Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

هويجوری

سلام صبح به خیر

فقط خواستم بگم که من چه سحر خیزم

یادتونه که دیشب چقدر خسته بودم

بای تا شنبه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦




يه عالم گزارش پراکنده از عروسی...

سلام

نیمه شب جمعه شما به خیر

دیروز بعدازظهر ولگردی تو تهران خوش گذشت؟

پارک و سینما و تخمه خوردن کنار خیابون با دید زدن دختر پسر مردم؟

ولی هرچقدر به شما خوش گذشت مطمئن هستم به اندازه من به هیچکی خوش نگذشته..

تازه من دختر خوبیم..

اینقدر که از بس ورجه وورجه کردم الان پاهام داره می شکنه...

البته پاهام نه.. کف پام...

آمینا جون.. پاپلی جون... نانا جون عزیزم.. نارسیس جون... و دیدی خوشگله جون... و آرش خان..

ممنون که به من سر زدین.. ممنون که برام آرزوی های خوب کردین..

ممنون که اینقدر مهربونین.. جاتون خالی بود.. عروسی رو می گم...

هر چند به باحالی عروسی های همیشگی ما نبود.. ولی خیلی خوش گذشت...

الان هم من باز سرشار از انرژی مثبت و شادی هستم...

نمی تونستم بیام براتون کامنت بذارم خوب...

نمی دونم اینجا چرا اینطوریه..

برا همین اینجا ازتون تشکر می کنم.. تا بیام پایتخت از خجالتتون در بیام...

راستی دیدی جان این اسمت یه طورهایی اولا

ثانیا که من باهات شوخی کردم ... تازه چشم چرونی هم ایرادی نداره که... یه جور یوگاست برا چشم.. البته چشم چرونی به رو ش ایروبیک هم اومده...

عروسی هم بعدا براتون می گم...

ولی اینجا یه برو بیایی بودها...

اخرها وقت کم اومده بود و همه وسایلشون تو اتاق ها پخش و پلا...

این مردهای خونه یه دل سیر همه رو دیدن.. در حالت های مختلف.. و همش هم داشتن بهمون می خندیدن..

این آرایشگاه صغری هم که اصلا سشوارش خاموش نمی شد...

ولی همه یه خوشگل عسلهایی شده بودیم که نگو...

از کجا می دونیم؟

خوب آخه جز من که  با حضورم تو جمع ولوله می افته.. همه خیلی سنگین رنگینن.. بع هی همه بهشون می گفتن که کجا رفتین آرایشگاه...

یکی از من پرسید بابا چه حوصله ای.. چقدر دادی برا آرایش صورتت..

خوب منم گفتم هیچی.. خودمان خودمان را آراییدیم.. ضمن اینکه اصلا خودمان خوشگل هم بودیم...

وای چه خوب بود همه فامیل رو با هم یه جا دیدن..

مخصوصا اینکه خیلی ها رو عید ندیده بودم..

راستی امشب یه آن  احسا سبد پیری بهم دست داد..

آخه ما یه شوهر داشتیم قدیم ها که وقتی من ۱۵ سالم بود اون ۵ سالش بود..

امشب دیدمش یه جوون رعنایی شده که حد نداره.. فقط نبوسیدمش.. اونم نه به خاطر اینکه برا خودش مردی شده بود نه.. بار اینکه یه تریپ خفن زده بود اساسی.. عکسشو نم یذارم براتون.. ولی ببینم می تونم براتون عکس موهاشو بذارم...

وای که عین قدیمها قشنگ و ناز می رقصید..

عزی جون ازم ناامید شده بود می گفت این تریپ خفنه کیه؟ اینهمه پسر خوشگل اینجاست تو با اون چرا می رقصی..

بعد من خانوادشو و خودشو به عزیز جونم معرفی کردم..  و کلی هم خندیدیم..

یه دنیا وقت داشتیم تا عکس بگیریم..

راستی ارکستشون بعد مراسم گفت ایشااله یه مکان باحالتر باز با هم باشیم..

منم گفتم مامان مانتومو می دی؟

می خوام برم یه مکان باحالتر..

زنعمو که با دیدن عجله من ولو شده بود از خنده گفت: اره بدو سیبی که با خودش حتما بری..

مخصوصا که نگفت یه مجلس باحالتر.. حتما یه مکان باحالتر می خواد ببرتمون...

من دیگه برم.. این ها الان منو می کشن..

میگن باید ببندیمت به تخت تا شاید دست از سر این اعتیاد به اینترنتت برداری

بای بای تا شنبه

راستی دید جون ناراحت نباشی ها شوخی کردم:)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦




من سرشار از نشاط خانه پدريم... خوش به حال خودم

سلام

خوبین؟

نیمه شب پنجشنبه شما به خیر باشه ...

من الان سرشار از اکسیژن خالص و پر از طراوت منزل پدریم...

عزی جون داره با خواهر ها اختلاط می کنه.. اذیتش م یکنم می گم دارین راجع به مدل موتون تصمیم می گیرین...

نه اخه مرد اینهمه خاله زنک..

تازه حیا میا هم دیگه قدیمی شده...

اگه بدونینی ابجیها دارن چیکار می کنن درحالی که عزیز جون داره نگاشون می کنه... من که اب شدم..

الکی ها ادای اب شدمن دراوردم تا جیم شم بیام یه حالی به اینجا بدم.. اوا ببخشید.. اومدم تا به قولم عمل کنم..

الان هم ۲ تا چای باحال زدیم تو رگ...

راجع به اینکه چطور اومدیم و اینها باشه یه وقت دیگه

این اینترنت شهرستان هم خون به دل ادم می کنه ها.. مخصوصا ما تهرانی ها اصلا عادت به اینترنت کم سرعت نداریم...

وا من تازه به دوران رسیده بی اصلیتم.. خواهر یا نه برادر .. زبونتو گاز بگیر...

مامی که خیل یخسته بود و اصلا بیدار نشد..

ولی بابا جونم بیدار شد ...

دیدیم صداش میاد و می گه .. عطر نفس بابا میاد..

خوب منم لوس باباژریدم تو بغلش دیگه... می گم چرا دیپورت شد یو تو هال خوابیدی..

می گه رفتم امروز یه آب گرم زدم به این تن خسته ام... (منظور آبگرم معدنی بود).. خوب هیچکی منو با این بوهای خوب آبگرم تو جاش راه نمی ده که...

به ساعت نگاه می کنم.. خوب وقت خوبی نیست... تا بحث به جاهای باریک کشیده نشده روبوسی می کنم و می گم بابا تو بخواب ما بیداریم...

ما ساعت ۰:۳۰ دقیقا رسیدیم

من الان در حال مردن هستم..

از بس که خوابم میاد..

اگه فکر کینن که عسل عمه تو راه خوابید سخت در اشتباهید..

همش هم می خواست نی نای نای گوش کنه...

اگه بدونی چه قر وقمیشی میاد.. اگه بدونینی چطور می رقصه الان پشت همین وبلاگ من ضعف می رین ...

من برم دیگه...

راستی برا هیچکی نمی تونم کامنت بذارم.. چراشو هم خودم نمی دونم.. اینترنت این شهرستان هم دیوونه است به خدا.. به من چه..

بوس بوس تا بعد

پرروووووووو صورتتو ببر عقب..

مگه محرم نامحرم سرت نمیشه.. حالا من یه تعارفی کردم.. تو چرا روتو زیاد کردی..

ضمن اینکه من محرم نامحرم سرم نمیشه.. ولی خوب اینو می دونم که با مرد غریبه نباید روبوسی کنم.. باور کن می دونم.. مامانم می دونست جنسم خوب نیست.. گفت جز بردار شوهر و پدر همه میشن مرد غریبه...

عمو و دایی و اینها رو خودم یاد گرفتم.. باور کن..

خوب خانوم های عزیز بوس بوس...

آقایون محترم هم به بای لیدی می تونن بسنده کنن...

منم با یه قر در این دکون رو می بندم تا بعد

راستی پارسا جونم خواب بود.. فردا می بینمش...

شب خوش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦




 

***می گم من فهمیدم یکی از اونهایی که منو چشم می زنه همین دیدی دوست جدیدمه...

برین تو کامنت دونی پست قبل...

متوجه می شین...

*** رییس زنگ زده می گه نگران نباشین من تا ۱۳:۳۰ میام

خوب من به چه زبونی بگم من اصلا نگران هم نیستم تازه کلی هم شادمانه هستم..

*** می گم من اگه رفتم یه رو زخونه رییسمون شما فکر بد نکنین ها.. حتما برا نظافت منزل از من درخواست کردن که برم... و یا اینکه برا مهمونهای شام درست کنم تا مبادا خانومش دست به سیاه و سفید بزنه...

پررو زنگ زده می گه که غذای منو بیارین بالا... من میام... مگه من کلفت جناب عالی هستم...

او آشپزشم وقتی میبینه من غذاشو می گیرم از دست من حرص می خوره..

می گه اخه تو چرا اینکارو می کنی؟

اگه از پشت تلفن نگفته بود بهش م یگفتم نه نمیارم.. الان هم به خدماتیمون گفتم اینکارو انجام بده...

خدا شاهده داره دیگه کار یمی کنه که نیام اینجا ها...

دیشب به عزیز جون گفتم برام یه کار دیگه پیدا کنه.. حالم از ریخت این رییس بی شخصیت و بی ادب داره بد می شه...

از این مدل ادم ها متنفرم...

تازه راجع به مدکش عزی زجون یه چیزی بهم گفت که قند تو دلم آب شد..

به هر حال اینهمه اه ملت مظلوم یه جایی باید گریبانتو بگیره دیگه..

هر چند با اون ازدواج موفقش الان حالش تو قوطیه به اندازه کافی...

ولی من یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم رو زخودمو با رفتارهای این دیوونه خراب نکنم...

*** تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




برنامه این هفته....

امروز از صبح باید علاف باشم... ولی خوب نیستم.. وجدان کاری و این حرفها.. اگه یه کم هم وب گردی کردم چون خودم بلدم بهینه سازی کنم اوقاتمو... ضمن اینکه یه خورده از برنامه کاری اداره جلو بودم دیگه.. تازه باید دیر تحویلش بدم.. دیروز خیلی روش زیاد شد.. گفت : گفتم که کاری نداشت یه کم وقتتو می گیره...

تازه دیروز رییس که براش کار ۴ ساعته رو دو ساعته تموم کردم داشت خیلی پررو می شد که که گفتم: به خودم قول داده بودم اینهمه خودمو برا کار اذیت نکنم ولی نشد..

بعداز ظهر هم زود می رم خونه... چون من یه خواهر شوهر خوبم.. نمی تونم اجازه بدم زنداداشم از مدرسه بره خونه و  مجبور باشه برا امشب شام درست کنه...

البته یه جایی مهم نیست که تو خوب باشی یا بد.. همه چیزها وظیفه عروسه...

دیگه اینکه کمی جمع و جور کنم چون مهمون داریم...

خوب ما می ریم شمال.. امشب هم می ریم.. ولی خونمون مهمون داریم...

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...

می دونین من سه تا دوست دارم.. که الان دقیقاً ۲۱ ساله که با هم دوستیم...

دوست زیاد دارم ها ولی اگه ناراحت نمی شین باید بگم اینها با همه دوستام فرق می کنن..

۲۱ سال دوستی شوخی نیست که..

تازه کل دوران ۱۲ ساله تحصیل رو هم با هم گذروندیم.. و بیشترین فاصلمون هم یه میز بود

آخه هر چهارتا که رو یه میز و نیمکت نمی نشستیم که.. رو دوتا...

من و فاطی هم همیشه محکوم بودیم تا خودخواهی این دوستمو تحمل کرده و همیشه به سازش برقصیم..

پدر سوخته می گه من متوجه حرص خوردنتون می شدم ها ولی به روی خودم نمی آوردم...

خلاصه اینکه داره با همسرش برا ارائه کارهای اون میان تهران...

مامان کوروش سرش خیلی شلوغه.. از طرفی مهمون راه دوری داره... اینها برا اینکه اونجا مزاحم نشن می خواستن برن هتل...

من بهشون گوشزد کردم که اینکار یعنی اینکه شما کاملا روانپریشین...

خونه خالی دیگه گیرتون نمیاد که...

الان که ما نیستیم بیشتر بهتون خوش می گذره...

اونها کمی فکر کردن و دیدن خوب  راست می گم دیگه... بابا اونها عاقل تر از این حرفان..

حالا اونها غروب می رسن کرج و ما هم غروب راه می افتیم...

وای تازه یادم اومد که براشون شام درست کنم... خیلی خوشحال میشن...

هر چند دست پخت این دوست جون من حرف نداره...

مسلماً امشب که می رسیم.. تا ساعت ۲ بیداریم...

و من اگه اینها دعوام نکنن میام یه سر به این خونه می زنم...

ولی دیگه نمیام تا فردا شب...

چون مطمئناً از عروسی که برگردیم .. باید یه چایی بخوریم و بشینیم راجع به جنگولک بازی های خودمون و ملت تشریف آورده شده حرف بزنیم... و البته غیبت کنیم و صد البته خودمونو و بقیه رو مسخره کنیم...

پس یعنی من فردا شب تا ساعت ۳ حتما بیدارم... و اگه باز کسی بهم گیر نده که تو معتادی یه سر به اینجا می زنم...

جمعه هم متاسفانه باید بریم خونه مامی عزیز جون و نهار میل کنیم و من جمع کنم و بشورم و جارو کنم و ... بعد کمی ادای خندیدین و خوش بودن در بیارم و بعد هم بای بای کنیم بیام کرج...

بعدشم باید به حال خودم که باید وسایلو جابه جا کنم دلم بسوزه...

البته نه وقتی ما برگردیم حتماً دوستم اینها هنوز تهرانن خوب...

چه خوبه ها ادم بیاد خونه بعد دوستشم خونه اش باشه.. تازه کلی هم با هم حرف برا گفتن داشته باشن...

همسر دوستم اینقذه هنرمنده که حد نداره...

اینقدر هم مودب که من خیلی همش جلوش کم میارم...

ولی به خاطر این بی ادبیم می دونم دوسم داره و خونه ما راحت دیگه...

** به خدا اگه برنامه هام به هم بریزه چشاتو در میارم...

چشم شور .. حسود...

البته ببخشید ها.. دیروز رفتم دعا بگیرم برا رفع شوری چشم.. اون گفت که بهش بتوپی و باهاش بد حرف بزنی چشاش دیگه بی اثر می شه..

یکی از همون دوستام

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




 

** خیلی هم خوشم میاد ازش.. از روزی که اومده هی میاد ازم سوال می پرسه.. اصلا کی بهش گفته که اینها رو بیاد از من بپرسه..

** راستی آموزش ویزیو و اکسل پذیرفته می شود.. و البته WORD

این یکی رو انگلیسیشو نوشتم به چند دلیل.. یکی اینکه فکر نکنین من بلد نیستم که انگلیلیسی بنویسم.. البته اگه هم فکر کنین اصلا برا من مهم نیست...

ثانیاً اینکه فارسیش یه طوری بود...

** می گم بهش بگم که حالا که حموم تشریف می برید لطفاً لباساتون رو بشورید تا بوی عرق بجا مانده از دیروزتون از لباستون زدوده بشه؟

من چه بد شانسم... از صبح هم هی میاد از من سوال می کنه...

خوب منکه نگفتم بیان قسمت ما بهتون کار یاد بدم... تو که گفتی بیاد خودتم جوابشو بده...

مگه وقتی من اومدم هیچکدومتون به من کار یاد دادید..

البته اندازه من چون بلد نبودید و می دونستین که نباید تو کار من دخالت کنید هیچی نگفتین...

می دونم... برا همین بخشیدمتون.. (چقدر از خودم تعریف کردم.. :) دارم بالا میارم از خوشی)

** می دونین این عطر چیه؟ خوب همون ادکلون قدیمیم دیگه... همون که اگه ببینمش برا خودم می خرم تا از اینکه داره تموم میشه دلم نسوزه...

مال دقیقاً 9سال پیش.. دوستم بهم داده بود... و من هر بار که این ادکلون رو می بینم دلم برا اون موقهاش می سوزه...

یه بار به خاطر اینکه خیلی دیر احساسشو گفت تو عشق شکست خورد... و می دونست که من می دونم... و هیچ وقت به روش نیاوردم...

و یه بار هم به خاطر من تو عشق شکست خورد.. هر چند وانمود کرد که فقط یه پیشنهاد ازدواج بود... می دونم حالا می دونه که برا به دست آوردن خیلی از  چیزها باید کمی اون غرورشو کنار بذاره.. کمی اصرار کنه... و کمی پا فشاری...

هر چند هیچوقت نمی تونستم بهش به چشم یه نفر که می تونه شریک زندگیم باشه نگاه کنم.. ولی شاید کمی پا فشاری می کرد یا با احساس تر از اونچیزی که وانمود می کرد رفتار می کرد.. اینقدر دچار سرخوردگی و ناراحتی نمی شد... و به این فکر نمی کرد که من به اون دلایلی که خودش تو ذهنشه بهش گفتم نه....

وقتی دید نه اون آقا دکتر و نه اون آقای کارشناس ارشد از دانشگاه شریف و حتی اون آقای محترم با فوق تخصص مغز و اعصاب از فلان دانشگاه در اوج جوانی و با دبدبه و کبکبه نتونستن نظرمنو به خودشون جلب کنن.. فهمید شاید خیلی زود تصمیم گرفته...

البته من فقط از این بابت خوشحال بودم که مجبور نشدم براش توضیح بدم چرا...

یادمه داداشی با یه حالت متاثری بهم گفت: سیب جونم من  تورو می شناسم.. به خدا ناراحت نمی شم اگه بگی از دوستم خوشت میاد.. و الان فقط از اینکه اونو از دست دادی ناراحتم...

تازه گفت اگه بخوای می رم بهش می گم که نظرت عوض شد...

فقط گفتم اون و تو برام هیچ فرقی ندارین.. بنابراین هیچوقت نمی تونه شوهرم باشه.. وقتی برادرمه...

حالا نه اینکه من این عطرو دوست دارم همه حرفهامو نقض می کنه نه...

من این عطرو تا مدتها بایگانی کرده بودم.. تو صندوقچه ای که خونه بابا اینها دارم و توش پر از خاطرات ریز و درست زندگی منه... همون که احتمالا نامه دوست پسرم هم توشه.. همون نامه خنده داره دیگه.. اینبار براتون می گردم پیداش می کنم میارم...

اینقدر اونجا موند تا من ازدواج کردم...

از داداشم بیشتر همون دوستم که اونها هم کرج زندگی می کنن بهمون کمک کرد..

 با داداشی خونمون رو برامون رنگ زدن...

و کلی کمک روحی دیگه...

می دونست چقدر به خانواده ام وابسته هستم...

با خانوم و بچه هاش زود به زود می اومد پیشمون...

تا اینکه دید کتابی که  یه سال عید داده به من بود دم دست...

می دونم کلی تعجب کرد.. یادمه یواشکی بازش کرد و در کمال تعجب دید که هم اسمش هم شعرش و هم امضاش هنوز تو صفحه اولشه.. و البته تکه ای از کاغذ کادوی ادکلونش...با نوشته سیب جون عزیزم تولد مبارک...ببخشید  که دیر شد آخه می خواستم خودم بهت اینها رو بدم... همیشه به یادتم تابستان 77

دیگه نتونست طاقت بیاره و پرسید: هنوز اینها رو داری؟

بهش گفتم مگه نباید داشته باشم؟

خوب شما هم هنوز اون تابلویی که تولدت خریدیم رو داری...

عزیزجون هم می دونست باید چیکار کنه.. گفت: تازه اگه بدونی چه دعوایی راه انداخت وقتی که دید من چند رو زی از اون ادکلونش می زنم... قول دادم براش بگیرم تا از دلش درآد...

گفت: یعنی تو هنوز اون ادکلون هم داری؟ تموم نشد..

گفتم : نه... نذاشتم تموم شه... عطر روز های خوب زندگی رو میده.. و عطر روزهای خیلی خوب جوونی...

می دونم از اون رو زبه بعد دیگه به خاطر تصمیم ازم ناراحت نبود.. می دونستم فهمید که من راجع به احساسم بهش دروغ نگفتم...

و می دونم که برا همیشه برا من و عزیز جون یه دوست خوب می مونه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




یه روز بی حضور رییس.......

سلام

صبح زیبای ۲۹ فروردین ماه سال ۸۶ شما به خیر

از صبح اگه فکر کنین من یه کوچولو کار انجام دادم سخت در اشتباهید...

یکی از بچه ها که  داریم تو یه پروژه با هم کار می کنیم و از قضای روزگار یکی از دوست علیه السلام های عزیز جونه از صبح هی میاد می گه:

سیب جان، جون عزیز جونت تو این کار کمکم کن.. دیر میشه ها... جبران می کنم.. تو روخدا...

من چپ چپ نگاش می کنم... و می دونه که می خوام چی بگم...

می گه خوب بهت بدهکارم درست... تا حالا بدقولی کردم درست.. جان من کوتاه بیا من کارم گیره... تازه گفتی که امروز دیگه زود می ری...

البته براش انجام می دم ها.. نیان طرفداریش... ولی جون به لبش می کنم...

از صبح هر بار اومده بالا سرم مخصوصا یه صفحه از وبلاگ های دوستان رو آوردم بالا تا دق مرگ شه...

می گه اینهمه می ری وبلاگ این و اونو می خونی... خوب چی می شه این کمک هم در حق من بکنی...

صبح کلی ازم پذیرایی کرد... کلی تحویلم گرفت... منم در حال خوردن صبحونه تعارفی خیلی قشنگ برگشتم بهش گفتم... دستت درد نکنه ولی من که می دونم سلام گرگ بی طمع نیست...

البته شما الان شاختون درنیاد ها...

من و عزیز جون همش باهاش اینطوری حرف می زنیم و باز اون از رو نمی ره.. حالا تصور کنین که مهربون و با رو دربایستی باهاش حرف بزنیم...

رییس می دونه من خیلی وقته که طرف رو می شناسم...

یه روز بهم می گه که: این جناب به خودش هم رحم نداره... خیلی باحال ریز آب خودشو پیش مدیر عامل داشت میزد... ادم صاف و ساده ای

منم گفتم نگین تورو خدا.. گناه داره... وسعش بیشتر از این نمی رسه... (البته تو دلم گفتم بنده خدا خواب مونده ایکیو بهش نرسیده)

نمی دونم چرا رییس تا مدت ها داشت می خندید...

** چی من چرا الان خوبم؟ خوب بابا رییس نیست.. از دیشب می دونستم امرو زاز صبح نباید رییس رو تحمل کنم.. و اینطور که از وجناتش پیدا بود تا آخر وقت هم به دیدار بنده نائل نمی شه...

عزیز جون میگه: نمی دونی این پسره چشه که ه ر روز میاد سر کار و هی تو رو اذیت می کنه...

شما می دونین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




چشم زدن ممنوع!

عزیز من

تو که چشت شوره

بابا نیا اینجا

نخون اینها رو

من یه بار خواستم در مغازه رو ببندم برم تفریح ها...

اصلا تفریح نه..

یه بار خواستم زود برم...

بعد دم در اداره رییس در حال جیم شدم منو دستگیر کرد...

گوشمو گرفت و کشون کشون آورد اینجا...

خدا من چیکار کنم...

به عزیزجونم بگم از خدا می خواد که دیگه نیام اینجا...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦




 

چی بنویسم آخه؟

هی هر روز کلی ور ور کردم اینجا بدعادت شدین ها...

دیشب داشتم فکر می کردم اگه نی نی داشته باشم که تا مدتها هی کم باید بیام اینجا...

ولی باز به این فکر کردم که من پررو تر از این حرفهام...

امروز نهار دارم... ولی نهار شرکتو نمی خوام... ببینم زهرا چی اورده با اون می خورم..

** تا وقتی که من یه سیب مطالعه گر هستم... و می خوام دانشمند بشم... حتی اگه عین دیشب فقط ژست مطالعه رو به خودم بگیرم.. زندگی تو آرامش نسبیه و هیچ هیجان خاصی نداره...

چون الان زندگی رو نظمه... وقتی می رم منزل شامم که حاضره... تا اونو گرم کنم، ظرفهایه موش موشک خونمونو می شورم که تا هر وقتی بیدار باشه داره لپش می جنبه ....

بعدشم که برا شام فردا یه فکری می کنم... بعد هم شام می خوریم... کارهایه قبل شام با منه.. جمع کردن شام با عزیز جون... گاهی هم منو شرمنده می کنه و تو شب بیداریهاش ظزفها رو هم می شوره...

بعد هم تا چایی آماده شه و کمی هم تو این تلویزیون عزیزجون گلگشت بزنه... من ژست مطالعه می گیرم و می رم تو هپروت... یا تو هال خوابم می بره.. یااینکه عاقلانه با کتابام می رم تو رو تخت ولو می شم... که در نیمهراه فکر کردن اگه خوابم برد دیگه مثل دیشب خواب سوز نشم...

پس نه وقتی با هیجان و ایجاد موضوع جدید می مونه و نه علتی برا دعوا و بگو و مگو... تا وقتی که خونه تمیز باشه اعصاب سیب جون راحته...

از بس که من تمیزم...

از حالا هم غصه ام گرفته باز باید یه سری اسباب برداریم بریم شمال عروسی... بعد هم باید بیام و دوباره جابجا کنیم و بشوریم بسابیم...

مخصوصا جابه جا کردن لوازم آرایش و اینها که خیلی سخته...

احتمالاً برا هفته بعد کلی حرف و دعوا داریم...

البته این دعوا از اون دعوا بدها نیست ها... از اون دعوا بدها یه بار داشتیم.. اونم نه با هم... یعنی با هم به خاطر یه چیزهایی دعوا کردیم که خیلی بد بود... من اینقدر غصه داشتم که بار و بندیلمو جمع کردم رفتم خونه بابام اینها...

نه اول رفتم خونه بابام اینها... بعد اون نیومد... یعنی قرار بود آخر هفته اش بیاد نیومد.. عروسی دختر عمو من بود و یکی از فامیلهایه نزدیک اونها...

بعد کلی با هم دعوا کردیم و کلی هم گریه کردیم.... بعد آخرش کلی قربون صدقه هم رفتیم.. بعدش التماسم کرد که نمونم خونه بابام و برم تهران پیشش...

منم بدجنس گفتم نه نمیشه...

پارسا جونم هم تازه هنوز دو سه ماهش بود...

کلی با اون خوش بودم و روزی هم هزاربار هی برام زنگ می زد و کلی قربون صدقه ام می رفت که عزیزدلم بیا خونه من از دوریت دارم دق می کنم...

چرا نمی اومد دنبالم؟

خوب از بابام می ترسید... و می ترسید از ا ینکه نکنه یه بار روشو بیندازم زمین و باهاش نرم... خوب خیلی اونوقت تو دلش می شکست که...

منم گفتم هر وقت از دیدن اینها سیر شدم میام.. و البته تاکید کردم که هیچ وقت از دیدنشون سیر نمی شم...

........

تا اینکه دیگه بابام که بعد یه هفته فهمید مسئله مردم ازاری و در واقع شوهر آزاریه.. برام بلیط گرفت و گفت که دیگه اینقدر این پسر نازنین منو اذیت نکن... دلش برات تنگ شده خوب... من گفتم خودش می گه بمون... (دروغ گفتم ها).... منم گفتم اصلا من می رم دیگه هم نمیام...

نازمو کشیدن؟

نه بابا... پدرجونم گفت خوب نیا... مهم اینه که شوهر خوبی داری و نباید آزارش بدی...

البته بعدش کلی از دلم درآوردها... منم نیومدم که.. گفتم اول می رم خونه خاله اینها...

از اونجا هم برا عزیز جون زنگ زدم که من یه هفته هم اینجا می مونم بعد میام...

خیلی غصه دار شد و لی نمی خواست پشیمون شم از اومدنم قبول کرد...

خوب منم که الکی گفته بودم دیگه....

تا اینکه بابا زنگ زد که تا کی می مونی و منم گفتم فردا ظهر خونه هستم...

نگو پدر جون ستون پنجم تشریف دارن...

دیدم هر چی من می گم نمیام عزی جون به رو خودش نمیاره... و می خواد منطقی باشه...

فرداش که جمعه بود ساعت ۱۱ رسیدم خونه...

عزی دلم برام نهار درست کرده بود...

خونه تر و تمیز بود...

یه دسته گل قشنگ هم رو اپن بود...

بعدشم دیگه.........................

...............

شب بابا زنگ زد تا مطمئن شه ما خوبیم...

و معصومه هم از اونور صداش می اومد که می گفت : بابا من گفتم که اینها همش می خوان ما رو اذیت کنن. وگرنه با هم دعوا ندارن که....

**** چقدر حرف زدم ها... خوب الان وقت استراحته... تازه ۱۰ دقیقه هم بیشتر طول نکشید.. شما یواش می خونین...

خلاصه تا وقتی من درگیر زندگی روزمره هستم و تو لوپ زندگی به سر می برم... اینجا فکر نکنم خبر مبری باشه...

این یعنی در مغازه تا نصفه بازه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦




هويجوری....

***الان می خوام موهامو بکنم.... دونه دونه....

خدا هر رو زصبح که پا می شم یه چیزی تو مغزم هی تکرار می شه... حالا تصور کنین این تکرار یه تبلیغات باشه مثل این:

برای پوست تنت کاری کن ...با کرم های ساویز..

خداییش آدم روانی میشه دیگه....

 

***یه روز به عزیز جون که گفتم یه همچین مشکلی دارم می دونین چی گفت؟

گفت : اتفاقا داره تو ذهن منم یه آهنگ خنده دار تکرار میشه... باورتون میشه یه آهنگ قر دار از همتی ... و جالب اینکه تو ذهن منم همون تیکه از اون آهنگ داشت ریپید می شد...و ما خیلی وقت بود که به اون گوش نداده بودیم...

 

*** تو خونه بابام اینها هم من و معصوم با هم خیلی تفاهم داشتیم ... مثلا یهو با هم شروع می کردیم به خوندن یه آهنگ ....

***من هنوز خوابم میاد... دیشب خواستم زود بخوابم ها... رفتم و ژست خواب هم گرفتم به خدا... ولی دوباره افکار پریشان و ... و بعد هم ریز ریز هی گریه کردم... سرم درد گرفت... و باز دیر خوابیدم...

هر وقت داریم می ریم شمال اینطوری میشم...

کلی دوباره عزیز جونم غصه خورد برام...

دلم برا خونمون پر پر می زنه ها... برا شهرمون... برا دریا... برا جنگل...

ولی یاد عوامل جانبی که می افتم قلبم عین گنجشک تند تند می زنه... و بعد هم غصه ام می گیره.. بعد هم کلی برا خودم کوچولو کوچولو و یواشکی گریه می کنم...

هیچکی هنوز نمی تونه باورش شه که سیب جون اینهمه غصه می خوره...  جز  عزی جون که حالا شاید فکر میکنه هیچکی اندازه من غصه نمی خوره...

 

*** امروز رییس شاید زود بره.. بیرون جلسه داره... بعدش یعنی من می تونم زود برم خونه؟... بعد هم قبل اینکه برم خونه برم برا خودم تو پارک قدم بزنم؟

وای اگه دوست جونم هم باهام بیاد که کلی حالشو می بریم...

یکی از دوستای دوست جون ازدواج کرده... اون امروز کلی خوشحال بود...

دیروز که نفهمیدم چی خوردم... یعنی هیچی نخوردم نهار... غذامو برگردوندم خونه.. قبل اینکه قایمش کنم عزی جونم دید... کلی دعوام کرد... از اون دعوا مهربونی ها... که تو اصلا به فکر خودت نیستی.. و این حرفها...

حالا امروز دیگه تنها نیستم....

حوصله اون خیل عظیم بانوان رو ندارم که بلند بلند از هر چیزی که تو زندگی تصورشو کنین حرف می زنن... و بلند بلند هم گاهی می خندن...

برا همین با زهرا هیچ وقت نمی ریم رو میز اونها... قدیم ها خودمون ۶ نفر بودیم... بعد هی کم شدیم... یعنی اونها رفتن از شرکت... حالا من موندم و زهرا... می ریم برا خودمون عشقولانه یه گوشه می شینیم و غذا میل می نماییم... کلی هم بهمون می چسبه...

 

*** یه چیزی بگم نگین مرد ذلیل هستم ها...

من بعضی وقتها و گاهی هر روز از ادکلون عزیز جونم می زنم... می دونین چرا؟

آخه دلم براش تنگ میشه... وقتی ادکلون اونو می زنم همش احساس می کنم عزیز جونم پیش منه... همین نزدیکی ها... مثل اون روزها که تو شرکتشون بودم...

البته اونجا که بودیم من ور دل اون نمی نشستم ها.. ولی از تو پارتیشن صداش می اومد...

و گاهی هم برام پیام می فرستاد... شبکه داخلی داشتیم خوب... با کلاس بیدیم.. الان هم هستیم ها...

چون از دیشب هی دلم براش تنگ میشه..امرو هم ادکلونش رو خودم خالی کردم...

 

*** امرو زداشتم از گرما یم پختم تو راه... هنوز فروردین... یعنی تو تیر ماه آب پز میشیم...

منم حساس نسبت به گرما... وقتی هم گرما زده می شم دیگه واویلاست... اینقدر حالم بد میشه که همش تو بیمارستان سرم وصلم...

 

*** می گم بذارین این پست رو همینطوری براتون بفرستم.. تا دشمنان فکر نکنن من مردم ...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦




هر ** به ** دیگه ممکنه ربط نداشته باشه... نگی چه پرت حرف می زنم...

