Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

سلام

یوهوووووووووووووووووووووووو

یوهوووووووووووووووووووووووو

امروز پارسا جون و بقیه خواهرها و زنداداشم دارن میان پیش ما

دیشب آزاده اس ام اس زد و تولدم رو تبریک گفت

دیگه اینکه من خوشحالم

راستی عزیز جون برام دوربین عکاسی دیجیتال خرید هههههههههههههههه

من عزیز جون رو خیلی اذیت می کنم ولی به خدا تو دنیا از همه بیشتر  (مامان بابا ها حساب نیستند چون اصلا در این جمعبندی گنجیده نمی شن) دوستش دارم

تو اون دنیا هم از همه بیشتر دوستش دارم

من فقط عزیز جون رو دوست دارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥




برای تشکر از دوستی که اولين نفری بود که روز تولدم به من سر زد

من در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ...و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥




تولده بومب بومب

سلام

حالتون خوبه

تولدم مبارک

امروز آقای م-ر-خ اولین کسی بود که به من تولدم رو تبریک گفت

راستی آ-ح-ش هم که یکی از همکارای جدیده به من یه کتاب هدیه داد به نام قورباغه را قورت بده

اسم هاشون رو فقط برای این نمی نویسم که شاید دلشون نخواد بدونند

من امروز اولش زیاد خوشحال نبودم ولی حالا بهترم فقط خستم

دیشب یکی از همسایه ها کلی به ما حال داد (یه خورده لاتی شد)

تا ساعت یک بعد از نصفه شب یعنی تا ساعت تولد من رقص و پایکوبی و اکس پارتی شاید بود صدای بومب بومب هم مثل پتک می خورد تو سر من

منم که طبق روال هر تولدم کلی گریه کرده بودم به خاطر عمر از دست رفته و سن بالا

سرم داشت منفجر می شد

کلی هم دیشب عزیز جون رو ناراحت کردم

اامروز آزاده یادش بود که تولدمه و به من زنگ زد خانواده هم همه زنگ زدن  و با همه حرف زدم جز با زهره بدو و صادق و بابا

حالا هم اومدم پیش عزیز جون

دیگه کاری ندارید بای بای

برام پیام بذارید ممنون

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥




 

سیب کوچولو ساعت ۱ شب متولد شد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥




من کوک کوکم

سلام حالتون خوبه من کوکه کوکم

فردا تولدمه

عزیز جونم دیروز منو سوپرایز کرد

هنوز هم فکر می کنم تو خوابم

نمی دونم چی بگم من خییییییییییییییییییییییللللللللللللللییییییییییییییییییی خوشحالم

راستی تولدمو تبریک نمی گید

اینقدر ماجرای دیشب هیجان انگیز و باور نکردنی بود و هست برام که نمی دونم چی بگم

حالا هر وقت این ذوقم آروم شد براتون تعریف می کنم

داداشم  و زنداداشم بیشتر کارهای مرموزانه را انجام داده بودند

کیک و شمع و غیره...

براتون مفصل تعریف می کنم

راستی عزیز جون بهم ... حتالا می گم چی داد ولی یه توجیه قشنگ برای هدیه اش داشت که جالب و اقتصادیه

بمونین تو خماری تا بعد

راستی معصومه که ماجری دیشب رو شنید گفت هی خدا کنه یه شوهر مهربون هم خدا به ما بده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥




وقتی يه سيب امتحانشو بد ميده

سلام حالم گرفتس گند زدم به امتحان

خسته ام دارم می میرم از خستگی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥




 

مردی هر روز در بازار گدايی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می‌دادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت می‌آيد و هم ديگر دستت نمی‌اندازند.
مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق‌ترم. شما نمی‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.
پ.ن. اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.!
منبع: پدران٬ فرزندان٬ نوه‌ها - پائولو کوئليو

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥




 

مي گويند شيشه ها بي احساسند


اما وقتي روي پنجره بخار گرفتهاي نوشتم


((خدايا خسته ام از بي كسي))


آرام گريست!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥




يه مطلب

یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.

دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه

دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید) یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه

دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته

دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥




سيب کوچولو دانشجو می شود

امروز و دیروز من دانشجو شدم البته اینو عزیز جون به من می گه

بهم میگه سلام ممیزیه من سلام دانشجویه من

اخه الان من تو شرکت تو دوره ایزو شرکت کردم و دارم مدرک ایزو می گیرم فردا امتحان دارم برام دعا کنید

می گم فکر می کنید عزیز جون بابت تولدم چی خریده یا می خواد بخره

البته بابت سالگرد ازدواج و تولدم می خواد یه کادو بهم بده

می دونید اینکه چی می خره مهم نیست ولی اینی که اینطور مرموز و هیجان انگیز داره عمل می کنه برام مهمه خوب کاری ندارین من باید باز برم سر کلاس

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥




کرم ها زاد و ولد کردند و در حال نابودی سيب کوچکند

سلام

خوبید

اگه رفتین تعطیلات خوش گدشت

من رفتم شمال پیش پارسا جون

خوب بود

ولی حالم اصلا خوب نیست

یکی از علل بدی حالم آلودگی هواست

چون تو کندوان که یه خورده موندیم عزیز جون حالش خوب بشه من تمامی حال بدیهام کمرنگ شد

