Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

یواشکیانه!!!!

سلام
ما خوبیم...
الان خونه آزی اینهام
عجب بلبشوییه اینجا..
پرشین رو میگم...
من کلی اس ام اس دادم براتون...
انگاری با خونه تکونی پرشین تکونده شد...
من برم تا کسی نیومده..

دلم براتون تنگ شده اساسی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦




اندر احوالات سیب مهربون 1

سلام خوبید؟خوبیم.

اگه فکر مینین من امروز از صبح بیدارم هم درست گفتین هم اشتباه…اینقذه مزه داشت…

هی پا شدم.. هی خوابیدم…البته الانه کلی کار کردم…ولی درد پاهام بهتر شد…انگاری دیگه خیلی با قبل فرق کردم… یعنی انرژی منرژی تعطیل…

خوب شد دیروز کهنه دیشب نهار امروز رو درست کرده بودم ها… وگرنه دیگه امروز من و دخترم گشنه می موندیم…الان یه عالم با این کامی که تازه داره درمون میشه سر و کله زدم تا خوب شد…از شنبه بگم…شنبه رو که می دونین دیگه.. خونه بودم.. کارمار کردم…

بعدشم اومدیم پیاده روی… یکشنبه صبح رفتم شرکت…

بعد رفتم برا عزیز جون جونی شلوار گرمکن مارک دار!!!!(متوجه این که) خریدم… کلی هم با حال بود… هر چند تو سایزش اشتب کردم و نصیب آزی اینها شد… یعنی آزی از خدا خواسته نذاشت امروز ببرم عوض کنمش…

آهان از اونجا رفتم خونه آی اینها دیگه… شام خونه اونها بودیم…تازشم دوست جون زنگولید و کلی با هم حرفیدیم…شب با آژی رفتیم بیرون… سالگرد ازدواجشون بود..

از بیرونهم غذا گرفتیم و کیک گرفتیم.. اومدیم خونه…

عزیز جون جونیم اومده بود…ساعت 23 بودکه راه افتادیم بیام کرج…

آزی اینها گفتن شما برید ما هم میام خونه شما…بعد دیگه اومدیم خونه…آزی اینها هم اومدن…آزی اینها غروب رفتن…منم یه کم کار کردم..

یه کم جمع و جور کردم… شب دیر خوابیدم…الانه چند شبه بد میخوابم…

امروز هم پادری ها رو شستم.. و یه کم جمع وجور… این معصوم اینها هم نمیان من خونه رو اساسی تمیز کنم…

اگه بدونین از وقتی خونه هستم کلی به همه چیز حساس تر شدم…حالا قراره بزنگم ببینم میان یا نه…

اگه فردا هوا خوب بود میرم تهران…البته بعید می دونم…J

فردا بابا میاد داداشی رو ببره دکتر…من برم..

کاری ماری...

بای تا بعد...  

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦




سلام.. ما اومديم...

سلام

خوبید؟

خوبیم...

مرسی امینا جان بابت میلهات...

 

من و دخترم الانه اومدیم قدم بزنیم...

امروز خیلی حالم خوب نبود...

دیشضب خیلی بد خوابیدم..

خیلی هم قبلش گریه کردم...

عزیز جون امروز با ماشین نرفت...

الانم داشتم می اومدم بیرون یادم نیست ماشین تو پارکینگ بود یا نه...

پارسا جونم زنگ زده میگه: سلام عمه جون جونی... نی نی جون جونی به دنیا نیومد بیرون؟؟؟

گوشی رو بده عمو صوحبت کنم...

عمو... اسمال تی تیزهام تموم شد... داری میای برام صد تا هزارتا بخر...

تسویه کردیم رفت...

نه اینکه خیلی نارارحت اونجا باشم نه...

ناراحتیم چیز دیگه ای... قابل بیان نیست...

نه اینکه با من تسویه کردن نه.. خیلی زیاد بودیم...

خبر ها زیاده... ولی به دلایلی اینجا نمی نویسم...

من برم...

فردا هم نمیشه برم دنبال تلفن...

البته اگه عزیز جونم دیر بره سر کار میرم ها...

