Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

پست های درهم برهم.. تکون های شدید نی نی!!!

۱- سلام خوبید؟ خوبیم.... مرسی...

۲- نی نی الان که تکون می خوره شیکمم بالا پایین می پره...

۳- طبق معمول مطالب این پست خیلی خیلی بی ربط به هم خواهد بود.. پس از الان مواظب سر گیجه باشید...

۴- من کلی کار دارم.. پس نتیجه می گیریم برم به کارهام برسم بعد میام بقیه اشو می نویسم...

۵- من برم خوووووووووووب...

۶- ادامه مطالب را در همین پست مطالعه فرمایید.

الان رسیدیم به ادامه پست...

۷- کارهام تقریبا تموم شد..

۸- فامیلی همسرمو گفتم.. نگران نباشید... نهایت اینه که لو میره دیگه...

۹- الانه فهمیدم یه نفری با یه نفر دیگه با هم دوست بودن... اون پسره فامیل عزیز جون اینهاست

ازش بدم میاد

این پسره گفت خیلی قده.. یا غده... خلاصه اینکه اینو وقتی گفت که من گفتم ما نسبتی نداریم باهاشون و فقط تشابه اسمیه...

۱۰- الانه با پسر عمو چتیدیم... حالش خوب بود... (قابل توجه دختر خانومهای دم بخت... زیر ۲۲ سال)

۱۱- پنجشنبه دیگه ساعت ۱۳ بنزینم تموم شد... کارت سوخت داشتیم ها.. ولی حالم اصلا خوب نبود...

اینقدر بد که وقتی نشستم تو ماشین تا سر چمران رو دیدم... چشم بستم و باز کردم کرج بودم...

۱۲- برا عزیز جون یه ژاکت خریدیم.. پلیور قشنگی که عزیز جون رضایت بده بگیرم براش نداشتن...

۱۳- فروشندهه به من گفت جیگرتو!!!!!! البته وقتی فهمید باردارم.. و البته دختر بودها... 

۱۴- رفتیم ماهان خرید مایحتاج زندگی... خداییش سبزی خوردنش و مخصوصا نعناش تازه تازه بود...

۱۵-رسیدیم خونه.. یه غذای هوسانه درست کردم. عزی زجون غش کرد از خستگی... منم خسته بودم ولی تحمل کردم.. ما دختر ها تحملمون زیاده...

کاهوها رو تمیز کردم ومقداریشو شستم..

خریدها رو جابه جا کردم..

سالاد درست کردم.. جمع و جور کردم..

بادمجونهارو هم پوست کندم و گذاشتم تا نمک بخورن..

بادمجون.. سیب زمین سرخ کردم..

مرغ رو پختم و رییش ریش کردم..

گوجه خورد کردم..

پیاز رو کمی با فلفل سبر تفت دادم..

قارچ خورد کردم..

همه رو با هم قاطی کردم با کمی پنیر پیتزای رنده شده...

ریختم تو ظرف گذاشتم تو فر..

اینو هم از خودم دراوردم..

چیو ؟ خوب این غذا رو دیگه...

البته عزیز جون گفت خیلی خوشمزه شده...

تازه پنیر پیتزاش کم بود چون من نباید بخورم... الان ۳ماهه نخوردم... وگرنه یه غذای خوشمزه بود ها...

تازه  من خوب براتون توضیح ندادم که چطوری درست کردم تا کسی درست نکنه...

۲۰- خودم می دونم قبلیه ۱۵ بود ولی این قبلیه اندازه ۵ تا ارزش داشت...

۲۱- سبزی ها رو پاک کردم ...

۲۲- شب قبل خونه داداشی بودیم رو نگفتم...  اونها می دونن ما دختر داریم ها...

۲۳- جمعه ساعت ۵ صبح سراسیمه عزیزجون رو بیدار کردم... بعدا فهمیدم تعطیلیم..

۲۴- کمر درد عجیبی دارم..

۲۵- بعد صبحونه می دونستیم باید بریم خونه مامان اینهای زنداداش و نذری های جمع آوری شده!!!!!!!! رو  بخوریم... من خیلی حالم بد بود.. هی ولو می شدم..

۲۶- به زنداداش زنگیدم که فلونی.. ما یه کم دیر میام.. یه قرار غذایی ساعت ۱۳ داریم...

۲۷- ساعت ۱۱:۳۰ به ما زنگیدن که کجایید!!!!!! قرار غذاییتون افتاد جلو...

۲۸- انگار نه انگا رحالم بد بودها.. یهو پا شدیم و حاضر شدیم و زدیم به خیابون...

۲۹- یه اقا مهربونی ما رو که پشت ترافیک یه هیات عزاداری که هنوز نفهمیدیم چرا در جا می زد مونده بودیم با شیر کاکائو پذیرایی کرد...

۳۰- بعد ۴۵ دقیقه رسیدیم...

۳۱- ما دخترها کلی خوشجال بودیم چون می خواستیم بریم با نازنی جون تجدید دیدار کنیم.. تازه دوست نازنین جون رو هم دیدیم...

۳۲- روم نشد بگم ما سه نفر هستیم ولی یه دونه غذا کافیه... اخه بذارین برسه دست یه بنده خداییکه شاید غذا نداشته باشه... ولی رومون نشد.. این شیکم گرسنه و هیجان زده هم بی تقصیر نبودها.. هز چند موقع خوردن که میشه از بس به قند و افزایش اون فکر میک نمکه اشتهام کور میشه...

۳۳- باز هم با این همزاد جان دچار تفاهم شدیم... از رون مرغ گرفته تا جوراب آدمی زاد!!!!!!!!! و ایفون...

۳۴- عزیز جون گفت من پیاده نشدم که مبادا مردمای بیرون از پنجره های مشرف به خیابون ما رو ببینن!!!!!!!بعد برا همه دخترها بد بشه.. تازه ۴ تا دختر من کجا باید می اومدم!!!!!!!

۳۵- رفتیم اونجا.. کلی غذای نذری رسید... ما که غذامونرو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین..

۳۶- باز این دل لامصب ما موقع غذا خوردن یاد اونهایی افتاد که چقدر این روزها خوشجالن... خوشحالن از اینکه می تونن یه دل سیر که نه. یه کم غذا بخورن... باز بغض الود شدم.. باز دعا کرم تو دلم خدایا هیچکی گرسنه نمونه!!!

۳۷- بعد از غذا کلافه بودم می خواستم بریم خونمون.. ولی متاسفانه دیر رفتیم. با این قول که حتما بر می گردیم..

۳۸- عزیز جون هم عین من غصه دا رگرسنه ها بود.. بهم گفت .. سیبی سال دیگه اگه کرج بودیم غذا درست کنیم... اینهمه غذا کفاف این مردم رو نمیده..

۳۹- رفتیم خونه.. ۲:۳۰ دقیقه خونه بودیم... همه کارهامو انجام دادم.. از جارو زدن گرفته تا شستن آشپزخونه.. هی عزیز جون گفت نکن.. من گوش ندادم... این شدکه شبش دیگه کمر مداشتم. نیمه شب از کمر درد بیدار شدم...

۴۰- رفتیم تو خونه عسل عمه اینقدر از خوشحالی جیغ کشید که حد نداره...

۴۱- صدای چیه؟

عزاداری؟

عزاداری منو میخوره؟

نه عزیزم عزاداری همونه که مردم سینه می زنن...

۴۲- عمه بیا دنبال بازی... داری سالاد می خوری.. منم بخورم زودتر تموم شه بریم دنبال بازی...

فقط یه دونه .. نه دو تا.. نه ۵ تا دنبال بازی..

۴۳- سر بندشو بسته به گلوش میگه اینو بستم تا برف نره تو پیراهنم...

۴۴- بیخشییید عمه... منو دوست داری؟؟؟

۴۵- در حالی که می زد رو سینه ام تا راضی بشم بریم دنبال بازی یهو چشاش برق زد.. دو سه تا دیگه در سکوت زد رو سینه ام... اوووووووه عممممه.. می  می داری؟

۴۶- روز عاشورا حالم باز بد بود.. البته یهو بی هیچ دلیل حالم بد شد.. بدون غذا خوردن قندم شد ۲۰۰... گریه کردم.. به خاطر دخترکم...

موندیم نهار بخوریم تا بریم.. باید انسولین می زدم...

سر نهار زدم زیر گریه.. از اون گریه بدها... از اونها که عزیز جون رنگش عین گچ دیوار سفید میشه...

از اونها که اگه من دهن وا کنم برا گلایه عزیز جون هم با من گریه می کنه...

البته اینبار برا مرثیه ای که داشت تلویزیون پخش می کرد گریم گرفت... برا همین عزی زجون فقط رنگش پرید...

 

تا حالم خوب شه بریم عزاداری ببینیم خیلی دیر بود.. یعنی خیلی هم دیر نبود.. ما فکر نیم کردیم تو کرج مردم بعد اینکه ساعت ۱۴ شد و خیالشون راحت شد خیمه ها رو اتیش ردن .. می رن پی زندیگیشون ... شمال فقط ظهر برا نهار یه وقفه کوچیک دارن.. بعد تا غروب عزاداری می کنن. بعد هم شام غریبان دارن... ساعت ۱۴ هم نبود.. دیدیم همه دارن بر می گردن... خیلی دلم گرفت... اومدیم خونه .. کلی گریه کردم... عزی زجون گفت حتما حکمتی بوده که نریم ...

امروز فهمیدم صدای بلند رو شنوایی جنین تاثیر منفی داره...

یعنی امام حسین می خواست نی نی ما اذیت نشه؟؟؟

۴۷-غروب رفتیم تا به شام غریبان برسیم.. همه جا سوت و کور بود... یکی دو جا پیدا کردیم که مردم بودن.. البته دیر پیدا کردیم...

۴۸- شب باز یه غذای هوسانه با برنج نذریمون درست کردم..

توضیح نمیدم تا کسی دلش نخواد..

۴۹- غذای نذری دوست نازنین جون خیلی خوشمزه بود... کلی ظهر عاشورا دعا کردیم براشون..

عزیز جون گفت عین شمالی ها سرخش کردن.. تازه برنجش دودی بود ... هر یچ بود بوی برنج نذری های شمال رو می داد...

۵۰- چقدر دیشب دلم شام غریبان محلمون یمخواست..

چقدر دلم می خواست به رسم هر سال شمع روشن کنم... و شمع بدم دست مردم...

........

۵۱- صبح حالم اینقدر بد شد .. وقتی اومدم اداره که رفتم کمی خوابیدم...

۵۲- ساعت ۱۰ بود که کمی بهتر شدم..

۵۳- الان هم بعد کلی کار منتظر بابای بچه هام...

