Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

سيب تنها

چنان در خود فرو رفتم که شکلم شکل تنهایی

ببین مرگ مرا در خویش چه مرگ من تماشایی

 

 

****

برا اینکه گسی بمیره باید اول تو خودش بمیره...

ولی خوش به حال اونهایی که یهو می می رن...

من دارم شروع می کنم... یعنی خیلی وقته شروع کردم... دارم تو خودم می میرم... اول مرگ روحی... بعد حالا کی جسمم هم بمیره خدا یم دونه...

شب عیده می دونم..

خیابون ها مملو از جمعیته...

خیلی ها دارن می خندن...

و من از همه بیشتر...

نمی خوام به عزی جونم بیش از بد بگذره...

نمی خوام...

ولی خوب این خیلی بده که وسط خنده یهو اشکات عین بارون بهار سرازیر شه...

خیلی بده که از اول کندوان تا خود خونه ببینی یه مرد بی صدا گریه می کنه...

خیلی بده که عید مامانت اینها رو خراب کنی و بیای خونه...

خیلی بده ببین پارسا جون داره دنبالت گریه می کنه و تو سعی کنی براش بخندی و بای بای کنی...

خیلی بده که اینقدر بغض داشته باشی که پشت گوشی نتونی نگهش داری...

خیلی بد..

 

 

و حالا من دارم شاید به نقطه های پایانی مرگ رونی می رسم...

قلبم داره میاد بیرون..

خیلی وقته نخوابیدم..

و نمی دونم  می تونم سال تحویل همسر خوبی برا عزی زجونم باشم...

خدا کنه که دیگه عزی زجون گریه نکنه...

هر بار که اشکاشو می بینم به مرگ نزدیک تر می شم...

دیشب تو ماشین خوابم برد... یه لحظه با صدای هق هقش بیدار شدم...

مجبورش کردم یه کنار وایسته....

چقدر تنها بودم... چقدر تنها بودیم....

نمی دونم تا کی ولی اینقدر موندم تا حالش بهتر شه... اونکه خوب شد... من اشکام باز سرازیر شد...

 

 

الان اومدم به دوستام تو دنیای مجازی سر بزنم...

و اینکه شاید کمی راحت شم...

دیگه نمی تونم براش درد دل کنم و به درداش اضافه کنم...

الان هم می خوام ماهی و سبزه بخریم بریم خونه.. من سفره هفت سین درست کنم...

چقدر ساعت ها دیر می گذرن...

چقدر بده ....

چقدر بده عید باشه و نتونم بخندم...

چقدر بده.... چقدر بده که تنها دوست من وبلاگم باشه و من و وبلاگم تنهایه تنها باشیم...

اشکام دیگه شور نیستن... دیروز چشیدمشون... تلخ تلخ بودن...

اگه خونمون بودم الان از فاتحه خونی برگشته بودیم... و داشتیم سفره هفت سین می چیدیم...

نه یعنی دو ساعت پیش اینکارو کرده بودیم و الان خونه عمو جون بویدم و داشتیم خوش می گذروندیم..

یه کار یکردم که معصومه اینها نرفتن اونجا...

از دیروز ریختن به هم...

زنداداشم هم میگه ترجیح می دم برم خونه مامانم... نمی تونم غمگینی بابا (پدرشوهرش) رو ببینم و غصه هایه مامانو... پارسا هی میگه عمه سیب ...

داداشی زنگ می زنه و گریه می کنه...

بابایی دیگه باهام حرف نمی زنه... می دونم نمی تونه اشکاشو نگه داره...

اونم دیشب تنها رفته بود کنار دریا تا غصه هاشو با دریا تقسیم کنه...

من خیلی شبیه باباییم هستم.. پارسا خیلی شبیه من.. خدا کنه عشق عمه هیچ وقت اینقدر غصه دار نشه که بره با دریا تقسیمش کنه...

 و عین من تصمیم بگیره خودشو به دریا تسلیم کنه...

دیشب به همون چند دقیقه ای که کناذ دریا وایستادیم به عزی جون گفتم که می دونم نتونستی وبلاگمو بخونی ولی اگه یه رو زنبودم دنبالم نگرد...

اگه نبودم و دلتنگم شدی بیا اینجا... همینجا  و صدام کن... صداتو می شنوم... اگه کمی نزدیکتر بیای و پاهات به موجها برخورد کنه... بدون من تو اون موجها اومدم به پابوسی تنها عشق زندگیم... اگه دلت خیلی تنگ شد... صدام کن می شنوم حرفهاتو....

 

خدا چرا اینقدر من تنهام....

خدا دارم له می شم...

بعد ماهها داداش عزی جون براش زنگ زده... دقیقاْ ساعت ۱۷:۳۰ ... صداش اینقدر بلند بود که از تو گوشی می اومد بیرون...

نه اینکه فکر کنین دلش برا تنها داداشش تنگ شده ها نه... نه مهری تو صداش بود نه محبتی...

انگار ۲ دقیقه پیشش داشتن با هم حرف می زدن..

- الو سلام خوبی؟ (البته این خوبی از سر عادت بود چون اصلا حال منو نپرسید) کجایی؟

- کرج؟

-کرج؟!!!

-مگه نمیای؟

-نه؟ کار دارم... حوصله .... هم ندارم..

ـاین مسخره بازی ها چیه؟ پاشو بیا... (اوج حبت رو توجه داشته باشین)

-مامان اینها کجان؟

ـرفتن مزار ... (البته اگه این بهانه نبود حتما در حال نماز خودن بودن...)

ـ کی میان؟ تا سال تحویل خودتو برسون...

ـ نمیام... حوصله ندارم...

ـخوب کار نداری خداحافظ...

 

به عزیز جون می گم... الان سرشار از محبتی و اون در پس چهره پر زا عرق سردش لبخند تلخی میزنه و می گه.. ولشون کن.. بذار شاد باشیم...

می گم دذیدی؟ دیدی گفتم فکر کردن که ما بالاخره مجبور می شیم عید بریم اونجا... دیدی؟ برا همین خیالشون راحت بود...

انگار صدامو نمی شنوه  و می گه بحشون به خیر...  سر سفره هفت سینشون دیدن دو تا خر تزیینی کم دارن... برا همین الان زنگ زده!!!!!!!!!!!

 

و من باز نگاه می کنم.....

اینقدر آه کشیدم که دیگه بدون آه نمی تونم نفس بکشم...

فقط از خدا می خوام که به مامانم اینها خوش بگذره... دلم نمی خواد گسی غصه درا من و عزیز جون باشه....

عید همتون مبارک... عزیز جونم خسته شد باید برم...

تا بعد بای بای

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥




بای بای تا دوشنبه شب..

اینو می دونم که تا دوشنبه نیستم...

یعنی تا شبش که نیستم و اینو  مطمئنم...

سه شنبه شب هم نیستم چون مهمونیه... بعدشم که من می رم کنار دریا...

شاید هم برا همیشه تو دریا...

پس از الان بگم عیدتون مبارک نگیمن بی معرفته تا بعد اگه خدا بخواد و من دیوونه نشم و باشم میام...

رو ی ماه همتون رو نمی بوسم... خودتون تو آینه ببوسین از طرف هر کی غیر من...

من احساسم رو حراج کردم... بوسه هام مال شما نیست که...

تازه تف تفی هم هست... گفتم حالتون به هم بخوره...

سال خوبی داشته باشین...

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




اینقدر دوست د ارم که برا همیشه می تونم نباشم... ولی اگه هیچکی دیگه نباشه....

......این جا، این محیط مجازی هم همون طوریه. این که ما نمی تونیم همدیگه رو ببینیم خیلیها رو برای این که بتونن احساسات واقعیشون رو بروز بدن و یا بیشتر دروغ بگن راحت تر کرده. ولی همین هم منو می ترسونه. نمی تونم بفهمم که چی درست تره؟

این که برای اظهار عشق یا تنفر به هم راحت باشیم؟ این که راحت بتونیم به هم بخندیم و یا برای هم گریه کنیم، حالا تو بگیر حتی بدون نام........

...............................

اینها رو تو وبلاگ یکی از دوستام دیدم..

اومدم بذارم اول اون پستی که برا تو نوشتم... ولی چه فایده

دیدم پستم ارسال نشده.. منم یادم رفته بود کپی بگیرم ازش...

برات یه عالمه حرف نوشتم...

نوشتم که نتونستم حرفهاتو باور کنم...

تقصیر من نیست...

دلم اینو میگه... من حرف دلم رو قبول دارم...

شاید الان داری به من و اینهمه دیوونگی می خندی...

داری به من و این توهمات و این علاقه من به خودت می خندی...

ولی من دوست دارم... حالا اسمش رو هر چی می خوای بذار... فقط می دونم خیانت نیست...

خیانت باید قایمکی باشه... این یه آزادیه بی معنی شاید برایه تو باشه...

ولی برای من یعنی اعتماد یعنی عشق...

یعنی اینکه  من به تو به این اندازه که نمیشه اندازش گرفت اعتماد دارم...

و من هم به اون... به این اندازه که نمی تونم به خودم اعتماد داشته باشم به اون  اعتماد دارم...

حتی بدترین حرفهامو هیچوقت باور نکرد...

گفت اگه حتی ببینم با چشمام ، به چشمام بی اعتماد می شم و لی به تو نه...

و شاید ندونی این یعنی عشق...

عشق یعنی اینکه به هر قیمتی حاضر نباشم لحظه ای سختی بکشه....

عشق یعنی احترام...

........

........

حتی می فهمه من چی میگم... می دونه دوست دارم... شاید حتی این حس من براش جالب باشه... می گه شاید باید دوسش داشته باشی.. شاید لازمه که الان دوسش داشته باشی... و هزارتا شاید دیگه تا منو برا خودم توجیه کنه... نه برا خودش...

می گه نمی دونم چی تو رو عذاب می ده و من نمی تونم براش تو رو توضیح بدم...

می گه ای کاش م یتونستم کمکت کنم...

گاهی بهش می گم .. کاش مردم دانه هایه دلشان پیدا بود...

و اون می گه... تو دونه هایه دلشون رو هنونطور که می بینی ببین...همون درسته..

نمی تونم بگم که می ترسم از اینکه حداقل ۳ تا دیوونه دیگه مثل خودم دورت باشن...

دیوونه هایی که حتی گاهی مثل من عاقل نشن...

نیم دونم چطور بگم که می ترسم از به هم ریختگی زندگیت حتی اگه خودت فکر کنی خوشبختی...

می ترسم از اینکه گاهی خودمو رو جای اون می ذارم...

می ترسم که نکنه سفره دلت بشه ضیافتگاه یه دنیای مجازی..

می ترسم از اینکه  نکنه  حرفهایه دلم بشه ...... نه از این نمی ترسم... چون من اون رو دارم... مثل یه کوه پشت سرم ... مثل یه سایه همراهم... ولی از تو می ترسم... نه از تو، از سرنوشتت...

برات نگرانم...

خیلی بیشتر از اونچه که هر بار تصور می کنی...

خیلی زیاد...

گاهی اینقدر نگرانت می شم که نگرانیهام رو فراموش می کنم...

نگرانی زندگی من با دوری از اون ادمها حل میشه...

ولی می ترسم تو دور بشی... دور بشی از اونی که باید همیشه نزدیکش باشی...

یه اصطلاح داریم که می گیم: همسری برای مهمانیها و ضیافت... نمی تونمبرات معنی کنمش... ولی شاید خودت متوجه بشی..

می ترسم تو هم همسری باشی برای مهمانیها و ضیافت... نه اینکه هستی نه..ولی با وجود آدمهایی دیوونه که هیچ وقت حتی یه لحظه هم تو ذهنشون عاقل نمی شن... و وتو رو برا خودشون می خوان شاید بشی...

اینقدر روحم بهت نزدیک شده که حتی مامانم حسش کرد...

مامانم همیشه منو حس می کنه...

و من برا همین شاید نتونم هیچ وقت مامان باشم... مامان یعنی اینکه از فرسنگها دور بتونی بفهمی فرزندت در چه حالیه؟

مامانم زنگ می زنه و میگه: مواظب خودت باش... دوستایه جدید خیلی وقت لازم دارن برا شناخته شدن... گاهی زندگیت رو  برای دوستات از یاد نبری...(می دونه تنها دوست من مامان کوروش.. اینجا)

می گم سعی می کنم مامان و اون بیشتر توضیح نمی ده...

می گم  گاهی مردم به آدم نیاز دارن و ما به مردم... میگه می دونم ولی یادت نره هدفت چی بود...

حالا نمی دونم تونستم بهت بگم چقدر نگرانتم...

اینقدر دوست د ارم که برا همیشه می تونم نباشم... ولی اگه هیچکی دیگه نباشه....

یعنی دیگه هیچکی نیست و من دارم اشتباه می کنم؟

می گی دلم دروغ میگه و تو رزوت رو با هیچکی پر نمی کنی؟ (البته جز وقتهایی که من مزاحمتم)

اصلا التماسم رو نادیده بگیر...

فکر کن حالا که نیستم نیستم...

به من فکر نکن اصلاً....

من شاید باشم شاید نباشم... ولی تو و اون هستین... و من همیشه نگرانتونم...

دلت به خاطر من و برای من نگیره...

فقط دلت برا لحظه ای بگیره که کمی ازت دور میشه... اندازه یه قدم.. طوری که نمی تونی دستشو تو دستات بگیری...

یادت نره اینقدر  دوست دارم که دارم اینها رو بهت رک می گم...

اگه خوندی این ها رو یه جوری حالیم کن... به حرفهام باز فکر کن...

خدا کنه سال و سالهایی خوبتر از خوبی پیش رو داشته باشی... تو و همسر مهربونت...

این عاقلیم تا کی دووم بیاره نمی دونم... ولی با من مثل موقعایی رفتار کن که عاقلم... و دیوونگیهامو فراموش کن...

دوست دارم.. خیلی زیاد... دلم براتون تنگ میشه... خیلی زیاد... خوش بگذره خیلی زیاد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




آخرین ، ماجراهایه آخر هفته سال ۸۵....

 

 

* صبح رفتم شرکت.. بعدشم جیم شدم و با دوستم رفتیم بیرون...

امروز به دو تا  از آرزوهام رسیدم... یکیش رفتن به پارک لاله بود.. یکی شم پیاده روی تو بلوار کشاورز...

چرا می خندین خوب...    من یه عمریه دارم از کنار اینها رد می شم و همیشه دوست داشتم این کارها رو  انجام بدم...

کلی هم خوش گذشت...

از ساعت 10 تا 14 که فکر کنم با دوستم بودم...

 

یه عالمه از ناراحتی هام کم شد... نگران یکی از دوستام بودم... البته یه چیز فرا تر از نگرانی.. ولی الان خیلی بهترم... امیدوارم مثل همیشه راجع به خودش بهم راست گفته باشه.....

با هم رفتیم اون نمایشگاهه که من دوسش داشتم...

بعد هم کتاب خریدیم... بعدشم ... اصلا به کسی ربطی نداره...

ساعت حدود 13 بود که آزاده زنگ می زنه و  بی مقدمه میگه سیب جونم.. به پاس قدمت دوستیهامون یه کمکی به من می کنی؟

منم می گم خوب چیکار؟

میگه میشه بیای امروز بریم خرید... من هنوز نتونستم خرید کنم... از دست این پسر بهانه گیر...

می گم باشه میام تو به عزیز جون من زنگ زدی؟ می گه آره گفته هر چی سیب جون بگه...

می رم خونشون وسایلم رو می ذارم و باهم می ریم خرید...

از خونه که داریم می ریم بیرون آزاده می گه: لطفاً هی زنگ نزنین بگین دیر شد کجایین و ... ما امشب تا ساعت 12 هم نمیام خونه... عزیز جونم که تازه رسیده می گه فقط مواظب خودتون باشین... ندزدنتون... ما نمی تونیم به دزدها باج بدیم ها...

من و آزاده رفتیم خرید.. مثل قدیم ها... مثل قدیم ها خندیدیم.. مثل قدیم ها...

سعی کردم تو همه این روزهایه پر استرس و غم انگیز یه روز خوش باشم... و موفق هم شدم...

پنجشنبه مثل قدیمها بی ملاحظه خندیدم... بی ملاحظه جیغ کشیدم و اصلا فکر نکردم که بزرگ شدم...

عزیز جون خوشحال بود... می گه ای کاش همیشه همینطوری فکر کنی... می گفت ای کاش اصلا به مشکلات فکر نکنی... ای کاش همیشه همینطوری بخندی...

وقیت از ته دلت می خندی خوشحال میشم... خستگیم رفع میشه...

دلم می گیره... بهش می گم من که پیش تو هستم هیچ وقت اخمو نبودم.. همش برات خندیدم....

می گه خندیدی.. ولی خنده های بی غصه با خنده های با غصه خیلی فرق می کنه...

براش اس ام اس می زنم... روبروم نشسته...

می گم دوست دارم خیلی زیاد... عاشقتم دیوونه وار... امشب هم نمونیم اینجا... بریم خونه خودمون...

می خوام    یه جا باشیم که فقط خودم باشم و خودت...

من و تو... با یه عالمه حرف برا گفتن...

به من لبخند می زنه و می گه حتماً....

هوشی میگه فردا می خوام برم کرج فوتبال... شما هم که دارید می رید... پس ما رو دعوت نمی کنین با هم بریم...

منم می گم قدمتون رو چشم... ولی صبح پا نشی ما رو اول صبحی زا به راه کنی ها.. مثل بچه خوبها می ری نون می خری.. بعد هم مار و بیدار می کنی... البته صبحونه رو هم آماده کنی ممنونت می شیم...

پا می شم کمک می کنم آزاده همه کارهاشو انجام بده... تا غصه نامرتب بودن خونه نداشته باشه..

 

از ساعت 23 که هوشی جون گفت با ما میاد کرج... تا ساعت 0:15 صد جور حرف زد و ما رو پیچوند و بالاخره گفت نه ... باشه یه وقت دیگه...

می گم آخه هوشی ما همه کارها رو کردیم تا بریم...

 

می گه می خواستم  خونه مرتب باشه..

لجم در میاد.. می گم نیست تو به آزاده جونم کمک می کنی... اینقدر این دوست من خانومه که نگو..

می گه عزیز جون تو رو بد عادت کرده... وگرنه زندگی ما طبیعیه...

 

دیگه اونها نیومدن و ما راه افتادیم ....

 

حدود ساعت 13:30 رسیدیم خونه...

 

 

راستی برا عزیز جونم یه ساعت قشنگ خریدم... اینقدر به دستش میاد که نگو.... چی ؟ از کجا می دونم؟ تو خواب دستش کردم؟

 

نه بابا... مگه نمی دونین من دیوونه ام... هم دیوونه ام هم اینکه دیونه عزیز جونم...

اینقدر دیشب وول خوردم و نخوابیدم که میگه چرا نمی خوابی؟ مگه خسته نیستی؟

می گم یه موضوعیه هی می خوام بهت بگم نمیشه...

می گه خوب بگو راحت شو... می گم بد نیست ها.. باید هفته دیگه یه چیزی بشه بعد من بگم...

خلاصه هی پیچوندمش و هی هم کنجکاوترش کردم...

آخرش گفتم ناراحت نمی شی؟ میگه نه بگو.. از این بدتر نیست که تو دوست پسر داری هست؟ می گم یه کم بدتر... یعنی خیلی بدتر.... بعد هم شاکی میشم و می گم اصلا تو دوست منو دوست نداری ومثلا باهاش قهر می کنم...

با شیطنت می گه اینکه دوسش ندارم توش شکی نیست.. ولی اینکه تو دوست پسر داری ایرادی نداره من عادت دارم...

لجم در میاد..

می گم خیلی بدی... خیلی بد...

کلی منت کشی می کنه تا هم باهاش آشتی کنم و هم اینکه بهش اون راز رو بگم...

می رم هدیه شو میارم... هنوز نمی دونه چیه.. برقها رو روشن نکردم و فقط نور هاله که کمی اتاقو روشن کرده...

می گه خوب اینکه اینقدر ناراحتی نداره.. برا دوست پسرت هدیه خریدی... مگه نه؟ ولی خیلی بدجنسی که از من پول می گیری می ری برا اون کادو می گیری..

مکثی می کنه و می گه:ولی اون هفته دیگه نیست که؟!!!! نکنه هست!!!!

ومی دونم که داره کاری می کنه لجم در بیاد.. میگه وقتی اینطوری حرصتو در میام کیف می کنم...

می گم آره هست می خواد بیاد شمال پیش ما... (اینهم تلافی) حالا ببین قشنگه؟

قیافشو ندیدین که، همچین حالش گرفته شده بود که نگو...

بازش می کنه... البته با بی میلی و در حالی که دراز کشیده... جعبه ساعت اینقدر هیجان انگیزه که می شینه... و میگه برقو روشن کن... وقتی بازش می کنه ... چشاش برق می  زنه... ومی گه چرا این کارو کردی؟ باید گرون باشه... این همون پروژه ای که امروز داشتی کلک...

بهش می گم اصلاً کی گفته مال توئه.. آوردم ببینی قشنگه؟ ولی انگار نه انگار...

نمی دونین چه به دستش می اومد... می گم ببخشید... خیلی گرون نیست... ولی باور کن فکر کردم یه یکم کنارشه... این خیلی چشممو گرفت...

اندازه اندازشه...

می گم می دونستم دستت بزرگتر از دست ...

می گه با هم خریدینش؟ پس الکی گفتی می خواد برا خانومش کادو بخره... و من می گم خوب مجبور بودم دیگه... اگه نمی گفتم که می فهمیدی...

موضوع اون پیرمرده تو ساعت فروشی رو تعریف می کنم و کلی می خنده... البته اولش می گه پدر سوخته... حال پیرمرده رو بعداً می گیرم...

ساعت قبلی مو  رو چی کار کنم؟

می گم بده به شوهر زهره.... بگو زیر خاکیه... و تو فکرمی رم که ساعت مچی از کی بوجود اومد؟؟؟

 

***

 

جمعه صبح از خواب بیدار می شم... عزیز جون تکون نمی خوره... بمیرم عسلم کلی خسته است... ولی من دیگه خوابم نمیاد... کتابم رو بر می دارم و شروع می کنم به خوندن...

عزیز جون از یانکه من دو ساعت که بیدارم و اذیتش نکردم تا بیدار شه در تعجبه...

منم کتابو با اون دستم آویزون کردم تا نبینه... طی مسائلی کتابو می بینه و می گه... ها بگو...

عسل جون می ره نون بخره... و شیر... چون قرار من دیگه شیر بخورم...

تا بیاد من از جام تکون نمی خورم... محو کتابم... ولی برا اینکه ناراحت نشه می ذارمش کنار...

شب هم می ریم با داداشی بریم بیرون... سپنتا جونم تب داره... ما هم منصرف  میشیم...

بمیرم .. اینقدر بی حال... تازه منم دو تا دوست داره... به خدا راست می گم خودش گفت... می گم سپنتا جونم عمه رو 10 تا دوست داری.. می گه نه دوتا...

تا ساعت 2 هم داشتم فریزر رو تمیزمی کردم... بعدهم اصلا خوابم نمی اومد... خدا اینهمه فکر کی از تو کله من می ره بیرون...

 

پ ن۱: امروز شاید آخرین پست هایی باشه که من دارم تو وبلاگم می ذارم... نمی دونم... یه حسهای عجیبی تو خودم حس می کنم... نمی دونم می تونم بعد عید براتون که نه ..برا دل خودم بنویسم... می تونم خوب باشم... می تونم بخندم... می تونم نفس بکشم... می تونم همسر خوبی باشم... می تونم مامان خوبی بشم... نمی دونم... نمی دونم بعد عید من هستم که همه اینها بشم...
اگه باشم که میام... ولی اگه نیومدم کسی دیگه منو یادش می مونه؟

نمی دونم... هیچی نمی دونم....

می خوام فکر نکنم...

برا نغمه جون زنگ زدم...

صدامو می شنوه و می گه سیبی غصه نخور... می گم فقط دلم برا خاله می سوزه... دلم می خواد به خاله بگی اصلا به ما فکر نکنه... بگی که ما خوبیم... بگی که عیدشو برا ما خراب نکنه...

نغمه جون دختر عمویه عزیز جونه... نفس عزیزجونمه... از خواهر نداشته براش عزیزتره...

نغمه جون با اون سن کمش خیلی فهمیده است...

می گه مامان رفته بازار... می گم بگو به من عیدی پول هم بده... می گم به عمو (باباش) بگو که فقط تراول قبول می کنم.. وگرنه نی نی براتون نمیارم...

نغمه جون می گه باید نی نی تون به من بگه عمه... می گم تو الان عیدیشو بده تا بچه ام برا اومدن انگیزه داشته باشه... می گم عمه شدن خرج داره ها...

کلی دلم وا میشه... ولی باز صدام می گیره...

قبل اینکه قطع کنم می گه: سیب جونم.. من دوست دارم.. ما همه دوست داریم.. غصه نخور... همه چیز درست میشه...

به این فکر میکنم که خدا... اینهمه تفاوت بین دو خواهر... آخه اینهمه... اصلاً قابل مقایسه نیستن...

 

پ ن ۲: می گم ای کاش می بوسیدمت... می گه حالا اینو بی خیال شو... تو دلم میگم یعنی فهمید که من چقدر دوسش دارم... چقدر برام مهمه... چقد ردوستش دارم خوشحال باشه...

بعد می گم نکنه در مورد من فکر بد کنه... من منظورم دقیقاً همونی بود که گفتم...

می گم  چرا گفتم ... نکنه فکر بد کنه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




پنجاه تومنی...

دارم یه دستی به سر رویه یخچال می کشم...

تو در یخچال پره از پنجاه تومنی...

می گم هر وقت رفتی خرید... از اینجا پول بردار...

از این پنجاه تومنی هایه... سفید و قرمز...

فکرکنم مارک بهروزش بهتر باشه...

می گه نه اون پنجاه تومنی های فرمند بهتره... به سوپریه می گم با چایی می چسبه... گوشه هم داره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




اعتماد به نفست منو کشته!!!!

حالم خیلی بده... کمی تهوع دارم... و سردرد... کمی صبحونه خوردم.. یه ساعت پیش هم به زور یه لیوان شیر خوردم... ساعت 17... دیشب هم فقط سالاد خودره بودم... اصلا احساس گرسنگی ندارم...

 

 

عزیز جون: گلم نهار که نخوردی... الان یه ذره خورشت خالی خالی بخور... کمی ماست بخور لااقل.. ضعیف می شی ها...

من: نه اصلا وقتی به غذا فکر می کنم دچار تهوع می شم... نمی تونم..

عزیزجون:  فکرکنم نی نی داری (البته این ترجمه حرف عزیز جون بود... به علت حفظ شئونات اسلامی اصل مطالب ترجمه شد)... خوب پس باید بیشتر غذا بخوری... اون طفلک گناه داره گشنه می مونه ها...

 دو تا شاخ رو سرم... چشام به این شکل از تعجب زده بیرون...  می گم: این اعتماد به نفست منو دیوونه کرده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




باز دلشوره گرفتم....

سلام

حالتون خوبم

من الان در این لحظه زیاد خوب نیستم

از صبح باز دلشوره گرفتم و به تبع اون قلبم باز درد گرفته...

خوب آخه باز یاد شمال افتادم و هی غصه خوردم که نکنه اوضاع خوب نباشه... نکنه عید خوب نباشه... و هزار تا نکنه دیگه...

تو راه بودیم و من هی پیچ و تاب می خوردم.... بی مقدمه و بدن اینکه حرفی زده باشم به عزیز جون می گم: عزیز جونم تو رو قولت هستی دیگه؟ تو به من قول دادی مگه نه؟

می گه: آره سیب جونم قول دادم...

من )با تعجب و یه شاخ گنده رو سرم): تو اصلاً می دونی من چی می گم؟!!!!!!

عزیز جون: بله می دونم... من شما رو خونه مادرم نمی برم... سعی می کنم عید خوبی داشته باشیم... نمی ذارم کسی اذیتت کنه... و.....

من: خوب ببخشید... آخه من خیلی می ترسم... باز دیشب نخوابیدم...

پ ن: تو دلم می گم بابا تو دیگه کی هستی... دم هزی جونم گرم که اینقدر منو می  شناسه... حال کردم به خدا...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




اطلاعیه...

نوشتن اراجیف بنده تا شنبه ادامه داشته و شما مجبورید بخونید... بعدش اگه خدا بخواد رزو اول عید .. و البته آخر شب یه سر بهتون میزنم... عیدی و تبریک یادتون نره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




خودش بود با اون نگاه تیزش..و من خودم بودم با اون نگاه سردم

از تو شهروند میام بیرون.. عزیز جون رسیده... کمی از خریدهامون مونده بود که اون سری نتونسته بودیم بخریم و لازم داشتیم.. منم چون زود رسیده بودم رفتم شهروند...

از تو فروشگاه میام بیرون ...دارم ساک های خرید رو بنا به وزن تو دستم جابجا می کنم...

سنگینی یه نگاه رو خودم احساس می کنم.. باخوشحالی دنبال عزیز جون می گردم...  ولی پیداش نمی کنم... تو گردش چشمام به اطراف ، می بینمش... چه نگاه آشنایی... می شناسمش... همیشه همینطور بود... وقتی مثلا داشت با دوستاش حرف می زد ولی حواسش یه جای دیگه بود.. لبخندهای گاه به گاه... نگاهمو برمی گردونم... و سعی می کنم اسمشو به خاطر بیارم... تنها چیزی که به یادم میاد اینه که اون مشهدی بود... و بچه ها هی می گفتن تو فلان جاهک مشهد زندگی می کنه... خیلی پولدارن... (البته برا من اهمیتی نداشت... اونها هی می خواستن ببینن من نسبت به اون نظری دارم یا نه؟)

راه می افتم برم.. نگاهشو هنوز برنگردونده...

خودش بود با اون نگاه تیزش..و من خودم بودم با اون نگاه سردم

یاد اون روز هایه احمقانه دانشگاه می افتم... چه حرفها که نمیزدن...

تو دلم هیچ صمیمیتی باهاش نداشتم که بخوام بایستم و مثل قدیمها بگم سلام.... آقای (اسمش چرا یادم نمیاد؟) جزوه منو آوردین؟؟؟؟

اینقدر سرد و بی رو ح بودم که از من و صحبت کردن با من معذب نمی شد... ولی وقتی با بقیه همکلاسیهاش باهاش حرف می زدن... هی پیچ و تاب می خورد و هی نگاهشو اینور اونور می کرد...

وقتی شایع شدکه نامزد داره هیچکی علاقه ای به جزوه دادن به اون نداشت... و باز من دلم براش می سوخت...

بیچاره... چقدر بلا حتما سرش اومده بود... چقدر بده یه مرد اینقدر خوشگل باشه...

یه نگاه بهش می اندازم... ولی کاملا بی روح و احساس... نمی خوام آشنایی بدم... چقدر بزرگ شده...

خودشه  با اون نگاه تیزش.. برا خودش مردی شده... از معصومیت چهره اش کم شده... تو دلم می گم اگه واستم باید کلی خوش و بش کنم و عزیز جونم خسته میشه... بی خیال می شم.. تازه منکه اصلا اسمشم یادم نمیاد... و از همه مهمتر اینکه گل مهربونم منتظر منه...

تا برسم به عزیز جون فکرم کجاها که نمی ره...

 

****

یاداون روز های قشنگ می افتم!!!!!!!!!!!!!!!! و دچار تهوع می شم از اون همه خوشی که تو دانشگاه داشتیم... عق

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




باورکنین تو پوزم نخوردها... کم آوردم!!!! متوجه این که

***البته موضوع مال چند وقت پیش****

الان اوضاع آرومتره و عزیز جون داره  موضوع همون کچل پررو رو تعریف میکنه...

البته شامشم خورده....

همچین مثل این حاجی بازاری ها لم داده و پیروزمندانه داره تعریف میکنه....

اینطور که از حرفهاش بر میاد طرفو همچین نقره داغش کردن که هنوز جهت عذر خواهی تماس نگرفته.....

مثل اینکه این جناب کچل از صبح ر..ی..ده به اعصاب عزیز جون و با هرچی شماره دم دستش بوده با عزیز جون من تماس گرفته.... و عزیز جون هم جوابش نداده...تا اینکه بالاخره نزدیک های ظهر جوابش ور میده...

کچل خان: مهندس آب دستته بذار زمین بیا یه 5 ساعتی با هم کار داریم...

مهندس: من الان جهت عقد یه قرارداد دارم می رم وقت ندارم... (جون خودش)

کچل خان: مهندس من باید چهار شنبه این طرح رو ارائه بدم..

م: ولی من نمی تونم به خاطر طرح شما این قرارداد رو از دست بدم با اون یکی مهندس تماس بگیرید.. من اون با هم فرقی نداریم... من تضمین می کنم... ولی راجع به قیمت با اون صحبت کنین ... هر چی گفت من قبول دارم...

ک: شادمانه شد و تشکر کرد....

کچل خان: سلام اون یکی مهندس خوبین... عزیز جون سیب مهربون گفته که شما میان...

م: بله میام می تونم براتون وقت بذارم...

ک: ان شاءالله ما پروژه  رو که گرفتیم با هم یه قرارداد مشاوره می بندیم...

م: البته فرمایش شما کاملا متین.. ولی بابت مشاورۀ قبل از گرفتن پروژه کی قرارداد می بندین...

ک: خوب با هم یه جوری کنار میام....

م: پس من مبالغ رو میگم شما ببینین کدوم مورد براتون بهتره تا من برسم قرارداد رو تنظیم کنین...