دلم براتون تنگ شده بود.. تا بعد بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦




 

Kash miraftam sare kar!!!'' az bas az sobh kar dashtam hata hal nahar khordan nadaram. Hame khobim. Natonestam tel begiram. Age shanbeh vaght shod miram.:-)


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦




حس گفتن نيست

سلام

حرف زیاده ولی حس گفتن نیست...

نه اینکه فکر کنین من ناراحتم ها نه..

حسته ام...

خیلی هم خسته ام...

امروز هم اومدم اینو بنویسم..

برا دخترکم یه دست رختخواب خریدم...

عزیز مامان مبارکت باشه...

امروز دخترکم خیلی تکون تکون خورد...

امروز سر نهار دلم شکست...

امروز دیگه ناراحت دلتنگی بعد رفتن نبودم.. دلم برا خونه ام تنگ شده بود..

امروز عین همه روزها نبود...

فردا هم میام...

فردا میام تا کارهای مونده رو انجام بدم و تموم...

فردا  میام که بعدش برم دکتر..

فردا... میام که شاید وارد مرحله جدید زندگی بشم..

زندگی بدون کار کردن هم سخته ها...

امیدوارم این حس بره...

هر چند از دیشب عزیز جون جونیم برام کار آورده و خواهش کرده که سیبی اینو برام انجام بده...

هر چند دیشب یه عالم کار کردم...

ولی ....

ولی کاش...

بی خیال...

این وسط تنها کسی که برد کرده منم...

و ناراحتیم فقط از رفتار این ادم هاست...

خدایا یادم بره...

من برم دیگه...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦




سلام يا خداحافظی!!!

سلام

یعنی بای بای

نه سلام

خوبید...

خوبیم...

اینجا یه سری اتفاقات اساسی افتاده.. خیلی اساسی... بعد باعث شده من دیگه نیام سر کار.. البته میام ها... هم میام .. هم نمیام...

ولی توضیح نمی دم...

نه حالش هست نه وقتش نه حسش...

عزیز جونم که عروسی گرفته.. خیلی خوشحاله که من می مونم خونه استراحت کنم..

امروز من و دخترم کلی هی رفتیم اومدیم...

خوب خسته شدیم دیگه...

تا اخر هفته شاید بیام...

اگه یه مدت نبودم... یعنی از هفته بعد نبودم نگران نشید ها...

دیروز مامیم که خونه ما هستش با معصوم خوله.. نه خاله.. رفتن بازار...

دیگه معصوم خوله هم داره بچه کف بازار میشه ها...

کیف مامیم رو زدن...

مامان میگه خدا کنه مستحقش زده باشه...

نصف پولها مال فقیر بود...

امروز یکی از کله گنده های اداره به من میگه که ما رو لعن و نفرین نکنین ها... شما دارین مادر میشین.. دعاتون بدجوری میگیره...

یادمه یه بار ... که مامان هم نبودن یکی بدجوری دلمو شکست..

خیلی بدجوری...

بعد من نفرینش کردم...

خدا هم حرفمو عجیب گوش کرد...

هیچی هم جا ننداخت...

مامی ناراحت شد...

هر چند باز سر یه موضوع دیگه نفرینش کردم...

ولی حالا که نی نی جون جونی تو دلمو کسی رو نفرین نمی کنم...

ولی می خوام وقت دنیا اومدنش دعاش کنم...

دارم سعی می کنم برا اونهایی که می خوام دعای خیر بکنم...

دیشب تولد معصوم جون جونی بود...

فردا تولد سپن تا جون جونی...

البته تولد عسل عمه رو پنجشنبه گرفتن...

جاتون خالی بود..

حالا میام براتون میگم...

دیشب برا معصوم جونم کیک خریدیم..

براش شمع گذاشتیم.. عکس گرفتیم.. کلی هم خندیدیم...

امروز من ساعت ۱۲ اومدم سر کار...

جاتون خالی بود...

۴:۳۰ تو ترافیک بودم...

من باید برم....

بازم فردا میام خووووووووب...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦




انچه گذشت...

