Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

روز من مبارک

سلام

من بعد از یه غیبت کوچولو بر گشتم

امروز من کامپیوتر ندارم

امیدوارم هیچکی بی کامپیوتر نشه

الان هم از زود اومدن سو استفاده کردم

روز زن به خودم و همه خانوم ها مبارک

عزیز جون کلی کادو برام خرید

البته قشنگ ترین کادو برا من این بود که عزیر جون به خاطر من کلی نقشه کشید و منو تنها فرستاد خونه گفت جلسه داره و خودش جهت خرید دودر کرد

بع عبارت دیگه قشنگترین کادو قصد خرید کادو عزیز جون بود

دیگه حرفی ندارم همه آدم ها یی که به من سر نمی زنند بی معرفتن

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥




مرگ یک سیب

سلام

من دیروز داشتم می مردم

هر چی تو عروسی زحمت کشيدم و خوردم گلاب به روتون این بلا سرش اومدوهمه حروم شد

امروز اصلا نایی برای اومدن سر کار نداشتم ولی یه حسی گفت کلی کار داری برو برات بد میشه و کلی خدا رو شکر که اومدم

امروز عقد دختر خاله است و من نیستم

غربت بد دردیه

حالا خوبه نمردم عقدشون به هم نخورد

راستی اگه من می مردم فکر می کنید اون ها مراسمشون رو به هم می زدند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥




من و گوگولی جون

سلام

انگار اگه من هر روز هم بیامن اینجا و سرک بکشم باز هیچکی به من سر نمی زنه

باشه اشکال نداره

منم امروز با عزیز جون و سعید داریم می ریم پیش گوگولی و خیلی خوشحالم

و اما گوگولی همون پارسا جونه که من خیلی قربونش می رم عروسی هم داریم دلتون بسوزه

پام درد می کنه دستم هم داره می شکنه

باز دلتون بسوزه

چون هیچ کدوم مثل من همه دردها و همه خوشحالی ها رو با هم ندارید که

باز به من سر نزنید من که نمی بخشمتون

همتون بدو هستید

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥




لينک دونی

يکی به من بگه چطوری بايد شما رو به يه فايل لينک بدم حال ندارم به مغزم فشار بيارم از آکی در مياد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥




بدی های شما

سلام

باید به این همه کابر که صبح تا شب تو این وبلاگ ها سرک می کشند چی بگم؟

هیچ کی منو دوست نداره

عزیز جون که اینترنتش قطعه

هیچ کس هم به من سر نمی زنه

منم می رم سر به بیابون می ذارم

با همتون قهرم با همتون

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥




زيدان نازنين

سلام

امروز که نه يعنی الان حرف خاصی ندارم

ولی ای کاش زيدان من می برد

عاشق زيدان جون هستم (البته بعد از عزيز جون)

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥




بياين اينجا مردم از تنهايی فاشيستها

بابا منم اینجا ادمم دیگه چرا هیچکی به من سر نمی زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عنوانم زيادی بی ادبی بود ولی تقصير خودتونه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥




حرفهای روزمره

دیروز رفتم و یه کفش راحت و خوشگل خریدم

سعید دیروز رفت

منم برا عزیز جون یه فایل درست کردم و تونستم بهش کمک کنم

اونم برام شام درست کرد

دیدید دوستم داره

یه مشکلی دارم که نمی تونم بنویسم ولی دیگه دارم از پا می افتم دعا کنید خوب شم

امروز هيچ اتفاق ديگه ای نيفتاده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥




ماجراهای تولد عزيز جون

سلام امروز سالگرد ازدواج داداشمه با زن داداشم

پنجشنبه تولد عزيز جون کلی خوش گذشت

فقط يه اتفاق بد افتاد... شما ناراحت نشيد برا من بد بود

هميشه از چيزی که بدم مياد به سرم مياد و اون روز يه اتفاق افتاد که کلی گريه کردم چون برا عزيز جون غصه خوردم

بذارين براتون تعريف کنم:

من برای تولد عزيز جون می خواستم مهمون دعوت کنم هر چی با خودم فکر کردم که خوب آدم بايد روز تولدش بهش خوش بگذره ديگه بنا براين گفتم يکی از دوستای صميمی هادی که هادی کلی دوستش داره و ..... رو دعوت کنم و از اونجاييکه من دوست ندارم به مهمونهام بد بگذره فکر کردم که خوب اگه بيه کسايی که می خوام دعوت کنم به اين دوست جون جونی هادی و نامزدش که بد ميگذره چون اونها با بقيه آشنا نيستند و ممکنه راحت نباشند و...

