپورت و جذب و شیک.. برا اون ...... نگم بهتره ....

البته کوچیک نشده ها.. ولی من اونقذه تنگ دوست ندارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




کاش میتونستم برات زنگ بزنم مامی جان...

می دونین یکی از علل غمگین بودن اینه که خیلی دوست داشتم زنگ بزنم و از مامی اینها بابت اونهمه وسیله و پرتقالی که برامون فرستادن تشکر کنم...

حتی رو شیشه موادی که برا پروراندن زیتون می زنن هم نوشته بود.. برای داخل زیتون... و با چسب چسبونده بود رو شیشه..

مامی جون شاید باورت نشه حالا که دارم اینها رو می نویسم اشکام رووونه...

می دونی من خیلی دوست دارم.. چون عزیز جونم کلی دوست داره... ولی نمی دونم چرا سعی می کنی خوبیتو نشون ندی... تو که دیدی من هیچوقت از اینکه شما خوب باشی سوء استفاده نکردم... هیچوقت بهت بی احترامی نکردم...

می دونی از دیروز هی دلم می خواد برات زنگ بزنم... هی دوست دارم زنگ بزنم و بگم که چرا اینهمه زحمت کشیدی؟ منکه هیچوقت نمی رسم بهت تو سبزی درست کردنهات کمک کنم... چرا پس برام سبزی خشک و سبزی سبزی پلو و .. فرستادی...

اینقده مواد شیشاق  شامیات خوشمزه بود که حد نداشت... مثل همیشه خوش طعم... کاش می دید موقع خودنش چقدر بغض کرده بودم...

می ترسیدم برات زنگ بزنم.. می ترسیدم عین همیشه بزنی تو ذوقم... و شادی فک رکنی حالا که برام چیزی فرستادی یادتم...

گفتم به داداش عزی جون که اصلا راضی به زحمتت نبودم...

مامی جام ما خودمون کلی ماهی داشتیم... همیشه هم که برامون درست می کنی.. دیگه نمی فرستادی برام...

مامی کلی دلم گرفت که نتونستم برات چیزی بفرستم... کاش می تونستی درکم کنی...

کاش کمی ... کاش کمی .. فقط کمی عادی برخورد می کردی...

کاش نمی ترسیدم از اینکه برات زنگ بزنم...

کاش کمی باهام مهربون بودی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




فرنچ... مانتو گشاد...

داشتم ناخنهامو به روش سیبی فرنچ می کردم..

آذر گفت تو اداره بهتون گیر نمی دن؟

گفتم چرا گیر می دن.. ولی من بدون لاک می میرم... تازه به من گیر نمی دن...

ببین چطور دارم فرنچ می کنم...

آذر شاخ درآورده بود.. می گفت این چه فرنچیه... این چه مدلیه؟

گفتم این فرنچ مخصوص ادارات دولتیه... هم فرنچ کردی هم نکردی... یعنی کسی نم یتونه بگه تو لاک داری.. می تونه بگه؟

کلی دیروز با آذر تو گوهردشت پلاس بودیم برا پیدا کردن یک عدد مانتو گشاد برا آذر که سرشونه  هاش  آویزون نباشه... پارچه اش ساده باشه.. مدلش مخصوص ادارت دولتی باشه...کلی گشتیم.. پیدا نشد.. نگردین نیست...

البته یک عدد که نه.. دو سه تایی پیدا شد که خنک هم بود و جنسش هم با حال بود... ولی قیمت ارزونش ۳۶۰۰۰ تومان بود...

داشتم آذر رو مجبور می کردم که بخره... گفتم ابجی مهمون من باش.. خودتو خسته نکن...

گفت نه سیبی نمیشه... آخه خیلی زور داره هم بخوای اسکولانه لباس بپوشی و هم اینکه کلی بابت اسکول شدنت پول بدی...

دیدم راست میگه خوب...

حق داره بچه.. ادم برا زشت کردن خودش یه عالمه هم پول بده زور داره به خدا...

البته در این گشت و گذار به طور کاملا فاستوسانه ای یه مانتو به قیمت ۸۰۰۰ تومان پیدا کردم که مشابه جنس بدشو رو ۶ ماه پیش به قیمت ۲۲۰۰۰ تومان خریده بودم...

کلی هم میگن بهم میاد... البته آقا فروشندهه تا کجاش سوخت.. ولی حق با مشتری بود.. کلی معطل شدم...

آقاهه می گفت به خدا خانوم این رگالش اشتباه شده بود.. خداییش پول دوختش ۱۰۰۰۰ تومان کمتر نیست... (خداییش خوش دوخت بودها)... گفتم ببینین آقا من کلی تو مانتوهاتون گشتم.. کلی مانتو پرو کردم... حالا که اینو انتخاب کردم می گین ۱۳۰۰۰ تومنه... خوب شما خودتون بذارین جای من... فکر نمی کنین که به خاطر اینکه من اینو انتخحاب کردم حالا دارین قیمتشو زیاد میگین...

آقاهه هم با انصاف بود خداییش گفت برا اینکه اعتماد شما نسبت به ما خدشه دار نشه من اینو به همون قیمت که فکر میکنین بهتون میدم...

حالا فکر کنین فقط یه سیب پرور می تونه برا اون ۸۰۰۰ تومن هم چونه بزنه... بهش گفتم.. حالا نمیشه ۵۰۰۰ تومن بدین؟

اون آقاهه فقط نگام کرد...

منم گفتم خوب نباید ناراحت بشین من با تصور ۸۰۰۰ تومنی دارم اینو میخرم.. پس می تونم برا اون قیمتم چونه بزنم نمی تونم؟؟؟

شما بگین نمی تونم؟؟؟

بعدشم که رفتیم خونه به عزی جون میگم: ببین سیبی معجره می کنه.. تو ۲۰ تومن بهش دادی... اونم رفت برا خوش هم مانتو خرید هم اینکه ۹۰۰۰تومنش رو برا خونه خرید کرد... تازه هنوز ۳۰۰۰ تومن از پولی که دادی داره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




قرمز...

وقتی این چیزها رو میبینم بیشتر از همیشه به پدر مادر خودم افتخار می کنم...

هر چند فرزند خوبی براشون نبودم و نیستم... ولی هیچوقت اونها تنهام نذاشتن.. هیچوقت نشد ازشون چیزی بخوام و برام انجام ندن.. و البته بیشتر اوقات قبل اینکه بخوام همه چیز برام مهیا بود... نه اینکه فکر کنین موضوع مادیات نه... موضوع محبته... موضوع احترام به حقوق فرزند و حمایت از اونه...

خیلی دلم براش سوخت... خیلی از این رفتار پدر مادرش لجم گرفت... و خیلی بیشتر از همیشه تو دلم گفتم.. مرسی مامان جون.. مرسی بابا جون... خدا کنه سالیان سال سلامت و خوش باشین و خوشبخت... خدا کنه بتونم یه ذره .. فقط یه ذره عین شما باشم...

هیچوقت تو زندگیم کمبود شما رو احساس نکردم... هیچوقت یادم نمیره وقتی اومدی دانشگاه برا اون موضوعی که بهت گفتم... هیچوقت حرفهای سنجیده ات یادم نمیره... هیچوقت.. با وجود اینکه هضم بعضی هاش برام سخت بود ولی مطمئن بودم...  و بهت ایمان داشتم بابی خوبم...

مامی هیچوقت اون نگاهت یادم نمیره... هیچوقت... بهت گفتم از کجا فهمیدی این دیوونه اذیتم می کنه؟ گفتی گل من باید مامان باشی تا بتونی اینها رو بفهمی... و من مطمئنم هیچوقت نمی تونم مامان خوبی باشم.. اونطوری که تو برا همه ما بودی....

خیلی دلم براش سوخت... اشکاش نشونه یه تنهایی بزرگ بود...

می گفت فقط دلم میخواست سرمو بلند کنم بگم اینم بابامه... بگم بابام خوشبختی من خیلی براش مهمه...

هنوز باورم نمیشه مامانش اون حرفها رو زده باشه....

حتی قابل مقایسه با مامان بابای من نیستن...

پدر صلح طلب من وقتی اون رو ز اون رفتار مامی عزی جون رو دید.. اشاره داد که بریم دخترم... و مامی عزی جون تو یادش موند که من یه ادم بزرگم و نباید با من بد برخورد کنه...

هرچند هیچوقت راجع به اون اتفاق حرف نزد..ولی یادمه هیچوقت دوست نداشت وقتی عزیز جون نیست من برم خونه اونها...

این کلی به من دلگرمی می داد...

اینکه همیشه مار و به خوب بودن با هم سفارش می کنه... اینکه قبل ازدواجم گفت: هر وقت فکرکردی زندگی خیلی برات سخته من اینجام.. و اینجا همیشه خونته... حتی اگه من نباشم و یا مامی نباشه...

اینجا از الان هم خونه توئه هم خونه عزیز جونت.. هم خونه هر کسی که متعلق به توئه... ر وقت بیا ی قدمت رو چشمم...

الان که الانه با وجود اینکه عزیز جونم همیشه مواظبمه و بهترین حامی و دوسته برام..ولی باز دلگرمم به گرمای محبت مامان و بابا...

حرفهاش برام تازگی داشت... و عجیب بود... هنوزم نمی تونم باور کنم... اونها با اون تجربه تلخی که از ازدواج اون بچشون داشتن چطور می تونن با سرنوشت این بازی کنن...

یکی فقط یکی از حرفهاییکه اون دیوونه بهش زده بود رو اگه خدای نکرده عزی جون به من می گفت و باد به گوش بابایم می رسوند.. خودش می اومد دنبالم...  نه اینکه فکر کنین باباییم از این آدم های غیر منطقیه نه... و لی اینو هر کسی می دونه که اعتماد اولین شرط  زندگی مشترکه...

نمی دونم چرا هر چی اون ازش حرف می زد من یاد فیلم قرمز می افتادم... یاد اون مرده که عاشقانه زنش رو دوست داشت ولی یه روانی بود....

دقیقا عین اونه... عین همون مرده.... و البته خیلی بدتر... چون این حتی نمی گه من دوست دارم...

شما باشین دخترتون رو می دین دست یه همچین روانی ای...

اونم یه همچین دختری...

نمی دونم تصورشون چیه... هنوز موندم...

یاد باباییم می افتم... یاد اینکه یه روز اومد و گفت: دخترم ببخشید... یه خواستگار داشتی چون دیدم وصله تنت نیست خودم جوابش کردم... و لی الان ناراحتم که بهت نگفتم.. می خوای...

منم پریدم وسط حرفش که بابا جون هر چی تو گفتی درسته.. حتی نمی خوام بدونم کی بود... و اون لبخندش برام یه دنیا ارزش داشت...

ولی اینها هنوز نمی دونن کی وصله تنشونه کی نیست... به نظرم قدرت تمیز ندارن...

تقصیر هم ندارن.. وقتی بزرگشون همونی باشه که ... اون مرتیکه چهل ساله رو به من پیشنهاد داد وقتی که من فقط ۱۶ سال داشتم ...با اون سبیلهای از بنا گوش دررفته و خودش اومد از طرف اون خواستگاری من به عنوان اینکه اون بابا نداره... دیگه از اینها نباید انتظار زیادی داشت....

 و من هنوز تو شعور این مرد در عجبم... نمی دونم دنیا رو از کجاش می بینه...  معیار خوبی و بدیش چیه...

یادمه با اون سن کمم اینقدر جرات داشتم و گفتم: خوبیشون چیه که شما اینهمه مشتاقین؟ گفت: اهل دود و دم نیست... اهل کارو زندگیه... وضع زندگیش خوبه.. زندگیت تا آخر عمر تامینه...

و من تمام انرژیمو جمع کردم  و گفتم: اینجا خونه بابام هم زندگیم تامینه... وضع زندگیم هم خوبه... اینجا هیچکی اهل دود و دم نیست... پس من دودی نمیشم ...

می دونم بابا هیچوقت نمی تونست این حرفها رو به اون بزنه... تنها کسی که هیچوقت ندیدم رو حرفش حرف بزنه.. و چه بده که اون همیشه در کمال بیشعوری از این موضوع سو استفاده می کنه... و من همیشه ترجیح کی دم که خودمو خراب کنم ولی اجازه ندم نظرات احمقانه اش رو به خانواده ما تحمیل کنه.... ولی بابا هیچوقت به خاطر اون حرفهام ازم ناراحت نشد... هیچوقت...

هر کاری می کنم.. چهره معصومش با اون اشکایه قشنگش از جلو چشام نمی ره کنار...

اون صدای محزونش که می گفت: من فقط می خواستم بگم سرنوشت من برا خانواده ام مهمه... مگه من چی ازشون خواستم؟ فقط کمی حمایت... خیلی سخته؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




اشتباه لپی بود....

اشتباه لپی بود....

من چون روزها از دستم در رفته و اصلا کور شدم ندیدم امروز ۲۲ اردیبهشت گفتم فردا یه روز قشنگه...

۲۶ اردیبهشت یه روز قشنگه....

ههههه ههههه .. اینهم نوعی خنده خرکی بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




فردا یه رو ز قشنگه...

فردا تولد داداش سعید جون منه...

من داداش سعیدمو خیلی خیلی دوست دارم...

داداش سعیدم یکی از بهترین داداشای دنیاست...

داداش سعیدم خیلی مهربون...

یاد اون روزهای قشنگ کودکیش افتادم که دو تا ا نگشتشو می خورد...

اشاره و انگشت وسطیشو... چه کارها نکردیم تا این عادتو ترک کنی... تازه فردا شاید عکس کوچیکی هاتو گذاشتم تو وبلاگم...

داداش سعیدم الان برا خودش مردی شده...

اینقدر گله ، تا حالا دختری که لیاقت اینو داشته باشه شریک زندگی داداشیم بشه ندیدم...

البته داداشی هنوز مونده تا بخواد ازدواج کنه ها...

داداشی جونم کاش بودم تو جشن تولدت...

اینقدر دوست دارم که همیشه وقتی دارم بر می گردم تهران نمی تونم ببوسمت.. و تو همیشه شاکی می شی... چیکار کنم گلم که اگه ببوسمت خوب اشکام درمیاد بعد تو دلت می گیره...

از ایمکه برام میل می زنی و به یادم ممنون Baby

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




دلمه خارجی!!!!

طی غذا نخوردنم این چند وقته گاهی دلم یه چیزهایی می خواد که شنیندنش هم باعث میشه شاخ در بیارین... و ترجیحاً نمی گم بهتون..

معقول ترین غذایی که این چند وقته هوس کرده بودم و بعد درست کردنش طبق معمول یه ذره تونستم بخورم.. دلمه برگ مو بود...

که فقط با اینهمه هیجان ۳ تا دونه کوچولو خوردم... نه اینکه بد مزه بودها نه... من دیگه میلم نمی کشید بخورم... از بس غذا نخوردم الان معده درد گرفتم... ولی نمی دونم چرا میلم به غذا نیست...

داشتم می گفتم....

هوس دلمه برگ مو کرده بودم و هر چی هم به مغزم فشار آوردم اصلا یادم نیومد چی داشت توش و چطوری می پختنش...

تا اینکه یکی از دوستان مرحمت نموده و برام دستور طبخشو میل کرد...

خوب تو میلش هم دستور طبخ فینگیلیش نوشته شده بود دیگه... و البته خیلی با مزه...

از اونجایی که من کلا مغزم تعطیل شده.. یادم نمی موند توش چی نوشته.. یه پرینت گرفتم و یا علی... چهارشنبه غروب که رسیدم رفتم مواد اولیه شو بخرم...

سر داریوش یه میوه فروشیه... سر جناب داریوش نه ها.. سر خیابون داریوش.... نزدیک فلکه اول گوهردشت...

اون آقاهه که پسر میوه فروشه یا شاید نوه میوه فروشه است گفت: چی بدم خانوم؟

من گفتم سبزی دلمه میخوام... ولی اینهایی که میگم بذار....لطلفاً کمی تره... کمی..... کمی شوید... کمی............ کمی.............

یادم نمی اومد دیگه... برگمو درآوردم و گفتم.. کمی ترخون....

پسره برگشت گفت: ترخون انگلیسی چی میشه؟

من با تعجب نگاش کردم و برا اولین برا دوزاریم زودی افتاد... و خندیدم گفتم شما ترخون فارسی بده...

اون پسره فکر کرده بود اون برگهه که دست منه دستور پخت دلمه به زبان انگلیسیه...

بعد گفت: این خارجیها چه چیزها که با این سبزیها درست نمی کنن... اونها عین ما دلمه هم دارن؟!!!

من که کم نیاوردم.. گفتم آره بابا... در واقع ما عین اونها دلمه داریم... من اینو از تو دستور آشپزیهاشون سرچ کردم... آخه یادم نمی اومد دلمه چطور میپزن...

تازه این تو کلی مواد دیگه است که تو ایران کمیابه... یا اصلا نیست...

و تو دلم می گفتم خداکنه نگه بده منم ببینم.... که حیثیتم می ره زیر لکه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




عزیز جون چینی!!!!! سیبی روشنفکر!!!!!

عزی جون اومد و با یه خنده مرموز گفت: سیبی من برم چین ناراحت میشی؟

گفتم:نه عزیزم.. ولی چطوری.. چه مدت... چرا ... با کی... چه وقت... از کی.. تا کی.... و یه عالمه سوال که یهو به مغزم وارد شد...

عزیز جون با کی و چطوریشو و چراشو رو توضیح داد.. ولی کی.. و اینکه قطعیه یا نه رو مطمئن نبود...

منم گفتم: باشه عزیزم برو.. ولی از این خنزل پنزل های قشنگ دیدی برام میخری؟

گفت: آره عزیزم فقط برا این خوشحالم که تو عاشق این جینگیل فینگیل هایی دیگه... می رم کلی برات چیز میز می خرم...

۲۰ دقیقه بعد.....

سیبی میای پشتمو بمالی... یه عالم پشتم گرفته...

نه من حوصله ندارم... دستم درد می کنه.... اصلا به من چه... رفتی چین بده ماساژورها برات بمالن!!!!!

- : ولی اون تایلند عزیزم... چین ماساژور نداره که...

 - : شاید داشته باشه... مگه میشه توریستی باشه ماساژور نداشته باشه؟!

- : عزیزم اونها فقط ماساژ نمیدن ها... و یه خنده موزیانه

 - : ایرادی نداره عزیزم از همه امکاناتشون استفاده کن.. فقط ایدز نگیری من حوصله ندارم دنبال یه شوهر جدید بگردم و به گریه زاری های تو گوش بدم ها...

الان عزیز جون دوو تا شاخ رو سرش در اومده... چشاشم از حدقه زده بیرون... اگه تو خیابون با این مشخصات کسی دیدین شوهر منه.. نگرانش نباشین از خوشیه...:)

پ ن۱: ۳۰ دقیقه بعد... عزیز جون زنگ زد خونه مامی اینهای من... و گفت: سلام خوبی معصوم.. به این زهره بگو نمی خواد بیاد خونه ما.. من داغون شدم از پشت درد.. بگو بیاد نجاتم بده...

پ ن ۲: خداییش این عزیز جون خیلی روش زیاد نشده؟!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




اطلاعیه....

سلام خوبین؟

منم بد نیستم ممنون.. شکر خدا...

کسی نپرسید؟

اصلا مهم نیست..

مهم اینه که آدم تو دلش به این فکر کنه که کسی نگران احوالشه...

امروز شاید مجبور شم پستهامو.. در واقع حرفهامو تیکه تیکه بنویسم و براتون بفرستم..

مشغله زیاده دیگه... کاریش نمیشه کرد...

حالا بهتون میگم...

کلی حرف دارم و کلی ماجرا که هر کدوم یه شاهنامه میشه..

خدا بهتون رحم کنه..

البته اصلا مجبور نیستین اینها رو بخونین ها... من اینها رو برا دل خودم می نویسم...  برا اینکه از اینهمه حرف نترکه...

هر چی بیشتر تو وبلاگم غرق میشم کم حرفتر میشم.. و ساکت تر...

عزی جون میگه من چه کنم زنمو باید  تو وبلاگ پیدا کنم... ببینم دردش چیه... خوشیش چه موقعیه... همش خودشو برا اینکه اینقدر برام وقت کم گذاشت که بالاخره من به وبلاگ پناه آوردم سرزنش می کنه..

اون دوسالی که با خودش کار می کردم.. چون هر روز پیش هم بودیم... و من از ندیدنش دلم نمی گرفت.. اصلا یه برگ هم ننوشتم.. ولی حالا می بینین که هر رو زاینجام...

خلاصه کلی حرف دارم براتون...

براتون؟!!!!

خوب بالاخره هیچکی نیاد اینجا نانا کامنت جونم که میاد... مازنی جان هم که میاد... نانا کامنتمم که همیشه در صحنه است... فدای اون در صحنه بودنش...

حالا بعضی ها سرشون شلوغه که اسمشونو اصلا نمیارم...

ولی این سه نفر خودشون برا یه سیب تنها یه دنیا دوستن...

راستی عشق من برام میل می زنه... برام شعرهای عشقولانه میفرسته...

کلی هم از اینکه میلهاشو جواب می دم ذوق می کنه....

بترکه چشم حسود...

بای تا بعد

قربونتون نمی رم..

مگه شما خودتون خانواده ندارین؟ :!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




پنجشنبه روز با هم بودن!!!!!!

سلام

بعد ازظهر زیبای پنجشنبه بهاری شما به خیر...

خوبین؟ خوشین؟ منم هی خوبم.. از دیروز بهترم... فقط خسته ام.. کلی کار دارم.. کلی کار کردم... و کلی هم وقت کم دارم... الان هم برا اینکه بیش از این دلم نگیره به سفارش عزیز جون اومدم اینجا.. هر چند می خواستم یه کاری رو برا یکی از دوستام میل کنم...

کاش تو خونه تلفن داشتیم... اصلا حال نداشتم بیام بیرون.. عین خاله قوری جونم ... ولی باید ماست می خریدم... و یکی دو تا چیز میز دیگه که وقتی عزیز جون بیاد دیگه حتما مغازه ها تعطیل شده اند، عین دیشب.

دیشب چی شد؟

هیچی... من کلی غصه داشتم.. دلمم گرفته بود یه بغض گنده تو دلم بود.. و کلی اشک نریخته پشت چشام... عقلم نرسید عین خالجونبرم یه پیاز دستم بگیرم تا استارتش زده بشه.. بعد شاید کمی دلم وا شه...

عزیز جون حرف گوش نکن هم دیر راه افتاد.. بهش گفتم میمونی ..(میمون که نگفتم.. گفتم می مونی... اهان این درسته..

گفتم می مونی پشت ترافیک همه اونهایی که از شهرهای دیگه اومدن نمایشگاه... ولی این دوره زمونه کی به حرف یه خانوم متفکر گوش میده..

خلاصه نشون به اون نشون که آقای مهندس ساعت 23:45 رسیدن منزل...

اینقدر دلم گرفته بود که اومد زدم زیر گریه... ولی نمی دونین چه دلم آروم شد...

بعدشم بیدار موندم تا کمی عزیز دلم بخوابه و بیدارش کنم و مطمئن شم که کاملا بیداره و داره به کاراش می رسه بعد بخوابم...

البته تا ساعت 1 داشتم کمی تدارکات دلمه امروز رو می دیدم...

الان که ساعت 17 شده تازه نسشتم.. دلمه درست کردم.. یه غذای محلی... و البته برنج پختم تا مهندس بیاد با هم ساعت 15 نهار بخوریم...

ولی چه فایده نه تنها ساعت 15 نیومد.. تا ساعت 21 هم نمی رسه خونه.. خوب طبیعیه که من باز دلم گرفته...

یه روز پنجشنبه با هم بودیم که اونم خرابش کردن...

کی؟

برادر عزی جون...

الان چند روزه که هی عزیز جون زنگ می زنه بهش میگه برم اونکارت ور انجام بدم؟

میگه نه.. دوستام انجام میدن...

دوستاش هم زحمت کشیدن انجام ندادن.. حالا مهندس مونده تا کار اونو انجام بده.. خداییش خیلی حرصم دراومد...

منم صبحونه که نخورده بودم.. ساعت 10 از جام پا شدم... نهارم نتونستم بخورم...

الان چطوری زنده ام؟

خوب مقدار زیادی حرص خوردم... و البته دو ساعت پیش یه لیوان شیر موز..

معده ام آی درد می کنه...

کلی کار کردم.. ولی باز جابجایی لباسها موند...

هوا هم گرم شده عزیز جون تقریبا هر روز مجبور می شه پیراهنشو عوض کنه... نه اینکه کثیف میشه ..نه.. از بس این گل من تمیزه...

کلی حالا اتو کشی دارم...

عزیز جون زنگ زده میگه دیگه خودتو با فیلم کشتی دیگه...

گفتم نه بابا حتی یادم رفت برنامه کودک نگاه کنم...

تا ساعت 16 نهار نخورده بود... خوب پنجشنبه ها نهار نمی بره.. غذای اونجا رو هم نخورد.. وقتی هم بیاد حتماً خسته است دیگه...

دلم میخواست دلمه هامونو ببریم بیرون بخوریم...

وقتی هوا روشنه...

نه ساعت 10 شب...

فردا هم که صبح دانشگاهه... منم که بعد از ظهر تدریس دارم...

بعدشم که شب میشه باز... پس ما کی همو ببینیم...

می تونم از الان حدس بزنم که هفته دیگه شما با یه سیب سگی هار روبرو خواهید بود...

از اینها که تا یکی بهش بگه تو پاچه میگیره ها...

باورتون میشه... من از دیروز غروب تا حالا چای نخوردم...

حالا شاید برا شما عجیب نباشه..ولی برا اونهایی که سیب معتاد رو می شناسن غیر قابل قبوله...

زنداداشم اینها هم مهمون دارن... اگه نداشتن می رفتم اونجا...

آزاده اینها هم رفتن شمال... وگرنه می رفتم خونه اونها... حوصله هیچ کس دیگه ای رو هم ندارم...

زنگ می زنم شاید این آذر بدجنس امود خونمون.. لااقل فردا تنها نباشم...

دیگه برم... یعنی میرم بیرون که اینها رو بفرستم.. یه سر به دوستان اینترنتیم بزنم.. بعدشم بیام خونه شاید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




عمه نی نی بیار...

عجب فرمایشی می فرمایین ها

من اگه اینو ننویسم که میترکم... ایندفعه از هجم زیاد... به علت جمع شدن حرف ها

چرا؟

الان یهو دلم باز برا خونمون تنگ شد.. زنگ زدم .. زنداداشم جواب داد...

بعد گفت داشتیم حرف تو رو می زدیم... نگرانت بودیم و از این حرفها...

بعد گفت عسل جون عمه.. داره به مادربزرگش میگه که می خواد بره تیهران دانشگاه بعد بره پیش عمه...

بعد عمه نی نی بیاره با نی نی بازی کنه...

کی اینها رو به جیگر من یاد داده نمی دونم...

داشتیم حرف می زدیم که اومده میگه.. سیبیه... البته بدون عمه اولش...

مامانش گفت آره..

گوشی رو برداشت اولش چند تا بوسم کرد... گفت من میام تهران.. گفتم می یا یخونه ما گفت اره..

پسر من میشی... اره.. برم دانشگاه

ماشین برام بخر .. ددر ...بستنی بخوریم...

آناناسی هم ...

کتاب خوشگل هم... عمو خوبه؟

اخ منو می دیدن داشتم اینجا پر در می اوردم...

گفتم عمه دیگه چی برات بیارم...

میگه نی نی... من بازی کنم با عمو...

بعدشم گفت : عمه بیو بیو... عمه بیو... بریم تیهران...

***اگه بدونین چه دلم تنگ شده براش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




کاش برا درت کمی برات مهم بود...

طبق اخبار رسیده برادر عزیز جون تا جمعه غروب نمیرسه...

یعنی تا اونموقع نمیاد خونه ما...

بعدشم احتمالاً چون ما رو ادم حساب نمی کنه اصلا نیاد...

بعدشم دل عزیز جونم باز میگیره...

کاش می دونست با اومدنش چقدر عزیز دل من خوشحال می شد...

من که همیشه گفتم.. من به درک...

خوب من هر چی به این شازده می گم گوش نمیده...

می گم گل من دلت برا کسی تنگ شه که یه خورده تو تو یادش باشی...

البته اصرار نمی کنم ها.. چون غصه میخوره خوب...

حالا خدا کنه بیاد...

لااقل جمعه شب بیاد خونه ما باشه... عزیز جون ببینه براش اهمیت قائلند...

آخ که دلم میخواد یه روز بشینم همه حرفامو با جیغ بهشون بگم...

خدا کنه اون روز نرسه...

چراشو حال ندارم توضیح بدم..

بای تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




دیدین گفتم.. چه روزی شد امروز...

امروز و در این لحظه عشق است... چون رییس تیر تو پر شد و رفت.... هورااااااااااااااااااااااااااا

و لی.........ولی......... اینجا به بعدش دیگه و لی داره....

چرا گوش کنین تا بگم...

حالا من هی عین خر بخندم... دور از جون همتون... تا برم خونه.. اینقدر کار دارم که باید تا نیمه شب عین همون خر کار کنم. باز دور از جون همتون...

بعد هم باید هی آشپزی کنم.... تازه ماهی درست کنم با این حالم...

بعد تازه لباس مناسب تنم کنم ... دور از جون همتون...

داداش عزیز جون میاد... دور از جون همتون....

نم یدونم تا کی هست بنده خدا...

هیچیش بد نیست ها... فقط همون موضوع لباسه که من مجبورم تو این گرما شلوار پام کنم... و بلوز آستین کوتاه بپوشم... خیلی مهمه...

مگه قبلا چی می پوشیدم...

خوب بلوز که تاپ بود اگه بود... کلمه (اگه بودش) خیلی مهمه...

بقیه اش هم به دور از شئونات اسلامیه نمی تونم براتون بگم...

البته باید خیلی مراقب باشم... هرچند که هرچقدر هم مراقب باشم.. اون همونی رو می ره تعریف میکنه که خودش می خواد... 

***راستی یه چیزی شاید فردا برم کافی نت.. اگه رفتم میام یه سری هم اینجا می زنم..

تا دلتون برا من از دلتنگی نترکه...

اهان وقتی یه چیزی می ترکه که گنده شه؟

خوب اگه بخواین یه چیز رو هم به زور مچاله کنین می ترکه... یه بادکنک باد کنین... بعد ازمایش فوق را روی آن انجام دهید... بچه ها درس امروز کارگاه علوم تموم شد...

کارگاه می گفتیم بهش؟

چقدر دلم مدرسه می خواد...

برم مثل خنگ ها بشینم سر کلاس ناخن بجوئم و به درس مثلا گوش ندم .. بعد معلمه که پرسید : اهای سیبی که داری ناخن می خوری بگو این چی میشه.. بعد من عین بلبل چه چه بزنمو خیطش کنم و مثل اونموقع ها منو از کلاس بیندازن بیرون به جرم اختشاش در نظم کلاس.. آی حال میده...

نمی دونین که.. من درسته درس خون.. بودم.. خر خون نبودم.. ذاتی زرنگ بودم.. الان نبینین .. خنگم... به خاطر کهولت سنه...

داشتم م یگفتم.. من درس خون بودم.. ولی آی شر بودم.. یعنی شر بودیم..

من و مامان کوروش و دو تا دیگه از دوستام... دالتونها دیگه... البته یه اسم دیگه هم داشتیم که اصلا اونش معروف بود ولی به علت مسائل فوق سری و  امنیتی نمی تونم بگم...

به ما می گفتن .. ۴ ....

یه مارموزی بودیم ما اونسرش ناپیدا...

یه سوراخ کنار دستم من بود تو دیوار... فقط سیگار توش نبود.. اونم چون من دودی نبودم.. وگرنه بچه ها خلاف ملاف هر چی داشتن اونجا جا سازی می کردیم براشون.. بچه ها هم قربونشون برم همه دو جین دوست پسر داشتن و کلی عکس خلاف.. میگم فقط سیگار نبود.. از مواد مخدر گرفته تا لوازم ارایش و .. تو دیوار داشتیم...

بلاخره اجاره اش هم می گرفتم دیگه.. بیزینس من بودن به این میگن...

من و ۳ تای دیگه خداییش دوست پسر نداشتیم... یعنی تحویل نمی گرفتیم ها... از تریپ عاشقی خوشمون نمی اومد.. حال نمی کردیم... عین اون خنگ ها بریم تو هپروت و گریه و زاری و این حرفها... بعدشم نمره کم بگیریم.. ولی ای تقلب می کردیم.. خفن.. موقع امتحانها .. محل نسشتن من که خیلی دنج بود و همون سوراخ مذکور هم موجود بود... کلی خرید و فروش می شد...

همین جنگ ترموپیل .. تو فیلم سیصد.. اصلا از اولش سر مکان جلوس بنده شروع شد.. یعد اومدن سیاسیش کردن و مسئله رو لوثش کردن.. باور کنین... راست میگم...

وا چرا دماغم دراز شد ؟

چقدر پرت شدم از موضوع.. همش یهو.. اینطوری میشه....