ک: با تعجب از این جسارت و صراحت.... با مکث .. باشه مهندس بفرمایید..

م: در ماه برا کارکرد تا 10 ساعت ساعتی 100000 تومان... بین 10 تا 20 ساعت در ماه ساعتی50000 و ....کلا بیشتر 100 ساعت هم نمی تونیم وقت بذاریم و برایه 100 ساعت چون شمایی ساعتی 15 الی 20 هزار تومان.... حالا کچل خان کی لازمه بیام...

کچل خان با بهت: مهندس حالا چرا اینقدر گرون...

م: خوب من باید توجیه اقتصادی برا اومدن اونجا داشته باشم..وقتی که اینجایی که هستم خیلی راحت تر می تونم همین پول رو دربیارم... ضمن اینکه من برای اینکه بیام با شما همکاری کنم خیلی از موقعیت های طلاییمو از دست می دم که اونم گذاشتیم به حساب رفاقت با شما....

کچل خان در حالی که وا رفته: باشه مهندس خوشحال شدم تا شب با شما تماس می گیرم...

 

 

پ ن: عزیز جون میگه طرف فکر کرده هنوز اون موقع است که براش مفت کار کنیم... کثافت شرکتش رو با ایده ما گسترش داده و حالا که احساس کرده یه چیزیه فکر می کنه با ایده مفتی که از ما می گیره می تونه قرار داد میلیاردی ببنده.... فکر کرده الان می گیم ساعتی 5000 بعد اون چونه می زنه و 3000 به ما میده تازه کلی هم منت سرمون میذاره... آخه کچل جون ما آدمت کردیم...

نمی دونه که اون لولو رو ممه خورد.... (به خدا عزیز جون اینو گفت)

منم گفتم گلم فکرنمی کنی لولوهه ممه رو خورده...  نگام می کنه میگه: نه حیفه، بذار همون ممه لولو بخوره.... این طوری....

خوب باز من کم آوردم... البته نخورد تو پوزم..... فقط کم آوردم.... استدلالاش که تو اون نقطه چین بالا به قرینه معنوی مستتر شده کاملاً منطقی و روکم کنی بود... البته تو پوزم نخوردها.. تاکید می کنم تو پوزم نخورد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




وقتی زندگیت آن نرمال باشه همینه دیگه....

نتیبنمیسابتنسبتنذسیت

سلام

من امرو ز خوبم....

خودتون شاهدین که  من چقدر دیروز داشتم به خودم خوب بودن رو تلقین می کردم...

دیدین که چه خاطراتی روداشتم برا خودم مرور می کردم.. تازه دکتر میخواستم برم... هر چند به علتی که اصلا به شما ربطی نداره دکترجون ترس نداشت... ولی اینکه دکتر بالاخره چی میگه کلی ترس داشت...

البته بعداً کاشف به عمل اومد که من خیلی زود به پیشواز نگرانی  رفته بودم... تقصیر منم نیست که تا حالا .... (این قسمت حرف بد داره و سانسور می شود)

 

 

 

خلاصه اینکه اینقدر به خودم تلقین کردم  واینقدر الکی خوش بودم که... مدیر مالی شرکت می گه: خانوم سیبی مگه حقوق دادیم؟!!! چرا خوشحالی؟

 

***می گم مگه از تو صورت آدم ها پول دوست بودنشون معلومه؟!!!!

 

خلاصه اینکه بعد کلی تلاش برا خوب بودن راه می افتم برم دکتر...

تو مطب نشستم که خوابم می گیره...

کلی خوابم میاد... فکر کنم به آرامش رسیدم... که خوابم گرفته...

دکتر هنوز نیومده.. چون یه دکتر اطفال هم در اون نزدیکیه... کلی بچه توپولی ناز اونجا هی اینطرف اونطرف می رن... و من براشون شکلک در میارم... البته کاملاً یواشکی... یکیش کلی باهام دوست شده بود... حدود دو سال داشت... وای که دلم برا پارسا جونم یه ذره شده...

منتظرم که میبینم موبایلم داره زنگ می زنه...

معصومه است با کلی هیجان... وای برا زهره خواستگار اومده...(البته اومدن خواستگار موضوعی کاملا عادیه.. ) ولی مشخصات این خواستگاره که هنوز ندیدنش کلی هیجان انگیزه... زنداداشم که تورویاست... میگه بچه ها دیگه از این به بعد دد... معصومه هم نقشه هاشو با جیغ میگه.. و بیچاره زهره...مثلاً خواستگار اونه ها... هنوز حرفی نزده...

من بالاخره نفهمیدم با کی حرف زدم... یه دقیقه زنداداش  یه دقیقه معصومه....

کلی ذوق زده هستم... زنداداش میگه توزودتر بیا قراره لباس بدوزیم و باز جیغ و ویغ بچه ها... کلی از این خبرهایه هیجان انگیز خوشم میاد...و از نقشه کشیدن هایه پست فطرتانه سه تامون که البته الان با مامان پارسا دقیقا چهارتاییم... گاهی هم در مسائلی مامان سپنتا هم به ما ملحق میشه و باز جیغ و ویغ و کلی خنده...

کلی خوشحال میشم... اصلا دکتر یادم رفته... تازه دوماد تهران زندگی می کنه... البته دوماد نه پسره... می گم اسمش چیه... و اونهاباز جیغ می کشن.. مامان اسمشو نپرسیدی؟!!!!!!!...

طفلک مامانم .. خوب مریض شده و اصلا حالش خوب نیست.. خیلی چیزها یادش نمونده.. قراره پس فردا بیان... پسره قراره شنبه بره شمال..

می گن دیگه طاقت نداره... و من میگم طاقت چیو... اون که نه زهره رو دیده و نه اینکه... و طیبه حرفهای ممنوعه می زنه... و کلی هم می خنده... تو روخدا دوره زمونه رو می بینی... اصلا بزرگتری هیچی.. مثلا خواهرشوهرشم... البته یه عالم دوسش دارم... خودشم می دونه...

 

تصور کنین که یه عروس از رفتارهایی که از مادرشوهرش نپسندیده بیاد و برا خواهرشوهرش درد دل کنه... و تازه خواهرشوهره به خونخواهی اون بره و کلی با همه دعوا کنه که شما نمی تونین یه عروس به این نازنینی رو از خودتون راضی نگه دارین؟؟؟ تازه چقدر با داداشش قات بزنه... به طوریکه که داداشه وقتی می بینه خواهرش و زنش در حال اختلاطن... عزا می گیره و میگه: باز بدبخت شدم... این سیب ، عروس ذلیل اومد..

 

باورتون نمیشه برا گفتن یه خبر سه بار زنگ زدن... منشیه کنجکاو شده بدونه چرا من اینقدر شکفته ام...

یه زن و شوهر جوون میان... زنه انگار که راه می ره می خواد همه بهش پسته تعارف کنن.. رفتارش خیلی زننده و عجیبه...

ای کاش حال داشتم عکسشو می کشیدم براتون...

اینقدر رفتارش زننده بود که تو فقط متوجه عیبهاش میشی...

لباش رو طوری آرایش کرده که غنچه باشه... ولی وقتی جلف می خنده و عشوه شتری میاد چقدر لباش بد ترکیب و زشت می شن..

خداییش اون آقاهه حیف شده بود...

همچین خودشو جمع می کنه و می گه کامی من از دکتر خجالت می کشم که می خوام ........

اینقدر طفلک خجالتی بود که صداشو همه شنیدن... و همه فهمیدن خانوم چه با حیاست...

گاهی می شد تصور کنی که داری از اون فیلم ها می بینی وقتی دختره آویزون شوهرش می شد...

با اون مثلا کلاسش، در حالی که نشسته رو صندلی و شوهرش کنار منشی ایستاده تا نوبت بگیره...
میگه: کامی بپرس دبلیو سی شون کجاست...

به خدا مردم تا خندمو نگه دارم...

هی شوهره میگه چی اون حرفشو تکرار می کنه...

تو دلم می گم اگه تو همیشه به توالت میگی دبلیو سی پس چرا شوهرت متوجه نشد... منشیه فهمید ولی شوهرت نه... تازه فاصله شوهره به زنش نزدیکتر بود...

از همه بدتر اینکه شوهره به منشی میگه: می گن توالت کجاست؟ البته کلمه توالت رو اینقدر غلیظ می گه که به نظرت میرسه این از اونهاست که توخونه به دستشویی می گه مستراح...

بعد با کلی عشوه می رن دبلیو سی... آقاهه کیف جلف زنشو انداخته رو شونش و جلو در توالت قدم می زنه... نمی دونم چرا نگرانه... و استرس داره..

می خوام برم بهش بگم: آقا خانومتون درسته به مستراح می گه دبلیو سی.. و کلی انگلیسی بلدن!!!!!!!!!!!!!!!! و کلی با حیا هستن .. ولی نرفته که بزاد تو اینقدر استرس داری... فقط رفته ب..... ه و مطمئن باش از .... خودش بیهوش نمی شه...

نوبتم میشه...

می رم پیش دکتر... با ترس و لرز آزمایش رو می دم به دکتر...

دکتر منو یادشه.. میگه همسرتون نیومد... و تو می گی نه... من طاقت شنیدن هر حرفی رو دارم آقای دکتر...شما راحت باشید!!!!

و اون از بالای عینکش نگات می کنه... و شایدهم عاقل اندر سفیهانه

دکتر داره می خونه و هی لبخند می زنه...

داری دق می کنی که دکتر جون حرفهایه خوب خوب می زنه...

می گه حالا که این مورد مشکل نداشت ... بقیه اش حله...

داره میگه داروها رو چطور میل کنم... و یه طوری حرف می زنه که به نظر می رسه منتظره ما از اردیبهشت به بعد بشیم یه خانواده سه نفره...

وای خدا.. دلم می خواد همون لحظه زنگ بزنم به عزیزجونم...

نه اینکه خیلی بچه می خوام نه..  برا اینکه اون خیلی ناراحت بود.. خیلی ... همش حرفهایه ناراحت کننده می زد ... راستش خودم این چند روزه باز پشیمون شدم... زنداداشم هر وقت منو میبینه رو مخم کار می کنه بعد هم به عزیز جون میگه بجنب تا اثر مخ زنی هایه من رو سیب جون از بین نرفته تنبل خان.... (تو رو خدا دیگه الان حیا میا یختی...)

میام بیرون... و براش زنگ می زنم..

من: سلام بابا خوشگله خوبی؟ خوشی عزیزم..

عزیز جون: چی شده...

*: هیچی بابا خوشگله...

*: عزیزم برات زنگ می زنم...

می دونم که می خواد اول یه ترنسلیشن انجام بده بعد دوباره..

و براش مجبورم به صورت سربسته توضیح بدم...

از بس خوشحالم که می رم خرید و خودمو شرمنده میکنم... از طرفی می خوام وقتم بگذره تا با عزیز جون برم خونه... طاقت ندارم بمونم تو خونه منتظرش... تازه تو این شلوغی تناها بیاد خسته می شه...

اینقدر خوشحالم که شیر می خرم و می خورم... عزیز جون داره با تعجب نگام می کنه.. و من می گم... خوب می خوام مامان قوی ای باشم... حالا دارم از دلپیچه می میرم ها... آخه من شیر می خورم دلم میپیچه ... بعد من یم پیچم در جهت عکس تا اون نپیچه... ولی اون هی می پیچه.. بعد هم من و دلم سرمون گیج میره می خوریم زمین... یعنی کله پا می شیم... دیشب تا ساعت 1 تو خط یه جایی کار می کردم... و هی به خودم فحش می دادم...

 

 

****

اینقدر همه چیز با هم منو دچار هیجان کرده که سر درد گرفتم... خوب خیلی وقته اینهمه هیجان نداشتم...

راستی سال دیگه تبدیل میشم به جمیله.. چرا؟

خوب 30 فروردین عروسی دختر عمو جون... دختر عمه جون هم که شنیده شد به ملکوت اعلا داره میره... (نامرد یه زنگ به من نزد... می کشمش... عاشق بازی هاشو برا خودش نگه می داره.. گریه هاشو میاره برا من...)

و احتمالا بعد صفر بازم باید برقصیم.... بعدشم زهره جونمه.. اگه پسره شل و پل نباشه و خانوادشون و خودش خوب باشن و ... خوب یه عروسی دیگه داریم که من نمی تونم بشینم....

حالا شما بگین سه تا عروسی داشته باشی و هی برقصی تا شرمنده خودت نشی... تا آخر فروردین جمیله نمی شی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فرض هم بر این می ذاریم دوست جون تا اون موقع نخواد عروسی بگیره.. وگرنه میشه چهارتا... با این اوصاف فکرکنم منو از شرکت اخراج کنن... من که همش باید برم شمال که...

توروخدا می بینی.. یه روز اونطوری یه روز اینطوری...

خوب آدم زندگیش آن نرمال باشه اینطوری میشه دیگه...

 

 

** عزیز جون یه دوست داره که ساعت 24 و دقیقاً راس 24 یه بار اس ام اس می زنه که: مهندس بیداری؟

یه بار هم 0:15 بامداد... که مهندس اجازه هست تماس بگیرم...

 خوب بابا تو که قراره هر شب یه ساعت و دقیقاً یه ساعت با عزیز جون صحبت کنی، زودتر زنگ بزن... اگه نمیخوای وقت زندگیشو بگیری که نباید ساعت 24 زنگ بزنی... مردم هزارتا گرفتاری دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

** منحرف نباشین عزیز جون دیشب کلی سر درد داشت و حالش خوب نبود.. و زود خوابید... منم برا اون دوستش اس ام اس زدم که مهندس جونم خسته بود... حالش خوب نبود و خوابیده...

آخه یه دیوونه رو مغز گل من پاتیناژ رفته بود اساسی...

در نهایت پررویی اومده پایان نامشو که مثالا عزیز جون باید فقط راهنماییش می کرد رو داده اون نوشته... چقدر هم دروغ گفته کثافت... عزیزجون منم حساس نخواسته که به خاطر دیر دفاع کردن اون پدرسوخته زنش و نی نی کوچولوشون عذاب بکشن... یادمه هی گفتم چرا اینکارو می کنی... داری خودتو  نابود می کنی که... از وقت استراحتت می زنی....

می گفت دلت میاد... دلت میاد... اگه دفاع نکنه می اندازش بره فلان جاهک... و زن و نی نی کوچولوش دربدر میشن و...

آخ من بمیرم برا این معرفتت گل مهربونم... حالا دیروز فهمیده همه رو دروغ گفته و تا حالا همه مدارکشو با این دوز و کلک ها گرفته و...

این که باز چیزی نیست اومده میگه: مهندس من پاورپوینت بلد نیستم!!!!!!!! خودت برا پایاین نامه ام زحمتش رو بکش!!!!!!!

از همه چیز بگذریم.. مرتیکه الاق یا نه ببخشید الاغ... هنوز نمی فهمه جایگاهش کجاست...

شوهر من حالا درسته حرف نمی زنه.. ولی آدم بره به رییس... بگه بیا برام پاور پوینت درست کن!!!

اینها کجا بزرگ شدن خدا می دونه....

می گم احیاناً نگفت براش تایپی کپی کاری انجام بدی؟؟؟ دیدم بیشتر سرش داره درد می گیره...

می گم تو که انجام ندادی... میگه نه ولی دادم به بچه ها درست کردن براش...

میگه هیچی نمی فهمه... هیچی....

 

*** داداش آدم هم باید کمی غیرتی باشه دیگه... دیشب سعید زنگ زده داره با عزیز جون حرف می زنه.. من صدامو بلند می کنم می گم چطوری دایی جون... بعد اونم بر می گرده به عزیز جونم میگه: دمت گرم عزیز جون سیب مهربون.. دمت گرم.. ای ول... یعنی دیگه دیگه....

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




دارم تلقین می کنم... یا شاید هم خوبی و خوشحالی رو تزریق... عزيزم يادته

تا کی می خوای هی فکر کنی هی فکر کنی...

یاد خاطرات خوب باش...

یاد اون روزی که برا اولین بار با عزیز جون رفتی کنار ساحل..

یاد اون رو ز که عزیز جون هنوز عزیز جون نبود.... ولی یه حس خوب بود تو زندگیت...

اون رو ز که پات پیچ خورد تو شنای ساحل و" آخ بمیرم دردت اومد" گفتنش  تا ته قلبت رفت و شد یه خاطره شیرین... از اولین بیرون رفتنون ....

اون رو ز عزیز جون هنوز عزیز جونت نبود ولی یه حس جدید بود تو زندگیت...

همون رو زکه با هزارتا پیچ و تاب و من و من اون سوال رو ازت پرسید .. و وقتی دید چه بی خیال داری جوابشو می دی ، لبای قشنگش عین یه ماهی کوچولو باز موند و به اینهمه اعتماد به نفس و یا شاید هم رویی که داشتی غبطه خورد... ولی عزیز جون چون هنوز عزیز جونت نبود نمی دونست که تو دلت چه غوغاییه و داری آب میشی...

یاد اون روز باش که هر وقت یادتون می افته جفتتون کلی می خندین... همون رو زکه رفتین برا این کلاس های مفید تنظیم جمعیت دیگه... تو تو راه ازش پرسیدی امروز می خوان راجع به چی حرف بزنن... (البته منظورت مامانش اینها بودن که گفته بودن بعد از ظهر میان برا یه سری صحبت ها خونتون...) و عزیز جونت رفت تو فکر... گفت والا خوب خودت متوجه می شی... یعنی نمی دونی چی می خوان بگن... و تو موندی و گفتی: نه باید بدونم؟ !!!!  اگه می دونستم نمی پرسیدم...

ازت می پرسه : ورودی چند بودی؟ دانشگاه رو می گم...

 و تو گیج می  شی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه ربطی به موضوع داره....

می گه من فکر می کنم باید تنظیم گذرونده باشین دیگه... برا شما اجباری بود نبود؟

و من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با دو  تا شاخ رو سرم.....  "خوب این موضوع چه ربطی به سوال من داره؟"

و او ن باز یه نگاه کوچولو به من می اندازه تا ببینه من منظورم چیه...  

و یه نفس تازه می کنه و شروع می کنه به صحبت... و تو دو تا شاخ دیگه هم رو سرت در میاد...

بعد تازه بین  اونهمه حرف بد و بی ربط متوجه می شی که ای دل غافل... بمیرم برا نامزد جونم... و حرفشو قطع می کنی... و لی خوب خندتو نمی تونی نگه داری... می گی تا آب نشدی و بیشتر ازاین منو شرمنده نکردی و حرف به مسائل پیچیده نرسیده می خوام یه چیز بگم...

اون با تعجب و شاید ناراحتی حرفشو قطع می کنه و بهت نگاه می کنه...

تو هم بی حیا... و همینطور بی ملاحظه می گی... می دونی چیه؟ من منظورم مامانت اینها بود... اونها می خوان راجع به چی حرف بزنن...

بمیرم برا نامزد جونم که کلی خجالت کشید... ولی تا خود کلاس داشتیم می خندیدیم... و چه خوش گذشت... بعد هم راجع به مهریه حرف زدین.. و اون گفت چقدر بگیم ناراحت نمیشی.. و تو خیلی رک گفتی... اولا مهریه هدیه ای که می خوای به من بدی... و من دوست ندارم راجع به هدیه ای که می گیرم نظر بدم... و اگه در مورد سیاسیش فکرکنی... اگه یه روز نخوامت ... اون مهر تو  رو هم نمی خوام... اگه هم بخوام حالتو بگیرم... اینقدر اینکارو خوب بلدم که نیازی به مهریه و اجرا گذاشتن و ... نیست... دلم نمی خواد فکر کنی من عین همه زنهایه دنیام...

خوب اونموقع هنوز دوسش نداشتی ... یعنی برات مهم بودها... ولی نمی تونستی حرفتو نگی... بهش گفته بودی من یه بار هر طوری که هستم می گم... ولی وقتی بگم نمی تونم ببخشمت اگه  کاری کنی که منو ناراحت کنه...

و اون گفت که واقعاًا برات مهریه مهم نیست...

و تو گفتی: نه اصلاً... چون اگه دوسم داشته باشی... هر چه که داریم مال هر دومون... و اون رو زی که غیر این باشه.. بهتره که باهم زندگی نکینم...

نامزد جونت می دونست ... چون بابات بهش گفته بود .. این دخترم و یا هر کدوم از بچه هام با یه ایل آدم همراهشون... (منظورش بچه ها و نوه ها بودها) هر وقت احساس کردن لازمه با من زندگی کنن قدمشون رو تخم چشممه... و طوری ازشون پذیرایی می کنم که آب تو دلشون تکون نخوره... همونطور که تا حالا نذاشتم لحظه ای این اتفاق بیفته... و گفته بود حتی اگه تو هم همراهشون باشی...

اون رو ز بابا جونم با این حرفش خیلی چیزهایی که باید می گفت رو گفت...

خلاصه اینکه نامزد جونم که حالا عزیز ترینمه تو این دنیا... شاید اون رو زکمی بهش برخورد... ولی حالا کلی خوشحال... چون می دونه من سر حرفی که زدم هستم... و همینطور بابام...

او ناصلا فکرنمی کنه که خدای نکرده ما از هم جدا شیم...

میگه دلم خوشه به اینکه... (دور از جونش ) اگه یه رو زی اتفاقی برام افتاد می تونم رو حرف حاجی حساب کنم....

چه روزهایی داشتیم...

یادمه یه رو زمچشو گرفتم... بهش گفتم: تو مامان منو چی صدا می کنی... و با این حرفم غافلگیرش کردم..

گفت: تو چیکار داری؟ گفتم می خوام بدونم که تو مامان منو چی صدا می کنی... یا بابامو؟

و اون گفت به بابا که میگم حاجی... خوب بده که نگم... ولی مامان رو هیچی صدا نمی کنم...

بهش می گم پی چطوری باهاش حرف یم زنی...

میگه: خوب هر موقع کار داشته باشم می رم تو تیرس نگاش... یا اینقدر می مونم تا نگام کنه....

باورتون میشه هنوز مامان منو هیچی صدا نم یکنه... می گه خجالت می کشم... آرزو به دلم موند به مامانم حداقل بگه ننه...

منم گفتم منم به بابات می گم حاجی...  کلی خواهش کرد که اینکارو نکن... اینقدر بابام خوشحال میشه تو بهش می گی بابایی... می گه بابام از اینکه می پری تو بغلش و می بوسیش کلی ذوق زده است...

از اینکه به مامانم میگی ..مامانی یا مامان جون کلی خوشحال... از اینکه هی می گی دستتون درد نکنه خسته نباشید.. یا اینکه برا بابا چایی می بری تو باغ ... کلی خوشحاله...  ولی اینها دیگه واقعاً خاطره شده...  چون من دیگه کلی الان عوض شدم... کلی .... الان یه عروس کاملا رسمی هستم که بهم بگن بالا چشت ابروست پا می شم تشریفمو می برم...

البته اگه یه روزی افتخار دادم و رفتم منزلشون...

 

هی سیبی من وجدانتم...به اون کرم مغزت بگو بره گم شه... مثلاً وسط تلقین هستیم ها...باید فکرهایه خوب بکنی فهمیدی؟ خاطرات قشنگ و بامزه....

 

ها فهمیدم چشم .. حالا چرا دعوا می کنی؟ من دختر خوبی هستم...

 

 باز برمی گردم به عقب... ولی دوست دارم به روزهایی فکر کنم که عزیز جونم  هم تو زندگیم بود...

یادته عزیز جونم... تو همیشه می گفتی وقتی دیدی یه جا دعوا شده نری ببینی چه خبره ها... حس نکنی باید از جریان سر در بیاری... نمی دونی چرا همیشه از این مسئله می ترسید... ولی جالب اینجا بود که برایه 6 بار متوالی تو و عزیز جون هر جا می رفتین یه جا دعوا می شد... و اون عین مامان شیرها که بچشونو به دندون می کشن.. تو رو از مهلکه بیرون می برد و همیشه وقتی از جمعیت دور می شدین می دیدی چه عرق سردی رو پیشونی قشنگش نشسته...

یه جورهایی خوشت می اومد باز دعوا بشه و اون اینطور ینگرانت بشه... یه حس خوب می افتاد تو جونت....

یادته اون روز که من کنارت بودم و تو مثل همیشه دستامو تو دستات گرفته بودی.... همونجا بودیم... رو همون صخره قشنگ.. کنار ساحل... من بهت تکیه کردم و تو مثل همیشه شونه هاتو تکیه گاهم کردی... یادته... یادته یه نفس راحت کشیدم... و تو گفتی خیالت از چی راحت شده .. سیب قشنگم... ؟

بهت گفتم از خودم... و تو موندی تا بقیه حرفمو بزنم...

گفتم از این راحت شدم که دیگه تو مراقبمی... دیگه ازاینکه همش از خودم مواظبت کنم خسته شده بودم... از اینکه... از اینکه هی فرار کنم خسته شده بودم... از اینکه می تونم بهت تکیه کنم خوشحالم...

یادمه کلک... یادمه چه احساس خوبی بهت دست داد... یادمه دستامو فشار دادی و ....

چه روز هایی بود...اون سفر دونفرمون به ییلاق... یادته؟

چقدر خندیدیم... یادته جن شده بودیم...

یادته هر کی می اومد و به ما ملحق می شد اولش چی می گفت... می گفت ببخشید مزاحم جمع دونفرتون نمی شم... و وقتی یه ایل آدم ریز و درشت دور و بر ما می دید.. شاخ در می اورد... و می گفت:  بمیرم براتون... چه جمع دو نفره ای... مثل اینکه فقط ما کم بودیم...

چه گانگستر بازی هایی درآوردیم تا معصومه اینها و دوستاشون و دختر عموهاتو با خودمون ببریم ییلاق...

 تو هم عین من دوست نداشتی تنهایی خوش باشیم...

بیچاره سعید ... اون رو ز تو دلش آرزو داشت دختر بود و با ما می اومد....

فروغ و نامزدش هم برا اینکه مزاحم نباشن گفتن فردا میان... و ما چقدر تو دلمون به اونها خندیدیم...

تازه دوستایه معصومه اینها که تو ییلاق با دیدن ما ترجیح دادن بیان پیش ما... و خوب اونها هم احساس کردن که اینهمه ادم مگه ما فقط اضافه ایم...

شبش رو بگو... تو کوچه زیز نور مهتاب... به بچه ها گفتیم ما بریم کمی عشقولانه باشیم... شما تو خونه راحت باشین!!!!!!!!!

و تازه داشت حرفهامون گل می کردو تازه... که دو نفر دیگه در اوج عشقولانگی گفتن بسه... جمع کنین برین بالا... مگه ما راضی میشدیم شما رو تنها بفرستیم دد...

و دیدین داداشی و زنداداشت هستن... و دلشون نیومد جمع دو نفره ما رو به هم نزنن... اونها فکر می کردن بچه ها  رفتن پیش مامان بزرگ...

و ما تنهاییم... با دیدن دوجین دختر ... چشاشون گرد شد و گفتن: ای نامردها فقط ما اضافه بودیم و باز ما هی خندیدیم... چه خوش گذشت... کباب و دود و تلاشمون برا اولین کبابی که منو تو درست کردیم.... چقدر خندیدیم... و چقدر همشون بی رحمانه به ما خندیدن... نامردها می گفتن ما اومدین تا شما رو بخندونیم... و ببینیم بلدین غذا بپزین... پس فردا تو شهر غریب گرسنه نمونین...

تاک یداشتیم بازی می کردیم... و معصومه اینها هم تا کی هی رقصیدن و خوندن و جیغ کشیدن...

نصفه شبی رفتیم تو کوچه و یواشکی به شیشه سنگ زدیم یادته... یادته چقدر خندیدیم... بعد با خیال راحت خوابیدیم و اونها هی اومدن گفتن ... آخه جن اومده... ما سایشونو دیدیم... وما بیرحمانه به تضرع اونها تو دلمون خندیدیم...

از همه باحالتر بابا جونم بود...که صبح اومد... آخرش نگفت چرا اومده... ولی فقط اومده بود بگه که برین خوش باشین و بگردین... بعد نهار درست می کنه بریم پیش مامان بزرگ... می خواست از با هم بدون بیشتر لذت ببریم...

یادته به بچه ها گفتی ساکت باشن... و بابا رو هی تعارف کردیم بیاد بالا.. گفتیم ساعت دهی حاضره... و اون دوست نداشت جمع دو نفره ما رو به هم بزنه... تازه برامون کلی هله هوله آورده بود... یادته بهش گفتم که اگه نمی خواستی بیا ی پیش ما پس اینها چیه خریدی؟ و اون با شرمندگی گفت... کفتم شاید حوصله نداشته باشین از خونه برین بیرون... منکه روم زیاد بود ولی تو قرمز شدی...

یادته باب وقتی اونهمه آدمو با هم دید قیافش چطوری شد...

یادته چقدر همشونو یه جورهایی دعوا کرد که چرا جمع ما رو به هم زدن...  و چقدر بوسیدت و قتی دید اینهمه مهربونی...

چه خوش گذشت اون رو ز.. همه رفتیم ییلاق مامان بزرگ... کلی خوش گذشت.. تازه کبابش از کباب ما هم خوشمزه تر بود مگه نه؟

الان از بس یاد اون رو زها افتادم تو چشام اشک جمع شده... برام سخته تایپ کردن... ولی دارم به خاطرات خوب فکر می کنم.. خدا کنه این حسم تا شبم بمونه و بتونم بقیه خاطرات خوش با هم بودن رو بنویسم.... خدا کنه این حس تا همیشه تو دلم بمونه... الان کلی سبک شدم... کلی خوشحالم.... امر وز می خوام زودتر برم خونه... می خوام برات یه خانوم خوب باشم... یهخانوم خوب که وقتی اومدی با دیدن چهه خندانم خستگیت از تنت بره بیرون...

همیشه دوست دارم... همیشه گل قشنگم..

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




کی تنهايی منو پر میکنه؟

سلام

خیلی خوب بودم... این برق گند زد به حال من...

کلی از دیشب و حالم و از امرو ز از اون آقا مهربون که دنبال یه همدم برا مسیر اداره اش می گشت نوشتم...

نمی دونم چرا اینهمه که من حالم بده... همه از دیروز می گن.. میشه یه دقیقه پیشت باشیم؟

می شه کمی ما رو هم شریک انرژی های مثبتت کنی؟

ول یهیچکی نیومد منو شریک خودش کنه...

هیچکی نتونست مشکل منو با خودم حل کنه...

هیچکی نیومد تنهایی منو پر کنه...

آقاهه می گه من می تونم هر روز بیام دنبالت... هر روز هم ببرمت سر کار.. تو مسیرمی و هیچ زحمتی هم برام نداره... ازم کرایه نمی گیره و بهم می خنده...

می گه خوشحال می شم با همسرت بیای... می گه من فقط دوست ندارم تو مسیر تنها باشم...

می گه همسرت هم می تونه ماشین نبره.. فقط خودش تنها بر میگرده...

می اینهمه انرژی مثبت نعمت بزرگیه که کم پیدا میشه...

و من تو دلم به اونهمه انباشتگی نیروهای منفی ای فکرمیکنم که دارن روحم رو می جون...

تو اداره هر کی که (از اونهایی که با هم سلام علیک داریم) خسته میشه و ناراحت یه سری به من می زنه...  و چه خوبه که می تونم حداقل تنهایی اونها رو پر کنم...

تو راه خونه دوستام زنگ می زنن... از همه چیز گلایه می کنن . ... و باز چه خوبه که می تونم کمکشون کنم...

تو خونه هر کی با هر کی مشکل داره و ناراحته یاد منم می افته...

من ار اینهمه محبت اونها خوشحالم ... ولی کی میاد تنهایی منو پر کنه...

به عزیز جونم می گم .. اینقدر دوست دارم که نمی تونم ناراحتیهامو بهت بگم...

و اون هر چند از گاهی سرمو می ذاره رو سینشو می گه ... گلم حرفی نداری برام بزنی؟؟؟

می گم با تو که حرفی نمی مونه برا گفتن... حرفها وقتیه که تو نیستی... وقتیهکه احساس می کنم ازم دوری...

دیشب بهش می گم.. کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود... و اون می گه دل من مشکل داره...

می گم نه تو نه... ولی شعورم و احساسم مریض شدن...

ذهنم پر از حرف ها و احساسات ترجمه نشده است...

یه مترجم خوب سراغ ندارین...

بهش می گم .. مشکل وقتی پیش میاد که خودم جای اون می ذارم...

و می دونه که هیچ وقت بهش نمی گم اون کیه که وقتی من خودمو جاش می ذارم... اینهمه می ریزم به هم...

به آقا مهربون می گم... من اکثراً با همسرم می رم... ولی اگه نرفتم ... با اون میام همین ایستگاه... شاید سال دیگه همدیگر رو بیشتر ببینیم... و اون موقع حتماً من بیشتر حوصله صحبت دارم.. . و می تونم همراه خوبی باشم.. و البته همسرم همیشه سرحال تره و فکرکنم براتون حرف برا گفتن زیاد داشته باشه...

می فهمه منظورمو... بهم لبخند می زنه... و می گه فکر کنم... یه بچه گزینه مناسبیه تا یه مادر خوب سرحال تر از همیشه باشه... و می گنم بله همینطوره... ولی اگه مادر .. مادر باشه...

خوب من چند وقتیه با این کلمه دچار مشکل شدم... معنیش تو ذهنم با مفاهیم دیگه قاطی شده... ولی اون که نمی دونه... پس باید باز لبخند بزنم...

