Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

کوروش صغیر و بانک

** عزیز جون امروز که داشتم از تو کیفم بهش پول نقد می دادم گفت که نمی خواد. چون دیگه امروز میره بانک.

ساعت ۱۲ که براش زنگ زدم چون فقط ۹۰۰ تومن پول داشت و می خواست ۱۰۰۰ تومن واریز کنه به حساب نمی دونم چی و هیچ بانکی هم عابرش درست کار نمی کرد، از ساعت ۹ علاف این بانک و اون بانک بود.

به نظر شما من با این پسر حرف گوش نکن چیکار کنم؟؟؟؟؟

**کوروش دیشب هب مامانش گفته که عمو عزیز جون خیلی خوب شده ولی خاله سیب مهربون یه کمی اخلاقش بد شده!!!!!!!!!

مامانش میگه چرا؟!!!!!!!!!!!!!!

میگه: آخه عمو منو دیگه نیشگون نمیگیره. ولی خاله منو گاز میگیره!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥




قلبم درد ميکنه

مامان ساعت ۱۱:۳۰ زنگ زد. خوشم میاد که منو میشناسه. به دلش حتما افتاده بود که ناراحتم.

خلاصه از لحن منم متوجه شد.

بهش گفتم مامان گلم الان چرا زنگ زدی؟

برا ۵ دقیقه دیرتر حرف زدن حالا باید غرامت سنگینی بپردازین. چون من دیگه زنگ نمی زنم. حالا شما باید هر کاری دارین خودتون زنگ بزنین.

یا سر کارم یا شب به موبایلم.

دارم فکر می کنم کدومش گرونتره؟

البته تقصیر مامان نیست. تقصیر اونیکه هنوز نمی دونه احساس گرونتر از ....

ولش کن. مامان کلی نصیحتم کرد که اینها رو فراموش کنم. ولی من نمی تونم و بهش گفتم که: مامان خوبم  نه تنها فراموشم نمیشه، تو دفتر خاطراتم هم نوشتم تا یادم نره.

و اون کلی ناراحت شد.

از صبح قلبم خیلی درد می کنه. یکی انگار سیخ می کنه تو قلبم. بچه ها می گن خطرناکه برو دکتر.

امروز تو کل مسیر از خونه ازاده اینها تا اداره نتونستم تو ماشین بخوابم. اخه قلبم کلی درد می کرد.

خوشحالم امروز چهارشنبه است. امشب می خوابم . البته اگه مثل همیشه بی خوابی به سرم نزنه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥




اگه پشت گوششون رو دیدن به زودی منو هم شمال میبینن....

سلام

باز هم دیشب ضدحال خوردم اونم خیلی بد.

دوباره بحث تا قبل از ۹ شب کسی حق مردن هم نداره بود. (آرشیو مهر ماه)

اینقدر حالم گرفته شد که به زهره گفتم که بابا بی خیال. دیگه نمی خواد زنگ بزنی.

خیلی بده ها که زهره از اون طرف یه چیزی میگفت منم از این طرف مجبور بودم الکی یه چیز دیگه بگم.

حالا اشکال نداره. قراره تلافی کنم. از امروز دیگه زنگ بی زنگ. حالا اگه پشت گوششون رو دیدن منم براشون زنگ می زنم. دیگه قراره اخلاقم هم سگی بشه. حالا اگه باز پشت گوششون رو دیدن به زودی منو هم شمال میبینن.

تصمیم گرفتم حالا حالاها نرم. یا اینکه اینطوری بهشون میگم.

وقتی مجبور شدن بابت ۵ دقیقه شبی ۱۰ بار برام زنگ بزنند متوجه میشن.

وقتی دیگه کسی نبود که صبح ها براشون زنگ بزنه و حالشون رو بپرسه می فهمند.

وقتی کسی نبود که وقتی داره میره خرید براشون زنگ بزنه و بگه چی می خوان حالیشون میشه که این تو بمیری از این تو بمیری ها نیست.

هنوز عزیز جون نمی دونه . وقتی بفهمه حتماً ناراحت میشه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥




عسلم اسم عزیز جون رو ميگه

الان داشتم با عسل عمه حرف میزدم.

داشت می گفت لیمو ،کئو، بعد دیدم اسم عزیز جونم رو هم میگه

از قرار معلوم میره جلو کامپیوتر و عزیز جون رو صدا میکنهو میگه بیو بیو. یعنی بیا

وای که من دلم براش یه ذره شده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥




انتخابات و دردهایه مزمن اجتماع

حالا که انتخابات تموم شده یادم اومد که می خواستم راجع به اون براتون بنویسم.

هرچند که اان تو حس اون موقع نیستم ولی گلایه هام رو فراموش نکردم. برا همین می خوام  نکاتی که هر موقع انتخابات میشه به ذهنم میاد براتون بگم.

ای کاش می تونستم این ها رو یه جایی بگم که به گوش همه مردم برسه. یه جایی بگم که خیلی از ادم ها بشنوند و اونها هم شاید مثل من و خیلی هایه دیگه به فکر فرو برن.

گاهی با خودم فکر می کنم که اینها رو که همه می دونند و یا لاقل خیلی ها به این موضوعات فکر می کنند، پس چرا هیچکی هیچ کاری نمی کنه؟

نمی دونم اولش از کجا شروع کنم؟ خوب بذارین هر چی به ذهنم می رسه رو براتون بنویسم.

** وقتی انتخابات شروع میشه معصومه غر زدن هاش شروع میشه که باز هم خیابون ها کثیف میشن و ...

هر چند که الان مکان های مشخصی برا این کار در نظر گرفتن و ما هم فکر می کنیم که همه طبق قانون عمل می کنند و رو در و دیوار هایی که نباید کاغذ نمی چسبونن، فقط میمونه کاغذهایی که تو خیابون دست مردم میدن و مردم هم قربونشون برم اصلاً اونها رو زمین نمی اندازن.

**ولی بیشتر از این ها یه چیزی که ذهن منو مشغول می کنه و منو آزار میده هزینه گزافیه که بابت چاپ و ... این تبلیغات پرداخت میشه. نه اینکه فکر کنین ناراحت پولی هستم که کاندیداها می دن  نه. من نگرانیم بابت اصرافیه که میشه.

به نظر شما چند سال باید بگذره تا این مقدار کاغذ و انرژی دوباره تولید بشه برای تهیه اینهمه کاغذ؟

ای کاش یه قانون و محدودیتی برایه چاپ اعلامیه هایه تبلیغاتی وجود داشت.

ای کاش یه طور دیگه تبلیغات میشد.

مثلاً یه مورد خوبی که دیدم این بود که یه طرف کاغذ تبلیغات نقشه زده بودند.

چرا حالا که اینهمه کاغذ مصرف می کنند یه طرف یه چیزی چاپ نمی کنند که بدرد بخور باشه؟

اصلاً اینهمه کاغذ چرا؟؟؟؟

ای کاش یه چیزی شبیه نمایشگاه درست می کردند و همه کاندیداها فقط اونجا حق تبلیغ داشتند. چه می دونم که چیکار می کردند، فقط اینو می دونم که با پولی که صرف کاغذ و چاپ و ... شد می شد خیلی ها رو تو این زمستون سرد سیر کرد. خیلی ها رو صاحب سرپناه کرد. خیلی ها رو از سرما نجات داد. برا خیلی ها لباس و .. خرید. برا خیلی ها دفتر و مداد و کاغذ و .. خرید. خیلی ها رو فرستاد مدرسه، خونه شوهر، ..........

وای وقتی می دیدم رفتگر پیر محلمون ساعت ۵:۳۰ صبح تو اون سرما داره کاغذ پاره هایه خانوم ها و آقایون محترم رو در حالی که سرما تا مغز استخونش فرو رفته  جمع می کنه قلبم به درد می اومد.

از مسئله قبل هر چند که نمیشه به راحتی گذشت ولی من می گذرم تا برسم به بحث شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات.

*** من همیشه گفتم و میگم که کسی که تو انتخابات شرکت نکنه، بلا نسبت شما غلط می کنه که راجع به اون هایی که انتخاب شدن یا نشدن حرف بزنه و نظر بده.

البته این نکته که هیچ کدوم از کاندیداها مورد تایید شما نیستند حائز اهمیته. ولی باید اینو هم در نظر بگیرین که شما می تونین شرکت کنین و به کسی رای ندین. اره به همین سادگی، به کسی رای ندین. این یعنی این که شما نظر خودتون رو اعلام کردین. یعنی من هیچ کدوم از این افراد رو قبول ندارم. حالا بعد از تموم شدن انتخابات هرچی دوست دارید حق دارید که حرف بزنید و انتقاد کنین.

من خودم تو انتخابات شرکت کردم و همیشه هم شرکت می کنم.

مثلاً چون من کرجی نیستم و هیچ کس هم تو کرج نمی شناختم مجبور نبودم به کسی رای بدم. ولی دیدم الان یه عالمه سوء استفادهچی نشستن و دارن به ما نگاه می کنن ببینننما داریم چیکار می کنیم. رفتم و علاوه بر اینکه به خبرگان رای دادم به شوراها هم رای دادم.اما رای شوراها رو سفید انداختم.

آخه دیده شده که خیلی ها  نامردانه به خاطر رای های اشتباه ما رای میارن و اینقدر گند میزنن به شهر که نگو و نپرس. تازه حق اونهایی که صلاحیت هم دارن ضایع میشه. ضرر رای هایه بدون فکر ما اول از همه به خودمون می رسه.

ما یه نفر تو شهرمون داشتیم که کاندیدایه شورا شده بود. باورتون نمیشه، تو یکی از برگه هایه تبلیغاتش که شرح کارها و اهداف و... رو نوشته بود می تونستی یه عالمه سوژچ بار خندیدن پیدا کنی. حالا من اگه برگشو پیدا کردم براتون یه قسمتیشو می ذارم.

اینکه یک درصد مردم هم این نوشته ها رو نمی خونن خودش جایه بحث داره. منم برا این خوندم ، چون داشتم از کنجکاوی می مردم. آخه می خواستم بدونم که این آقا می خواد برا شهرش چیکار کنه؟ یا به عبارتی چیکار می تونه بکنه؟ خلاصه کاندید شدن این آقا شده بود مایه خنده مردم.

یکی از کارهایه قشنگ این آقا ۵ ماه قبل از کاندید شدنش خوردن مقدار متنابهی مشروبات الکلی و از خود بیخود شدن و... بود!!!! حالا بماند که مسجد رفتنش هم قطع نمی شد!!!!

ما به این کارهاش کاری نداشتیم. مهم میزان توانایی هایه ایشان جهت کاندید شدن بود که با تخمین خیلی ها درحد صفر بود .

سرتون رو درد نیارم. بعد از انتخابات و پس از شمردن آرا ، ایشون نفر ۷ یا هشتم شدن.

یعنی جز علی البدل ها. خوشبختانه هیچ اتفاقی نیافتاد تا ایشون به طور رسمی وارد شورا بشن.

اینجاست که اهمیت ، دقت مردم در رای دادن روشن میشه.

چون خیلی ها با تصور خندیدن و مسخره کردن و ... میگن حالا یه رای هم به فلانی بدیم . مگه چی میشه؟

یا اینکه اگه ۳ تا روحانی و دو تا فرد عادی کاندید باشند، جهت گرفتن حال روحانی ها، بدون در نظر گرفتن سابقه کاری و تحصیلات و ... بیشترشون به به روحانی ها رای نمی دن.......

.......................

این ها نکاتی بودن که هی گلومو فشار میدادن. حالا با نوشتن اینها یه کم حالم بهتر شد.

**** راستی من اصلا آدم سیاسی ای نیستم.

****از سیاست خوشم نمیاد.

**** اینهایی رو هم که نوشتم به نظرم یه سری درد دل هایه اجتماعی بود نه سیاسی. امیدوار هم هستم که با دید یه منتقد اجتماعی این ها رو بخونین. هرچند که نوشتار و طرز گفتارش خوب نبود. آخه طی جسته گریخته نوشتن رشته کلام از دست آدم بیرون میاد. منم که عادت ندارم برگردم ببینم تا کجا و چی نوشتم.

از اینکه با من همراه بودین ممنون.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥




یه عکس از عسل عمه

اوج یخ زدگی رو میشه تو صورت جیگر من دید.

پارسا جون عمه ..تابستون 85

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥




 

سلام

یه جایی برای درج عکس پیدا کردم توپ.

اینهم همینطوری گذاشتم. برا شما باشه

jrndl fi alh

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥




بارباپاپا

این رو یه جایی تو اینترت خوندم و برایه جامعه بارباپاپا دوست گذاشتم.

تشکر لازم نیست. قابل نداره

بارباپاپا
براساس مجموعه کتابي به همين نام نوشته آنت تيسون و تالوس تيلور، محصول: فرانسه 1975، 40 قسمت پنج دقيقه اي

مجموعه کتابهاي مصوري که نخستين بار در دهه هفتاد به زبان فرانسه انتشار يافت و سپس به دهها زبان ديگر ترجمه شد، نام «بارباپاپا» را به دو معنا به کار مي برد؛ هم نام شخصيت اصلي کتاب است و هم «نوع» يا «گونه» موجوداتي که اين شخصيت به آن تعلق دارد. کلمه بارباپاپا به قرينه از واژه فرانسوي barbe à papa ساخته شده که به معناي پشمک است. بارباپاپا خود يک موجود صورتي رنگ است که در حالت عادي شکلي شبيه گلابي دارد اما مي تواند به هر شکلي درآيد. او در ميان زندگي آدمها بر خورده و سعي مي کند که خود را با اين سبک زندگي تطبيق دهد. او پس از ماجراهاي شگفت انگيز فراوان، با زني هم‌نوع خود به نام بارباماما آشنا مي شود که سياه رنگ است. آنها هفت بچه (باربابيبي) به دنيا مي آورند که هريک به رنگي هستند: باربازو (زرد، پسر، عاشق حيوانات)، باربالالا (سبز، دختر، عاشق موسيقي)، بارباليب (نارنجي، دختر، عاشق کتاب)، باربابو (سياه و پشمالو، پسر، عاشق هنر)، باربابل (ارغواني، دختر، عاشق زيبايي)، باربابرايت (آبي، پسر، عاشق علوم)، باربابراوو (قرمز، پسر، عاشق قدرت و پهلواني).

