Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دلتنگیهای یک عمه

دلم برا هر دو تا نی نی تنگ شده

هم برا بزرگه هم برا کوچیکه

ای کاش پارسا هم اینجا بود

ناز من حرف میزنه

یعنی اینها بزرگ که شدن منو دوست خواهند داشت؟

دیشب خیلی خودم رو کنترل کردم که نرفتم تا نینی کوچیکه رو ببینم

شاید امشب رفتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥




من و پول تو جیبی

سلام

خوبید؟

ولی من اصلا خوب نیستم

یعنی خوب بودم..ولی این اینترنت .... اعصابم

لعنتی دو ساعت انرژی خرج کردم براتون راجع خودم و پول تو جیبی نوشتم تازه کپی هم کردم که اگه نتونستم بفرستم دوباره مثل همیشه کپی کنمو بفرستم. ولی وقتی برا پیست کردن کنترل و وی رو گرفتم یه شکل کتاب اومد و دیگه هر کاری کردم نوشته هام نیومد و اعصابم و خط خطی کرد. اما از اونجایی که من امروز رو کلی خوشمزه شروع کردم دوست ندارم اعصابم خورد بشه...

دوباره براتون می نویسم ولی خوب مثل بار او.ل نمی تونم از خودم احساسات در وکنم.

بحث راجع به به پول تو جیبی و خاطرات من بود و اینکه من عاشق پول تو جیبی هستم و اگه یه عالمه هم پول  داشته باشم، حتی اگه به 10 نفر پول تو جیبی هم بدم، از گرفتن پول کلی لذت می برم.........

امروز من برا اولین بار پالتومو پوشیدم و وقتی دستم رو کردم تو جیبم دیدم توش پوله و کلی ذوق زده شدم...

این یه عادت دیرینه است که من بعد از خاطره اولین پول پیدا شده تو جیب لباس زمستونیهام پیدا کردم و تا می تونم اونو هر سال برا خودم تکرار می کنم. ماجرا از سال دوم دبستان شروع شد... هوا تازه سرد شده بود و مامانم کابشن قهوه ای مخمل خوشگلم رو اورد تا بپوشم وقتی رفتم تو کو.چه و دست کردم تو جیبش دیدم توش از سال قبل پول مونده و کلی خوشحال شدم... اینقدر که حالا هم مخصوصا اینکار رو انجام می دم...

اصلا می دونین چیه من عاشق پول تو جیبی هستم. نخندید. این که همه پول دوست دارند درسته.. ولی من از اینکه بهم پول تو جیبی بدن کلی ذوق زده می شم دحتی اگه خودم به صد نفر پول بدم...

حتی اگه پول داده شده 100 تومن باشه (یه کورس تاکسی معیار پول کمه.. افرادی که هنوز تو شهرستان 20 تومن کرایه هر کورس تاکسیشونه، به اشتهایه من نخندند)

خلاصه اینکه من الان چند وقته که به علت کمبود محبت به عزی زجون گفتم باید به من پول تو جیبی بده وگرنه من از غصه دق می کنم... اونم الان صبحها بهم تو ماشین علاوه به پول تو جیبی که فبلا داده پول خورد هم میده تا دوبار خوشحال بشم..

عزیز جون بهم گفته که اگه می دونستم از اینطوری پول گرفتن اینقدر خوشحال میشی زودتر اینکار رو می کردم... تازه براش بیشتر صرف داره

اخه میدونین چیه وقتی پول تو جیبی نمی گیری یعنی بزرگ شدی و من دوست ندارم اینقدر بزرگ باشم..

یه روزی از اینکه دستم تو جیبم می ره خوشحال بودم و پیش خودم می گفتم چه خوبه که من بزرگ شدم و ... ولی وقتی ازدواج کردم ، با وجود اینکه عزیز جون همه داراییش رو می داد به من هیچ لذتی برام نداشت.. هرچند خیلی از زنها ارزو دارن شوهرشون اینکار رو بکنه.. تازه عزیز جون از من پول دستی می گرفت.. حالا که فکر می کنم می بینم ، شاید عزیز جون هم مثل من دلش برا پول تو جیبی گرفتن تنگ شده بوده .

باورتون نمیشه اگه الان بابام بهم پول بده کلی ذوق می کنم.. یه بار هم بهش گفتم بابا برام گوشت و مرغ و .. نخر میشه به من یه 100 تومن پول بدی خیلی خوشحال میشم (البته این رو طی مسائلی گفتم که از حد حوصله من و شما خارجه)

به هر حال من الان چند وقته شدم نی نی عزیز جون، و اون اکثر روزها که یادش باشه به من پول میده و من کلی خوشحال میشم..

تازه دیشب مثل بابا مهربونها رفت سر کیفم و گفت ناز نازی پول داری؟

منم که اصلا در این مورد این سوال هیچ وقت یادم نمیاد که جواب مثبت داده باشم ، گفتم نه.

اونم با وجود اینکه پولهای پراکنده تو کیفم رو دیده بود با یه لبخند یواشکی گفت غصه نخوری ها برات تو کیفت خرجی گذاشتم و منم کلی خوشحال شدم مثل همیشه و از خودم براش عشقولانه در بکردم.

این بود ماجرای من و علاقه وافرم به پول تو جیبی... تا بعد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥




تشکر از خدا رو فراموش نکن

فرشته بیکار

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته‌اي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :
خدايا متشكريم

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥




هفته ای که گذشت

سلام به همه

امروز خوشحالم چون فکر می کنم یه هفته خوب رو شروع کردم

هفته پیش یه هفته به تمام معنی کلمه سگی رو پشت سر گذاشتم و از این بابت خوشحالم

البته کم خوابی هم مزید بر علت بود که شکر خدا پنجشنبه جبران شد

ولی اخر هفته من تنها بودم و برا اولین بار در زندگی یه شب رو تنها تو خونه گذروندم و سکته هم نکردم شاید به این علت بود که شب و سحر به هم پیوند دادم و خوشحال بودم که در و همسایه سحر بیدار میشن

خودم دوست نداشتم جایی برم نیاز داتم تنها باشم ، ضمن اینکه هیج جا خونه ادم نمیشه

تازه علاوه بر بازی با رایانه زبان هم کار کردم

دارم دوباره به تحصیل علاقمند میشم

خیلی وقته برا کیو جون چیزی ننوشتم میرم به اون سر بزنم البته کیو جون بهت سر می زنم ولی اعصابم خورد بود چیزی برات ننوشتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥




هفته ای که گذشت

سلام به همه

امروز خوشحالم چون فکر می کنم یه هفته خوب رو شروع کردم

هفته پیش یه هفته به تمام معنی کلمه سگی رو پشت سر گذاشتم و از این بابت خوشحالم

البته کم خوابی هم مزید بر علت بود که شکر خدا پنجشنبه جبران شد

ولی اخر هفته من تنها بودم و برا اولین بار در زندگی یه شب رو تنها تو خونه گذروندم و سکته هم نکردم شاید به این علت بود که شب و سحر به هم پیوند دادم و خوشحال بودم که در و همسایه سحر بیدار میشن

خودم دوست نداشتم جایی برم نیاز داتم تنها باشم ، ضمن اینکه هیج جا خونه ادم نمیشه

تازه علاوه بر بازی با رایانه زبان هم کار کردم

دارم دوباره به تحصیل علاقمند میشم

خیلی وقته برا کیو جون چیزی ننوشتم میرم به اون سر بزنم البته کیو جون بهت سر می زنم ولی اعصابم خورد بود چیزی برات ننوشتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥




تحليلگر سينما و تلويزيون وارد می شود

سلام

حالتون خوبه

می خواستم تا این سریال های ماه رمضون تموم نشده یه خورده در  موردشون از خودم تحلیل در و کنم:

اولین سریال آخرین گناه:

جونم واستون بگه که من نظر زیادی ندارم راجع به این سریال . فقط خیلی می ترسم، به قول ایکیو جون همش وقتی تو خیابون دارم راه می رم سعی می کنم راجع به مسائل بد فکر نکنم چون می گم نکنه کسی منو ببینه.... جدا از بازی ضعیف افراد که اسمشون رو بلد نیستم من از این تریپ سریال ها خوشم میاد... و مطمئن بودم بعد از استقبال از سریال او یک فرشته بود امسال یه سریال تو این مایه ها درست می کنند

از شروع این سریال هم خوشم میاد اهنگ با حال و تاثیر گذاری داره

دومین سریال زیرزمین:

از اهنگ اخرش خوشم میاد

خودشم هم وقتی هم می بینم، گاهی از اضطراب می زنم یه کانال دیگه، این فرج کارهای عجیب زیاد انجام میده.  ولی روی هم رفته سریال جالبیه من که هر چند وقت یه بار نگاه کردم خوب بود

سریال صاحبدلان هم شنیدم خوبه ولی من زیاد ندیدم موضوع از چه قراره

اینقدر حرف زدم که فقط راجع به قشنگ ترین سریال دنیا که روی امثال سریال های نرگس رو سفید کرده حرف بزنم

سریال بوی خوش زندگی

ببخشید بالا اوردم و تا حالم خوب بشه یه مکم طوال میکشه

من موندم چرا یه صدا قشنگ مثل کاترین خانوم رو گذاشتند تو سریال

من موندم چرا هیچکی حرف نمی زنه راجع به این انتینیو کویین ها یی که اینقدر قشنگ نقش ایفا می کنند

بابا قباحت داره والا قباحت داره

مردم برین دنبال کارتون و وقت گرانبها تون رو بابات ابن سریال های ابکی تلف نکنین 

خدا دارم می میرم یکی بیاد یقمو ول کنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥




مرسدس بنز حمید ... و سیب خوش سلیقه

دیروز با آزاده اینها رفتیم به طلا فروشی حمید جهت خرید اشرفی برا الهه

البته برا این زهره بدو هم می خواستیم زنجیر بخریم خلاصه چشمتون روز بد نبینه

البته نمی دونم چرا گفتم چشمتون روز بد نبینه ولی اینقدر سرویسهای خوشگل داشت که نگو و نپرس

ما که هدفمون رو فراموش کرده بودیم داشتیم به ویترین ها نگاه می کردیم

من معمولاً سرویس های ظریف رو می پسندم ولی نمی دونم چرا یه سرویس داشت چشمم رو در می آورد

رفتیم به حمید گفتیم داداش این سرویس چند؟ حمید لبخندی تو صورتش مشاهده شد و گفت ۲ میلیون و دویست

جواهر نبود ها فقط طلا بود اونم سفید

منم باز از رو نرفتم و گفتم میشه بیاریش؟ و و قتی دستبندش رو کردم تو دستم داشتم از هیجان می مردم خیلی به دستم می اومد

سینه ریزشو که امتحان کردم از هیجان داشتم خفه می شدم که این ذوق من از چشم عزیز جون دور نموند و مطمئن هستم که اگه عزیز جون اون لحظه پول همراهش بود یا دسته چکش همراش بود برام می خریدش

دلتون نسوزه عزیز جون منو خیلی دوست داره و می دونه که من خیلی کم پیش میاد از دیدن یه وسیله یا چیزی اینقدر هیجان زده بشم

تو دلتون به من بد و بیراه نگید صد سال دیگه هم من همچین سرویسی برا خودم نمی خرم مگه اینکه بدونم ۱۰۰ برابر قیمت اون سرویس تو حساب شوهرم هست

خلاصه اینکه من فقط یه زنجیر به سفارش زهره خریدم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون

حالا این همه حرف زدم و گفتم و گفتم  شما پیش خودتون نگفتید چه ربطی به مرسدس بنز داشت؟ براتون می گم:

من که این سرویسه دلم رو ربوده بود و حمید فهمیده بود ...به عزیز جون گفت خانومت خوش سلیقه است ها این سرویسی که انتخاب کرده مرسدس بنز مغازه ماست

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥




یادش به خیر ........وقتی من خودم بودم

سلام

یادش به خیر اون روزها که من خودم بودم........