۵۴- یکی از همکارام که مجرده و اقاست تازه فهمیده من نی نی دارم... بابا این شیکم تابلو نیست؟

۵۵- دیشب پارسا میگه.. عمه گوشی بده با نی نی صوحبت کنم... بعد هم میگه من با موبال باباجون با نینی صوحبت کردم ها...

۵۶- مثل اینکه گوشی رو بر میداره و میره یه گوشه با دخترکم حرف می زنه...

پدر سوخته از الان داره رو مخ دختر ما کار می کنه...

۵۷- بابا ش اینقدر بدش میاد یکی اسم دخترمو بد بگه... دیشب اولتیماتوم داده که هر کی اسم دخترمو مسخره کنه دیگه خونشون نمی رم که هیچ یه چیزی میگم نفهمن از کجا خوردن ها!!!!!!

۵۸- تازه دخترم کلی شیطونی می کنه ...

۵۹- قربونش باباشو دخترم برم...

۶۰- من برم دیگه .. بای بای..

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦




قضاوت زودرس!!!

سلام خوبید؟ خوبیم...

ولی روز رو با خوبی شروع نکردیم.. حالا میگم براتون.. هر چند الانه قندمون ۸۰ بود و خودمون رو یه شیرینی مهمون کردیم .. ولی روز خوبی نیست.. یه کم دلگیریم...

یادمه یه روزی نه یه شبی خونه دختر خاله بودیم.. داشتیم در مورد نمی دونم چی حرف می زدیم.. بعد خاله گفت که همیشه ادم اون تصوری که تو ذهنشه درست نیست.. یه داستان در مورد مردی گفت که فکر می کرد همسایشون داره از تو باغشون انگور می دزده ولی وقتی رفت نزدیک فهمید خیار های باغ خودشو زیر بوته های انگور اون گذاشته و ....

شاید متوجه منظورم نشده باشین.. بذارین بگم امروز چی شد.. بعد متوجه میشین...

ما چند وقته که وسایلمون رو یم ذاریم تو صندوق عقب.. تا اگه تو این سوز سرما یکی تو خیابون منتظر ماشین بود.. تا یه جایی برسونیمش...

البته قبلا هم همین کارو یم کردیم.. ولی به خاطر حال بد من .. و گلاب به روتون شدن کسی رو سوار نمی کردیم...

امروز داشتیم می رفتیم تا فلکه اول یه خانومی وقتی منو دید با اون حجاب کامل (خودش چادری بود) دلش اروم شد و دست نگه داشت.. عزیز جون کمی دنده عقب اومد و سوار شد..

اومدم بگم سلام دیدم اصلا سلام نکرد...

یه کوچولو گفتم سلام.. ولی جواب نداد...

تو دلم داشتم می گفتم که مردم چه جوری شدن.. ادم تو تاکسی هم میشینه میگه سلام... این خانومه چرا حالا جواب نمیده...

اصلا راستشو بخواین دیگه پشیمون شدم حتی بگم که ما مسیرمون فلان قسمت تهرانه...

فلکه اول که رسیدیم.. عزیز جون خودش گفت: خانوم ما میریم....

که خانومه وسط حرف عزیز جون پرید و گفت: م پاده شم...

(من پیاده میشم!!!!)

بگم چه سکوتی تو ماشین حکم فرما شد... تنم لرزید... احساس کردم یه پارچ آب یه تو اون صبح تاریک و سرد ریختن رو سرم...

وقتی پیاده شد گفت: م م و mamo

(ممنون)

طفلی کر و لال بود... و من داشتم به ادبش فکر می کردم...

بغض کردم... عجیب... از خودم بدم اومد.. دخترکم که تا اون لحظه داشت ورجه وورجخ می کرد ساکت شد و تا تهران تکون نخورد...

سر دلم می سوخت... معده ام درد گرفته بود.... عزیز جون غصه دار شد...

از خودم و قضاوت بی موردم بدم اومد...

.........................

...............

سر این خیابون داریوش ... همون نزدیک فلکه اول... چند تا اتوبوس مهربون!!!!!!! با راننده های متشخصی هستن که خیلی ببخشیدها شعور ندارن... امروز باز داشتن موجبات یه تصادف رو بوجود می اوردن..

حالم از این آدم های بی قانون به هم میخوره...

خیلی من و عزیز جون سر اون مورد حالمون خوب بود... این اتوبوسه دقیقا وسط خیابون واستاد...

تا مسافرهاشو سوار کنه (سرویس)... می خواستم پیاده شم برم بزنم تو دهن اون رانندش... بعد هم بگم آقا چرا تو مسیر مشت من بودی!!! و ادعای خسارت کنم...

مرتیکه بی فرهنگ...

وا می ایسته سر خیابون.. اون پاشون یه کم دیرتر بذاره رو ترمز و بره جلوتر واسته میمیره؟

کار هر روزشه ها...

اول صبحی یه ترافیکی راه می اندازه بیا و ببین..

بعد میره جلوتر ... ادم فکر می کنه راه افتاده دیگه.. یه نفر رو می بینه که از سرویس جامونده... نمی ره یه کناری واسته ... یهو پاشو می ذاره رو ترمز... تازه اگه لازم باشه 5 دقیقه بمونه که همونطوری سر خیابون می مونه...

بعد اونی که می خواد از دور برگردون دور بزنه و اونی که داره مستقیم میره و هر وسیله ای نقلیه دیگه ای رو دچار مشکل می کنه...

امروز یکی شون شدن دو تا... بعد دومیه در نهایت پررویی اومد پیچید بره طرف پمپ بنزین..

این از اون خرتر...

مرتیکه نتونست بپیچه همینطور خرکی دنده عقب گرفت...

ما پشت سرش..

نه می تونه بریم عقب چون همکار خرش پشت ما مونده... کنارمون هم پر ماشین... جلومون هم یه اتوبوس با راننده احمقش که داره دنده عقب می گیره..

در یه حرکت عجیب عزیز جون از مهلکه رد رفت.. اون هم با خلاف کردن... برا همین بیشتر ریخت به هم...

مجبور شد بره از اون طرف که خلاف بود بره تو خیابون... اونم به ناچار... اگه یه ماشین بزرگتر بود حتما اتوبوسه از پشت کوبونده بود بهش و له شده بود...

این صحنه اینقدر تکان دهنده بود که اسیدهای معده ام دیگه عروسی گرفتن... و سر درد گرفتم.. دستم درد گرفت.. و کلا ناک اوت شدم...

خفه شدم.. ولو شدم . و مردم تا تهران..

رنگم که پریده بود نیومد سر جاش که...

دخترکم تکون نخورد که نخورد...

..................

دیروز رفتم دکتر گفتن همه چیز اوکی اوکی... نی نی جون هم قلبش تالاپ تولوپ می کرد...

دکتر گفت باید اطرافیانت هواتو خیلی داشته باشن...

فهمید من دچار نوعی افسردگی مزمن شدم...

گفت باید شاد باشی!!!!!!!!!!

شب به طیبه اینها گفتیم دختر داریم...

بابایی می گفت دخترم که خیلی خوشگل شده بود .. من مطمئن بودم پسر داره!!!!!!!!

باباست دیگه.. بچه اش به نظرش خوشگل میاد...

دیشب عزیز جون می گه به مامانم اینها هم بگیم؟؟؟ می ترسم بابات ببینه تبریک بگه بعد سوتی بشه...

من: نخیر لازم نکرده... من راضی نیستم بگی... نیست از اول خودشون رو برا من وتو نوه اشون پر پر کردن.. نیست اگه بدونن دختره دیگه نمی رن یه خروار کادوی پسرونه بخرن!!!! نیست خیلی من براشون مهم هستم...

نیست از بس زنگ می زنن منو شرمنده کردن!!!!!!!

و گریم گرفت...

گفتم اصلا بابا بهشون نمیگه.. ولی خدا کنه بگه.. می خوام ببینم کی چی می خواد بگه...

دیوونم کردن.. روانی شدم از دستشون.... تموم شدم... حالا زنگ بزنم بگم: (با دهن کجی بخونین) الو سلام .. خوبین.. ما خوبیم.. به لطف زحمت های شما قندمون 200 شده... بچمون هم دختره ها.. کنیز شماست...

عزیز جون طفلی نه تنها حرفی نزد.. حرفی برا گفتن هم نداشت.. تازه از ناراحتی من هم خیلی ناراحت شد...

گفتم این زنداداشم هر شب زنگ می زنه حال ما رو می پرسه.. از وقتی هم فهمیده می خوام برم سونو هی میگه رفتی یا نه... مامی خان شما که می دونه من حالم بده یه زنگ نزده.. تازه زنگ نزد عین بابا جونم بگه.. عزیز دلم نری خیابون لیز بخوری اذیت بشی ها...

مواظب خودت باش...

فقط تو این فکره که من تو با اینهمه حقوق!!!!!!!! هر دومون کارمند!!!!!! چرا خونه نداریم.. چرا نمی تونیم براشون بریز بپاش کنیم... (نیست نمی کنیم)

............

قندم یه ساعت پیش 80 بود... ولی الان با این خاطرات قشنگ فکر کنم 200 شده.. نی نی جان هیچی نمی گه...

من و نی نی تصمیم گرفتیم جواب بدیم...

جواب همه اونهایی که من و اونو بابایی رو اذیت کردن...

فکر می کنین بتونیم؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦




حالا خبر خبر!!!

۱- این خبر خبر یه تیتر زرد مایل به قهوه ای بود .. البت گلاب به روتون...

۲- الانه شارج شارجیم* چون کلی با نازنین جانمون حرفیدیم..

۳- نازنین جان.. هانی مهربون نه اینکه الانه در حال پرواز از پدست خود باشی ها نه... چون به هاطر حرفیدن با تو نبود که شارجیدیم.. بلکه به خاطر آدرس های غذایی بود

۴- هانی جان با تو شوخی نمودیم تا مزاحی باشد برای خنداندنت....!!!!!!!!!!!!!!!!!

۵- علامت تعجب های بالا بی مورد بود...

۶- ویروس بارداری همه گیر شد... حتی به شیراز هم رفته.. هر چند خبرمان بوی سوختگی می دهد... اگه یه روز هم دیرتر می اومدم می گفتم نی نی بیت به دنیا می اومد...

۷-ناو گ ان های ام *ریکایی از طریق رودی ناشناخته از خلیج **فارس به دریای خزر رسیدن..

۸- چیه دلمون خواست خبرگزاریمون پر بار بشه...

۹- هم اکنون قندمان ۸۲ بود... و این خیلی خیلی مسرت بخش است...

۱۰- دلمان غذا های چرب و چیلی عاشورای خانه مان را میخواهد...