شاید از لبخندم انرژی مثبت ساطع میشه... آخه همه می گنچه خوبه که تو در بدترین لحظاتم لبخند می زنی و بشاشی... حتی رییس هم تو روزهای سخت کاری .. حتی اگه به کارم نیاز نداشته باشه.. می گه بمونید تا من برم... شما باشید کارها زودتر پیش می ره... اعتماد به نفس منم بیشتر میشه...

تو آینه به خودم لبخند می زنم...  و اصلا سرشار از انرژی نمی شم...

کمی فکر می کنم و هی لبخند می زنم...

و بعد تازهمی فهمم که چرا مردم اینهمه حسرت خنده هایه منو می خورن...

اونها هنوز فرق پوزخند و زهر خند و نیشخند و لبخند رو نمی دونن...

اوه نه می دونن... ولی من همشون رو  لب من یه شکله... خوب تقصیر اونها نیست دیگه...

ولی خوش به حالشون.. چه تصور شیرینی دارن...

.... نمی دونم کی میاد تنهایی منو پر کنه...

هر چند که همش تنهایی نیست...

یه خورده دیوونگیه... شاید هم درد بی دری...

و باز تو دلم می گم: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




کاش یه جاده بود...من بودم و تنهایی...

 

سلام

خوبم مرسی...

نه خوب نیستم.. جسمم که خوب نیست.. روحمم داغونه....

جسمم چرا؟ نمیدونم... دستم عین مغزم عفونت کرده... و من همونطور که نفهمیدم مغزم پوسیده تا امروز  ندیدم دستم زخمه...

 

فکر کنم گاهی به افکار پوسیدهای تو مغزم می رسمو داغون میشم... خوب قراره خونه تکونی کنم... پس سرش رو باز می کنم تا ببینم چیه... نگه دارم یا بندازم... هر چند که هنوز نتونستم با مغزم کنار بیام... هنوز نتونستم... ولی گاهی یه چیزهایی رو می اندازم تو زباله دونی... داشتم می گفتم .. سرش رو که باز می کنم بوی تعفن می زنه بیرون...  اینقدر گنده بوش که حالم به هم می خوره... چه افکاری... چه چیزی...

ولی زودی سرش رو می بندم و تا وقتی که بوش بره حالم بده... ولی بدی حالم به خاطر این نیست... تو شرکت منتظر عزیز جون بودم... یکی هی یه سری از حس های بدمو قلقلک داد.. درگیری خودم و وجدانم و اعتقاداتم رو حس می کردم... و هیچ تلاشی نکردم... هیچ تلاشی... ولی نه کنجکاوی بود نه فضولی... خودم می شناسمش... خودم بزرگش کردم.... خودم بهش رو دادم... اونم به هر چهره ای میاد و منو با خودش می بره... می دونم یه حسادت کوچولو... حسادتی که گاهی وقتی به هیکل بالغش نگاه می کنم وحشت می کنم... چه خوبه یه وبلاگ دارم... چه خوبه می تونم بنویسم.. و چه خوبه که دلم نمی یاد نوشته هامو پاک کنم...

نمی دونم من مامان میشم یا نه... نمی دونم اگه بتونم مامان باشم مامان خوبی میشم یا نه... ولی نی نی جون... بدون مامان با خودش رو راسته... هیچ کسی و نشناسه خودشو می شناسه... حتی می دونه چرا از رانندگی می ترسه... حتی می دونه چرا..... و حتی می دونه چرا گاهی حسادت میاد سراغش... ولی امروز این حسادت یه طور دیگه اومد.. فکر می کنه می تونه با بقیه حس های خوبم دوست باشه... نمی دونم چرا... چرا امروز اینکارو کردم... گاهی خودم رو دلداری می دم و می گم حتما لازم بوده... باید یه چیزی برا خودم روشن می شد..

می گم نه تحت تاثیر حرف عزیز جون بودم... می خواستم به خودم ثابت کنم که اشتباه نمی کنم... ولی الان ..

الان فهمیدم شاید ... شاید بیشتر از اونچه که فکر کنم اشتباه کردم.... ولی هنوز .....

هنوز می گم نه... اینطورها هم نیست... نه تو اشتباه می کنی.... تو از همه ماجرا خبر نداری... داری یه طرفه قضاوت می کنی... بعد تمام افکار و کارهامو ردیف می کنم... همشون رو ...

خودمو و اونو با هم می سنجم و تو رو.... باز به هیچ نتیجه ای نمی رسم... به هیچ نتیجه ای... یعنی نمی خوام به اون نتیجه ای که فکرمی کنم برسم... می گم نه... اون صادق... صادق... من صداقت رو تو صداش و تو صورتش دیدم... تو دلت بهاینک جملات پوزخند می زنی... خودتم با دلت قهر می کنی...و می گی پر رو...پوز خند می زنه... خجالت خوب چیزیه...

 بعد باز می ری تو فکر... کی ساعت 18 شد... کی؟ ... زهرا از جلسه اومد.. هنوز تو فکری.. و می گی نه اشتباه می کنی...

ولی یه چیزی رو می دونی... اینکاری که تو کردی... حتی یه بار هم در حق عزیز جون انجامش ندادی... می دونی اون ... اون با همه فرق می کنه... می دونی تو بدترین لحظات زندگیت... حتی اون موقع که ساعت ها سرتو کردی تو بالشت و به حال خودت و زندگیت زار زدی.. نتونستی ناراحتیشو ببینی... نتونستی اجازه بدی به خودش ناسزا بگه... نتونستی... نتونستی ببینی، برا عزیز ترین آدم های زندگیش لعن و نفرین بفرسته...اون مبهخاطر تو.... به پاش افتادی و باز زار زدی و التماسش کردی که نگه.... گفتی غلط کردی... گفتی فقط دلت گرفته بود و هزار بهانه دیگه.... گفتی دوسش داری....

هرچند باور نکرد حرفاتو ولی فهمید که دوسش داری...

آره عزیز جونت با همه فرق می کنه... عین تخم چشمات بهش اعتماد داری...

آخ که امشب دچارتراز همیشه ام و تو دریایی تر از همیشه...

آخ که من باز شدم ماهی کوچولوت و تو شدی دریای زیبای من...

می گه باز عاشقم شدی... و تو خیره تو اون نی های قشنگ چشاش می گی نه ، دچارتر از همیشه ام...

 

ولی .....ولی چرا برات اون موضوع مهم شده؟ نمی دونی... نمی تونی از عزیز جون هم کمک بگیری... نمی خوای فکر کنه که تو شاید اشتباه کردی... نمیخوای اتفاقی بیفته...

آخه هنوز فکر می کنی یه استنباط غلط بود...

تو دلت می گی: ای کاش تو این بی خبری می موندم... و به خودتو همه اون حسهایی که باعث شدن تا تو ...... فحش می دی....ولی نه نمی تونم باورکنم من بودم...

می گی آخه چرا؟ چرا؟

زهرا میاد  و تو به جای اینکه بری خونه می ری خرید... داری خودتو گول می زنی... خوب، خودتو که خوب می شناسی... تو دلت می گی... میرم و با دیدن نمایشگاه دلم باز میشه... میری و محو تماشایه اونهمه زیبایی می شی... ولی اینقدر حواست پرته تو اونهمه آینه، آینه تو از تو کیفت در میاری و خودتو توش می بینی... می خوای به خودت فحش بدی؟ یا خودتو و حس ششمت رو می خوای تشویق کنی؟... یا اینکه دلت می خواد ببینی قیافه یه آدم احمق چه شکلیه... یکی که تا حالافکر می کرد داره چه کار خوبی می کنه... و حالا به این نتیجه رسیده که فقط تمام مدت داشت شاید... شاید عقده هایه اونو ............

نه نمی خوام فکر بد کنم... نه اصلاً...

الان اینجام چون می خوام به خودم ثابت کنم که من اشتباه نکردم وحالا هم دارم زندگی میکنم مثل قبل...

تو آینه به خود احمقتم تو دلت می خندی....

خانومه می خنده ومیگه آینه های رو دیوار بزرگتر نیستن... وتوهنوز نفهیمدی منظورش چیه؟ طبق عادت لبخند می زنی و ... بعد... یه چهره آشنا می بینی... نه شاید فکرمی کنی  آشناست... بهش خیره میشی... خانومه داره با لبخند نگات میکنه و تو باز یه لبخند دیگه براش می فرستی... این روزها خیلی چیزا هست که حراج کردی... عقلت..احساست... شعورت... شخصیتت... روحت...

لبخند که چیزی نیست خواهر، اینم مال تو...

 به اون چهره نگاه می کنی با لبخند برات آشناتره... به

چرا اداتو در میاره؟... میگی .. نکنه داره فکرمو می خونه... چرا با دیدنش تهوع می گیری. حس می کنی اونم همین حس رو نسبت به تو داره.... تهوع رو تو چشاش می بین یو احتمال می دی هر لحظه روت عق بزنه...

خانومه میاد جلو و میگه... از این آینه خوشتون اومده... و تو ... به خودت میای....

 آه آینه است... این منم... نه امکان نداره... به خانومه میگی همشون قشنگن... ولی خوب این آدمو جوونتر نشون میده... و اون میگه شکسته نفسی نکنین... با دیدنتون خستگیم رفع شد.. احساس می کنم پر از انرژی مثبتین...

میگی نمی دونم... خوبه حالا مثبتهاش بهتون رسید... منفی هاش که منو پکوند... ازاون کار هنری جدید که وسط سالن خوشت اومده .... تو چین و شکن خطهای مشکی طرح غرق می شم...

برام عین جاده جلوه می کنه... یه جاده پر از تنهایی...

میگم کاش می شد برم تو این خط ها گم می شدم... کاش فقط من بودم و این نقوش وتنهایی...

صدامو می شنوه و می گه چه با احساس... شماهنرمندین؟

و من می گم نه... هنر دوستم... عاشق هنرم...

و تو دلم می گم ... احساس ... و به احساسم پوزخند می زنم...

می رم تا برای دوستم هدیه بخرم... می خوام برا خودمم چیزی بخرم.. می خوام یه چیزی بخرم تا همیشه یادم باشه امروز حسادتم، درلباس کنجکاوی با صورتی حق به جانب اومد و به بهانه حس ششم منو برد جایی که نباید می رفتم...

امروز همه حس هام دیوونه شدن تا منو دیوونه کنن...

و باز می گم نه یه حادثه خوشایند بود برا اینکه بیشتر حواسمو جمع کنم...

کی ساعت 19 شد...

 نگاهی به موبایلم می اندازم و می بینم... هنوز داره زنگ می زنه... عزیز جونم و نگرانم شده... صدامو که می شنوه می گه: گلم می تونی منو راحتتر بکشی... نصفه جون شدم....

نمی دونم چی بگم.. می گم... اینقدر سر و صدا بود که نشنیدم صداشو... الان هم می خواستم زنگ بزنم...... دیدم داره زنگ می خوره

 خوب راست گفتم... توذهنم درگیری بود.. میان احساسم و عقلم... صداشون به گوش شما نرسید؟؟؟

صدای وجدان سرکوب شده ام که داشت از درد می نالید به شما نرسید... اینمه زار زد... کلی شیون کرد نشنیدین؟؟؟

هان یادم اومد... صدای ترقه ها بیشتر بود... چه خوب... صدای نارنجکهای کوچیک وبزرگ نمی ذارن شما بشنوین...

تواینهمه ازدحام و شلوغی من احساس تنهایی می کنم...

صدای هیچ ترقه ای منو نمی ترسونه... اینقدر تو ذهنم درگیرم که هیچ صدایی به گوشم نمی رسه...

نور یه ماشین چشممو می زنه...

من وسط خیابون... تو این شلوغی... چرا پس پاهام راه نمی رن.. خوب بابا بیا رد شو دیگه... آره از رومن... تریلی وکامیون نیستی.. نباش ..اتوبوس که هستی... منم عاشق مردن و له شدن زیر یه ماشین به بزرگی تو... خودت که بهتر می دونی...

صدای بوق ماشینها داره دیوونم میکنه... تمام توانم رو جمع می کنم واز خیابون رد میشم...

حالا چرا پلیس ها چپ چپ نگام می کنن....

تودلم می گم چی می شد این بلوار خالی بود... چی می شد... من بودم و یه غروب و تنهایی و یه جاده... و پر بودم ازعشق تو....

عزیز جونم زنگ می زنه.. دلش برام یهو شور افتاد... میگه زودتر میای... منم تو راهم.... مواظب خودت باشی ها... من دارم میرم سر قرار...

راه می افتم توخیابون.. پیاده رو پره از آدمهای رنگارنگ... منم که سیاهم .. سیاه سیاه.... دیگه خسته شدم... نه از پیاده روی از شلوغی های خیابون... و تو دلم می گم ...چی می شد من بودم وتنهایی و یه جاده بی انتها... و می رفتم تا بی نهایت دور...

سوار ماشین می شم و تا پل گیشا می رم... تا برم اونطرف یه عالم نارنجک وترقه است که زیر پام می ترکه و عکس العملم تو ازدحام و شلوغی ذهنم، فقط نگاههای سرد و بی احساس ...

پسره میگه.. کلی مایه حروم کردم خانوم برا دل منم شده یه جیغ کوچیک... دوستش با لودگی و عشوه جیغ می کشه ...

اون یکی میگه: فکرکنم مرده از ترس .. این  روحشه... و یه ترقه دیگه... و صدای هشدار دهنده پلیس ... و باز صورت بی روح من...

کنار یه گلفروشی می ایستم... می رم تو به عشق یه دسته نرگس بزرگ برای تنها عشقم ... برایه روح زندگیم... ولی چه نرگسهای پژمرده ای ..دلم باز می گیره...

آقاهه می گه چه گلی میخواین...

و من تو دلم می گم چه گلی دارین تا لایق این باشه که من به عشقم هدیه بدم...

و رو بهگلفروش می گم: نرگس می خوام.... ولی نرگسهاتون پژمردن...

میگه: دلت هم بخواد خانوم... از این سرحال تر پیدا نمی کنی هیچ کجا.... و همینطور ور می زنه...

می گم: بادیدنشون دل من گرفت چه برسه به دل همسرم...

از رفتار گلفروش بدم میاد... ولی فقط برایه عشقم می ایستم... اگه برا هر کس دیگه ای بود صبر نمی کردم... وقید هر چی گل رو تا مدتها می زدم...

بهگلها نگاه می کنم و میان اونهمه گل چشم به یه رز می افته....یه گل رز قشنگ... آره یه رز قشنگ...

عزیز دلم رز دوست داره... یادم نبود...از اون روزی که من براش یه رز با ساقه بلند خریدم... از رز خیلی بیشتر خوشش اومده.... وقتی گلفروشی، ساقه رز و کوتاه کنه.. دلش می گیره و گاهی هم میگه.. قشنگیش به ساقه بلندشه...

تو دلم میگم از این چیزهایی هم که خریدم هر کدوم رو که خواست می دم به اون...

کمی زودتر از ماشین پیاده می شم... می دونم چرا؟

قراره یه نفس تازه کنم... قراره تموم ناراحتیهامو و اون حس هایه بد رو بذارم سر اون خیابون و برم پیش عشقم...

می رسم بهش... با دیدن گل و چهرهخندان من اینقدر خوشحالمی شه  که تودلم میگم.. نه .. نکنه منو ببوسی...

آخه دوستش هم هست...

دوستش می گه می خواین من پیاده شم.. ومن نمی تونم نخندم...

عزیز جون هم میگه نه بابا .. کجا...

دوستش میگه خوب چند لحظه پیاده میشم.. نباید مزاحم می شدم...

و من با ز می خندم... ساعت 19:45... کی اینهمه دیر شد...

بابت دیر کردنم عذرخواهی می کنم... عزیز جون میگه نه فقط نگران شدیم... حالا گل برایه چی؟

نمی تونم جلواحساسمو بگیرم .. و می گم برا ابراز علاقه... مناسبت ازاین مهمتر؟و باز می خندم... و البته عذر خواهی می کنم... بابت اینهمه پررویی... دوستش عذاب وجدان گرفته و ازاینکه فکرمی کنه مزاحمه عذر خواهی میکنه....

می تونم احساس کنم که دوست عزیز جون، تو اون چند لحظه سکوتش، کجا رفته...

 

خیلی دیر می رسیم خونه...

تو خونه بهش می گم.. خیلی خسته ام .. خیلی ... و اون می دونه که داغونم... میگه کمکی از دست من برمیاد... و با دیدن سکوتم ... حرفی نمی زنه...

میگه نمی گی چی شده... به من بگی حداقل دلت آروم میشه و من باز سکوت می کنم...

می گم از گلت خوشت نیومد...

می گه اومد.. ولی من یه گل دارم...نمی خوام اون گلو که  نازنینم  برام خریده بیارم تو خونه.. اون باشه توماشین.. تا هر وقت تو نیستی... دلم کمتر برات تنگ بشه...

و همینطور با حرفاش نوازشم می کنه...

همیشه می دونه چه واژه هایی رو کجا بکار ببره... همیشه می دونه چطور آرومم کنه...

و من همیشه...به این محبتش فقط خیره می شم...

تو دلم می گم.. اگه امروز غروب ، من بودم و یه جاده بی انتها و تنهایی.. شاید الان با یه چهره گشاده پیشش بودم... شاید تنهاییمو تو غربت جاده جا می ذاشتم...

آه که چقدردلم یه جاده می خواد... یه جاده که من باشم و سنگفرش جاده و تنهایی....

و فقط برم ... اینقدربرم که به اوج تنهایی برسم... آره همون جا که فقط خودم باشم و تنهایی و خودت....

اونوقت بهت می گم که خدا... کمکم کن....

کمکم کن تا همیشه....

خدا کمکم تا ابد...

خدا تو فراموشم نکن...

می گم خدا... می دونی احساس منو؟ مگه نه؟ میشناسی منو مگه نه؟ تو بگو ....

تو بگو....

بگو که هنوز می تونم اعتماد کنم... هنوز کسی که به اسمت قسم می خوره داره راست میگه.... و هنوز عشق هست ...

 

آخ اگه یه جاده بی انتها بود و من بودم وتنهایی و سکوت...

اونوقت لباس های روحمو می کندم تا بتونم خودمو همونطور که هستم ببینم...

و قلبمو ... قلبمو همونطور که هست ببینم....

آخ که دلم یه جاده می خواد و تنهایی و سکوت و عریانی...

اونوقت فقط دلم می خواد برم تا ته جاده با پای پیاده ... برم به بی نهایت ... اونجا که  فقط تو باشی ومن و یه سکوت پرمعنا.... بعد منو بتکونی... منو از همه حس های بدم نجات بدی... و دوباره متولدم کنی ...

مثل روز اول وجودم، بشم یه آدم پر از احساس ماهی به دریا...

بشم یه ماهی رها از تنگ بلور ذهنم...

بشم یه آدم پر از احساس ....

 

پ ن: ۱

تا حالا شده یه زخم دردناک ناشی از سوختگی رو دستتون داشته باشین و تا 3 روز نفهمین.. حتی دردشو ...

من امروز دیدم... وقتی دستم سوخت فکر نمیکردم اینهمه جدی باشه ...

 

پ ن: ۲

کی ساعت ۲ شد....

 

  پ ن: ۳

حرفی نداشتم... البته داشتم... می خواستم بگم...  کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...

 

 


 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




 

من یه کار بد کردم

الان حالم خوب نیست

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥




اگه امشب چهارشنبه سوريه...

اگه امشب چهارشنبه سوريه... سوریه نه... سوری ه

پس سه شنبه دیگه که ۲۹ اسفنده و آخرین سه شنبه ساله چیه؟

اگه اون چهارشنبه سوریه مسخره بازی امشب چیه؟

اگه امرزو چهارشنبه سوری مهمونی اون شب چیه؟

............

عزیز جون می گه چون اکثراً اون شب تهران نیستند یا مسافرتن حتماً دارن اینهفته یم گیرن..

میگم خوب پس چون مسافرتن عید رو هم فردا بگیرن... هفت سین و سفره و این حرفها...

اخه این مسخره بازی ها چیه...

خوب چرا اون سال که عاشورا افتاد تو عید عید رو زودتر نگرفتن...

اینقدر چرا هست که بگم همه چیزش یهو سیاسی میشه...

زهره میگه تو کازینو امشب آتیش بازی و این حرفاست... میگه شهرداری داره چهارشنبه سوری می گیره....

من که نمی دونم شهردار کیه ولی حتما اون هفته دیگه تهران که امشب داره برا شهروندان محترم آتیش بازی می گیره...

حالا اگه مردم سبزی پلو و ماهی و آش با هم بخورن می میرن... اینو یه نفر گفته که نمی گم کیه...

 

 

اصلاً به من چه...

مهم اینه که رییس جیم شد... خوب عزیز جون هم میاد دنبالم...

می خوام قبلش برم برا یکی از دوستام کادو بخرم... عزیز جونم گفته که نشونش بدم قبل اینکه به دوستم بدم...

 می گه نباید عشقولانه باشه... نباید نشانگر محبت زیاد باشه... و نباید یه چیزی باشه که هی ببینه یاد تو باشه...

خوب سخته دیگه...

تازه می گه نباید گرون باشه...

می گم تو که خسیس نبودی...

میگه وقتی گرون باشه.. یعنی تو اینقدر دوسش داری که برات اصلا قیمتش مهم نیست... من نمی خوام تو اونو اینطوری دوست داشته باشی...

میگه اصلا یه چیزی بخر حرص بخوره... یا اینکه بترسه... یا بخوره تو حالش... البته یه پیشنهاد بی شرمانه داد که نمی تونم بگم... تازه خوبه که .....

خوب من غصه می خورم و اون ......... (از خودش حرکات عشقولانه بروز می ده)...

بعد می گه خوب اخرش رو الکی گفتم تا لجت در بیاد ... می گه ولی باید برا منم عیدی بخری...

منم  همه اون خریدهایی که براش این چند وقت کردم رو دوباره یادآوری می کنم و می گم .. من اصلا دیگه پول ندارم... تازه عیدیت همون که پول موبایلت رو دادم...

خوب می خوام سوپرایز شه دیگه... الان هم فکر می کنه پنجشنبه قراره برم برا همسر دوستم کادو بخریم... نمی دونه که  هدف خودشه... اینقدر مهربونه که قبول کرده.... یعنی خودش گفت برو... اولش داشت حدس می زد که دارم براش کادو می خرم... ولی وقتی دید که من دارم میگم با هم بریم خرید یه روز برات یه چیزی بخرم تا دست از سر من برداری... یه کم بهش برخورد و تازه فکر کرد در مورد پنجشنبه اشتباه کرده...

وای قربونش برم الهی... نمی دونین که وقتی از خرید می رم خونه... عین پسر کوچولوها مشتاقانه منتظره ببینه من چی خریدم... بعد هم کیل از دیدن خریدهام خوشحال میشه... البته وقتی ببینه برا خودم هیچی نگرفتم دعوام می کنه... از این دعوا خوبها

بهش می گم: عزیز جون چند روزیه که دیگه تو وبلاگم زیاد ازت گله نمی کنم... ولی اگه عید خوبی نداشته باشم  نمی دونم چی میشه...

نمی دونم اصلا دیگه میام چیزی بنویسم یا نه... شاید هم همه چیز رو ریختم تو دلم تا غمباد بگیرم بمیرم...

خوب دیگه خسته شدم.. مثلاً حالم خوب نیستها...

خوش بگذره بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥




مشکل همسر من محبت زيادشه... چشش نکنين ها...

نگین چه عقده ای هستم ها... البته هستم .. شما به رو من نیارین...

این روزها فکرم پر شده از عطر نرگس... به قول پاپلی ولی هیچ نرگسی.. نرگس نگاه مهربون تنها عشق زندگیم نمیشه... هیچ نرگسی...

دیشب گفتم دیگه باید بهش بگم تا دق مرگ نشدم...

همه چیز مهیا بود.. فضا عشقولانه... و این حرفها...

 تلویزیون داشت تبلیغ سریال ترش و شیرین   (همین اسمها بود) رو پخش می کرد... که دختره گفت ..و ای من عاشق گل نرگسم...

پسره میگه آره واسه همین  گفتم اون بنفش ها رو بیشتر بذاره و.... (منظورش زنبق بوده)

.....

منم گفتم : واقعا .. منم عاشق گل نرگسم...ولی چه فایده... یکی از بچه ها امسال برام یه شاخه گلم نخریده...

 عزیز جون میگه: بی انصاف من کلی برات گل می خرم... تازه تو که فقط رز دوست داری... از اون رزهایه ساقه بلند....

- ولی من که گفتم... رز و نرگس و یاس... رز که همه دوست دارن... من دیونه نرگسم تازه فصلش هم تموم داره میشه... تازه تو از شهریور دیگه برام گل ننخریدیییییییییییی...

- یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟ من نمی دونم نرگس کدومه....

-پس چطور پارسال برام می خریدی...

-میگه من فکر می کردم تو به خاطر اینکه من ناراحت نشم خودتو خوشحال نشون می دادی..

*البته بعد اینکه دو ساعت نشونی دادم تا فهمید نرگس کدوم گل...

**نتیجه اخلاقی اینکه این مسئله عین مسئله پیراهن های عزیز جون به علت سوءتفاهم پیش اومده باعث ناراحتی شد...

***البته اگه یادش بمونه که برام گل بخره می تونم ببخشمش...

**** کسی نمی دونه چرا این دست چپ من داره می شکنه... نمی تونم تکونش بدم...

*****دست راستم که سوخته بود امروز کلی عفونت کرد و عزیز جونم هم کلی از دست من ناراحت شد...

* الان هم کلی اس ام اس عشقولانه برام فرستاد...

**بترکه چشم حسود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥




فکرمی کنين اين يه تصادفه يا اتفاق؟؟؟

دوستم میگه... یه دوست دارم که .. البته دوست نداره با دوست تو که دوست داره.....

نه این نیست که...

دوستم یه دوست داره که اون یه دوست داره....

میگه اونها ۵ تا خواهر برادرن که غیر این دوسته همشون تو یه روز با تفاوت دو یا سه سال به دنیا اومدن...

یعنی تولد چهار تاشون تو یه روزه...

فقط این دوسته تولدش فرق یم کنه که البته بچه آخر و ناخواسته بوده...

پ ن: حالا اینو تو سلف برام تعریف کرد ... و من داشتم خفه می شدم... البته بعد اینکه گفتم داداشی و مامانم و دوستم همه امرو زتولدشونه... دیدم تعجب نکرد و گفت آخه این اصلا تعجب آور نیست که...

حالا این تصادف یا اتفاق؟ 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




اگه مثل قبل بود....

اگه  بهم نگفته بودی که اینکارم چه بد...

اگه نگفتی بودی که ناراحت میشی...

اگه نگفته بودی که دوست نداری وقتی باهات حرف م یزن گوشی رو اینطور قطع نکن...

شاید...

شاید هنوز هم داشتم با قطع کردن بی خبر گوشی دل عزیز جونم رو هی می شکستم...

مرسی دوست خوبم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




گل نرگس...

حالم خیلی خوب نبود...

باز مثل همه وقتهایی که کوک نبودم.. عزیز جون دستم رو تو دستاش گرفته بود.. گاهی هم صدام می کرد تا من نگاش کنم و برام بوس بفرسته...

گاهی دستمو می ذاشت رو لباش  و می بوسید و می گفت خیلی دوست دارم.. غصه نخور.. خیلی خسته شدی... می دونم... ولی خودت کارکردن رو دوست داری... منم دوست دارم تو خوشحال باشی... دلم نمی خواد تو خونه غصه بخوری...

چشام پر اشکه... می گم فقط ترسیدم... ترسیدم که نکنه بلایی سرت اومده... یه لحظه احساس کردم تنهایه تنهام... تا برسم نزدیک ماشین... ووقتی دیدم عین یه جوجه کوچولو چشاتو باز کردی و داری می خندی... نمی دونستم از خوشحالی بخندم یا اینکه .......

می گه حالا که خوبم.. بادمجون بم آفت نداره... میگه.. کمی استراحت کن... رسیدیم خونه بیدارت می کنم... م یگه صندلیتو چرا مثل همیشه نمی خوابونی... بالش کوچولوتو دیگه تو ماشین نمیاری... و باز دستمو تو دستاش فشار میده و میگه دوست دارم... اینقدر دوست دارم که مطمئن باش تنهات نمی ذارم... میگه تو هیچی نگو و فقط بخواب....

برا اینکه بگم دیگه ناراحت نیستم همیشه دستم رو از تو دستش در میارم و می ذارم رو دستش انگشتامو تو انگشتاش گم می کنم و اون مثل همیشه می فهمه که خوب شدم... و باز می گه دوست دارم... و برام بوس می فرسته

می گه دوست داری خونه نریم؟ بریم بیرون... می گم نه زودتر بریم خونه.. می خوام کمی بخوابم....

کم کم دارم آروم می شم... که می رسیم پشت یه چراغ قرمز...

به روبرو ذل زدم.. که صدای قفل شدن درهای ماشین میاد..  اون همیشه وقت یاین دوره گردهایه سر چهار راه رو می بینیه شیشیه ها رو میده بالا و در رو قفل می کنه...

آخه یه بار یکیشون بدطوری منو ترسونده بود... می گه نمی خوام دیگه بترسی...

ولی هر چی نگاه می کنم، جز اون مردی که دستاش پر گل نرگسه کسی نمی بینم...

و باز دلم میگیره...

خیره می شم به نرگسها و تو دلم می گم یعنی یادش میاد... یعنی حواسش به گلها نیست.. چشامو م یبندم و دعا می کنم که ، نرگسهارو ببینه و برام بخره... برمیگردم ببینم داره چیکار می کنه که حواسش به اون آقا گلفروشه نیست...

می بینم که داره با یه لبخند محو رو لباش نگام می کنه...

با تعجب می گه: عزیز دلم بیدار شدی؟ فکرکردم خوابت برد که چشات بسته شد... به چی داشتی فکر می کردی که چشاتو بستی؟ نمی خوای کمی استراحت کنی؟.........

یه آه کوچولو می کشم و تو خودم گم می شم... نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت...  نمی دونم بالاخره یادش میاد امسال برام حتی یه شاخه نرگس نخریده یا نه؟

ولی تو دلم خوشحالم خودمم می دونم... چون تمام راه حواسش به من بود... می دونم... هر تکونی که می خوردم می گفت چی شده گلم... سیب جونم خوبی؟

حالا خوبه تصادف نکردیم...

ولی باز یاد نرگسها از تو سرم نمیاد بیرون...

نمی دونم چرا اینطوریم...

شاید اینم از اون دردهایه بی دردیه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




يوم الله بيست و يک اسفند!!!!!!!

این اسمی که داداشی رو این رو زگذاشته...

چرا؟

خوب تولد مامان جونم.. تولد داداش جونم و تولد دوست جونم تو این روزه دیگه...

دیشب دیر رسیدیم خونه... حدود ۱۰:۳۰ بود.. زنداداشم زنگ زد و کلی تشکر کرد... شرمنده شدم.. می گم من هنوز تولد داداشی رو تبریک نگفتم که... البته فقط به این دلیل که نکنه سوپرایز اونها رو خراب کنم...

داداشی همیشه تولدش یادش می ره.. آخه آخر سال که میشه اونم مثل خیلی ها سرش شلوغ میشه...

مامانم حالش خیلی بهتر بود... عزیز جون چه معصوم تر از همیشه شده بود وقتی داشت به مامانم تبریک می گفت...

آهان یادم رفت بگم... سعید که اومده بود پیش ما من یه شلوار برا داداشی خریدم دادم با خودش برد... گفتم به هیچکی نشون نده تا تولد داداشی...

می گه داداشی کلی خوشحال شده بود و سربع هم کایشنشو پوشید که خانومش براش خریده بود هم شلواری که من گرفته بودم.. کلی هم بهش می اومد...

سلیقه خوب باشه همینه دیگه...

نه شوخی کردم اصلا ربطی نداره...

من فقط اونی رو خریدم که می دونستم داداشی خوشش میاد...

پارسا جونم هم تولد باباش کلی رقصیده... اینقدر عسل جون با نمک می رقصه که نگو...

برا دوست جون امروز زنگ زدم... اومده تهران با نامزدش... می دونم پیش ما نمیاد... ویل اگه خبرم می کرد حتماً دعوتش می کردم...

با مامانش صحبت کردم.. کلی خوشحال شد که یادآوری کردم تولد دخترشه...

دیگه هم یه دوست جونم امرو زناراحت بود.. منم کلی براش غصه خوردم... ولی حالا حالش خوبه...

فقط می مونه مشکلات بی دردی...

یه چیزی هم از اول صبح می خوام براتون بنویسم.. ولی تا میام اینجا از ذهنم می پره... حالا اگه یادم اومد تو پست بعدی ....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




مشکلات بی دردی!!!!

سلام صبح به خیر

الان خوبم مرسی...

دیشب؟ نه اصلا خوب نبودم... از اون سیب سگی ها شده بودم اساسی...

ولی حالا خوبم... نترسین ژاچه هیچکیو نمی گیرم... خوبه تو خونه اینترنت نداشتیم... اگه داشتیم هم هیچ اتفاقی نمی افتاد.. همینطوری خواستم زهرچشم بگیرم...

بابا خوبم دیگه جز دغدغه های بی دردی دردی نیست.. جز دوری شما... البته هست ... درد که زیاد... شهاب خان اول صبحی با اون پستش یه کاری کرد باز این رگ سیاسی من همچین بزنه بیرون... ولی خوب من هیچی نمی گم... همون مشکلات بی دردی شیرینتره...