سلام

دیروز یه پست نوشتم.. ولی متاسفانه دیگه هیچوقت نتونستم بفرستمش..

چرا؟

خوب بابا این دیوانه شد.. بعد هم مجبور شدم سر مسائل امنیتی بدون هیچ دستنویسی صفحه رو ببندم..

از کی حرف نزدیم...

پریروز که بنده و همسر و دختر نازنینمون رفتیم خونه...

توراه نزدیکیهای خونه..وارد موضوعی شدیم که هم من حالم بد شد هم عزیز جونم...

اینطوری بود که... نمی دونم سر چی...باز یادم افتاد... یادم افتاد که خانواده همسرم اینقدر به ما لطف دارن که حد نداره... کمی در هر موردی حرف زدیم.. و من این زخمم دهنش باز شد و گفتم خداییش انصاف بود با من و زندگیم اینکارو بکنن...

انصاف بود اینهمه منو اذیت کنن..

.... اره عین ما که رفتیم که ماه عسل..

بعد عزیز جونم عین همیشه گفت: سیبی جونم این موضوع سفر رفتنمون رو نکوب تو سر من..

من گفتم.. من منظورم تو نیستی...

عزیز جون گفت به خدا اگه دلیل نرفتنمون اونها بودن...

و من یاد حرف مادرشوهرمو افتادم که گفت: یعنی همدان نرفتی؟!!!!!!!! اینهمه سال تو زندگیتون چیکار می کردین؟؟؟

یعنی آستارا نرفتین؟ دیگه اینکه همین بغل بود...

ولی یادش نبود یه بار که زنگ زد و من گفتم رفتیم همین عظیمیه کرج.. دو قدم اونورتر خونمون.. حونه داداشی اینهام.. جاتون خالی بود... تا مدتها بابت اینهمه خوش بودن ما ناراحت بود و اصلا با ما حرف نمی زد...

اینقدر نگران بودم نکنه ما یه روز خوش باشیم که اولین برف بازی دوران متاهلیم تاریخ همین پارسال بود!!!!

عزیز جون گفت خوب... عزیزم.. با دختر نازنینمون میریم... حیف نیست اون تو خوشی ما شریک نباشه...

منم گفتم مطمئنی بعد این همیشه خوشیم؟!!!

تازه تجربه های دو نفره.. و ... باید دو نفره باشه...

بی خیال.. م یدونم بالایی ها رو درهم برهم نوشتم.. شما هم نخونین...

رسیدیم خونه...

شام خوردیم...

اخبار دیابتی ها رو نشون داد... و عزیز جون در به در با چشمای قرمز دنبال کنترل همیشه گم شده تلویزیون که بزنه یه کانال دیگه...

وقتی پیداش کرد.. چشمش به چشمای اشک الود من افتاد..

اومد منو که رو مبل ولو شده بودم.. متفقد کرد ... (مورد تفقد قرار داد)

ولی مگه من اروم می شدم...

باز جای زخمم درد گرفت...

گفتم تو میتونی ببخشیشون... میتونی...

اگه دیابت من خوب نشه.. منم میشم عین همونها...

عزیز جون نتونست اشکهاشو قایم کنه...

ولی باز داشت منو نوازش می کرد..

گفتم اگه بهشون نگی به خاطر اونها اینطوری شدم من می دونم و تو...

بعد یاد خاله افتادم که قندش ۴۵۰ بود...

و دیدم تو تلویزیون میگه اگه بیشتر از ۵۰۰ بشه میرن تو کما...

و وقتی به عزیز جون گفتم.. اون رفت تو آشپزخونه شاید بقیه اشکهاشو نبینم...

حتی قند بالای اونم تقصیرش با مامی عزیز جونه!!!

خودخواهی با ادم ها چه می کنه...

.

.

یه خورده گذشت...

من رفتم تو رختخواب...

باز اومدم بیرون..

چای خوردیم..

داشت ساعت شنی نشون می داد...

بعد من گریه کردم...

نه به خاطرفیلم... نه... به خاطر خودم.. به خاطر نی نی... به خاطر همسرم...

