Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

باز اسمايلی قشنگ

          

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥




تلافی روز عروسی....

نی نی و مامان و باباش دیشب اومدند.

ما به پیشنهاد عزیز جون نرفتیم خونه حمید.

به هر حال اینطور نمیشه که دیگران کلاس بذارند و من و عزیز جون بی کلاس باشیم که.

آخه هر وقت داداشم اینها می اومدند ما هم باهاشون می رفتیم مهمونی. هم اینکه اقلا اونها بی ماشین با بچه و وسیله و ساک و.. اذیت نشن هم اینکه به دوستان سر هم می زدیم.

اینکه اونها هیچ وقت فرصت ندارن بیان خونه ما بماند. تازه یه جورهایی هم احساس کردیم که اونها یه طوری با ما برخورد می کنند.

عزیز جون هم گفت مگه ما وقت اضافی داریم یا اینکه مجبوریم دنبال دادشت راه بیفتیم اینور اونور ؟ منم گفتم نه. و بدین ترتیب تصویب شد که اگه اونها یه روز زودتر زنگ زدند و ما رو دعوت کردند، ما با ناز و کلی منت که وقت نداریم می ریم وگرنه نمی ریم.

من الان دلم داره برا نی نی پر می کشه ولی به دلایل گفته شده نمی تونم ببینمش.

از اونجا که برادر برای ما هیچ وقتی تو سفرش در نظر نگرفته، من اینبار نمی تونم نی نی رو ببینم.

اگه چهارشنبه شب رفتم عروسی که هیچ وگرنه کلا نی نی بی نی نی.

می دونین چیه من نمی خوام عروسی بمونم. چون با خودم خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه عروسی من بود یا هر مراسم دیگه ای اونهابعد از همه کارهاشون اگه فرصتی بود می اومدن . البته با توجه به اینکه اونها هیچکدومشون هیچ وقت بدون همسرشون عروسی نمی رن که. پس طبق قوانین نیوتن ( هر عملی عکس العملی) من هم اگه عزیز جون چهارشنبه اومد با هم می ریم حنابندون و با هم بر می گردیم. وگرنه اصلا نمی ریم.

تازه اگه برم حنابندون با هم بی حساب میشیم. چون اونها فقط برای مراسم عقد من اومدن و عروسی رو نیومدن. منم برا تشکر فقط یکی از مراسماشون رو میرم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥




من مهمونم..

دیروز من با بدختی هر چه تمام تر رفتم خونه آزاده اینها

از خستگی، از ج..ی..ش داشتن، از ماشین پیدا نکردن و از هر چی که بتونه آدم رو عصبی کنه خسته شده بودم.

عزیز جون منو فلکه اول سوار کرد و بقیه راه رو با اون رفتم. وقتی رسیدیم من به علت مشکلاتی سریع رفتم که برم بالا؛ یه آقا پیتزایی دم در بود. تو دلم گفتم ای کاش مال آزاده اینها باشه.

زنگ که زدم هوشی از پشت آیفون خیلی متشخصانه گفت بفرمایید. منم گفتم هوشی کوشی، منم. هوشی لحنش صمیمی شد و گفت هیچکی پیتزا نیاورده؟ آقا پیتزایی که داشت دنبال پلاک می گشت اومد طرف من و منم به هوشی گفتم که اومده.

در رو که باز کرد آقاهه پیتزا و بقیه خوراکیها رو گرفت طرف من و من هم به رو خودم نیاوردم.

آقاهه همینطور ایستاده بود و مستاصل داشت منو نگاه می کرد که من گفتم: آقا طبقه اول تشریف ببرید. اون گفت خوب مگه مال شما نیست؟ منم گفتم: چرا هست ولی من مهمونشون هستم.

جاتون خالی خیلی چسبید و خیلی خوشمزه بود.

تازه سوپ و یه کم عدس پلو هم بود.

کارتون هم نگاه کردم. شنل قرمزی ۲۰۰۶

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥




برف ميباره ، برف برف

وای من کلی راجع به برف دیشب،

برف بازی تو خیابون با عزیز جون،

هیجان زدگی بیش از حد من وقتی دیدم که برف میاد،

شیر موز خوردن با بدبختی و ۴ ساعت حداقل قطعی برق و صرفه جویی به روش جدید و حرفهای قبلی وزیر نیرو حرف زدم و همه پاک شد.

تازه راجع به اینکه کلی روحیه عزیز دلم عوض شد و خودش بهم گفت که کلی بهش خوش گذشته هم براتون نوشتم.

براتون گفنم که عزیز دلم خیلی عشقولانه است و کلی منو دوست داره و کلی هم این چند وقته پیشنهادات با حال به ادم میده.

مثل همین برف بازی دیشب، یا نهار دیروز و یا خیلی کارهایه خوب دیگه مثل دیشب. آخه اون قبل از اینکه من بهش بگم که واقعاً نمی تونم کار بکنم خودش برام شام آماده کرد و خلاصه کلی تحویلم گرفت.

حالا هم خدا رو باز به خاطر آفرینش انسانی به مهربونی و خوبی عزیز جون شکر می کنم

خدا رو به خاطر اینکه اون رو با من آشنا کرد شکر می کنم

و می گم خدایا از اینکه اینقدر منو دوست داشتی و عزیز جونم رو به من دادی ممنون

می گم خدایا ! تو رو به خدا! عزی جون رو هیچ وقت از من نگیر

خدا جون کمکش کن تا به نتیجه زحمتهاش برسه

خدا جون کمک کن بتونم زن خوبی براش باشم

خداجون همیشه سلامت باشه

خداجون! به قول بابام بهش عمر با عزت، لذت، سلامتی و خوشی بهش بده

خدا جون به بچه ای که به ما می خوای بدی یاد بده که بابا جونش رو خیلی دوست داشته باشه و بهش احترام بذاره و کمک حال باباش باشه

اگه تونستی بهش یه دختر بده. آخه دخترها باباشونو بیشتر دوست دارن، تازه کلی هم باباش ذوق زده میشه.

آخه عزیز جون همیشه میگه دخترم میشه معاون باباش

تازه میگه اینقدر بوسش می کنم که خسته بشه

تازه منم کلی حسودیم میشه

خدایا جون یعنی تو وبلاگ منو هم میبینی؟

خدا جون یعنی تو میبینی که من بهت چی میگم؟

خلاصه اینکه من ازت ممنونم به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی

ازت بابت این همه لطف و صفا متشکرم

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥




دعوت غیر منتظره...

امروز من نهار نداشتم. عزیز جون این اطراف مهمون بود. صاحبخونه دیر می اومد. عزیز جون زنگ زد  و گفت که نهار چی خوردی و من گفتم هیچی. عزیز جون در یک افدام غافلگیرانه منو به نهار دعوت کرد.

رفتیم یه شکمسرایه باحال جای هیچکس هم خالی نبود.

عزیز جون رو احساسات من رژه رفت. البته نه اینکه ناراحت بشین ها نه. من می دونم اون می خواست ببینه من برایه دیدن نی نی بزرگه اونو راضی می کنم که همراه طیبه اینها به مهمونی بریم فردا شب یا نه.

آخه عزیز جون گفت که من انرژی ندارم که بیام مهمونی. دوست دارم خونه خودمون باشیم و من هم صد البته با اون موافقم.

خلاصه اینکه گفت که وقتی اونها برایه اومدن خونه ما برنامه ای ندارن چرا باید ما باهاشون بریم مهمونی و البته و صد البته من با اون موافقم.

بعد عزیز جون گفت که اون ۶ جلد کتابی که برایه پارسا جون خریدی عملا بدردش نمی خوره چون اونها که خونه ما نمیان تا تو برا پارسا قند عسل کتاب بخونی

و من گفتم که اینقدر با چکش نکوب تو احساسات لطیف من

البته و صد البته اینو با مهربونی گفتم ولی خوب می دونستم می خواد ببینه نظر من چیه و من اصلا حال کش دادن بحث رو نداشتم

اون فهمید که من یه جورهایی امروز ناراحتم

ولی هنوز خودم نفهمیدم چرا من یه جورهایی امروز ناراحتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥




روایت مرد و زن نقطه چین از نظر راننده خطی....

زنیکه بیشعور

عجب دوره زمونه ای شده ها

خجالت هم خوب چیزیه

ادم نمی تونه دیگه از ظاهر افراد قضاوت کنه که حداقل کی خوبه

کاملا محجبه بود ، نه آؤایشی نه چیزی، عین زن و شوهرها اومدند و سوار ماشین شدند

مرد رو بگو....جنتلمن

اصلا به قیافش نمی اومد که تو این فازها باشه

یه تریپ مثبت....لباس رسمی... مثل این ادم هایه تحصیل کرده.... با وقار سر به زیر

تازه یه خانوم کنارش نشست خودش رو جمع کرد .

 من تو دلم گفتم خدایا شکرت که هنوز غیرت از بین نرفته.....

ولی الان که فکر می کنم دلم می خواد اینجا بودند و یکی یه مشت میزدم تو صورتشون 

آخه من موندم اون وقت صبح اینها از کجا اومدن که با هم بودند تازه یه کلمه هم با هم حرف نزدند خانمه هم نیومده سرش رو گذاشت رو شونه مرده و خوابید، فکر کنم دست همو هم گرفته بودند

منو بگو گفتم که چه زن و شوهر خوبی ، اول صبح دارن میرن با هم دنباله یه لقمه نون، بندگان خدا چقدر هم خسته هستند، چه جوونهایه نازنینی............

مرده وسطهایه راه پیاده شد و کرایه خانومش رو حساب کرد . فکر کنم با هم یه خداحافظی هم کردند.

پیش خودم گفتم چه خوبه که جلف نیستند. حالا خانومه بنده خدا خسته بوده تو بغل مرده خوابیده و مرده هم چون حتما زیاد همدیگرو تو خونه نمی بینن زنش رو اینطور سفت بغل کرده و نوازشش میکنه(یه کلاغ چل کلاغ رو حال کن)

خانومه رو بگو گفتم بنده خدا چقدر کار می کنه صبح تا شب که اینقدر خسته است که خوابیده!!!!!!!تازه من رادیو رو به خاطرش خاموش کردم....

آخرش می دونی چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد که رسیدیم مقصد خانومه از صدایه بستن در بیدار شد و اومد کرایه رو حساب کنه که من احمق بهش میگم خواهرم!!!! حساب شد.

اونم با تعجب گفت: حساب شد!

منم گفتم: بله اون آقا حساب کرد.

اون گفت:اون آقاهه حساب کرد!!! کدوم آقا حساب کرد؟؟؟؟؟؟؟

گفتم  همون که پل آزادی پیاده شد...همون که با هم ....

اونم گفت: بله بله ...جداً....، ممنون آقا، ببخشید .... و بعد هم پیاده شد و رفت.

من که خر نیستم. خودشم فهمید چه گندی زده

حالا شما میگید با این اوضاع جامعه آدم به کی میتونه اعتماد کنه؟؟؟؟؟ آخه آدم به چشماشم نمی تونه اطمینان داشته باشه.... مردم چقدر کثیف و بیشعورند و ......... اگه می دونستم می انداختمشون بیرون ....ها رو .... اصلا چندشم میشه که به صندلی که اونها نشسته بودند دست بزنم.......... منو بگو فکر کردم زن و شوهرن....ها

میگم حتماً زنه اومده بوده کرج پیش مرده... مگه نه؟..................

 ( و این داستان و روایت ادامه دارد.... تا بدانجا که سینه به سینه و نسل به نسل گشته و در سال ۱۵۰۰ هجری شمسی اینگونه آغاز خواهد شد که: آره پدر بزرگم مسافر کشی می کرده که یه روز صبح زود ..حدود ساعت ۵ یا شایدم ۲ ، ۳ بوده که میبینه یه خانومه با یه لیاسهایه ناجور و یه آرایش غلیظ و .............)

این داستان که خوندین رو ممکنه  تا چند وقت دیگه از زبون راننده خطی ها به روایت هایه گوناگون بشنوید

البته همه حرفهاش تا حد زیادی درسته، باور کنین درسته. در واقع همه دیده ها و شنیده هاش درسته. فقط برداشتش درست نیست..... باور کنین

موضوع اینه که من و عزیز جون به علت نداشتن ماشین امروز با هم اومدیم

اونم غیرتی به خودش سختی داد و با سواری هایه مسیر من اومد و گفت یه کاریش می کنم وسط ها پیاده میشم خودم میرم

منم کمبود خواب داشتم و با خیال راحت و خیلی عمیق تو ماشین خوابیدم

موقعی که  داشت پیاده میشد حتماً با من خداحافظی کرده و  احتمالاً منم تو خواب و بیداری جوابش رو دادم و اون کرایه منم حساب کرد دیگه

با رفتنش در واقع جایه منم بازتر شد و اساساً خوابم برد به طوریکه اصلاً یادم نمود که من با عزی جون اومدم

خوب مسلماً وقتی هم از خواب پریدم خیلی گیج بودم و اومدم زود کرایه رو حساب کنم که......... بقیه اش رو هم می دونید.

به هر حال خیلی از حرفها و شایعاتی که بوجود میاد مقصرش خودمون هستیم. اینو قبول دارید.

اگه شما بودید چی فکر می کردید؟ چه تصوراتی می کردید؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥




باز هم اسمايلی باحال

 ...............

............

 ............  

 

       ژ

 

   

 

         

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥




 

 ...............

............

 ............  

 

       ژ

 

   

 

         

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥




آخر هفته پر از مهمون...

