Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

مستر هیکاپ

داستان مستر هیکاپ رو شنیده بودین............ حواسم کجاست حتماً تو کتاب زبان خونده بودین.......حالا می خوام براتون داستان میسیز هیکاپ رو تعریف کنم

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه سیب کوچولو بود که.....................................

اه با با من دارم از دیروز سکسکه می کنم و هنوز خوب نشدم تمام تنم درد می کنه

خدایا کمکم کن

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥




يه موضوع خوب

من به این نتیجه رسیدم عزیز جون منو خیلی دوست داره 

نظر شما چیه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥




از يه جايی

اگر شما يک سکه و من هم يک سکه داشته باشم و سکه هايمان را با هم عوض کنيم , باز هر کدام از ما يک سکه خواهيم داشت. اما اگر شما يک ايده و من يک ايده داشته باشم وآنها را با هم مبادله کنيم هر کدام داراي دو ايده خواهيم بود.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥




از روزانه

توصیه‌های زیر در عین سادگی و در ظاهر پیش پا افتادگی، توصیه‌هایی طلایی‌اند؛ طلایی از این جهت که در عمل جواب داده‌اند و از سوی حرفه‌ای‌های رژیم غذایی و تناسب اندام توصیه می‌شوند.

1- انگیزه داشته باشید
مهم‌ترین و اولین اصل برای لاغری و تناسب اندام، داشتن انگیزه برای خوش‌اندام بودن است!
این توصیه با آن‌که بدیهی به نظر می‌رسد، اولین شرط و قدم در مسیر دست‌یابی به هدفتان است. دوستی داشتم که دو سال پیش توانست با یک رژیم غذایی متعادل و تمرینات ورزشی موضعی در عرض کمتر از یک ماه، نزدیک 20 درصد از وزنش (حدود 15 کیلوگرم) را کم کند. می‌دانید چرا؟ چون، همسرش بسیار مایل بود که او وزنش را کم کند و خب، او هم آن‌قدر خاطرِ طرف را می‌خواست و تأمین نظر ایشان برایش مهم بود که در مدتی کوتاه کاری کرد که از نظر بسیاری تقریباً غیرممکن بود.

2- ورزش کنید
حتی اگر برنامه‌ ورزشی جدی برای کاهش وزن ندارید، لازم است فعالیت بدنی را در برنامه‌ روزانه‌‌تان جایگزین کنید. بسیاری از مردم فکر می‌کنند که فعالیت و ورزش باعث افزایش اشتها و در نتیجه بیشتر خوردن و نهایتاً افزایش وزن می‌‌شود. این در حالی است که ورزش با شرط آن‌که اولاً هوازی (یعنی استقامتی، با فشار بیشتر روی سیستم قلبی- تنفسی تا عضلاتی- اسکلتی) و ثانیاً مستمر و درازمدت (و نه منقطع و کوتاه‌مدت) باشد، خیلی بیشتر از آن‌که موجب پرخوری شود، باعث سوختن چربی‌های ذخیره شده در بدن خواهد شد.
ورزش باعث می‌شود سیکل‌های مغزی- بدنی شما که اصطلاحاً به آن‌ها ساعت‌های بیولوژیک می‌گویند، هرچه منظم‌تر کار کنند و در نتیجه هم اشتها و هم خوابتان (که دو رکن اصلی سلامتند) تنظیم شود.
به علاوه، تمرین ورزشی موجب تحریک ترشح هورمون گلوکاگون از غده‌ پانکراس و در اثر آن افزایش قند خون (از طریق هیدرولیز گلیکوژن) و در نهایت پایداری احساس سیری خواهد شد.
ضمناً ورزش، باعث تقویت و افزایش حجم نسبی و افزایش تونوس(تونوس به انقباض نسبی عضلات در هنگام استراحت عضله می‌گویند) عضلات می‌شود که نتیجه‌اش زیباتر شدن اندام شما است. (حتماً می‌دانید که ضعف عضلات شکم یکی از دلایل جلو آمدن شکم است.) در میان تمام ورزش‌های هوازی، شنا از این جهت معجزه می‌کند.
یادتان باشد که 3 ماه پیاده‌روی روزانه‌ سبک تا متوسط که به تدریج به زمان (از 30 تا 90 دقیقه) و فشار آن (مثلاً شیب مسیر) افزوده می‌شود، به مراتب تأثیر بهتری از 3 هفته بدن‌سازی (یا حتی شنای) سنگین ولی غیر مستمر و با فواصل نامنظم دارد.

3- منظم غذا بخورید
یکی از دلایل ساده‌ پرخوری، گرسنگی‌های طولانی‌مدت است. باید عادت کنید که با فواصل منظم غذا بخورید.
توصیه می‌کنیم فواصل میان سه وعده‌ اصلی را کاملاً مساوی انتخاب کنید. به طور مثال، اگر شما هر شب ساعت 12 می‌خوابید و 30/6 صبح بیدار می‌شوید، بهترین ساعات برای صبحانه، نهار و شامتان (با فواصل 5/6 ساعته) به ترتیب 7 صبح، 30/1 بعد از ظهر و 8 شب است. (می‌بینید که مخصوصاً فاصله اتمام شام تا خوابتان را نزدیک 4 ساعت در نظر گرفته‌ایم، که به این نکته در دستور شماره‌ی 9 بیشتر خواهیم پرداخت.)
اگر به بیماری خاصی مثل دیابت مبتلا نیستید، هرگز توصیه نمی‌کنیم که از میان وعده‌های کالری‌دار (حاوی مواد نشاسته‌ای یا چربی) برای پر کردن فاصله‌ی بین دو وعده‌ی اصلی، مثلاً نهار و شام، استفاده کنید. اجازه دهید معده‌تان به این‌که در فواصل منظم خالی و پر شود عادت کند، تا این‌که به ریزه‌خواری و ساعت به ساعت پر شدن معتاد شود.

4- صبحانه را جدی بگیرید
از حکمای قدیم نقل می‌کنند که: «صبحانه را تنها میل‌ کن، نهار را با دوستت بخور و شام را بده به دشمنت!»
صبحانه مهم‌ترین وعده‌ی غذایی هر انسان است. صبحانه تنها وعده‌ای است که شما تا آن‌جایی‌که می‌توانید اجازه دارید بخورید!
در توضیح این توصیه، فقط به این دو جمله با دقت تمام توجه کنید:
صبحانه مفصل طی فعالیت‌ روزانه به تدریج می‌‌سوزد و در طول روز فرد را سیر نگه می‌دارد.

5- فیبر! فیبر! فیبر!
این سه بار برای تأکید! بارها شنیده‌اید و باز هم تکرار می‌‌کنیم که افزایش میزان غذاهای پرفیبر، یعنی سبزیجات و میوه‌ها، برای یک رژیم غذایی متعادل، سالم و کاهنده‌ وزن، بسیار ضروری‌اند. چون فیبرها در عین حال که به غذا حجم می‌دهند و با اتساع معده باعث احساس سیری می‌شوند، در روده جذب نمی‌شوند و کالری اضافه‌ای نیز بر سلول‌های بدن تحمیل نمی‌کنند. و صد البته که غذاهای پرفیبر، در عین حال غذاهایی پرویتامینی هستند و ذکر فواید بی‌شمار ویتامین‌ها هم که دیگر تکرار مکررات است و شما بهتر از ما می‌دانید.

6- پروتئین! پروتئین! پروتئین!
باز هم سه بار برای تأکید! وعده‌های غذایی کم‌پروتئین نمی‌توانند مدت زیادی فرد را سیر نگه دارند. زیرا با جذب قندهای حاصل از هضم پلی‌ساکاریدها (به طور عمده نشاسته)ی غذا، میزان قند خون پس از یک افزایش کوتاه‌مدت یکی- دو ساعته، با افزایش ترشح هورمون انسولین به سرعت افت می‌کند و احساس گرسنگی، دوباره دستش را بر سر کچل انسان می‌نهد! وعده‌های پروتئین‌دار و در واقع آمینواسیدها (اجزای سازنده‌ پروتئین) که پس از هضم پروتئین‌ها جذب خون می‌شوند، محرک ترشح هورمون گلوکاگون هستند. گلوکاگون هورمونی است که درست عکس انسولین عمل و از کاهش‌ سریع قند خون جلوگیری می‌کند و احساس سیری را در مدت بیشتری پایدار نگه می‌دارد.
بدین ترتیب مجبور نمی‌شوید در فاصله‌ میان دو وعده، به هله هوله‌های چرب و شیرین برای رفع احساس گرسنگی پناه ببرید.