***وای الان داشتم با یکی می چتیدم... یعنی با یکی از دوستام... یه کلمه رو بد تایپ کردم... کلی معنیش بد شد... اونم پروووووووووووووووووو گیر داد این حرفهای بد چیه می زنی... منم عین لبو قرمز شدم... بعد یکی از همکارام اومده داره برام درد دل می کنه...

خوب حقم داره از من بیکارتر در حال حاضر کسی نیست اینجا...

منم حالا لپ گلی شدم اساسی...

یه ضایع بازاری بودها...

اقاهه فکرکرد اون چیزی گفته من قرمز شدم.. بعد به تته پته افتاد.. بعد هم عذرخواهی کرد رفت...

خودت می دونی که می کشمت... نه نمی دونی... ولی اینجا می گم که همه بدون می کشمت...

*** زندگی بی رییس چه حالی میده ها....

*** میگم.. چرا بعضی ها .. تو زندگیشون.. زیادی... گ... اضافی می خورن...

بی ادب خودتونین.. منظورم گردو بود...

آخه نمی دونن گردو گرمیه.. بعد سر و صورتشون جوش می زنه؟

*** میگم.. چرا بعضی ها .. تو زندگیشون.. زیادی... گ... اضافی می خورن...

چرا؟

چه ربطی به جوش صورت داره؟

ایندفعه منظورم همونی بود که اون دفعه فکر کردین...

خوب مجبوری از اول زندگی زر اضافه بزنی که با اونهمه حقوق بیای از من پول کرایه ماشینت رو بگیری... مجبوری ؟  

مجبوری با یه تازه به دوران رسیده ازدواج کنی که یهووووووووو معلوم نیست چطوری پولدار شدن.. بعد هی صبح تا شب برا ۱۰۰۰ تومن.. دقیقا ۱۰۰۰ تومن جلز و ولز بزنی...

حتی خدماتیه اینجا بهت بگه ندید بدید...

حتی اون آقا افغانیه از کار تو خنده اش بگیره...

مجبوری؟؟؟؟؟؟؟؟

مجبوری بری تو برج فلان تو فلان جا خونه کرایه کنی که مبادا جلویه سر و همسر ضایع نشی...

از اول چرا نگفتی که چه کاره ای...

خداییش صد تومن پوله... صد هزار تومن هم نه.. صد تا تک تومنی...

تور و می بینم به خودمون بیش از پیش امیدوار میشم...

به خدا راست میگم...

*** می گم خرم شما باور نکنین... می گم باب من جن پذیریم خیلی شدیده باور نکنین.. الان اینقذه دلم گرفته.. اینقذه دلم گرفته که حد نداره...

اشکمم داره می زنه بیرون... نمی دونم چرا...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




چه روزی بشه امروز...

چه روزی بشه امروز

رییس از صبح اومده داره با یکی تلفنی جیغ جیغ میکنه...

داد و بیداد..

اینقدر فریاد می زنه که من نمی فهمه راجع به چی حرف می زنه...

من این وسط ها حرف توالت شنیدم....

الان اسم خودمو...

من مردم حلالم کنید...

استرس گرفتم...

بچه ها داره از من طرفداری می کنه...

بابا رییس داره از من طرفداری می کنه... مگه چی شده؟

می دونم بعدش یا میاد داد و بیداد یا میاد به من میگه تو اینکارو کردی و من طرفداریت رو کردم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




جن ها سیبی رو دودر کردن!!!!!!!!!

دیگه نمی تونم براتون توضیح بدم.. کلی نوشتم.. سر یه اشتباه احمقانه همشون دیلیت شد...

دیشب من و عزی زجون زود رسیدیم خونه.. شام هم بیرون خوردیم... ساعت حدود ۲۰:۳۰ خونه بودیم.. کمی تو خونه گلگشت زدم و کمی هم فیلم دیدم.. شد ساعت ۲۱:۳۰ رفتم تو رختخواب.. عین مرغ ماشینی... ولی نخوابیدم.. باور کنین.. یه مدتشو که عزیز جون نذاشت بخوابم... (خیلی منحرفین ها.. ) بعدشم که داشتم مطالعه می کردم تا خوابم ببره... زنداداشم زنگ زد .. کلی با هم حرف زدیم.. بعدشم که پارسا جونم گوشی رو برداشت و کلی بوسم کرد و سفارش داد براش ماشین بخرم.. دوتا.. اونم آبی... و دو تا کتاب بخرم.. خوشگل.... بزرگ... دو تا آناناز (اناناس) بخرم.. خوشمزه... (باباش کارتنی کمپوت آناناس می خره... ولی بچه سیرمونی نداره) .. بعد گفت با عمو عزیز جون بریم .. که مارو ببره ددر و برامون بستنی بخره.. اونم دو تا... تازه منو بیست تا دوست داره.... آخرشم از اینکه منو نمی تونست از تو گوشی بگیره به گریه افتاد و دل عمه رو خون کرد...

ساعت ۲۲:۱۵ شده بود و من جدی جدی می خواستم بخوابم.. اون یکی زنداداشم زنگ زد و کلی احوالپرسی و ....

ساعت ۲۲:۳۰ تا ۲۳ هم داشتم باز مطالعه می کردم تا دوباره برم تو حس خواب که هی احساس کردم صدای عادل میاد... دیگه طاقت نیاوردم به عزی جونو صداش کردم و گفتم مگه نود داره؟

گفت: اره .. استثناً امشب پخش میشه...

اینو که گفت من مردم از خنده...

ایندر خندیدم که اومد تو ببینه چی می خونم... کتابامو وارسی کرد.. التماس که بگو چرا می خندی.... بین انهمه خنده بهش گفتم که می خواستی وبلاگمو بخونی می فهمیدی....

حالش گرفته شد.. می دونست این یعنی من برات توضیح نمی دم.. اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت...

به این فکر کردم که دیدم چرا دیروز قاطی کرده بودم...

باز شما بگین من تلقین میکنم...

ولی دیروز شاهدین که قاط زده بودم اساسی... ولی دوشنبه خوب بودم... خوب این یعن یاینکه جن ها منو دودر نمودند...

و چون دیشب نود داشت دیروز اومدن سراغم....

پ ن: راستی حتماً کامنت های پست قبلی رو بخونین... نانا کامنت باز گل کاشته... صبح حال جسمییم خوب نبود.. ویل اینقدر خندیدم.. الان خوبم شکر خدا.. یعنی بهترم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦




سهراب اینو برا مغز من گفته... باور کن!

می دونی چرا هی حالم بد میشه و هی حالم خوب میشه؟

اینکه چرا حالم خوب میشه از اینه که خودمو به بی خیالی می زنم...

گاهی هم خودم رو به خریت...

ولی تلنگرهای کوچیک و یا شاید اشارتی منو از پا در میاره...

چرا شو سهراب خیلی قشنگ گفته.. من که قلمم خوب نیست برات توضیح بدم... ولی ای کاش می شد مغزم بمیره... یعنی مغزمو دوباره پر کنن.. می شه؟

خاطرات خوب رو جای خاطرات بد بذارن... میشه.. دلتنگیها جاشونو به خوشی بدن؟ میشه خدا جون؟  یه رو زمن عین آدم زندگی کنم.. یه روز فقط.. هی بخندم... بدون اینکه در پس خنده هام اون پرده مشکیه رو بادهای موسمی غصه نرقصونن.. و هی عکس دلواپسیهام نیان جلو چشمم...

میشه؟

حتی خوابهامم پریشونن... اگه بیام تهران از یه کابوس که تو کرج دارم راحت میشم... هر چند دلم برا داداشی اینها تنگ میشه... ولی اون کابوسه کم میشه... البته امیدوارم...

اینقدر اگه و ایکاش هست که بقول نانا جونم کاش هیچ ای کاشی نبود...

می دونی این تیکه شعر سهرابو بخونین...

متوجه منظورم میشین..

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟

لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
 من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
 با خیالت می دهم پیوند تصویری
 که قرارت را کند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آمیزد
 در تپش هایت فرو ریزد
 نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود ............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




برای تو نازنینم که عین خودمی..

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است


رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است


دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد


نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود


دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

شعر از: سهراب جونم

برا اونهایی که نمی شناسنش نوشتم .. امری بود؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




سیب آل زدا!!!!!!!

سلام خوبید؟

خوبم...

نه بابا دیشب جنها رو دودر کردم..

البته دیروز بعد ازظهر اومده بودن حالگیری... سعی کردم حالشونو بگیرم...

شب هم دودرشون کردم...

آخه سیبی ساعت ۲۲:۳۰ داخل رختخواب بود...

ساعت ۲۳ هم در منزل پادشاه هشتم از سلسله اشکانیان بود...

تازه عزی جون سرشو گول هم مالید...

چطوری؟

خوب اولش اومد پیش سیبی... و زودتر از سیبی خوابش برد...

ولی سیبی صبح که با آثار به جا مانده از یک هندوانه خوری عظیم روبرو شد.. متوجه شد که عزیز جون بعد از اینکه استراحت نمودند.. بیدار شده و در جوار برنامه شیرین نود مشغول شکم نوازی بودن...

البته کار خوبی کرد گل نازنینم که هنودونه خورد ها.. خیلی براش خوب بود...

ولی سیبی اصلا براش هندونه خوب نبود..

چرا؟

خوب یه نفر مگه چقدر شکم داره که از ساعت ۱۹ تا ساعت ۲۱:۳۰ توشو پر از گوجه سبز ، توت فرنگی ، رب انار ، دلار* ، پرتقال ، خیار و هنودونه کنه...

خوب شما رو نمی دونم ولی من دیشب همه اینها رو با هم خوردم.. به طوری که ساعت ۲۲ دیگه فکم داشت از درد می مرد...

تازه کاهو ها هم چشمک می زدن ولی دیگه دلم درد گرفته بود...

فشارمم که زیر صفر درجه سانتیگراد بود...

یه لیوان عرق نعناع نوش جان نموده و به رختخواب پناه بردم...عین بید می لرزیدم ها... سردیم شده بود...

الان بد نیستم..

اولش گفتم خوبم؟

نه بابا خوب کجا بود...

قابل توجه حضار محترم دکتر هم نمی رم.. من می ترسم... اصلاً هم با کسی شوخی ندارم...

بمیرم راحتترم... خوب شد؟

تازه یادت باشه جناب دوست مهربان... حالا یه درد به دردهام اضافه کردی... تو هم با این راه

حل ها و مهربونیهات...

آخه آدم با یه نفر که اینهمه برا خودش غصه داره اینطوری رفتار می کنه... هنوز یاد نگرفتی؟

البته بازم می گم .. من اصلا مهم نیستم... ولی امیدوارم با اون طفلک خوب رفتار کنی... بمیرم براش.. چی می کشه از دست تو ...

ضمناً می دونم این کارات  همه برا مهربونیهات بود.. ولی این نحوه بروز محبت همچین یه طورهایی دلمو شکست... ولی خوب بی خیال.. چون اصلا مهم نیست... اصلاً... منظورم خودم و ناراحتیهام بود...

امروز یه جورهایی ژست ناراحتی باید به خودم بگیرم...

چرا؟

خوب نباید اجنه متوجه بشن که دیشب رو دست خوردن... وگرنه امروز میان حالمو می گیرن...

*دلار: یه چیزیه که من الان حال ندارم براتون توضیح بدم.. ولی همش از سبزی های معطر درست میشه... منظور دلار نبود که تو دلتون خندیدین .. ضمنا دلار که همون پول خوشگل بیده رو با ضم دال می خونن ولی دلاری که من خوردم رو با کسر دال می خونن... و همون موضوع میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است..است. :)

****راستی می دونین امرو زسالگرد چیه؟

سالگرد اردوی به یاد ماندنی دانشگاهمونه دیگه.. ولی من الان هیچ حسی نسبت به اون سال ندارم... متنشو هم نداشتم تا طبق روال هر سال بخونم... همه خونه بابامه... عین اون نامه عاشق سینه چاکم...

دیشب کلی تو ذهنم کنکاش کردم ببینم هیچ احساس نوستالوژیکی بهم دست میده با یادآوری خاطرات اونسال.. دیدم نه تنها هیچ حسی بهم دست نمی ده .. حتی حالم از اینکه بشینم عکسهای اردو رو ببینم بد میشه...

می دونین چرا؟

آخه تصوراتم از خیلیهاشون تا زمان فارغ التحصیلی داغون شد...

اینقدر احمق بودن که اخرها زدن ر...........ن به اعصاب من.. بعدش هفته های آخر مثل اینکه احساس کرده بودن یه جورهایی گوشام دراز شده... هی می اومدن جهت عذرخواهی و بازار سیب جان حلالمون کن و ما دوستای خیلللللللللللللی خوبی هستیم و این حرفها خیلی داغ شده بود... منم یه ب.........خ به هر کدومشون تعارف کردم و گفتم.. خلایق هر چه لایق... و ضمناً حالم از همتون به هم می خوره...

به همین قشنگی...

یادم میاد یکیشون که ادعای اینو داشت که عاشقانه منو می پرسته و من نباشم اون میمیره و این حرفها.. با یه آخ من می میره و زنده میشه.... آخرهای تحصیل بدجوری به خونم تشنه شده بود.. اونم با حرف مردم... منم فقط با پوزخند بهش گفتم... یادم میاد بهت گفتم از آدم های دهن بین متنفرم... از آدم های سست عنصر تهوع بهم دست میده.. از آدم های دروغگو چندشم میشه... و حالا جدای از همه خصایص زیبایی که داری... و تا حالا رو نکرده بودی.. این سه ویژگی رو هم خدا رو شکر داری...

اون هر کی که جز ائمه محسوب می شد رو قسم خورد به جدشون و به تمام امامزاده های ایران متوسل شد که حتما حال منو میگیره...

متاسفانه به دلیل علاقه اش به من تو خیلی از عکسها چپونده خودشو... و هر جا اون نباشه اون حاجی فیروز احمق هست... با این اوصاف به نظر شما من از دیدن عکسهای اردومون که یه روز فکر می کردم زیباترین واقعه زندگیم در دوران دانشجوییمه باید لذت ببرم...

اینم نوشتم که نگین بی معرفت همه رو یادش رفت...

نه همش یادمه... همه بی جنبه بازیهاشون یادمه... همه ازارهاشون یادمه... و همه نمک نشناسیهاشون...

چه خوبه اون سه کله پوک باهامون نبودن... وگرنه دلم از اونها هم می گرفت...

باز دلم چقدر براشون تنگ شده... می گین الان چیکار می کنن؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

 در طی شرمنده سازی خودم هفته پیش که رفته بودم بازار... یه سری چیز میز خریدم که خوب مشتری زیاد داشت.. بعد یادم افتاد که روز مادر هم نزدیکه... مامی خودم طفلکی که انتظاری نداره... ولی من بدبخت مادرشوهر ذلیل یه بلوز برا خودم خریدم که دیدم بابا خوراک مامی عزیز جونه... اینقدر هم لطیفه که حد نداره... از اونجایی که عزی جون مجبورم کرد بپوشمش حالا نمی تونم اونو بدم به مامی شوهر.. خوبیت نداره... می دونم الان بعضی هاتون .. مثل خالجون دارید بهم می گید ای دیوونه.. تو ادم نمی شی... خودمم می دونم ادم بشو نیستم.. اخه اون بلوزه به مامی خودمم میاد

من حتی یه لحظه به ذهن نسپردم که دو تا بخرم تا یکیشو بدم به مامی خودم...

حالا اگه معصوم جونم بیاد اینهفته باز میریم که خودمونو شرمنده کنیم...

شنبه ای زنداداشم یه روسری نشونم داد که اونم انگار برا مامی عزیز جون درست شده بود... داشت بهم می گفت که اینو داداشی خریده ولی اونی نیست که من می خوام...

منم گفتم خوب می دی به من.. من پولشو بدم شما برو یکی دیگه بخر...

من برا مامی عزیز جون می خوام.. خیلی بهش میاد.. عاشق این رنگه و این مدلهاست.. کلیهم لباس داره که بهش بیاد.. تازه یه بلو زهم قراره براش بخرم که با این یه عالم ست میشه...

زنداداشم گفت: باشه بردار.. ولی زیاده ها.. یا روسری بده یا بلوز... زیادیش میشه... البته بعدش هیچی نگفت... مثلا من خواهر شوهر بیدم ها...

تازه یه بلوز بچگونه خردیم برا پارسا نازنینم.. حالا فکر می کنم نکنه کوچیکش باشه.. اگه کوچیک باشه اونو میدم به پسر دختر خاله یکی دیگه برا جیگر عمه  میخرم... از این بلوز مردونه های خوشگله...

تازه یه رو فرشی گرفتم باز تو دلم گفتم : مامی عزی جون هی دنبال این دمپایی هاست ها.. می خواد تک باشه... از خرید من همیشه خوشش میاد.. هر چند به رو من نمیاره.. ولی از اینکه یه چیز خوشگل و تک براش می خرم لذت می بره... حالا می خواستم اونم براش بخرم... و باز اصلا یاد مامی خودم نبودم که اونم چون عادت داره همش تو خونه دمپایی بپوشه رو فرشیهاش زود به زود داغون میشه...

کاش کمی قدر می دونستن.. کاش...

دیگه چی باید بخرم... آره دیگه کلی خرید دارم که دو روز دیگه که هوا خیلی گرمتر شد نم یتونم انجام بدم.. برا همین باید زودتر برم بخرم...

آهان تولد داداشی نزدیکه.. از اون تیشرت ها برا داداشی باید بخرم...

راسیت تولد سعید جونم هم هست.. برا اونم از اون تیشرت خوشگل ها باید بخرم....

بعد هی نیان بگین سیبی پولاتو چیکار کردی ها... پولام اینطوری خرج میشه...

ولی اینقدر کیف داره برا اونهایی که دوست دارم خرید میکنم..

برا مامی خودم می خوام با بچه ها پارچه بخریم..

یه سال پارچه مجلسی خریدم .. از اونها که مامی عمرا برا خودش پول نمیده بخره...

حالا هر بار که می پوشه خوشگلتر از قبل میشه...

همش هم منو فقط می بوسه و از من تشکر می کنه...

البته باید بابا رو که خیلی بد عادت شده هم بیندازم تو خرج..

می خوام برا مامی یه حساب باز کنه...

خیلی روش زیاد شده

هر چی هم میگیم.. میگه من خودمومیدم به مامیت... من می بوسمش...

ما هم درنهایت پرروییمیگیم.. مامی مار و می بوسی حالشم می بری..منتشو سر ما می ذاری...

بابا هم همیشه غش می کنه از خنده.. بعضی وقتها هم بحث به جاهای باریک کشیده میشه..

 

البته اگه معصوم جونم بیاد بهش بد میگذره ... آخه داداش عزیز جونم شاید بیاد...

حالا یه کاریش میکنیم...

اینها رو ولش بازار رو عشق است...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




سیب خندان....

صدای خنده میاد... تو راه پله ها... چه خوشه طرف... مگه نه؟

صداش آشناست؟ اره بابا منم دیگه... سیب مهربون.. الان شده سیب خوش خنده... تمام این ماهیچه های دلم درد می کنه... از بس من خندیدم...

هم سر نهار .. با برو بچز... هم سر موضوع پول...

براتون میگم.. هرچند شما نمی خندین.. آخه من که نمی گم تو نهارخوری چی گفتیم...

می دونین چیه؟ ما چند وقتیه که با زهرا و البته بقیه هی حال همو می م یگیریم و هی به هم می خندیم.. البته درست می فرمایی نباید به هم بخندیم باید با هم بخندیم...

ما هم همین کارو می کنیم.. به هم، باهم  میخندیم.... اینقدر حال میده...

حالا امروز جدا از مسائلی که خندیدیم ... اونها تو بحث بی مزه لاغری و چاقی بودن...

و یکی که خیلی وارد بود داشت می گفت فرمولهای  زیادی برا محاسبه هست و این حرفها...

و با کیش حساب کرد دید اون همکارمون ۵ کیلو هم کم داره... بعد من خیلی ریلکس گفتم.. ببین من ۱۰۰ کیلو ام .. البته می دونم  که وزنم نرماله و شاید چند گرمی کم داشته باشم ولی تو حساب کن... و بعد موضوع ادامه دار شد و هی اونها خندیدن...

همون ادامه هه خنده دار بود که نمیشه گفت...

بعدش من گفتم که می دونی اصلا چرا من مانکن نمی شم؟ وگرنهب را من کار یه روزه لاغر شدن..

اونها گفتن چرا؟

گفتم آخه اون آقاهه تو تلویزیون گفت مانکنیسم ها رو می گیرن می برن کلانتری ...

بعد هم بحث سن شد که من دوباره از اون حرف ها زدم که همشون خندیدن..

خوب کلا من ادم خوش زبونیم دیگه.. . و البته خوش مشرب...کاریش نمی شه کرد

حالا موضوع پول چیه.. من قرار بود به یه نفر ۲۵۰۰۰ تومان بدم... بعد واستادم ۸تا ۲۰۰۰ تومنی شمردم و یه ۱۰۰۰ تومانی.. به شوخی هم گفتم بقیه اش مال خودتون...

دیدم هاج و واج داره نگام می کنه میگه: سیبی اینکه ۱۷۰۰۰ تومن شد بقیه اش چی؟

منم کمی نگاش کردم و گفتم درسته دیگه...

بعد یهو زدم زیر خنده.. حالا خنده ام بند نمیاد که...

میگه چی شد... می گم هیچی من اینها رو ۳۰۰۰ تومن حساب کردم .. شد ۳۰۰۰*۸+۱۰۰۰

بعد اون کلی خندید و گفت مگه ۳۰۰۰ تومنی داشتیم تو  اشتباه کردی...

داشتم لب و لوچه ام رو جمع می کردم و بقیه پول رو می دادم که.. اون آقاهه گفت : سیبی اینها رو چند با ما حساب کردی...

بعدشم کلی اذیتم کردن که داری از شوهرت پول می گیری چطور حساب یم کنی و این حرفها...

حالا من دیگه خنده ام بند نمی اومد...

اینقدر خندیدم که حالا دلم داره از درد می میره...

حالا خدا کنه فردا اتفاقی نیفته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

بازم سلام

خوبید؟

خوبم...

راستی دوشنبه ها زهرا نمیاد سر کار... خیلی هم حال غذا خوردن داشتم.. حالا تنها هم هستم... البته تنها که نه... ولی خوب وقتی زهرا نیست یعنی تنهام...

***می دونین من شنبه چه سوتی ای دادم ...

گفتم کامی روانی شده عین صاحبش.. زنگ زدم آقا دکتر مهربون بیاد درستش کنه.. آقا دکترشم هم یه آقای جوونه که بدتر از من وقتی خجالت می کشه تا بنا گوشش سریع آن لاین قرمز میشه...

هیچی آقاهه که اومد دیگه اون صفحه دیوونه هه نمی اومد.. گفت بذارین دوسه تا فایل باز کنم...

اومد رو یکیش کلیک کرد و باز شد... یهو دیدم ای دل غافل.. اون فایله است که توش کلی جوک ناجور بود... گفتم وای نه میشه ببندید...

بعد اومد رفت فلشم رو باز کنه .. یادم افتاد وای توش کلی عکس خانوادگی .. و البته شدید ا خانوادگی هست.. باز گفتم نه نه تو روخدا این نه...

اگه بدونین اینقدر دستپاچه شدم.. اونم اینقدر شرمنده شد.. بعد یه فایل دیگه همینطور با وای و وووی من بسته شد...  بعد یکی از دوستان زحمت کشید همون لحظه برام یه جوک باحال فرستاد

 اقاهه خوب همکارمون رو می شناخت دیگه.... بعد کلی همه با هم شرمنده شدیم...

*** همیشه همینطوری بوده... همیشه...

چطوری بوده؟ نمی تونم براتون بگم... ولی موضوع همونه که گفتم... کسی تا وقتی تنها نباشه نمیاد پیشم... برا همینه چند وقتیه از اینکه کسی نمیاد خوشحالم... این یعنی کسی دیگه تنها نیست...

البته قور قوری جون با تو نیستم ها... هر چند اگه بدونم خوشی ولی حالت ازم بهم می خوره مطمئن باش از خوشحالی تو پوست خودم نخواهم گنجید.. خودت می دونی چقدر دوست دارم...

همزاد جون با تو هم نیستم ها!!!! می دونی که من و تو این حرفها رو با هم نداریم... داریم؟!!!!!

*** راستی عمه کیجا رفت سر کار.. هنوز نمی دونم کجا.. ولی صبح کله سحر برام اس ام اس زد.. خوشحال بود... منم خوشحالم... مگه من چندتا عمه کیجا دارم که دوسش دارم یه عالمه...

***وای نمی دونین من شنبه چیکار کردم.. بابا من شنبه ویار آش داشتم ناجور... نه نی نی ندارم... من کلا شکمو هستم.. کلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که دلم فقط آَش می خواد.. آخه من چند صباحیه دیگه حتی به پیتزا هم فکر می کنم تهوع می گیرم.. اصلا راستشو بخوان جز نون و پنیر و چای دلم هیچی نمی خواد بخورم...و البته سالاد... فکر میکنین امرو زنهار چی دارم.. سبزی خوردن تازه که بابایی فرستاده... سالاد و پنیر... دیگه نمی خوام به هیچی فکرکنم.. اره داشتم می گفتم .. ساعت ۱۸:۳۰ رسیدم خونه .. برا زنداداش زنگ زدم.. گفت: نه بابا سیبی چشم ما روشن خونه ای بدو بیا اینجا... تو رو خدا یم بینی من چه خوبم که زنداداشم اینطوری تعارف می کنه.. حالا هیچکی نه این زنداداشم که همه می گن ما فکر نیم کنیم اصلا ادم خوشایندی باشه...

گفتم نه به عزیز جون میگم سر راه برداه شما رو بیاره .. می خوام آش بپزم.. اینقدر اصرار کرد که گفتم پس هیچی درست نکن... هر چی بود برداشتم با چه مکافاتی رفتم اونجا...

آش پزی شروع شد و البته ساعت ۲۱:۳۰ کاملاً آماده و جا افتاده...

زنداداشم برامون شام درست کرده بود. گفتم با داداشی فردا بخورین.. دیگه هم مجبور نیستی آشپزی کنی...

بعدش کلی با عسل جون بازی کردم... اینقدر با هم جیغ کشیدیم که حد نداره... نمی دونین برا اولین بار تو بغلم خوابید.. یعنی نخوابید ها.. عین بچه کوالا چسبید بهم سرشو گذاشت رو سینه ام و من هم عین گهواره شدم براش... یه ربع اینطوری بود.. داداشی داشت شاخ در می آورد.. می گفت چه باحال... بعد چشاش هی قیلی ویلی می رفت... کلی با هم لاو ترکوندیم اونشب... کلی هم بهمون خوش گذشت....

ولی چه فایده بعدش عزی جون حالش یه عالمه بد شد...

البته تقصیر خودشه ها.. اومد نگفت حالم زیاد خوب نیست تا من درستش کنم... بعدشم پرخوری کرد... نتیجه اش این شد که الان هم زیاد خوب نیست...

***راستی از همتون ممنون که دیروز اینهمه منو شرمنده کردین.. و بهم سر زدین و برام نگران شدین... روی ماهتون رو نمی بوسم... ولی براتون کلی آرزوهای خوب می کنم...

***الان معلومه من یه خورده خوشحالم؟ خوب بابا رییس رفته...

*** راستی پارسا جونم باز مریض شده... معصوم میگه می ره تو بغل مامانش می گه..مامان پارسا مریض...

*** دیگه حرفی ندارم براتون... باید برم نهار... البته بهتره بگم باید برم سالاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




عزيز جون مريض..

سلام

خوبید؟

خوبم.. بد نیستم.. خوب که نیستم... حال جسمیم خوب نیست

روحمم که از قدیم هاداغون بود...  ولی به قول قوری جونم بازم خدا رو شکر... قوری جونم رو شما نمی شناسید.. یه دوست خوبه که من از همه شماها بیشتر دوسش دارم.. نه بابا از عزیز جون که بیشتر دوست ندارم... اصلا دوست داشتن عزیز جون با دوست داشتن بقیه کلی فرق می کنه... قوری جون اینو می دونه.. ولی بین دوستام خوب دلم برا قور قورایه اونه که هی غش و ضعف میره دیگه...

خدا نکنه یه روز  آهنگ قورقوراش محزون باشه... خیلی دلم می گیره.. خیلی...

هر چند چند وقتیه بدطوری غصه ناکه قور قوریاش... ولی امیدوارم خوب شه... اینقدر که همه قورباغه ها از دستش عاصی شن.. آخه نمی دونین که.. چه شیطونه این خالجون من... بهش گاهی می گم خالجون...

داشتم می گفتم ها.. یهو جو قورباغه ای منو گرفت از موضوع پرت شدم...

آؤه حالم زیاد خوب نیست.. دلیل غیبت دیروزم هم مریضی عزی دلم بود دیگه...

نمی دونین وقتی عزیز دلم مریض میشه من چقدر داغون میشم... اصلا هم اینهمه علاقه خوب نیست ها...

دیروز صبح می دونستم باز جن صبح یکشنبه اومده و من باید تنهابرم.. چونعزیز جونبیدارم کرد گفت: نازنین پاشو دیرت نشه... خوب نگفت پاشو دیر کردیم... منم عاقلانه به مسئله نگریستم..

مثل خانوم های خوب پاشدم آماده شدم.. عزی جونمبرام چای هم ریخته بود.. خوردم.. بعد رفتم با گلم خداحافظی کنم و برم ... که دیدم گل پسرم داره تو تب می سوزه... صورتش داغ داغ بود... بیدارش کردم .. می گم عزیزم حالت خوبه؟

اینقدر بد بود که گفت نه.. تازه داشت می لرزید...

گفت تو برو دیرت نشه...

خداحافظی کردم..رفتم بیرون اتاق ... کمی واستادم.. دیدم اصلا پاهام راه نمی ره...

لباسمو عوض کردم.. رفتم براش جوشونده اوردم.. خورد .. یه لبخند شیرین زد باز از حال رفت...

پاشویه کردمش.. هر بار هم بیدار می شد.. می گفت برو برات بد نشه.. ببخشید خسته ات کردم.. ببخشید... ببخشید...

اینقدر از این حرفها زد که باز اشکایه منو دراورد...

بهش می گم عزیز دلم تو استراحت کن... به هیچی هم کار نداشته باش...

از ساعت ۹ صبح هم هی بیدار می شد می گفت یه نیم ساعت دیگه خوب میشم خودم می برمت...

بهشم ه رچی می گم بابا جون من اصلا امروز سر کار نمی رم..  گوشش بدهکار نیست..

کمی بهتر شد.. گفتم برمی دکتر.. تا غروب هم هر چی گفتم نیومد...

ظهر کمی که بهتر شد فرستادمش حموم... انرژیش تموم شد.. ولی حالش جا اومد...

از همه بدتر این بود که دلش اصلا غذا نمی خواست... براش سبزی پلو درست کردم..  با مرغ.. گفتم شاید میلش بکشه...

البته همینم شد.. کمی که یواش یواش خورد اشتهاش باز شد... باز براش کشیدم...

غروب رفتیم بیرون کمی خرید کنم... بیشتر تو ماشین می نشست و بیرون نمی اومد.. اخه اصلا حال نداشت.. بهش گفتم خودم می رم ها...

شب دیگه خوب شده بود.. ولی یهو ساعت ۲۲ دیدم داره هی عرق می کنه... با زبی حال شده.... دیگه نمی دونستم چیکار کنم... خودش خوابید.. کمی موندم عرق پیشونیشو خشک می کردم که مبادا سرما بخوره... خوشبختانه بعد یه ساعت خوب شد و خوابیدم...

حالا خودم دیگه جون ندارم...

خیلی حالم بده...

 

چم شده؟

نمی تونم براتون توضیح بدم مفصله موضوعش...

 

*** آخر هفته داداش عزیزجون میاد... من باید پنجشنبه خودمو تا ظهر یه جایی اواره کنم.. چراشو نمی تونم براتون توضیح بدم... خیلی اونوقت باید مسائل پیچیده ای رو براتون بگم که اصلا جاش نیست.. تازه حسشم نیست...

 

***تازه آخر هفته معصوم جونم هم شاید بیاد... خوب اگه بیاد که می تونیم با اجازه بزرگترهابریم بازار... بعد تا ساعت ۱۶ کار داریم...

 

***بقیه حرفها باشه تو پست بعد تا این نمرده براتون بفرستمش هم این نمیره هم بدونین من زنده ام :)

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




مردم از خواب...

**یه پست نوشته بودم براتون در اوج خستگی و داغونی... کامی جون روانی شد.. عد مجبور شدم در کمال ناراحتی ری استارت کنم... حتی امکان سیو کردم هم نداشتم...

الان هم هی پیغام های روان پریشی میاد.. زنگ زدم دکتر کامی بیاد پایین خوبش کنه...

فکر کنم هر چیزیش هست ویروسیه... و من از کامی گرفتم... آخه اصلا حال ندارم...

کسی می دونه چرا من اینقدر خوابم میاد... دیشب رو می دونم خوابیدم.. بابا ساعت ۲۳ عین مرغ رفتم تو رختخوابم... یادمه داشتم برا عزیز جون لاو می ترکوندم از تو اتاق... بعد یهو مردم... عزیز جون گفت: دیدم صدات نمیاد اومدم گفتم : چی شده گلم.. دیدم تو هپروتی...