پنجشنبه به زور از خواب بیدار میشی

نمی دونی چرا حال هیچ کاری نداری

حتی صبحونه خوردن، البته حتی نون خریدن

یه سیب بزرگ قرمز می خوری

مدتی بعد از اینکه بالاخره چند تیکه ظرف شستی برا خودت شیر موز درست میکنی

عزیز جون امشب میاد و تو خوشحالی

می خوای یه شام توپ براش درست کنی و خونه کاملا مرتب باشه

فکر میکنی کفش و کیف هم می خواستی

اصلا حال بیرون رفتن نداری

زنگ موبایلت، میبینی سیمینه، و میفهمی کهحتماً شام مهمون داری، و اونها برایه شام میان و تو مجبور میشی که بلندشی و یه عالمه کار انجام بدی و ساعت ۱۸:۳۰ شامت حاضره

مهمونها میان و بعد از شام می مونند تا عزی جون بیاد

اون ساعت ۲۳ میرسه و مهمونها ساعت ۲۳:۴۵ میرن و شما ساعت ۲:۳۰ می خوابید

ساعت ۱۰ شده و هنوز دوست نداری از رختخواب بیای بیرون

نهار که داری و فقط میمونه یه نون برا صبحونه که موبایلت زنگ میزنه...دختر عمته و می خواد نهار بیاد اونجا صداش از تو خیابون میاد.. و میگه داریم میام

عزیز جون میگه فقط این جمعه خونه هستم و می خوام بخوابم...

ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه و عزیز جون غر میزنه که چرا عجله داری تا بیان همه کارها رو می کنیم ...

ساعت۱۰:۵۰ زنگ خونه به صدا در میاد و مهمونها میرسند....

رنگ عزیز جون میپره و با عجله میره یه دوش بگیره

 و من بدبخت با مهمونها تنها میمونم

راستی بعد از مدتها کشویه میز توالت رو مرتب کردم

خونه هم تقریبا مرتبه

مهمونی مامان اینها به خوبی تموم شد

هیچ کس هم نگفت که این دوتا که باعث شدند ما با هم رفت و آمد کنیم زنده هستند یا مرده

البته به یه عده که خودمون سپردیم تا نگن ، ولی اونهایی که باید می گفتند حرفی نزدند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥




چه صبح دل انگیزی.....صدای ما را از پل ستارخان می شنويد....

سلام

صبح زیبایه شنبه شما به خیر و شادی!!!!!!!!!!!!!

صدای ما رو از پل ستارخان می شنوید

به به چه روز خوبی!!!!!!!!!!!!

چه صبح دل انگیزی!!!!!!!!!!!!!

امروز چه خوب شروع شد!!!!!

از اونجا که از ساعت ۱۲ دیشب به بعد میشه امروز ، من امروزم اینطوری شروع شد:

از ساعت ۰۰:۱۰ دقیقه ۲۷ آبان ماه تو رختخواب داشتم وول می خوردم

نفسم تنگ میشد، خوابم میبرد یهو یه تیک عصبی بهم وارد میشد و با یه تکون از خواب می پریدم، البته این به خاطر استرسی بود که از ظهر دیروز داشتم. داخل پرانتز هم بگم که این استرس به خاطر مهمونی مامانم اینها بود.

بعد هی غر زدم بهانه گرفتم، عزیز جون رو داغون کردم.

تا اینکه در ساعت ۱:۵۵ احتمالاً خوابم برد.

ساعت ۵:۲۵

عزیز جون: عزیزم بیدار شو، امروز شنبه است ، اگه دیر راه بیفتیم تو ترافیک می مونیم.....

نازنازان بیدارشو..... و این جملات هر چند ثانیه تکرار میشه..ولی با هر دفعه از میزان محبتش در لحن گفتار کاسته و به میزان تندی و حرصش اضافه میشه

من: بی کلام انگشت اشارمو تو هوا به ارتفاع ۳۰ الی ۴۰ سانت بلند میکنم...این یعنی یه دقیقه دیگه بخوابم ، فقط یه دقیقه....

و بعد از ۵ الی ۱۰ تا از این یه دقیقه ها ، کاسه صبر عزیز جون لبریز میشه و من که عین هاپوها عصبانی و دلخورم از تو جام میام بیرون....

امروز هاپوتر از همیشه بودم. اماده شدم و رفتم تو ماشین. تریپ خواب به خودم گرفتم

عزیزم کارت بانکم پیش توئه بده به من.... این عزیز جون بود که با مهربونی اینو گفت.

و من بعد از کند و کاو فراوان بالاخره پیداش کردم و دادم به اون و الکی با عصبانیت داد و بیداد کردم و ... خلاصه اینکه خوابیدم..مثلا خوابیدم

ساعت ۷ بامداد صدای ما رو از سر بلوار تیموری می شنوید.. جایی که بالاخره ماشین راه افتاد و یه ذره رنگ گاز رو به خودش دید....اِه چرا ماشین اینطوری میشه؟ من چشمام رو باز کردم سر پل ستارخان هستیم.. علامت استپ روشن شده... ماشین یه طورهایی داره ریب میزنه..خدایا منو ببخش ...عزیز جون رنگش پریده و میگه فقط تا اونور پل برو... و بالاخره همینکه پل رو رد میکنیم ماشین بای بای میکنه با ما.... من چشمم به کاپوته ماشینه که نکنه منفجر بشه...یه بوهایی میاد.... کمرم هم از استرس زیاد دردش بیشتر شده...عزیز جون داد میزنه بیا پایین هل بده... من متعجب از مردمی که میبینند یه خانم داره تو خیابون ماشین هل میده و اصلا ککشون هم نمی گزه، ماشین رو هل میدم...تو دلم میگم خدایا این عزی جونم فقط خیلی غصه نخوره خوب....حالا کاملا بی حس شدم...یه اقایه مهربون و کوچیک میاد و کمک میکنه.. نمی دونم کی رفت.. نمی دونم ازش تشکر کردم؟؟؟... و ما بالا خره می ریم تو ایستگاه اتوبوس...اه تموم شد...........

به به چه صبح دل انگیزی!!!!!!! چه آغاز هفته قشنگی!!!!!!!!!!!!

اما تو یاد گرفتی که همیشه سعی کنی مثبت به قضایا نگاه کنی....

و فکر میکنی اگه وسط اتوبان،  تو لاین سرعت، ماشین خراب می شد که بدتر بود

اگه وسط پل خاموش میشدکه بدتر بود

و هزارتا اگه دیگه که باعث میشه تو فکر کنی که خدا هنوز هم خیلی دوستتون داره و خوشحال میشی که این اتفاق وقتی افتاد که تو بودی و تا حد زیادی تونستی به عزیز جون آرامش بدی...

خدایا شکرت

خدایا ازت ممنونم

یه مدتی میگذره و تو به اصرار عزیز جون راه میفتی که بری سر کار و تو اصلا دوست نداری تنهاش بذاری

حالا هم که اینجایی تموم فکرت پیش اونه... پیش عزیز جون

و باز دلت می خواد که از خدا تشکر کنی

دلت می خواد باز از خدا بخوای که ، همه مسافرها سلامت به مقصد برسن..

و از خدا می خوای که عزیز جون مهربون رو برات نگه داره سالم و خوشحال

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥




ياد روزهايه دانشگاه به خير...

دیروز رفته بودم تو سایت دانشگاهمون

برا یکی از استادهامون یه میل فرستادم

چند تا از عکس های دانشگاهمون توش بود و من کلی دچار احساسات فراوان شدم (نوستالوژیک؟؟؟؟)

یادمه روز اول دانشگاه می گفتم کی میشه این دانشگاه تموم بشه؟ و حالا می گم که یادش بخیر اون روزها... آه

..

......

یادمه که موقع اومدن از دانشگاه وقتی که وسایلم رو جمع کرده بودم و داشتم می اومدم برا همیشه .... از خود دانشگاه تا ترمینال گریه کردم و همه منظره ها و همه در و دیوارها رو به خاطر سپردم...

...

البته اون موقع شاید داشتم افسوس می خوردم که می شد، تمام بی رحمی ها و تمام سختی ها و تمام خاطرات بدی که از این دانشگاه دارم جای خودشو به یه عالمه خاطره خوب می داد.... ولی خوب بود و من ناراضی نیستم..شاید هم دیگه برام فرقی نداره

...

دلم برا همه دوستام تنگ شده

برا بتول، برای قاسم، عبدالله، امیر، ابوذر، طاهره، راحله، زهره، سمیرا، کوجیرو(ملیحه)، برا زهرا جون جونیم، برای فاطمه و... (کلا گروه آپاچیها) تنگ تنگ شده و بغض راه گلومو گرفته

دلم می خواست الان با بتول عزیزم، با طاهره عزیزم، و با راحله عزیزم می تونستم صحبت کنم.

نمی دونم قاسم ازدواج کرده؟ دوست دارم خوشبخت بشه

نمی دونم عبدالله که تو بدترین روزهایه زندگیم تو تهران دیدمش و اون از ونک تا بیمارستانی که بابا بستری بود منو دنبال کرد و با من به ملاقات بابا اومد... حالش چطوره... خدا رو شکر اون روز بابا هنوز حالش خوب بود....

دیگه نمی تونم راجع به این مسئله بنویسم

البته وقت ندارم

شاید دوباره تو یه روز دیگه که مثل امروز احساساتی شدم باز بنویسم

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥




چهره های ماندگار

پریشب داشت برنامه چهره های ماندگار رو نشون می داد البته به عبارتی ششمین همایش چهره های ماندگار

و من دوباره بغض آلوده شدم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب  من همیشه در اینطور مواقع خیلی احساساتی میشم و هنوز نمی دونم چرا؟

البته ارثی هم هست چون یادمه هر وقت بابام المپیادی ها رو میدید گریه می کرد و یا بغض الود می شد

ما اون موقع قط قط به بابام میخندیدیم و کلی سر به سرش می ذاشتیم

ولی حالا من خودم شدم عین بابام

شما فکر می کنین ارثی باشه؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥




اخ جون عزیز جون جمعه هست

دست عزیز دلم درد می کنه و من کلی غصه دارم

خدا کنه دستش زودتر خوب شه

من کمی از قاط زدگیم کم شده

عزیز جون این هفته فقط پنجشنبه صبح میره و شب برمی گرده و جمعه پیش خودمه و من خیلی خوشحالم

الان هم اینقدر گشنمه که ترشح بزاقم زیاد شده

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥




پیراهن با ابهت

سلام

دیشب رفتم خونه خاله.

دختر خاله برام یه پیراهن دوخت خیلی خوشگل شد

تازه اصلا هم چاقیمو رو نشون نداد

تازه می خواد روش سنگ هم بدوزه

خلاصه اینکه با ۳۰۰۰۰ تومان صاحب یه پیراهن مجلسی خوشگل شدم

خیلی خیلی هم قشنگه

با ابهته لباسم

صاحبش هم با ابهت تر

کلی هم دیروز خوشحال بودم که خونه خاله اینهام هستم

دست دخترخاله جون و خاله جون هم درد نکنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥




مخملباف

دیروز یه داستان خوندم که خیلی جالب بود... زهرا  داد که بخونم

البته خیلی هم متنش سنگین بود...

فقط یه تیکه از داستان رو براتون می نویسم... اگه گیر اوردین بخونید

متن نمايشنامه:

محسن مخملباف

سلام بر خورشيد

سفالگري، روز .

اگر دستي ورزيده، گِلي ورزيده را شكل دهد تا بشود: بشقابي، كاسه اي، تُنگي كوزه اي! و اگر همان دست عاشقانه نقش نگار را بركاسه وكوزه قلمي كند و به ناز و نياز بنمايد، نگار به يار چه كرشمه خواهد فروخت؟  

 

 

http://www.makhmalbaf.com/books.php?b=24

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥




عزيزم اينو برات می نويسم تا هميشه يادت باشه که عاشقتم..

سلام

از دیروز می خوام بگم که روز و شبم جمع اضداد بود و من بسی شگفت زده از این چرخ گردون

دیروز یه مسئله اعصاب خرد کن تو شرکت داشتم که برا خراب کردن حداقل 2 روز یه ادم مثلاً از این رفتارها دیده کافی بود

حالا اگه یه نفر پیدا می شد که به قول معروف سرد و گرم روزگار نچشیده بود که معلوم نبود سر از کدوم تیمارستانی در می اورد (البته پیاز داغ و این حرفاست)

در هر صورت منکه معده ام فقط منتظر بهانه ای کوچک است جهت نشان دادن یه رفلکس شدید ، شروع کرد به ترشح بسیار زیاد اسیدی کشنده و ...

از طرفی یکی از بچه ها دیروز خونه مونده بود که به یه سری از کارها برسه و قرار بود بعد از ظهر بیاد تهران و موقع برگشت بیاد دنبالم و با هم بریم پارچه بخریم و بعد هم بریم خونه

دست برقضا اقای بخاری ساز نیومده بود و کارها مونده بود و اقای عزیز جون گفت که دیگه نمیاد تهران

من باز ناراحت نبودم ولی وقتی اون مسئل اداره ای پیش اومد ، اعصاب و روانم ریخت به هم و همه ناراحتیام گلوله شد و یه بغض ناجور اومد تو گلوم

در این مواقع عزیز جون هیچ وقت با من کل کل نمی کنه چون میدونه که ممکنه ناراحتیامو سرش هوار کنم

بدتر از همیشه ماشین گرفتم و تو کل راه میشه گفت خواب بودم و یه ترافیک جانانه، کمردردی وحشتناک و معده ای داغون هم چاشنی این همه ناراحتیم شده بود

خلاصه اینکه به نزدیکیها که رسیدم زنگ زدم به مرد خونه!!!!!!!!!!!!! و گفتم که من دیگه خونه نمیام تو بیا از همینجا بریم برا خرید

اونم گفت که بخاری سازه که از صبح قراره بیاد تازه اومده و ..... من هم با عصبانیت قطع کردم و نموندم که حرفش تموم بشه

با خودم عهد بستم که دیگه پارچه بی پارچه..عروسی بی عروسی... الان که رسیدم یه راست تو رختخواب تا صبح فردا ، در نتیجه شام بی شام....