۱۱- دیشب به سیبک جون جونی داشتم در مورد محرم می گفتم... و حالا یه گوشه ای از حرفهای بی ریای خود را می نویسم بلکه درس عبرت باشد برای چاپلوسان و مادرانی که می خواهند از اول به بچه شان دروغ بگویند...

دختر نازم... ما ۱۲ تا امام داشتیم!!! یعنی داریم... .......... (اینجا اسامی امام ها گفته شد).. همشون هم با هم فامیل هستن... یعنی پدر امام بود بعد پسر یا برادر امام شد...

یا یه فامیل نسبی...

امام حسن و امام حسین برادرن و هر دو پسرهای حضرت علی هستن...

محرم و صفر ...........روزهایی از دو ماه هستن که مردم عزاداری می کنن برا امام حسین و یارانش...

مامان نمی دونم چرا بعضی ها رو بیشتر تحویل می گیرن یا کمتر... هر چند باید اینو بدونی که تو این روزها ادم های خوب زیادی رو شهید کردن... ولی باز با این وجود آدم متوجه نمیشه گاهی تولد فلان امام کی بود و وفاتش کی بود...

آره سیبک جان همه جا پارتی بازیه...

۱۲- دختر ها با دختر ها .. پسرها با پسرها... (شعاریه که برا گرفتن حال عزیز جون در منزل توسط ما دختر ها خونده میشه)

۱۳- حاله معصومه جدید و عمه معصومه سابق میگه: سیبی جان تو هنوز فکر میکنی دختری؟ توهم زدی ها!!!!!!!!!!!!

۱۴- اصلا بابا جون .. ما دختر ها زود دلمون میگیره... تو باید مواظبمون باشی...

۱۵- اصلا بابا جون ما دخترها دوست داریم تو موهامون رو شونه کنی...

۱۶- تقریبا بیشتر مکالمات ما در خونه با این کامه ما دختر ها شروع میشه...

۱۷- هر وقت با بابا عزیز جون رفیق فابریک می شیم می گیم... اصلا بابا جون دختر ا با دخترا .. پسرها با پسرا.. دخترا با پسرها.. پسرا با دختر ا... (دیدین چه قاتی پلتی ای شد؟!!!)

۱۸- همه خوبن به حمد و قوه الهی؟!!!

۱۹- من دلم خوراکی می خواد...

۲۰- گشنمه از اون مرغ ها می خوام و کوکوها...

۲۱- دیگه خیلی چرت و پرت گفتم...

۲۲- من برم دیگه...

۲۳- راستی من هنوز نتونستم از شنیدن خبر عروسی خوشحال بشم... هر وقت می شنوم یکی از فامیلهامون مخصوصا اونوری ازدواج کردن یه کم یاد اون روزهای خوب خودمون می افتم و می ریزم به هم...

۲۴- الانه فهمیدم بدجوری هم کینه ای هستم... البت در این مورد...

کدوم؟

حال توضیح ندارم...

۲۵- ک و ن پارسا جونم سوخته!!!! الان خوبه بهتره... ولی یه خاطره از سوختن همون ناحیه در خودم دارمکه حال ندارم توضیح بدم...

۲۶- دلم برا عسل های عمه تنگ شده...

۲۷- دیگه میرم بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦




هيچ خبری جز کار نيست...

سلام خبری نیست من برم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦




تعطيلات زمستانی در کنار کانون گرم خانواده...

۱- سلام  خوبید خوبیم...

۲- امیدوارم هیچکی نه سردش باشه نه گرسنه باشه

۳- یکشنبه از اینجا رفتم خونه آز ی اینها..

۴- بقیه اش باشه فردا...

الان فرداست.. اینم بقیه اش...

۵- شب اونجا بودیم دیگه... عزیز جونم زود اومد... دلم براش کلی تنگ شده بود... هی اونها رو مخ من داشتن راه می رفتن که فردا نرو سر کار... منم گفتم زود نمی رم ولی میرم...

خلاصه فهمیدیم تعطیلیم...

حالا موندم ما هم جز اون تعطیل ها هستیم یا نه... ولی نرفتم...

شب مردم و زنده شدم... یکی هم رو اعصاب من راه رفت تا بالاخره من خوابیدم...

وقتی می بینم پسر آزی راه میره آشغال می ریزه بیشتر حرصم می گیره...

صبح هم به عزیز جون گفتم هوا بهتر شد بریم خونه... من دلم خونه خودمون رو می خواد...

بعد از صبحونه.. وقت یهوا خیلی افتاب خوبی داشت... یکی از بچه ها آماده شد بره بیرون... تنها...

عزیز جون این صحنه ها رو می بینه اعصاب مصابش می ریزه به هم...

صدای آزی بلند شد که خوب تو الان کجا می ری؟

گفت می رم یه دوری بزنم...

تو زندگیم به یاد ندارم حتی بابام اینطوری حاضر شه و بگه من میرم بیرون یه دوری بزنم... چه برسه به عزیز جون جونیم...

آزی قاطی کرد...

من زیاد حال نداشتم....گفتم تو برو بیرون من غذا درست کنم...

قبول نکرد... گفت الان نیم خوام برم بیرون.. ولی الان ساعت ۱۱ این بره دیگه خیلی زود بیاد ۲

ما گفتیم.. پس اگه ما نبودیم خداحافظ.. آخه می خوام بریم خونه. دیر هم راه بیفتیم باز یخبندون میشه...

صاب خونه رفت... البته با پسرش...

پسرش هم به عشق خریدن یه با زی جدید رفت...

باباش برا اینکه پسرش شیر بخوره گفته بخور برات سی  دی می خرم...

رفتن برگشتن ... خیلی زود... پسرش یه گریه خرکی ... الکی می کرد که نگو... داشتم روانی می شدم...

چرا گریه می کرد؟ نتونسته بود سی دی بخره...

من هی تو دلم برا دوستم حرص می خوردم..

اومدن... صاب خونه زنگ زد که آقای فلانی بیاد با اون برن  تا فلان جا سی   دی بخرن...

عزیز جون میگه خوب دربست بگیری زودتر میری که.. اگه نمی خوای گل پسر سرما بخوره...

ولی اینها موندن طرف سریع رفت .. سی   دی خرید اومد...

خودش هم با اون اقاهه رفت ...

آز ی ناراحت بود.. ولی به کارهاش رسید.. ما هم کمکش کردیم...

الان بعد اینهمه سال زندگی تازه یکی از بچه ها یه روز در میون یه ظرف ی برا دوستم می شوره فکر می کنه شق القمر می کنه...

خلاصه نهار هم حاضر شد...

من نشستم کمی اینترنت بازی کنم.. ولی از بس فکرم مشغول بود نشد...

پسرش... اعتیاد کامل به بازی پیدا کرده... باورتون نمیشه... وقتی از اون بازی ها خسته میشه میاد میگه .. خاله موبایلتو بده باهاش بازی کنم..

خوشبختانه تا حالا این کارو نکرده...

یعنی بهش ندادم.. ولی بی قراری رو تو اصرارش باید ببینین...

همش دعا می کنم خدایا بچه  ما اینطوری نشه... یعنی ما یه طوری نشیم بچمون اینطوری بشه...

تو اتاق یه سر و صداهایی می شنیدم... فهمیدم دوستم قاط زده عجیب...

انگاری همسر گرامی رفته ما ش ین بخره.. یعنی رفته بود ببینه... آز ی گفته بود ایندفعه م یخوام خودم ما شین رو انتخاب کنم..

منکه نفهمیدم...

بعد یکی از بچه ها اومد خونه...

آز ی طفلی... شروع کرد همون حرفها رو گفتن...

همسرش قاتی پاتی شد...

یعد یه حرفهایی بهش زد...

مثلا گفت: من آدم حسابت کرده بودم بهت زنگ زدم.. اصلا به تو چه ...

من مثلا داشتم مجله می خوندم. عزیز جون رو ندیدم مشغول چی بود...

ولی داشتم می ترکیدم از غصه...

فهمیدم آقا از اون جا زنگیده که فلانی... دوست داری کمر یت ب ژ  باشه یا سفید...

دوستم می گه آخه من با این ماش ین نم یتونم برم شما ل ... تازه چه لزومی داره مستاجر ک مری سوار شه... خونه برام واجب تره...

این وسط کلی کل کل کرده با دوستم...

بعد یکی از بچه ها برگشته میگه... فکرکردی حا مله ای هر چی دوست داری می تونی بگی!!!!!!

حالا من هیچی نمی گم...

می خواستم اینو شنیدم منفجر شم از غصه...

طفلی دوستم..

بچه اش لنگه باباش... یعنی بابایی بابایی...

اومده اون وسط سر مامانش داد می زنه...

فکر کنم قن دم رفت رو ۲۰۰...

بعدشم که موقع نهار بود... اومد نشست... بچه اش خورده بود غذا نیومد و مشغول بازی بود...

ولی هی می گفت من گشنمه و نمی اومد...

سالاد کمی خورد.. بعد اومد غذا ریخت.. می گه این چرا بو میده... (غذا رو نی گفت) انگاری ما هم اصلا ادم نیستیم رو سفره... خوب بر فرض هم بو میده...

توش روغن محلی ریختی...

آز ی میگه روغن محلیم کجا بود...

بعد میگه: ولی بوی بدی میده.. اه اه اه... سالادش هم نخورد...

پا شد رفت از سر سفره.. ما هم ادم نبودیم...

پدر کم بود چند دقیقه بعد پسر اومد... غذا ریخته.. میگه مامان این غذا بو میده من دوست ندارم.. اه اه اه..

مطمئن هستم که این جناب پسر صدای باباشو شنیده بود.. مطمئن هستم.. بعد ادا درآورد.. بعد هم رفت پی کارش...

آ زی پا شد غذا دیگه براش گرم کرد...

یه بساطی بود...

شب قبلش هم یه بامبولی سر غذا درآورده بود که من غذای تکراری نمی خورم...

نفهمیدم چی خورم.. پا شدیم جمع کردیم.. بعد هم اومدیم...

طفلی دوستم...

۶- تو راه خیلی ساکت بودم... عزیز هم همینطور... اونم ناراحت بود... ولی هیچی نگفتیم.. تا شب... که نمی دونم چی شده بود.. کم گفتم.. تو اخلاقت بعد اینکه نی نی بیاد عوض میشه؟

گفت: یعنی عین فلانی؟!!! نه عزیزم نمیشه...

منم یهویی گریه کردم... عیز جون فهمیده بود چقدر غصه خوردم...

۸- عزی زجون جونی من می خوام بیام بیرون. نه تو و دختری باید بمونین خونه.. نه ما دلمون گرفته...

خلاصه با اصرار ما دخترها، پسرها راضی شدن ما رو ببرن بیرون.. دست در دست همر فتیم میوه اینها خریدیم از سر کوچه و برگشتیم.. منم خودمو پوشونده بودم...