سرتون رو درد نيارم از همه گذشتم و اونها رو دعوت کردم تا به عزيز جون خوش بگذره

داداشم اينها که با نی نی جونشون ۳ نفر ميشن هم گفتم ..(اونها با هم قبلا آشنا بودند)

سعيد جون هم که گفتم بياد ....

پنجشنبه صبح رو بعدا می گم براتون که چيکار کردم

 پنجشنبه از ساعت ۱۲ من تو آشژزخونه بودم سعيد ساعت ۱۳ اومد با هم رفتيم خريد دوباره سعيد رو ۳ بار فرستادم خريد

نهار سرپايی خوردم ساعت ۱۶ عزيز جون اومد اون رو همک فرستادم خريد

شام عبارت بود از:سالاد فصل (کاهو خيار گوجه فلفل سبز کيوی هويج خيار شور) سالاد الويه لازانيا مرغ سوخاری با سيب زمينی سرخ کرده دسرطالبی ژله ماست موسير دوغ...

کيک تولد ميوه شير موز

ساعت ۱۹:۱۵ خانم دوست عزيز جون زنگ زد و گفت اگه ما نيام شما ناراحت می شيد و من يخ کردم ديگه حرفی برا گفتن نداشتم ضمن اينکه با دوست عزيز جون کلی نشسته بوديم و حدود يه هفته برا اين روز برنامه ريزی کرده بوديم

تازه چهارشنبه هم تولد نگرفته بودم چون خانومش کلاس داشت تا ساعت ۲۰

بعد حرف زدن و اينها اون گفت تا ساعت ۲۰ به من ميگه که ميان يا نه

من تازه دوش گرفته بودم و می خواستم موهامو درست کنم رفتم تو اتاق و يه دفعه زدم زير گريه کلی عزيز جون دلداريم داد ولی شايد متوجه نشد که من به خاطر اونه که کلی غصه  خوردم

حالا خيلی دوست دارم نظر شما رو بدونم

اون شب به همه ما کلی خوش گذشت و حالا از صميم قلب دوست دارم که عزيز جون هم به خاطر اين موضوع غصه نخوره

يه موضوع ديگه صبح پنجشنبه من رفتم آرايشگاه يکی از دوستام که تازه افتتاح شده بعد جو گير شدم و موهامو مدل فارا کوتاه کردم و حالا کلی خوشگل شدم

عزيز جون ميگه کلی خوشگل تر شدی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥




اين هم يه مطلب ديگه

آدم را آفريده بود . همان شب ، وقتي آدم به اتاق خوابش رفت تا كپه اش را بگذارد ، بر اثر سايش جاييش ! با تشك ، نفسش به شماره افتاد . نمي دانست كه اين حس عجيب و غريب چيست كه يقه اش را گرفته . تا صبح ، چشم روي هم نگذاشت . صبح كله سحر بلند شد و رفت پيش خدا .
آدم : سلام خدا . صبح به خير .
خدا : سلام آدم . از اين ورا ؟
آدم يواشكي در گوش خدا ، آن حس عجيب ديشبي را تعريف كرد .
خدا نگاهي بهش انداخت و متفكرانه گفت : ببين اين مشكل تو راه داره . ولي مطمين باش كه به صلاحت نيست آن راه !
آ‌دم پايش را كرد تو يك كفش كه : مگر من اشرف مخلوقات نيستم ؟ پس بايد براي اين وامونده ( اشاره به جاييش ! ) كاري بكني .
خدا گفت : يادت باشد خودت خواستي .
و خدا براي او ، حوا را آفريد . و به عنوان حسن ختام هم گفت : شايد اين سايشت را حل كند ، ولي مطمين باش كه برايت سايش روحي درست مي كند . حالا خود داني .
آدم ذوق زده شد و حوا را روي كولش انداخت و دويد آن طرف بهشت .
پشت يك بوته ، حوا را زمين گذاشت و خواست دستش را به اندام حوا نزديك كند كه يك باره جيغ حوا به هوا رفت .
حوا : صبر كن . اينجوري كه نيستش ! تو اصلا از فرنچ كيس چيزي شنيدي ؟
آدم مثل گاو او را نگاه كرد .
حوا سري بابت تاسف تكان داد و گفت : اول بايد بري عشق بازي ياد بگيري .
آدم هر چي پول ذخيره كرد بود رو داد تا تافل فرويد گرفت . دوباره رفت پيش حوا . تا اومد لب . حوا رو ببوسه ، حوا شتلق زد توي صورتش .
حوا : اينجوري ؟ تو آدم نمي شي ها ... چرا ولنتاين برام چيزي نگرفتي ؟
آدم گفت : هان ؟؟؟
حوا : ديدي ، حاليت نيست . هر وقت برام يك ماتيز خريدي بيا .
آدم رفت و دو سال كار كرد و از ليزينگ براي حوا يه ماتيز خريد .
وقتي ماتيزو داد به حوا ، تا اومد لب هاي حوا رو بوس كنه ، حوا گفت : اهكي زرنگي ، اينجا آخه جاي اين حرفاست ؟ نمي گي يكي ما رو مي بينه ؟ واقعا كه ... اه اه واه واه .
آدم رفت يك حساب تو بانك مسكن وا كرد و با قرض و قوله يك آلونك خريد و دوباره اومد يش حوا و تا اومد بوس بكنه ، حوا گفت : وايسا ببينم ... چه عجول ... واه واه ... پس مهرم چي ميشه ؟
آدم گفت : مهر چيه ؟
حوا گفت : اينجوري فكر كردي من به تو ماچ مي دم ؟ استفاده ابزاري از من ؟ برو هر وقت هزار و سيصد و شصت و خورده اي سكه داشتي بيا ببينم چي كار مي تونم برات بكنم .
آدم رفت و ده سال ديگه جون كند و اومد .
آدم : بيا اينم هزار و خورده اي سكه .
حوا : ديدي هيچي حاليت نيست ! چرا شمسي حساب كردي ؟ من ميلادي منظورم بود .
آدم : ولي تو گفتي هزار و سيصد و شصت و خورده اي سكه .
حوا : مي خواستم امتحانت كنم . ببينم مي فهمي يا نه . حالا برو بقيشو جور كن تا ببينم چي مي شه .
آدم كه كفرش در اومده بود رفت پيش خدا و شروع كرد به شكايت . خدا لبخندي زد و گفت : تنها يك راه داره كه مشكلت حل شه .
آدم پريد خدا رو ماچ كرد و گفت : هر كاري بگي مي كنم .
خدا گفت : وازكتومي تنها راه دردته .
و آدم از آن روز به بعد ديگر هيچ حوايي را به آنجايش كه سايش پيدا كرده بود حساب نكرد .

نتيجه پزشكي : با وازكتومي ، از وجود فرزند ناخواسته جلوگيري كنيد .
نتيجه اجتماعي : وازكتومي ، سازنده فردايي شاد .
نتيجه غير اخلاقي : وازكتومي نمي كنم . مي رم دوبي !

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥




يه متن جالب

کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥




چرا اينطوری شد

نه به اين که هيچ وقت send نمی شد نه به اين که نا خواسته خودش send شد

به حق چيزهای نديده

فردا هم تولد عزيز جون مهربونه

معصومه زهره کيک درست کردند خودشون هم رفتن پيش خاله طاهره

سعيد هم اومده اونجاست خدا کنه اون هم بتونه فردا شب تو جشن عزيز جونم شرکت کنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥




تولد تولدتولدتولدتولدتودت مبارک مبارک

سلام امروز من سرحالتر از اين چند روزه هستم

امروز تولد پارسا جون عمست

من دلم خيلی برا

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥




زن و شوهر دعوا کنند...............!!!!!!!!!!