****

*اینهمه ناخنهامو خوشکل بلند کرده بودم.. کلی هم بهشون رسیدم... دیشب یه اتفاقی افتاد و یه همچین با ناراحتی از ماشین پیاده شدم و یه همچین خواستم درو محکم ببندم که یه ناخنم شکست... و اعصابم بیشتر خورد شد... حالا از دیشب کرم شکستن گرفتن این ناخنهام... الان فقط دو تاشون خوبن... مجبور شدم بقیشونو قیچی کنم...

*از صبح تو این فکرم که شب عیداگه شمال خونه عموجون بودیم... چی بپوشم که هم راحت باشه هم شیک و رسمی... هم اینکه بشه باهاش اینور اونور دویید و موقع آتیش بازی هم راحت باشم... به عزیز جون می گم اگه تو می اومدی با من خرید... هم برات اون شلوار اسپورت خوشگله رو می گرفتم هم اینکه یه چیزی هم برا من انتخاب می کردی که شرایط بالا رو داشته باشه...

* نمی دونم موهامو چیکار کنم... عزیز جون میگه میشه موهاتو برام مش کنی؟ خوب می ترسم مش کنم موهامو بخوره تو ذوقم... خودم دوست دارم های لایتش کنم... اصلا من از رنگ موهایه خودم خوشم میاد... فقط کمی سایه روشنش کنم همه چی حله....

*واسه مهمونی عید اگه خوب بودیم و شمال بودیم... نمی دونم موهامو جمع کنم یا نه؟

اگه بخوام لباس رسمی نپوشم که شینیون کنم خوب نیست... باید به زهره بگم یه مدل فانتزی برام انتخاب کنه که دردسر نکشم...

*کتونیم هم دوسش ندارم... دلم یه کتونی سورمه ای می خواد... یا طوسی تیره... یا نه صورتی قشنگتره....

*ناخن هام تا اونموقع خوب شن خوبه ها...

*وای صبح عید رو بگو... یادم باشه سشوارم رو ببرم که نمونم تو نوبت سشوار...

*حالا سال تحویل عزیز جون حال داشته باشه بریم کنار دریا خیلی خوب میشه...

*یادم باشه هفت سین خونه خودم رو آماده کنم و بذارم رو اوپن و برم....

*دیشب یه چمدونم رو دادم همسایه... آخه چمدونم جمع و جور و خوب بود...

نکنه خودم کم بیارم...

*عیدی گلم رو نخریدم هنوز...

*نمی تونم حدس بزنم برام چی می خواد بخره... این رو زها بدجوری تو نخ منه ببینه چی دوست دارم که داشته باشم... و لی من  هم در نهایت بدجنسی بهش هیچ ایده یا سر نخی نمی دم...

* وای چقدر برا عید کار  دارم... چقد ردلشوره دارم....

*.....

*....................

*****************

پ ن۱: یکی نیست بگه نه به اون عید ندارمت نه به این حرفهات... ولی منم می گم یه روز خواستم بی هیچ دغدغه ای به دردهای بی دردیم فکر کنم... مثل همه سالهای خوب گذشته...

همون موقع که تنها دغدغه ام گاهی رنگ لاکم بود که نتونسته بودم با رنگ لباس عیدم ست کنم... اه یادش به خیر چه خوب بود...

پ ن ۲: همین حرفها رو محمود جون می خونه و فکر می کنه که مردم ایران فقط مشکلشون یه انرژی ....

نه نمی خوام حرف سیاسی بزنم... شهاب خان می کشمت... از صبح که پستت و خوندم از این مشکلات بی دردیم رفتم تو سیاست... یه رو ز اومدیم وانمود کنیم خوشیم ها...

پ ن۳: حالا موهامو مش کنم یا بذارم برا عروسی آخر فروردین؟

پ ن ۴: وای برا عروسی لباس مناسب ندارم... یعنی دارم ولی یه هیجان انگیزتر می خوام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




خانوم خونه... روزهایه پنج شنبه تا شنبه

سلام

ظهر زیبای شنبه شما به خیر.

خیلی وقت بود شنبه های کرج رو ندیده بودم..

البته هیچ فرقی با بقیه روزهاش نداشت...

راستی این از اون پستهاست که فقط زندگی روزمره یه خانوم توش نوشته شده... دوست ندارین نخونین.. ولی اگه تا آخر خوندین نیان بگین این چرت و پرت ها چیه تو وبلاگش می نویسه...

جاتون خالی بود.. امروز نهار برا عزیز جون یه ماهی درست کردم..آه... با ترش تره... آی خوشمزه بود... واقعاً جاتون بود ...چون یه ماهی بود و عزیز جون و خدای عزیز جون... من خیلی وقته که نمی تونم ماهی بخورم... نمی دونم چرا... البته امروز یه کم خوردم...

شما هم دیدین چه برفی می بارید؟

حالا اینها رو ولش ... من فعلا بایداز پنجشنبه بگم

بعدش جمعه بعدش تازه می رسه امروز...

امروز که وقت ندارم... الانم هم چون ماهی خوردم و سرگیجه دارم و یه جورهایی حالم بده .... گفتم بیام براتون بنویسم...

و اما پنجشنبه....

پنجشنبه که صبح رفتم سر کار...

 چرا؟

خوب بابا آخر ساله.. کلی هم کار ریخته شده سرم... پسره پررو (رییس نه ها اون یکی پررو) خودش رفته مسافرت... دیوار کوتاهتر از دیوار منم که نبود... خوب نتیجه اینکه باید می رفتم... البته به شوق خرید ساعت رفتم... ولی چه فایده که با خنگ بازی این دختره نتونستم برم...

داشتم می گفتم... اول باید کارهای ارائه یکشنبه رو انجام می دادم... ولی اون دختره که هر یه ساعتی دلش برا مانیتور من تنگ میشه انگار نه انگار که اطلاعات رو باید به من بده... اصلا کار اونها بودها... اگه فردا ضایع هم بشن برا خودشون بده... کسی یقه منو نمی گیره... منم دیدم اینطوریه نشستم پروژه خودم رو انجام دادم که برا انجامش تا سه شنبه هم وقت دارم... ساعت 13 آقا مهربون اومد ... میگه خانوم سیب کار ما رو انجام نمی دی... به کمکتون احتیاج داریم.. می گم من از 8 اینجام کسی چیزی نیاورده... من بدون سی دی اطلاعات که نمی تونم براتون کاری کنم... و اون دو تا شاخ رو سرش سبز میشه...

میگه خانومه بهتون چیزی نداد... تو دلم می گم نه... ولی از صبح صدبار اومد به بهانه های مختلف یه نگاه به مونیتور من انداخت...

میشینه و با ناراحتی از دست اون دیوونه ...کارهامو بهم میگه... منم به قیمت شکستن انگشتام و تکون نخوردن از جام ... براش تند تند اطلاعات رو وارد می کنم... هر چند تموم نشد ولی خوب خیلی خوب بود... دلم می خواد کمکش کنم ولی دیگه بریدم... عزیز جون میاد دنبالم و با هم میریم خونه...

خیلی حالم بده... حتی نمی تونم یه مورچه از زمین بلند کنم... با این وجود به عزیز جون می گم بریم شهروند... دیگه وقت نمیشه بریم خرید...

به عنوان یه خانوم خونه عذاب وجدان گرفتم... کلی خرید می کنیم... تا اونجا که دیگه نمی تونیم چیزی دستمون بگیریم...

کمرم داره می شکنه... ولی به رو خودم نمی یارم... ماشینو خیلی دورتر پارک کردیم... یه سری میرم و بر می گردم و به عزیزجون کمک می کنم...

خونه که رسیدیم.. دقیقا جنازه بودم... ولی باز شام رو آماده کردم.. حتی سالاد هم درست کردم ... چای هم گذاشتم.... بعد شام گفتم یه کم دراز بکشم و چشمامو ببندم تا کمی خستگیم رفع شه... حالاخوبه گاز خاموش بود.. وقتی چشامو بازکردم... ساعت 3:30 بود... جون تو تنم نداشتم... عزیز جون هم یه طرف دیگه ولو شده بود... بیدارش می کنم و می گه: الان برات چایی میارم عزیزم... بمیرم براش... با این تصمیم که پاشه چایی بریزه خوابش برده... اصلا همین کارها رو می کنه من دیوونشم دیگه...

 

خانوم خونه جمعه...

با خودم قرار گذاشتم که استراحت کنم تا خوب شم... ولی مگه من به قولم عمل می کنم... به عنوان یه خانوم خونه عذاب وجدان ولم نمیکنه که... از 8 بیدارم... یعنی از 8 سرپام...

کلی کار می کنم.. ولی تموم نمیشه...

ای کاش یکی پنجره ها رو تمیز می کرد... اینقدر حالم بده که هر چند از گاهی میشینم... ولی جیک نمی زنم .. نکنه عزیز جون مجبورم کنه که بخوابم... آخه کارهام می مونه...

نزدیک ظهر می ریم خرید میوه و تره بار... نمی ذارم عزیز جون پیاده شه... کمرم درد میکنه... ولی به عنوان یه خانوم خونه دلم نمیاد که اون خسته بشه...

بعد می ریم کارواش... تو دلم می گم ای کاش یکی از اینها بیاد خونه ما رو هم از بالا تا پایین بشوره....

به عزیز جون می گم که حتما فردا بارونو برف میاد چون ما داریم ماشین می شوریم...

کلی ماشینمون قشنگ میشه...

به عنوان یه خانوم خونه نهار مفصل برا عزیز جون درست می کنم.. برا اولین بار گشنم شده... ولی وقتی یه قاشق می خورم دلم رو می زنه... اخه من خیلی نمک دوست ندارم... ولی غذا به نظر من نمکش زیاده... می دونین چیه من کم نمک غذا میخورم ... البته بهتره بگم بی نمک... وگرنه شور نبودها...

بعد نهار به عنوان یه خانوم خونه پا می شم تا ادامه کارم رو انجام بدم...

نمی دونم چرا کارهام تموم نمیشه...

خسته شدم... ولی نمی تونم از لباسهای تو حموم بگذرم..

تازه پادری ها هم هست.... پرده ها روهم باید یه دور تو حموم بشورم... یواشکی می رم تو حموم ... می دونم اگه عزیز جون ببینتم نمی ذاره ولی خوب من به عنوان یه خانوم خونه نمی تونم از این تعطیلی استفاده نکنم...

بعد یه ساعت احساس می کنم نگاه سنگینی رو شونه هام افتاده... آروم سرمو بلند می کنم و می بینم عزیز جون با ناراحتی داره منو نگاه می کنه... منم که از رو نمی رم ... بهش می گم خوب می خوای من افسردگی بگیرم... از این وضع درهم خسته شدم... میگه بیا بیرون بگو چیکار کنم.. من انجام می دم... نگاش می کنم..ولی خوب دلم نمیاد... می گم فقط یه چای داغ برام بیاری اینجا ، خوشحال می شم... حالا علاوه بر کمرم پام هم درد گرفته... ولی به عنوان یه خانوم خونه نمی تونم کارمو رها کنم...

تو دلم میگم کاش معصومه جون یا زهره جونم اینجا بودن.. آخه اونها تنها کسایی هستن که بدون اینکه من چیزی بگم.. کارهامو خیلی بهتر از خودم انجام می دن... تازه کلی هم تمیزن... گاهی تو دلم می گم نکنه من وسواس دارم... ولی می گم نه.. این وسواس نیست که اول یه سری لباس ها رو با دست می شورم تا نکنه لکی روش باشه .. بعد می اندازم تو ماشین...

به نظر شما وسواسه....

حیف که ساعت 24 شده... اخه کلی کار دارم...ولی به خاطر رعایت سکوت در ساختمان می ذارمشون برا فردا... می شینم تا عزیز جون برام چای بیاره شروع می کنم یه جعبه خوشگل درست کنم... البته این اصلا ربطی به خانوم بودن من نداره... برا یکی از دوستام درستش می کنم... خیلی قشنگ شده... تو دلم می گم خدا کنه خوشش بیاد...

با عزیزجون قرار می ذاریم فردا صبح بریم پیاده روی و کلی به خودمون خوش بگذرونیم...

تازه قراره بریم اون رستورانی که عزیز جون برام اونجا تولد گرفته بود... نمی دونم بالاخره ماجراشو براتون گفتم یا نه... باید برم یه سر به آرشیو بزنم... یادمه قرار بود بنویسم... حالا اگه ننوشته باشم یه روز براتون می گم.... ولی اینقدر اون خاطره برام دل انگیزه که با یادآوریش همیشه ناخداگاه لبخند می زنم.... درسته من همیشه خاطرات بد از ذهنم پاک نمیشه ... ولی بجاش خاطرات خوبی مثل اون روز هم همیشه تو ذهنم موندگار میشه....

تا حالا هیچکی منو اینطوری سوپرایز نکرده بود... خیلی خیلی جالب بود...

عزیز جون میگه: می دونم ما که هر وقت می خوام عشقولانه بریم تفریح از آسمون هر آنچه باریدنیه می باره... ولی باشه ، فردا صبح بریم پیاده روی...

 

خانوم خونه شنبه

صبح زود بیدار می شم... هوا خوبه... ابریه ولی بوی خوبی می ده... دلم نمیاد بیدارش کنم... به عنوان یه خانوم خونه بیکار نمی مونم... لباس ها رو از تو ماشین در میارم پهن می کنم...

کمی جابجایی و کارهای بی سرصدا انجام می دم... عزیز جون هم تو هپروته... دیگه ساعت 9 شده... می رم بیدارش کنم... می دونم یادش نیست که باید بریم بیرون... کلی طول می کشه از رختخواب بیاد بیرون... می گم من کمی خوابم میاد تا تو بری نون بگیری می خوابم... و در واقع کلی خسته شده بودم... این روزها خیلی بی انرژی شدم...

آقا تازه یادش اومده میخواستیم بریم بیرون.. می گه میشه بعد صبحونه؟

نون که می گیره میگه اگه تا 2 ساعت دیگه برف نبارید...

می خوام آماده شم ولی هوا کلی سرد شده... می گم خوب نریم پیاده روی .. با ماشین می ریم اون رستورانه... ولی تا بریم برف شروع به باریدن می کنه... اونم چه برفی... منصرف میشیم.. و من باز به عنوان یه خانوم خونه شروع می کنم به تمیزکاری...

خدا! این کار خونه تمومی نداره

پ ن: به پارسا جونم میگم.. گل عمه، برات چی بخرم؟ میگه آناناز... می گم می خورمت ها... میگه نه نه نخور.. آناناز...نمی دونم این آناناس رو از کجا یاد گرفته.. دلم براش یه ذره شده...

تازه برا اینکه منو ببوسه گوشی تلفن رو بغل می کنه و می بوسه... بعد هم با دست برام تو گوشی بای بای می کنه...

زنداداشم میگه که میره رو رختخوابها و خودشو به عکس منو عزیز جون می رسونه و منو و عزی جون رو تو عکس می بوسه ...بعد هم با شادی می ره تو به مامانش میگه عمه سیب و عمو عزیز جون بوس بوس...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




دلم برا نانی و ني نی تنگ شده... عجيبه مگه نه؟

چقدر دوستشون داشتم... به بابا گفته بودم مراقبشون باش تا من بیام...

اونها تموم تابستون منو پر کردند... از دانشگاه هر وقت زنگ می زدم خونه.. داداشی می گفت : خواهرزاده ها خوبند... با ما هم دوست شدن.... یادمه از تو آب می پریدن بیرون و از دستم غذا می گرفتن..

هر وقت دستم توظرفشون بود می اومدن و دستمو می خوردن...

نی نی و نانی تنها حیوون خونگی من بودن که دوستشون داشتم... من زیاد از حیونات خونگی خوشم نمیاد.. فقط دوست داشتم یه سگ داشتم که خیلی بزرگ بود... تا صبحها مجبور نباشم تو خیابون پیاده روی کنم.. با سگم و با خیال راحت می رفتم کوه و برمی گشتم...

هنوز گاهی بابا یادش میاد با یه حالتی میگه یادش به خیر... هنوز همه متعجبن... اینقدر ماهی کوچولوهامو دوست داشتم که یه شب که خونه بودم با دیدن یه خواب بد بیدار شدم و دیدم نینی خودشو انداخته بیرون... خوشبختانه زنده بود ... و دوباره انداختمش تو آب... اون موقع کسی باورش نشد که من واقعا خواب دیدم که بیدار شدم...

تا اینکه یه روز تو اسفند ماه ماهی کوچولوهام داشتن خودشون برا دیدن  یه عید دیگه آماده می کردن که به خاطر کثیف بودن آب و یا نمی دونم چی مردن...

اون رو ز من زنگ زدم خونه... طبق معمول حال ماهی هامو پرسیدم.. و بابا گفت خوبن... گفتم بهشون بگو مامان سیبی تا چند رو زدیگه میاد... و بابا هیچی نگفت...

معصومه که گوشی رو برداشت گفتم که ماهی ها خوبن ؟ اونم گفت آره... بهش گفتم دیشب خواب خوبی ندیدم.. دیدم ماهی کوچولوهام مردن... گفتم که بیشتر مواظبشون باشه...

بعداً فهمیدم که نینی و نانی همون شب که من خوابشون دیدم مردن...

اون سال بابا ماهی نخرید... گفت سیبی من، دوباره باز به ماهی ها دل می بنده و بعد ما باز شرمندش می شیم..و ما یه کاغذ کوچک شبیه ماهی بریدیم و روش نوشتیم.. امسال ماهی نداریم به جاش کاغذ می ذاریم...

کلی خودش باعث شادی ما شد... می دونم خنده داره ولی من دلم برا ماهی کوچولوهام تنگ شده... عزیز جون هم دوست نداره برا من ماهی بخره...

می دونه من ماهی قرمز کوچولو خیلی دوست دارم... می دونه بهشون دل می بندم و وقتی بمیرن تا چند وقت دپرسم... می دونه تنها حیوون دوست داشتنی برا من ماهیه... می دونه من دریا رو دوست دارم.. می دونه با دیدن ماهی قرمز یاد دریا می افتم و هی دلم برا دریا تنگ میشه... می دونه یادم می افته که کنار دریا، چه قولی به هم دادیم... می دونه اگه یه رو ز خودم بخوام برا همیشه نباشم... می رم تو دریا... برا همیشه پیش ماهی خوشگلا بمونم... می رم تو دریا چون از اونجا پنجره اتاقم معلومه... از اونجا می تونم خونمون رو و اون کوه قشنگ دوست داشتنیمو ببینم... می دونه می رم تو دریا تا همیشه ... برا همین برام ماهی نمی خره... می ترسه... می ترسه از اینکه تو ظرف کوچیک ماهی ها غرق بشم... می ترسه ازاینکه دلم برا دریا خیلی تنگ بشه... و برم برا همیشه تو دریا........

پ ن: دیدین تو این هاگیر واگیر مغز تکونیم چه خاطراتی میاد تو ذهنم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




عيد داره مياد کينه ها رو بذارين کنار....

آره وقته عید پاشین... کینه ها رو کنار بذارین... دوستی ، لطف و صفا.. صمیمیت...

اینها و جملات مشابه اینها.. حرفهاییه که از رسانه ها روزی صدبار به گویش های مختلف پخش میشه...

شاید هر سال وقتی اینها رو می شنیدم یه موج مثبت می اومد تو دلم... ولی امسال نه..

اصلا دلم نمی خواد این حرفها رو بشنوم... اصلا دلم نمی خواد کسی نصیحتم کنه.. فقط یه سال.. یه سال می خوام باشم و نباشم... می خوام نباشم تا کسی از دیدن عروس سر به راهی مثل من حسودیش نشه و نره عروس خودشو اذیت نکنه... می خوام نباشم تا کسی منو براعروسش مثال نزنه و هی سرکوفت نزنه توسر اون بدبخت...

یکی به زنداداشم گفته: اه اه اه... این سیب تو سری خور خواهر شوهر توئه؟ من که ندیدمش.. ولی دلم می خواد سر به تنش نباشه... حالم به هم خورد از بس مادر شوهرم گفت که عروس فلانی اینطوریه.. عروس فلانی اونطوریه... آبرویه هر چی عروس رو برده...

آره من امسال تصمیم خودم رو گرفتم... یه بار .. فقط یه بار می خوام اونی باشم که هستم...

می خوام یه بار منو فقط برا خودم بخوان... می خوام یه بار مهمون باشم... یه بار وقتی از راه میرسم... بشینم و بگم خسته ام... نه اینکه ... می خوام یه بار وقتی کسی بهم بی احترامی کرد توروش نگاه کنم و بهش بگم که حالم ازت به هم می خوره... یه بار فقط یه بار می خوام احترام خودمو خودم حفظ کنم... چون اونها عاشق کسی هستن که بهشون بی احترامی کنه و محل بهشون نذاره.. کسی رو دوست دارن که براشون کلاس بذاره... همیشه هم مرغ همسایه غازه...

آی لجم می گرفت وقتی از نجابت و خوبیه عروس دخترعموش تعریف می کرد.. وقتی که دوستای خوشگل عروسش رو تو عروسی دیدم و جالبه که همه می شناختنشون... از بس دوستای سر شناسی داشت... اینقدر نجیب بودن که عزیز جون گفت بیا بشینیم.. داره حالم از اداهایه اینها به هم می خوره... تازه از خود عروس  نگم بهتره..

عزیز جون خیلی غصه داره... اون از من بدتره.. میگه حتی دلش نمی خواد تا اونجا بره... چه برسه به اینکه بخواد بهشون یه سر بزنه...

و من باز تمام ناراحتیهامو می ریزم تو دلم و از ته دل بهش می گم: هر چند اگه دست خودم باشه پامو اونجا نمی ذارم..ولی اگه بدونم تو خوشحال میشی.. باهات میام... مهم نیست چی میشه ولی باهات میام... به این شرط که یه دقیقه تنهام نذاری...

و یهو تو ذهنم یاد اون روزهایی می افتم که الکی از تو اتاق می رفتم بیرون... شاید مادر و پسر حرفی داشته باشن که نباید من بشنوم... می رفتم تا شاید یکی بخواد پشت سر من حرف بزنه و با بودنم نتونه اینکار رو بکنه... وقتی نامزد بودیم و اون می اومد پیشم.. با وجود اینکه دلم براش تنگ می شد ... می فرستادم تنها بره خونشون... می گفتم شاید بخوان مثل قدیمها تو رو تنها ببینن... شاید دلشون برا وقتهایی که تو تنها پیششون بودی تنگ شده...

باز که یاد اینها می افتم به عزیز جون می گم... می تونی بی خیال من بشی... اصلا نریم ... قول می دم غصه نخورم و دلتنگ مامانم اینها نشم... فقط عیدی بچه ها و پارسا جونم رو میدم داداشی ببره..

با چشمایه قرمز از غصه نگام می کنه و حرفی نمی زنه....

و من باز می گم خب بگو چیکار کنم؟ هر چی تو گفتی قبوله... من که هیچ وقت ور تصمیم تو حرفی نزدم..زدم؟

و باز سکوت و سکوت... اینقدر ساکته از سکوتش سر درد می گیرم... دلم می خواد یه جیغ بلند تو دلم بکشم تا این سکوت شکسته شه...

***

می رم تو فکر... به این فکرمی کنم که

چقدر دلم برا سال تحویل خونمون تنگ شده...

چقد ر برا طرح هفت سینمون فکر می کردیم... هرسال همه دوست داشتن بیان تا ببینن طرح جدید هفت سین خونه ما چیه....

یاد ماهی خوشگلام افتادم... یاد نینی و نانی... یادش بخیر چه روزهایی بود.. ای کاش عزیز جونم اونها رو دیده بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




مغز تکونی... شايدهم تکان مغزی

انگار ذهنمم داره خونه تکونی می کنه.. اگه بدونین چه خاطراتی میاد تو ذهنم.. یاد چه آدمها و چه خاطراتی می افتم... ای کاش موقع خونه تکونی ذهنم می تونستم خاطرات بد رو بریزم  دور.. ولی متاسفانه ذهنم فقط داره جابجایی می کنه..در واقع خاطرات رو بازخوانی و مرتب میکنه.. و گاهی هم تفسیرشو عوض می کنه... و سعی می کنه بعضی از خاطرات رو جایی بذاره که دم دست تر باشن.. بدیش اینه که فقط هم خاطرات بد رو می ذاره دم دست... ای کاش می تونستم برا ذهنم یه کارگر بگیرم.. و به اون یاد بدم که چطور خاطرات تلخ رو یواشکی از مغزم بیاندازه دور... بعضی وقتها این خونه تکونی مغزم اشکمو در میاره... حالا نمی دونم به مواد پاک کنندش حساسیت دارم یا به خاطراتش... هر چی هست اشکام سرازیر میشن.. گاهی هم رو اعصابم تاثیر می ذاره و باعث میشه سر کوچیکترین موضوعی جیغ بکشم..و بیچاره عزیز جونم که همش داره دلداریم میده... آخه فکرمو می خونه و می دونه کلی با مغز تکونی که نه با تکان مغزیم درگیرم.... می دونم اونم داره تو ذهنش خونه تکونی می کنه... گاهی میاد و می گه قول می دی برا همه بدیهام منو ببخشی... و باز یه چیزی مثل گردو راه گلومو می بنده...  گاهی هم دلم می گیره... و می رم یه گوشه ساکت می شینم... گاهی اینقدر سکوتم طولانی میشه که عزیز جون شاکی میشه...

می دونم .. می دونم اونم داره خاطراتشو مرور می کنه...وگرنه اینقدر سریع خیلی چیزها یادش نمی اومد... آخه دیشب تو خیابون که داشتیم قدم می زدیم... دستشو گذاشته بود پشتم... بهش گفتم یادته اولین بار کی اینطوری قدم زدیم؟ و اون بدون هیچ مکثی جوابمو داد... و درست هم گفت.... خوب اگه روزهای عادی دیگه بود... کمی فکر می کرد... تا یادش بیاد .. ولی می دونم اونم داره فکر می کنه... داره خاطراتشو مرتب می کنه... داره به این فکر می کنه که من چقدر دوسش دارم... به مشکلی که شاید داشته باشیم فکر می کنه... به اینکه من چه تصمیمی راجع به اون می گیرم... گاهی هم بدون هیچ مقدمه ای می گه:من درنهایت خودخواهی باهات ازدواج کردم... تو می تونستی خیلی خوشبخت باشی...

ولی من هر چی ذهنمو می تکونم... هر چی هم برمی گردم به خیلی دورتر ... حتی دورتر از وقتی که عزیز جون تو زندگیم اومد... باز می بینم اگه صدبار دیگه هم به دنیا  می اومدم... اینقدر می موندم تا بیاد تو زندگیم... گاهی هم می گم: برا صد و یکمین بارش شاید دیگه تورو انتخاب نمی کردم.. و اون می مونه تا شاید بفهمه من با کی خوشبخت تر بودم... بهش می گم برا صد یکمین بار اگه دنیا می اومدم اصلا ازدواج نمی کردم... اینقدرها هم خنگ نیستم که یه اشتباه رو صد ویکبار تکرار کنم...

می بینم که تو دلش یه نفس راحت می کشه... می بینم از اینکه می دونه عاشقونه دوسش دارم خوشحاله... می دونه که عاشقشم... می دونه و برا همین هیچوقت مانع از این نمیشه که کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشم... می دونه کاری نمی کنم که به کسی حسودیش بشه... همه اینها رو می دونه... و می دونه که من با اون خوشبختم... خوشبخت خوشبخت... من دوسش دارم... می دونه من از روی احساسات باهاش ازدواج نکردم... یه تصمیم درست و معقول بود که حالا تبدیل شده به یه عشق بزرگ... چه شیرین بود روزهایی که با ترس به عشقی که داشت سراپای وجودم رو تسخیر می کرد نگاه می کردم... همیشه برام دلتنگی یه زن برا شوهرش خنده دار بود...

ولی اون کاری کرد که حتی وقتی کنارش هم هستم دلم براش تنگ میشه...

 

بهش می گم حتی نمی تونم کسی رو باهات مقایسه کنم... بهش می گم تنها در صورتی آدمها رو باهات مقایسه می کنم که بخوام ببینم اونها چقدر ارزش دوست داشتن می تونن داشته باشن... اصلا لایق این هستند که لحظه ای باهاشون حرف بزنم؟ یا بهشون فکر کنم؟

 

 

دارم مغزمو می تکونم... گاهی هم با یادآوری خاطره ای خودش یه تکون اساسی می خوره... هنوز بعضی حرفها و اتفاقات نتونستن تو مغزم جاشن... ولی ازش جدا هم نمی شن... یه وصله ناجور شدن تو افکارم... هنوز تو فایل ترجمه نشده ها ... کلی آدم و اتفاق و حرف هست که هیچ ترجمه ای نتونستم براشون پیدا کنم... هنوز مغزم نتونسته اونها رو دسته بندی کنه... جاشون تو این دنیای پیچ در پیچ مخم مشخص نشده... حتی عزیزجونم هم نمی تونه برام معنیش کنه... یکی از اونها معنی مادر... آره مادر... تا چند وقت پیش مادر یه معنی تو ذهنم داشت... یه معنی که شاید تو ذهن همه هست... ولی حالا مغزم با این واژه درگیر شده... نمی تونه درک کنه مادر یعنی توقع... مادر یعنی آزار... مادر یعنی نفرت...مادر یعنی....... نمی خواد درک کنه... نمی خواد ... گاهی به یه جواب می رسه و اون اینه که شاید... نه ولی نمی خواد فکر کنه...

 

گاهی دلم می خواد به هیچی فکر نکنم... گاهی دلم می خواد بذارم همینطور ذهنم پریشون تو حال خودش باشه و من تو حال خودم....

دیروز با عزیز جون کلی تمرین کردیم...تمرین بی خیالی...  احساس می کنم ، وقتی من خودمو می زنم به بی خیالی اون بیشتر تو افکارش غرق میشه...

 

 

تو خونه تکونی ذهنم دیروز به یه نتیجه ای رسیدم...به عزیز جونم می گم هر چی فکر می کنم می بینم تو برام از هر کسی عزیزتری... اگه قول بدی یواشکی تو دلت غصه نخوری منم هر چی بگی گوش می دم.. هر جا هم بگی باهات میام.... و اون تو چشمایه من دنبال صداقت می گرده... دیروز بهم میگه می خوام عکس چشمات تو ذهنم بمونه... و به من خیره میشه... می گم طاقت این نگاه سنگین رو ندارم ..

 

خونمون تقریبا تمیز شده... مغزمم شاید بتونم اوایل عید کمی تمیز نگهش دارم و از اکسیژن پرش کنم... ولی دلم... کی میاد دلم رو بتکونه؟ ... دلم نمیاد آخه دلم رو تمیز کنم.... نه اینکه از تمیزی دلم بدم میاد نه... ولی چند نفری هستن که دیگه به دردم نمی خورن... یعنی جز ضایعاتن... فقط هم به خاطر عزیز جون نگهشون داشتم... حالا می خوام بیاندازمشون دور... ولی اگه یه کسی رو از قلبم بیاندازم دور دیگه محال ممکنه بتونه بیاد تو... مگه اینکه... مگه اینکه خودشو بدطوری تو دل عزیز جونم جا کنه... آره فقط اینطوریه که می تونه برگرده... البته باز نه تو دل من ... برمی گرده تو قسمت آدم هایی که بهشون به احترام عزیز جون احترام می ذارم... فقط همین...

 

 

 

 

حالا کسی یه کارگر خوب برا مغزم سراغ نداره؟ بدجوریه تو همه... تنهایی شاید نتونم تمیزش کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




آخه شوهر فاميل ميشه؟!

رییس یه فرم داده به عزیز جون... لزومی هم ندارم بهتون بگم چیه.. ولی یه مشکل بزرگ هست.. توش مشخصات همسر هم نوشته... حالا مثلا من به رییس بگم آقای مهندس عزیز جون اونو برام با پیک فرستاده... ولی رییس فرم تکمیل شده رو ببینه... می فهمه که من همسر عزیز جونم... نمی دونم چیکار کنم؟

 

 

پ ن۱:  رییس می دونه من آقای عزیز جون رو می شناسم.. ولی نمی دونه من همسر عزیز جونم... تازه به من میگه شما فامیلین؟ منم گفتم هی میشه گفت فامیلیم... دروغ که نگفتم.. آخه شوهر فامیل میشه؟

 

 

پ ن ۲: دیشب خواب دیدم رییس فهمیده من کیم... نمی دونین چقدر قیافش باحال شده بود... تازه چند وقته که به عزیز جون اصرار می کنه یه قرار بذاریم خانوادگی بریم بیرون...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




می دونی از همه اینها گذشتم...

همیشه همینطور بوده...

همیشه...

یه چیزی که ۲۰۰۰ تومن خریده بودی... می گفتی ۱۰۰۰۰

یادمه بر ا اینکه ۸۰۰۰۰ تومن همسرم پول نده برا گلهای سر سفره عقد.. تازه اون چیزی نباشه که من می خوام... گفتم می خوام خودم سبد گلهام  رو درست کنم...

و تو هی رفتی و اومدی و گفتی... من نمی دونستم اینهمه پول گل باید بدم... حالا خداییش تو ۱۵۰۰۰ پول اون گلها رو دادی؟ چند تومن از عزیز جون من گرفتی...

با اینهمه من سعی نکردم از دستت ناراحت شم...

چون بیشترشو خاله جونم رفت خرید ... تو هم که شعورت نرسید بیشتر و بهترشو بخری...

یادمه عزیز جونم تو رو فرستاد با من خرید... چون خودش نبود...

تو اینقدر نمی دونستی که باید وسایلی که من برا سفره عقد می خرم رو خودت حساب کنی...

منم می تونستم برم مثل همه از کجاهک سفره عقد بیارم...