** آره بابا عزیز جونه.. یعنی امیدوارم عزیز جون بمونه... خوب من خیلی دوسش دارم... حتی وقتی دارم از شدت عصبانیت از دستش روانی می شم اصلا طاقت ناراحتیشو ندارن... اونم اون سری داشت از این حس من سوء استفاده می کرد... که من بیشتر روان پریشی گرفتم...

شاید باز گفتم همسرم.. کسی چه می دونی ولی در این لحظه خاص برام باز عزیز جون شد...

** حال رسمی بودن ندارم...

برا چی؟

خوب نوشته بودم براتون الان هم حال ندارم براتون توضیح بدم...

** دوست جونم حالش گرفته است ... منم بیشتر حالم گرفته شد...

**اون دوست جونم هم خدا رو شکر برام اس ام اس زد ... وگرنه باید تا فردا می موندم که خدا چی شد... کجا رفت...

**دلم می خواد یه هفته بمونم خونه..خستگی هام تموم شه...

** هیچی دیگه نه حال دارم حرف بزنم و نه حال دارم تایپ کنم...

پس تا بعد بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




من اگه مردم تقصير شماست..

یکی منو ببره دکتر...

دارم می میرم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




گزارش هفتگی...

حوصلشو ندارين نخونين .. اصلا حال نوشتن نداشتم... خيلی بی حوصله و طولانی شد...

چهارشنبه من می خواستم برم خونه... همسرم زنگ زد گفت داره می ره برا اداره کتاب بخره.. ازم پرسید چی می خوام... منم گفتم اینکه منم بیام...

گفت خسته می شی ها... منم گفتم نه ... بعدش رفتم نمایشگاه... براش زنگ زدم . پیداش کردم...اونها تو قسمت خارجی ها بودن ... من دیدم کاری ندارم اونجا.. گفتم می رم انتشارات داخلی... رفتم کمی گشتم.. اصلا خوشم نیومد... البته این خوش نیومدن 20000 تومان برام خرج برداشت... بعدش رفتم قسمت کودکان برا برادرزاده هام کتاب بخرم.. بد نبود ولی خیلی به دلم نچسبید.. هر چند این نچسبیدن برام 10000 خرج برداشت.. چرا اینقدر کم.. خوب ابا بیشتر که تو کیفم پول نبود... رفتم از همسرم پول گرفتم ولی دیدم اصلا حال برگشتن ندارم... بی خیال شدم.. تو دلم گفتم خوب اینها که اصلا تخفیف نمی دن من چرا خودمو پر پر کنم... میرم از همون کتاب فروشی کرج می خرم...

بعدش با همسرم اونم با مترو برگشتیم کرج... من مجبورش کردم با مترو بیاد.. ماشین نیاورده بود.. ولی دق کردم از دستش... چرا؟ آخه اصلا فرهنگ مترو نداره... نه اینکه بی فرهنگ بازی در میاره و هول میده و مثل اون آقایون که جیغ می کشن و آدم رو یاد بخش زایمان بیمارستان می اندازن جیغ می کشه و از این برنامه ها نه...

در واقع دیگه خیلی با فرهنگه... مثلا بهش می گفتم نازنین بیا ا ینجا واستا در واشد وا نستا به مردم تعارف کنی... زودی برو تو.. گوش نمی داد که... وا می ایستاد همه برن بعد اگه جا بود بره تو واگن.. معلومه ما اینطوری دو تا قطار رو از دست دادیم...

بعد بهش می گم باید خودتو بچپونی تا بتونی از پله برقی استفاده کنی  وگرنه تا فردا بهت جا نمیدن...  گوش نمی داد که... بعدش که می دید من رفتم مجبور می شد عین من یه جوری خودشو جا کنه تا بیاد... تا کرج هم برا گل روی من تحمل کرد... وگرنه احساس می کردم داره حرص می خوره ... رسیدیدم صادقیه.. اون جیغ های ملتو شنید و البته جیغ های مردها رو .. دیگه اون جمله ای که تو گلوش مونده بود گفت.. "اینجا همش وحشی بازیه... حس گوسفندی به ادم دست میده" 

البته من از شما عذر می خوام .. همسرم قصد توهین نداشت... ولی ندیده طفلک این کشمکش مردم رو برا تسخیر صندلی... و یا کمی جا برا ایستادن...

وقتی سوار مترو کرج شدیم.. رفتیم بالا.. گفتم به صندلی ها باید تکیه بدی... ... انگار حواسش نبود باید تقریبا 1 ساعت واسته.. هر کی می اومد  جاشو می داد به اون.. تا اینکه بهش اخم کردم و گفتم میشه تکیه بدی... بعد که قطار راه افتاد متوجه شد منظورم چیه.. و بهم هی لبخند میزد...

یه آقا مهربون پا شد تا من بشینم... حالا هر چی می گم نه من راحتم گوش نکرد.. بنده خدا رو زمین نشست و من سر جاش...

البته بین راه صندلی خالی شد و من بلند شدم و اون سر جاش نشست .. من و همسرم هم رفتیم کنار  هم نشستیم...

موقع پیاده شدن از قطار .. هی می گفت دیگه که رسیدیم برا چی باید تند بریم....

داشتم روانی می شدم از دستش می گم: گل من یه کم فکر کن .. الان همه ماشین ها می رن و من  و شما باید خیلی منتظر بمونیم تا یه تاکسی بیاد... وقتی رسیدیدم ایستگاه و دید که فقط یه تاکسی مونده گفت: بابا تو دیگه کی هستی.. مترو سوار من...

شب رفتیم خونه عشق من... خوب روز معلم بود.. زنداداشم هم معلم.. منم خواهر شوهر مهربون.. نمیشه براش هدیه نخرم که میشه.. تازه برا سپنتا جونم هم یه کتاب خریدم قد خوش پر از عکس حیوون... نمی دونین از خوشحالی چه جیغی می کشید... اینقدر خوشگل شده که دلت می خواد بخوریش... گاز گازیش که می کنم می خنده... 

صبح پنجشنبه هم با همسرم رفتم اداره... نه بابا تو نرفتم.. از اونجا برام آژانس گرفت رفتم خونه دوستم... یه صبحونه زدیم تو رگ اساسی...

بعدشم هوشی کلی پول داد به آزاده... بعد دیدم داره راجع به نمایشگاه و اینکه از کدوم طرف بریم بهتره توضیح میده... بعد آزاده براش توضیح داد که ما اینقدر به فرهنگ کتاب و کتاب خوانی اهمیت می دیم که می خوام اونو بدیم دست جوونترها و خودمون بریم بازار... چشای هوشی از حدقه زد بیرون...

گفت من تو دلم داشتم می گفتم : ووووو چه خانوم های کتاب خونی... چه خانوم های فرهنگ دوستی.....

نشون به اون نشون که ساعت 9 از خونه زدیم بیرون و ساعت 15:20 بر گشتیم خونه... البته پولمون هم تموم شد...  نمی دونین کلی خودمو شرمنده کردم... خیلی شرمنده خودم شدم... این مابین همسرم زنگ زده و سفارش می کنه که اگه برا خودت خرید نکردی و فقط برا برادرزاده هات چیز میز خریدی من می دونم و تو...

منم گفتم چشم م م م م م م م م...

البته برا نازنینم جز یه شلوار و یه شلوارک خوشگل و یه سری ملزومات آرایشی یه پیراهن آستین کوتاه خریدم که خودم هنوز تو سلیقه خودم موندم...

این پیراهن هم به همون مناسبت رو زمعلم براش خریدم...

نمی دونین چه خوشگل تر میشه وقتی تنش می کنه...

بهش گفتم حق نداری وقتی تنها میری بیرون بپوشیش... عین این پسر کوچولوهای دوست داشتنی میشه...

خودشم خیلی از هدیه ام خوشش اومد... دیروز هم که رفتیم با هم بیرون پوشیدش...

 

تا ساعت 20 خونه آزاده اینها بودیم... بعد رفتیم با دوست همسرم رفتیم بیرون... جاتون خالی خوب بود...

ساعت حدود 1 رسیدیم خونه... صبح همسرم خواب موند و نرفت سر کلاس... قرار بود با دوست جون اینها نهار بریم پیک نیک...

زنگ زد و گفت که لوله آب خونشو ن ترکیده... پیک نیک کنسل شد... من و عزی جون هم خودمون نرفتیم بیرون.. موندیم خونه رو تمیز کردیم و من یه کوله بار لباس اتو کردم...

الان این دست راستم داره می شکنه... غروب هم رفتیم بیرون...

الان هم که اینجام...

ورم کرده و پف پفی...

کسی نمی دونه من چرا اینقدر ورم کردم... نکنه نی نی دارم... باور کنین اصلا آمادگیشو ندارم.. اصلا...دعا کنین اینطوری نباشه

تا بعد بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سیب ولگرد

سلام

صبح به خیر

خوبین؟

خوبم.. ممنون... آخر هفته خوش گذشت؟

من .. همش خونه بودم... باور کنین.. نه بابا نمایشگاه؟ نه اصلاً...

 من؟ نه اصلا.. کی منو دیده ؟ شما؟.. خوب باید دهن لقی می کردی...

آره خوب رفتم نمایشگاه چهار شنبه بعد از ظهر... با دوست پسرم نرفتم که...

عزیز جون اونجا بود.. با اون قرار داشتم... به خدا راست می گم...

ولی باور کنین بقیشو خونه بودم...

کی گفته؟ من .. بازار تهران؟ نه اصلا.. این یکی رو دیگه باور نکنین...

اگه بفهمم کی دهن لقی کرده .. زبونشو از حلقومش می کشم بیرون...

خوب راستش با مامان کوروش رفتیم . می خواستیم با مترو بریم هفت تیر مانتو بخریم.. باور کنین.. ولی اون مسیر شلوغ بود رفتیم بازار!!!!!!!!!... ولی دیگه جایی نرفتم...

گیر دادین ها.. خوب شبش دوست همسرم دعوتون کرده بود... خودش ما رو برد اون رستوران.. وگرنه من گفتم خونه یه چیزی می خوریم.. تازه دیدین که من فقط سالاد  و ماست خوردم..نمی دونم چرا حالم بد بود ....

فشم.. من؟ نه دیگه .. دیگه اشتباه کردین.. اون خبرچینتون یادش رفت بگه که کنسل شد.. احتمالا روزهای تعطیل تا ساعت 12 بیشتر کار نمیکنه.. آخه دقیقا 12:5 دقیقه کنسل شد... J

تازه خوب شد که نرفتیم ها... وگرنه چشمم می کردین .. این هفته کوفتم می شد...

خوب غروب جمعه من همیشه دلم میگیره دیگه... با همسرم رفتیم بیرون... نرفتیم که بگردیم... رفتیم کتاب خریدیم... بعد تو چند تا فروشگاه مانتو پرو کردم و فقط از یکی که سایز من نداشتن خوشم اومد... اونم تازه همون یکی بود..

نه بابا برام گشاد بود.. به خدا راست می گم...

 

حالا براتون مفصل تعریف می کنم.. الان باید بخوابم... صبح خواب می مونم ها...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد...

نمی دونم شما هم عین من آهنگ های داریوش رو دوست دارین یا نه... البته نمی گم من از اون داریوشی های خفنم نه.. ولی تا 4 سال پیش رو مطمئنم هر چی آلبوم و آهنگ و کنسرت داشت رو داشتم... از همش خوشم نمی اومد شاید.. ولی برا یه بار گوش دادن باز خوب بود... البته کسی ازم نخواد، که همه رو برو بچز بایکوت کردن و نذاشتن با خودم به خانه همسر بیارم..

البته این پستم اصلا ربطی به داریوش و این حرف ها نداره ها.. من کلا اگه از شعر یه ترانه خوشم بیاد گوش می کنمش و اصلا مهم نیست کی خونده... البته باید ریتمشم جذبم کنه ها..

 

حالا اینها رو ولش .. هر موقع این تیکه از ترانه داریوش که میگه" عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" میاد تو ذهنم و مثل حالا هی تکرار میشه یاد اون روزهای قشنگ می افتم... البته اگه سرخوش باشم... وگرنه افکارم سیاسی میشه و خفن..

حالا که کمی خوشم بذار براتون از پستوی خانه بگم...

نمی دونم می دونین پستو چیه یا نه؟

اصلا پستو دیدین؟

مامانم اینها از این خانواده های اصیل و همچین پولدار بودن... البته نمی دونم چه لفظ ملموستری برا اوضاع زندگیشون بکار ببرم... البته اینکه می گم بودن هم دلیل داره ها...

پدر بزرگ خدا بیامرزم سواد نداشت... ولی صدتای با سواد های اون دوره رو می ذاشت تو جیبش...

آدم کاملا حلالی بود... کلی خونواده دار و زحمتکش هم بود... با  شاگردی تو  مغازه خواهر برادرهای یتیمش رو بزرگ کرد و سر و سامون داد.. خداهم اجرشو داد...

بگذریم.. پدربزرگم اینها یه خونه داشتن از اینها که دورتا دورش خونه بود و وسط حیاط داشت...

نه از این خونه کوچیک ها نه... 8 خانواده پر جمعیت به راحتی می تونستن اونجا به صورت مستقل زندگی کنند ... دو تا هم آب انبار داشت.. و کلی زیر زمین ... یه حوض بزگ 20 متری وسط حیاط.. و چهار تا باغچه 16 متری هم دور تا دورش... با کلی درخت میوه و گل محمدی و ...

اینها باز هیچ ربطی به موضوع نداشت ها.. خواستم بگم تا از غصه بترکین... J

داشتم می گفتم.. اون به اصطلاح دو واحدی که خودشون توش زندگی می کردن و در واقع یکیش مهمونخونه بود و یکیش محل تجمع دائم همه خانواده از ریز تا درشت ، توش یه پستو بود..

یه اتاق خیلی کوچیک اندازه اتاق خوابهای الان و شایدم بزرگتر... تقریبا 9 متری... قبول کنین اون موقع که اتاق کوچیکشون 20 متر بود دیگه نه متر واقعا میشد پستو... یه به اصلاح کمد دیواری داشت که اندازه آشپزخونه الان ما بود.. (این یکی واقعا غلو بودها...) تقریبا ۳۰/۱متر عرض و 20/1 عمق داشت... و لی در نداشت و جلوش یه پرده خیلی قشنگ آویزون بود.. یه گوشه پستو رختخواب دم دستی های مادر بزگم بود.. کنارشم یه کابینت دو در برا ظرف دم دستی هاش ...

ما چند نفر بودیم؟... همیشه 18 تا بچه ریز و درشت بودیم .. البته اگه مهمون داشتیم یا فرد جدیدی به ما ملحق می شد حدود 25 نفر هم می شدیم...

باورتون میشه توهمون اتاق 9 متری...

نه ببخشید توهمون پستوی 9 متری...

یه سری عین من که کوچیکتر بودن می چپیدن تو اون کمد دیواریه و پرده رو می زدیم کنار... البته جز در مواقعی که می خواستیم نون شیرین و هله هوله بخوریم یا از اون کرم آلمانیه مادر جون بزنیم به سر و کلمون..

تصور کنین مادر بزگم چه زجری می کشید از دست ما...

اونهمه خونه که تازه یه سالن اونور حیاط که حدود 40 متر می شد رو داده بودن به ما برو بچز که بریم خودمون رو اونجا از سر و صدا پر پر کنیم رو ول می کردیم.. می اومدیم می چپیدیم تو اون پستو ... بعدشم که صدای هر و کرمون بلند بود دیگه... چون کسی جم می خورد پاش تو دهن یا دماغ اون یکی بود...

تازه هر کی هم نمی خواست بعد از ظهر بخوابه تا بقیه یه نفس راحت بکشن با زمی رفت تو اون اتاق.. بعدش یکی یکی به جمعیت اضافه می شد...

بعدش هم که سر و صدامون بلند می شد و مامان عصبانی می اومد هممونو دعوا می کرد...

گاهی سر ظهر اونجا رو قفل می کردن تا از شر ما راحت باشن...

حالاهم این خصلتمون رفع نشده ها..

همون مهمونی اون هفته ای بود.. زنداداشم می گفت کسی تو این اتاق کوچیک نمی شینه .. میوه ها رو بذاریم اینجا... داداشیم گفت نه بابا اینجا از سالن شلوغترمیشه حالا می بینی...

همینم شد.. همه خانومها و البته دختر خاله ها چپیده بودیم تو اون اتاق کوچیکه... به طوری که یکی از خاله هام بیرون در نشست چون جا نبود...

بعد ههممون یاد پستو اون خونه قدیمی افتادیم و کلی دلمون برا گذشته تنگ شد...

بماند که با تعریف از اون روزها چشای مادرجونم پر اشک شد..

تو دلم گفتم حتما یاد اون عزیزانی افتاده که تو اون خونه از دست داده و حالا خاطراتشون تبدیل به یه برج شده... برجی که نه روح داره و نه حس زندگی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سيب دوشنبه

تقویم تاریخ...

دوم دوم دوم....

تقویم تاریخ....

این تقویم تاریخ سه ماه بعده ها...... دو م دوم دوم...

یادش به خیر وقتی می رفتم مدرسه اول تقویم تاریخ رو می دیدم .. اوه نه گوش می دادم.. آخه بابایی همیشه صبحها رادیو روشن می کرد..

اولش تفسیر قران بود... که من خیلی از صدای اون آقاهه خوشم می اومد...

داشتم می گفتم: دوم دوم دوم..... سیب مهربون در ۲۰ آگوست سال ۱۹۷۹

مقارن با ۲۶ رمضان ۱۳۹۹

و در واقع ۲۹ مرداد ماه ۱۳۵۸ در روز دوشنبه ... به این دنیا تشریف فرما شد..

نه خداییش دیدین.. دوشنیه... می گم حتما اطرافیان هنگام ورود من به دنیا آل زدایی نکردن منطقه رو.. منو بگو که فکر می کردم چهارشنبه زاییده شدم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




از دست مردهای بی خیال

آخ که این همسرم منو چقدر حرص میده..

آخ که چقدر حرص میده..

اینهمه تاکید کردم برو لطفا خرید ها رو انجام بده...

الان زنگ زدم براش آقا می گه نرفتم...

منم گفتم باز عصبانیم کردی... و دیگه هم بهت روزتو تبریک نمی گم.. الان دم دستم بود اول اونو خفه یم کردم بعد خودمو.. یه بار تو زندگیش می خواست یه خیری به من برسونها ا‌اااااا

الان می خوام منفجر شم...

از دست این مردهای بی خیال ادم دلش می خواد خودشو دار بزنه...

منم فردا با مامان کوروش می خوام برم ددر... اصلا هم برام مهم نیست چقدر دوست داره با ما بیاد.. ما هم نمی بریمش خوب شد؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




نمایشگاه کتاب... دوستهای قدیمی

***خالجونم نیست... دلم گرفت... خدا کنه بهش خوش بگذره... رفته مسافرت خوب...

*** قرار بود راجع به نمایشگاه بگم..

اره یه زمانی من شرکتم نزدیک نمایشگاه بود... بعد ژای ثابت نمایشگاه بودم دیگه.. هر یک می خواست بره نمایشگاه می اومد دنبال سیب جون.. سیب جون هم خوش ذوق.. تازه جوون.. کلی هم پایه بود... خلاصه همه خوشحال و شادمانه بودن وقتی سیب جون باهاشون.. بود...

اینها رو گفتم که بگم یه سال که دانشجو بودیم و من هنوز همسر نداشتم و خیلی هم افکارم آزاد تر از الان بود و خیل یهم خجسته بودم به قول نانا... بر وبچز دانشگاه گفتن.. سیبی بیا بریم نمایشگاه کتاب تهران.. خوب برا اونها خیلی تیران (به کسر ی بخونین و همون منظور تهرانه) هیجان داشت.. من گفتم نمیام.. یعنی می خوام خیلی زودتر برم تهران .. که همبرم ژیش داداشیم.. کمی براش غذا درست کنم نمیره... هم برم خونه خالجون که دخملاش نیستن تا کمی از تنهایی در بیاد هم من درسامو بخونم هم اینکه نمایشگاه که شروع شدد برم یه دوری بزنم...

خلاصه همه حالشونو گرفته شد.. مخصوصا دوست پسرهام... اوه حالا غیرتی نشین.. از بس که دخترهایه اونجا مزخرف بودن .. بلانسبت چند تاشون که در سالهای انتهایی کشف شدن.. و بعد فهمیدیم که هی اونها هم نصفشون تو زدر از اب در اومدن من بالطبع طبق حس ناسیونالیسمی خودم با چند تا از پسر های هم استانی خودم صمیمی تر شدم.. البته همشون توسط داداشی مهر تایید خوردن.. تازه اون داداش غیرتیم.. که الانم به من گیر می ده... تصورشو کنین چقدر اون ۳ کله پوک فاستوس تر از من بودن که مخ داداشی رو زدن... بعدشم بابا اومد و گفت نه اینها کبریت بی خطرن.. فقط به هر پسرن دیگه نکنه برات حرف در بیارن تو دانشگاه...

گفتم نه بابایی .. حرف که زیاد می زنن ولی در مورد من واینها حرف نمی زنن... خودشون تصواراتشون رو بیان می کنن... مثل اون احمق خان که معلوم نیست برا کدوم کره خری چی خریده بود که رفته بود به همه گفته بود.. من برا سیب خانوم یه کادو خریدم ۱۰۰ هزار تومان... نه اینکه من اروم نشستم ها.. کار داشت به جاهای باریک کشیده می شد .. رفتم بهش گفتم مرتیکه الاغ .. حالا که گفتی خریدی.. بیا بده لااقل اش نخورده دهن سوخته نشم ...

داشتم می گفتم من اومدم تهران و یه روز عزمم رو جرم کردم و تنهایی راه افتادم برم نمایشگاه...

حالا سیب خانوم چادری دانشگاه خیلی تر گل و ورگل پاشده رفته نمایشگاه... خوب انموقع که طرح مبارزه با بدحجابی و این حرفها نبود که!!!!! شهاب این  ..که... رو داشته باش...

راستی دانشگاهمون چادر اجباری نبود ها.. سیب جون اعتقادات خاص خودشو داره... و داشت.. ضمن اینکه با چادر بود اونهمه اذیت شد.. حالا اگه می خواست عین یه عده باشه چی می شد خدا می دونه...

خلاصه سیب جون خرامان و شادان تو یه روز قشنگ اردیبهشت ماه رفت نمایشگاه... از اونجا که حس ششمش هم خیلی قوی بید.. احساس کرد که امرو زیه روز پر از آشنا خواهد بود.. سعی کرد دختر خوبی باشه... رفته بود داشت برا خودش سیر و سیاحت می کرد و گاهی هم از اول تا آخر کتاب رو تو همون غرفه می خوند و اصلا هم به رو خودش نمی آورد که احساس کرد کسی از دور با صدایی خجسته فریاد می کشد... سیبی ی ی ی ی .. سیبی ی ی ی ی ی ی

سیب جون موند برگرده بر نگرده .. که بالاخره برگشت و دید به به ... یکی زا دوست پسرهاشه که... بعدشم کلا یادش رفت چه ریختیه.. بهش گفت نمی خوای بگی که الان در این لحظه اینجا پر از اوباش دانشگاه... و اون فقط سرشو تکون داد... آمار که گرفتیم دیدم اونها رفتن فلان سالن.. ما هم یه طرف دیگه رفتیم...

آره بابا ما هم.. حالا بهش می گم می دونی قشنگش چیه اینه که ادم خفن ها ما روببینن... هنوز کلام منعقد نشده بود که ادم خفنها مارو دیدن.. منم اصلا به رو خودم نیاوردم.. تازه یکی از اون خفن های دانشگاه از پاچه خوارهای هم استانی بید.. به اون با روی گشوده سلامی عرض نمودم ..گفت: با اردو اومدین.. گفتم نه همراه پدر و برادرهام اومدیم.. اه شما ندیدینشون؟ الان رفتن به گمانم برا خودشون و منو احمد و امیر و محمود بستنی بخرن...

خوب دیگه اینطوری بیده... سیبی آخر چاخان بود.. الان هم هست... از اونجایی که ادمهای خفن دهن لقن من به امیر گفتم داداش بی خیال... تموم شد.. ولی دیدم امیر نیست .. می دونین کجا بود؟ از خنده غش کرده بود داشت رو زمین مشت می کوبید... بهم گفت سیبی حالا اینها رو بی خیال.. بیا بریم محمود و احمد رو پیج کنیم... رفتیم اونها رو پیج کردیم... اونها هم با چشمهایه از حدقه بیرون زده به ما ملحق شدن.. بعد هم رفتیم کلی کتاب درسی هامون رو فکر می کردیم با خوندنش دانشمند میشیم و هر چی حمدی طه و هر چی  هافمن و توماس رو می تونیم بذاریم تو جیبمون خریدیم.. و من اصلا خسته نشدم ... اصلا هم از اینکه تنها رفتم نمایشگاه نترسیدم... چون سه تا بادی گارد داشتم که یکیشون دو سه ماهی بود که می رفت بدنسازی... بعد رفتیم سیب زمین و بستنی خوردیم.. بعدشم نهار.. کلی هم خندیدیم.. تازه دو سه تا نخاله های شهر اونها هم پیدا شدن.. که برا من اصلا مهم نبود و لی مطمئنا دیگه اونها تا مدتها نیم تونستن برن شهرشون...

بعد تازه برا داداشی زنگ زدم چون بهش قول داده بودم.. گفت اونجا دختر خوبی باش.. ضمن اینکه ادم ناجور هم میاد اونجا.. گفتم دا داشی خیالت راحت امیر اینها اینجان.. داداشیم اولش به خاطر سر و وضع من قاطی کرد ولی بعد منطقی تر به موضوع توجه نمود و دید که خیلی خوب شد که در اولین تجربه تنها نمایشگاه رفتن بی کس و کارنموندم...

نمی دونین دلم چقدر براشون تنگ شده... عروسیم اومده بودن... ولی دیگه جز احمد که دو سال پیش دیدمش.. اونم تو یکی از بدترین روزهای زندگیم... (وقتی بابا بستری بود) دیگه هیچکیو ندیدم... محمود که تا عروسی نکنه نمی بینمش.. آخه نمی دونین دیوونه آخراش عاشقم شد.. اینقدر که دیگه نصف شده بود.. منم احمق نمی دونستم که... وقتی فهمیدم که اون دیگه حالش خیلی بد بود... خیلی براش ناراحت بودم... خیلی ... یادمه پام که شکست اون از غصه مریض  شد... خیلی گناهی بود .. خیلی... عروسیمون نیومد.. یواشکی به امیر گفتم کجاست؟ گفت اوضاعش خیلی بده... اگه می اومد اینجا که میمرد... خیلی دلم برا همشون تنگ شده... خدا کنه هر جا هستن خوش باشن...

بعد اون سال هر وقتت که می رم نمایشگاه یاد اون رو زبه یاد موندنی می افتم و موش و گربه بازیهامو.. حالا نمی دونم امسال کسی رو میبینم که دلم واشه... یعنی ممکنه اونها رو تو نمایشگاه ببینم؟؟؟ 

پ ن: اسمها واقعی نیستند .. خودتو اذیت نکن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خواب بد...

سلام

خوبین؟

خوبم .. مرسی..

دیگه می تونین تا دور بعد جن زدگی خیالتون راحت باشه... جنها رفتن... هر چند تیرگی ناراحتیم مونده... می دونین .. همیشه وقتی بین من و همسرم شکر آب می شد... زودی شربتش می کردیم و می خوردیم و کلی می خندیدیم... دقیقا همون موضوع زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند بود... البته قصدم توهین به شما و هیچکسی نیست ها... ولی چند موردی از اول ازدواجمون تا حالا پیش اومده که بدجوری دلمو شکونده... می گم بدجوری یعنی اینقدر بد که هنوز گاهی اثراتش اذیتم می کنه... این دیروزی که نه پریشبی هم از اون موارد نادر بود... اینقدر داغونم کرد که دیگه تا مدتی که خوب شم می گم همسرم...

حالا بعد از چند وقت دیگه بهش گفتم عزیز جون نیان فکر کنین در مورد مادر بزرگم حرف میزنم ها...

من به این نتیجه رسیدم که خیلی چهارشنبه ها رو دوست دارم... باید برم تحقیق کنم ببینم ۲۹ مرداد سال........ من می نویسم ۵۸ ولی شما فکر کنین نوشتم ۶۵ :) چه روزی بوده...

اگه کسی بهم بگه ممنون میشم...

من می خوام برم نمایشگاه ه ه ه ه ه ه ه ه ... هیچکی منو با خودش نمی بره؟ کلی هم برام کتاب بخره....

یادش به خیر اون سال نمایشگاه...

کدوم سال؟

خوب وایستین بگم...

نه بذارین دیشبو بگم اون باشه با پست بعد...

دیروز داغون داغون بودم یادتونه ؟ بعد زودتر از همیشه راه افتادم که برم... اصلا هم همسرم برام زنگ نزد.. یعنی نگرانم نبود دیگه...

ولش کنین این قسمتهاشو سانسور کنم که حالم بد نشه...

داشتم می رفتم خونه... انگار یهو گرد خواب پاشیدن تو هوا.. تو تاکسی نشستم خوابیدم... تو اتوبوس نشستم خوابیم.. تو مترو نشستم خوابیدم... تو تاکسی باز م نشستم خوابیدم... بازم تو تاکسی نشستم خوابیدم...

خداییش دیدین چه راهی رو رفتم... ۵ بار پیاده سوار شدم... رسیدم خونه خوابم پرید... یه فیلم گذاشتم ببینم..

خونه.. شام... نه بابا ساعت ۱۹ بود و همسرم تماس نگرفته بود... من چرا باید خودمو اذیت می کردم...

باورتون شد؟

من و این حرفها.. ای بابا سیب و نشناختین هنوز.. چایی دم کردم... کمی مرتب جمع و جور کردم.. شام رو بار گذاشتم... نشستم به فیلم دیدن.. فیامه بدطوری ناجور بود... اصلا نمی تونستم هضمش کنم... برا همین هر ۲۰ دقیقه پازش می کردم... اهان یادم رفت.. اولش یه فیلم رو که اوایل عید دیدم و اصلا تو ذهنم نمونده بود رو رو دور تند دیدم تا یادم بیاد چی بود... بعد این فیلم رو گذاشتم...

جناب همسر هم ساعت ۲۰:۴۵ رسیدند... شام همونی براش درست کردم که دوست داشت...

با سالاد و ماست موسیر و ...

راستی اولش که اومد من مثل همیشه شکفته نبودم... تازه اگر هم می خواستم وانمود کنم خودش با دیدن چشام می فهمید...

موضوع چشای منو نمی دونین... دیروز یکی از دوستام هم اینو بهم گفت..

گفتم بدجوری تابلو هستم... همه چی رو می تونین تو قیافم ببینین... ولی فیلک هم خوب بلد بازی کنم.. فقط این چشام راستگو ترین عضو بنده هستن...

اصلا نمی تونم کنترلشون کنم... اصلا

همسرم .. دو سه روز قبل اینکه رسما همسرم بشه .. سر موضوعی که داشتم براش قسم م یخوردم که راست می گم گفت: می دونم و مطمئنم که راست می گی

من شاخام در اومد.. گفتم که از کجا آخه... اینقدر زود بهم اعتماد کردی..

گفت: چشات... از چشات معلومه... از اون رو ز که قرار شد ازدواج کنیم و من تونستم تو چشات نگاه کنم... تمام احساساتتو راحت از چشات می تونستم ببینم ...

البته بعدش کلی حرف های عشقولانه دیگه هم زد... ولی من ازاون رو زسعی کردم اینو اصلاحش کنم.. و هنوز نتونستم...

دیروز به زهرا یم گفتم باید عکسامو ببینی.. کاملا یم تونی بفهمی کجا من خوبم کجا بد.. باوجود اینکه تو همه عکسهام یا دارم می خندم یا اینکه لبخند می زنم...

عکسای عروسیم که باهات حرف می زنن ... تابلوئه تابلوئه...

داشتم می گفتم خلاصه این آقای همسر منو دید و فهمید هنوز اوضاع کیشمیشه.. کلی هم سعی کرد مهروبنتر باشه...عشقولانه باشه... بعد شام هر کاری کردم دیدم نمی تونم بشینم و هی حرص بخورم.. گفتم من خسته ام کمی می خوابم...

ساعت حدود ۰:۳۰ نیمه شب بود که دیدم همسرم با نگرانی بالای سرم ایستاده و سعی داره بیدارم کنه.. بیدار که شدم هنوز هق هق گریه هام تموم نشده بود.. صورتم خیس از اشک های تلخ بود.. بعد چند لحظه یادم اومد برا چی گریه می کردم... همسرم نگران داشت می گفت که: عزیزم بیدار بودی یا خواب... چرا گریه می کنی...

آخه من اصلا بلند گریه نمی کنم... ولی دیشب داشتم بدجوری گریه می کردم...

سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم: منو تنها نذاری.. من بی تو می میرم... دوسم داشته باش...