ازش قول گرفتم اگه یه روی یکی گفت بین زن و فرزندت یکی رو انتخاب کن.. دخترمو انتخاب کنه...

نذاره یه آدم مهربون بی گناه ....

بی خیال...

بعدش... دوباره رفتم خوابیدم...

کلی با نی نی جونم حرف زدم...

یه کم خوابم برد.. باز بیدار شدم و حرف زدم...

دیدم عزیز جون سراسیمه اومده تو اتاق و میگه: سیبی جونم بیدار شو... بیدار شو.. داری خواب می بینی گلم...

منم چشامو باز کردم... و بهش لبخندیدم و بوسیدمش...

وارسیم کرد.. دمای بدنمو چک کرد... و گفت.. خوبه تب نداری...

داشتی خواب می دیدی؟

گفتم نه.. داشتم با دخترم حرف می زدم!!!

.........

دیروز صبح هم اومدم اداره...

اینجا یه کم اوضاع قمر در عقربه...

البته نه برای من...

کلی کار داشتم...

شب عزیز جونم اومد دنبالم...

تو راه گفت شام بریم بیرون... اولش قبول کردم... ولی بعد باز خسته شدم.. و الکل هم پیدا نکردیم تا امپولمو بزنم.. برا همین رفتیم.. خونه...

خیابونها بدجوری شلوغ بود..

تخت و کمد هم دیدیم ها...

ولی از نزدیک که دیدم.. از تختش خوشم نیومد...

شام خوردیم...

عشقولانه بیدیم...

دیدم عزیز جونم رفته بخوابه..

گفتم داداش رفتی بخوابی؟ گفت نه یه کم دیگه پا شم به کارهام برسم...

منم رفتم پیشش... یه کم دیگه شد ساعت ۴:۳۰

بعد باز عزیزجون یه کم دیگه اومد بخوابه... ساعت شد ۵:۳۰...

سر موضوعی کلی نازش کردم اول صبحی... کلی حرفهای خوب خوب بهش زدم...

جای هیچکی هم خالی نبود...

دختر نازم ساعت ۶:۳۰ بیدار میشه... الان خیلی وقته...

............

خیلی حرف داشتم ها یادم نمیاد...

معصوم خوله... نه ببخشید خاله امشب میاد... فردا تفلد داریم... تفد عسل عمه..

معصوم خله نه ببخشید خاله امروز امتحانش تموم شد...

حالا بیاد در مورد مشکوک حسن خان کلی باهاش کار دارم...

بابام اینها با مامانم هم فردا میان...

این عزیز جون جونیم هم از من یاد گرفته برا خودش از خودش پول می دزده...

نزدیک عیده دیگه...

طلا هم گرون شده.. ولی مهم نیست.. می خوام برا دختر خوشگلم یه چیزی عیدی بخریم...

تازه به این فکر کردین.. از سال دیگه من هم از همسرم کادوی روز زن می گیرم.. هم عسل مامان بهم کادوی روز مادر میده...

تازه ... عیدی هم بهم میده...

اخ جون اخ جون...

(خوب یهو حرفهام یادم اومد دیگه...)

دیشب پارسا گلم زنگ زده ...

-الو .. سلام..

-سلام عمه خوبی؟

-خوبم..

- به عمو عزیز جون بگو بیاد دنبالم منو بیاره کرج برم پیش سپ نتا...

-کجا بیاد..

-بیاد دنبال من...

-چشم...میخوای با اون دنبال بازی کنی؟

- دنبال بازی چیه؟ کجایه؟

-هیچی ..

-بعد نینی هم بیاد با هم بازی کنیم..

-باشه.. دیگه چی؟

-نی نی جون جونی ناز داره ها !!!!

-چی داره؟

-ناز داره

....

گوشی بدم عمو حرف بزنی؟

-آره بده

....

- سلام ...

-سلام پارسا جون خوبی؟

- خوبم... عمو بیا دنبالم بیام کرج خوب؟

- بیام دنبالت بعد با چی بیام...

- با تیم تیم تیش می خوام بیام کرج... ماشین بابا داغونه...