اون روزها من همیشه خندون و خوشحال بودم

هیچ وقت هیچکی فکر نمی کرد که من بتونم گریه کنم

اصلا کسی منو گریان نمی تونست تصور کنه

وقتم ، فکرم ، تصوراتم، رویاهام شیرین و قشنگ بودند


 قدیم ها من با علایقم خوش بودم ، یا نقاشی می کشیدم یا می نوشتم یا با خودم تو دلم درد دل می کردم

تو حیاط بازی می کردم ، بدبینتون و دوچرخه سواری گاهی هم والیبال با بر و بچ

تو خونه هم ورق ، با مامان گاهی منچ، خندتون نگیره مامانم عاشق منچ بود و من و برو بچ با مامان بازی می کردیم وای که چقدر قیافه مامانی قشنگ و خنده دار می شد وقتی که من می خواستم مهره شو بزنم.... می گفت من مامانتم نزن و چهره اش می رفت تو هم و می گفت معصومه خوبه منو نمی زنه

گاهی یه قل دو قل هم بازی می کردم


عاشق دوچرخه سواری هستم و بودم و مطمئنم ارزو به دل یه دوچرخه سواری سیر حتما از دنیا می رم
الان 9 ساله که سوار دوچرخه نشدم


همیشه وقتی غصه دار که می شدم با خودم قرار می ذاشتم و بعد که به قول خودم که به خودم داده بودم ، عمل می کردم برا خودم هدیه می خریدم می رفتم بیرون و خودمو  یه بستنی با حال مهمون می کردم و لی حالا خیلی وقته که خودم رو خوشحال نکردم

دیونه پیاده روی بودم، یادش به خیر غروب هایی که می رفتیم کنار دریا.....

یادش به خیر تو ییلاق می رفتیم و طلوع آفتاب رو تماشا می کردیم، از بلندترین قله موجود

یادش به خیر..............

الان خیلی بد شدم و دارم با خودم کلنجار می رم تا خوب شم شما هم دعا کنید....


نمی دونم وجودم شده پر از ناراحتی و فکر کردن به تلافی همه بدرفتاری های بقیه، در موقعی که اون ها تو وضع مشابه با خودم هستند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥




هالوين به روايت شبدر جون

 هالوين جشنی است که هر سال ۳۱ اکتبر بر گزار میشه و مردم لباسهای ترسناک می پوشند و ماسک های وحشتناک میذارند خلا صه هر کاری می کنند که خودشون و بقیه از ترس بمیرند .حتی تلویزیون و سینما ها هم اونشب فیلم های ترسناک میذارند . بزرگتر ها یا تو تاریکی با این لباس ها تو خیابون رژه میرند یا میرن پارتی و اونجا خوش میگذرونند .توی این پارتی ها حتی تمام خوردنی ها به شکل ترسناک تهیه شده مثلاً خوردنی هایی که شکل حدقه چشم ،زالو ، موش ،‌کرم ،‌خفاش و....همه جا با عنکبوت و سوسک و این جور چیزا تزیین میشه .کدو حلوایی ها رو هم همون طور که گفته بودم توشون رو خالی میکنند و براشون چشو و دهن ترسناک میذارند و وقتی توی این کدوها شمع روشن میکنند تو تاریکی قیافه ترسناک کدوها روی دیوار میفته و فضا رو ترسناک تر میکنه . بچه ها هم لباسهای ترسناک می پوشند و مثل چهارشنبه سوری و قاشق زنی های ایران میان دم خونه ها و خوردنی میخوان و اگه بهشون ندی معلوم نیست بعداً چه جوری تلافی میکنند! خلاصه اونشب اگه کسی مثل من از دراکولا و جن و روح و این حرفا میترسه بهتره تو خونه بمونه و در رو روی کسی باز نکنه!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥




سگی تر از همیشه امروز مثل همیشه ...

خوب امروز هم یه روز سگی دیگه بود که آغاز شد و حالا از میزان سگی این روز داره کم میشه

امشب من میرم خونه ازاده اینها تا یه کمی هوا بخورم

راستی چهارشنبه معصومه کچل اومده خونه ما و دوشنبه صبح هم دانشگاه

از روز پنج شنبه ما دو تا دویدیم تا روز یکشنبه

الان هم عزیز جون اومده باید برم فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥




تا قبل از ساعت بیست و یک هر گونه تماس ممنوع..حتی برای اعلام مردن

سلام کلی براتون چیز میز نوشتم کلی درد دل کردم

ای بترکی اینترنت که همش دیلیت شد

لپ مطلب این بود که یکی مثل من با دل شکسته، با غصه، با بیماری، زنگ زده خونه، به خاطر همه اون چیز هایی که اونها می خوان تا از پایتخت خریداری بشه و براشون برده بشه....

زنگ دم خونه ،به خاطر یک ساعت درد دل مامان جون که سر کار زنگ زده بود، تو با یه دست داشتی با کامپیوتر کار می کردی با یه چشم به ورقه ها و با یه چشم دیگه به مونیتور نگاه می کردی و چشمات قرمز شده بود....

زنگ زدی به خونه با موبایل خودت... اصلا هم به فکر پولی که باید بدی نبودی

همه اونهایی که می خواستی در دسترس نبودن

گفتی باهات تماس بگیرن

تو خوشحال شدی بالاخره یکی زنگ زد

تو مریض بودی

تو، تو درمانگاه بودی، دلشوره آمپول و ....

اونوقت یکی گوشی و بر میداره وسط حرفت میگه : کارت مهمه و تو که تا فی اباد مطلب رو رفتی می گی نه زیاد و اون میگه بعد از ساعت نه و قطع میکنه

بدون خداحافظی... مل همه اونهایی که از دستشون یه روز ناراحت می شد چون نمی گفتن خداحافظ، وقتی که داشتند تلفن رو می ذاشتن

......................... یه هو یه صدای مهیب اومدن.... یا نه یه صدای جان سوز اومد........ نه صدای ریزی میاد..............انگار کی داره خفه میشه...........

صدای شکستن دل من بود؟

صدای اهی بود که از دلم بیرون اومد؟

صدای زمزمه من بود؟

بغض گلوتو فشار میده و داری خفه میشی؟

اه ............ ای کاش یه روزی بود که تو ناراحت نبودی و می تونستی با مساله کنار بیای

ای کاش می تونستی فراموش کنی ولی.... این خاطره مثل خاطره گردنبندت فراموش نشدنیه

حالا من اگه یه روزی بخوام قبل ساعت ۲۱ بمیرم هم براتون زنگ نمی زنم تا خداحافظی کنم

نه من دیگه براتون زنگ نمی زنم

خودتون مشکلاتتون رو حل کنید چرا به من میگید

به من چه.................... ولی .....................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥




الفبای مهربانی و سهامدار بزرگ

سلام به همه

دیروز می خواستم یه مطلبی براتون بنویسم راجع به موج شدیدی از احساسات که به من منتقل شده بود ....شماها چی می گید بهش؟ یه جور احساسات نوستالوژیکی.....