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥




باز هم برف اومد

سلام

بازم دیشب یه عالمه برف اومد

کرج باز هم سفید پوش شد تا ک....ن تهرانی ها بسوزه

حالا یکی ندونه فکر می کنه من کرجی هستم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥




نامه ای از چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

ژرالدین، دخترم : این جا شب است؛ یک شب نوئل در قلعه کوچک من، همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، برادر و خواهر تو _ حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو بسی دورم ، خیلِی دور ...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را، از چشمخانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟
آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه پرشکوه تئاتر(شانزه لیزه) می رقصی. این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرنور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است
شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش،اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار
من پدر تو هستم ژرالدین، من چارلی چاپلین هستم ، وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم وبرایت قصه ها گفتم ، قصه زیبای " گرگ خفته در جنگل" قصه " اژدهای بیدار در صحرا" خواب که به چشمان پیرم میآمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو؛ من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم دختری می دیدم بر روی صحنه، فرشته ای می دیدم بر روی آسمان، که می رقصد و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند، " دختره را می بینی؟ " این دخترهمان دلقک پیره، اسمش یادته؟ " چارلی " آره من چارلی هستم
من دلقک پیری بیش نیستم، امروز نوبت توست، برقص، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تودرجامه ی حریر شاهزادگان می رقصی، این رقص ها و بیشتر از آن، صدای کف زدنهای تماشاگران، گاه ترا به آسمانها خواهد برد
برو، آنجا هم برو، اما گاهی نیزبه روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه م رقصند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم
ژرالدین، در آن شبها ی افسانه ای کودکی، که تا با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو "می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : " چارلی آیا این بچه گربه هرگز ترا خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی. ژرالدین در آن شبها بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفته ام، این هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد، این داستان من است. من درد گرسنگی را چشیده ام، من درد بیخانمانی را کشیده ام، و از این بیشترها من درد حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزداما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آنرا می خشکاند، احساس کرده ام با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرتد نباید حرفی زد. داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، به دنبال نام تو نام من است"چاپلین" با این نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خندانده ام بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون بیایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار
به نماینده خودم در پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون وچرا قبول کند، اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب بفرستی

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار باخود بگو " من هم یکی از آنها هستم " تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر
هنر بیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تا کسی خود را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه های مثل خودت را خواهی دید، زیباتر از تو، چالاکتر از تو، مغرورتر از تو،آنجا از نورکورکننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن رقاصان کولی تنها نورماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آیا بهتر از تو می رقصند؟ اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست، امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر اما همیشه دو فرانک خرج می کنی با خود بگو : " سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. " جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آنست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان، خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمانی نازک را میروند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو بگویم، دخترم؛ مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوارسقوط می کنند، نباید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول بزند، آنروز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند

.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره نامه ای برایت بنویسد، او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم که بر روی صحنه جز تکه ای از حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. بخاطر هنر می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت، اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند
برهنگی بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور میزنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری، بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال دهسال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این دهسال ترا پیرتر نخواهد کرد. بهر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود. میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند، با من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید، با این همه پیش ارز آنکه اشک های من این نامه را تر کند، میخواهم یک امید به خود بدهم، امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را من براستی می خواستم بگویم، دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است. ژرالدین به زودی به جای جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیائی، حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاه گاهی چهره ی خود را در آئینه نگاه کن، آنجا من را نیز خواهی دید،خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی
من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم که ادمی باشم، تو نیز تلاش بکن

رویت را می بوسم

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥




اس ام اس هايه جديد

- يه روز يه فرشته سراغم اومد و ازم خواست كه از بين گل و گلدون، يكي رو انتخاب كنم، من هم گلدون رو انتخاب كردم تا تو رو توش بزارم، آخه كودي بهتر از تو پيدا نمي شه!
- تو مثل خورشید هستی. می دونی چرا؟ چون با همون نگا اولت می شد فهمید که از پشت کوه اومدی!
- کاش مي توانستم همچون پرنده اي پروبال شکسته باشم... تا در کنج قلبت خانه اي بسازم... تا آنفولانزاي مرغي بگيري، بميري... نکبت!
- اگه يه روزي بري سفر بري ز پيشم بي خبر فقط سوغاتي يادت نره
- مئلم اظيضم، برايم ضهمط كشيدي، ديكطح يادم دادي، از طو ممنونم!
- ال جي شما را به ديدن بقيه ي اس ام اس ها دعوت مي نمايد!!!
- به يه بابايي میگن چه آرزویی داری؟ میگه کاشکی زنا رو میشد مثله اسکناس خوردشون کرد مثلا یه ۴۰ ساله رو بدی ۲تا ۲۰ساله بگیری
- میگی عاشق بارونی، ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری بالای سرت... میگی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف رو نداری... میگی پرنده ها رو دوست داری ولی میندازیشون تو قفس... میگی عاشق گلهایی ولی خیلی راحت از شاخه جداشون میکنی....
انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشق مني ؟!!!
- ازش پرسيدم چه قدر منو دوست داري؟ گفت: به اندازه جوهر خودکارم. گفتم: خيلي نامردي چون جوهر خودکارت يه روز تموم ميشه لبخند زد وگفت:خودکار من اصلا جوهر نداره
- اگه از کنار یه گنجشک رد شدی نپرید فکر نکن دوست داره!تو رو ادم حساب نکرده
- اگه فرهاد شيرين رو يادش بره. اگه مجنون ليلي رو يادش بره. اگه پرنده پروازو يادش بره من هيچ وقت.........هيچ وقت پول کارت اينترنتهايي را که خريدم و برات آف گذاشتم يادم نمي ره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥




یه پالتویه قشنگ خریدم

سلام

حالتون خوبه؟

منم بد نیستم. فقط و فقط خوابم میاد. دارم کور میشم. امروز یه چندتا تصادف تو اتوبان تهران کرج شده بود که نگو و نپرس.

معصومه دیروز اومد با هم رفتیم و یه پالتویه بسیار بسیار قشنگ خریدیم. که الان هم تو کف خودم هستم.

تازه فهمیدم بابا از من چاقتر هم هست. آخه مانتو و پالتو هایی که می پوشیدم هنوز چند سایز بزگترش هم موجود بود. تازه لباسهایی که می پوشیدم فیت فیت تنم بود. داشتم شاخ در می آوردم. فکر نمی کردم بتونم به این راحتی لباس بخرم.

از دیروز کلی اعتماد به نفسم زیاد شده.

معصومه هم امروز میره.

خوش به حالش الان خوابیده.

نمی دونین چقدر دلم می خواد بخوابم.

امروز فهمیدم از مرداد که کارانه ها رو دادن دیگه کارانه ندادن. تازه بن هم فقط سه ماهه اول رو دادن.یعنی به عبارتی ۱۲۰ هزار تومن بن طلب کارم و ۴ ماه کارانه.  حالا کی می دن خدا میدونه. البته اگه بدن.

ولی یه چیزی به من ثابت شده که هر جا که برم و مشغول به کار بشم، براش دو حالت وجود داره. یک:  شرکت در حال مرگه و کفگیرش کاملا به ته دیگ خورده و با ورشکستگی یه اپسیلون بیشتر فاصله نداره.

دو: بعد از حداکثر ۳ ماه به وضع بالا دچار خواهد شد.

دیگه داره کم کم باورم میشه که من سر خورم.

راستی دیروز برا بابام یه دوان پروین اعتصامی که می خواست رو هم هدیه خریدم.

خیلی دلم می خواد شب یلدا پیش خانواده ام باشم. ولی چون عزیز جون نیست نمی رم. آخه می دونم که دلش میسوزه.

از طرفی هم دلم نمی خواد برم پیش داداشم اینها. دلم می خواد تنها باشم. ولی نمی دونم چطور اونها رو بپیچونم؟

دیگه خسته شدم. فعلاً بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥




ما تو انتخابات بردیم

ما دو تا شهر خیلی کوچک کنار هم هستیم.البته نه خیلی هم کوچیک.

شورای شهرمون هم یکیه. یعنی مشترکه. از اونجایی که اگه نمایندگان شورا از هر کدوم باشند مسلماً بیشتر به شهر خودشون می رسند، خیلی رقابت سنگین میشه بین دوشهر.

انتخابات شورایه قبلی که بود، اعضایه شورا چهر به یک بودند و زور اونها بیشتر بود. اولین علی البدل هم مال شهر ما بود. اونها یه اعتلاف ۵ نفره بسته بودند که ۴ تا رای اوردند.

این بار دقیقاً همه چیز عکس شد. تازه اولین عضو علی البدل هم مال شهر ماست.

به هر حال خورد تو پوز اونها. همونطور که دفعه قبل .... هه هه هه ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




یه جمله هم از کوروش کبیر

البته یه جمله از کوروش صغیر!

کوروش که پسر آزاده دوستمه و چهار سالشه، یه دایی داره اسمش کامرانه. یه پسر خاله هم داره اسمش آرش.

کوروش خواهر برادر نداره. برده بودنش دکتر. دکتر گفته خواهر داری؟ گفته: نه. گفته برادر داری: گفته: آره.، دو تا. هر چی دکتر اصرار کرده که اسمشون رو بگو ، گفته اینجا نمی تونم بگم.

رفته خونه. مامانش میگه چرا نگفتی؟ میگه اونجا نمی تونستم بگم.

حدس زدین که داداش هایه نداشته کوروش کیا هستند؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




دلم تنگه

سلام

دلم برا همه تنگ شده.

برا همه هم نه. برا مامانم اینها. برا خونمون. برا پارسا. برا هر کی که تو خونه خومونه.

خیلی حرفم بودار بود مگه نه؟!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




عسل عمه

می خوامیه خورده از عسل عمه براتون بنویسم.

منظورم نی نی بزرگه است. همون پارسا تپلی.

***دیدین وقتی بچه ها با یه خانوم احساس صمیمیت کنند و حس کنند اون مهربونه بهش می گن خاله؟ ولی پارسا جون من به دوستایه زهره که بهش محبت کرده بودند می گفت عمه!!!

*** پارسا جونم به پرتقال میگه: پرقا

***پارسا جونم عاشق زیتون، ماهی، پسته، سیر ترشی است.

***پارسا جونم هله هوله هایه بیخود مثل پفک نمی خوره.

***پارسا جونم وقتی عکس عزیز جون رو میبینه میگه: دَ دَ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




پسر عمویه تحصیلکرده!!!!

ما یه پسر عمو داریم یه جورهایی قیافش شبیه بابای نازی تو سریال باغ مظفره. (اسم بازیگرش یادمم رفته)البته خیلی بزرگه ها. بطوری که من بهش میگم عمو. فکر کنم یه ۴۳ سالی داشته باشه.

خلاصه این پسر عمویه ما که اسمش رو نمی گم یه زمانی دیپلم ردی بود.

بذارین یه توضیحاتی راجع به خانواده عموم بهتون بدم.

همشون باهوش و زرنگند. اونهایی که تحصیلات عالی دارند، همشون تو معتبرترین دانشگاههای تهران مثل شریف و ... اونهایی که هم تحصیل نکردند هم بخاطر هوش سرشار و ... در زندگی موفقند. یعنی علت تحصیل نکردنشون این نبوده که قبول نشدند. به خاطر این بوده که با درس خوندن حال نمی کردن و عشقشون کشیده درس نخونن. مثل یه پسر عموم که درس نخوند ولی عاشق مکانیکی بود. خلاصه اینکه کارش حرف نداره. اینقدر موفق شد که حالا یه مجموعه خدماتی برای ماشین داره.(فروش لوازم یدکی، تعمیرگاه ماشین و ..)

اصلاً ما خانوادگی اینطوری هستیم. مخصوصاً خانواده ما و خانواده عموهام. (نمونش یه پسر عمومه که درس هایه پیش دانشگاهیش رو پاس نکرده بود ولی دانشگاه رو که عشقی رفته بود امتحان داده بود مهندسی عمران قبول شده بود.)

اینهمه گفتم که بگم این پسر عموم که داشتم راجع بهش می گفتم مهندس عمران شده. چطوری؟ نمی دونم.

 

عزیز جون که میگه پدر پول بسوزه که چه کارها نمی کنه.

بابا که با افتخار میگه بعله مهندسه پسر عموت.

معصومه میگه که شنیده بودم می خواد درس بخونه.

و من می گم که یعنی این انصافه؟ بری چهار سال جون بکنی درس بخونی و بیای تو یه شرکت کار کنی و هیچکی بهت نگه مهندس و کارشناس باشی.

بعد یه نفر که مطمئناً ۴ سال که سهله ۱ سال هم درس نخونده، بشه مهندس . اونم مهندس عمران که تو ارزوت بود اگه مهندس بشی فقط مهندس عمران باشی؟

ناگفته نماند که باعث سرافرازی ماست. ولی پسر عمویه من واقعاً درس خونده؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




روز دانشجو بعد از انقلاب بوجود آمد!!!!

با عزیز جون داشتیم اخبار دانشگاه امیرکبیر و دیدار رییس جمهور از اون به مناسبت ۴ روز بعد از روز دانشجو رو رد و بدل و بررسی می کردیم. خواهرم هم بود و داشت گوش می داد. البته لازم نیست بگم که یه شاخ گنده هم رو سرش سبز شده بود.

خلاصه بحث رسید به مسئله روز دانشجو که عزیز جون گفت که اینها روز دانشجو رو که قبول ندارن.

من گفتم چرا؟

گفت: آخه روز دانشجو مناسبتی نداره که. بابت شورش دانشجوها و ..همون کوی دانشگاهه دیگه که ۱۶ آذر رو گذاشتن روز دانشجو!!!

من و معصومه با تعجب داشتیم بهش نگاه می کردیم و هر لحظه انتظار داشتیم که این قیافه جدی عزیز جون خندان بشه و به ما ثابت بشه که اون داره ما رو سر کار میذاره.

خلاصه بعد لحظاتی کاشف به عمل اومد که آقای عزیز جون واقعا نمی دونست که روز دانشجو برا چی شده دانشجو.

حالا خوبه خودش سابقه یه ۶ ، ۷ سالی دانشجو بودن رو داره.

به هر حال ماجرای کوی دانشگاه هم فقط یه ۷ ماهی با روز دانشجو فاصله داره و هر ادمی هم ممکنه اشتباه کنه!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




بازدید رئیس جمهور از دانشگاه امیرکبیر

بازدید رئیس جمهور از دانشگاه امیرکبیر، تو ذهن من کلی علامت تعجب و چند تا علامت سوال بوجود آورده.

علامت سوال ها که مربوط به جملات سوالی تاکیدی هستند و پاک شدند. ولی علامت تعجبها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




بيانيه مهم در مورد وبلاگ بنده

با عرض سلام، لازم است به عرض برسانم ؛ گاهی ممکن است مطالب از نظر شما تاریخ گذشته باشد ولی زا نظر من نیست.

چرا؟

چون ممکن است بنده مطالب را خیلی زودتر نوشته، ولی فرصت ارسال نیافته باشم.

در هر صورت خوشحال می شوم که تو دلتان نخندید.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥




چند تا اس ام اس

hosolomsorofotovoco chokoromono


اين جمله صرفا جهت  غنچه كردن لب هاي شماست و ارزش ديگري ندارد


*** خوبي ..بابا كجايي تو . نشستي اون بالا بالا . با تنهايي خودت حال مي كني ما رو تحويل نمي گيري . الهي قربونت برم .بي زحمت دوتا نارگيل بنداز پايين

***طرف روي در خونه اش مي نويسه WC ازش مي پرسن چرا همچين كردي .مي گه مخفف WellCome

*** برو پايين .....
.
.
.
.
.
.
.
سر كار نيستي برو پايين
.
.
.
.
.
پايين تر
.
.
..
.
حالا برو بالا .
بالا بري پايين بيايي دوست دارم


***يه بابايي داشته يه مرد ديگه رو مي زده .. و مي گفته مي كشمت اكبر .. يكي مي پرسه چرا مي زنيش.... مرده كه داشته كتك مي خورده مي گه بذار بزنه . من كه اكبر نيستم

***حيف كه فقط تو رو دارم .اگه از تو يه عالمه داشتم . الان گاوداري داشتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




لب غنچه ای

hosolomsorofotovoco chokoromono


اين جمله صرفا جهت  غنچه كردن لب هاي شماست و ارزش ديگري ندارد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




خاصیت های کرفس

اسم من «كرفس» است !

ضد رماتيسم هستم و درد مفاصل را علاج مى كنم .
ضماد برگ و ريشه ام ، ورم را مى خواباند.
عروق را باز مى كنم و تقويت كننده ى بى مانندى براى قلب و ريه هستم .
براى رفع پيچش معده مرا توصيه كنيد...

