Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

خیلی اندر احوالات سیب مهربون و حومه !!!

سلام خوبید خوبیم...از اونجایی که خیلی وقته ننوشتم سعی می کنم خبرهای مهم رو بگم.. و خلاصه تر بنویسم..از الان بگم.. گفتم سعی می کنم.. بعد طولانی شد نگید نگفتم...

الان که دارم اینو می نویسم پنجشنبه 23 اسفند...

 اول از همه خبر های نی نی گولوی خودم...

سه شنبه شب یعنی 21 اسفند سال 86 که تولد مامان و داداشی بود... تخت و کمد دختر گلم رو آوردن... چند دقیقه قبلش هم جهاز شوهرمو آوردن..میز جدید کارشو با یه صندلی راحت...خاله زهره که پیش ما بود از بعد از ظهرش رفته بود دنبال بیزینسش...

بابا یادتون رفته.. صغری بازی دیگه... آرایشگاه صغری یکی دو روز قبل عید راه می افته... با بهترین و جدیدترین امکانات... البته در شمال نه اینجا.. وگرنه آدرس می دادم...

نشون به اون نشون که من در نهایت خستگی و درماندگی کتلت درست کردم مشتی.. تا خاله زهره که فرداییش یعنی چهارشنبه می خواد بره شمال غذای تو راهی داشته باشه...

این دومین باره که من دقیقا کتلت درست میکنم و زهره به خوردنش نمی رسه...

 آخه زهره خانوم ساعت 1:20 دقیقه بامداد از خونه مشتریهاش برگشت..

الان تو کرج یه مشتری پر و پا قرص داره .. علاوه بر همه مشتریهاش...من و عزیز جون جونیم کلی حرص خوردیم... من تا ساعت 3 بامداد در نهایت خستگی بیدار بودم...عزیز جون هی بیدار موند میز کارشو مرتب کرد همه چیز رو چید... همه چیز رو مرتب کرد.. ولی زهره نیومد... تازه رفت بخوابه که اومد...یکی از مشتریهاش خوب پولشو رو درست داد.. و لی یکی دیگه که باعث شد زهره اینهمه دیر بیاد و از خستگی هلاک باشه دستمزدی که داد فقط پول رنگش بود... تازه با قیمت عمده ای که زهره خریده بود... فکرشو بکنین... خیلی عصبانی شدم.. خیلی..

کاش یه آدم دریده بی چشم و رو بودم و میتونستم برگردم اینو بهشون بگم...خیلی روشون زیاده...خیلی..

زهره طفلکی می خواست بره برا خودش شلوار لی بخره.. و کمی خرید کنه... ولی نتونست بیاد...تازه داشت می رفت اونجا هلاک بود.. اینقدر خسته بود که حتی من ازش نخواستم برام یه استکان بشوره.. در صورتی که خودم داشتم می مردم از خستگی....بعد اینکه وسایل رو آوردن عزی جون زنگ زد به مامیش اینها...اینقدر با هیجان با من صحبت کردن که از خوشحالی بالا آوردم!!!!!!!!

عزیز جون از این بابت که اونها کلی خوشحالن داره از ذوق زدگی ذوقی جان میشه!!!!!!!!!الان دختر گلم هم داره بازی می کنه... مامان قربونش برم.. اینقده حرف منو خوب گوش میده... خیلی مهربون..خیلی...

خوشحالم که اسمشم مهربونه...اصلا مهربون مامانه.... برا بابا زنگ زدم که بابا جون جونی زهره وسایلش زیاده لطف کن زنگ بزن به ترمینال به اون آقاهه بگو داره از تهران میاد برا زهره یه جا نگه داره ...خلاصه اینکه بابا یه راننده قرتی اوا خواهر پیدا کرد... جاتون خالی... خیلی تلاش کردم و خندمو نگه داشتم...

داشتم می مردم از خنده...موبایلشو داد به من.. فکر کنین بابای من که باید خیلی اوضاع خیت باشه تا غیرتی بشه (چون از دخترهاش مطمئنه) از بس آقاهه اوا بود که غیرتی شد شماره منو نداد... عزیز جون مجبور بود خیلی زود بره ... برا همین من با زهره رفتم تا سر خط...

 اول صبحی هنگ کردم.. دوتا آژانس تو کوچمونه.. هیچکدوم باز نبودن... یکی که انگاری جمع کرده بود...رفتم ایستگاه تاکسی دیدم اوه چقذه شلوغه.. در این هیر و ویر یه خانوم که ماشینش علامت داشت جهت مسافرکشی دیدم.. ما رو رسوند سر خط... هر چند یه کم مشکوک می زد.. (اعتیاد داشت به گمانم) ولی خیلی با انصاف بود.. منم بهش 1000 تومن بیشتر دادم... البته در واقع بهش 500 بیشتر دادم... زهره رفت... خیلی دلم گرفت.. اومدم خونه...

 یه کم استراحت کردم و بعد با اقای همسایه قرار گذاشتم و رفتیم مخابرات...دور از جون شما یه مشت دیوانه اونجا نشستن.. به مخابراتی ها بر نخوره.. بابای خودم مخابراتیه... ولی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است...یه جانم گفتن بابام تو کار هزارتا شرف داره به بررسی 1000 تا پرونده اینها...خیلی ببخشید ها... رفتارشون عین این ج ن * د ه خانومهاست..حالا براتون میگم...چند وقته اینها اعصاب مصاب منو مزین کردن...یه بار رفتم یه عالم منو معطل کردن گفتن مدارکت کامل نیست..

 حالا چرا منو معطل کردن.. چون میخواستن لبخندهای ژوکوندانه به آقایون محترم و جوانی که تشریف می آوردن تحویل بدن... اصلا منو نیگاه نمیکرد دختره کثافت... بعد هی جونم جونم به اون آقاهاییکه 3 ساعت بعد من اومده بودن می گفت و کار اونها رو راه می انداخت... یه روز صبح رفتم بانک... گفتم اول پول واریز کنم تا دیگه معطل نشم...بانکیه گفت اونها باید بهت قبض بدن...منو داری داشتم می مردم..

 اینقدر هم این مخابراته جاش پرته که خدا می دونه...یه عالم پیاده روی داره.. نیست من خیلی وزنمم زیاده.. هر بار می رم یه کیلو کم میشم... رفتم بهش میگم چرا اینجا ننوشتین باید شما قبض بدین... عین بز اخوش منو نیگاه می کنه...