بگذریم... دیروز همینطور که مشغول کسب و کار بودم و داشتم برا ی شرکت جانفشانی می کردم دیدم تلفن طبق معمول زنگ زد و یه اقای متشخص از اونور خط شروع کرد به گفتن حرف های همیشگی ای که  وقتی هر کسی زنگ می زنه شرکت و می خواد با یه خانوم متشخص، اونم از نوع سیب مهربون و اونم از نوع موبایل دار تازه به دوران رسیده ندید بدید حرف بزنه، اون حرف ها رو می گه

خلاصه جونم براتون بگه که من اول نشناختمش بعد دیدم که با با این همون سهامدار بزرگ ...جرج دبلیو بوش مهربون خودمونه

البته تو پرانتز بگم که: اگه اطلاعات سیاسی تون در حد سس مایونز هم باشه مثل من،می دونم الان شاخ همتون دراومده و پیش خود می گید که مگه جرج اونم از نوع بوش مگه مهربون میشه؟ و من در جوابتون بهتون می گم که بله که مهربون میشه

مهربون، صادق، سرشار از اطلاعات سیاسی، عاشق مسافرت و گردش، ایران گرد قاهر، تنبل در حموم رفتن، اقتصادی، تنبل، شکمو، عاشق رسانه های جمعی و مطبوعات، دیوانه اخبار، حافظ محیط زیست، مخالف با کم کاری کارکنان دولت و ...، حساس به عملکرد شوراها، حساس به عملکرد اداره اب ، برق، تلفن و ... و هزاران هزار اخلاق دیگه که خارج از بحث ماست

این جرجیه ما، خیلی مهربون هم هست اگه تا حالا شک داشتم حالا مطمئن هستم

مطمئن مطمئن که خیلی مهربونه

دوباره تو پرانتز بگم که جرج دبلیو بوش ما یه اسم دیگه هم داره سامان صادقی که ابن خودش یه وبلاگ میشه اگه بخوام جریانشو براتون بنویسم حالا اگه یادم موند براتون می گم، یه اسم دیگه هم داره اون جمشید هاشم پور، البته منظورش همون جمشید اریاست..... اخه جرجی علاقه زیادی به جمشید اریا داره...

خلاصه کنم داشتم می گفتم که جمشید .. نه سامان... نه جرجی دیروز زنگ زد و خلاصه بعد از احوالپرسی گفت که الف کار خونش چی شد من گفتم داره می خره .........خلاصه اینکه جرجی ناراحت مشکل الف بود و می خواست یه طوری کمک کنه و در کمال ناباوری من گفت تصمیم گرفت همه سهامم رو بفروشم و نصفشو به الف بدم نصفش رو هم به تو ... تا هم به الف کمک کرده باشم برایه خونه خریدن هم به تو تا بتونی یه خونه خوب تو تهران نزدیک محل کارت اجاره کنی

نمی تونم بگم گریم نگرفت... نمی تونم بگم اشکام در نیومد... نمی تونم بگم که بغض خفه ام نکرد....

خودموو کنترل کردم و احساسمو کردم تو قوطی، و درشو بستم  و گفتم: چی شده نکنه مریض شدی(اخه هر وقت جرجی حالش بد میشه مهربون و لطیف میشه و پرخاشجویی هاشو میذاره کنار و با لطافت برخورد میکنه ... و هی دم از مردن می زنه و خلاصه به قول خودش می خواد اخر عمریش خاطره خوب از خودش به جا بذاره)

داشتم می گفتم، به جرجی گفتم: نکنه مریض شدی؟

گفت: نه بابا و خندید

گفتم: نکنه عزراییل جان اون دور و برها پرسه میزنه و خواب نمات کرده؟

گفت: نه بابا و خندید

گفتم: حتماً زیاد تو افتاب واستادی مرد؟

گفت: نه بابا و خندید

من گفتم چی شده پس مهربون؟

گفت: چند شبه خواب و اروم ندارم و نمی تونم بخوابم به خاطر مشکل الف و حالا می خوام تا مشکلات شما حل بشه ولی سهام ارزون شده و ...

گفتم: راحت بخواب الف که چک دست مردم نداره از اشنا می خواد خونه بخره که اگه مجانی هم بخره اون طرف اینو زندون نمی اندازه و خلاصه خیالش رو راحت کردم

می دونین چیه جرجی سهامشو اندازه خودش ، اندازه بچه نداشتش، اندازه تمام حس خوب زندگی کردن دوست داره و از پول سودش معمولا سالی یکی دوبار میره مسافرت ..... و حاضر نیست     که یه مو از سر سهامش کم بشه

خلاصه اینکه بهش گفتم خوب جرج مهربون چی شد به فکر ما افتادی و ....

که گفت : از برنامه الفبای مهربونی که هر شب پخش میشه من دلم به خاطر مشکل شما به درد اومد و این تصمیم رو گرفتم .. می خوام شما راحت زندگی کنید و ...

خلاصه من که خیلی احساساتی شدم و پیش خودم گفتم یعنی این برنامه چقدر تاثیر گذار بوده که جرجی ما حاضر شده از سهاماش که 20 ساله داره برای زیاد کردنشون و برنامه های دیگش زحمت میکشه و همیشه سرش تو بازار بورسه بگذره و بره سر خونه اول تا ما خونه دار باشیم... تازه جرجی دیگه درامدی نداره تا با پولش باز بتونه سهام بخره یا اینکه بره مسافرت  و برای خودش سوغاتی بیاره...

من با این نوشته هام هم می خواستم خاطره مهربون و بزرگ منشی جرج رو اینجا ثبت کنم هم اینکه از برنامه الفبای مهربونی به خاطر برنامه تاثیر گذارش تشکر کنم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥




يه مطلب احساس برانگيز برای ۲۵ سال به بالا

کتاب فارسی

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. 

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله   درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

**********

پی نوشت : نوشته رو از تو يه ايميل خوندم . ايميل يه همکلاسی دبستانی... يادش بخير هفت سالگی. زندگی انگار بعد از کودکی رنگ و بوی خودشو از دست ميده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥




منشی بیشعور

سلام

صبح زیبای شما به خیر

سیب نامه ۱:

دیشب که دیروز من زود از شرکت رفتم ساعت ۳ بود..قرار بود بریم دکتر چون حالم بده حالم بده..