ولی دوباره امروز سر درد و حالت تهوع و دل پیچه ولم نمی کنه

دعا کنین حالم خوب شه

خوب فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥




 

عزیز جون منو دریاب دارم میمیرم

راستی قربونت برم اولین دریافتی از پروژه جدیدت رو بهت تبریک می گم دیشب اینقدر گریه می کردم که نتونستم بهت تبریک بگم

فدات شم منوبه خاطر ناراحتیام ببخش

عزیز نصیحتم نکن ارومم کن کمکم کن

من دارم حافظمو از دست می دم

من گاهی خیلی سخت راه خونه رو پیدا می کنم

من گاهی نمی دونم برای چی دارم می رم تو مغازه

من گاهی یادم می ره کی هستم

(برامون به مناسبت روز پدر شیرینی آوردند)

عزیزم روزت مبارک

هر چند که تو پدر نیستی تا بهت تبریک بگم ولی ناراحت نشو چون بابایی من هستی بهت تبریک می گم وگرنه شاید تا وقتی با من با من هستی بابا نشی

عزیزم یادت باشه در بدترین حالات زندگیم در بدترین شرایط روحی در اوج ناراحتی در هنگام گفتن بدترین حرفها

من دوستت دارم  من دوستت دارم

من دوستت دارم  من دوستت دارم

من دوستت دارم  من دوستت دارم

من دوستت دارم  من دوستت دارم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥




مرگ دوباره

خدا من چقدر بدبختم

این همه نوشتم همه پاک شد

چند روزه افت افتاده باغ سیب این اتفاق هم از همون افتاست که رو اعصاب من راه بره

بابا جون عزیز جون بدبدبدبدبد

چرا حداقل نمیای به این وبلاگ سر بزنی و بفهمی تو دل این صاحب مرده چه خبره بابا

اگه کتاب منو تا روز تولدم از این پسره پس نگیری من می دونم و تو

فهمیدی

باباجون تو که نمی دونی با یه خانوم چطور رفتار کنی چرا نمی ری کتاب منو پس بگیری خدا من چیکار کنم از دست تو 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥




اولين ديدار سيب کوچولو و کرم درخت سيب!

امروز سالگرد اولین دیدار من و عزیز جون تو ییلاق ( جواهرده است)

البته صبح ساعت ۱۰ اومد و یه سر دیدمش ولی نفهمیدم چه شکلیه

بعد که دم خونه منتظر بودم تا بقیه بیان بریم بگردیم دیدم یه کرم درخت سیب داره از پله ها میاد پایین

من عینک آفتابی داشتم و راحت می تونستم نگاه کنم دیدم هی بدک نیست 

تازه فهمیدم اینقدر سیب ها کرمو میشن چون کرم ها وسوسه انگیزند

الیبته عزیز جون اون موقع داشت می رفت دستشویی

یه هو برق از چشماش پرید بیرون

من تازه فهمیدم که بله عزیز جون مثل خودم منو صبح ندیده بود

و این شد که اون تصمیم گرفت قرار یه گردش دسته جمعی رو برای بعد از ظهر بذاره که من بالاجبار باید با اون ها می رفتم و این بود ماجرای اولین دیدار ما

به من و عزیز جون تبریک نمی گید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥




 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل  بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

 

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

 

این مطلب تو یکی از میل هام بود گفتم بذارم شاید تنوع شه براتون اینقدر عزیز جون عزیز جون شنیدین خسته شدین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥




بغض يک سيب

سلام امروز با دست درد شدید از خواب بیدار شدم

دیروز تو شرکت دستم مجروح شد و کلی گریم گرفت

ولی عمق فاجعه امروز بعد از سرد شدن کامل دستم هویدا شد

می دونم برام دعا می کنید (چه خوش خیالم مگه نه؟)

دیشب دو.باره از اون روزها بود که بغض چند وقته داشتم و کلی برای عزیز جون دعوا کردم اونم کلی دلش برام سوخت

کلی دیشب نازم کرد (البته همیشه نازم می کرد) کلی من دوباره غصه خوردم

اینقدر گریه کرده بودم که چشمام اندازه نخود شده بود

بعد دیگه دلم یه خورده آروم شد

حالا هم بد نیستم

عزیز جون هی صورتش پر عرق می شد

می دونستم از ناراحتی و شرمندگیه (البته من نمی خواستم اون شرمنده باشه) ولی خوب نمی تونستم کاری کنم

همه مردم های عالم بدونین من عزیز جونم رو کلی دوست دارم و عاشقشم

من عزیز جون رو دوست دارمممممممممممممممممممممممممممم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥




عزيز جون اينجاست

سلام من هستم

من نفس می کشم پس هستم

عزیز جون اینجاست

کسی نمی دونه اون عزیز جون منه

حالم کمی بده ولی ........ من نفس می کشم پس هستم

حالم کمی بده ولی ........ عزیز جون اینجاست .............  پس هستم

عزیز جون هنوز نهار نخورده این رییس خودش صبحونه ساعت ۱۰ خورده پس گشنش نیست

خدا کنه زودتر حرفهاش تموم شه

خدایا عزیز جونم رو به تو می سپارم مواظبش باش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥




خوشحالم

سلام به همه عالم من خوشحالمممممممممممممممممممممممم

پسر شمالی جواب منو داد

یعنی براش مهم بودم

اون از کجا تونست بفهمه که زیر چهره فاستوس یه سیب کوچولوی کرمو هست

یعنی من برا یه نفر از روی زمین مهم بودم که اومد و دفترچه خاطرات منو خوند

تازه مشکل اینترنتم رو هم  حل کرد

اگه روزی به من سر زدید بدونید 29 مرداد یه روز گرم تابستونی ساعت 1 بامداد سیب کوچولویی از یه درخت مهربون که بوی نرگس میداد جدا شد و وارد دنیای آدم ها شد

یه سبی سرخ و سفید امااااااااااااااااااااااا کرمو

اگه اینجا اومدید تولدم یاتون می مونه؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥




 

اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!
۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!
۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!
۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!
۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!
۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!
۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!
۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !
۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!
۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!
۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!
۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!
۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!
۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!
۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!
۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!
۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!
۱۹- چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !
۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!
۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !
۲۲- چرا ترک ها با دو دست دست می دهند؟ چون فرق راست و چپشونو بلد نیستند!
۲۳- یک ترک چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند!
۲۴- چرا ترک ها همیشه ۱۸ تایی میرن سینما ؟ چون برای کمتر از ۱۸ ممنوع بوده !
۲۵- اگر در یک موسسه سطح بالا یک ترک ببینید به او چه می گ.یید؟ یک بازدید کننده!

1- لره داشته شير مي خورده می ميره می دونين چرا ؟.........گاوه می شينه روش.
2- يك بار يك تركه ادعای پيامبری می كنه بهش می گن خوب اسم كتابت چيه می گه كتاب ندارم جزوه ميدم بنويسيد.
3- يه روز يه تركه عصبانی ميشه به شكمش می گه :چقدر من كار كنم تو بخوری .شكمش جواب ميده می خوای من كار كنم تو بخوری .
4- به يه تركه می گن چرا سی ديت اينقدر خش داره می گه:آخه زير قسمتهای مهمش خط كشيدم.
5- تركه 2000 تومني پيدا مي كنه ميگه ما از اين شانسا نداريم بعد پارش مي كنه.
6- از يه ترکه می پرسند: چرا جورابت يه لنگه اش آبيه، يه لنگه اش قرمز؟ ميگه : والله خودمم توش موندم. يه لنگه مثل همينم تو خونه دارم!!!
7- يه روز يه تركه داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا بهش می گن چرا دنده عقب ميری مي گه اخه می ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتی مي خواسته پايين بياد باز می بينن داره دنده عقب می ياد می گن الان چرا دنده عقب می يای می گه آخه بالای كوه جا بود تونستم دور بزنم.
8- تركه يك چراغ جادو يپدا می كنه مشغول تميز كردن چراغ ميشه يك دفه غول چراغ جادو مياد بيرون به تركه مگه می تونی 2 تا آرزو كنی بعد تركه ميگه يك نوشابه خانوادگی می خوام كه تا آخر عمرم تموم نشه غول چراغ آرزوی تركه رو بر آورده می كنه بعد می گه خوب آرزوی دومت چيه تركه می گه يكی ديگه از همون نوشابه ها مي خوام.
9- يه روز يه موتوری با يه گنجشكی تصادف می كنه بعد گنجشكه رو ميبره خونش بالش و بقيه جاهاشو باند پيچی می كنه می ذارتش تو قفس تا خوب بشه بعد از چند ساعت كه گنجشكه به هوش مياد ميبينه دوروبرش ميله ميزنه تو سرش بعد ميگه ديدی چی شد موتوريه مرده.
10- ترکه ديش ماهوارشو می ذاره رو پشت بوم روش مينويسه کولر!!.
11- يه شب ترکه بالا پشت بوم می خوابه سردش مي شه پا می شه در پشت بومو می بنده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥




باز هم زن و شوهر دعوا کنند ....

سلام

باز هم می گم

زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند

البته منظور بدی نداشتم ها

معصومه میگه: زن و شوهر دعوا کنند  معصومه باور کند

خدا کنه همه دعواهای زن و شوهری اینطوری باشه

آخر هفته پر کاری داشتم

حالا هم از نظر جسمی یه ذره تعطیلم

برا عزیز جون کلی آخر هفته غذاهای خوشمزه درست کردم

دیگه اینکه کار هم دارم کلی مطلب قشنگ چهارشنبه  داشتم که مشکل فنی ایجاد شد براتون نفرستادم

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥




من ديگه هيچ چيز خوشحالم نمی کنه حتی وبلاگم

سلام همه خوبید امیدوارم همه خوب باشید

خسته ام ناراحتم

هیچی اونطوری نیست که من می خوام حتی یک ذره

با عزیر جون بدو قات زدم

حالم از مردم به هم می خورهحالم از خودم به هم می خوره

می خوام نباشم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0