اگر مردم خاصيت كرفس را مى دانستند تمام مزارع را به كاشتن آن اختصاص ‍ مى دادند.
ضرب المثل فرانسوى
اسم من كرفس است . در فارسى به من كرفش و كرسب مى گفتند و اعراب مرا معرب كرده كرفس ناميده اند. من داراى انواع و اقسام مى باشم اما در بين آنها دو نوع در تغذيه و بقيه در مداوا به كار مى روند. در من ويتامين هاى آ - ب و ث و املاح سديم - پتاسيم - فسفر و آهك نهفته است - عطر مطبوع ، طعم گوارا و خواص انكارپذير من ، مرا بين سبزيها ممتاز كرده است .
نوع خورشتى مرا همه مى شناسند و احتياج به معرفى ندارد و نوع ديگر من كه در تغذيه به كار مى آيد، كرفس سنگ است كه مانند كلم سنگ در جزو ريشه هاى خوراكى است و شباهت زياد به آن دارد و اخيرا در ايران كاشته شده و گاهگاهى در سبزى فروشى ها ديده مى شود و با آن مى توان خورشت كرفس پلو درست كرد و نيز مى توان آن را در سالاد، ترشى و مخلوط شور به كار برد و از عطر مطبوع آن استفاده كرد. مهمترين نوع دوايى من كرفس آبى يا كرفس مردابى است كه بطور خودرو در كنار مردابها مى رويد. اعراب به آن ((كرفس الماء)) و ((قرة العين )) مى گويند. نوع ديگر من كرفس عطرى است كه به علت داشتن عطر زياد به كرفس مشك معروف است .
انواع ما به علت داشتن ويتامين ((ث )) لثه ها را محكم مى كنيم ، و از خونريزى و رقت خون جلوگيرى مى نماييم . اشتها را زياد مى نماييم و براى مبتلايان به بيمارى هاى روماتيسم - نقرس - درد مفاصل و تصلب شرائين غذاى مفيدى هستيم و اين دسته از بيماران هم مى توانند مرا در غذاى خود داخل كنند و هم مى توانند آب مرا گرفته يك فنجان در روز ميل نمايند. من تب بر - بادشكن و ضد نفخ هستم و به داروهاى مسهل كمك مى نمايم . كليه و مثانه را زهكشى و از سنگ پاك مى كنم و بعلاوه مجارى ادرار را ضد عفونى مى نمايم خوردن من جهت تنگى نفس - درد پهلو - سكسكه و زخم روده و درد شكم مفيد است ، و ليزى معده را از بين مى برم . من گرفتگى جگر را باز مى كنم و براى حصبه و بيماريهاى روده مفيد مى باشم ، مسكن دردهاى پشت - خاصره و عرق النساء هستم . ضماد برگ - ريشه و ساقه و برگ من ضد ورم مى باشد. ماليدن اين ضماد به مدت يك دقيقه جرب و ساير امراض جلدى را درمان مى كند و با گوگرد و بوره جهت سياهى پوست و لكه هاى پوستى مفيد است . زياده روى در خوردن من و جوشانده بذر و ريشه انواع دارويى من جهت زنان باردار و بچه شير ده خوب نيست ، زيرا محرك شهوت بوده و عادت ماهانه آور و مسقط جنين است ، و چنانچه باعث سقط جنين نشود نوزاد آن ناقص الخلقه و يا كودن خواهد شد. اسانس يا بهتر بگويم ، جوهر من فرار و زود جذب است و همراه خود مواد مقيد و مضر ساير داروها را حل كرده و به سرعت به ياخته ها مى رساند و به همين جهت است كه خوردن من قبل از نيش عقرب و بعد از آن خطرناك بوده و علاج را مشكل مى كند. من عروق را باز مى كنم و مقوى قلب و ريه هستم . جوشانده ى برگ من گرفتگى صدا را باز مى كند و آواز را تصفيه مى نمايد. كمپرس جوشانده ى من براى دست و پاى سرمازده و براى درمان اولسر و ساير زخم ها مفيد است . بذر من در باز كردن گرفتگى هاى معده قوى تر از ساير قسمت هاى من است - اين بذر اشتهاآور بوده به هضم غذا كمك مى كند و فضولات را از معده و رحم بيرون مى كند و جهت استسقاء مفيد است . خوردن اين بذر جهت شش چندان خوب نيست ، چون پنج گرم بذر كوبيده را در پارچه اى ريخته و آن را در نيم ليتر آب انگور آويزان نماييد، تا مواد مفيد آن حل شود، اين محلول جهت تقويت معده و رفع باد بسيار سودمند خواهد بود. مرباى ريشه و برگ من با عسل مسكن قى و مقوى معده است . ترشى من بازكننده و مقوى معده مى باشد، و اشتها را تحريك مى كند. جوشانده بذر و بيخ نوع كوهى من ، در باز كردن ادرار و عادت ماهانه اثر بيشترى دارد.
كرفس سنگ كه به آن كرفس شلغمى و كرفس صخرى مى گويند، در كتب قديم تحت نام ((فطرالساليون )) ذكر شده قوى تر از كرفس خورشتى است . بادشكن و قاطع ليزى معده است . جهت درد پهلو و پيچش معده توصيه شده و در باز كردن ادرار و حيض قوى تر از انواع ديگر است .

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




رکورد ۱۰۱

راستی رکورد به ۱۰۱ رسید.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




خدا رو شکر حالش بده!!!!!!!!!!!

ماجرا بر می گرده به وقتی که نی نی بزرگه تازه تصمیم گرفته بود به دنیا بیاد.

داداش سومی که متوجه میشه قراره  بابا بشه کلی ذوق زده میشه.

از طرفی هم روش نمی شده به کسی خبر بده.

تو یه اقدام سریع از طرف خودش، خوش رو غافلگیر می کنه و به داداش دومی زنگ می زنه. راویان می گن کلی آسمون ریسمون بافته و کلی هم چرت و پرت گفته تا اینکه می گه :

آره دیگه خدا رو شکر طیبه هم حالش بده ....

داداش دومی کلی شاخاش در میاد. می گه:یعنی چی حالش بده؟ چشه؟ چرا می گی خدا رو شکر؟؟؟؟؟؟

که بالاخره داداش سومی اعتراف می کنه که دارن بچه دار میشن و... باقی ماجرا

حالا هم از اون به بعد هر کی حامله باشه ما می گیم: آره خدا رو شکر فلانی حالش بده.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




شعف همسایه

سلام 

حالتون چطوره؟

منم خوبم.

جونم واستون بگه که، دیشب من بدبخت می خواستم خیر سرم زود بخوابم. نمی دونم چرا بی خوابی زد به سرم و تا خود ساعت ۱ بیدار بودم.

البته ساعت حدود ۰۰:۱۵ دیگه داشت خوابم می برد که تو خواب و بیداری دیدم زنگ درمون رو زدند. اول فکر کردم اشتباه شنیدم. بعد عزیز جون گفت که درسته یکی زنگ زده. عزیز جون هاج و واج واستاده بود و از جاش جم نمی خورد. منم پاشدم برم ببینم چه خبره. اگه فکر کردین که عزیز جون تعارف کرد که نرو من می رم، دیر وقته و ... سخت در اشتباهین . خلاصه اینکه من رفتم و گفتم کیه.؟ دیدم خانوم همسایه بغلیه.

یادم افتاد که مامانش قراره از دبی بیاد. تا یه لباس مناسب بپوشم تو ذهنم اومد که حتماً می خواد بگه هوای دخترمو داشته باش که ما می ریم فرودگاه.

در رو باز کردم. تو اون تاریکی احساس کردم ذوق و شعف داره از صورتش میزنه بیرون.

با کلی ذوق و شوق از وسایلی که مامانش اورده بود برام گفت و گفت که زودتر بیا ببین . منم قراره که امروز برم و از وسایل دیدن و خریدن کنم.

البته نه اینکه اون وقت نشناس بود نه. اقای عزیز جون رفته تو اشپزخونه کلی سر و صدا راه انداخته. اونم فکرکرده من بیدارم.

و این شد که من تا ساعت ۱ بیدار بودم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥




 

عغهعغ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥




سوتی هايه من

قدیم ها که سیب کوچولو خیلی کوچیکتر بود،   یه بار که رفته بودن خونه پسر عموش، موقع نهار که میشه و همه مثل قوم تاتار مشغول غارت سفره بودند ، سیبویه ما تصمیم میگیره برا خودش آب بریزه.

لیوانهایی که تو سفره بود یه ش کل عجیبی داشت. ضمنا سفالی هم بود.

خلاصه اینکه سیب مهربون شروع میکنه به ریختن آب تو لیوان و میبینه که از یه جای نامعلومی آب تو سفره راه افتاده. بعد متوجه میشه که اشکال از خودشه سریع پارچ رو میزاره رو زمین و ابهایه دم دستش رو به ضرب دستمال و .. مهار میکنه.

لیوان رو برمی داره میبینه ای دل غافل این لیوانها سرش بسته است.

و می فهمه که ای بابا تقصیر اون نبوده که آب ها تو لیوان نرفته و رو سفره ریخته. و از اینکه نباید دیگه شرمنده بشه خوشحال میشه و به روی خودش نمیاره.

در همین فکر بود که متوجه ته لیوان میشه. لیوان رو بر می گردونه و با تعجب و صدای بلند و یه صدای خندان میگه : ای بابا لیواناتون هم سرش بستس هم تهش سوراخه. در هر صورت آب می ریخت تو سفره.... 

هنوز حرفش تموم نشده بود که همه از خنده ریسه رفتن . چند نفر هم نزدیک بود خفه بشن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥




اس ام اس ۲

***اگه من و تو دو تا برگ پاييزي بوديم حتما من زودتر از تو خشك مي شدم و مي افتادم .. چون مي خوام وقتي كه تو مي افتي توي آغوش من بيفتي

***يه بنده خدايي مي ره خواستگاري .. به دختره مي گه چرا تو سيبيل داري . .دختره مي زنه زير گريه ياروه مي خواد از دلش در بياره مي گه مرد كه گريه نمي كنه

*** كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم.. فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم ... كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي ؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم ....

***اي كه پا گذاشتي رو عشق من .. اي كه در رو بستي روي من .. در رو باز كن دستم مونده لاي در .. )

***
!
..
..
..
؟
.
..
..
!!!؟؟
.
..
..
گذشت اون زماني كه اين پايين يه چيزي بود ..

***امروز سالگرد تولد جواد يساريه .. اگه كسي رو مي شناسي كه خيلي جواده اين اس ام اس رو براش بفرست )

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥




امان از ترافیک

راستی یادم رفت بگم که با این حال و روزم از پل گیشا تا اداره پیاده اومدم.

عزیز جون اگه منو می رسوند تا ظهر هم به کارش نمی رسید.

دقیقا از سر پل تا چهار راه فاطمی ماشین ها حرکتی نداشتند.

خیلی دلم برا خودم سوخت.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥




سيب در حال مردن

سلام به همه

امرو زصبح سیب مهربون بیدار که شد دید داره میمیره

عزیز جون هم هر چی دست و پا و کمرش رو ماشاژ داد انگار نه انگار. و سیب مهربون بی حرکت در رختتخواب تا ساعت ۸:۳۰ موند.

از احوالپرسی های شما الان خوب شده. یعنی بهتره.

آخه سیب کوچولو دیگه پرستار نداره و باید خوب بشه.

مامانش دیروز رفته.

فعلاً بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥




عزیز جون و سوتی هاش

سلام

دیروز عزیز جون اصلاْ حالش خوب نبود.

مامانم هم که می خواست بره پیش مامانش، چون کلیه هاش درد گرفته بود نرفت و موند یه عالمه تو کمدهامو تمیز کرد.

من که رسیدم ساعت۱۸:۳۰ بود.

دیدم مامان برا عزیز جون چای نبات درست کرده.

عزیز جون هم کلی ناز و عشوه برا من اومد.

بهش میگم حالت چطوره؟ الان چه حسی داری؟

با ناز و ادا (خداییش تب هم داشت) میگه یه کم لرز دارم.

می گم (گلاب به روتون) اسهال داری؟

میگه نه دقیقاً. ولی میل به اسهال دارم

مرده بودم از خنده. میگم گلم پاشو بریم دکتر. ولی یادم باشه ازت سوالات احتمالی که دکتر می پرسه رو بپرسم. تا مبادا پیش دکتر سوتی بدی.

*** عزیز جون در حالی که داشت دراز می کشید: می گم تا موقعی که پرستار هست مریض بشیم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥




۶۹ بازديد کننده.........ولی

سلام

حالتون خوبه؟ منم خوبم

دیروز ۶۹ بازدید داشتیم با یه نظر . آخه خدا رو خوش میاد؟

یه کاری می کنین من انگیزه هایه قشنگم رو از دست بدم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥




کمر درد سيب مهربون...آدم آهنی

سیب جون ما الان سه روزه داره از کمر درد میمیره و عزی جون براش یه کمربند طبی خریده.

هیچکی نمی دونه واصلا معلوم نیست ولی سیب جون تو خودش احساس آدم آهنی می کنه وقتی داره راه میره.

الان سیب مهربون شده کمر باریک.

براش دعا کنید خوب شه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




سوتی هايه من ۱۹/۹/۸۵

سوتی هایه امروز من در داخل نهار خوری به ثبت رسیده:

**در حالی که بلند بلند حرف می زنم:

دلم میخواد داد بزنم تا گوشم به آمریکا برسه.

ترجمه: دلم می خواد داد بزنم تا صدام به آمریکا برسه.

**دومیش همین الان از ذهنم پرید.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




خبر جديد... سوتی هايه من

می خوام از این به بعد داستان سوتیهامو هم براتون بنویسم. پس با ما باشید با عنوان:  من و سوتی هام

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




فمينيسم اما از اون وری!!!!!!!!!!!!!!

اول فضایی رو که می گم تصور کنین بعد توضیحات رو بخونین.

 

من و مریم تو شرکت بعد از یه عالمه خستگی و .. داشتیم کوش شیطون کر نهار می خوردیم. و البته یواشکی. تا این مدیر عامل ما که ادای رژیم داشتن رو در میاره نیاد از غذایه ما بخوره.  مخصوصاً اینکه من یه عالمه سالاد آورده بودم و یه عالمه به اون سس زده بودم تا مدیر عاملمون که میگه سس سمه نتونه از اون بخوره که یهو نمی دونم کله این اجل معلق از کجا پیداش شد.

توضیحات:

داشتم می گفتم که... تو شرکت قبلی که بودم (س.ش)، یه مدیر عامل داشتیم  (این شکلی نبودها)  آخر لاف بود. ....

عزیز جون می گفت این باید سخنران میشد. چون خیلی راحت میتونه با یه کلمه و پیرامون اون، کلی جمله بسازهو به عبارتی ور بزنه 

فقط لازمه یه مطلبی رو از خودت یا از یه جایی بشنوه. یه طوری راجع به اون حرف میزنه که هر کی ندونه فکرمی کنه خدایه اون مورده.

خودتون بهتر می دونین که این طور افراد اگه مطالعه نداشته باشن، درمورد مطالب خیلی سوتی میدن.  البته همینطوری هم که سوتی میدن. تازه یه مدت که میگذره کاملاً تکراری بودن حرفهاشون مشهود میشه.

این مدیر عامل ما گاهی بدطوری سوتی میداد . یکی از این سوتیاش در مورد فمینیسم بوده.....

اصل ماجرا:

آقایی که شما باشین ، فکر کنم ایشون شنیده بود که خانوم هایی که خیلی مرد بیزارند و ... رو بهشون می گن فمینیسم.

در هر صورت هر چی که شنیده بود راجع به اون تحقیق نکرده بود.

تو پرانتز هم بگم که ایشون کلاً احساس می کرد که خیلی مرده (من به مرد بودنش مشکوک بودم )

و از اونجایی که با گروه زنان مخالف بود، داشت یه خطابه بلند بالا در مورد نفی زنان و زنان هیچی نمی دونن و ... ایراد می کردند که یه دفعه گفتند: می دونین چیه. من کلاً آدم بی کله ای هستم. اصلاً آقا اینطوری بگم: من فیمینسم هستم.

حالا فکرشو بکنین که من و دوستم چه حالی شدیم. داشتیم غذا هم می خوردیم. آخه یه نفر بیاد در مضرات زن و ... دو ساعت لکچر بده، بعد یهو در یه اقدام غافلگیرانه بگه من به طور کلی یه فمینیسم 100 آتیشه و افراطی هستم. تازه یه فیمینیسم مرد.

مریم که غش کرد از خنده. منم خیلی خندیدم ولی سعی کردیم مودب باشیم.

 

من و مریم فایلهامون ریخت به من. مریم که انگار فکش جمع نمی شد. یه طوری از تعجب دهنش باز مونده بود که یه بچه خرس اگه از اونجا رد می شد اونجا رو با غار اشتباه می گرفت.

منم یه مدت طول کشید تا مغزم به دهنم دستور داد که حرف بزنم. خلاصه با یه عالمه مکث گفتم: آقای ... تکلیف ما رو مشخص کنین. شما بالاخره موافق خانوم های محترم هستید یا مخالفشون؟ تازه یه مرد که نمی تونه فمینیسم باشه.  

آقای ... پوزخندزنان گفت که : همینه میگم خانوم ها ایکیو ... بهشون نرسیده دیگه. بابا جان من 2 ساعت دارم سخنرانی میکنم شما میگید لیلی مرده یا زن؟ معلومه که من موافق خانوم ها نیستم و... من یه فیمینیسم دو آتیشه هستم. 

ولی یهو دوزاریم افتاد و پوزخندزنان از نوع بیشترش به آقای مدیر عامل گفتم: البته ما کاملاً متوجه منظور شما شدیم. و اینو می دونیم که شما چشم دیدن خانوم ها رو ندارین ولی جناب، برای یه مرد قباحت داره که فمینیسم باشه.

آقای مدیر عامل که متوجه گند خودش نشده بود گفت: چرا نمیشه.  من به عنوان یکی از طرفداران پر و پا قرص مردان اعلام می کنم که یه فمینیسم  پایبند و واقعی هستم و مثل بعضی از آقایون فقط حرفش رو نمی زنم. شما اصلاً می دونین فمینیسم چیه؟

منم گفتم اتفاقا ما هم همین رو می خواستیم بپرسیم.

اون گفت خوب شما که فکر می کنین از من بیشتر می دونین توضیح بدین.