**یکی از راه های پریدن خواب اینکه هی صورتتو بشوری ...

ولی من دیگه خستگی رفته تو جونم.. تمام سلولها و نسوج بدنم خسته است.. هیچ چاره ای جز خواب نمونده...

**الان ناراحتم چون وبلاگم درست نشده... بابا هل من ...  (همون نیست یاری کننده ای که مرا یاری نماید)

** یه آقایی خیلی با سواد هی اشکالاتی داره و هی از من می پرسه... و این یعنی من الان سرشار از اعتماد به نفسم... چون همشو بلدم.. خودم یاد گرفتم و خودم هم کشف کردم...

** من یه یه سالی تو زندگیم وقت کم آوردم.. یه سال وقت می خوام آزاد آزاد.. مال خودم باشه... الان به عمق کارهای انجام نشده من پی بردین...

ازبرکت زندگی در خوابگاه به همراه دوستان شفیق ۶ ماهش از اون سال ها کم اومد... ۳ماه دیگه هم به خاطر اقوام محترم همسر... البته اقوام که نه.. فقط به خاطر همون...

۳ ماه دیگه هم خوب تنبلی و دست رو دست گذاشتن خودم بود... یکیشو دارم جبران می کنم.. واسه همینه وقت برا خوابیدن کم میاد دیگه...

یه هفته بار رسیدن به خودم وقت کم داشتم که اونو جبران کردم... قبل عید جبران شد... در واقع الان ۳۵۸ روز کم دارم البته اگه دو روز هم به من ببخشید.. دقیقاً ۳۶۰ روز..

اون دو روز رو می خوام بخوابم فقط...

** جن های رییس رفتن... چشتون در آد از حسودی...

 می خوام در مورد مرخصی تو ماه اردیبهشت باهاش حرف بزنم.. دعا کنین درست شه....

........

حرف زدم میگه نمی دونم الان بهتون بگم... حالا بذارین یه ماه دیگه... می گم خوب من تو اون روزهایی که گفتم باید برم... برا همین الان یه ماه زودتر اومدم خدمتتون...

........

اگه به رییسه، من از تو این دیوونه خونه تکون نمی تونم بخورم... شرکت رو نمی گم که... دیوونه خونه زندگی......

** امروز زهرا جونم نیست.. حس پایین رفتن ندارم... تازه باید تنها نهار بخورم... نهارم که دارم... بعدا میخورم...

** همش خودمو کنترل کردم که به پارسا نازنینم فکرنکنم.. آخه عسل عمه باهام تله پاتی داره.. هر چی دلتنگش میشم اونم لج می کنه.... و هی بهانه منو با عمو عزیزجون می گیره..

دیروز هم بدطور ی همش داشتم بهش فکر می کردم.. شب زنگ زدم که باهاش صحبت کنم .. مامانش گفت : رفته آلبوم رو آورده و داره تعداد عکس های عمه سیب و عمو رو تو آلبوم می شماره..

بعد که تموم شد می گه باز عکس عمه سیب...

تو کامی جون عموش هم هر چی هست عکس خودشه یا عمه سیب..

ولی اون دنبال عکس عروسیم می گشت...

مامانش 3 تا بیشتر نداشت.. برا همین بچه هی گریه زاری می کرد و نق می زد عکس عمه سیب... 10 تا

** من خودم ختم روزگارم... اینقده راههای دودرکردن آدمها رو بلدم.. و اینقدر افکار و راه حل های پست فطرتانه ای رو طراحی می کنم که اگه بشنوین... دیگه بقیه شو برا خرد نشدن شخصیتتون نمیگم...

یادمه سعید می گفت: خدا رحم کرد تو پسر نشدی... وگرنه واویلا....

خوب آخه یه عالم از اون راهها برا ازر دخترها و خانومها بود... و یه دلیل دیگه اینکه انجام  یه سری از کارها هم لازمه اش این بود که پسر باشم... 

منحرف ها... فکر بد نکنین... اصلا هر چی دوست دارین فکر کنین... به من چه...

حالا چرا اینها رو گفتم.... برا اینکه یه سری ادم همیشه هستند که هی فکر میکنن طرف مقابلشون از ایکیو سهمی نبرده... و اصلا هم حس ششم نداره... اصلا هم شعورش در حد نخودچیه...

بر حسب اتفاق تعداد کثیری از این دسته از افراد بشر دور و بر بنده هستن...

و به قول اون ادم خدانیامرز که: بدا به حال کسانی که در برخورد با شخص مقابل او را بی آیکیو فرض می نمایند... ای وای بر شما...

البته اینقدر ادبی نگفته بودها... من درستش کردم...

حالا این رو زها یکی از این افراد داره با من همینکار رو  می کنه...  البته اصلا برام مهم نیست ها... نه اصلا.. فقط دلم براش می سوزه... به خاطر طرز تفکرش و همینطور نوع رفتار اجتماعیش...

البته زنگ تفریح خوبیه... تو ذهنم کلی به کارهاش می خندم... کلی هم حالم خوب می شه....

*** دوست عزیز جون اومده... نزدیک بود ها... داشتم سوتی می دادم... خوب اگه دست می دادم... خودشم خندش گرفت... و من هم... یه خورده گذشت گفت نزدیک بودها... و با ز خندیدیم.... چه بزرگ شده ها... میگم بابا دیگه بزرگ شدی...  اخه از این بی بی فیس هاست... یعنی بود.. الان Man فیس شده...

تازه ازدواج کرده... یه سال هم نمیشه...

رییس میاد.. می ره تو اتاق رییس... البته این خوشگل هم باهاش می ره...

تعجب نداره که... رییس دوست مشترک اون و عزیز جونه... خوب پس با رییس هم دوسته دیگه... هر چند رییس فکر می کنه که منو فقط می شناسه.... در حد همکاری...

** راستی عزی جونم تو کلاسهاش اسم منو هم نوشته... من شاگرد افتخاریشم دیگه... وای یعنی من می رم سر کلاس استاد عزیز جون... تو اردیبهشت شاید شروع بشه... بهش می گم باید با من مهربون باشی تا من نترسم... آخه وقتی جدیه من می ترسم خوب...

تازه کلی دوست پسر هم می تونم پیدا کنم... می گه پدرتو درمیارم...

می گم من که باهاشون دوست نمی شم.. اونها برا اینکه تو بهشون نمره بدی با من دوست میشن... بعد کلی مهربونی می کنن به من تا من هواشونو داشته باشم...

می گم بیا از هم جدا شیم ... بعد من میام سر کلاست.. بعد مثلا عاشق هم می شیم .. بعد با هم ازدواج می کنیم... کلی هم خوش می گذره...

................................... اینها ادامه ماوقع بود که از بحث پرشین جون خارجه...

اینقدر اصرار نکنین فیلترم می کنن ها... گفته باشم....

** می گم مدتی هست که دیگه وقتی می رسم خونه تلویزیون رو روشن نمی کنم برام ور ور کنه... تا من ا ز تنهاییم خسته نشم... از همون اول پاور کامی زده میشه... تا وقتی عزیز جون بیاد و خودش صداشو ببنده...  اینطوری احساس می کنم سرخوش ترم... تا اینکه بیام این دری وری های تلویزیون رو احیاناً ببینم...

کاش برا بزرگسالان هم یه ساعتی مثل اون موقع کارتون پخش می کردن...

ولی من جای تلویزیون رو عوض کردم... دیگه از تو آشپزخونه نمی تونم ببینمش... همش خودمو می سوزوندم... یا دستمو می بریدم... الان کمتر از این قبیل اتفاق ها می افته...

گاهی برا اینکه کنار عزیزجونم باشم مجبورم تلویزیون نگاه کنم دیگه.. یا وقتی که داریم شام می خوریم....

** این سریال کلید اسرار رو دیدید؟

توصیه می کنم برین اصلا فیلمشو از صدا و سیما بخرین... ادم متحول می شه... باور کنین... اینقدر زیر پوستی بازی می کنن... اینقدر این سریالش قشنگه... البته سریال نیست که یه مجموعه تلویزوینیه... به هم پیوسته هم نیست غصه نخورین... از هر جاش دیدی برد کردین...

صحبت هاشون... همه چیزش معرکه است... همینها رو نشون می دن که آدم وقتی سریال آبکی های خودمون رو می بینه از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه....

هر کی دید بیاد نظرشو بگه...

** راستی می گم چه خشی جون باحالی داشتیم ها... چه چشم و ابرویی... بابا ایول... هر لحظه احساس می کردم الان می خواد بگه... اوا خواهر... فدات شم... شنبه با دخی جون حتمنی بیا پیشم....

الهی جز جیگر بگیری...

با تو نیستم که با  هموناییم که فقط فیلم درست می کنند دیگه... فقط هدف درست کردن یه فیلم همین... هیچی هم برا رسیدن به این هدف مهم نیست...

حتی تاریخ یک کشور...  

*** من الان هنگ هنگم... خواب که از رو رفت و پرید... کوفتگی و این حرفها باقی مونده... الان در بد گ...و..ه گیجه ای غرقم... ببخشیدها.. نمی دونم خوبش چی میشه.. ما قدیمها می گفتیم جی جی اس گرفته سیستم...

هم علمی بود هم قشنگ... با کلاس هم بود.

** یه روز تو زندگیمون عزیز جون می خواست زود بریم خونه... یه روز ها...  بعدش هی کار داشتم هی کار داشتم...

اگه خودم نجنبیده بودم دقیقاً رییس جون می خواست ساعت 17 بیاد بگه که نری خانوم مانومها... کار داریم...

البته ساعت 15 :50 دقیقه تماس گرفت که امروز هستین تا دیر وقت ... مگه نه؟

** تا حالا زهر مار خوردین؟ می خواین ببینین چه طعمی داره؟ بخورین و نمیرین... یه شربت سرفه گیاهی بخرین.. به مدت 10 دقیقه تو حلقتون نگهش دارین.. بعد قورت بدین... عین خود زهر هلاهله... فقط نمی کشه... شاید هم کشت...

** عزیز جون نازنینم موند تا با هم بریم... چه گل این پسر... چشتون دراد نمی تونین ببینین شوهرجونم اینقذه مهربونه... اینقذه منظورم بودها....

** دیگه بفرستم بیاد تو وبلاگ بسه از بس چرند نوشتم...

تو خسته نشدی اینهمه خوندی... ولی از بیکاری گاهی بهتره .. مگه نه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




دانشمندترین سیب روی زمین

ببین عزیز من... همینطوری نیست که هر کی یه مدرک بگیره و کلی هم اصطلاح بلد باشه بیاد اینجا که نه..

مهم خلاقیت پشتکار که هر کسی نداره...

تازه حس ششم...

همون که گاهی کلی منو شرمنده خودش می کنه...

اینطوریه که یه سیب با یه شب مطالعه دوباره حس دانشمند بودنش همه رو انگشت به دهان نموده...

ما اینیم داداش... جم بخوری تموم وبلاگتو خط خطی می کنم...

***  خوب حالشو ببرین تو کفشم بمونین... اصلا براتون توضیح نمی دم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




سیب دانشمند...

دیشب باز نخوابیدم...

خوب دیگه دارم با محیط مچ میشم...

یه آدم اهل مطالعه پیشت باشه... ادم کتاب خون نشه... تا حالا هم خیلی مقاومت کردم...

تازه بعد اینکه کتاب خودم تموم شد رفتم سراغ کتاب و درس و مشق...

ساعت ۱ گذشته بود.. با تهدید و کتک خوابیدم... و البته از ترس... :)

صبح هم عین جنازه بودم... رفتم دوش گرفتم تا خوابم بپره... ولی باورتون نمیشه که چشامو حتی باز نکردم...

الانم خوابم... ولی اون کتابمو یواشکی آوردم اداره... و شایدم تا رییس با دستورات جدید نیومده یواشکی بخونمش...

به کسی نگین ها...

 

****

عزی زجون دیشب اندازه ۵ دقیقه خدا بهش رحم کرد...

یعنی ۵ دقیقه مونده بود تا عذاب الهی نازل بشه که اون خودشو از مهلکه نجات داد...

ساعت ۲۱ شد دیدم نیومد.. جن ها رو خبرشون کردم... گفتم اگه تا ساعت ۲۱:۳۰ اومد که هیچ .. وگرنه شما تشریف بیارین منزل ما.. به کمکتون احتیاج دارم.

زنگ هم براش نزدم که مبادا یه کدوم از این جن منها پررو بشه و زودتر تشریف بیاره...

ساعت دقیقاً ۲۱:۲۵ اومد تو... هر چی هم پدرسوخته می خواد جدی باشه نمی شه دیگه.. منم از اون خنده مرموزش خندم می گیره...

بهش می گم منو بگو اومدم خونه با اینهمه خستگی برات شام درست کردم.. برا فردات نهار آماده کردم... و کلی هم منت و این حرفها .....

 

*****

کدوم دهن لقی رییس و صداش کرد؟

همین حالا رسید...

حالم گرفته شد...

حالا میشینه فس و فس کاراشو می کنه بعد ساعت ۱۷ می گه سیب جان نکنه زود بری ها...

دیشب عزیز جون میگه چرا هی نگهت می داره... بهش می گم یه جورهایی الان تو مایه های فمینیسم از اونوری شده... من نباشم سردرگم میشه لابد...

امرو ز از اون روزهاست ها.. رییس جنی شده اساسی....

از صبح داره به ترک دیوار هم گیر می ده...

فکر کنم جن هایه خونه ما دیشب چون به خودشون قول داده بودن دو به هم زنی کنن رفتن خونه اینها تا اینطوری اون بیاد حال منو بگیره...

مگه خودت اتاق نداری؟

برو خونتون دیگه...

اگه کسی می دونه من چطور این خط خطیها رو درست کنم خبرم کنه...

راستی چطور می تونم یه بک آپ از وبلاگم داشته باشم؟

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




خط خطی های من...

اولاً چرا همه نوشته هام باز خط خطی شد...

یادم نمیاد چطوری درستش کرده بودم...

خدا جون وبلاگم مریض شده..

شایدم دچار یه خود درگیری مزمن...

خودشو خط زده..

بابا یکی نیست بهش بگه اون مشقه که خط می زنن...

وقتی یکی می گه دارم وبلاگمو خط خطی می کنم منظورش همون نوشتنه... نه اینکه تو خودتو خط بکشی عزیز دلم...

اعصابت خط خطی شده؟

از دست کی؟

بگو خفه اش کنم...

از دست سیب مهربون... !!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا خوب؟ من چیکاره بیدم؟ من گناه دارم گلم... تو هم حوصله منو نداشته باشی من صبح به امید کی بیام تو اینترنت؟

جون سیب جونی خوب شو...

من تو وانفسایه خواب آلوده که حافظه ام کار نمی کنه که باید چطور درستت می کردم... خوب مهربون باش دیگه..

خواهش...

تمنا....

وبلاگم وبلاگهای قدیم... نازتو می کشم پررو نشو دیگه..

این یه دستوره...

یا خودت خودتو درست کن یا خط خطی می کنم   ها!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




عنوانش چی باشه؟ چسب مهربون!!!

سلام

صبح به خیر

مرسی بد نیستم...

کسی نپرسید؟ اصلا براتون مهم نیست؟ کسی سرش خلوت نیست؟ کسی احیاناً احساس تنهایی نمی کنه؟ کسی نمی خواد یه تیکه خالی از قلبشو پر کنه؟

کسی اصلاً وقت اضافه داره؟

هان !!‌ همتون دنبال آدم های جدیدین... یه جور تنوع طلبی... خوب اینم خودش دنیایی داره...

خواستم بگم که تو این گلگشتهایی که تو مردم می زنین مواظب باشین کسی سریشتون نشه...

عین من... من یه جور چسبم... اصلا از اول، اولش اسمم چسب مهربون بود... دردناک نبودم ها.. ولی اگه کسی می خواست منو بکنه جونش بالا می اومد...

می گم بالا می اومد یعنی بالا می اومدها... یه چیزی در حد مرگ... بعضی ها هم مردن... باور کنین..

من ؟ خواب؟ نه بابا خواب نیستم.. ولی دلم برا یه تیکه خواب لک زده... یه کوچولو...

اره داشتم می گفتم.. اسمم چسب مهربون بود... اون مهربونش هم برا این بود که به کسی می چسبیدم ولش نمی کردم... تا انگولکم نمی کرد اصلا دردناک نبودم...

یه مدتی یکی که عرب بود باهام دوست شد... خوب اونها چ ندارن تو حرفهاشون.. بهم می گفت شسب مهربون... یه جورهایی ضایع بود... بعد هی همه اسمی رو امتحان کردیم که خیلی هم از چسب دور نباشه.. تا بالاخره به سیب قانع شدیم... چرا سیب نمی دونم.. شاید دوستم خیلی سیب دوست داشت.. منم مهربون نتونستم حرفشو بندازم زمین که...

(این قسمت دوست عرب ساختگی بود که بتونم یه جور مسئله رو جمعش کنم.. از تراوشات ذهنی خواب آلوده بود... وگرنه من و چه به عربها)

امروز میگم اینهمه تنهایی مردم رو پر کردم ... هیچکی نمیاد تنهاییمو از من بدزده...

اوه ببخشید یادم نبود... همتون سرتون شلوغه... بله درسته... درست می فرمایید...

فقط یه چیزی...

من یه جور چسب منحصر به فردم ها... وقتی منو کندی دیگه نمی تونی باز بچسبونی... گفته باشم.. نگین نگفتی... این یه تهدید نبود.. یه هشدار بود... باور کن.

گاهی هم خودم کنده می شم....

کی؟

همشو بهتون نمیگم... ولی یکیش اینه که وقتی احساس کنم از اولشم  اصلا بی مورد و اضافه بودم و کسی جاییش زخم نیست خودم یه روز یواشکی خودمو می کنم...

یه جوری که اصلا دردش نیاد... تازه تا مدتها شاید از نبودن من خبردار نشه...

ولی اگه یه روز مورد اورژانس باشه و هی بگه چسب جون تو رو خدا... من ابروهامو می اندازم بالا و میگم.. بیمارستان تعطیله جانم .. تعطیل..

**این روزها می بینم چسب های بهتری هست که چسبندگی من در برابرشون هیچه... اون چسب ها هوشمندن... و برای بقا هی زخم و زیلیت می کنن... حواست باشه که هر چیزی جدیدش هم خوب نیست...

** اینجا چیکار می کنم؟ داشتم خواب می دیدم... وای دیگه چشام اندازه یه نخود شده.....

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




آی مردم از بی خوابی... می دونم تقصير خودمه

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی ...
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم ...

و سرم هم البته وقت کافی برا خوابیدن داشته باشه... و کمی هم از تاریکی و آرامش لذت ببره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




من می تون مبرم؟

ساعت ۱۶

من:  می تون مبرم؟

رییس: کی می رید؟

 هر وقت شما بگید... :(

خوب وایستید من هنوز هستم...

باشه می مونم...

ساعت ۱۶:۳۰

 

من:  می تون مبرم؟

رییس: کی می رید؟

 هر وقت شما بگید... :(

خوب وایستید من هنوز هستم...

باشه می مونم...

ساعت ۱۷

همون مکالمه

ساعت ۱۷:۲۰ همون مکالمه

بله می تونید برید؟ راستی خانم سیب این کار و راین کار هم اگه ممکنه یه نگاهی بیاندازید فردا با هم شروع کنیم...

بیله حتما

الان هم داره ۱۷:۵۰ میشه...

من دیگه می رم...

ولی تا مدتها پوستم کنده شده...

چون امروز تو مغزش رفت که من همش می خوام زود برم خونه... تا کی یادش بره خدا می دونه...

یه نفر آقای محترم همکار : راستی سیب جون می دونی که تو این هفته و هفته بعد حالمون تو قوطیه؟ کلی کار فورس داریم... مربوط به همون....

بله ... بله متوجه ام...

و بعد تو دلم می گم می دونی که عزیز جون من فورس مورس نمی دونه چیه... مخصوصا اگه طرفم تو باشی...

من پنجشنبه سر کار نمیام... می خوام برم عروسی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




بی عار یا بی آر.. اصلا عار رو چطور می نویسن؟

می گم از اون حرف بدها بگم؟

نکنه مسلول شدم خودم خبر ندارم...

***می دونین چی شد؟

خدا کنه اینترنتم قطع نشه...

حال ندارم براتون توضیح بدم...

احتمالاً یکی هم که دعاش خیلی خوب اثر می کنه دعا کرده که الهی این سیبی لال شه...

چرا؟

خوب نمی تونم حرف بزنم که.. هنوز حرف نزده دارم از سرفه خفه میشم...

این دیافراگمم درد می کنه...

می گم بی سوادی... نمی دونی دیافراگم چیه؟... تلفظش درسته ها.. باور کن...

یکی نیست بگه اخه برادر من عزیز من... دعا می کردی خوب شه...

چرا برادر من؟

خوب مگه جز یه خانوم سیب شما خانوم دیگه ای  می بینین؟

نه بابا اونکه زن نیست.. موهاش فقط بلنده و منو هی حرص میده با اون موهاش... تو بگو نابغه دهر... شوهر من عمراً نمی تونه تحمل کنه که افرادی که دارن باهاش کار می کنن از این تیپ خفن ها بزنن.. میگه مگه دارین می رین پیک نیک که اینطوری لباس پوشیدین؟

خداییش راست میگه دیگه.. اخه این تی شرت اصلا جاش تو اداره است... نه خداییش...

**خدا من چیکار کنم؟

ام پی تری پلییرمو شوهر دادم... بدطوری معتاد شده بودم.... 

به خاطر اعتیاد شوهرش ندادم که..عزیز جون لازمش داشت...

الان رو موبایلم آهنگ ریختم... ولی چه فایده... هندزفریمو نیاوردم...

** هان الان کشف کردم.... فهمیدم کی خبرچینی کرده... در مورد صحبت لاینقطع این آقاهه... ای نامرد... بذار به عزیز جون بگم... می گم هنوز هم خاله زنک و دهن لقی... اصلا برا همینه که بهت دیگه کار نمی ده دیگه... راستی هنوز طلب منو نداده... چه موجود بی عاری این بشر...

یه ضرب المثل داریم که ترجمه اش این میشه: تو .... بی عار ترب سفید کنن ، بر می گرده برگاشو می خوره و می گه خدایا  روزیمو رسوند.

حالا برا اینکه بفهمیم این تا چه حد بی عار به نظر شما ترب سفید بیاریم و امتحان کنیم خوبه؟

** چرا حالا فیلترش می کنی پرشین جون.. من حرف بد نزدم که .. در مثل هم دعوا نداریم.. ضرب المثله ریشه در آب و خاک ما داره... مگه من ساختمش...

فقط می خواستم ببینم این از اون بی عار قدیمی هاست یا نه اصلاح شده است.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




تصمیم کبری..

تصمیم گرفتم نترسم از تنهایی...

تصمیم گرفتم خوشحال باشم ...

تصمیم گرفتم غصه نخورم....

تصمیم گرفتم به جای بک گراندهای آزاردهنده یه تصویر قشنگ بندازم تو ذهنم...

تصمیم گرفتم واقع بین باشم...

تصمیم گرفتم یادم بیاد کی بودم....

تصمیم گرفتم خودم باشم...

**********

یادته؟ یادته یه روز بهت گفتم از عشق به تو لبریز می شم و برا خوشحالی تو همونی میشم که تو میخوای... همونی میشم که تو دوست داری... هر کاری بخواهی برات انجام می دم... ولی فقط نم یتونم بهت قول بدم تو دلم از همه تغییراتم خوشحال می مونم...

اون رو زکه اینو گفتم بهت فکر نمیکردم یه روز با رضایت کامل همونی بشم که تو و همه می خواین ... ولی اونها نمی دونن که دیگه اون سیبی که خودشو تو رنگ هاشون گم کرده بود دیگه برنمی گرده...

بهت گفتم باز که یه روزی حسرت اون سیبو میخورن که حتی به خاطر اونها .........

یادته بهت گفتم که می خوام خودم باشم و تو ترسیدی...

مگه من خودم چمه... مگه من خودم بد بودم از اول؟ مگه همونی نبودم که می خواستی؟

خوب می دونم .. می دونم که می گی حالا که چیزی نشده ...

خوب عزی زجونم من که با تو نیستم ... داشتم تصمیم هامو می گفتم... این مگه بده؟

****

تصمیم گرفتم ....

تصمیم گرفتم از وقتم خوب استفاده کنم...

تصمیم گرفتم اینقدر تو کارهام غرق بشم و خسته بشم که مجال فکرکردن به هیچ چیز رو نداشته باشم... و البته شاید هیچ کس...

خیلی خوب طاقت آوردم ها.. از وقتی اومدیم برا مامانم اینها زنگ نزدم...

صدای پارسا جونم رو نشنیدم...

گناه داره خوب... وقتی صداش می کنن بیا با عمه سیبی حرف بزن.. می دوئه طرف در...

چند روز پیش مثل اینکه یه ماشین عین مال ما دیده بود بعد هی صدام کرده بود...

تصمیم گرفتم کمتر دلم تنگ بشه...

تصمیم گرفتم دلم برا خودم فقط تنگ شه...

**********

خوب می دونین چرا هیچ وقت تصمیم هام اجرا نمی شن؟

برا اینکه اینهمه تصمیم با هم می گیرم... خوب معلومه سنگ بزرگ نشونه نزدنه....

الان حالم خوبه ...

خواب از سرم پریده...

البته هرکس دیگه ای که عین من سرفه می کرد.. از خواب می پرید...

البته لازم به ذکر است که خواب همه رو هم پروندم....

حالا به کارام برسم تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




چرت و پرت های یه کارمند خواب زده

راستی امروز روز اومدن جن بودها... از روزها میشد.. من خواب آلوده... دیوونه و گیج خواب... عزیز جون هم مثل بابا مهربونها دستمو می گره و کمک می کنه تا از اتاق بیام بیرون... می ره که برا چای بریزه... ولی من دیگه باتریم تموم شده بود... همینطور وسط هال ایستاده بودم...

یادآوری می کنه که من  باید تنها برم ...

اینقدر خسته بودم که نای ناراحت شدم هم نداشتم...

همچین یه مشت آب یخ ریختم تو صورتم... حالم بهتر شد...

بعد تازه به بدی موضوع پی بردم... وای کی باید تنها بره... من خوابم میاد.. داشتم منصرف می شدم از اومدن که یاد رییس اتادم که نمی دونم کی چیز خوردش کرده و هر ورز میاد سر کار و همیشه هم زود میاد...

بعد هم من هی باید برم تو اتاق هی بیام بیرون...

تایم گرفتم دیدم که بیشتر از نیم ساعت نمی تونه دوریمو تحمل کنه... گاهی دیگه نمی رم تو اتاقش و فایلها رو براش قابل دسترسی می کنم تا برداره..... برا گفتن نکته ای که می تونست زنگ بزنه میاد بیرون.... یه نگاهی دقیق می کنه به من که ترجمه نگاهش اینه:

الان چطوری؟ خوبی؟ همه چیز بر وفق مراده؟ کارها خوب پیش می ره؟ پس چرا قیافت درهمه؟

البته اگه هر ربع ساعت یه حالی ازم تلفنی هم نپرسه مریض میشه...به شماره داخلیم زنگ می زنه و قبل اینکه کارشو بگه احوالپرسی می کنه...

اینقدر از این قیافه من می ترسه.. هی می خواد بفهمه کی منو اذیت کرده که حالشو بگیره...که نکنه خدای ناکرده دیگه نخوام بیام...

چی چی خوش به حالت...

اینها که برا من پول نمیشه که... هنوز نفهمیدین که من یه اسم دیگه هم دارم... سیب پول دوست من...

البته من آخرشو عزیزجون می گه...

جایی که پول باشه خوشم..

راستی جهت برطرف نمودن سوء تفاهماتی که احتمالا پیش اومده باید بگم که رییس بنده ادم بسیار مودب.. با خانواده .. متعهد و متاهل می باشد... کاملا با اصالت و با دیسیپلین... و اصلا مثل بعضی ادم های اسمش و نبر نیست...

همه این نگرانی هاش هم به خاطر اینه که دوست نداره کسی از دستش ناراحت باشه.. اونم کی... سیب جون که آزارش به مورچه هم نمی رسه تو اداره... چه برسه به یه آقایی با این ابهت... و هیکل...

ولی از حق نگذریم روش زیاد شده ها.. فکرمی کنه من دیگه کاردارشم.. همه جور دستوری میده...

اگه امروز بذاره زود برم خونه چه خوب میشه... دارم کور می شم عملاً... عین این معتادها هی چرت می زنم و هی سرم می خوره به میز..

کلی کار دارم... ولی حسش نیست.. هر چند که می دونم آخرش باید ببرم خونه ... در هر صورت باید تحویل بدم.. حالا بمیرم یا زنده بمونم مهم نیست...

***

عزیز جونم صبح برده بود روغن ریزی اتول رو درست کنه...

الان هم خیلی رییس چم داره می ره سر کار.... خوب رییسه دیگه...

*******

من نهار ندارم... نمی دونم چرا نیاوردم... تازه کلی سبزی خوردن داشتم که نیاوردم... گشنمه ولی نمی دونم چی  بخورم که بهم بچسبه...

*****

کسی نمی دونه کجا حلیم می دن؟

حلیم خوب... اگه ادرس کرج باشه و مطمئن باشین که دارن بهتره...

من الان ۳ ماه بیشتر که تو حسرت حلیمم...

همینه دیگه نی نی دار نمی شم... اگه حلیم نخورم چشم بچه چپ میشه خوب...

*******

می کن میل به زندگی در اونهایی که کم می خوابن خیلی کمه... من اگه خودکشی کنم ، خیلی بده که مردم بگن از بی خوابی خوشو کشت که تا ابد همچین خوب و آسوده سر باشه؟

******

دور چشام رو انگار با ذغال شستن... سیاه سیاه شده دیگه..........

*****

خدا من این بار دیگه سعی می کنم خوب باشم و زود بخوابم.... تو هم کمکم کن...

این اثر همون مریضی که گفتم ۱۰ صفحه اسمشه... 

تازه اگه نی نی بیاریم...  عزی جون که خیلی راحت می خوابه... بعد من بدبخت باید تا صبح از دست بچه اش زجر بکشم...

تازه عزیز جون من اینقدر تیتیش مامانیه که حد نداره...

نیست من تو پنبه و تو ظرف استریل نگهش داشتم این مدت... بیشتر حساس شده... یه عالم از حساسیت های خودمم بهش منتقل کردم... اونموقع عقلم نمی رسید که... حالا عین چی پشیمونم...

قول داده که بچه رو عوض کنه... مخصوصا اگه اساسی خرابکاری کرده باشه... ولی مطمئنم دفعه اول که بخواد اینکارو کنه بالا میاره... و من عطای اینکارشو به لقاش می بخشم...

خودشم که گاهی بدجنس میشه می گه یه کاری می کنم خودت بگی که نمی خواد تو به این کارای کثیف کار داشته باشی...

از تیتیش مامانی بودنش اینو فقط م یگم .. شما تا آخرش بخونین من چقدر گناه دارم...

یه بار تو ماشین یه چیزی بهم داد بخورم.. شاید بیستکوییت بود.. من گفتم نمی خوام دستت رو فرمون ماشین زدی چندشم میشه..

با تعجب نگام کرد که خوب من دستام همیشه تمیزه... فرمون هم گرد و خاک داره که اونم دیگه بی خیال...

گفتم نخیر.. احمد که با ماشینت اومد دنبالم یه عطسه اساسی کرد... فقط هم دستشو جلو دهنش گرفت.. بدون دستمال... اونوقت دستاشو به هم مالید و به فرمون دست زد...

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم ایستاد کنار جاده...

تو اتوبان بودیم...

بهتون بگم بالا آورد باور می کنین؟

*********

یه سر به این گوگل تاک می زنم.. ببینم از اوباش محل کی سالمه و هنوز نفس می کشه و آن لاینه...

می بینم پسرعمو جون زنده است...

کمی باهاش حرف می زنم...

البته تا آخر هفته می بینمش...

این  فقط برا این بود که بگم پسرعموم زنده بود.. همین.. می گفت عجیب خوابش میاد..

تو دلم گفتم که خوب من اگه جای تو بودم.. دانشگاه رفتن و دختر دید زدن رو یه روز بی خیال می شدم و تخت می خوابیدم... تازه تو خونه ان لاین شده بود... یادش به خیر چقدر با این سمیرا کلاسها رو دو در می کردیم... همینه هیچی نشدیم ها...

یه چیزی بگم؟

پسرعمو هنوز ان لاینه.. یعنی من باهاش بای بای کردم.. ولی شیطونه می گه هی برم اذیتش کنم... نه گناه داره نمی رم... طفلک تو شهر غریب دلش گرفته.. بهش گفتم شاید اردیبهشت بریم پیشش.. وای چه خوش می گذره... با حال میشه ها...

بعد با هم می ریم می گردیم...

مگه بهتون نگفته بودم؟

من و عزی جونم می خوام بریم سفر.. تو اردیبهشت... البته باز گوش شیاطین و حسودها کر...

امیدوارم بشه بریم...

برا کسی سوغاتی نمیارم... البته اگه یزد بریم باشه میارم...

 شیرینی میارم بخورین تا همتون چاق شین.. من لاغر شم.. خوبه مگه نه؟

باید برم...

اینقدر اینجا فایل بازه و همشون نیمه کاره... می ترسم این کامی جون بترکه.. و همه نوشته هام دود شه بره هوا..

تا بعد بای

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




من می خوام سرشار از خوبی باشم.. ولی نمیشه...

دیروز رفتیم با زهرا پارک... چه گلگشتی بود... چه قشنگه این پارک... چه هوایی بود...