بماند که سه بار قبل که رفتم نشد ... در دوره دوم سه باره... براشون سند خونه رو بردم.. زنیکه خر میگه این سند به اسم قبضتون نیست... میگم من چه می دونم شاید کنتور رو دامادش گرفته خونه رو صابخونمون خریده...باز اومدم خونه...

 به آقای همسایه گفتم لطفا سند بدین.. اونم بهم گفت برم خونشون از زنش هر چی سند مند داره بگیرم.. همه اسناد موجود تو خونشون رو بردم.... هر بار هم مدارک رو که نشون میدادم کپی شناسنامه آقای صابخونه که نه پدر زنشو نشون می دادم.. باز هم زنیکه خر نگفت تو که اینو نشون میدی خودش باید بیادها...هر چی  سند بود دادم بهشون...

 از یکی خوشش اومد گفت از این کپی بگیر... رفتم تا ناکجا کپی گرفتم برگشتم...بعد بهم گفت حالا برو امضا رییس رو بگیر... رفتم بالا ... رییس یا جعفر طیار!!!! دیده ارباب رجوع هست ها.. در تمام زوایا واستاد به همه عالم امکان سلام داد... به این میگن تکریم ارباب رجوع... خدارو شکر این دختر های پرروشون نماز نخوندن.. وگرنه کار ما زار بود.. رفتم پیششون میگم حالا چی... میگه باید بری بانک.. میگم تا چند هستین؟ میگه تا 14 اگه رسیدی رسیدی نرسیدی نیای ها... بهش میگم همه جا قانون همینه.. باید سند 3 صاحب قبلی خونه رو بیاری.. تا بهت یه خط تلفن بدن؟میگه آره.. میگم پس چرا تهران... می پره وسط حرف من.. خیلی حق به جانب میگه: من گفتم تهران؟!!! من گفتم همه جا!!! منظورم همه جای کرج بود!!!!

منم گفتم : جداً ببخشید.. من نمی دونستم همه جا یعنی کرج!!!!!!!!!!!تو بانک ا زاقای بانکی به خاطر لطف دفعه قبلش تشکر کردم... گفتم جسارت نشه خدمت شماها .. ولی تهران با تمام شلوغی و بی سر تهیش... اقلا قانون های خنده دار نداره... اونم وقتی فهمید موضوع چیه داغش تازه شد... گفت خیلی ببخشیدها.. یه خریت کردم اومدم کرج... بعد اون موضوع  خانومه رو که همه جا رو کرج می دونست گفتم... کلی خندید...رو چک پولم نگاه کرد.. گفت چک امیر آباده... گفتم آره ... بانکیه که حقوقمو از اونجا میگیرم.. محل کارم اونجاست... کلی ذوق زده شد.. باباش اینها اونجا بودن... یعنی خونه پدریش... کلی ازش تشکر کردم و برگشتم...

ساعت 13:20 تو مخابرات بودم... انگاری که لجشون دراومده باشه منو دیدن... داشتن می ترکیدن... دختره میگه خودش کجاست...میگم کی... میگه صاحب این کپی شناسنامه... مگه نمی خواد تلفن بخره...می گم اگه خودش میتونست بیاد من با این شیکم راه نمی افتادم دنبال خورده فرمایشات شما.. (البته مهربونتر گفتم) گفتم مریضه خونست..

 اینهمه راه چطوری پاشه بیاد..میگه قانونه باید بیاد...میخواستم یقشو بگیرم بزنم دک و دندنشو خورد کنم ها...تو دلم گفتم آخه بی پدر مادر.. من اینهمه از اول اینو نشون دادم... حالا میگی خودش کجاست...

می مردی از اول بگی...بهش میگم من نمیخوام تلفنشو بفروشم که.. می خوام  براش بخرم... جرمه؟؟؟؟ براش معذوریت ایجاد میشه... نگران این لطف من هستین؟؟؟؟ انگاری که بخوای برا یکی پول واریز کنی بهت بگن خودش هم باید حضور داشته باشه... خیلی مسخره است.. حاضرم قول بدم که این قانون نبود و از خودش درآورده بود...بعد هم گفتم.. اگه من مورد اعتمادش نبودم همه زندگی و اسنادش دست من نبود .. تازه براش دارم تلفن می خرم...اینگونه شد که کارم موند برا فرداییش... یعنی چهارشنبه.. که دیروز باشه... رفتیم .. خیلی احمقانه امضا کرد آقا مهربون و برگشتیم... گفتم کی وصل میشه ..گفت حداقل بیست روز دیگه... منم برا اینکه لجش دربیاد گفتم.. وا چه زووووددد ... خیلی عجله نکنین...بعد میگم قبل از اومدن تماس می گیرن؟ میگه نههههههههههه...

می خواستم بگم پس بر خودت و اون مادر فلانت لعنت.. چرا شماره موبایل و تلفن از ما خواستی... حالا براشون خواب دیدم... چه خوابی...هر وقت اومدن تلفن وصل کنن..

بابا سفارش داده بود این آدمهای فنی گناه دارن.. بهشون شیرینی بدین ها...

منم گفته بودم چشم...ولی حالا که بالغ بر 10000 تومن کرایه ماشین دادم و بالغ بر 100 روز از عمر منو این کثافتها کم کردن می خوام بعد اینکه تلفن رو وصل کردن و شیرینی خواستن... یا اگه قبل عید اومدن عیدی خواستن... بگم.. وا... چند بار چند بار .... فلان خانوم و فلان خانوم... از من 10000 تومن گرفتن... گفتن بابت شیرینی بچه ها... تابیان براتون سفارشی تلفن وصل کنن...تا من 10000 تومن رو ندادم اصلا اون برگه و رو درست نکرد.... و گفت بهت تلفن نمی دیم...دیشب که اینو به عزیز جون گفتم کلی خوشش اومد... گفت در واقع یه حالی به همشون میدی... خوب بگذریم..

حالا دیگه قراره برامون تلفن بیارن...فکرشو بکنین.. زهرا تو تهران.. یه روز رفت فرم پر کرد... بعد پول واریز کرد.. هیچکی هم نگفت تو چیکاره اون خونه ای... دو روز بعد هم تلفن داشت... بعد هم داشت می رفت یه خونه دیگه رفت به مخابرات پس داد ..