شما یه خانوم تپلی پیچیده شده.. که فقط تخم چشماش دیده می شد ندیدین؟

هم کلاه هم روسری هم شال و هم همه چی پوشیده بودو عین پنگوئن راه می رفت؟

من بودم دیگه.. تازه یه ورژن قطبی از زنان فل سطینی بودم...

همین تا سر کوچه رفتن و برگشتن خودش حدود یکساعت طول کشید...

۵/۸- شب نود داشت.. با دخترم به خاطر اون پسره یهو زدیم زیر گریه...

خیلی دل نازک شدم.. خیلی... خدا کنه بتونه ببینه....

۷- خیلی خوب بود ها... فرداییش کانون گرم خانواده داشتیم.. صبح پا شدم یادم افتاد فیتیله است... پس من و دختری و بابایی باز خوابیدیم..

البته زیاد نه ها...

۸- نهار چی داشتیم... اهان یه غذای محلی و مرغ... با سالاد و این حرفها...

ولی برای دخترم خیلی خوب شد ها.. هی می خوابیدیم.. از شب قبلش... تلویزیون رو بردیم تو اتاق خواب..

۹- البوم دخترم رو هم درست کردیم یه ذره اش رو...

۱۰- تازه غروب رفتیم بیرون... نمی دونم کجا ولی رفتیم...

۱۱- چهار شنبه هم بیرون رفتم با عزیز جون.. تا باهم بریم سر کار... تا کی طول کشید بریم سر ایستگاه... تا کی منتظر موندیم. من از سرما دچار تهوع شدم. ساعت حدود ۱۰:۳۰ شد دیگه عزیز جون منو فرستاد خونه...

خودش رفت سر کار...

۱۲- یه لیز کوچولو هم خوردیم.. کلی ترسیده بودم. کلی گریه کردم... دلم ترکید تا دخترم تکون خورد... بعدشم دیگه خوابیدیم. تا ۱۴...

به زور تکون های دخترم بیدار شدم تا چیزی بخورم به بچه ام انرژی بزسه...

۲ تا لیوان شیر خوردم...

باز افتادم تو رختخواب...

بعدش... ساعت ۱۶ کمی برنج اینها خوردم...

دیگه باز افتادیم تو رختخواب تا عزیز جون اومد...

تو بغلش گریه کردم تا اروم شدم...

۱۳- عزیز جون میگه تو تاکسی بوده.. رانندهه گفته یه سرباز کجا می تونست ۵۰ میلیون پول ببینه...بره کیف کنه.. خیلی حال داد بهش...

منم گفتم: دسته چکت رو در می اوردی می گفتی: آقا شما که کیف دنیا رو کردی (حدود ۴۵ سال داشت) دو تا چشمات چند؟

بعضی ها شعورشون رو از تو سطل آشغال پیدا کردن...

۱۴- پنجشنبه هم کانون گرم خانواده داشتیم...

چرا یادم نمیاد نهار چی داشتیم...

غروب رفتیم بیرون.. من برا عزیز جون شال خریدم... برا داداشش عیدی یه پیراهن جین.. برا سعید یه پلیور.. برا معصوم هم یه بلوز جینگیلی...

یعد اومدیم خونه... قرار شد بریم خونه ح سین اینها... زنگ زدیم دیدم داداشی هم میاد...

فوری شام خوردیم...و رفتیم...

اولش خانومش ناراحتم کرد.. ولی بعد خوب شد...

اهان نهار هوس ماکارونی کرده بودم که اونو خوردیم...

۱۵-جمعه هم رفتیم خرید آذوقه... یه کم هم دور زدیم ماشین از حالت رخوت بیاد بیرون !!!!!!!

۱۶- باز من غروب جمعه هی ابغوره گرفتم...

۱۷- دیشب اون خانومه می خواست سیب بدزده.. دلش سیب خواست... آخه نی نی تو دلش بود... منم یهو هی گریه کردم. هی گریه کردم...

۱۸- هر وقت غذا می خوریم من بغض می کنم .. به دخترم میگم که دعا کنه هیچکی گرسنه و بی خونه نباشه...

۱۹- من برم دیگه...

خسته شدم...

۲۰- برین دیگه مغازه تعطیله

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦




چرخ سی ونهم... او هست!!!!!!!!!

(بدون هیچ احوال پرسی ای این پست رو می نویسم بعد می رسیم به ماجراهای خانواده سه نفری ما)

مدارس تعطیل.. ادارات تعطیل...

یکی شاکی از اینکه چرا همه رو تعطیل می کنند...

یکی می خنده به اینها میگه... خوب برفی نیومده. میشه رفت مدرسه.. میشه رفت سر کار...

ولی هیچکی یادش نمونده یه مهربون.. نه دو مهربن.. نه یه عالم ادم مهربون تو یه عالمه شهر به این گرمایی که تو ادارت کنار بساط چاییتون قراره هدر شه نیاز دارن...

شاید هیچکی یادش نیاد...

شاید یادت رفته باید تو خونه لباس گرم بپوشی تا یکی هم تو این روزهای سرد کنار یه بخاری برقی بتونه چای داغ بخوره...

سرت داره می خاره.. می خوای بری دوش بگیری.. کی رفتی حموم.. دیروز...

عزیزم اگه میری دوش بگیری برات بخاری رو روشن کنم...

نه نمی رم.. آمینا سردشه..

عزیز جون!!!!!!!!!!!

تلویزیونتون رو بردی تو اتاق خواب... همه جا سرده... یه عالم لباس پوشیدی... یه پارچه داری (چ ف یه) گرمش می کنی رو بخاری و می پیچی دور دخترت!!!

می گی دحترم گرم شو و دعا کن مردم تو این سرما حداقل غصه گرم شدن نداشته باشن...

کتری رو میذاری رو بخاری می گی تا گرم بشه بعد چایی رو رو گاز درست می کنی...

میگی... عزیزم پیچ بخاری رو کم کن... امینا سردشه...

تو دلت میگی امینا بر وزن .....ینا و به این نکته سنجی لبخند می زنی...

به پرتقال ها فکر می کنی.. به کشاورزها.. به اون آقاهه که از یخزدگی محصولات سکته کرد... به بابای زنداداش...

به اونهایی که روز مزد کار می کنند...

یه خیلی ها...

حالا دلت باز گرفته.. اشکات در میاد.. کانون گرم خانواده تو رو در آغوش میگیره و میگه خوب تو بغل من گریه کن.. خواستی درد دل کن...

چهارشنبه به دلیلی نمی ری سرکار...

تو رختخواب داری به شعله های رقصان شومینه اداره فکر می کنی...

می شمری... چندتا بود؟

بند دلت می لرزه.. اخه یاد بخاری ها هم می افتی... و یاد شوفاژ خونه...

میگی یه اداره اینهمه مصرف داره!!!!!!!!!!!! طفلی آمینا....

.........

یاد خونه دوستت می افتی.. از گرمای زیاد پنجره ها رو باز می کردی... می گفتی دارم خفه میشم... م یدونی همشون لباس تابستونی تنشونه...

و دلت برا اونهایی که سردشونه می سوزه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦




باز يه تعطيلات قشنگ ديگه گذشت!!!!!!!!!!

سلام...

خوبید؟

خوش میگذره؟

خیلی فکرکردم عنوان این مطلب چی باشه...

یادم افتاد باز یه هفته از عمرم تموم شد.. باز یه تعطیلات زیبای دیگه رو پشت سر گذاشتیم.. در کنا رکانون گرم خانواده...

باز یادمون افتاد باید شعور داشته باشیم و بدونیم اونها چقدر سخت زندگی می کنن.. باز یادمون افتاد... یادمون افتاد باید متنفر باشیم...

باز یادمون افتاد خیلی خریم... اینقدر خر که باز راه افتادیم به امید خوش بودن. تغییر روحیه رفتیم در کنا رکانون...

اصلا حال نوشتن نداشتم.. از صبح دارم به این صفحه نگاه می کنم... از صبح دارم فکر می نم چی بنویسم...

بنویسم.. به به سلام.. ما اومدیم. با کوله باری بر دوش.. با شونه هایی خمیده... با لب و لوچه ای اویزون.. با بغضی که دیگه تمومی نداره...

اومدیمتو غربت خودمون.. با تنهایی خودمون.. با بی کسی خودمون خوش باشیم.. و به این فکر نکنیم ...

به این فکر نکنیم ادم های چقدر پسفطرتن...

چقدر بده تو هوای پر دود  و آلوده... یه نفس راحت بکشی .. در حالی که نتونی حتی کنار دریا بوی ماهی ها رو تا ته حلقت با آرامش فرو کنی...

یادت بیاد باز اون روزهای قشنگ خونه پدریت.. و باز چشات پر اشک بشه...

با این تفاوت که حالا یه موجود کوچیک و مهربون تو دلته و تو غصه های مامانش شریکه...

یه طفل معصوم که از حالا تواون دنیای پاکش داره به تنفر فکر میکنه و شاید ....

یه نی نی مهربون که از الان با کلمات متنفرم.. حالم ازشون به هم می خوره... و دلمو شکستن آشناتره... تا با مهربونی و خوبی... 

یه نی نی کوچولو که هر وقت مامانش میگه ..گل نازم... بهار مامان... یه تکون بخور... تکون می خوره... تا مامان بدونه هنوز دوسش داره...

یه نینی که معنی گریه رو بهتر از خنده فهمیده...

یه نی نی مهربون... یه دختر خوب... گه وقتی دید تو راه برگشتیم... تا خود حونه از شادی هی وول خورد... هی تکون خورد...

و شاید متوجه نشد مامان بابت این شادیش چقدر غصه خورد...

آره یه تعطیلات قشنگ دیگه شروع شد...

سرشار از خوبی...

از کی بگم؟

از چهارشنبه...

چهارشنبه که رفتیم خونه آزی اینها...

پنج شنبه حدود ساعت ۱۱ با بابا مهربون تو بازار بودیم...

پنجشنبه غروب رفتیم خونه خودمون...

بابا مهربون!!! بابا مهربون.. میشه نریم شمال... من و دخترکم داریم از ترس می میریم...

وقتی دیگه فهمیدیم قرار نیست زود بریم شمال.. علی رغم همه دلتنگیهامون برا خونمون و عسل عمه خوشجال شدیم...

جمعه و شنبه به درد این خوشجالی گریه کردیم.. و هی بغض کردیم. هی گریه کردیم...

چرا؟

اخه دلمون برا خودمون سوخت.. سوخت که چرا نباید بریم شمال و از کنار هم بودن لذت ببریم. سوخت برا اینکه چرا اینها اینقدر بد هستن.. چرا؟؟؟؟

دیگه توضیح نمی دم.. حالم گرفته میشه...