سلام

من امروز دلم نگرفته

من امروز با عزيز جون دوستم

زن و شوهد دعوا کنند .... باور کنند

ديروز که من با عزيز جون قاط زده بودم اينو معصومه گفت البته هميشه در اين جور موارد ميگه

امروز از ديروز خسته ترم کی ميشه امروز زودتر کارم تموم شه برم خونه بخوابم

راستی يکی به من بگه من چه جوری عکس بذارم اينجا همه ببينند

فعلا گودبای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥




دلم گرفته

دلم گرفته دلم عجیب گرفته

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥




 

من يه عالمه امروز درددل کردم ولی همه پاک شد

من ديگه هيچ چيز خوشحالم نمی کنه هر کی هم که ميگه منو دوست داره دروغ ميگه دورغ دروغ

من نمی خوام يه موجود اضافی مثل خودم بيارم تو اين دنيا که مجبور باشه منو تحمل کنه

يا اينکه سالها در حسرت بودن بامن يا داشتن من زندگی کنه

اصلا چرا من هر وقت درد دل می کنم اين ها پاک ميشن

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥




 

امروز دلم گرفته بدجوری هم گرفته

سر هيچ و پوچ با عزيزجون قات (قاط) زديم

اون نمی دونه من زنم و بايد منو مثل يه زن ببينه

يه کتاب براش خريدم و (علی رغم ميلم) و بهش دادم تا بخونه و بدونه من مال کدوم دنيا هستم ولی اون کتاب رو داد به يکی از دوستاش و هرچی بهش گفتم من اون کتاب رو برا تو هديه گرفتم و از دوستت بگير گوش نکرد ........... شايد هم اهميت نداد

حالا احساس می کنم که اون منو درک نمی کنه و فکر می کنه من اونو درک نمی کنم

امروز داشتم می رفتم سر کار تو راه يکی بهم گفت چرا ناراحتی مثل اينکه ديشب خوب نخوابيدی؟

پيش خودم گفتم اين رهگذر با يه نگاه فهميد که من ديشب خوب نخوابيدم و ناراحتم ولی عزيز جون متوجه نشد

اين حرف ديشب نيست حرف چند ساله

اون بايد منو ببره دکتر ... نمی خوام وقتی مثل ديشب درد امونم رو بريد برم دکتر نمی خوام ... نمی خوام ...نمی خوام ...... نمی خوام ...نمی خوام ...

اون نفهميد که من از زور درد ديشب به زور نشستم فيلم نگاه کردم

نه من ديگه حرفهامو بهش نمی زنم

من ديگه باهاش درد و دل نمی کنم

من ديگه از خودم براش نمی گم

من ديگه برای خودم مهم نيستم

من ديگه از هيچی خوشم نمی يلد

من ديگه کارم رو دوست ندارم

من ديگه آينده رو دوست ندارم

من ديگه خوشحال نيستم

من ديگه خندم نمی گيره

من ديگه قلبم داغون شده

من از احساس سر بار بودن متنفرم

من ديگه دوست ندارم باهاش از سر کار برگردم خونه

من ديگه دوست ندارم زودتر  برسم خونه

من فقط می خوام راه برم

من می خوام اينقدر راه برم که ازپا در بيام

اگه با موضوع کرايه اضافی کنار بيام خودم ميام سر کار و خودم می رم

چرا قلبمو شکوند چرا چرا چرا چرا

چرا فکر می کنه من مزاحم کار کردنش هستم و اونو تو کار درک نمی کنم

چرا به من که خودم فکر می کنم مزاحم موفقيتش هستم به جای دلداری دادن ؛ اطمينان می ده که مزاحمم

شايد اونم می خواد که من نباشم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥




 

من ناراحتم

چون به خيلی ها با نام فاستوس سر می زنم ولی هيچکی به من سر نمی زنه

من اينجا غريبم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥




من خوشحالم

سلام

من خوشحالم چون تيم هايی که من ازشون بدم می اومد در ۴ تيم آخر (جز آلمان) نيستند.