البته آقای ... فکر می کرد این موضوع رو مثل بقیه موضاعات دیگه می تونه با مغلطه و.. جمع کنه. برا همین می خواست از دهن ما حرف بکشه و با اطلاعات ما به جنگ خودمون بیاد. غافل از اینکه این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نبود.

ما هم گفتیم که فمینیسم یعنی..... و اون فهمید یه نفر که طرفدار گروه مردان باشه هیچ وقت نمی تونه فمینیسم باشه. ضمن اینکه هیچ مرد فمینیسمی هم  تا حالا به طور علنی در جامعه زنان اعلام وجود نکرده.

اگه فکرمی کنی اون کم اورد ، کاملا در اشتباهین. چون اون خنگ خدا باز هم فکر کرد که می تونه ظاهر قضیه رو به طور کاملا منطقی حل کنه.

پس دوباره گفت: خوب اینو که می دونستم (حالا چند لحظه قبلش رو انگار ما فراموش کردیم) ولی منظور من این بود که: من فمینسم هستم از اون وری.

 

و در اینجا بود که منو مریم بی مهابا شروع کردیم به خندیدن و تا مدتها داشتیم میخندیدم. 

  

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




اخبار امروز

دیشب بابام رفت. ساعت ۲:۳۰ رسید.

من قبل از رفتم به خونه رفتم و کاغذ کشی خریدم.

مامان هنوز خونه ماست.

شاید امروز دوباره بره پیش مامانش.

من دارم از کمر درد میمیرم.

الان هم یه کمربند طبی بستم. پاک سمن.

موبایل هم خونه است. اینقدر زنگ نزنید.

یه خاطره هم یادم اومده که در پست بعدی براتون می نویسم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... جمعه

و بالاخره جمعه..

جمعه صبح ساعت ۵:۳۰ از صدای راه رفتن بابا جون و شایدم عادت هر روز از خواب بیدار شدم. یادم اومد که جمعه است و می تونم بخوابم پس خوابیدم. ساعت ۶ ساعت ۶:۱۵ و بعد ۶:۴۰، ۷، ۷:۳۰ و... هی چشمامو باز نمودم و با دیدن ساعت چشمامو بستم.

تا اینکه خوابم برد و با صدای زنگ موبایل ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم و سنگر رو ترک نمودم. می خواستم خودمو بکشم.

بماند که  دیگه بعد اون هیچ وقت نتونستم بخوابم چون بابا بیدار شده بود.

بابا رو فرستادم قدم بزنه خودمم بلند شدم ظرفها رو شستم و کمی جمع و جور کردم.

صبحونه خوردم. و مامان  خانوم زنگ زد و گفت که دیر راه می افته. منم با بابا راه افتادم رفتیم خونه داداش دومی جهت امر خطیر اسباب کشی.

مامان هم ساعت ۱۳:۳۰ درست بعد از نهار رسید.

راستی یادم رفت بگم که اونها فکرمی کردند که ما ظهر اونجا نمی ریم.

من به این نتیجه رسیدم که ماهی بهم نمی سازه.

خلاصه اینکه تا ساعت ۱۷:۳۰ یه ضرب داشتیم کار می کردیم.

خدا رو شکر که بیشتر کارها تموم شد. ولی من بدبخت کمرم درد گرفت و داشتم از کمر درد می  مردم. اما به دلایل امنیتی نتونستم ابراز کنم و مجبور بودم تا آخرش وایستم.

تازه اینقدر گرم و سرد شدم که لرز کردم.

وقتی اومدیم خونه یه عالمه بحث و بررسی پیرامون مسائل جانبی در گرفت.

من دوش گرفتم و خواب از سرم پرید. چشمتون روز بد نبینه که تا ساعت ۱:۳۰ بیدار بودم. عزی جون هم ساعت ۱۲:۳۰ رسید.

صبح حاضر بودم منو بکشن تا بتونم یه ساعت دیگه چشمام ببندم. علی رغم تمام مقاومت هام بیدار شدم و سر کار رفتم.

مامان و بابا هم با ما اومدن و رفتن خونه دوستشون. بعدشم رفتن دکتر.

جالب اینجا بود که بابا فکر می کرد شاید تعداد انگشت شماری ماشین ببینه که دارن به سمت تهران میرن. و از اینکه تو اتوبان ترافیک بود خیلی تعجب کرده بود.

ما از این داستان نتیجه می گیریم :

* که آخر هفته ها الزاماً برای استراحت نیست.

** وقتی مادر شوهرتون از راه رسید، هرچقدر هم خودش بگه میل ندارم باید به فکر غذاش باشید. یا لااقل یه تعارف خشک وخالی بهش بزنید. مخصوصا اینکه مادرتون هم اونجا هست. 

*** دیگه اینکه یادتون باشه خوبیهایه افراد رو هم ببینید.

**** منم اگه سعی کنم به خودم سختی ندم و بیشتر حرص بخورم بابت اینکه همه چی باب میلم باشه. ضمن اینکه از لحاظ فیزیکی تحرک خاصی نداشته باشم. برای چطوری بردن اسبابم زیاد زحمت فکر کردن به خودم نداده باشم، مسلماً نه کمر درد می گیرم نه اینکه خسته و وامونده میشم. نه زیاد خسته.  

***** با توضیحات بالا مسلماً در دراز مدت سالم می مونم. و این دلیل بر ناز کردن افراد نیست.  

پ ن: البته تمامی این نتایج در درون خاطرات بود و شما بابت اینکه با خوندن این نوشته ها به نتایج نرسیدید خیلی خودتون رو ناراحت نکنید. 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... پنجشنبه

و اما پنجشنبه...

صبح ساعت۱:۳۰ پس از یه عالمه اس ام اس بازی با نفیسه و نغمه خوابیدم و ساعت ۴ با سر و صدایه ناشی از زنگ موبایل، صحبت عزیز جون با همکارش، سرو صدای دویدن عزیز جون به این طرف و اونطرف جهت یافتن لباسهاش و ... و صدای درها از خواب بی خواب شدم.

ساعت ۶ از صدای زنگ موبایل بیدار شدم و یادم نیومد که چرا باید بیدار شم. در حال احتضار بودم. تا اینکه ساعت ۶:۱۵ ساعت دوباره با صدای موبایل بیدار شدم و یادم اومد که باید برنج رو درست کنم و برم بازار. بابا ساعت ۱۳ می رسید. من تا ساعت۷:۳۰ تو رختتخواب اب خودم کلنجار رفتم. تا اینکه در ساعت ۸ از خیر بازار گذشتم.

چون می ترسیدم دیر برسم و بابا جونم پشت در بمونه. خودمو گذاشتم جای باباییم و دیدم که خیلی غصه می خورم.

خلاصه اینکه به کارهام رسیدم. برنج رو درست کردم و رفتم خیابون گردی. تا ساعت ۱۲:۳۰ رسیدم.

کارهام داشت تموم می شد که باباجون رسید.

من خیلی خوشحال بودم که نرفتم بازار.

شب هم داداش دومی با خانواده اومدن. جای عزیز جونم خالی بود. مرغ درست کرده بودم با یه جور سیب زمینی قارچ و .... من دراوردی.

شب دیر خوابیدم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... چهارشنبه شب

با لحن یه بچه دبستانی که می خواد صداشو ۵۰ نفر تو کلاس بشنوند بخونید.

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان، انشایه خود را آغاز می کنم.

من در روز چهارشنبه می خواستم که خیلی زود به خانه بروم. همسر که همون آقای عزیز جون می باشد، (چون ماشین را در منزل گذاشته بود) می خواست با سرویس به خانه برود، تا دهنش سرویس نشود.

من هم طبق معمول همیشه که می خواستم زود بروم، ساعت ۱۸:۳۰پس از اینکه از عالم امکان پرینت گرفتم به منزل مراجعت نمودم.

خبرهای مهم امروز دلتنگی بیش از حد من برای عزیز جون و  صحبت نمودن با سمیرا دوست دوران دانشگاهم می باشد.

راستی موقع برگشت به خانه با یه آقای راننده ای رفتم که خیلی خوب به کوچه پس کوچه ها آشنا بود. و خیلی راحت ما را وارد اتوبان تهران کرج نمود.

البته بعدا در مورد این آقا صحبت خواهم نمود.

ما از انشاء بالانتیجه می گیریم که من چهارشنبه ام را اینگونه گذراندم.

*دیگه کاری ندارم. شاید امروز زود رفتم خونه پس خداحافظ

**دارم از کمر درد هم میمیرم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥




موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... چهارشنبه شب

با لحن یه بچه دبستانی که می خواد صداشو ۵۰ نفر تو کلاس بشنوند بخونید.

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان، انشایه خود را آغاز می کنم.

من در روز چهارشنبه می خواستم که خیلی زود به خانه بروم. همسر که همون آقای عزیز جون می باشد، (چون ماشین را در منزل گذاشته بود) می خواست با سرویس به خانه برود، تا دهنش سرویس نشود.

من هم طبق معمول همیشه که می خواستم زود بروم، ساعت ۱۸:۳۰پس از اینکه از عالم امکان پرینت گرفتم به منزل مراجعت نمودم.

خبرهای مهم امروز دلتنگی بیش از حد من برای عزیز جون و  صحبت نمودن با سمیرا دوست دوران دانشگاهم می باشد.

راستی موقع برگشت به خانه با یه آقای راننده ای رفتم که خیلی خوب به کوچه پس کوچه ها آشنا بود. و خیلی راحت ما را وارد اتوبان تهران کرج نمود.

البته بعدا در مورد این آقا صحبت خواهم نمود.

ما از انشاء بالانتیجه می گیریم که من چهارشنبه ام را اینگونه گذراندم.

*دیگه کاری ندارم. شاید امروز زود رفتم خونه پس خداحافظ

**دارم از کمر درد هم میمیرم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥




پاسخ به یه هموطن در مورد ساعات کار مساجد در ایران

مسجد...ساعت کاری.........................................چهارشنبه، 15 آذر 1385،

پاسختون روشنه! وقتی توی يک مسجد دو سه تا کولر گازی باشه و يک کولر دو تيکه باشه و کلی فرش و کسی نباشه ۲۴ ساعت خادم مسجد باشه.خوب بنظرتون ميشه درب مسجد رو بازگذاشت؟ قديما اينقدر مسجد نبود! و به تعدادشون خادم ۲۴ ساعته نبود!
اما اين انتقاد رو ميکنم که بعضی از مساجد بلافاصله بعد از نماز ميخوان درب مسجد رو ببندند.

...

...

...

 عزیزی که جوابیه برا من نوشتی از شما ممنونم که اینقدر به من لطف دارید. جوابتون رو هم بالا نوشتم. امیدوارم باز هم گذرت اینورها بخوره و اینو بخونی.

اینو من از یه جایی خونده بودم و حرف دل منم بود و براتون تو وبلاگم گذاشتم. ولی به نظر شما درسته که مردم مسلمان تو ایران که یه کشور اسلامیه دزدی کنند از تو مسجد؟؟؟؟

نمی گم دزدی نمی کنند. ولی من اینو می گم که آخه فکر نمی کنند که دنیایه دیگه ای هم هست.

من هنوز این مسئله رو که یه سری افراد تو حرم امام رضا دست به دزدی می زنند رو نتونستم درک کنم.

و هنوز هم معتقدم که میشه مساجد باز بمونند.

لا اقل از هر چند تایی که نزدیک هم هستند یکیشون باز باشه.

چه اشکالی داره که منبع درآمدی باشه برا یه بنده خدایی که کار نداره و یه سرپناه هم می خواد...

حرف زیاد دارم ولی دیگه فرصت کمه ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥




سیب مهربون در صفحه فعالترین

سلام سیب مهربون و گرامی.

از اینکه من با شما آشنا هستم خیلی خوشحالم.

امیدوارم همیشه در همه زمینه های زندگی فعال باشی. (چی گفتم)

آرزومندم موفق و پیروز و شادکام از دنیا بری.... امیدوارم در قسمت پر بیننده ترین وبلاگها وارد شوی.... ان شاءالله با نفر اول وبلاگ نویسان جهان محشور شوی...

خوب دیگه پررو شدی ها. خواستم بهت تبریک بگم . دیگه اینقدر بی جنبه بازی در نیار دیگه. شق القمر نکردی که. برو خدا رو شکر کن.

می گم اگهبابا پرشین می دونست تو اینقدر خوشحال می شی و مثل ... کیف می کنی، یه قسمت می ذاشت به عنوان بی جنبه ترین وبلاگهاو اسم تو رو اولش می نوشت.

خودمونیم ها عجب فکر توپی

راستی اینو نوشتم تا اولین نفری باشم که به خودم تبریک می گم.

تا مجبور نشم مدیون کسی بشم که اول به من تبریک گفته و برم تو وبلاگش ازش تشکرکنم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥




سيب در صفحه اول

سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی (با جیغ بخونید)...

نمی دونم می خواستم براتون چی بنویسم... احتمالاً حرفهای روزمره... ولی وقتی وارد صفحه اول پرششین بلاگ جون شدم ، دیدم به به ... سیب مهربون تو قسمت فعالترین وبلاگهاکه بود اسمش اومده تو صفحه اول

الان من تو پوست خودم نمی گنجم.. کسی یه پوست سایز۲۰ ایکس لارج سراغ نداره؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥




تا شنبه بای بای

دیگه برا امروز بسه.

امروز خیلی تو وبلاگم مطلب گذاشتم و بسه دیگه مادر.

فردا شاید برم خرید و خودمو خجالت بدم.پس فردا هم خونه داداش میرم جهت کمک.

فردا بابا جون میاد خونه ما.

شنیدم پارسا جونم عاشق ماهیه

دلم براش یه ذره شده

میگن ماهی رو بابام آورده خونه بغل کرده و ... تازه کلک هم هست...ادای جیش کردن در میاره جهت رفتن به بیرون از اتاق

دیگه کلی کارهام مونده باید انجام بدم

برا کسی سوء تفاهم پیش نیاد. من امروز ساعت غذا خودنم رو صرف اینکارها کردم .

خودم میدونم وجدان کاری یعنی چی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




مسجد...ساعت کاری

باز اینو از یه جایی خونده بودم و چون حرف دلم بود براتون نوشتم

مسجد

نميدونم از كي مد شده مساجد هم داراي ساعات كاري شدن . تا اونجايي كه يادم مياد مسجد خانه خداست بايد درش در كل شبانه روز براي عموم باز باشه تا اگر مسافري كه از جاي دوري اومده يا كسي كه ميخواد رفع حاجت كنه يا كسي كه ميخواد در كل روز با خداي خودش راز ونياز كنه بتونه بدون هيچ موردي وارد اين محل روحاني بشه . ساعات كاري مساجد را هم بيشتر دوستان ميدونند صبح ها براي اذان صبح كه معمولا تا ساعاتي از طلوع خورشيد هم باز هستند . ساعت دوم بازگشايي مساجد ظهر ها زمان اذان ظهر و عصر, كه اين ساعت هم معمولا يك ساعت قبل از اذان ظهر و زمان بستن درب هاي مسجد هم يك ساعت بعد از اذان مي باشد, زمان اذان مغرب هم كه ديگه نياز به گفتن نداره .حالا نميدونم زمان كاري مساجد را كدام يك از ارگان ها يا سازمان ها تعيين ميكند دوستاني كه ميدونن به ما هم بگن اطلاعاتمون بالا بره. يادم مياد كتب قديمي را كه ميخوندم تو هيچ كدوم از اين داستان ها ننوشته بود مساجد در قديم هم ساعات كاري دارن و كل شبانه روز براي همه باز بودن و فقير و غني هر زمان كه ميل داشتن به مساجد مي رفتن . حالا نميدونم چي شده كه مساجد همين كه نماز نمازگران تمام ميشه درب هاي مسجد را براي سانس بعدي نماز ميبندند .(ميبخشيد قصدم توهين نيست ولي مساجد ما الان سانسي كارميكنن : سانس صبح – سانس ظهر – سانس مغرب ) ما ايراني ها كه اين همه ادعاي شيعه بودن داريم و ميگيم دينمون كاملتر از بقيه مسلموناست و همش دعا ميكنيم امام زمان ظهور كنه فكر اينجاش را كردين اگر يك روز امام زمان ظهور كنه بخواد وارد يكي مساجد بشه با در بسته روبرو ميشه و بايد در بزنه . بهتره يكم به خودمون بيام ادعاي مسلموني را كنار بذاريم مسلمون واقعي باشيم . مسلمان هم مسلمان هاي قديم- مسجد هم مسجدهاي قديم

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




خواص پسته

اول از همه توضیح بدم که دسته که من اینها رو از یه جایی میام اینجا کپی می کنم.  این کارمن هیچ دلیل جز نگهداشتن این مطالب در وبلاگ شخصی خودم نداره. اگه کسی هم اعتزاض داره بگه تا حالشو بگیرم.