یه بغض شیرین افتاد تو گلوم... یاد دوستام و گردشهای تابستونی تو ییلاق و کوههای اطراف خونه افتادم...

وقتی داشتیم بر می گشتیم به زهرا گفتم من الان سرشارم...

سرشار از همه حس های خوب... و باز یاد اون عامل ناراحت  کننده و خراب کننده افتادم... براش تعریف کردم که وقتی در اوج احساس خوشبختی یاد اون منفور می افتم حالم بد می شه...

*******

با همه حس ها ی خوبم رفتم و منتظر شدم تا عزیز جونم بیاد...

خیلی دیر کرده بود...

و من غرق در مطبوعی هوا همچنان منتظر... بعد نمی دونم باز چرا افکار شوم اومد تو ذهنم....

به این فکر کردم که می تونم اون روز رو فراموش کنم...

می تونم ببخشمشون..

من که روزها و شبهام به یاد اونها و به خاطر اونها تو این مدت حروم کردم... البته من و عزیز جون.

کسی می تونه گریه یه مرد رو ببینه و یادش بره؟....

من که هیچ وقت گریه های مردهای اطرافمو نمی تونم فراموش کنم؟...

همون روز که پدربزرگ برا همیشه  از پیش ما رفت...

تازه می دونستم اونها دارن به کدوم درد می گریند...

منکه نمی تونم گریه های یه مرد رو ببینم .. چطور می تونم هق هق های  تنهایی عزیزترینم رو ببینم...

حالم خوب بودها... بعد یهو صورت خیس مهربونم اومد جلو چشمام...

داشت به پهنای صورت مهربونش اشک می ریخت....

در سکوت و تنهایی...

تو امتداد خاموش و تاریک جاده........

گریه های دلتنگیشو که شاید سالی دوبار می دیدم نگرانم نمی کرد... تو دلم می گفتم گریه خوبه.. حتی گاهی برا  یه مرد... اقلا تا مدتها حالش خوب میشه....

ولی اونشب یه طور دیگه بود...

می دونستم داره برا همه اون چیزهایی که می تونست داشته باشه و نداشت اشک می ریخت.....

برا همه اون چیزهایی که حقش بود و ازش دریغ کردن....

کنار همسرت باشی و صدای هق هق بی کسیشو بشنوی خرد میشی... داغون داغون...

دیگه نمی خوام یادم بیارم...

به این فکر می کنم که حتی منم اینقدر برا خانواده ام خوب نبودم... و اینهمه در فکر اونها نبودم...

ولی عشق من با تمام مهربونیهاش ..... با تمام محبتش........ حالا باید تو درد تنهاییش اشک بریزه و حتی ندونه  برا کدوم دلتنگیش داره گریه می کنه...

دیگه نمی خوام یادم بیارم...

دیگه نمی خوام بهشون فکر کنم... همون کاری که دارم از دیروز یا شاید از دو روز پیش انجام می دم.... الان نقششون تو ذهنم هی داره کم رنگ میشه... و این یعنی اینکه دارن از زندگیم می رن بیرون.... و یا شاید هم دارن لابه لای عکس های ذهنم گم می شن...

*******

اینقدر این افکار حالم رو بد کرده بود که وقتی نشستم تو ماشین اصلا خوب نبودم... فشارمم هم افتاده بود... داشتم می لرزیدم...

عزیز جونم تا آخر بخاری رو روشن کرده بود... و من هنوز حالم بد بود... کمی خوابم برد تا بهتر شدم...

بماند که متهم شدم به تک خوری و خانم ددری و  مظلوم نما... ولی خوشحالم که عزیز دلم از  افکار پریشانم هنوز هیچی نمی دونه...

یعنی فکر می کنه خوب شدم...

البته الان چند وقته شروع کردم...   حالم از همیشه بهتر شده... البته گوش شیطون کر....

دیگه نمی شنوی؟

خوب کر شدی دیگه...

من گفتم گوشت کر حواست نبود؟

********

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




نه ديگه دارم تلقينی نی نی دار ميشم!!!!!

تا حالا دیدین یکی با تلقین  نی نی دار بشه؟.... دقیقاْ آخرش نون داره... نون که نه نون... همون ن.....

خوب اگه ح داشت که از شما نمی پرسیدم... تو کتابهامون نوشته بود میشه...

عجب شما بی چشم و رویین ها... زشته... من حرف بد نزدم... شما هم منحرف نباشید...

هی می خوان من اون رو ی بی ادبم بالا بیاد.. بعد دو روز دیگه بابا پرشین منو به جرم بی ادبی و انحراف اخلاقی دستگیر کنه و اینجا رو هم تخته کنه.... خوبه؟

همینو می خوان؟

خیلی روت زیاده ها... اصلا کی تو رو دعوت کرد بیای اینجا؟

*****

راستی امروز اینقدر خوابم میاد که می خواستم  در دکون رو ببندم.... ولی نشد که...

داشتم می گفتم... این عزیز جون من احتمالاْ دیده روش های قدیمی کار ساز نیست...تصمیم گرفته که با تلقین من نی نی براش بیارم...

از دیشب صدام می کنه مامان سیب...

البته می گه با نی نی رفتی پارک؟ بهت خوش گذشت؟

با من که نمیای بریم بیرون چیزی بخوریم... با نی نی رفتین کلک ها...

حالا من هر چی بگم بابا... اون زهرا بود...  با اون رفتم...

اون حرف خودشو می زنه.... کمی هم متقاعد شد.. می گه : هان فهفمیدم سه تایی رفتین بیرون...

بعد میگه آفرین.. هم برا تو هم برا نی نی پیاده روی خوبه؟

می گم یه روانشناس خوب سراغ ندارین؟

عزیز جون دچار بیماری ؛ خود کمبود پدر بینی مزمن شده ؛  همینه اسمش... باور کنین.

البته توهم هم زده اساسی... چرا؟... خوب دچار اعتماد به نفس شدید هم شده که همش ناشی از توهم زیاده...

***

راستی موضوع روش های قدیمی رو می دونین؟

یه اصطلاحه... الان بگم؟

حال ندارم ولی می گم... تعریف کرده بودم ها... یادمه....

خلاصه می گم....

یه دوستی داشتیم که ۱۰ سال نی نی دار نمی شدن... یعنی ۵ سال تلاش می کردن ولی نی نی دار نمی شدن....

همه دکتری از علفی ... تا پرفسورش رفتن... هر جای ایران... (البته یه کم پیاز داغش زیاد شد)

حدود ۱ سالی بود که نا امید بودن.... دیگه هم هیچ وقت فکر نمی کردن نی نی بیارن...

البته ما که نمی دونستیم همچنان در حال تلاشن...

 تا اینکه یهو نی نی دار شدن... بعدش تو گیر و دار خبر رسانی... یکی با تعجب از زنداداشم می پرسه که چه خوب حالا چطوری یچه دار شدن؟

و البته و صد البته منظورش این بود که  روش درمان  کدوم دکتر جواب داد... باور کنین...

هیچی این زنداداش طفلکی منم می مونه چی بگه...

یه کم مکث می کنه و یه نفس عمیق می کشه می گه: هیچکدوم از درمان ها کار ساز نبود.. به همون روش های قدیمی بچه دار شدن...

****

دیشب مثل دیوونه ها.. دور از جون شما.... یه عالم سیر خوردم... منم که فشارم به فوت مورچه بنده... هنوز احساساس سر گیجه دارم...

دهنم بو نمی ده... اصلاً... یه ها کنم....

ها..........

الان تازه می تونین  از  این رایحه خوش استفاده کنین و خمیر دندان تبلیغ کنین.. یا خوشبو کننده دهان... باور کنین...

البته من به این نتیجه رسیدم که هر وقت سیر خونم کم شه همه سیر جذب بدنم میشه ... برا همین اصلاً بوی سیر نمیاد...

به خدا... یه ها دیگه کنم؟ .... نه غیر بهداشتیه.... دیگه بی خیال شین...

ثانیاً یه کم اونورتر وایستین... محرمی نا محرمی گفتن..

روشم زیاده به خدا... اصلا چرا باید اینقدر نزدیک وایستی که حالا نگران این باشی که بوی سیر میاد یا نه؟

ضمن اینکه اگه بوی سیر می اومد از همون دم در دیپورت می شدم...

اره هنوز که هنوزه سرم گیج میره ها...

البته برا بی خوابی هم هست...

یه نوع بیماری وجود داره به نام ؛شب نخواب در حالیکه داری کور می شی در عوض صبح از بی خوابی لوچ شو؛

دقیقاً اسمش این نیست ها...

الان این خلاصه اسمش بود...

اره بابا خلاصه اسمش... خود اسم علمی و اصلیش یه ۱۰ صفحه ای میشه... البته با فونت ۱۰ .

****

من هم به خاطر اینکه یه گواهی پزشکی آوردم امروز بابت این بیماری ای که دارم می خواستم در مغازه رو ببندم و یه چرت بزنم....

ولی امان از دست حس مسئولیت پذیری.. برا همین نشستم دارم عین چی به کارم می رسم...

معلومه ؟ مگه نه؟

نه ؟

دارم وبلاگ می نویسم؟

خوب حالا شما هم هی گیر می دین... اصلا دوست دارم.. ناراحتی برو یه جای دیگه... اصلا خودتو با من چیکار داری؟

شیزوفرمی یا شیزوفرنی ...

منم نمی دونم.... من اسم لاتینشو خوب تلفظ می کنم ها.. فارسی که می خوام بنویسم نمی تونم... باور کن... می گم باور کن دیگه....

خلاصه یه چیزی تو این مایه ها هم به بیماری قبلیم اضافه شده......

وگرنه کدوم ادم عاقلی با خودش اینهمه درگیر می شه و هی ور می زنه در حالی که خوابش میاد و داره کور می شه؟

تازه وضع تو از وضع منم بدتره...

چرا؟

خوب یه نفر که اینهمه خوش می گه مریضه... عاقلتره یا تو که صدات در نمیاد و داری به حرف های یه مریض روانی گوش می دی... و تا حالا سه بار حرفهاشو از بالا تا پایین خوندی؟

نه خداییش کدوممون مریضتریم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




شایعه است؟!

من کدوم رو باور کنم...

قسم حضرت عباس یا دم خروس؟

می گه نه من کی گفتم نی نی می خوام.. من نه اصلاْ..

بعد هی نی نی مردم رو ناز می کنه... یه بار وسط خیابون درست وسط خیابون یه ترمز زد اساسی.. البته اینبار چون شدید بود می گم یه بار.. وگرنه کارش همینه...

اره ترمز زد... می گم چی شده گلم.. چی شدی.. میگه که هیچی... بذار اون خانومه با نی نی خوشگلش رد شن... الان اون اسمایلی که فکش کش میاد جاش همینجاست...

همه این ادا اصول ها رو از خودش بروز می ده بعد می گه: من اصلا نی نی نمی خوام که...هروقت تو حوصله داشتی...

 

اینها همه به کنار.. جمعه صبح من حالم اصلا خوب نبود و همینکه چشممو باز کردم احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه... عزیز جون رو با یه فلاکتی از جاش انداختم بیرون ....

به خدا من اگه هیچی روانیم نکنه این ساعت کوک کردنش روانیم می کنه...

از کی هی کوک کرد هی خاموش کرد...

خدا نکنه من بیدار شم و هوا یه نم روشن باشه... دیگه خوابم نمی بره که... از ۷ صبح که هوا آفتاب بود من بدبخت بیدار بودم...

خلاصه اینکه برام یه لیوان نبات داغ آورد و داشت از دلم این کوفت نمودن خوابو در میاورد که در بین مهربونیهاش بهم می گه: می گم اسم نی نی اگه دختر باشه بذاریم عسل...

وای خوردنی خوردنی....

لجم مگه در نیومد.. می گم پسر خوب بذار حاقل من خر مهربونیهات بشم بعد اینو بگو... تازه چه کشکی چه دوغی.. ...

همینکارارو می کنی ملت تو وبلاگ که میان فکرمیکنن من همین فرداست که وضع حمل کنم...

 

تازه عسل هم نمی ذاریم.. مگه من فقط عسل تو نبودم؟

تازه اگه خواستی می تونی با اجازه من داری نازش می کنی بهش بگی عسل جون...

بعد خلاصه باز از بحث های خنده دار پیش میاد.. از اونها که اگه یه کوچولوشو هم باور کنین اصلا خوب نیست.....

آقا باز قسم و آیه می گه: من نی نی .. نه بابا شایعه است...!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦




بدون شرح...

بابا شما متوجه نیستین ها... من خیلی حساسم.... م د ونی چه زجری بود برام اگه یه بار اونم یه بار خدای نکرده کسی گریه هامو می دید...

می دونین چه زجری بود که ببینن داری گریه می کنی و به جای دلداری بهت بگن: وا... مگه سیب جون تو هم گریه می کنی؟

اصلاً تو می دونی گریه چیه؟

الان که الانه فکرنکنم عموم حتی بتونه منو تو قیافه گریان تصور کنه... همیشه میگه این سیب جونی اگه پول تلفنش بشه ۱۰۰ تومن.. ۹۵ تومنش پول خنده هاشه...

شاید برا همینه که روز عروسیم وقتی بعد اونهمه تلاش برا کنترل گریه هام... بعد اونهمه تلاش برا غصه نخوردن به خاطر دوری از خانواده مهربونم بغضم با شنیدن این جمله معصوم جونم وقتی می خواست منو ببوسه ترکید... و اشکام تو لبخندهایه خنده دارم می لغزیدن عزیز جونم هم اشکاش دراومد... می دونین چی گفت؟

صورتشو آورد جلو و گفت منو ببوس.

و من و خودش با هم زدیم زیر گریه...

آخه هر وقت از هر جایی که می اومدم و اونها کلی دلشون برام تنگ می شد.. معصوم جونم می اومد دم راه پله وا می استاد و می گفت حالش بردی نیومدم پیشواز... حالا منو ببوس.

 

نمی دونین چی بود... اشک همه دراومد... هیچ وقت اون سی دی رو که این صحنه ها توشه رو عزیزجون نمی ذاره ببینم... خاله جونم با وجود اینکه داشتم بهش نزدیکتر می شدم از روز قبلش داشت آبغوره می گرفت...

به عزی جونم می گم خوب تو چرا اشکت دراومد عزیزم؟

می گه؟ خوب دلم گرفت وقتی دیدم با بودن کنار من اینهمه دلت برا خانوادت تنگ میشه...

خودت گفتی من وقتی اشکام درمیاد که دیگه طاقتم طاق شده باشه و

هی می گفت: آقا عزیز جون.. تو رو خدا هی نیان دنبال سیب جونم ببریش بیرون.. من دلم می ترکه از غصه...

 

دیدین این عزیز دل من چه نازنینه.. جز مواقعی که جنی میشه...

 

*******

الان اصلا نمی دونم براتون اون بالا چی نوشتم... الان یه چهار ساعتی هست که نگاه نکردم...

از بس کار داشتم خوب...

 

هان حالا دیدم داشتم راجع به گریه می نوشتم.. و اینکه دیشب زهره مهربونم برام زنگ زده بود... می گم خوب چیکار داری.. می گه دلمون براتون خیلی تنگ شده.. بیشتر از من با عزیزجون حرف زد...

من باز صدام گرفت نتونستم حرف بزنم...

اینکه می گن ادم به دوری عادت می کنه دروغه...

چون وقتی تمام چیزهایی که باهاش خودتو گول می زدی تا به دوری عزیزانت عادت کنی تموم بشه باز می بینی بیشتر از همیشه دلت براشون تنگ شده...

 

 

فکرشو بکنین این شوهر خاله زنک من دیشب به زهره میگه از اخبار عروسی چه خبر...

بعد عین این خاله زنک ها دارن همینطور غیبت می کنن و هر و کر می خندن...

شوهر هم شوهرهای قدیم..

یه ابهتی... یه چیزی...

آخه مرد می شینه جواهری در قصر می بینه و چشاش پر اشک میشه؟

نه من نباید اینها رو بگم...

خداییش این درسته؟

مرد نصفه شب بیدار می مونه تا تکرار یانگوم ببینه... همون بیست دقیقه اولش رو که ندیده بود..

اعتراض هم کنی می گه واستا ببینم ملکه مادر چی گفت...

هی این چند روز دندون رو جیگر گذاشتم نگم نشد که...

منم دهن لق...

اولتیماتوم داده ببینم اینو نوشتی حالتو می گیرم...

حالا که قراره حالمو بگیره پس بذارین بهتون بگم که تا همین چند وقت پیش عزیز جون به هفت حوض می گفت هفت خوض...

میگم داری شوخی می کنی؟

می گه نه.. مگه هفت خوض نیست...

می گم اگه من نبودم بدونین عزی جونم اینها رو خونده و منو کشته...

خلاصه حلالیت و این حرف ها...

کاری ندارین؟ بای تا بعد

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦




و اما اخراجی ها....

آره دیگه بالاخره من دیروز به صورت غیر مجاز این اخراجی ها رو دیدم... یعنی با هم دیدیم...

اصلاْ من می میرم برا غیر مجاز و خلاف... یه حالی میده...

نمی دونم با خوندن این مطالب چی به ذهنتون می رسه... من نه می خوام نقد کنم نه انتقاد کنم.. فقط می خوام نظر شخصیمو بگم.. اگه فکر می کنین قراره قاتی کنین نخونین خوب...

****

بخت این فیلمه دیروز بعد از ظهر وا شد...

اوایل فیلم که خیلی آبکی بود.. به قول خودم واترلی...

مخصوصاٌ از اون یه تیکه خندم گرفته بود که اون آقا ساز زنه عینکشو برداشت و ...

عین عین این فیلم هندی ها بود...

پرانتز باز: اولاً فیلم هندی یه اصطلاحه.. عصبانی نشو.. ولی من هنوز نتونستم از یه فیلم هندی لذت ببرم... به من چه که تو عاشق فیلم هندی هستی... پراتز بسته.

پرانتز باز: جملات بالا مخاطب خاصی نداشت. جز طرفداران بالیوود. پرانتز بسته.

خداییش یه همچین لبخند استهزا آمیزی منو و عزیز جون با هم یهو زدیم که خندمون گرفت...

می گم خوب اگه برا جمع کردن جمعشون یه مطرب کم داشتن که با این مثلاً ترفند اونو بیارن تو جبهه... خوب می تونستن یکی از اون اوباش رو مطرب کنن... خداییش هندی بود دیگه...

بعدش دیگه محو این بازیگرها شدم... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا چه هیجانی.... چه شوری... چه تیکه هایی...!!!!!!!!!!

راستی کسی هنوز هم پیدا میشه که دخترشو به یه لات بده؟

می گم فکر کنم قبل اینکه نویسنده اینو بنویسه رفته یه سر به آرشیو جوکهای دوران جنگ زده...البته مسلماً از نوع بهداشتیش.... و خیلی بی مزه اش... خداییش لیلی با من است یه چیز دیگه بود...

اصلاً کسی نباید این فیلم ها رو با هم مقایسه کنه...

 

اصلاً مقایسه دو تا فیلم که کلا با هم فرق دارن خیلی بده...

پرانتز باز: اصلاً اگه به نظرت حرفهایه من بی خوده خوب نخون عزیز من... من گفتم که دارم حرفهایه خودمو می گم.. ضمناً در حد آماتوری هم بلد نیستم فیلم نقد کنم... راحت شدی؟ پرانتز بسته. نقطه سر خط

این مرده که هیچوقت هم اسمش یادم نمی مونه.. همون جوونه که تو نقش این بچه مثبتهاست هم خیلی منو دچار تهوع می کنه...

به قول معصوم جونم که همیشه عاشق نقش های منفی فیلم ها میشه... از اونهایی که تو فیلم خیلی مثبتن بدم میاد.. اونم از این تریپ مثبت ها...

خداییش امین حیایی باحال می خندید...

می گم این اکبر عبدی نمی خواد پیر شه... چه کوچولو بود تو فیلم...

شریفی نیا هم دیده نمی شد...

روحانی دیگه ای پیدا نکرده بودن؟

واقعاً شریفی نیا انتخاب بازیگر کرده بود؟

می گم مثل این بود که نقش ها هنوز یخشون وا نشده بود...

چطوری بگم.. هیچکدوم از نقش ها و آدمها  خوب پرداخته نشده بودن...

انگار که هنوز یخ داشتن و برا پخته شدن و جا افتادن هنوز کلی زمان لازم داشتن...

یه سری حرفهایه پراکنده... اتفاقات در هم برهم...

نکته حائز اهمیتی که الان وجود داره اینه که جز یه بار که یادم نمیاد برا چی بود.. من و عزیز جون اصلاً نخندیدیم...

جدی می گم...

مونده بودیم اینهمه مردم می گن این فیلم بمب خنده است یعنی چی؟

تازه یه چیز بگم؟

بگم؟

قول بدین نخندین ها... من کلی هم گریه کردم...

البته فیلمسازان محترم خوشحال نشن که فیلمشون چه تاثیر برانگیز بودها ... نه...

آخه فرقی نمی کنه فیلم باشه یا کلیپ یا مستند...

من با دیدن یه سری از صحنه های جنگی و خاص یاد عزیزانم می افتم که تو این جنگ لعنتی از دست دادم و یا دارم به واسطه اون از دست می دم... کلی دلم براشون تنگ می شه و گریم می گیره... مخصوصاً برا ........ که خیلی دوسش دارم...

یاد شوهر خالم می افتم که یهو تنها شد...  داداشاش ..پاره های تنش رو ... همرزماشو تو این جنگ از دست داد.. و حتی مزاری هم نیست که وقتی دلش تنگ شد بره پیششون... خیل یدردناکه .. خیلی....

یادمه یه بار یه کلیپ بود داشت نشون می داد... صحنه هایی از این قبیل... اینقدر دلم گرفت که کلی گریه کردم...

عزیزجون دیگه می دونه اخلاقمو.. اصلاً نمی ذاره من  چشمم به این صحنه ها بیفته و باز دلتنگ شم...

دیگه اینکه فیلم هیچ کجاش برام جالب نبود ....

فقط آهنگ آخرشو دوست داشتم...

و بازم تاکید می کنم که من و عزیزجون از صمیم قلب خوشحالیم که نرفتیم سینما برا دیدن این فیلم...

اگه کسی فیلم خوب رو پرده دید خبرمون کنه تا این طلسم سینما رو بشکنیم.. و اولین رو ختم به خیر کنیم...بعدی هاش باشه ان شاالله برا پنجاه سال دوم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦




يه شنبه ديگه هم اومد...

سلام

صبح زیبای شنبه شما به خیر

خوبید؟

خوبم...

بهترم...

چی؟

کسی حالمو نپرسید؟

خوب به من چه... دلم خواست بگم که بهترم... یعنی درواقع به سوزش پشتم عادت کردم... خدا کنه زخم نشه...

من امرو زبا یه تریپ جدید اومدم اداره... دلم پوسید از بس لباس های مشکی و گشاد البته پوشیدم...

چی ؟

مانتوم تنگ بود... شما هم چهارشنبه منو دیدید...

خوب تنگ که نبود.. من چاق شدم و اون تنگ شده برام.. از اول که تنگ نبودش که... تازه تو شرکت من یه مانتو زاپاس دارم... چهارشنبه از بس کار داشتم وسط روز رفتم همون مانتو گشاده رو پوشیدم...

من امرو زبا اعتماد به نفس یه مانتو که میشه گفت رنگیه پوشیدم...

تا حالا تو عمرم همچین جراتی نداشتم...

اگه هم بخوام مشکی بپوشم باید کوتاه باشه... به من چه... بدحجاب هم خودتونین..

اگه بدونین چقدر پشتم می سوزه...

تازه یه عواملی باعث شده که بیشتر هم بسوزه...

دقیقا پایین این استخون کتفم... ای درد می کنه...

من جدیدا عضو یه جایی شدم که حال ندارم براتون توضیح بدم.. فقط باعث شده از دیروز به این مخم فشار بیارم و اسم کتابهایی که خوندم یادم بیارم...

اسم کتابها مثل اسم فیلمها نمی دونم چرا تو ذهنم نمی مونه...

راستی من فیلم اخراجی ها رو دیدم ...

تو پست بعدی براتون نظرتون می گم...

ولی من و عزیز جون اینقدر خوشحال و شادمانه ایم که نرفتیم ، خاطره اولین سینمایه زندگیمونو با دیدن این فیلم داغون نکردیم... شما هم فهمیدین؟ حالا می گم براتون

می دونین الان داره تو گوشم کی می خونه؟

خوب ابی دیگه.. همون نازی ناز کن...

همون که میگه...

نازی ناز کن که نازت یه سر و نازه...

نازی ناز کن که دلم پر از نیازه...

شب آتیش بازی چشمایه تو یادم نمی ره..

هر غم پنهون تو یه دنیا رازه....

...............

........

منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته....

 روزهای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته....

نقش من نقش یه گلدون شکسته است..

 

.........

 

چی؟ برا شما این آهنگ اصلاً قشنگ نیست؟

خوب به من چه..

برا من خیلی هم قشنگه... خیلی هم خاطره انگیز...

تازه بیشتر وقتها عزیز جونم وقتی من غمگینم اینو برام می خونه...

می گه نازی ناز کن ... و ... البته با کلی تحریف... همیشه برا اینکه کم نیاره میگه که من اصلا تقلید تو ذاتم نیست...

وای عزیز جونم اگه بدونی چقدر دوست دارم....

هنوز اون حس خوب که با دیدن غیر منتظره عزیزجونم، پیدا کرده بودم رو دارم...

نمی دونین با وجود اینکه جز مرتب کردن تخت برام کاری انجام نداد و استراحت کرد ... کلی وجودش برام مهم بود...

فکرشو بکنین من تا شب دق می کردم تا عزیز جونم بیاد... 

امتحانش بد نبود.. ولی تا آخرش نموند که...

نه بلد بود... برا اینکه کمی شرایط اونها تغییر کرده.. عزیز جونم دید نشستن برا بقیه امتحان وقت تلف کردن... برا همین اومد خونه تا پیش هم باشیم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦




کاش تو قحطی شقایق، بشینیم توی یه قایق، بزنیم دل و به دریا، منو وتو تنهایه تنها

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عطر پژمردن گلدون

چترهای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق، بشینیم توی یه قایق، بزنیم دل و به دریا، منو وتو تنهایه تنها

***

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسها پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خونه سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

 نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق، بشینیم توی یه قایق، بزنیم دل و به دریا، منو تو تنهایه تنها

****

اونقده میریم که ساحل

 از من و تو بشه غافل

قایق و با هم می رونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش، نه غمش نه جنب و جوشش، نه گلای گل فروشش، مثل اینجا آهنی نیست، مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه، کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا، وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا، وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا، وعده ما لب دریا

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦




آخر هفته و يه سيب سوخته

سلام

بعدازظهر دلگیر جمعه شما به خیر باشه...

خوبین؟

خوشین؟

می خواین بگم منم خوبم؟ ولی نیستم... جدای از آلام روحی الان سرشار از دردهای جسمانیم که امانم رو بریدن... تازه کلی عزی جون مجبورم کرده بود برقصم... آخه من خونه بابا اینها که بودم حداقل روزی یه بار یه تکونی به خودمون می دادیم... هرچند که اونوقع کلی خوشتیپ بودم... ولی روحم تازه می شد از این جنب و جوش... برا همین عزی زجون که تازه این موضوع یادش اومده وقتی می بینه منمی رقصم خوشحال میشه.

بعدشم گفتممی رم یه دوش بگیرم که حالم بهتر شه... از بس سرفه کردم که سر درد دارم... می دونستم حتما یه اتفاق بد قراره بیفته... یه جورهایی هی می خواستم بگم عزیز جون یه صدقه بذار کنار... ولی نگفتم...

تو حموم گوشوارم باز شد... زودی آبو بستم و کلی گشتم تا پیداش کنم... از بس خوشحال شدم که همینکه آب گرمو باز کردم رفتم زیرش... همینقدر بگم که یه جیغ بنفش کشیدم .... چشام سیاهی رفت... تموم پشتم می سوخت... فکرشو بکنین ... یه کتری آب جوش رو از پس گردنتون بریزن تا پشتتون... یه خط پهن الان پشتم قرمر شده.. یکی دو جاش متورم شده و همه جاش می سوزه... آهای یادم رفت بگم که من سر دوش رو کندم... برا همین آب با فشار به یک نقطه از پشتم که هنوز خیلی می سوزه ریخته شد...

حالا دیگه گل بود به سبزه نیز آراسته شد...

فردا نمی دونم چطور باید برم سرکار... تصور اینکه باید اونهمه تو لباس بمونم آزارم میده...

عزی جونم یه پارچ آب یخ از تو یخچال آورد ریخت پشتم...

می خواست بره پماد سوختگی بخره که گفتم ولش کن با هم می ریم...

حالا هم نشستم دارم کلی خودمو کنترل می کنم تا عزیز جونم حواسش پرت من نباشه... شاید با هم بریم کافی نت .... یه کاری هم دارم...

******

 

از دیروز براتون بگم؟

بعد اینکه از کافی نت اومدم بیرون رفتم خرید... البته اول رفتم یه مسیری رو قدم بزنم... برا عزیز جونم زنگ زدم خاموش بود... اس ام اس فرستادم...

تو راه برگشت... همینطور که قدم می زدم یه سری از اون آقاهایه با شخصیت همش نگران تنهایی من بودم... و هی می خواستن منو از تنهایی در بیارن... منم اصلاً به رو خودم نیاوردم و رفتم اونطرف خیابون... یه جورهایی وجود عزیز جونم رو حس می کردم...  خیالم راحت بود... همینطور داشتم می رفتم طرف ماست فروشی که ماست موسیر بخرم دیدم یکی پلاکش عین پلاک ماشین خودمونه... فکر می کنین کی بود؟ خوب عزی زجونم بود دیگه... باورم نمی شد..  بهترین اتفاقی بود که ممکن بود تو اون حال هوا، منو خوشحال کنه... اینقدر شادمان بودم که حد نداره...

موند تا من خرید هام رو ببرم تو ماشین.. چون عزی جونم بود دیگه مجبور نبودم باز برم و برگردم... برا همین بقیه وسایل مورد نیازو خریدم و رفتیم خونه....

عزی جونم خوابید.. من به آشپزیم رسیدم...  جاتون خالی غذاها خوب شده بود... مرغ .. ماهی و یه غذای محلی... سبزی خودن و سالاد و انواع ترشی های سیب جون... و یه ژله خوشگل که به قول عزی جون اشتها برانگیزه نیار سر سفره.. ولی دیگه جمعه ظهر مهمون نداریم....

خیلی خوب بود.. فقط عسل عمه مریضه و عمه کلی غصه می خوره...

کلی برا خودش شیطونی کرد... اینقدر ناز شده که حد نداره...

من یه خانوم خوب شده بودم.. مهمونها که رفتن ساعت حدود 0:30 بود.. اولش تنها و بعد هم با کمک عزی جون همه ظرفها رو شستم و خونه رو مرتب کردم... انگار نه انگار اصلا مهمون داشتیم...

راستی اولین مهمون عید امسالمون بودن...

یادتون میاد من یه مدتی یه سردرد عجیب داشتم که نه با استراحت و نه با دارو رفع نمی شد؟

از پریشب دوباره اومده سراغم... شبیه مسکن شدم... ولی دیگه نمی خورم...

الان کلی کارهای اداره مونده که باید انجام بدم... کسی کاری نداره؟ پس بای تا فردا...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦




یه روز ابری و سیاه...

سلام

بعد از ظهر زیبای شما به خیر...

خوبید؟

من بد نیستم...

چشام کوچولو شده... از گریه... از غصه.. از بی خوابی...

امروز که ساعت ۵ خوابیدم...

۸ از خواب بیدار شدم... یعنی ۷:۳۰ ولی با درد زیاد تو رونم...

یعنی ماهیچه بالای ساق ....

دقیقا منقبض شده بود...

البته می دونم کاملا عصبی بود...

آخه خیلی بد خوابیدم... همش خواب های آشفته...

عزی زجونم ساعت ۹:۳۵ زنگ می زنه...

انتظار داره خواب باشم... و تعجب می  کنه...

کمی لنگان لنگان جمع و جور می کنم...

تا ۱۱ همه کارهایه تمیزکاری و گرد گیری تموم میشه...

ولی پام داره می شکنه...

اگه تو رو دوست دارم خیلی ززیاد منو ببخشید... منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو می شمرم... منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم...

این ربطی نداره ها.. ولی نوشتم برا اونی که خودش می دونه....

می گم الان من کافی نتم... کارهام با خوبی میل شد... و حالا باید یواش یواش برم...

کلی خرید دارم...

از حالا کمرم برا اینهمه بار کشی درد گرفته...

بعد هم می رم آشپزی کنم...

خدا کنه کمی تا شب خوب شم... تا به مهمونهام بد نگذره...

دیگه کاری ندارم... ولی کلی سرم درد می کنه...

شما نم یتونین برام کاری انجام بدین... چون من نمی تونم براتون توضیح بدم.. و مطمئنم شما نمی تونین درکم کنین...

ولی خدا کنه....

ول کنین من باید برم... اینجا یه آقا مهربون هست.. وقتی دید من کلی سرفه می کنم.. نتونست تحمل کنه برام آب جوش اورد... خیلی مهربونه...

عزی جونم دیر میاد... من از دیشب دلم براش تنگ شده بود...

همیشه به این دلتنگی من می خنده... نه اینکه مسخره کنه ها.. براش جالبه وقتی بهش می گم.. حتی وقتی پیشمی دلم برات تنگ میشه...

عزی زدلم کلی خسته است...

خدا کنه  راحت بتونه بیاد خونه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦




من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم...