اميدوارم آلمان هم چهارم بشه تا دل من خنک شه

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥




 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
-
واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
-
البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
-
پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره شما را دوست دارد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥




عدم رايت کپی

متن قبلی رو جايی خوندم براتون نوشتم از فرستندش ممنون

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥




يک متن قشنگ ولی غم انگيز

 صورتش كك و مكي بود و قدش در حدود دو متر . موهاي زردي داشت كه هميشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن ديگران مي شد .
مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار مي كرد . گاها مي شنيد كه به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اين جمله را نمي دانست . مي دانست كه مادرش عطر ندارد ولي هميشه بوي عطر مي دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعني چي ؟ مادرش گريه كرده بود و او مي دانست كه نبايد به كسي اين جمله را بگويد ، چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه مي كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادري گريه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست مي كرد و شكر رويش مي پاچيد و او مي خورد . او عاشق لقمه هايي بود كه مادر در دهانش مي گذاشت . عصر ها مادر برايش كتاب كودكان مي خواند و او خود را جاي سوپر من و بت من مي پنداشت و مي دانست كه روزي سوپر من مي شود . زمستان رسيده بود . مي دانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه مي لرزد . دوست داشت كاري بكند ولي نمي دانست چه كاري . معني فكر كردن را نمي دانست و گر نه حتما براي مادرش كاري مي كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدي بود كه او بايد شناسايي مي كرد . وقتي ملحفه را از روي جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را مي شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبي ديده مي شد كه مادر را با او زده بودند .
شنيد كه پليس ها مي گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و ... او نمي دانست درگير يعني چي .
پليس او را با ماشين به جايي برد كه همه بچه بودند . ديگر خبري از نان و شكر نبود و او خيلي دوست داشت بداند نوانخانه يعني چي ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوي نظرش بود . دوست داشت لباسي گرم براي مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاري براي سركشي به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابي ديد بود كه كيسه هايي را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشي موفق ديگر !
وقتي او را پايين آوردند و در كيسه هايي كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را ديدند كه او براي مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاري تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا براي مادرش كيسه لباسهاي گرم ببرد تا مبادا مادر
عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاري براي مادرش بكند . همين .
منتظر نظرات شما هستم . 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥




 

سلام. حالتون خوبه. من امروز با وجود اينکه دارم از خستگی هلاک می شم ولی خيلی خوشحالم. البته ناراحتم هستم.

ناراحتم چون امروز کاملا می شد خستگی رو تو چشمای قشنگ عزيز جون ديد و من از اينکه اون نمی تونست استراحت کنه خيلی ناراحتترم.

خوشحالم چون مطمئن هستم هيچکی عزيز جونی مهربونتر از عزيز جون من نداره

باز ناراحتم چون تنبلی کردم و گواهينامه نگرفتم که عزيز جون مجبور بشه اينهمه پشت فرمون باشه

خدايا منو به خاطر تمام خودخواهيهام که باعث شد عزيز جون اينهمه اذيت بشه ببخش

ما ديشب ساعت ۲۳:۳۰ رسيديم خونه

جاتون خالی خوش گذشت

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥




 

نمی دونم چرا وسط حرفهام send شد حالا تا کجا نوشتم رو نمی دونم ولی همينو می خواستم بگم که اون می دونه من که ديشب نگفتم بيشتر از چی ناراحتم تا آخر عمرم هم بهش نمی گم

ما ميريم مسافرت امروز چون می خوام مدرکمو بگيرم

حرفهاش باعث شد اگه تا حالا شک داشتم ديگه مطمئن شم که من مزاحم خوشبختی اونم فعلا وقت ندارم براتون توضيح بدم تا ظهر بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥




 

سلا من يه عالمه براتون حرف نوشتم ولی داشتم می فرستادم که درگير يه سری بازی پيچيده شد و همه پاک شد

فقط اين بگه که منو عزير جون با هم دعوامون شد...البته نه به اين شدت که گفتم....