7- آب بنوشید
از نوشیدن آب غافل نشوید. بسیاری از مردم خیلی از اوقات روز، بی‌اختیار سراغ یخچال می‌روند و شروع به خوردن هرچه دم دستشان می‌آید می‌کنند! در حالی که در همین لحظه، دست بردن به سوی بطری آب و نوشیدن آرام حداکثر آبی که معده اجازه می‌دهد، (عجیب است، ولی باور کنید) مهار نشدنی را کاملاً فرو می‌نشاند.
نوشیدن یک لیوان آب پیش از هر وعده‌ غذایی اصلی، به شما آرامش می‌دهد، از تند غذا خوردن پیشگیری می‌کند و از همه مهم‌تر، با اتساع نسبی‌ معده، حجم غذای مصرفی را پایین می‌آورد.

8- استرس چاق می‌کند
همیشه به یاد داشته باشید که باید از استرس‌های قابل اجتناب، اجتناب کنید. بر خلاف تصور عامه‌ مردم، فشارهای عصبی روزمره مصرف مواد غذایی را افزایش می‌دهد. بسیاری از مردم برای تسکین فشارهای روزمره خود به پرخوری پناه می‌برند، درست همان طور که برخی برای این منظور سیگار را انتخاب می‌کنند.
بد نیست بدانید که عوامل استرس‌زا تنها وقتی موجب کاهش اشتها می‌شوند که باعث اختلال افسردگی ماژور(بیماری‌ای که در روان‌پزشکی به MDD مشهور است) شوند. آن‌چه روان‌پزشکان به عنوان اضطراب (Anxiety) تعریف می‌کنند نیز، باز برخلاف تصور عوام، همیشه همراه «دلشوره» نیست. اضطراب گاه فقط به صورت یک سردرد تنشی رخ می‌نماید و در بسیاری موارد موجب افزایش اشتها البته به طور کاذب می‌شود. یک تابلوی شایع از اضطراب را حتماً از زبان برخی از اطرافیانتان خصوصاً خانم‌های خانه‌دار، زیاد شنیده‌اید که: «در خانه که هستم، از بس حوصله‌ام سر می‌رود هی می‌روم سر یخچال تا چیزی بخورم.»
تمام واقعیت‌های علمی‌ که ذکر شد، ثابت می‌کند که اشتها ارتباط تنگاتنگی با وضع روحی شما دارد و زندگی سرشار از استرس‌ و فشارهای روانی، حفظ نظم و محدودیت حجم وعده‌های غذایی را بسیار مشکل خواهد کرد.

9- فاصله‌ خواب و غذا را حفظ کنید
پس از هر وعده غذا، غلظت مواد غذایی انرژی‌زا و در رأس همه‌ آن‌ها گلوکز، در عرض چند ساعت بالا می‌رود و همان‌طور که گفتیم، انسولین هورمونی است که با این افزایش غلظت مقابله می‌کند. انسولین علاوه ‌بر آن‌که موجب سوختن مقداری از گلوکز جذب‌شده‌ غذا می‌شود، مقادیری از آن را به درشت مولکول‌ها شامل گلیکوژن، چربی‌ها و پروتئین‌ها تبدیل می‌کند. پس گلوکز اضافی جذب‌شده، صرف افزایش حجم بافت‌های بدن شما از جمله بافت‌های چربی، می‌شود.
دریک فرد طبیعی، غلظت گلوکز حدود 2 ساعت پس از یک وعده‌ معمول به حداکثر مقدار خود در خون می‌رسد و حالا تصور کنید که او در این لحظه او خواب باشد و بدنش نیازمند حداقل انرژی. بدیهی است که نتیجه چیزی نیست جز افزایش حجم بافت‌های چربی.
جداً توصیه می‌کنیم که حداقل 3 ساعت بین لحظه‌ پایان یک وعده‌ غذایی تا لحظه‌ آغاز خوابتان، فاصله بگذارید و یادتان باشد که در این فاصله باید فعالیت کنید؛ نه این‌که پای تلویزیون در حال چرت زدن باشید! اگر به خواب بعد از ظهرها عادت دارید، این قاعده را برای فاصله نهار و خواب هم باید رعایت کنید. (شاید هم به این نتیجه برسید که خواب بعد از ظهر، چندان هم با کاهش وزن و رسیدن به تناسب اندام، متناسب نیست!).

10- خوب بخوابید!
دانشمندان در طول تاریخ بر ضرورت خواب کافی و با کیفیت، برای حفظ سلامت انسان تأکید داشته‌اند و این واقعیت امروزه هر چه بیشتر اثبات شده است.
باید مثل برنامه‌ وعده‌های غذایی سه‌گانه، برنامه‌ منظمی هم برای خوابتان تنظیم کنید.
زمان خواب شبانه‌روزی شما (اگر یک فرد بالغ و سالم هستید) علی‌القاعده کمتر از 6 ساعت و بیشتر از 8 ساعت نباید باشد، تا بتوانید حداکثر کارآیی ذهنی و فیزیکی را در طول فعالیت روزانه و اشتهایی مناسب با نیاز بدنتان داشته‌ باشید.
در بسیاری از افراد، بی‌خوابی باعث افزایش اشتهای کاذب می‌شود.
چند توصیه برای داشتن یک خواب خوب:
1- حداقل 3 ساعت قبل از خواب، غذای پرحجم یا پرکالری مصرف نکنید (توصیه شماره‌ 9).
2- شب‌ها از مصرف نوشیدنی‌های محرک دستگاه عصبی مرکزی مثل چای و قهوه پرهیز کنید.
3- مطلقاً سیگار نکشید. سیگار، حتی یک نخ و خصوصاً شب‌ها، شما را بدخواب می‌کند.
4- شب‌ها از مصرف نوشیدنی‌های الکلی نیز پرهیز کنید. الکل باعث اختلال در دوره‌های پیاپی REM و non-REM خواب می‌شود. به زبان ساده، الکل کیفیت خواب را کاهش می‌دهد.
5- فعالیت بدنی روزمره‌تان را کم نکنید. شما باید آن‌قدر فعالیت کنید که به طور طبیعی در آخرین ساعات شب (قبل از ساعت خواب هر شبتان) احساس نیاز به خواب کنید و حالت خواب‌آلودگی داشته باشید، تا وقتی به بستر می‌روید، خوابتان از «عمق» مناسب برخوردار باشد. خواب «سطحی» خوابی است بی‌کیفیت و به اندازه کافی خستگی را از مغز و بدن شما بیرون نمی‌کند. پس نتیجه‌اش عوارض کم‌خوابی است.

و اما......
آیا داروهای لاغری مفیدند؟
داروهای لاغری که این روزها در انواع و اقسام و مارک‌ها و قیمت‌های مختلف در داروخانه‌ها فروخته می‌شوند، با مکانیسم‌های مختلفی به کاهش وزن یا کاهش حجم چربی‌های موضعی کمک می‌کنند که توضیح آن‌ها در این مقال نمی‌گنجد.
قیمت یک بسته از این داروها برای مصرف 20 تا 30 روزه، بسته به نوع آن، در ایران از 10 تا 35 هزار تومان متغیر است. صرف‌نظر از این‌که چنین هزینه‌ای اساساً چقدر ارزشش را دارد، هرگز فراموش نکنید که مصرف داروهای لاغری اگر همراه با محدودیت کالری در رژیم غذایی و حفظ فعالیت بدنی نباشد، هرگز مؤثر نیست.
به 10 فرمان طلایی عمل کنید و اطمینان داشته باشید که با هزینه‌ای کمتر و احساس تندرستی بیشتر، به تناسب اندام طبیعی نزدیک خواهید شد. 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥




برگی از دفتر خاطرات يک گربه

ديگه دارم از گرسنگي ميميرم.تصميم گرفتم بشم گربه خونگي.خونگيها الآن خيلي نونشون تو روغنه
-امروز رفتم پارك ونگاهي به اطراف انداختم تا ببينم ميشه يك نفرو پيدا كردكه هم پولدار باشه هم گربه دوست يانه.اولش يك دختره را ديدم كه خيلي به من اشاره ميكرد.اما چون از دوستهام شنيده بودم دخترها زياد آدم را ميشورند محلش ندادم.بعد يك پيرمرده به من اشاره كرد كه تا طرفش رفتم يك لگد زد به پشتم ومجبورشدم فراركنم.داشتم نااميد ميشدم كه كامبيز ودوستهاش را ديدم كه اومده بودند پارك.رفتم طرفش وخودمو براش لوس كردم.كامبيز تا منو ديد گفت:اِ.بچه ها.اين گربه هه از آدمها نميترسه.وبه من نزديك شد ومنو برداشت.راستش اول ترسيدم نكنه ميخواد بلايي سرم بياره.اما بعدديدم نه.منو برد تو ماشينش وبعداز چندساعت رفتيم خونه شون.همون اول كاري بهم يك مقدار گوشت داد كه خوردم وحسابي سير شدم.بعدم يك سبدتميز به عنوان خانه ام گذاشت گوشه اطاق.توي اين فكرم اگرببينم اوضاع مناسبه برم خواستگاري نازيلا.
-امروز دوستهاي كامبيز اومده بودند تا خونه رابراي پارتي فرداشب مرتب كنند.قراره فردا خونه كامبيز اِكس پارتي باشه.فقط نميدونم اِكس يعني چه.اماهرچي كه هست حتما يك دلي ازعزا در ميارم
-امروز بدترين اتفاق زندگيم افتاد.مهموني خيلي زود شروع شد.اولش ازاون همه سروصدا ترسيده بودم.اما بعدعادت كردم.بعدازمدتي كامبيز اومد ومنو برداشت وبرد پيش يك دختره.وگفت:اين گربه جديدمه.دائيم از كانادا برام فرستاده.نميدوني چقدر مودبه.دختره ذوق كرده بود وداشت هي منو نازميكرد.منم كه خوشم ميومد خرخر ميكردم.اما يكي از دوستهاي كامبيز كه تو پارك بود يكجوري به كامبيز نگاه ميكرد.يكساعت بعدم ديدم اومد منو برداشت وبرد يك گوشت به من داد.من همه شو خوردم.البته يك مزه خاصي ميداد.يك كم كه گذشت،ديدم همه آدمها قيافه شون داره تبديل به سگ ميشه.خيلي ترسيده بودم.هي اينور واونور فرار ميكردم.همه داشتند منو نگاه ميكردند.كامبيز اومد طرفم تا منو برداره.اما ديدم اونم يك دُم داره.ازترس داشتم ميمردم.كامبيز منو برد وگذاشت توي يك قفس.همون دوست كامبيز اومد با دوستهاش كنارم وگفت:بچه ها،به گربه اش اكس دادم.حالا ببين بازم تيكه هاي ماروتورميكنه يانه
-بخاطر كارهاي ديروزم كامبيزاز دستم ناراحته.نه منو از قفس بيرون مياره.نه بهم غذا ميده.فقط همون دوستش دوباره اومد وميخواست به من گوشت بده كه ازش نگرفتم.اما بعد كه دوباره اومد از شدت گرسنگي مجبور شدم گوشتشو بگيرم وبخورم.ايندفعه با خوردنش ديدم تمام خونه عوض شد.بعد بابام رو ديدم كه داره مياد طرفم.اما تا بهش سلام كردم ديدم سگ شد.نميدونيد چقدر ترسيدم.خودمو ميزدم به دروديوار قفس كه بيام بيرون.امانميشد.مادركامبيز اومد وشروع كرد سر كامبيز جيغ زدن كه اين گربه هه هاره.بندازش بيرون.مادرش فقط كله اش آدم بود.باقي بدنش عين سگ خونه كناري نازيلا بود
-امروز كامبيز ميخواست منو ببره وبندازه بيرون كه دوستش اومد وبهش گفت كه جريان چي بوده وچي به خوردمن ميداده.كامبيز هم به جاي اينكه ناراحت بشه شروع كرد به خنديدن.بعدم باهم نقشه كشيدند كه دوباره به من اكس بدهند وتوي نميدونم كجا ولم كنند.
-بدبخت شدم.كامبيز ودوستش تا ميتونستم دادند خوردم.خيلي مواظب بودم كه دوباره ازاون چيزها به من ندهند تا بخورم.امانميدونم چرا وقتي غذام تموم شد دوباره حالم بدشد.تندي منو بردند وازلاي پنجره انداختند توي يك كلاس درس كه توش پردختر بودويك زنه داشت براشون حرف ميزد.همون دوست دختركامبيز هم توش بود كه انگار خبرداشت.چون داشتند بادوستهاش هرهركركر ميخنديدند.نميدونم چرا معلمه كم كم داشت تبديل ميشد به پلنگ.براي همين ازدستش فرار ميكردم.آخرش پلنگه غش كردويك مرده كه دستهاش شبيه مرغ بود اومد منو برداشت انداخت بيرون كه تندي كامبيز ودوستش اومدند منو برداشتند
-ميخوام يكجوري فراركنم.اينها كارشون شده اِكس دادن به من.با هركي دشمنند منو ميندازند پيشش.به من بدبخت هم اصلا فكرنميكنند
-ديگه احتياجي نيست به من اِكس بدند.اتوماتيك ديگه همه رو سگ ميبينم.البته تنها سگ نه.چون هرجور حيوون بگي جلوي چشمهام داره راه ميره
-ديروز يك سگه راديدم كه داشت بندري ميرفت.خيلي دوست داشتم منم بندري برم.اماتا خواستم برقصم،يكهو همه سگها ساكت شدند وبه من نگاه كردند.وبعداز خنده افتادند زمين.يكي از سگها ميگفت:كامبيز خدا بكشدت.چطوري رقص يادش دادي؟نميدونيد چقدر قشنگ ميرقصيدم.همه برام دست ميزدند
-تازگيها ديگه فهميدم كه دارم در يك جنگل زندگي ميكنم.چون مدتهاست كه هيچ آدمي نديدم.فقط نميدونم ازكِي تاحالا حيوونها مثل آدمها حرف ميزنند.تازه همه عين آدمها زندگي هم ميكنند…انگار اين چند سالي كه نبودم همه چي عوض شده

از یه جایی این مطلب رو برداشتم به کسی هم ربطی نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥




تولد ته دیگ

امروز تولد یه خل و چل دیگست

خواهرمو میگم

شوخی کردم خل و چل که نیست کنکذه ست

باز شوخی کردم

اصلا کی با شما شوخی داشت

من با ته تغاری خونمون بودم

به شما که اینجا نمیان هیچ ربطی هم نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥




یه بچه مسلمون اینجا پیدا نمیشه

بابا چرا هیچ کس به من نمی گه چطور باید اینجا عکس بذارم

بابا منم ارزو دارم

خوب شما بلدید من بلد نیستم و نمی تونم اینجا از کسی بپرسم یه بچه مسلمون پیدا نمی شه دست ما رو هم بگیره

وقتی می فهمین که خیلی دیر شده و من خودم رو از ناراحتی کشتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥




وقتی عزيز جون می خواد سيب کوچولو رو ناز کنه

دیشب عزیز جون می خواست منو مورد تفقد خودش قرار بده و نازم کنه چون مصدوم بودم

منم داشتم عشوه شتری می اومدم و خودم رو لوس می کردم

تو حال دراز کشیده بودم و تازه سریال بسیار زیبای نرگس تموم شده بود!!!!!!!!

به پهلو خوابیده بودم که عزیز جون با احساس گفت : قربونت برم ناز من چقدر صورت یه طرفش نازه که من از خنده روده بر شدم

اخه منظور عزیز جون من از ...صورت یه طرفه... نیم رخ من بوده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥




من دیوونه نیستم خوشحالم . خوشحال

مردم در و همسایه به خدا من بی جنبه نیستم

من عقذه ای نیستم

من دیوونه نیستم

من فقط خوشحالم

خوشحال خوشحال

شاد شاد شاد

الان می دونین چی دیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه هیچکی نمی دونه من مطئن هستم

طبق معمول داشتم تو اینترنت کل گشت (اصطلاح عزیز جون برای ادم های بیکار) می زدم و باز طبق معمول رفتم سراغ ایکیو جان همون دوره گرد دانشجو نمای مهربون رو می گم     http://zirezamin.persianblog.ir روزی 5 بار خودم بهش سر می زنم تا اگه مطلب جدید نوشته من اول از همه بخونم

همینطور به قالب جدیدش داشتم نگاه می کردم و یه پیغام جدید هم براش فرستاده بودم که یهو چشمم خورد به اسم خودم تو لیست یه مشت ادم بیکار

همینقدر بگم که جیغ نکشیدم اینقدر ذوق کرده بودم که نگو و نپرس

خوب دوره گرد جون نمی دونم چرا پیامم بهت نرسید ولی اینو برای تو نوشتم که هم ازت تشکر کرده باشم هم این که خاطره اش از ذهنم پاک نشه

باز هم ممنون

راستی اگه کسی لینکیدم بهم بگه تا بلینکمش ولی اینو بدونه که نمی تونه جای ایکیوی دوره گرد رو بگیره