سلام

شب به خیر

بیدارم هنوز.... هنوز بعد اینهمه بی خوابی و خستگی نخوابیدم...می دونین که من وقتی  غصه دارم.. یا اصلا چند روز نمی خوابم... یا اینکه فقط می خوابم... و حال از اون وقت هاست که خوابم نمی بره....

امروز که میشه پنج شنبه... آخه الان ساعت 3 صبحه...

در واقع باید بگم دیروز ... دیروز می تونست روز خوبی باشه... ولی نشد...

عزیز جون نازنینم خیلی برام غصه داره... دید خیلی ناراحتم.. شروع کرد به تمیز کردن میز کارش... دید از اینکار خوشحال نشدم... کلی هی سر به سرم گذاشت... ولی من اصلا نتونستم براش یه لبخندهم بزنم... از حالا بگم نصیحت نکنید.. من با عزیزجون خوبم... اونم همینطور ... مشکل خودمه...

دیگه فهمید اوضاع خیلی خیطه... حتی ازم نپرسید چه خبر؟ چیکار کردی.. کجا رفتی...

امروز روز خسته کننده ای برا عزیز جونمه... ساعت 24 رفت بخوابه... نیم ساعت بعد رفتم تو اتاق دیدم خواب خوابه... کمی پیشش موندم... و بعد باز اومدم اینجا...

کارهامو آوردم خونه تا امروز نرم سر کار... کارامو که رفتم میل کنم اینها رو سندش می کنم... بعدشم بقیه کار زنداداشمو براش انجام دادم...

از دیروز صبح تا حالا دستام رو موس و کیبورده.. انگشتام درد میکنه..

تو راه خونه از سر درد ومعده درد داشتم می مردم...

یه بارونی می بارید دهشتناک... راننده هم یه دیوونه بود... اگه بدونین چطور رانندگی می کرد... من اگر کمربند نبسته بودم.. هزار بار توشیشه بودم... اینقدر اوضاع بد بود که برا عزیز جون اس ام اس زدم ... داره میاد خیلی یواش بیاد... بمیرم برا نازنینم... می دونه من کلی فیلم دوست دارم برام یه فیلم آورد خونه...

سعید هم وقتی می خواد بگه از همه بیشتر دوسم داره برام فیلم  میاره یا وقتی می رم شمال بهم میده...

آزاده هم فیلم برام می گیره یا کارتون های پسرشو می ده من ببینم...

دارم فکر می کنم چقدر ممکنه منو دوست داشته باشن...

امروز آزاده کمی برام درد دل کرد.. براتون جالب نیست بدونین که ما با هم الان دقیقا 21 ساله که دوستیم... ولی اولین بار من قبل عید براش کمی از ناراحتیهام گفتم... هر چند که باورش نشد... (الان باور کرده.. چون دید ما عید برگشتیم کرج) و اون امروز... کلی ناراحت شدم... برا خودش برا همسرش و برا پسرش.. بهش می گم بذار فقط من دیوونه باشم... الان که دارم اینها رو تایپ  می کنم اشکام نمی ذاره هیچی ببینم...

یاد روزهای خوب گذشته افتادم...

امروز که نه.. دیروز کلی داغون شدم.... الان نمی دونم به کدوم دردم بنالم... امشب باز به خاطر نی نی قاطی کردم... آخه من چطور می تونم یه مادر خوب باشم... چطور می تونم پناه طفل بی پناهی باشم در حالی که خودم بی پناهم... دیگه نمی تونم... یادمه به عزیز جون گفتم که دیگه که ازدواج کردم راحت شدم.. حالا لزومی نداره مواظب خودم باشم.. تو هستی... ولی حالا بایدهم مواظب خودم باشم هم عزیز جونم...

دیگه سختمه... نمی تونم.... وقتی صدای زنگ موبایل دراومد که یعنی باید برم داروهامو بخورم... اخمام رفت تو هم... عزیز جون نگام کرد و گفت حالا من چیزی نگفتم که... برا سلامتیت بخور... برا اینکه خوب شی... کی نی نی خواست ...

 

 

هیچکس تنهاییم را حس نکرد...

امروز باید تنها برم خرید... امروزباید تا ساعت 20 باید تنها باشم....

کاش به معصوم جونم می گفتم بیاد... دیشب زنگ زد که بعد کلاسش راه می افته بیاد کرج... و نصفه شب می رسه... هر چند دلم براش خیلی تنگ شده... و خیلی بهش نیاز داشتم.. ولی گفتم خودشو به زحمت نندازه... حالم خوب...

ولی حالا پشیمونم... وقتی معصوم هست شاید با هم اصلا حرف هم نزنیم... اما وجودش بهم آرامش میده...

امشب چه دلتنگم... امشب چه داغونم.... بعد مدتها فکر می کردم....

فکر می کردم.....

ولی مهم نیست .. مهم نیست چی فکر می کردم.... مهم اینه که الان نمی دونم چیکار کنم....

سرم خیلی درد می کنه......  کاش جوابمو می داد... شاید اونی که الان فکرمی کنم رو می شنیدم الان اوضاع بهتر بود.... ولی نه... می دونم دارم به خودم دروغ می گم...

چرا وقتی می خوام راجع به خودم حرف بزنم واژه ها رو گم می کنم...

چرا وقتی میخوام منظورم رو برسونم گاهی کلمات محو می شن...

بعد وقتی دیگه برا گفتن هر چی که باید بگم دیر میشه..میان تومغزم رژه میرن... انگار دارن بهم دهن کجی می کنن...

اصلاً اینکه دیگران می خوان چطوری زندگی کنن به من ربطی نداره... همونطور که من یه سری قوانین برا خودم دارم.. حتماً اونها هم دارن...

به جون خودم من قصد دخالت ندارم.... من فقط فکر می کردم می تونم نگرانیهامو بهت بگم... همونطور که وقتی نگرانم نگرانیهامو به عزیز جون می گم هر چند اگه هیچ راه حلی براش وجود نداشته باشه...

مثل تمام اون نگرانی ها وغصه هامو که یه شب تو یه دفتر برا معصومه و زهره نوشتم....

وقتی داشتم می اومدم تهران بهشون گفتم که شاید برا اینکه باهاتون کم حرف می زنم خواهر بدی باشم براتون... من باید هر چی که لازمه بهتون بگم رو نوشتم براتون... دیگه شما خودتونین که تصمیم می گیرین چطور زندگی کنین... چطور فکر کنین... چطور با من رفتار کنین..

مثل اون بار که زهره میخواست برا ازدواجش تصمیم بگیره... با وجود اینکه اصلا از پسره خوشم نیومده بود بهش نگفتم... بهش بگو نه... براش راجع به اینکه برا ازدواج کردن باید به چه چیزهایی فکر کنه حرف زدم... و اون تصمیمشو گرفت.... الان می دونم که اون بلده چطور برا ازدواجش تصمیم بگیره... تو خونه ما همیشه همینطور بوده...

ولی حالا گاهی فکر می کنم می خوام نظرمو به بقیه تحمیل کنم...

شاید ندونی که من برا عزیز ترین هام که از تو برام عزیزترن اینهمه وقت نذاشتم... و البته هیچکدوم اونها رو اندازه تو اذیت نکردم... (این به اون در)

نمی دونم چرا اینها رو می نویسم... چه روزگار سختی دارم... دیگه حتی حوصله ندارم برم سر کار...

یاد قبل عید می افتم که اگه تو هم نبودی شاید از غصه پکیده بودم... نمی دونم هیچ وقت فرصت شد بابت اینهمه مهربونیت ازت تشکر کنم...

اونروزی که با هم رفتیم بیرون خیلی به من خوش گذشت... شاید برا همین دوباره همون مسیر رو پیاده رفتم... چون یادآوری حس خوب اون روز  حالمو خوب می کرد... سر هر چهار راهی که می ایستادم به سربه هواهی های اونروزم می خندیدم...

 

کاش معصوم جونم اینجا بود...

چقدر عزیز جونم دوست داشت فیلمی که آورده بود با هیجان بشینم ببینم... مجبورم برا اینکه خوشحالش کنم بگم بیدار بودم و داشتم فیلم می دیدم... موضوعش رومی دونم... متوجه نمیشه...

اگه بفهمه من غصه دارم ناراحت می شه... اینقدر مهربونه که نمی خواست امروز بره به امتحانش برسه... می گه تو ناراحتی نمی تونم تنهات بذارم... تازه مهمون داریم خسته میشی...

 

نمی دونم... کلی حرف داشتم برات... باز واژه ها گم شدن... باز من قاطی کردم... دیروز باید روز خوبی می بود.. روزی که حداقل دیگه هیچ ابهامی بینمون نمی موند... ولی حالا همه چیز مبهم شده... عزیزجون میگه چقدر مگه حرف داشتین... نگاش می کنم و سکوت میکنم... میگم حرف زیاد داشتیم ولی نگفتیم...

دیگه هیچی نمی گه... ولی من تودلم می گم ... اینقدر حرف داشتم که مثل همیشه لال شدم...

 

 

چه سکوتی.....

به نظر شما امرو زمی تونه روز خوبی باشه...

 

من دیگه خسته شدم          بسکه چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟

من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم...

 

اگه بدونی تو دلم چه غوغاییه.... اگه بدونی چه خبریه...

آخه دلم خیلی خالی بود... خیلی وقته که خیلی ها رو از دلم انداختم بیرون... خیلی وقته خونه تکونی کرده بودم... فقط اونهایی که باید تا آخر بمونن رو  نگه داشته بودم... همیشه دلتنگیهامو بهت میگفتم... ولی حالا چیکار کنم... می دونی چه تنها شدم... هر چند تو وظیفه ای برا پر کردن تنهایی من نداری... اینکه من تنهام نبایدتورو ناراحت کنه... اینکه من دوست دارم هم نباید خیلی برات مهم باشه...

ولی حالا من با کی حرف بزنم که بعد دو دقیقه ناراحتیم یادم بره...

می رم شاید کمی بخوابم.. دیگه ساعت داره 5 میشه...

 

اگه بدونین چه غوغایی تو دل و ذهنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦




وای مردم...

دارم از سردرد می میرم...

چه بده ها.. مرد اینهمه پرچونه...

از صبح داستان رستم و سهراب می گفت... الان رسیده به دوران کوروش کبیر.. البته فیلم سیصد رو هم تعریف کرد...

می گم اینها متوجه نیستند که دیوارهایه اینجا هم اینقدر کلفت نیستن که هیچ صدایی بیرون نیاد.. چه برسه به اینکه تو پارتیشن باشی...

می گرده هر کی هم تو شرکت بیکاره میاره تو اتاقش...

ای سیبی قدر عافیت ندونستی...

ای سیبی... هی گفتی اینجا چه سکوتیه ادم دلش می گیره...

اینهم از هیجان زندگی...

وقتی هم کسی نیست باهاش اختلاط کنه.. زنگ می زنه... دارم روانی میشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




عکس من .. عکس تو...

نمی خوام از خودم تعریف کنم ها نه...

فقط داشتم فکر می کردم که اگه من اون رفتارو می کردم و اون کارها رو انجام می دادم ... چه بلایی سرم می آوردن؟

ولی ما و همینطور تمام خانواده یاد گرفتیم که به هم احترام بذاریم.. مخصوصاْ به اون دسته از افرادی که به  واسطه ما عضو خانواده شدن... یعنی عروس ها و دامادها...

مامانم که کلی قاط زده بود فقط سعی کرد حرف نزنه...

تازه معصومه کلی با مامان بحثش شد که نباید حتی به رویه خودش بیاره... و کلی هم برا این حرفش دلیل آورد...

همیشه همینطور بوده... هر کی می خواست از کوره در بره... بقیه جلوشو می گرفتن...

پس چرا تو خونه عزی جون اینها همچین اتفاقی نمی افته؟

من هیچوقت دلم نمی خواد عکسمو تو خونه این  و اون رو در و دیوار ببینم... یعنی خوشحال میشم ها ولی توقع ندارم...

ولی اونها عکس من که سهله... عکس عروسیمون رو هم حرفشو نزن... حتی یه عکس ۳ در ۴ گل منو کنار خیل بیشمار عکساشون که حتی رو آیینه توالت هم زدن نذاشتن...

انگار همچین فرزندی موجود نیست..

ولی تو خونه بابام اینها علی رغم اینکه به خاطر خانواده مذهبی مامان نباید اینکار رو بکنن... بچه ها عکس همه رو توی کتابخونه و دیوار اتاقشون گذاشتن.. اینقدر برا پارسا جونم همه رو معرفی کردن که اون از خیلی وقت پیش همه رو می شناسه...

چرا یاد این موضوع افتادم نمی دونم...

کلی هم کار دارم ... ضمناً یه کار هم دارم برا یه نفر امجام می دم که بهش مدیونم...

پس بای

و احتمالاً بای بای تا شنبه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




چی بگم والله...

خوب اینهمه قبل عید برات کار کردم تا حالا اومدم عین اون آقاهه (که حقم داره سریش بشه ... )آویزونت بشم و ازت پول بگیرم...

من تنها کاری که نمی تونم انجام بدم همینه... خوب ازم بر نمیاد حق خودمو بگیرم... برا همین همیشه هر کی می رسه می بینه دیوار من از همه کوتاهتره...

حالاهم اینها رو نمی نویسم که بگم چرا بقیه حساب کتاب پروژه رو نمی دی نه... چون به هر حال تو که این نوشته ها رو نمی خونی که... ولی حالتو می گیرم...

بزرگترین حال گیری که ازت می کنم می دونی چیه؟

یه روزی که دیگه نخوام اینجا کار کنم ... تو یه موقعیت مناسب که واقعاً حالت گرفته شه.. می گم که عزیز جون بنده... دوست گرامی شما... که کلی هم باهاش رودربایستی داری شوهرمه..

می دونی گاهی تو اون موقعیت تصورت می کنم و کلی بهت می خندم...

هر چند از تمام اون الاغ ها و مفت خورهایی که باهاشون کار کردم... (البته بلانسبت) تو خیلی خوبی... یعنی خوبی و خیلی خوبی... باور کن... یادته ازم پرسیدی شما با کار کردن با من مشکلی دارید؟

من گفتم نه..

گفتی من چطوریم؟

من گفتم سوالتون خیلی کلیه.. ولی اگه در مقایسه با بقیه اونهایی که باهاشون کار کردم بخوان بدونین شما خوبید... و من با شما مشکلی ندارم...

فقط از این خندم گرفت که تو فکرکردی عزیز جون هم یکی از اونهاست.. و فکرکردی چه خوبه که از اون بهتری...

یادته به عزیز جون تعارف کردی که با خانومش و خودت برین نهار بیرون... ولی خوب نم یدونستی که من  از تو شرکت دارم بهش زنگ می زنم و قراره با عزی جونم نهار بریم بیرون...

عزیز جون گفت.. می خواین بچه ها رو هم مهمون  همه با هم بریم... و کلی با هم خندیدین...

.............

حالا می دونی از چی لجم گرفته...

از اینکه بین همه کارهام... کارهایه خودتو میاری تا انجام بدم و هی می گی که اینها مربوط به پروژه بیرونم نیستها... فقط تو سربرگ اونجا نوشتم...

خوب من نه بی سوادم... نه خنگ...

این چه حرفیه می زنی ....

تا حالا چند بار اومدم باهات ریز ریز حساب کتاب کردم که حالا اینطوری حرف میزنی...

گاهی به اونهمه تعریفی که عزیز جون ازت کرده شک می کنم...

البته عزی زجون گفت تا حالا نشده کسی بیشتر از ۶ ماه باهات کار کنه... تازه اینجه همه ازت گریزانن...

خوب این تابلوئه که تو نه به حق خودت قانعی و نه اینکه حساب کتابت درسته...

اما عزیز جون من کافیه لب تر کنه... همه اونهایی که یه بار باهاش پروژه داشتن دوست دارن باز هم با اون کار کنن...

به عنوان نمونه همین آقای... که روزی ۵ بار حال عزیزجون رو ازم می پرسه.. و هی  می گه مهندس تو دست و بالش پروژه مروژه نداره...

چی بگم والله...

گاهی آدم ها هر چی بیشتر درآمد داشته باشن بدتر میشه...

خوب یه چیز مهم دیگه هم وجود داره... و اون اینه که اگه تو عین عزیز جون من بودی که اون دیگه تنها نبود... خدا عین عزی جون من یه دونه آفریده...

البته نه به این دلیل که کسی یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنه  :) نه به این دلیل که منو خیلی دوست داره...

پ ن: ربطی نداره به موضوع...  داداشی دیروز برا عزیز جونم زنگ زده و از اون  کلی تشکر کرده..

می دونین بابت چی... برا اینکه ما اونها رو به همراه خواهر خانوم و همسرش و   مادر خانومش اینها دعوت کردیم خونمون...

داداشی کلی خوش حال میشه...

برا من خوشحالی داداشیم و زنداداشم... یه دنیا با ارزشه... همیشه هم ازشون خوب پذیرایی می کنم.. و اونها همیشه خوشحال تر می شن... خدا کنه این مهمونی هم خوب برگزار بشه...

نمی دونم غذای فانتزی درست کنم یا رسمی...  هر چند مادر خانومش از لازانیا های من خوشش میاد... حالا باید فکرکنم...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




یه روز تو خیابون....

از شرکت میام بیرون.. چه هوای تمیزی...

یادم می افته که برا دوست جون اس ام اس نزدم...

سرم تو موبایلمه...

تو خلوت کوچه.. یه آقایی داره میاد.. یه چیزی تو دستشه و داره با کنجکاوی و دقت وارسیش می کنه.. اینقدر کنجکاوانه داره نگاه می کنه که منم کنجکاو می شم..

چه بسته بندی قشنگی...

نزدیکتر که میاد... وووووووووووووووو... مردم چه بی حیان... خوب برو تو خونه بررسیش کن... حالا متوجه میشم چقدر کنجکاو و مشتاقه... و با چه عجله ای داره می ره خونه...

به خیابون که می رسم یه بارون قشنگ شروع به باریدن می کنه... دارم از لطافتش لذت می برم...

مامان خودت گفتی می خری... تو قول دادی... و مامان میگه هیس...

سوار ماشیم می شم.. یه آقای روحانی جلوتر سوار میشه...

ترافیک سنگینه... اذون تموم شده... صدای آقای روحانی میاد... من تو ترافیک موندم... اذون رو دیرتر بگید خودمو می رسونم... 

آقای راننده یه نفر رو که مسیرش با مسیر من یکی نیست سوار می کنه..  و متوجه میشه که منو نباید سوا رمی کرده...

سرچهار راه پیاده می شم... تا باز ماشین بگیرم...

اولش وا می ایستن.. مخصوصا اونهایی که هیچ سرنشینی ندارن... ولی مسیرم اینقدر کوتاهه که براشون نمی صرفه... البته نه از لحاظ کرایه... از اون لحاظ... چه مکردمان با ملاحظه ای داریم...

یکیشون کمی جلوتر با تردید وا میسته...

نمی دونم چطور تا مقصد منو سالم رسوند... عزیز جون هم اینطور عشقولانه نگام نمی کنه تو ماشین.. و اینقدر ممتد...

البته ترافیک باعث شده بود بیشتر وقت برای لذت بردن داشته باشه...

خندم می گیره... حقم داره... ماشینش مدل ۸۶.... اینکارو نکنه چیکار کنه...

خوش تیپ!!!! و البته صورتشو ندیدم.. تی شرت قرمز...

ماشینش دنده اتومات نبود نه... ولی یه بوق قشنگی داشت...

می خواستم بگم جای در آوردن چش زن مردم.. اگه دلت رو بدی به کار و دو تا مسافر دیگه سوار کنی حتماً مدل دوهزارشو می تونی بگیری...

اهان نگفتم؟ ماشینش مدل ۱۹۸۶ بود... داغون ها...

من تو چاله صندلیش گم شدم...

آهان حالا یادم اومد... از دیشب دارم فکر می کنم این کبودی رو پام چیه... عزیز جون میگه: تو اصلا مراقب خودت نیستی... خیلی هم درد می کنه...

یادم افتاد که وقتی نشستم این فنر های صندلی تو پام فرو رفت...

دارم پیاده میشم... نگاش نم یکنم ها..ولی اون اینقدر غرق شده که پول از دستش می افته... .و من با زفکر میکنم چه مردمان خوبی داریم...

سر قرار می رسم.. از دور ماشین عزیز جونم رو می بینم... چه شلوغه .. چقدر ماشین جورواجور... و می بینم دو تا دختر دقیقاً همون جایی هستن که من وا میستادم.. با این تفاوت که اونها هنوز انتخاب نکردن با کدوم ماشین برن...

البته بین اونهمه پیر پاتال.. چند تا ماشین هم هستن که راننده هاش جوونن..

از جلوی یه ماشین که ۴ تا پسر توشن دارم رد میشم.. صداشون میاد که دارن با هم بحث می کنن...

خوب خره... ما چهار تاییم اونها کجا بشینن...  

من که گفتم باید یه نفری پیدا کنیم....

و من با ز فکر میکنم چه مردمان خوبی داریم... و چه فرزندان خوبی تربیت کردیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




عمه سیبی....

پارسا جونم برام زنگ زده...

می گم عمه چی بخرم برات... می گه عمو ....

فکر کنم اونم فهمیده این عمو دیگه به درد نمی خوره..

بهش می گن دوستت کیه؟

می گه: عمه سیبی...

دیگه کی؟

عمو عزیز جون...

(معصومه می گه) منم دوست توام؟

نه نه نه... عمه سیبی... عمو عزیز

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




وقتی جن ها ميرن... زندگی شيرين می شود...

سلام صبح به خیر..

خوبین؟

خوبم... الان خوب خوبم... گوش شیطون و هر چی جن بدجنسه کر...

اگه معصوم جونم اینو می شنید می گفت.. آخ گوشم... چرا دیگه هیچ صدایی نمیاد... :)

جونم براتون بگه که من تا حالا فکر می کردم این منم که گاهیی جنی میشم... ولی دیروز فهمیدم که این کمال بنده به عزی جون هم سرایت نموده و ایشون هم جنی میشن...

دیروز صبح که می گم دعوا کردیم.. فکر نکنین زد و خورد کردیم ها...

وقتی من به عزی جون می گم ولم کن... حوصلتو ندارم... یا اینکه یه حرف بدتر... اصلا دوست ندارم.. یعنی دعوا اونم از نوع وحشتناک... تازه بعدشم دیگه تا باهام حرف نزنه باهاش حرف نمی زنم...

دیروز هم یه جورهایی اینطوری شد... با یه کم بحث بیشتر...

بعد دیدین که آقا دیگه زنگ نزد...

البته دلم خیلی از دستش پر بود که اون بدقولی آخرش شد تلنگر نهایی جهت از کوره در رفتن من...

خوب اینهمه من سرفه می کنم... هیچ یادش نمی مونه که برا من شربت بخره... البته خودم خریدم ها.. بعد داروهام یادش میره که بده من بخورم... اما برا خوردن داروهای مربوط به نی نی موبایلش رو تنظیم کرده که هی راه به راه زنگ بزنه... شما باشین لجتون در نمیاد...

ولی دیشب جنهاش رفته بودن... اول قبل اینکه بریم خونه گفت که هیچی نگو باید برات شربت بخرم.. تو اصلا به فکر خودت نیستی ها... تو داروخونه هم شربت رو باز کرد و گفت همین حالا باید بخوری...

بعدشم کلی دیگه از کارهایی که باید انجام می داد و همیشه یادش می رفت رو رفتیم انجام دادیم... یکیش تغییر رمز عابر من بود... و ..........

خلاصه اینکه کلی مهربونی هاش گل کرده بود... البته عشق من همیشه مهربونه ها...

بهش می گم آقای بدجنس تو چرا برام زنگ نزدی؟

می گه آخه گفتم از دستم ناراحتی مزاحمت نشم...

خوب شما باشین دیوونه نمی شین... می گم پسر خوب تو باز یادت رفته من یه زن هستم... آدم که با یه خانوم اینطوری برخورد نمی کنه...

می گه خوب بعدش یادم اومد.. دیدی که هر نیم ساعت زنگ زدم هی گفتم بمون تا من بیام...

می گم.. برا همین به موقع اومدی... آخرش که من مجبور شدم خودم بیام سر قرار... تازه اونم با بدبختی... دقیقاً یه ساعت و نیم تاخیر...

میگه .. خوب حالا غصه نخور...

راستی تلافی این کارش هم این بود که وقتی رسیدم سرقرار نرفتم جلو بشینم که...

هر چی میگه سیب جونم من دلم می گیره.. بیا پیشم بشین گفتم نه....

ابته پشت یه همچین اساسی به دور از مزاحمت های عزی جون خوابیدم ... کرج که رسیدیم جن های منم رفتن... بعدش رفتم پشتت.. دو تا بوسش کردم...

بماند که نزدیک بود تصادف کنیم...

حالا تو این وانفسایه عشقولانگی میگه: آهان پس اون ماشینهایی که یه خانومه پشت نشسته و هی با راننده عشقولانگی می کنه.. خلاف نیستن... زن و شوهرن که دعواشون شده...

نه شما بگین.. یه همچین آدمی که لج خانومشو در میاره رو نباید گاز گرفت...

بعدشم تازه می گه خوب شد لجتو درآوردم؟

....

تو مسیر رفتیم خونه داداشی... نی نی جون خیلی مریض شده.. لپ لپیش آب شده... کلی هم شیطونی می کنه...

... بعدشم میام خونه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




من آمينا رو دوست دارم... کاش می دونستم معنی اسمت چيه؟

اين شعر هم تفديم به سيب مهربونم :
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهايی ات
می روم من هم , به تنهايی سفر
آه .. اما بی تو , تنها می شوم
بی تو تنها مرد شبها می شوم
بی تو آخر , عشق هم بی معنی است
بی تو من , شکل معما می شوم
خوب می دانم که نقطه ضعف نيست
عشق قدرت می دهد , از ضعف نيست
دوستت دارم و می دانم , تو هم
دوستم داری , و اين يک حرف , نيست
تق وتق ..... , در را برايم باز کن
تق و تق ....., باشد برايم ناز کن
تق و تق ....., تقريبا اين در باز شد
تو بيا , در را تماما باز کن
آه می دانستم اين را , آشتی ؟
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
خب دگر , اين اشک ها را پاک کن
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
حس خوب بودن تو , مال من
قلب پر راز و نيازم , مال تو

این شعر رو آمینا جونم برام نوشته... چه خوبه اول یه صبح خوب یه عالم کامنت مهروبنانه از دوستات رو بخونی.... آمینا جون ان شاءالله تو هم یه خونه برا خودت درست می کنی و من دقیقه به دقیقه میام مهمونی... ولی عین تو شاید نتونم اینهمه بهت لطف داشته باشم...

یه عالمه بوس مهربونی برای تو...

البته دور از چشم عزیز جونم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




قابل توجه....

دوستان می تونن روی اسم خودشون مکث کنن و توضیحات بنده را بخونن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




يعنی چی؟

کسی می تونه برام بگه اینجا چه خبره؟

من بالاخره نتونستم طاقت بیارم..

دلم برا عشقم تنگ شده بود... هر چند که خیلی بدوو شده...

براش اس ام اس زدم..

اس ام اسم نرفت و برگشت...

همون لحظه عزیز جون اس ام زد و فقط نوشت جلسه..

من الان دارم شاخ در میارم....

یعنی چی اونوقت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




عزيز جونم زنگ نزد...

:(  :(

عزیز جونم زنگ نزد...

من چقدر گناه دارم...

خودم نمی تونم زنگ بزنم...

اصلاْ نمی خوام زنگ بزنم..

امروز با دنیای ارتباطات قطع رابطه کردم... تا حالا باید متوجه شده باشین... فقط اینجا نوشتم چون اگه نمی نوشتم که می مردم...

تازه فکرکنم این سرفه ها یه کم عصبی هم باشه...

از صبح دل و رودم تو دهنمه از بس سرفه می کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




وقتی تو خونه ما دعوا میشه..

همیشه می گم بابا به من قول نده...

منکه از اون زن های گیر سه پیچ نیستم که... به زور ازت قول بگیرم...

وقتی قول می دی باید به قولت عمل کنی...

منکه می دونستم نمی تونی به قولت عمل کنی...

هی بهت گوشزد کردم و تو احساس عشقولانه بودن بهت دست داد...

چقدر بهت گفتم اگه بدقولی کنی من از صبح اخلاق و اعصابم می ریزه به هم...

تو هی خودتو برام لوس کردی...

حالا خوب شد؟ اول صبحی؟ هم خواب خودتو زهر کردی و هم منو دیوونه کردی... خوب شد؟

خیلی خودمو کنترل کردم که ادم باشم و بیام تو ماشین...

وگرنه اون روی دیوونه ام می گفت که خودت راهتو بکش برو...

خوشت میاد؟ هم من ناراحت باشم هم تو...

ولی هرکاری کردم بهت نگاه کنم و بگم خداحافظ نشد... الان هم تو دلم مونده...

الان هم دارم اینو می نویسم از اینکه صبح باهات خداحافظی نکردم ناراحتم... از اینکه هنوز برات زنگ نزدم... از اینکه بهت نگفتم عزیزم نون تازه بگیری صبحونه بخوری ها...

از اینکه بهت نگفتم کمی بخواب خستگیت رفع شه...

از همه حرفهایی که باید می گفتم و نگفتم ناراحتم...

از اینکه وقتی اومدی بغلم کنی گفتم بهم دست نزن خوشم نمیاد... هم ناراحتم...

خوب چیکار کنم؟

چرا به توصیه های ایمنی من توجه نکردی؟

چرا من اینقدر حساسم؟

می دونی امروز اصلا منتظر نمی مونم بیای دنبالم...

می دونی زنگ بزنی باهات مهربون حرف نمی زنم...

ولی بی معرفت.. قدیم ها یه زنگ می زدی ببینی من تو راه مردم یا اینکه هنوز زنده ا م...

چرا بیشتر دل منو می شکونی...

بعد که من تنها تنها می رم بیرون قدم می زنم تا دلم یه کم واشه دلت می گیره..

می گی: عزیزم یعنی اینقدر با من بودن اذیتت می کنه که تنها میری بیرون...

ولی تا حالا گفتی که یه بار زود بیام بریم بیرون قدم بزنیم...

تو که می دونی من عاشق پیاده رویم... دوست دارم تو این هوا برم بیرون...

الان هم برا اینکه خانوم خوبی برات باشم تنها میرم بیرون که عین همه اون چیزهایی که تو دلم موند این یکی تو دلم نمونه...

فقط بلدی بگی بمیرم برات گلم... من خیلی اذیتت می کنم... البته خوبه همینو میگی...

ولی همه چیز زود برات عادی میشه...

مثل سرفه های من... که الان اگه خفه هم بشم یادت نمی مونه برام آب بیاری...

بعد اون داروهایی که دکتر برا نی نی دار شدم داده یادت می مونه...

خوب منم یه زنم ...دلم می گیره وقتی میبینم داری برا بچه دار شدن اینهمه تلاش می کنی ولی به فکر اونی که باید مادر بچه ات باشه نیستی...

بعد عین ماه قبل شاکی می شی ...

می دونی وقتی یه عالم حرف تو گلوم گیر کرده باشه می رم می شینم تایپ میکنم...

ولی هنوز که هنوزه یه بار نیومدی بگی : میشه به جای اینکه تایپ کنی برا من حرف بزنی... یا اینکه می شه اونهایی که می نویسی برا منم بخونی...

قبلاً من می اومدم خونه کامپیوتر رو روشم می کردم؟

یادته همش بهت می گفتم از بس تو شرکت به این مونیتور نگاه می کنم که دیگه دوست ندارم اینجا هم کامپیوتر رو روشن کنم...

اما حالا دیگه به تلویزیون دست هم نمی زنم... و به محض ورود دکمه پاور کامپیوتر رو می زنم..

هیچ به این چیزها توجه کردی؟

هیچ پیش خودت گفتی که چطوریه که سیب جون با کوچکترین عکس العمل تو می فهمه که ناراحتی یا خوشحال... حتی می تونه حرفهایی که می خوای بگی رو حدس بزنه... ولی تو ... ولی تو... گاهی خیلی با این درگیری های کاریت دل منو می شکنی... .

می دونم اگه اینها رو بخونی می گی: خیلی بی انصافی سیب جون خیلی..  و باز صدای قشنگت می گیره...

خوب من اگه طاقت داشتم که ناراحتیتو ببینم می اومدم همه این حرفها ور با فریاد مثل زن همسایه بهت می گفتم...

اگه می تونستم بد باشم همه خانواده و جد و آبادت رو مثل اون به ناسزا می کشیدم...

اگه می تونستم بد باشم.. می نشستم عین بقیه زنها از بدی های هر چی مرد تو عالم می گفتم...

ولی من فقط عاشقانه دوست دارم... خودت می دونی... تو بدترین روزهای زندگیم حتی دلم نمی اومد تو رو ناراحت ببینم... و همش ناراحتیمو می خوردم و می ریختم تو این دل داغونم...

تنها بدی من به تو اینه که وقتی خیلی ناراحتم لال میشم... جواب حرفاتو می دم ولی خودم هیچ حرفی برا گفتن برات ندارم...

یادته بهت گفتم آقای همسایه ازم پرسید.. شما هیچوقت با هم دعوا نمی کنید و من چون می دونستم منظورش چیه، گفتم زندگی بی دعوا نمی شه که؟

بعد گفت پس چرا هیچ وقت ما صدای دعواتون رو نشنیدیم؟

منم گفتم آخه من وقتی می خوام دعوا کنم صدام در نمیاد و ساکت میشم...

و اون با حسرت گفت: خوش به حال آقای... و من گفتم نه خوب ادم داغون میشه...