با کسر مبلغ کمی بقیه پولشو گرفت...از این معقوله بیام بیرون... دختر مامان خیلی پول دوسته.. از وقتی داره میاد.... یعنی حضورش پر رنگ شده تو خونه سر باباییش از قراردادهای عجیب غریب شلوغ شده... (ای بترکه چشم حسود .. بشمار...)

من در یه عملیات غافلگیر کننده برا یکی از دوستان زنگ زدم.. ولی جواب نداد... یا اون بد شانسه یا من...

اگه خدا بخواد مامیم و خواهرهام... (تا امروز) عید.. یعنی سال تحویل خونه ما هستن...

یه موضوع خیلی بی ربط و خانومانه...من جز اون دسته از آدمها بودم که اصلا عرقم بو نمی داد... معصوم همیشه می گفت .. سیبی تو بوی نوزاد میدی... بوی لباس بچه کوچولوها... هر چند خودم متوجه نمی شدم... ولی الان یه هفته است تنم بو میگیره... یعنی بوی عرق میدم... البته نه به اون شدت که کسی بالا بیاره یا متوجه بشه..

ولی خودم دارم دیوانه میشم... دیدین بعضی ها اینقدر بو میدن که وقتی تو تاکسی باهات میشینن ترجیح میدی پیاده شی و بقیه راه رو پیاده بری...

خدا نکنه اونجوری شم...میگم این از عوارض بارداریه؟ بعدش خوب میشم؟ خیلی بدم میاد بو بدم...

الان دخترم داره باز بازی م یکنه.. آخ من قربونش برم....

گفته بودم دخترم شبیه من بود؟ البته تو سونو... صورتش گرده ... یه مماغ داره قد نخود... ابروهاش کمونی بود... یعنی جای ابروش... لباشم دکتر گفت خیلی خوشگله.. هی ناز می دادش . هی میگفت وای چه لبهای خوشگلی داره... وای چقدر خجالتی برگرد ببینیمت..

ولی من ندیدیمش هنوز ها... عکس رنگیشو دیدم...آخه اگه تو سونو گرافی می دیدمش یادم می رفت از دکتر سوالهامو بپرسم... عین دفعه قبل...20 روز پیش خوشگل مامان 4/1 کیلو بود...

دکتر گفت بیشتر شبیه منه تا باباش...تازه داشت دستاشو می خورد... هی هم خمیازه می کشید...پارسا و طیبه هم که اومده بودن یادتونه.. خوب خیلی وقته رفتن.. از بس این طیبه عجله داره... من رفتم دنبالشون... راه رو بلد نبودن... تازه اون و پارسا تنها بودن... عسل عمه منو که دید گل از گلش شکفت... ولی خانومی که شما باشین از اون شب کابوس من شروع شد.. چرا؟

الان میگم بهتون... مامی من کی از اینجا رفت؟ یادتونه؟ من هنوز سر کار می رفتم.. یعنی 15 بهمن شاید رفت... چون 14 بهمن که تولد معصوم بود اینجا بود...  نشون به اون نشون که هنوز تا اونموقع خونه مامانش بود... البته سرما خورد شدید.. بعد هی حالش بد بود.. بعد کاشف به عمل اومد که قلبش درد می کنه... فکرکنین یه ملت اونجا بودن.. هیچکی نرفت بگه اخه عزیز من ما که اینجا برات نتونستیم نوبت بگیریم.. برو خونتون.. نه برو تهران با دخترت برو دکتر... به قول یه نفر اگه خودش عزم رفتن می کرد.. بهش می گفتن.. خانوم کجا میری.. بی خیال.. بمون.. هستی ها.. دو روز اینجا استراحت کن ... چی میخوای بری خونت... بماند که خونه مادرش هم چه شلوغ پلوغ بود.. سر موضوعاتی که نمی خوام بگم...تازه من به مامان گفتم برم خونه زودتر.. مادربزرگ بیاد پیشت...

 بعد دیگه عید که نیستی... حرفی توش نباشه... کاری ندارم فکر مامان بود یا فکر اون اطرافیان بی مغزش... هر چی بود از اونجاییکه من حوصلشون دیگه ندارم می ذارم به حساب اونها... حتما اونها گفتن بی خیال ابجی کجا میری... پیرزن بی ادب میاد رو اعصابت راه میره و این حرفها...منکه شنیدم مامانم مریض شده زنگ زدم حالشو بپرسم... گفتن نیست... رفته نون بخره... یا اینکه یه روز زنگ زدم گفتن رفته نون بخره.. اون روز گفتن نیست خونه خاله است... منم فکرنمی کردم با یه مشت آدم بی شعور طرفم که هیچی نمی فهمن.. با خنده گفتم.. بابا .. مادر منو مریض کردین.. قاتلها... (طبق معمول همیشه که هی می خندم و عین خر همه رو می خندونم...)

 و از این دست شوخی ها... بعد از اونور مادرجونم گفت: کیه ... گفتن سیبیه.. میگه قاتلها .. مادرمنو مریض کردین.. مادربزرگم برگشته میگه: سیبیه.. سلام برسون... اگه اون میگه عیبی نداره... (یعنی داره شوخی می کنه... تازه هر چی دوست داره بگه) بعد گفتم مادرمریض منو می فرستین نون بخره.. مامانم خونه شوهر نمی ره نون بخره.. البته همه اینها رو وسط حرفهام و به شوخی می گفتم... و می خندیدیم..

آقا نشون به اون نشون که طیبه که اومد دیدم یه جوریه.. حرفی نزدم... گفتم خسته است.. خوب شوهرش هم نبوده .. خونه شلوغ بوده... گفت پارسا اونجا خیلی عصبی شده بود.. گفتم طبیعیه خواهر... منم از یه جای درندشت برم تو آپارتمان کوچیک با اونهمه ادم و اونهمه سر و صدا خوب سیستم بیستمم میریزه به هم.. نگران نباش خوب میشه...قبل اینکه طیبه بیاد مامان کلی حرف زده بود بهم ... منم طبق معمول گفتم چشم...