با خوشحالی هر چه تمام تر سیب مهربون

در و همسایه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥




سایت اسم های فارسی

http://www.nocrir.com/wbnameofname.aspx

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥




عروسی با اعمال شاقه

دیروز زود رفتم خونه

زود که چه عرض کنم خیلی زود ( ساعت ۳ ) رسیدیم خونه تازه تو راه وسایل آرایش مو خریدم بانک هم رفتیم

عزیز جون هم با من بود یعنی من با عزیز جون بودم

خلاصه رفتم خونه بعد از مراسم اخته خوری موهای عزیز جون رو کوتاه کردم (نگفته بودم  الان دقیقا ۳ ساله که عزیز جون آرایشگر خونگی داره)

حموم رفتم موهامو  پیچیدم و آرایش کردم و اونم چه آرایشی  خودم تو کف خودم بودم

تا حالا اینقدر از خودم و ارایش کردنم خوشم نیومده بود

مثل این بود که گریم کردم

البته اینو هم در نظر بگیرید که با وسایل ابتدایی و نه خیلی مرغوب

حالا از کف بیان بیرون این موضوع اصلی نیست راستی تولد عزیز جون بود دیروز البته تولد فرمایشی عزیز جون

دیشب داشتیم می رفتیم یه عروسی که توش تا دلتون بخواد ادم حال به هم زن برای من وجود داشت دقیق بگم ۷ تا

این اسمایلی ها توشون قبلا تهوع هم داشت حالا بی خیال داشتم می گفتم

عروس وقتی منو دید شاخش دراومد و نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت اصلا باورم نمی شه اومدی و مطمئن بودم که نمیای

خلاصه اینکه به گفته عزیز جون عمل کردم و اصلا نه ناراحت بودم نه عصبانی کلی هم به من خوش گذشت و با یه رفتار حساب شده تونستم عروسی رو به یه نفر زهر کنم

حالش گرفته شد اخه مردم باید بفهمن که ما خنگ نیستیم

تازه اون ۶ نفر هم جان سالم به در بردن البته اون ۶ نفر که ۴ تا ترشی بو کندو توشون بود

اگه می یومدن دستبوس من یه طوری می خواستم حالشون رو بگیرم که نفهمن از کجا .......

ما از این خاطره نتیجه می گیریم که شما با اون روی خبیث سیب مهربون آشنا شدین

البته اگه بونین این ها با من و عزیز جون چه کردن شاخ در میارین البته تقصیر هم ندارن بی شوهری و هزار درد مادر

همه دعواها هم سر داماد دیشب بود یه نفر بود هزار تا دختر ترشیده از دم بخت گذشته

نمی دونم این ها با چه رویی اومدن عروسی

یه نفر هم ما رو به جرم این که سعی کردیم کاری که خودمون براش پیدا کرده بودیم رو ازش نگیرن مزین به ناسزا کرده بود

خلاصه دنیاست دیگه همه که نباید مثل عزیز جون من مهربون باشن

تا یه ماجرای خاله زنکی بی سر و ته دیگه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥




عروسی با اعمال شاقه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥




وقتی عموی نی نی کچل ميشه

نی نی یه عمو داره که از قدیم و ندیم با خودش عهد بسته که تابستون ها در اوج گرما سرش رو تیغ بزنه

این عمو جان یا به عبارتی خان عمو جان عادت نداره تو صلاه ظهر هم که میره بیرون رو سر تاسش یه کلاه بذاره

خودش که الهه زیباییه و ادم همینطور با مو که میبیندش یا به عبارتی تیپ که میزنه غش می کنه چه برسه به این که کچل باشه و تو افتاب هم کاملا سرخ و یا به عبارتی سیاه بشه

نی نی با دیدن عموش اصلاْ شوکه نمیشه تازه حتما تو دلش هم بهش می خنده

ولی این عمو خیلی رو داره که هی از زیبایی خودش تعریف میکنه

تازه همیشه بعد از کچل شدن تا یکی دو هفته ای وقتی زنگ میزنه خودش رو جمشید هاشم پور (آریا) معرفی میکنه و میگه من شکسته نفسی می کنم می گم من جمشید هاشم پورم اون یک صدم زیبایی منو نداره.............

ما از این داستان نتیجه می گیرریم که باید مثل خان عمو جان اعتماد به نفس داشته باشیم ولی مثل اون پررو نباشیم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥




وقتی بابای نی نی کچل ميشه

هوای گرم تابستون

یه بعد از ظهره خفه تو شمال

یه بچه که فارغ از همه نا بسامانی های دنیا تو هال خونه داره بازی می کنه

صدای مرغ و جوجه و خروس از بیرون میاد

گاهی صدای ماشین و موتور و نی نی با شنیدن هر صدایی یه لحظه میشینه و دقت می کنه

باز صدای موتور میاد این بار با هر دفعه فرق می کنه صدا نزدیک  و نزدیک تر میشه و نی نی سر جاش میخکوب

حالا صدای زنگ در میاد و یه نفر در رو باز میکنه

صدای برخورد چرخ مو تور با دروازه و صدای گاز موتور در هم آمیخته میشه و نی نی حالا دیگه داره به در نگاه میکنه و حتما اگه شمردن بلد بود تو دلش شمارش معکوس رو شروع می کرد

در باز میشه و نی نی خنده رو لبش خشک میشه و ترس وجودش رو فرا میگیره

یه موجود فضایی وارد میشه و با صدایی کاملا شبیه صدای پدر نی نی او نو صدا می کنه

نی نی با تعجب نگاه می کنه و ...........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥




قابل توجه عروس خانم ها

من بیچاره اصولا دستم نمک نداشت و به خاطر اخلاق خاص مامان عزیز جون همیشه مشکل داشتم تا اینکه الان بعد از گذشت ۴ سال تازه دارم دست به ابتکارات جدیدی می زنم که هر چند یه خورده خرج داره ولی خوشحالم از اینکه هم اون راضیه هم من هم عزیز جون آخه عزیز جون وقتی خوشحاله منم خوشحالم ...........میگم بقیه اش رو بعدا براتون می نویسم حالا عجله دارم ولی فقط اینو بهتون بگم که ............. اینم باشه برای بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥




همتون بدين جز......

سلام حالتون خوبه

همتون بدین جز دوره گرد من

تو همه نوشته هام برام پیام گذاشته و کلی مهربونی از خودش در به کرده

منم فقط به دوره گرد کچل خودم  سر می زنم

راستی جاتون شمال خالی بود

نه نبود فقط جای دوره گرد جون خالی بود

وای نمی دونین چقدر لحظه اومدن من

غم انگیز بود نی نی جون می خواست با ما بره دَ  و بَ بخوره به عبارت دیگه با ماشین بره گردش و بستنی بخوره

نی نی جون با غصه داد در حالی که از بغل مامانش به طرف ما خم شده بود داد می زد عمَ نه دَ ما ......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥




همتون بدين جز......

سلام حالتون خوبه

همتون بدین جز دوره گرد من

تو همه نوشته هام برام پیام گذاشته و کلی مهربونی از خودش در به کرده

منم فقط به دوره گرد کچل خودم  سر می زنم

راستی جاتون شمال خالی بود

نه نبود فقط جای دوره گرد جون خالی بود

وای نمی دونین چقدر لحظه اومدن من

غم انگیز بود نی نی جون می خواست با ما بره دَ  و بَ بخوره به عبارت دیگه با ماشین بره گردش و بستنی بخوره

نی نی جون با غصه داد در حالی که از بغل مامانش به طرف ما خم شده بود داد می زد عمَ نه دَ ما ......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥




دوره گرد جون اين جواب اونيه که پرسيد شوکت کيه منم براش اينو نوشتم

 خوب بید

اگه جواب هر سوال مثبت بود بعدی رو بخون وگرنه که هیچی من رو با تو کاری نیست.
می گم تو ایرانی هستی؟
تو تو خونتون تلویزیون داری؟
شبکه سه شبکه جوان رو چی می تونی ببینی؟
هر روز ساعت 22:45 تو خونه هستی؟
تلویزیون رو بلدی روشن کنی؟
بلدی شبکه ها رو عوض کنی بزنی؟
اصلا می دونی چه طوری بزنی شبکه سه؟
خوب حالا اگه دیدی 3 ساعت داره تبلیغ پخش می کنه هول نشو و به گیرندت دست نزن واستا ... نه بشین... اگه خواتی بری دستشویی هم می تونی بری... اگه شام دزست نکردی می تونی بری شام درست کنی.... و یا هر کار دیگه ای که عقب افتاده... خوب یه هو می بینی که بعد از یک ساعت تبلیغات پخش کردن بینش یه سریال داره نشون میده اگه باز خوب نگاه کنی و کانال تلویزیون رو عوض نکنی و باز اگه سریال تموم نشده باشه و باز اگه اون دیالوگی برا گفتن داشته باشه می تونی شوکت رو ببینی خوب حالا مشکلت حل شد
تو یکی از وبلاگ ها دیدمت که پرسیده بودی شوکت کیه و من خواستم زحمت دورهگرد رو کم کنم و جوابت رو بدم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥




تقديم به محبت بيکران دوره گرد مهربون

سلام ولگرد جون

نه اشتباه مغرضانه بود ....سلام دوره گرد جون

می دونی دیروز به عزیز جون گفتم که من یه دوست پسر مهربون دارم اونم از نوع اینترنتی گفتم که اون هر موقع اومد و کانکت شد پیشم میاد و من هم هر موقع خسته از کار یه سری به این اینترنت زدم و رفتم تو وبلاگم اونو می بینم ولی دوره گرد مهربون عزیز جون نه تنها غیرتی نشد و رگهاش بیرون نزد ... تازه خوشحالم شد و ازت تشکر کرد و گفت: خوبه اقلا من خیالم راحته که وقتی من سرم شلوغه یه نفر هست که به تو سر می زنه و حالت رو می پرسه تازه خستگیت هم رفع میشه و از همه مهم تر اینه که خطری برات نداره

خلاصه دوره گرد مهربون هر وقت از دیار ما گذر کردی منو از حرفات و پیامت بی نصیب نذار

قربون تو یه سیب کوچولوی چاق تنها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥




یه حس عجیب

سلام نمی دونم چی بگم فقط می خوام بگم امروز یه حس عجیب دارم یه حس عجیب و غریب

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




وقتی يه سيب تحليل گر سينما ميشه

اظهار نظر فنی در مورد سریال نرگس

سریال نرگس  داستان قشنگی داره ولی چون نم گرفته این طو ر بد به نظر می رسه علت نم گرفتگیش هم اینه که کارگردان این سریال احتمالا قبلا تو کار فروش مرغ بوده می گین چرا الان وجه اشتراکشون رو بهتون می گم: درصدی از مرغ فروش هایی که دنبال سود بیشتر هستند (بلا نسبت فروشندگان عزیز و محترم) مرغ های سبک سر رو که اینقدر بی حیا هستند و لخت شدن جلوی انظار عمومی، می اندازند تو حوضچه های آب تا کمی سنگین و وزین شن خوب این جناب کارگردان یا نمی دونم کی فیلمنامه رو با مرغ اشتباه گرفته دیده تو این فیلم شخصیت های بی حیا و دریده و چشم سفید زیادن پس فیلم نامه رو انداخته تو حوض

نتیجه اخلاقی اینه که فیلمنامه آبکی شد  و کلی سوتی های ناجور هم وارد فیلم شد حالا بهتون یکی دو موردش رو اگه یادم باشه می گم شاید هم بعدا گفتم

قابل توجه علاقه مندانی که 6 ماهه دنیا اومدن و می خوان زودتر بدونن آخر این سریال نرگس چی میشه..............................

یه مسابقه ویژه در یکی از وبلاگها برگزار شده که می تونید تو این مسابقه شرکت کنید آدرس این وبلاگ هم اینه که می نویسم

http://www.zirezamin.persianblog.ir

(ایکیوووووووووووووووووو جان برو حال کن)

 

 ولی به نظر من آخر سريال نرگس ساعت 5/11 ميشه و باز مثل هر شب من به خودم فحش می دم آخه ديوونه چرا نشستی باز اين سريال بيخود آبکی رو ديدی و نخوابيدی و حالا بايد مثل بدبختها صبح با زور سر نيزه پاشی بری سر کار

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




چندتا جوک مرد پسند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرق شوهر كردن و سگ نگه داشتن چيه؟
! سگ گند به فرشت ميزنه, مرد به زندگيت
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
- چرا مغز مردها گرونتر از مغز زنهاست؟
- آخه زنها از مغزشون تا به حال استفاده كرده اند!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
أقا - ببين خانوم, تو روزنامه نوشته كه مردها به طور متوسط در روز از پونزده هزار كلمه براي صحبت كردن استفاده ميكنند, ولي زنها از سي هزار كلمه. ديدي ثابت شد شما زنها بيشتر حرف ميزنين تا ما مردها؟
خانوم - هيچ هم همچين چيزي نيست. فوقش ثابت شده كه ما هر حرف رو بايد دو بار بزنيم تا توي مخ شما مردها فرو بره!
- ... ببخشيد چي گفتي؟
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -------
تلفن همراه تنها چيزيه كه مردها سرش دعوا دارند كه مال كدومشون كوچيكتره...
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
بهترين انتقام از زني كه شوهرتون رو از چنگتون در آورده چيه؟
بذارين شوهرتون مال اون بمونه!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
آگهي نيازمندي: به پنج مرد زرنگ و كاري يا يك زن نيازمنديم...
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
- به پنجاه تا مرد در ته اقيانوس چي ميگن؟
- يك شروع خوب!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
يه مرد متاهل تنهايي ميره مسافرت. وقتي برميگرده زنش ميپرسه:
- خوش گذشت؟
- عالي بود! خيلي كيف كردم!
- خوب حالا چقدر خرجت شد؟
- ده هزار دلار!
خوب معلومه كه حسابي دعواشون ميشه. خانمه ميگه حالا كه اينجور شد من هم تنها ميرم مسافرت. وقتي برميگرده شوهره ميپرسه:
- خوش گذشت؟
- عالي بود! خيلي كيف كردم!
- خوب حالا چقدر خرجت شد؟
- ده دلار!
- مگه ميشه؟
- چرا نميشه؟ شب اول ده دلار دادم يه نوشيدني دم بار خوردم, بعد با يه احمقي مثل تو آشنا شدم!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
- چرا روان درماني مردها كمتر از زنها طول ميكشه؟
- معمولا بايد در روان درماني به دوران كودكي بازگشت و مردها هميشه در همون دوران به سر ميبرند!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
- وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟
- هيچي, بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
- چرا مردها از زنهاي خوشگل بيشتر از زنهاي باهوش خوششون مياد؟
- چون قدرت چشمهاشون بيشتر از قدرت مغزشونه!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




شيطان

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.



نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




شيطان

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.



نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




تبعیض بزرگ-نازنازان

سلام

من هم خوشحالم هم ناراحت

اصلا یه طوری هتم

عزیز جون راه به راه برام زنگ می زنه و میگه نازنازان (با لحن خودش) کمتر برقص

نازنازان عزیزترین من الان اگه گفتی داشتیم چیکار می کردیم و ...........

و من کلی خوشحالم

راستی یه تبعیض نژادی بزرگ بابا به اون کی برادرزادم بابت دندون  نشونش ؟؟؟ تومان علاوه بر کادو داد (مبلغ زیاد)امیدوارم مامان این یکی متوجه نشه چون کلی ناراحت میشه

منم ناراحتم از این تبعیض بزرگ ول نمی تونم به بابا گیر بدم و به اون گفتم لطفا کسی متوجه نشه

خدایا یعنی پول این قدر مهمه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥




سوهان قم

الان سوهان اومد

سوهان قم؟

سوهان مشهد؟

سوهان ناخن؟

سوهان چاقو؟

نه جان سوهان روح من اومد با اداش

راستی من امروز مهمون دارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥




 

سلام

خوبید

منم خوبم امروز سالگرد عقدمه الان هم عزیز جون اومده خونه ما و با هم سر سفره نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم تا عاقد بیاد اه اه ه ه ه ه ه ه ه ه

چه زود گذشت این چهار سال

دیگه نمی تونم چیزی بنویسم داره گریم میگیره من سال ۸۱ روز ۱۲ شهریور ساعت ۱۰ به عقد دائم مهربون ترین مرد دنیا در اومدم

خدایا هیچ وقت از من نگیرش

هیچ وقت هیچ وقت

خدایا هر جا هست شاد سرحال سلامت موفق باشه

خدایا من خیلی دوستش دارم مثل اون سال می گم مهر منو از دلش بیرون نیار حالا که مهر منو تو دلش انداختی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥




من ديشب از نی نی جدا شدم و باز گريه کردم

سلام من دیشب کلی غصه خوردم

اصلا عروسی خوش نگذشت

اصلا هیچ چیز خوب نبود

اصلا کسی ما رو تحویل نگرفت

تحویل گرفت ولی وقتی نو اومد به بازار کهنه شد دل آزار

حالم از این تبعیض های واضح به هم می خوره

منم دیگه سعی نمی کنم مثل اون ها لباس بژوشم

من اصلا غذا نخوردم

چون مال تازه واردها بود

از هر چی بحث مذهبیه حالم به هم می خوره

اصلا من با همه لج هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥




نی نی شاید نیاد

امشب حنابندونه

راستی سلام

امشب دعوتیم

عروسیه

فردا هم عروسیه

من ناراحتم چون ممکنه نی نی که رفت عروسی دوباره پیش من نیاد

زندگیمون رو قشنگ کرده

من عاشق نی نی هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥




نی نی شاید نیاد

امشب حنابندونه

راستی سلام

امشب دعوتیم

عروسیه

فردا هم عروسیه

من ناراحتم چون ممکنه نی نی که رفت عروسی دوباره پیش من نیاد

زندگیمون رو قشنگ کرده

من عاشق نی نی هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥




خاره سالگرد ازدواج

سلام

من امروز خوب نیستم

یعنی از دیشب بد شدم

ما که شانس نداریم

می گم چرا مردم آدم رو چشم می زنند

چرا داشته های خودشون رو نمی بینند و یا داشته های مردم خیلی به نظرشون میاد

دیشب سالگرد ازدواجمون بود (عروسی) خیلی خوش گذشت منم اصلا ناراحت نبودم   اصلا یه چیزی که دوست داشتم خراب نشد و اصلا دیشب دلم نشکست

 فقط یه قسمت قشنگ امسال وجود داشت و اون هم وجود یه گل ناز بود به همراه مامان و خواهرام

تفریح سالگرد ازدواج رو با گلم رفتیم بیرون قدم زدیم

وقتی فقط من و نی نی هستیم خیلی خوبه چون نی نی احساس غریبی که کنه می چسبه به من و من کلی ذوق زده می شم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥




ديجی جوک

به تركه خبر ميدن: بابا شدي. تركه ميگه به زنم نگين كه ميخوام سورپرايزش كنم.

زن رشتيه ميخواسته تنها بره خارج، اجازه شوهرشو مي‌بره، ميگن: قبول نيست، شما بايد استشهاد محلي بياريد.

تركه ميره آمريكا، يه زن خراب مي‌بينه، ميگه: چند؟ زنه ميگه: پنج دلار همينجا، ده دلار تو پارك، بيست دلار خونه، پنجاه دلار هتل! بنده خدا پنجاه دلار ميده. زنه با خوشحالي ميگه: اي ول، هتل؟ تركه ميگه: نه، ده بار همينجا!

لره ميخواسته ترتيب گاوشو بده، گاوه ميگه: ما، ما! لره ميگه: خفه‌شو، اول ما، بعد تو!

بچه اصفهانيه توي امتحان بيست مي‌گيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم مي‌كردي؟

خرسه به يكي حمله ميكنه و ميگه: ويا  وخوام وخورمت! طرف ميگه: اِ؟ ميه تونم لري؟ خرسه ميگه: ها، ما حيوونا همه لريم، وجز خر كه تركه!

تركه خانوم بلند ميكنه، بهش ميگه: بايد عين زنم حال بدي ها. زنه ميگه: يعني چطوري؟ ميگه: مجاني.

 

اينها هم يه جور ديگه‌ي جوك هستن كه خودتون حال دادين.

مينو:

 اصفهانیه یه پوسته موز ميبینه میشینه کنار موزه.  میگن: چرا اینجا نشستی؟ میگه: آخه میخوام فکر کنند من این موزو خوردم.

اصفهانی رو ميخوان زجر بدند، ميبندنش به تیر برق و بهش ميگین: کوچه اونطرفی شام میدند.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




جواب بدبن

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...
 
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت .
 
مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :
اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر .
 
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
 و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !
 
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟
و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !
 
مجنون سري تکان داد و گفت : نه !
 
اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !
 
حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن ؟!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




 

ریاضیدان ها
ریاضیدانها به آفریقا می روند ، هر موجودی که فیل نیست کنار می گذارند و سپس یکی از آنها را که باقی مانده است می گیرند .
البته ریاضیدانهای با تجربه ، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد . آنگاه به آنجا می روند .
استادان ریاضی ، با تجربه ، ابتدا ثابت می کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجو باقی می گذارند
مهندسان نرم افزار کامپیوتر
این دسته شکار فیل را بر
اساس اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند :
گام 1) برو به آفریقا
گام 2) از دماغه رود نیل ( جنوبی ترین نقطه آفریقا ) شروع کن
گام 3) به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما .
گام 4) در هر گذر ،
الف – هر حیوانی را که می بینی شکار کن .
ب – آن را با فیل مقایسه کن .
ج – اگر با هم برابر بودند کار تمام است و گرنه برو به گام 3 .
برنامه نویسان با تجربه ، ابتدا یک فیل را در قاهره (شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد .
اقتصاددان ها
اقتصاددان ها فیلی را شکار نمی کنند ، زیرا
اعتقاد دارند که با ایجاد بازار آزاد و دادن پول به اندازه کافی به فیلها ، خودشان ، خودشان را شکار می کنند .
سیاستمداران لیبرال
از آنجا که این دسته معتقدند که همه موجودات راست می گویند لذا اولین حیوانی را که می بینند شکار کرده و می گویند که این فیل است ! و نظر هر کسی قابل احترام است لذا اینها درست می کنند .
سیاستمداران دموکرات
ابتدا شکار کردن فیل را به رای گذاشته اگر حائز اکثریت آرا بشود آنگاه به نیرو های مردمی دستور شکار آن را می دهند !
سیاستمداران دیکتاتور
هر چه دیکتاتور بگوید همان است ! پس اولین موجودی که به شما بدهند فیل است !
سیاستمداران آمریکایی
ابتدا با استفاده از رسانه های گروهی نشان می دهند که فیل ها یا تروریست هستند یا در حال تهیه بمب هسته ایی ! سپس با متحدانشان به آفریقا لشکر کشی می کنند . پس از اشغال کامل قاره سیاه ، اعلام می کنند که هیچ فیلی اینجا نبوده است ! و اینها اشتباهات اطلاعاتی سازمانها سیا و همکارانش بوده است .
برخی دیگر از سیاستمداران
به هیچ وجه فیل را شکار نمی کنند . اما آنها فیل هایی را که شما گرفته اید بین مردمی که به آنها رای داده اند تقسیم می کنند .
روانشناسان
اینها ابتدا شما را هیپنوتیزم کرده و به شما می قبولانند که آنها فیل شکار کرده اند . پس از بیداری نیز به شما می گویند که اگر الان فیل نمی بینید یا شیزوفرنی شده اید یا دچار توهم در ضمیر ناخود آگاه خود !
وکلای حقوق
وکلا فیل شکار نمیکنند . ولی دور گله فیلها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که بر روی زمین ریخته متعلق به کدام فیل است ، بحث می کنند .
البته اگر کسی آنها را استخدام نماید می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد .
معاونین بخش مهندسی ، تحقیق و توسعه
اینان خیلی سعی می کنند که فیلی را شکار کنند ، اما کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیلهای موجود قبلا شکار شده اند .
مامورین کنترل کیفیت
اینها به فیلها کاری ندارند ، بلکه دنبال اشتباهات سایر
شکارچیان می گردند.
 
 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




از يه جايی

برخي خانم ها مثل چي هستند ؟ خانم ها مثل راديو هستند : هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند : از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.

خانم هامثل چسب دوقلو هستند : اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

 خانم ها مثل موتور گازي هستند : پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند : اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند : اول شيرين و بعد تلخ مي شوند. خانم ها مثل

 موبايل هستند : هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

خانم ها مثل گچ هستند : اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند.

خانم ها مثل کنتو ر برق هستند : هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.

 خانم مثل فلزياب هستند : هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند عکس العمل نشان مي دهند.

خانم ها خيلي زرنگ هستند : آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




از روزانه

جوکهای سیاسی!

آدم و حوا
یک روس، یک فرانسوی و یک انگلیسی درباره ملیت آدم و حوا بحث می کردند.
فرانسوی گفت:« مطمئنا آدم فرانسوی بوده است. ببینید چطور به حوا عشق می ورزیده!»
انگلیسی گفت:« آدم مسلما انگلیسی بوده است. ببینید چطور سیب اش را به یک بانو می دهد، مثل یک جنتنلمن واقعی!»
مردروس گفت:« مطمئنا آدم فقط می توانسته یک روس باشد. وگرنه چه ملیتی است که فقط یک سیب دارد،با بدن لخت راه می رود و هنوز هم ایمان دارد که در بهشت است!»