 پا شد صدقه گذاشت کنار و باز اومد پیشم... براش نتونستم بگم چی دیدم.. ولی خیلی بد بود.. خیلی...

الان اصلا نمی تونم فکرشو کنم که چی دیدم... می تونم اثرات ناراحتی هام بود... ولی بد بود...

اگه بدونین دنبال آمبولانس و د کتر چقدر تو خواب دویدم... و چه دیر رسیدم :(

ولی تنها خوبی ای که داشت این بود که جنها با اونهمه عشقولانگی شرمنده شدن و رفتن...

حالا امرو ز می خوام برا همسرم یه چیزی بخرم...

تازه زنداداشم دبیره.. برا اونم کادو خریدم.. بشه امشب یه سر میریم اونجا...

اصلا یه کیک می خرم... خوب حال ندارم خودم درست کنم.. بعدش می ریم اونجا...

 

*** معصوم می گه قدیم مردم از ترس برنداشتن حجابشون نمی رفتن بیرون... الان ما از ترس اینکه مار و ربه خاطر بدحجابی نگیرن چپیدیم تو خونه...

می گه مانتو هایی که دادیم بیرون رو در صددیم بریم پس بگیریم..

می گه من دلم نمیاد پول برا لباسی بدم که دوست ندارم بپوشم...

می گه زهره رفته تو کمد لباس قدیمی ها گشته یه لباس های عجیب غریبی پیدا کرده وقتی می پوشه فقط دلت میخواد بهش بخندی...

آخه زهره هر رو ز می ره... و اونجا خطر دستگیری زیاده...

ولی خداییش خواهر های من اصلا لباساشون جلف نبود... ولی تو شهرستان گیر بازرشون گاهی بیشتره...

 

*** معصومه می گه روز معلمه.. دارم فکر می کنم ببینم کدوم یکی از استادامو می خوام ببوسم... انگار بوسیدن معلم ها آزاد شده!!!!

 

*** دیگه داره روانیم می کنه این مرتیکه الاغ... یه روز هم بخوام خوب باشم نمی ذاره... تازه همسرم یه چیزی گفت در موردش که مخم سوت کشید.. الان وقتی می بینمش می خوام روش عق بزنم... باز تو خونه مشکل داره میاد اینجا به س... .....ن ما هم گیر میده..

اینقدر حرفش بد بود که نمی تونین تصورشم کنین چی نوشتم...

من مگه تاسیسات اینجام یا سرایدارت که می گی چرا لامپ اینجا روشنه چرا لامپ اونجا خاموشه... مرتیکه احمق بیشعور... روانی... خر

 

*** می گم از کلمات رکیکی که بالا به کار برده شد عذر می خوام.. ولی اصلا هم مهم نیست... مهم اینه که من یه همسر خوب دارم که دوسش دارم یه عالم.. اونم منو دوست داره.. تازه همسرم امرو زخونه است.. می ره برام خرید می کنه... ولی احتمالا شب دیر میاد خونه.. منم می رم براش یه غذای خوب درست می کنم...

 

*** این پسره میاد اینجا .. فکرکرده رستورانه.. ساعت ۹ میاد و با یه صدایی که من چندشم میشه بگم صدای مرده .. منو ریز ریز صدا می کنه و می گه براش غذا سفارش بدم.. منم گاهی اصلا توجه نمی کنم.. ترجیح می دم نشنوم صداشو تا مثل بچه ادم تشریف بیاره اینجا و با صدای رسا  بگه که براش غذا سفارش بدم... تازه خدا نبخشه اون احمقی که بهش گفت این کار منه که باید برات غذا سفارش بدم...

 

*** کی میشه من از این دیوونه خونه (بلانسبت دوستان) نجات پیدا کنم... همش بستگی به همت همسرم داره...

 

*** با تشکر از نانا جون و پاپلی عزیز و آمینایه مهربان و خالجون قورباغه ... و همه کسانی که به فکرم بودن.. مثل شهاب خوبم.. که حالا اسمشو می نویسم .. من که همش هاپو نیستم که... شهاب! که ، آخرشو داشته باش... و همینطور با تشکر از خانواده محترم رجبی  :)

به قول داداش مازنی.. ای ول ای ول ... دوستای خوب ای ول...

می دونم این رو از تو اخراجی ها دراوردن .. ولی دلیل نمیشه که من دوستامو تشویق نکنم.. دلیل میشه؟

حالا شما هم خوب باشین من مجبور نشم وسط تشویق هام بگم : پاپلی دقت کن.. پاپلی دقت کن :)

 

بذارین بقول نانا این پست رو بفرستم هوا.. بعد باز شاید در خدمتتون بودم...

راستی نانا کامنت ازش خبری نیست... کسی ندیدتش؟

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

دیگه انرژیم تموم شد...

رفتم پایین با بچه ها نهار...

از بس خندیدم که حد نداره

ولی هیچ موج مثبتی نیومد تو وجدم.. فقط انرژیم تموم شد... همین...

تا حالا اینهمه نخندیده بودم... باور کنین.. همیشه همینطور بوده...

منو می تونین از الان بیلبود صدا کنین... بدجوری قیافم تو ذوق می زنه وقتی ناراحتم...

عین دیشب که وقتی دیدم هیچکی نیست تا من حتی به بودنش دلم خوش باشه رفتم تو خیابون.. گفتم قدم بزنم.. یا شایدم خودمو بزنم... تا کمی آسوده گردم از اینهمه توجه بیش از حد!!!!!!!!!!!!!

با اون قیافه داشتم می رفتم که هر جوانکی به خودش اجازه می داد تا بگه... اوه این خانومه رو با خودشم دعوا داره...

یکی می گفت بابا نزنی منو...

و آخریش که با ترس از له شدم فرار کرد... چون اگه لحظه ای درنگ کرده بود نصف صورتش رو پیاده می کردم...

نمیدونم چرا وقتی ناراحتم .. عصبانی هم که بشم یه انرژی مضاعف میاد تو دستام....

نترسین بابا ... نترسین.. من دلم نمی اد کسی رو بزنم..

راستی می دونین.. من از این به بعد با مترو می رم خونه... نه اینکه فکر کنین چون امنه یا لااقل معلومه کی می رسه و این حرفها نه... چون هیچ عجله ای برا خونه رفتن ندارم... شایدم دلم می خواد تو ازدحام جمعیتش له شم...

نمی دونین که.. وقتی تمام تصورات دیروزم برا زود رسیدن به خونه میاد تو ذهنم دلم بیشتر از همه برا خودم می سوزه... داشتم به این فکر می کردم که چند وقتیه به دلایلی همسرم با خودش نهار نبرده اداره و علت این سنگینی معده اش عادت نداشتن به غذای بیرون.. به اینکه چرا من باید اینقدر بی رحم باشم که یادم نمی مونه نهارشو بدم دستش یا اینکه غذایی درست می کنم که نمی تونه ببره اداره.. مثل آش و سوپ... داشتم به یه زمانبندی دقیق برا رسیدن به همه کارهام فکر می کردم... و وقتی پشت در موندم تا مدتها فقط ناراحت این بودم که حالابرا نهار فرداش چیکار کنم... حالا که من زود  اومدم باز باید کمی صبر کنه تا براش شام رو آماده کنم..

به این فکر می کردم که پس برم مرغ تازه بخرم که یخ نداشته باشه و بتونم سریع درستش کنم... تا فردا با خودش ببره.. شام برم براش کباب بگیرم تا اومد خونه زیاد معطل نشه... بعد گفتم نه بپرسم ببینم اگه نهار کم خورده و خیلی گرسنه است براش کله پاچه بگیرم که صبح هم بخوره... و چقدر احمق بودم من... خیلی ..

احمق تر از اون چیزی که تو تصورتون بگنجه...

چون وقتی اومد انگار نه انگار... حتی بوسیدنش هم مصنوعی بود....

ببخشید..

هر کاری می کنم نمی تونم فراموش کنم...

با اینهمه کار که انجام دادم... و اینهمه خنده احمقانه که حالا هیچ اثری ازش نمونده باز نتونستم فراموش کنم...

کسی منو نمی خواد خونشون دعوت کنه؟

باور کنین حالم از خونمون به  هم می خوره...

می دونین حتی زنگ نزد مثل اون روزها بگه: می مونی تا من بیام... حق نداری تنها بری خونه..

موبایلم خاموشه؟ برا همین زنگ نزد...

نه بابا ... همیشه شرکت زنگ می زد... یعنی اکثر اوقات...

تازه وقتی موبایلم خاموش بود و جواب نمی دادم زنگ می زد به دوستش... رییس نه.. دوستش... همون که اینجاست.. ولی اینکار و هم نکرد... یعنی اینکه از صبح داره برا زندگیمون تلاش می کنه.. به خاطر من فقط... و من دارم اینجا وبلاگ می نویسم... اصلا هم مهم نیستم...

دارم به این فک رمی کنم که به خاطر داداشش برنامه سفرمون رو خراب کرد... داداشش میاد تهران... نیست که همش فداکاری کرده برامون... ما هم همینکارو باید بکنیم... 

می دونین دیگه از فکر سفر هم حتی خوشحال نمی شم... تازه دارم به این فکر می کنم که چه خوبه که تا حالا با هم سفر نرفتیم...

شاخ در نیارین... باور کنین نرفتیم... حتی همون ماه زهرمار معروف هم نرفتیم... البته من اصلا دلم نمی خواد دیگه جایی بریم...

هر چند باز دیشب زنداداشم زنگ زد و داشتیم برنامه ریزی می کردیم... ولی بعدش که دیگه اونهمه بهم محبت کرد... به قرارهای احمقانه خودمم خندیدم...

یاد حرف زنداداشم افتادم که پرسید: همسرت خوش سفر هست؟

منم یه نگاه به همسرم کردم و گفتم: نمی دونم!!! امیدوارم!!!

راستی امرو ز هیچ عجله ای برا رفتن به خونه ندارم...

ویل می دونم همسرم خیل یدوست داره زودتر بره خونه... باز نمی تونم دلیلشو بگم..

می دونم امشب که برم خونه شب خوبی نخواهم داشت...

وسط نوشت: یکی بیاد منو از دست این مرتیکه نجات بده... نمی دونم انم فهمیده که به من دستور میده... هر چند دوبار همچین چپ نگاهش کردم که برا بار سوم از ترس شلوت=ارش رفت دستشویی...

می خواستم بهش بگم مرتیکه.. اگه تو هنوز لیسانستو نگرفتی اونم از دارقوز آباد ویتنام... من یه عمره لیسانس دارم و حداقلش اینه که رزومم فک تو یکی رو میاره پایین از بس که تو پروژچ های دهن پر کن خرکی بودم... که امثالهم آرزوشو دارین تو یکی از اونها لااقل یه بار چایی پخش کرده باشین...

البته این خشکه مقدس تقصیر نداره ها... تقصیر اون احمقه که هنوز نفهمیده باید چطور رفتار کنه... برا همین همسرم اون انداختش بیرون... منم وقتی امروز پیش این پسره جوجه حالشو گرفتم خودش اومد عذر خواهی... البته به زبون خودش...

باید برم... خونه که نه.. کاردارم... بازم شاید اومدم... البته شاید...

پس بای تا بعد

راستی از همتون ممنون.. همه اونهایی که هوا منو داشتین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




دنيای پر جن...

***از وزارت خونه مهمون داریم...

باید بخندم... وقتی میرم تو اتاق...

چقدر سخته لبخندهای زورکی..

چقدر احمقانه تر میشه قیافه ام وقتی می خوام زورکی بخندم....

*** یه آقا مهربون تو مالی داریم که منو با این خنده ماسیده رو لبام دید... صدام کرد و سعی داشت  بهم کمک کنه... اینقدر مهربون بود که بفهمه چه داغونم...

فقط تونستم بهش بگم که ممنون که اینقدر نگران من هستین... و بعد دیگه بغضم نذاشت حرفی بزنم.. اونم اینقدر آقا بود که نژرسید تا اشکام باز سرازیر نشن...

*** الان برا اینکه شماره داداشی رو ببینم مجبور شدم موبایلمو روشن کنم... اره همسرم اس ام س  زده بودند....  نه دیگه از امروز عزیز جون نیست.. حالا کی باز بشه عزی زجون خدا می دونه... اسمش همسرمه.. البته نسبتش...

نوشته بود: چطوری بداخلاق... و یه جمله دیگه که اگه بنویسم خوب دیگه می ره هوا وبلاگم و همینطور آبروم...

ویل اصلا عشقولانه نبود جمله اش..

می دونی فقط اثبات می کرد که من اشتباه نکردم... اون یادش رفته من زنم... همه چیز یادش رفته.. و تازه اصلا نفهمیده که من دیشب واقعا داشتم خفه می شدم از بس کمبود اکسیژن داشتم..

تنها خوشحالیم اینه که موبایلش تنظیم نیست و نمی تونه بفهمه اس ام اسش دستم رسیده یا نه...

*** دیشب یه برنامه که اسمشو نمی گم داشت... می خواستم خبرتون کنم اگه رودل کردین نگاه کنین تا زود بالا بیارین و حالتون خوب شه...

دیشب باز از اینکه تلویزیون نگاه نمی کنم خوشحال شدم.. فکر کنین هر شب بشینی به اراجیفی که ژخش میشه نگاه کنی... خوب بابا بلا نسبت... اصلا من بدشانسم که هر بار تلویزیون رو روشن می کنم ازاین برنامه قشنگ ها به تورم می خوره...

*** راستی داداشی اینها  هم دیشب پشت در خونشون موندن...

دیشب عجب حمله گاز انبری داشتن اجنه... چون می دونم زنداداشم یه حال حسابی به داداشی داده... تازه موبایلاشونم هر دو تا خونه جا مونده بود... چه حالی برده دیشب داداشی... وغزش تیلید شده الان.. از کجا می دونم؟ خوب الان باهاش حرف زدم... صداش بدتر از من گرفته بود.. می دونین ما خانوادگی مرد ذلیل و زن ذلیلیم... جون به جونمون کنن ذلیلیم و البته سواری دهنده های خوب... بلانسبت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




باز من موندم و تنهایی...

سلام

خوب نیستم

می تونین نگرانم باشین

خیلی هم نگران

تازه می تونین دلتون برام بسوزه

من به فوتبال آلرژی ندارم... خیلی هم دوست دارم.. یعنی داشتم... تو خونه هیچکی بدون من فوتبال بهش نمی چسبید...

بازی های مهم همه دوستای داداشی خونمون جمع بودن.. و همینطور پسرعمو.. البته گاهی...

همه می گفتن فوتبال خونه سیب اینها می چسبه... البته شاید بعضی هاشون هیچوقت نفهمیدن برا این بود که پذیرایی بین فوتبال می چسبه... هیجان و حرص خوردن سیبی خنده داره...

یادمه اوایل می گفتم اینها چطوری از دور بازیکنها رو می شناسن؟ و همه به من خندیدن...

ولی بعد از یه مدت همه  می گفتن.. سیبی خارجی ها رو چطوری از دور می شناسه... و چطور اسم همه یادشه...

برا خودم یه پا فردوسی پور بودم... قبل ازدواج علایق زیادی داشتم.. نمی گم به خاطر عزیز جون گذاشتمشون کنار... نه ..ولی یه سری چیزها هست که وقتی ازدواج می کنی باید عاقل باشی و خودت کنارشون بذاری... البته فوتبال جز اونها نیست ها... دارم کلی حرف می زنم...

مثلا مردها باید یه سری از دوستای دوران مجردیشون رو فراموش کنن.. همون دوستایی که صلاحیت اینو ندارن که ببری خونت... البته می تونن فراموش نکنن ..ولی باید عقل داشته باشن و اونها رو به خونه دعوت نکنن...

 

حالا دارم از موضوع دور می شم... داشتم می گفتم... من به خاطر آسایش خانواده کوچک دو نفرمون از خیلی چیزها گذشتم... از خیلی چیزها...

خیلی از خانومها هم همین کار رو می کنن. شاید اگه اینهمه از همه چیز نمی گذشتم اینقدر زندگی برام سخت نمی شد... حالا اگه یه روزم بخوام حق خودمو بگیرم.. همه دهنشون وا می مونه که: وای سیبی چه پر توقع شده!!!!!!!!!!! وای خدا به دور!!!!!!!!!!!!

امروز مثل خیلی از سه شنبه های دیگه من جنی هستم...

قیافم درهمه... حوصله خودمم ندارم...

البته جنها قبل برنامه نود تشریف آورده بودن منزل ما... ولی من تا ساعت ۲۲ تمام تلاش خودمو کردم و با اردنگی انداختمشون بیرون... ساعت ۲۲:۳۰ رفتم یه دوش گرفتم  و تمام آلودگی هاشونو از تنم و ذهنم فرستادم تو فاضلاب ....

ولی متاسفانه و خیلی هم بیرحمانه همشون با قدرت بیشتر برگشتن...

نمی دونم چرا اینطوری شد...

البته به گمانم جن های عزیز جون در رو برا بقیه باز کردن....

دیشب باز (بعد مدتها که خودمو کنترل کردم) بالشم خیس از اشکهای شبانه شد...

دیشب باز دلم برا همه اون چیزهایی که از دست دادم گرفت...

دیشب باز این فکر احمقانه اومد تو ذهنم که........ نه نمی تونم به شما بگم... حتما می گین توهمه... ولی خدا شاهده که نیست... باور کنین همیشه همینطور بوده...همیشه...

دیشب باز به این نتیجه رسیدم که من فقط برا این هستم که تنهایی ادم ها رو پر کنم... بدون اینکه کسی به فکر خود من باشه...

هستم برا اینکه هر کسی اندازه نیازش از من استفاده کنه...

هستم برا اینکه هر کسی به خاطر نیازش بیاد پیش من... و وقتی نازشو برآورده کرد بره پی کارش..

به شما بر نخوره... شاید شما حسابتون جداست... شاید برا این حسابتون جداست چون اینجا دنیای واقعی نیست... واقعی هست ولی قابل لمس نیست... شما صدامو نمی شنوید... ولی کاش منو می دیدید.. می خوام بدونم واقعا به نظر شما قیافه من یه طوری نیست... می خوام بدونم شما هم با دیدن من عین همه اونهایی که می شناسم فکر می کنین.. می خوام بدونم تقصیر منه که اونها اینطوری فکر می کنن؟؟....

دیشب باز بعد از مدتها دوباره من بودم و تنهایی و یه صدای ریز گریه...

راستی شاید چون گریه هام بی صداست کسی نمی فهمه ، به خدا منم کمی گناه دارم... منم کمی خسته ام...

گاهی این فکر که از محبت من دارن سوء استفاده می کنن بدجوری اذیتم می کنه...

البته همه همینطورین...

مثلا رییس از اینکه من نمی تونم بهش بی احترامی کنم، عین همه ادم های اینجا که ذره ای بهش اهمیت نمی دن، سوء استفاده می کنه.. خوب بهترین محبت به یه رییس احترام گذاشتن به اون...

یا ...

 نمی تونم بقیشونو بگم... چون همشونو دوست دارم...

ولی یکیشونو که می شناسین... نه اونم نمی گم ...

وای که دیشب چه شب بدی بود... از لحظه ای که رسیدم خونه بد بود...

چقدر به این عزیز جون..عزیز جون؟ واقعاً عزیز جونه؟

نه، لااقل امروز نمی تونم بهش بگم عزیز جون... چون واقعاً امروز هیچ احساسی نسبت بهش ندارم... از این زنهایی که طبق عادت به همسرشون می گن عزیزم و جانم دلمشون گوش فلک رو کر میکنه هم نیستم... چی بهش بگم؟ من اصلاً در اینجور مواقع صداش نمی کنم...

 

داشتم می گفتم چقدر به همسرم گفتم که: من این چند رو ز داغون شدم... کمی منو ببخش و هوامو داشته باش تا خوب شم... ولی اون متوجه نشد.. شایدم صدامو نشنید...

می دونین  خیلی از این موضوع ناراحت میشه.. .. از اینکه من بی احساس می شم... البته می دونم بیشتر می ترسه از این بی احساسی من ... ترسش اصلا منطقی نیست.. اصلا...

همیشه هم بهش می گم چون منو خوب نشناختی می ترسی... وگرنه نمی ترسیدی...

می ترسه یه روز دراوج بی احساسی برم مال یکی دیگه بشم...

هزار بار هم براش گفتم... تو که اینهمه دوسم داری اوضاع اینه... مگر احمق باشم که برم مال کسی بشم که مطمئناً نصف تو هم نمی تونه دوستم داشته باشه...

چرا؟

خوب اینکه واضحه... من دیگه اون سیب چند سال پیش نیستم... هستم؟

ولی همیشه بهش می گم این باید تو روخوشحال کنه... چون وقتی با شور و حراراتم برات، واقعا از ته دلمه... و تو می تونی مطمئن باشی که حداقل  همه چیز، در حد یه زندگی عادی بر وفق مرادمه...

 

داشتم می گفتم... چقدر به همسرم گفتم که روز خوبی نداشتم.. هوامو داشته باش... چقدر بهش گفتم که الان هر چیزی ممکنه منو منفجر کنه هوامو داشته باش... چقدر بهش گفتم که عزیزم من بهت احتیاج دارم هوامو داشته باش... اگه بدونین چقدر گفتم... چقدر گفتم : بابا من یه زنم... کلی این چند روزه بهم سخت گذشته... دیگه تحملم تموم شده .. کمی منو درک کن...

ولی اون همه اینها رو فرامو ش کرد که هیچ... یادش رفت که من یه زنم... با تمام احساساتی که می تونه یه زن داشته باشه... همیشه هم باید سر این موضوع از من دلخور بشه...

خدا شاهده که اگه اون عین من تو این چند رو ز بهش فشار عصبی وارد می شد ... حتما یه روز تو خونه می موند تا کمی آرامش پیدا کنه...

ضمن اینکه انتظار داشت من همش به فکرش باشم.... و هی قربون صدقه اش برم... والبته من اینکارو می کردم.. حتی به خاطر اون می موندم پیشش تا بتونم ازش پرستاری کنم... تا بتونم آرامشی که می خواد بهش بدم... نه اینکه فکر کنین اینها همش حرفه نه... همه اینکارا رو براش انجام دادم...

همیشه همین بوده.. تو خونه ما جای زن و مرد عوض شده...

یادمه تو روزی که باید بهترین روز زندگیم می بود... به جای اینکه اون هوای منو داشته باشه.. تمام مدت من داشتم دلداریش می دادم...

روزی که داشتیم اسبابمون رو می آوردیم تا برا همیشه از شهر قشنگم بریم... به جای اینکه اون به فکر احساسات من باشه.. به جای اینکه اون بیشتر از همیشه هوای منو داشته باشه... من داشتم دلداریش می دادم... انگار نه انگار که اون ۱۰سال بود که از خانوادش خداحافظی کرده...

تو عید هم همینطور... وقتی اوضاع خیلی حاد می شد... عین اون شب کذایی که من به خاطر همسرم رفتم خونه مامانش اینها... به جای اینکه اون هوای منو داشته باشه... من دلداریش می دادم.. و تا صبح چشم هم  نذاشتم و داشتم نوازشش می کردم که مبادا آب تو دلش تکون بخوره... بعدشم که اون به قول هاش عمل نکرد.. مثل همیشه مدعی شد که تو اصلا وضعیت منو درک نمی کنی...حتی یادش رفت کمی کمکم کنه... و بعد صبحونه رفت خوابید و من موندم و یه دنیا کار وخستگی و فشار عصبی و کلی مهمون پرچونه که از هر ده تا جمله ای که می گفتن یکیشون رو ناقص می فهمیدم... و ووقتی یواشکی یه اعتراض کوچولو بهش کردم...

باز اون قیافه حق به جانب رو به خودش گرفت و من باز مثل همیشه برا اینکه مبادا روزهای قشنگش تلخ بشه... دندون رو جیگر گذاشتم...

وقتی می گم هیچکی به احساسات من توجه نمی کنه راست می گم... همون خاله مهربونش.. همون که حالا دیگه مثل همیشه دوسش ندارم... و دیگه عین قبل حرفهاش برام مهم نیست.. تو اوج داغونی من بهم می گه که هوای اینو داشته باش... تو باید اینکارو بکنی.. تو باید اونکارو بکنی.. اونها همه گیرشون سر همین موضوعه... بعد من بهش گفتم: شما که بهتر از من می شناسید اونها رو .. اینها همش بهانه است.. ضمن اینکه دروغه... اون گفت مهم نیست تو کارتو بکن.. بهش میگم خوب من داغون می شم وقتی با تمام احساس براشون زنگ می زنم و اونها با من این برخوردهای زننده رو دارن... میگه: مهم نیست باید همیشه سعی کنی بهانه دستشون ندی... و من فقط نگاش کردم.. چون دیگه بغضم نمی ذاشت حرف بزنم...می خواستم بگم وقتی برام ذره ای اهمیت ندارن چرا نباید بهانه دستشو ن بدم؟؟؟؟؟؟؟

و تو دلم با تمام بی رحمی آرزو کردم که خداجون این بلایی که اینها سر من میارن رو میشه سر دخترهاش بیاری؟ میشه... شاید اون رو ز بتونم براش بگم که من چه کشیدم از دست این آبرو داری احمقانه شما.. شاید اون رو زتمام نسخه هاشو بدم بهش و بگم ببین بدرد دخترات می خوره؟ ببین می تونن از پس زندگی کنار بیان

یکی یدونه هات که حتی تو جرات نداری بگی بالا چشتون ابروئه می تونن با حرف های درشت مادر همسر زندگی کنن...

و باز تو دلم فکر کردم.. پس حق من چی میشه.. زندگی من.. آسایش من... شخصیت من... هر چند که کمی از خریتمو کنار گذاشتم.. هر چند که دیگه برا اونها هم زنگ نمی زنم.. چون حالم از حرفاشون به هم می خوره... هر چند حالا فهمیدن که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... و پریشب خیلی دلشون  می خواست باهام حرف بزنن.. البته اگه می گفتن حتما باهاشون حرف می زدم.. ولی من دیگه اون سیب خره قدیم نیستم که.. هستم؟ البته خر هستم.. ولی خریتم نسبت به قبل خیلی کمتر شده... خیلی کمتر... برا هیمن تا کسی صدام نکنه گوشی رو بر نمی دارم... هر چند عمو خیلی خیلی دلش برام تنگ شده بود.. شاید فقط اونه که می دونه من چقدر همسرم رو دوست دارم... اره اون دید که من براش می میرم اگه فقط بگه بمیر... باور کنین می میرم... می دونم تا ظهر که کمی بهتر شم هم همین کارو می کنم...

می دونم اگه ببینم صداش گرفته میمیرم و زنده می شم تا بفهمم چرا.. می دونم وقتی برم خونه اینقدر نازش می کنم که همه خستگیهاش رفع شه... می دونم می بوسمش...

ولی شک دارم..  نه مطمئن نیستم... می دونین چرا؟

آخه اون امروز اصلا تحویلم نگرفت... اصلا دستمو نگرفت... اصلا نگفت عزیزم مواظب خودت باش...

***

آخ که چه دلم گرفته...

آخ که چه تنها شدم...

باز من موندم و تنهایی... و یه دنیا غصه و حرف نگفته...

باز من موندم و تنهایی و تاریکی ...

باز من موندم و تنهایی و وحشت بی تو بودن...

باز دستام یخ کرد از انتظار بوسه هات و تو نیومدی...

باز انگشتام ... انگشتام... دستم... نگاهم.... قلبم... لبام... صورتم... دنیام ....و باز قلبم... وای!!! همه چه تنها شدن یه باره....

به قول خودت : من اینقدر بدم.. اره... من اینقدر بدم که حتی ندیدی گریه هامو... من اینقدر بدم که منتظر موندی من بیام بیرون دنبالت.. حتی نیومدی ببینی هنوز می تونم نفس بکشم یا نه... من اینقدر بدم... واقعا من اینقدر بدم ...

وای خدا ........

کاش عین قدیم لال می شدم.. خیلی سخت بود ولی لال می شدم.... اقلا یه خوبی داشت... می اومدی دستامو می گرفتی تو دستاتو و با چشایه اشک آلودت نگام می کردی و می گفتی تا حرف نزنی حرف نمی زنم.. اره خوبیش به این بود که بغلم می کردی و سرمو میذاشتی رو سینت... بعد اینقدر نوازشم می کردی که خوابم ببره... یه خواب شیرین.. خوابم ببره و همه چیزهای بد یادم بره... تا وقتی بیدار می شدم... با لبخند بهت بگم سلام و تو باز خوشحالتر از همیشه بشی...

اینقدر دیشب حالم بد بود که خانوم همسایه چند با رتا آخر شب اومد در زد حالمو پرسید... ولیتو حتی نپرسیدی چی شده... میشه بپرسم درگیر چی هستی... برا زندگی تلاش می کنی؟ .. زندگی کی من؟ خودت؟ ما؟... برا کسی که روحشو داری ذره ذره می کشی؟... خیلی ببخشیدها... خیلی ببخشید... عادت ندارم کسی رو مسخره کنم.. مخصوصا احساساتشو.. ولی وقتی یاد ارزوهای دم عیدت می افتم و همینطور یاد برنامه های امسالت خندم میگیره... مخصوصا این جمله ات بدجوری قلقلکم میده...

همون که گفتی امسال سال خانوادمه...

البته شاید من فهمیدم.. منظورت از خاندات خانواده پدریت بود؟...

ولی من ازت پرسیدم اینها که گفتی یعنی چی؟.. تو گفتی امسال سالی که من به عسل جون بیشتر از همیشه می رسم ونمی ذارم اصلا احساس تنهایی کنه... نمی ذارم غصه بخوره... و هر چی که دوست داره و ازش دور بوده امسال می تونه بهشون خیلی فکر نکنه چون به همش می رسه...

من گفتم همون که منو تنها نمی ذاری کافیه...

برا همینه من امسال سرشار از حس زندگی هستم ها.. از همون اولش .. یادته که... به همه سپرده بودی نکنه سیب منو تنها بذارین که یه مو از سرش کم شه من می دونم و شما...

خوب می دونستی تنها شم ممکنه بلایی سر خودم بیارم...  چون به قولهات عمل نکردی...

همیشه بهت گفتم که بهم قول نده... منکه چیزی ازت نخواستم.. خودت قول دادی...

 

الان از بس که برام زنگ زدی خسته شدم....

اوه ببخشید یادم رفت.. موقعیتت خوب نبود... وای که داره حالم از این موقعیتت به هم می خوره...

من برا چی باید برات زنگ بزنم... اگه دوست داشتی باهام حرف بزنی خوب وقتی که برات لقمه درست کردم از دستم می گرفتی... می دونی دلم می گیره... به قول خودت : یعنی من اینقدر بدم؟

البته حق داری ها.. حق داری گلم... چون الان که تنها نیستی تا بهم نیاز داشته باشی... الان با کارهایی که کردم برات داداشت گاهی برا کارهاش بهت زنگ می زنه.. بابات برات زنگ می زنه.. مامانت حالتو می پرسه... خالت باهات دوساعت حرف می زنه و ازت بابت اینهمه خوبی تشکر می کنه.. و تو حتی به رو یخودت نمیاری که اگه عید حرفم گوش نداده بودی الان اوضاع خانوادت وخیم تر ازاین حرفها بود.. هر چند من انتظار تشکر ندارم ولی این فراموشیت منو اذیت می کنه...

بازم خدا رو شکر تنها نیستی... اینقدر هم خوب و خوشحالی که می خواستی منو قانع کنی بریم ییلاق... جدی یادت افتاد... یادت افتاد که باید منوببری ییلاق.. ولی اگه بهت بگم که دیگه خوشم نمیاد از ییلاقتون ناراحت میشی نه؟ می دونی که برا یانکه اولین بار همدیگه رو اونجا دیدیم چقدر اونجا رو دوست داشتم... ولی باید بگم اصلا هیچ لذتی نمی برم اگه بریم اونجا.. مخصوصا اگه با احساس بخوای منو تو تنهابریم... هر چند که می دونم با بقیه بیشتر بهت خوش می گذره...

نگو بی انصافم... نگو... چون نیستم... خودت چند ساله داری بهم اینو ثابت می کنی...اگه من بی انصافم تو بی انصافتری... چون همیشه از علاقه من سوء استفاده کردی و هیچ وقت به علایق من توجه نکردی.. می دونی من اون یکی ییلاق رو دوست دارم.. ولی تو به خاطر من حتی یه بعد ازظهر نیومدی بریم اونجا... نگو موقعیتش پیش نیومد که فقط یه دروغه... ولی یادم نمیاد هیچوقت گلایه کرده باشم... تو یادته؟؟؟

اره عزیزم.. تو هم عین بقیه منو به خاطر پر کردن تنهاییت می خوای... البته با توقعات بیشتر.. و وقتی که احساس کنی تنها نیستی دیگه به من نیازی نداری... عین همه اونهایی که وقتی تنها نیستن به من نیاز ندارن...

 

معرفت خانوم همسایه بیشتر بود.. که برام دو بار چای آورد دم در.. می دید دارم می لرزم... ولی تو حتی نگفتی: گل من خرت به چند؟

چرا زیر چشات اینقدر سیاهه... چرا اینطوری راه می ری...