شاید بعدا نوشتم...

ولی روزهامون اینطوری بود...

یکشنبه...

هر هر هر... (یعنی خندیدیم) های های های(یعنی گریه کردیم)

دوشنبه... هر هر هر... هور هور هور (یعنی دلمون هری ریخت پایین)... های های های... رفتم خونه خودمون.. های های های.. غروب مثلا هر هر هر هر و لی تودلمون های های های...

شب تا ساعت ۳ بعد نیمه شب. تنها با نی نی مون بدون پدرش... های های های... های های های... و اینقدر های های های تا چشامون دیگه باز نشد..اشکامون خشک شد.. بعد دیگه مثلا خوابیدیم...

سه شنبه صبح...

های های های...

سه شنبه بعد از ظهر... های های های...

سه شنبه غروب..های های تو دلمون... بعد یه کم هر هر هر .. بعد هور هور هور.. باز های های های...وای وای وای...

چهارشنبه... مثلا هر هر هر ولی های های های... غروب.. مثلا هر هر هر ولی های های های.. هور هور هور .. هو رهو رهور...

شبش یه کم خوش بودیم و مثلا هر هر هر ولی بعد باز های های های...

بعد هور هور های های هور هور های های... تا غروب...

بعد دیگه در دیگاه عموم مردم. های های های های های های... مرده شور دلسوزی احمقانه ات رو ببرم...

تازه یادت افتاد من باردارم؟!!!!!!!

تازه یادت افتاد باید مواظبم باشی؟

(با مامیشم ها) تازه یادش افتاد من روزی سه بار به خاطر یه عمر هور هور هور دلم باید انسولین بزنم.. و روزی ۵ بار گریه کنم...

های های های های تا صبح جمعه...

های های تا نزدیک ظهر...

بعد دیگه غمباد تا خونه حودمون...

و باز دیگه های های یه دل سیر تو بغل عزیز جون...

این بود از روزهای خوش تعطیل ما...

امیدوارم اگه خوشی اینه به شما هیچوقت خوش نگذره...

هیچوقت...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦




بايد از باباش اجازه می گرفتم...

۱- سلام خوبید؟ خوبیم؟ شکر

۲- نگرانیهام بیشتر شده.. دیروز رفتیم سونو گرافی... حالا دیگه خیلی حساس تر شدم.. اگه فلانی بچه ام رو اذیت کنه...

اگه فلانی بغلش کنه هی ببوسدش.. اگه یکی لپ لپی هاشو گاز بگیره...

اگه لباس کوتاه تنش کنم. بر وبازوی قشنگش دل مردم رو اب کنه...

اگه...

اگه...

اگه...

اگه پسر فلانی از بچه من خوشش بیاد.... نه من بهش نمی دم.. کیو؟ خوب دخترمو دیگه...

دختر قشنگمو...

دختر نازنینمو... (تصحیح می کنیم... مالکیت ها همه مون می باشد.. یعنی جمع است... به هر حال هیجان زده هستیم و این طبیعی است...)

اخه اون مرد زندگی نیست که.. باباشو ببین .. پسرشو ببین.. از الان به مادرش دستور میده... بعد حتما یم خواد دور از جون دختر من بره تو خونش کلفتی...

واه واه ...

باید از اول به دخترم یاد بدم.. یه کاری کنم از اونها بدش بیاد... نه باید هی در مورد مرد زندگی نبودن اونها باهاش حرف بزنم...

اوه اوه... باباشو بگو.. از قدیم ندیم ها می گفت.. نبینم با این برادر زاده هات بره بیرون ها.. پسر دایی هستن که هستن... اگه نی نی دختر باشه .. دست اینها نمی دم ها...

حالا هدا رو شکر اون دایی کچلش دختر داره... وگرنه دیگه کلا باید بی خیال دایجان کچل می شدیم... هم حساسیت رو من.. هم رو دخترمون.. اوه اوه...اوه..

۳- دیروز رفتیم سونو دیگه.. موندم تا باباش بیاد... با هم رفتیم تو.. باید چهره عزی جونمو می دیدین.. اخ من قربون اون دقتت..

می دونم از اول خودش داشت بچه رو بررسی می کرد..

آقای دکتر هم خوب توضیح داد...

منم هی هر دقیه یه بار می پرسیدم آقای دکتر.. حالش خوبه؟ سلامته؟ مشکلی نداره.. دست و پاهاش ...

آی که من اون انگشتهاتو میخورم جیگر...

هی وول می خورد عسل مامان.. دکتر میگه خیلی تکون میخوره و این خوبه..

گفتم هر وقت من از اداره میام بیرون بچه ام خیالش راحت یمشه.. و شروع می کنه به بازی...

دکرت تا اومد یه چیزی بگم گفتم.. وای دکتر نی نی مون چیه؟

گفت دختره.. نگفتم.. بعد من و عزی زجون همو نیگاه کردیم..

یه چند دقیقه ای که اصلا نمی فهمیدم دکتر چی می گه...

دکتر: این دستاشه.. الانه اینطوری گذاشته رو سرش... بچتون متفکره.. داره فکر می کنه...

من: هرو کر ... هر و کر...

دکتر  با خنده: ....نخند خانوم .. نخند سیبی...

من:  آخه دکتر عین من خوابیده...

دکتر منو نیگاه کرد و خودش خندید...

نی نی مون از الان داره ادای منو در میاره...

بالاخره جوراباشو دیدیم صورتی بود!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون نمیشه دیگه از جنسیت حرفی نزدیم.. دیگه حالا حتی رو اسمی که قبلا گذاشته بودیم هم شک داریم.. چی بذاریم برازنده نی نی قشنگمون باشه...

باباش داره می گرده...

از دیشب...

دختر و  پدر دیشب با هم خلوت کرده بودن.. چه بوس هایی به هم نمی دادن!!!

باباش میگه میخوام شیکمشو بخورم...

می گم بیخیال.. بچه اذیت میشه...

فیلمشو که گرفتیم به بابش میگم می ذاریم اول فیلم عروسیش...

بعد یهو گریه ام گرفت...

می گم یعنی باید شوهرش بدیم...

بعد اذیتش کنن...

خلاصه دیگه حرفمون رو قطع کردیم.. چون تو ماشین.. همکارهای عزیز جون بودن...

کلی با نیی نی حرف زدیم. باباش اجازه داد به خاله معصوم و خاله زهره بگم...

گفت همکارات اگه کسی پرسید بگو.. اونم دلیل داشت...

ولی تو وبلاگو الان اجازه دادن...

دیگه به نغمه و نفیسه میگم..

خواستیم بگیم .. دیشب خونشون کسی بود..

با بابای نی نی قراره پنجشنبه که رفتیم خرید ..برا نین یه هدیه قشنگ دیگه بگیریم.. از الانهم معلومه .. یه لباس چین چینی...

قراره من دیگه خیاطی یاد بگیرم.. از اول هم قرار بود اگه نین دختر شد من خیاطی یاد بگیرم براش کلی لباس گل منگولی بدوزم...

از الان باباش نگرانه رفت آمد آدمهاست..

از الان نگرانیم کسی به دخترمون چپ نگاه نکنه...

قراره از الان یادش بدم ... یادش بدم که مرد غریبه رو تحویل نگیره...

باید بهش بگم ...

نی نی جون دوست داریم...

۴- یکی از دوستهای عزیز جون دیشب زنگولید.. خیلی برام جالب بود.. اون دوستش مجرده... همون که  معصومه رو می خواستیم بدیم بهش تا از شرش راحت شیم...

با عزیز جون که احوالپرسی کرد میگه... نی نی تون خوبه؟

عزی زجون گفت خوبه؟

میگه از کجا ؟ حالشو پرسیدی؟

می گه: نه بابا رفتیم امروز دیدیمش..

دوست عزی جون: نی نی چی بود؟

عزیز جون: سیبی.. بهش بگم؟

من: چه با ذوق .. به خاطر ذوقش بگو..

..........

من: بهش بگو اون دفعه ای گفتیم بیا نیومدی... حالا که دحتر داریم دیگه نمی ذاریم بیای خونمون..

دوست عزیز جون: خوب من با برادرزادم میام.. منکه به درد نی نی نمی خورم..

من: به همین خیال باشین...

۵- دایی کچل نپرسیدی چیه؟ نم یدونستی می ریم سونو؟ نبودی امروز؟

۶- آمینایی دیدی خاله..حالا تو خودت ذوق نکن.. ولی شیرینی میرینی رو بی خیال شی ها...

۷- خانوم خونه جان مرسی.. سونوتون حرف نداره.. حالا برو جاز بزن...

۸- من نگران آینده فرزندم هستم...

۹- فردا نمی ریم شمال...

یعنی این عزیز جون خان می خواد منو به زور ببره.. من فقط دلم الان خونه خودمو می خواد...

۱۰- عجب گیری کردیمها.. من نمیخوامب رم شمال خیلی بمونم...

۱۱- عزیز جون گفت نمی ریم گلم. ولی باید بمونی خونه تا حال بیاد سر جاش...

۱۲- یه داروی خوب برا سردرد...

وقتی این دارو رو استفاده کردین و خوب شدین. برا من و مادربزرگم خدا بیامرزی بفرستین... و دعا کنین نین مون سالم تندرست دنیا بیاد...

وقتی سردرهای ناشی از سینوریت دارید (مخصوصا سردرهای ناشی از سرماخوردگی.. و این قبیل..) مقداری دارچین.. دقیقا دارچین رو داخل کاسه کوچک یا نعلبکی می ریزید.. و چند قطره آب گرم درونش می ریزید...

اینقدر آب می ریزید که وقتی رو پیشانیتان مالیدید دارچین شره نکند بریزد روی بالشت و گند بزند به زندگیتان...

خوب حالا ان را می مالید به پیشانی و تا روی ابرو هم می مالید... کمی هم به سمت نوک بینی هم می مالید...

بی حرکت بخوابید.. بهتر است عمل مالاندن را کس دیگه ای انجام دهد..(نیشتو ببند منحرف.. هر و کره نکنید وسط طبابت)

خوب حالا شروع می کنین به جیغ کشیدن.. البته کولی بازی در نیاورید.. یه کم می سوزد...

فقط یه کم زیاد!!!!!!!!!

کمی جز جز می کنید... در این حال پارچه ای را که بهتر است چ ف ی ه باشد!!!!! به صورت نواری تا کنید... یعنی تا کنند.. .و ان را گرم کنید و روی محل دارچین مالی شده بگذاریئ..

توجه داشته باشید.. چندین بار این عمل تکرار شود..آرامش محیط اطرافتان باید حفظ شود... برق اتاق خاموش باشد...