و باز گفت که خوش به حال آقای....

یادم رفت به آقای همسایه بگم که من حرفامو اینجا داد می زنم... تا اینقدر نگه خوش به حال...

تو که برام زنگ نزدی... ولی من شاید تا ظهر برات اس ام اس بزنم...

بای عزیزم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




قابل توجه دوستان... من هنوز مامان نيستم که

سلام

خوبید؟

بگم خوبم که دروغ گفتم...

گاهی ژیام تبریک بابت مامان شدنم می بینم یا بهم می گن...

بابا من چند بار بگم.. من نی نی ندارم...

می خوام نی نی داشته باشیم... ولی هنوز نداریم... تازه اگه بنده بتونم نی نی دار بشم ...

اصلا هم از دوا درمون برا نی نی دار شدن متنفرم...

نی نی اگه بخواد بیاد خودش میاد دیگه...

مگه من چه خیری از این دنیا دیدم که بخوام دست یکی رو به زور بگیرم بیارم تو این دنیا...

تازه گاهی هم پشیمون می شم از نی نی دار شدن...

مثل ماه پیش...

دیوونه شده بودم... وارد جزئیات نشیم... ولی هیچ تلاشی جهت نی نی دار شدن انجام ندادیم...

امروز هم که دیوونه شدم...

اگه به همین منوال پیش بره باز این بار هم قید نی نی رو می زنیم...

تازه هفته دیگه می ریم شمال...

عروسی داریم...

اگه اونجا کسی رو اعصاب من راه بره... عزیز جون می دونه که اصلاً نباید حرف بچه بزنه...

می دونه من بهش می گم: خودم کم بدبختم.. یکی دیگه هم بیارم به بدختی و دیوونگی من بسوزه...

ولی روزهایی که جن ها تشریف می برن منزل .. همچین احساس مامان بودن می کنم که حد نداره...

البته خودم شماره روانپزشک رو دارم...

ولی گفتن کار من از درمان گذشته...

خودم معرفی کنم مستقیم تیمارستان بخش افراد زنجیری بستریم می کنن...

شما هم جای من بودین الان دیگه از زنجیری هم گذشته بود کارتون...

ولی اگه یه روزی مامان شدم حتماً براتون خیلی واضح می نویسم که بنده مامان سیب شده ام...

خوبه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




برای آمينا

سلام آمینا جان

ممنون که اینهمه حوصله برا من خرج کردی

ای کاش آدرس وبلاگتو می نوشتی البته اگه داری

به دلایلی نمی تونم برات میل بزنم.. البته کاملاْ شخصیه...

ولی ممنون...

مخصوصاْ که امروز همچین قاط بودم با دیدن کامنت هات حالم جا اومد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




قشر کم درآمد جامعه!

همش میگم یه چیزی یادم رفته بهتون بگم...

می دونین عزی جون جز قشر کم درآمد جامعه است؟

تازه اینقدر گناه داره که بهش صدقه میدن؟

تعجب نکنین ..

می گم براتون...

دیشب عزیز جون یه جور بن کالا بهم داد که خیلی شکلش عجیب بود..

می گم بابت چی بهتون بن دادن... چرا این شکلیه... چقدر مهربون شدن...

میگه: حالا چیکار داری.. برو این وسایلشو هر وقت خواستی بگیر...

می گم خوب نمی شد حالا بن نقدی می دادن؟

خلاصه بعد کلی من و من میگه: یه چیزی بگم نخندی ها... این بن رو به افراد کم درآمد اداره می دادن .. کلا به بیست نفر تعلق گرفت که منم یکی از اونها بودم.. در واقع صدقه ای که اداره داده...

هرچند که کلی با هم میخندیم... و البته بعد اون من کلی حالم بد میشه... ولی تو دلم خون گریه می کردم...

نه اینکه فکرکنین حقوق عزیز جونم کمه نه.. ولی حقشو بهش نمی دن...

من همیشه برام علامت سوال بود که چرا این قدر تفاوت بین حقوق و وضع زندگی همکاراشه...

تازه فهمیدم که اونها تا حالا نابغه ای مثل شوهر من نداشتن.. دو سه سال باشه فوقش رو گرفته باشه و جایگاهش کلی تغییر کرده باشه.. کلی هم   پرونده پرباری داشته باشه...

اونها خیلی راحت میگن تو بقیه قسمت های وزارت خونه.. افراد با جایگاه شما.. دم عید حدود ۲میلیون عیدی و پاداش و اینها گرفتن.. و البته حقوقشون حداقل ۵/۱ میلیون میشه...

البته می دونم کسی اینهمه حقوق نمی گیره... اونها ایتم هایی دارن که جداگانه بهشون میدن.. بعد همه با هم میشه یک و نیم میلیون.. تازه با اضافه کار کم...

ولی عزیز جون من با اینهمه مسئولیت هنوز حکمشو بهش نمی دن.. چون آقای فلانی حال نداره خودکارشو برداره و یه امضا بزنه پای این حکم شوهر من و این میشه که باید آخر عمری صدقه بگیر اداره هم بشیم...

البته بقول عزیز جون اشکال نداره حالشو ببر...

حالا کسی اگه صدقه ای چیزی داره بده به ما... ما واقعاً مستحق هستیم... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




چرا مردم اینقدر بی ملاحظه هستن؟

الان که دارم اینها رو می نویسم... قیافم سبز شده...

دارم از تهوع می میرم.. گلاب رو تون البته...

این ادمهایی که اصلا نمی دونن حموم چیه... عطر رو برا چی ساختن... و چرا باید ما بوی اونها رو تحمل کنیم حالم رو به هم می زنن..

حالا بگیم اخر وقته خوب از صبح عرق کرده و تنش بو گرفته یه چیزی.. هر چند که هوا سرده...

تازه اونم قبول نیست.. خدا مام رو برا چی آفریده پس...

یکی هست که به قول خودش از حموم که میاد سر نیم ساعت بوی سگ میگیره تنش...

البته خودش می گه به من چه...

ولی باور کنین تا حالا اصلاً کسی این موضوع رو نفهمیده... اونم فقط برا اینکه اون کاملا بلده چطور خودشو تمیز نگه داره و چطور از مام و ادکلون استفاده کنه... و اینو می دونه که هر بار باید لباسهاشو عوض کنه... تازه اصلا لباساش بو نمی ده...

ولی یه بار یکی از همین خوش بوها.. لباسشو گذاشت رو پالتو من... تا خونه منجمد شدم ولی پالتومو نپوشیدم از بس که بو می داد...

تازه تو سیاه زمستون بود.. مردم هم به من که عین بید داشتم می لرزیدم داشتن عاقل اندر سفیهانه نگاه می کردن...

حالا غصه ام گرفته این که الان اینقدر بو میده.. تابستون که بشه باید من هر ۱۰ دقیقه یه بار از بوی خوشش عق بزنم دیگه...

**********

یادمه شرکت قبلیه یه راسو کثیف داشتیم که مثلاً دکتر بود... وای یادم میاد حالم بد میشه... عزیز جون که یه بار اومده بود دنبالم ... وقتی اومد تو شرکت... دقیقاً تهوع گرفت و رفت پایین...

حالا خوب بود که هفته ای دو بار می اومد...

یه بار دیدیم تو تلویزیون تو این بحث های احمقانه دارن نشونش میدن و خیلی جالب بود که بحث عطر و حرام حلالیش و .. افتاد به اون... یه جوری حرف می زد که هر کی نمی دونست فکر می کرد پسره بوی گل محمدی میده...

تازه اگه بدونین زیر بغلش همیشه زرد بود...

یه منشی داشتیم که یه بار که رفته بود تو اتاق اونها با معاون شرکت حرف بزنه ،خیلی رک برگشته بود گفته بود که ببخشید اگه کاری دارید بیان تو اتاق من .. من نمی تونم اینجا این بو رو تحمل کنم...

معاون شرکت هم یه ادم الاغ دور از جون شما می خواست منو راضی کنه که به مدیر عامل بگم این خانومه به درد کار من نمی خوره... به من گفت که این خانوم خیلی بد حرف می زنه.. میگه اتاق ما بو میده.. مگه بو میده؟

منم گفتم:بله..

یه روز هم اون خانومه در جلوی دیدگان همشون رفت یه قوطی خوش بو کننده توالت رو تو اتاقشون خالی کرد و اومد...

تا اینکه مدیر عاملون که منو خیلی قبول داشت... (همون فیمینیسم از اونوری) منو خواست و. گفت که موضوع چیه؟

منم گفتم: شما وقتی که تشریف آوردید... بعد دو ساعت که اونها تو اتاق بودن تشریف ببرین تو اتاقشون...

یادمه اونروز که از تو اتاق اومد... فقط یه نگاه به من کرد و گفت... اینها اصلا به فکر دیسیپلین شرکت نیستن...

خداییش از حق نگذریم با همه نقاط ضعفش ادم تر تمیزی بود و شدیدا هم خوش پوش...

**********

دیگه اینجا خیلی اوضاع به هم ریخته است من باید برم

فعلاً بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




لعنت به دهانی که بی موقع باز شود...

اصلاض یکی از دلایل ناراحتی دیروزم رو می دونستم و بهتون نگفتم...

ولی نمی تونم خودمو ببخشم...

تازه باید رو راست باشم...

یعنی قرار من تو این وبلاگم اینه که باید رو راست باشم...

دیروز صبح تو راه داشتیم با عزیز جون راجع به یه موضوعی حرف می زدیم.. بحث داغ بود...

البته من جوش آورده بودم... نه برا عزیز جون ها نه... موضوعش داغ بود... خود مسئله کلی ناراحت کننده بود... حالا فکر کنی وسط این حرف ها و تو این گیر و دار من یه حرفی زدم که عزیز جونم رو یاد یکی از خاطرات تلخ زندگیش انداخت...

البته یه بار برام گفته بودها... تازه یادمه من کلی من نازش کرده بودم تا حالش خوب شده بود...

بعد فکرکنین ادم در نهایت حماقت عزیز دلشو اول صبحی یاد اون خاطره بیاندازه...

یواشکی که نگاش کردم دیدم چشاش خیس شده... و کمی هم قرمز... بعد کلی انرژی صرف کردم تا کلاً بحث عوض شه...

بعدشم هی به خودم فحش دادم...

بعد هم کلی ناراحت شدم... و یاد تموم بی عدالتی هایی افتادم که در حق عزیز جونم می کنن.. یاد تمام نامهربونیهای مردمی که هنوز شاید نفهمیدن این عشق من چقدر مهربونه... و چقدر دوستشون داره... و البته بی هیچ چشم داشتی دوستشو ن داره...

بعد دیگه دلم گرفت... البته این یکی از دلایلش بودها... بقیه اش رو فکر کنین فراموش کردم که براتون نمی نویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




سوتی سیزده بدر...

سلام

الان با دوست جونم که دلم براش تنگ شده بود یه عالم حرف زدم حالم بهتر شده..

گفتم بیام اون سوتی خفن سیزده بدر رو براتون تعریف کنم..

فضا و مکان..

تو راه برگشت از ییلاق..

من پشت با پدر شوهر و مادر شوهرم نشستم...

البته متمایل به باباجون ...

و برا اینکه اونها سختشون نشه وسط هم نشستم...

یعنی در صمیمانه ترین وضعیت ممکن با اونها..

بابا جون که کلی خودشو کنترل می کنه تا دست نندازه دور گردنم...

خوب کلی بهش خوش گذشته دیگه.. اونم تازه صبحش فهمیده من چه مارمولکانه به رو خودم نیاوردم دایی میگه نریم ییلاق... و گهگاهی لبخند می زنه...

منم چشمم تو آیینه است.. گهگاهی عین این بچه شیطونها یواشکی به عزیز جون چشمک می زنم و براش بوس می فرستم...

البته یکی دوبار بابایی منو می بینه و من کلی شرمنده میشم.. . نه اینکه فکر کنین از رو می رم ها نه... البته بابایی کلی هم یواشکی لبخند می زنه. کلاً از این عشقولانگی ما لذت می بره.

همینطور که میریم.. از یه ماشین که جلو ما بود.. کلی آشغال به بیرون پرت می شه... هر چی که فکر کنین ها... خوب منم عاشق طبیعت اعصابم خورد میشه دیگه...

بر می گردم می گم.. بی فرهنگ های کثیف... چقدر همه جا رو کثیف کردن... مردم لیاقت این طبیعت زیبا رو ندارن... کی اینها رو راه داده اینجا...

که پهلوم همچین سوخت.. بابایی زد به پهلوم... با تعجب برگشتم نگاش کردم... دیدم داره از خنده منفجر میشه... می خواد یواش بگه ولی صداش بلند میشه... می گه اون دختر خاله مامانی ...

وای همچین داغ می کنم که حالم بد میشه... بد بابایی میگه حالا شانس اوردی زیاد حوصلشو نداره... و حودش دیگه ولو میشه از خنده... یواشکی مامان و نگاه می کنم و می بینم که داره سعی می کنه کلاً حرفایه ما رو نشنیده بگیره... اونم فقط به خاطر اینکه حوصله اون دخترخالشو نداره ها.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




اگه گفتين چرا؟ ميشه آقايون نخونن؟ خواهش می کنم... مسئله کاملاْ زنونه است...

من که گفتم هر چی دلم می خواد اینجا می نویسم... اصلاْ هر کی دوست داره بخونه... نگین دختره پررو...

کی می دونه چرا من امروز دور از جونتون عین احمق ها پاشدم اومدم سر کار...

انگار نه انگار دیشب داشتم از درد می مردم...

هنوز نفهمیدم چرا..

ولی یکیشو شاید بدونم... نه دو تاشو...

یکی اینکه من یه کم زیادی دیوونه ام..

دوم اینکه جدیداْ از تنها تو خونه بودن می ترسم...

ولی خوب صبح که یادم نبود می ترسم...

اگه کسی فهمید بگه...

***

بابا دیروز صبح خیلی حالم بد بود.. البته در برابر بدی دیشب خوب بود...

پا شدم رفتم خونه... رسیدم خونه اذون شده بود...

شده بودم عین سیب آب کشیده...

ولی دلم نیومد خرید نکنم که... رفتم کمی وسایل مورد نیاز شام رو خریدم...

نون بربری داغ هم خریدم...

و تا خونه یخجمد شدم... و البته خیس...

فقط نون رو گذاشتم تو سفره...

با همون لباس خیس ولو شدم رو تخت...

آی درد داشتم .. آی درد داشتم...

به توصیه دوستان رفتم لباسمو عوض کنم..

گفتم اگه الان بخوام استراحت کنم که دیگه نمی تونم برا نازنینم شام و نهار فردا درست کنم که...

برا همین دیگه استراحت بی استراحت...

کارام که تموم شد شاید ساعت ۲۰ بود...

یه نیم ساعتم خانوم همسایه منو دم در یه لنگه پا نگه داشت ...

می دید عین چی به خودم می پیچم ها...

بهش می گم البته خونمون مرتب نیست ولی تشریف بیارین تو...

می گه نه مرسی...

بابا داشتم می مردم... اونم داشت از دبی برام تعریف میکرد...

می خواستم بگم خدا رو شکر تبت نرفتی.. وگرنه من تا صبح باید اینجا میموندم...

می خواستم بگم من تو همین شمال خودمون هم عین دبی می گردم... اصلاً برام جالب نیست حرفات... می خواستم بگم بابا بی خیال.. ولی داشت از فرهنگ غنی اونجا برام می گفت...

یه عمری خاله جونم اینها اونجا زندگی می کنن.. تا حالا نشنیدم راجع به فرهنگ اونها همچین حرفهایی بزنه...

تمام اون اطلاعاتی که قبل اینکه بره بهش داده بودم رو حالا داره تحویلم میده اونم یه نفس...

بعد اون که اومدم تو خونه.. احساس کردم  که نمی تونم رو پام بند شم...

نشستم گفتم یه کم فیلم ببینم تا عزیز جون بیاد... هر ۵ دقیقه فیلمو پاز می کردم و یه دور می پیچیدم از درد دور خودم و باز ادامه...

تو یه ساعت فقط ۱۵ دقیقشو دیدم...

عزیز جون که رسید سعی کردم خیلی مهربون و خوشحال باشم... فقط تونستم ۲۰ دقیقه خوب باشم...

بعدش دیگه اون درد لعنتی شروع شد...

بمیرم برا عزیز جونم...

نمی دونم شامشو خورد یا نه... دو تا قرص خوردم .. البته باز ....

عزی جون میگه دو تا دیگه هم می خوری...

میگم همین الان ۳ تا بیشتر از حد مجاز بود... می میرم ها...

نمی دونم از درد دیگه کجا رو چنگ بزنم...

انگشتام داشت می شکست از بس این لبه تختو فشار دادم...

حتی نای نالیدن هم نداشتم...

عزیز جون خیلی ترسیده بود...

دیدم سریع لباس پوشیده بریم دکتر...

ولی من نمی تونستم تکون بخورم که...

حالا تو اون هاگیر و واگیر بهش می گم من نی نی نمیارم.. میگن دردش از هر دردی کنی بیشتره...

باورتون میشه... تا حالا همچین دردی نداشتم...

احساس می کردم یه جونور تو من داره رژه می ره... و گهگاهی هم جفتک می اندازه...

نمی دونم چه شکلی شده بودم که عزیز جون کمی آب اورد زد به سر و صورتم...

یه ساعت بعدش از بس درد کشیدم دیگه بی حال شدم و بعد خوابم برد...

صبح که بیدار شدم بد نبودم...

ولی انگار صبح تا شب داشتم سر زمین کار می کردم... اینقدر که خسته بودم...

عزیز جونم قیافش شبیه آدم هایی که خوابیده باشن نبود...

بمیرم براش...

می دونم تا صبح همش نگران من بود...

ولی با اینهمه نمی دونم چرا امروز پا شدم اومدم اداره...

الان تقریباً خوبم...

یعنی در برابر دیشب خوبم...

اصلاً هم فکرنکنین که حال دارم وبلاگ بنویسم نه... فقط  دارم با خواب مبارزه می کنم..

فقط همین

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




مناسبتهای سال...

نیمه اول سال پر از مناسبت های مختلف...

فروردین که خوب سال تحویل و تولد چند تا از فامیل ها و دوستام.. مهمترینش نغمه جونه... و دوست جونم...

اردیبهشت تولد سعید جونمه...

خرداد تولد داداش دومیه... و مامان کوروش ...

تولد وبلاگمه..

یادتون رفت بدجنس ها...

تیر تولد پارسا جونمه..

مرداد تولد خودمه...

چیه یادم نرفته... می خواستم ببینم شما از قدیم با من دوستین یا تازه باهام دوست شدین..

مگه میشه تولد مهربونترین آفریده خدا برا خودمو فراموش کنم.. تیر ماه تولد عزیز جون جونیمه... 

نامزدی و کلی مناسبت یواشکی که نمیشه گفت هم که از ۱۳ مرداد داریم تا ۲۹ مرداد که اولین خرید مشترکمون رو رفتیم...

بعدشم که شهریور سالگرد نامزدی و عقد و عروسیمونه...

البته شهریور تولد بابامه... و تولد زهره جونم

و تولد دوباره عزیز جونم

خوب یه بار هم براش تو ۲۰ شهریور تولد یم گیرم دیگه .. حالا بعد براتون میگم...

دیگه مناسبت نداریم

تا ابان تولد مامان پارسا...

و می تونیم یه نفس بکشیم تا ۸ آذر...

مناسبتش چیه؟

مگه شما باید همه چیز رو بدونین...

یه مناسبت که من و عزیز جون دو نفری جشن میگیریم.. البته گاهی مهمون هم داریم .. ولی هیچکدوم نتونستن بفهمن مناسبتش چیه؟ خون شما که رنگینتر از خون اونها نیست که هست؟

بعد هم دی که تولد یکی از دوستامه .. البته مهمونی نمیده ها... ولی خوب کادو که باید براش بگیرم... کادومو هم امسال می خوام برم عزیز جون براش ببره تا یه عالم سوپرایز شه...

(این قسمت فقط مربوط به همون دوست جونمه که متولد دی ماهه.. سعی نکنین بفهمین سوپرایزش چیه...)

بهمن هم که تا دلتون بخواد تولده.. ولی مهمترینش تولد معصوم جونه... بعدش تولد دختر عموم و دختر عموش... بعدشم تولد یه دنیا ادم که فقط وقت داشتن تو بهمن به دنیا بیان...

بابا چرا می زنین.. مگه میشه عمه باشم و ساعتها بیدار بمونم تا گل گلگ به دنیا بیاد... کلی براش گریه کنم.. کلی باهاش دوست باشم... بعد یادم بره که نازنین هم فقط وقت داشته بهمن دنیا بیاد... تازه مامانش هم بهمنی بوده...

بهمن کلا عمه سیب بی عمه سیب...

اینقدر اوضاع جیبی به هم می ریزه که حد نداره...

بعد اسفند ماه میاد... تو اسفند یه یوم الله داریم و تموم... مامان و داداشی و دوست جون...

حالا نه اینکه فکرکنین چه با محبت دارم اینها رو می نویسم ها نه...

دارم باز حساب میکنم ببینم من چقدر باز امسال پیاده می شم...

البته نمی دونین چه لذتی داره کادو خریدن...

مخصوصا اینکه کلی برا کادویی که می گیرم هی فکرمی کنم... و وقت می ذارم...

همیشه هم همه خوششون اومده...

یادم باشه روزهاشو هم بعد می نویسم... الان حسش نبود که

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




فکر می کنین جیغ بکشم خوب میشم؟

اعصابم خورد شده ها...

یه پست نوشته بودم که الان نیست...

فکر می کنین جیغ بکشم خوب میشم؟

رفتم وبلاگ نانا رو خوندم... کلی برام اینکه اولتو ذهنش . بعد تو کاغذ می نویسه بعد میاره تو وبلاگش می نویسه جالب بود...

یه جورهایی هم دلم گرفت البته...

بعد اومدم ایجا کلی حرف نوشتم...

راجع به احساسم نسبت به نوشتن رو کاغذ...

راجع به اینکه وقتی تو کاغذ می نویسم احساس عریانی می کنم.. هرچند که دلم آروم می شه...

در مورد بی دود بودن سوزوندن نوشته های تو وبلاگ اگه بخوای محوشون کنی..

در مورد اینکه دلم خوش به اونهایی میان و می بینن یکی بی صداتر از همه داره تو خودش می میره...

در مورد همه اونهایی که با این نوشته ها احساس خوشبختی بیشتری می کنن...

ولی حالا نیست...

یه عالم حرف زدم که نیست...

اشکالی نداره...

شاید نانا واسه همین یه بار تو کاغذ می نویسه.. مگه نه؟ :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




یادش به خیر صبح های قشنگ تابستون... سکوت زیبای دریا...

الان چند روزه بدجوری هوس آب تنی کردم...

نمی دونین چقدر آرامش پیدا می کنم وقتی خودم رو تو آب رها می کنم...

دلم یه صبح قشنگ می خواد... یه آفتاب ملس... یه ساحل ساکت ... من و دریا و مرغان دریایی...

دلم یه دریا می خواد ... با یه آسمون آبی... و یه عالم پرنده تو آسمون دریا...

وقتی جز صدای برخورد آب به صورتم و صدای مرغان هیچ چیز به گوشم نمی رسه...

یادش به خیر صبح های قشنگ تابستون...

سکوت زیبای دریا...

گاهی رها تو آغوش امواج... گاهی غوطه ور تو آب....

گاهی هم همنشین ماسه ها در انتظار بوسه های سفید موجهات تو ساحل...

چشم تو چشم هم....

نگاه آبیت محسور کننده بود...

یادش به خیر... صبح های قشنگ تابستون..... سکوت زیبای دریا...

دلم یه عالم آرامش می خواد...

دلم یه روز بی دغدغه می خواد...

دلم یه روز قشنگ می خواد....

می خوام تلاطم دلم رو تو تلاطم امواجت رها کنم و خودم آزاد از اینهمه گیرو دار...

می دونم دوری......

خیلی دور..........

می خوام زندگیمو با نمکت شیرین کنم .. مثل همیشه... و تو به من می خندی...

دلم می خواد شادمانه پا به پای موجهای قشنگت بدوم تو ساحل و دنبال گوش ماهیهات کنم...

می دونم دوری ....

خیلی دور...........

الان فقط دلم یه رو ز قشنگ می خواد... یه رو ز که من باشم و تو عشقم......... و یه آبتنی بی دغدغه تو آغوش آبیت...

یعنی میشه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




شاید قسمت این بوده!!!!!!!!!

تو تعطیلات عید بود...

دروغ نگم.. نمی دونم از کی و از چه تاریخی... ولی چندبار بهم اس ام اس زده بود..و چند بار هم زنگ زده بود و من متوجه نشدم...

منم یکی دوبار براش اس ام اس زدم که شما کی هستین...

تا اینکه زنگ زد..

یه آقای بسیار متشخصی!!!!!!!!!!!!!!! با یه صدایی که اصلا شبیه این ادم بدها نبود گفت: ببخشید شبنم خانوم... گفتم نه آقا اشتباه گرفتین...

گفت: ولی شما به این شماره من اس ام اس زدین...

یه نگاه به شماره انداختم و گفتم: بله کاملاً درسته... ولی شما چند بار تماس گرفته بودین...

و قطع شد یا قطع کرد نمی دونم...

باز زنگ زد و گفت: بله این دوستم تماس گرفته بود.. شبنم خانوم شما هستین.. گفتم نه؟ من شبنم نیستم...

گفت که ولی این شماره شبنم جونه و من الان ۱ ماهی هست که بهش اس ام اس می دم...

- : ولی این شماره شبنم جونه...

گفتم بله یک ماهی هست که شما اینکارو می کنید... ولی این شماره مال منه.. من صفر خریدم... از اولشم هم مال من بود...

- : نه مال شبنم جونه...

-: پس سندش دست من چی کار می کنه...

گفت: خوب شاید قسمت این بوده که با شما آشنا شم..

گفتم: فکرنکنم قسمتتون این بوده...

- : چرا؟

-: چون من هم شوهر دارم هم بچه و هم اینکه نوه ام تو راهه...

البته آخرش رو با خنده گفتم...

- : یعنی تو شبنم نیستی؟

گفتم نه؟ ولی می تونی به شبنم جون زنگ بزنی و دوباره ازش شماره بگیری... حتماً اشتباه شده....

گفت: یعنی من الان برا شبنم جون زنگ بزنم شما گوشی رو بر نمی دارین؟

- : نه.. مطمئناً نه..

-‌: از کجا اینهمه مطمئنی؟

- : چون ما خونه تلفن نداریم...

اصلاً عجله ای برا قطع کردن نداره... برا همین می گم: ببخشید آقا من الان بچه ام داره گریه می کنه... شب هم مهمون دارم میشه دیگه مزاحم نشین؟

و قطع می کنم...

می گم بیچاره.... قسمتش نبوده.. ولی چه خنگی بوده ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




اینها یعنی با این کثافت بودنشون سرپرست یه خانواده هستن؟؟؟

دیشب داشتم می رفتم سر قرار تا با عزیز جون جونیم برم خونه...

یه ماشین سوار شدم... دو تا خانومه هم سوار شدن... من فکر کردم ربطی به هم ندارن... ولی بعد کشف شد که مادر دخترن...

من وسط نشستم ... آقا راننده که خیلی سرخوش بود صدای نوارش داشت روانیم می کرد..

حالا خوبه اهنگهاش باحال بود.. وگرنه جیغ می کشیدم سرش...

خیلی دلم گرفته بود... بعدش هم یه اتفاقی افتاد که بیشتر دلم گرفت...

می خواستم برا عزیز جونم زنگ بزنم ببینم کجاست.. ولی مگه صدای نوارش می ذاشت...

باز کشف شد که بانوان محترم در خارجه.. و به احنمال زیاد ایالات متحده امریکا زندگی می نمایند.. و تا آنجا که حوصله داشتن فارسی حرف می زدن...

در همین گیر و دار دوست جونم برام اس ام اس زد و من کلی خوشحال و شادمانه شدم...

داشتم جوابش رو میدادم که خانوم شروع کرد به رقصیدن... حالا یه ذره جا.. اینهم هی بشکن می زنه و قر میده...بعد خانومه زد به من و گفت.. حالا که آهنگش اینقدر قشنگه یه تکونی به خودت بده.. یا دست بزن.. شاد باش ..شاد...و من به سبک خودشون یه لبخند کوچیک بهش زدم... دخترش منو نگاه کرد ببینه رفلکس بنده چیه... منم بی خیال تر از همیشه به کارم ادامه دادم.. بابا خارجی خارجی برخورد کردم...

دوستم یه اس ام اس دیگه فرستاد... باز داشتم براش می نوشتم که که خانومه  بهم گفت که شما چی کار می کنی؟

گفتم اس ام اس می زنم... گفت اس ام اس ... وات؟

گفتم که به جای اینکه زنگ بزنم براش حرفهامو می نویسم...

گفت مثل ای میل... گفتم اوهوم... گفت من فکرکردم ناراحتی... حیفه لیدی جوانی مثل شما اینهمه سد باشه... غمگین... دنیا پر از پروبلمه .. مشکل... و باز شروع کرد به قر دادن..

تو دلم گفتم میس جون... اینجا رقصیدن تو ماشین خودش یه پروبلمه بزرگه... تازه یه پروبلم بزرگ به پروبلم هات اضافه می کنه... البته اگه راننده تو رو تا مقصد.... ..... .... (جای خالی را با عبارت مناسب تکمیل نمایید)

اینجا مثل آدم سرتو می اندازی تو خ.... ش...ت...ک....ت... راه می ری... از سرو کولت بالا می رن.. حالا چه برسه به اینکه براشون بشکن هم بزنی...

خلاصه رسیدم مقصد...

عزیز جون هنوز نیومده بود... خدا رو شکر هیچ ماشینی هم نبود...

تا برم مستقر شم... برا عزیز جونم زنگ زدم و گفت نزدیکه داره میاد...

اول یه پراید واستاد... بعدش یکی دیگه... بعد هم یه آردی... من همینطور به سمت عکس مسیر حرکت کردم... تا شاید برن.. ولی من از رو رفتم و اونها نرفتن...

باور کنین اگه یه جوانکی یه پسری واسته ناراحت نمیشم..

میگم جوونه.. هزارتا آرزو داره.... اینکارا رو نکنه دوستاش بهش می خندن...

ولی از این لجم می گیره که سن خر پیره پدربزرگم رو دارن... و احتمالا نوه و نتیجه... ولی اینقدر خرن و وا می ایستن تا یکی عین منو که سن بچه کوچیکشونو دارم سوار کنن... البته گاهی طرف اینقدر پیره که من می تونم جای نوه کوچیکش باشم...

حالا ماشینها با احتساب قبلی ها که هنوز امیدوارن ... به ۵ تا رسیده...

میام سر نبش یه خیابون وا میستم تا لااقل نتونن جلو پام ترمز کنن...

یه آقای خری از ماشینش میاد پایین... ۵۰ سال رو به شیرین داره... میگه ببخشید شهرک غرب از کدوم طرف برم.. می گم نمی دونم..

میره... دوری میزنه... می تونم حس کنم که هی داره نگاه می کنه... ۵ دقیقه تو ماشینش میشینه و بعد میاد بیرون...

میاد بهم میگه آریا شهر از کدوم طرف برم... دارم سرفه می کنم اساسی... بهش اشاره می کنم و نشونش میدم... دو قدم نرفته میگه بیا برسونمتون...

می گم نه مرسی منتظرم...

می گه خوب من می رسونمتون...

می گم: الان همسرم میاد... شما مسیرتو بلد نیستین مواظب باش خودت گم نشی...

میرم اونطرفتر می ایستم ... حالا اگه از رو رفت...

عزیز جونم میاد و بوق می زنه...

از اونجایی که ایستادم فهمیده که مزاحم زیاد داشتم..

دارم می رم طرف ماشینش...

مرتیکه الاغ میگه خوب با من می رفتیم... اینقدر سرفه می کنم که نمی تونم جد و آبادشو به ........ بکشم...

دو تا از دوستای عزیز جون هستن... یه نگاه بهش می کنم و تا ته ماجرا رو می فهمه...

می گه یعنی الان راه بیفتیم اینجا خلوت میشه... و می گم اره ...

زیر لب می گه بمیرم برات...

برا دوست جون اس ام اس می زنم و می گم که عزیز جونم رسید...

ولی همش تو این فکرم که اینها یعنی با این کثافت بودنشون سرپرست یه خانواده هستن؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




 

سلام

صبح به خیر...

خوبید؟

منم خوبم... شکر... مرسی از احوالپرسیتون....

البته اگه دردهای جسمانی هیچ دخالتی در خوب بودن آدمها نداشته باشند... و همچنین درگیری های ذهنی مربوط به مشکلی برا ؟؟؟ پیش اومده رو هم بتونیم نادیده بگیریم...

البته نمی شه بهش مشکل گفت.. چون الان مشکل نیست.. ولی بعد برا خانواده ام مشکل ساز میشه... صبح تقریبا تو کل مسیر از خونه تا اداره با عزیز جونم داشتیم راجع به این موضوع بحث و بررسی می کردیم... و الان من از معده درد دارم می میرم...

به عزیز جون می گم میشه دیگه از این نوع موضوعات رو اول صبحی یادم نندازی؟

من کم خودم هی حرص می خورم... کم ناراحتم.... هی حالا این مسائل هم باید به افکار رژه رونده رو مغزم اضافه کنم...

*********

دیشب هر چی نخواستم برم دوش بگیرم نشد... اصلا من اگه نرم حموم می میرم...