ساعت ۴:۱۰ تو مطب بودیم ساعت ۵ به منشی گفتم: چند نفر دیگه موندن گفت: ۴ نفر

ساعت ۵:۳۵ دقیقه به منشی پررو گفتم: چند نفر دیگه موندن گفت: خیلی طول نمی کشه الان نوبت شما میشه

و جالب بود که افراد جدید هی می اومدن و می رفتن تو ولی اونهایی که از اول من دیده بودمشون هنوز نشسته بودن

ساعت ۶:۳۰دقیقه به منشی پررو گفتم: چند نفر دیگه موندن، شما گفتین چهار نفر و تا حالا ۲۰ نفر رفتن و اومدن گفت: شما اصلا حالا حالا ها نوبتت نمیشه

عزیز جون هم که روزه بود حالش بد شده بود رو ساعت ۵:۵۰ فرستاده بودم بره تو ماشین بخوابه و همون جا یه چیزی بخوره

اون ساعت ۶:۴۵ اومد و دید من مثل برج زهرمار اونجا هستم

به عزیز جون گفتم تا حالا مطب ۳ دفعه پر و خالی شده ولی ما ۴ نفر هنوز که هنوزه داریم میریم داخل و نرفتیم

خلاصه ساعت ۷:۲۰ رفتیم پیش دکتر

تا ساعت ۷:۴۰ تو ازمایشگاه بودیم

و من به علت ترس از امپول قراره امروز داروهامو بگیرم

ولی دیروز کلی تو دلم به این منشی بیشعور بد و بیراه گفتم

راستی حالم خیلی بده نمی دونم چم شده دعا کنین خوب شم

سیب نامه ۲:

دیروز مامان عزیز جون افطاری داشت... این چند روزه کلی زنگ زدن و گفتن تو رو خدا بیان... بی شما صفا نداره و کلی قربون صدقه ما رفتن... کلی هم ناراحت بودن چرا ما نیستیم و نمی تونیم از غذای نذری اونها بخوریم... خلاصه من که خیلی شرمکنده شدم... تا حالا ندیده بودم یه نفر کلا ۳ تا  بچه داشته باشه و یه عروس و اینقدر هوای همه رو به یه اندازه داشته باشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥




با تشکر از شما..

راستی از همه اونهایی که به من سر میزنن ممنون

اینم تشکر من از شما

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥




گردش قبل از افطار

دیروز عزیز جون ماشین رو گذاشته بود تو پارکینگ ازادی

من و عزیز جون تو صادقیه قرار گذاشتیم ..البته تو صادقیه نبود ولی به علت مسائل امنیتی نمی تونم بگم....

خواستیم بریم که عزیز جون گفت:... می خوای بریم قدم بزنیم و چندتا هم گوشی موبایل ببینیم؟

اینقدر مهربون گفت که نگو...قند تو دلم اب شد 

اخه خیلی وقته که من  و اون با هم قدم نزدیم و ویترین مغازه ها رو تماشا نکردیم و ذرت مکزیکی نخوردیم و ....

 من که داشتم از حال می رفتم و  بدنم سست شده بود و هیچ انرژی نداشتم به دعوت همسر مهربان لبیک گفتم و رفتیم گشت و گذار تو اریا شهر و این پاساژ و اون پاساژ

جاتون که خالی نبود (چون لزومی نداشت شما وارد جمع دو نفره ما بشید ) ولی به ما خیلی خوش گذشت و کلی از خودمون حال در بکردیم

کلی گوشی های خوشگل خوشگل دیدیم .... مگه نگفته بودم عزیز جون می خواد برام به زور موبایل بخره

ولی یه مشگلی برام به وجود اومده که نمی دونم چی شده... از دیروز حالم خیلی بد شده احساس می کنم حتی یه ذره انرژ ی ندارم برای اینکه از جام تکون بخورم

دیروز اینقدر حالم بد بود که وقتی از وسط های راه دور زدیم و برگشتیم حالیم نشد به عزیز جون گفتم دیگه خسته شدم ماشین بگیریم و اون گفت خوب می خوام ماشین بگیریم چون تا پارکینگ که نمی تونیم پیاده بریم

من گفتم نه تا فلکه اول ماشین بگیریم من خسته شدم.... و بعد از گفتن این حرف در کمال ناباوری دیدم که فلکه اول هستیم و من گیج گیجم...خلاصه خوش گذشت

نمی دونم برانوشتم یه موضوع دیگه اولش چی بنویسم ...

سیب نامه ۲: دیشب اقا ابگرمکن درست کن مهربون اومد و ابگرمکنمون رو درست کرد و من امشب بعد از مدت ها می خوام برم حموم و یه همچین حالی به خودم بدم و یه چند صباحی زیر دوش ابگرم واستم و به اینده فکر کنم..

سیب نامه ۳:

دیشب یه اتفاق مهم دیگه هم افتاد...من هی خدا خدا می گردم که عزیز جون به یه نفر بگه که خونه ای که داره می خره خیلی گرونه یعنی دارن بهش گرون می فروشن ..

البته دوست داشتم یه جوری بهش بگم که ناراحت نشه و خلاصه اینکه دیشب عزیز جون بهش گفت و یه طوری گفت که اون ناراحت نشه و من از این موضوع خیلی خوشحالم ..

دعا کنید که این مشکل الف و ب حل بشه

از همه اونهایی که حوصله به خرج دادن و این مطالب رو خوندند ممنون

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥




دنيا خيلی کوچيکه خيلی کوچيک

سلام به همگی

حالتون خوبه

من امروز خوب نیستم

یعنی خیلی دلم می خواد خوب باشم و لی یه موضوعی پیش اومد که باعث شد یاد گدشته بیفتم  ، و دوباره حالم بد بشه

ماجرا از اینجا شروع شد که دوستم (همکارم زهرا) یه پایان نامه  می خواست که مال یکی از دوستام بود، و من دیروز براش اوردم

امروز اومد و به من گفت یادته می گفتم دنیا کوچیکه گفتم اره

گفت: دیروز تو پایان نامه ای که برام اوردی اسم یه نفر رو دیدم که خیلی برام جالب بود، گفتم :کی من همه اونهایی که اونجا اسمشون هست رو می شناسم

بعد اون اسم امشو نبر رو اورد و من چشمام سیاهی رفت

گفتم تو اونو می شناسی؟ اون گفت اره و من بدون اینکه معطل کنم گفتم که اون کثیفترین ادمی که رو زمین من دیدم..اون .......

دیگه نمی خوام یادش بیارم ولی نمی تونم الان در این لحظه خاص بهش فکر نکنم..