حالا نق نق بس است.. سعی کنید بخوابید.. البته اگر خیلی بد سرما خورده باشید حتما خوابتان می برد...

وقتی بیدار شدید.. اگر توانستید یه دوش گرم بگیرید و سریع خودتان و ان گیسوان پریشان را خشک کنید...

حتی المقدور قبل از بیرون امدن از زیر دوش داد بزنید.. خوووووووووووووووووووووووششششک...

تا یه حوله گرم برایتان بیاورند.. بعد حوله پیچ شده بپرید کنار بخاری.. فاصله خود را با بخاری حفظ نمایید..

ای باریک الله...

حالا احساس بهتری ندارید؟

منکه سردردم که ۳ روز بود امانم را بریده بود خوب شد..

خدا خیرت بده مادربزرگ.. یادم رفته بودها...

۱۳- پودر زنجفیل برا ی زن باردار خوردنش ضرر دارد؟

۱۴- قند مند که نداره شکر خدا...

۱۵- الهی همه اونهایی که دارن زوج و زوجه میشن تو این روزها خوشبخت بشن..

سر عقدشون برا من و نین و بابای نین دعا کنند.. تازه اونی که حلقه اش روش اسمشون حک شده.. اره خودت... کامنتدونیت دیوانه شده.. به من هیچ ربطی نداره...

۱۶- اگه هفته دیگه نبیدم فاتحه ماتحه نخونین ها...

یا موندم خونه جون بگیرم.. یا اینکه رفتم شمال...

در هر صورت دعا کنین روزگارم خوش باشه..

۱۷- امشب خونهآزی اینهایی..

۱۸- هیچی...

۱۹- سیبک به روزه...

۲۰- من برم دیگه.. خسته شدم..

۲۱- عیدتون مبارک ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦




چرا آی حرصم ميگيره؟؟؟

۴۰- مواظب خودتون باشین... به خدا می سپارمتون

۳۹- امروز صبح بعد مدتها به موقع رسیدم سر کار...

۳۸- خواهر یکی از معاونین فوت نمودن... در طی این پیشامد ناکوار متوجه گشتیم اون یکی خانوم دخترخاله متوفی هستن!!!!!!!!

۳۷- همکارمون رو بند می اندازیم بلفی جان. یعنی یه قرقره بر میداریم. می ریم داخل اتاقی.. در را کلید می کنیم.. بسان یک آرایشگر به شغل مشاطی می پردازیم... و موهای زائد را از صورت همکارمان می زداییم.. بعد دوقورت و نیمممان هم باقیست چرا حقوق نمی دهید!!!!!

۳۶- حسن خدا داده را لازم به مشاطه نیست          این شیکم گنده را جز زاییدن چاره نیست

این بیت شعر سرشار از خاطره بید... حال توضیح نداریم...

۳۵- دیشب از دل درد اینقده بد خوابیدم الانه از بی خوابی رنگم شده عین گچ دیوار...

۳۴- کلی باز با این همسری عشقولانه بودیم.. خوب بابا پول این شوهر منو بدید دیگه... از بس مفت کار کرده بچه ام تمام انگیزه شو داره از دست میده...

۳۳- هی میان میگن عروس خوب چنانه فلانه... خوب منم خوب بودم.. اینبار خواستم دیگه خیلی خوبی کنم بهشون... گفتم زنگ زدم کلی در بدر خیاطی شدم برا مامان عزیز جون؟ نگفتم؟

خوب .. کلی این در اون در.. زدم.. بعد هم گفتم تازه خودم پول خیاطیشو بدم خوشحال  شه...اصلا خیلی ببخشیدها به درک اسف السافلین که لباس ندوختین... خوب شد... البته اینو عزیز جون گفت...

بعد هم به من گفت ولشون کن... قدر مهربونی تو رو نمی دونن.. تو هم گ  ووووووووووو ززززززززز محلشون نذار...

چشام از حدقه زد بیرون... دیگه هم بهش نگفتم.. عزیزم ادم پشت سر مادرش این حرفها رو نیم زنه...

چون داشتم گریه می کردم.. همین دیگه قندم شد ۱۴۰... و باز گفتم.. من هیچوقت نمی بخشمشون.. هیچوقت...

می دونین من براشون وقت خیاطی گرفتم... کلی به زنداداشم سفارش که مامیش اومد کلی تحویلش بگیری ها... (طیبه میره اونجا کلاس خیاطی) سفارش کن خیلی خوب بدوزه هر چی شد خودم میدم.. ازش پول نگیرین ها.. و این حرفها...

یعد گفتم که این برادر شوهر خان قراره ببره اونو خیاطی دیگه... در حالت عادی که مهندسم مهندسم از دهنش نمی افته... زنگ زدم به اون.. گفتم اینطوریه.. مامان رو فقط صبح ببر که طیبه هم باشه ها...

دوباره فرداییش زنگ زدم ادرس دقیق تر دادم... تازه سرراست سر راست...

بعد گفت امروز نمیریم.. مامان گفته کار دارم .. هر وقت بخوام بریم بهتون میگم...

دیشب من داشتم درد می کشیدم.. عزیز جون خان زنگ زده اونجا... بعدش... من گفتم سلام برسون.. نفسم در نمی اومد از درد... گفتم بپرس خیاطی رفت...

اینو که نگفت.. دیدم ریختش... ریخته به هم... اساسی.. فهمیدم یه چیزی شده... قطع کرد گفتم چی شد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

میگه اخه تو چرا به اون داداش خان گفتی؟ به خودش زنگ می زدی...

من و داری.. میگم .. عزیز من.. اون حساب نیاریم میگن شما ادم نیستین. بیاریم میگن اون هیچکاره است..

بعد عزیز جون گفت: تازهمامان اصلا خبر نداشت!!!!!!!!!! گفت کسی به من چیزی نگفته!!!

خوب دورغ میگین قشنگ بگین..

کلی دیگه این وسط حرف رد و بدل شد.. تازه همشو عزیز جون نگفت... ولی همون مسخره بازیشون بس بود برام...

۳۲- اینها که موضوع آی حرصم میگیره نیست... حالا واستین...

۳۱- دلم درد می کنه.. می سوزه عجیب... (طبیعیه می دونم).

۳۰- من دلم رختخوابمو می خواد.. خیلی خسته ام...

۲۹- دیروز داشتیم به یه نفر فکر می کردیم.. همون لحظه به ما اس ام اس زد... :)

۲۸- امروز می ریم سونو... البته اگه اتفاقی نیفته و باران به کوهستان نباره...

۲۷- قرار بود بریم شمال... ولی من نمی تونم هفته دیگه کلا نیام سر کار .. البته اصلا دوست ندارم اینهمه شمال بمونم... یعنی دوست دارم ها.. ولی میدونم خیلی بهم خوش نمی گذره...

حالا ببینیم چی میشه...

۲۶- دیروز خوب رسیدیم خونه...

۲۵- و اما چرا حرصم میگیره...

خوب دلایل زیادی برا اینکه حرصم بگیره وجود داره.. ولی دیروز خانوم دوست عزیز جون بهم زنگ زد...

رو اعصاب من ره رفت و قطع کرد..

آی بدم میاد از این آدمهای چیپ.. آی بدم میاد...

می دونین براتون گفته بودم؟؟؟

آرشیو خوان محترم اگه نوشته بودم شما به بزرگواریتون ببخشید...

داشتم می گفتم... این عزیز جون خون چند تا دوست داشت... یعنی دوست زیاد داشت ها... ولی خوب اینها همکارش هم بودن .... بعد همخونه هم بودن...

بعد ما زودتر از همشون ازدواج کردیم و همش دلم براشون می سوخت و هی خونه ما هم بودن..

هی هم بهشون یمگفتم تو روخدا بیان پیش ما... چون ازدواج کخ کردیم همسایمون هم بودن..

فرد زنگ زده که دومین نفر بود ازدواج کرده بود... تو خرید عروسیشون براش کمتر از خواهر هم نبودم...

بعد ازدواج هم اگه من نبودم حتی تا سر کوچه هم نمی تونست بره... زن گنده با اون هیکل...

خلاصه.. کرجو یادش دادم. کجا بره خرید .. کجا بیاد.. چیکا رکنه.. و این حرفها...

یه دوست دیگه داشتن که خانومش در نهایت چیپی و بی کلاسی و بی فرهنگی و بی ادبی... احساس شهری بودن یمکرد.. یادمه به من گفته بود... خونه مادرشوهرت پشت کوهه.. مردیم تا عروسیتون اومدیم...

حالا خونشون جز اصیل ترین و قدیمی ترین محله های شهرشونه ها...

من عین بز اخوش واستادم نیگاش کردم...

بعد یه روزی مجبور شدیم بریم خونه مادر این خانوم... آقا ۴۵ دقیقه به سمت کوه.. دقیقا به سمت کوه رفتیم... از بین باغ ها و شالیزارها. با سرعت ۸۰تا با ماشین ها...

یه آقایی دیدم گفتیم فلان محل کجاست.. گفت همینو اومدین... همینقدر دیگه برین می رسین...

ما هم پشیمون شدیم برگشتیم... (البته مهمونی دعوت نبودیم ها.. می خواستیم بریم یه چیزی برداریمکه گفتیم خودشون هر وقت اومدن شهر برامون بیارن)

تازه خودشو فک فامیل باکلاسشو تو عروسی نامبرده (اینی که دیروز زنگ زد مثلا اسمش صغری) دیدیم... همه ادم های چیپی بودن. هیچ خرفی نم یتونستن بزنن جز غیبت و مسخره کردن.. و سرشون رو تو ش ووو ررر ت مردم کردن. راجع به مسائل خصوصی و تنهایی زن و شوهر ها حرف زدن.. یا اونجای داماد را زیر نظر داشتن ... و بحث درمورد اینکه پا شین برین خونتون داماد عجله داره و این حرفها... (البته ببخشیدها)

 

این صغری خانوم کلی تحت سیطره این خانوم بی ادبه بود... ای بدم میاد از ادم هایی که اختیار خودشونو ندارن...

فکرکن.. این خانوم بی ادبه بهش گفتهبود من فلان گاز و یخچال رو دارم خیلی خوووووووووووبه...

اینم رفته بود برا جهازش همونو خریده بود.. هر دو تاشون هم خراب بودنو بد دراومدن...

یعد خانومه رفته بود گازشو عوض کرده بود و نیز یخچالشو.. به این گفته بود.. وا تو از این مدل ها خریدی.. چطوری استفاده می کنی.. من داشتم اشکم دراومد.. از بس جنسش بد بود!!!!!!!!!

عوض کردم.. سام سووونگ خریدم...

خلاصه اینکه.. من که می رفتم سر کار.. اینها داشتن می ترکیدن... بیشترش هم اون زن بی ادبه...