اسم من «پسته» است !

فارسى من پسته است . اعراب آنرا معرب كرده ((فستق )) گويند و فرنگى ها به من ((پستاش )) خطاب مى كنند. زادگاه اوليه من شمال خراسان - افغانستان و كرمان - آذربايجان - قزوين - اردستان و رفسنجان مرا به مقدار زياد كاشته و محصولى مرغوب مى دهم ، مخصوصا اگر مرا به درخت بنه پيوند نمايند. درخت من مانند درخت خرما دو پايه مى باشد. يعنى گل نر و ماده ى من در دو شاخه ى مختلف قرار دارند. قسمت هاى پايه ى نر من داراى هورمون مردانه بوده و مقوى شهوت مردان است . چنانچه در ميوه من جفت گيرى بعمل نيايد آن ميوه پوك و بى مغز مى شود و به اين پسته پوك در كتب قديم بزغنج و بزغند گفته اند. خواص اين پسته ى تلقيح نشده با پوست پسته ى مغزدار فرق بسيار دارد. و بعلت داشتن مواد مازويى شكم را بند مى آورد و در دباغى مورد مصرف دارد و نوشيدن آب جوشانده ى آن نشاطآور است . مغز ميوه زيادكننده و مقوى شهوت است و جهت تقويت ذهن و حافظه تجويز مى شود. درمان سرفه - مقوى قلب و ضد خفقان است ، برعكس ساير آجيل ها در معده توليد تخامه نمى كند، بلكه از پيچش معده جلوگيرى كرده ، و سردى كبد را معالجه مى كند، گرفتگى كبد و كيسه ى صفرا را باز مى كند و در حقيقت كبد را زهكشى مى نمايد و درد آنرا تسكين مى دهد و با اينكه غذاييت زيادى ندارد اشخاص لاغر و ضعيف را چاق مى كند، ولى هرگز باعث چاقى مفرط و بى تناسب نمى شود. اگر مرا با پوست نازك الوانى كه روى مغز من است بخورند يرقان را درمان مى كنم و ورم طحال را از بين ميبرم و پادزهر سموم مخصوصا نيش حشرات مى باشم . جويدن مغز من مقوى دندان و لثه و خوشبو كننده ى دهان و درمان جوشهايى است كه معمولا در دهان مى زند. مغز من شكم روش را بند مى آورد و پوست معده را زبر مى نمايد، و روده ها را جارو و زهكشى مى كند. از قى و سكسكه جلوگيرى مى كند. اسهال و تشنگى را برطرف مى كند، اگر پوست سفيد و سخت مرا در آب جوشانده و در آب آن بنشينند، نشستنگاه را كه بيرون آمده باشد فرو مى برد. چكاندن پوست درخت و برگ من جهت بند آوردن ترشحات موى سر با آن از ريزش ‍ جلوگيرى مى كند. روغن پسته در عطر سازى مصرف فراوان دارد. ماليدن مخلوط آن با مشك جهت درمان لقوه و تقويت حافظه توصيه شده است و چكاندن آن در دماغ آنرا پاك مى كند. مخلوط روغن پسته با عنبر جهت درمان وسواس تجويز شده است .

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




حرفهايه لطيف

  • روي يك برگ نوشتم دوستت دارم . اما تو مثل بز اونو خوردي
  • يه بار از كنار دريا عبور كردي و يه عمر امواجش براي بوسيدن جاي پاهات ميان و مي رن
  • آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه هاي آرزوهايت حس كردي به خاطر بياور كه زيبايي شهابها از شكستن قلب ستارگان است
  • دوتا آدم برفي در دو طرف رودخونه ايي با ديدن هم عاشق هم مي شن اونا از عشق هم آب شدن تاشايد تو آب رودخونه به هم برسن
  • نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    اس ام اس

    • هميشه دوست داشتم با تو به ماهيگيري برم .. مي دوني چرا ؟چون هيچكس به اندازه ي تو كرم نداره

    •  An ajno ajni aib ajni aib ajni aib alah An ajno ajni aib ajni aib ajni aib alah
      ( نتونستي بخوني ؟ از آخر به اول چي ؟ )

    • ببخشيد بی موقع مزاحم شدم،،،،ميخواستم ببينم آب خوردی آفتابه رو کجا گذشتی

    • بی معرفت شدی ! خودت رو می گیری ! دیگه جواب نمی دی ! حالا خوبه فقط عکست رو زدن رو "چیتوز"

    •  پرتاب اولین زن ایرانی به فضا را به فال نیک می گیریم . امیدواریم به زودی آن روز نیز فرا رسد که شاهد پرتاب آخرین زن ایرانی به فضا باشیم !!!!


    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    چه کسی بود صدا زد سهراب؟

    كفش هايم كو؟

    با احترام به سهراب سپهري

    كفش هايم كو؟
    چه كسي بود صدا زد: يابو!
    آشنا بود انگار
    چه صداي خوفي!
    مثل يك عربده بود
    مثل كابوس طلبكار
    و صاحبخانه
    من به اندازه يك برج، دلم مي گيرد
    وقتي مي بينم
    كه سيامك- پسر همسايه-
    پرشيا مي راند
    با وجود اينكه
    ماست را مي ماند!
    و هم اينك جيبم
    كه به اندازه ليوان سياست خالي ست
    خنده اش مي گيرد
    مي شكوفد درزش!
    و بياريم سمسار
    ببرد اين همه مبل
    ببرد اين همه فرش
    ---
    خانه را بايد شست
    جور ديگر بايد زيست
    خانه بايد خود باد
    خانه بايد خود باران باشد!
    آن زمان است كه تو مي بيني
    ماه مي آيد پايين
    مي رسد دست به سقف ملكوت!
    ملك الموت كجاست؟
    كفش هايم كو؟
    چه كسي بود صدا زد: يابو!

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    از يه جايی....

    بعضي از پسرها موهايشان را بلند مي‌کنند!
    بعضي از دخترها موهايشان را پسرانه کوتاه مي‌کنند!

    درخيابان:
    دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو!
    پسر: ايييييييييييش! گمشو!
    دختر: شماره بدم زنگ مي‌زني؟!
    پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم مي‌شي!

    در مراسم خواستگاري:
    دختر: ببينين يکي از شرايط من براي ازدواج با شما اينه که نبايد برين سرکار!
    و يکي ديگه از چيزايي که من خيلي روش متعصبم اينه که نبايد موهاتون رو نامحرم ببينه...!

    در حين زندگي مشترک:
    دختر: اي بابا! آقا يه چايي نمي‌دي بخوريم؟!
    پسر: دستم بنده!... راستي امروز فري اومده بود اينجا! با جعفر اينا! من کلي خجالت کشيدم! زن فري براش پلاک جواهر خريده...
    دختر: آقا جون ندارررررررررررم! چي کار کنم؟! از ديوار مردم برم بالا؟!
    پسر: آخه من تا کي بايد بشورم و بسابم و بپزم...
    دختر:......!

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    زيره به کرمان چغندر به ....

    من «زيره» هستم !

    من سوغات كرمان زيره هستم . در فارسى به من ((زيره ))، در عربى به من ((سنوت )) مى گويند و در كتاب هاى گياه شناسى قديم ((كمون )) خوانده شده ام ، و در زبانهاى اروپايى نام من با كمى تغيير از كمون گرفته شده است ، زادگاه اوليه نوع سياه من كرمان است واينكه بعضى از مولفين اروپايى و مترجمين ايرانى منشا مرا مصر عليا نوشته اند صحيح نيست ، فقط نوعى از ما كه به كمون نبطى معروف است از قديم در سواحل رودخانه نيل خاكسترى است فرق بسيار است . از جمله اينكه من شكم را جمع مى كنم و نوع نبطى به آن لينت مى دهد. زراعت من به آب زياد احتياج ندارد و كشاورزان كرمان به جاى اب وعده آنرا مى دهند در صورتى كه محصولى كه در كنار رودخانه نيل به عمل مى آيد. از آب زيادترى بهره مند مى شود.
    خاصيت هورمونى و ضد عفونى كننده و قدرت ميكرب كشى من خيلى زيادتر از انواع ديگر است ، من داراى انواع مختلف به رنگهاى سياه ، سبز، صورتى ، زرد و قهوه اى و سفيد خاكسترى هستم .
    بذر انواع ما بيضى دراز است و همگى داراى يك اسانس روغنى فرار مخلوط از چند تركيب دارويى و مواد موثره بوده و همراه آن مقدارى تانن - رزين - صمغ و نوعى الكل و تركيبات كوچك ازت دار است . اروپاييان مرا مانند ادويه به غذا ميزنند و پنير را با آن خوشبو و حفظ مى نمايند و يك نوع نان با آن مى پزند و اعراب بذر ما را با عسل و فلفل مخلوط كرده ، معجونى جهت تقويت قوه باه درست مى كنند. ميوه من استعمال داخلى دارد و هم خارجى - بادشكن و جمع كننده رطوبت است ، مقوى معده - امعاء كبد بوده ، اشتها را تحريك مى كند. جلوى سكسكه را ميگيرد، ورم طحال و اسهال را معالجه مى كند. به علت داشتن هورمون جنسى ، شهوت را بر مى انگيزد و شير مادران را زياد مى كند. عادت ماهانه زنان را باز مى كند و به موقع آنرا بند مى آورد. عرق را زياد مى كند و بوى بد آنرا برطرف مى سازد. پرندگان مخصوصا كبوتر به بوى دانه سياه من علاقمندند و اگر آنرا در لانه كبوتر بگذاريد، زود مانوس شده و هر كبوترى كه بوى آنرا بشنود، به سوى لانه مى آيد و از آن گريزانند. اگر آب خيسانده مرا به چوب بماليد، موريانه نخواهد خورد و اگر آنرا بر بدن بماليد، شپش در لباس رشد نخواهد كرد و در اين مورد پيشينيان غلو كرده اند. نوشته اند اگر بدن نوزادى را هنگام تولد با آب زيره بشويند، در تمام عمر شپش در بدن او پيدا نمى شود.
    (خوشبختانه اين روزها به علت پيدا شدن داروهاى ضد حشرات شپش ‍ پيدا نمى شود و ما نتوانستيم صحت و سقم اين ادعا را كه اغراق به نظر مى رسد امتحان كنيم ) شستشو با آب خيسانده يا جوشانده من رنگ چهره را باز و آنرا نورانى مى نمايد. مرا با ماسك زيبايى روى صورت بنيدازيد و يا مخلوط با ماست كرده ، به صورت بماليد و لطافت و نرمى آنرا بعدا مشاهده فرماييد. من قاطع بلغم و درمان رعشه و لغوه هستم . زياده روى در خوردن من ترشح تيروئيد را زياد مى كند و باعث لاغرى و زردى رخسار مى شود - من بدن را گرم مى كنم و به هضم غذا كمك مى نمايم و نفخ آنرا برطرف مى نمايم ، مخصوصا اگر اين نفخ به علت پيرى و سردى مزاج باشد.
    براى جلوگيرى از خون دماغ مى توانيد بينى را از آب مطبوخ من پر كنيد و پره هاى آنرا با دو انگشت گرفته بگذاريد مدتى بماند - چكاندن آب مطبوخ من در چشم ، قرمزى آنرا برطرف مى كند و مانع خونريزى شده ، از چسبندگى پلكها جلوگيرى مى نمايد. ورم ملتحمه چشم را فرو مى نشاند. مضمضمه جوشانده من درد دندان را ساكت مى كند. نوشيدن خيسانده من در سركه جهت تنگ نفس و خفقان نافع است . ضماد من آرد باقلا ورمها را از بين مى برم - من مخلوط با عسل شهوت را زياد و مخلوط با سركه آنرا كم مى كنم . اگر مرا با غذاهاى گوشتى بپزيد از مضار گوشت كاسته و غذاى گوارايى خواهيد خورد.
    يكى از دوستان ما انجير بحث مفيد و شيرينى را عنوان كرده بود كه متاءسفانه به علت در هم ريخته شدن خطوط نامفهوم بود و من در اينجا ناگزير به آن اشاره مى كنم .
    اين روزها به علت زياد شدن جمعيت جهان موضوع جلوگيرى از آبستنى مورد توجه واقع شده براى اين كار توجه پزشكان و داروسازان متوجه هورمونهاى گياهى است . زيرا از بكار بردن هورمونهاى مصنوعى نتيجه مطلوب و بى ضرر بدست نيامده است و در اين مورد غذاشناسان آمريكا استفاده از گياهى به نام ((مى پى كو تا - تا)) را توصيه كرده اند. در ايران گياهانى كه داراى هورومون جنسى باشند زياد است و يكى از آنها ما زيره هاى گوناگون مخصوصا زيره سياه هستيم و يكى از نزديكان ما كه سياه دانه است ، و بعدا خود را معرفى خواهد كرد در اين مورد اثر معجزه آسا دارد.
    ديديد كه ما خواص متضاد داريم هم لينت مى دهيم و هم شكم را جمع مى نماييم هم عادت ماهانه بانوان را باز مى كنيم و هم از خونريزى زياد آن جلوگيرى مى كنيم ، هم شهوت را تحريك مى كنيم و هم مى توانيم آنرا از بين ببريم ، اين خواص متضاد را ما مرهون تركيبات خود مخصوصا هورمونهاى جنسى هستيم .

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    تفاوتهاي من و رئيسم!

     

    وقتي من یك كاري را دیر تمام مي كنم، من كند ھستم.
    وقتي رئیسم كار را طول دھد، او دقیق و كامل است.
    وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
    وقتي رئیسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.
    وقتي كاري را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
    وقتي رئیسم این كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
    وقتي من سعي در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
    وقتي رئیسم، رئیسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
    وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
    وقتي رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
    وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
    وقتي رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
    وقتي یك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھمیشه مریض ھستم.
    وقتي رئیسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خیلي بیمار است.
    وقتي من مرخصي بخواھم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
    وقتي رئیسم به مرخصي برود، باید مي رفت چون خیلي كار كرده است.
    وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئیسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
    وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئیسم ھرگز فراموش نمي كند.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    نکات ريز خانه داري...از بین بردن لکه

    لکه چربی
    برای از بین بردن لکه های چربی ، لازم است به نکات زیر توجه فرمایید:
    هرگاه لکه چربی بر روی لباس شب ، پیراهن ، شلوار ، پرده یا فرش ریخته شد ، در همان زمان مقداری نمک را بر روی بخشی که لکه چربی پخش شده بریزید . به طوری که کل چربی را پوشش دهد . نسبت به مقدار چربی ریخته شده از 3 تا 5 دقیقه بگذارید نمک روی لکه بماند تا کل چربی جذب نمک شود. سپس اگر هاله ای کمرنگ از لکه باقی ماند ، آن را با آب گرم و کمی پودر لباسشویی بشویید تا کاملا" پاک شود . این روش در مورد لکه چای نیز کارساز است .
    برای زدودن لکه چربی از پارچه مبلمان ، مقدار زیادی پودر تالک را به صورت لایه ای ضخیم روی لکه ریخته و صبر کنید . چربی به وسیله پودر جذب می شود . پس از گذشت یک ربع ساعت ، پودر را با جارو برقی از روی مبلمان بردارید . اگر باز هم اثر لکه مشاهده گردید ، می توانید مراحل بالا را تکرار کنید . توجه کنید که لکه چربی براحتی گسترش می یابد و پخش می شود ، بنابر این از مالیدن پارچه بپرهیزید .

    *پ ن: اگه احساس می کنین من اینها رو از جایی بلند کردم درست فکر کردین.

    خوب اگه خودم بلد بودم همشونو که نمی رفتم کتاب بخونم که...

    اینها رو اینجا می نویسم که هم شما یاد بگیرید هم خودم یه جای مطمئن برا ذخیره اونها پیدا نکردم

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    سيب مهربون بی خواب شده........اندر حکایات نشستن تو ماشین

    سلام به همه دوستان مهربون سیب مهربون

    سیب مهربون قصه ما دیشب خیلی بی خواب شده بود

    از خستگی زیاد شاید بود

    شاید هم از فکر و خیال زیاد

    خلاصه اینکه نتونست دیشب خوب بخوابه و خیلی هم خسته است

    امروز با ماشینی که اومد و طبق معمول جلو نشسته بود، هی دست راننده می خورد به دستش و اونو کلافه می کرد. سیب کوچولو امیدواره که اینکار راننده عمدی نباشه چون تو دلش به اون خیلی ناسزایه شرط دار گفت. شرطش چی بود؟ خوب همون که بالا گفتم دیگه. عمدی یا غیر عمدی نبودن.