طیبه اینبار هیچی از اتفاقات اونجا نگفت... هیچی ها... به قول معروف خبر چینی و چه میدونم خاله زنک بازی هم درنیاورد... فقط داداش که زنگ زد گفت.. پارسا یه کم به هم ریخته است.. اینجا اومده حالش خوبه... (خونه ما) من شاهد بودم...

حتی به صادق هم هیچی نگفت...نشون به اون نشون که ساعت حدود 22 مامان زنگ زد... سلام مامان چطوری؟ دیدم عین توپ منفجر شد.. گفت و گفت... منو داری... موندم چی بگم... می گم نه بابا چیزی نگفت.. دیدم هی داره غز می زنه و با عصبانیت میگه گوشی رو بده به طیبه...

منم اصلا انگار نه انگار.. طیبه بیچاره فهمیده بود دارن در مورد اون حرف می زنن رنگش پریده بود .. عین گچ دیوار شده بود... هی اشاره می داد چی شده.. منم داشتم ظاهرمو حفظ م یکردم ... گفتم هیچی در مورد منه... نمی دونم چی شد که من چی گفتم.. مامان گفت... آره به اینها گفتی قاتل؟...

من گفتم آره بابا مریض شده بودی.. من به شوخی گفتم... یهو دیدم مامان ترکید... و شروع کرد داد و بیداد...که  من اینجا همش دارم استراحت می کنم.. من کاری نمی کنم... اینها با من کاری ندارن.. اون طیبه بیخود کرده چیزی گفته (حالا چه ربطی به طیبه داشت من نمی دونم...چون من چند وقت قبلش اینو گفته بودم) البته این وسط ها گفته بود نکنه طیبه اینها رو بشنوه (حالا اولش می خواست سر طیبه داد و بیداد کنه ها) تو کینه ای هستی!!!!!!! تو همه چیز رو عقده می کنی!!!!!!!!!!!!!!! و هر چی می تونست بار من کرد...

برا اولین بار تو عمرم... دلم داشت میترکید... از مامان من بعید بود... منم گفتم همشون بیشعورن.. اندازه نخود نمی فهمن..همشون خرن.. همشون دیوانه ان.. یه مشت روانپریش خر... و منم هر چی تونستم برا اولین بار گفتم... اینقدر که نفهعمیدم مامانم قطع کرد.. یا تلفن خودش قطع شد...

بعد حالا بیا برا اینها توضیح بده... عزیز جون که می دونست هیچی نگفت.. طیبه هم موضوعشو سر و تهشو هم آوردم وگفتم داشت به من بد بیراه می گفت.. هر چند خیلی باورش نشد...بعد گفتم هیچکی نبود... مامان انگاری تنها بود...

دیدم طیبه می خنده.. می گه نه بابا همه نسشته بودن... عزیز جون گفت: همه نشسته بودن که گذاشتن مامان این حرفها رو به سیبی بگه ... انگاری متوجه نیستن این خانوم بارداره نباید حرص بخوره... تازه قندشم بالاست... نشون به اون نشون که اینقدر قندم رفته بود بالا که باز انسولین زدم...معده ام داشت از درد می ترکید... بغض داشت منو م یکشت... آهان مامان این وسطها گفت اصلا من دکتر نمیرم تا بمیرم... اصلا دوست ندارم.. منم گفتم نرو... من وظیفه داشتم بگم برو...

 ولی مجبورت نمی کنم... هر چند یه آدم با شعور اونجا نیست که تو رو ببره دکتر...ولی به خاطر طیبه خودمو کنترل کردم... حدود یه ساعت بعد که نه کمتر موبایلم زنگ زد... داییم بود... باز هیچ صدایی نمی اومد... همون داییم که خیلی دوسش دارم.. همون که خیلی وقتها به خاطرش میشینم گریه م یکنم... دیدم حال منو خیلی صمیمی پرسید... می دونستم رفته به مادرش سر بزنه... عاشق مادرشه و مجنون وار می پرستتش... دیدم میگه سیب جان دایی من کاری از دستم برات بر نمیاد.. فقط دعا یم کنم برات.. حالا این بغض لعنتی داره منو می کشه...

الانم اشکام روون شد... گفتم این چه حرفیه دایی جان.. دعات یه دنیا برام ارزش داره.. من چیکار کردم براتون که شما نگران ان هستی که برام هیچ کاری نکردی... بعد گفت نگرانت بودم زنگ زدم حالتون رو بپرسم.. دختر گلت .. ناز نازیت چطوره؟ بی صبرانه دایی منتظرم ببینمش... براش یه کادوی خوشگل خریدم که امیدوارم خوشت بیاد..

عزیز جون رو هم قبلش باهاش حرف زده بود... بعد گفت دایی صدقه یادت نره.. هر چند اگه یادتم بره من همیشه و هر روز برای شما و نی نی صدقه میذارم کنار...یادمه سر سفره عقدم... تو اون همه آدم فقط چهره دایی جونمو واضح می دیدم و بقیه همه تار بودن... متبسم و دعا کنان نشسته بود... و می دونم خوشحال بود...

چون کم اتفاق افتاده بود سر عقد واقعی خواهر زاده هاش باشه... آخه دایی کوچیکه است...دایی که قطع کرد ... طیبه گفت دایی تازه اومده... یا وسط صحبت مامانت اومده... ولی همه اونجا بودن.. من اونجا بودم می دونم دیگه.. وقتی یکی زنگ می زنه همه ساکت میشن... انگار هچکی نیست... بیچاره تا اون لحظه هیچی نگفته بودها.. دیگه درد دلش وا شد که آؤه.. اونها اینقدر بیکارن که می شینن و هی راجع به این اون حرف می زنن.. رفتار تو رور معصوم رو .. کیو و کیو رو بررسی م یکنن. تو متهم شدی به عقده ای بودن... اون متهم شد به یه دنده بودن... و الی ماشالله ... این وسط عزیز جونم گفت.. من نمی دونم... فقط می دونم فکر نمی کنن با یه زن حامله هر چند اگه جدی جدی هم بهشون حرف زده نباید اینطوری برخورد کرد.. تازه قند هم داره... اون شب من تا می تونستم هی آب و چای کم رنگ خوردم.. ولی قندم پایین نیومد که.. تا اذون صبح هم خوابم نبرد...تازه صبح با عزیز جون رفتیم سونو... اینقدر نگران دخترم بودم که نگو...زنگ زدم خونمون... وقتی از سونو برگشتم.. به معصوم اینها گفتم. به بابات بگو بره زنشو از اون دیونه خونه بیاره.. دارن جدی جدی می کشنش... دیگه حالم از همه اون جمع به هم می خوره..