- بعد کی تورو با تیم تیم تیش بیاره؟

- تو بیاری دیگه...

کار نداری خدافس (خداخافظ)

........

شاید پارسا اینها هم بیان...

دعا کنین جاده و هوا خوب باشه...

......................

دیشب تصمیم گرفتم که برا نین خوشگلم لباس محلی بدوزم...

فکرشو بکنین .. دختر گلم تو اون لباس... اخ که خوردنی میشه...

............

خاله ام زنگ زده بود.. گفتم خاله برا نینی ما نمیخوای لباس ببافی...

گفت بله می بافم...

گفتم صورتی دیگه...

گفت بله صورتیم یبافم اگع دوست داشته باشی...

دستت درد نکنه خاله...

خاله از پشت تلفن  من و من کرد و گفت: مگه دختر خانومه....

من گفتم بله...

وای نمی دونین دیگه خنده خاله ام جمع نمی شد...

اینقذه  منو دوست داره.. از الان ذوق زده شده که یکی می خوام بیارم لنگه خودم...

تازه خیلی عزیز جونم رو هم دوست داره.. برا همین بیشتر ذوق کرده...

هی میگفت واییییییی.. دختر گلت میشه لنگه مامان و باباش... بعد می خندید و میگفت.. اخ جون چه شود...

.......................

کسی نمی دونه شمع های هیجان انگیز و متفاوت کجا دارن؟

.......................

من برم دیگه...

تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦




خوبيم..

سلام..خوبید؟

خوبیم..

حالم خوبه.. یعنی بهتره...

فقط اینکه خسته ام... دلم می خواد بخوابم...

دیشب خونه خاله بودیم.. تا کی فک زدیم..

دخترکم مونده بود این مامانم امروز چرا اینقده حرف می زنه...

اخه من اگه یادم نمونه حرف بزنم .. حرف نمی زنم!!!

الانم تو خونه  خودمون به خاطر دخترکم گاهی حرف می زنم..

باید تمرین کنم ...

وگرنه دختر نازنینمون دیر به حرف میاد...

مادر بی حرف.. بابا در سکوت مطلق... نی نی چی بشه خدا می دونه..

البته وقتی پاش می افته ها.. باید دهنمو گچ بگیرن تا لال شم...

من برم دیگه...

کاری باری...

.

.

پ ن: دیشب کاشف به عمل اومد که بیست و ۱ اس فند که یوم ا... بود.. جدی جدی یوم ا... است...

۳ تا داشتیم متولد اون روز... دیشب فهمیدیم ۳ تا دیگه بهشون اضافه شدن...

خدا بیشتر کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦




برای تو که ديگه نيستی...

کلی حرف دارم..

کلی بغض فرو خورده...

ولی باز دیدم دخترکم با غصه های من غصه دار شد و خودشو ممحکم چسبوند بهم...

فعلا تا بهتر شدن حالم حرفی نمی زنم...

برای من نگران نباشین...

برای پدر مادری آرزوی صبر و آرامش و سلامتی داشته باشین که الان تو بدترین روزهای زندگیشون هستن...

پدر و مادری که امیدوارم خبر زنده بودنشون راست باشه...

و برادرهایی که در بدترین لحظات زندگیشون... با شونهای کوچولوشون دارن غم از دست دادن داداششون رو تحمل می کنن...

دعا کنین براشون...

دعا کنین همشون خوب شن... و بتونن این روزهای بد رو فراموش کنن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦




 

سلام

داشتم این اس ام اس رو امتحان می کردم...

برا مواقع ضروری

دیدم برف میاد

گفتم نکنه نیام امروز...

1


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦




 

سلام

خوبید؟

ما هم سعی می کنیم خوب باشیم..

حال مامان سیبی خوب نیست... دعا کنین سیبکم خوب باشه...

ای من به فدای سیبکم...

از چهارشنبه تب کردم شدید...

هر کی فهمید من چرا اداره ام به منم بگه...

گوش درد شدید.. گلو درد بدتر...

گوشام عفونت کرده عجیب...