وقتی هم رسیدم خونه زنگ نزدم و با ناراحتی رفتم تو ... بخاری سازها هنوز بودن ....کفششون پشت در بود..

در رو که بستم خشکم زد

اگه عزیز جون رو نمی دیدم شاید فکر می کردم که اشتباه اومدم (پیاز داغش زیاد شد بازم)

خونه به کل تغییر کرده بود ..

مبل ها...تلویزیون... تمیزی و مرتبی خونه...

عزیز جون هم یه لحظه چشم ازم بر نمی داشت. شاید می خواست تمام حالات منو به خاطر بسپره.. شاید می خواست یه لحظه رو هم از دست نده (چقدر خودمو تحویل گرفتم)

حالا من هم دیگه نمی خواستم یه لحظه چشم از عزیزجون بردارم . آخه یه لبخند شیرین رو گوشه لبهاش نشسته بود که من عاشقش بودم.

لبخندی که با رفتن بخاری سازها قشنگتر و واضحتر شده بود....

منم دست به کمر ، متعجب و در عین حال طلب کارانه واستاده بودم و اون به خاطر تریپ قاطی پاتی من (چون نمی دونستم چیکار کنم؟ متعجب باشم، عصبانی و یا ناراحت و شاید هم ...) دیگه از خنده ریسه رفت...

و براش توضیح دادم که خدا به دادش رسید چون من خیلی قاطی بودم و می خواستم مثل مرد بدها که ناراحتی سرکارشون رو میارن تو خونه می خواستم بدطوری حالشو بگیرم و ...

الان که دارم این ها رو می نویسم هنوزم که هنوزه نمی تونم باور کنم عزیز دلم با اون همه خستگی که داشت همه این کارها رو خودش انجام داده...یه چیز دیگه هم که خیلی حائز اهمیته اینه که، چیدمان خونه یه چیدمان نو بود.

یعنی دکوراسینش یه طرح بدیع بود که عزیز جون خودش طراحی کرده بود. (هیجان زده نشید...یکی ندونه فکر می کنه مبلمان خونه ما حالا چقدر لوکس هست)

تازه عشق بی همتایه من سالاد هم درست کرده بود

بخاری هم بعد از اینکه یه پارچه سرمه ای قشنگ خریدیم و برگشتیم وصل کرد

منم سریع شام رو آماده کردم و جای هیچکدومتون هم خالی نبود ، من و عزیز جون با هم یه شام حسابی زدیم تو رگ

تازه داشتیم می رفتیم پارچه بخریم گفت ماشین نمیارم ... چون می خوام خودم باهات بیام تو مغازه و پارچه انتخاب کنم!!!!!!

با وجود اینکه عزیز جون همیشه با من عشقولانه است من داشتم شاخ در می اوردم

تو را رفتن هم به من گفت که همه لباس ها رو اتو کرده، لباس چرکها رو هم ریخته تو ماشین و یه بار 30 دقیقه زده تا کمی تمیز شه، یه بار هم 1:20 دقیقه زده

نمی دونم با این نوشته ها می تونم از این همه لطفی که عشقم در حق من داره می تونم تشکر کنم یا نه؟

حالا این خیال برتون نداره که من معتقدم که فقط خانوم ها باید تو خونه کار کنند ، نه. ولی شرایط زندگی ما و کارهای زیاد عشقم طوری که من ترجیح میدم بیشتر کارها رو خودم انجام بدم هر چند اگه بهشون نرسم و دیر بشه...

اخه از بابت اینکه اون هنوز به دنبال کارهایه دکترا گرفتنش نرفته هنوز هم خودمو مقصر می دونم...

به هر حال عزیز جون من... هر وقت اومدی و این نوشته ها رو خوندی اگه من بودم یا نبودم، بدون که همیشه و همیشه هیچکدوم از مهربونیهات از خاطرم نمیره و نرفته...بدون که من درسته که خاطرات بد رو به زبون میارم و یه وقتهایی دلم میگیره و باهات درد دل می کنم و یا به قول خودت سرکوفت می زنم (البته اصلا اینطور نیست و فقط می خوام بغض هام با حرفهام بیاد بیرون و دلم اروم شه) ولی همیشه خاطرات قشنگ با تو بودن تو ذهنم تو دلم و تو تموم سلولهام save شده... بدون که هر جا باشم، حتی اگه نباشم همیشه دلم فقط و فقط برایه تو می تپه....بدون هرجا باشم و حتی اگه نباشم دلم برایه فقط و فقط خودت تنگه.... بدون هرجا باشم و حتی اگه نباشم همیشه تو یاد تو هستم...

عزیز جون من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم بهت نزدیکم

عشق من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم دلم برا تنگ میشه

عشق من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم در حقت کوتاهی میکنم

مهربونم این روزها بیشتر از هر روز دیگه برات حرف برای گفتن دارم و با دیدنت دیگه حرفی تو دلم نمی مونه

................. وای که چقدر برات حرف دارم و نمی تونم دیگه بنویسم.................... ولی خوشحالم که وبلاگم دفتر نیست که گم بشه و روزی شاید وقتی حتی اسمم از ذهن همه پاک شد، این تنها خاطره من باشه که تو این دنیا از ذهن دنیای مجازی دوست داشتنی من پاک نمیشه.....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥




دختر خاله خوب

چقدر خوبه که ادم یه دختر خاله داشته باشه و بعد برا اون زنگ بزنه

بعد دختر خاله هم قول بده که برات لباس بدوزه

و تو باید امروز پارچه بخری

ببری فردا پیش دختر خاله

دختر خاله هم زحمتش رو می کشه

حالا تا اماده شدن لباسم من تا حدود زیادی خوشحالم

خدا کنه لباسم خوب بشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥




باز درد بی لباسی

سلام به جامعه خانم های شیک پوش

من خانمی هستم ۲۷ ساله و کمی تا قسمت زیادی چاق

از نوع خیلی مشکل پسند هم هستم

۲ آذر عروسی داریم

و من امروز از اول صبح غصه دار شدم که چطور می تونم تو این شهر غریب یه لباس قشنگ که منو باربی نشون بده بیایم؟ البته بدون دردسر

تازه لباسش هم تابلو نباشه

یعنی مثل این لباس هایه واگیر دار همه پوش ، همه پسند نباشه

............ خوب حالا از شوخی گذشته من چیکار کنم

عجب بدبختیه ها

دوباره باید دنبال یه لباس باشم

اینها چرا زودتر به ادم خبر نمی دن؟

البته لباس دارم ولی همه رو پوشیدم و باید یدونه جدید بپوشم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥




هر کی که بی نظره ...

راستی جواب اون معماها رو ندادین

حتما فکر می کردین جز جوابی که بدیهیه نیازی به گقتن نداره

اگه اینطوری فکر کردین شما هم مثل عروجعلی می باختین.....

البته میدونم که این نکته حائز اهمیت رو هم باید بگم که شما خیلی پس فطرتین

اخه میان مفت مفت مطلب می خونید ولی هیچی برام نمی نویسید

و منو مجبور می کنید بگم که هر کی بی نظر بره ... بشه

و اما جواب معماها:

فکر می‌کنین اگه جای اروجعلی بیچاره بودین حتما ماشینه رو برنده می‌شدین نه؟

پس بهتره جواب سوال‌ها رو بخونین:

۱- جنگ صد ساله ۱۱۶ سال طول کشید. (1453 - 1337)

۲- جشن انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر برگزار می‌شه.

۳- کلاه پانامایی جزو صنایع دستی کشور اکوادوره.

۴- اسم کوچک شاه جورج ششم آلبرت بود.

5-نام جزایر قناری از کلمه (Canaria) که در لاتین به معنی توله سگ است گرفته شده.

خوشم میاد که کنفتون کردم

اینجا تنها جاییه که ادم خوشش میاد دیگران وقتی میان با نظر بیان و نظر داشته باشند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥




یه مطلب جالب از یه جایی که نمی گم

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥




اگه پول نداری بايد بميری؟؟؟

سلام

من اصلا خوب نیستم

آخه امروز یه عالمه تو راه ترسیدم

ترمزهایه راه به راه عزیز جون

ویراژهایه نامردانه ادمهایی که به جز خودشون به هیچ چیزی دیگه ای فکر نمی کنند

ترافیک

یه کوه ماسه ای وسط اتوبان تهران - کرج!!!!!!!!!!!!!

کمردرد و سردرد و ....

از همه اینها بگذریم می خواستم بگم اگه یه نفر پولدار نباشه باید با دردش بمیره؟؟؟؟

من هر وقت که می رم دکتر و ... بیشتر از درد خودم ، درد دیدن مردمی که بالاجبار و با نگاهی پردرد دارند به منشی پول میدن ازارم میده

دیروز رفتم دکتر داخلی و گوارش و...

هنوز نوبتم نبود که برم داخل دیدم نوشته دیدن ازمایش و... با ویزیت

از منشی پرسیدم...  اندوسکوپی رو هم دکتر انجام میدن؟

منشی گفت: بله

من: هزینه اش؟

منشی: ۵۰هزار تومان

من: بیرون هم میشه انجام داد دیگه؟

منشی: بله ولی دکتر اندوسکوپی بیرون رو قبول ندارن

و من دوباره دپرس شدم...دوباره حساب کردم...حداقل ۷۰۰۰۰تومان بدون هزینه دارو جهت ویزیت اولیه، اندوسکوپی و ویزیت بعد از اندوسکوپی

به عزی جون گفتم تا اسید معده ام از این بیشتر اعصابم رو سوراخ نکرده بیا بریم بیرون...

عزیز جون اصرار که، گلم عزیزم ما که چرا به هزینه اش فکر می کنی و....

و من فکر کردم چون می تونم هزینه اش رو بدم دلیل نداره که بدم...

میرم یه جایه دیگه که هزینه اندوسکوپیش شاید ارزونتر باشه

راستی دیروز تولد طیبه بود

بچه ها سوپرایزش کرده بودند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥




سیب زخم و زیلی

سلام

حالتون خوبه

من اصلا خوب نیستم

یه سردرد عجیب داره منو می کشه

یه بوهایه نامطبوعی هم میاد اینجا که حالم داره به هم می خوره

دست و کمرم هم درد می کنه

اخر هفته ای ، هیکل خودم رو ساختم، کلی کار انجام دادم و تخت کمد و ... جابجا کردم، اونم تنهایی

عزیز جون هم وقتی اومد کلی دعوام کرد

الان هم از حالت تهوع دارم می میرم

امروز هم یه چیزی دیدم که یه کم ترسیدم، یعنی یه اتفاقی افتاد که ترسیدم نکنه.......

ولی چون دختر وپسر جوون اینجا میاد و نمی دونم از کجا دیدم که اینجا خانواده رد میشن... نمی تونم براتون بگم

دعا کنین اونی که من فکر می کنم نباشه

یه وبلاگی، یه عالمه منو ریخته به هم

یاد غصه هایه خودم می افتم

اخر هفته علاوه بر تمام اسیب هایی که به خودم رسوندم و کارهایی که کردم جعبه هم درست کردم

خیلی خوشگل شدن

ما یه همسایه خارجی داریم که خواهر شوهرش که ایرانیه به من گفت برا کریسمس جعبه لازم داره

دیگه کاری ندارین ؟

خداحافظ

راستی قبلا تو وبلاگها می دیدم که نوشتن... کوفتتون بشه اگه بخونید و نظر ندید و من هم از این نوشته تعجب می کردم

ولی حالا خودم هم با این حرف موافقم

پس کوفتتون بشه اگه بخونید و نظر ندید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند ۴

sage turke dasto pa nadasht!!!ye shab dozd mizaneh khoneye turke.bad turke sagaro mizare to forghoon midoe donbale dodza

turke mire dozdi ! hechi geresh nimiyad..mashghaye bacheharo khat khati mikone

 

be ye aghayei migan 3ta esm nam bebar ke akharesh allah bashad?migeh:eynollah..roohollah....sinderellah

 

az ye turke miporsan roze ashora che rozite ? mige roze jahaniye gheyme polo

be turke migan saat chande ? balad nabode mige bodo bodo diret shode

 

ye roz ye turke mikhore to shishe .mige che havaye sefti

midoni osgol tarin khanandeye irani kiye?....farshide amin!midoni chera ? chon nemidone khoda shabo vase chi afarideh

be yeki tope footboll ro neshon dadan ..goftan in chiye?taraf kolli fekr kard goft shatrange gerdali

turke polaki mikhore migeh:ajab chipse shirini

ye bar 3ta turke bodan ke dashtan miraghsidan .yekishoon migoft sabz..abi..zard..ghermez...azash miporsan chera to nemiraghsi? mige akhe man raghse nooram

ye roz ye turke mire dandon pezeshki. bad mige aghaye doctor lotfan dahane mano servis konid

esfahaniye ghorse x mikhore mishine to taxi 2 nafar digaro hesab mikone

ye roz ye done mikhe miyofte to ab zang mizane farar mikone

ye roz ye turke mikhore be jadvale khiabon .mishine hallesh mikone

ye khodkar ghermeze dadashesh mimire ta ye hafte black minevise

ye roz ye joje tighi dashte ba ye kiviye mirafte.az joje tighi miporsan in kiye?mige dadashame .sarbaze

be ye bache lore migan computer baladi?mige bale.migan khob roshanesh kon.mige na ta in had

be ye turke migan naghashiye gham angiz bekesh.barbari sokhte mikeshe

turke roye dare khonashoon minevise wc .migan in yani che? mige mokhaffafe welcom ast

turke to shena rotbe miyare.bad bahash mosahebe mikonan.az koja shoro kardin?mige vallah ma az zaminaye khaki shoro kardim ta be inja residim

be ye turke migan ye emam nam bebar?mige sooj.migan ma inhame emam darim be joz sooj .sooj dige chiye?.mige khodam poshte kamione diam ke neveshte bood ya sooj

turke saatash kar nemikard raft barayash kar peyda kard

shakhsi badkonak forooshi baz kard va bad az moddati varshekast shod.chon badkonak hayash ra be shrte chaghoo miforookht

be turke migan ba anasor jomle besaz!!!? mige to dastshoee bodam ke sifon ro keshidam ana sor khordan

hala be ye turke migan midoni chera mashine atash neshani ghermeze? mige na.migan khob ake 1000000metr shilang ro az posht mikardan to konet ranget ghermez mishod

turke to khiabon mikhore zamin baraye inke se nashe ta khone sine khiz mire

turke mire rahpeymaee mibine shologhe bar migarde

to abadan mosabegheye taghlid seda ye daryosh mishe ..daryoosh miyad 4 mishe

turke pesaresh mire zire mashin ba sang mizane daresh biyare

turke mire shekare khargoosh..sedaye havij darmiyare

turke zang mizane be ajans mige agha bebakhshid mashin darid...yaro mige are ..turke mige khosh be haletoon man nadaram