 برا همین غصه ام گرفته عروسی دختر خالم چطوری برم.. حوصله اون خیل نفهم رو ندارم.. و مطمئن باشین برم هم تحویلشون نمی گیرم... می دونم می گن اه اه به دماغش بر خورده.. اه اه گند دماغ.. اه اه فلان... ولی اونجامم حسابشون نمی کنم... حیف ب ا س ن من نیست...به معصوم همه چیز رو توضیح دادم.. و گفتم که اگه مادرت نیاد خونه می رم اونجا.. همه رو به گه می کشم دست مامانمو می گیرم میارم خونه خودم... حالا یا کت بسته با زبان خوش...

 مردم خودشون کم غصه دارن.. نشستن ور دل مامان من آه و ناله می کنن... تازه خیلی مامان تصور خوبی در مو.رد طیبه داره.. اینها هم نشستن پرش کردن... طیبه بدبخت فقط تعریف کرد که خیلی خوش گذشت... فقط پارسا اونها رو اذیت کرد... همین... بعد این دیوانه ها که از ک و ن خودشون هم شک دارن حتما مامان رو پر کردن که الان می ره راجع ما اینو میگه اونو میگه... باورتون نمیشه پشت تلفن نفسم هی بند می اومد.. معصوم هم هی می گفت سیبی تو رو خدا حرص نخور... ولی نمی تونستم...کارم شده بود هی گریه کنم... کوفی عنان (مصوم رو میگم) زنگ زده بود کلی با ملاطفت با مامان صحبت کرده بود... غروب بود...

 دیدم مامان زنگ زد.. از بیرون زنگ می زد..

 گفت سیبی جان من غلط کردم... ببخشید.. ناراحت بودم یه چیزی گفتم...

 اصلا سو تفاهم شده بود... من اشکام دراومد و خدا رو شکر تلفن قطع شد...حدود نیم ساعت بعد مامان زنگ زد.. بهش گفتم طیبه بدبخت هیچی نگفته فقط تعریف کرده... ضمن اینکه اونها همشون خرن.. مامان می گفت اره سیبی راست میگی... خلاصه قول داد بره خونه... و بالاخره هی امروز هی فردا رفت خونه.... و افتاد تا الان.. مامان منئ خیلی کم یادم میاد در اثر مریضی بخوابه تو رختخواب.. و حالا معده اش داغون.. قلبش ناراحت.. افتاده گوشه خونه...من برم دوش بگیرم.. الان عزیز جون میاد....بقیه اش بمونه بعد...

 سلام امروز جمعه است..24 اسفند ....دیروز عزیز که اومد ما رفتیم جهاز دخترکمون رو از خونه خاله آوردیم.. آجیل عید خریدیم... چند تیکه ظرف خریدیم.. و طبق معمول لیوان خریدیم...

 الان جهاز دخترم تو کمدشه.. البته نچیدیم ها...ما برا دختر نازمون ویترینی چیزی نخریدیم... چیدن وسایل تزیینیش می مونه برا سال دیگه...

ولی خاله هاش که اومدن (معصوم خوله و زهره خوله)  وسایل و لباسهای تو کمدشو می چینن...تشکشم میمونه سال دیگه آماده میشه...تشک آماده نگرفتم... البته یه دست رختخواب کوچولو داره ها.... تشک تختشو میگم...

تازه هیچ ملافه هیجان انگیزی هم برا تختش ندیدم...

 البته براش برنامه دارم...فکرشو بکنین دو ماه دیگه این موقع یه نی نی کوچولوی خوشگل تو بغل منه... واقعا من دارم مامان میشم؟ عزیز جون بابا میشه؟ یعنی ما اینقدر بزرگ شدیم؟ بزرگ شدن هم سخته ها...!!

تازه چوب رختی هم برا آویزون کردن وسایلش تو کمد نخریدم.. می خوام زا این فانتزی ها بخرم.. ولی هنوز جایی ندیدم...وان حمومشو ببینین دلتون ضعف می ره... باید یه روز بشینم از همه اینها عکس بگیرم...

چه بده ها.. خونه خودمون نیست... یعنی مستاجریم.. اگه خونه خودمون بود می دونستیم باید چیکار کنیم...

یه لباس های دخترونه خوشگلی داره باید ببینین.. تازه اندازه یه دنیا هم گل سر داره... با این گیره کوچولوها..

یه لباس صورتی داره با یه شورتک... از الان پاهای توپولشو تصور می کنم دل ضعفه می گیرم...امسال سبزه گذاشتم..خودم گندم گذاشتم.. اینقده پر پشت و خوب شده...

زهره هم برام قرمزه و سبزه گذاشت... خلفه و شاهی... طرحش جالب بودها ولی فکرکنم کچلی داره... تازه گندمش هم کچل شد...عزیز جون فرآیند دوش گرفتنش تموم شد.. الان باید بریم بیرون.... هر چند دیگه همه جا بسته شده... تا بعد...


بازم سلام

الان جمعه شب اوه نه ببخشید الان 10 دقیقه است که شنبه شده ...

من یه کم گریه کردم الان حالم بهتره... دلم بدجوری گرفته بود... وقتی می گم بدجوری.. یعنی بدجوری...مچ پام داره از درد می میره... شواهد امر نشون میده قندم شدید بالاست... باید یه ربع دیگه قندمو اندازه بگیرم... چرا این کارهام تموم نمیشه؟ البته خودم می دونم... آخه خونه که وچیک باشه و وسایلت زیاد اینطوری میشه دیگه... حالا خوبه من اسباب اثاثیه زیاد ندارم...

 ولی خداییش خونمون کوچیکه برامون... خدایا اینهمه زمین به این بزرگی.. رو زمینش نه.. تو هواش  یه تیکه جا برا زندگی ما پیدا نمیشه؟ مال خودمون باشه... واقعا نمیشه؟ البته شکرت...

ما خیلی وضعمون خوبه می دونم... همینو هم ازمون نگیر.. به اونهایی که هیچ سر پناهی ندارن برس...