فمينيسم در افغانستان
يه گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود ، بعد از رفتن طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه مي‏ديد شگفت زده شد. او قبلاً ديده بود كه مردان جلوتر راه مي‏رفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه مي‏رفتند، در حالي كه مي‏ديد پس از جنگ زنان چند متر جلو‏تر از مردان راه مي‏رفتند. از يك نفر دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان مين‏گذاري كردند.

رضا شاه و ناپلئون بناپارت
يه روز رضا شاه براي بازديد از تيمارستان به اونجا رفت.در هنگام بازديد يكي از ديوونه‏ها شروع كرد به مسخره كردن او.رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم
يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.

اين آرژانتيني ها
يه روز يه كارمند وزارت خارجه آمريكا مأمور شد كه براي خدمت به سفارت آمريكا در آرژانتين بره. از اين موضوع ناراحت شد و با اعتراض پيش رئيس قسمت خودش رفت و گفت: من حاضر نيستم به آرژانتين برم.
رئيس قسمت گفت: چرا؟
گفت: آخه آرژانتيني‏ها آدمهاي غير قابل تحملي هستند، آرژانتيني‏ها همه‏شون يا فوتباليستن و يا فاحشه.
رئيس قسمت گفت: آقا اين چه حرفيه مي‏زني!؟ زن من آرژانتيني هست.
كارمند دستپاچه شد و گفت: جداً قربان؟ ايشون تو كدوم تيم بازي مي‏كنن؟

البرادعی
وقتی البرادعی رفته بود تهران غضنفر ازش پرسید: مگه شما دکتر نیسیتی؟
البرادعی گفت: درسته، من دکترم.
گفت: پس چرا توی آژانس کار می کنی؟

استالين
يك روز مدتي پس از مرگ استالين برژنف داشت در نشست عمومي حزب كمونيست عليه سياستهاي استالين حرف مي‏زد.يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟
برژنف به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي بود؟
كسي جواب نداد.
باز هم پرسيد: كي بود؟
باز هم كسي جرأت نكرد جواب بده.
برژنف گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن نشستي.

مصدق رفت
يه روز دو تا معتاد با هم حرف مي‏زدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟
اون يكي پرسيد: موشوي ديگه كيه؟
گفت: موشوي ديگه، نخشت وژير.
پرسيد: موشوي شد نخشت وژير؟ پش مشدق رفت؟

باتري ساز بيچاره
يه روز یارو شنيده بود كه بابي ساندز در ايرلند كشته شده. در اين مورد سخنراني كرد و گفت: آقاي تاچر! بيرحم! براي چي اون باتري ساز كاسب بيچاره رو كشتي؟
يكي از پشت پرده يواشكي بهش گفت: تاچر كه مرد نيست.
یارو گفت: تازه، مي‏گن اين تاچر خيلي هم نامرده.

غسل جنابت
از يك دانش آموز كه خيلي سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن:
چطور غسل جنابت مي‏كنن؟
گفت: اول موضع مون رو روشن مي‏كنيم، بعداً جناح راست رو شستشو مي‏ديم، و اونوقت جناح چپ رو مي‏شوريم.
پرسيدن: پس بقيه جاها چي؟
گفت: اونجا مثل كارگزاران مي‏مونه، هم با راست شستشو مي‏شه، هم با چپ.

استخدام در حزب کمونیست
ایوانف تقاضای عضویت در حزب کمونیست کرد. کمیته حزب، باید با او مصاحبه می کرد.
"رفیق ایوانف، آیا تو سیگار می کشی؟"
"بله، گاهی اوقات می کشم."
"آیا می دانی که رفیق لنین سیگار نمی کشید و به بقیه هم توصیه می کرد که سیگار نکشند؟"
"اگر رفیق لنین چنین می کرد، من باید سیگار را ترک کنم."
"آیا مشروب می خوری؟"
"گاهی اوقات"
"رفیق لنین شدیدا با مشروب مخالف بود"
"رفیق ایوانف، رابطه ات با زن ها چطور است؟"
"گاهی اوقات..."
"آیا می دانی که رفیق لنین به شدت با روابط عاشقانه مخالفت می کرد؟"
"اگر رفیق لنین با آن مخالف بود، من دیگر عاشق نمی شوم"
"رفیق ایوانف، آیا آماده هستی که جانت را فدای حزب بکنی؟"
"حتما. چه کسی این زندگی را می خواهد؟"

هیئت گرجی
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا گ ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت ، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند. رئیس کا.گ.ب گفت:« متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند»

برنامه های پنج ساله
در یک جلسه سخنرانی، یکی از اعضای حزب کمونیست خطاب به کارگران کارخانه می گفت:« ببینید رفقا، بعد از اتمام برنامه پنج ساله اول، هر خانواده می تواند صاحب خانه ای مستقل شود. بعد از برنامه پنج ساله دوم، هر کارگری می تواند اتومبیل داشته باشد. و در خاتمه سومین برنامه پنج ساله هر خانواده صاحب یک هواپیما می شود!»
یکی از کارگران از میان جمعیت پرسید:« هواپیما به چه دردمان می خورد؟»
« رفقا، انگار درست متوجه نشدید! مثلا در شهرستانی که زندگی می کنید، با کمبود سیب زمینی مواجه هستید، خب سوار هواپیمایتان می شوید و به مسکو می روید و سیب زمینی می خرید!»

وصیت نامه لنین
لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند.»

استالین و رادک
استالین رادک را احضار کرد و گفت:« من می دانم که تو درباره من جوک می سازی. این درست نیست.»
«چرا؟»
«چون هر چه باشد،من بهترین رهبر، معلم و دوست خلق هستم.»
« نه، این جوک را من نساخته ام.»

در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است
یک هیئت از کمونیست های خارجی به بازدید کودکستانی در مسکو رفته بودند. از قبل به بچه ها یاد داده بودند که در جواب همه سووال ها بگویند:« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
بازدید کنندگان سووالات شان را شروع کردند:
« بچه ها، آیا کودکستان تان را دوست دارید؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
« غذایی که می خورید، خوشمزه است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
«اسباب بازی های تان خوب است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
درهمین لحظه یکی از بچه های روس کودکستانی زد زیر گریه. یکی از بازدیدکننده ها پرسید:« میشا جان چی شده؟ چرا گریه می کنی؟»
« من می خواهم بروم شوروی!»

پرولتاریای جهان! ببخشید
کارل مارکس به شوروی بازگشت. کارخانه ها، بیمارستان ها، شهر ها و روستا ها و خلاصه همه جا را به او نشان دادند. بالاخره، مارکس تقاضا کرد که به او اجازه بدهند که در تلویزیون صحبت کند. دفتر سیاسی ترسیده بود که او چیزی بگوید که آنها نتوانند جمع و جورش بکنند. مارکس قول داد که فقط یک جمله بگوید. دفتر سیاسی، تحت این شرط، موافقت کرد. کارل مارکس به تلویزیون رفت و گفت:« پرولتاریای جهان، ببخشید.»

عضویت در حزب کمونیست
یک روز مردی با عزم راسخ به دفتر کمیته مرکزی حزب کمونیست رفت و گفت:« من می خواهم عضو حزب بشوم، از کجا باید شروع کنم؟»
- « از مطب روانکاو.»

استالین و شولوخوف
استالین، شولوخوف را احضار می کند. من رمان "زمین نوآباد" را خواندم. رمان خوبی بود، خوشم آمد. با خودم فکر کردم چرا مقاله ای با این عنوان نمی نویسی: "اگر دشمن تسلیم نشد، او را بکشید"؟
« رفیق استالین، فکر نمی کنم موفق به نوشتن این مقاله بشوم، این روزها وضع سلامتی ام خوب نیست.»
« ما کمکت می کنیم. تو را مدتی به گرجستان می فرستیم، و کمی شراب و انگور می خوری.»
« چشم، رفیق استالین. پس اجازه بدهید با خانواده ام برای همیشه خداحافظی کنم.»
« چرا؟»
« می ترسم مقاله ام خوب از کار در نیاید.»

کشتی گرفتن مارشال ها
یک روز استالین چند نفر از مارشال ها را به شوروی دعوت کرد و دستور داد روی تشک مقابل او کشتی بگیرند. مارشال توخاچوسکی تمام مسابقات را برد. استالین از این بابت عصبانی شد و دستور داد مارشال تیموشنکو که مرد غول پیکری بود را احضار کنند.
تیموشنکو آمد و با یک حرکت توخاچوسکی را ضربه فنی کرد. در همین حال کلاه توخاچوسکی از تشک بیرون افتاد و تیموشنکو درحالی که با صدای بلند عذر خواهی می کرد، مشغول مرتب کردن یونیفورم مارشال شکست خورده شد. در همین موقع استالین فریاد زد:« رفیق تیموشنکو، لازم نیست کلاهش را مرتب کنی، دیگر به آن احتیاج ندارد!»