 

lore dashte bala poshteboomesho asfalt mikarde..asfalt ezafi miyare soratgir mizare

turke zang mizane khoneye doosdokhtaresh ...babsh bar midare hol mishe mige bebakhshid topemoon oftade

turke khodesho mizane be mosh mordegi gorbe mikhoratesh

اگه از کنار یه گنجشک رد شدی نپرید فکر نکن دوست داره!تو رو ادم حساب نکرده

 

dota goshad miran bank minzanan, yekishoon mige khob bia beshmorim cheghadr dozdidim, oon yeki mige bikhial, farda radio mige

 

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

دیروز : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!! امروز: از پذیرفتن خانم ها، با شلوار کوتاه معذوریم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شوید

 

khorshide eshghat tanam ra soozand / negahat ra sayebanam kon

 

شباهت آقایون با آگهی بازرگانی چیست؟ شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیزی برای زمانی بیش از ۶۰ ثانیه دوام نمی آورد

salam .......man az edareye bargh mozahemetoon misham......shoma shakie khosoosi darin!!!!! akhe barghe cheshatoon ye nafaro koshte

 

مامانه به بچش ميگه که عزيزم و قتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميکني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميکنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز که بابا ميخواست بوسش کنه زد تو صورتش

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

ترکه ميره تو صف نونوايي، شاطره ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. ترکه ميگه: ببخشيد ميشه جمع‌تر وايسين نون به ما هم برسه

به يه تركه ميگويند چرا قبض اب وبرق را دوست داري ميگويد چون پشت ان نوشته مش ترك گرامي…!!

 

رشتي نصفه شب بلند ميشه آب مي خوره ميگه: سلام بر حسين يه نفر از زير تخت ميگه : سلام عباس آقا

 

 

زباله ها را به موقع جلوی در بگذارید،با رفتگرها با احترام و محبت برخورد کنید،ماهیانه و عیدی آن ها را به موقع پرداخت کنید...این جا ایران است...ممکن است یکی از همین ها فردا رئیس جمهور شود

 

اصفهانی با برق خونه همسایشون خودکشی میکنه

سردار نقره ای: هدف از جمع آوری ماهواره ها آزار و اذیت مردم نیست بلکه هدف فروش قطعات آن و کمک به مردم ستم دیده ی لبنان است

 

اون چيه كه اولش ك داره آخرش ر داره زيرش هم بخوابي حال ميده؟!!! واقعا منحرفي!! جواب:كولر 

 

براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين

midoonin torka be 750 geram chi migan? migan nim kiloo o nim

به ترکه ميگن: از مسافرت چي آوردي؟ ترکه ميگه: تشريف

 

بسيجيه عاشق يه دختر ميشه شماره تلفن مسجد رو بهش مي ده

 

از يه رشتيه سوال مي كنن سخت ترين سوال كنكور چي بود ميگه نام بدر چيست

 

میتونم یه چیزی بهت بگم؟ مطمین باش که از ته قلبم میگم... همیشه از خدا میخواستم که تو زندگیم یه همراه خوب بهم بده.. . همراهی که همیشه کنارم باشه و بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم... خدا یکیشو به من داد.... مال من نوکیاست... مال تو چیه؟

از يه بسيجيه سوال ميکنن : دو خط موازي چيه؟ ميگه:دو خط موازي دو خطي هستند که هيچ گاه به هم نميرسن مگر به دستور مقام معظم رهبری

 

 

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

 

Boro sare mikroskop........rafti...........chi mibini............ye zare kochik............midoni chiye???...............are???.............yekam fekr kon..................un dele mane ke barat 1 zare shodeee

اگرمی خواهید دیگران را هرس بدهید .... 1.قبل از شروع امتحان از اطرافيانتان چند تا سوال پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد... بعد وقتي همه رو به جون هم انداختيد با خيال راحت براي امتحان تمرکز کنيد... 2-وقتي زنگ آيفون را ميزنيد و در را برايتان باز مي کنند دوباره زنگ بزنيد و بگوييد: ممنون! باز شد! -3.وقتي ميخواهيد تلویزون رو خاموش کني صداشو تا آخرين شماره ببريد بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش بپره!

احمدی نژاد به 3 دلیل می خواد اسم ایران رو عوض کنه: 1. ایران اسم زنه 2. عراق بهش تجاوز کرده 3. امریکا بهش نظر داره

ميدونيد بسيج مخفف چيه؟ " بنياد سازمان دهي يک مشت جوجه

tablighe torki: khamir dandoone poone,cheshmo nemisoozoone!

دوست رشتیه بهش می گه چه بچه خوشگلی داری - می گه حالا یک کاری برای ما کردی هی منت بذار

به عکس زير با دقت نگاه کن. چي نمي بيني؟ هيچي؟.......... دوباره نگاه کن. بازم هيچي؟ تو هيچي نوفهمي... اين عکس خرزو خان بيد ديگه

 

جیگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگیم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بمیرم برات الهی !!! بهتره دیگه از کنار آینه برم کنار

تركه به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ تركه مي گه : آره . تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما

!

ترکه سواره خره بدون پالون بوده به جرم هم جنس بازی میگیرنش

آسمان را مي نگرم تو را ميبينم خورشيد را مي نگرم تو را ميبينم ماه را مي نگرم تو را ميبينم خوب مسخره از جلوم برو كنار ديگه !

خبر فوري: هنوز کنکور در قزوين ادامه دارد، به گزارش بي بي سي هنوز داوطلبين جرأت نکردن دفترچه سولات را از روي زمين بر دارند

از گوسفنده مي پرسن سيستم دستشويي رفتن شما چيست ؟ميگه سبک گروه آريان .........دونه دونه دونه دونه دونه

سال 2200 پسره از مامانش ميپرسه مامان من چه جوري به دنيا اومدم. مامانش جواب ميده از اينترنت دانلودت كردم

رشتيه ميره كلاس غيرت . شب زنش پاميشه بره دستشويي رشتيه ميگه كجا ميري زنه ميگه دارم ميرم دستشويي رشتيه ميگه بشين خودم ميرم

 

بسيجي ميخواست عروسک بخره به صاحب مغازه ميگه ببخشيد آقا قيمت اين خواهرمون چنده؟  

 

چشمهاي تو مثل درياست... اجازه ميدي جورابامو توش بشورم؟

عجایب هفت گانه ی ایران:۱)رشتیه با غیرت ۲)ترک بی خریت ۳)اصفهانی بی منت ۴)تهرونی با معرفت ۵)یزدیه با شهامت ۶)لر با شخصیت ۷)عرب با تربیت

به آخونده ميگن در چه صورت بازي ورق مجاز ميشه. آخوند:باسه شرط زير:1- اسم شاه ولايت فقيه بشه 2-بي بي چادر سرش كنه3- سربازها عضو بسيج بشن

چند تا آدمن که تنشون ميخاره 1.اونايي که چشمک ميزنن ولي شماره نميدن 2.اونايي که شماره ميگيرن ولي زنگ نميزنن 3.اونايي که حموم نميرن 4.اونايي که آف‌ت رو واسه خودت ميفرستن

ترکه از کونش کپی میگیره میگن واسه چی؟ میگه فردا میرم قزوین میترسم اصلش رو پاره کنن

ye zane ba ye torke tu asansor tanha mishe.lebasasho dar miyare be torke mige fekr kon man zanet.torke ham lebasasho dar miyare mige pas inaro ham beshoor

bache esfehanie miyad mige babaaaaaaaa emtehanamo 20 shodam . babash mizane tu gushesh mige to ke ba 10 ham mishod ghabul beshi hatman bayad in hame khodkar haroom mikardi

Cheikar kardi in hame tarafdar peyda kardi,har jaye shahr ke miri ye nafar ye tablo gerefte dastesh ke esme to rooshe:GOSFANDE ZENDEH

ترکه از زمین و زمان گله می کرده می گه: چه دنیای بدی شده ادم نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه از صبح تا حالا از 10نفر ساعت پرسیدم هر کدوم یه چیز می گن نمی دونم حرف کدوم رو باور کنم؟

به ترکه می گن نظرت راجب گرون شدن بنزین چیه؟ ترکه می گه برای ما که فرقی نمی کنه ما همون 1000تومن بنزین رو می زنیم

مرغ و خروس با هم میرن مغازه مواد پروتئینی. خروسه میگه ببخشین یك كیلو تخم مرغ بدین. فروشنده بهش میگه بابا شما دیگه چرا؟ مرغه با خجالت میگه آخه ما هنوز نامزدیم 

jadid tarin jomeleye asheghane : energy e hasteyi man toyi

تركها براي كمك به حزب الله يه بازي فوتبال دوستانه ميزارن توي شهرشون البته با بليت رايگان

تبليغات کرم موبر : قبل از مصرف : ميرزا کوچک خان- بعد از مصرف : رونالدو - مصرف نادرست : ......

ترکه اسم نويسي ميکنه واسه موبايل… ميگه : خدا کنه نوکيا در بياد

 قزوين زلزله مياد يه بچه از پشت بام پرت ميشه تو بغل يه قزوينيه . قزوينيه ميگه بابا دمشون گرم هنوز زلزله تموم نشده کمکهاي مردمي رسيد 

خصوصيت آقايون 1. خوشگل تر از خودشون نميتونن ببينن. 2. هر روزي كه باهاشون اشنا شي 3 روز بعد به طور اتفاقي تولدشونه. 3. دوست ندارن دم ويتريناي مغازه ها وايسن كه دوست دخترشون از چيزي خوشش بياد مجبور شن پولاشونو خرج كنن. 4. روز تولد دوست دختراشون يا مسافرتن يا ماموريت. 5. هر وقت دير ميكنن به جون مامانشون تو ترافيك بودن. 6. اگه راجع به سربازي يا دانشگاه ازشون بپرسي تب 40 درجه ميكنن. 7. همشون دوست دختر ندارن چون يا مرده يا بهشون خيانت کرده

بچه ي ترکه به باباش ميگه : بابا چرا ما هم مثل بقيه با هواپيما نميريم کانادا؟ ترکه ميگه: خفه شو بچه، شنا کن

be torke migan in khiabon koja mire? mige man 40 sale to in khiabon zendegi mikonam ta hala nadidam jai bere!!!!

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

****

جبراييل مامور شد تا برود از حوا بپرسد که چرا از ميوه ممنوعه خورده. حوا که نمي توانست جواب دهد جبراييل را پيش آدم فرستاد.آدم که نمي توانست جواب دهد.لحظه مکث کرد چونکسي را نديد پس با صداي بلند گفت حمممممممممممممممممممممممممممممميد

torke too ghazvin migooze ghazvinia donbalesh mikonan migan boogh zadi bayad savar koni

یه بسیجیه اکس میخوره لباسشو میکنه تو شلوارش

ترکه میگن اگه دنیار رو بهت بدن چه کار میکنی میگه من فعلا می خوام ادامه تحصیل بدم

آنقولانزاي مرغي به ايران هم رسيد .... پسراي مجرد مراقب باشند حالا حالا ها نرند قاطي مرغ ها

جديد ترين رومان عاشقانه در قزوين 

خسرو و فرهاد

زنان با برقراري رابطه جنسي ميخواهند به عشق برسند. اما مردان با عشق ورزي ميخواهند به رابطه جنسي برسند...

  1. اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من

روز قيامت خدا به مردا ميگه: اونايي كه زن ذليل بودن سمت چپ بقيه سمت راست. همه ميرن سمت چپ فقط يكي نميره. خدا بهش ميگه چرا تو نرفتي اونور؟ ميگه: خانومم گفته اينجا وايسا

Be 206 Sandogh Dar Migan Che Hessi Dari?! Mige Fekr Mikonam Jennifer Lopezam Alan

ديگه نه زنگ بزن، نه اس‌ام‌اس بده، نه با من حرف بزن، آخه رفتم دكتر، گفته: قند دارم و نبايد به عسلي مثل تو نزديك بشم

اگه بگم ديوونتم، اگه بگم عاشقتم، اگه بگم دوست دارم، اگه بگم يه ثانيه از جلوي چشمام دور نمي‌شي، اگه بگم نفسمي، اگه بگم همه هستي مني،‌ برام «لپ‌لپ» مي‌خري؟

midooni ma 5 noo kardan darim 1 chador sar kardan 2 angoshtar dast kardan 3 berenj dam kardan 4 kahoo khord kardan 5 ghorboone kasani ke fekre bad kardan

هر زمان كه احساس تنهايي كردي دستهايت را باز كن، سرت را بالا بگير، يك نفس عميق بكش، چشمهايت را باز كن و رو به آسمان نگاه كن و ببين: <<از اون بالا كفتر مي‌آيه / يك دانه دختر مي‌آيه 

خصوصيات دخترا: 1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر! 2.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن!! 3.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن!!! 4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن!!!! 5.همه خوشکل و خوش هيکلن (خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش)!!!!! 6. از 8 تا 20 سالگي شونصد تا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردن!!!!!! تبصره : همچی

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥




طلب آمرزش و بخشش...