اخه زهرا جون نمی دونی که من قشنگترین روز های زندگیم رو از دست دادم به خاطر یه قولی که همسرم به این کثافت داده بود

و الان خوشحالم که اون چشماش به در موند که من و همسرم بریم و مثل بقیه زار بزنیم که حداقل پولمونو بده

مطمئن هستم اگه بفهمه عزیز جون و من اینقدر وضعمون خوب هست که اگه یه روزی اون پولو می گرفتیم هم خرج خودمون نمی کردیم از غصه دق می کرد

البته الان مطمئن هستم که از غصه داره می میره چون خبراش گاهی به ما می رسه

من وقتی رفتم دانشگاه ، به علت مشکلاتی که برام پیش اومد یه سری از خوش بینی های زدگیم رو گذاشتم کنار

بعد که رفتم سرکار یواش یواش همه خوش بینی های زندگیم رو گذاشتم کنار

و الان برای زهرا نگرانم چون هنوز می خواد خوشبین باشه ، هنوز می خواد راجع به ادمها خوب فکر کنه... البته اون حق داره ... ولی امیدوارم همیشه واقع بین باشه...

نمی دونم چرا یه لحظه این فکر اومد تو سرم که اون با اسمشو نبر اینها خیلی دوسته و یه لحظه فقط یه لحظه احساس کردم باز من از یه نفر خوشم اومد و اون ، اونی نیست که من فکر می کردم...

حالا هم امیدوارم که زهرا فقط در حد حرف اسمشو نبر رو بشناسه و هیچ وقت تو زندگیش با اون برخورد نکنه چون اون چشماش کثیفه اینقدر کثیف که حد نداره

 هوایی که اون توش نفس کشیده باشه کثیفه و ... هر چی که مربوط به اون باشه کثیفه... اگه دستش رو به جایی بزنه اونجا نجس میشه....

من به زهرا گفتم اگه به حلال حرام اعتقاد  داره ... چیزی که اون بهت تعارف کرده رو نخور چون حرامه و اه من و چندین و چند نفر دیگه دنبال سرشه

اینقدر خاطرات بد راجع به این مثلاً بشر دارم که ننویسم بهتره

ولی می گم دنیا خیلی کوچیک خیلی کوچیک.....................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥




تست ایکیو

ایکیو جون اینو برا تو می نویسم تا بیش از این غصه نخوری:

ایکیویه مهربون من،  به سوالات یکی یکی جواب بده و اگه جواب هر کدوم مثبت بود برو بعدی.

وقتی نوشته های منو می خونی یه کمی احساس سردرگمی بهت دست میده؟

وقتی مطلب منو با عنوان ..الف، ب، ج و یه مشکل بزرگ خوندی سرت درد گرفت؟

دوباره برگشتی و از اول اونو خوندی؟

بعد دوباره خوندی؟

بعد احساس کردی که باید عینک بزنی؟

بعد کمی به دوردستها خیره شدی و تو مغزت دنبال یه چیز گم شده بودی؟

بعد تو دلت گفتی این یه مشکلی که مربوط به خودته؟

بعد زیر چشمی باز مطلب منو خوندی و گفتی اخی چه مشکلی داره این سیب مهربون ایشالاه حل بشه؟

خوب تا حالاشو می دونم درست حدس زدم ، ولی غصه نخور وقتی منم این نوشته ها رو خوندم هیچی نفهمیدم فقط فهمیدم از عصابیت زیاد هر چی تو دهنم در اومد نوشتم ولی به هر حال یه مشکل بزرگه که امیدوارم حل بشه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥




حرف های خاله زنکی

سلام به همه

نماز روزه هاتون قبول

امروز یه روز سگی به تمام معنی کلمه بود

نمی دونم بعضی وقت ها روز آدم سگی میشه حالا چرا نمی دونم

از تمام دوستانی که به من لطف کردند و خونه ما رو قابل دونستند و تشریف اوردند ممنون

....یه جوری می گم تمام دوستان انگار چند نفر اومدن.... ۳ نفر... ایکیو ، زهرا و شبدر

حالا باز هم غنیمته

اعصابم هم خورده

همتون رو می کشم

راستی پسرخالم یه روز ی افطاری داره میده که خیلی نزدیکه و تا حالا هم برای مامانم اینها زنگ نزده

 و اونها رو دعوت نکرده

ما دعوتیم ها بقیه خاله ها هم همینطور

من که نمیرم اگه اون ها رو دعوت نکنه

خوب من دیگه فعلا کاری ندارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥




باز هم عکس مال تابستون امساله

                                                                           می گم شما فکر می کنین پارسا وقتی بزرگ شد یادش می مونه که من چقدر دوستش داشتم و دارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




يه عکس ديگه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




الف، ب، ج و یه مشکل بزرگ

سلام

من باز اومدم

امشب ما یعنی من و عزیز جون خونه دوستش افطاری دعوتیم

عزیز جون فردا میره

امروز یه مشکلی پیش اومده که تعصابم بهم ریخت

می دونین چیه؟

یه خبری شنیدم که خوشحال شدم ولی بعد ناراحت شدم

یه نفر یه کمکی می خواست و من خوشحل می شدم می تونستم به اونها کمک کنم و لی از دست من کاری بر نمی اومد

اما یه نفر رو می شناسم که می تونست اونم به اونها کمک کنه و از دستش کاری بر میاد

اما اونها پارسال یه کاری کردند که تمام حس های خوب اینو بردن زیر سوال

یکیشون به این.... بذارین چون مجبورم سر بسته بنویسم اینطوری بگم

اونایی که دارن خونه میخرن باشن الف و ب

اونی که میتونه یه جوری کمک جور کنه باشه ج

الف و ب باهم زن و شوهرن

ج و ب یه روزی سر یه موضوعی می زنن تو پر هم

یعنی برای ب یه سوء تفاهمی پیش میاد حال ج رو می گیره و بحثشون میشه

ج به ب میگه من قصد بدی ندارم من همیشه خیر خواه شما بودم من اینطور.. من اونطور...

ب هم به ج میگه مگه تو فضول خانواده هستی به تو چه ربطی داره و ....

خلاصه حرف می رسه به جایی (چه طوری نمی دونم) که ج به ب میگه من اگه شما بخواین و می خواستین می تونم و می تونستم شما رو خونه دار کنم و ...

ب به ج میگه من صد سال سیاه دیگه هم از تو کمک نمی گیرم  بابام به من کمک می کنه

کی از تو کمک خواست من خودم بخوام می تونم و خودم خودمون و الف رو خونه دار می کنم و ...