ولی دوست داشتم خودم درستشون کنم...

می خواستم اولین سفره ای که با عزیز جونم کنارش می شینیم رو خودم درست کنم... خودم براش بچینم...

وگرنه عزیز جون که گفت خودمو خسته نکنم....

اما تو اینقدر نفهمیدی که تو هر کاری نباید دخالت کنی...

باز من گذاشتم به حساب محبتت... و به عزیز جون گفتم که تو همش محبت کردی...

دسته گل عروس رو که حداقل خودش باید سفارش بده... ولی باز تو احساس کردی که باید کمک کنی...

کیک عقد رو که دیگه به تو ربطی نداشت...

سر زدن به عروس که شوهرشو دوبار بیشتر ندیده که وظیفه تو نبود ...بود؟

نمی دونم چرا ؟ ولی خودت هی می اومدی و می رفتی... و همسرم مجبور بود بمونه تو خونه...

اینم گذاشتم به حساب معرفتت... اصلا هم فکرنکردم که چون تو خونه ما دختر خاله هام و خواهرهام هستن تو میای...

دیدی خیلی ازت گذشتم... خیلی .... خیلی ازت تعریف کردم....

اصلا به رو خودم نیاوردم که تو دوستت موقعی که هندی کم دستتون بود یادتون می رفت تو عروسی هستین و بهتون گفتن از فامیلهایه نزدیک فیلم بگیرین... شاید فیل بردار حواسش نباشه... و نشناسه همه رو...

اینقدر فیلمتون افتضاح بود که معلوم نیست چیکارش کردی...

باز گفتم تقصیر تو نبود که.... تقصیر اون دوستش بود.. تازه اونم تقصیر نداشت که.. کمی حالش غیر عادی بود... اونم تقصیر اون یکی بود که مجبورش کرده بود زیاد نوشیدنی مصرف کنه...

همیشه تا الان همینطور بوده...

همیشه گفتم نه تقصیر این نبود که...

ماشین رو بردی و ما تو خونه موندیم به مهمونی نرسیدیم... تقصیر اون نبود که .. کازینو شلوغ بود... نه ببخشید تو که کازینو نبودی با اون دوستای خوشگلت اشتباه شد... معصومه که تو رو ندید... نه... تو رفته بودی همین سر کوچه نون بخری... روزهایه دیگه پیاده می رفتی ... یا با موتور... خوب اونروز کاپشن چرمت و او ن شلوار لی قشنگت!  این اجاره نمی داد که بری نونوایی با موتور...  اصلا... تازه نمی دونم چرا نون فانتزی خریدی... مگه رفته بودی طرف کازینو؟؟؟

می دونی از همه اینها گذشتم...

حتی از اینکه باز اون دوست خوشگلت عروسیمون رو  هم خراب کرد و .. گذشتم

داشتم فراموش می کردم...

اصلا گلایه نکردم..

هر بار هم که بغض می کردم .. می گفتم تقصیر اون پسره است که خودشو می چسبونه به این....

ولی دیگه اون رو زشورشو درآوردی...

گند زدی به تمام تصوراتم...

حالم ازت به هم خورد...

هر کی با همسرم اینطوری حرف بزنه منو دچار تهوع می کنه....

هم من ازت بزرگترم هم همسرم...

ولی تو اصلا توجه نکردی...

متعجبم که تو خونه شما که اینقدر همه ادعایه احترام به بزرگتر می کنن و انتظار داشتن من به جلویه اسم همه   آقای مهندس بذارم... یا اینکه .......... چرا به بزرگتر که بی احترامی کردن اونم از نوع غریبه کسی حرفی نزد...

چرا برگشتن با خنده می گن به من که خوب خسته میشه... خوب این ها با هم دعوا نکنن کی دعوا کنه... البته خنده نبود تمسخر بود...

آره زهر خند بود و من حتی نتونستم لبخند بزنم...

نمی دونم خسته ما بودیم که تازه از راه رسیدیم... و باید تو راه براتون ماست هم می خریدیم...

یا اون...

خستگی بی احترایمم میاره..

خوب پس من و عزیز جون که باید در سال فقط یه ساعت بیشتر به همه احترام نذاریم....

و شاید هم اصلا....

چون ما همیشه خسته ایم...

تو خونه ما رسم نیست که با هیچ مردی جلویه زنش اینطور رفتار کنن....

ولی صبح تا شب هم نمی گن به بزرگتر احترام بذارین... چون یه امر بدیهیه..

نمی گن به دومادت بگو آقای مهندس... همه که بهش می گن مهندس و تازه گفتن نداره که... ولی پسرم و جانم و عزیزم خیلی دلنشین تره...

ما به عروسمون نمی گیم خانوم... البته شما هم نمی گین... ولی یه جانم بهش میگیم که از صدتا خانوم قشنگتره... به همسرش احترام می ذاریم حتی اگه اون لحظه از دستش ناراحت باشبم.. با وجود اینکه اول داداش ما بود بعد شد شوهر اون...

اون سیبی که بابات بهم می گه و اون شکلاتی که بابات برام می خره از همه چیز برام با  ارزش تر بود ... ولی بهش گفتین نخره... ترسیدین ؟ از چی؟

پ ن: الان بقیشو  رو نمی نویسم... خوب نیستم... تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥




چه لهجه ای؟

روحم تازه شد...

تی لهجه قربان...

به من چه خوب...

اینقدر قشنگ حرف زدی که رفتم وطن....

چه بانمک... چه باحال....

یاد دوستم ریحانه افتادم....

یه دختر داره که من هنوز ندیدمش...

اسمش راحله است...

وای نمی دونین که... از پشت تلفن با لهجه شمالی... به من میگه...

خاله خوبی؟ عمو خوبه؟

حالا الان من تو شالی ها یشمال با این صدات غرق شدم...

تی لهجه قربان...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥




چه تفاهمی....

الان دو ماهه که تمام فکرت اینه که عزی جون رو با یه کادویه قشنگ سوپرایز کنی...

بعد از سبک سنگین کردن چند گزینه... ساعت بهترین چیزی که به نظرت میرسه...

اون کیف قشنگه باشه تولدش می خرم...

حالا امرو زصبح عزیز جون بهت میگه: عزیزم حالا که داری می ری تو پاساژها یه دوری بزنی.. یه زحمتی بکش... ببین یه ساعت قشنگ برا خودت انتخاب کن با هم می ریم برات بخرم..

تو هم همینطور هاج و اج نگاش می کنی...

میگی چرا ساعت؟ تازه گفت یبهم مزه اش رفت...

میگه نه اینو برا خودت بخر به مناسبت اینکه بدونی من چقدر دوست دارم....

عیدیت رو بهت نمی گم...

می گه خیلی وقته تو فکرشم که برات یه ساعت خوب بخرم... تا دیگه غصه ساعتت رو نخوری که دزدیدن...

و باز تو از اینهمه تفاهم  تعجب می کنی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥




دارم سعی می کنم..

از امروز صبح .. گوش شیطون کر... دارم سعی می کنم هی بخندم...

اصلاْ هم به هیچی فکر نکنم...

یعنی می تونم؟

آهان راستی اداره هستم...

حالمم خوبه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥




خدا مي خوام داد بزنم....

سلام

خوبی؟

با شما نبودم که...

با خدام... با جناب خدا...

خدا جون خوبی؟ خوشی؟

سرت درد نگرفت؟

اینقدر من امروز تو دلم جیغ کشیدم و فریاد کشیدم دلم سر درد گرفت... خدا تو هم سرت درد گرفت؟

ببخشید...

ولی خدا می خوام باز داد بزنم....

داد بزنم............ اه بکشم.... شکایت کنم.... و هی و هی کفر بگم....

بدت میاد نه؟

می گی من چیکار کنم...

خدا جون خودتمی دونی دیشب چه خوابی دیدم...

بعد مدتها یه خواب بامعنی و درست درمون...ولی چه فایده...

تعبیرشو نمی دونم... اینقدر خوابم دهشتناک بود که جرات ندارم برا خودم تکرار کنم...

خیلی بد بود...

خودت بهتر می دونی که... خدا من طاقت ندارم... به خدا که، خدا طاقت ندارم...

باز دیشب از بس غصه خوردم قلبم گرفت... باز تا مغزم تیر می کشید...

باز عزی جونم نشست و به غصه خوردنم نگاه کرد و باز غم عالم ریخت تو دلش...

بار من وانمود کردم خوبم تا اونم خوب باشه... و باز هجوم یه عالمه سوال بی جواب...

باز صبح تو ماشین رفتم تو فکر... ولی اینبار دیگه عزیز جون خودش گفت میشه به .... فکر نکنی....می خوای قلبت بگیره... می خوای من غصه بخورم؟

حالا اون بدون اینکه به من نگاه کنه هم می دونه دقیقاً چی تو مغزمه...

خداااااااااااااااااااااااااااا می خوام داد بزنم... اینقدر تو دلم داد کشیدم دلم سر درد گرفت....

اینقدر که به گذشته تلخ و آینده تلخ تری که داره میاد نگاه کردم.. چشام درد گرفت....

 امروز رفتم دکتر... خودت که دیدی چی شد؟ پس من نمی گم....

و باز هجوم یه عالمه فکر بد و جدید.... اینقدر فیلمنامه تو ذهنم هست که دارم روانی میشم...

همه از کار کردن بیش از حد من خوشحالن جز عزیز جونم...

اونه که فقط منو می شناسه...

می دونه برا دور بودن از همه چیز می رم تو کار...

اینقدر غرق می شم که فراموش کنم من آدمم و یه دنیایی هست که توش جز کار کردن ، چیزهایه دیگه ای هم پیدا میشه...

گیر داده میگه نمی خوام فردا هم بری سر کار... حالا هم داره از اون سر شهر میاد دنبالم که منو ببره اون سر شهر...

تو دلم بهش افتخار می کنم... تو دلم میگم: خدا تو این فرشته مهربون رو برا من فرستادی... پس هیچ وقت ازم نگیرش...

همیشه می گم چه خوبه تو هستی...

ولی خدا ... خدا جون ...

هیچی کاریت ندارم... فقط می خوام داد بزنم... خدا برام کامنت نمی ذاری؟

یه  نشونه.... یه علامت...

می دونم حق داری...

بگو تو مگه همیشه به من سر میزنی...مگه تو تا حالا بهم گفتی دوست دارم....

ولی خداجون تو که خوبی منو ببخش...

منو بخش ...

می بخشی... بهم لبخند  می زنی؟

برام کامنت می ذاری؟

می دونی دوست دارم؟

می دونی به کمکت نیاز دارم...

می دونی اگه فراموشم کنی دق می کنم...

می دونی اگه بهم فکر نکنی می ترکم از غصه...

خدا برام کامنت می ذاری؟؟؟؟؟

یه نشونه... یه نور کوچولو.... یه امید قشنگ...

دوسم داری؟

خدا برام کامنت می ذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




مامان اصلاح شده!!!!!!!!!!!

ما یه مامان داریم که گاهی بهش میگیم: خودمونیم ها مامان خوبه با بابا ازدواج کردی و اصلاح شدی وگرنه عین....

و مامان صداش در میاد و همینطور لجش...

خوب مگه ما چند تا مامان داریم... مجبوریم سر به سرش بذاریم دیگه...

 و اما جریان اصلاح مامان چیه؟

قابل توجه افراد مذهبی: این متن فاقد ارزش های مذهبی می باشد. لطفاً جهت آرامش اعصاب و روانتان از خواندن این پست صرف نظر کنید.

 

****

مامانم از یه خانواده مذهبی و خشک...

یعنی اونها فکر می کنند که خیلی هم آدم های خشکی نیستن... ولی خوب هستن... اما آدمند... یعنی اینکه باید صراحتاً عرض کنم که اونها کاملاً انسانهای با کلاس .. تحصیلکرده... و ادمی هستند...

خوب خیلی انسانن دیگه... یعنی اینکه من به وجودشون افتخار می کنم... مادرجونم (مامان مامانم) اینقدر با کلاس و فهمیده هست که حد نداره... تازه گاهی حرف های مادرش رو برا ما تعریف می کنه و من از تعجب تا آرنج دستم میره تو حلقم.. به خدا راست می گم...

تنها مشکلی که این وسط هست و نمیشه خوب بیان کرد اعتقادات بسیار سخت گیرانه ای که اونها دارن... البته به من ربطی نداره.. ولی این پافشاری اونها تو حفظ اعتقاداتشون و رنگ به رنگ شدنشون برام خیلی جالب و با ارزشه... حالا امیدوارم متوجه منظورم شده باشین دیگه...

مامان من هم خوب دختر اونهاست.. ولی میگه من باهمه اعتقادات اونها موافق نبودم که اومدم خانم یه آقای متشخص شمالی شدم...

می گم مامان پس از اون اول یه خورده خورده شیشه و ...

که باز صداش در میاد که اگه اذیتم کنی دیگه باهات حرف نمی زنم... و من تسلیم میشم...

مامانم یه خانوم محترم که پوشش انتخابیش چادر...

و جالبه که بدونین گاهی اوقات پیش بعضی از خانوم ها روشو کیپ تر میگیره...

میگه محرم نامحرم به جنسیت و نسبت نیست.. به نوع نگاه افراد...

(خوب مامانم خوشگله دیگه... دریغ که تو ارث دادن به ما خسیسی کرد و یه کم ..فقط یه کم به ما ارث رسید..

هنوز هم که هنوزه تو کف پوست و گونه های صورتی مامانم...)

خلاصه اینکه مامان عین دخترهاش ول نیست که.. با هر کی دست بدن... و اجازه بده که هر کی می خواد سرشو ببوسه...

مامان اینقدر محترمانه برخورد می کنه که .. اون دوست خارجی بابا که اومده بود خونه ما و با همه روبوسی کرد!!!! حتی به خودش اجازه نداد دستشو به طرف مامان دراز کنه... با وجود اینکه مامان چادر سرش نبود و  یه روسری بلند با حجاب کامل سرش بود و یه کت دامن بلند و پوشیده...

تازه اون آقاهه یه نگاه به ما انداخت یه نگاه به مامان و برگشت با تعجب به بابا گفت: حاجیه خانوم، همسرتون هستن؟!!!!!!!!!!!!!!

 

البته بماند که ما باز به خاطر اینکه کت دامن تنش بود کلی اذیتش کردیم که ... آره مامان جون ..به مامانت می گیم که اینطوری پیش نامحرم می گردی... (حالا یکی نیست به ما بگه)

و باز مامان از دست ما شاکی میشه...

خلاصه اینکه مامان جون یه مذهبی اصلاح شده است... یه مذهبی باحال که اعتقادت قشنگی داره... اینقدر قشنگ که همه اونو تحسین می کنند... حتی پسرعموهای مردم آزارم که همش سر به سر مامان می ذاشتن... تازه همش می گن: زنعمو، حالا که بچه های خودمون بزرگ شدن و رفتارشون رو می بینیم و اونها رو با بچه های شما مقایسه می کنیم ، می بینیم که چی می گفتی و چه فضای قشنگی تو خونه درست کردی که اینها اینقدر خوبن... یکی از یکی بهتر...

(خوب به من چه اونها تعریف می کنن... البته من که جز بچه های مامان نیستم... من گل سر سبد مامانم...

من که گفتم عقده خود کم تعریف شدگی دارم، شما گوش نکردین..) 

اینها همه یه توضیح بودها...

اصل ماجرا مال دیشبه...

به من چه معصومه نمی تونه تحمل کنه و برام زنگ می زنه...

تازه دلش برام تنگ هم شده... به رو خودش نمیاره..

دیشب مامان بابای زنداداشم رفته بودن اونجا...

زنداداشم یه بابای مهربون و باحال داره که من خیلی دوسش دارم...

البته اون هم خیلی به من لطف داره... و خیلی هم به همسرم احترام می ذاره... واین خیلی با ارزشه برام...

وقتی اونها میان تو خونه طبق عادت و احترام با همه دست میده... مامان جونم یه گوشه ایستاده بود و با خوشحالی به اونها خوش آمد می گفت..

پدر زنداداشم با لهجه محلی می گه: مثلاً من با حاج خانوم دست بدم چی میشه؟ ایرادی داره...

مامان با شرمندگی.. نه آقای...  ایرادی نداره.... و قرمز شد...

بدین ترتیب مامان برا اولین بار با یه مرد نامحرم دست داد...

***

نیست ما کم مامان رو اذیت می کردیم... دیشب بچه ها کلی مامان رو اذیت کردن... کلی هم اون خجالت کشید...

 

داداشی میگه مامان فقط از این نظر اصلاح نشده بود که اصلاحش کردیم... و بعد هم سرش رو به علامت تأسف تکون میده...

 

پ ن۱: خوب اینها رو معصومه خبرچین برام تعریف کرده...

پ ن۲: مثل اینکه کلی پشت خط عزی جون می مونند و بعد هم با من زنگ می زنن .. منم  صدای موبایلم رو نشنیدم .. زهره منحرف کلی می خنده میگه اگه راستشو نگی چرا جواب نمی دادی باهات حرف نمی زنم... همون موقع عزیز گیر داده بود و هی یه بند می گفت بگو چرا به موبایل من زنگ زدن؟ مگه با من  کار داشتن... که من عصبانی شدم و گفتم زهره قطع کن به گوشی من زنگ بزن... زهره هم زنگ زد و گفت: خوب حالا که با عزی جون دعوا داری فهمیدم که مسئله ای نبوده که جواب ندادی... و راست می گی... بعد میگه شاید هم فیلمت تا من گیر ندم و خیلی بدجنسانه می خنده...

معصومه که گوشی ور برداشت و باز یه داد کوچولو دیگه سر این عزی جون کشیدم.. به زهره میگه نه بابا جدی جدی با هم قاط زدن... زهره جون خیالت راحت اتفاقی نیفتاده... بعدسش هم بدجنسانه میگه ... ابلهان دعوا کنن .. معصومه باور کند..

شما جای من بودید به این خواهرهای پررو و بدجنس که به همه کار آدم کار دارن چی می گفتین؟

پ ن ۳: البته همشون داشتن شوخی می کردن تا من یه کم بخندم... می دونن این روزها من  اصلا حال خوشی ندارم... و کلی تو دلم غصه است.. ولی تو اینکه اونها خیلی رو دارن شکی نیست...

حتی به عزیز جون هم میگن راستشو بگو کجا بودی؟؟؟؟ مامانم میگه این دومادم به شما خیلی رو داده ها... تازه زهره گاهی که من بهش میگم حوصله عزیز جونن رو ندارم میدونین چی میگه؟ میگه خوب خیالم راحت شد... امشب دیگه نگران نیستم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




هيچ کس هيچی نخوره...

اول خاطره مردم که نباید سلام کرد...

فضای حادثه:

یه تصادف تو یه خیابون که هیچ مسیر در رویی نداره صورت می گیره...

ماشین سواری با وانت...

نمی گم راننده وانت کجایی بود.. ولی با لهجه خودش بخونین قشنگتر میشه...

***

مردم و راننده هایی که تو ترافیک موندن اومدن تا ببینن که چی شده...

هر کی یه نظری میده و اکثراْ هم می گن وانتیه مقصره...

خوب راننده وانت هم اعصابش خورد شده دیگه...

بالاخره پلیس میاد... و هنوز هم راننده وانت امیدواره...

مردم همهمه می کنند و هر کی یه چیزی میگه...

راننده وانت با صدای بلند و عصبانی: ساکت شین.. هیچ کی هیچ گ..ه...ی.. نخوره جز آقای پلیس...

جمعیت هم اصلا نخندیدند..

پ ن: حالا من دیشب سر یه موضوعی دلم گرفته.. ناراحتم... بغض کردم اساسی.... (اینقدر که بالاخره قبل اینکه بخوابم یه کوچولو... به مدت نیم ساعت آبغوره گرفتم تا خوب شم...) ... حوصله لبخند زدن هم ندارم...

عزیز جون هی شوخی می کنه تا شاید بخندم... میگه خواهش می کنم یه لبخند.. میام برا دل اون یه لبخند بزنم که اشکم درمیاد.. می ره تو فکر... بعد میگه یه خاطره برات بگم...

اینقدر قشنگ و بامزه تعریف میکنه که من از پل کلاک تا خونه هی می خندم... هی می خندم...

از دیشب ورد زبونم شده که هیچکی هیچ .... نخوره الا...آقای پلیس..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




اگه گفتين اينکه نوشتم يعنی چه؟

With carpet rice whit fish what

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




عزيزم کاسه چشمم سرايت... ۲

نمی دونم رضا بود یا عباس...

حالا شما فکر کنی اسمش عباس بود...

عباس جون که دست بردار نبود که... به هر حال به خاطر حس انسان دوستانش هم که شده باید با من ازدواج می کرد تا منو آدم کنه.... و البته تربیت...

اینکه دو سه بار با اون کت شلوار رنگ ... اومدن خونه ما خواستگاری و ما فقط از پشت پنجره نگاشون کردیم و هر و کر خندیدیم . .... بماند...

تو یکی از اون دفعات که اومده بودن... رفته بودن خونه همسایمون نشستن تا ما بیام...

البته اون بار واقعا ما نبودیم...

ببینین چقدر افتضاح بود که همسایمون خودش جوابش کرد...

البته ما زیاد هم با همسایه ها رفت و آمد نداریم... ولی به هر حال همسایمون از چند تا از خواسگارهایه من خبر داشت و می دونست که من حتی راضی نشدم بیان خونمون ... حالا این احمق رفته بود به اونها میگه البته جوابشون مثبته... دارن ناز می کنن... اونم درست میشه...

همسایمون هم گفته بود که اگه خودشم برات پرپر شه حاجی نمی ذاره اسم دخترشو بیاری...

تازه اینها بازم شاهکار آقا نبودن که...

من بهخاطر خود احمق یه بار نزدیک بود کتک هم بخورم... البته از دست داداشی محترم که از گرسنگی در حد مرگ رسیده بود...

تابستون بود و ما با داداشی و دوستاش رفته بودیم تفریح... مامان کمی مریض بود.. قبل اینکه بریم... تقریباً نهار رو آماده کرده بودم تا مامان جون مجبور نشه کار کنه... نهار هم یه خورشت محلی داشتیم...

نزدیک های ظهر مامان زنگ زد که کجایین بیان دوست داداشی از راه دور اومده... و الان تو باغه پیش بابا و...

ما هم تفریح کوفتمون شد و برگشتیم...

تا برگردیم...خیلی دیر بود... مامان مرغ و ماهی هم گذاشته بود بیرون و داشت درست می کرد... می گفت نمی شد که به اون غذا محلی بدیم.. شاید خوشش نیاد...

این دوست داداشی اخر معرفت بود و داداشی کلی بهش مدیون بود... خلاصه مامان رو گفتیم بره استراحت کنه و سریع جهاد سازندگی راه انداختیم و یه نهار مشتی آماده شد با تمام مخلفات ممکنه...

حالا ساعت ۱۴ شده و ما داریم از گرسنگی می میریم..

آهان یادم رفت که بگم آقای دوست داداش با بابا رفت بیرون ... حالا بابا هم رفته عروسی و ما اصلا نمی دونیم دوست داداش کجاست...

می گم نهار بخوریم میاد براش نهار می ذاریم دیگه... همه به من چشم غره می رن... نتیجه این شد که ساعت شد ۱۵:۳۰ و ما در حال مرگ نشستیم نهار خوردیم...

داداشی داره خود خوری می کنه . می گه نمی تونم نهار بخورم... دوستم تو شهر غریب دربدر شد...

مامان میگه شاید با بات رفته عروسی... دادشی هم ضعیف و لاغر... اول با آب شربت حالش رو جا آوردیم و بعد ساعت ۱۶ نهار خورد...

تو خیل خودم نشسته بودم که بابا اومد... ساعت هم حالا ۱۷ شده...

نمی شد فهمید می خنده، ناراحته، عصبانیه، خسته است و ....

که یهو دیدم دادشم با عصبانیت دم در ایستاده... می گه سیبی می کشمت... امروز ما رو حروم کردی سیبی که می کشمت...

بابا میگه کاریش نداشته باشین دخترمو... حالا بدشانسه گناه که نکرده... (این از اون تیکه ها بودها)

بعد میره سر غذاها میگه .. به به عجب سنگ تمومی گذاشتی براش دخترم....

و من هنوز هاج و واج ایستادم و دارم به فرار فکر می کنم.....

نگو جناب عباس خان اومدن منزل ما.. میگه من دوست پسرتونم... حالا خوبه بالا نیومد نکبت...

مونده پیش بابا... حالا خوبه بابا حال نداشته و حرفی برا گفتن نداشته و تحویلش نگرفته زیاد...

بعد با بابا احساس پسری و پدری می کنه و میره تا شهسوار... بابا مونده که پسرم خوب می موندی تا بیان... میگه نه حالا یه روز دیگه... بابا هم گفته بود شاید اینجا فامیل داره.. نگو آقا داشتن منزل تشریف می بردن...

بابا میگه لام تا کام هم حرف نزد...

منم با عصبانیت می گم اون زبون درازشو ندیدی...

و با ز همه چپ چپ نگام می کنن...

آهان یادم رفت ... بابا اومده بود که تا لباسشو عوض کنه به مامانم گفته که به این پسرت بگو که کسی که خواهر داره دست هر کس رو نمی گیره بیاره تو خونه...

اصلا باباجونم اخر آدم شناسیه...

وگرنه خوب یه عالمه از دوستای داداشم بودن که مجوز داشتن تشزیف بیارن منزل ما.. تازه الان با خیلی هاشون رفت آمد داریم... همشون هم با عزیزجون دوستن...

راستی یه بار هم که اومده بودن برام انگشتر خریده بودن.. از این حلبی ها.. همسایمون گفته بود...

اگه این خاطره خوب نشد، برا اینه که از صبح هی پاشدم و هی نشستم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




عزيزم کاسه چشمم سرايت... ۱

همون موقع بود که فهمیدم چه مردمان با اعتماد به نفسی پیدا میشن...

خیلی هم حوصله همکلاسیهامو داشتم... با نیش و کنایه می گفتن همشهریتو دیدی...

دختره نمی دونم با کجاش نگاه کرده بود... (البته ببخشیدها)... هر چند که بعدش فهمیدم سلیقه اش بیشتر از این نمی کشه...

همون موقع که شلوار پیچ اسکن (نوعی جنس پارچه بود گمانم) مد شده بود که هزارتا پیلی داشت ، من از اون متنفر بودم... حالا تو دانشگاه نصف ملت از اون شلوارها می پوشیدن... حالا بپوشن به من چه... رنگهاشون رو ندیدین که ..اکثراً رنگ ....................... بازم به من چه... ولی با اون تیپ بهت متلک بگن ، دلت می خواد بری خودکشی... یه مشت جوات جمع شده بودن.. تو یه مدرسه مختلط... خوشتیپ هاش یا تهرانی بودن یا شمالی... خدا شاهده راست می گم...

یه همکلاسی تهرانی داشتم.. بهش گفتم.... حداقل لباس معقول نمی پوشی... کمی مرتب باش... مردم بهت می خندن وقتی می گی تهرانیم.. لهجتم که برگشته...

تازه یکی از همشهری هام..(دختر) اونجا بود که وقتی حرف می زد.. اصلا تو مخیله ات نمی گنجید که طرف ممکنه پدر یا مادرشم مال جایه دیگه ای باشن... بدجوری لهجه داشت...

داشتم می گفتم... آقا یه دو هفته ای بود که می اومد دم در کلاس هایی که فکرمی کرد ممکنه من اونجا باشم... (البته بودم)... و از اونجایی که حتی حدسم نمیزدم که این بی ریخت ، بی تربیت همشهریم باشه.. (البته نبود، هم استانی بودیم) هیچ وقت نگاشم نکردم...

خل چل اومده به شیپورچی کلاسمون گفته.. و آمار منم از اون گرفته بود...

راستی برام نامه هم نوشت... تا منو پیدا کنه خودشم چسبوند به بورد.. حالا خوبه یکی از بچه ها دید و برام آورد.. وگرنه بساطی داشتیم...

خلاصه یادم نمیاد چطور ولی بالاخره گیر افتادم و کلی احساس از خودش بروز داد..

وای یاد صداش می افتم الان که الانه تهوع میگیرم... نه اینکه بد صدا باشه نه... یه جورهایی حرف می زد... که نمی تونمبراتون تشریح کنم.. چون خیلی بده...

همون اول گفتم: همشهری هستی باش... از آشنایی با من خوشبختی باش... ولی من از اینکه با غریبه ها همصحبت شم بدم میاد... موفق باشی.. بای بای

 

دوباره موضوعات این وسط بماند... که بالاخره بحث کشید به خواستگاری جناب از من...

منم که قربون خودم برم رک و پوست کنده بهش گفتم... نمی دونم شما چطو راین اجازه رو به خودتون دادین... ولی من اصلااز شما خوشم نمیاد.. از ادم هایی هم که با دیدن ظاهر احساس عاشق بودن می کنند متنفرم... و یه عالمه لیچار دیگه...

می دونین چی گفت؟ گفت که ... اینکه قبول کنی یا نه دست شما نیست که... من با خانوادت صحبت می کنم.. و شما مجبوری قبول کنی... دختر ها همشون ناز می کنند و ادا در میارن ولی بعد رام می شن... (خدا شاهده عین جملاتشه.. و من چون صدبار برا همه تعریف کردم خوب یادم مونده)تازه اگه خانوادت هم قبول نکردن.. می ریم همین دفتر نماینده رهبری.. عقدت می کنم...

می گم حالا اینقدر شعورش رسید که باید اول عقدم کنه... وگرنه معلوم نبود چی می گفت...

بهش می گم من اونی نیستم که شما فکر می کنین... (ظاهر مذهبی داشت و لی ظاهر مذهبی داشت ها) من اصلا خانواده مقیدی ندارم.. خودم بدتر از اونها... من الم ، من بلم، من جیم بلم و ...

گفت: می دونم... به جای اینکه بگه نه شکسته نفسی نکنین و شما بسیار بسیار محترم هستین... می گه می دونم... ولی خوب الان وقت خوشیته.. ازدواج کنی آدم می شی...

اصلا نا نداشتم حرکت کنم... بچه ها می گفتن که ما گفتین چه عشقولانه هایی داره بهت می گه که تو وارفتی.. تازه کلی بهت بد و بیراه گفتیم... آخه اونها داشتن زاغ سیاه منو چوب می زدن...

می گم منظورتون چیه؟

می گه: خوب همونطور که الان مجبور شدی چادر سر کنی خودم تربیتت می کنم...

تمام توانم رو جمع می کنم و چشمامم رو هم می بندم... هر آنچه که به دهنم می رسه می گم... البته اینم می گم که اگه آدم های بیشعوری مثل شما اینجا نبودن ، من مجبور نمی شدم چادر سر کنم... (اجباری نبود آخه)

دوباره پیغام پسغام ها و تهدیدهاش بماند...

فقط همین که خوشبختانه جناب گاو اعظم داشتن فارغ از تحصیل می شدن و من از دستش راحت می شدم...

تا اینکه دیدم طبق معمول نامه دارم... با خوشحالی رفتم ببینم کدوم عزیز برام نامه داده که با یه خط خرچنگ قورباغه که چه عرض کنم.. با یه خط میخی مواجه شدم...

آقاهه دبیرخونه کلی چشم و ابرو اومد برام... اسمشو مثل تابلو اعلانات نوشته بود وسط که خدای نکرده از چشم کسی دور نمونه... به هر حال به قول خودش نامزدم بود دیگه...

من فقط نمی دونم چطور تا دم سرویس ها رفتم... خدا خیرش بده... اینقدر ثواب کرد با اون نامه اش که نگو ... هنوز دعاش می کنم.. باور کنین...

فقط می دونم که نگهبان دم در گفت: خانم سیبی دلمو هم گرفته.. نمی گی مو هم بخندم...

و من فقط خندیدم...و اون با حسرت منو نگاه کرد... شب بچه ها نبات داغ دادن بهم تا خوب شدم... از بسکه دلم درد می کرد...

البته خودشون هم خوردن...

دیشب هر چی گشتم نامشو پیدا نکردم ... فقط کارت پستالش بود... اونم باید ازش عکس بگیرم براتون بذارم

قول می دم بعد از عید براتون نامه رو پیدا کنم و اسکن کنم ...

اخه خطش هم و نوع کاغذش هم خیلی جالب و دیدنی بود...

تا مدت ها بچه ها، منو به صرف شام و شیرینی دعوت می کردن تا خودم با صدای اون براشون نامه رو بخونم... و البته با زیر نویس هاش...

نامه هم اینطوری شروع می شد که

عزیزم کاسه چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت از آنترسم که غافل پانهی تو رود خار مژگونم به پایت...

باورکنین تنها قسمت معقول نامه اش این شعر بود...

همسر دختر عموم هنوز که هنوزه، میگه وقتی از شهر عشقت رد میشم به یاد تو و نامه قشنگت می خندم...

فکر کنم ۲۰ تا کپی از اونو رو به اقصی نقاط ایران و جهان پست کردم...

به هر حال باید آدم همه رو تو شادی هاش شریک کنه دیگه...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است....

باز هم سلام

چند روزه می خوام براتون اینو بنویسم می گم نه.. ولش کن بابا.. بذار مردم فکر کنن یه آدم خوشحال و پر انرژی هنوز وجود داره.. اونم دم عید..

ولی باید بگم که چون کلی افکارم مشوشه.. کلی فکر و خیال دارم برا خودم... و کلی مشغله و کار که باید بهشون برسم... و نمی تونم هم بخوابم تا شاید تو خواب منو راحت بذارن.. که نمی ذارن...(باور کنین گاهی نصفه شب پا می شم و سعی می کنم نخوابم... تا نکنه باز پا برهنه بدون وسط خوابم.... اخه نصفه شبی هم دست از سر آدم بر نمی دارن...).... سعی می کنم بنویسم تا از استرسم کم بشه...