بماند که چه بی ادب بود...

تا اینکه یه روزی گفتن ما میام شب خونتون...

منو داری.. بدو بدو خونه.. هیچی تو خونه نداشتیم...

تند تند رفتم خرید...

گفته بودن هیچی درست نکنیها.. بخوای تشریفات بذاری ما دیگه نمیام..

منم ماکارونی درست کردم.. ترشی.. سالاد.. ماست و خیار.. ... میوه ها رو شستم تا مجبور نباشم برم تو اشپزخونه...

ظرفهای شام رو امادهکردم. ساعت شد ۲۰...

نیومدن..

من دارم از گرسنگی هلاک میشم...

شد ۲۱ نیومدن...

عزیز جون زنگولید...

شوهر بی ادبه گفت ماشینمون خراب شده... دیگه نمیام.. عزی زجون گفت بیام دنبالتون.. کجا موندین.. گفت نه ما توخونه ایم ماشین خرابه!!!!!!!!!!!!!!

گفتیم منتظریم پاشین بیان...

ساعت شد ۲۲.. نیومدن...

الو چرا نمیاین.. بچه خوابه.. دیگه نمیام!!!!!!!!!!!!!!!

برا این صغری زنگولیدیم که شما چرا نمیاین... مردیم از گرسنگی و نگرانی...

گفت: ماشین اونها خراب شده ما هم نمیام!!!!!!!!!!! بچشون هم خوابه!!!!!!!!!!

ما: خوب با آژانس بیان.. تازه اینهمه ماشین تو خیابون. مگه چقدر راهه؟؟؟

نه دیگه مرسی...

من: مردم از غصه...

عزیز جون با ناراحتی: گور باباشون بشین خودمون غذامون رو بخوریم...

دیگه هیچکدوم به رو خودشون نیاوردن... هیچکدوم...

منم دیگه خونشون نرفتم.. البته از دست اون بی ادبه راحت شدم ها...

ولی اینها رو یه بار خونمون دعوت کردم..

حالم ازشون به هم می خوره.. با اون شوهر حیض بی شعورش...

حالا دیروز زنگ شده.. به موبایل عزیز جون که سالها پیش داده بود به داداشش... همون  موقعها که هنوز موبایل یک میلیون و دیست بود . این خط خودمون رو خریده..

اونوقت به من میگه تو بی معرفتی.. منم کوووووو ن خودم حسابشم نکردم..

تازه چند وقت قبل افطاری خونه بی ادبه دعوت بودیم.. من نرفتم.. عزیز جون رفت.. گفت سیبی مهمون داره.. که داشتم... داداشی بود...

بعد گفته: بابا روابط رو قطع نکنین...

خواستم بگم شما یه بار هم به رو خودتون نیاوردین چه گهی خوردین..

دیروز بهش میگم... شما تشریف بیارین.. میگه ما الان یه ماهه ماشینمون رو فروختیم سخته...

منم اینبار می خوام بگم ما ماشین داریم ها.. ولی بنزینمون تموم میشه سخته!!!!

میگه عروسی فلانی دیدمت... نه زنگی زدی نه چیزی... فلانی نی نی دار داره میشه شما خبر ندارین.. فلانی اینطور .. فلانی اونطور... از بس شما بی معرفیت..

منم گفتم شما که با معرفتین نی نی من زودتر به دنیا میاد می دونستین؟؟؟؟

شما که خیلی با معرفیتن ما اون شماره رو خیلی وقته عوض کردیم...

تازه من شماره خونتون رو از دیکران پرسیدم. ولی همه شماره ما رو دارن...

منم خواستم بگم من اونها برام مهم نیستن...

خلاصه همین...

.

۲۴- الانه دارم با دوست جون صحبت می کنم... کسی مزاحم نشه... کلی هم شکفته هستم...

۲۳- دیروز من مستجاب الدعوه بودم... هر کیو خواستم زنگ زد.. جز صغری... هر چی هم خواستم برآورده شد...

تازه به عزیز جونم گفتم .. به خاله زنگ بزن خودشون از مکه زنگولیدن...

.

۲۲- کلی لباس برا نی نی خریدیم... اینم از این ...

۲۱- گلی و گل مراد حاشون خوبه... نگران نباشین.. تو کمد انداختیمشون. تا صحنه های ناجور نبینن...

۲۰- ممنون مرسی.. من همیشه بیست بودم...

۱۹- اینم بد نیست... ۱۹ هم بودم...

۱۸- دعا کنین این استرس من برطرف شه.. هفته دیگه هم به خوبی تموم شه..

۱۷- اخ جون با زمیرم قزلآلا می خورم..

۱۶- آش کندوان رو بگو...

۱۵- بابا جون جات خالی.. دیشب لوبیا پزوندیم.. از قهوه خونه عمو حید هم خوشمزه تر شد..

۱۴- دیشب کلی با نین حرف زدم.. براش هر کاری م یرکدم توضیح میدادم.. هر چی هم با اشاره به بابای بچه گفتم نرو تو شیکم عادل... برو عقبتر بشین گوش نکرد...

بعد میگن بچه از یک یاد میگیره؟؟؟؟

۱۳-بابا بیان این گلی ها رو بگیرین دیگه.. مردیم از بس خرجشون رو کشیدیم..

۱۲-نی نی اکثرا این وقتها یمخوابه.. ولی از غروب به بعد جفتک چارکش بازی می کنه..

۱۱- یاد یکی از بچه ها افتادم که نمی گفت نی نی اش چیه؟ و همه می دونستن الا خانواده همسرش...

همه رو هم اسکول کرده بود...

تازه یادمرفت بگم من دو ماه قبلش سیسمونی بچه رو که کاملا پسرونه بود دیده بودم...

۱۰-هیچی هویجوری...

۹-باز هم همون

۸-.......... ...........

۷-آمینا خوبی؟

۶-فقط تو متوجه میشی من چی نوشتم.. اخه ای کیودت بالاست ابجی...

۵- باز یه نقطه اشتراک با همزاد جان... عجب روزگاری شده ها.. موندم کی از کی یاد میگیره...

۴- دایی کچل بهتون سلام رسوندن...

۳- داشتیم کامنت دونی یه نفرو براش می خوندیم.. این پسره کلی خندید...

۲- چرا دهنم طعم خون گرفته ...

۱- سلام خوبین .. خوشین.. در سلامت کامل به سر می برین. ماهم بد نیستیم.. کمی بهتریم!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦




آی حرصم ميگيره...

آی حرصم میگیره....

آی حرصم میگیره از این آدم های مزحرف.. از این آدم های پررو...

آی حرصم می گیره...

از این آدم های بی مزه ای که تمام گذشته .. و رفتارهای خرکی خودشونو فراموش کردن و حالا دو قورت و نیمشون هم باقیه...

حالم از همتون به هم می خوره...

من باید برم.. اگه بشه براتون می نویسم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦




بزرگ مردان کوچک!!!!

۱- سلام.. خوبید.. خوبیم. بهتریم ...

۲- چه خبر؟ هیچی.. خوب منم هیچی...

۳- دیشب ساعت ۲۱ رسیدیم منزل... نیست من خیلی خسته نبودم.. کلی هم خسته تر تر شدم...

آی کیف می کنم وقتی میگم تر تر تر...

۴- به عزیز جون گفتم میشه من ونی نی شام نخوریم.. بذار یه کم بخوابیم... اونم نذاشت...

۵- بخاری رو روشن کردیم. ولی هی سرد بود.. طول کشید تا گرم بشه... من و عزیز جون. مجبووووووور.بویدیم.. همدیگه رو ب غ ل کنیم تا گرم شیم خوب...

حالا این وسط.. (در این کشاکش..) (کدوم کشاکش؟... خوب شما فقط بخون . نپرس) ما هی خودمون رو تکون میدیم. .و میلرزیم تا گرم شیم... و بالا پایین می پریم.. یکی دیگه از بچه ها.. اون وسط... دقیقا بین شیکم من و باباش... برا خودش.. راه میره تا گرمش بشه...

۶- بی ادب خودتی... خوووووووب شد؟

۸- خلاصه گذشت و کلی بابت نی نی خندیدیم.. فکرکنم بهش برخورد.. البته اون موقع نه ها.. حالا میگم کی بهش برخورد...

۹- وقتی خونه گرم شد...شام هم روگاز داشت گرم می شد...  آمپول رو زدیم... چون وقتی آمپول یم زنیم می پریم بغل  عمسرمون تا نکنه بی بلغ کردنش از دنیا بریم... و در کنارمون باشه.. یه و.. محبتمون بیشتر شد.. باز نی نی با تکون تکونهاش اظهار وجود کرد...

عزیز جون گفت: بچه از اان داره میاد وسط محبت پدر مادرش... عجب مامولکی هستی نی نی .. عین مامانت کنجکاوی و حاضر نیستی هیچ صحنه ای رو از دست بدی...

من گفتم نگو.. بچه محبت رو درک می کنه.. م یفهمه من الان سرشار از عشقم.. خوب عکس العمل نشون میده...

این شدکه نی نی جون بهش برخورد..

حالا باباش میگه نخیر از بس تکون داده خودشو تا گرم شه و از بس هی سرک کشیده خسته شده... آخه دیگه تا وقتی هم بخوابم هیچ تکونی نخورد و من رو خون به جیگر کرد. اینقذه غصه خوردم.. اینقذه باباش هی اومد بوسش کرد نازشو کشید.. گفت نینی حان اینقدر مامانیتو حرص نده. اون ترسیده... یه تکونی.. چیزی بخور .. دل مامانی ترکید که...

۱۰- دیگه اینکه باباشو بعد شام فرستادیم بخوابه.. من بیدار موندم تا اون خواب نمونه.. ساعت ۲۳ فرستادمش دوش بیگره سر حال شه .. براش چایی سازیدم.. بعد دیگه با نینی رفتیم بخوابیم.. بابایی مهروبن هم موند تا کار کنه پول دربیاره...

۱۱- این مردها هر چیهم بزرگ شن باز بچه ان...

ای بابا چرا بهتون بر می خوره...

این بچه با اون بچه فرق فوکوله...

آخه این عزیز جون پسر کوچولوی من میشه.. مخصوصا که وقتی خوابیده...

دوست دارم هی بشینم نازش کنم. اونم تو خواب هی یه لبخند مهربون کوچولو بیاد کنار لبش .. هی باز تموم بشه...

دیشب با نین کلی بابایی رو ناز کردیم.. تازه برا بیدار شدنش کلی نازشو کشیدیم..

دیدم ای بابا این عادت نداشت پا نشه... ولی از جاش نمیاد بیرون..

هی بو سی دیمش.. هی نازی دیمش.. دیدیم نخیر انگار نه انگار...