سلام

به همه ادم بدهایی که منو فراموش کردن

اینها رو گذاشتم تا سرگرم بشید

اصلا هم نخوندمشون

سعی می کنم در فرصتهایه بعدی ادیتشون کنم

در صورت خوندن حرفهای بد یا غیر اسلامی و اخلاقی نویسندشو ببخشید

بعد هم کسی که اونها رو دزدیده ببخشید و از خدا براش طلب آمرزش کنید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥




ادم بدشانس

ادم باید خیلی بد بیار باشه که بعد از اینهمه تایپ کردن و برا اولین بار نوشته ها رو یه جای دیگه سیو کردن دکمه ارسال رو بزنه و اونم بدون هیچ پیغامی از سایت خارج بشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥




عزیز جون گرفتار تو خونه و تولید مثل زیاد!!!!!!!!

سلام به همه

هی من نمی خوام عصابی بشم

هی من نمی خوام انتقاد کنم از عملرد این سازمانها

بابا جان نمیشه

از صبح امروز ما تو خونه برق نداریم

البته من سر کار هستم ولی عزی جون خونست

یعنی خونه مونده تا به کارهاش برسه و بعد بره جلسه

برق قطع شده و عزی جون حتی نمی تونه فایل هاشو از تو کامپیوتر برد اره و بره اداره کارهاشو بکنه

کامپیوتر هم نمی تونه باخودش ببره اداره

اصلا بهش اجازه نمی دن وبه جرم خراب کار و اطلاعات دزد می برنش زندون

خلاصه اینکه الان ساعت دقیقا ۱۲:۰۵ دقیقه هست و اون به هیچ کاریش نرسیده و مجبوره حالا خونه بمونه تا شاید جناب برق تشریف آوردند

و اون وقت وزیر محترم نیرو میگه که ما امسال هیچ مصرف زیادی نداشتیم ... خوب دروغ نگفته بنده خدا . مردم برق از کجا بیارن تا مصرف کنند؟

تازه امروز ما فهمیدیم که خونه چند ساعت برق نداشتیم بقیه روزها هم از روشن شدن مونیتور کامپیوتر می فهمیم برق قطع شده چند ساعتش رو نه... البته تقریبا اکثر اوقات این اتفاق می افته

تو همین شرکت و تو این سه ماه تابستون چند بار به علت عدم وجود جناب برق کار تعطیل بود...

حالا برین و این مطلب رو از تاریخ ۹ ابان ...بحث در داخل ماشين....... برق گرفتگی بخونین متوجه عصبانیت من میشین

اخه یکی نیست بگه که ما اگه برق هم نداشته باشیم (مطمئناً نفت هم داره تموم میشه ) چطوری زندگی کنیم؟؟؟

 با انرژی هسته ای اب گرم کنیم ک...و...ن.. بچمونو بشوریم

وقتی نفسشون از جای گرم بیرون میاد همینه دیگه ... مردم برن بمیرن....

یه روز برن مترو سوار شن ببیننن میتونن زنده بمونن

یه روز سوار اتوبوس شن ببیننن میتونن زنده بمونن

یه روز اب نداشته باشن ...برق نداشته باشن و مجبور باشند برا اینکه بوی گند نگیره تنشون و زندگیشون رو ... نگیره نصفه شب بیدار شن و وبه کارهاشون برسن (تازه اگه برق اومده باشه) ...میتونن زنده بمونن از اینهمه بی خوابی که ما تابستون کشیدیم

تازه یکی از بچه ها... (محمود جون رو میگم) گفته که هنوز خیلی جا برا تولید مثل داریم

اخه یکی نیست بگه محمودی.. تو وقتی حرف میزنی به این موضوع فکر کن که الان هزاران هزار نفر هستند که اصلا یا فکر ندارند یا نمی خوان فکر کنند یا اینکه بنا به دلایلی حرف تو براشون حجته (متاسفانه) و می رن عین اونی که تو گفتی رو عمل می کنند ... اون وقت اون موقع تو میری پول بدی بهشون تا بتونن شکم زن و بچه رو سیر کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه اگه کسی بتونه شکم بچه ها رو سیر کنه و بقول خودت ساده زندگی کنه ایا دیگه وقتی براش می مونه که بتونه بچه هاشو تربیت کنه(همون دو جین بچه ای که گفتی به دنیا بیارین..خدایی که دندون میده نون هم میده...)

محمود جون و تمام اونهایی که موافق این مساله هستین.. همین بچه ها هستند که دو روز دیگه میشن بزهکار، جیب برريا، قاچاق چی، معتاد، و  .....

اونوقت شما می می تونین جواب خدا رو بدین که با حرفهاتون جامعه رو .....

یا اینکه شاید به اون دنیا ....

دیگه معده ام اینقدر درد گرفته که دارم تلف میشم و بهتره که ساکت بشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥




باز باران با ترانه...

اینو از یکی از وبلاگها کپی کردم نظرتون چیه؟

باز باران بی ترانه   
 

باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها, می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم... نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟؟؟

نمیفهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟؟؟

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست... نمیفهمم؟؟؟؟؟

یادم آرد روز باران را
یادم آرد مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
میدویدم زیر باران از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گلهای خیابان بود
نمی دانم کجای این لجن زیبا بود؟؟؟؟؟

بشنو از من کودک من
پیش چشمم,مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو غم و درد دارد

خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد بهار
 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥




دیروز وبلاگی

سلام

من دیروز در عین اینکه حالم بد بود چشمام هم از فرط بی خوابی قرمز شده بود ولی یه عالمه وبلاگردی کردم و کلی هم دوست پیدا کردم

با عزی جون رفتم خونه

دوباره درد معده و سردرد و ... به من فشار زیادی وارد کرد و دوباره کنترل اعصابم رو از دست دادم و دوباره عصبانیتم نصیب عزیز جون شد

نگرانی و ترسش رو می تونستم تو نگاه نگران و مهربونش ببینم ولی دوباره و دوباره جن هام اومده بودند... خیلی برام ناراحت بود و می دونست از بس درد دارم امونم رو بریده و می خوام جیغ بکشم....

رفتیم خونه کمی بهتر شدم

ولی موقعی که را افتادیم بریم خونه شیوا اینها تولد دوباره معده ام دیونه شد و حالت تهوع شدید اومد سراغم

جاتون خالی تولد بد نبود ... یعنی بد نگذشت و عادی بود... ولی این نی نی اینقدر جیغ کشید که نگو و نپرس.. البته جیغ خوشحالی

ولی خیلی دیر اومدیم خونه و من با دردی که داشتم دیرتر هم خوابیدم

الان هم دارم از خستگی و .. می میرم

عزیز جون منو امروز نیاورد چون نیومد و من با یه ۲۰۶ اومدم که دو تا اقا مثل خودم نحیف پشت نشسته بودند و من تا تهران نتونستم به صندلی تکیه بدم چون در اینصورت عملا تو بغل اقای کنار دستیم بودم

نمی دونین چقدر دعا کردم مسافر دیگه ای پشت سوار نکنه ولی نشد

راستی یه عالمه جعبه خوشگل درست کردم که می خوام پولش کنم کسی سفارشی نداره؟؟؟

سعی می کنم عکسش رو بیارم و اینجا بذارم

اینقدر کار دارم که نگو و نپرس

خوب دیگه کاری ندارین؟؟؟

از اول هم کاری نداشتین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥




به اينجا يه سر يزنيد

http://www.khabgard.com/bsa/candidates_webloggers.htm

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند بچگانه

اولي: من اين پازل را سه ساله تمام كردم

دومي : نه بابا !! چقدر طول كشيد؟

اولي : اتفاقا خيلي زود تمام كردم آخه رويش نوشته بود براي 3 تا 5 سال !!!!!

اتوبوسي آرام از سرازيري پايين مي آمد و مردي بدنبال آن مي دويد. يك نفر گفت: فكر نكنم بتوني بهش برسي ، مرد جواب داد: دعا كن كه برسم، چون راننده اتوبوسم.

يكي استاديوم ميره بجاي اينكه فوتبال نگاه كنه به راست و چپ و بالاي سرش را با تعجب نگاه مي كرد

بهش مي گويند: چرا فوتبال نگاه نمي كني؟

ميگه : دارم دنبال كلمه ي زنده مي گردم  

يك نفر پدرش فوت ميكند مراسم هفتش شلوغ ميشود براي چهلمش بليط مي فروشد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند ۴

تركه با پسرش بانک می زنن و فرار میکنن میرن داخل یه استادیوم شروع میکنن دور زمین فوتبال دویدن، بعد از دو دور پلیس میرسه، پسره میگه: بابا پلیس‌ها رسیدن چی کار کنیم؟ تركه میگه: نگران نباش اونا هنوز دو دور عقبن.

به لره میگن: اگه ریيس جمهور بشی اولین کاری که میکنی چیه؟ میگه: اول از همه، دست خودم رو تو شرکت نفت بند میکنم.

يزديه تلويزيون ميخره، فرداش کنترلشو پس مياره به صاحب مغازه ميگه: بيا حاج آقا اين ماشين حساب توش بود، مال حروم بهمون نمياد.

رشتيه اسم بچه اش رو میزاره «اس ام اس» میگن: این چه اسمیه؟ میگه: چیه مگه! از پیام که با کلاس‌تره.

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥




يه عالمه اسمايلی باحال

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥




به نام خودم... آقای خدا

دیشب عزیز جون برا اینکه منو خوشحال کنه یه کتاب داد من بخونم

البته من بر داشتمش اون گفت ناز نازان بخون تا حالت بهتر بشه و راحت بخوابی

در فاصله ای که رفت نماز بخونه و برگرده من کتاب رو خوندم و وقتی اومد تابگه که براش تعریف کنم.. دید من دارم گریه می کنم اونم از نوع ابرهای بهاری

گفت مگه چی نوشته بود توش و من گفنم هیچی باید خودت بخونی

لازم به توضیحه که کتاب رو یه خانومه بهش داده که باهاش میره دانشگاه

یعنی تو هومن دانشگاهی تدریس می کنه که عزیز جون درس میده

بعد مجرد هم هست

تازه کتاب مال خواهرشه و به همسر من هدیه داده

تازه وقتی دارن بر می گردن با هم میان

تازه عزیز جون اونو میرسونه

تازه منم بدون اینکه عزیز جون ناراحت بشه همش دلشورمو برا اون می گم و می گم نکنه از اون دختر بدها باشه.. هرچقدر هم تو خوبی شاید اون بد باشه

و عزیز جون بدون اینکه من ناراحت بشم خیال منو از همه چی راحت میکنه

داشتم میگفتم ، اسم کتابش هست ، به نام خودم

و از اون داستانهایی که من خیلی دوست دارم

به عزی جون گفنم که برام 4 تا بخره تا به دوستام هدیه بدم

کتابش 500 تومن بیشتر نیست ولی خیلی قشنگه

ای کاش می شد براتون بذارم تا شما هم بخونید

تا بعد بای بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




مهره مار و شوهر يابی

دیشب اخرین قسمت سریال اولین شب ارمش بود...

در اونجا بود که به من ثابت شد هنوز هم تو این وانفسایه بی شوهری کسی پیدا میشه که مهره مار داشته باشه

من خیلی دلم برایه بهنوش سوخت

راستی اسمش بهنوش بود.؟ اصلا تمام حافظم قاتی کرده

اره دلم برایه این حالا بهنوش سوخت اون درسته بدجنسی کرد ولی گناهش نداشتن محبت و عقده هایه دوران طفولیت بود

ولی این اذر خر شانس رو بگو

یه دور که نامزد داشت پسر ملکی دستمالیش کرد و به هم زدن

بعد دوباره این پسره خر دستمالیش کرد و به هم زدم

بعد دیگه رسما شد زن این ملکی و (اسمش پیمان بود؟!) خلاصه ازش بچه دار هم شد و سقط کردو ...

دوباره این پسره خر رفت خواستگاریش.. به قول خواهرم دختره اگه با شعور و ادب بود اگه دختر خوبی بود یه چیزی ولی از نفهم هم نفهم تر بود

با اون تربیت احمقانه مامان باباش

هم می خواستن بچشون با شعور باشه هم نمی خواستن از گل نازکتر بهش بگن

چه زندگی چندش اوری هم داشتن

نمی گم بهنوش خوب بود نه ولی اذر از بد هم بدتر بود

نه معصوم بود نه هیچی فقط مهره مار داشت و بی ادب و پررو هم بود

اگه فکر کردین می خوام فیلم نقد کنم اشتباه می کنید

این قابل توجه دختر ترشیده که بره ببینه که این اذره چی داشته که اونها ندارن

البته دختر جون ناراحت نشی ها شوخی کردم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




زهرايه بی معرفت

۱- راستی ما یه دوست داشتیم که این افتخار رو داره که به عنوان یه دوست تنها کسی باشه که ادرس وبلاگ منو با نام نویسنده بدونه

و می دونم که میاد واین مطالب رو می خونه

ولی دریغ از یه کامنتی چیزی

معرفتم خوب چیزیه

۲- راستی ایکیو هم پیدا شد

۳- در پست بعدی مطالب زیبای من رو راجع به برنامه اولین شب ارامش خواهید خوند

۴- فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




اخر هفته پر از ماجراهای شگفت انگيز

سلام به همه

از کجا شروع کنم؟

چهار شنبه که رفتیم خونه یه عالمه خرید کردیم... البته از سیفی جات و سبزیجات و میوه جات و ....