گفته بودم صغری که اومده بود موهامو رنگ کرد؟ الان من یه فشیون به تمام معنی کلمه هستم... البته یادتون نره.. یه مانکن جهت نمایش لباس های بارداری...

موهامو رنگ و مش کرده... البته رنگش که رنگ موی خودمه فقط موهای سفیدم ناپدید شدن... ولی مش کردم..

نگران نشید... مش رواز پوست سرم که نکردم.. از نیمه های موهام... برای اولین بار تو زندگیم... مش رو ،رو موهای بعضی ها دوست دارم..

 کلا خودم خوشم نمی اومد مش کنم... ولی این مدلی یه جوری به دلم نشسته...تازه زهره که همون صغری باشه پیش آرایشگر قبلیه که کار می کرد اون یه موم مخصوص برای صورت داشت... خودش درست می کرد.. یکی از علل معروف شدنش همون موم صورتش بود...

 که زهره یه کمشو ازش گرفته بود.. با اون صورتمو موم انداخت.. بعد بند انداخت... نمی دونین چه با حال بود...

حیف زهره دستورشو نداره وحیف که نمی تونه از اون خانومه بگیره...حالا بریم سر خاطرات...

زهره قرار بود شنبه بره خونه... ولی اون دوستش که داره آرایشگاه صغری رو راه می اندازه به امید زهره البته... گفت میاد برا خرید آرایشگاه... و اینگونه شد که زهره موند... شنبه من آش درست کردم چه آشی...

البته جمعه همسایمون یه کاسه بهمون داد ... ولی من دلم بیشتر خواست و خودم فرداییش درست کردم... می خواستیم ظهر شنبه نهار ببریم بیرون بخوریم... هوس جوجه داشتیم...

 داداشم زنگ زد و گفت زهره نهار بیاد خونه ما... هر چند ما نمی خواستیم بریم اونجا.. ولی یه تعارف هم نکرد... خیلی دلم گرفت... زهره رو بردیم رسوندیم... خودمون برگشتیم خونه... و من همش تو فرک بودم که خوب یه تعارف می کردن ... بعد از ظهر اونها رفتن بیرون... من آش درست کردم. مرغی که قرار بود جوجه کباب شه برا سوخاری کردن آماده کردم...

 و با عزی زجون جونی رفتیم ماست و نون و شیر خریدیم... هی می گفتم اینها یه زنگ نزدن... عزیز جون گفت بی خیال.. الان تو زنگ بزنی تمام خوشی زهره خراب می شه... دم در که رسیدیم ساعت حدود 20:30 بود..

 دیدم داداشم اینها هم رسیدن خونه ما... گفتم آشم حاضره بیان بالا... اومدن و من مرغ ها رو سرخ کردم و کلی هم سیب زمینی ... آش هم آماده بود.. و دیدم داداشی خوشحال شد...

و من موندم بعد اینهمه مدت چرا خانومش نمی تونه متوجه بشه که من هیچوقت حال ایجاد مزاحمت برا کسی رو ندارم چه برسه به اینکه قصدم مزاحمت باشه... هنوز که هنوزه نتونسته بفهمه.. خیلی چیزها رو نمی دونه یا اینکه نمی تونه درکش کنه یا اینکه هضمش کنه...یاد اون حرف فامیلشون رو می افتم که برگشته بود گفته بود اینها در ظاهر که خوبن ولی خدا از باطن آدمها خبر داره... و کلی ضایع شده بود... چون طیبه اونجا بود..خلاصه زهره با اونها دوباره رفت چون فرداییش قرار بود بره خرید..

و من اصلا حال نداشتم برم...شب اون و عزیز جون با هم اومدن و خیلی دیر رسیدن... شام یه کم آش داشتیم و یه کم هم سوپ درست کردم و یه کم هم خوراک لوبیا...قبلشم که رفته بودم کافی نت... یادتونه که...شبش سر موضوع اینکه من فرداش اجازه ندارم برم بازار چون شلوغه و من و دخترم اذیت میشیم دلم از عزیز جون خیلی گرفت... می دونم منو دوست داره و خیرمو می خواست..

ولی بد صحبت کرد... ما هم خانوادگی اینطوری هستیم که از غصه تب می کنیم .. اونم عجیب... منم شبش تب کردم ... موقع خواب تنم خیس عرق بود... عزیز جون دید من حالم بده... خیلی نگرانم شد... صبح تا کی موند... مطمئن شه من حالم خوبه... بعد حالا هی می گه پاشو بریم خرید...

ولی چه فایده.. نوش دارو بعداز مرگ سهراب بود... دیگه نه حسی برا خرید داشتم نه حالی... به خاطر زهره پا شدم و راه افتادیم.. تو راه هم حالم بد بود... ولی دیگه تا ساعت 12 حالم بهتر شد... با زهره رفتیم دوستشو دیدیم... با دخترش بود.. رفتیم اونها خرید کردن.. ولی من هیچی نخریدم.. اصلا نه یادم می اومد چی می خوام نه دلم می خواست چیزی بخرم... بعد اینکه زهره خرید کرد قرار شد برن یه چیزهای دیگه از یه جای دیگه بخرن..

 من رفتم شرکت اونها رفتن خرید... حالم دیگه میزون نبود..رسیدم شرکت ساعت حدود 5 بود... یه دوری زدم چقدر همه جا سوت و کور بود... چه خوب که من دیگه اونجا نیم رم... محیطش آژارم می داد.. و از همه بهتر این شد که اومدیم بیرون رفتیم پارک بالای شرکت پیش یه همکار دیگم که بچشو آورده بود اونجا... بعد من با اون رفتم سر قرار با عزیز جون...

رفتیم سر راهمون مترو زهره رو برداشتیم با خودمون آوردیم... زهره هلاک بود... وسایلشو جمع کرد... فرداش هم موضوعشو گفتم دیگه...سعید و زهره با هم چهارشنبه اومدن خونه ما... و سعید یکشنبه رفت... البته این مال هفته پیشه که گفتم... جمعه اش هم با اونها و داداشم رفتیم نهار بیرون... راستی یه موضوعی..