یادمه مامان می گفت که باید برا تو و بابا یه حموم جدا بسازیم... البته اگه آب بازی های تو حیاط و آبتنی تو دریا جز استحمام به حساب نمی آوردیم... تابستون ها حداقل ۲ و حداکثر ۵ بار بنده در زیر دوش بودم...

بابا جون هم بستگی به این داشت که چند بار از بیرون به خانه مراجعت کنه... به اضافه دوش قبل خواب و دوش نیمه شبهایه خیلی گرم تابستون ....

من و بابا دقیقا لقب بیلی (همون اردک خودمون) گرفته بودیم... و البته بابا بیلی بزرگه بود...

خلاصه رفتم دوش گرفتم و بالتبع درد کمرم بیشتر شد... ولی صداشو درنیاوردم و رفتم که بخوابم... البته مثلاً ..... ولی درواقع دراز کشیدم که کمی از درد لعنتی خلاص شم...

الان هم داغون داغونم...

خونمون ریخته به هم اساسی... ولی نای کار کردن ندارم...

دیشب باز عزیز جون گیر داد که این خواهرهات اصلا فکرنمی کنند بیان یه سر به تو بزنن؟

و من الان دارم فکر میکنم کاش به معصومه بگم تا آخر هفته بیاد پیشمون...

من دو تا مهمونی آخر هفته دارم که کمرشکنن...

از این مهمونی خشک های تعارفی و وحشتناک...

مخصوصاً جمعه ظهرش...

چون تا نحوه نفس کشیدنموم هم به سمع و نظر اهالی محترم محله مادر شوهرم اینها خواهد رسید...

اصلا حوصله ندارم...

اگه ۵۰ تا مهمون اشته باشم خسته نمی شم ها.. ولی پذیرایی از این خانواده کوچک سه نفره منو اندازه پذیرایی در یه ولیمه ۱۰۰۰ نفری خسته می کنه....

از الان دارم فکر میکنم که چی درست کنم... نه اینکه فکر کنین مستاصلم و بلد نیستم نه....

مسئله اینه که باید هنرنمایی کنم... هرچند که اونها هنرنمایی ما رو به گوش کسی نمی رسونن ..ولی حداقل دهنشون بسته میشه...

********

تازه یه غصه دیگه هم دارم... باید به دختر عمه جون جونی هم سر بزنم...

وای از این جملات احمقانه همیشگیشون متفرم... و از اون زشت شوهرش....

بذارین بهتون بگم... وقتی می رسیم...

سلام سیب جان (روبوسی) خوبی... سلام آقا عزیز جون.... .. و احوالپرسی... تا بشینم به این دارم فکر میکنم که بالاخره من اینجا روسری سرم بود یا نه.. و بالاخره هم روسریمو برمی دارم تا یه هوایی به این کله داغ بخوره... بعدش اینکه... چرا شام نیومدین... یه آبگوشت بار می ذاشتیم... البته اگه بگن....بعدش هم اینکه... بابا یه زنگ که می تونین بزنین... ما دلمون خوش بود..دار و ندار دنیا یه دختر دایی داریم تو این شهر غریب... و با یه پسر دایی که حالا اون بحثش جداست... تنها نمی مونیم... بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن(حالا فقط از نظر سنی ۳ سال بزرگتر از منه)..... چقدر دنبال پول می دویید...

چقدر این دختر دایی منو اذیت می کنی... (البته من نمی دونم این وسط کی وقت می کنه نفس بکشه) ... از این سر دنیا می بریش اونسر دنیا... یه کم به فکر خودتون باشین....

(یکی ندونه فکر می کنه عزیز جون منو می بره بیگاری تا درآمدش بیشتر باشه.. یکی نیست بگه تو فضولی؟)

باب یه سر به ما بزنین... این شوهر بیچاره من از صبح می ره بانک تا بعداز ظهر خسته کوفته می آد...  نه نهارش معلومه نه صبحونه اش... (خوب لشتون رو زودتر از جاتون برخیزید و صبحانه میل نمایید... در واقع به جای ۷ .. ساعت ۶:۳۰ بیدار شوید) ... ما از خدامونه موقعیت شما رو داشتیم...

حق دارین.. ماشین دارین راحت می رین می گردین.. فکرماها نیستین که... (البته اونها خودشون دو تا خونه دارن ها.. بدبخت بیچاره ها)

در تمام این مدتی که یکی از بچه ها داره ما رو می شوره و می چلونه و  اعصاب من و عزیز جون رو شخم می زنه.. شوهرش زده یکی از کانال های ماهواره ای و همچین نشسته که انگار داره می ره تو ....... آمریکا یا اروپا .. اوه ببخشید نه... همچین نشسته که انگار از یه جایی بهتر از اونجایی که ما اومدیم تشریف اوردن... و داره احتمالا با گوشی جدید موبایلش ور میره... و یا اینکه اس ام اس می زنه...

بعدشم که به زور چیز خورت می کنن... بعد هم با اون چاقوهای سالی یه بار شسته ... برات پرتقال پوست می کنن.. بعد هم تو مجبوری تحمل کنی و بخوری...

بعد با اعصابی آکنده از چاله چوله بر می گردی خونه... و با خودت عهد می بندی که دیگه نمی رم خونشون... و باز دلت می سوزه... یا اینکه از دست شایعه پراکنیهاشون روانی می شی و باز مجبور می شی هلک و تلک بری خونشون...

****

دیگه بسه دیگه.. از اول صبح نشستی داری غر می زنی...

می رم به کارهام برسم...

دیگه امری نیست...

بای تا پست بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




برای اونکه عاشقانه می پرستمش...

هی یه چیزی نوک زبونمه می خوام بگم نمی شه...

البته یه چیز که چه عرض کنم یه عالمه حرفه که می خوام بگم ولی نمی تونم...

ولی اینو می دونم و احساس می کنم که تو اینجا بودی... همینجا... تو دنیایی که فقط و فقط مال منه و بس...

همینجا که من دقیقاْ یه سیبم... یه سیب بدون هیچ پوششی... (منحرف نباشین ضمناً چشا درویش شه لطفاً)....

احساس می کنم تو اینجا بودی.... اینجا که وقتی ساختمش اولین مهمونم تو بودی...

همینجا که من با هیچکی رو راست نباشم با خودم رو راستم...

حالا شاید بتونم اون چیزی که نوک زبونم بگم....

ولی نه نمی تونم... همه اش قابل بیان نیست.... باید باشی همینجا پیشم... مثل همیشه دستامو بگیری تو دستات ... تو چشات نگاه کنم و برات بگم... از تمام احساساتم... از همه اون چیزی که تو دلم برا توئه.... و از سرشاری قلبم از محبتت...

 

نمی دونم عزیزم ... چطوری بدون اینکه تو چشایه گلت نگاه کنم می تونم بهت بگم که دوست دارم... ولی اینو می دونم که دوست دارم... نه مثل بقیه..نه... عاشقانه دوست دارم...

اینقدر دوست دارم که ....

نه نمی گم... گاهی یادآوری اونها باعث میشه فکر کنم... که احساس می کنی دارم منت می ذارم... ولی بدون .. هر کی غیر تو بود .........

می گم بی خیال....

 

عشق من ... دوست دارم ... دوست دارم.... دوست دارم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




ای کاش الان بالای کوه بودیم.. و آسمون پر از ستاره بود...

داداشی میگه: سیب جون! همیشه این عزیز جونت اینهمه کم حرفه؟

میگم: نه... چطور مگه؟

میگه: ۳ شب پیش هم بودیم... تنها حرفمون سلام بود و شب به خیر... تازه تو ۱۲ ساعت راه ... شاید نیم ساعت با هم حرف زده باشیم که بیست دقیقه اش راجع به هوا و ترافیک بود...

میگم: نه داداشی... عزیز جونم از غصه دوری من بغض کرده بود... می ترسید حرف بزنه گریه اش بگیره...

****

ولی تمام دیروز منو عزیز جون شاید نیم ساعت هم باهم حرف نزدیم...

نمی دونم چرا؟ یه غم بزرگ افتاده تو دلم... اینقدر ساکت بودم که گاهی تو خونه دنبالم می گشت... خیلی بی سرو  صدا داشتم لباسهامونو جابه جا می کردم...

گاهی بعضی ها رو اتو می کشیدم...

هر چنذر از گاهی می اومد باهام شوخی می کرد... ولی خنده هام بیشتر از چند ثانیه دوام نمی آورد... و باز سکوت... حتی حوصله تلویزیون هم نداشتم...

گاهی می گفت : سیب جونم کارتون داره ها... و من می گفتم حوصله ندارم....

نهار رو که آماده کردم... حتی سالاد هم نتونستم بخورم....

**********

تا اینکه آخر شب بهش گفتم: می تونم بیام تو بغلت گریه کنم؟

و اون شاید هیچ وقت از گریه من اینقدر خوشحال نبود... حداقل می دونست گریه که کنم دلم آروم میشه....

یه کم گریه.. یه کم خنده... ولی کمی حالم بهتر شد...

می گم: می تونم برات حرف بزنم؟

بغلم می کنه و میگه: هر چی دوست داری بگو... دلم برا حرف زدنت تنگ شده...

از همه چیز براش می گم... از همه اون فکرهایی که داشتن اذیتم می کردن... و از همه چیزهای خوبی که تو ذهنم بودن...

دراز کشیدیم و داریم به سقف نگاه می کنیم...

بهش می گم ای کاش الان بالای کوه بودیم..  و آسمون پر از ستاره بود...

و من تو رو سبزه ها و تو گلها همینطوری دراز کشیده بودیم و داشتیم حرف می زدیم...

می گم تا حالا اینکارو کردی؟ منتظر جوابش نمی مونم... می گم ما هر وقت می رفتیم ییلاق ..شبها با بچه ها می رفتیم رو بلندترین کوه اطراف خونه و به چشم اندار شهر و چراغها نگاه می کردیم.... بعد همینطور رو علف ها ولو می شدیم و به آسمون پر ستاره خیره می شدیم....

وای اگه یه شهاب رد می شد هممون از خوشحالی جیغ می کشیدیم و آرزو می کردیم...

یادمه یه شب اینقدر شهاب دیدیم که دیگه آرزویی نداشتیم...

و بعد باز می زنم زیر گریه....

عزیز جون سرم رو می ذاره رو سینه اش و فقط می گه ببخشید...

می دونم چرا می گه ببخشید...

می گم نه اصلاً تقصیر تو نیست.... اصلاً....

کمی که بهتر می شم شروع می کنیم به حرف زدن... از  احساسمون... از دلتنگیهامون و از خودمون...

خواستم پاشم که عزیز جون برا اولین بار میگه: میشه بازم بمونی... دوست دارم با هم حرف بزنیم... نمی دونم ساعت چند بود...

فقط می دونم عزیز جون می گفت: ای کاش الان بالای کوه بودیم..  و آسمون پر از ستاره بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




باز احساس بد اضافی بودن

همیشه یکی از بدترین احساس های زندگیم همین اضافه بودن بود...

همیشه از این احساس متنفر بودم...

حالا باز این احساس بد اومده سرغم....

از اینکه کسی احساس کنه دارم توجه و مهربونی گدایی می کنم بدم می اومد...

چون هیچ وقت اینکارو نکردم..... یعنی اگه اینطور به نظر رسیده فقط برا این بوده که داشتم تلاش می کردم اون دوستی و روابط خوبی که با طرف مقابلم رو داشتم حفظ کنم... برا این بوده که برا تمام وقتی که برا هم صرف کردیم ارزش قائل بودم...

نمی دونم شاید گاهی هم گدایی کردم... الان یادم نمیاد.. ولی همیشه از مزاحم بودم و اضافه بودن متنفر بودم...

باورتون شاید نشه... اولین بار که احساس اضافه بودن کردم شاید ۵ سال داشتم....

چه بد بود... و چه بده که یه بچه کوچولو همه چیز رو بفهمه...

یادمه به مامی گفتم که اصلا لزومی نداشت که من با اونها برم تئاتر ببینم...

البته یادمه گفتم که مامان اصلاً بهم خوش نگذشت... دیگه منو با کسی نفرست تئاتر...

همیشه از کوچیکی بزرگ بودم...

همیشه بی احترامی های آدم ها رو می تونستم درک کنم... و البته محبتهاشونو...

شاید برا همینه که به قول معصومه الان خیلی ها به دلم نمی شینن... البته معصومه میگه : سیبی تو چقدر به همه عشق می ورزی!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش عزی جون داشت راجع به یکی از فامیلهای ما می گفت. می گفت که: علی رغم چهره مذهبیش خیلی کثافته... از منابع موثقی شنیده که هیچکی رو تا حالا جا ننداخته...

البته یه خانوم محترم و زیبا داره... و دو تا دختر ناز نازی....

عزیز جون گفت که یادمه همیشه می گفتی ازش چندشم میشه... اصلا اونی نیست که نشون میده...

و من بهش گفتم... وقتی کوچیک بودم و یه بار بغلم کرد... همون موقع ازش حالم به هم خورد...

یادمه همه فامیل به خاطر تحصیلاتش به عنوان یه بزرگتر غامیل بهش احترام می ذاشتن...

و هنوز یادم نرفته که اینقدر تو دانشگاه کثافت کاری می کرد که نذاشت خواهرش که دانشگاه تهران قبول شده بود بره درس بخونه....... و همون سال مجبورش کرد شوهر کنه... و همه هم بهش گفتن آفرین ... بلاخره ایشون تحصیل کرده هستن....

می دونم از موضوع خیلی دور شدم... ولی از وقتی در مورد این دیوونه شنیدم کلی قاط زدم...

موضوع اینه که نمی دونم چطور این حس اومده سراغم... ولی خیلی دوست دارم زود رفع بشه... همیشه زیادی بودن آزارم میده... همیشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




اشتباه لپی بود..

سلام

خوبم

البته خوب نیستم... ولی شما فکر کنید حوبم... منم قراره اینطوری فکر کنم....

اولاً اینکه تو پست قبلی نوشتم بای بای تا فردا....البته منظورم بای بای تا شنبه بود....

دوماً اینکه از همه دوستان خوبی که به من سر می زنن ممنون.... نگران سرما خوردگی هم نباشید... چون من شما رو نمی بوسم که فکر کنید شما هم سرما می خورید ..ثانیاً اینهمه عزیز جون رو بوسیدم ولی سرما نخورد... نتیجه گیری اینکه همون که گفتم... من سرما نخوردم ..ولی سینه ام داغونه... فقط امیدوارم که اون آلرژی ای کع چند سال بود سراغم نمی اومد برنگشته باشه...

سوماً

فعلاً بای

یعنی اینکه بقیه حرفهام ربطی بهاین پست نداره پس می رم باز برمی گردم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




دلم تنگ شده باز..

چه بده ها نیومده دلم برا همه تنگ شده...

بمیرم معصومه جونم چقدر گریه کرد... از یه رو زقبل از اومدن ما هی گریه می کرد...

به پارسا جونم می گم عمه برم کرج؟

سرشو میاره بالا و میگه نه؟ می گم دلت برا من تنگ میشه؟سرشو میاره پایین و میگه آره؟

میگم بچه من می شی بیای کرج؟ سرشو میاره بالا و میگه نه؟

بهش می گم این قدر خوشمزه ای عمه گازت بگیرم؟سرشو میاره بالا و میگه نه نه نه...

....

حالا الان هی عزی جون زنگ می زنه می گه برو خونه...

خوب من برم خونه که دلم می گیره... بعد گریه می کنم دیگه...

می گه بخواب تا من بیام...

ولی باید زودتر برم خونه براش یه شام خوب بپزم... یعنی براش سوپ می ذارم... آش هم می تونم درست کنم؟ اوه نه قلم ندارم... سر راه قلم می خرم.... فردا شب آش می پزم براش... اینطوری خوبه...

عزیز جونم عاشق آش و سوپ و اینهاست... آبگوشت هم می تونم درست کنم ها...

نخود لوبیاش رو پختم تو فریزره....

شاید تا ۱۵ موندم بعد می رم... آره حداکثر تا ۱۵ می مونم...

ولی همه اینها الکیه...

موضوع اینه که من دلم واقعاً برا همه تنگ شده... خیلی تنگ...

************

از اول اگه به این خواهرش هی باج نمی داد الان اینطوری نمی شد... هی دلش برا خواهرش سوخت... من گفتم بهش که من نمی تونم مثل شما دلسوز باشم و اون با تعجب نگام کرد...

خوب اگه اون خوب بود منم دلم براش تنگ می شد...

***********

خوب من یه عالمه کار دارم.. باید انجام بدم... بعدشم می رم... نهار نخوردم.. چون از گلوم بدون عزیز جونم پایین نمیره.... حال غذا خوردن هم ندارم.. حتی حال ندارم گشنم شه...

تا فردا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




یه شاخه رز می تونه کلی مفهوم خوب داشته باشه...

تو راه خونه آزاده اینها... پشت چراغ قرمز ایستادیم... عزی جون بر خلاف همیشه شیشه رو میده پایین و صدا می کنه و می گه چند؟

گلفروش: اینها ۱۵۰۰ رزها ۵۰۰

عزیز جون می گه ۳ تا رز بده...

و من می گم نه یکی... اونم فقط قرمز...

می دونم گفت ۳ تا، تا من نگم که به خاطر اینکه پولش کمتر بود رز خریدی...

آخه اون دسته گلهاش قشنگ نبود...

عزیز جون با ذوق میگه: سیب جونم ببین ساقه هاش چه بلنده...

و من بیشتر از خود گل از اینکه عزیز جونم حالش خوبه خوشحالم... از اینکه اینقدر خوبه که یادش مونده برام گل بخره....

نگام می کنه و می گه امسال نرگس بارونت می کنم... غصه نخوری که من از غصه خوردنت می میرم... و من فقط بهش لبخند می زنم...

اینقدر حرف عشقولانه می زنه که می بوسمش...

می گه می خوای بریم خونه خودمون... زنگ بزن به آزاده بگو نمیام....

می گم دوست دارم ولی نه... ناراحت می شن...

می گه یم خوای این گلو بدی به آزاده...

می گم : نه.... خیلی خوشحال میشه.. می گه اگه می دادی ناراحت می شدم...

 

****

یه شاخه رز یعنی گل من الان خوبه...

یعنی گلم دوسم داره...

یعنی داره به روزهای قشنگی که تو عید براش ساختم فکرمی کنه...

داره به انتظار من برا رسیدنش خونه فکر می کنه...

داره به این فکر می کنه خیلی جاها یم تونستم خیلی حرفها رو بگم که نگفتم...

یعنی اون همه استرس رو با کارام  از رو شونه هاش برداشتم...

یعنی اونهمه غصه رو یه رو زبردم ریختم دور و اومدم خونه...

یعنی با یه نفس عمیق صمیمانه تا خونه باباش اینها همراهیش کردم...

یعنی هیچوقت تنهاش نذاشتم...

یعنی می دونه که از بس غصه خوردم مریض شدم و همه رو انداختم تقصیر باد و درز پنجره ها...

یعنی می دونه دیوونه وار دوستش دارم...

یعنی می دونه چقدر دلم می خواد باهاش حرف بزنم ولی صدام نمی ذاره...

یعنی از اینکه تو راه نخوابیدم و نذاشتم تو سکوت جاده تنها بمونه خوشحاله...

یه شاخه رز یعنی اون منو دوست داره... و من اونو...

یه شاخه رز یعنی من عاشقانه دوست دارم...

حتی اگه اون شاخه رز تو نگاه قشنگت باشه عشق من نه تو دستای مهربونت...

یه شاخه رز تو نگاهت به قشنگی نفسهاته وقتی سرتو تو سینه ام گم می کنی...

یه شاخه رز تو چشایه مهربونت به زیبایی اون خدا رو شکری که گفتی... وقتی بهت گفتم بهم کلی خوش گذشت...

................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات به جا مانده از عيد... ۱۳فروردين ۸۶....۱۴ فروردین

شبش بگم خوابیدم دروغ گفتم... اینقدر افکار پریشان داشتم که فقط یکیش برا نخوابیدن کافی بود...

صبح هم ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم... ترجیح دادم برم یه مدتی زیر دوش واستم تا حالم خوب شه... بی تاثیر نبود... بهتر شدم... بعدشم کمی صبحونه خوردم و موهامو با کمک عزی جون خشک کردم و یه آرایش کردم اساسی ...

عزیز جون می گه از همیشه قشنگتر شده بودم... می گم از تعریفت ممنون....

بعد هم راه می افتیم به طرف خونه مادر شوهر...

راس ساعت ۶:۵۰ داخل منزل هستیم...

اوه از وجناتشون معلومه که تازه از خواب بلند شدن.... جز یکی از بچه ها که آماده برا رفتن به سیزده بدره...

هوا ابریه کمی بارون باریده... همه جا یه مه قشنگ داره...

عزیز جون داره میگه که زودتر بریم....

یکی از بچه ها داره ناز می کنه... همونطور که عزی زجون گفت.. من اصلا به این کارها کار ندارم... برا شون چای میریزم... خودم باز کمی صبحونه می خورم... اونها دارن میگن چرا بریم... عزی جون خیلی راحت میگه میان بیان وگرنه ما می ریم...

قرار بود اگه کولی بازی درآوردنت بهشون بگه ما تو سال یه روز خوشیم اونم سیزده... مثل شما همش وقت نداریم.. خدارو شکر به اونجاها نرسید....

دایی بزرگ که من ازش می ترسم زنگ میزنه و میگه که هوا بده نریم... من می گم من اصلا هیچ اطلاعی ندارم و گوشی رو به بابایی می دم...

اونم عین خودم مارمولکه و هیچی نمیگه و ما می ریم تا همه تو خونه دایی بزرگه جمع شیم...

اونها همه تازه از خواب بیدار شدن... دایی تمایل داره که ساعت ۱۱ فقط بریم یه دور بزنیم...

من دارم تو خودم حرص می خورم... البته خندم می گیره از اینکه مامان عزیز جون می گفت که اینجا همه ساعت ۷ دیگه صبحونه خوردن... و نهارشون هم بار گذاشتن....

همه با دیدن من شاخشون در میاد...

موهام تابلوئه که تازه حموم بودم و این یعنی حداقل ۲۰ دقیقه  ...فرفری هایی پایینش یعنی یه نیم ساعت روش کار شده... آرایشم برا اونها یعنی ۴۵ دقیقه زحمت.. البته برا خودم ۱۵ دقیقه بیشتر طول نمی کشه و شسوار هم ۱۰ دقیقه... و تاکید کردم که خونه بابام اینها بودیم... و این یعنی که ۲۵ دقیقه تو راه....بعد هم گفتم که ساعت ۱۰ دقیقه به هفت ما خونه مامان اینها بودیم.. و البته با تاکید گفتم... و این یعنی اینکه با حساب کتاب اونها من باید ساعت ۵ بیدار شده باشم... و همه هم با تعجب م یگفتن باید حداقل ۵ بیدار شده باشی مگه نه... و من می گفتم بله درسته....

ضمنا عزیز جون گفته بود که دیر خوابیدم ...

و اونها داشتن به سرحال بودن من غبطه می خوردند...

مامانی هم هی می خواست یه جوری سیزده رو به هم بزنه که نشد...

خلاصه اینکه ما ساعت ۱۰ تو خونه عمو بودیم... تو ییلاق... سریع همه چیز رو جمع کردیم... البته هنوز هیچی نذاشتن تو خونه.. خونه باحالی بود...

به عمو میگم که عمو اون اتاق بالایی مال من و عزیزجون... و میگه باشه... و کلی خوشجاله...

یکی از بچه ها هی ایراد می گیره... یکی دیگه هم از سرما هی غر می زنه... خلاصه هدف زهر نمودن پیک نیکه... ما که به رو خودمون نمیاریم... دایی کوچیکه که عشق بنده بیده .... هی شوخی می کنه... و تاکید می کنه که شماها اصلا جنبه پیک نیک ندارین...

میگه تو ماشین ضد یخ دارم از نوع انسانی.. مارک خوب... می خورین بیارم؟

اگه بخورین تا صبح می رین تو برفها و هیچیتون نمیشه....

چقدر می خندیم... می گم دایی ضد یختون قرمزه یا ....

میخنده و میگه: پدرسوخته... بیارم؟

و من می گم: نه تازه ترک کردم... و باز می خنده....

شومینه با هیزم واقعی روشن میشه و کلی گرم می شیم.... دایی متخصص آتیش هم هست...

یه صبحونه ساعت ۱۰:۴۰ می خوریم که من تو عمرم نخورده بودم...

یعنی اینهمه نون تو عمرم نخورده بودم....

واقعاً می چسبه...

به عزیز جون می گم جیم شیم... می گه نه... بهانه دست اینها نده...

نهار که میشه من دستیاز دایی میشم...

از دستیاری من حالشو می بره...

می گه نه بابا اینکاره ای...

همه موقع نهار هی میگن.. سیب جون هیچی نخورد... می گم به خدا اون صبحونه که من خوردم تا فردا هم سیرم...

دایی بعد نهار اعتراف می کنه که صبح کله پاچه زده تو رگ....

می گه سیب جون فکر کردم خوابی... چه می دونستم سحر خیزی .. وگرنه می اومدم دنبالت با هم بزنیم تو رگ....

عزی زجون می گه که اینهمه با دایی مچ شدی... می ترسم یا زندایی تو رو بکشه یا مامانم...

بعد نهار اینقدر سرده که کسی به سرش نمی زنه که ظرف بشوره... وگرنه من بدبخت بودم...

من و عزی جون اینقدر مجهزیم که دهن همه وا مونده... از همه نوع لباس گرم داریم.. تازه دودست... اونهایه دیگه فکرکردن وسط تابستونه... کمی لباس به این و اون می دم...

بچه ها از کی رفتن تو برف و دارن می رقصن و جیغ می کشن...

من بیچاره کمی مریضم... یعنی خیلی مریضم ولی دیگه نمی تونم جلو قرم رو بگیرم که... می رم بیرون ... یعنی با عزی جونم می ریم و کلی خوش می گذرونیم...

اهان راستی عزی دردونه مامان با ما نیومده.... البته در کلاسش نمی گنجیدیم... مامان هم یه جورهایی هی بغ کرده... هیچکی نمی گه جای مهندس خالی... البته کسی نمی گه بهش مهندس... خودش اصرار داره هی بگه مهندس....

بابا با همه فرق داره .. از اینکه برادرش یه خونه خوشگل درست کرده تو پوست خودش نمی  گنجه.. ..

یواشکی یه عکس دو تایی با بابا می اندازیم.. بابا می بوسه منو و می گه خسته نباشید...

البته منظورش همون دوست دارمه... عزیز جون روشو بر می گردونه و بغض می کنه... و منم اصلا به رو خودم نمیارم...

تو راه یه سوتی میدم اساسی... الان حال ندارم تعریف کنم....

می رسیم خونه و وسایل رو جابجا می کنم.. همه چیز مرتب مثل روز اول... بعد هم وسایلمونر و جمع می کنیم و خداحافظی می کنیم... توراه می ریم پیش عمو...

اونجا یه سری صحبت میشه که من اصلا حال ندارم بنویسم.. ولی موضوع این بود که باز یکی از بچه ها دید زورش به من نمی رسه داشت هی یکی دیگه رو که اعصاب نداره انگولک می کرد... تا اون عصبانی بشه و داد و بیداد کنه و گردشمون زهر بشه برگردیم....

بعد هم می ریم خونه... دیگه انرژیم تموم شد... حالم بده....

کلی باپارسا جونم بازی می کنم... و کلی هم دلم براش تنگ میشه...

ساعت ۱۱ راه می افتیم به سمت کرج.. از جاده رشت... خاله اینها هم با ما هستن...

دو تا ماشینیم...

به ضرب قرص تو ماشین نشستم... شاید کلا یه ساعت خوابیدم اونم منقطع....

ولی صبح دیگه حال هیچی نداشتم...

عزیز جون میگه برات کله پاچه بگیرم؟

می گم نه... دلم حلیم می خواد... هیچ جا حلیم ندارن... میام خونه... اون می ره دوش بگیره.. و من تا خونه گرم شه می شینم...

بعد هم حدود ۷ می خوابیم...

از بس سرفه می کنم...  که عصبی می شم...

ساعت ۱۰:۳۰ یه صبحونه می خوریم... و من دیگه ولو می شم....

نه می تونم بخوابم.. نه اینکه حال دارم پاشم....

آزاده زنگ یم زنه و می گه که بریم اونجا... می گه نمی تونه بیاد پیشم..

می گه بیا برات سوپ درست کردم...

خلاصه پا می شیم میریم...

عیدی هاشون هم می برم....

کوروش برام یه مجسمه عیدی خریده... با نمکه... بعد هم بوسم می کنه...

سوپ که خوردم انرژی گرفتم ولی ساعت ۱۱ باز حالم خیلی بد شد...

الان هم که بد نیستم...

تا کی باشم نمی دونم... ولی تا ظهر حتماً هستم...

می دونم برم خونه باید کار کنم... برا همین نمی رم...

از شنبه هم مثل دخترهای خوب میام سر کار....

پ ن: راستی دختر عمه ام حامله بودها... ۳ ماه... من می گم این مردم فقط بلدن ناراحتی هاشون رو اشاعه بدن...پیرزن بدبخت رو نصفه عمر کردن... الان دیگه مادربزرگ به من اعتقاد پیدا کرده....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات به جا مانده از عيد... ۱۲فروردين ۸۶

سلام

بعد از ظهر زیبای دوازدهم فروردین ماه سال هشتاد و شش به خیر.

حالتون خوبه؟

من الان خوبم.. خونه مادرشوهرم هستم ولی خوبم... چون عزیز جونم خوبه... و بنابراین من خوبم دیگه... فعلاً همه باهاش خوبن... خدا همیشه همینطوری باشه...

ازدیروز براتون بگم ..

دیروز ما حدود ساعت 11 صبح اومدیم اینجا... ساعت 11:30 با بابا اینها رفتیم خونه عمه بزرگه .. وای عمه کوچیکه عشق بنده هم اونجا تشریف داشتن... شاخ درنیارید لطفاً ... من به بعضی از افراد فامیل عزی جون واقعاً علاقه روز افزون دارم... اصلاً نرمال نیستم... مگه نه؟...

امیرحسین خان قاجار هم بود... کلی خوش به حالش شد... هم من بهش عیدی دادم هم عزیز جون...

اندازه یه ایل غذا های متنوع درست کرده بودن... مامان بعضی ها فکرکرده من نی نی دارم... یه با محبت به این شکم گنده من نگاه می کنه که خندم می گیره... ماهی دم دستم نمی ذاره.. فهمیده من نمی تونم بخورم... تازه امروز دیگه مطمئن شد... چون من اصلاً دست به جارو نزدم... او عزیز جون همه جا رو جارو زد... خوب من کمرم درد می کرد...  از سرما هم استخونهام داشت می ترکید...

از اینکه من بی خیال نشسته بودم لبخند می زد... خدا حالا من چیکار کنم....

داشتم از دیروز می گفتم... بعد از نهار .. من و نغمه جون رفتیم همه ظرفها رو شستیم... بعدشم که تا ساعت 15 برگشتیم خونه....

ساعت 16:30 با عزیز جون رفتیم تو خیابونها گلگشت زدیم... یه سر خونه عموش رفتیم که عموش اینها نبودن و ما برگشتیم خونه...

شب خونه عشق من دایی کوچیکه هستیم... شب می ریم اونجا... برا زندایی کلی شیرینی خوشمزه خریدیم... تولدشه...

کلی خوشحال میشه...

دایی جون جونی میگه سیب مهربون عیدیت محفوظه...

منم میگم.. خوب اگه دیرکردش رو هم حساب کنید ایرادی نداره و کلی می خنده...

جاتون خالی بود.. موقع شام مامان عزیز جون باز ماهی رو از دسترس من دور کرد... دایی کلی خوشحال بود که ما همه دور هم هستیم..

بعد از شام هم فهمیدیم که دختردایی تیرماه کرج امتحان داره... منم شادمانه شدم.. چون تولد عزیز جون اونها خونمون هستن...

البته یواشکی به دختردایی گفتم...

از حالا برا یه تولد باحال برا عزیز جون دارم نقشه می کشم...

دایی هم گفت من می برمتون کرج.. این یعنی من بسیار خوشحال میشم برم پیش سیب شکمو... شاید تا اون موقع ما تهران باشیم... ولی باز فرقی نداره می برمشون امتحان میدن بر می گردیم... دایی باز منو شرمنده نمود و دو برابر بقیه به من عیدی داد... البته به عزیز جون که هیچ وقت عیدی نمی داد هم عیدی داد و اشاره کرد اونم سهم تو بود به خاطر اینکه اعتراض نکنن من دادم به عزیز جون...

تنها کسی که به مقام شامخ من توجه داره همین دایی کوچیکه است... اون به اینکه من یه سیب شکمو مهربونم عین خودش ..و از اینکه اولین عضو خانواده اونها شدم کلی افتخار می کنه...

من اولین عروس..اولین عضو جدید و همسر بزرگترین نوه خاندان اونها که خان بودن هستم...

و البته همه منتظر اولین نتیجه خاندان هم هستن....

تازه قراره به مناسبت این مقام شامخ به من یه ارثی هم برسه... البته به پیشنهاد دایی کوچیک... :)

***

جاتون خالی برگشتیم خونه و من تا صبح از سرما سگ لرزه زدم.. الان هم حالم خوب نیست... از همه درز این پنجره هاشون باد میاد... :(

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات به جا مانده از عيد... ؟ فروردين ۸۶

سلام

صبح زیبای دوشنبه شما به خیر

دیشب یه بارون قشنگی می بارید ....

البته الان آسمون نیمه ابریه و هوا قشنگ شده...

چه فایده.. عزیز جون من نیست... دیشب رو زمین خوابم برد.. در حالی که موبایلم تو دستم بود... تا صبح داشتم خواب عزیز جونم رو می دیدیم...