اینقده عزیز جون پاشویم کرد که دیگه داشت به این نتیجه می رسید از من ببه جای اب گرمکن میشه تو خونه استفاده کرد...

الانم هم خوب نیستم...

سینوسهام هم کمی عفونت داره.. که البته نسبت به گلوم و گوشم هیچی نیست...

بالاخره مجبور شدم بنا به دستور پزشک انتی بیوتیک بخورم.. و استامینوفن ... و شربت...

دعا کنین هیچ ضرری به سیبک مامان نرسه...

زیر چشام سیاه شده...

از بس که غصه خوردم مردم...

امروز صبح باز تب داشتم...

طفلی عزیز جونم خیلی نگرانمون شده بود..

هی می گفت دخترها باید خوب شن... دخترها نباید مریض باشن...

دیروز طبق معمول همیشه دلم گرفته بود... با پسرها رفتیم تا سر کوچه و برگشتیم و کلی دلمون وا شد...

یکی از دوستامون خانوادگی تصادف کردن...

امیدوارم اطلاعاتی که به من دادن دروغ نباشه... (به خاطر وضعیتم تا حالا بهم نگفته بودن)

۳ تا پسر بودن که بزگترینشون اول دبیرستان بود...

دو تا شون بسترین... خانوم و اقا هم داغونن...

عزیز جون میگه کوچیکه سالمه ... و من امیدوارم همینطور باشه...

براشون دعا کنین...

من برم...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦




 

سلام

خوبید؟ خوبیم...

فقط کمی خسته ام..

یعنی بدنم درد می کنه..

سرما خوردم..

نهار چرب هم خوردم...

دعا کنین قندم نره بالا...

دیشب شام پیش ازی اینها بودیم.. اون دوستم هم اومده بود...

با عزیز جون بعد شام اومدیم خونه...

دیر خوابیدم..

خیلی بد می خوابم...

تازه با دخترکم رفتیم حموم... براش کلی توضیح دادم .. در مورد نظافت.. تمیزی.. لوازم شخصی...

اینقدر دیشب حرف زدم که خودم دهنم کف کرد...

موهام کمی خیس بود انگاری... الان حالم خوب نیست زیاد...

باباش قند تو دلش آب میشه.. وقیت نازنین دخترمون ورجه وورجه می کنه...

کی میشه سر حال بیام بریم برا دخترم گل سر بگیریم.. هرچند الان هم دختر نازم کم گل سر نداره... خودشم تاج سره...

بریم براش لوجه لب بگیریم.. لیمل بگیریم... ترم پودر بگیریم... (رژ لب.. ریمل.. کرم پودر)..

البته باباش میگه دخترک زیبای من خودش اینقدر قشنگه که باید بریم براش زشت کننده بخریم چشش نزنن...

هر موقع به اون فکر می کنم.. یه دختر کوچولوی مو فرفری با یه شلوار قرمز که پایینش کش داره و یه عروسک اندازه خودشو (خرس) داره به زور راه می بره میاد تو ذهنم...

می دونم این یه تصویر از کودکی خودمه...

یه شلوار قرمز داشتم که مامی با بلوز سفید تنم می کرد با یه کفشهای قرمز که امیدوارم دور ننداخته باشنش...

یه بلوز خیلی ملوس بود.. دم استینش چین چینی بود...

موهام کوتاه بود.. ولی فرفر بود...

گاهی در نهایت قساوت دوست دارم نی نی خوشگلم شبیه خودم بشه...

البته منظورم کوچیکیهامه...

دلیلشو نمی گم...

ولی همیشه ارزو داشتم اگه پسر باشه عین عین عین باباش باشه...

خداییش مرد به این خوبی.. حیفه یه دونه باشه تو دنیا...

خداییش حیفه..

مهربون من.. دختر نازنینم... خیلی دوست داریم...

تو که می شنوی مامان جون با چه ذوقی در موردت حرف می زنه...

همه دوست داریم... قشنگ نازم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦




قدم زدن با نی نی!!!

-الو سلام..

-(یه صدای ضعیف میاد) سسلام..

-سلام

- سلاااااام..

- سلام عمه ... خوبی؟ سیبک کجایه!!!