کاش یه توجه کوچولو بهم می کردی..

ولی من زخم پاتو دیدم... خودتم تعجب کردی ...

ولی من ازت پرسیدم معده ات خوب شد؟

بهت گفتم چه خبر... خوب اومدی؟...

ولی تو حتی نپرسیدی با الاغ اومدی یا با قاطر...

می گم اینهمه محبت موج می زنه یه کم بیا بدیم در و همسایه...

 

 

نمی دونم تا کی باز خوب میشم... تا می تونم در این زخم کهنه رو ببندم تا خون آبه هاش قلبمو چرکین نکنه... ولی اینو می دونم که خیلی بی انصافی.. گاهی اینقدر بی انصاف می شی که به علاقت نسبت به خودم دچار تردید می شم...

 

همه اینها رو گفتم.. ولی می خوام بدونی دوست دارم... عاشقونه دوست دارم.... اینقدر که دارم اینها رو برات می نویسم...

خیلی دوست دارم تنها ستاره آسمون زندگیم.... عاشقونه دوست دارم...

کاش منو بفهمی... کاش..

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خدا جون به ما نی نی میدی؟

اینم یادم رفت بگم..

دیشب عزیزجون سر راه رفت خونه داداشی.. می خواست کپی شناسنامه و عکس منو بده به داداشی ببینه کسی شوهر من میشه یا نه؟

مگه نگفتم؟ قرار تجدید فراش کنم...

چی ؟ اون فقط مال آقایونه؟

آهان راست میگین.. می خوام یه شوهر به شرط چاقو داشته باشم... شرط چاقو هم الان حس توضیح ندارم.. اونهایی که می دونن به اونهاییکه نمی دونن بگن...

خلاصه اینکه شناسنامه و عکس و این حرفها بهانه بود.. عزیز جون دلش برا عسل عمه پر پر می زد.. می خواست اونو ببینه.. عمه هم حال نداشت اینهمه راه بره اون سر کرج خونه داداشی تا حالا عزیز جون کی بخواد بیاد.. فکشم که درد میکرد حال همراهی با زنداداش رو نداشت که بشینن با هم غیبت کنن... برا همین عمه سیب جون موند خونه...

حالا جناب عزیزجون رفته اونجا اینقذه با عسل جون خوش گذرونده که که یه زنگ نزده...

من زنگ بزنم؟

به من چه؟ مگه من شوهر اونم...

بعد اومده خونه.. گفته که عسل عمه کلی دم در مونده تا تو بیای.. بهش گفتیم عمه سیب نمیاد... اومد تو خونه...

عکستو که دادم داداشیت برداشت و بوسیدش...

وای می گه من که ضعف کردم.. هی بوست می کرد... (می گم نکنه برا این کلمه بوس منو فیلتر می کنن!!! آخه از اقصا نقاط دنیا خبر می رسه که نمی تونن منو ببینن.. آخه بوس خلافه؟)

بعد عزی زجون گفته اگه عمه سیبت اینجا بود و می دیدت که بیهوش می شد از خوشحالی..

بعد به مامانش گفته عمه سیبش بفهمه براش یه کادو خوب می خره...

زنداداش جونم هم گفته پس نگین بهش... آخه عمه سیب همیشه داره براش کادو می خره.. همه پولاش که تموم شد... ما نمی تونیم جبران کنیم ها...

دیشب که عزیز جون اومد و اینها رو برام گفت چشاش برق می زد.. خیلی دلم براش کباب شد.. هر چند اصلا آمادگیشو ندارم.. و خیلی می ترسم.. ولی خدا جون به ما نی نی میدی؟

آخه عزی زجونم دلش برا نی نی خودش پرپر می زنه... قول داده مواظبش باشه...

حالا به ما نی نی میدی؟

قول می دم مامان خوبی باشم.. او قرصهامو هم که ریختم دور امروز می رم می خرم و می خورم..

چشم خداجون...

یه چیز دیگه هم بگم؟

میشه نی نی مونو اوایل تیر  بهمون بدی؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه؟ چرا شو در گوش خودت می گم؟

نمیشه همه بدونن که...

مرسی خداجون..

یه عالمه بوس مهربونی برا تو خدای مهربونم... بای بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




منشی مخصوص رییس

حالا یادم اومد چی می خواستم بگم...

این رییس خوشگل من خیلی روش زیاده

کم براش کارهای شخصیشو انجام می دادم..

الان یه آگهی داده و من باید اینجا جوابشو بدم.. خیلی باحاله مگه نه؟

یعنی سیب جون الان منشی کاملان خصوصی آقا شده...

الان هم دستور دادن یه کم بیشتر حواستون به تلفن باشه و لطفا بتمرگین سر جاتون و جایی نرین.. اونجا هم که می رید زود بیاد بیرون..

البته این آخریش رو از حرفهاش می شد برداشت کرد..

هر ۱۰ دقیقه هم زنگ می زنه منو چک می کنه که هستم..

یه حرف ها و سوالهای احمقاه نه ای می پرسه که حد نداره...

می گم اگه روزی روزگاری این وبلاگ منو رییس جون ببینه چیکار می کنه؟

تصورش هم برام مشکله...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




بربرها... و پ ن ها

دیروز سر کوچه که رسیدم دیدم چند نفر دارن به سبک بربرها با هم دعوا می کنن.. اونم از نوع ناجورش...

طبق دستوری که از قدیم عزیز جون داده بود... سعی کردم علی رغم همه اون خانوم خنگهایی که با بچه کوچیک تو بغل یا کنارشون داشتن می رفتن وسط دعوا ، از دورترین نقطه ممکن سعی کردم رد بشم...

نمی دونم اون زنها چی فکر می کردن.. شاید فکر میکردن دارن حلوا پخش می کنن... آخه اونها به خودشون رحم نداشتن... هر چی دم دستشون می رسید پرت می  کردن... یکی رو به قصد کشت داشتن می زدن.. چشم یکی از حدقه زده بود بیرونو خون می اومد... بعد اون خانوم دیوونه ها که داشتن می رفتن پارک... بچه بغل رفته بودن در نزدیکترنی فاصله ممکن ایستاده بودن...

خلاصه من داشتم فی الفور از معرکه در می رفتم که هی اصوات نخراشیده اون آقا عصبانی ها گوشم رو اذیت می کرد...

به این فک رکردم که این مردها فک رکردن خیلی باحال هستن...

آخه به قول مامی تا های میشه .. اینها یه جایی رو به هم تعارف می کنن... بعد سعی می کنن به طرف بقبولونن که می تونن یه خیری هم به خواهر و زن و مادر طرف هم برسونن.. و البته گاهی که خیلی فکر میکنن با حال هستن خاله و عمه رو هم بی نصیب نمی ذارن...

البته یکی از اون آقا دیروزی ها که خیلی تو خودش جرات احساس کرده بود.. و البته از لحاظ جسمی زورش به اونها نمی رسید.. همه خانوم های فامیل طرف رو مورد عنایت قرار داد...

هر چند که بعد به کوری چش دشمنانش، چشش از کاسه دراومد ...

بقیه آقایون کسبه هم ایستاده بودن یه کناری و داشتن اینهمه بذل و بخشش اونها رو تحلیل می کردن و می خندیدن...

و من تو راه به این فکر می کردم که اونهایی که این الفاظ مهربون رو موقع دعوا به هم می گن... اصلا به عمق حرفی که می زنن فکرمی کنن؟

اصلا می دونن دارن به چی فحش می دن؟

داشتم در خونه رو باز می کردم که صدای بلند یکیشون که با احساس هر چه تمامتر داشت هی می گفت: من بالاخره مادرتو .... به گوشم رسید...

حالا خوبه اینجا مثلاً محله با کلاسیه ... البته اینطور می گن... منم که وقتی اینجام تو خنه هستم.. نمی تونم نظر بدم..

پ ن۱: یه آقا جدید اومده اینجا که وقتی اسممو صدا می کنه می خوام خودکشی کنم.. یه جورهایی اصلا ازش خوشم نمیاد .. دیروز هم می تونستم براش یه کاری بکنم.. ولی انجام ندادم.. البته اصلا وظیفه ای نداشتم ها... ولی اگه هنوز سیب خر دو سه ماه پیش بودم حتما براش یه کاری می کردم... می دونین بدطوری ماشینی و بی احساس شدم.. و البته سرشار از تنفر از همه آدم هایی که مجبورم براشون کار کنم... به قول معصوم جون بدطوری شهری شدی، بی احساس.. گفته بودم که من همچین می تونم ادا بی احساس ها رو در بیارم که رییس گاهی دپرس میشه... حالا چرا رییس؟ خوب معلومه دیگه.. یه جورهایی دلش نمی خواد من ناراحت باشم ... خوب سیب به این خری کجا می تونه گیر بیاره ... تازه گیرم بیاره .. مطمئنم کسی جز من نمی تونه تحملش کنه... یکی از علل محبوبیت سیب جون تو اداره همینه دیگه.. همه میگن ببین این خودش چه خوبه که می تونه ادم به این بدی رو تحمل کنه...البته این نظر اونهاست

پ ن ۲: دارم کور میشم از خواب... امروز بعد از مدت ها وقتی نشستم تو ماشین.. کت عزیز جونو انداختم رو صورتم  و رفتم تو هپروت... تا اینکه عزیز جون بیدارم کرد.. گفت: نازنین می خوای نری سر کار؟...می خوای با من بیای؟ .. من بعد کلاس می برمت خونه بخوابی...

پیشنهادش وسوسه برانگیز بود.. ولی کلی کار دارم امروز برا همین اومدم...

عزیز جون قدیم ها که کت نمی پوشید... الان که همچین شکم جونش گنده شده.. وقتی کت می پوشه همچین ابهتش آدمو خفه می کنه... البته این کت و شلواری که سر کار گاهی می پوشه ها.. وگرنه اون یکی کت شلوارشو که می پوشه .............

بقیشو نمی شه بگم... همینطوری ، مازنی میگه فیلترم...  حالا حرف های بد بد هم بگم.. واویلا

پ ن ۳:  نمی دونم چی می خواستم بگم...  ولی حالا اینو می گم.. یه مورد جالب و عجیب.. از عید تا حالا من گلو درد دارم... یعنی تو عید از بس بغض کردم گلو درد شدم.. همیشه همینطور بودم... کاملا آنژین میشم... بعد رفتم دکتر.. ازاونجایی که آمپول پنسیلین نمی زنم و خیلی هم اوضاع وخیم بود سفکسیم داد بهم... دوره اش داشت تموم می شد .. من خیلی خوب شده بودم.. ولی پس فردای اون شبی که قرصهام تموم شد بازگلوم درد گرفت.. باز یه دوره دیگه شروع کردم وبازم اون اتفاق بعد اتمام دوره افتاد... پریشب دوره سومم هم تموم شد.. الان سرشار از آنتی بیوتیکم ولی باز امروز صبح گلوم بد طوری درد می کنه...

پ ن ۴: دلم مهمونی می خواد... یه مهمونی شاد...

قراره یکی از دوستهای عزیزجون بدبخت بشه.. آخه ما می ریم مهمونی پیشش.. ولی مهمونیش شاد نیست زیاد.. قراره شام بریم بیرون... هرچند هم محلی خودمه یه جورهایی و همش کلی می خندیم.. ولی من یه مهمونی شلوغ و شاد دلم می خواد.. یه چیزی مثل تولد... یا سالگرد ازدواج...

پ ن ۵: کلی باید لباس بدوزم... وقت ندارم یه روز برم خونه دخترخاله جون تا برام بدوزه... هر چند دختر خاله میگه فقط لباس بارداری برات می دوزم و سیسمونی... دیگه خیلی روت زیاد شده تو...

پ ن ۶ : مادر جون گفته که سال دیگه اینموقع  باید نی نی تو بغلت باشه وگرنه دیگه باهات حرف نمی زنم... اونطوری که حساب کردم ما فقط دو ماه و نیم وقت داریم ... از الان استرس گرفتم

پ ن ۷: این پ ن که می نویسم منظور پی نوشت نیست ها.. این استثناً مخفف پی آمد ننوشتنه..  :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




من خوبم... می بوسمتون

باور کنین خوبم؟

نانا جان من خوبم..

قور قوری جون من خوبم...

آمینا نازنین من خوبم...

مازنی جان .. همشهری جان .. من خوبم...

ولی حس خوب نوشتنم رفته...

از اونموقع ها شده که همه حرف هامو تو دلم می گم..

به من فرصت بدین خوب شم...

ولی بهم سر بزنین... هر روز امیدوارتر از دیروز می شم...

هر روز وقتی کامنت های مهربونانه شما رو می بینم خوشحال تر از همیشه میشم...و راغب تر برا نوشتن....

شاید هم تا بعد از ظهر خوب شدم...

مطلب قبلیهامو چون خونه جا گذاشتم نمی تونم براتون بفرستم...

ولی فردا یادم نگه دارم بیارم...

روی ماه همتون رو می بوسم...البته فقط خانومها رو ...

آقایون هم به یک تشکر اکتفا کنن... نمیخوان که عزیز جون طلاقم بده...

البته اینو بدونین که در هیچ شرایطی عزیز جون طلاقم نمیده... ولی حتماْ شما رو میکشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

تعجب اومد بالاخره... اگه بدونین ۲۰ بار فرستادمش :(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




فکرکنم پرشين بلاگ پست های غمگينو فيلتر می کنه!!!

الان دیگه بعد از ظهر شده...

یعنی 13:45 و من می تونم بیام... ولی فقط اینو می نویسمو و بس...

بذارین وبلاگمم فکر کنه که از خوشی زیاد وقت سر زدن بهشو ندارم... مثل همه اونهایی که فکر میکنن از خوشی زیاد وقت ندارم بهشون سر بزنم... مثل همه اونهایی که می گن پیش همه می رید .. یه بار هم بیان پیش ما... مثل همه اونهایی که اینقدر فکر می کنن سیبی تو خوشی غرق که می خوان برا یه روز هم شده سیبی مال اونها باشه تا بتونن تو خوشیش شریک شن... مثل همه اونها... بذارین وبلاگ منم خوش باشه ... به اینکه یه سیب مهربون هست... داره از خوشی می ترکه... اره  به خاطر همون خوشیش اینهمه چاقه دیگه... از بس که خوش می گذره...

****

حرف نزدن برا من که اینهمه حرف تو دلم انبار شده خیلی سخته...

ولی سکوت الان بهترین چیز...

پس به احترام تمام احساساتی که نمی تونم بیان کنم...  و به احترام همه اون ارزشی که برا خودم و قولم باید قائل باشم سکوت اختیار می کنم.....

 

تا کی؟

 

نمی دونم.. نمی خوام بهش فکر کنم...

ولی اینو می دونم که حتما تو خونه حرفهامو می نویسم...

حرفهایی که شاید هیچوقت ارسال نشن...

 

********

براش دعا کنین... سیب جون الان پر از درده... و پر از غصه است ...

اینقدر غصه داره که نمی تونه پنهونشون کنه.. از تو صورتش می زنه بیرون...

اینقدر تابلو شده که دیروز همه بهش اولتیماتوم دادن که حق نداره لباس مشکی بپوشه...

حق نداره نخنده...

حق نداره غصه بخوره...

تازه اونها همه شاید فکر می نن درد سیبی درد بی دردی... از اون دردهای مرفهین بی درد...

سیب جون اینقدر دلش از غصه سیاهه که همش مشکی می پوشه... نمی تونه به دنیای رنگی فکر کنه.. به قرمزی سیب.. و به اینکه سیب قصه ها همش قرمز نیست ... سیب می تونه تو دنیای واقعی هم قرمز باشه... آخه تو دنیای سیبی همه سیب ها سیاهن.. سیاه و ذغالی

دیروز تو اون رنگهای شاد لباسهای دخترخاله ها یه لکه مشکی بدجوری تو ذوق می زد...

سیبی همش فکرمی کرد یعنی یه رو زمی تونه یه مانتو اون رنگی و به اون قشنگی تنش کنه بدون اینکه هی به خودش بپیچه...

 

اینقدر مشکی پوشیده که خاله جون هر وقت لباس تیره میاره به سیبی نشون نمی ده...

می گه من به تو لباس تیره و مخصوصا مشکی نمی دم...

دیروز وقتی برگشت خونه و لباسشو عوض کرد... دختر خاله گفت ما نمی ریم خونه... تازه شدی سیب مهربون... تازه با این لباسها مهمونی شروع شده... و اون نمی دونست که سیب مهربون از اول قرار بود همونها رو تو مهمونی بپوشه ولی نتونست خودشو راضی کنه و همون شال مشکی که همه می گن دوختن به سرت رو سرش کرد با همه لباس های مشکی که می تونست بپوشه.. مشکی و ساده...

سیبی اصلا اعتماد به نفس نداره برا پوشیدن لباس روشن...

همین میشه که وقتی یه پیراهن صورتی می پوشه هر کی از راه میرسه هی می بوسدش..

اینقدر که عزیزجون صداش در میاد: ول کنین خانومم رو... تموم شد...

 

سیب جون دلش گرفته... سیب جون دلش می خواد یه روز خودش باشه...

سیب جون پر از درد... سیبی می ترسه .. خیلی هم می ترسه...

هیچکی سیب جون رو درک نمیکنه.. هیچکی هم جدیش نمی گیره... و این بزرگتر از بقیه درداشه ... همه به خنده های سیب عادت کردن.. سیب جون حتی نمی تونه مریض باشه...

سیب جون دلش می خواد چند روز بره از این شهر خوشو گم کنه تو طبیعت.. الان چند ساله داره میره... ولی هیچ وقت نرفته...دلش می خواد حالا که دیگه به هیچی قرار نیست فکرکنه کمی هم بگرده برا خودش.. ولی حتی اینو هم نمی تونه بگه... عزیز جون خیلی سرش شلوغ شده.. سیب جون حتی نمی تونه اعتراض کنه.. نه اینکه می ترسه ...نه.. دلش نمیاد...

به خودش قول داده دیگه به هیچ چیز اعتراض نکنه.. به هیچ چیزی تا مانع موفقیت همسرش نشه...

حالا یه سری اتفاق هی پشت هم افتاده که سیب جون حتی دیگه نمیخواد تو  وبلاگشم بنویسه...

اخه یه وبلاگ چقدر ظرفیت داره...

سیبی دیشب فهمید که تمام چمدونهایی که تو ذهنش بسته باید باز کنه و مثل همیشه جابجا شون کنه...

دیشب فهمید که دیگه هیچوقت دلش نمی خواد بیرون بره.. حتی از تو خونه.. . مثل همون روزهای احمقانه و کذایی.. همون روزها که فقط امودن و رفتنشون دو سال به سن سیبی اضافه کرد و همنطور به غصه هاش... فهمید که مثل همیشه..مثل قدیم ها باید تنهایی بره گردش... تنها برا خودش و برا دلش...

هر چند کسی چیزی نگفت.. ولی سیبی خودش شعورداره.. باور کنین می فهمه... خیلی هم حالیشه... حتی با لحن صدای یه نفر می تونه موقعیتشو درک کنه.. حتی اگه اون صدا از پشت نوشته های کسی بیاد تو ذهن سیبی...

می تونه با نگاهش تا ته فکرتو بخونه... البته اگه دلش بخواد

 

.....................

 

*******

اینها درد سیب جون نیستها...

ولی خوب تلنگرهای خوبیه برا غصه های دلش..

ولی شما هم عین همه فکر کنین اینها درد بی دریه... دردهای یه ادم که خوشی زده زیر دلش...

 

*******

حالا سیب می خواد سکوت کنه... می خواد بره تو تنهایی خودش

اینقدر غرق خودش شه  که حتی تنهایی هیچکس رو به هم نزنه...

 

 

می دونین؟

 باز اون حس اضافه بودن... باز اون حس لعنتی...

حالا که همه می خوان تنها باشن.. سیبی بی اجازه هیچ جا نمی ره... جز یه جا ... نه دو جا... شایدم سه جا... می ره کامنتهاشو چک می کنه... می ره جی میلشو چک می کنه... و گاهی بی سر و صدا و یواشکی می ره خونه دوستاش یه سر و گوشی آب میده و بر می گرده... شایدم کامنتکی بذاره...

خنده داره نه؟ چه تنهایی مضحکی... همه جا می خوام برم و باز می خوام تنها باشم...

شدم مصداق کامل ، اون شعره که میگه:

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

جز همین امشب و فردا شب و شبهای دگر

 

ولی یه چیز واضحه که سیب جون هم تشویق داره هم تنبیه....

سیب جون همونطور که برا خودش هدیه می خره ... همونطور هم گاهی خودشو تنبیه می کنه...

الان هم تو تنبیه...

چرا؟

 

بی هیچ علتی... شما اینطور فکر کنین.. بزرگترها مگه همیشه علت تنبیه رو می گن؟

اینهمه سال (4 سال) سیب جون رو برا کار نکرده اذیت کردن و تنبیهش کردن مگه کسی هم ککش گزید؟ تازه کاش کار نکرده بود.. برا کار خوبش هم گاهی اذیتش می کردن....کسی اصلا گفت چرا؟ چرا سیب جون.... اونکه گناهی نداره.... اونکه با هر سازتون می رقصه...

می دونم باز فکر می کنین دیوونه شدم... ولی اینطور نیست.. الان خوبم... از اون لحاظ خوبم.. یه دوست مهربون دارم که یادم داده سر بشم... (به کسر سین)... پس من سعی می کنم زیاد به موضوعات قبلی فکر نکنم... تازه بک گراند مغزم الان عوض شده... الان کلی خاطرات درهم با دور تند میان و میرن... اونم البته وقتی که من خوبم... وگرنه پس زمینه ذهنم یه پرده مشکی کشیدن... و یه آهنگ محزون همش پخش میشه... آهنگه نمی دونم چیه... ولی خوب پرده مشکی ، مشکیه دیگه... گاهی هم تو دلم برا دلخوشی خودم می گم:شاید رنگ عشقه!!!!!!!!

*********

خیلی حرف زدم مگه نه؟

خیلی حرف دارم... کلی ماجرایه آخر هفته داشتم... کلی کار نکرده... کلی بغض نخورده... کلی جوک نگفته... کلی مهربونی های عزیز جون... کلی دعوا کردن های عزیز جون... کلی قهر و آشتی... کلی مهمون... کلی شادی... کلی خاطرات قدیم... حرف های مادرجون... لطف و مهربونی بابا جون ومامان جون.... زنگ زدن پدر عزیز جون برا اولین بار برامون (بعد از اینکه دقیقا 4 سال و 8 ماه از ازدواجمون می گذره)... پارسا جون و بوس فرستادناش...

 و کلی بی حوصلگی سیب جون...که همه اینها رو تحت الشعاع قرار داده... همشونو...

اینقدر بی حوصله نمی خوام کسی برام کامنت بذاره...

نمی خوام کسی نگرانم بشه (البته اگه تا حالا می شده)...

از همه اونهایی که صمیمانه برام کامنت می ذارن و میان وبلاگمو می خونن ممنونم......قصد توهین ندارم... دوست دارین برام کامنت بذارین... ممنون هم می شم..... ولی الان  نمی دونم چم شده... واقعا نمی دونم....

ولی ممکنه باز جن های غصه اومده باشن تو دلم.. .. شاید...

الان شاید فقط به این دلیل نوشتم که با نوشتن کمی قیافم بشاش بشه...

آخه مهمون دارم بعدازظهر.. تا حالا منو این شکلی ندیده... دپرس میشه .... خوب گناه داره....

 

*******************

 

 

بای تا موقعی که سیب جون حالش خوب شه...

کی؟

نمی دونم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




اعصابم بهم ريخته

یک دو سه امتحان می کنیم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

فکرکنم پرشین بلاگ دیوونه شده

یا اینکه من چشام نمیبینه

مطلب قبلی یا ۵ بار فرستاده شده یا اینکه اصلا نیومده...

در هر صورت شما آخریشو بخونین من اگه دیدم... اضافه هاش رو پاک می کنم...

شاید هم پرشین جون دیده تعطیلم اونم کرکره مغازه منو کشیده پایین  دزد نیاد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




تا ظهر حتما تعطيله

به علت مرگ جسمی و مغزی صاب مغازه، این واحد صنفی  تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

البته برای اثبات عدم اعتیاد :(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




امان از کافی نتهای کنار بانک

سلام

من وقت ندارم

هنوز خوبم

هنوز ناک وت نشدم

بوی چی میاد؟

بوی غذا؟

خوب منم دیگه

از دیشب کنار گازم

برا خواهر شوهر خوب بودن باید بمیری... مهم نیست داداشی رو خونشو تو شیشه نکنن من در بست چاکرشونم هستم

الان هم از درد کمر دارم می میرم ولی باید می اومدم بانک

عزیز جون فقط وظیفه تهیه پول رو داره.. خرج کردن و پرداخت ها و ......... با سیب بیچاره است...

اشکال ننداره.. من یه دوماه دادم اون همه کارها رو انجام بده.. دپ۱رس شد .. قاطی کرد تازه شارژ دو ماه هم نداد یادش رفت...

الان هم کافی نتم.. به من چه تو بانک جا برا نشستن نبود..

باید برم.. بای تا شنبه..

راست یقوری جون من بودم ها تو نبودی :(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




مجرم اس ام اسی

من که می دونم آخرش منو به جرم ادمی که همش اس ام اس ها رو اشتباه می فرسته می گیرن ...

خوب گل من نگاه کن اول ببین کی داره اد میشه بعد سندش کن...

تازه اس ام اس کم بود..

تو گوگل تاک میری برا همکارت چی چرت و پرت مینویسی.. بدبخت اون جوکه رو اگه برا همکارت فرستاده بودی که الان باید می رفتی خودتو بهشت زهرا معرفی می کردی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

یه چیز مهم

اون آقا صبحیه زنگ زد

داشتم خفه می شدم..

اینقدر که رییس گفت اتفاقی افتاده؟ البته با نگرانی... دستامم می لرزید...

بعد دیدم کلی عذرخواهی کرد.. بعدشم گفت که اگه شاگردی که براتون میفرستم دانشجو باشه ایرادی داره... فقط می خواستم بگم نه.. ولی باید مونث باشه لطفاً که نگفتم.. خوب بد بود دیگه... هر چند برا شاگردهام که پسر پیش دانشگاهی بودن عزیز جون همیشه خونه بود... یعنی کلاسمو وقت می ذاشتم که عیز جون خونه باشه..

بعدشم گفتم که: راستی آقای..... من به همسرم گفتم شما امروز خیلی در حق من لطف کردید و اونم گفت که اگه تماس گرفتید ازتون از طرف ایشون تشکر کنم...

اونم گفت انشاءالله خدمت همسرتون هم می رسیم... خوبه نگفت به خدمتش می رسیم :)

بعدشم گفت که دیگه مزاحمتون نمیشم... و قطع کرد..

خودمم می دونم الان می گید آفرین سیب جون که حواست جمعه... بابا جمعه نه.. جمعه..

**********

راستی یه چیزی...

بگم؟

من تصمیم گرفتم که رییس رو هر چند وقت یه بار بفرستم بره... اگه بدونین گوش شیطونن کر امرو ز اینقذه مهربون شده.. اینقذه خوب شده که حد نداره...

به نظر وقتی میره دلش برا من تنگ میشه.. بعد مهربون میشه....

من رفته بودم گلاب به روتون د س  ...یی .. دیدم اومده میگه خانوم سیبی نیست که.. کجاست؟

من زودی اومدم گفتم اینجاست... نگفتم اینجام گفتم اینجاست.. بعدشم رییس از اون خنده ..خنده داراش کرد که ارتودنسی دندوناش میریزه بیرون.... منم خندم گرفت ولی برا اینکه باز دلش نشکنه گفتم .. سفرتون به خیر .. خوب بود؟ هواش که خوب ان شاءالله...

اونم کلی ذوق زده شد.. کلی باز مهربون شد.. جوابمو داد...

بعد گفت که خیلی طرفدار دارید ها... من بالا اومدم ازتون شاکی بشم که همه گفتن: اصلا دیگه به خوبی خانوم سیب تو این اداره نیست.. شما چطور دلتون میاد اینطوری حرف بزنین.. و این حرف ها... کلی ازم تعریف کرده بودن.. کلی هم حالشو گرفته بودن...

بماند که من به روش نیاوردم که مگه تو داشتی چی می گفتی؟

می دونم تو دلش قند آب شد... یه جورهایی فکر میکنه منم جزو وسایل معاونتشم.. برا همین احساس می کنه اگه من خوبم برا اینه که اون خوبه...

راستی اول که اومد یه راست رفته بود دفتر مدیر عامل ...

از اونجا داشت اینجا زنگ می زد..

منم داشتم برا اون زنگ می زدم... ببینم میاد نمیاد.. رسیده یا هواپیماش منفجر شده...

بعد یه بار که قطع کردم زنگ زد.. گفتم : سلام خوبید.. شماره افتاد؟.. داشتم زنگ می زدم هی اشتباه می افتاد..

بعد کلی  خوشحال شد.... از کجا می دونم؟ خوب ذوق زدگی از صداش می اومد بیرون دیگه ...

فعلاً کاری ندارم تا بعد..

راستی میشه دعا کنین این آقا امروز صبحیه بی خیال این بشه که  من به فک و فامیلاش درس بدم؟ دوست ندارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خانومها سکته نکنید لطفاً..

اولا به من ربطی نداره تو این حرف بد داره..

ثانیا اینو یکی از خوانندگان محترم تو  پست "نمی ذارن یه رو زتعطیل باشه " برام نوشته بود که من خیلی ناراحت نباشم...

یعنی خیلی ناراحت نباشم.. که نکنه من مشکلی دارم و از این اتفاقات محیرالعقول برا من فقط می افته...مشکل تفکر پویا و خلاق آقایونه...

خداییش قدیمها.. شاید ۱۲ سال پیش همش دوست داشتم پسر باشم... همش می گفتم چه ما دخترها بدبختیم.. چقدر باید هی مواظب خودمون باشیم.. و این حرفها... نگو پر بیراه نمی گفتم..

***

سلام !
نتيجه يه تحقيق رو خوندم که برام خيلی عجيب بود !‌ نوشته بود مردها در طول زندگيشون و در ساعات بيداری ، بطور میانگین هر ۷ ثانیه یکبار به س ک س فکر میکنند !!! گفتم شاید در تکمیل این پستت بد نباشه !!!
ولی خداییش عجب مغزی داریم ما مردها !!!

******

حالا خداییش این تحقیق واقعیت داره؟

تازه حتی اگه هر یه ساعت یه بار هم به این موضوع فکر کنن وحشتناکه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




یه همکار مهربون

یه چیزی بگم؟

اینجا چند وقته این آقا مهربونه که دوست منه و با عزیزجونم هم کلی دوست داره میشه هی هر چی میاره به من تعارف می کنه...

من فکر کنم فکر میکنه من نی نی دارم...

باور کنین...

اینقده هم مهربونه...

ولی حیف که همش نمیاد سر کار..

یه روزهایی که من روانی میشم اینجا.. همش میاد میگه می رم یه چیزی بهش می گم ها...

شما نباید اینقدر حرص بخورین...

امروز  من باید یه پروپوزال رو برا دفتر مدیر عامل می بردم.. .. همچین که پا شدم برم دیدم میگه من بالا کار دارم خودم می برم... من هرچی گفتم نه مرسی.. قبول نکرد...

صبح ساعت ۱۰ به زور بهمن نون و هله هوله تعارف کرد و خوردم.. می گم من گرسنه نیستم صبحونه خوردم.. میگه شما زود میای از خونه ا لان حداقل ۵ ساعت گذشته از صبحونه ای که خوردی...

ولی گفتم که.. متاسفانه زیاد نمیاد اینجا...

رفته پیش عزیز جون و اومده به من میگه.. شما خیلی بخشیدها کمی دیوونه ای که نمی ری با شوهرت کار کنی.. لااقل اونجا هست هواتو داره... اذیت نمیشی.. باهاش می ری و میای و این حرفها...

تازه تو نهارخوری هم یه آقا مهربون دیگه است که همش فکر می کنه من باید غذا بخورم.. همش می گه کمه برا سیبی بیشتر بکشین...

الان هم این آقاهه اینجا پیتزا خریده بود هی تعارف کرد که برم باهاش بخورم..

یعنی همه اینها فکر می کنن من نی نی دارم؟ اگه برا هیکلمه که خوب من قبلا هم همینقدری بودم... یعنی تقریبا ...

پ ن: یکی هم بخواد مهربون باشه از دست بدبین های من نمی تونه... بیچاره مردم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




نميذارن يه روز تعطيل باشه...

سلام

صبح به خیر

خوبید؟

الان خوبم... ممنون..

راستی دعا که می کنین،  برا  دو تا از دوست جون هام دعا کنین.. الان شدن دو تا

ممنون میشم... شما به خدا بگید برا دوست جون های سیبه ..خدا خودش می دونه چیکار کنه.. مرسی ممنون

 

من می خواستم امروز اینجا تعطیل باشه..

هم این وبلاگم کمی استراحت کنه... و کمی از سردش بابت وراجیهای من کم بشه... هم خودم کمی این فکم آروم بگیره... هم اینکه ببینم اصلا کسی دلش برا من طفلکی تنگ میشه.. میاد ببینه من چی شدم که نیستم...