دلم براش تنگ شده اساسی...

الان باهاش حرف زدم...

یه سری حرفهای عشقولانه زد که الان بغض کردم...

و البته سگ شدم...

خوب نفسم عشقم عمرم و تمام وجودم يه جاي ديگه است...

به مامان مي گم شوهر تو هم بره يه جاي ديگه و تو تنها شي خوب حوصله نداري ديگه...

عزیز جون دیشب به سختی رسید خونه.. البته خدا رحم کرد داداشی باهاش بود...

اگه داداشی نبود که نمی ذاشتم تنها بره...

الان هم گشنه شدم باید برم صبحونه .. این اینترنت هم از بس سرعتش کمه که آدم روانی می شه...

ولی شکر.. از هیچی بهتره..

فعلاْ بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات به جا مانده از عيد... اول فروردين ۸۶

پیش درآمد

سلام

خوبین؟

تعطیلات خوش گذشت؟

متن زیر رو نمی خواستم دیگه بذارم تو وبلاگم..ولی بعدش فکر کردم که خوب اینم یه خاطره است دیگه...

ضمن اینکه باید یادآور بشم من خوبم.. گل نازنینم هم خوبه... فعلاً مشکلی نداریم... جز مریضی من....

اخه زیاد نمی تونم حرفم بزنم.. عزیز جون دلش می گیره... هی می گه یه کم حرف بزن... حرف که می زنم اینقدر سرفه می کنم که دل و روده ام میاد تو دهنم...

الان من اداره هستم.. البته اومدم یه سر بزنم.. یه کار کوچیک هم دارم... و منتظر کسی هم هستم... بعدش می رم خونه... دیشب به زور عزیز جون کمی شام خوردم... حالم اصلاْ مساعد نیست...

سلام

بعد از ظهر زیبای اولین روز فروردین ماه سال 1386 شما به خیر...

می رین عید دیدنی تنقلات کمتر بخوریدتا دل درد نشید...

هر چند ما مهمون نداریم ولی حال پذیرایی از مهمون ندارم و ترجیح می دم تنها باشم... وگرنه حتماً تعارف می کردم تشریف بیارید...

از دیشب براتون نمی گم... چون نمی خوام طعم شیرین یه عید دو نفره رو با این حال بدم خراب کنم...

یه جوک بودمی گفتن اگه گفتین احمق ترین آدم دنیا کیه؟

البته شاید احمقترین ها خودشون یه جمعیت کثیری رو از دنیا رو به خودشون اختصاص بدن... ولی در حال حاضر من یکیشون رو به شما معرفی می کنم...

حدسم نمی تونین بزنین... احمق ترین اونها سیب مهربون.... من که نه سیب مهربون...

هر وقت فرصت شد باید اسم وبلاگم رو از سیب مهربون به سیب احمق تغییر بدم....

از کی دارم وسایل سفر جمع می کنم... از کی ...

یه هفته قبل سال نو... هر چیزی که ممکن بود جا بذارم رو گذاشتم رو یکی از مبل ها... عزیز جون هم همین کار رو می کرد... بعد شنبه که اومدم خونه تا دیر وقت داشتم همین کار رو می کردم...

یکشنبه از ساعت 9 صبح هم داشتم جمع و جور می کردم و برا رفتن آماده می  شدیم... بعدش که رفتیم خونه بابام اینها... دیدم چند تا از سفارشات بچه ها باز جا موند... و چون دوشنبه بعد از ظهر باز مثل احمق ترین آدم هایه روی زمین وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت خونه من چند تا تیکه اونجا جا گذاشتم.... البته جز دو سه تا تیکه از دلم که خودم مخصوصاً جاشون گذاشتم...

با بغض زنگ زدم گفتم که اونها رو بدین داداشی بیاره...

اومدیم خونه... چون عزیز جون گفت که قرار نیست عید خونه باشیم که... پس من وسایلمون رو جا به جا نکردم... هر چی می خواستم هی می رفتم از تو ساک و چمدون بر می داشتم... درست عین احمق هایی که وسط خونشون چادر می زنند و حس می کنن رفتن پیک نیک... اصلا الان قیافمو ببینین متوجه می شین.. یه کم این دهنم کش اومده یه کم زیاد هم گوشام دراز شده... نه بابا الاغ نه... من کی گفتم شبیه الاغها شدم... ولی بی شباهت به خر نیستم...

صبح عزیز جون می گه بیا نهار و صبحونه رو یکیش کنیم و راه بیفتیم بریم.... تفریح کنان می ریم خونتون..البته خودمون رو به عروسی سوم فروردین می رسونیم... بعد تازه دلمون هم باز می شه...

من هم خوشحال شدم... البته نمی دونستم داره گوشام دراز می شه... کمی درد داشت ها ولی گفتم حتماً بد خوابیدم... پا شدم باز نهار و باز جمع کردمپن یه سری وسایل که بدرد کوه و در دشت هم بخوره...

قرار بود بریم انزلی ، ماسوله و خونه یکی از دوستایه من که تو یه تیکه از بهشته... همون ریحانه دیگه.. اینطوری هم به خونه خودمون نزدیک بودیم هم اینکه کمی هم اطراف شهر خودمون رو می گشتیم...

 عزیز جون یه کم کار داره... تا ساعت 16 طول می کشه... می گه فکر کن داریم می ریم ماه عسل... خندم می گیره... می گم نه عزیزم هنوز زوده واستا با نوه ها می ریم به امید خدا... ولی کلی می خندیم...

یه جورهایی دلم شور می زنه... بالاخره تمام انرژیمو جمع میکنم و ازش می پرسم... می گم تصمیمت راجع به خونتون چیه...

می گه خوب من دیگه نمی تونم رو حرف عموم حرف بزنم... می ریم شمال ..یه سر هم به خونه ما می زنیم...

یخ می کنم... می گم می زنیم؟ ایم؟

می گه آره دیگه... خاله گفته اگه می خوای تنها بری خونتون نری بهتره...

بهش می گم خوب تو که می خواستی منو به زور ببری اونجا پس چرا عین احمق ها راه افتادیم اومدیم خونه هان؟ چرا عید مامانم اینها رو خراب کردیم؟ هان؟ و به وسایلی که وسط اتاق جمع می شه نگاه می کنم و به احمق بودن خودم... به دیوانگیم ....

می رم وسایلی که اضافه است می ذارم سر جاش...

تازه خوب شده بودم ها... تازه بغضم تموم شده بود... تازه ...

ولی حالا مغزم داره میاد تو دهنم... باز اون سر درد لعنتی...  باز چشام داره می ترکه و باز کمرم درد گرفت...

تو دلم می گم : چقدر احمقم ... بعد می رم خودمو تو آینه نگاه می کنم... می بینم قیافم عین یه خر مهربون شده...

دقیقاً عین یه خر... که سعی داره مهربون باشه...

خوب بقیه هم حق دارن  دیگه... وقتی خر مفت باشه اگه سواری نگیرن اونها هم می شن خر...

نه اینکه فکر کنین عزیز جون اومده می گه که: نه عزیزم.. غصه نخور ... من بهت قول دادم تو رو به زور جایی نبرم... می دونم اگه بریم خونه مامانم اینها بعد تو حالت بد می شه بعدشم گفتی که خودتو می کشی... و من دوست ندارم بلایی سرت بیاد...

نه اصلاً از این خبرها نیست...

از اون لحظه تا الان خیلی به ظاهر آروم، نشست تلویزیون نگاه کرد...

اصلاً هم حرفی نزد... اصلاً...

اگه می دونست که با سکوتش من رو تو تصمیمم راسخ تر می کنه هیچ وقت اینکار رو نمی کرد...

حداقل یه چیز می گفت... بابا بیا بزن تو سر من... به خدا راحتترم اینطور... اقلاً این بغض لعنتییم کمی آروم می شه...

دیروز این کافی نتیه می گفت که عید هم هستن...

دلم می خواد برم تو اینترنت گم شم... مثل دیروز که 1:30 اونجا بودم و فکرکردم فقط نیم ساعته که دارم گلگشت می زنم...

خودش غنیمته ها.. یعنی با این حساب 24 ساعت تبدیل میشه به 8 ساعت... اقلاً زجر کشیدن هم کمتر میشه...

می گم برم کمی برا خودم یونجه بخرم... شاید گرسنم شد...

تا الان از اینکه عزیز جونم ناراحت نشه به زور غذا خوردم... ولی از این به بعد نه غذا دلم می خواد و نه می خورم و اینکه درست می کنم...

شاید کمی از زندگی کردن با یه جنازه متحرک ترس برش داره و کمی به خودش بیاد...

بهش می گم نمی خوام برا بار Nام احساس احمق بودن و زیادی بودن و حقارت بکنم... چون اگه این بار هم این حس رو به من القا کنن مجبورم هم برا تو هم برا خودم یه زین بخرم...

می دونین چیه.. من امسال سال تحویل هیچ آزویی نداشتم...

به عزیز جون می گم چه آرزویی کردی و اون یه نیم ساعت همه آرزوهاشو برام می گه... به من می گه تو چی؟

من فقط نگاش می کنم و می گم :همه آرزوهای خوب مال تو ... من هیچ آرزویی جز این ندارم... حتی دیگه دلم نمی خواد بچه داشته باشم...

نه اینکه بچه دوست ندارم نه...

نمی خوام بچه بی مادر بزرگ شه... چون مطمئناً به زودی یا کاملاً دیوونه می شم و یا اینکه ......

دلم می خواد به این عزیز جون بگم که بابا لااقل سکوت نکن... تو هنوز یاد نگرفتی که باید به زور هم شده با یه خانم حرف بزنی... و اگه می دونستی که هر لحظه سکوتت منو 1 ساعت به تصمیمم نزدیکتر می کنه... آی اگه می دونستی هیچ وقت و هیچ وقت با من اینطوری بر خورد نمی کردی...

می دونی گاهی فکر می کنم که تو خیلی خودخواهی و منو برا پر کردن تنهاییت می خوای.. مثل همه اونهایی که همیشه منو برا پر کردن تنهاییشون می خواستن ...

بابا مادری که بچشو بی دلیل... خدا شاهده بی دلیل نخواد و اینطور سالها اذیتش کنه مادر نیست... تو چرا می خوای خودتو زور چپون کنی تو دلش...

گاهی هم فکر می کنم بهتره منم اینطور عاشقانه دوستت نداشته باشم... شاید اونوقت یه کم هم دلت برا من تنگ بشه...

آره ... یادته... دو سه روز هی می گفتم دلم برا دوستم تنگ می شه و تو خیلی بیشتر از همیشه به من محبت می کردی... و فکر می کردی که چیکار کردی که من دلم برا اون تنگ می شه... حتی وقتی پیش تو هستم... و من گفتم بهت که این دلتنگی من از اون دلتنگی نیست که تو احساس خوب نداشته باشی... و خیالت راحت شد و باز شدی مثل همیشه... نه اینکه بد باشی نه... خیالت راحت شد...

یاد دیشب و اونهمه اشتیاق و اونهمه پاکسازی خودم از ناراحتی هام می افتم به حال خودم خندم می گیره...

خوب بابا جان من نخوام بیام مادر مهربان شما رو ببینم باید چیکار کنم... آخه شما بگید... نه دلشون برا من تنگ شده و نه حوصله منو دارن.. تازه تو رو تنها بیشتر دوست دارن...  پس مرض داری که منو می خوای به زور و با جریحه دار کردن احساسم ببری اونجا...

منکه بهت گفتم... من اینقدر خرم .. اینقدر خرم.... اینقدر خر و احمق هستم که میام... طاقت ناراحتیتو ندارم... ولی در نهایت احمق بودنم خودمو می شناسم دیگه...

بهت گفتم که... من اینقدر خرم .. اینقدر خرم.... اینقدر خر و احمق هستم که همون کاری که نباید، انجام می دم...

یادته... یادته... اولین روزی که با هم رفتیم زیر یه سقف... بهت چی گفتم؟

بهت گفتم که عزیزم... من باید یه تازه عروس باشم  پر از آرزو و امید... ولی با اینهمه زجری که به من دادین الان در این لحظه که باید از بودن با تو لذت ببرم فقط دارم به یه مرگ راحت فکر می کنم... یه مرگ راحت که منو از این همه فکر احمقانه راحت کنه...

تو خیلی سعی کردی که از من قول بگیری که هیچ وقت تنهات نذارم... ولی من اگه یادت باشه بهت گفتم هیچ وقت این قول رو بهت نمی دم...

بهت گفتم همیشه مال تو می مونم ولی قول نمی دم همیشه باهات بمونم... و تو اون لحظه نمی دونم به چی فکر کردی که به این حد از قول من راضی شدی...

حالا هم که 4 سال از زندگیمون می گذره.. این فکر از سر من بیرون نرفته و هر لحظه بهش نزدیکتر می شم... امروز هم احساس می کنم دیگه دارم به آخراش می رسم... فقط و فقط منتظرم که موفقیتت رو ببینم... فقط...

یادته پارسال برا خودم حتی یه جوراب هم نخریدم... بهت گفتم نمی خوام اصراف بشه وقتی نیستم و نمی تونم ازشون استفاده کنم...

تو اصلا برا اینهمه فکر ناامیدانه من کاری کردی؟

پارسال برا همه، یه عالمه هدیه خریدم و برا خودم هیچ... و تو هی گفتی چرا هیچی نمی خری؟ و من باز بهت همونو گفتم... اصلا به اصل موضوع توجه نکردی... و رفتی و به زور برام خرید کردی... چیزهایی که هیچ وقت دوسشون نداشتم...

ولی یه بار سعی نکردی کاری کنی که منو از این فکر رها کنی... الان دقیقاً 4 ساله که این فکر باهامه... و من منتظر موفقیت توام...

منتظرم که به جایی برسی که دیگه نیازی به کمک من نداشته باشی... به جایی که راحت باشی... جایی که بود ونبود من برات زیاد فرق نکنه... جایی که برا پر کردن تنهاییت به من نیاز نداشته باشی...

اینقدر ازخودم عکس گرفتم و بهت گفتم یه رو ز شاید این عکس ها با وجود من هیچ فرقی نداشته باشن... و تو فقط خندیدی .. نمی دونم چرا... نمی دونم چرا ؟ شاید اصلا به حرف من نخندیدی...

ولی ای کاش حرف می زدی... یا می زدی... منو ... به زور منو با خودت می بردی.. ولی سکوت نمی کردی...

یه ساعته دارم اینها رو تایپ می کنم و می دونم قیافه ام شبیه یه خر ناراحته... ولی تو حرف نمی زنی... و من هر لحظه مصمم تر از قبل می شم... هر لحظه که می گذره...

می دونی این روزها اگه هم تا ابد زنده باشم هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره... پس چرا اینطوری می کنی باهام...

نشستی تو کتاب من داری دنبال چی می گردی؟ تو منو که اینطوری پیشتم نمی فهمی... می خوای منو از لابلای خطوط اون کتاب پیدا کنی...

دیروز که  کافی نت 1:30 بیکار بودی و فقط منتظر من نشستی حتی به عقلت هم نرسید که بری به بهانه چک کردم میلهات یه سری به وبلاگ من بزنی تا ببینی چی می گذره تو این دل پر آشوبم... چی می کشم از این افکار ناجورم...

بابا خنگه از آبروت بترس... منکه بهت گفتم اگه بریم خونه فامیلاتون من چی می گم بابت اینهمه نبودمون... دقیقاً از عید فطر تا حالا...

و تو با لبخند گفتی باشه بگو... ولی حتی نتونستی از چشام بخونی که من دروغ نمی گم و این بار علی رغم چهره احمقانه ام ، اینکار احمقانه رو نمی کنم... و به همه راستشو می گم... 

عزیزم نمیدونی چقدر داره به من خوش می گذره... اینقدر که بی خیال دریا دارم می شم... اینقدر که به یه ساختمون بلند و یا یه کوه  با یه دره عمیق هم فکر می کنم... و گاهی به قرص خواب آور....

دیگه حوصله این زندگی احمقانه رو ندارم... دیگه حوصله خودمم ندارم...

ای کاش به رییس می گفتم به جای اون طفلک ها که دوست داشتن عید برن تفریح منو می ذاشت بمونم..

آخه تو جلسه گفتن خانوم ها رو تعطیلات اذیت نکنیم..

ای کاش به رییس می گفتم که من تو عید خیلی بیکارم... و می رفتن سر کار..

حداقل یه چند روزی یه نفر دعام می کرد...

بابا جونم امروز زنگ زده و من چون هنوز خوب بودم می خندیدم... و اون کلی خوشحال شد... و گفت ما از سهم خودمون برا دیدارتون گذشتیم به شرط اینکه خوش باشین...

و من الان سرخوش سرخوشم...

عزیز م کاش یه حرفی می زدی... کاش مثل قبل می اومدی یه سرک تو این نوشته های من می کشیدی ....

نمی دونی که این سکوتت چقدر منو مشتاقتر از قبل می کنه .....

نمی دونی که این سکوتت چقدر منو به مرگ نزدیکتر می کنه .....

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




فوايد عيد

سلام

نیمه شب ۱۵ فروردین ۸۶ شما به خیر

خوبید؟

من نمی تونم حرف بزنم... دهنمو که وا می کنم سرفه می کنم ناجور... تمام این هیکل نحیفم به حرکت در میاد!!!!

مخصوصاْ شکم کوچیکم!!!!

ولی سینه ام بدجوری درد می کنه....

یه عید پر استرس تموم شد...

نتایج زیادی داشت که حال داشته باشم می نویسم...

یکیش اینکه تا مدتی مادرشوهر مهربان هوس گیردادن به من نمی کنه... احترام همراه با ترس از رفتن و دیگه پشت سرمون رو نگاه نکردن... البته امیدوارم..

۲- خوشحالی عزیز جونم که خیلی خیلی عاشقشم...

۳- دیدن خوشحالی پدر شهورم که برام یه دنیا باارزش بود...

۴- رفع نگرانی پدرم که خیلی برامون غصه می  خورد...

۵- گفتن عمه به عزیز جون در اثر مراوده بیش از حد با برادرزاده جونم...

مثلاْ : گشنت نیست عمه شام درست کنم... عمه خسته ای پشتت رو بمالم...

البته منظور همون عزیزم بودها... عزیز جون هم منو با یه لبخند حرصی به    نگاه کنه و می گه : من پدر تو رو با اون برادرزادت در میارم... البته من و پارسا علاقه ای به پسته نداریم ها!!!!

 تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




هيچکی به من اهميت نمی ده .... :(

سلام

سیزده به در خوش گذشت...

الان که دیر کردیم و حال هم ندارم براتون بنویسم...

فقط اومدم بگم که خیلی بده که که یه نفر از حالت تهوع بمیره و بقیه شادمانه هی بهش بخندن...

تازه بگن که خوب بخواب اینوری نخواب اونوری بخواب...

بابا به خدا از خستگی حالم بده... نه از نی نی ....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦




اراجيف های نيمه شبانه

سلام

نیمه شب سیزدهم نوروز هشتاد و شش به خیر

خوبید؟

خوبم...

فقط کلی تب دارم و کلی خسته ام..

فردا ای کاش می تونستم بخوابم تا شب... ولی مجبورم به یه سیزده بدر به احتمال زیاد مسخره برم...

عزی جون باز احساس مهربونیش گل کرد و من با وجود اینکه خونه بابام اینها هستم مجبور شدم گوشت فردا رو آماده کنم... البته فردا خودمونو..

الان هم مهربونم داره به معصومه اینها کمک می کنه که وسایل فرداشونو آماده کنن...

دیگه کاری ندارم..

خاطرات این چند وقت رو بعدا براتون سند م یکنم...

م یگم چقدر خوش به حالتونه ها.. هر کی می خونه وبلاگمو به زندگی امیدوار می شه مگه نه؟

می فهمه که چقدر داره خوش می گذره بهش....

فردا اینجا سرباز خونه است..

من بدبخت هم باید ۶ راه بیفتم برم خونه مادر شوهر...

 اونجا کارت خونشون ایراد داره..

ما اگه ۶:۳۰ برسیم می خونه ۸.. ولی ا گه اونها ۷ بیدار شن نمی دونم چرا براشون ساعت ۵ ثبت می شه..

تا حالا دیده بودین که کارت خون ها هم پارتی بازی کنن؟!!!!

من دیگه برم..

اول نشناختین منم مگه نه؟

خوب صدام خیلی گرفته... صدام نه.. صدام...

الان هم هم حنجره ام درد می کنه هم گلوم...

ولی همه خونه مادر شوهر مریضن جز من... اونها اگه استراحت می کنن خوب من باید بفهمم مریضن...

ولی وقتی من بی حال یه گوشه کز می کنم حتما مرض دارم...

اما اینها مهم نیست... نه بابا آدم نشدم که... فقط از اینکه عزیز جون خوشحاله و از اینکه اونها دیگه باهاش بد رفتاری نمی کنن و احترامش رو نگه می دارن راضیه.. من هم حرفی ندارم...

امروز یکی از بچه ها اومد مرض بریزه ولی من تو نطفه خفه اش کردم...

نمی دونم چرا اینقدر دوست داره فضولی کنه... البته می دونم چون فضوله خوب...

بی خیال.. دارم دیگه از دست می رم... می رم بخوابم...

وای دلم می خواد برم خونه خودم یه دل سیر بخوابم....

چقدر کار دارم که انجام ندادم...

دیگه بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦




عزيز جون رسيد..

عزیز جونم رسید..

الهی همه مسافرها سالم به مقصد برسن..

ممنون از اینکه نگران گل من بودید..

عزیز جونم خسته است...

می رم پیشش...

شب خوش.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦




مرض داری؟

ببین یا تو مریضی یا مرض داری..

خداییش مرض داری...

می دونی فیلم ترسناک ببینی غش و ضعف می ری ها...

نشستی کانال ها رو هی عوض می کنی... می بینی یه کانال همچین فیلم با حالی داره..

اوه فیلم وحشتناک..

از این ت..خ...م....ی تخیلی ها نیست.. از این وحشتناک واقعیهاست... از اونها که با دیدنش سکته می زنی.. البته نه موقع دیدنش بعد اینکه تموم شد..

عزیزجونت هم نیست که سرتو تو سینه اش قایم کنی و صحنه های خفنش رو نبینی...

پس مرض داری ادای این شجاعترین ها رو در میاری....

اوه دارم می میرم..

زنداداشت که سرش زیر پتوست... عصبانی میشه و میگه برات خوب نیست از این فیلم ها میبینی...

می گم خودمم داره باورم میشه که نی نی دارم... از بس صبح تا شب تلقین می خونن....

ولی من مطمئن که تو مریضی... خودآزار روانی...

پ ن: عزیز جون بعد از ۱۱ ساعت رانندگی ..اونم تنهایی تازه رسیده مرزن آباد... خدا دلم پر پر شد که.... دکمه های گوشیم هم دیگه اسقاطی شدن.. از بس من این شماره گلم رو گرفتم... دیگه نمیشه براش کباب درست کنم.. باید برم همون خورشت و پلو رو بذارم رو بخاری براش گرم بمونه.... بمیرم براش .. می رفت بندر عباس زودتر می رسید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦




تزریق ویروس در اینترنت محلی!

من اینجا اقدامات فاستوسانه ای انجام می دم که گاهی مامان اینها چشاشون باز می مونه از تعجب...

اصلاْ برا همینه که به من می گن فاستوس دیگه...

خدا شاهده دیشب مامان هم بهم گفت سیب جان آخر فاستوس شدی ها...

دختر عمه ام که کرجه نیومده تعطیلات شمال...

خواهرش هم رفته کرج پیش اون....

اینقدر مامان بزرگ رو انگولک کردم که دیشب دوبار و امروز یه بار زنگ زد خونه عمه...

بالاخره شوهر عمه ام به ستوه اومد و گفت که عمه هم رفته کرج..

گفت که دلش برا بچه ها تنگ شده بود.. وگرنه همه خوبن..

قطع که کرد من به مامان بزرگ القا کردم که حتماْ دخترعمه حامله است و اونها رفتن مواظبش باشن.. با اون موضوعات قبلی الان حتما استراحت مطلقه...

مامان بزرگ از صبح تو فکر...

می گه واقعاْ راست می گی.؟

می گم مامان جون اینها نمی خوان به شما بگن... ولی من اگه نی نی دار بشم اول برا شما زنگ می زنم.. خدا رو خوش میاد آخه... شما هر لحظه سر هر نمازی دارین براشون دعا می کنین و ا ونها تو این مریضی شما بهتون خبر خوشی نمی دن..

بهش می گم به خاطر تو می رم کرج سر و گوش آب می دم و خبرتون می کنم...

اونم میگه: من که از خدامه.. مریض نباشن.. میگم که مامان جون اگه اونها مریض بودن الان رادیو. بی بی سی هم داشت در مورد بیماری و .. اونها خبر پخش می کرد... خبر خوبه که دیر به گو.شتون می رسه...

نه خداییش تا حالا نوه به این فاستوسی دیدیه بودین؟؟؟

یادم نمیاد که دیروز چه ویروسی وارد اطلاعات مادربزرگ کردم... ولی یادمه سعید اومد و گفت که :ای فاستوس اطلاعات غلط می دی مامان بزرگ هنگ می کنه ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




بوي خوش كباب...

می گم بابا جون من به این چاقی .. اومدم اینجا از بس مجبورم کردی بخورم چاقتر از همیشه شدم... تو رو خدا... هر کی ندونه فکر می کنه من تو کبابی کار می کنم..

می گه: باباجون تو هنوز جوونی نمی دونی... ضعیفی. اون بچه به غذا احتیاج داره!!!!

می گم: بابا جون بچه کو.. از بس گفتین خودتون هم باورتون شد ها..

می گه: اصلا نباشه... سالم تحویل گرفتیم .. باید سالم تحویل شوهرجونت بدیم... تازه بالاخره چی.. باید قوی باشی تا بتونی مامان خوبی باشی...

رفته اندازه یه جیگرکی جیگر خریده...

دارم بالا میارم...

نذاشتن نون یا هیچ چیز دیگه بخورم...

مادربزرگ اول غر غر کرد که چرا هر شب کباب می خورین .. بعد یه کم فکر کرد گفت: اشکال نداره .. فردا صبح هم براش سیخ بزن... ببخشید من حواسم نبود... من یه چیز دیگه می خورم..

می که ولی خودمونیم ها .. همتون به بهانه سیب جون  دلی از عذا در میارین...

به بابا میگه تو کاری نداشته باش غذا چی دارین.. براش هر روز یه سیخ کباب درست کن...

و من بیچاره نگاشون می کنم...

حالا من بدبخت چی کار کنم که باید براشون بچه بیارم...

کسی برا ۸ ماه دیگه نمی تونه به من بچشو قرض بده؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




ساعت نهار نفرين شده!

به مامان می گم که: بابا من اگه ساعت ۱۲ نهار نخورم که گشنم میشه و بعد بیشتر غذا می خورم و چاقتر از همیشه میشم...

دیروز کلی خورشت و .. درست کردم.. یه قیمه خوشمزه درست کردم آه....آه

امروز سالاد و ...

ساعت ۱۲:۲۰ بود که طیبه اومد بالا و داشت وسایل سفره رو می برد که مهمون اومد...

فامیل نزدیک بودن..

می گم که خوب وقتی رسیدین..

حالا برنج کم درست کردیم ها... مامان هم ۱۵ دقیقه بود که زیرش رو خاموش کرده بود..

می گم تا شما یه میوه بخورید من چند تا برنج درست کنم..

می گن نه ما نهار نمی مونیم... ما همین الان صبحونه خوردیم.. بعدشم می خوام بریم خونه ....

بعد بیام پیش ....

تو دلم می گم حالا قراره نهار کجا بخورن؟؟؟؟

می گم کلی خورشت داریم و با این حساب که شما زیاد گرسنه نیستید پس برنجمون که الان داره یخ می کنه بس میشه دیگه...

من و مامان که زیاد برنج نمی خوریم...

داداشی ها هم دیر میان براشون بعد درست می کنیم...

یکی به شما اینها رو یم گفت ، شما حداقل ازاينكه بد موقع مزاحم شديد عذر خواهي مي كرديد ديگه مگه نه؟

ولي اونها هيچي نگفتن.. با يان وجود من كه از سابقه بدشون خبر داشتم رفتم كلي سالاد درست كردم و داشتم اشاراتي به طيبه جهت پخت  برنج مي دادم..

طيبه اخم مي كنه و به من مي فهمونه كه بشينم سر جام...

خلاصه اونها ساعت ۱۳:۴۵ رفتن و ما تا از شوك در بيام و تا غذامون رو گرم كنيم ساعت شد ۱۴... و طبق معمول ۱۴ غذا خورديم...

ولي من عصبانيتم رو با خوردن غذا فراموش نكردم.. اينقدر سالاد خوردم تا دل درد گرفتم...

حالا بابا اومده و مي دونه كسي دل خوشي از اين بي برنامه گي اونها نداره گير داده كه شما حتما سرد برخورد كردين..

و من خودم رو زدم به كوچه علي چپ و گفتم نه اتفاقاً همه چيز كه بود.. ولي اونها گفتن كه سيرن تازه قراره برن خونه .... اونها منتظرشون بودن...

از همه جالبتر رفتار مادر بزرگ بود كه انگار نه انگار كه اونها اون ساعت اومدن عيد ديدني...

حالا اگه يكي از ما بوديم... يا يكي از فاميل هاي مامانم بود.. الان تمام مردگانشون تو قبر داشتن مي لرزيدن و شما به راحتي مي تونستين خبر اين جنايت رو تو سايت هاي معتبر جهان ببينين...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




خواص ظرف غذا

از خواص ظرف غذا می تونیم به نکات زیر اشاره کنیم:

۱- بردن غذا به اداره...

۲- بردن غذا به پیک نیک..

۳- بردن غذا به مسافرت..

۴- بردن غذا به شهرهای مختلف ایران.. که این قسمت خودش شامل تمامی شهرها و روستاها و همه مکانهایی می شود که اسم دارند...

شماره نمی دونم به اضافه یک- بردن غذا به کشورها و باز تمام نقاط جهان که اسم دارند.

شماره نمی دونم به اضافه دو- ریختن غذا داخل آن و گذاشتن داخل یخچال...

البته در ظرف غذا هم خواص بسیاری دارد که می توان به نکات زیر اشاره کرد:

۱- بستن در ظرف غذا و بردن غذا به اداره..

۲- بستن در ظرف غذا و بردن غذا به پیک نیک..

۳- بستن در ظرف غذا و بردن غذا به مسافرت..

۴-بستن در ظرف غذا و  بردن غذا به شهرهای مختلف ایران.. که این قسمت خودش شامل تمامی شهرها و روستاها و همه مکانهایی می شود که اسم دارند...

شماره نمی دونم به اضافه یک-بستن در ظرف غذا و  بردن غذا به کشورها و باز تمام نقاط جهان که اسم دارند.

شماره نمی دونم به اضافه دو- بستن در ظرف غذا و ریختن غذا داخل آن و گذاشتن داخل یخچال...

شگفت آورترین نکته در این بررسی این است که ظرف غذا یک  خاصیت کمتر از در خود دارد و آن خاصیت این است...

شماره نمی دونم به اضافه سه- استفاده از در ظرف غذا به عنوان قاشق در اداره وقتی که در آشپزخونه بسته است...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




صبح به خير

سلام

صبح به خیر

خواستم بگم به ساعت این پست و پست قبلی توجه کنید.

آخه آدم اینقدر بیکار و معتاد که نمی تونه خودشو کنترل کنه...

البته دست و صورتم رو شستم ها...

تا بعد بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




آرايشگاه صغری..

سلام

نیمه شبتون به خیر..

اینجا چی کار دارم این وقت شب؟

خوب وقتی عزیز جونم نباشه.. من چه انگیزه ای برا زود خوابیدن می تونم داشته باشم..

تازه وقتی خواهرت احساس تمرین آرایشگری بهش دست میده باز چیکار می تونم بکنم؟

حالا کی حال داره این آرایشها رو  پاک کنه؟

زهره قراره اسم سالنش رو بذاره صغری...

منحصر به فرد منحصر به فرد...

تازه آدم فضول هایی مثل ما برا پرسیدن علت این نامگذاری حتما یه سر پیشش میرن.. و به قول زهره تا آخر عمرشون مشتری میشن...

نظر شما چیه؟؟؟

یکی بیاد آرایش منو پاک کنه....

***می گم من اگه دو سه روز دیگه تنها شنونده صحبت های مادربزرگ باشم... دیگه انتظار نداشته باشین بی لهجه بشم ها....

*** داشتم راجع به یه فیلم با معصومه اینها حرف می زدم... یعنی داشتم یه چیزی می گفتم که بحث به مورد مشابه تو یه فیلم کشیده شد... فیلمه رو اگه می خواستی برا کسی سانسور کنی فقط یه ربعش می موند...

منم اومدم هم یه چیزی بگم هم اینکه کاری نکنم بر وبچ مشتاق بشن که برن اون فیلمو ببینن .. گفتم: البته فیلمش اصلا بد نبود و صحنه نداشت ها... کلا چرت بود.. فقط همین تیکه اش جالب بود که..

دیدم داداشی و خواهرها چشاشون گشاد شده و با تعجب به من نگاه می کنن..

داداشی گفت حتماْ با یه فیلم دیگه اشتباه گرفتی... اون یکی گفت: اره بابا یا اینکه یه میان پرده از اون رو دیده مگه نه داداشی؟

و من آب شدم و رفتم تو زمین...

می گم شما سه تا دیوونه با هم اینو دیدین...