     سیب کوچولو امروز تو راه همش داشت به یه پروژه فکر می کرد. چه پروژه ای؟ به اینکهیه چیزی اختراع کنه پر از سوزن که به دستش و پاش  و بازوش بچسبونه (البته بسته به شرایط) بعد هم با خیال راحت تو ماشین بشینه. و هر کی خواست از حد خودش تجاوز کنه سوزن ها بره تو تنش و یادش بیفته که وقتی کنار دست یه خانوم محترم میشینه نباید خودش رو ول بده و احساس کنه رو کاناپه منزلش نشسته. و پاهاشو یه کمی ببنده. اینقدر بعضی ها احساس بهشون دست میده و گشاد میشینن که آدم احساس میکنه یه........

    حالم بهم میخوره از این مردهایه بی ملاحظه....

    می خوام برم پایین یه چیزی بخورم...

    پس فعلاً بای بای

     

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥




    خداحافظ تا فردا

    آقامون اومد دنبالمون و ما باید الان بریم

    الان تو یکی از وبلاگها یه مورد طنز درباره سیاست خوندم که کلی قاطی کردم نمی دونم چرا؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥




    یاد روزهایه دانشگاه به خیر ۳........يه عالمه خبر از بر و بچ آپاچی

    امروز به زهرا قلی زنگ زدم و کلی باهم حرف زدیم و من دوباره شارژ شدم.

    زهرا قلی کلی خبر از بر و بچز آپاچی بهم داد که من داشتم شاخ در می آوردم. کلی هم خوشحال شدم.

    خبرها رو براتون می نویسم. ولی اول بگم که مثل اینکه موضوع ۱۶ آذر ۸۵ جدی بود. آپاچی ها هم جزء افراد نام برده بودند که باید ساعت ۸ در دانشگاه حاضر می شدند.

    خوب حالا می رسیم به خبرهایه جدید:

    • ماجده یه پسر داره که اسمش امیر حسین و الان شاید یک سال و نیم داشته باشه. و در شهر دانشگاهمون که به دلایلی نمی نویسم ساکن.
    • سمیرا که تا حالا مادر ۳ جانباز شده در تهران ساکنه
    • لیلا که گنبدی بود و یه پسر به اسم امیر محمد داشت الان یه پسر دیگه داره که اسمش امیر محمد. و هر دوتاشون اینقدر بزرگند که حرف می زنند.
    • ملیحه یا همون کوجیرویه خودم الان عروسی کرده. تازه با خانواده همه به گنبد کوچ نموده اند.
    • مریم خرس قطبی هم عروسی کرده و دیگه هیچ خبری ازش نیست.
    • محبوبه که دبیری بود الان یه بچه دو سه ماهه داره.
    • محبوبه ارباب بزرگ یه بچه ۱.۵ داره.
    • سودابه هم که با ابوذر ازدواج کرده بود، عروسی هم گرفت و رفت خونه خودش. هر دو تاشون هم تو شهر خودشون هستند. ابوذر بانک ملی قبول شده و تو بانک کار می کنه.
    • رویا هم ۲ تا بچه داره.
    • زهره هم تهرانمه که شمارشو گرفتم براش زنگ می زنم.

    خوب دیگه کسی با ما کاری نداره ؟ فعلاً بای بای

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥




    پرشین بلاگ دیوونه

    پرشین بلاگ دیروز دیوونه شده بود.

    من دو تا پست دیگه هم دیروز براتون نوشته بودم  که تا ساعت ۱۸ نتونستم براتون بفرستم.

    آخرش هم به خاطر مسایل امنیتی مجبور شدم پاکش کنم.

    راجع به ۸/۸/۸۸ و قرار ما با دوستان ورودی ۷۷ دانشگاهمون بود که گذاشتیم.

    حالا هم می خوام برم یه صبحونه درست درمون بزنم تو رگ.

    فعلاً بای بای

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥




    سیب سکته کرده

    سلام

    صبح زیبای همه به خیر و شادی

    الان که دارم اینها رو براتون می نویسم و یا به عبارتی می تایپم حالم زیاد خوش نیست چون:

    ۱- تو راه اینقدر ترسیدم که کمرم و قلبم درد گرفته واحتمالاً یه سکته رو زدم

    ۲- از دست خداجون هم ناراحتم که چرا یه پول قلمبه به ما عطا نمی کنه ما بیام تهران خونه بگیریم تا هم از دست این رفت و آمد راحت بشیم و هم اینکه از بار ترافیک صبحگاهی کم کنیم

    ۳- از دست پلیس ناراحتم که چرا صبح ها از این ماشین هایه پلیس بزرگراه نداره تو اتوبان که این راننده های احمق رو جریمه کنه.

    کدوم راننده هایه احمق؟؟ یعنی شما نمی دونین؟

    همون راننده هایی که صبح زود تو این شلوغی و وانفسا، فکر می کنند اومدن مسابقه حرکات نمایشی با ماشین. همون راننده اتوبوس دیوانه ای که امروز صبح احساس کرده بود سوار ماشین مسابقه است. نه جون مسافراش براش مهم بود و نه اینکه بقیه ماشینهایه اطرافش.

    نمی دونم تو سرش چی بود و چی فکر می کرد. ولی من که از بیرون داشتم به حرکات و رانندگی احمقانه اون نگاه می کردم هر آن احساس می کردم که دیگه چپ می کنه. یه بوق هایه وحشتناکی می زد که نگو و نپرس.

    عزیز جون که تو لاین سرعت داشت می اومد حداکثر سرعتش ۸۰ تا تونسته بود بشه، اونوقت این اتوبوسه تو اون شلوغی سرعتش ۱۱۰ تا بود. باور کنین.

    اگه من پلیس بودم ماشینشو می خوابوندم و شماره و عکس و اسم راننده رو تو روزنامه می زدم. تا درس عبرتی بشه برا همه. تازه حق رانندگی رو هم به مدت ۱ سال ازش می گرفتم.

    راستی چرا پلیس غیر جریمه کردن یه فکرهایه اساسی دیگه نمی کنه برا این راننده هایه احمقی که با جون مردم بازی می کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

    چرا؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥




    ياد روزهايه دانشگاه به خير...۲

    داشتم یه موضوعی رو براتون تایپ می کردم نمی دونم چرا کامی جون یهو خاموش شد؟ . یه عالمه از خودم مهربونی و احساس دربه کرده بودم.

    داشتم براتون از دیشب می گفتم . از اینکه یهو، یاد ریحانه دوست دوران دانشگاهم افتادم. از اینکه وقتی روز دانشجو نزدیک میشه من یاد دوران دانشگاه می افتم.

    خلاصه دیشب هر طوری که بود شماره ریحانه رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم. باورتون نمیشه اول دخترش گوشی رو برداشت و باهام حرف زد.

    بهش گفتم اسمت چیه ؟ گفت راحله

    آخ نمی دونین که چه با نمک حرف می زد. تازه لهجه هم داشت. از اون طرف هر چی ریحان می گفت اونم تکرار می کرد. از همون پشت تلفن می خواستم بخورمش.

    ... رشته کلام از دستم خارج شد دیگه نمی تونم براتون بنویسم.

    تمامی احساسم  ر...ی..د...ه شد توش از بس از جام بلند شدم و نشستم.

    همین دیگه فعلاً کاری ندارم.

    بای بای

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥




    يه روز سرد و سگی

    سلام

    می دونین چیه  من امروز صبح رو با اخلاقی بسیار سگی آغاز نمودم

    ماجرا از اونجا شروع شد که آقای عزیز جون دیشب نذاشت من زود بخوابم

    البته ساعت ۲۲ رسیدیم خونه و من داشتم سینما ۵ می دیدم

    دوباره چند وقته فیلم خونم کم شده

    خلاصه اینکه فکر کنم بعد از یه روز سخت ساعت ۴۵ دقیقه بامداد خوابیدم و عزیز جون بهم قول داده بود که اگه منو نرسونه اداره حداقل با من میاد از خونه بیرون

    منم با خوشی همین قولی که داده بود خوابیدم

    تا صبح هم نمی دونم چرا داشتم خواب شرکت قبلی و ... می دیدم و کلی اعصابم ریخته بود به هم

    به هر حال عزیزجون منو ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح از خواب بیدار نمود و نمی دونم چی گفت که من فهمیدم که اون با من نمیاد و ریختم به هم

    خلاصه اینکه هی گفتم ۱ دقیقه دیگه، یه دقیقه دیگه که عزیز جون عصبانی شد و گفت که دیر می کنی پاشو ، من برات چایی درست کردم و رفت از تو آشپزخونه دوباره صدام کرد

    منم عصبانی بلند شدم و گفتم: اصلا دوست دارم دیر کنم به تو ربطی داره؟ چرا تو کار من دخالت می کنی و ...

    خلاصه اینکه عزیز جون اومد و برام چایی ریخت و کلی ناراحت شد و منو مورد تفقد قرار داد، ولی مگه من آدم شدم. دیگه اون رویه سگی که اومده بیرون همون بود. با ناراحتی و پشتم به عزیز جون لباسامو پوشیدم و یه جرعه کوچک چای خوردم. اونم به دستور رویه مهربونم نه رویه سگی و راهمو کشیدم و اومدم. سر ایستگاه یه مرده که درست بعد از من رسیده بود در نهایت بیشعوری نشست جلو و اصلا به روی خودش نیاورد و کلی اعصبم ریخت به هم. منم موندم و با ماشین بعدی اومدم. خوشبختانه تاخیر نداشتم وگرنه الان مرده و جد و آّادش با هم تو این دنیا و تو گور رفته بودن رو ویبره.

    ولی حالم اصلا خوب نیست. دارم یخ  می کنم. چشام هم داره می افته رو هم. گلو و گوشم هم دوباره درد گرفته.

    حالا خدا کنه بقیه روز خوب باشه.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥




    وجدان کاری

    سلام به همه دوستان

    کاری نداشتم

    فقط خواستم خداحافظی کنم

    الان دارم می رم خونه

    می گم این وجدان کاری منو کشته

    عزیز جون الان میاد دنبالم ، لطفاً غیرتی نشین

    می گم دوباره یکی از دوستام مرد

    نمی دونم چرا نمیاد و آپ نمی کنه؟ فکر کنم دوست دختر دار شده

    خلاصه هر جا هست خدا سلامتش دارد

    می گم شایدم راه خونه رو گم کرده

    چون کمی ایکیوش پایینه

    راستی این رییس هم فهمیده(البته امیدوارم فهمیده باشه) که بابا من کم الکی هم نیستم

    خوب دیگه بای بای

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥




    روزهايه آفتابی رو يادم نيار دلم گرفته...

    نازی ناز کن که دلت...

    ...شب آتیش بازی چشمایه تو....

    منو با تنهاییام تنهام بذار دلم گرفته..روزهایه آفتابی رو...

    این ترانه ابی رو حتماً شنیدین

    نمی دونم مال چه سالیه؟

    فقط می دونم این یه آهنگ از اون کاستی که روش یه N نوشتم و یه سیب روش کشیدم. با خودکار بیک آبی... همون نوار مارک سونی دیگه... همونی که یه بار داداش دومی از تبریز که می اومد برام آورده بود...

    آهان یادت اومد....

    حالا امروز صبح قبل از اینکه کارم شروع بشه ُ به یکی از همکارا گفتم موسیقی چیزی نداری گوش کنم؟

    می دونی امروز یه حس عجیب غریب داشتم.

    اونم یه فولدر پراز آهنگ هایی بهم داد که خودش گلچین کرده بود. و اگه منم می خواستم یه گلچین داشته باشم مطمئناً ۹۰ در صد این آهنگها رو برا خودم انتخاب می کردم. نمی دونم چطور ساعت ۱۳ شد. یه عالمه هم از صبح کار کردم.

    فقط می دونم یه بغض یا یه چیزی تو گلوم و ذهنم وول می خوره. اینو می دونم که از صبح جاهایه زیادی رفتم. به آدم هایه زیادی سر زدم. به دبیرستانمون، سر کلاس های پیش دانشگاهی، تو راه خوابگاه، تو جاده جواهرده، تو ارباکله، بالای کوه مارکوه، تو همدشت کنار تلی از پوست تخمه ها، تو جاده مال رو گوزن کش، با آزاده با ساره با فاطی ، .......... تو خوابگاه....شب هایه امتحان و...

     

    الان تو حس غریبی هستم. و هی تو مغزم تکرار میشه ، منو با تنهاییام تنها نذار دلم گرفته روزهایه آفتابی رو یادم نیار دلم گرفته........دلم گرفته...

    باید برم نهار بخورم . معدم داره سوراخ میشه.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥




    اينها رو می تونين به هم اس ام اس بزنین و کلی حال کنین

    1. Be Taraf Migan Filme Zahra Amir Ebrahimi Zohre Shokat Ro Didi?!

    Mige : Na Har 5 Tashoon Ba Ham Bazi Kardan?! )))))))))))) )

     

     

     

    2. Ma 3 Mahe Tabestoon Fekr Mikardim Har Shab Dare Narges Mide...

    Nagoo Ke Too in Moddat Zohre. ..... )))))))))))) ))))))))) )))))))

     

     

     

    3. Taraf Aroosi Mikone...

    Shabe Aroosi Dadashe Taraf Mishine Poshte Dare Otaghe Aro0os!!

    Migan: Chera injaei To?!

    Mige: Babam Khodesh Goft Bad Az Dadashet Nobate Toe !!))))))))

     

     

     

    4.Sharmande Dir Vaght Mozahem Shodam?!

    Tahala Fekr Kardid Ke HAJ ZANBOORE ASAL Ta Hala Hajje Omreh Rafte Ya Tamato?!))))))))))))

     

     

     

    5. Mikhe Mire Aro0osi...

    Enghadr Gher Mide Ta Mishe ~> PICH ))))))))))))

     

     

     

    6. Zendegi Zibast Age Ba To Bashe....

    Marg Zibast Age Baraye To Bashe....

    Deltangi Zibast Age Be Khatere To Bashe...

    Man Zibam Age Ba To Basham...

    Vali To Har Kar Koni ZIBA Nemishi !! Pas Zoor Nazan!!! ))))))))))))

     

     

     

    7. Age Fekr Kardi Beri Gheyde Cheshato Mizanam....

    Age Fekr Kardi Azat Be Aso0oni Del Mikanam....

    .......

    ......

    .....

    ....

    ...

    ..

    .

    .

    Baraye Avalin Bar Too Omret Dorost Fekr Kardi !! )))))))

     

     

     

    8. Taraf Azmayesh AIDS Mide...Javab + Miad !!

    Mige Ajab Zamoonei Shode !! Adam Be Dastaye Khodesham Nemitoone Etemad Kone !! )))))))))))) )))

     

     

     

    9. Tebghe Akharin Elame Dadgah OSKOLI Jorm Nist...

    .....

    ....

    ...

    ..

    .

    Pas Khafan Boro Hal Kon !!)))))))))))) )))

     

     

     

    10. Mosbat Andishi Yani ...

    Age Ye Gonjeshk Too Asemoon Roo Saret Projeh Piadeh Kard...

    Khodaro Shokr Koni GAV Parvaz Nemikone !! )))))))))))) ))))))))) )

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥




    یه عالمه حرفهایه بدجنسانه و خواهر شوهرانه

    *راستی دیشب زنگ زدم با پارسا جونم حرف بزنم که دیدم گوشی و ول کرد و رفت. مامانش گفت که نی نی رفته پشت در و نگاه میکنه. فکر میکنه شما اومدین. و من کلی دچار احساسات شدم.

    *داداش دومی داره خونشو رنگ می کنه. مادر خانومش اینها اسباب کشی کردن. اونها هم حتماً هفته دیگه وسایلشونو می برن.

    *اگه ما داشتیم اثاث می کشیدیم . به عبارتی اثاث کشی داشتیم و خدای نکرده داداش یا زنداداشم مریض می شدن. یه سر بهشون نباید می زدیم؟؟؟

    *حالابرفرض  که در شرایط بالا هستیم و نمی تونیم یه سر به اونها بزنیم. ولی خوب یه زنگ که می تونیم بزنیم.