برا اولين بار هم هست که نتونستم فراموش کنم و خيلی دلم شکسته ...

اون يه حرفهايی زد که نمکی بود رو زخمم ... ای کاش از اول مثل بيشتر وقت ها می اومد و ازم می

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥




 

سلا من يه عالمه براتون حرف نوشتم ولی داشتم می فرستادم که درگير يه سری بازی پيچيده شد و همه پاک شد

فقط اين بگه که منو عزير جون با هم دعوامون شد...البته نه به اين شدت که گفتم....

برا اولين بار هم هست که نتونستم فراموش کنم و خيلی دلم شکسته ...

اون يه حرفهايی زد که نمکی بود رو زخمم ... ای کاش از اول مثل بيشتر وقت ها می اومد و ازم می

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥




 

_____________  ___00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____0تو دوست0_____00________
__________00_____0عزیزم0_____00__________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000________________________0000___
___000____________________________000__

 

اينو از يه جايی کش رفتم و تقديم می کنم به عزيز جوون و همه دوستان

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥




 

سلام من دارم از گرما می پزم. و دارم می ميرم يکی به داد من برسه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥




 

امروز تولد يکی از دوستان دانشگاهيم آزاده است.

چند ساله که نديدمش. شماره موبايلشو داشتم و براش sms زدم فکر می کنيد موبايلشو واگذار کرده؟ يا اينکه از خوندن sms من خوشحال ميشه؟

در هر صورت آرزو می کنم آزاده جون هر جا هستی شاد و خوشحال باشی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥




 

نامه رو مينويسم روی بال قاصدکها
شايد اونجا روی ابرا برسه به دست بابا
مينويسم که تن من بعد رفتنت تکيده
هرچی اشک بوده تو چشام روی عکس تو چکيده
نازنين بابای خوبم اونجا حالتون که بد نيست؟
غصه با اون همه سايه خونتون رو که بلد نيست؟
ولی از وقتی که رفتی حال من خيلی خرابه
قصه نديدن تو قصه تشنه و آبه
من بلور اشک خيسم که تنم رو گونه هامه
اسم تو گوشه لبهام مرهم زخم صدامه
يه سلام خالصانه بچه ها واسه تو دارن
چند تا بوسه هم گذاشتن که برات هديه بيارن
نازنين بابای خوبم دل من واست هلاکه
کاش ببينمت دوباره حيف که خونه ات زير خاکه
در جواب نامه بنويس که يه شب ميايی بخوابم
يا که تا روز قيامت واسه ديدنت بخوابم
تو کدوم حادثه ميشه پرسه زد توی نگاهت؟
از کدوم پنجره ميشه رفت و شد غبار راهت؟
يه سبد بغض غريبی گوشه نامه گذاشتم
هديه منم همينه چيزی جز گريه ندارم
ميشينم شايد يه روزی برسه جواب نامت
واسه من فرقی نداره حالا باشه يا قيامت

 

اين شعر رو تو يکی از بلاگها خوندم قشنگ بود براتون نوشتم به اميد ديدار

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥




 

سلام به همه من دارم از گرما می ميرم. شما چطور؟

وای عزيز جون به من سر زد و من خوشحالم. عزيز جون امروز خواب آلو بود و با من نيومد يعنی من با اون نيومدم .

حالا فهميدم ديشب داشت فوتبال نگاه می کرد

زهره جونم خونه ماست . معصومه جونم امروز مياد. شايد شب رفتيم بيرون.

ما آب نداريم و کلی ديشب مشقت کشيدم

پنجشنبه هم تولد مهدی بود و کلی خوش گذشت . جاتون خالی.

راستی طيبه گواهينامه گرفت ولی صادق هنوز نگرفته

ديگه کاری ندارم فعلا. نظراتون و حرفهاتون رو دوست دارم بخونم. با تشکر از همه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0