تازه وقتی دارم می نویسم خوب به کم یاد خاطرات خنده دار و خوب هم می افتم ... برا همین حالم کمی بهتر میشه...

می دونم نوشته هام پر غلط املاییه... ولی کاریش نمیشه کرد.. من از اینکه برگردم ببینم چی نوشتم زیاد خوشم نمیاد...

هربار که از اول بخونم یه عالمه از حرفهامو پاک می کنم.. گاهی هم کل پستمو...

اینطوری میشه که غلط هامو نمی بینم...

خلاصه باید بگم که اگه می خندم شما زیاد دلتون نسوزه ... خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




اخبار خونه....ارث پدری

سلام

صبح به خیر ...

دیشب من مثلا زود خوابیدم... مثلا ....

قرار بود برم بخوابم که معصومه زنگ زد...

می دونستم اونجا هنوز روزه... یعنی هنوز همه بیدارن.. چون سریال مورد علاقه بابا یعنی زیر تیغ داشت...

بابا جونمخیلی با احساس فیلم نگاه می کنه... مخصوصا اینکه از پرویز جونم و معتمد آریا خیلی خوشش میاد... البته من فکر می نم چون گاهی نگاهش شبیه نگاه مادرمه...

خلاصه معصومه داشت می گفت که همه مریضن جز اون و زهره....

پارسا جونم هم آنفولانزا شده... حالا از لپ لپیهاش کم میشه...

م یگفت کلی الان حرف میزنه.. اسمشو که خوب میگه... مامان بابا هم تعطیل کرده...

یعنی اینکه اونها رو هم اسمشون رو صدا می کنه... فقط وقتی می می می خواد مامان جون میگه...

تازه دختر بازی هم می کنه...

همسایمون یه دختر داره که خیلی خوشگله... آقا می ره سر پنجره و صداش می کنه...

تازه گاهی هم مامانشو مجبور می کنه برن خونه اونها... تو رو خدا بچه های این دوره زمونه رو یم بینین...

مادر بزرگم هم رفته... نمی دونم گفته بودم یا نه... ولی پارسا یه همچین گستاخانه حالش رو گرفته بود... بنده خدا ... مامانش هم میگه که باور کن اینها رو مامان یادش میده تابره مادر شوهرش رو اذیت کنه...

مامانم وقتی مادربزرگم خونه ماست قیافش دیدنیه... احساس می کنی که داره از استرس خفه می شه...

البته خوب شاید چون بعد اینهمه سال مامانم رو یه غریبه می دونه که از یه شهر دیگه اومده و بابامو از چنگش درآورده... بیچاره مامانم..

یه همسایه هم داریم اسمش لطف الله است... پارسا جونم میره از تو حیاط صداش می کنه...

به این صورت که لپشو می کشه و می گه لپ الله و می خنده.... حالا معنی الله رو نمی دونه.. می خنده... وگرنه اگه می دونست که بیشتر می خندید...

حالا معصومه هی خبر میده و من هی می خندم... دقیقاً دوباره شدیم عین اون کفتارهای تو شاه شیر که هی هر و کر می خندیدن... البته دور از جونمون...

بابام از اونطرف میگه که امشب سر آسوده می می خوابم. چون اون مرده رو دستگیر کردن... نمی دونم قدرت بود شاید...

در پی مریضی اعضای خانواده .. باز یکی از بچه ها مریض و مهربون شده و باز جهت کسب حلالیت از اعضای خانواده دست به اعمال نیکو میزنه... (موضوعش مفصل و من حال توضیح ندارم)

یه نفر هست که ما به این نتیجه رسیدیم تصمیم داره ، هر وسیله نقلیه ای که تو خونه بابام اینهاست رو از بین ببره....

چند وقت پیش که که یه تصادف اساسی با ماشین بابام کرد... و بعد چند ماه درست شد...

چند روز پیش هم موتور بابا رو برداشت و داشت داداشی رو می آورد خونه .. که باز تصادف کردن.. حالاخوبه زیاد داغون نشدن... تلافاتی هم نداشتیم جز هم دماغ خواستگار معصومه... همون حسن جون...

معصومه میگه از دیروز به بابا می گم این فرقون (یا فرغون) رو ببر قایمش کن تا این پسره نیومده با اینم تصادف کنه گوش نمی ده...

تازه سه چرخه پارسا رو هم می گه قایم کردیم...

می گه که به این زهره نگی برات چیزی بخره ها... هرچی می خره روش می کشه...  می گه من بدبخت افتادم گیر چندتا دلال...

منم می گم خوب تو هم می خواستی کمی بیزینس من باشی... من و زهره کلمون کار می کنه... ولی تو نه...

اون چند وقت که مامان بزرگ اونجا بود... مثل اینکه بعد صبحونه صبح شعر برگزار می شد...

یعنی بابا حافظ یا پروین رو بر می داشت و برا حضار باقیمونده می خوند... البته مهم نبود کسی باشه یا نه.. چون بابا بلند شعر می خونه.... معصومه میگه تاریک هم نبود براشون شمع روشن کنیم...

دیوان پروین رو من برا بابا خریدم... پشتش هم چند خط از خودم مهربانی در بکردم...

معصومه میگه ما این لودگیمون رو از بابا ارث بردیم... (البته نمی دونم اسمش رو چی بذارم.. شاید هم مسخره بازی) می گه بابا اولش که کتاب رو باز کرد (البته برا پز دادن بود که خوند.. می خواست جلو مامانش قیف بیاد) شروع کرد به خوندن نوشته تو ... اونم یه میگه وقتی خوند .. ادای گریه کردن درارود.. یعنی اینکه انگشت شصت و انگشت اشاره رو رو چشماش فشار داد و اوهوو اوهو .. گفت...

دقیقاً همون ادایی که ما خواهرها از خودمون دروکنیم...

البته ارث هایه زیادی هست که ما از پدر بردیم.. و نمی تونم بگم... البته مهمترین ارثمون همین مهربونی و خوبیه که که نصفش مال باباست ..نصفش مال مامان... (من که نمی تونم خیلی از خودم تعریف کنم)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




چه زود گذشت......غذا تو راهی

الان همه جا رو گشتم...

اواخر آذر ماه بود فکر کنم...

چه باحال..

حتی سه ماه هم نشده...

ولی انگار تو خیلی وقته که هستی...

****

پام راه نمی افته بره خونه..

چیکار کنم...

دلم شور می زنه.. ای کاش مترو نزدیک بود...

عزیز جون برام ثبت نام نکرد...

چقدربهش گفتم... خسیس جون... تنبل جون... برو بانک... اینقدر از تو کارت من پول بر ندار....

تازه می گم چرا از کارت خودت بر نمی داری... می گه .من طفلکی هستم .. گناه دارم...

راستی چرا بابام به من پول تو جیبی نمیده؟؟؟

من همیشه بهش می گم بابا جون برام چیزی نخر... همه چی تو خونه هست.. بابا پولشو بده... اما دریغ از یه هزاری... و کلی  میخنده... شاید این اصرار من و این اداهایه منو که مثل قدیم ها باهاش شوخی می کنم رو دوست داره...

بهش می گم اگه بهم پول تو جیبی بدی باز میام اصرار می کنم غصه نخور...

یادمه یه بار من بهش پول تو جیبی دادم.. موضوعش مفصله... نمی دونین چقدر بامزه خوشحال شد... هر چند خیلی چند برابرش رو بهم پس داد.. ولی کلی ذوق کرد...

بابا عاشق اینه که بیاد خونه ما و وقتی داره میره من براش غذا تو راهی درست کنم...

نمی دونم یاد چی می افته... یا براش چه طعمی داره که اینقدر این موضوع رو دوست داره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥




يه رو زآفتابی...

می ری دم پنجره...

خوابتم میاد ... آفتاب می افته تو صورتت... یه آفتاب ملایم بهاری...

تو دلت می گی چقدر خوابم میاد... ای کاش می تونستم کمی بخوابم...

قراره امروز دوستت بیاد.... گفته برات سوپرایز داره...

تو همیشه عاشق سوپرایزی... هنوز طعم قشنگ سوپرایز تولدت تو ذهنته و هر از گاهی ذهنتو شیرین می کنه...

تو دلت دعا می کنی اون سوپرایز گل نباشه... چون غصه هات بیشتر میشه و دلت بیشتر میگیره.. چون دوست داری عزیز جون برات گل بخره... دوست نداری با دیدن گلی که دوستت برات خریده از اینکه یادش نمونده که امسال هنوز برات یه شاخه هم نرگس نخریده غصه بخوره...

*****

دوستت میاد... منتظر نمی مونی آسانسور بیاد پایین و از پله ها سرازیر میشی... آقای.. میگه خانوم سیب مهربون... با دمپایی که پوشیدی کله پا میشی ها.. تازه کل یهم آلودگی صوتی ایجاد می کنی... می دونی شوخی می کنه و یه لبخند تحویلش میدی.....

 

هر چی بهش میگی بیاد بالا قبول نمی کنه... تو از اینکه همش فکر کنی الان باید خداحافظی کنی متنفری...

از اینکه دم در بایستی متنفری... از اینکه هی اصرار کنی متنفر نیستی... ولی خوب شد که نیومد بالا... شاید تو دلت پشیمون می شدی... چون دوست نداری وقتی باهاش حرف می زنی اون تو رو تصور کنه... اونجایی که نشستی...

تا حالا سعی نکردی هیچ دوستی رو به محل کارت دعوت کنی...

همیشه بیرون قرار گذاشتی... اما این بار ... این بار شاید... شاید برات مهم نبوده.....

اون همش عجله داره و تو هیچ دلیلی نداری که بیشتر اونو معطل خودت بکنی...

داری فکر می کنی... چرا اصلا ازش خواهش نکردی وسایلتو با پیک بفرسته...

از اینکه هی اذیتش می کنی با حرفهات غصه ات میگیره...

آفتاب چشمتو مثل همیشه می زنه و متعجبی چرا اون که حالا رو به آفتاب ایستاده حتی اخم نمی کنه از نور شدید...

تو دلت می گی: چرا قبول کردی اون اینقدر تو زحمت بیفته... و باز فکر می کنی...چرا اصلا ازش خواهش نکردی وسایلتو با پیک بفرسته...

اون بهت می گه کمرت درد نگیره اینجا ایستادی و تو از لحظه ای که اومده به رفتنش فکرمی کنی... به عزیز جون گفتی مهمون داری... و اون اینقدر دوست داره که از صبح فقط یه بار زنگ می زنه تا مزاحمت نباشه.. اون یه بار هم می پرسه راستی مهمونت اومد...

نمی دونی .. هنوز نمی دونی چرا برات مهمه... هنوز نفهمیدی چرا؟ شاید هم هیچ وقت نتونی بفهمی... تا حالا اینقدر سریع با کسی دوست نشده بودی... شاید حرفهاش .. شاید صداقتش... و یا محبتش...

خیلی وقته اجازه ندادی کسی وارد زندگیت بشه... وارد فکرت و قلبت... همین دیروز بود که پیش زهرا اعتراف کردی که برا دوست نداشتن اون کلی تلاش کردی... و حالا شاید دوستت و زهرا بعد از مدت ها آخرین نفری هستند که وارد زندگیت شدن...

ولی سایه اون حس بد نسبت به آدم ها گاهی می افته رو ذهنت... تو ذهنت باز مرورش می کنی... خوب زهرا فرق م یکنه.. اونو هر روز می بینی .. باهاش نهار می خوری.. باهم چت می کنین... چون تو دوست نداشتی هیچ وقت خیلی تو محل کار با کسی رو در رو حرف بزنی... و خلاصه اونو بیشتر می شناسیش...

ولی این دوستت چی...

(بوی بد روغن پیچیده تو ساختمون و دارم بالا میارم...)

از دوستی با آدمهایه جدید خیلی وقته تجربه خوب نداری.. جز خاطرات تلخ....

خیلی اصرار می کنی که بمونه... حداقل رفع خستگی کنه... و می دونی که این حق رو نداری...

داری اصرار می کنی و لی تو ذهنت با خودت درگیری... همیشه همینطور بودی...

به خودت نهیب میزنی که نباید نگهش داری... اون کلی کار داره و همینطور قراره بره پیش...

می گی برو... ........... اگه عزیز جون بود می دونست که این برو  گفتنت از صدتا تو رو خدا بمون بدتره...

باز لج بازی می کنی با خودت با احساسش... و فقط این اخلاقت رو عزیز جون درک می کنه...

تو دلت خوشحالی که فقط عزیز جون همیشه با هر نگاهت ، با هر عکس العملت و یا حتی سکوتت همه ناگفته هاتو می شنوه.. و همون جوابی  رو می ده که تو انتظار داری...

فقط عزیز جونت که معنی جملاتت رو خوب می فهمه...

وقتی عجله داری همه حرفهات یادت می ره... همیشه همینطور بوده...

حالا که دوستت عجله داره... تو اصلاً یادت نمیاد که باید چی بهش می گفتی...

بیشتر اعصابت خورد میشه و بیشتر آزارش می دی...

اوه سوپرایزش غیر منتظره است...

بوی بچگیهات رو می ده... همون شب یلدا مبهم... همون که تو ذهنت تکرار می کرد.. شب یلدا بی کارملا نمیشه... و تو مدتها شب یلدا کارملا نخورده بودی...

اما امسال... امسال برا خودت یه کارملا خریدی و با طعم خوش بچگیهات مزه مزه اش کردی...

و هیچکس رو شریک این لذت قشنگ نکردی...

می گی آدامس برام می خری؟

خوب می دونه که تو نمی تونی از شرکت بری بیرون... یه لحظه تو دلت می گی که برم کارت بزنم و با هم بریم تا سوپر... ولی باز یادت می افته که حق نداری وقتشو بگیری....

می گه چه آدامسی...

می گه رنگ سفیدش هم خوبه ها... نمی گی عزیز جون از رنگ سفیدش زیاد خوشش نمیاد.. شاید فکر کنه.....

می گه رنگ سفیدش برا سفید شدن دندونها خوبه.. و تو می گی که ....

احساس می کنی ناراحت شده...

باز هم بهانه... تازه یادت می اد برا چی می خواستی بیاد بالا... ولی دیگه بهش نمی گی...

چون مطمئنی که اون میاد... اون میاد تا کمکت کنه...

نمی گی چون نمی خوای مزاحمش بشی... هر چند مطمئنی که میاد .....

برا همین بیشتر ناراحت می شی...

اگه اولش یادت مونده بود .. الان شاید نمی دونستی اون عجله داره و با خیال راحت و بی عذاب وجدان بالا بود... و تو می تونستی بیشتر ببینیش...

باهاش خداحافظی می کنی و اون می ره... نگاش می کنی و تو دلت می گی واستا شاید یه شوخیه... ولی اون داره میره...

می ری بالا... منتظر آسانسور می مونی.. عجله ای نداری... و هنوز منتظری که شاید برگرده...

می ری بالا و منتظری زنگ بزنه و بگه که شوخی بود...

تا حالا یه کارملا با حرص نخورده بودی...

داری حرص می خوری از دست خودت...

می دونی معده ات درد می گیره... و همینطور سرت..ولی داری حرص می خوری... چای پررنگ می خوری...

و به افکارت پوزخند می زنی...

هز کی کار میاره قبول می کنی... رییس ناراحت می شه و میگه بی هماهنگی کار دیگران رو انجام نده... و تو فقط نگاش می کنی...

سرت شلوغ شده... با خودت لج کردی...

با خودت درگیری... و باز خود زنی می کنی...

تو دلت می گی، اصلا هم نمی رم دکتر.. اگه تو اینطوری ناراحت می شی ....... اره تصمیمتو می گیری که نری دکتر... نمی دونی هنوز چرا می خوای ناراحتش کنی...

هنوز معنی کارهایه خودتم نمی دونی... شاید هم هیچوقت نفهمیدی....

ولی چه آفتاب قشنگی بود ... خوبه هوا ابری نبود.. وگرنه دلت بیشتر می گرفت...

 

 

پ ن: باز این اومد به جای اینکه منو نگاه کنه خیره  شد به مونیتور من...

این بار یه چیزی بهش می گم ها... بابا ..... من صورتم اینوره... نمی خوای اینو درک کنی...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥




اگه نی نی بود!!!!!!

سلام صبح به خیر..

خوش به حالتون اگه تو خونه اید...

من دارم از خواب می میرم...

دیشب چرا نخوابیدم؟

خوابیدم... اصلا نمی دونم چطوری خوابم برد... ولی خیلی کم بود...

حالا خوبه ساعت خونه یک ساعت جلوئه... تا یکی از بچه ها ...(منظورم خودمه)... بببینه دیره بره بخوابه...

الان سه ساله ساعت ما همیشه یه ساعت جلوئه...

یکی می گفت ..به به می بینم ساعت.... تو خونه دارین..(اون نقطه چین ها حرف سیاسی بود ها)

آخه من چیکار کنم... باید می موندم برنج دم بکشه... تا خورشت هم جا بیفته...

تازه خدا رحم کرد ها... خوابم برد و نزدیک بود خورشتم بسوزه...

برا زهرا هم دیشب کادو خریدم... و داشتم یه جعبه درست می کردم... خوب خودش کلی طول کشید... آخه زهرا کلی ناراحت بود می خوام امروز خوشحال بشه...

فرش هامونم بردن... شوهر منم اشرافی... حالا میگه تو خونه بی فرش رو یه قالیچه ۶ متری اصلا درس خوندنم نمیاد...

منم بهش می گم: بابا اشرافی... ای هلو... ای فئودال... ارباب بزرگ...

با اوصاف بالا متوجه شدین که من چقدر خونه دارم....

اصلا چند روزه فقط موقع صرف شام فقط ۱۰ دقیقه جلوس می نمایم...

حتی چایم رو هم ایستاده میل می کنم...

اگه تهران بودیم... آخ اگه تهران بودیم... امروز همچین خوشگل می خوابیدم.. تا ساعت ۹...

از خستگی تمام تنم درد می کنه...

 

 

حالا همه اینها چه ربطی به نی نی داره؟؟؟؟

خوب دیشب داداشیم زنگ زد... ما تو راه بودیم .. گفت نرین خونه.. بیان پیش ما..قراره آب طرف شما قطع بشه از ۱۲ تا ۶...

منم خجالتی کلی تعارف کردم ... هر چند باز دلم برا سپنتا تنگ شده.. خلاصه اینکه نرفتیم...

وقتی رسیدیم خونه.. تندتر از همیشه کارهامو کردم که به بی آبی نخورم.. آخه من دارم کار می کنم هی دستم رو می شورم...

اصلا آب که نباشه روانی میشم...

پیش خودم فکرکردم که برا اولین بار اینها به عقلشون رسید ک آب رو قطع کنند... اقلا دیگه کمتر کسی نیاز به آب پبدا می کنه... فقط صبحش کمی سخته که اونم میشه تحمل کرد...

بعد یهو به این موضوع فکر کردم که: اگه ما نی نی داشتیم چی... نی نی که صبح و شب براش فرقی نداره... وای اگه نی نی مونخرابکاری کرده بود و باید می شستیمش چی.. تصحیح می کنم.. باید عزیز جون می شستش چی؟ (خوب عزیز جون خودش گفته که من کاراش رو می کنم...)

و هزارتا اگه دیگه اومد تو ذهنم... بعد هم خیل یبی مقدمه برگشتم به عزی جون می گم: حالا برو خدا رو شکر کن که نی نی نداریم... و اون با چشایه گرد شده نگام کرد... قیافش عین علامت سوال بود....

منم حال نداشتم براش توضیح بدم... گفتم نگام نکن که حال حرف زدن ندارم... اخه کلا من آدم کم حرفیم..(شما خودتون که ملاحظه می کنین ...!!!)

 

 

پ ن: باور کنین اینها رو برا نی نی می نویسم... تا بدونه چه مامان با حالی داره.. و با من احساس غریبی نکنه... و هی نگه مامان اون مال دوره شما بود.. مامان شما قدیمی هستین...

پ ن خواهر شوهری: تا حالا دیدیه بودین یه خواهر شوهر به ابهت من... و با هیکل من... دلش برا زنداداشش تنگ بشه؟ لامصب دل نیست که.. آبرو هر چی خواهر شوهر رو برده... زنگ زدم برا زنداداشم .. میگه خوب بگو ... می گم کاری نداشتم.. دلم برات تنگ شده بود... زنگ زدم صداتو بشنوم...

پ ن عروسی: البته اونم آبرویه هر چی عروسه برده ها... هی غر می زنه که چرا نمیاین .. دلتون برا ما نمی سوزه... برا این پارسا جونم بسوزه که تا تکون می خوره هی می گه عمه دیب مهربون..

پ ن برادرانه: یه داداش هم داریم که خیلی باحاله... فقط برا ازدواجم احساساتشو بروز داد... و اون ماجرایه بارون... وگرنه تا دلش تنگ میشه زنگ می زنه...و میگه خوب چه خبر... تعطیلی مطیلی نیست این نزدیکیها.... مرخصی هات تموم شده... اوضاع کار عزیز جون چطوره...

و همه اینها ترجمه اش اینه: خوب چه خبر... دلمون براتون تنگ شد.. تعطیلی آخر هفته بیان شمال دیگه... باید خودکشی کنیم تا شما بفهمین دلمون تنگ براتون...

پ ن بی ربطانه: ما رفت وبرگشت مسافر داریم ... حضار شاکی نشین.. هیچکی هم با خودمون نمی تونیم ببریم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥




کمی عقده خود کم تعریف کن بینی...

سلام

کاری نداشتم

فقط خواستم بگم که کارم رو به موقع هم تحویل دادم...

مدیر عامل اومده بود سرکشی و من یه سکته زدم...

امرو زحالش خوب بود...

یه طور ی زیر چشمی و مرموزانه به من لبخند زد که می خواستم بگم... نه آقای رییس من جام خوبه بالا نمیام...

ممکنه بالا بیارم ولی بالا نمیام...

رییس هم کلی منو شرمنده نمود... چون گفت لازم نیست تعطیلات بیان... یعنی حداقا ۱۴ روز عید فیتیله است...

البته کمی هم میترسه که نیروی مهروبنشو بدزدن..

(دارم از بس از خودم تعریف می کنم خفه میشم)

خدا کنه با زنش دعواش نشه یا قهر نکنه که بهترین پناه گاه براش اداره بشه...

چون اونوقته که منم باید باشم تا قسمت فعال باشه...

دیگه وقت ندارم...

فقط اینکه من اینجا یه دوست خوب دارم .. که امرو زدلش گرفته بود.. اینقدر غصه داشت که غصه هام یادم رفت...

برا زهرایه منم دعا کنین..

باید برم به میل هام یه صفایی بدم...

کاری ندارین

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




شیشه...

شیشه ها هیچ گاه جلوی دید ما رو نگرفتند

شیشه ها معصوم تر از این حرف ها یند

آنها هر روز

بار سنگین نگاه های ما رو تحمل می کنند

که از پشت آن به یکدیگر خیره می شویم

اما شیشه ها هیچ گاه به چشم نمی آیند

ما شیشه ها را غبار روبی می کنیم

که یکدیگر را بهتر ببینیم

ما شیشه ها را غبار روبی می کنیم

که اتاقمان روشن تر شود

راستش ما شیشه ها را غبار روبی می کنیم

که اصلا دیده نشوند

شاید به همین خاطر ما هیچگاه

خودمان را غبار روبی نمی کنیم

ما شیشه ها را برای خودشان دوست نداریم

ما آنها را دوست داریم

که دیوارها را برداریم

دیوارهایی که بین نگاه های ما

فاصله می اندازد

من هیچکس را ندیدم که بگوید دل شیشه ها ظریف است

هیچکس به مهر دستی بر سر شیشه ها نمی کشد

چون آنها اصولاً به چشم نمی آیند

شیشه ها پاک تر از این هستند که ما با نگاههایمان آنها راببینیم........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




پرنده صبر کن.........

پرنده صبر کن آسمان قشنگ شود

فضا وسیع شود بیکران قشنگ شود

بیا به وضع خویش دستکی بکشیم

که حرفهای این و آن قشنگ شود

نایست ساعت شماطه دار من باید

که تیک تاک کنی تا زمان قشنگ شود....

پ ن: از تو شعرهایی بود که تو شب شعرهای دانشگاه خونده بودن...

تازه از تو نامه هایی پیداش کردم که برا عزیز جون می نوشتم

حالا یه متن هم هست که یکی از هم اتاقیهام گفته بود

تو پست بعدی ی ی ی ی ی ........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




حرفهایه پراکنده ..... بازم دلم گرفته...

اول نوشت:

اینها یه سری حرفهاست که تو لحظات مختلف و یا پشت هم از صبح تو ذهنم رژه میر ن.... خوب به من چه که اینهمه فکر وحرف تو کلمه وول می خوره... لابه لای کارم نوشتموشون... و به من هیچ ربطی نداره که از هزیان های یه دیوونه هم درکش دیوونه کننده تره.. اخطار می دم که می تونین نخونین... ولی خوب اگه خوندید هم ضرری نداره ها.. شاید یه نکته آموزنده یاد گرفتین... تازه نوسانات احساس و افکارمو رو می تونین توش مشاهده کنین.. اینقذه پارادوکس توش داره که نگو...

بازم دلم گرفته....

باز هجوم ناجوانمردانه غمهامو رو حس می کنم...

باز دیگه مونیتور رو نمی بینم...

باز خاطرات بد تو ذهنم مرور می شن...

باز مزاحمم... باز دلم می خواد برم خونه....

باز دلم برا عزیز جونم تنگ شده...

از صبح دلم براش تنگ بود... می گفت چرا نمی خوابی و منو نگاه می کنی؟ حواسم پرت میشه...

ولی می دونستم از اینکه نگاهم رو ازش بر نمی دارم خوشحاله....

بهش می گفتم: کاش می شد بریم خونه...

می گه: خوب می برمت خونه...

-ولی من دوست دارم تو هم باشی...

باز دلم بیشتر گرفته... رییس اومد...

من و میبینه.. مطمئنم دو دقیقه دیگه صدام می کنه...

***

دیدین گفتم... صدام کرد...

می گه چند لحظه بیان... می گه چرا نارحتین... من متاسفم که نمی تونم این کارها رو به کس دیگه ای بدم... خودتون بهتر می دونین که..

می گم بله و این نظر لطف شماست.. ناراحت نیستم...

می گه: اگه کسی چیزی گفته ، یا ناراحتتون کرده بگید به من... و باز همون نگرانی ها  و دلجویی ها..

می گم: نه اصلاً فقط کمی خسته هستم.. اونم رفع میشه.. به هر حال آخر ساله و خونه هیچکی بی کار نیست... شما تقصیری ندارین...

حالاهم طبق معمول روز های ناراحتی من... هر چند فقط یه بار زنگ می زنه... به بهانه های مختلف..

موبایلم رو می اندازم تو کیفم تا دیگه نبینمش...

دارم سعی می کنم دختر خوبی باشم...

کارامو تحویل دادم و به رییس می گم بهتر درست می کنم.. اگه بخواین..

ولی من هنوز نتونستم سر از سلیقه، دهن بین رییس در بیارم...

علی رغم انتظارم، رییس خوشحال...

کلی تعریف می کنه و تشکر...

کی قراره از شرمندگی من دربیاد خدا می دونه...

اوه حالا فهمیدم چرا این خط می اندازه رو نوشته هام.. من طبق عادت هر چند از گاهی کنترل +اس رو فشار می دم.. اصلاً حواسم نیست که دارم اینجا می نویسم...

دلم یه کیف و کفش خوشگل می خواد... و مطمئنم که نمی تونم انتخاب کنم... البته اگه وقت کردم برم بخرم..

عزیز جون اصلاً حرفمو گوش نمیده.. می گم: گلم لباس اسپزت هاتو اینقدر نپوشیدی تا دادم بیرون.. نمی خوای برا دل منهم شده بریم اون شلوار خوشگله رو برات بخرم؟ ....

می گم اگه این نقطه ها نبود و من نمی تونستم اونها رو اینطور بی کنترل هی بذارم تو وبلاگم حتماً افسردگی می گرفتم...

دیشب عزیز جون تا دلش خواست به زهره و معصومه متلک گفت... هی گفت خوبه دیگه با سیب جون من کاری ندارین دیگه نمیاین کرج... حق دارین نیان کمک سیب من... حالا کی موهاشو می خواد درست کنه... اصلا من نمیارمش پیش شما...

می دونم دلش برا اونها تنگ شده که اینطوری حرف می زنه... همیشه همینطور بوده... از طرفی می خواد من از این خمودگی در بیام...

پارسا جونم اسمم تا نصفه میگه ... من می میرم واسه عمه گفتنش... اصلا شاید اینقدر دلم برا پارسا تنگ شده که اینطور پاچه می گیرم...

امروز از اون رو زهاست که تابع سینوس اخلاقم تو مینیمم جا خوش کرده...

اینطرفها کسی آفتابی نشه ها...

از اینکه چند رو زه بی توجه به مقررات اداره با کمی ته آرایش میام سر کار.. حس مرتب بودن بهم دست میده... ولی از اینکه گاهی یکی تو چشمام نگاه می کنه خوشم نمیاد...

منحرف ها اون یکی می تونه یه همکار باشه که شدیداً هم مذهبیو از همه مهمتر اینکه خانومه...

خوب به من چه که همسرم از اینکه من صبح به خودم برسم خوشش میاد....

دیشب وقتی منتظر عزیز جون بودم سر قرار یه خانوم چادری با یه پوشش عجیب زیر پادر و یه آرایش غلیظ که نه.. عجیب.. اومد گفت می تونم ۲ دقیقه با موبایلتون تماس بگیرم... منم تو چشش نگاه کردم و گفتم نه....

بعد هم یه آقا با یه ماشین سیلو عجیبتر اومد و سوارش کرد و رفتن... خوب من که نباید برا دیر رسیدن مردم به ولگردی هاشون خودمو اذیت کنم....

گاهی از اینکه نمی تونم به آدم ها اعتماد کنی غصه می خورم...

گاهی زنی یا مردی و یا خانواده کوچکی کنار جاده نظرمو جلب می کنن... و هر بار عزیز جون میگه به خاطر ثواب  احتمالیش دوست ندارم امنیت تو رو به خطر بیندازم و سوارشون نمی کنه...

خوب تقصیر تو نیست که... حق داری خب... به تو ربطی نداره من خوشحال باشم یا ناراحت...

ولی گاهی دلم از این می گیره که چرا نمی تونی یه زن رو درک کنی... شایدم من نمی تونم یه مرد رو درک کنم... یا اینکه بد عادت شدم... شاید اونم همین دغدغه هایه منو داره.و زود از دستت ناراحت میشه.. شاید اونم... اصلاً ولش کن...

عزیز جون می گه: خوشم میاد که نمی تونی حرفی که مربوط به منم میشه رو تو دلت نگه داری...

البته من خیلی راز دارم ها.. خیلی... ولی اونی که مربوط به هر دومون میشه رو نمی تونم بهش نگم....

دیدم بهش گفتی خوب ترافیک چیکارش کنم... و من رفتم تو فکر... و دیدم چقدر فرق میکنه یه جمله رو چطور بگی... البته موقعیتت خوب نبود... عزیز جون من هم موقعیتش که خوب نباشه سرد حرف می زنه و بی روح... ولی وقتی میاد خونه اولین چیزی که میگه اینه.. عزیزم خیلی دوست داشتم باهات راحت حرف بزنم ولی نمی شد... می دونی اینقدر هم ترافیک بود که اعصابم خورد شده بود... دلمم برات تنگ شده بود... و از اینکه می دیدم نمی تونم زودتر بیام پیشت بیشتر لجم در اومد..واسه همین زود قطع کردم.. نمی خواستم تو هم ناراحت بشی...

و اگه بتونه راحت حرف بزنه.. هیچ وقت نمی گه ترافیکه، خب.. چیکارش کنم... همیشه میگه ترافیکه... و نمی دونم کی میام... تو غصه نخوری ها.. کمی استراحت کن و به هیچی هم کار نداشته باش .. سعی می کنم زود برسم و بیام پیشت... ناراحت نباشی ها.. خب...

و یا یه عالمه جملات قشنگ تو این مایه ها...

همین هاست که شاید اصلا به نظرت نیاد... ولی می دونی چقدر تو روحیه آدم و تاثیر خوب داره؟

می گم تو آدم نمی شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نمی شی؟؟؟؟؟؟

صد بار به خودت گفتی که بسه... مزاحم دیوونه... ولی باز دوباره... حقته خوب... هیچکی مقصر نیست... فقط و فقط تقصیر خودته... خود احمقت....

 ****

وسط نوشت: جهت اطلاع بگم که اینها تراوشات ذهن پریشان یه آدم خسته است از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۲:۳۰ خوب به منم ربطی نداره که اینهمه درهم برمه.. لابه لای کارم و افکارم می نوشتم...

****

الان باز دیوونه شدی.. خودت می دونی مزاحمی پس چرا مزاحمت ایجاد می کنی؟؟؟

آهان مزاحم کارش ایجاد مزاحمته نمی دونستم خب...

خدا اگه نوشتن نمی آفریدی...تکلیف من چی می شد...

البته تو مدرسه راحت بودیم ها ، اگه نوشتن وجود نداشت

خوب نه مشقی بود نه، نه چیزی..