رفتیم خونهو من علی رغم تمام خستگیهام یه ماکارونی مشتی درست کردم

ابجی وسطی هم رسید

یه سالاد مشتی تر هم درست کرده بودم که با ابجی وسطی و عزیز جون موقع شام زدیم تو رگ

خلاصه اینکه من باز کلی غصه دار بودم چون عزیز من ... عشق بی همتایه من داشت صبح زود می رفت

و اون صبح زود رفت و من رو با کلی دلتنگی تنها گذاشت

من هم به خاطرابجی جون که می خواست بره خرید و علی رغم تمام خستگیهام  صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم و یه صبحونه مختصر و پیش به سوی خرید

حالا نمی گم چی خریدیم و چی نخریدیم فقط از بین همه اون خریدهامون یه عروسک برا مونامونا خریدیم که ابجی کوچیکه باید بهش کادو بده

عروسکه یه خرس با اصل و نسبه... خرس مستر بین....

منم یه چندتا جوراب و سگ برا خودم خریدم... یعنی باز هم عروسک

چیزهایی که لازم داشتم رو نتونستم بخرم ولی ابجی وسطی تونست تقریباً اون چیزهایی رو که می خواد بخره

کاغذ کشی و این مسائل خریدیم و من دوباره چندتا جعبه خوشگل با طرح تزیینی جدید درست کردم

تا شب که تو مترو له شدیم ورسیدیم خونه

البته شاید هیچ وقت نمی رسیدیم خونه اخه نزدیک بود که توسط یه ماشین و راننده احمقش به اون دنیا رهسپار شیم

من که تا مدتها قلبم مثل گنجیشک می زد

وسط خیابون چشمم به ماشیم و تمام فکرم به عزیز جون بود و اینکه کی و چه موقع خبرش می کنند تا بیاد و جنازمو تحویل بگیره

نکته مهم اینجاست که این مردم احمق ادم نمی شن چون ما متوجه شدیم که 200 متر بالاتر هنوز جنازه زنی رو زمین بود و پلیس اونجا و مردم جمع بودند

و این راننده دیوانه از اون صحنه که دید عبرت نگرفت

خلاصه اینکه اومدیم خونه و با خستگی شام حاضر کردم ... ترش قلیه با پنیر برشته و کلی سبزی خوردن و ترب سفید... جاتون خالی بود خیلی هم چسبید

فرداش تا ساعت 10 خوابیدیم و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم

البته تا ساعت 10 صد بار بیدار شده بودم

نون تازه و صبحونه مفصل

ابجی وسطی حالش خوب نبود و فشارش پایین و من تا ساعت 15 همینطور یه ریز کار کردم

نهار هم خورشت و بند بساط دیشب به اضافه تن ماهی

باز هم بعد نهار کار کردم تا خود غروب

البته ناگفته نماند که حالم از پنجنبه صبح که از خواب بیدار شدم خوب نبود و از جمعه اشتهام بدطوری ناجور شده بود و همش حالت تهوع و ...

شب رفتیم خونه نی نی کوچیکه و بعد شام داداشی ما رو آورد خونه و حال من اصلا خوب نبود تازه تو راه هم یه شوک دیگه به من وارد شد که داشتم پس می افتادم دوباره یه احمق دیگه داشت می کوبوند به ما ... دادای که عرقی سردی کرد که نگو چون تو ایینه دیده بود...

یه روانی دیگه... خدا نسلشون رو منقرض کنه

شب بود که حال من بدتر و بدتر شدشاید به خاطر عبیتهای تو شرکت و این چندتا شوکی که بهم وارد شده بود

خلاصه عزیز جون که از سفر اومد دید من هنوز بیدارم و انگار نه انگار که فردا باید برم اداره و کلی درب و داغونم

بابت مریضیم سرتون درد نمیارم ولی فرداش که باز رفتیم دکتر، دکتره گفت که این ناز نازان رو باید معالجش کنید کلی اوضاع معدش و روده هاش به هم ریخته و این سردردها و تب ولرز های متوالی و .. همش ممکنه به خاطر این ها باشه

خلاصه اینکه من خونه موندم و یه پرستار مهربون مثل عزیز جون داشتم ولی دلم خیلی گرفته بود و به عزی جون می گفتم که امروز مثل جمعه است

غروب هم فقط یه سر رفتیم دم یه مغازه شفارش بابایی رو خریدیم و برگشتیمف و من باز حالم بد شد

امروز که اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم اداره

تو راه همش خواب وکابوس می دیدیدم و عزیز جون برای من غصه می خورد

الان هم خیلی بهتر از دیروزم ولی  هی میگیره و هی ول میکنه

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند ۳

به يه يارو مي گن با ريسمان جمله بساز . ميگه ميشه انگليسي بگم . مي گن بگو . ميگه - نو ريسمان تو پيجينگ.

دو تا ديوونه مي رسن به هم، اولي به دومي مي گه: اگه چراغ قوه رو روشن کنم، از نورش مي ري بالا؟ دومي مي گه: فکر کردي من ديوونم؟ که برم بالا، تو چراغ قوه رو خامو ش کني و من بيفتم پايين و بميرم

لور ميره ساندويچ  بخوره وقتي خورد تموم شد فروشنده بهش گفت:كاغذش رو بنداز تو سطل لوره ميگه مگه كاغذ هم داشت

يه روز يه ترکه اکس مي خوره ميره نماز بخونه توي قنوت ميگه : ربنا اتنا في الدددد دنيا ديگه مثل تو نداره.....

يه روز يه تركه ميره استخر، آهنگ تايتانيك ميزارن غرق ميشه !

از تركه مي‌پرسن آقا نظرت راجب به خدا چيه؟ ميگه خدا خوبه، مهربونه، بزرگه، خالق جهانه. ابوالفضل نگهدارش باشه!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




یه مطلب جالب از یه جایی که نمی گم

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥




چند اطلاعیه برای یافتن ایکیو

سلام به همه حضار محترم

به اطلاع می رساند پسر بچه ای به اسم ایکیو گم شده است از یابنده تقاضا می شود آن را در نزد خود نگه داشته و تا آخر عمر تحویل ندهد

با تشکر خانواده ای نگران

....

....

هیچکی نیست که بدونه این ایکیویه با نمک، چند وقت پیش کچل ما چشه؟

چش نه چشه؟

در صورت اطلاع از پاسخ صحصح با ما تماس بگیرید..

با تشکر... سازمان حمایت از معلولان ذهنی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥




پايان نرگس به روايت زير شلواری

پایان سوسیالیستی : شوکت در حالی که نفسای آخرشو میکشه، همه مال و اموالشو به صورت کاملا مساوی بین دوماداش تقسیم میکنه و خیلی بچه باحالیه این شوکت کلا"!

+ پایان کمونیستی : شوکت همه مال و اموالشو میده به اون داماد پشمالو اش و به این یکی دامادش میگه تو بیا اینو بخور بابا !

+ پایان تروریستی : نرگس در یک حرکت انتحاری به خودش نارنجک میبنده و میره زیر شوکت !

+ پایان فمینیستی : زن شوکت و نسرین از شوهراشون طلاق میگیرن بعد نرگسم جو میگیره اونم طلاقشو میگیره همینجوری تخمی ! بعدش این سه تا با چند تا از خانمای همسایه یک گروه فمنیستی تشکیل میدن و هر روز باهم میرن شافی کاپ !

+ پایان نازیسمی : شوکت خوار و مادره همرو از دم یکی میکنه و در اوج قدرت و مایه داری به دخترش میگه زنگ بزنه یه خبر بد بهش بده که سکته کنه !

+ پایان ایدزیسمی : نرگس با بهروز رابطه نامشروع برقرار میکنه و ایدز میگیره ! خب وقتی نرگس ایدز بگیره خب شوهرشم میگیره دیگه ! البته بعدا" معلوم میشه که زن اول آقا احسان هم در اثر ایدز سقط شده!  

+ پایان ایده آلیستی : همه خیلی خوبن و هیچ بدی وجود نداره ! همه خیلی خوشبخت میشن تو زندگی زناشوییشون ! و کلا" زندگی خیلی خوش میگذره !

+ پایان جواتیسمی : دوست آقا احسان در یک حرکت جوانمردانه میاد نسرین و میگیره و بچشو مثل بچه خودش بزرگ میکنه !

+ پایان راشیتیسمی : بهروز از خارج برمیگرده و وقتی واسه اولین بار بچشو میبینه جو میگیرتش بچشو میندازه بالا یادش میره بگیرتش ! و بچه در 2 ماهگی !! جان به جان آفرین تسلیم میکنه !

+ پایان تراژدیسمی : بهار در 3 سالگی به بلوغ میرسه !! و در سن 9 سالگی در حالی که دندوناش ریخته بوده دیده از جهان فرو میبنده !!

+ پایان به تخم ام نیستی ! : شوکت زمین گیر میشه و جزای کاراشو میبینه ! نسرینم بهروز و میبخشه و زندگی شونو دوباره از نو میسازند !!! دو تا پا هم باید حتما باشه تو تصویر !

+ و پایان زیرشلواریسمی : نرگس بعد از 90 قسمت بالاخره تصمیم میگیره پریود شه !!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥




بحث در داخل ماشين....... برق گرفتگی

سلام

من هی نمی خوام حرف های اجتماعی بزنم نمیشه نمی ذارند.

همیشه می گفتم چرا بعضی ها تو ماشین از خودشون اعتراض در وکنند (برره ای بخونید) چرا حرفهای سیاسی وزنند.. حالا می فهمم چرا ؟ چون گاهی آدم با دیدن یا شنیدن یه مسئله ای، منفجر میشه.

چرا؟ چون ظرفیتش تکمیل تکمیل شده و نیاز به یه تلنگر کوچیک داره. از اونجا که ممکنه این تلنگر تو ماشین بهش بخوره، ادم جهت جلوگیری از خودکشی خودش باید حرف بزنه ، فحش بده و یا در ماشین رو به هم بکوبه یا با راننده دعوا کنهو یا در بهترین حالت از خودش لکچر (همون سخنرانی) دروکنه.

دیروز یکی از همین روزها برای من بود. تو ماشین نشسته بودم و از خونه ازاده اینها داشتم به سر کارم مراجعت می نمودم.تو اخبار داشت می گفت: امروز کشورهای فلان و بهمان ... یک ساعت ساعت خود را به عقب کشیدند... و فلان کشور و بهمان کشور در مورد صرفه جویی براثر جلو کشیدن ساعت امارهایی داده بودند که قابل تامل و ملاحظه بود....خلاصه اینکه من کلی رفتم تو فکر که مگه میشه تو رادیو ایران همچین اخباری پخش کنند؟ اینه به ضرر خودشون!!!!!! چون اونها امسال به خاطر اینکه با بقیه کشورها دهن کجی کنند اینکار و نکردند!!! (مثل اینکه سر لج و لجبازی بگی چون اینها اون کار ور نکردند ما نمی کنیم..اخه یکی نیست بگه چه ربطی داره.. پس شما هم نباید دنبال تکنولوژی و انرژی هسته ای و .. باشید چون اونها اینکار و انجام دادند پس حتما یه کار غربیه.. خدایا دارم می ترکم از عصبانیت)

البته این فکر و ابهاماتی که برام پیش اومده بود خیلی سریع رفع شد. چون در ادامه اخبار گوینده گفت: البته ما در این رابطه با وزیر نیرو صحبتهایی داشتیم... صحبتهایه وزیر نیرو که منتخب ریاست جمهور محترم هست!!!!!!!!فکر می کنید چی بود؟

بله وزیر محترم نیرو گفتند که البته اگه اماری که این کشورها دادند درست باشه!!!! جای هیچ تعجبی نداره چون اونها برق رو به نرخ ازاد حساب می کنند و ... و با توجه به افزایش قیمت نرخ ازاد و متغیر بودن اون در برخی از ماهها و این حرفها ... و چه می دونم این رقم رو نمیشه بهش گفت صرفه جویی!!!!

(به نظر شما کشوری مثل المان یعنی به این مسئله پی نبرده... تازه گیرم که رقم تغییر کنه .. پس چه دولت مهربونی که کاری می کنه مردمش متحمل هزینه اضافه نشه و نمی گه کون لق مردم)

تازه ایشون گفتند که مصرف ما با وجود تغییر نکردن ساعت تغییر محسوسی نداشته و با سالهای قبل در پیک مصرف برق تفاوت چشمگیری و محسوسی نداشتیم و ... (البته با امار دقیقی که داشتند!!!!)

ولی وزیر محترم نیرو یادشون رفت به نکته مهم اشاره کنند که در ساعات اوج مصرف در طول تابستون ایا مردم برق خونشون وصل بوده تا بتونند مصرف کنند یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا در شبانه روز و مخصوصاً در اوج گرمایه هر آِا برق داشتند تا بتونند کولر و ... روشن کنند یا نه؟

آیا در اثر قطع برق و در نتیجه عدم آبگیری پمپ هایه منبع آب اداره آب محترم ، آیا مردم وقتی هم برق می اومد آب داشتند تا کولر روشن کنند و از برقی که هر چند از گاهی یه بار می اومد استفاده کنند؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا مردم با اینهمه قطع و وصل کردن هایه برق توسط شما جرات داشتند از لوازمی نیر جاروبرقی ، لباسشویی و ... استفاده کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من موندم این وزیر محترم چطور روش شد بیاد و اینو بگه؟؟؟؟؟

به خدا این تابستون یه بار 22 روز مداوم نه آب داشتیم و نه برق درست درمون ... اونم فقط به خاطر قطع شدن مکرر برق و دوبار سوختن پمپ آب منبع تامین کننده اب منطقه ما(شاید هم مسئولین از ترس سوختن پمپ آب اونو روشن نمی کردند). حالا چند روز پراکنده دیگه که خودش سر جمع 15 روز بود.