خلاصه نمی ذاره این روزگار که من یه روز نباشم..

مخصوصا امروز که باز سیب جون رو می خواستن بدزدن..

البته نمی تونستن بدزدن..

سیبی تا دندون مسلح بود (جون خودش)...

فقط یه چتر فکستنی داشتم که بدرد کوبوندن تو سر مورچه هم نمی خورد....

البته این وسط فقط شماره موبایلم لو رفت..

وگرنه همه چیز خوب تموم شد...

 

می گم شما مردها کار و زندگی ندارین.. نه خداییش ندارین... همتون اینطوری هستین؟؟؟؟..

تا یه خانوم تنها گیر میارین هی می خواین ور بزنین.. لذت بخشه حرف زدن با یه خانوم..

گاهی به عزیز جون می گم می خوام برا یه روز مرد باشم.. ببینم چه لذتی می برن این مردها که با اینطور چیزها (خیلی ببخشیدها) حال می کنن.. و البته چه خوشبختن که حتی حرف زدن با یه خانوم براشون اینهمه با ارزشه که حاضر میشن از کار و زندگیشون بزنن...

دونستن  زندگی خصوصی یه خانوم چه لذتی می تونه برات داشته باشه؟ نه خداییش چه لذتی؟

 

بذارین از اول بگم...

نه اصلا از دیروز بگم...

دیروز بالاخره ساعت ۱۷:۲۰ رفتم..

تا ایستگاه پیاده رفتم

سر راهم از نمایشگاه نقاشی بازدیدنمودم.. سوار یه ماشین شدم که تا نشستم کمربندمو بستم.. و نموندم مسافرهابیان.. در جا خوابیدم...

چه جراتی نمی گه می دزدنش..

نزدیک کرج بود بیدار شدم..

باید اعتراف کنم که مثل همیشه خواب و بیدار نبودم.. تو دو ساعت و ۱۵ دقیقه ای که تو راه بودم.. باید اعتراف کنم که ۱:۳۰ کاملا خواب بودم...

عزیز جون بفهمه.. باز بیشتر از همیشه نگران میشه.. پس با اجازه بزرگترها نمی گم بهش...

خونه که رسیدم باز گرسنه نبودم و فقط تشنم بود...

کمی جمع و جور کردم و کلی هم آلبالو خوردم جاتون خالی...

دلم درد گرفت... فکر کنم ویار ترشی گرفتم...

فقط دلم آبلیمو و آلبالو می خواد..فشارمم که نپرسین زیر صفر بود...

رفتم نشستم فیلم دیدم... خوبه فیلمی که عزیز جون آورده بود ندیدم... اولش کمی وسوسه انگیز بود.. ولی اینقدر خشن و وحشتناک بود که حد نداره.. دیشب همش کابوس می دیدم..

فیلم تموم شد...

غذام سرد شد...

ولی عزیز جون نیومد... ساعت ۲۱:۴۰ رسید.. خونه.. من اصلا باهاش بداخلاق نبودم.. ولی قیافم مثل اینکه خیلی تابلو بود...

برا اینکه ناراحتیموو کاملا محو کنم رفتم دوش گرفتم...

البته از شام خوردن هم دررفتم.. بهترین بهانه بود برا شام نخوردن.. اگه شام هم خورده بودم و پیش عزیز جون می نشستم باز عزیز جون مجبورم می کرد با اونم شام بخورم.. فکرکردین برا چی من چاق شدم..

واقعا موثر بودها... حالم اومد سر جاش...

ولی عزیز جون برا اینکه من خوشحال شم بی خیال فوتبال شد و برام فیلم گذاشت.. و چقدر هم خوشحال شدم!!!!!!!

خیلی وحشتناک بود.. ادم ها رو زنده زنده می کشتن... یعنی نیمه جون می کردم...

 

احتمالا منکه خوابیدم عزیز جون باز یه عالم بیدار بود.. صبح رنگش پریده بود... هر چی گفتم بمونم پیشت گفت نه... گفتم بریم دکتر؟ گفت نه.... فقط خسته ام ...

منو تا ایستگاه رسوند و خودش رفت خونه...

ماشین وسط راه خراب شد...

فکرکنم ورد آورد بود..

نیم ساعتی معطل شدیم دیدم که درست نمیشه...

پیاده شدم و واستادم ماشین بگیرم..

البته خیلی از آقایون محترم دوست داشتن به من کمک کنن و منو به مقصد برسونن و شاید هم به مقصود خودشونم برسن.. ولی اینقدر موندم تا یه آقایی بیاد که دماغشو بگیری نفسش در بیاد...

انتخابم درست بود.. ولی آقاهه ذاتش نادرست بود..

گفتم می رم انقلاب... البته شما منو تا پل آزادی هم برسونین ممنون میشم..

گفت: نه من می رسونمت.. مسیرم اونوره اصلا...

می دونستم داره عین سگ دروغ میگه ولی برام مهم نبود.. مهم این بود که سالم برسم تا مقصد ..

بعد هی زر زد و هی زر زد... هی سوال پرسید.. و من مختصر مفید گاهی جواب می دادم..

بله.. خیر...

تا اینکه گفت.. خوب منم از کرج میام.. شما که سختت میشه هر روز تنهایی این مسیر رو بیای بری..

گفتم: نه سخت نیست..

گفت منم از کرج میام ها.. سختت میشه خودت نمی فهمی .. الان یه کم فکر کن... منم هر ور ز میام این راه رو ... (اینقدر اکبیری بود که نمی تونین تصور کنین)

گفتم نه منکه رانندگی نمی کنم سختم بشه.. همسرم منو تا اداره می رسونه...

معلوم بود نیتش خیره ...آخه وقتی فهمید من شوهر دارم اصلا ناراحت نشد.. باور کنین..

گفت همسرت چیکارست که هر روز میاد تهران؟..... البته با مسخرگی... چون فکر می کرد من دروغ میگم شوهر دارم.. وبا اون میام.. امروز آخه یه کم جوون شده صورتم.. نمی دونم چرا؟

منم سریع بدون هیچ مکثی گفتم رئیس نیروی انتظامی منطقه ۶.... امروز تو میدون سپاه جلسه داشتن نمی تونست بیاد.. برا مبارزه با مفاسد اجنماعی...

نمی دونین که چقدر خنده ام رو نگه داشتم... نمی دونم این حرف از کجا رسید به ذهنم...با اون خواب آلودگی مفرطم... تازه اینقدر خر بود که باورش شد.. البته خیلی خوشحال بودم که خیلی خر.. فکر اینجاشم کرده بودم که اگه بخواد  بیشتر بپرسه بگم مسائل شغلیش محرمانه است نمی تونم توضیح بدم...

البته می شد دید که اون صورت سیاه سوختش تقریبا زرد شده....

وسط های راه یه خروجی بود.. یهو گفت که من نمی رم تا انقلاب.. می رم تو این خروجیه... و ...

منم گفتم که پس منو لطف کنین پیاده کنین ..

این شد که از شرش راحت شدم...

حالا وسط اتوبانم....

باز سوار یه پراید شدم که اقاهه توش لاغر مردنی بود...

گفت کجاست مسیرتون؟

گفتم می رم انقلاب.. البته پل ازادی پیاده میشم.. گفت اینجا برا انقلاب ماشین نیست که !!!

با اتوبوس های شهرکتون می رفتین ...

منم گفتم که ماشین خراب شد و این...

گفت اونجا که ماشین نبود..

گفتم یه آقای محترمی منو سوار کرد و بعد اینجا پیاده شدم..

فکرکرد ماشین من خراب شده.. گفت بریم من یه جورهایی بلدم درست کنم... گفتم نه.. ماشین من نبود که.. تازه اگرم بود راضی نبودم به زحمتتون...

گفت من تو گروه بهمن کار می کنم... (بچه ها مزدا رو داشته باشین که اومد) و بلدم یه چیزهایی... حالا چه ربطی به گروه بهمن داره نمی دونم...

بعد اونم شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن..

خوشبختانه با دید اینکه من حتما شوهر دارم حرف می زد... تو دلم گفتم بابا یکی پیدا شد که ما رو با شوهر قبول کرد  :)

بعدش از کارم پرسید.. و یه جورهایی فهمیدیم که خونمون تا خونشون ۱۰ دقیقه پیاده راهه...

منم مختصر خیلی مختصر مجبور بودم جوابشو بدم.. هر چی گفتم راهتونو به خاطر من دور نکنین گوش نکرد..

گفت نمی تونم تو این بارون شما رو وسط اتوبان پیاده کنم...

گفت قسمت اونها نیاز به یه همکار داره... البته کارهای دفتری و ...

گفتم: حقوقش خوبه؟

و اون باز حرف زد..

از اینکه اون همش حرف می زد خوشحال بودم...

از اینکه با مردهای غریبه مجبور باشم راجع به مسائل خودم زر بزنم بدم میاد...

 

گفت برات سخت نیست اینهمه راه میای.. گفتم خوب شما هم میاد...

گفت من خونه خودمه... شما مستاجرید..

منم گفتم راست میگی.. قرار بیام تهران...

چی پرسید که گفتم قبلا تدریس می کردم.... و اون گفت که تدریس که خیلی بهتره برا خانومها..

منم گفتم بله اگه تو مدارس باند بازی نباشه.. و همینطور تو آموزش پرورش...

همش می خواست بدونه محیط کاری من چطوریه...

براش گفتم که خیلی خوبه... برا همین با حقوقش مشکلی ندارم.. مهم محیط سالمه...

گفتم بگم که حواسش باشه ...

گفت همسرت با کارکردنت مشکل نداره؟

گفتم نه؟

چون من دوست دارم اونم خوشحال میشه... اینجا هم اکثرا آشناهای همسرم هستن..

خیالش راحته... منم خیالم راحته...

باز حرف زد.. از بچه هاش از اینکه بهار مریض می شن و....

دو تا بچه داشت...

پرسید بچه دارم؟ اذیتم نمی کنه که من می رم سر کار..

گفتم نه هنوز ....

همش می خواستم دیگه پیاده شم.. خیلی برام سخت بود جواب سوالاشو بدم.. خداییش بد حرف نمی زد...

گفت بازم تدریس می کنم؟

گفتم شاگرد خصوصی دارم.. مخصوصا نزدیک امتحانات.. (یاد اون سالی افتادم که به خاطر داداش عزیز جون رفتم شمال.. کلی دلم برا عزیز دلم تنگ بود.. ولی به خاطر اینکه به اون معادلات یاد بدم و سوالای ریاضیشو حل کنم و بهش یاد بدم رفتم شمال... چه بد بود اون سال.. کسی هم اصلا تشکر نکرد.. آخه حتما وظیفه ام بود دیگه... تازه شاکی شده بودن که چرا به یاغی های فامیل درس نمی دی.. آخه کی می ره به زور به کسی درس میده که من برم؟)

 -  : چه مقطعی؟

من: فرق نمی کنه ولی ترجیحا دبیرستان... درسشم مهم نیست...

-  : پس شماره تماسی چیزی دارید که من اگه شد براتون شاگرد بفرستم؟

من: (فقط چند ثانیه وقت داشتم... به این فکرکردم که هی می خواد ببینه من می ترسم یا نه.. اگه ادم بدی باشه و بدونه من می ترسم که خیلی بد می شد... تازه دیگه هیچ انرژی ای برا دفاع نداشتم... ) گفتم بله داریم.. البته منزل تلفن نداریم..

گفت موبایل همسرتون رو بدین... اگه امکان داره...

گفتم بله حتما.. شما هم اگه کارتتون رو بدید ممنون میشم...

گفت ندارم.. شمارمو گرفت.. ولی شمارشو نگرفتم... گفتم تماس بگیرید شمارتون می افته رو گوشیم... البته هر وقتی که کار داشتید.. کرایه دادم که بگم من به قصد کرایه دادن سوار شدم..

قبول نکرد...

فامیلیشو گفت..

من داشتم خفه می شدم..

هر چند که برام مهم نبود.. ولی احساس خوبی نبود که یه غریبه شمارمو داشته باشه...

دراولین فرصت به عزیز جون گفتم موضوع رو.. بمیرم براش که دیگه صداش درنمی اومد..

گفت که برام زنگ می زدی..

نتونستم بگم می ترسیدم از صدام بفهمه ترسیدم...

بهم گفت که صبح هی دلش شور میزد.. برا همین باز پاشده بود صدقه گذاشته بود کنار..

می گفت هی اومدم بهت زنگ بزنم نشد...

 

الان خوبم.. فقط تمام استخونهام درد می کنه...

خیس شدم زیر بارون..

برا اینکه شاید چتر به کارم بیاد جهت ضرب و شتم بازش نکرده بودم... که خیس نشه و اعصابم خورد نشه...

 

 

خسته شدم...

با اینهمه کار برا شنبه.. و اینهمه استخون درد .. انتظار نداشتین که اول صبح آپ کنم..

داشتین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سال سیب مهربون

کلی غذای نخورده و کلی نهار جا مونده تو یخچال..

ولی متاسفانه باید بریزم دور.. خدایا منو ببخش..

آخه من یه کم معده ام وسواس داره.. تلقینی مسموم میشه..

چه برسه به اینکه بدونه این غذا مونده است..

تازه کلی نهار نخورده امروز اینجا داشتم که اونم رفت تو آشغالی...

خدایا منو ببخش...

امشب آش دارم..

کی آش دوست داره بیاد..

تنها چیزی که بعد از کلی تفکر به نظرم رسید که ممکنه بتونم به ضرب ماست موسیر بخورم...

امروز داشتم فکر می کردم که چرا قرص هامو نمی خورم....

امروز فهمیدم تا قبل اینکه باز دچار وحشت مادر شدن بشم  خودم یادم بود همیشه به موقع قرصهامو بخورم... ولی از روزی که باز این استرس افتاد به جونم خود به خود یادم میره ..

حالا دیشب عزی جون میگه داروهاتو میخوری دیگه؟

منم فقط نگاش کردم.. حقیقتو هر چند که نگفتم ولی عین بیلبوردهای تو اتوبان بدجوری تو ذوق می زد...

حالا باز چطوری براش توضیح بدم که به خدا دوسش دارم و اصلا دیگه اون سیب دیوونه که همش حرفهای ناامیدانه می زد و هی می گفت نمی خوام بچه ام بی مادر بزرگ بشه و برا همین نی نی نمی خوام، نیستم.. نه اینکه نیستم ها نه... ولی اون سیب دیوونه رو بردن تیمارستان بستری کردن...

حالا حالا ها هم نمی تونه فرار کنه... یعنی امیدوارم نتونه فرار کنه... آخه با زنجیر بستنش... زنجیری بود به خدا...

الان سیب غمگینه اومده ...

بعدشم می ترسم سیب افسرده هه بیاد.. اگه این سیب غمگین شرشو کم نکنه...

حالا عزیز جون از صبح هی برام زنگ می زنه.. من خوشحالم ها.. ولی می دونین دیگه براش اس ام اس عشقولانه نمی زنم.. تحریم .. خودشم می دونه... علتش هم الان نمی تونم بگم...

می دونه سیب لجباز بشه دیگه از خر شیطون پایین بیا نیست... نمی دونین خر شیطون چه سواری ای میده به ادم ها.. اصلبا شیطون یه پالونی پشت این خرش گذاشته که هر کی روش بشینه اینقدر بهش حال بده که نخواد بیاد پایین...

نوبتی هم نیست که...

آخه شیطون یه دشت پر خر داره... با پالونهای رنگی و وسوسه انگیز...

دعا کنین رییس زنگ نزنه.. می خوام زودتر برم خونه... عزیز جون تا ۱۹:۳۰ که جلسه داره بعدشم باید بره دانشاه و بعد هم ماشینو برداره بیاد خونه..

این یعنی امشبم شوهر بی شوهر...

امشبم سیب جون باید خودشو با فیلم هاش سرگرم کنه...

بعدشم رو مبل خوابش ببره..

مگه نمی دونین شما..

سیب جون وقتی می خواد فیلم ببینه .. چون از کامی میبینه.. و برا اینکه بهش بچسبه و خسته نشه یه مبل میذاره روبرو کامی و بعد ولو میشه توش... بعدشم که خوابش می بره احتمالا..

آخه خیلی خسته است.. بعد هی ساعتو نگاه می کنه و هی غصه می خوره برا تنهایی خودش...

یه چیزی بگم... امسال عزی جون گفت سال خانواده است... فکر کردین فقط مسئولین اسم های عجیب غریب می ذارن برا سال ها...

عزی جون گفت امسال بیشتر وقت در خدمت سیب جونم.. سال سیب جونه امسال..

از اون رو زکه اینو گفت.. این گوش کر نشده شیطون شنید..

دیگه این شد که عزیز جون تا به حال ساعت ۲۱زودتر نیومده خونه...

اگه گاهی گذری زود اومده خوابیده...

وقتهایی هم هست سرش تو کتابه..

من نه به خدا..

من اصلا حرفی نمی زنم که..

اصلا هم ناراحت نیستم... یعنی هستم.. ولی نه به اون دلیل که شما فکر می کنین...

اصلا هم حرفی نمی زنم... نمی خوام خاطرش مشوش بشه..

چون می دونم داره با خودمون.. برا زندگیمون و برا آیندمون تلاش می کنه.. نمی شینه خودشو باد بزنه تو اداره که...

ولی اینکه یه بار محض رضای دل کوچیک من هم نگفت که: عزیزم یادم نرفته امسال سال تو بودها... یه مدت کوتاهه .. بعدشم همه وقتم مال توئه.. یا از همین حرفها  دیگه...

دیشب بهش می گم من همش دلم برات تنگ میشه.. اصلا این تلویزیون رو بیار تو اتاق خواب.. یا بیا پیش من تا من خوابم ببره.. می گه  من که همیشه پیش توام...

شاید اونم منظورش دل و فکرش بود.. اره به گمانم.. با همین فکر خودمو قانع کردم...

ولی الان جن های غصه یه عروسی ای گرفتن تو دلم بیا  و ببین..

دلم گرفته ....

دلم عجیب گرفته...

:(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




دلم گرفته.... دلم عجیب گرفته

دیدین گفتم امروز همه جا جن وجود داره...

حالا جن های ناراحتی و غصه اومدن تو دلم...

الان اینقدر دلم گرفته..

قیافم عین دچار ها شده...

دلم آغوش بی دغدغه می خواد...

دلم یه شونه می خواد که سرم بذارم روش تا آروم بگیرم...

دلم یه دست می خواد که کشیده بشه رو سرم و انگشتاش لابه لای موهام گم شه...

دلم یه بغل می خواد که سرمو توش گم کنم و تا اونجا که می خوام و می تونم گریه کنم...

دلم یه صدای آشنا می خواد تا با ترنم لالاییش خوابم ببره...

دلم یه عالم مهربونی می خواد...

کسی سراغ نداره اینهایی که دلم می خواد؟

پ ن۱: شاید یکی ا ز دلایل  دلتنگیم ...........................................

 نمی گم نمی تونم...

پ ن ۲: من چند وقته اصلا نتونستم  غذا بخورم ولی احساس می کنم یه جورهایی دلم گنده تر از همیشه شده.. کسی می دونه چرا؟

پ ن ۳: یکی بگه من چیکار کنم.

من هنوز از مادر شدن واهمه دارم... خیلی می ترسم... خیلی... می ترسم نتونم مامان خوبی باشم... یکی بگه من چیکار کنم... اگه به عزیز جون بگم دلش می شکنه... چون اون اصلا از پدر شدن نمی ترسه.. تازه الان داره فکر می کنه یه کم هم دیر شده...  ولی من می ترسم... خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنین... کاش مامان شدنم برا چند ماه دیگه طول بکشه.. مثلا تو شهریور باشه.. شهریور خوبه .. البته امیدوارم خوب باشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




دکتر Word

وقتی یه سیب کارش درسته باید هی تو طبقات بالا پایین بره..

چرا؟

با با هی میان دنبالش میگن سیبی بیا این فایل ما رو درست کن...

اصلا برا همینه که عزیز جون به من میگه  دکتر   Word

نبینین تایپم خوب نیست .. ولی این Word رو منو بیلی با هم درست کردیم..

بابا چرا حالا رگ گردنت می زنه بیرون.. بیل گیتس رو می گم دیگه..

پ ن : من الان کلی غصه دارم.. چراشو که نمی تونم براتون بگم که... شما اگه دوست داشتین دعا کنین... به خدا بگین دعا برا یکی از دوست های سیب جونه خودش می دونه... از کجا.. خوب من الان بهش گفتم.. می دونه خودش.. بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




پست به جا مانده از دو شنبه...

 پ ن ۳: این همونیه که تو پست قبلی یادم رفت.. می دونین چیه.. اصلا این مرتیکه حالش گرفته شد وقتی اومد و دید که من بدون اینکه اون بدونه همه کارها رو رله کردم..

مخصوصا اینکه این کارها مربوط به من نبود و مربوط به همونیه که رفته مرخصی..

اول صبح زنگ زد و من براش انجام دادم کارهاشو...

بعد هی اومد دستور بده من گفتم انجام شد.. هی اومد بگه اینکار رو بکنین من گفتم انجام شد..

بعدشم نگفت مگه شما از کی اینجا تشریف دارین؟ فقط شاخاش از اون کله پوکش زده بود بیرون...

 

 

شروع پست جدید

راستی یه دوست دارم که بهم گفته عاشق این غلط تایپیهایه منه...

وای اینقدر ذوق زده شدم که هی می خوام اینها رو غلط بنویسم... تو دلتون می گین: نیست الان اصلا اشتباه نداری!!!!!!!

بعدش به این نتیجه رسیدم که داشت برام انرژی مثبت می فرستاد.. چه خوب منو شناخته ها.. می دونه بخوره تو ذوقم دیگه کاری رو انجام نمی دم...

 

خیلی کارها بوده که خورده تو ذوقم و من دیگه دست به اونها نزدم... و همه هم یادشونه...

مثلاً من قدیم ها خونه بابام اینها ماست می زدم... اره یه ماست بند حرفه ای بودم...

از اونها که معروفه و می گن که طرف دستش برا ماست خوبه... ولی زدن تو ذوقم و سر یه ماجرایی دیگه اینکار رو نکردم براشون... الان هم برم و ببینم مامان می خواد ماست بزنه اصلا کمکش نمی کنم.. البته در نهایت بدجنسی

یکی دیگه از اون موردها زنگ زدن با گوشی عزیز جونه... یه بار بدطوری دلمو شکست.. حالا اصلا حالم گرفته میشه وقتی با گوشی اون مجبور می شم حرف بزنم..

یکی دیگشم اس ام اس زدن به عزیز جون..

البته هنوز کاملا منصرف نشدم ها.. ولی دیروز و امرو ز براش اس ام اس نزدم.. خیلی دلش گرفت... می دونه نباید به روم بیاره چون قاطی می کنم.. (به این می گن جذبه)

 

وسط نوشت:

الان اینو می کشم ها... پررو.. ولی حالشو گرفتم خوشم اومد.. صدبار رفت اومد تا ببینه من ناراحت شدم یا نه؟ اینه دیگه.. به اینم می گن جذبه... الان میگه سوغاتی چی بیارم براتون... پرروووووووووووو

 

ادامه حرفهام: یه مورد دیگه که الان خورد تو ذوقم اینه که دیگه به دوست جون تا اطلاع ثانوی میل نمی زنم... خودشم می دونه چرا.. هی من نمی تونم دندون رو جیگر بذارم که.. می تونم؟؟

کدوم دوست جون؟ خودش بهتر می دونه کدوم.. شما فقط گوش کنین و حرف نزنین...

 

**یه ماجرایی.. ما اون شب که رسیدیم شمال.. خیلی دیر خوابیدیم.. من که خوب دلیلم موجه بود ولی عزیز جون دیر خوابید چون باید اطلاعات خاله زنکی رو از زهره اینها می گرفت دیگه...

رفتم که بخوابم عزیزجون رو بیدار کردم و گفتم که  خوابم نمیاد... معصومه و زهره هم هی اذیتم می کردن... عزیز جون ژست بیداری گرفت.. منم باز گول خوردم فکرکردم بیداره...

آخه معصومه اینها اومدن پیش ما بخوابن... چرا؟ از بحث وبلاگ خارجه... به جزئیات گیر ندین..

بعد اونها شروع کردم جوک تعریف کردن و حرف زدن و ... خنده بازاری بود به هر حال..

بعد من یه جوک یادم اومد.. یواشکی خواستم در گوش عزیز جون بگم.. احساس کردم خوابش برده.. بهش گفتم خوابیدی؟ مهندس بیداری؟

گفت آره.. گفتم پس چرا نخندیدی؟

گفت چرا باید به حرفهات بخندم... داشتم بهشون فکر می کردم... به عمق حرف هایی که زدی... نمیشه که حرف های نازنینمو سر سری ازش بگذرم که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من مردم از خنده .. می گم جوک هم جایی برای تامل داره؟

میگه آره پس چی.. همه حرفهات قابل فکر کردنه.. و باز کلی حرف قلمبه سلمبه زد... و این یعنی اون کاملا خوابیده.. و این حرفها چطوری بر زبانش جاری میشن هنوز برا خودشم سواله... گاهی می تونم بفهمم که باورش نمیشه اینها رو تو خواب گفته....

می خواستم باز اذیتش کنم که آبجی ها نذاشتن...

به من گفتن ظالم .. ولش کن بنده خدا رو .. بذار بخوابه....

 

** من پریروز خودمو شرمنده کردم.. داشتم تا ایستگاه پیاده می رفتم که به یه لوازم آرایشی رسیدم... رفتم فقط یه لاک بخرم.. بعد دیدم که چه خوبه خودمو شرمنده کنم یه ست فرنچ خریدم...

بعد کلی از خودم تشکر کردم به خاطر هدیه زیبایی که برا خودم گرفته بود... و کلی هم قربون صدقه ام رفتم... بعد دیگه چون خیلی خوش به حالم شده بود.. از بقیه پیاده روی صرف نظر کردم و با ماشین تا ایستگاه رفتم..

چرا؟

خوب می خواستم برم از تو پارک برم... بعد نمی گین که تو پارک یکی منو یم دید تنهام بعد دلش می خواست با من دوست شه ... نمیگین منم مهربونم نمیتونم روشو بندازم زمین.. نمی گین؟

پس اگه رفتم اونجا با نصف ادم های تو پارک دوست شدم حرف در نیارین برام ها..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




جن ها از تو برنامه نود میان...

من فهمیدم

جن ها روزهای سه شنبه بیکار می شن..

یعنی از دوشنبه شبش بیکار میشن...

آخه اونها احتمالا نود دوست دارن.. نودتا دوست نه.. برنامه نود...

اینقدر این عزیزجون این نود رو دوست داره که من نسبت به فوتبال آلرژی پیدا کردم..

یادش به خیر ۱۳ بدر سال ۸۵.. عزیز جون بعد از مدت ها یه تکونی به خودش داد و فقط از تماشای فوتبال لذت نبرد... بلکه خودش عین مارادونا تا لحظه آخر بازی کرد...

چه حسودیشون شد این پسر عموها.. چون اونها مشوق نداشتن که...

من تماشاچی پرشور و حرارت شون بودم...

یکیشون اومد گفت: سیبی حالا چند بدم تا ما رو تشویق کنی... منم گفتم تو فقط دقت کن...

یه نفر هم داور بود.. دروغ نگم نمی دونم کی بود.. یعنی یادم نمیاد... ولی من همش می گفتم داور دقت کن... آخه گفته بودن حرف های رکیک نزنین...

بعدش خانوم ها به رسم همیشگی بازی خودمونو شروع کردیم...

شرایط سنی برا این بازی وجود نداره .. فقط باید بتونی راه بری و خانوم باشی همین..

همون بازی قدیمی دوران کودکی... نمی دونم شما بهش چی میگین.. ما می گفتیم وسطی..

دو گروه میشیم.. البته سر یار کشی به علت مسائلی ۱ ساعت می خندیدیم.. اگه آقایون اینجا نمی اومدن براتون می گفتم...

بعد یه گروه میرن وسط گروه دوم اینور اونور زمین وا میایستن و هر کی هم با توپ بزنن باید بره بیرون...

هر کی هم بتونه قبل اینکه توپ بیاد زمین اونو بگیره می تونه یکی از یارهای بیرون زمین رو بیاره تو زمین...

اینقدر جیغ کشیدیم و اینقدر با هیجان بازی کردیم که همه آقایون فوتبالیست بازنده هی می گفتن تو رو خدا ما هم بازی...

البته من اصلا جیغ نکشیدم ها ولی نم یدونم چرا این پسرعموها هی می گفتن که سیبی ما فکر می کنیم که تو یه مشکلی داری.. آخه با حرکت پاهات از حنجره ات اصوات گوش خراشی بیرون میاد و هر چقدر هم تندتر می دویی صداها بلندتر میشه...

خوب شد بازی تموم شد وگرنه منو به جرم ایجاد آلودگی صوتی حتما دیپورت می کردن...

چه چیزها اول صبحی میاد تو ذهنم ها...

اصلا بحث این نبود که..

بحث فوتبال بود... و برنامه نود و جن های روز سه شنبه..

امرو زمن آخر جنی هستم... اگه تو ماشین خواب نبودمم اعتراف می کنم که مطمئنا یه دعوای کوچولویی راه می افتاد..

حالا من باز براتون توضیح ندم که دعوا یعنی همون حرف های نگفته که وقتی می گم دلخوری ایجاد می شه...

الان هم برا مبارزه با اجنه دارم می نویسم.. وگرنه از دیشب تصمیم داشتم ننویسم...

به قول زهرا اینهمه کار کردیم تازه شد ساعت ۸...

من اول صبحی چندتا کار کوچیک داشتم که انجام شد.. الان هم کار ندارم...

یعنی دارم ها.. ولی حال ندارم.. تازه یه کار برا اینکه کارشناسی جلوه کنه باید کمی دیر انجام بشه... خودتون که واردین...

***

بذارین از دیروز باتون بگم...

دیروز از بس که من خندیدم و سرفه کردم دهنم کش اومد.. به عزی جون یم گم که حالا چیکار کنم با این لب های غنچه!!! می گی هیچی عزیزم بریم آیس پک بخوری خوب می شی غنچه غنچه...

ولی من الان به هر غذایی فکر کنم دچار تهوع می شم .. چه برسه به آیس پک... و این حرفها...

نی نی دارم؟

نمی دونم شادی...

ولی ربطی نداره...

افکارم مشوشه.. شاید برا همین باشه ... الان مدتهاست پیشنهاد عزیز جون رو برا پیتزا قبول نکردم.. خیلی نگرانمه.. چون این خیلی غیر عادیه.. همیشه از هر ۵ پیشنهاد یه بارش قبول می شد...

باز یادم رفت این اسم  ادکلونم رو بخونم.. داره تموم میشه... هیچکی نمی خواد برا من کادو بخره؟ من الان شدیدا به یدونه از این ادکلونها و یه عینک آفتابیهایی که تو مهستان دیدم نیازمندم... البته چیزهای دیگه ای هم هست حالا براتون لیست می کنم...

دیروز دختر عمه جون اومد و ما ساعت ۱۶ زدیم بیرون.. کجا؟

رفتیم گردش دیگه...

کلی هم به  یاد قدیم ها هر و کر کردیم...

من اصلا دهنم جمع نمی شد که...

می گم آذر جون همین کارا رو می کنیم که هیچکی باورش نمیشه ما بزرگ شدیم...

می گه نه بااب بزرگ شدیم..

می گم آخه یادت نیست شوهر دختر عمو چی گفت؟

گفت هی با این سیبی نگرد.. آخر بی شوهر می مونی از بس که این شر شور..

تازه یواشکی به من گفت .. دختر کوچولویه من شوهرت هم دادم باز بزرگ نشدی..

آخه منم قبلا دختر دختر عمو بودم دیگه..

چرا؟

خوب کسی که از صبح تا شب خونه دختر عمو پلاس باشه دیگه میشه عضو خانواده.. نمیشه؟

 

بعد دو تا دیگه از دوستامون به ما ملحق شدم..

کمی گلگشت زدیم که این کمی شد ساعت ۷:۳۰ به گمانم...

دیدم اصلا عزی جون انگار نه انگار.. بابا من هیچی نمی گم.. تو چرا هیچی نمی گی..

براش زنگ زدم می گم دیگه نمیای ما رو از زندون بیاری بیرون... اونم فقط می خنده.. می گه کی میای .. با هم بریم.. نه من گفتم کی میای با هم بریم..

قرار می ذاریم مترو صادقیه.. البته بعدش یادم میاد که خوب دیوونه تو اتوبان هم می تونی پیاده شی که... براش زنگ می زنم و میگم کجام

همونجا بود که یهو دلم گرفت...

نمی دونم چرا.. ولی یهو دلم گرفت....

بعدشم وقتی عزیز جون اومد تشدید شد...

چرا؟

خوب داشت با موبالش حرف می زد.. کلی هم خوشحال بود.. وبا طرف تریپ لاو و این حرفها...

یکی از دوستان دوران دبیرستانش بود..

دوست داداشی منم بود.. می شناختمش..