    *اگه مادرمون اثاث کشی داشته باشه و بعدش هم مادرشوهرمون اومده خونه خواهرشوهرمون و بعد هم می خواد بیاد خونه ما، ما هم بهش میگیم که تا چهارشنبه تا آخر وقت کلاس دارم و یعنی شما پنجشنبه تشریف بیاورید. بعد می زنه و خواهرشوهرهه و بعد هم شوهر خواهرشوهره مریض میشه اونم از نوع سخت. تو هم می دونی که خواهرشوهره خیلی مقید به اینه که وقتی مریضه نیاد خونه شما که مبادا نی نی مریض بشه، خوب بابا خواهر شوهره به درک، یه زنگ به مادر شوهرت بزن که حالش رو بپرسی. حالا مامان من هیچی نمی گه، حتی تو دلش هم از کار تو ناراحت نمیشه، تازه عذاب وجدان داره که چرا توانایی کمک کردن به شما رو نداره ، تا مامان جونت راحت اسباب کشی کنه و فقط وفقط به فکر تو و بچتون و پسرشه که خیلی کار نکنن اذیت نشن و ... تو دیگه پررو نشو دیگه. 

    به خدا منم ناراحت میشم. آخه یه ذره شعور هم خوب چیزیه. 

    منم شعور دارم و متوجه لحن صحبتت میشم که دلخوری . چون دوستت تو این شرایط اومده به شما کمک کنه ولی ما نیومدیم.

    یعنی تو با این سن و سال عقلت نمی رسه که یه زنگ الکی هم شده به مامانم بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تو عقلت نمی رسه، قبول. مادرت نمی فهمه که باید به تو یادآوری کنه به مادرشوهرت یه زنگ بزن؟؟؟؟؟

    یعنی وقتی پسرت بزرگ شد ،تو همچین رفتاری رو از جانب اون می تونی تحمل کنی؟؟

    * مامانم تازه بهت میگه که من میرم از مادرم پرستاری کنم. بعد هر موقع نوبت اسباب کشی شما شد میام... و من نمی دونم که خدایا چرا اینقدر مامانم مهربونه و تو دلم می گم ای کاش مادر شوهر منم اینطوری بود.

    می گم حالا که اینهمه غر زدم دوباره اون رویه مهربون و خل و چلم وارد میدون شده و هی میگه این مطلب رو نفرست

    ولی میدونین چیه میفرستم تا پشیمون نشم

    آخه بسه دیگه ملاحظه

    با داداشم صحبت کردم و یه چیزی بهم گفت که شاخ درآوردم و دوباره تصمیم گرفتم که بفرستم تا شما هم بخونین

    میگه که : زنداداشم میگه که: (نقل و قول رو کیف کن..آخر خاله زنکی) مامان یه پولی داره که با اون می تونسته به ما کمک کنه برا خونه خریدن

    می گم که من خیلی دلم می خواد که بدونم مامان از کجا پول آورده و زنداداشم از کجا می دونه؟

    مامانم یه پول ناچیزی داشت که یه روز به من بخشید. البته من هم دو برابر اون پول رو دادم به بابام..به طور غیر مستقیم... تا دینی بر گردن نداشته باشم... تازه نه بابا پول داره اونو به من بده... نه من پول دارم اونو به مامان بدم... پس بی حساب میشیم

    ولی منهم هنوز موندم مامان چه پولی و از کجا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زنداداشم از کجا می دونه؟؟؟؟؟؟؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥




    خدايا شکرت

    سلام

    اجازه بدین برم بالایه منبر

    خدایا تو را شکر که به ما نعمت هایه فراوان دادی

    خدایا تو را شکر که به نعمتی به نام سلامتی دادی

    خدایا نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی از ما مگیر

    خدایا این سلامتی را از ما نگیر......... 

    به به باز هم سلام ، به همه دوستان بی معرفت روزگار... حالتون خوبست.. خوشین؟ سلامتین؟

    می گم نکنه یه حالی از من بپرسین ها... نکنه یه بار بیان اینورها... اوف میشین... 

    هی هی هی دنیا... منو بگو که فکر می کردم جز رییس مهربونم که به خاطر کارهایه عقب افتاده شرکت صبح تا شب به یادم بود و نفرینم می کرد که چرا نیومدم سر کار، بقیه هم به فکرمن بودند... هی هی هی، زهی خیال باطل

    از دوشنبه شب افتادم تو بستر بیماری تا امروز که از خواب، با یه استخون درد وحشتناک بیدار شدم و تو این سوز سرما اومدم سر کار.

    مامانم رو بگو که تا دیروز هم داشت از من و عزیز جون پذیرایی می کرد.

    بنده خدا داغون شد. ولی اگه مامانم نبود معلوم نبود که تکلیف من و عزیز جون چی می شد.

    کی برامون سوپ درست می کرد؟ کی لباسامونو می شست؟ کی مایه دلگرمیمون بود؟ و کی ....؟؟؟ 

    سه شنبه که شد عزیز جون زنگ زد حالم رو بپرسه منم بهش گفتم که حالم بهتر شه میرم سر کار. اونم کلی دعوام کرد و من نرفتم اداره. نه اینکه فکر کنین به خاطر دعواهایه اون بود، نه. اینقدر حالم بد بود که نگو و نپرس.

    چهارشنبه که شد به عزیز جون گفتم که من میرم سرکار. (احساس مسئولیت رو کیف میکنی؟) اونم کلی دعوام کرد و من گوش به حرفش ندادم لباس پوشیدم و منتظر شدم که اونم حاضر شه ، بهش قول دادم تا ظهر بیشتر نمونم. دیدم یه کمی حالش بده، گفتم : خوب دیرتر بریم، در عوض  من تا آخر وقت می مونم.....

    خلاصه اینکه پروژه لباس پوشیدن من تا ساعت 13 ادامه داشت و تقریبا 4 بار عزم رفتن به سر کارم با شکست مواجه شد.

    حال عزیز جون هم لحظه به لحظه بدتر و بدتر شد . عین پارسال شده بود که می خواستیم بریم شمال و نرفتیم.

    غروب بردمش دکتر (کوری عصا کش کور دیگر اینجا مصداق پیدا می کنه)

    حالش خیلی بد بود. خدا رو شکر که خونه موندم. چون هم من و هم عزیز جون حالمون مساعد نبود.

    دکتر به عزیز جون آمپول داد. و عزیز جون با کلی ناراحتی اون رو تست کرد و بعد از چند لحظه عزی جونم حالش بد شد.

    من مونده بودم حیرون و ویلون که چیکار کنم... فقط می دونم می گفتم تو رو خدا کمک کنین. که بغضم ترکید. و گریان عزیز جون رو بردیم رو تخت...

    باورتون نمیشه تمام طول اون مدتی که عزی جون حالش بیاد سر جاش من در کمال خودخواهی، داشتم به تنهایی و بی کسی خودم فکر میکردم. و خودم رو به خاطر اینکه عزیز جون رو آوردم دکتر لعنت می کردم.

    عزیز جون کمی حالش بهتر شد... شب که داشتیم می خوابیدیم اعتراف کرد که یه لحظه احساس کرده برا همیشه از پیشم رفته... و در حالی که داشته از میان خیل عظیمی که طبل زنان ورودش رو به اون دنیا تبریک می گفتن،  رد میشده  ، با صدای گریه من برگشته.... و منو دیده که گریان ایستادم و دارم هق هق می زنم.........

    خلاصه اینکه آخر هفته عزیز جون نرفت دانشگاه و کلی شاگرداش کیف کردن و خوش به حالشون شد.

    من و عزیز جون و مامان تو خونه زندونی بودیم تا امروز…

    البته مامان دیشب رفت پیش مامانش.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥




    حرفهایه روزمره

    زهره جون امروز صبح رفت.

    عزیز جون اونو برد تا سوار ماشین  بشه

    من امروز تنها اومدم

    امروز من تاخیر داشتم. ۵۰ دقیقه

    امروز خیلی ترافیک بود

    امروز من برایه اولین بار یادم بود که موبایلمو با خودم بیارم

    امروز نباید موبایلمو می آوردم

    امروز مامانم خونه ماست

    امروز مامانم تنهاست

    امروز مامان شاید هنوز داره دنبال موبایلم می گرده

    امروز شاید مامان فکر میکنه که چرا زهره به اون زنگ نزده

    امروز عزیز جون به مامان گفت که از صدایه زنگ موبایل متوجه میشی که کجاست

    امروز عزیز جون به مامان گفت که وقتی زهره رسید بهت زنگ میزنه

    امروز من خیلی دیر می رسم خونه

    امروز دلم سوپ می  خواد

    امروز مامانم حتماً دلش گرفته

    امروز از مامان بی خبرم...

    امروز.......... یه روز مثل روزهایه دیگه نیست، چون مامانم امروز تنهاست و من نگرانشم....

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    اصلا هم نیان اینجا ...

    اصلاً نیان اینجا

    حرفهامم نخونین

    دوست ندارمتون

    ازتون بدم میاد

    ............. من وقتی این وبلاگو درست کردم....یا به عبارتی به دنیا آوردمش.... می خواستم از تنهاییهام کم بشه نه اینکه به من ثابت بشه که حتی تو دنیایی که همه با هم دوست هستن هم تنهام

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    دارم از فضولی می میرم

    آخری نفهمیدم این داداش سومی و دومی که همدیگر رو ملاقال کردند چی به هم گفتن و شنیدن.

    می گم مطمئن باشید من اگه برم جهنم هیچ وقت نمی گم که هیزمش تره.

    می گم که چرا هیزم میریزین از انرژی هسته ای استفاده نمایید.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    چرت و پرت

    اصلاً می دونین چیه من تب دارم و می خوام چرت و پرت بنویسم به کسی ربطی داره؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




     

    هدیه تهرانی و عکس هایه باحال از اون

    هدیه تهرانی تو حموم

    هدیه تهرانی تو دستشویی

    گوگوش و جدیدترین آلبومش

    گوگوش و رابطه اون با مهرداد آسمانی

    گوگوش و یه عالمه عکس از ....

    زهره دختر شوکت و یه عالمه فیلم ناجور

    جنیفر لوپز و آلبوم تمامی عکس هاش و...

    بالای ۱۸ وارد شوند

    اوهوی آقا نیا تو اینجا زنونه است

    یه عالمه عکس خفن و ....

    اوهوی خانوم نیا تو اینجا مردونه است............................

    این ها عناوینی که تو یه عالمه از وب سایت ها و تو هر سنبه سوراخی از دنیایه فریبنده اینترنت پیدا میشه و حتی تعداد زیادی روزانه این کلمات و جملات رو سرچ می کنند.

    تازه یه عالمه سرچ هایه دیگه و کلمات دیگه هست که نمی گم بهتون آخه زشته

    ولی خوب من این ها رو در راستای نیل به اهداف یکی از پروژه هام اینجا نوشتم. (چه ادبی شد ها)

    هر کی نظری راجع به موضوع پروژه من داره یا حدس میزنه که پروژه من چیه برام بنویسه.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    ولنتاین .... ولنتاین...ولنتاین من و عزیز جون

    ولنتاین من و عزیز جون

    سلام

    روز ۸ آذر ولنتاین من و عزیز جونه

    می دونم این جمله خیلی اشتباهه ولی خواستم یه چیزی بگم که شما به عمق مطلب پی ببرین (به قول سمیرایه خدا بیامرز شما رو معلول ذهنی فرض کردم...این خودش یه داستان داره که از حوصله خارجه(

    ۸ آذر یه روز قشنگ برا من و عزیز جونه و ما این روز رو هنوز هم اسم گذاری نکردیم. چون نمی دونیم چه اسمی براش بذاریم که عشقولانگی از سر و رویه اسمش بباره.

    می دونین چیه به نظر من ادم ها نباید منتظر بمونند تا مناسبت پیش بیاد و برا هم کادو بخرن. اونها باید خودشون برا هم مناسبت درست کنند. نه برایه کادو، نه.

    ادم ها خوبه که برا هم مناسبت درست کنند، تا از انرژی مثبت خاطره هایه خوبشون زندگیشون سرشار بشه.

    شاید یاد آوری این مناسبت ها که بهتره خیلی خیلی به هم نزدیک نباشند باعث بشه که اگه کدورتی یا ناراحتی دارند از بین بره.

    می دونین چیه من اصلا حالم خوب نیست و یه عالمه طول کشید تا این چند خط رو بنویسم. پس بهتره که بی خیال بشیم تا بعد که من براتون خوب و واضح توضیح می دم که منظورم چیه؟

    راستی امسال ۱۶ آذر که روز دانشجوست. گروه آپاچی هایه ورودی ۷۷ ، با هم دم در دانشگاه قدیمیمون قرار داریم. من مطمئناً نمی تونم برم. البته می دونم که بقیه هم نمیان. ولی اگه بقیه بیان من میرم. شما فکر می کنین بیان؟؟؟؟؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    سیب مریض و ولخرج

    سلام

    من دارم تو تب می سوزم ولی اینجام تو شرکت و دارم کارهایه این ها رو انجام میدم. خیلی حالم بد و شدیداْ لرز دارم.

    هی بدنم عرق میکنه و هی سردم میشه.

    ولی بمیرم برا وجدان کاریه خودم که هنوز هم تا آخرین نفس اینجام ، تا مبادا کارهایه پروژه عقب بمونه.

    دیروز یه عالمه چیزهایه خوشگل خوشگل برا خودم خریدم و کلی خودمو خجالت دادم.

    * بلوز در مدل هایه مختلف ۳ عدد

    * یه صندل خوشگل

    *۳ تا عروسک کوچک

    دیشب به عزیز جون گفتم که یه لحظه هم فکر خرید از سرم بیرون نمیره و هی دلم می خواد تمام چیز هایی که تو ذهنمه برا خودم بخرم

    دیشب اصلاً نفهمیدم چطوری خوابم برد اینقدر که خسته  و داغون بودم

    راستی یه سوتی از عزیز جون: می خواست بگه تنگ دودوک گفت تنگ دو...دو....ل

    خیلی تعجب کردم گفتم بدووو حرف بد نزن که گفت : خوب یه تشبیهه که همه بکار می برند تازه مامانت میگه... و من کلی بهش خندیدم و گفتم عزیز دلم اشباه شنیدی مردم بی ادب نیستند....

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    بابک بیات برایه همیشه از پیش ما رفت

    سلام

    نمی دونم لرز دارم

    یا حالم بده

    شایدم شوکه شدم

    فقط اینو می دونم که خدا فقط یه بار بابک بیات برای دنیایه قشنگ موسیقی آفرید و حالا اونو برا همیشه از ما گرفت.

    برا آمرزش روحش دعا کنید.

    یه سیب کوچولویه غمگین

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥




    بارپا پاپا عوض میشه!!!!!!!!! دین دیرین دین دین

    دین دیرین دین دین 

    سلام به همه دوستان گل گلاب

    ساعت ۷:۵۵ بامداد. اینجانبه سیب کرمو و خوشگل هستم. صدای من را از پشت کامپیوتر می شنوید.

    دین دیرین دین دین 

    ابتدا خلاصه اخبار دیروز بعد از ظهر:

    * مامان و زهره در یه حرکت غیر منتظره ساعت نمی دونم چند ولی خیلی دیر رسیدند.

    *همانطور که دیروز گفته شد، داداش سومی و داداش دومی دیروز همدیگر را ملاقات نمودند. ولی هیچ اخباری از مذاکرات آنها به دست ما نرسیده.

    دین دیرین دین دین

    * دیروز بعد از ظهر در جلسه داخلی معاونت که ساعت ۱۵ برگزار شد، یه عالمه هندوانه به سیب کرمو اهدا شد. البته این هندوانه ها توسط معاون محترم به زیر بغل سیب کرمو منتقل شد.

    *سیب کرمو طی قراری که با مادر و خواهر گرامی داشت، آنها را دیروز در میدان انقلاب ملاقات نمود.

    *دیروز تهران شناس اعظم، طی سرچ در گوگل مهربان، مسیر یابی نمود و بی دردِسر افراد مذکور را به مقصد رساند.

    لازم به ذکر است که خبرگزاری ما نگران است که ، مبادا سیب جون در چند سال آینده تمامی مایحتاج زندگی خویش را از گوگل سرچ نماید.

    *سیب کرمو دیروز با مواد آرایشی نوینی آشنا شد که هنوز در کف است.

    *سیب جون ما در یه عمل غیر منتظره دیشب کاملاً تمامی صورتش را پیرایش و سپس آرایش نمود.