راستی پس برا چی می رفتیم مدرسه اونوقت.. کسی می دونه؟

 

خوب ببین دختر خوب... تو که با من کار داری .. درست ..اینکه یه سره میای پشت سرم و کارت رو از همین پشت میگی درست.. ولی اینکه موقعی که داری حرف می زنی ذل یا ضل یا ظل یا زل می زنی تو صفحه مونیتور من و د رآن واحد تموم محتویات بالا و پایینش رو چک می کنی کار خیلی بدیه..کسی تا حالا اینو بهت نگفته؟

البته مامانت که بهت یاد نداده... ولی وقتی مامان شدی یادت باشه به بچه ات یاد بدی که این کار خیلی بدیه...

تازه طرف مقابل رو هم دیوونه می کنه...

باید یه روز وقت کنم این میزمو یه طور دیگه بذارم...

راستی خونمون که نه.. آشپزخونه بوی تمیزی میدی و برق می زنه... مثل وقتهایی که مامان میاد خونمون...

مامان طفلکی چقدر دوست داشت این چند روزه بیاد پیش ما... ولی خب مادرشوهرش خونشون.. و باید از اون مراقبت کنه... تازه خانه سالمندان هم شده .. چون دوستای مادر بزرگم میان بهش سر می زنن..

من هنوز که هنوزه نتونستم همه حرفهایه اونو بفهمم...

راستی عید هم خونه ماست... حالا سال تحویل چی میشه؟

من و عزیز جون کجاییم...

می خوام بهش پیشنهاد بدم که بریم کنار ساحل... من و اون همون ساحلی که باز فقط من واون بودیم...

می گم از حرفهام معلومه حالم کمی بهتر شده ها مگه نه؟؟؟

شما حس نمی کنین....

آزاده میگه برو خونشون یه سر بزن... ولی من اگه برم اونجا سکته می کنم.. اینو مطمئن هستم... حالا اصلاً نمی دونم چیکار کنم... عزیز جون هم میگه نمی خوام به این موضوع فکر کنم...

اصلا شاید همین فکره که منو سینوسی کرده...

جانم... آقا حج و زیارت... نه اشتباه گرفتین...

چه بده ها ساعت کامپیوتر بگه ساعت ۱۲:۴۵ و تو یهو گشنت بشه... بعد متوجه بشی که نه بابا ساعت ۱۱:۴۵ و تو باید یه ساعت دیگه نهار بخوری... تازه اصلا هم نهارشو دوست ندارم...

سالادم هم خونه جا گذاشتم...

سالادم هم خونه جا گذاشتم...

 

 

ته نوشت: چون می خوام یه متن قشنگ براتون بنویسم باید به این هذیان خاتمه بدم.. الان کمی بهترم.. چون فکر کنم کارم تموم شده... فایل ها رو تحویل دادم و رییس سخت مشغوله که اونها رو نهایی کنه.. امید وارم فکر افکت مفکت به سرش نزنه... که اصلاً دلم نمی خواد نگاش کنم...

 

 

 

****

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




خوب اسبم آدمه ديگه!!!!!!!!

سلام

اینقدر خسته هستم که نگو..

خوب آدم هر چقدر اسب هم باشه بالاخره خسته میشه دیگه..

آخه بابا اسبم آدمه دیگه، خسته میشه....

یعنی اسب که آدم نیست ولی خوب... آدمه دیگه خسته میشه...

منم آدمم دیگه.. حالا درسته که آدم نمی شم... ولی آدم دیگه...

اوه اونکه البته.. نظر لطفتونه.. ولی فرشته ها هم خسته میشن...

من بیچاره دیشب تا ساعت ۱:۴۵ که پای این کامی بودم...این کامی نه اون کامی...

قبلشم که کوزت داشت پرده می شست تو حموم ... اینقدر سرش شلوغ بود که همسر گرامی براش چایی آورد دم حموم......بعد این سیب مهربون آدم نمیشه که...دوباره حموم رو شست...

تازه وقتی رسید خونه.. اونم ساعت ۲۱:۲۰ رفت تو آشپزخونه جهت آماده کردن شام...

..........

اصلا دیشب اینقدر خسته بودم خوابم نمی گرفت...

تازه چشام گرم شده بود که پسر عمو جان اس ام اس زد برام...

هرچند وقتی خربزه می خوری باید پای لرزشمم بشینی... خوب آخه منم براش نصفه شب اس ام اس زده بودم... تا بی خواب شه..

صبح قرار بود عزیز جون جهت تقویت کوزت جون اونو ببره حلیم بخوره... ولی می دونی وقتی کوزت رو بیدار کرد چی شنید....

سیب مهربون با ناله: عزیز جون تو رو خدا بذار بخوابم... اینقدر خسته ام که حاضرم از گرسنگی

بمیرم ولی یه ربع دیگه بخوابم...

الان هم شرمنده باید برم دنبال کارام ... پس فعلاً بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




من که باورم نميشه... حالا چرا خود زنی می کنی؟

یعنی تو به همه کارهات می رسی...

یعنی همه کاراتو تحویل میدی؟

یعنی از دستت شاکی نیستن...

یعنی تو که همش تو اینترنتی .. پس کی کار می کنی...

آخه مردم یه پست می نویسن... تا فردا صبح قولنج می کنن. بعد تو ادعات میشه بههمه کارهاتم می رسی؟

تازه تو صبح تا شب که دستت به موبایله و داری اس ام اس می زنی..

عزیزجون می کشدت...

نه به خاطر پولش ها... چون که همیشه میگه اصلا مهم نیست .. کار می کنم تا تو راحت باشی..

به خاطر اینکه ..... به خاطر اینکه ..... خودت بهتر می دونی... دیگه نگم آبروت بره...

تازه شنیدم راه به راه میل همم میزنی... اوه اوه اوه... تو دیگه کی هستی...

.....................

...................

اینها تو ذهن شما هم هست؟

آره به خدا می رسم...

یعنی اگه بیشتر هم باشه انجام می دم.. گفتم که دور از جونتون من عین اسب کار می کنم..

البته هیکلمم هم همینطور تغییر شکل پیدا کرده... فقط نمی دونم چرا گوشام به خر کشیده تا اسب.. باور کنین ... آخه همه کاراشونو میدن به من....

حالا چرا نمی دونم... البته همون مشکل گوشمه...

الان هم کارم تموم شد.. منتظرم رییس بقیشو بیاره... خوشبختانه جلسه بود نتونست پا به پای من بیاد . وگرنه الان فرصت ... رفتن هم به من نمی داد...

تازه اینجا ملت نصف وقتشون صرف نهار و نسکافه و چای میشه .. که من فقط چاییشو پایه ام .. اونم همیشه یادم میره و می مونه و یخ می کنه...

خوب چشم زدم خودمو دیگه...

رییس اومد...

باید برم.. به کارهام برسم..

تا تنفس بعدی و یا شایدم تا فردا بای بای..

پ ن .. فقط خانوم ها.. اونم متاهل بخونن: یه رژ لب کشف کردم معرکه... امشب با عزیز جونم می ریم بخرم... مزایای بسیاری داره که نصفشو من کشف کردم و نصفشو عزیز جون...

البته اون قسمتی که مربوط به عزیز جونمه ارزنده تره

پ ن: امروز نوشت: دیشب نخریدم.. خوب دیر رسیدیم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




چهارشنبه سوری

وای از الان رو پام ببند نیستم...

وابی چی بپوشم که اذیت نشم و راحت ورجه وورجه کنم...

وای از حالا دارم بابت انفجارهای مهیب می ترسم..

وای شنیدم عمو چه آتیشی می سوزونه.. نه ادم خوبیه ولی خوب باید واسه چهارشنبه سوری آتیش درست کنه دیگه...

وای آش رشته های زنعمو...

وای جیغ های بنفش ....

وای چه قدر باید خوش بگذره...

بوی دود...

بوی آتیش...

وای از الان هیجان زده هستم...

دیشب به عزیز جون میگم.. اگه امسال مثل همیشه بد باشه نمی دونم چه بلایی سرم میاد..

و اون مثل همیشه مهربون دلداریم داد...

میگه نمیاد مهمونی پسر عموم شب چهارشنبه سوری..

میگه من می مونمم خونه تو با بقیه برو...

میگه حوصله ندارم هی به آدم گیر می دن که چرا.... نمی خوری..

پسرعموت آدمو شرمنده می کنه...

یادته اون بار .. چی برامون آورد... به هیچکی هم تعارف نکرد و گفت شرمنده مخصوص همسر بهترین دختر عمویه دنیاست...

من دوست ندارم که ........

و من بهش می گم.: آخه عزیزم هر کی یه عقیده ای داره.. پسرعموم هم منو میشناسه... می دونه حرفی که زدم عوضش نمی کنم... می دونه که دیگه نباید بهت اصرار کنه... حالا تو رو هم خوب می شناسه.... اگه بهت بد گذشت بر می گردیم.. تازه تو مردی .. قرص و محکم... برات نباید این جور چیزها اهمیت داشته باشه.......... اونها به نظر تو احترام می ذارن... و البته شاید یه برا بهت تعارف کنن... اونم باز برا اینکه بهت احترام بذارن...

عزیز جون راضی میشه... که بیاد... و می دونم که خوب می دونه من چقدر دوستش دارم..

پ ن۱: وای از الان می خوام از خوشحالی جیغ بکشم...

پ ن۲: راستی تو ممونی همیشه چند تا دختر که هیچکی نمی دونه دقیقاً دوست کی هستند و هم حضور دارن... و البته اکثراً هر سال مهمونهایه مشکوک تکراری نیستند... به نظر شما باید به پسر عمو بگم که حواسش جمعه... باشه یا نه!!!!!!!!!!!!!! اوه یادم اومد دوست هایه خواهرشن شاید...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




بارون

امروز بارون می بارید..

گاهی هم بارون و برف...

من عاشق بارونم... مخصوصاً بارون های بهار و بارون های اول پاییز..

وبیشتر از همه عاشق اینم که تو بارون و توسکوت زیبای طبیعت زیر بارون قدم بزنم...

می دونین کجا بارون قشنگتر میشه...

منم نمی دونم.. نه سر کاری نیست... آخه اومدم بنویسم بارون قشنگه ، و قشنگتر هم می شه اگه وقتی بباره که:

داری کنار یه ساحل شنی قدم می زنی... همون موقع که پاهات درگیر موجهایه کوچیک و شنهایه خیس و موجودات ریز تو شنهان.. و تو فارغ از همه چیز تو این دنیا فقط داری از صدای امواج لذت میبری....

بعد گفتم نه ....  وقتی داری تو یه جاده از وسط یه جنگل انبوه شادمانه می دوی و از طبیعت لذت می بری و یه آواز قشنگ می خونی... آره اون موقع اگه یه نمه بارون هم بیاد جنگل خیلی قشنگتر میشه ... تازه می تونی  سرتو بگیری بالا ، دستات رو هم وا کنی و بذاری قطره هاش آزادانه بریزن تو صورتت و رو تنت...

بعد یادم اومد  که یه جای دیگه هم هست... اونم بالای کوهه... همون کوه نزدیک خونمون... همون که وقتی رو قله اش می ایستی احساس می کنی دیگه هیچ چیز بالاتر از تو نیست ... یه حس غریبی بهت دست میده... احساس سبکی.. احساس بی وزنی ... احساس خالی بودن از زمان... حالافکرشو بکن .. فکرشو بکن اگه اونجا باشی و بارون هم بیاد چه قشنگ میشه...

یا اینکه تو این رستوران های ساحلی نشسته باشی و هوا سرد باشه ... یه چای داغ دم دستت... چشمت به دریاست و نسیم خنکش می زنه تو صورتت... یه موسیقی قشنگ هم داره پخش میشه و تو دستاتو گره می کنی دور لیوان چایت تا از گرماش لذت ببری... داری به ماهیهای کوچیکی که دور ستونهای رستوران که وسط آبن ، نگاه می کنی... و یهو بارون میگیره... وای اونوقت بارون چه قشنگتر میشه....

*********

آره من بارون رو خیلی دوست دارم.. خیلی. مخصوصا اگه وقتی  داره می باره صداشو بتونی رو شیروونی خونت بشنوی... اما اینجا که خونه ها شیروونی ندارن...

باید سرتو از پنجره تا اونجا که می تونی ببری بیرون تا بتونی یه کم بارونو حس کنی..

امروز هم من داشتم به بارون نگاه می کردم که یاد اون خاطره افتادم...

همون خاطره تلخ .. همون که باعث شده بود تنها کابوس زندگیم بارون بشه..

همون که باعث شده بود که وقتی نصفه شب بارون می گرفت... یکی می اومد پیشم ... چون می دونست .. می دونست الان من تو رختخوابم دارم عین بید میلرزم... و یا شاید از ترس زهره ترک می شم... گاهی هم وقتی بارون خیلی شدید می شد.. دیگه نصفه شب هم بود مهم نبود .. چون خونه عین روز می شد... همه بیدار می شدن.. گاهی بساط چاییو خنده هم به راه بود....وگاهی هم در عین خستگی ورق...

هنوز نمی دونم چی شد که ترس از بارون از سرم اقتاد... یادم نمیاد چی شد که دیگه نترسیدم... ولی می دونم روزهایه بدی بود... خیلی بد...

***

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تابستون من بار وبندیل وبستم به قصد سفر... هنوز یادمه بابام می گفت نکنه تا من بیام بری ترمینال... نکنه من نبینمت و بری... نمی دونم چرا... ولی خودمم هم نگران بودم... و کمی هم دلشوره داشتم... بابا اومد خودش وسایلمو برداشت.. چقدر گفت یه کم خوراکی بردار... و من هی گفتم بابا  جونم شب می رسم... تو راه هم برا خودم چیزی می خرم...

راه افتادیم بابا که هیچ وقت نگران نبود و می دونست من زود بر می گردم... چر اینقدر بی تاب بود... منو نشوند پشت راننده... صدبار گفت آقا جون تو جون دخترم.... شماره ماشین رو برداشت... به چند تا مسافر سپرد و من با تعجب نگاهش می کردم... چند بار اومد و رفت... و اینقدر موند تا من برم....

از گرگان که رد شدیم.. بارون شروع شد... چه بارونی... اینقدر باریدو بارید تا دیگه راننده و شاگردش نگران شدن...

من حرفهاشونو می شنیدم.... راننده به منکه تنها پشتت نشسته بودم گفت : دخترم صدات در نیادها .. مسافرها می ترسن... تو فقط دعا کن...

می دیدم از در ماشیم آب میاد تو... دیدم کامیونی که کنارمون بود یهو ناپدید شد...

می شنیدم صدای گریه میاد... می دیدم که راننده فقط چشم دوخته به جلو و سفت فرمون رو داره... می دیدم شاگردش در و واکرد و یکی رو که ماشینش تا نصفه تو آب بود کشید تو ماشین... شنیدم وقتی از پیچ رد شدیم صدای ریزش کوه اومد...

دیدم اگه کمی اونورتر بودیم اون سنگه بزگ لهمون می کرد.. ولی نمی دونم چرا فقط داشتم به مامان و بابا فکر می کردم... انگار زیاد نمی ترسیدم... داشتم فقط به این فکر می کردم که بابا چه حالی میشه اگه من دیگه برنگردم... به اینکه مامان با کی درد دل کنه و غصه هاشو بگه اگه من نیام خونه....

به اینکه اون کفش قشنگی که مامان دوست داشت تو پام بود و ای کاش داده بودم مال مامان باشه...

به اینکه شاید دیگه هیچ فرصتی نداشته باشم تا بهشون بگم همیشه دوستشون داشتم و دارم....

تو دلم گفتم ای خدا .. خداجون .. فقط بگم به مامانم اینها که من حالم خوبه ... بعدش دیگه مهم نیست..

نمی دونم خدا چطور صدامو رسوند به اون آقا مهربونه... همون که هی عصبانی بود و از اول که راه افتادیم.. سر بچه هاش داد می زد...

از ته ماشین اومد و گفت : خواهرم .. باباتون خیلی نگران شما بودن.. می خواین با موبایل من یه زنگ بهشون بزنین؟

من با بهت نگاش کردم... شمارمو گفتم... کلی زحمت کشید تا بگیره... به بابا گفتم ماشینمون خراب شده... شاید صبح برسم... به اونها هم بگو متظرم نباشن... بعد گفتم بابا دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده.. سعی می کنم زودی بیام... خوب... و دیگه بغضم نذاشت بیشتر حرف بزنم...

چشمک چراغ هایه یه ماشین پلیس ما رو از رفتن باز داشت... شاگرد راننده می گفت ولش کن بریم... ولی راننده ایستاد...

اما فقط ایستاد...نم یتونست از ماشین پیاده شه.. بارون زیاد بود و تو خیابون پر آّب.... از بیرون صداشون اومد که جلوتر نرید وهمینجا بایستید...

ما هم موندیم تا هوا روشن شد...

نمی دونم چقدر طول کشید... ولی وقتی هوا روشن شد... نمی تونستم اون چیزی که می بینم باور کنم...

صد متر ، فقط صد متر جلوتر از ما دیگه جاده ای نبود... یه دره عمیق بود با یه عالم آّ ب خروشان... ماشین پلیس تا نصفه تو گل فرو رفته بود...

بارون هنوز می بارید... نزدیک های ساعت 10 بند اومد و ما با ترس واحتیاط پیاده شدیم...

ا ز اونهمه ترافیک و ماشین فقط 10 تا اتوبوس.. با چند تا سواری...

کلی جسد حیوانات مرده...

داشتم به دشت پر آبی که کنار جاده بود نگاه می کردم و اینکه ای کاش بتونم به مامانم اینها بگم که من زنده ام و هنوز نفس می کشم...

****

خیلی سخته وقتی ببینی یه بچه کنارت تو تب می سوزه و نمی تونی کاری بکنی...

خیلی سخته وقتی ببینی دو تا از مسافرها .. همونهایی که تا چند لحظه پیش، از زنده بودن خودشون خوشحال بودن... جلو چشمات زیر پاشون خالی بشه و برن تا برا همیشه تو اون جنگل خروشان گم بشن...

خیلی سخته وقتی ببینی بچه ای داره از گرسنگی گریه می کنه و تو چیزی نداشته باشی بهش بدی تا بخوره..

خیلی سخته وقتی ببینی تو اون انفسا هنوز آدم کثیفی پیدا میشه که چشمش دنبال زن مردمه...

خیلی سخته وقتی ببینی اینهمه آب داره از زمین و زمان میا د رو سرت ولی تو داری از تشنگی بی حال میشی...

خیلی سخته وقتی ببینی آدم نما هایی پیدا می شن که تو اون وضعیت دنبال دزدی هستن...

***

یادمه راننده به من یه بالش کوچولو داد و یه پتو که مال خودش بود... و گفت همینجا که نشستی بخواب ... من بیدارم.. و مواظبم که کسی اذیتت نکنه... بابات منو قسم داده...

***

یه روز گذشت و ما هنوز اونجا بودیم.. اونجا که نمی دونم کجا بود... شاید یه جایی وسط جنگل گلستان...

فقط یه هلیکوپتر اومد و مریض ها رو برد...

و یکی دیگه که برامون نون و خرما آورد...

ولی من هیچی نتونستم بخورم.. هیچی... راننده برام نگه داشته بود و سهم خودشم می خواست بده به من...

یادمه وقت رسیدم خونه.. هنوز اون نون و خرما تو کیفم بود..

تا نزدیک های غروب فردا بالاخره منم تونستم همراه بقیه برم... وای از اون بالا زمین چقدر ترسناک بود.. همه جا گل بود و آب... ومردم پیاده کنار جاده مثل ما اسیر...

وقتی پیاده شدیم... یه عالمه جسد سیاه شده و باد کرده کنار جاده بود که داشتن می انداختنشون تو یه وانت...

خیلی سخته وقتی فکر کنی ممکن بود الان تو یکی از اون ها باشی...

نمی دونم چطور رسیدم خونه.... ولی می دونم بابام از غروب کنار جاده ایستاده بود... می دونم وقتی رسیدم همشون گریه می کردن...

می دونم تا 3 روز نه گریه کردم و نه حرف زدم... فقط و فقط نگاه می کردم... یادمه بابا دو روز سر کار نرفت... و به هر بهانه ای می اومد خونه

یادمه خاله هام چقدر زنگ زدن و گریه کردن ...

آخه داداشی از بس غصه داشت زنگ زده بود و کلی برا خاله گریه کرده بود و گفته بود دیدی خالجون بی آبجی شدم.. دیدی خالجون خواهر جونم برا همیشه رفت...

یادمه مامان عین کوچیکیهام بغلم می کرد و نوازشم می کرد تا بخوابم...

یادمه بعد سه روز بارون بارید... اینقدر شدید که از پنجره می اومد تو... و من پتو مو بغل کرده بودم و جیغ می کشیدم...

اره یادمه... یادمه بابا اومد و کلی دلداریم داد... همون شب بود که بغضم ترکید... وتا صبح گریه کردم...

وچقدر سبک شدم.... یادمه به مامانم گفتم که کفشهامو که خیلی دوست داری مال تو... واون اشکاش جاری شد...

 ولی نمی دونم اون کفشها چی شد...

اون مانتوم و هرچیزی که منو یاد اون روز می انداخت  چی شد... و هنوزم یادم نمیاد چطور شد که باز از بارون نمی ترسم...

****

یادمه که یه روز این خاطره رو برا عزیز جونم تعریف کردم و اون برا اولین بار پیش من گریه کرد....

بهش گفتم چرا گریه می کنی؟

ولی اون هیچ  وقت جوابمو نداد...

*****

یادمه اون سال تولدم وقتی شمعها رو  فوت کردم و گفتم که: خودمونیم ها... یه کم دیگه مونده بود که اینها رو بیارین تو قبرستون خودتون برام فوت کنین ، بابا چقدر ناراحت شد و دعوام کرد...

خوب یادمه که مادر بزرگم که هیچ وقت نگفته بود، منو چقدر دوست داره کلی گریه کرده بود برام و گفته بود بهش بگین اگه نبود دیگه خونشون صفایی نداشت...

اره شاید از همون روز بود که به قول داداشی منم شدم نوه مامان بزرگ...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




آخر هفته با کلی غصه...

سلام

شب به خیر

تعطیلات خوش گذشت..

خرید رفته بودین؟ خونه تکونی داشتین؟ خسته نباشین...

تا دیشب که از حال من با خبر بودین که...

نمی گم دیشب خوابم نبرد.. خوابیدم خیلی هم عمیق.... اوه می گین چه ریلکس بودم نه...

ولی اصلاً اینطور نیست، من وقتی خیلی نگرانم و غصه دار.. یا اصلا چند روز نمی خوابم... یا اینکه فقط می خوابم...

دیشب هم فقط خوابیدم... ولی .. ساعت 5:30 بیدار شدم.. اول فکر کردم شنبه است.. ولی وقتی یادم اومد جمعه است غصه عالم ریخت تو دلم... خودم و به در ودیوار زدم مگه حالا می تونم بخوابم...

عزیز جون رو 7 بیدار کردم.. بهش میگم خیلی گشنمه می ری نون بگیری؟

طفلک بلند شد که بره ولی خیلی دلم براش سوخت... منصرفش کردم ...

وباز دوباره فکر و خیال.. هر 10 دقیقه یه نگاهی به موبایلم می انداختم... می دونستم دوستم زود بیدار میشه... گفتم شاید از سر بیکاری ای میل منو دیده باشه... ساعت 8:30 موبایلم زنگ زد.. تا بیام برش دارم دیدم عزیز جون می گه بدو بدو بیا دوستت.. گوشی رو برداشتم و با خوشحالی گفتم بله دیدم دوستمه.. وا رفتم.؟ چرا خوب آخه اونی نبود که من منتظرش بودم....

ساعت 10 عزیز جون میگه: دوستت زنگ نزد؟ میگم نه... میگه خوب شاید خیلی خوبه که نرفته اینترنت گردی...

خودم با این تصور قشنگ آروم می کنم... ولی یه بغض کوچولو ته گلومه...

عزی جون فقط می خواد منو سر گرم کنه...

می ریم بیرون..

شلوارش رو می دم خیاطی.. تا براش بدوزه...

کتش که سر شونه هاش کمی بزرگ بود هم میدیم تا درست کنه..

یه قالیشویی کنارشه... می رم اونجا تا بگم که بیان فرش های ما رو ببرن... ه رچند سر کار موندیم...

می رم رولان... شلواری که برا پارسا جونم خریده بودم براش کوچیک بود.. البته جاش یه شلوار دیگه خریدم و دادم بهش...

حالا اومدم شلوارش رو با یه هدیه واسه عیدش عوض کنم..

نمی شه که به سپنتا جونم که تازه کوچیکتر هم هست نصف عسل عمه عیدی بدم میشه؟

منکه نمی خوام تبعیض قائل شم میخوام؟

میرم یه دست بلوز و شلوارک خوشگل می خرم تا بتونه کمی که هوا گرم شد بپوشه و بره کنار ساحل و تا می تونه بدوئه...

آخ که چه دلم براش تنگه... اینقدر دلم براش تنگ میشه.. که اونم می فهمه. گاهی شبها لج می کنه که برا من زنگ بزنه...

معصومه میگه... می ره هی می زنه رو تلفن و میگه عمه.. عمو.. ماشین ..دد...

کی میشه عسل من خوب حرف بزنه... عزیز جون میگه بذار از آب و گل درآد میریم میاریمش پیش خودمون... اصلا همینجا بره مدرسه..

البته اگه نی نی ما دختر نباشه!!!!!!!!!

بعدش هم میام خونه...

می خوام از دلش اینهمه ناراحتیمو درآرم...

پس براش نهار ماهی درست می کنم و سبزی پلو...

کلی خوشحال میشه... بعد نهار به ساعت نگاه می کنم.. این ساعت هم حالا که باید تند تند بره نمی ره که...

کار شرکت هم آوردم خونه انجام بدم... کمی نیاز به تمرکز داره.. اصلا حوصله ندارم... مهم هم نیست فردا چی می شه...

به این فکر می کنم که حالا کو تا ما بریم تهران.. پس پاشم اساسی خونه تکونی کنم.. یه امروز هم عزیزجون می تونه کمکم که...

افتادم به جون آشپزخونه.. فکرمو متمرکز کارم می کنم... نتیجه اش اینه که بعد از مدتها کشف می کنم که چطور میشه این هود رو شرحه شرحه کرد... و کامل شست... خوب فکر کنم جز سیمهاش همه رو شستم... البته جون دادم تا بتونم سر همش کنم...

عزیزجونم یه لیوان صبح شکسته بود که مردم تا همه اون ریز ریزه هاشو جمع کنم... نشسته بودم و داشتم اروم اروم شیشه شکسته ها رو جمع می کردم که دیدم کف آشپزخونه قرمز شد.. از سوزش دستم به خودم اومدم... حواسم نبود و یه مشت شیشه تو دستم فشار داده بودم...

حالا خوبه فقط دو تا انگشتم زخمی شده بود.. ولی همینطور خون می اومد... نفس نداشتم... آخه بابا من که دیگه خون تو تنم ندارم که ... حالا مگه بند میاد... مجبور شدم عزیز جون رو  صدا کنم...

زود به دادم رسید..

حالا الان اگه اینجا باز پر غلط املایی شد تقصیر من نیست... انگشتام پانسمانه و دردناک...

البته من تا ساعت 19:30 با کمک عزیز جون همه آشپزخونه رو تمیز کردم...

البته موهایه عزیز جون رو هم کوتاه کردم...

تعجب نداره که.. من ته هنرمندم دیگه... مگه نمی دونستین؟

عزیز جون هیچ آرایشگاهی رو قبول نداره... موهاش عین درویش ها هم بلند شه می مونه تا من کوتاه کنم... به خدا راست می گم

اولین بار که بعد عروسیمون عزیز جون رفت آرایشگاه و اومد ، باید بودید و می دیدینش... طرف فکر کرده بود فرداش اول مهر و باید کله یه شاگرد هیپی چموش رو بتراشه... راست می گم به خدا... در واقع کله عزیز جون رو ماشین کرده بود و یه کاکل جهت خالی نبودن عریضه جلوی موهاش گذاشته بود...

عزیز جونم اینقدر عصبانی بودکه حد نداشت.. تازه من کلی ازش ترسیدم... یادمه بهش گفتم از دست من هم یه روز عصبانی بشی.. این شکلی می شی؟؟؟؟

چند روز که گذشت و کمی موهاش بلند شد.. بهش گفتم می خوای برات مرتبش کنم... یه خورده نگام کرد و بعد هم کلشون رو در اختیار بنده قرار داد... یه همچین خوشگل موهاشو کوتاه کردم که نگو و نپرس...

آقا این شد که هر بار می گفت بیا موهامو کوتاه کن... تازه آقا با کلاس هم شده بود... گاهی هفته ای یه بار هوس می کرد موهاشو مرتب کنه... این بود که من شدم آرایشگر دربار.. تازه از اقصی نقاط کرج هم برام مشتری می اومد... شوخی کردم.. یکی دوبار هم داداشم اومد موهاشو کوتاه کردم... ولی شاکی شده بود که تو عین موهای عزیز جونت برا من وقت نذاشتی... من گفتم چرا گذاشتم . ولی خوب نمی تونم معجزه کنم که... عزیز جونم خودش خوشگله موهاشو مرتب که می کنم خوشگلترمیشه..ولی من نمی تونم تو قیافه تو دست ببرم که.. جراح پلاستیک که نیستم...

*****

از موضوع خارج شدم ها...

داشتم می گفتم.. حالاهم تا عزیز جون آماده شه من اینها رو می نویسم...آخه داریم می ریم خونه داداشی ... هر چند خیلی خسته ام و نمی خواستم برم.. ولی یه خوبی که داره شاید با سپنتا سرگرم شدم و وقت زودتر تموم شد.. پس فعلا بای بای

****

سلام

من باز اومدم.. می دونین از دوستم خبری نیست.. ...

تا فردا که من می میرم که...

خدا کنه زود صبح بشه و دوستم باهام تماس بگیره...

عزیز جون میگه خوب اوضاع خوبه که وقت اینترنت بازی نداشته و تا حالا میل تو رو نخونده... ولی من دلم خیلی شور می زنه...

باز از خدا می خوام همه چیز خوب باشه.. خوب خوب..

***

شب خوش

 

پ ن: می دونم الان روزه و شنبه هم هست.. ولی خوب من که اینترنت ندارم براتون اینو سندش کنم... اصلا ناراحتین نخونین.. منکه از اول هم گفتم نمی خواد خاطرات روز مره منو بخونین... حالا چرا کتک می زنین..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




وای چه خوبه عمو نوروز خيلی زودتر از هميشه اومده پیشم...

سلام

صبح به خیر

قبل اینکه پست هایی که تو خونه نوشتم رو براتون سند کنم.. و قبل از همه چیز می خوام بگم...

هر چند آخر هفته سخت یداشتم ولی حالا خیلی خوشحالم...

اولا دوستم حالش خوب بود...باهاش حرف زدم.. به هیچکی هم سلام نرسوند...

دوماً زهرا جونم رو بگم...

البته نه اینکه حالا جون شده ها نه...

از همون روز ها که سر میز نهار باهم راجع به زبان مشترکمون حرف یم زدیم عزیز شده بود...

اینقدر دوست داشتنی مه رفت یه گوشه دل ما و جا خوش کرد...

اینقدر که بعد عزیز جونم اولین کسیه که من و وبلاگم رو باهم می شناسه...(الان هم تعداد شون فقط ۵ تاست)

تازه منو از طریق یه آشنایه مشترک حالا از قدیم تر هم می شناسه...

خلاصه اینکه... من فکر کنم عمو نوروز منو خیلی دوست داشته... آخه دیشب اومد هی احساسمو انگولک کرد و من طبق معمول نتونستم طاقت بیارم و ادکلونی که برا عزیز جونم خریده بودم بهش دادم...

امروز هم عمو نورزو جون یه هدیه خوشگل داد تا زهرا جونم برام بیاره...

چه خوبه آدم شنبه اش با کادو شروع بشه ها...

حالا من از امروز بد عادت می شم... و هر رو زمنتظرم که یکی بهم کادو بده...

تازه عزی جون مارمولک هم یواشکی پولاشو از خودش می دزده... یعنی یه کاری کرده من حساب پولهایه جاری از دستم بیرون بره... تا اون بتونه برام کادو بخره...

پ ن: وای زهرا مهربون ممنونتم... حالا اگه منو به جرم خودبینی از تو اداره اخراج کنن تقصیر توئه...

به من چه که یه آیینه خوشگل به من دادی و من مجبورم جهت نشون دادن آیینه هخم شده هی خودمو توش نگاه کنم...

تازه آیینه ای که به من دادی آدمو خیلی خوشگل نشون میده... اینو می دونستی؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




خوبه عزیز جون من یکیه... پستی برای تو

سلام

پنجشنبه شب همتون به خیر

حالتون خوبه؟

من .. خوبم..

یعنی خوب که نیستم... ولی عزیز جون دلداریم میده و حالا خیلی بهترم...

هرچند عنوانش اینه که ..خوبه عزیز جون من یکیه... ولی موضوع یه چیز دیگه است...

موضوع برمی گرده به خنگ بازی یه سیب خواب آلود... آره خواب آلود....

من امروز رفتم سر کار.. به چند دلیل...

می تونستم تو خونه کارم رو انجام بدم و بعد برم یه کافی نتی چیزی اونو به رییس میل کنم...

ولی خوب می خواستم برم چیزی بخرم...

از طرفی هم می خواستم تو خونه تنها نباشم ... و صد البته با عزیز جونم برگردم خونه...

اما اون گفت خیلی دیر میاد و من باید تنها برم..