اونها میگن نه... البته چون سرشار بود و در عین حال موضوعش جالب بود تنها تنها دیدیم.. ولی بعد با هم نقدش کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦




همه آرزوهاي خوب مال تو..

دلم مي خواد برم سفر... دلم مي خواد مدتها بيرون از خونه باشم..دلم مي خواد مدتها زا افكار كنونيم رها باشم و فقط به تفريح و طبيعت فكر كنم....

ولي چراهيچكي به فكرمن نيست؟؟؟

چر همه كارهامون بايد تو فروردين فشرده بشه...

عزيز جون گفته ارديبهشت مي ريم سفر.... يه سفر دور از هياهوي زندگي....

ولي فكر مي كنين بتونم مرخصي بگيرم؟

يادمه بهش گفتم اگه باشم ميام... و اون بهم فقط نگاه كرد...

ديشب بهم اس ام اس داد... ولي نفهميد كه من تشنه صداشم...

دلم برا تنها عشقم تنگ شده... اينقدر كه خودمم نمي تونم اندازشو بفهمم...

خدا كنه بتونه به كارهاش برسه....

چه حكايت  احمقانه ايه...

وقتي با هميم دغدغه بودن اونجايي كه دوست دارم رو دارم...

وقتي با هم نيستيم دغدغه با هم بودن....

از هيچكدومش نتونستم لذت ببرم.... نه از با اون بودن و نه از بي اون بودن....

بهش مي گم بابا جان من فقط مي خوام برم خونه خودم.... و اون فكر مي كنه اين تصميميه كه در نهايت عصبانيت گرفتم....

مادر بزرگم زياد مادر شوهر مهربوني نبود و گاهي خيلي بد بود...

ولي با اين اوضاعي كه من دارم ديشب بابا به من مي گه: مامان من خيلي خوبه ها مگه نه؟!

و من مي گم البته همينطوره...

بابام چند شبه به خاطر من نخوابيده... و الان باز يه جورهايي حالش خوب نيست....

ولي مطمئنم كه اگه حالش خوب نشه يه بلايي سر يه نفر ميارم.... اينو مطمئن هستم...

اگه هم باز دلم برا همشون بسوزه .. يه بلايي سر خودم ميارم... اينم مطمئنم....

توجه دارين..  چه صبح دل انگيزي رو آغار كردم؟

مي بينين من يه جوون شادابم كه سرشار از اميد و آرزوم...

از سال تحويل تا حالا هر چي فكر كردم كه يه آرزويه خوب به ذهنم بياد نيومد....

تنها آرزوم .. آرزويه تمام آرزويه خوب برا همسرم بود... البته بعد اينكه اون گفت حتي برا منم آرزويي نداري...

تا حالا شده هيچ آرزويي نداشته باشين؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦




بازی روزگار!

یه عمر خونه بابام بودم و هی همیشه سر دیر بیدار شدنم بهم گیر می دادن... مخصوصاْ عیدها.

حالا که عادت کردم که صبح زود بیدار شم باز سر نخوابیدنم بهم گیر می دن...

عجب بازی غریبی داره این روز گار...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦




اين وقت صبح بيداری!!!!!!!!!

خوب وقتی عادت کردی یه عمر از ساعت ۷:۳۰ تو این مونیتور خیره بشی تا شب...چطور می تونی بیدار نشی؟

مخصوصاْ که در جوار کامی بخوابی؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦




نون داغ کباب داغ...

خوب حالاکه من مثلاْ نی نی تو شکمم دارم.. خوب نی نی غذا می خواد.. هر دقیقه هم یه دستوری میده..

من عاشق جوجه کبابی هستم که خودمون درست می کنیم و عاشق کباب کوبیده...

از اونجا که تنها کبابی که تخصصش مال عمع جونه و بابا درست نمی کنه کوبیده است.. شکم جون دستور دادن جوجه کباب میل کنند..

حالا مادربزرگ هول شده میگه بگو تره هیگیرین... وچه چم باز بمانسته...

ترجمه: بگو برات زا بیرون بخرن چشم بچت باز موند که ...

حالا ما هر چی می گیم مادرجون نره.. می گه بدوش...

می گم والا نیست... می گه تو از کجا می دونی...

زهره و معصومه هم با پررویی می گن راست می گه تو از کجا می دونی...

خلاصه اینکه من شدم دستیار بابا جونم و رفتیم کباب بسازیم...

چه کبابی.. جاتون خالی...

به باب می گم برا اولین بار از نبود عزیز جون ناراحت نیستم و اون می خنده... می گه بد نباش.. جای پسر گلم خالیه.. بیاد خودم براش درست می کنم...

زهره هی از پشت اف اف میگه که برا ما یه سیخ بالا بیارین.. خودتون رو نکشین ها...

من موندم من ویار دارم یا آقای پارسا خان...  اومده تو حیاط و زار می زنه که بیا کفش پام کن..

یه سیخ که طفلک اون پایین خورد...

کلی با بابا خندیدیم و کلی قربون صدقه ام رفت.. من فکر می کنم حرف های مامانش روش تاثیر گذاشته...

امروز همسایمون اومده بود می گه یه دختر بیار... خداییش یه پسر داره پنجه آفتاب.. می گم ناقلا زا الان دنبال همسر برا پسرتی؟ و کلی می خنده.. می گه خودم نگهش می دارم.. خونشون کره.. می گه اونم بچه خودم...

به بابا گفتم کلی خندید. می گه خدا بیامرز پدرش هم به من همین گفت که نوبتی برا هر پسرش می اومد اول خواستگاری تو...

چه تعقیب گریزی داشتم من..

از مدرسه که داشتم می اومدم حاجی سر کوچه کشیک می کشید تا من برسم و تا خونه با من همراه باشه...

جاتون خالی خلاصه امشب به من که خوش نگذشت ولی به شکم جون و نی نی فرضی خیلی خوش گذشت...

ولی موقع شام دیدم که من فقط بدنام شدم.. همه بیشتر هوس کباب کرده بودن.. زنداداش می گه فردا شب بریم رستوران کوبیده بخوریم.. البته فقط خانومها که تو دلت نگیره...

حالا من هر چی می گم شما اسیر شکمین هیچ کدوم قبول ندارن....

می گم از من بیکارتر تو عید دیده بودین؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦




وقتی داداشی تو کار غرق ميشه...

داداشی ساعت ۱۶:۳۰ داره نهار می خوره...

ما داریم با معصومه و زهره حساب کتابهای اولار سال پیش رو می رسیم...

سر موضوع اینکه چرا داداشی به من عیدی نداد و من اونهمه به اون عیدی دادم بحث شده..

دوست پسر مامان بزرگ اومده خونه ما و الان دقیقا ۳ ساعته که دارن با هم اختلاط می کنن...

به معصومه می گم پس این دوست پسر داشتن منم ارثیه...

زهره شروع می کنه به چونه زدن و بحث داغ میشه...

سر و صدای ما هم زیاد..

داداشی دعوامون می کنه و میگه ساکت .. یواشتر خجالت بکشین.. تو سالن مشتری نشسته...

و ما کلی بهش می خندیم...

می گم یادته قبلاْ بعد از خوندن هر عددی یه تومن هم پشتش م یگفتی... و یاد خاطرات قبل می افتیم و کلی می خندیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦




وقتي مادربزرگت هميشه آن لاينه بايد به فكر بچه باشي!!!!!!!!!!!

مادربزرگم به این نتیجه رسیده که من برا این وقتی عزی جون نیست نمی رم خونه مادرشوهرم چون، ني ني دارم و نمي خوام اونجا از كار كردن بهم فشار بياد...

تازه گفته خوب كاري كرد با عزي جونش نرفت ..براش تو ماشين نشستن سخت بود و ضرر داشت...

حالا به نظر شما من چه خاكي تو سرم بريزم...

جرات ندارم دستم رو شكمم باشه...

مامان بزرگ ميگه: اي كلك.. خوشته وچه ناز دنه... اين سيب مهربون موزيه...

ترجمه: اي كلك داره ني ني كوچولو رو ناز مي كنه... اين سيب مهربون موزي...

البته ترجمه اش واضح بود ها...

تازه من نمي خواستم نهار بخورم... به زور منو مجبور كرد هر چي ميگه بخورم... مي گه به فكر خودت نيستي به فكر اون طفلك باش..

حالا من بدبخت ۸ ماه ديگه بچه از كجا بيارم؟

تازه اگه چاقتر بشم خودمو مي كشم...

مي گه به من كه تو اگعه راست مي گي چرا ماهي نمي خوري؟؟؟

چرا فلان روز .. فلان جا به عزيزجون گفتي آي دلم ميزا قاسمي مي خواد كه حد نداره...

مي گم مامان جون من هميشه شكمو بودم يادت نيست؟

ميگه نه اينبار بيشتر از هميشه عزيز جون هواتو داره...

تازه داشتم با يكي از دوستم حرف يم زدم... بحث غريب بودن بچه ام و اينها بود...(موضوعش از اون حرف بدهاست نمي تونم بگم...)

شنيده ميگه كه برا دكتر زنگ زده بودي...

يه ربع داشتم مي خنديدم... مي گم به خدا اولين حس بچه دار شدن در من بوجود اومد اول به تو مي گم...

مي گه: مو خوا ناجه دروم.. خيلي هم منت دروم... (نمي تونم ترجمه كنم)

يعين به عبارتي از خدامه....

حالا فكر كنين كه تمام فاميل به زودي خبر دار ميشن... و. از اونجا كه مامان بزرگ بنده لقب اينترنت دارن... به زودي مي تونين خبر بچه دار شدن منو رو سايت هاي روز و مطرح جهان ببينين...

تازه خبرگزاري محلي كه عمو بزرگه است به زودي از مسافرت مياد... حالا اون منو تا آزمايشگاه نبره دست بردار نيست.. مي گين نه.. وايستين بهتون مي گم...

خوب تا دوباره مامان بزرگ از كامپيوتر بازي من شاكي نشده باي باي

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات عيد نوروز از اول تا پنجم....

سلام

شب به خیر

البته شب چهارمین روز عید شما به خیر و شادی

الان من کمی که نه، خیلی خوبم

..

شارژ شارژ

...

خوب هنوز اثرات مثبت خونه بابام اینها تموم نشده

...

چون خوبم با دید مثبت سعی می کنم خاطرات عید نوروز رو براتون بنویسم

...

غروب شب عید که همون سه شنبه شب بود با عزیز جونم رفتیم بیرون

...

سبزه ماهی و گل خریدیم و با کلی خرید دیگه

... آخه قرار نبود که خونه باشیم تو یخچال هم فقط کلی سیب و پرتقال داشتیم...

وقتی اومدیم خونه حدود

20:30 بودم به گمانم... شام کلی خودمون رو تحویل گرفیم و براش یه سفره چیدم آه...

بعد شام هم جمع و جور کردم و سفره هفت سین چیدیم و تزیینات و غیره

... با کلی ذوق و شوق...

اولین عیدی بود که من و عزیز جون تنها بودیم و سعی کردیم که به جنبه های مثبت قضیه توجه داشته باشیم و ناراحت نباشیم

...

کلی تلاش کردم که اصلاً ناراحت نباشم

.. هر چند موقع تحویل سال و موقعی که داشتم فالمون رو می خوندم بغضم ترکید...

کارامون که تموم شد نشستیم با هم فیلم دیدیم

..

امسال از اون سالهای دور دور از تلویزیون بود برام

... فیلم هم سی دی بود که دیدیم وگرنه حال تلویزیون رو نداشتیم...

تا ساعت

5:30 بیدار بودیم بعدش خوابیدیم...

من خوابم نبرد ولی نتونستم برا مامانم اینها زنگ بزنم

... گفتم اگه زنگ بزنم عزیز جون دلش می گیره... بعدش که معصومه ساعت 10:30 زنگ زد و من که تازه خوابیده بودم بیدارشدم...

قرار بود بعد از ظهر بریم مسافرت و بعدش هم بریم خونمون که طی اختلاف نظری که پیش اومد و من قاط زدم و نرفتیم

... بعد اینقدر ناراحت بودم که رفتم تا شب برگشتم خونه...

عزیز جون براش تخمه خوب نیست

.. اومدم دیدم یه عالمه آجیل و مخصوصاً تخمه خورده...

بهش می گم گلم می خوای باز حالت بد شه؟

می گه بیدار شدم دیدم نیستی

.. نشستم تخمه خوردم تا حالم بد شه از دست من راحت شی!!

می گم روش های ارزونتری برا خودکشی هم هست ها

... مجبور نیستی اینطوری خودتو بکشی ...

اونم از اون لبخند با نمک ها می زنه که من دلم می خواد بعدش گازش بگیرم

...

چیه؟ من که گفتم دارم با دید مثبت و با خاطری منبسط به قضایا نگاه می کنم و با خوبی خاطرات رو مرور می کنم

می دونین نمی تونم با عزیز جونم به مدت طولانی بد باشم یا قهر باشم... آخه همیشه اینقدر مظلومانه بهم می گه اگه تو دوستم نداشته باشی من دیگه هیچکیو ندارم ... خوب من دلم کباب می شه..

بعدشم که دوباره تا حدودی روابط حسنه شد تا اینکه خاله اش زنگ زد

... عزیزجون ریخت به هم و من هم بعدش... باز ناراحت شدم .. باز گریه کردم... و باز عیدمون قشنگ تر از قشنگ شد!!!!!...

بی خیال این قسمت

... قرار شاد باشیم...

صبح پاشدیم و من باز مثل احمقها وسایلمون رو جمع کردم و راه افتادیم

...

اینقدر بی حال بودم که حد نداره

... ولی دیگه حوصله بحث نداشتم...

فقط هر چند از گاهی به عزیز جون می گفتم

: مواظبمی دیگه... دوست ندارم آخرین سفرم باشه ها...

تو راه باز آش خوردیم و خیلی چسبید

...

ماهی کوچولوهامونو بردیم انداختیم تو رودخونه

...

و حدود

19:30 رسیدیم خونه ما....

ازاینکه چطوری خر شدم و رفتم خونه عزیزجون اینها هیچی نمی گم

... از اینکه استقبالشون پرشور بود هم همینطور...

از اینکه تا صبح نتونستم بخوابم و داشتم عزیزجونمو نوازش می کردم هم هیپچی نمی گم

... نه اینکه ناراحت کننده است ها نه... از اینکه چشم و گوشتون وانشه هیچی نمی گم..

صبح مثل یه عروس خوب و مثل قدیم ها بیدار شدم رفتم دست و صورتم رو شستم و اومدم آرایش کردم

... بعد اینجاش خوب نیست نمی گم... البته انحراف نداره فقط ناراحت کننده است... تازه خوندنش به علت وحشت زیاد برا سنین پایین ۵۰ خطرناکه...

دیگه سگ شدم تا بعداز ظهر

...

هر موقع هم بیکار بودم داشتم می نوشتم

...

بعد هم یکی از بچه ها با ما اومد رفتیم عید دیدنی

... خونه عمه بزرگ عزیزجون... اونجا من خیلی رسمی تر از همیشه بودم... اینقدر مثل اینکه رسمی بودم که عمه بزرگ از من ترسید و گفت که عزیزجون چه لاغر شده و من چشمم افتاد به شکم گنده عزیز جون و لبخندزدم... سریع هم دعوتمون کردن و کلی قربون صدقه ام رفتن...

بعد هم رفتیم خونه دایی بزرگه که فقط دختر دایی بود

...

بعد هم خونه دایی کوچیکه

... اونجا هم فقط دختر دایی ها بودن...

یه سری از بچه ها بیست دقیقه اول نبودن

... کلی با دختر دایی های عزیزجون خندیدیم و من کمی بهتر شدم... البته اونها که اومدن لب لوچمو جمع کردم و سنگین رنگین نشستم سرجام...

بعد هم اونها رو رسوندیم و خودمون پیش به سوی خونه مامانم اینها

...

وقتی رسیدیم خونه کلی با پارسا جون بازی کردیم

وقتی میریم بالا یهو مهمونها سرازیر میشن... زهره رفته دوش بگیره... معصومه دست تنهاست.... منم شروع می کنم به پذیرایی.. تا میام تکون بخوریم و بشینینم باز مهمون میاد... البته کلی خوشحالم ... چون لحظاتی چند تو جو قدیم ها بودم... سرمون که خلوت شد خواهر و دوماد زنداداشم اومدن ... کلی بگو و بخند می کنیم.. ساعت ۷ شده و ما قراره بریم عروسی... باز زنگ در...

وای فامیلهای مامان اومدن از سفر...

حالا هر کسی داره دنبال روسری و یه لباس بلند می دوئه...

شوخی نیست که ..طرف پدر زنش روحانیه از اون معروف ها...

خانومش هم خفن مذهبی.. تازه خودش امیر...

من بالاخره یه شال پیدا می کنم که گردن و سرم رو بپوشونه و یه چادر که بپیچم دور خودم...

اما آرایشم چی؟

معصومه میگه بی خیال .. حجابت رشتیه... کمی خنده داره ولی بی خیال...

عزیز جون زنداداشم رو هل می ده میگه هم می بینن من بهت دست زدم هم اینکه با این سر و وضع نمی تونی هیچ طوری بی حجابیتو لاپوشونی کنی...

وای خواهر زنداداشم که از خنده مرده بود.. هی به شوهرش می گه داری می ری رو بوسی با سیب یادت نره...

مامان بزرگم که دراه فیلم ما رو ظبط می کنه جهت اجرا و تعریف در منزل دخترهاش...

دوماد زنداداشم می گه اه سیب خانوم ندیدمتون.. با این قیافه دیدنی شدین...

یاد سوتی داداشی می افتم که اون سال پیش شوهر خالم اینها آبرومون رو برد...

تابستون ها خونه ما لباس ها همه آب می رن... شلوار واژه ای بیگانه میشه.. البته بابا فقط شلوار تنش می کنه.... به طبع مامان پارسا هم با شلوارک و تاپ می گرده.. گاهی هم جهت خالی نبودن عریضه یه شال می اندازه رو شونش...

شوهر خالم اومده بود خونمون.. زنداداشم می دوئه یه چادر سرش می کنه... داداشم که برادر شوهر باشه از راه می رسه.. و بی مقدمه می گه:... ا چه باحال روسری و چادر چه بهت میاد ها... با مزه شدی....

خلاصه اینکه ما ساعت ۲۰:۲۰ رسیدیم عروسی...

ووووووووو چه بزن بکوبی...

عزیز جون می گه جای فامیل های مامان خالی... و می خنده..

به زنداداشم می گ اول شام بعد برقصیم...

چه میزی.. چه ابهتی و چه قدر  مهمون...

اینقدر احوال پرسی کردم خسته شدم...

بعد شام می ریم در بهترین نقطه سکنی می گزینیم..

عزی جون می گه من اینجا نمیام.. بعد هم ناپدید میشه.. البته پیداش می کنم.. بهش می گم گوشه عزلت گزیدی.. می گم که همین بهتر که تو تاریکی بشینی و منو نگاه کنی چون قرار اینقدر برقصم که اگه پیشم باشی شرمنده می شی...

و اون می خنده...

اوایل هیچ خانومی اون وسط نبود که.. به مجتبی اشارتی می کنم می گم دست دو تا از این خانوم های فامیلتون رو بگیر بیان وسط بعد هم بیا برقصیم...

بچه ام کمی دیر فهمید چی می گم.. دست منو به زور کشید که پاشم...

من کمی رقصیدم و شرمنده نشستم...

بعد دیگه خانومها یادشون اومد که دیگه جشن تموم شه کسی نیست که براشون بزنه تا برقصن...

چشمتون رو زبد نبینه... هر کی که تنها می شد می اومد یم گفتی سیبی پاشو... دیگه پام درد گرفت...

از این خوشحال بودم که دامن و این حرفها نپوشیده بودم..

یکی می گه سیبی تیپ پاتی زدی ناقلا... می گم لباس رسمی دست و پا گیر بود .. و همه عین چی از اون لباس پوشیدنشون پشیمون بودن..

کلی هم برا جیگر جون اس ام اس عاشقونه زدم..

بعد عروسی رفتیم کازینو.. البته عزی جون با شرط پیاده نشدن ما رو برد.. کمی جیغ کشیدیم.. ملت مسافر کنار خیابونی رو بیدار کردیم و اومدیم خونه...

شب هم که خوابیدیم دیگه...

صبح یه سر خونه عمه بعد دو تا عمو رفتیم...

نمی دونین عمو یه خونه درست کرده عین قصر...

خیلی قشنگ و رویاییه..

بعد نهار هم رفتیم خونه عمو عزیز جون...

از همه بیشتر هم عمو جون از دیدن ما و من خرسند میشه..

خوشم میاد کاری به زر زر های دیگران نداره... یاد اون رو زی می افتم که دیگه مطمئن شد من قراره همسر عزی جون بشم..

به صورت علنی رقصد.. البته بی آهنگ... و صد البته در حضور من.. همه شاخ درآوردن که مهندس سالهاست نرقصیده و البته بی آهنگ و صد البته در حضور یه غریبه.. تازه هنگام رقص بشکن می زد..

چقدر بنده خدا زنگ زد گفت بیان و غصه نخورین تا من هستم هیچکی هیچ گ...ی نمی تونه بخوره الا آقای پلیس...

و البته و صد البته ما به خاطر حفظ آسایشش نرفتیم...

کلی هم در اون لحظات مهمون اومد و تا بسیم خونه مادر شوهر ساعت شد ۱۸:۳۰

اگه وقت های دیگه بود طرف کلی غر غر می کرد.. اما الان از ترس اینکه ما نریم هیچی نگفت..

شبش اونها مهمونی هستن و من در پوست خودم نمی گنجم... البته ببخشیدها در نهایت بدجنسی...

می گه ظهر براتون برنج برداشتم.. شام چی می خورین.. می گم نیم دونم هر چی شما بگید درست کنم.. خوب نمی تونم خیلی بدجنس باشم دیگه.. بالاخره تصمیم می گیرم  که ماکارونی درست کنم...

البته اینجا ماکارونی درست کردن خیلی سخته چون سیستمشون خیلی با من فرق می کنه...

ضمن اینکه همه هم نگات می کنن... تازه من عهد بسته بودم سر یه جریانی هیچ وقت اونجا ماکارونی درست نکنم... برا اون اتفاق من ۴ ماه بیشتر لب به ماکارونی نزده بودم.. چون همیشه گریه ام می گرفت...

ولی یه ماکارونی مشتی شد که همچین چسبید... حالا هم ساعت ۲۰:۳۰ و ما چای بعد شاممون هم خوردیم.. آشپزخونه عین دسته گله... برادرشوهرها دارن با عزیز جون فیلم می بینن و من از یکی زا بچه ها با احترام اجازه گرفتم تا بیام و این اراجیف رو براتون تایپ کنم...

****

قوم ال... از مهمونی بازگشتن.. بحث بر سر پذیراییه... البته اینجا بساط چای هم به راهه.. تا ساعت ۲۳ همه می رن خونه و ما هم در نهایت اینکه خوابمون نمیاد میام که بخوابیم...

به عزی جون می گم فرصتیه برا با هم بودن.. کلی با هم حرف می زنیم.. از همه چیز و همه جا..

راسیت یکی از دوستام هم از مسافرت اومده و من خوشحالم... اینقدر این چند روزه حرفشو زدم که عزی جون بدطوری حساس شده... از کجا می دونم؟ حالا می گم براتون...

****

الان بامداد روز دوشنبه است... یعنی ۱۰ دقیقه است که دوشنبه شده...

امروز صبح از خونه مادرشوهر خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت تهران...

البته مثلاْ..

رفتیم یه حالی به ماشین دادیم و کمی هم کنار دریا موندیم و بعد هم رفتیم خونه ما... با دوستم حرف زدم و کیل شارژ بودم..

عزی جون اخماش تو هم رفت... من منتظر بودم یه چیز یبالاخره بگه..

اینقدر دوتام اس ام زدم و اینقدر مجبور بودم یواشکی به خاطر پارسا اس ام اس بزنم که تو راه خونه عموم عزی جون گفت یادم باشه راجع به این موضوع با هم حرف بزنیم...

من خیلی نارحت شدم.. تا اینکه تو خونه عمو رد یک فرصت مناسب بهش گفتم اول بپرس هی برا یک اس ام اس می زنی بعد قضاوت کن..

می دونم چرا ناراحته.. آخه می خواد بره تهران و چند روز از من دور باشه...

عین خودم بداخلاق میشه...

وقتی می بینه موبایلم رو دادم بهش و یم گم اصلا برام مهم نیست بودن این موبایل غصه دار می شه..

می گه پس من چطوری برات زنگ بزنم.. نیم تونم منتظر بمونم تا بیای تلفن رو برداری.. یم خوای وقتی زنگ می زنم خودت جواب بدی.. می گم تو خوب گیر دادی منم گفتم اصلاْ برام مهم نیست..

بعدشم که می فهمه آزاده بوده که هی اس ام اس زده و من فقط چند تا اس ام اس برا دوست پسرم زدم و خودم هم از خونه براش زنگ زدم و اگه نخوام برام زنگ نمی زنه باز خیالش راحت شد...

البته یه چیزی گفت که من تا مدتی سرش ر گذاشتم رو سینه ام و بوسیدمش و به خاطر احساس لطیفش نوازشش کردم..

و همین شد که وقتی به پارسا یم گیم عمه سیبی چیکار کرد با عزی جون .. ادای منو در میاره و میگه بوس... حالا بماند که پیش یه گردان آدم سر منو میاره جلو صورت عزی جون و البته به لباش اشاره می کنه و می گه بوس...

عز یجون هم در گوشم می گه.. خودمونیم ها بچه هم داشته باشیم آبرومونو همه جا می بره.. و باز قشنگ برام می خنده...

کلی براش غذا درست می کنم.. کلی غصه می خورم.. کلی هم اصرار یم کنم که باهاش برم.. ویل نمی ذاره.. پارسا هم گوشه چمدونم رو گرفته و زار یم زنه عمه نه نه...

عزی جون می گه دلت میاد این بچه رو زا به راه کنی؟

خوب منم دلم می سوزه و بی خیال می شم...

کیل غصه می خورم

الان هم عزی زجون وداداشی هنوز نرسید.. هوا بده.. و ترافیک هم هست...

اروم و قرار ندارم..

اومدم اینجا وبلاگ نویسی تا عزیز دلم برسه خونه...

خیالم از بابت غذاش راحته... ولی بمیرم براش که تنهاست..

می گم اگه طاقتنیارم با اتوبوس میام...

و اون کلی مهربونتر میشه باهام...

الان خیلی دلم براش تنگ شده.. خیلی..

***

...اما قصه دلم وقتی شیرین شد که به گلگشت اومدی تو سرنوشتم...

... و مثلاً قرار شد ببرم بخوابونمش... با همه بای بای کردکه من با عمه سیب می رم لالا.. می ریم رو تختش .. البته بچم تخت خودشو داده به مامانش اینها و تخت اونها رو تصاحب کرده... کمی که نازش می کنم و چشماشو می بنده به این نتیجه می رسه که دیگه رفع خستگی شده... پا می شه و باز دلش بازی می خواد...

... و سعی می کنم ناراحت نباشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦




چقدر خوبه بدونی کلی احمق و بيکار تو اين دنيا هست و گاهی حس کنی تنها نيستی...

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهاييم را حس نكرد
درميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

سلام

سومین رو زعید شما مبارک... عید شما چون عید من نیست... یکی میگه عید اونروزیه که توش گناه نکنی..ولی حالا اگه گناه نکنی و عید بود و دلت هم شاد نبود چی... باز هم عید...

نگرانتون کردم ببخشید.. از همه دوستان خوبم مخصوصاْ نانا و کپلی و آمینا که شعری که بام تو کامنت گذاشته بود رو براتون گذاشتم ممنونم...

من هنوز زنده ام... عزی جون نمی ذاره برم کنار دریا... خوب زا خرابکاری های خودش با خبره دیگه... می ترسه... امروز کلی براتون و برا وبلاگم و در واقع برا خودم نوشتم...

اگه دلتون می گیره ببخشید..ولی همیشه به جنبه مثبت نوشته های من فکر کنین به اینکه یه آدم بدبختر از همتون تو این دنیا هست و شما می تونین به مشکلات خودتون لبخند بزنین.. و فکر کنین چقدر خوشبختر از من هستین...

دومین رو زعید ... من یادم نمیاد طی چه مسئله قاطی کردم و از خونه زدم بیرون...

عزیز جون خواب بود...

البته براتون نوشتم..

اونم با تاریخ روزش براتون در اولین فرصت می ذارم...

ا زخونه تا انتهای گوهر دشت پیاده رفتم...

در واقع فکر کنین از بازار ماهان تا انتهای گوهر دشت پیاده رفتم.. بعد از کنار داشگاه آزاد رد شدم و رفتم طرف فلکه اول... حدود یه ساعت و نیم پیاده روی سریع با عصبانیت... البته با آرایش کامل.. چون داشتیم یم رفتیم مسافرت دیگه...

بعد خیابونها یه طور خاصی بود.. همه حداقل دو نفر بودن... و من بدطوری تابلو بودم... کلی ماشین بیکار دنبلم بودن.. یه پرشیا افتاده بو دنبالم...خوشبختانه من نمی فهمیدم چی می گفت..اینقدر خوشوپاره پاره کرد که خندم گرفت.. البته من کاملاْ سنگین و رنگین بودم.. اینقرد هم محکم گام بر می داشتم که پاهام هنوز درد می کنه... ولی از این حماقت مردها و اونم از نوع سن بالای زن دار خندم یم گیره..و البته کل یهم خوشحال شدم... چون فهمیدم که کلی احمق و بيکار تو اين دنيا هست و تو دیوانگی تنها نیستم...

********

می دونین فکم درد می کنه از بس امروز خندیدم...

نه سو تفاهم پیش نیاد.. از بس الکی خندیدم فکم درد می کنه... ای تو دلم امروز خودمو فحش دادم...

راستی یاد بگیرین... همیشه کوچیکتر و اونم از نوع عروس به بزرگتر عیدی میده.. فهمیدین.. بزرگتر هم کونش رو می کنه طرف شما و به ریشتون می خنده...

خوشحالم که اصلاْ نگفتم بفرمایید عیدیتون... به عزیز جون گفتم که خودت می دی و اصلاْ هم تعارف نمی کنه که سیب جون براتون عیدی خریده...

البته خوب هم عیدی خریده بودیم و هم اینکه پول دادیم...

امروز یکی از بچه ها بعد از چهار سال افتخار داد که با ما به عید دیدنی بیاد... و اینکارش چند دلیل داشت... در واقع سه دلیل...

اول اینکه مطمئن باشه ما حرفی راجع به اینکه چرا دو روز اول عید و همچنین قبل سال تحویل تشریف نداشتیمُ جایی نزینیم که آبروشون بره.. دوم اینکه مطمئن شه ما خونه فک فامیلهاش حتماْ می ریم...

سوم و مهمتر از همه اینکه: به همه با زبون بی زوبنی بگه که ما اصلاْ با اینها مشکلی نداریم و دلیل نبودنشون این بود که اونها کار داشتن و یا اینکه شاید گفته مسافرت بودن...

من به عزیز جون گفته بودم هر کی بپرسه راستشو می گم...

از استقبال پر شورشون هیچی نمی گم.. از اینکه چرا من رفتم اونجا هم همینطور...  همه رو نوشتم.. تو کاغذ .. اسکنر ندارم که بذارم. ان شاالله سر فرصت..

ولی اینقدر ریلکس عمل کردن که شاخام در اومد... منم همینطور... هر جا هم رفتم عین برج زهرمار بودم... البته هی یادم یم رفت و یمخندیدم.. ولی همینکه یادم یم اومد قیافم همچین ۱۸۰ درجه بر می گشت...

الان خونه مامانم اینهام... دارم نفس می کشم...  اینجاپر از انرژی مثبته...ژتازه رفتیم عروسی..

کلی با پسر مردم با داماد و با هر کی که فکرشو کنین رقصیدم... بعد می نشستم به عزی جون اس ام اس می زدم می گفتم بازم پاشم؟

و اون مجبور بود بگه آره... بهش گفتم اگه خیلی ناراحتی خودت پاشو باهام برقص... وگرنه من هیچ تضمینی بهت نمی دم..

از همه با حالتر فیلم بردار بود که کلی احساس پسرخاله بودن داشت.. آخرش هم نفهمیدم چرا اینقدر از دیدن من ذوق کرد.. ولی کلی قیافش آشنا بود...

البته ای کاش خوشحالیم از ته دل بود.. فقط از اینکه یه ساعت از زندگی واقعیم جدا بودم لذت می بردم...

بابای زنداداشم کلی منو دوست داره.. البته خیلی دوست داشت من عروسش باشم...

حالا هم من و هم عزی جون رو کلی دوست داره...

کلی از بودن من خوشحال بود...

کلی هم بهم شاباش داد... کلی هم اصرار کرد که نیام خونه... و بمونیم برا فردا نهار...

اگه بدونین امروز اینقدر بهم سخت گذشت که چند با ربه عزی زجون گفتم که تو فقط همسرمی و دیگه عزیز جون من نیستی... دیگه عاشقت نیستم.. تو یه همسری فقط.. و من فقط زنت تو هستم.. عاری از احساس ...

می دونین به عزیزجون بگم نمی خوامت خیلی راحت تره تا اینکه بگم من دیگه عاشقت نیستم...

امروز اینقدر زا همشون بدم یم اومد که یه کلمه از حرفاشون رو نمی فهمیدم.. آخه اونها گیلکی حرف میزنن... اینقدر کیف می کردم که مثل احمق ها نگاهشون می کردم...

دیگه این کارت اینترنت سعید تموم داره میشه... مجبورم خداحافظی کنم...

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0