    *سیب کرمو دیشب پس از مدتی که خودش را در آیینه دید زد، یک نه، ۱۰۰ عاشق خودش شد.

    *سیب جون هنوز از درد گلو و سینوس ها رنج میبرد و هنوز هم نمی دانیم چرا به دکتر مراجعه ننموده.

    *عزیز جون امروز سیب کوچولو را سر وقت به اداره  تحویل داد.

    *سیب خوشگله امروز خیلی تمیز و مرتب شده و هنوز تو کفه خودشه.

    *گاهی شنیده شده که سیب مهربون چشمم خیلی شوره

    *یکی از دوستان سیب کوچولو چادری شده و سیب نمی دونه که چرا با چادری شدن دوستش اخلاق اونم عوض شده. یعنی میدونین چیه با سیب کرمو با خشانت زیاد برخورد کرده. البته سیب مهربون احتمال میده که مهربونیهایه دوستش زیر چادر پنهان شده.

    *در طی اخبار بدست آمده از رفتار سیب مهربون با دوست چادریش به این مورد برخورد نمودیم که سیب بدووووو ، هی چپ رفته راست اومده و به دوستش گفته که من تورو میبینم خسته میشم.

    خبرهای بعدی،  در ساعات دیگری از روز به سمع و نظرتان خواهد رسید.

    دین دیرین دین دین 

    ساعت ۸:۴۵ دقیقه بامداد

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥




    پرشین بلاگ هم دیر میگیره ها!

    می گم این  پرشین بلاگ هم دیر میگیره ها!

    این مطلب اسمایلی ها حمله کردند رو دیروز سه بار فرستاده. تازه اون عمل پست فطرتانه هم امروز جواب داده

    می گم خودمونیم ها یه فکر بکری بود،  هم یه ضد حال بود به برو بچز نقطه چین.

    خوب به هر حال حلال کنین .

    می گم هر کی فهمید این عمل پست فطرتانه چیه خبرم کنه.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥




    اسمايلی ها حمله کردند

    برو بچز بدونند که من بالاخره توسط یکی دیگه از برو بچز باحال آدرس این اسمایلی ها رو پیدا کردم و حالا هم تو ..ونم عروسیه

    اوا خاک به سرم شد

    راستی مامان و زهره اومدن

    دیگه اینکه من بیچاره باید برم با زهره خرید

    من که رو پا بند نیستم از حال بد

    خدا کنه که تو خیابون غش نکنم از خنده که نه از حال بد

    الان هم جلسه است

    دیگه اینکه داداش سومی رفته پیش داداش دومی تو شرکتشون  فکر می کنید مشکلات رفع خواهد شد

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




    يه اقدام پست فطرتانه

    من یه عمل پست فطرتانه انجام دادم ولی نمی دونم چرا تو وبم نشون نمیده

    یه کاری کردم کارستون. البته اگه جواب بده.

    چند تا لینک باحال گذاشتم که نمیاد

    نمی دونم چرا؟

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




    کمی درد دل..... يا شايدم کمی دل درد!!!!!!!!

    مورد اول:

    زنداداشم که دید من عروسی نموندم گفت: کار خوبی کردی .

    منم گفتم : آخه عذاب وجدان گرفتم.

    زنداداشم گفت: خوب میشی. یکی دوبار اولش سخته ولی بعد عادت می کنی. تو که نباید خودت رو برا کسایی بکشی که برات تب هم نمی کنند.

    مورد دوم:

    زهره زنگ زد. دیدم کلی صدای قیل و قال میاد. گفتم چه خبره؟ گفت دایی و زندایی و پسر دایی و خانومش (همون ها که خونشون از خون ما رنگینتره) خونه مادر جون هستن و مادر جون زنگ زده و گفته یکی بیاد براشون نهار درست کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که اینو شنیدم این شکلی شدم

    به زهره گفتم که به مامان بگو مگه تو کلفتشونی؟ خودشون دست دارن درست کنند. تازه نمی خوان دستایه قشنگشون خراب بشه؟ خوب غذا از بیرون سفارش بدن.

    البته ببخشید یادم رفت اونها از سرزمین آدم خوش لهجه ها (اصفهان) اومدن و به این راحتی پول خرج نمی کنند.

    در نهایت هم مثل اینکه خواهر شوهر هایه عروس ذلیل صورت مسئله را پاک نموده و غذا درست کردند و گفتن اونها تشریف بیاورن خونه خاله میل نمایند.

    شاید ما هم اگه براشون چسی می اومدیم اونها با ما هم اینطوری رفتار می کردن.

    مورد سوم:

     قبل از اینکه مورد سوم رو بگم ، توجه شما رو به خبری که هم اکنون به دست ما رسید جلب می کنم:

    مامان و زهره دارن میان خونه ما

    عزیز جون دیشب گفت که آقای حمید خان(همونی که مرسدس بنز تو مغازه طلا فروشیش داره) به عزیز جون زنگ زده و گفته که: آره من می خواستم دوباره برادر خانوماتو و شما رو پنجشنبه جمعه بگم بیاین دور هم باشیم. ولی دیدم که ای بابا عروسی دعوت دارین و ... برا همین نگفتم شما روزی که برادر خانومت اومد بیایین پیش ما و ....

    عزیز جون گفت که نمی دونم چرا هر کی به ما می رسه احساسا می کنه ما گوشامون کمی درازه و پوزمونم کش اومده و یه کمی عرعر هم می کنیم.

    عزیز جون گفت که حمید بعد از اینهمه ضغری و کبری چیدن گفت که راجع به اون کار و ... نیما گفته که یه چهارم از پول رو برا خودش بر می داره.

    عزیز جون هم گفته که من اطلاع ندارم و ... و به حمید این امکان رو نداده که اون حرف از تخفیف بزنه. و حالشو گرفته.

    حمید خان هم چون فکر نمی کرده که ممکنه دوباره کارش به ما بیفته و می تونه با نیما کنار بیاد و اون تموم کارهاشو انجام میده به خودش زحمت نداده بوده که ما رو دعوت کنه و دیشب از این کارش مثل سگ پشیمون بود. بلا نسبت سگ

    منم به عزیز جون گفتم که حالا که فیس و چسه زنش که فکر می کنه شوهرش میلیاردره برا ماست، چه لزومی داره که برا اونها ما خودمون رو پاره پاره کنیم ، که اقا دو قرون بیشتر در بیاره و زنش بیاد برامون ادا در بیاره.

    خلاصه دیشب، نخودچی خورونی داشتیم با عزیز جون

    مورد چهارم:

    فعلاً یادم نمیاد.

    ولی خودمونیم ها عجب پست خاله زنکی ای شد.

    اصلاً رفتم تو مووده خاله زنک بازی

    تا بعد بای بای

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




    دارم از درد نفله میشم

    سلام

    حالتون خوبه ؟ خواب! نه. خواب نیستم.

    صدام گرفته؟ آهان، می دونین چیه گلوم گرفته. گلوم خیلی درد می کنه. داره می ترکه. کمرم رو که دیگه نگو از درد نمی تونم بشینم. کمرم درد می کرد . ولی فکر کنم به خاطر سرما بیشتر درد گرفته. یه چیز دیگه هم هست. اصولا آخر هفته به علت نظافت و تمیز کردن خونه و کارهایه زیاد بیشتر درد میگیره.

    اگه می تونستم امروز نیام خیلی خوب بود. می رفتم دکتر. چند روزه که هی گلوم درد میگیره و من هی یه جوری آرومش می کنم. می ترسم عفونت بزنه به قلبم.

    خوب از آه و ناله بگذریم می رسیم به گزارش در مورد اینکه آخر هفته خود را چگونه گذراندید.

    چهارشنبه:

    داداشم اینها که انگار نه انگار ما می خوام بریم عروسی و عزیز جون باید برگرده چون صبح زود پرواز داره و ... خیلی دیر اومدن. منم پل آزمایش به اونها و عزیز جون ملحق شدم.

    اینکه نی نی وقتی منو دید کلی خندید بعد خودشو برام لوس کرد تا من نازشو بکشمو، بعد خودشو چسبود به من و باز کلی عشوه و غمزه و .... بماند. تازه من کلی قند تو دلم آب شد و کلی تا خونه با هم بازی کردیم.

    رسیدیم خونه و من در ایکی ثانیه اسبا و اساس رو جمع کردم و راه افتادیم.

    آؤایش نکردم چون نه وقت داشتم و همینکه گفتم مگه اونها تو عروسی من آرایش می کنند؟

    تازه من خودم خوشگلم نیاز به آرایش ندارم.

    جاتون خالی خوش گذشت. البته همه می گفتند که چرا نمی مونی و ... تازه خط و نشون هم برام کشیدن، ولی من نمی تونستم که عزیز دلم رو تو این اتوبان ول کنم به امان خدا. اگه یه وقت چرتش می گرفت چی؟

    خلاصه اینکه نشسته بودیم و من روده کوچیکم داشت روده بزرگمو می خورد که خودمو بستم به میوه تا انشاءالله شام بیاد. با دختر خاله پروین هم صحبت کردم. بهش گفتم من تو عروسی که نوار نذارن نرقصن نمی تونم برم !!!!!!!!! به اعصابم فشار میاد!!!!!!!!!!! ما رسم نداریم تو این عروسی ها بریم!!!!!!!!!!!! تازه مگه اونها عروسی من اومدن که من فردا که عروسیه بمونم؟ آخه اونشب حنابندون بود.

    من می گفتم و احساس می کردم که یه چیزی رو سر پروین داره سبز میشه و هر لحظه که  می گذره بزرگ و بزرگتر میشه. دقت که کردم دیدم ، بله یه شاخ گنده رو سرش سبز شده.

    پروین هم طاقت نیاورد و گفت که: من باور نمی کنم این حرفها رو تو داری می زنی. و من فقط خندیدم.

    خلاصه اینکه همه خط و نشون کشیدن. بنده خدا فخری رو بگو. گفت که میاد دنبالم و منو میاره عروس و دوباره منو برمی گردونه خونه. ولی من باز در نهایت قصاوت گفتم نه ممنون.

    به هر حال گذشت و من و عزیز جون برگشتیم و فکر کنم ساعت ۲ بودکه خوابیدیم. عزیز جون هم صبح رفت و من باز خوابیدم تا ساعت ۸ . سانس دوم خوابم رو اومدم تو هال و باز خوابیدم تا اینکه مهدی زنگ زد.

    فکر می کرد من هنوز خونه خاله اینها هستم. من گفتم که اومدم کرج. و اون کمی تعجب کرد.

    شب رفتم خونه اونها. جاتون خالی خوب بود. تا ساعت ۳ نشسته بودیم و من زنداداشم از هر دری صحبت می کردیم و از هر کسی غیبت

    صبح هم چون مامانش اینها اسباب کشی دران اون رفت بالا و من خونه جارو کردم و نهار درست کردم.

    بعد نهار هم اومدم خونه. و به کارهایه خونه خودم رسیدم.

    رفتم سیب زمینی بخرم که انگار قحطی اومده بود. دو تا کارتون هم برا اسباب کشی اونها پیدا کردم.

    مهدی زنگ زد که دارن میان تا کارتونببرن. منم تا برسم خونه کلی کارتون براشون جمع کردم.

    اونها اومدن و دیدم برام سیب زمینی خریدن. داشتم از این همه محبت غش می کردم.

    برا شام جاتون خالی آبگوشت درست کرده بودم. خودم نشستم تنهایی خوردم.

    حالم بد بود. عزیز جون هم دیر کرده بود و من داشتم دیوونه می شدم.

    تازه عزیز جون چون بلیط گیرش نیومده بود تموم جمعه رو بی خودی مونده بود. آخه دانشگاه تعطیل بود.

    وای چقدر حرف زدم.

    می گم انگار دارم گزارش می نویسم. البته دست کمی از گزارش نداره.

    همه این گزارشات رو نوشتم که به چند نکته اساسی اشاره کنم.

    حالا نکات مهمی که باید می گفتم رو تو پست بعدی می نویسم.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




    لطفاْ دعا کنيد

    سلام دوستان

    آخر هفته خوش گذشت؟

    می خواستم قبل از هر چیز بگم برا بابک بیات و ناصر عبداللهی دعا کنید.

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




    هر که فيل خواهد ياد هندوستان افتد!!!!!!!!

    دیشب عزیز جون داشت برا من از خودش عشقولانه در می کرد و کلی مهربانی و لطف و صفا...

    منم داشتم عشوه شتری می اومدم و کلی از خودم ناز در می کردم .

    ****لازم به ذکر است که به علت رفت و امد دختر جوون و پسر جوون و مجرد از نوشتن جزییات معذوریم. 

    خلاصه اینکه در ادامه ناز و عشوه و غمزه اومدم از خودم سخنان قصار در وکنم که به عزیز جون گفتم: خودت بیا ، هر که فیل خواهد یاد هندوستان کند......... که هر دومون از خنده منفجر شدیم. البته به عزیز جون گفتم که من با این هیکلم دست کمی از فیل ندارم.

    ****بابا منحرفها گفتم اگه بهتون نگم که موضوع چی بود الان کلی فکر بد می کنید. من رو کاناپه خوابیده بودم و عزیز جون روبروم داشت حرفهایه عشقولانه می زد. بعد گفت نازنازان بیا پیشم، که منم گفتم حال ندارم. گفت :من اینقدر دوستت دارم و.... منم خواستم نزده باشم تو ذوقش و از خودم ضرب المثل دروکنم که اینطوری شد....

    نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥




    خاطرات سيب كوچولو

    سیب مهربون

    ¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

    نامه هاتو بده به من
    سیب مهربون


    انبار سيب دوني

    سيب تازه
    تیر ٩٢
    دی ٩۱
    آذر ٩۱
    آبان ٩۱
    مهر ٩۱
    شهریور ٩۱
    امرداد ٩۱
    خرداد ٩۱
    اردیبهشت ٩۱
    اسفند ٩٠
    دی ٩٠
    آذر ٩٠
    مهر ٩٠
    شهریور ٩٠
    امرداد ٩٠
    تیر ٩٠
    خرداد ٩٠
    اردیبهشت ٩٠
    فروردین ٩٠
    بهمن ۸٩
    دی ۸٩
    آذر ۸٩
    آبان ۸٩
    مهر ۸٩
    شهریور ۸٩
    امرداد ۸٩
    تیر ۸٩
    خرداد ۸٩
    اردیبهشت ۸٩
    فروردین ۸٩
    اسفند ۸۸
    بهمن ۸۸
    دی ۸۸
    آذر ۸۸
    آبان ۸۸
    مهر ۸۸
    شهریور ۸۸
    امرداد ۸۸
    تیر ۸۸
    خرداد ۸۸
    اردیبهشت ۸۸
    اسفند ۸٧
    بهمن ۸٧
    دی ۸٧
    آذر ۸٧
    آبان ۸٧
    مهر ۸٧
    شهریور ۸٧
    تیر ۸٧
    خرداد ۸٧
    اردیبهشت ۸٧
    فروردین ۸٧
    اسفند ۸٦
    بهمن ۸٦
    دی ۸٦
    آذر ۸٦
    آبان ۸٦
    مهر ۸٦
    شهریور ۸٦
    امرداد ۸٦
    تیر ۸٦
    خرداد ۸٦
    اردیبهشت ۸٦
    فروردین ۸٦
    اسفند ۸٥
    بهمن ۸٥
    دی ۸٥
    آذر ۸٥
    آبان ۸٥
    مهر ۸٥
    شهریور ۸٥
    امرداد ۸٥
    تیر ۸٥
    خرداد ۸٥

    سيب هاي دست چين

    ما يه اكيپيم
    فاستوس یعنی چه؟
    شعر بند تمبانی
    چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
    دلمه خارجی
    سه حیوان زندگی من
    شاید خودم شاید او

    عكسهايي از باغ سيب

    عكس خانوادگي

    دوست هاي سيب كوچولو

    افندوکهای قزن قلفی
    سیبک مهربون۲
    سیبک مهربون۱
    آسمان آبی ساندی مهربون
    هراسستان
    نانا مهربون
    سيبک مهربون ۳
    چرخ و فلک آمینا گلم
    داستانهای محمد رضا
    IQهایی در حد سس مایونز
    مازنی پاپلی
    صميمی ترين دوست من
    روزهای زندگی شيدا
    زندگی ما و غزل
    اتاقی از آن خورم
    من دل تو زندگی
    لیدی جین
    هراسستان
    حرافی
    اینجا مدرسه نیست
    طراح قالب


    آمار سيب دزد ها

      RSS 2.0