حالا به نر شما ما تو طول تابستون اصلا نیازیبه استفاده از برق داشتیم؟؟

جز اون 2 ساعتی که یه مهتابی در طول شب روشن بود...

خلاصه اینکه من وقتی این حرفها رو شنیدم و یاد بدبختی هام تو این تابستون افتادم ناخودآگاه گفتم: اخه نمی گن مردم برق داشتند که بخوان مصرف کنند یا نه؟؟ که دیگه رسیدم به مقصد . وگرنه حتما یه بحث داغ در تاکسی صورت می گرفت.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥




يادم نمياد براتون گذاشته بودمش يا نه..........

هر چي زنگ مي زنم آنتن نميده جات بده به مامانت بگو جاتو عوض کنه.

.
..
...
....
.....
چيه دنبال چيزي مي گردي؟

انوشه انصاري به زمين بازگشت. در همين راستا سازمان ناسا اعلام كرد: از اون بالا كفتر مي‌آيد، يك دانه دختر مي‌آيد!

(اين مسيج مخصوص ساعت 3 بامداد است) ببخشيد عزيزم كه اين موقع شب مزاحم خوابت شدم چون يه سوال مهم برام پيش اومده، مي خواستم بدونم «هواپيما بوق داره؟

ميدوني «نبات» کيلويي چنده؟ نمي‌دوني؟ «نقل» چي؟ اونم نمي‌دوني؟ اشکال نداره، از قديم گفتن: خر چه داند قيمت نقل و نبات!

زندگي 3 ايستگاه داره 1. تولد 2.عشق 3.مرگ... آقا ايستگاه دوم نگه دار

اصفهانيه خونش آتش ميگيره اس ام اس ميزنه به آتشنشاني ميگه يه خونه آتيش گرفته زنگ بزنيد تا آدرسشو بگم

الهي ميدون بشي، وانت بشم دورت بگردم

خانه‌اي با تماميِ امكانات: سونا خشك، سونا بخار، استخر، جكوزي، سالن كنفرانس، سالن بدن‌سازي، لابيِ بزرگ، 5 خوابه، 450 متر زيربنا، دوبلكس ( يعني كلا 900 متر )، در بهترين نقطة بالايِ شهر، پنت‌هاوسِ يه برجِ 40 طبقه، با ديدِ عالي متعلق به اينجانب ميباشد! دل همتون بسوزه

روزتان را با باد صدادارتان آغاز كنيد (كنسرو لوبياي تبرك

خيلي دوست دارم زود به زود ببينمت اما حيف بليط باغ وحش گرونه

ماه مبارک رمضـان بر همه ي مـسلمين جهـان مـبارک باد حتي شما دوست عزيزي که کله گنجشکي مي گيري

تو يک آدم: مهربون.با کلاس. با پرستيژ. مرتب. فهميده. با شعور. جذاب. خوش تيپ. خوشکل. خوش زبون. خوش قيافه. با مرام و با فرهنگي مثل من ديده بودي؟؟؟

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

من بيمارستانم نگران نشو. من تصادف کردم. تا فردا مرخص ميشم. دکتر ميگه شونت شکسته. ديگه خوب نمي شه بايد برم يه برس ديگه بخرم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥




يه روز بد به روايت................

یکی خوابش سنگین میشه تخت میشکنه

 بعد از خواب میپره دستش هم میشکنه

 فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه

 میزنه به سرش سرش هم می شکنه

 خودش رو میزنه به اون راه گم میشه

 کلی اعصابش خرد میشه نوار خالی گوش میده

 فرداش میره نوار مغز میگیره میبینه۲۰ دقیقه اولش خالییه

 یهو میخوره زمین تا خونه سینه خیز میره

 یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی

 روز بعد میخوره به دیوار میگه ببخشید

 فرداش بازم میخوره به دیوار وای میسته تا پلیس بیاد

 دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه

 میره لایه اوزون رو میدوزه اون ورش میمونه

 میره پشت بوم میخوابه سردش میشه میره در پشت بوم رو میبنده

 سوار اتوبوس میشه از یکی خوشش میاد وقتی پیاده میشه شماره اتوبوس رو ور میداره

 بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند ۲

یه دکتری رفته بوده يكي از دهات و بهشون اصول بهداشت و نظافت رو یاد مي داده. اتفاقأ همون موقع يه گربه اي داشته...ونشو مي ليسيده و خودشو تميز مي كرده. جناب دكتروسط سخنراني ميگه: مثلأ نگاه كنيد، حتي اين گربه كه حيوونه و عقلش نمي رسه هم داره خودشو تميز مي كنه. يهو يكي از دهاتيها از وسط جمع بلند مي شه ميگه: آقاي دكتر، نه فكركني عقلمان نمي رسد ها، زبانمان نمي رسد.

به لره می گن عروسی پسرت كی هست؟ میگه: این دوشنبه نه، چهارشنبه بعدی

يک اصفهاني چايي مياره براي مهموناش ولي قند نمي ياره مي گه به قند بالاي يخچال نگاه کنيد و چاي بخوريد يه بچه اي ميرد تو بهر قنده اصفهانيه ميزنه پشت کله پسره مي گه: من گفتم چاي با قند بخور نه چاي شيرين

به تركه مي گن بچه كجائي ؟ ميگه : بچه تهرون . . . مي گن : كجاي تهرون . . . مي گه : كيلومتر 700 ، جاده تهران - اردبيل

به غضنفر می گن اذون بگو: می گه همه چیز با یک نگاه شروع شد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥




اطلاعیه

راستی یادم رفت بگم که تو این نوشته ها که به صورت چند قسمتی براتون ارسال میشه

حرفهای لطیف،اس ام اس هایه عاشقانه ،جوک ،لطیفه و ... هستش

اینها رو از همین الان بگم مال من نیست از یه وبلاگ برداشتمش که حیلی طرف باحاله.

اصرار نکنید بهتون نمی گم

راستی خودم اصلا فرصت نشده بخونم اگه حرف بد داره به دل نگیرید ...با عرض پوزش از همه دوستان عزیز

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥




يه کم بخند

به رشتي ميگن چرا رو پرچم دزدان دريايي عكس يه كله با ضبدر كشيدن؟ رشتيه ميگه: يعني خوردن كله پاچه در كشتي ممنوع.

تركه ميره «استريپ شو» ، بعد از چند ساعت به رفيقش ميگه: پاشو بريم، از اول معلوم بود اين دختره زورش نمي‌رسه ميله رو كج كنه.

به ۲۰۶ صندوقدار ميگن چه احساسی داری؟ميگه احساس جنيفر لوپزی.

به رشتيه ميگن: چي شد كه ايدز گرفتي؟ ميگه: از توالت فرنگي! ميگن: آدم كه از توالت فرنگي ايدز نميگيره. ميگه: آخه نفر قبلي هنوز بلند نشده بود.

لره بعد از عمري ميره مو می‌کاره، اسمش حج واجب درمیاد.

از تركه ميپرسن به 5 تا دختر كه رو يه ميله نشسته ان چي ميگن؟ ميگه: يه سيخ جيگر.

به لره ميگن: دخترتو به كي دادي؟ ميگه: غريبه نيست. دامادمه.

تركه ريش بزي ميزاره. دچار بحران شخصيتي ميشه.

رشتيه زنشو كتك ميزنه. به جرم تخريب اموال عمومي ميگيرنش.

تركه دور خودش ميچرخه، هرز ميشه.

ba tavalode dovomin GOSFANDe shabih sazi shode dige nemitonam behet begam "DONYA DIGE MESE TO NADARE"

be ye turke migan chera ghorsato sare vaght nemikhori ? mige akhe mikham mikrobaro ghafel ger konam

hazrate nooh jav gir misheh zirdaryayi misazeh

yek roz ye motoreye be ye gongeshke mizane..hale gongeshk kharab mishe.motori gongeshk ra mibarad khaneh va daron ghafas mizareh!bad gongeshk be hoosh miyado khodesho to ghafas mibineh fekr mikone to zendane.mizane to saresh migeh ey vay motoreye mord

be ye nafar migan in ra bekhon?@ .migoyad ey dorat begardam

be lak poshte migan chera namaz nemikhoni?migeh akhe lak daram

ye roz ye golabiye gen tanesh mikone . mige man mozam

ye roz yek jokaro mitekonan .azash yek alame turk mirizeh biroon

be turke migan bachato bishtar dost dari ya noon barbariro?mige toro khoda mona sare 2rahi nazarid

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥




بلی... نه... آدامس...پارسا.... قسمت سوم

چرا هیچکی هیچی نگفت؟؟

یکی نمی گه اینهمه ناراحتیهات رو نوشتی چه ربطی به عنوان مطلبت داشت؟

اصلا من می خواستم راجع به نی نی بزرگه بنویسم

عسل عمه کانال بیبی می بینه و راه میره میگه بیبی..بیبی... وقتی صداش میکنی میگه بلی...

وقتی یه نفر رو که نمیتونه اسمش رو بگه می خواد صدا کنه میگه... بلی بلی...

یه نه قشنگ هم میگه که می خوای بخوریش

تازه دهنش رو باز و بسته میکنه و میره کیفت رو میاره یعنی من آدامس می خوام

اینقدر قشنگ ادامس می جوه که می خوای بخوریش

وقتی میگی عمه رو سفت بغل کن ، وای یه طوری بغلت می کنه که دلت غش میره براش

تازه گاهی هم میاد برات با ایما اشاره ادای عکس گرفتن رو در میاره و یعنی ازم عکس بگیر خلاصه اینکه کلی ناز داره این پسر قند عسل

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥




چه حوصله ای داريد شما!!!!!!!!!!

سلام

صبح زیبای همه به خیر باشه

من الان کمی از نوشته هامو خودم خوندم و دیدم که بارک الله به حوصله شما که اینها رو می خونید اخه از بس تند تند تایپ می کنم و تند تند می خوام همه چیز رو بنویسم ُ ی چیزهایی جا می مونه و در نتیجه بایذ برا فهمیدن موضوعات یا خیلی با دقت مطالب رو بخونید یا  اینکه از ماجرا خبر داشته باشته باشید

خلاصه عذر خواهی مرا بپذیرید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥




بلی... نه... آدامس...پارسا.... قسمت دوم

یعنی من الان خودم رو می کشم همه چیزهایی که نوشتم پاک شد

داشتم از چهارشنبه کذایی می گفتم که همه چیز طبق معمول داشت با موشموشک استه برو استه بیا پیش می رفت که از گیر دادن به اسباب اثاثیه ماشین شروع شد

که چرا وسایل ماشینتون رو مرتب نمی کنی و اینطور و اونطور منم که دیگه فولاد ابدیده شدم اصلا به روی مبارک نیاوردم که هیچ لبخندهای ژوکوند هم میزدم و تو دلم می قهقهه می زدم..(جای چشم های جمشید مشایخی خالی)

خلاصه از این موضوع هیچی گیر هیچکی نیومد ...رسید به اینکه دوباره زبان مبارک بی موقع باز شد که ماهی مگه یخش باز شده گذاشتین تو ماهیتابه؟؟؟؟(ناگفته نماند که من بدون اینکه کسی حرفی بزنه در کمال بی میلی پولکاشو کنده بودم و مثل دسته گل شده ماهی خوشگله)

خلاصه باب صحبت باز شد که بله ماهی رو  و یا هر غذایه دیگه رو از قبل اماده نکنی که خودش درست نمیشه

البته من در صحیح بودن این حرف بحثی ندارم ولی ماهی که حداکثر یک ساعت طول می کشه تا بصورت کاملا اصولی طبخ بشه و شما راس ساعت ۱۲ هم می خوای نهار بخوری در هول ترین وضعیت ممکنه ساعت ۱۰:۳۰ اونو می ذاری رو گاز نه ساعت ۹:۰۵ صبح و اونم بصورت کاملا یخ زده به طوری که من حالم بهم میخوره از بوی بدی که ماهی میگیره

خلاصه اینکه این موضوع هم با لبخندهایه مرموز و تلخ من به پایان رسید و تیر مردم به سنگ خور

یکی از بچه ها به جای ساعت ۱۲ ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه رسید و با مغلطه گری و داد و بیداد به طرز ناجوانمردانه ای موضوع رو به نفع خودش تموم کرد و از اونجایی که من عاقلتر از این حرفهام که خودم وارد دعوای عزیز جون کنم ، ساکت موندم و حرف نزدم

البته در هر صورت دیگه ای هم وارد ماجرا نمی کردم خودم رو فقط یه موضوعی گلومو قلقلک می داد و می خواستم داد بزنم و اون و بگم و این بود که اینجا مسئله بزرگتر و کوچیکتری چی میشه؟؟

مگه عزیز جون بزرگتر نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که از ادمهایی که فقط شعار میدن و به اون عمل نمی کنند متنفرم حالا هر کی می خواد باشه...

بالاخره نهار خورده شد و طبق معمول کاگرها موندن تا سفره رو جمع کنند....