بعد هم تا قطع کرد یکی دیگه زنگ زد... اون که اصلا برام غیر قابل تحمل بود.. مرتیکه دیلاق چشم چرون...عوضی...

حالا از اینکه عزی جون اینهمه باهاش خوب برخورد می کرد حالم داشت بد می شد...

چشامو بستم.. مثلا خوابم...

یه چیزو ۵ بار براش توضیح داد باز مرتیکه نفهمید...

نزدیک کرج بودیم که بالاخره نوبت منم رسید... :(

بعدش عزی جون گفت بریم خونه داداشی... نیم خوای عسل جون رو ببینی؟

البته کلی هم با زنداداشم کار داشتیم..

زنگ زدم گفتم شام نخورین تا ما بیام.. سر راه شام گرفتیم رفتیم اونجا...

وای که این عسل عمه چه ناز شده...

صدای منو شنید تو راه پله جیغ می کشید از خوشحالی..

البته منم باهاش تمرین جیغ می کنم...

یعنی گاهی با زیون جیغی با هم حرف می زنیم...

اینقذه حال میده...

کلی با هم بازی کردیم.. با زنداداشم برنامه جمعه رو ریختیم...

کلی من تو دلم هی حرص خوردم...

ولی خوب بود... قرار بود ساعت ۲۳ برگردیم.. عزیز جون و داداشی تو نود غرق شده بودن...

بهش می گم بریم .. من خیلی خسته هستم.. مگه پا می شه...

رسیدیم خونه نزدیک ۱ بود ...

البته من ناراحت نبودم ها اصلا..

ولی وقتی خسته می شم زود از کوره در می رم..

ولی همه چیز خوب بود.. جز اینکه من دلم برا عزیز جونم تنگ شده بود..

چرا؟

خوب ندیدمش این چند وقته... دیشب هم تا سرمو گذاشتم رو بالش نابود شدم...

خونه که رسیدیم همسایه یه ظرف ۲ لیتری سم بهم داد.. تا بریزیم تو دستشویی و حموم...

شیطونه رفته بود تو جلدم تا این سم رو سر بکشم...

ببینم چه حسی داره خوردن سم...

تو ساختمون بوش می اومد..

بوش که نه بوش.. خواهش می کنم این پستمو سیاسی نکنین ...

سرگیجه گرفته بودم ناجور..

آب خوردم دهنم تلخ شد..

به عزی زجون یمگم این سمه تو گلوم نشسته باورش نشد...

حالا اصلا حالم خوب نیست.. گلومم اینقدر درد می کنه که دارم از دردش دیوونه می شم..

انگاری یکی سیخ کرده این گوشه راست گلویه من هی هم این سیخ رو می پیچونه...

 

******

هیچکی نمی خواد امشب برا من هدیه بخره؟

خوب من خیلی گناه دارم..

تازه دلمم گرفته...

بعدشم، خیلی بد عادت شدم این چند روز..

چرا؟

آخه جمعه شب که رسیدیم خونه آذر جون به من یه روسری داد.. می گم چرا خوب.. می گه برا اینکه دوست دارم.. عزیز جون بهش می گه مگه خودت خواهر مادر نداری که خانوم منو دوست داری؟ .....

فردا شبش ساره جونم .. همون دوست جون بهم یه بلوز داد.. می گم آخه چرا به چه مناسبتی می گه هیچی برا اینکه دوست دارم... باز عزیز جون می شنوه میگه بابا این زن منه.. مگه خودتون خواهر مادر ندارین...

یکشنبه هم خودم خودم رو شرمنده کردم وبرا خودم یه ست فرنچ ناخن خریدم... به عزیز جون میگم که منم خواهر مادر دارم ها ولی خودمو خیلی دوست دارم...

دیشب خونه زنداداشم اینها دیدم عسل عمه یه چیزی دستشه داره میاره برا من .. میده به من و یه بوس هم برام می فرسته.. می گم این چیه؟

زنداداشم می گه قابل شما رو نداره.. شما که نی نی نداری  ما هر بار براش یه چیزی بخریم.. اینو سپنتا برا شما خریده..

یه بلوز نخی.. یعنی پنبه ای .. از همون نخی های مارک نیکو... تو خونه ای .. ولی از همون جنس لباس هاست که من خیلی دوست دارم... می بوسمش و می گم آخه باز این دلیل نمیشه ها..

می گه خوب رفته بودم برا خودمون خرید دیدم از همون بلوزهاییکه دوست داری... برات خریدم.. تازه نمیشه من برا یکی که دوسش دارم کادو بخرم....

دیدم عزیز جون داره نگاه می کنه و لبخند می زنه.. می دونم تو دلش داره می گه مگه خودش خواهر مادر نداره که تورو دوست داره؟....

حالا کی امشب برا من کادو می خره؟؟؟؟؟

هیچکس دیگه ای نیست که منو دوست داشته باشه؟؟؟

عزیز جون نمی خره می دونم...

چرا؟

خوب آخه می دونم امرو ز اصلا پول همراش نیست... یعنی اونقدر نیست که بره خرید.. عابرش هم خالیه.. باید بره بانک که وقت نداره... منم یادش ننداختم از خونه پول برداره.. یادم نبود.. حالا عین چی پشیمونم..

اصلا من همش دلم هدیه می خواد...

بگم برام چی بخری؟

دلم یه کیف خوشگل برا موبایلم می خواد با از این زنگوله منگوله ها که به موبایل آویزون می کنن..

می خری برام.. همین امرو ز می خوام...

چی می شد عزیز جون می اومد اینها رو می خوند؟

آها یه چیز دیگه هم می خوام.. تونیک ... برا تو خونه.. کی خواست پیش مردم بپوشه... لباس تو خونه ای هام نابود شدن دیگه.. از بس که من سشتمشون.. اون مغازهه که ازش اینها رو می خریدم حالا شده پرده فروشی...

از همون جنس پنبه ای ها.. از همون ها وقتی م یپوشی به قول مامان انگاری پوست تنت آروم میشه.. چه رنگی؟

قرمز.. یا سورمه ای...

از این پیراهن ها هم باشه قبوله ها.. همون پیراهن کوتاهها.. بلندیش حداکثر ۹۰.. حداقل ۷۰... کتون هم بود قبول...

اینقدر می گم تا بالاخره خودم برم بخرم...

تاپ و شلوارک هم خوبه.. عکس فنتزی داشته باشه ولی شلوغ نباشه...

دیگه عرضی نیست..

خوب بده کارتو راحت کردم...

حالا چقدر باید می نشستی تا ببینی چی برام بخری...

اینو تا کامی نابو نشه می فرستم.. خوب...

بعد بازم میام... از تعداد جن ها داره کم می شه...

موبایلم خاموشه؟

می دونم... خودم خاموشش کردم.. اینقدر عزیز جون از این کار بدش میاد.. اینقدر بدش میاد...

کار داشته باشه زنگ می زنه شرکت..

ولی خوب رییس حالش گرفته میشه...

اصلا چه معنی داره که برا کار شرکت زنگ بزنه به موبایلم؟ هان چه معنی داره؟

زنگ بزنه شرکت خوب...

بد می گم؟

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




سيب کارمند

سلام

صبح به خیر

خوبم

کلی هم حرف دارم

ولی امروز رو شاید باید بی خیال من شین

گفتم شایدها

حالا اگه بیشتر از همیشه اومدم نخندین خوب...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

من هی نمی خوام حرف های س... ی...ا..س...ی بزنم نمی ذارن که...

هی به این دوستام می گم بی خیال.. برادر من خواهر من حرص نخورین.. خودتون رو اینقدر اذیت نکنین.. ولی دیگه خودمم به اینجام رسیده..

به اینجا...

پررووووو اینجا بالای سرم... از گلوم هم رد شده...

اگه بخوام داد و فریاد بزنم که گوش فلک کر میشه... از بس من فریاد نکشیده دارم از دست این ادم های قشنگی که هی میان و می رن و فقط جیبشون پر می کنن ....

اگه این محمود نمی زد تو کاسه کوزه ما و همه چیزو خراب نمی کرد الان ما هم برا خودمون رفته بودیم یه گوشه دیگه دنیا داشتیم با تنهایی خودمون سر می کردیم...

شاید هم الان نی نی دوممون هم تو راه بود...

ولی محمود جون اومد همون کاری کرد که دشمنان عزی جون از خداشون بود...

البته الان این درد من نیست ها... من از این ناراحتم که چرا باید هنوز اینجا زندگی می کنم و هر روز هم باید از دست ندانم کاری ها و بی مسئولیت بودن این آدم ها حرص بخورم...

اقلا وقتی ایران نباشم دیگه فقط دلم با خاک پاک وطنم تنگ میشه و یاد این همه ادم بی وجدان بی بته آزارم نمی ده...

کسی که برا مملکتش ارزش قائل نیست به نظر شما بی بته نیست؟

می دونم خیلی خودخواهیه که من کاری نکنم و بخوام بجای حل مشکلات از اون ها فرار کنم.. می دونم ولی دیگه خسته شدم...

 

طرف می گه که نه اصلا ما هیچ مشکلی نداشتیم پارسال... اصلا.. اصلا کسی به خاطر تغییر نکردن ساعت اذیت نشد... اصلا...

ولی نمی گه از دیشب قطع شدن آب منزل ما شروع شد...

نمی گه که تو فروردین ماه ما مجبور شدیم کولر ماشین رو روشن کنیم..

نمی گه که کولر روشن باشه کلی مصرف بنزین می ره بالا.. خوب مال پدرش نیست که دلش بسوزه.. هست.. نه اینها رو نمی گه ...

چرا؟

چون یا اصلا فکرش به اینجاها نمی رسه و یا اینکه اصلا براش این مسائل مهم نیست... و صد البته هر دو درسته...

 

حالا اینها حرف من نیست بازم...

امروز باز یه چیزی دیدم که همه اون ناراحتی ها هوار شد رو سرم...

باز بی مسئولیتی ادم ها..

باز مصرف بی رویه بنزین...

بعد آقایون میان بنزین رو اینطوری تقسیم می کنن بین مردم...

از صبح تاشب هم می گن: صرفه جویی مصرف نکردن نیست درست مصرف کردن است ..

 

گاهی خودمو تو آیینه که نگاه می کنم جا پای آدم ها رو شونه هام می بینم..

همون هایی که برا ترقی پاشونو گذاشتن رو ما و خودشون رو بالا کشیدن..

بعضی از جا پاها خیلی دردناکه و جاش زخم شده چون گاهی بعضی هاشون برا اینکه بالا تر برن می پریدن و برا اینکار پاشونو بیشتر فشار دادن ....

 

می خواستم براتون از امرو ز بگم ولی دیگه حوصلشو ندارم...

از دست این رییس حالم داره بهم می خوره...

دچار تهوع شدم...

خیلی احمق.. خیلی...

می بینه من اینجا نشستم و میبینه که اصلا دستم حتی نزدیک تلفن نیست ها..

میاد میگه شما همش اشغالین چرا؟

می خوام خفه اش کنم... ادم اینقدر بیشعور.. اینقدر نفهم... 

یه گوشی کنار منه.. موبایلش که روش دایورته...  خط داخلی شرکت هم هست... از بیرون هم زنگ می زنن.. تازه من مگه تلفن چی توام ... به ننه باباتم می گی زنگ بزنن به شماره من... خودت مگه خط مستقیم نداری ؟ اینقدر اذیتم کردی منم به اون آقا مهربونه گفتم.. اونم گفت :اشکال نداره غصه نخور تقصیر نداره طفلک شعورش پایین...

همینو می خواستی بشنوی...

می دونی دارم کم کم به این نتیجه می رسم علی رغم ژستت خیلی هم عقده ای هستی...

آخه اگه نبودی خوب شماره خودتو می دادی... نه اینکه من بردارم و بعد برات وصل کنم...

تقصیر منه .. یادمه که هر جا که کار داشتی خودت زنگ می زدی... بعد من عین احمق ها بهت گفتم که فکر نمی کنین لازمه بعضی جاها رو بدین یه نفر دیگه براتون زنگ بزنه.. اینطوری طرف مقابل بیشتر براتون ارزش قائل میشه...

حالا دیروز اومدی همین حرف هایه خودمو تحویل من می دی و یم گی که این آموزش ها مجانی نیست ها... من دارم دوستانه می گم خدمتتون...

نمی دونم چرا لال شدم و بهت نگفتم که ببخشید که من مگه چیکاره هستم الان اینجا که نیاز به آموزش منشی گری داشته باشم؟

هر چند که منشی ها این دوره زمونه از این کارها نمی کنن که من برات انجام می دم...

 

دارم خفه میشم...

چه خوبه که امروز زود می رم... خیلی خوبه...

راستی یه آقایی هم اینجا هست که نمی دونم چرا خوشم نمیاد ازش.. کاری نداره ها .. جز سوالات پی در پی...

شیطونه می گه بهش بگم من تلفنچی هستم.. کار فنی بلد نیستم.. به من ربطی نداره...

 

 

پ ن۱: زندگی هم می گذره... ملالی نیست جز دوری از عزیزجونم... جایی نرفته.. نه بابا.. خوب من رو زها نمی بینمش .. دلم براش تنگ می شه...

لوس هم خودتونین...

تا دیشب شام داشتیم... پس زیاد کاری نداشتم

البته پریشب شام درست کردم چون تا پریشب مهمون داشتم... جاتون خالی بود..

الان فقط و فقط نیاز دارم یه بار به دور از دغدغه های زندگی راحت بخوابم..

دیشب رفتم زیر دوش که کمی خستگیم رفع شه بعد برم بخوابم... آب قطع شد...

دیگه نمی  شد که بخوابم نشستم تا آب بیاد .... بنابراین باز هم دلیلی برا دیر خوابیدن پیدا شد..

پ ن ۲:راستی در باره دختر عمه جون یه حرفهایی دارم ولی نمی تونم بگم.. چون یکی که نباید بدونه میاد اینها رو می خونه.. خوب خوب نیست دیگه...

پ ن ۳: اینقدر این دیر باز شد که یادم رفت..

راستی فردا و پس فردا شر یکی از بچه ها کمه

از الان عروسی داریم..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦




مرسی دوست جونم

فعلا که نمی تونم حرف بزنم

حالم خوش نیست

از بس که من  امروز روز خوبی رو شروع کردم

تو پست بعدی براتون یم نویسم

(دیدین می شده یم )

این پست رو هم نوشتم بگم که تو وقت هایی که کاملا مغزم هنگ می کنه و مواقعی که فکر میکنم کسی نیست کمکم کنه این دوست جون هام هی منو شرمنده می کنند...

اون پستی که در مورد اون اقا راننده مشکوک نوشتم یادتونه؟

مال پارسال بود..

اون رو زمن کلی تنها بودم ... بعد دوست جونم تا کرج که برسم هی برام زنگ زد و یا برام اس ام اس داد تا من نترسم و همینکه از حالم با خبر باشه...

الان هم کلی دلداریم داد و باعث شد یکم کله ام کار بیفته... تا حدی مشکلی که پیش اومده رو حل کردم... الان بهترم.. حداقل اینه که نفسم بالا میاد....

هیچی خواستم بگم دوست جونم دوست دارم... ممنون از اینکه همش به فکر منی...

بازم دوست دارم

پ ن: یه چیزی بگم؟

مگه میشه کسی که متاهله کس دیگه ای رو دوست داشته باشه؟ این یعنی چی اونوقت..

پ ن، پ ن: پ ن بالا رو یه فاستوس گفت ها به من ربطی نداره من سیب مهربون هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

سلام

صبح به خیر

خوبید؟

خوبم ... به دستور شهاب خان و البته با دیدن کامنت های دوست جونهام کلی خندیدم...

البته این دوست جون جونیم که کلی منو خندوند...

ولی امروز از اون روز سگی هاست به گمانم...

از روزها که سیب سگی میشه اساسی..

حالابراتون می گم...تو پست بعد

من که گفتم چرا این وبلاگم پر از غلط تایپیه (مازنی جان بهش می گن غلط تایپی)...

ولی باز می گم.. اولا این انگشتام کمی با هم کل کل دارن... برا همین اصلا نوبتو رعایت نمی کنن... مثلا اول این دست راستیه می خواد میم رو بزنه بعد چپیه ی رو .. ولی این چپیه... چون چپیه اول می پره وسط... بعد این راستیه.. چون راستیه و یه کم دیر می گیره دیر کارشو انجام می ده..اینقدر که گند می زنه به هر چی نوشته تو این وبلاگه .... اصلا همه کارهاشون اینطوریه ها مثل همین مبارزه با بد....

چی چی شد؟

سیاسی؟

نه بابا من غلط می کنم... (به کسر غ)

راست و چپ چیه ... حرف نندازین تو دهن من... من انگشتهای دست راستم و انگشتهای دست چپم رو می گفتم...

داشتم می گفتم یه سری غلط تایپی ها در اثر این تعجیل و تاخیر ایجاد می شه..

تازه این وسط شصتمم دیوونه بازی در میاره و اسپیس ها رو زود یا دیر می زنه

یه سری هم در اثر کور چشمی انگشتام غلط تایپ میشه.. خوب به جای اینکه مثلا کاف رو بزنه گاف رو میزنه.. و اینطوری گاف میده دیگه...

اصلا اصطلاح گاف میده اینطوری بوجود اومده... باور کن ...

بعد هم گفتم که اینهمه می نویسم بر نمی گردم بخونم ببینم چی نوشتم..

اونم کلی دلیل داره که الان جاش نیست براتون توضیح بدم و فکرکنم که قبلا گفتم

پ ن: وای من الان یه گاف دادم که نمی شه با هیچی جمعش کرد..

خدا من از اول می دونستم امروز روز من نیست

من یه میل کاملا محرمانه رو برا پسر عموم فرستادم... حالا تصور کنین تا بیاد به من بگه که سیبی موضوع چیه .. من که پام درد نمی کنه.. منکه این حرفاها رو بهت نگفتم چه فکرهایی باید راجع به من بکنه.. تازه عکس هم توش بود... تو همون میله دیگه... الان از استرس دلپیچه گرفتم... کلی کار هم دارم اصلا تمرکزم ریخت به هم..

یکی بیاد منو بکشه تا اینطوری دق مرگ نشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦




نظر شما چيه؟

سلام

اول پست نازنین دوست من دوست دارم رو بخونین...

دو تا قبل این پست...

بعد کامنت های زیر رو بخونین..

آبیه رو من برا اون آقا نوشتم....

 

***********

سلام
از نفرتتون نسبت به ادمای جديد خبر نداشتم!
بيشتر از اينا مزاحمتون نميشم
با ارزوی گرمی کاشونتون
رونق کار و کسب و خونتون

 

سلام
خوبی؟
بابا چرا ناراحت می شی شما
خوب از اول اول باهام دوست نبودی و وبلاگم رو نخوندی
منظور از تنفر نسبت به ادمهای جديد رو اگه بتونم خلاصه بهت بگم اينه:
ادم های جديد و خودخواهی که ميان تو زندگيت درگيرت می کنن و خيلی از خصلت های خوبتو شايد براشون بذاری کنار .. و کلی هم وقتی ناراحتن تو رو درگير ناراحتيهاشون می کنن و وقتی ديگه مطمئن شدن ديگه زندگيشون افتاده رو غلتک خوشبختی يه ضد حال اساسی بهت می زنن و تشريفشون رو از زندگيت می برن بيرون
ضمنا می رن هر جا که می دونن می گن که اينها اينطورين اونها اينطورين..
بعد همه شما رو به خاطر از دست دادان ادم های نازنينی مثل اونها سرزنش می کنن
منظور اين ادم های جديد بود
برا همين هيچوقت ديگه نمی خوام يعد ۱۰ بار تجربه تلخی که داشتم باز کسی رو اينقدر تو دلم راه بدم که از رفتنش غصه دار بشم و دپرس
حالا اگه متوجه منظورم شدی و همون ديدی متعجب سابقی از سرعت ارتباطات يه کامنت برام بذار
موفق باشی
بای بای

سلام
ممنونم بد نيستم!
راستش اصلا نفهميدم منظورتون چيه!
مگه يه ادم چقدر ظرفيت داره که چند وقت يه بار ۱۰ بار!! يکیو وارد زندگيش کنه که طرف ناتو از اب در بياد!
مگه يه ادم متاهل غير از خونوادش می تونه دل مشغولی و دل دادگيه ديگه ای داشته باشه!؟
بر فرضم خوب!
مگه من خدای نکرده توقع دوستی با شما داشتم که اين جوابو به من ميدين!؟
يا اينکه...........؟!!
واقعيتش الان بيشتر از استنباطتون از کامنت گذاشتنام تعجب ميکنم!!!!!
فقط به خاطر اينکه فکر ميکردم جالبه يکی روز نگاريهاشو بياره تو وبلاگ هر چی که هست!!
نميدونستم اين جوری فکر ميکنين و الا هيچ وقت به خودم اجازه نميدادم روز نوشته هاتونو بخونم...
برا خودم متاسف شدم!

************

 

 

این سه تاکامنت رو خوندین؟

نظر شما چیه؟

 

من یه بار تو زندگیم اومدم به افرادی که این زحمت رو به خودشون میدن و برام کامنت می ذارن خوبی کنم ...

یه بار ها...

بعد ببین چی فکر می کردم و چی شد؟

همتون اینطوری حرف هایه منو متوجه میشین؟

یا اینکه من بد فهمیدم اون چی گفت...

من فقط یه بار خواستم به ادم های جدیدی که اصلا هیچ علاقه ای نمی تونم بهشون داشته باشم بگم که منظور من شما خواننده محترم نیستی که تشریف اوردین منزل ما... منظور همون هایی هستن که..... (اینو بعدا شاید براتون بنویسم کیا رو می گم...ولی اینو بدون که از بین همه اون ادم ها هیچکدومشون مرد نبودن... یعنی همشون یه مشت زن و دختر بی چشم و رو بودن به اضافه 3مرد متاهل که خوب اونها هم مرد نبودن نامرد بودن البته سه مرد متاهل با همکاری بانوان خیلی محترمشون!!!! )

این موضوع دلدادگی و اینها که گفتی فکر نمی کنی خیلی خنده داره....

همون که گفتی: مگه يه ادم چقدر ظرفيت داره که چند وقت يه بار ۱۰ بار!! يکیو وارد زندگيش کنه که طرف ناتو از اب در بياد!
مگه يه ادم متاهل غير از خونوادش می تونه دل مشغولی و دل دادگيه ديگه ای داشته باشه!؟

چی بگم والله ... من فقط یه عاشق یه نفرم تو زندگیم.. اونم عزیز جونم... اینو همه می دونن... اینقدر دوسش دارم که خیلی ها اینقدر به ما حسودیشون میشه که سعی می کنن زندگی مار و خراب کنن....اینقدر همه می دونن من چقدر دوسش دارم که هیچکی اسمشو بدون جون آخرش نمی گه... البته جوونها که اینطوری صداش می کنن: عزیز جون سیب جونی (البته به جای عزیز اسمشو می گن) و اما راجع به دوست داشتن... من خیلی ها رو دوست دارم.. از پدر مادرم گرفته تا فامیلهای همسرم...

یکی از افتخارات من اینه که هیچ وقت تا قبل اینکه ازدواج کنم نذاشتم هیچ نامحرمی وارد زندگیم بشه و پاشو تو قلبم بذاره.. و اولین و آخرینش هم همین عزیز جونم بود که ریز ریز وارد دل من شد اونم تازه بعد اینکه محرم زندگیم شد....

منی که می تونستم به قول خیلی ها خیلی راحت عشق و حال کنم و تا می تونم از جوونیم استفاده کنم... (البته اونها می گفتن استفاده... من می گفتم سو استفاده)

راستی شما اینقدر می شینی تا یه روز ازدواج کنی و بعد فقط همسرت و فرزندانت رو دوست داشته باشی؟

یا اینکه برا دوست داشتن کسی غیر همسر کلمه و عبارات دیگه ای به کار می برن و من بی خبرم....

الانم چرا دارم اینو می نویسم؟

خوب من از تعجب دارم خفه میشم...

یعنی چی که من چی راجع به تو فکر میکنم.. یعنی چی این حرفها...

 

حالا خوبه تو جای پسرعموم یا اون دوستم نیستی...

وگرنه حتما دق می کردی از خوشحالی و یا شایدم از ناراحتی وقتی من جانم، دلم برات میزدم و صبح تا شب هی بهت می گفتم که دوست دارم... آره ؟؟؟؟

تو راجع به دوستی همون فکری رو می کنی که عزیز جونم می گه پسرهای این دوره زمونه وقتی می گن دوست دختر داریم منظورشون اونه... من برا خودم متاسفم که یه همچین خواننده ای دارم و البته بیشتر از این متاسفم که یه ادم با همچین طرز تفکری به تور وبلاگ من خورده... مگه خودت اینو ننوشتی:

مگه من خدای نکرده توقع دوستی با شما داشتم که اين جوابو به من ميدين!؟
يا اينکه...........؟!!

حالا باید به خودم ببالم برا داشتن یه دوست جون که الان دارم... یکی که شاید از صبح تا شب 20 بار یادش می اندازم که خیلی دوسش دارم... و روزی هم50 بار به عزیز جون می گم اینقدر دوست خوبی دارم که حد نداره و خیلی دوسش دارم... و دلم براش تنگ میشه...

چرا؟ خوب معلومه....اگه اون یه کوچولو عین تو فکر می کرد یا اینهمه با ظرفیت نبود.. الان من باید خودم رو یه جا سر به نیست می کردم که...

الان هم اگه کسی واقعا فکر می کنه دوست نداره بیاد اینجا مجبور نیست بیادها... من به کسی یادم نمیاد التماس کرده باشم که وای منو دوست داشته باش... حتی به عزیز جونم...

هیچکی جز اونهایی که مستقیم بهشون می گم دوسشون دارم هم برام مهم نیستن...

یعنی غیر اونها و اونهایی که البته عزیز جونم دوسشون داره و براشون احترام قائله یکی جلوم پرپر هم بشه دلم یه زره هم نمی سوزه..

یکی بیاد تو شرکت و کار بلد نباشه و هی در حقشم اجحاف بشه بازم برام مهم نیست...

حق یکی رو بخورن هم برام مهم نیست...

ببینم یکی داره یم افته تو چاه و می میره هم ربام مهم نیست...

یکی و اخراج کنن بابت کاری که من می تونستم یادش بدم و ندادم هم برام مهم نیست...

یکی از عزیز جون کمک بخواد و عزیز جون کمکش نکنه بیشتر خوشحال میشم تا اینکه کمکش کنه....

تازه یه عالم هم اخلاق بد دیگه دارم که همش در اثر تجربه های تلخ به اخلاقای بد گذشتم اضافه شده...

اینها چیزهاییکه دل منو می سوزونه... وگرنه ادمها اونم از این ادم ها اصلا برام ارزشی ندارن ...

 

**********

نمی دونم چی نوشتم از بس که در هم نوشتم و منقطع..

ولی امیدوارم منظورمو رسونده باشم..

البته نه به کسایی که دوسشون ندارم ها .. اینو بیشتر برا این نوشتم که برا تو دوست عزیزم مورد مبهمی نباشه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




اي کاش يکی بود کمکم می کرد

یه خانومی هست که مامانم اینها هر وقت لازم باشه، بهش میگن بیاد کمکشون کنه...

حالا آخر این هفته ما یه دوره داریم فامیلی که من و زنداداشم داریم با هم مهمونی می گیریم و البته چون خونه داداشی بزرگه .. تو خونه اونها...

تو دلم می گفتم کاش می شد یکی که مطمئنه بیاد کمکم...

خوب زنداداشم هست..

ولی منکه هیچوقت نمی تونم بهش بگم کار کنه یا چیکار کنه..

تازه من تند تند کار می کنم ولی اون نه...

البته نیم خوام ایراد بگیرم ها.. مامان خودمم یواش کار می کنه...

ولی مامان می دونه وقتی من دارم کار می کنم نمیاد تو دست و پای من...

بعدش من تو پذیرایی خیلی دست و دل بازم.. ولی اونها نه...

از طرفی عزیز جونم فقط می تونه بعضی کارها رو برام انجام بده که اونم نیست پنجشنبه...

خوب تدریس داره... الان دو هفته است که شاگرداش دارن ولگردی می کنن...

تازه حتما جبراین هم داره و موقع شام می رسه...

حالا مهمونها کیا هستن... خانواده مادریم...

یعنی اینکه باید با حجاب اسلامی باشیم...

و این یعنی عملا وقتی مهمونها برسن سیبی فلج میشه..

چرا؟

خوب چون سیبی موقع کار کردن دو چیز اعصابشو به هم میریزه و عملا فلجش می کنه

یکیش که وجود افرادی که سیب جون باهاشون رودربایستی داره و نمی تونه بهشون بگه لطفا بشینید و فقط تمرکز منو به هم نزنید..

یکیش هم هم روسری سر کردن و نمی دونم دامن پوشیدن و این حرفهاست...

تجربه ثابت کرده که سرعت عمل سیب جون با حجم لباس و پوشش سیبی نسبت عکس دارن... هر چی میزان لباس کمتر و محیط آزادتر باشه... کیفیت و سرعت کار بالاتر میره...

آی چیه هی می خندی... حواسم بهت هست ها.. پررو.. فکرهای بد نکن و حرف بد نزن...

من طی تحقیقات گسترده ای که داشتم به موارد مشابه زیادی دست پیدا کردم...

راستی نگفتم چند نفرن.. اگه بگم دلتون کباب میشه برام

البته اگه همه لطف کنن تشریف بیارن.. و سختشون نشه... میشن حدود ۵۰ نفر

ما خودمون هم با مامان اینها زنداداش میشیم ۹ نفر

به همین سادگی

یعنی ۶۰ نفریم

خدا بیشتر کنه الهی

****

رسم دوره ساده برگزار کردنشه

همه هم رعایت کردن

ولی ما دو نفریم

دو تا مهمونی ساده ادغام بشه میشه تشریفاتی

از طرفی داداشی خونه تازه خریده... پس یه کم هم تشریفاتی تر...

برا هیچ چیزش مشکل ندارم جز برنجش

شمال که بودیم راحت تو حیاط آب کش می کردیم

اینجا هم میشه رفت تو حیاطش

ولی اضطرابشو چیکار کنم؟

کاش یکی بود که می تونستم بگم بیاد کمک...

مخصوصا برا پذیرایی

اصلا حال با روسری و حجاب اسلامی کار کردن و ندارم

کی مجبورم کرده؟

خوب بابا مگه یادتون رفته.. اینها همشون مذهبین از نوع خفنش...

بعد اگه ببینن من اونطوریم که باید فقط آمبولانس خبر کنیم سکته ای ها رو جمع کنیم...

البته دور از جونشون...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




نازنين دوست من... دوست دارم

سلام

خوبی نازنینم

نمی دونم چرا اینجا برات می نویسم

ولی می دونم می خوام برا تو بنویسم

برا تو که عین دو تای دیگه، تو این روزهای بی دلی پریدی تو دل کوچیک من..

دلم کوچیکه.. باور کن... اینقدر کوچیک که با کوچکترین محبتی پر میشه از خوشی... شاید از بس کم محبت دیده حجمش کم شده...

تو و زهرا و یکی دیگه... نمی دونم چرا.. در نهایت بدبینی من به آدم های تازه ... در نهایت نفرت من از آدم های تازه... و در نهایت خودخواهی من برا راه ندادن هیچکی تو زندگیم...  اومدین تو دنیای من...

یا نه بهتر بگم....اومدین تو دل کوچیک من...

ولی از بودنتون نه ناراحتم نه پشیمون... خوشحالم ...

هر کدومتون یه گوشمو گرفتین و نذاشتین غرق بشم تو دنیای تنهایی خودم...

حالا یه پست نوشتن برا تو که ارزشی نداره نازنینم... اینهمه منو شرمنده کردی...

********

نمی دونم چرا اینجا می نویسم...

نمی دونم...

ولی شاید برا راحتی تو... و یا شاید برا اینکه بگم تو هم محرمی تو این خونه کوچیک من...

تو این دنیایی که تنها مال منه و بس...

تنها جایی که احساس می کنم می تونم مالکش باشم حتی اگه زمین زیر و روبشه...

تنها جایی که می تونم از هر چی و هر کی حرف بزنم..

تنها جایی که صدام بلنده...

تنها جایی که حرفهام تو گلوم گوله نمیشه..

تنها جایی که بغض هام از ترکیدن شرمنده نمی شن و خنده هام از قهقهه زدن...

 

حالا نازنین با این حرفهایی که زدی من چه کنم؟!!

اون موضوع بی خیالی راه حل نیست می دونم ... ولی مسکن خوبیه...تو  این روزهای بی خیالی منم سرخوشم...

بی خیالی مسکن خوبیه برا این دردهای عمیق و برا بغض های زیپ شده تو گلو... ولی اگه کسی همینم از ما نگیره...

گاهی مثبت اندیشی هم می تونه کارساز باشه ...

اینکه به جنبه خوب ماجرا و با یه دید خیلی خوب و رویایی نگاه کنی...

البته یم دونم در همون لحظه نمی شه.. ولی بعدش دیگه به بدیهاش فکر نکن..

هر چی به بدیها بیشتر فکر کنی بدتر از بد می شه...