یعد فهمیدیم این بزرگ مرد کوچک.. هی خوب داره کیفور میشه دیگه...

برای هم یه کوچولو گازیدیمش تا دیگه هوس ناز کردن به سرش نزنه.. بعد.. به سبک خودش که صبحها منو نی نی رو تا دم در دبلیو سی می بره ..بردیمش انداختیمش تو حموم.. گفتیم هر وقت.. خواستی بیای بیرون عین مامان سیب داد بزن. خووووووووووووووووووشک...

اونم اینکارو کرد. و ما هم عین خودش براش حوله بردیم. و هر بلایی که اون سر ما می اورد اوردیم. و دلمون خنک شد...

۱۲- ولی این سیبکم وقتی من سرشار از محبت میشم هی تکون میخوره.. از دیروز اینو کشف کردم..

امروز تو نهار خوری.. یکی از دایی مهرون های خدماتی غذاشو که دستنخوردهبود و از سلف گرفته بود آورد گذاشت رو میز من... گفت سیب خانوم ایننهار خودمه.. زیاد هم هست.. منم الان کهنمیخوام بخورم.. شما هر چقدر شو دوست داشتی بخور... اصلا همشو بخور... البته اینو یواشکی گفت و گذاشت و رفت...

نی نی هی تکون خورد و هی دست تکون داد برا دایی مهربون..

غذاشون چون سرخ شده بود با یه عالم سیب زمین یرسخ شده برا نی نی خوب نبود.. ولی باعث شد هوسم بخوابه. یه دو تا پر سیب زمین برداشتم با یه تیکه اندازه یه برش سیب زمینی هم گوشت...

بعد رفتم که بشقابمو بذارم رو میز.. اون یکی دایی مهربون که انگاری تازه متوجه نی نی جان شده گفت. سیب خانوم یه عالم سیب زمینی سرخ شده گذاشتم کنار.. تازه غذام هم هست... بشین برات بیارم.. خوب نیست نخوری...

گفتم مرسی.. اون آق دایی بهم داد غذاشو.. منم برام سیب زمین یخیلی خوب نیست.. این محبت شما رو می رسونه ... این حرفها...

دیدم باز نی نی هی داره تکون می خوره...

۱۳- با نی نی رفتیم یه سه ربعی خوابیدیم.. کلی خوب بود...

۱۴- همکارمون رو هم بند انداختیم...

۱۵- دیگه یادم نمیاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦




آحر هفته ما سه تا....

۱- چهار شنبه از اینجا کی رفتیم یادم نیست... اهان ... یادم نیومد...

۲- شام هم چی خوردیم یادم نیست... بعد شما نتظار دارین من بیام بگم سلام چطوری؟ خوبی؟ در سلامت کامل به سر میبرین؟

حالا خوبین؟

ما هم شکر خوبیم... یعن یمن خوب ینستم حالا می گم براتون...

۳- بعد شام چیکا رکردیم هم یادم نیست...

آهان من یه مقدار متنابهی سبزی خوردن اسفناج و میوه و این حرفها گرفتم.. همه رو شستم..

کاهوها رو هم.. سبزی رو هم ... کلم رو خورد کردم ریختم تو ژلاستیک ...پلاستیک...

یه کارهای دیگه هم کردم یادم نیست.. یه کم جمع وجور هم کردم...

۴- کمی فیلمیدیم... که بدتر اعصابمان روانی شد...

۵- خوابیدیم.. آهان کلی عشقولانه لباس های جدیدم رو پرو کردیم...

۶- صبح عزیز جونکه نمی خواست بره سر کار.. در نهایت عشقولانگیهم بهم گفت که برا این نمی رم تا تو خودتو و نی نی رو اذیت نکنی با کار کردن...

عشقولانه صبحونه خوردیم.. تازه برف هم اومده بود ...

بعد هم رفتیم خرید ...

بعد که اومدیم.. عزیزجون کمی به کارهای خودش می رسید کمی هم تر وتمیزکاری انجام می داد.. منم ..داشتم آشپزی م یکردم واین حرفها...

نهار رو خوردیم.. من در نهایت ریلکسی با عزیز جون خسته رفتیم استراحت کنیم...

۷- بعد دیگه کارمون شروع شد تا ساعت ۱۹...

همه چیز مرتب بود.. حتی مادر بچه که رفته بود حموم...

۸- مهمونها ساعت ۲۰ رسیدن...

۹- خوب برگزار شد. امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه...

۱۰- من یه کم زیاد بی احساس تر شدم.. یه جورهایی هستم نمی دونم چه جورهایی...

۱۱- اونها که رفتن ... ما نشستیم فیلمیدیم.. ولی هیچ لذت نبردم...

۱۲- عزیز جون دیرتر از من خوابید...

۱۳- صبح که با نی نی بیدار شدیم دیدم عزیز دل من ... همه جلا رو مرتب کرده.. همه ظرف ها رو شسته... خیلی دوست دارم عزیز جون نهب رای شستن ظرفها.. برا یاینکه به حرفهام گوش خوب گوش کردی.. به خاطر اینکه همه اینکار ها رو کردی تا قیافه خندون و متعجب و عاشقانه منوببین اونم اول صبح که نگران هیچ کار مونده ای نیست...

۱۴- کلی با نی نی به بابا عید رو تبریک گفتیم.. . وقتی عزیز جونم خوه است بهترین جای دنیا خونه است...

وقتی اداره است... منم دوست دارم برم اداره اونها... اونجا کا رکنم.. چون به نظر من هر جا توئی بهترین جای دنیاست... خیلی دوست دارم.. خیلی دوست داریم بابای مهربون...

۱۵- نغمه اینها .....طفلکی ها...  شب یلداشون رو به خاطر عیش و نوش یه سری آدم مهربن از دست دادن... البته از دست ندادن.. ولی مزین کردن...

۱۶- بعد نهار با عزیز جون مهربونم رفتیم تهران.. یعنی اومدیم.. خونه آزی اینها... دعا یم کردم اونیکی مهمونهاشون نباشن... یعنی نیان. متاسفانه دعام مستجاب نشد..

۱۷- از شوهر اون مهمونشون متنفرم... خیلی بد آدمو نگاه یم کنه.. حالت تهوع بهم دست میده. مرتیکه...

۱۸- با ژآی کمک کردم کلی تزیین مزیین کردیم.. ولی چه فایده. اونها اومدن.. ری دن به روان من.. منم اصلا نگفتم عکس بگیریم... هیچی هم عکس نداریم. تازه من دامن پوشیدم با روسری... با دامن... عزیز جون اولش منو اینجوری نگاه کرد... بعدشم حتما خودش فهمید من معذبم دیگه...

۱۹- شام هم خوردیم.. جاتون خال یماهی قزل داشتیم که من سفارش داده بودم...

۲۰- قبل شام جنی شدم. دلم بدجوری گریه خواست.. رفتم به عزیز جون گفتم شام خوردیم منو ببر خونمون...

۲۱- به آژی گفتم... گفت حالا شاید بهتر شدی... گفتم اگه رفتیم ناراحت نشی ها.. گفت نه... ولی بعدش خوب شدم... یعنی سعی کردم خوب باشم.. دلم برا عزیز جون می سوخت اینهمه برگردیم کرج .. بعد دوباره صبح اون اینهمه بیاد تهران...

۲۲- دیر خوابیدیم.. خیلی خسته ام...

۲۳- فال هم گرفتیم...

۲۴- صبح دیر بیدار نشدم.. ولی آژانس نبود.. دیر رسیدم.. عزیز جونم گفته بود بدون آژانس نمی فرستمت.. با این شیکم!!!!!!!! می خوای با ماشین خطی بری اداره؟!!!!!!!!!!!!!

آخرش هم رفتم با عزیز جون اداره بعداز اونجا با ماشین منو فرستاد...

۲۵- خدا به آزی صبر بیشتری بده.. چه حوصله داره... خداییش آماده کردن و روانه کردن پسرش به مدرسه کار حضرت فیله....

۲۶- صبح اصلا حالم خوب نبود.. قندم بالاست... چراشو نمی دونم...

۲۷- الان هم سر درد دارم. خیلی خسته ام... احساس عجسب سرماخوردگی دارم.. نی نی خلی تکون نمیحوره... نی نی جان نگرانم .. جون مامان یه تکون بده به خودت.. خیلی می ترسم.. نین .. منو و بابای خیلی دوست داریم.. مواظب خودت باشی ها...

فدات بشم...

۲۸- خدا کنه این سرما خوردگی بیشتر نشه...

۲۹- هیچ جا بهتر از خونه خود آدم نمیشه... دلم  می خواد برم خونه و استراحت کنم... تو رختخواب خودم.. کنار عزیز جون مهربونم...

۳۰- ببخشید دیگه حال ندارم جایی برم.. آمینا جان مرسی بابات همه مهربونیهات.. دوست جون جان.. دلم برات تنگیده... اونهایی هم که رفتن حلقه خریدن و اسمشون رو حک کردن رو حلقه مبارکشون باشه... یهو یاد حلقه خریدن خودمون افتادم.. هیییییییییی. یادش به خیر...

۳۱- دیشب با خاله .. عزیز جون حرف زد... احتمالا یه روز باید با عزیز جون جونیم برم بازار...

۳۲- نمی دونم کی میان.. خدا قسمت شما کنه.. سال دیگه مکه باشین ...

۳۳- یکی نیست بگه اخه فضول خانم.. چرا میری وبلاگ اعصاب به هم زن می خونی... الان خیلی روانم خوب بود. بهتر تر تر  هم شد...

۳۴- هنوز هضم نوشته های اون وبلاگ برام سخته... یکی کمک کنه به جای اینکه هضمش کنم ... عق بزنم از اینوری راحت شم...

۳۵- اه اه اه اه اه.. اینها شدت تنفر بود. نمی گم کجا چرا.... چطوری.. ولی تو رو خدا به این فکر کنین یکی بارداره.. خوش کلی غصه داره.. خیلی هم فضوله.. خیل یهم حساسه. چرا لینک می ذارین.. بعد یه چزی می نویسین ادم حس فضولی تحریک شده اش!!!!!!! بیشتر تحریک شه!!!!!!!!! یه ذره هم به فکر سیبک من باشین تو رو خدا... من حالا هیچی...

۳۶- من برم دیگه.. خسته شدم. از صبح کلی کار داشتم...

۳۷- هنوز حال سونو رفتن ندارم...

۳۸- کسی ادرس سونو خوب تو کرج نداره... حال ندارم اون تهرانی رو برم خوب... البته اگه عزیز جون بخواد بریم...

۳۹- یادم رفت...

۴۰- خواستم رند شه دیگه.. تا حالا کسی ۴۰ تا ننوشته بود.. نوشته بود.. بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0