یه نفر.. یعنی یکی از آدمهای شرکت برام یه اس ام زده... خیلی با حال بود اس ام اسش ولی آخرش انگلیسی نوشته بود آی کیس یو... خود اس ام اسه فارسی بود... حالم داشت به هم می خورد... امیدوارم نفهمیده باشه و از روی نفهمیدن و ندیدن برام اینو فرستاده باشه... کسی نم یدونه نمایندگی اصلی کاچیران کجاست؟

میخوام چرخ خیاطی بخرم... گفتن که کاچیران بگیری بهتره... اقلا قطعاتش پیدا میشه... تازه من که خیلی حرفه ای نیستم...

راستی می خواستم برم کلاس خیاطی... ولی پشیمون شدم.. آخه اونجا هیچ اکسیژنی نبود.. خیلی هم شلوغ بود.. همه هم هر اسپری ای دستشون رسیده بود ریخته بودن رو سرشون...

 و هی حرف هم می زدن... برا همین فعلا بی خیال شدم..عزیز جون میگه برو همون آرایشگری که خیلی دوست داری...

 راستی جایی سراغ ندارین پارچه های بچگونه با حال برا ملافه داشته باشن.. اصلا دوست ندارم ملافه آماده بخرم... هیجان نداره...

 تازه پارچه باشه می تونم جای دستمال کاغذی و سطل آشغالشو رو هم خودم درست کنم...من برم بخوابم...فعلا شب به خیر..کی بیام اینها رو بفرستم خدا می دونه...

کسی از هانی جان من خبری نداره... میدونین چند وقته یه اس ام اس نزده بگه سیب سیب...می دونین؟

خوب خوب.. سلام ..

 البته بازم سلام...الان ساعت 21 روز یکشنبه 26 اسفند....

حالتون خوبه؟

من خوبم..

 ما خوبیم... البته خیلی خسته ایم ها..

خیلی...دیروز عزیز جون زود اومد خونه.. البته من رفته بودم فروشگاه..

 اونم اومد اونجا...

خرید های خواربارمون رو انجام دادیم.. روغن مایع مونده فقط...

 البته از اون لیستی که من داشتم.. بعدش اومدیم خونه... خونه کم می زد و می رقصید دیگه سالن دنس شده بود... تو همین گیر و دار دیدیم زنگ در رو می زنن.. فکر می کنین کی بود؟ خوب معلومه دیگه (البته اصلا معلوم هم نیست) آقا مخابراتی بود دیگه... اومد تیلیف رو وصلید...بعد فمیدیم که برای اینکه تیلیف بیاد تو خونه باید یکی رو بیاریم.. گفتیم داش من خودت زحمتشو بکش... (فکرشو بکنین تو عصر اتم و انرژی هسته ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما با دیدن یه خط تلفن دچار ذوق مزمن می شیم) یه پسره هم بود...البته وقتی اونها زنگیدن من یاد باباییم افتادم و سریع چایی گذاشتم.. گفتم عین بابام حتما خوشحال میشه یه لیوان چایی هم نوش جان کنه.. مخصوصا که هوا کمی سرد بود.. تازه دم غروب بود و خستگی از سر و کله آقا مخابراتی داشت فوران می کرد...هیچی دیگه... تیلیف وصل شد و گفتند که فردا که نه پس فردا حتما بوق دارید...آقا مهربون بالا نیومد همکارش اومد.. منم چایی و شیرینی و این حرفهاشو بردم براش پایین.. کلی خوشحال شد...

اون بلا رو هم سرشون نیاوردم که هیچ عزیز جون یه کم هم بهشون بیشتر پول داد... اونم با دیدن مهربونی آقاهه یاد بابایی من افتاده بود دیگه... تازه شمارمون رو بگو.. چقدر باحاله... می تونیم آژانس بزنیم...

 تازه به هانی جان شمارمو اشتباه دادم..به جای 96 باید 56 بذاره.. هه هه...بعدش هم چی شد... خوب الانه بهتون میگم..

بعدش من همبرگر درست  کردم...

هم برای شام هم برای گذاشتن تو فریزر... خوب شده بود... ولی یه کم ادویه اش برای من زیاد بود.. اونم به خاطر اینکه حواسم نبود که تو آرد سوخاریه ادویه داره... بعد اینکه مواد همبر آماده شد گذاشتمش تو یخچال و با عزیز جون جونی وسایل خریداری شده رو جا به جا کردیم..

جا به جا کردنش خیلی سخت بود.. آخه باید یه طوری می ذاشتم که هر کسی که اومد بتونه راحت به همه چیز دسترسی داشته باشه و گیج نشه... خوب من برم دخترم رو به دنیا بیارم بیرون هر کی اومد اینجا گیج نزنه...

 البته منظور از هر کی خاندان پدر دخترم بودند.. چون خواهر و مادر من که می دونن من چیو کجا می ذارم.. حس ششمشون و سلایق مشترک در چیدن وسایل باعث میشه راحت همه چیز رو پیدا کنند..ولی یه سری که مامیش اومده اینجا و برام وسایلمو جا به جا کرده بود.. تا مدتها سبدهای آشپزخونمو پیدا نکردم!!!!

البته طفلی خیلی زحمت کشیده بودها.. ولی دیگه...کارهام تا ساعت 1 بامداد طول کشید.. بعدش خوابیدم..

 البته مثلا... معده ام درد گرفت.. خوابم نمی برد و خاطرات زیبای سفرهامون به شمال هی تو ذهنم رژه می رفت!!!! باز نگرانی از اینکه دارم می رم.. باز نگرانی از اینکه دوست دارم بهم خوش بگذره ولی اگه بذارن.. و باز یاد مسخره بازیهای یکی از بچه ها افتادم که همیشه نهایت سعیشو می کرد تا کوفتمون بشه... تا یادمون نره اونها خیلی دارن سخت زندگی م یکنن و ما تو ناز و نعمتیم!!! ولی نمی دونم چرا بابت دو روز موندن تو تهران هم نه تو کرج میرن خونه 1 ماه خستگی در می کنن!!!

بی خیال الان باز قندم می زنه بالا...(الان یکی از بچه ها داره مجله آشپزی منو ورق می زنه.. میگه داستان نداره!!!!!!!!!!!!!

جان من این شوهر منم غیر قابل پیش بینیه ها...