خلاصه گذشت و گذشت تا امروز که الف و ب دارن خونه می خرن

الف از همه حرف های ب بی خبر این جا و اونجا زنگ زده تا پول جور کنه

ب هم که هیچی به الف نگفته بود که چی گفته

ج هم به الف نگفته بود که ب به اون چی گفته

الف برای ج چند بار زنگ زده

ب با بابای ج در مورد پول حرف زده

حالا من موندم چرا اونها که می خواستن خونه بخرن تا حالا چیزی نگفته بودن؟

- یعنی ما چشم نداریم ببینیم و اونها رو چشم می زنیم

- شما بودید چیکار می کردین؟

من موندم ب همه حرفهاش یادش رفته؟

ب الان این درخواستش رو به عنوان اینکه حق داره بیان کرده یا خواهش کرده کمکش کنند

شما باور می کنید یه نفر یکدفعه تصمیم بگیره خونه بخره؟

من هم اگه بتونم پول جمع کنم و به اونها بدم می دم به ج تا ج به اونها بده تا اونها شرمنده بشن

تا متوجه باشن که همه اگه با ادم بد باشن خانواده ها خیر هم رو می خوان

اگه هم خمه خانواده ها اینطور نباشن خانواده ما همیشه خیر خواه هم بودن

من خیلی دلم می خواد به الف بگم که ب چه حرفهایی زده ولی دلم برای غصه های الف میسوزه می ترسم خیلی تنها بشه می ترسم خیلی غصه بخوره

درست خیلی گنگ نوشتم ولی اگه متوجه شدین کمکم کنین

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




هورا بالاخره درست شد اشکال از موسم بود

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




نی نی بزرگه وقتی کوچیک بود

 

 

 هنوز وقت نکردم که ببینم چطور میشه سایز عکس ها رو تنظیم کرد

سرم خیلی شلوغه

این عکس عشق بی همتایه عمه بزرگست

نمی دونین دلم براش یه ذره شده

البته الان برا خودش مردی شده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




من سیبی را گاز می زنم با پوست....

                      ای کاش همه مردم اینطوری بودند                                                                                      

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود..............

البته می خواستم که از سهراب سپهری تقلید نکرده باشم این سیب رو گذاشتم ...

شما نباید حتماً انار باشید می تونید سیب باشید یه سیب مهربون اونوقت اگه با همه رو راست باشید و ظاهرتون با باطنتون فرق نکنه این شکلی میشید..

بک گراندتون هم آبی به پاکی و قشنگی آسمون میشه....

ولی چه میشه کرد نمیشه از خدا بیامرز سهراب نگفت...

سهراب میگه: .... نمی دونم بین این همه حرفهای قشنگی که گفته کدومش رو بنویسم پس پیشنهاد می کنم برید و اشعارشو با دل و جان بخونید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




بالاخره یه عکس فرستادم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥




هویت سیب کوچولو افشا شد

سلام

خوبید امروز زیاد اومدم اینجا مگه نه

ولی از بیکاری نبود

امروز کار استرس زا کمتر داشتم

اومدم بگم ادرس وبلاگم رو به یکی از همکارام دادم

نمی دونم پشیمون بشم یا نه

ولی کاریه که کردم

اگه پشیمون بشم سودی نداره

ولی پشیمون نیستم

نمی دونم چرا ولی یه جورهایی باهاش راحتم دوست دارم باهاش راحت باشم

یه جورهایی ازش خیلی خوشم میاد

احساس می کنم احساساتش خیلی قشنگه و خیلی بی شیله پیلست

مثل تمام ادمهای دیگه نیست که تا حالا می شناختمشون

امیدوارم این دوست جدید مثل بقیه نشه

مثل همه اون هایی که من واقعا دوستشون داشتم ولی حالا ...... حتی اگه بسنوم دچار بزرگترین معضل زندگی هستند شاید یه لیخند از روی رضایت هم بزنم

البته مشکل اون ها این بود که خانواده هاشون کوچیک بودند (خودتون بهتر از من معنی کوچیک رو می دونید)

یا اینکه خودشون خیلی کوچیک بودند

ولی این دوستم کوچیک نیست از حرفهاش فهمیدم که خانوادش هم بزرگن

خلاصه اینکه الان یه نفر بعد از عزیز جون هست که ما رو میشناسه

تا ببینیم بعد چی میشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥




موبایل بخرم یا نه

سلام من مجبور شدم عکسی که گذاشتم بردارم چون خیلی گنده که نه برا عکس می گن بزرگ بود.

حالا از تو عکس کوچیک هام امتحان می کنم و یه کوچیکشو براتون می ذارم ببینم میشه یا نه

من اگه بخوام از عکس هایی که با دوربینم گرفتم ، براتون تو اینجا بذارم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی گفته بودم عزیز جون برام یه دوربین به مناسبت سالگرد ازدواجمون گرفت

البته روز تولدم اونو خرید

من بالاخره راضی شدم عزیز جون برام یه موبایل بخره و اون الان کلی خوشحاله

برا خرید موبایل شرط من اینه که شمارشو به کسی ندم جز عزیز جون

خوب دیگه فعلا کاری ندارم تا بعد ببینم چی میشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥




یه عالمه دعایه خوب...شما می گین خدا وبلاگه منو می بینه

خوب که بود و خیلی به من لطف می کرد لطفهاش بیشتر و بیشتر شد

(یه هو نمی دونم چرا ..سند... شد...سند نه سِند)

حالا من از خدا می خوام که اونها رو و تمام ادم های خوب رو که اینقدر به من لطف دارن در پناه خودش حفظ کنه و هر چی ارزویه خوب دارن براورده کنه

تازه خداجون طاعاتشون رو مورد قبول خودت قرار بده

خداجون ازت می خوام عاقبت به خیر باشن و این دنیا و اون دنیا یه جای خوب داشته باشن

الهی آمین

خداجون عزیز جون بابا مامان هامون و خونوادهامون یادم رفت هرچی دعایه خوبه براشون براورده کن

خداجون ممنونتم برا تمام نعمتهایی که به من دادی

شما می گین خدا وبلاگه منو می بینه و دعاهامو مستجاب می کنه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥




تقدیم به روح پر فتوح دوره گرد با ایکیویی در حد سس هزار جزیره بهروز

راستی ...
ميخواستي عكس بزاري تو وبلاگت ؟
كار زياد سختي نيست . فقط چند مرحله داره كه بايد به ترتيب عمل كني.
1 . اول عكسي كه ميخواي بزاري رو بايد تو كامپيوتر داشته باشي .
2 . اندازه عكس رو ( همون قد كه ميخواي بره تو وبلاگ) از قبل تو ويندوز با يه برنامه اي ( مثل
Paint كه تو همه وينوزا هست و كار كردن باهاش راحته) درست كن و يه جا Save
كن .
3 . تو اينرنت برو به سايت
www.tinypic.com .
4 . اونجا جاييه كه بايد عكستو
host كني, اونجا رو دكمه ي Brows كليك كن .
5 . بعد يه پنجره باز ميشه كه بايد آدرس عكسي كه تو كامپوتر
save كردي رو بهش بدي و Ok كني.
6 . بعد كه پنجره باز شد روي دكمه ي
Host بزن .
7 . بعد از چند ثانيه يه صفحه جديد مياد كه توش 3 خط آدرس هست.
8 . اون آدرسي كه تو خط سوم نوشته رو يه جايي
save كن .
تا اينجا 90% كارو انجام دادي, ميمونه فقط 10% ديگه كه بايد تو پرشين بلاگ تو قسمت يادداشت جديد با استفاده از اون آيكونا و ابزاراي اون بالاي
editor انجام بدي ....

9 . واسه گذاشتن عكسي كه host ‌كردي, اون بالا يه آيكون كوچيك هست كه عنوانش يه چيزي تو مايه هاي گذاشتن عكس يا اضافه كردن تصوير هست كه يه ذره بگردي پيداش ميكني .
10 . اونو كه بزني يه پنجره باز ميشه كه اونجا دو تا كار بايد انجاك بدي :
1. آدرسي كه تو خط سوم نوشته بود و
save‌كردي رو تو قسمت آدرس عكس بده
2. تو قسمت نحوه قرار گرفتن عكس جاي عكس تو وبلاگو ( مثلا سمت چپ يا راست يا وسط ) مشخص كن و تمام ....
عكسي كه ميخواستي اومد .
ديدي چقد آسون بود

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥




عسک یا عکس........... سیب ورزشکار

نمی دونم یه عسک گذاشتم (اینقدر ذوق زده هستم که نگو به جای عکس نوشتم عسک)

الان چه شکلیه باز نمی دونم

ولی این عکس نی نی جونه

نی نی بزرگه

دور و برش هم بد نیفتاده تو عکس هنر فتو شاپ عمه جونه

البته ان نیمه کاره بود ببخشید

شاید هم عکس دیده نشه

ولی خدا کنه که بشه

من دیشب ورزش کار شده بودم و رفتم استخر

شاید امشب هم برم

می خوام مانکن شم

این مانکن چاق ها رو دیدید ه برا تبلیغ لباس بارداری میارن

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥




 

در اینجا می خوام عکسی رو انشاء الله به نمایش بذارم که به یمن لطف ایکیو این کار رو یاد گرفتم

حالا من موندم که این ایکیوش در حد سس مایونزم که نیست این کارها رو چطوری تونسته یاد بگیره 

حالا  می گیم به قول معروف از پر کردن است ... کار نیکو کردن از پر کردن است.... و از بس انجام دادن و دیده تا بالاخره یاد گرفته

ولی شما که نمی دونین اینقدر قشنگ به من یاد داد که چطور عکس بذارم اینجا که هنوز باورم نمیشه

براتون اینجا میذارم و مطمئن هستم که مثل من تو این دنیا زیادن که این نوشته بدردشون می خوره

لطفا نخندین

کسی نبود ازش بپرسم

ضمن اینکه به من از کامپیوتر فقط روشن کردنش و خاموش کردنش رو یاد دادن و من خودم با تلاش و به لطف خدا و با پرس و جو کلی الان برا خودم مهندس شدم

عکسه بزرگ بود دیلیت (پاک) کردم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥




ماه رمضون پر از کادو

من پریشب کادو گرفتم

 دیشب هم کلی کادو گرفتم

خوشحال هم هستم

خیلی به من خوش گذشت

الان وقت ندارم

براتون همه چیز رو تعریف می کنم

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥




خدایا ممنونم

سلام

صبح زود همه به خیر

ادم چقدر باید بیچاره باشه که این وقت صبح از خواب پاشه

نه ببخشید این وقت صبح سر کار باشه

و اون وقت صبح از خونه بزنه بیرون ۵:۳۰

من دارم از خواب می میرم

دیشب خونه داداشم این ها بودیم

موقع برگشت نمی دونین که چی شد!!!

من دلم درد گرفت و بعد تا خونه فقط داد می کشیدم و جیغ و ناله

وقتی رسیدیم من سریع خودمو به یه جایی معرفی کردم

البته ببخشید که اینو می گم ولی مطمئن هستم ۱.۵ کیلو وزنم کم شد

هنوز هم دل پیچه داشتم ولی زانو هام درد گرفته بود

اینقدر خسته بودم که رفتم خوابیدم

حالا هم خدا رو شکر می کنم

ادمیزاد عجب خلقتی داره اگه یه چیز به ظاهر کوچیک قاطی پاتی بشه ادم دچار مشکلات عدیده میشه

ما از این داستان نتیجه می گیریم که باید برای هر چیز هرچند از نظر ما بی اهمیت از خداوند تشکر کنیم

ما حتی باید از خدا برای خلقت موجود وحشتناکی به نام فورباغه هم تشکر کنیم

این بود انشایه من

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥




من اومدم

سلام

من اومدم

نمرده بودم

ناراحت و خسته بودم

از مسافرت برگشتم

اخرش اصلا خوب نبود

به علت مسائل خانوادگی

از طرفی هم بد نبود...یه مشکلی وجود داشت که باید یه جوری تموم می شد....برای حل مشکل یه سری هم یه جورهایی  قربانی می شن

اگه مشکل کاملا حل بشه و خواهرهام متوجه منظور من بشن و همینطور برادرم اصلا ناراحت نیستم که این قربانی من باشم 

من اونها رو خیلی دوست دارم خیلی و همیشه ارزو می کنم هر جا هستند موفق و پیروز باشند

راستی دیشب یه اتفاقی افتاد سکرته و نمی تونم بگم ولی اینم میره تو دفتر خاطراتم

فعلا کاری ندارین

به قول عزیز جون قبلا هم کاری نداشتین

از دوره گرد هم ممنون که به من سر زد

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0