چه کسی شجاع تر است؟
یک روس، یک فرانسوی و یک آمریکایی درباره اینکه چه کسی شجاع تر است، بحث می کردند. آمریکایی گفت:« مثلا ما ده اتومبیل را انتخاب می کنیم که می دانیم یکی از آنها ترمز ندارد. قرعه کشی می کنیم و هر کس یک اتومبیل را بر می دارد و به بالای کوه می رویم. آخر سر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر دیگر به عیادتش می روند.»
فرانسوی گفت:« این که چیزی نیست، ما ده تا دختر را انتخاب می کنیم و می دانیم که یکی از آنها ایدز دارد. قرعه کشی می کنیم و هر کداممان با یکی از آنها تا صبح عشقبازی می کنیم. آخرسر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر بقیه به عیادتش می روند.»
مرد روس می گوید:« ما در یک خانه جمع می شویم و با وجود اینکه می دانیم یکی از ما جاسوس است، جوک های سیاسی می گوییم. فردا صبح نه نفر به زندان می روند و یک نفر دیگر با آن نه نفر عیادت می کند.»

شش پارادوکس حکومت سوسیالیست
هیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.
تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما قفسه مغازه ها خالی است.
قفسه مغازه ها خالی است، اما هیچ کس گرسنه نیست.
هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.
همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.
هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.

رکورد المپیک
پرتاب کننده چکش روس، در المپیک رکورد جدیدی را به ثبت می رساند. خبرنگار ها با او مصاحبه می کنند.
« چطور توانستید چکش را انقدر دور پرتاب کنید؟»
« اگر داس هم همراهش بود دو برابر دورتر پرتاب می کردم.»

ویزای آمریکا
یک یهودی تقاضای گذرنامه کرد تا بتواند ویزای آمریکا بگیرد. دلیلش را چنین بیان کرد که برادری در آمریکا دارد که بیمار است و احتیاج به کمک دارد.
مامور اداره گذرنامه گفت:« پس چرا برادرت به اینجا نمی آید؟»
« من فقط گفتم برادرم بیمار است، اما نگفتم که دیوانه است.»

بیمارستان روانی
یک گروه از بازرسین به تیمارستانی در مسکو رفتند. گروهی از دیوانگان برای خوش آمد گویی در مقابل پلکان تیمارستان به صف ایستادند و ترانه ای را که آن روزها خیلی رواج داشت، خواندند. مضمون ترانه چنین بود " آه، زندگی در کشور سوسیالیست چه زیباست"
یکی از بازرسان متوجه شد که یکی از آنها نمی خواند.
« پس چرا نمی خوانی؟»
« من که دیوانه نیستم. من اینجا پرستارم.»

کاغذ توالت
زنی با یک کیسه پر ازلوله های کاغذ توالت از خیابان می گذشت. عابری با تعجب از او پرسید:« مادر جان! این کاغذ توالت ها را از کجا خریدی؟»
« خریدم؟ مگر این روزها می شود چیزی خرید؟ مگر اصلا چیزی برای خرید وجود دارد؟ پنج سال است که این ها را نگه داشته ام. الان هم از خشک شویی گرفتم شان.»

اول ماه مه
در راهپیمایی با شکوه روز اول ماه مه، پیرمرد یهودی پلاکاردی را در دست داشت که رویش نوشته شده بود:" رفیق استالین، برای دوران کودکی زیبایی که به من تقدیم کردی، متشکرم"
یکی از اعضای حزب به پیرمرد گفت:« این چیه؟ حزب ما را مسخره کرده ای؟ همه می دانند که وقتی تو بچه بودی، رفیق استالین هنوز به دنیا نیامده بود!»
پیرمرد یهودی گفت:« این دقیقا همان چیزی است که من برایش متشکرم.»

زن خیانتکار
یک روز شوهر به خانه آمد و دید که زنش با غریبه ای در رختخواب است. با عصبانیت گفت:« زنیکه بی عرضه! بقالی سر کوچه تخم مرغ آورده و فقط سه بسته مانده و آنوقت ببین تو وقتت را چطور تلف می کنی!»

ساعت ساخت شوروی
یک توریست لهستانی بعد از سفرش به شوروی به خانه باز می گشت. او دو چمدان خیلی بزرگ و سنگین داشت. یک ساعت مچی ساخت شوروی هم به مچش بسته یود. به مامور گمرک گفت:« این ساعت جدید ساخت شوروی است. این ساعت یکی از شگفتی هایی است که در کشور های سرمایه داری، به آن پی نبرده اند. ببینید، هم زمان را نشان می دهد، هم ضربان نبض و هم مراحل مختلف قرص ماه و هم آب و هوای ورشو، مسکو و نیویورک را.» مامور گمرک تصدیق کرد:« بله، واقعا شگفت انگیز است. ممکن است بگویید در آن دو چمدان چیست؟»
« باطری های ساعتم.»
 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




وقتی نی نی جون از دیدن یه لباس نو خوشحال میشه

سلام

حالتون خوبه

منم خوبم

از احوالپرسی های شما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه دیروز که سالگرد حنابندونم رو تبریک گفتید کلی شرمنده شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز تو رو خدا خودتون رو به زحمت نیندازید به خاطر سالگرد عروسیمون!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی پر رویید که هنوز روتون میشه و دارین این مطلب رو می خونید بدون این که برید و یه پیامی چیزی برام بذارید

اینقدر از دستتتون ناراحتم که یادم رفت موضوع { وقتی نی نی جون از دیدن یه لباس نو خوشحال میشه} رو براتون تعریف کنم

ولی اینقدر نی نی ذوق کرد که من از خوشحالی می خواستم گریه کنم

راستی نگفتم که نی نی اینها برگشتن خونه ما و من دارم از خوشحالی می میرم

اونها تا چهارشنبه هستند

دیشب دندون نشون اون یکی نی نی بود جاتون خالی خوش گذشت

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




shokrollahi@ ppars.com

باورهاي محدودكننده گذشته

فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است.
هنگامي كه بچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفتي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.
همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي‌آن كه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است . . .

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥




raha_432@yahoo. com

چقدر فاصله اینجاست ، بین ادم ها
چقدر عاطفه تنهاست، بین ادم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست، بین ادم ها
واز صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست، بین ادم ها
ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست، بین ادم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست، بین ادم ها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست، بین ادم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست، بین ادم ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥




يه داستان کوتاه برگرفته از يه جا

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند
خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا
و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥




عزيز جون غير قابل پيش بينی

سلام

خوبید

من دارم سعی می کنم که خوشحال باشم

دیشب کلی گریه کردم نی نی مامانش و خواهرهام همه موندند خونه خاله و ما برگشتیم خونه و اونها امروز یا فردا می رن شمال و من کلی غصه خوردم

من باز تنها شدم

دیشب یه چیزی از عزیز جون شنیدم و فهمیدم که چقدر منحصر به فرده عزیزی جون بدو سر من کلاه گذاشت یا بهتر بگم منو دور زد

می دونید چیکار کرد؟

اون می خواست برام موبایل و گوشی بخره برا همین هم به من الکی گفت بابت .... باید به یکی پول بده و دیگه پولی برای خودمون نمی مونه و ...و من کلی غصه خوردم  و از اینکه برام کادو اینهمه خریده ناراحت بودم

دیشب به من گفت دیدی من غیر قابل پیش بینی هستم

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥




 

سلام

من امروز هم خوشحالم چون نی نی خوشگله پیش ماست

امروز که نه امشب هم سالگرد نامزدیمه و من باز هم خوشحالم

من باید برم دکتر و ناراحتم

می گم شده مثل انشا های بچه مدرسه ای ها

راستی دیشب رفتیم بیرون  و کلی خوش گذشت جاتون خالی

دلم برای بابام اینها می سوزه چون نی نی خوشگله اونجا نیست

اینقدر خندیدیم که دل و رودمون به هم پیچید

فکر می کنید به چی خندیدیم خوب معلومه به مردم با اون رفتارهای خنده دارشون

البته می دونم کار درستی نیست

داشتیم می اومدیم طیبه کلی مارو خندوند آخه به معصومه می گفت تانیا بیا یریم به زهره می گفت المیرا دیر شد دیگه(مثلا اسم های با کلاس داشتیم)

راستی وقتی آهنگ قطع می شد یه هو نی نی داد میزد و اعتراض می کرد

راستی نی نی به عروسک میگه

dolle

دیدید چه با کلاسه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0