-(دور برم شلوغه نمی تونم بگم تو شکمم) هنوز پیش ما نیست...

- کجایه؟

- خوب هنوز نیومده پیش ما .. ولی میاد...

- بیاد اینجا با هم بریم قدم بزنیم..

-!!!!!!!!! جان.. چیکار کنین؟

- بیاد بریم قدم بزنیم .. من و سیبک جون جونی..

-اخه نمی تونه راه بره...

-می تونه ... بزرگ شده دیگه...

-نمی تونه...

-می تونه...

-(اگه باباش بفهمه... پدرتو درمیاره) باشه تو بیا اینجا...

-نه نی نی بیاد اینجا با هم بریم کنار دریا قدم بزنیم بازی کنیم...

- اخه عمو عزیز جون نمی تونه بیاره نی نی رو.. تو بیا..

-باشه میام..

-کی میای عمه...

-همین امروز... گوشی رو قطع کن .. من بیام...

-باشه..

-به عمو و نی نی جون جونی سلام برسون...

******************

عمه معصوم بیا زنگ بزنیم به دختر خانوم عمه سیب جون جونی.. باهاش صوحبت کنم...

بعد تو بهش بگو سلام خاله... خوبی خاله!!!!!!

.

موندم اینهار و از مجاش درمیاره این پدر سوخته.. اخه معصوم قسم می خوره که هیچکی بهش یاد نمیده... مخصوصا اون قدم زدنشو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦




خیلی خسته شدم...

سلام خوبیم...

فقط نمیدونم چرا دختر گلم تکون نمیخوره...

خیلی نگرانشم... خیلی...

الان دو سه روزهکه حالم باز بد شده...

می ترسم اون ویار لعنتی باز بیاد سراغم..

البته احساس کمبود انرژی دارم... طیبه میگه از ۶ ماه به بعد همش میخوابیده...

ولی من دلم نمی خواد خیلی بخوابم..  خوب همیشهخوابم نمیاد دیگه..

دخترکم صدای مامانی رو شنید داره تکون می خوره...

تازه فهمیدم مادر شدم... یعنی دارم میشم... چیه تعجب نداره که.. منظورم اینهکه تازه دارم میفهمم روی بچه کوچیک ها حساس شدم.. طاقت ناراحتی هیچ بچه ای رو ندارم..

الان یکی از همکارها متنی رو برام فرستاد.. توش دو تا بچه یخ زده بودن.. پاهاشون قرمز شده بود...و....

باز بغضم گرفت...

گاهی فکرمیکنم من مادر خوبی میشم.. تا قبل اینکه کارهای عجیب یکی از بچه های رو ببینم به نظرم مادر بد وجود نداشت...

ولی الان می بینم مادر بد هم هست...

هر چند همیشه بد نیست.. ولی بد...

مادری که.... (بی خیال بابا)

فقط ازاینکه به خاطر من اینطوری نشده خوشحالم.. انگاری از قدیم هم ریب می زد...

خدایا .. خدایا کمک کن خوب باشم...

می دونم چرا اسم نی نی خوشگلمون رو این گذاشتم.. چون اون مهربونه.. می تونه ببخشه.. .. دختر من مهربون و بخشنده است...

به شیکم عزیز جون گیر می دم. نه اینکه ناراحت چاقیش باشم نه. نگران سلامتیشم.. ولی طاقت ندارم رژیم هم بگیره...

دیشب دیدم نون نخورد... وقتی گفت دیدی ناز نازان نون نخوردم... غصه دار شدم..

میگه عزیز دلم.. خودت گفتی دخترمون بابای شیکم گنده نمی خواد...

تازه میگه گاهی خیلی گرسنه ام میشه تو اداره.. بهش راه کار نشون دادم..

چند شبه نازنینم ورزش هم می کنه...

بهش میگم دوست دارم همیشه سلامت باشی و ما دخترها رو تنها نذاری...

یاد انفولانزاهه افتادم ها...

من برم .. خیلی خسته ام..

البته الانه هستم ها... ساعت ۱۸ می ریم..

پسرها میان دنبال دخترها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0