البته من از کار کردن نه بدم میاد نه ناراحت میشم و معتقدم بابت غذایی که می خوری باید زحمت بکشی

موقع خالی کردن برنج اضافه در قابلمه رسید که یکی از بچه ها بهانه جدیدی برا ی آژار من پیدا کرد و منم که اونو ... خودم حساب نکردم بیشتر و بیشتر لجش دراومد

گفت که این برنج دیروز که من درست کردم ببین چه باحاله و ... ولی امروزی خشک شده بود و ... منم چون از دست پخت خودم مطمئن بودم به روی خودم نیاوردم

حالا عزیز جون بعدا به من گفته بود اون برنج شل و بیمزه رو تو پختی من گفتم نه مال دیروز بود و اون یه لبخند تلخ زد

خلاصه اینکه تیر بعدی هم به سنگ خورد

تا بعد از ظهر که ما رفتیم خونه دایی ها ... بماند که من چقدر تعارف کردم و گفتم شما هم بیان ولی به من گفتند که نه ما تازه اونجا بودیم.......

وقتی برگشتیم وسایل رو ببریم بریم خونه مامانم اینها دایی بزرگه اومده بودند اونجا ما هم مجبور شدیم بشینیم وقتی اونها رفتند دیدم یکی از بچه ها ناراحته و داره گریه می کنه....بابت اینکه یه نفر دیگه بعد از این همه قول و قرار که دیروز گذاشته بودند تا یکی بره خونه خاله مهمونی حالا زده زیرش که نه من که شب عروسی نمی رم تو کجا می خوای بری.... تازه اونها شاید بخوان برن مهمونی گناه نکردن که تو خونه بمونن...

ناگفته نماند که هیچ وقت به فکر تفریح خاله بیچاره نیستها اون روز مهربون شده بود منم به روی خودم نیاوردم ولی از شما که پنهون نیست داشت دلم برایه ادم ناراحته مثل سیر و سرکه می جوشید...............................................خلاصه اینکه این ماجرا تا اونجا لفت داده شد که من تو حیاط صدای داد وبیداد عزیز جون رو شنیدم و حرفهای غمگینش رو که داشت با صدایه بلند فریاد می زد و حالم بد شد..........................................

اینقدر عزیز جون غصه دار بود که برا همیشه خداحافظی کرد ........... تو ماشین بهش گفتم من دیگه ابدیده شدم غصه نخور من اصلا ناراحت نیستم........ اون گفت که نه ناراحت نباش بالاخره باید اینها رو بهشون می گفتم و اومد.......... و ما رفتیم که رفتیم............ حال عزیز جون خیلی خوب شد یعنی احساس کردم یکمی سبک شده و از این موضوع خوشحال شدم

حالا هم دوست دارم همه چیز به خوبی تموم بشه و عزیز جون به خواسته هاش برسه

دیگه راجع به بقیه روزها چیزی نمی نویسم

فقط جمعه که تو خونه خودمون بودیم جاتون خالی یه کله پاچه حسابی زدیم تو رگ و کلی حال من بهتر شد و به چاقیم هم اضافه شد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥




من ديشب يه خواب ديدم

ماهي‌  

عده‌اي‌ معتقدند كه‌ اگر خواب‌ ماهي‌ ببينيد،خيلي‌ زود متوجه‌ خواهيد شد كه‌ خودتان‌ يا يكي‌ ازآشنايانتان‌ باردار هستيد. عده‌اي‌ ديگر معتقدند كه‌مشاهده‌ ماهي‌ در خواب‌، به‌ منزله‌ پيشگويي‌ درمورد ابتلا به‌ يك‌ بيماري‌ يا ضعف‌ جسماني‌ است‌. درمسيحيت‌، مسيح‌ بعضا توسط علامت‌ ماهي‌ (به‌صورت‌ معنوي‌) نشان‌ داده‌ مي‌شود. اين‌ حيوانات‌آبزي‌ ممكن‌ است‌ نشان‌ دهنده‌ پيام‌هايي‌ از ضميرناخودآگاه‌ ما باشند و يا اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ كنند كه‌ ماخيلي‌ خوب‌ از طريق‌ آبهاي‌ احساسات‌ و عواطفمان‌عبور مي‌كنيم‌. ماهي‌ مي‌تواند نشانه‌ غذاي‌ روح‌ وجسم‌ و عبور از اعمال‌ ناشناخته‌ خود ما باشد.

همانطور که مستحضر هستید من دیشب یه خواب دیدم پر از ماهی ... تعبیرش هم در بالا مشاهده می نمایید.

به نظر شما این چه معنی ای می تونه داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥




بلی... نه... آدامس...پارسا قسمت اول

سلام به همه

سلام به همه اونهایی که به من سر نزدن

سلام به همه اون دوستایه مهربونی که به من سر زدن..دختر ترشیده ... پسر ترشیده... و شبدر جون

و اما از تعطیلات...

دوشنبه نامه:

من رو ز دوشنبه به خانه مراجعت نموده و یه افطاری نیمه مفصل میل نموده تا شاید امیدی به چاقی بیشتر من باشد....

سپس سریالهای تا ساعت ۱۹:۳۰ را مشاهده نموده و به همراه همسر گرامی و عزیز تر از جانم به منزل برادر گرامیم رجعت نمودیم. (نقطه سر خط)

در انجا وقتی همسر گرامی برادر عزیزم در را با روی گشاده به روی ما گشودند با رویی گشاده تر عید سعید فطر را به ما تبریک گفتند و من نیز چون از ایکیویه بالایی بهرهمندم کمی مغزم دیرتر از بقیه موضوعات را می فهمد، و بدین سان بود که بعد از رو بوسی ودیدن دالامب دولومبی که در تلویزیون راه افتاده بود متوجه هلول ماه و رویت ماه شدیم و فهمیدیم استهلال گران ماه را استهلال کردند!

ما هم تبریکات عید را به جا اورده  و بعد مدتی که در انجا بودیم و مشغول امر خطیر جیغ و داد و بازی با برادرزاده و تماشایه سریال بسیار زیبای صاحبدلان، متوجه شدیم هیات دولت تا اخر هفته را تعطیل نموده است.

و کلی شگفت زده که هیات دولت چطور؟ کجا؟ و چگونه؟ و با چه تحلیلی این روزها رو تعطیل نموده است

خلاصه تر اینکه رفتیم بیرون و شام خوردیم. همه مهمان ما بودند

بعد هم یکدفعه تصمیم گرفتیم برویم شمال و اینکار را انجام دادیم البته فرداش

سه شنبه نامه:

صبح از خواب با ناراحتی برخاسته و به جد خودمان ناسزا گفتیم و بعد از کش و قوس فراوان اماده و به سمت شمال زادگاه سیب کرمو رجعت نمودیم

ساعت ۱۴ در میان انبوهی از اشک آسمان که دیگر به اشک نمی ماند بلکه بیشتر به .... شباهت داشت به منزل رسیدیم و در نهایت شگفتی دیدیم که پارسا مهربان هنوز هم ما را می شناسد و کلی بزرگ شده است

نهار با مسمایی میل نموده و با پارسا مشغول بازی گشتم

شام هم در منزل مادر شوهر گرامی به سر برده و عمو و خاله گرام به همراه خانواده تشریف داشتند

در انجا استقبال پرشوری از ما به عمل امد انها بسیار بسیار از دیدن ما ذوق زده شدن و همه تا دم در به پیشواز ما امدند!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته مشکل از ما بود که به هنگام سریال زیر زمین به انجا رسیدیم!!!!!!!!!! البته یکی از حضار لین مسئله را بیان نمود که بابا مگه نگفتم یا قبل یا بعد از سریال تشریف بیاورید!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه شام مفصلی به مفصلی و فراوانی ظهر میل نمودیم!!!!!!!!!!

شب با خوبی و خیری به پایان رسید

چهار شنبه نامه:

بقیه اینها را بعدا می نویسم شاید الان رفتم خونه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥




همتون بدین........بد

می گم نکنه بیان اینجا نظر بدین ها می میرین

از دست همه شما ناراحتم

من وبلاگم رو که متولد کردم گفتم دیگه تنها نمی مونم

ولی حالا نه تنها، تنها هستم بلکه دیگه بهم ثابت شده که هیچکی منو دوست نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥




 

قزوینی یه رفت دکتر روانکاو و گفت: آقای دکتر! ببخشید می خواستم ببینم این کودک درون که می گن کجاست؟

از پسرغضنفر سر امتحان پرسیدند: بعد از اینکه حضرت یونس رفت توی شکم ماهی چه اتفاقی افتاد؟
گفت: فکر کنم برای بیرون آوردنش یونسکو رو تشکیل دادند.

با توجه به احتمال ورود خواهران به استادیوم فوتبال و ضرورت بازسازی و اصلاح شعارهای برادران در استادیوم این شعاربه شرح زیر اصلاح شد:
.... شیر سماور، اگزوز خاور، اوا دیدی خواهر، رفت کجای داور؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥




يه معما

معمای اروجعلي

اروجعلی در یک مسابقه تلویزیونی در شبکه ۳ که جایزه‌اش یک خودروی پژو پارس بود شرکت می‌کنه. سوالات مسابقه به قرار زیر بود:

 

۱- جنگ صدساله چقدر به طول انجامید؟

الف) ۱۱۶ سال          ب) ۹۹ سال          ج) ۱۰۰ سال       د) ۱۵۰ سال

۲- جشن انقلاب اکتبر روسیه در چه ماهی برگزار می شود؟

الف) سپتامبر           ب) اکتبر               ج) نوامبر            د) ژانویه

۳- کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته می شود؟

الف) برزیل               ب) شیلی            ج) اکوادور           د) پاناما

۴- نام کوچک شاه جورج ششم چه بود؟

الف) آلبرت              ب) مانوئل             ج) جورج             د) آرتور

۵- نام جزایر قناری که در اقیانوس آرام واقع شده است از نام کنام حیوان گرفته شده؟

الف) گنجشک         ب) گربه                ج) قناری             د) توله سگ

...

 ولی اروجعلی به هیج کدوم از سوالها جواب درست نمی ده. اگه گفتین چرا؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥




تاریخ نگاری عزیز جون

سیب۱ :

اگه فردا عید بود عید شما مبارک

نماز روزه هاتون قبول

یادتون نره فقط ماه رمضون برا عبادت نیست

البته یکی بیاد اینو به خودم بگه.......نیست من خودم رو این ماه رمضون پاره پاره کردم از بس دعا  و عبادت کردم

خدا! خداجون! به خدا شرمنده ایم!

سیب ۲:

راستی دیشب یکی از بچه ها یه چیزی تو موبایلش به من نشون داد که داشتم خفه می شدم

همین عزیز جون رو می گم...اقا برا خودش تاریخ وارد کرده بود تو موبایلش تا سر ساعت ۱۰ شب بهش اطلاع بده... در واقع یاد اوری کنه!!!!!!! نپرسین چی چون نمی تونم براتون توضیح بدم

یه خورده توضیحش طولانیه و حال نوشتن ندارم.... اره جون خودم

ولی فقط اینو بگم که ۴ روز به یاد موندنی رو برا خودش علامت گذاری کرده بود...بعد اینکه کلی دست انداختمش به من گفت که مسئله ای نیست اپ دیتش می کنم تا ....

خودمونیم ها من این عزیز جون رو در این مورد خیلی دست کم گرفته بودم ولی دیدم که عزیز من، اند ، همه بچه باحالاست

اصلا واسه همینه که من دیوونشم دیگه

تازه یه علت دیگه واسه این دیوونه گی هم دارم و اون اینه که عزیز جون فقط برا من اینطوری

چطوری توضیح بدم براتون .... اهان اینطوری بگم بهتره...اگه یه نفر عزیز جون رو بشناسه عمرا باور نمی کنه که اینقدر بچه باحال و لاولی باشه....

مثل این که شما قدیم ها که مدرسه می رفتین (راجع به این بچه مدرسه ای هایه جدید باهاتون بحثی ندارم، همه چیز ازشون بر میاد) می تونستین مدیر خشن مدرستون رو در حالی که ارایش غلیظی داشته باشه و در حال رقص تکنو تصور کنین خوب معلومه که نه... البته شاید هم می تونستین.......

اصلا می دونین چیه تقصیر منه که شما رو معلول ذهنی فرض کردم...ناراحت نشین این یه تیکه کلام از خاطرات دانشگاهیه....

منظور من اینه که هیچکی حتی مادر عزیز جون و یا حتی دختر عموهایه عزیز جون که براش عین خواهر می مونن و اینقدر ادعاشون میشد که عزیز منو می شناسن هنوز که هنوز تو کف اخلاق پشت پرده عزیز جونن

اخه عزیز من خیلی مهربونتر و رومنس تر و باحال تر از اون چیزیه که تو تصور بگنجه

یه چیز جالب دیگه اینه که، هر کی که با عزیز جون کار می کرد ، وقتی با من برخورد میکرد دلش برام میسوخت و یا تو دلش، یا با نگاش و یا مثل بر و بچ قدیم ، بصورت مستقیم به من میگفت که تو از این اقا نمی ترسی؟ یا اینکه می گفت: اینقدر اخلاقش خشکه ناراحت نشو نظامی ها همینطورین و .... جملاتی مشابه که جهت ابراز همدردی و یا بهتر بگم جهت ابراز ناخشنودی بیان میشد

و من تو دلم می خندیدم و ....

ببینین یه چیز رو روراست بگم اگه دیدین دری وری نوشتم تقصیر من نیست ..اصلا نمی دونم چ نوشتم...اخه این متن الان ۲:۳۰ دقیقه است که داره نوشته میشه و هر کس دیگه ای هم بود رشته کلام از دستش ول میشد

پاورقی: دیگه اینه که من از لاتین نوشتن وسط نوشته های فارسی هم بدم میاد و هم اینکه حال ندارم هی زبانش رو عوض کنم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0