بهشم فکر نکنی کپک می زنه و بو گندش یه روز در میاد و حالت رو بدتر از همیشه می کنه..

عین اون روزهایی که من کاملا قاطی می کنم...

ولی نازنینم... وقتی که سرِ سر شدی (به کسر سین) سعی کن حس های خوب رو بفرستی تو ریه ات .. یه نفس عمیق بکشی کنار پنجره دلت... و بذاری صدای گنجیشکهای شاد و کوچولو گوشتو پر کنه...

و بعد لبخند بزن... یا به قول من به این دنیا و بدیهاش پوزخند بزن...

بذار حالشون گرفته شه اونهایی که نمی خوان تو، نازنین ترینم خوش باشی...

نمی دونم کتاب دوست داری یا نه؟

کاش کتاب بخونی...

روحتو پر کنی از حس حرف های بی صدای کتاب های جور واجور...

نمی دونم چیکار کنم برات.. کاش خودت راهنماییم می کردی... یه سرنخی چیزی...

جز دوست داشتنت کاری از من بی خاصیت بر نمیاد...

دیگه نمی دونم چی باید بگم..

پس به امید روزهای آفتابی و قشنگ براتون منتظر می مونم

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




بدترين اتفاق روز

بدترین اتفاقی که امرو زمی تونست بیفته این بود که:

اولاً رییس زود بیاد سر کار

ثانیاً یه جور اضطراب و عجله و استرس که اصلا علامت خوبی نیست رو تو حرکاتش ببینی

ثالثاً یکی از بر وبچز تا ۴ روز بره مرخصی و تو مجبور باشی جوابگوی کارهای انجام نداده اونم باشی

من موندم اینهمه ملت راحت میرن مرخصی بعد من نباید برم..

البته این همه سختی با اینه که من آناتول فیلاته هستم در نقشهای زیر:

اول اینکه من، آناتول فیلاته،  اینجا در نقش سیاهی لشکر هستم

من، آناتول فیلاته، در نقش منشی خصوصی

من، آناتول فیلاته، در نقش آبدارچی

من، آناتول فیلاته،در نقش نامه رسون

من، آناتول فیلاته، در نقش منشی تلفنی و موبایلی حضرت آقا

من، آناتول فیلاته، در نقش جوابگوی کمبودهای انبار

من، آناتول فیلاته، در نقش جور کش کمبودهای زندگی رییس.. (خوب به من چه جرات نداری به زنت بگی بالا چشت ابروست..  :(بعد میای اینجا به من زور می گی  )

من، آناتول فیلاته، در نقش کمرنگ کارهای خودم...(چرا کمرنگ؟ چون اونهایی باید انجام بدم رو اینقدر وقت کم میارم که می برم خونه...تنها کاری که اینجا انجام نمی دم کارهای خودمه)

 

میان نوشت: آناتول فیلاته کیست؟

منم نمی دونم کیه.. ولی یه خاطره از یه تله تئاتر که خیلی خیلی وقت پیش دیدم یادمه که توش شاید یه نفر یا دونفر بازی می کردن..

بعد یه آقایی بود هی می گفت : آناتول فیلاته در نقش سرباز..

آناتول فیلاته در نقش مرده ای روی عرشه...

آناتول فیلاته در ......

خلاصه یه آناتول فیلاته هزار نقش تو اون تله تئاتر بازی می کرد..

من که کوچیک بودم و نفهمیدم اصلا اون تله تئاتر در مورد چی بود و داستان و هدفش چی بود..

فقط این شد ضرب المثل خونه ما...

دیگه اگه هزارتا کار به یکی می دادن نم یگفت که بابا منکه ۴ تا دست ندارم ..

می گفت: بابا من که آناتول فیلاته نیستم که...

اینجا تو این شرکت و هر جای دیگه بنده احمق آناتول فیلاته هستم..

 

 

الان معلوم شد که برا یه نفر باید ساعت ۱۷ زنگ بزنه... بعد به من می گه که: یادتون باشه که ساعت ۱۷ بهش زنگ بزنید... این یعنی که تو تا ساعت ۱۷ باید اینجا باشی... البته حداقل

می گم اگه یانروزها این پسره بمیره.. حتما یکی از مظنونین من خواهم بود.. چون بدجوری به خونش تشنه ام...

تا این پست نمرده براتون می فرستم

آخه دشمنان اگه من نباشم خوشحال می شن...

 

خبر خوش: راستی یه کافی نت نزدیک خونمون باز شده...

دیشب دیدم.. یعنی اینکه من ازاینم به بعد آخر هفته که میشه هی باید خودمو کنترل کنم تا مبادا به بهانه پیاده روی برم کافی نت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




از دست رییس بد

یه آقا مهربون تو واحد کناری هست که دوست احساس می کنم ازمن خوشش میاد..

فکربد نکنین.. منظورم خوشش میاد که من با اون کار کنم...

رزومه منو که دید با ولع نگاه کرد که ببینه بدرد کارشون می خورم یا نه..

می دونم هیچ ربطی به کار اونها ندارم..

تازه اون کارها  هم که تو رزومه نوشتم قبلش توسط عزیز جون کارم بهم تفهیم می شد.. وگرنه اگه تنها می خواستم انجامش بدم که الان پرفسور شده بودم...

در واقع سر نخ رو می دادن دستم و هر وقت که گمش می کردم باز دوباره می دادن دستم...

افعالش جمع چون دو نفر بودن.. عزیز جون و مهدی دوست عزیز جون...

الان رفتم که به زهرا سر بزنم دیدم رفته... براش یادداشت گذاشتم...

اقاهه منو دید زود اومد بیرون ... باز همونطوری مهربونانه باهام حرف زد... و خواست کمکم کنه...

شیطونه می گه برم از این قسمت ها...

مالی اداریمون که می گه ناراحتی بیا خودمون لازمت داریم...

بابا من کارم درسته...

یه مدت ازاین کارهایه مالی هم انجام می دادم آخه...

این رییس اگه بفهمه که من برم نونش تخته می شه اینقدر منو اذیت نمی کرد...

تازه قرار یه روز حالشو بگیرم...

همون که گفتم دیگه...

کاری کنم که بفهمه عزیز جون شوهر منه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




دوست جونم چهارشنبه می تونه رو زخوبی باشه خوشحال باش....

هر چی فکر می کنم که برات چیکار کنم تا خوشحال شی نمی دونم؟

کاری از دست من بر میاد؟

من خودم قاطی می کنم وقتی می فهمم تو اینقدر ناراحتی...

برا همین مغزم هنگ می کنه...

گاهی فکر می کنم یه وبلاگ بسازی بعدش بری تو وبلاگت هر چی دوست داری جیغ بکشی..

یه جوری هم همسرت رو از وجود اون وبلاگت باخبر کنی

البته یه طوری که فکر کنه تو نمی دونی اون می دونه، تو اون وبلاگ رو داری..

بعد همه حرفاتو تو اون بزنی.. همه اون حرفهایی که قلمبه میشه تو گلوت...

همه حرف هایی که عین من می مونه تو دلت و نمی تونم هیچ جا جز تو این خونه بزنم...

همه چیزهایی که صلاح می دونی بدونه...

حتی نظر خواهی هاشو هم بردار...

نمی دونم تو بهتر همسرتو می شناسی...

اونها گاهی نیاز به یادآوری دارن...

گاهی یادشون می ره که ما زنیم...

مثل عزیز جون که یادش می رفت من تنها تو خونشون می ترسم بمونم..

یادش می رفت که من اصلاً خوشحال نیستم وقتی اینهمه می خندم....

یادش می رفت گاهی که ........

و خیلی چیزهایی که الان ترجیح می دم بهشون فکر نکنم...

چون الان مثبتم.... یعنی سرشار از انرژی مثبتم...

الان حتی حال ناراحت بودن ندارم...

الان هنوز تو خوشی اینم که مادرشوهرم وسایلی که من براش می خرم رو دوست داره...

هنوز به این خوشم که دلش برام تنگ شده بود...

به این خوشم که بابام فکر میکنه همه چیز بر وفق مراده...

نمی خوام ناراحت باشم...

حالا که عزیز جونم یادش مونده برام زنگ بزنه و بگه که برو خونه نازنینم خسته ای.. از پا می افتی... حالا که یادش مونده بگه رییس دیونت هنوز اذیتت می کنه یا بیام حالشو بگیرم...

حالا هم من بهت می گم... نفس سیب ... با خودت اینکارو نکن...

حرفاتو تو دلت نریز...

این همون کاریه که گفتم با خودت نکن...

گاهی فکر میکنم عزیز جونم میاد وبلاگمو می خونه...

این خوشحالم می کنه...

گاهی عطر نفسهاش میاد تو این خونه...

یه موقع هایی که شاکی میشه و یادش میاد بهم بگه براش حرف بزنم و من حال ندارم می گم قرار بود بری از تو وبلاگم بخونی...

حالا می گم تو اینکارو نکن..

ولییه جورهایی حالیش کن که خیلی وقتها دلت می گیره از خیلی از چیزها...

یه جوری هم بذار بفهمه تو یه جایی داری که حرفاتو برا دل خودت می نویسی...

تنها چیزی که به ذهنم رسید و فکر می کنم کمک کنه بهت همین باشه...

اون وقت که حرفاتو بخونه شاید یواش یواش متوجه اشتباهاتش بشه...

هر چی که می خوای بدونه و دوست نداری مستقیم بهش بگی یا نمی تونی مستقیم بهش بگی رو اینطوری حالیش کن...

دوست جون خوبم... بهم نخند... خواستم فقط بگم دوست دارم... و دوست دارم چهارشنبه برات روز خوبی باشه..

یه روز خاطره انگیز.. یه روز شاد...

یه روزی که با تمام وجود احساس کنی خوشبخترینی تو این دنیا...

یه دسته گل رز برای تو با بهترین آرزوها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




شوهر با جرات

شمال که بودیم عزیز جون یه کاری کرد که من بیش از پیش به شجاعت و جسارتش پی بردم...

ولی نمی تونم براتون بگم... آخه یه عالم حرف بد توش داره...

بگم در جا فیلترم...

ولی مطمئن هستم هیچ دامادی تو زندگیش اینهمه جرات نداشته که این عزی جون من داره...

البته جرات و رو... به خدا روش خیلی زیاده... اونم فقط تو خونه بابام اینها البته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




جمعه ۳۱ فروردين

جا افتاده نوشت پست قبل:

راستی قبل از هر چیزی بگم که چه هوایی بود شمال...

همچین هواش ملس بود که آدم عشقولانه تر می شد تو اون هوا...

آفتاب ملایم و لطیف با باران های کوتاه در روشنترین روز سال...

از اون وقت ها که رنگین کمون های خوشگل تو آسمون هویدا میشن...

ما در مواقعی که هوا اینطوری میشه میگیم : عروسی مادر شغاله (البته ترجمه اون حرف ما اینه)

نمی دونم چرا اینو می گیم و اصلا نپرسین...

بی ربط نوشت: من الان دلم داره از دوری عزیزجونم می ترکه .. بیشتر وقتها شنبه ها بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه... الانم باز مثل همیشه تو جلسه است.. منم کلی غصه دار هستم...

اصل نوشت:

جمعه صبح می دونستم باید زود پاشم....چون می خواستیم بریم خونه مامی عزیز جون... برا همین ساعت ۷ بیدار شدم و تا ۷:۳۰ دیگه رختخواب نازنینمو ترک کردم.. عزیز جونم صبحونه درست کرده بود و پدرجون هم برامون نون بربری تازه خریده بود...

منم رفتم یه همچین خودموو خوشگل کردم که مامی عزی جون که منو دید دلش وا شه...

بعد از صبحونه عزیز جونم نتونست مردم آزاری نکرده بریم که... همه رو بیدار کرد.. یه عکس های خفنی هم از ابجی ها گرفت تو خواب که قابل بیان نیست...

با وجود اینکه دلش برا مامانش اینها تنگ شده بود دلش نمی اومد خونه سرشار از هیجان و شلوغی ما رو ترک کنه...

می خواست پارسا جونم رو هم بیدار کنه که دیگه دلش نیومد...

باب جون برامون سبزی خوردن چید و رفتیم خونه مامی شوهرجون...

ساعت ۹ خونه مامی بودیم.. مامی اینها ظهر عروسی دعوت داشتن.. برا همین زیاد همو ندیدیم... نه اینکه فکر کنین برا همین خوش گذشت ها نه....

برا این خوش گذشت چون باز من عین قبل تو دلم به خودم تلقین کردم که دوسم دارن..

حالا چرا این فکر باز اومد تو ذهنم خودش کلی جریان داره...

فقط اینو بدوینن من اینقدر که عزیز جونم رو دوست دارم همش زود خام و یا به عبارت درست تر خر می شم...

نه اینکه ناراحت هستم ها نه...

می گم حاضرم همینطور هی بهشون محبت کنم ولی اون روزهایه بد برنگردن...

دیگه اون حس ها وحشتناک نیان تو وجودم...

مامی جون اون ژاکت خوشگله و البته گرون قیمت که من براش پارسال عیدی خریده بودم رو رو لباسی که باز من پارچه اش رو باش خریده بود بی هیچ مناسبتی پوشید...

در ضمن همون چادری رو سر کرد که باز من بی هیچ دلیلی یه بار براش خریده بودم...

بعد یه طوری که من ببینم اومد کمی رفت و آمد کرد و رفت...

می گفت نرم عروسی.. شما که زود میرید.. ما هم اصرا ر که نه اصلا.. حتما برین عروسی... ما باز زود میام شمال...

منم گفتم مامی جون غصه نخوری ها خودم نهارشونو می دم...

مامی هم برام کمی میوه توراهی گذاشت و کمی هم مغز گردو ساییده... گفت هر چی کم و کسر دارین با خودتون ببرین..

کلی هم از اینکه براش سبزی شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم خوش حال بود... البته همیشه همینکارا رو می کردم...

بابایی زود از عروسی اومد.. در کمال ناباوری دید حتی ظرفهایه نهار رو هم جابه جا کردم...

داشتم گاز رو پاک یم کردم که بابایی رسید...

براش چای ریختم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم ...

یه سر به عمو جون زدیم... خاله عروسی بود... عموجون عزیز جون ها...

دختر عمو جون هم بود...

کلی خندیدیم.. قراره عمو جون ماشینشو به خاطر علاقش به من بده...

بعدشم راه افتادیم طرف خونه خودمون.. بین راه دخترعمه جون اس ام اس زده که من هنوز مسافر شمال تهران عزیز جون سیر هستم یا نه؟

می ریم خونه.. داداشی و و خانوادش رو بر میداریم که بیام .. مامان اینها هم می گن که ما تا متل قو باهاتون میام... با هم یه سر بریم خونه دختر عمو...

ما هم از خدا خواسته راه می افتیم دختر عمه جونم رو هم بار می زنیم و راه می افتیم می ریم....

خونه دخترعمو جون یه یه ساعتی می مونیم .. مامان اینها البته هنوز نشسته بودن.. ما راه می افتیم سمت تهران...

هوا اینقدر خوبه که هیچکدوم دلمون نمیاد برگردیم...

ولی جبر روزگار دیگه...

برا دوست جونم زنگ می زنم و می گم که داریم میام...

اونها داشتن می رفتن کرج گردی...

تو راه کلی عسل جون عمه تو بغل من بود... اینقدر با دختر عمه و زنداداشم حرف زدیم که داداشی شاکی شد و منو فرستاد گفت برو پیش شوهرت بشین... خسته شدم از بس شما هر و کر خندیدین.. کلی هم جوک می گفتیم که داداشی گاهی بعضی هاشو می شنید.. خوب بعدش فقط زورش به من می رسید که دعوا کنه... هی می گفت ای بی ادبا.. خجالت بکشین..

من که رفتم جلو نشستم فقط تونستم همون نیم ساعتی که با عسل جون بازی می کردم و میرقصیدیم خودمو کنترل کنم..

بعد دوباره کج نشستم و شروع کردیم به غیبت در مورد خانواده داماد و ...

از اونجاییکه هم داداشی و هم عزیز جون جفتشون خاله زنک هستن دیگه از حرف زدن ما شاکی نشدن و با دل و جان به حرف هایه ما گوش می دادن.. تازه گاهی هم براشون سوالاتی پیش می اومد که می پرسیدن...

دخترعمه جون میگه: همینه که من از عزیز جونت خوشم میاد.. خیلی باحال...

اگه یه لحظه ما می خواستیم مثل بچه ادم بشینیم سرجامون این خوشگل عسل نمی ذاشت که..

هی می گفت نی نای و هی بشکن میزد...

ما هم مجبور بودیم به سازش برقصیم...

از همه جالبتر این بود که هر آهنگی شروع می شد دستشو می اورد بالا و قر می داد.. بعد اگه می دید آهنگش باب میل اون نیست یا با ریتم رقصش هماهنگ نیست دستشو می آورد پایین و می گفت نی نای... یعنی این آهنگ به درد نمی خوره..

آخراش داداشی نسشت پشت فرمون... دلم تا خونه بالا اومد.. از بس این پسر تند می ره...

ساعت ۲۱ خونه بودیم...

دوست جون برامون چای و شام آماده کرده بود.. و خونه هم از تمیزی برق می زد..

خیلی مرتب و تمیز..

کلی شرمندمون کردن..

بعد شام هم هی گفتن برو بخواب فردا داغون می شی.. منم ساعت ۱۰:۳۰ رفتم دوش گرفتم... نمی دونین چقدر خستگیهام رفع شد...

بعدش اونها هی اصرار که تو برو بخواب..

رفتم که بخوابم ساعت ۱۱ بود.. داشتم ژست خوابیدنم رو تکمیل می کردم که دخترعمه جون و دوست جون به بهانه های مختلف اومدن تو اتاق...

 نشستیم هی ور ور کردیم تا ساعت ۲۴ ...

عزیز جون و شوهر دوست جون دلشون برامون تنگ شد..

کم مونده بود اونها هم بیان ور دل ما که ما بهشون اطمینان دادیم که ما خودمون میام تو هال...

باز لباسمو عوض کردم و رفتیم تو اتاق تا ۱ داشتیم حرف می زدیم...

اوایل بحث هنری بود و موضوعات پیرامون نمایشگاه بود.. بیشتر هم دختر عمه و شوهر دوست جون حرف همو می فهمیدن... بعدشم پوستر بعضی از کارهاشو نشونمون داد....بعدشم که موضوع به فیلم و نقد فیلم و اینها کشیده شد..

ساعت حدود ۲ خوابیدم البته فکرکنم دیگه ۲:۳۰ شد تا بخوابم...

الان هم دارم از بی خوابی نفله می شم...

پ ن: م یگم اینقدر دلم می خواد همیشه مهمون داشته باشم...

هول برتون نداره که بیان خونمون.. منظورم مهمون مثل همین دوست جونم اینها...

مرتب و منظم... تازه دوست جونم یخچالمو اساسی تمیز کرد... کاری که باید قبل عید انجام می دادم... کلی طفلک کار کرده بود...

اصلا از غذاهایه آماده فریزر استفاده نکرد...

الان هم با شوهر جونش رفته نمایشگاه... منم می خواستم امروز برم.. ولی در حد مرگ خوابم میاد.. حالا فردا می رم...

یه اثرش که راجع به ایدز بود خیلی نظرمو جلب کرد...   اینهمه خلاقیتش ،برام خیلی جالبه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




چهارشنبه ۲۹ فروردین و پنجشنبه ۳۰ فروردین

از اینجا که تونستم جیم شم ساعت ۱۵:۴۰ بود

با عزیز  جون قرار داشتم..

از دور که عزیزجون رو دیدم احساس کردم کمی پریشون و مضطربه...

پیاده شدم از ماشین و اون داشت به یه اقایی ادرس می داد..

اینقدر هم حواسش جمع بود که حد نداره..

من رفتم تو ماشین..

دیدم رفته صدقه بیندازه

اومد تو ماشین نشست..

داشت ژشت خواب می گرفت که منو دید

هیکل به این گندگی رو ندیده بود

میگه تو کی اومدی؟

شصتم خبردار شد که یه چیزی شده..

میگم حالا ماشین هیچی..

این ام پی تری پلیر منو اگه دزد می برد می خواستی چیکار کنی...

دیدم یه حرف تو گلوش مونده..

گفتم: عزی جونم .. فدات شم بگو چی شده.. دق کردم من.. نمی خوای باهام حرف بزنی؟

گفت: تو از کجا می دونی چیزی شده..

می گم اگه ندونم باید تعجب کنی گل من..

بعد برام تعریف کرد که از چه تصادف دهشتناکی جون سالم بدر برد.. و البته جون سالمی در برد و بدر بردن..

اگه می خورد به ماشین جلوییه.. از این تصادف های زنجیره ای کبری یازدهی بوجود می اومد..

بمیرم براش.. می گفت الان پاهام حس نداره..

سر اتوبان هم داداشی رو سوار کردیم و رفتیم خونه... مسیری رو که هر روز من حداقل ۲ ساعت تو راهم رو ۱ ساعته رفتیم.. خلوت نبودها.. فقط ترافیک شدید و ساکن نداشتیم..

داداشی که پیاده شد ما قبل خونه رفتن رفتیم کمی مایحتاج خونه خریدیم ..

خوب دوست جون اینها قرار بود بیان خونه ما.. بد بود که هیچی تو خونه نباشه..

نون هم خریدیم و رفتیم خونه

عزیز جون رفت روغن ماشینو عوض کنه

منم رفتم روتختیو ... عوض کردم تا دوست جون اینها اگه دوست داشتن برن تو اتاق ما بخوابن

برا شام تو راه کتلت درست کردم و همینطور برا دوست جون اینها...

چمدون سفر رو هم بستم... البته عزیز جون ساعت حدود ۱۸ اومد خونه.. کمی خوابید تا سرحال بشه..

منم فقط داشتم می دوییدم.. از بس که کار داشتم..

دوست جون اینها ساعت ۱۹ رسیدن ما راه افتادیم طرف خونه داداشی..

بعدش راه افتادیم...

جاتون خالی رسیدیم به تونل باز موندیم و آش خوردیم..

نمی دونین عسل عمه چیکار می کرد... فقط وقتی داشت شیر می خورد ساکت بود.. اونم البته با یه دستش داشت بشکن می زد..

تا می نشست هی نی نای می کرد.. همش ضبط رو نشون می داد و قر می داد..

ساعت ۰۰:۳۰ رسیدیم خونه...

خونه بابا جونم اینها...

از اونجا براتون نوشتم..

خیلی دیر بود که خوابیدیم.. صبح هم اون یکی عسل ناز اومد عمه رو بیدار کرد...

تا غروب هم،  همه در تکاپویه اماده شدن بودن...

صبح موهایه عزی جون  و کوتاه کردم... لباسشو آماده کردم تا عزیز دلم خیالش راحت باشه.. بعد رفتم به آرایشگاه صغری کمک کنم..

از بس سشوار برا اینو و اون کشیدم و اونم با عجله دستم سوخت... البته بعد هر بار سشوار برا بقیه یه دور هم باید سر دو تا جیگر عمه رو سشوار می کردم...

 

 

یه موضوع جالب..

داشتم لباس عوض می کردم  که دیدم یکی در می زنه میگه یا الله.. از بس اوضاع ناجور بود و هول کرده بودم که هیچی پیدا نکردم تا خودمو جمع کنم .. حالا هر چی می گم نیاین تو.. دیدم داره یه نفر با تلاش در رو باز می کنه..

خلاصه در باز شد و من با همون وضع وسط اتاق خشک شدم ....

در که باز شد باز گفت یاالله و اومد تو...

فکر می کنین کی بود؟

پارسا پدرسوخته بود دیگه... اینقدر هم مارمولکانه می خندید که باید می دیدینش...

بهش می گم پارسا گازت می گیرم ها.. چرا عمه رو ترسوندی.. دیدم غش کرد از خنده...

زهره می گه که نمی دونم اینکار رو از کجا یاد گرفته... ولی هر وقت می فهمه داریم لباس عوض می کنیم اینطوری اذیتمون می کنه...

خلاصه رفتیم عروسی

فکر می کردیم دیر رسیدیم... و کلی از پایکوبی عقب موندیم... ولی دیدیم در کمال ناباوری همه نسشتن و دارن همدیگرو نگاه می کنن..

البته کمی شادمانی کرده بودن ها... ولی نه اونطور که رسم فامیل بود..

وای چه حس خوبیه وقتی همه اونهایی که دوست داری دور هم جمع شده ان و تو می تونی همه رو با هم ببینی..

چه خوب وبد که زنعمو جونم حالش خوب بود..

خاله مادر شوهر هم با انها فامیلن.. اونم اونجا بود.. کلی باز منو بوسید...

دختر عمه جونم هم بود..

اون گوشه ای که من بودم یه موج مکزیکی بوجود اومده بود... هی بلند می شدم هی می نشستن...

وووووووووووو می دونین دیگه کی اونجا بود.. مادر شوهر سابقم.. وای که اگه اون مادر شوهر باشه باید عروسش بمیره اگه بخواد ازش بد بگه یا اذیتش کنه...

من قبلا هم ازدواج کرده بودم؟ !!!........نه بابا همین یه بار هم برا هفت پشتمون بسه..

شوخی کردم بابا....

یعنی می دونین چیه من که ۱۵ سالم بود مادرشوهرم پسرش ۵ سال بیشتر نداشت...

ولی همش ناراحت بود که چرا من اینقدر بزرگم... و همش می گفت میشه عروس من بشی؟

بعد من رو خیلی وقتها به همراه عموم اینها خونشون دعوت می کرد و همش هم دوست داشت وقتی میاد تو همچین جمع هایی منم اونجا باشم...

پسرش هم خوب خیلی با نمک و البته مودب بود....

من که دیدمش اصلا که نشناختمش... موهاشو یه جورهایی درست کرده بود...

ولی کلی با هم رقصیدیم.. به مادر شوهرم می گم ارش ابرومو پیش عزیز جونم برد که.... این چه موهاییه.. میگه منکه حریفش نمی شم .. البته از غم دوری تو اینطوری شده....

تازه نبودین ببینین... خواهر شوهر نازنینم اونم برا خودش بزرگ شده بود.. اونموقع ها هنوز شیر مامانش رو می خورد...

کلی با نمک و دوست داشتنی.. اینقدر بوسیدمش که آبکش شد طفلک...

یادم رفت بگم.. اولش مردها نبودن که.. کلی با زنداداشام دپرس بودیم... کلی هم دلم برا عزی جونم تنگ شده بود... هی براش زنگ می زدم...

بعد این ارکسته یادش اومد، اومده عروسی...

یه خورده رقصیدیم...

دوماد که همش دلش برا خانومش تنگ می شد می اومد طرف ما...

منم بی چشم و رو رفتم دستشو گرفتم .. برادرم کمتر مهمونها رو تماشا کن لطفا... !!!!!! بیا برقصیم...

داماد که مرد از خنده... خوب مچشو گرفته بودم دیگه...

البته بنده خدا فقط می خواست ببینه کیا اومدن... شاید هم دنبال کسی می گشت...

بعد می گه که یعنی شما زا من تقاضایه رقص کردین؟؟

می گم متاسفانه به علت نبود همسر بله!!!!

اونم نه گذاشت نه برداشت رفت به عروس خانوم گفت که این دختر عمویه بی چشم و روت می خواد با من برقصه... منم برا اینکه تو ناراحت نشی باهاش می رقصم...

بعد دیگه بچم روش وا شد دیگه لابه لای جمعیت گم شد...

 

(این قسمت ها همش شوخی بودها و البته پر از غلو.. وگرنه ما همه خوبیم ها)

بعد شام... یه سری رفتن و بعدش همه اومدن اینور..

یادم رفت بگم برادر شوهرمم هم دعوت بود.. البته از طرف دوماد...

اولش کمی دپرس بودم ولی بعد دیدم نه اوضاع خوبه...

سعید می گفت که من گاهی سرک می کشیدم و هر وقت می اومد ببینم کی وسطه تو رو می دیدم.. تو خسته نشدی؟؟؟

 

برا اینکه خیلی ها یم خواستن زودتر برن مراسم حنابندون رو زودتر اجرا کردیم.. اصلا من قصد نداشتم لباس محلی بپوشم.... ولی دیدم باز اینها رقاص کم آوردن.. خوب منم ته مرام رفتم...

سعید می گفت تو و زهره از همه با نمک تر شده بودین.. ...

کلی هم شاباش گرفتم...

بعد دیگه مجلس همچین اساسی با حال شد...

داشتم می رفتم طرف جمع که دیدم عزی جون میگه نرو.. واستا.. دیدم پاشد دوربینو داد دست یکی دیگه و داره باهام میاد.. بعدش دیدم دستمو گرفت که بریم برقصیم... چشام از حدقه زد بیرون...

خودش هم هی مارمولکانه می خندید..

میگه به جای اینکه مات و مبهوت به من نگاه کنی برقص نازنین..

کلی با هم رقصیدیم... البته هر چند از گاهی یا می اومدن اونو از من می گرفتن یا اینکه قصد بردن منو داشتن...

 

بعضی ها هم شاکی شدن که شما دوتا از هم خسته نشدین؟؟ یه کم هم به ما افتخار بدین.. 

ولی من و عزیز جونم همچنان عشقولانه با هم رقصیدیم...

 

چند دقیقه که بودیم احساس کردم که یکی داره پیراهن منو می کشه.. برگشتم دیدم مادربزرگمه...

می گم چی شده مامان جون.. می گه هیچی.. کمتر ورجه وورجه کن... بعد به عزیز جون گیر داده که چرا این زنتو دعوا نمی کنی.. از وقتی اومده یه جا بند نیست.. یا اینور اونور می ره.. یا برادرزاده هاشو بغل می کنه با این شکمش.. یا اینکه داره می رقصه... اخه یه کم به فکر خودتون باشین... گناه داره اون طفلک..

عزیز جون که تا بنا گوش قرمز بود ولی من مردم از خنده.. حالا بیا جواب اطرافیان رو بده.. فکر کنین صدای کل کشیدن برو بچز دور و بر رو که نمی شد جمع کرد...  

مجبور شدم به تمام کائنات قسم بخورم که مامان جون توهم زده .. احتمالا بچه ها اکس مکس ریختن تو غذاش...

حالا هی گیر می دم که نی نی میاری؟

منم گفتم تو برنامه امسال دولت تصویب شده که بیاد.. بودجشم رسیده.. فقط کمی نامه نگاری هاش و مراحل اداریش مونده...

که هنوز حرفم تموم نشده باز جیغ و ویغ برو بچز بلند شد..

اونوقت شما بگین من بی حیام...

 

کلی بهمون خوش گذشت.. ولی زود تموم شد...

خونه که اومدیم براتون نوشتم که چی شد...

فقط تو اون های و هوی و هیجان یه چیزی خیلی فکرمو به خودش مشغول کرد...

اینکه مادربزرگم که الان بزرگ فامیل ماست، چه حسی داره وقتی می بینه اینهمه آدم از نسل اون ، اونجان...

داشتم فکر می کردم اگه پدربزرگ بود چیکار می کرد... چه شکلی بود وقتی می دید که نتیجه هاش هم دارن ازدواج می کنن...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




 

سلام

صبح زیبای ۱ اردیبهشت سال ۸۶ شما به خیر..

خوبین؟

خوشین؟

خوبم.. خوشم... هنوز از بی خوابی نمردم... هنوز می تونم جلو پامو ببینم... هنوز به کوری چشم دشمنان انرژی های مثبت خونه پدری تموم نشده... خونه مادرشوهرمم خیلی خوش گذشت.. باور کنین راست می گم.. البته مفصلشو بعد از احوالپرسی بهتون می گم...

اصلا دلم نمی خواست بیام سر کار..

ادم تو خونه مهمون داشته باشه... تازه ا ونم از نوع دختر عمه و دوست جون.. تازه شوهر جونش هم خونه باشه... بعد بیاد سر کار و دلش تو خونه نباشه... مگه میشه؟

میشه؟

نه به خدا.. الان که فهمیدم همشون راه افتادن بیان تهران دیگه یه کم دلم اروم شد..

چقدر دلم می خواست می موندم ظهر می اومدم سر کار...

از کی باید براتون بگم؟

از چهارشنبه که رفتم خونه... باشه تو پست های بعدی

پ ن۱: اخیش راحت شدم چی بود این اینترنت شمال.

ادم دق می کرد تا یه صفحه باز می شد ...

تو عید خیلی خوب بود..

اینبار دیوونه شدم...

پ ن ۲: تو خونه بابام اینها هر وقت که می گفتم.. می دونین الان چی می چسبه؟

اونها می گفتن: حتما اینترنت و یه چای داغ!!!!! :)

پ ن ۳: راستی من ساعت ۷ بیدار شدم دیروز و گفتم که دیدین سحر خیزم ؟ منظورم این نبود که کسی که ساعت ۷ بیدار میشه سحر خیزه..

هدفم این بود که بگم کسی که اینهمه شب قبلش هنرنمایی کرده و هی قر داده و کلی هم خستگی راه تو تنشه.. تازه ساعت ۳:۳۰ هم خوابیده ... اگه ساعت ۷ بیدار شه یه عالم سحر خیزه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0