 تا حالا ندیده بودم بشینه مجله بخونه.. حالا دنبال داستان های آبکی تو مجله هاست...البته کوهی از کتاب هم پیششه)ساعت 4:15 رفتم برا عزیز جون چایی دم کردم و مطمئن شدم بیدار شده.. آخه جلسه داشت امروز..

بعد دیگه ساعت 5:30 خوابم برد... و برا اولین بار عزیز جون انسول ینمو نزد و بعد مدتها برا اولین بار باهاش صبحونه نخوردم... ساعت 9:30 از خوا بیدار شدم..

 فکرشو بکنین اینقدر خوابهای زیبا دیدم که وقتی بیدار شدم خسته بودم و قندم هم بالا رفته بود...به زور ساعت 10:45 صبحونه خوردم.. بعد شروع کردم به انجام کارهای باقیمونده...

این خونه جمع بشو نیست... دوست جان زنگولید...!!!!! داشتم از خوشحالی خفه می شدم.. بعد قرار گذاشتیم.. البته بعد اینکه هزار بار این موبایلم قطع شد...

من تند تند یکی دو کارمو که قبل رفتن باید انجام می دادم انجام دادم..

 و رفتم..

 البته قندم بالا بود..

 آمپول زدم و یه تیکه نون خوردم وراه افتادم...

دوست جان و دوستش بودن..

 با هم دور زدیم..

و دوست جان کلی منو و دخترمو شرمنده کرد.. الان دخترم که به دنیا بیاد بیرون و راه بیفته از این جورابها داره که لیز نخوره...

بعد دیگه کلی خنزل پنزل خریدیم.

 من هدیه خوشگل گرفتم...

یه زوج جوان رو به منزل رسوندم!!! یعنی به صاحبشون...

 بعد فکرکردم اگه به بابای بچه ها قول نداده بودم اون عروسکه مال دخترمون باشه الان مال دوست جان بود...

تازه دو تا جوراب برداشته بودم که الان از پشت پشتی پیداشون کردم...

 هنوزم موندم اونجا چرا؟؟؟؟

تازه با دوست جان نرفتم هیچی نخوردم. چون می دونستم اونوقت قندم میره بالا و برای دخترم خوب نیست... وگرنه هر بهانه ای برای بیشتر با تو بودن رو دوست داشتم...

بعد با دوست جان برای آمینا زنگ زدیم.. دفعه قبل که جوا ب نداد... کلی حرف زدیم... تازشم صداش عین دختر بزرگها بود!!! اصلا هم بچگونه نبود.. تازشم به من گفت تو شبیه وبلاگت حرف می زنی.. کلی خندیدم..

خوب آمینا گلم من همونی که می گم می نویسم دیگه... عین همون حرف زدنم.. نه ادبیاتیش می کنم نه درست فارسی حرف می زنم...بعد اومدیم من نشستم تو تاکسی... دوست جان موند تا من برم...خوب دوست داشتم بیاد خونمون ولی خوب دیگه.. فقط به خاطر خودش...

اومدم خونه.. قندم 80 بود... یعنی روز خوبی داشتم.

شیر کاکایو.. کاکائو نه کاکایو خوردم... خوردیم. با موز... ولی دلمون نهار نخواست.. مطمئن بودم انرژی به عسلم می رسه... پس بی خیال غذا شدم. رفتم کمی دراز کشیدم... تا دخترم بتونه راحت شیطونی کنه...

تازه یه روسری خوشگل هم کادو گرفتم... خیلی هم بهم میاد... عزیز جون از اینکه من هدیه دوست جان رو ندام کلی ناراحت شد...

 تازه بهش گفتم الان دیگه فهمیدم براش چی بخرم... کلی خوشحالم...

آهان عزیز جون زنگ زد که نهار نخورده.. ما دخترها مجبور شدیم بریم نهار درست کنیم... نهار قورمه سبزی داشتیم... یعنی شام... جاتون خالی خیلی هم چسبید ... تازه سالاد هم داشتیم... همیشه که نه.. اکثر اوقات سالاد داریم.. ولی اینبار خیلی مزه داد...

 بعدشم ... کلی باز کار کردم.. و بالاخره این آشپزخونه رو شستم... یعنی سه نفری شستیم...الان خیلی خسته ام...اوه اوه من برم...الان زنداداشم اینها میان اینجا..

من برم یه کم جمع و جور کنم...

تا بعد بای.....

فردا هم می رم تهران...

باید بریم دکتر...  

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦




حاجی اومد

سلام

ما خوبیم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦




مهماااااان داریم..

سلام
مهمون دارم
امروز عسل عمه میاد خونمون
با مامانش
این هفته می رم سونو
نی نی مون خوبه
عزیز جونم خوبه
فقط من قندم بالا بود
هفته پیش مهمون داشتم
کلی هم تو خونه کار داشتم
شنبه در نابودی به سر می بردم
دیروز غروب دلم گرفته بود
عین نی نی ها زنگ زدم گریه زاری برا عزیز جون کردم
دیشب نخوابیدم زیاد
دلم برا عزیز جونم تنگ شده بود
نشسته بودم نگاش م یکردم
البته اون خواب بود
امروز دو سه جا رفتم تو کرج جهت نوبت گرفتن برا سونو گرافی سه بعدی هیج جا نداشتن
فکر کنین چقدر بی کلاسن اینها
من برم
معده ام درد می کنه
خسته ام
گشنمه
انسولینم هم دیر میشه خوب...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦




مجبورانه

اون پست قبلی رو که نتونستم ویرایش کنم
الانم حالم خوب نیست
برم خونه
بعد خدمت می رسیم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦




اندر احوالات خودم..

۱- سلام
۲- خوبید؟
۳- خوبم..... خوبیم
این کیبورده این کافی نته دیوانه است.. به من چه... من باید کلی حرف بزنم..
بدم میاد از کافی نتهایی که نمی ذارن من فلاشمو بذارم و مطلبمو اپ کنم
من ئ نینی عزیز جونم خوبیم
اگه بدونین چقد این کیبورد سفته
میگن ناصرالدین شاه خدا بیامرز با مغشوقه هاش با این کیبورد چت می کرده..
بعضی از حروف که خیلی خیلی باهاشون کلمات رکیک می شه ساخت و برا معشوقه ها فرستاد اصلا ساییده شدن...
این گوگولی هم وصل نمیشه... بذار به این مسئولش بگم برم رو یه سیستم دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0