باز پیش خودم گفتم بازم ایرادی نداره...

می رم خونه براش خونه رو آماده می کنم.... خستگیم هم رفع میشه میتونم ازش پذیرایی کنم تا خستگیهایه این چند وقتش لز تنش بیرون بره....

تو راه خوابم برد طبق معمول.... یکی از دوستام برام اس ام اس زد...

منم کلی ذوق کردم.... جوابشو دادم و سندش کردم... هیچ وقت اینقدر سریع اس ام اس هام نمی رفت ها.. همیشه یه بار بر می گشت....

ولی از شانس من سریع سند شد....

تا به خودم بیام فهمیدم چه گندی زدم....

دیگه اصلا حالم خوب نبود...... دیگه حالم خیلی بد شده بود.... همش فکر می کردم حالا چی میشه... نکنه براش بد بشه .. وای هزارتا فکر اومد توسرم.... داشتم از ناراحتی خفه میشدم...

به راننده می گم تو رو خدا کمی شیشه رو بدین پایین آقا... اکسیژن کمه... پیرمرده نگام می کنه... میگه خانومم بیرون هم دوده دیگه اکسیژن نیست....

ولی انگار فهمیده دارم خفه میشم.... شیشه رومیده پایین.. و زیر لب میگه : جوون هم جوون های قدیم....

****

عزیز جونم داره میاد... خبری از دوستم نیست... نه اس ام اسی نه زنگی... پیش خودم می گم ابله همه چیزو خراب کردی... همه چیز ... آخ که چقدر خودم لعنت کردم.... حالافقط می تونم براش دعا  کنم..فقط دعا...

عزیز جونم میاد...  فقط 30 دقیقه حالم خوب میشه... یعنی سعی می کنم خوب باشم....

رو در براش یه کاغذ چسبوندم که: دکتر جون خوش آمدی....

کلی خندید.. کلی ذوق کرد... بهش می خندم .. می بوسمش... وسایلشو از دستش می گیرم.... می گه خسته هستم...

می گم برات چی بیارم تا خستگیت رفع بشه؟

میگه هیچی اول کمی دراز بکشم... لباسشو عوض می کنه و میره کنار بخاری دراز می کشه...

صندلیش راحت نبوده و کلی کمرش درد می کنه...

کمرشو کمی می مالم .. بهتر میشه....

میگم عزیز جونم... عزیز جونم...

با خستگی میگه بله...

می گم می تونی یه لطفی برام بکنی... میگه چیکار.. میگم دوستم ... من زندگیشو فکر کنم ریختم به هم... پا میشه میشینه... به من نگاه می کنه و انگار می بینه چه غمی تو دلم نشسته...

بغلم میکنه و می گه چی شده... با هم دعواتون شد... چی شده؟

و من تا میام حرف بزنم... اشکام جاری میشه... نه می تونم حرف بزنم و نه می تونم اشکامو جمع کنم.....

میگه گلم گریه نکن مگه چی شده؟

براش همه چیز رو میگم... میگه خوب تو حرف بدی براش ننوشتی که... میگم خوب فکرشو بکن .. اگه ببینن چی میشه... وای که م چه دیوونه ام....

 میگه چیکار کنم....

می گم خوب براش زنگ می زنی؟

نگام می کنه... می گه حتما مهمون داره سرش شلوغه... شاید پشت فرمون بوده... بعدشم یادش رفته.... برات اس ام اس بزنه..... و هر احتمالی با اینکه بگه تو خوبی و فقط نتونستی برام اس ام اس بزنی...

میگه اصلا وقتی هر کی برا خودش موبایل داره نمی ره اس ام اس بقیه رو بخونه...

م یگم من که می رم می خونم... نمی خونم...

میگه خوب ازم می پرسی این کیه چیه ... می گم نه. ول یشاید فرق کنه.... وباز گریه می کنم...

به من میگه با موبایل من زنگ بزن... اولش گوشی رو بر میدارم و بعد باز گریه میکنم....

آخه عزیز جون باز فرقی نداره.... می گم براش زنگ بزن.... توروخدا.... ولی می گه هر کاری انجام می دم ولی زنگ نمی زنم خوب من چی باید به دوست تو بگم...

می گم خوب تو رو می شناسه بگی اسمتو می شناسه.. بگو خانومم نگرانتون بود... ببین حالش خوبه.. و از طرف من ازش عذر خواهی کن...

می گه اگه دیده بودمش این کار رو می کردم ولی من نمی شناسمش....

پا می شم ومیرم.. عزی زجونم نشسته و داره فکر می کنه.....

براش شام میارم... ولی نمی دونم دارم چی می خورم...

عزی جون فهمیده و برا اینکه من باز گریه نکنم هیچی نمی گه....

بهش می گم منو می بری یه کافی نت... میگه آره... می برمت تو غصه نخور...

بعد میگه می خوای پسوردت رو الان زنگ بزن به سعید بگو برات میل بزنه....

هر چی فکر می کنم نمی تونم...

تازه حالا باید برا سعید هم توضیح بدم....

می بینه حرفی نمی زنم... میگه عزیزم .. قشنگم... غصه نخور خودم می برمت... می گه اینطوری دلت راضی میشه...

می گم نه ولی میتونم میلم رو چک کنم و یا براش میل یزنم....

بهمن میگه خوب تا فردا حتما برات زنگ می زنه.... غصه نخور...

ولی به عزیز جونم میگم که اون عین من نامرد نیست....

اون برام زنگ نمی زنه... موقعیت منو درک میکنه....

*****

حالا هم عزیز جونم داره چای می خوره تا بعد منوببره کافی نت...

تا من این پست رو برات بذارم....

تا من بهت بگم که خیلی دوست دارم....

اینقدر که دلم می خواد حتی یه لحظه ناراحت باشی...

یه لحظه زندگیت به واسطه من خراب بشه...

من و عزیز جونم از ته قلب می خوام شاد باشین... می خوام خوشبخت باشین...

می خوام که بتونم باری از دوشت بر دارم نه اینکه باری باشم رو زندگیت...

و باز از خدا ملتمسانه می خوام که همه چیز خوب باشه برات ... همه چیز .....

عزیز جون می گه:  فردا باز می ریم تا میلتو چک کنی... البته اگه با دیدن این پست برات اس ام اس نزنه....

می گه توکل کن .. آروم باش همه چیز درست میشه....

********

میگم ازاین عزیز جون ها هیچکی نداره...

من مطمئنم .. چون خدا تنها یدونه عزیز جون و اونم فقط برایه من آفریده...

یه عزیز جون که منو خوب درک می کنه....

یه عزیز جون که خیلی دوستم داره... و برا هر کی من دوست دارم ارزش قائله...

بهش می گم که بهت گفتم دوست دارم و دلم برات تنگ میشه... میگه خوب اشکالی نداره....

اونم یه دوست مثل همه دوستات که دوستشون داری مگه غیر اینه... فقط یه کم عزیز تر و مهربونتر...

*****

دوست خوبم منو بخشیدی؟ برام اس ام اس میزنی؟ حالت خوبه؟ همه چی درسته؟ آخر هفتتو که به هم نزدم؟ زدم؟ میلتو چک کردی؟

با من تماس می گیری..

من باید برم عزیز جونم خیلی خسته است و خوابش میاد...

می دونی به خاطرت چقدر تو این خیابونها گشتیم تایه کافی نت پیدا کنیم؟؟؟

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




رادیو کرج یا رادیو عظیمیه

بازم سلام

تا این فایلها جهت ارسال اتچ بشه من اینجام

دیدین گفتم تموم میشه

تموم شد

ضمناً به نکات جدید ی در پاور پوینت دست پیدا کردم که در نوع خودش جالبه..

فروشی هم نیست...

موضوع رادیو کرجه...

صبحها من و عزیز جون که داریم میام رادیو پیام گوش می دیم ..گاهی رادیو کرج .. ولی با این سواری ها که میام اکثراً اگه اول صبحی دامبول و دیمبول برامون نذارن .. رادیو کرج گوش میدن...

این مجری هایه رادیو کرج  و ایضاً نویسندگانشون یا خونشون همون طرف های کوه نور و عظیمیه است .. یااینکه تا اینها رو از تو رختخواب ببرن تو رادیو... بله دقیقاً تو رادیو... بندگان خدا خوابند..

چرا؟

نمونش اینه که الان می گم..

چند رو زپیش که برف می بارید.. تو کوچه ما که آخر برف و یخبندونه کمی برف نشسته بود.. اینقدر کم که دیده نمی شد...

بعد تو اتوبان تهران کرج که بودیم... رادیو داشت می گفت ..البته با هیجان و کلی شعف..

آهای دوستان زنجیر چرخ یادتون نره ها...... (بلند بخونین)

من که لباسام خیلی هم مناسب سرما نبود به راننده گفتم رادیو تهرانه؟؟؟؟؟؟

گفت نه کرجه.....

خوب یکی نیست به این ها بگه که کرج به این بزرگی که فقط عظیمیه و اون طرفها نیست که...

بابا این پایینتر از برف خبری نیست...

خودتون رو ضایع نکنین...

یا لااقل اولش بگین اونهایی که خونتون در ارتفاعات البرزه...

**********

یه بار هم با عزیز جون بودم که مجریه گفت....

اره پرنده ها تو اسمون دارن پرواز می کنند و من از پروازشون لذت می برم ..آهای ملت پاشین شما هم لذت ببرین و....

من به عزیز جون گفتم امروز استثناً اینقدر تاریک و ابریه که هیچ نوری تو آسمون دیده نمیشه...

مجریه ، این پرنده هایی مثل گنجشک و کلاغ که پرهاشون هم تیره است رو، تو این تاریکی و از تو ساختمون چطور میبینه...

*********

خلاصه دلم برا شما تهرانی های گرامی می سوزه که از نعمت رادیو کرج اونم اول صبح بی نصیبین..

تا شنبه بای بای

پ ن: البته اگه فایلهام سند نشد جمعه می رم کافی نت...

می بینمتون...

سند نه.. مگه می خوای ماشین بخری... سند... او کی؟... او کی نه... او کی... یعنی همه چیز درسته؟

به

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




پستی برای خدا

 خداجون من مگه چندتا عزیز جون دارم، آخه دلت راضی میشه گل من ، مهربون من، عشق من، عمر من، و تمام زندگی من اینقدر اذیت بشه؟ دلت میاد... تو که اینقدر مهربونی یه کاری کن که عزیز جونم امروز با لبخند خوشحالی و رضایت بیاد پیشم.. منم قول میدم.. قول میدم.. که همسر خوبی براش باشم.. خودش میگه قبول نمی شم... ولی خوب لااقل این امتحان براش امیدوار کننده باشه،  باشه؟

باشه خداجون؟

بعد  فروردین کمکش کن تا قبول بشه...حالا درسته من بدم و دیر به دیر میام پیشت ولی عزیز جونم که صبح تا شب یاد توئه... همیشه داره ازت به خاطر همه چیز شکر می کنه... خودت می دونی که خوبه... خوب نباید اون به آتیش من بسوزه که... تو که خودت ته ته رحمتی که... تازه من خودم خیلی دوست دارم... زیاد نمیام پیشت تا فکر نکنی حالا ازت چیزی می خوام...

خدا جون...

خداجون....

حرفهامو شنیدی دیگه مگه نه؟؟؟؟

می دونم وبلاگمو می خونی....

خودم می دونم....

آشتی خدا جون...

حالا با من قهری بعداً راجع به اون صحبت می کنیم... ولی با عزیز جونم آشتی آشتی...

مرسی...

راستی خدا جون مهمتر از همه این چیزها می دونی که سلامتی گل مهربونمه . تا یادم نرفته بگم که من دیگه طاقت ندارم عزیز جونم مریض بشه ها...

خوب  مرسی

مزاحمت نمی شم دیگه بای بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




دعای یک دوست مهربون

یکی از دوستان صمیمی همسرم دیروز می دونین چه دعایی براش کرد...

عزیز جون سیب مهربون ، امیدوارم فردا اینقدر و اینقدر امتحان سخت باشه و اینقدر سوال ها سخت باشن که همه شرکت کنندگان در یک سطح قرار بگیرین...

اینجوری رقابت خیلی آسون تر میشه برات...

پ ن: به  تجربه ثابت شده وقتی امتحان خیلی خیلی سخت باشه، اون هایی موفق ترن که کمتر بلدن... جون بی هیچ دغدغه و استرسی شانسی تست ها رو می زنن... و ابته اکثراً هم درست از آب در میاد....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




یاد استاد

این کاست یاد استاد افتخاری رو گوش کردین؟

من عاشق خیلی از آهنگ هاشم.... هاشم نه...... آهنگهاشم

ایندفعه من بد ننوشتم.. شما بد خوندین...

نمی دونم خواننده  اصلی این آهنگها کی بوده...

ولی من از دو تا شعرش خیلی خوشم میاد...

یکیشو نمی گم وقت ندارم...

یکیش هم همون روزگار کودکیه... نمی دونین چه بغضی میکنم..

اینقدر این شعر و آهنگ رو دوست دارم که نگو...

همون که می گه روزگار کودکی برنگردد دریغا.... شور و حال کودکی برنگردد...............

پ ن: من اصلا از تیکه تیکه حرف زدن خوشم میاد.. پس از نقطه چین خوشم میاد... البته یه سری از خوانندگان که خیلی هم منحرفن بدونن که منظورم از نقطه چین همین هاست............ ........................................................... نه اونی که تو فکر منحرف شماست

به جای اینتر و فاصله و کاما و غیره.... گزینه خوبیه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




باز حرفهایه پراکنده

سلام

ظهر زیبای همه به خیر

امروز باید شارژ‌باشم...

ولی باز هی اون حس ها و خاطرات بد میاد تو ذهنم....

اصلا می دونین چیه احوالاتم شده عین تابع سینوسی... آی نوسان داره....آی نوسان داره که نگو...

حالا این وسط بد به حال اونی که تو نقطه مینیمم بخوره به تور من... آی حالشو می گیرم.. آی حالشو می گیرم... که حد نداره...

حالا بدبخت یاینه که این وسط گاهی خودم می خورم به تور خودم... منم بی حافظه خودمو که نمی شناسم که.. آخه اون لحظه خون جلو چشمامو گرفته... بعد آی خودزنی می کنم که نگو نپرس....

یکی قبل از هر چیز به من بگه من چطور به این دو تا دستم و این انگشتام بگم که بابا وبلاگ نویسی یه کار تیمیه... شما چرا هی تک روی میکنین... بابا همین تک رویهاست که باعث میشه هی آفساید شه و هی اوت بزنین دیگه.....

تماشاچیا خیلی حوصله به خرج میدن که هووووووووو نمی کنن ما رو و تازه از همه مهمتر اینکه ... به مادر و خاهرمون هم توجه نشون نمی دن.... حتی هیچکی تا حالا نگفته داور دقت کن....

هان ؟  چی ؟ ... منظورم چیه؟

بابا این انگشتامو می گم دیگه... هی ریب می زنن... این هنوز ی رو. تایپ نکرده، اون یکی، اس پیس رو میزنه... اینوزی میشه که هی اینطوری م یشه... نم یکنند...

حالا بماند که حروف رو هم بهشون توجه نمی کنند و اشتباه تایپ می کنند...

دیروز رییس می گه شما با (م )و (ی ) مشکل دارید.. منم پررووو بهش می گم نه به خدا.. من با کسی مشکل ندارم... اینها با من درگیر میشن...

و باز ریس مات و مبهوت مونده بود که ای بابا مرسی روحیه... ساعت ۱۶ نهار نخورده چه حالی داره ها...

خودمونیم ... همه از اینکه من بعد از مدت ها تنها کسی هستم که درخواست ندادم جامو عوض کنند سخت در عجبند...

حتی مدیر عامل هم پیش خودش نقشه کشیده بود که اینکه اینقدر پوستش کلفته رو بیارم .. تو واحد خودم... پریروز هم قائم مقام به این نتیجه رسیده بود...

نه اینکه فکر کنین خوبم ها نه...

یه همچین چوب خورم ملسه.. و صد البته حرف خورم...

با اینهمه زبون دراز آی بی زبونم وقتی دارن در حقم اجحاف می کنن...

نمونش همون حقوقم رو که بهتون گفتم.... یه آقایی اینجاست هر هفته می ره یه الحاقیه بذا حقوقش می گیره تازه کلی هم برا من غصه می خوره... ولی من باز چون پوستم کلفته جیک نمی زنم...

بگذریم....

دیروز رو بگم که کلی خوش گذشت.. البته تا ۱۷ جون دادم  ولی بعد کلی خوش گذشت...

رفتم پایین نهارمو گرم کنم... کلی اون آقا مهربونه دلش برام سوخت..البته وقتی خودمو تو آیینه دیدم راستش گریم گرفت... بابا داغون داغون بودم...آقا مهربون برام غذا آورد... گفت می میری دختر... بعد عمری اومدی یه روز نهار بخوری...اندازه گنجیشک...کمتر این شوهرتو دق بده...

راستی اون از کجا فهمید من شوهرمو دق میدم...

خوب وقتی ادم دوست خوب زیاد داشته باشه هر روز چاق تر از دیروز میشه دیگه...

اما من چون مهمون دار شدم موقع نهار.. اوه نه ببخشید عصرونه... دوباره کم خوردم...

*********

اصلا بذارین بگم دیروز چی شد..

رییس یه متنی رو داد بیرون باش ترجمه کردن...

من هم تایپ کردم براش و کلی درستش کردم....

دیروز داشتم کارایه آخرش رو انجام می دادم که اومد گفت اینجا بنویسین مترجم ...

من هم خندمو نگه داشتم و خیلی جدی گفتم... لازمه اسم اونی که بیرون از شرکتهو ربطی به این موضوع نداره بیاریم...

اولش چون فکر کرد جدی دارم می گم و منظورم تیکه و این حرفها نیست.... کمی مکث کرد... ولی این خنده لعنتی که نمود سرجاش .. من یهو پقی زدم زیر خنده...

وای نمی دونین رییس چه شکلی بود...

برا اینکه بیشتر از این گند نزده باشم.. بهش گفتم آقای ... خواستم بخندید تا کمی از استرستون کمتر بشه....

البته بعد اون هی خندید هی خندید...

اینقدر که به سرفه افتاد رفت تو اتاقش...

حالا منکه نمی تونم برا بقیه توضیح بدم که بابا به خدا رییس با من خیلی هم خوب نیست که...

نمی دونین این دوست عزیز جون که همکار منه چطوری نگام می کرد...

داشت پیش خودش می گفت .. ای لعنتی دست هر چی پاچه خواره از پشت بستی....

شاید فکر می کرد حالا که رییس می خنده من حقوقم بیشتر میشه....

*********

دیگه فعلا بسه...

باید به بقیه کارم برسم....

اهان سو تفاهم نشه ها... من کارامو به موقع تر از موقع تحویل میدم...

به من چه که خیلی واردم...و کارمو خوب بلدم...

تازه از بهینه سازی در وقت هم استفاده می کنم..... شما غصه منو نخورین...

اون یه ذره هم اگه کم کاری شد به من چه... هر چی پول بدن همون قدر آش می خورن...

*******

من چند روزی میشه که خوره ریاضی افتاده به جونم...

بد جوری دلم می خواد بشینم ریاضی بخونم و مسئله حل کنم...

تازه دلم برا شعر هم تنگ شده...

*********

دیگه رفتم ...  خسته نشدین هی خوندین هی خوندین؟؟؟؟

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




اورجینال....

به نظر خیلی دور نمیاد.....

فکر نمی کردم بهمون خوش بگذره....

وای من و عزیز جونم چقدر باهم رقصیدیم...

اولش داشتم خفه می شدم....

یه عمر تو شرکت پیش اونها مقنعه و مانتو ....

حالا .... تقصیر این عزی جونه بهش گفته بودم لباسم بازه... روم نمیشه...

گفت بابا اینجا مجلس زنونه مردونه جداست....

گفتم دوماد که بیا فرقی نداره که... من روم نمیشه...

میگه بابا اون که بچه بدی نیست که تازه اون امشب فقط حواسش به یه نفر....

وای که داشتم می مردم....

دستام رو جمع می کردم... یقه ام باز می شد...

یقه ام رو جمع می کردم خوب دستام رو باید بالا می اوردم....

مرده بودم .... و تو دلم خودم رو لعنت می کردم.... یه دامن بلند البته با چاک بلند با یه ...

ولی اصلا حرفم این نیست....

اون شب یه ساعتی گذشت داماد برا خودش م یاومد می رفت..

خانومها در رفت و آمد بودن...

چند تا هم جوانک در تردد... بقیه مردها تو سالن خودشون بودن...

البته تو طبقه خودشون... نامزدی تو خونه بود...

هی فکر می کردم که چرا عروس نمیاد... هی چرا عروس نمیاد....

خواهر دوماد که با هم آشنا بودیم اومد و گفت که عروس خوشگل ما رو دیدین؟

من خوبه حالا نگفتم مگه از آرایشگاه اومده...؟ گفتم نه افتخار آشنایی پیش نیومد...

عروس خانوم رو به من معرفی کرد و من دهنم وا موند...

البته خیلی سعی کردم جمع بشه...

تا حالا ندیده بودم عروس اینقدر سبک باشه...

البته هم از نظر وزن هم از نظر رفتار...

ولی انگار خیلی از حرکاتش آشنا بود... هی فکر کردم هی فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

برا خانواده ا یمثل اون عروس و مثل اون دوماد اون لباس برازنده عروس نبود... اصلا پارچه لباسش از این دو تومنی ها بود... حالا چو ن شمایین ۴ تومن...

یعنی می دونین چیه اون برازنده عروس نبود...

آرایشم که نداشت... یعنی داشت ولی یه جوری بود....

حرکات عروس و نگاههاش موقع رقصیدن افتضاح بود... یاد فیلم .... دچار تهوع می شدی وقتی این اداها رو می دیدی... بیشتر از اینکه عاشقانه به نظر بیاد .... ....انه بود...

ولی خوب به من چه ....

مهمونها از لحاظ رفتار و پوشش کاملا قابل تفکیک به دو دسته ... مهمونهایه داماد و مهمونهایه عروس بودن....

اوه البته من مهمون داماد بودم... همکار داماد... خانوم دوست صمیمی داماد.... بیشتر از خانوادش صبح تا شب ریخت ما رو می دید والبته اکثرا شام و همیشه نهار و صبحانه را با هم صرف می کردیم...

عزیزجون راست می گفت.  داماد سنگینتر از این بود که چشماش با دیدن من و امثالهم گشاد بشه...

برق شادی تو چشماش بود... و چند بار اومد و اظهار خوشحالی کرد از اینکه قدم رنجه کردم و تشریف آوردم....

شب خوبی بود خوش گذشت....

بعد نامزدی... تا ساعت ۳ داشتم برا عزیز جون از رفتارهایه عجیب و غریب عروس می گفتم...

یهو یادم افتاد که عروس کاراش شبیه کیه...

اره شبیه بازیگر نقش اول زن تو فیلم اورجینال .........

اوه اشتباه نکنین.. نه قیافش نه آرایشش و نه لباسش مثل اون نبود... داشت سعی می کرد تقلیدی از اون باشه....

به عزی جون گفتم که ممکنه عروس و داماد از لحاظ مالی تو یه سطح باشن، ولی از لحاظ فرهنگی با هم خیلی فرق دارن و....

************

دو بار هم با هم شام رفتیم بیرون....

خانومش خیلی خاکی بود...

خیلی مهربون...

خیلی صمیمی... و البته هنوز کمی جلف...

ولی من شرمنده شدم... عزیز جون خیلی رک بهم گفت دیدی سیب جونم اشتباه می کردی...

و من هم قبول کردم....

فایلهام ریخته بود به هم... ولی خوب خوشحال بودم که خوشبختن...

*************************

تا اینکه دیشب....

دیشب عزیز جون گفت که دارن از هم جدا می شن...

یه دوسالی فکرکنم گذشته... بعد دوسال نامزدی.... نه شایدم یه سال

....... داشتم شاخ در می آوردم.....

آخه نمی دونین چه عجیب بود ماجرایه طلاقشون..........

من هنوز تو شکم ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥




زندگی پراز حس های قشنگ و زشت...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی می دونی شب نباید بری کرج

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی ساعت ۱۹ و هنوز کارت تموم نشده بری

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی رییس می گه با آژانس برو

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی نیم ساعت منتظر آژانس می مونی

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی می دونی مهمونی و دوست خوبت می دونه تو خسته و ای همه چیز رو برات مهیا می کنه

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی که رسیدی خونه دوستت می بینی همه دارن راجع به فیلم های دی وی دی تو حرف می زنند و تو با بهت و بغض به عزیز جونت که سرش رو انداخته پایین نگاه میکنی و اون هیچی نمی گه

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی کوروش رو بغلت می کنی و اون یواشکی تو گوشت می گه خاله سیب جون من تو رو خیلی دوست دارم تو خاله منی مگه نه

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی می دونی باید بعد شام کلی کار انجام بدی و ساعت۲۳ شده... و تو هیچ کاری نکردی

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی کوروش سرش گرم پلی استیشن خودشو و به تو و کامپیوترکاری نداره

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی می بینی که باز بحث فیلم هایه توئه و هنوز عزیز جون هیچ حرفی در این مورد نزده که ...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی یه عالمه از کاراتو انجام میدی و بهاین فکر می کنی که فردا راحتتری

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی نمی تونی فایلهاتو با خودت برداری و باید همه اونها رو فردا باز انجام بدی...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی کوروش می بوسیش و اون می گه خاله من پیش تو بخوابم ولی بچه شما نمی شم ها عمو حرف بد می زنه...می گه بازیهات لختین..

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی می شنوی که یکی از دوستاتون چه مسخره قراره از زنش جدا شه...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی راحت خوابت می بره

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی ساعت ۴ از خواب بیدار میشی و ۲۰ دقیقه طول میکشه تا بفهمی که کجایی و ...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی به موقع میای سر کار در حالی که فقط ۱ ساعت توراه بودی

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی میبین یرییس زودتر از تو سر کاره و فقط هم منتظر توئه...

آخ که چه حس خوبی بهت دست میده.... وقتی می بین یاین پست داره تموم میشه و تو از اینکه یه سری جمله تکرای بخونی راحت میشی

آخ که چه حس بدی بهت دست میده....  وقتی می بینی سیب مهربون به ور زدن هاش خاتمه نداده

.................

آره صبح تا شب زندگی پر از حس های خوب و بده.... اگه بخوای به همه اونها فکر کنی که،  نمی تونی زندگی کنی...

شما رونمی دونم ولی من نمی تونم زیاد فکر کنم (البته الان به اندازه کافی فکر می کنم ) ....چون چند وقته حس هایه بد بیشتر از حسهایه خوب تو زندگیم وارد شدن... اونم شاید به یمن اومدن بهاره....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥




کاست سیب مهربون

سلام

عصر به خیر

من می خواستم چند تا پست دیگه که هنوز ننوشتم رو براتون بنویسم ولی داشتم برای یکی از دوستام میل می زدم که یاد اون روزهایه سخت افتادم....

اون موقع که دانشگاه می رفتم....

وای که چقدر دلتنگ خونه بودم....

یادمه یه روز تو تابستون احساس خوش صدایی بهم دست داده بود و یه کاست دادیم بیرون...

هیچ وقت فکرنمی کردم که کاستی که با اونهمه خنده و شادی پر کرده بودم یه روز بشه تنها لالایی برا آرامش پدرم...

وای بابا جون که من خیلی دوست دارم....

اینقدر دوست دارم که نمی تونم بیان کنم....

خودتم می دونی که چون دوست دارم اون لپ هایه تپلیتو می کشم....

یا اینکه همش قلقلکتم می دم....

بابا جون دوست دارم....

اره داشتم می گفتم.... یه شب که بعد از مدتها رفته بودم خونه... معصومه گفت که این نوارتو جمع کن دیگه...

گفتم کدوم...

گفت همون شاهکار قرنتو.... بابا اینقدر شبها موقع خواب این نوار رو گوش کرد و زیر پتو گریه کرد که ما دلمون ریشه.....

باورم نمی شد... گفتم شوخی نکنین.. منکه همش دارم می خندم....

معصومه گفت وقتی می خندی بابا میگه : آخ تی خنده قربان...

وقتی مثلاً دارن منت می کشن تا بخونی، میگه :آخ تی ناز قربان...

تی قشنگ صدایه قربان... تی شعر قربان...

بعد هم به قول خودت عاشقانه (همون آهنگ های شدید) می خونی ... بابا گریه می کنه...

نوار رو خاموش می کنیم بابا دعوامون می کنه....

کی میشه از دست تو راحت بشیم...............

تازه اولین شبی این نوار رو شنید از همه دردناک تر بود...

میگم چرا؟

میگه هیچی ما داشتیم به صدات می خندیدیم که دیدیم بابا سراسیمه داره تو اتاقها رو میگرده و میگه ناز من کجا قایم شده......

وقتی هم مافهمیدیم موضوع از چه قراره که دیگه خیلی بد شده بود و بابا غصه دار به ضبط داشت نگاه می کرد...........

حالا نمی دونم اون نوار رو بابا کجا گذاشته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥




يه آپ بی نظير

سلام شب خوش

یادتونه که من داشتم می مردم

ولی هنوز زنده ام

و دارم نفس می کشم. ..پس هستم

این اولین آپ سیب مهربون در انی ساعت از روز که چه عرض کنم در این ساعت از شبه...

جاتون خالی کلی خوش گذشت..

یعنی داره خوش می گذره....

الن اصلا نمی خواد دلتون برام بسوزه...

چرا؟

وای از دست این چراهایه شما...

خوب به خاطر اینکه من می خوام بشینم و به کارهایی که قراره فردا تحویل بدم یه سر وسامونی بدم...

الن هم کلی کار دارم..

 پس تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥




حرف هايه پراکنده

سلام

شب خوش

من کجام ؟

خوب معلومه سرکار... هم سرکارم .. هم سرکار....

دارم نفسهایه آخرمو می کشم

به خدا راست می گم

الان رییس اومد و منو دید دلش برام سوخت...

البته زیاد نسوخت ها... گفت صبح زود بیا اینها رو تموم کنیم...

من چیکار کنم... رییس قربونت برم به هر کی می گم حقوقم چنده به من می خنده...

خوب حق داره دیگه... آخه این حقوق سه ماه آزمایشی بود...

قرار بود خیلی بیشتر از این حرفها باشه...

ولی خوب خیلی بیشترش حرف شد...

همون اوایل یه نفر بود که مدرکش از من کمتر بود یه بار فیششو اتفاقی دیدم دهنم وا موند...

تازه فهمیدم چرا وقتی حقوق میدن اون کلی ذوق زده است...

من تنها کاری که نمی تونم انجام بدم ..گرفتن حق اونم از نوع پولیه...

عزیز جون می دونه که اگه هیچ وقت پول نداشته باشم... هیچ وقتش هم بهش نمی گم به من پول بده... من  از این کار متنفرم...

حالا هم منتظر آژانسم... کرج هم نمی رم...

ای خدا حالا کی حال داره با کوروش کارتون ببینهو پلی استیشن بازی کنه....

چقدر خسته هستم...

خیلی خسته...

راست یکسی عزیز جون منو ندیده؟؟؟

از یابنده تقاضا می شود اونو پیش خودش نگهداره...

چرا؟

خوب از صبح خبری ازش نیست...

هر بار هم ه زنگ زدم میگه .. عزیزم بعداً تماس میگیرم...

اینها تو جلسات مغزشون پوچ نشد؟

اهان این آقا خارجیه که همیشه به همه می گفت هلو... هلو نه ... هلو...و به من می گفت سلام ... رفت...

به من گفت من دارم شما رو لیو می کنم...

منم با قیافه متاثر گفتم من از لیو شما به وطن بسیار سد هستم... دلم براتون تنگ میشه...

حالا اون رفت...

یه نکته... این خارجی ها میان ایران چاق میشن...

ولی این ایرانی ها می رن خارج لاغر میشن...

تا حالا توجه کرده بودین؟

دیگه اینکه امروز از بس فشار کار زیاد بود و عوامل جانبی هم همینطور من کمی آبغوره گرفتم...

از پایین خبر رسید که ماشین هم نمیاد... هیچ جا ماشین ندارن..

راستی دوست جونهایه عزیز توجه داشته باشن که من تا اطلاع ثانوی بیزی هستم...سر فرصت یه سری بهشون میزنم..

چقدر خودم رو تحویل گرفتم...

نیست این دوست جونها صبح تا شب همش منتظر منن...

اگه اونهایی که تقاضایه لینک کردن غصه نمی خورن باشه برایه بعد از این پروژه... به درخواست هاشون رسیدگی میشه... (قابل توجه رسول خان عجول)

راستی یه نکته... چند وقتیه که شارژ موبایلم زود به زود تموم میشه... شما میتونین جهت یافتن پرتقال فروش به تره بار فروشی سر کوچه بعضی ها مراجعه کنین... بعضی ها کین... خوب محمود رو می گم دیگه...

هیس... مگه نگفتم حرف سیاسی ممنوع...

آخ که عزیز جونم لذت می بره وقتی من ... سرکار خانوم سیب مهربون دارم تفسیر سیاسی می کنم.... اصلا عاشق نکته سنجی من شده بود که با من ازدواج کرد...

خوب اون موقع مهمترین نکته عزیز جونم بود که من به اون توجه کردم و اون به من.... حالا هم با هم ازدواج کردیم... راست می گم به خدا....

وای که یاد خاطرات قشنگ و زشت اون موقع افتادم....

یادمه بعد عقدمون اولین باری که اومد خونمون شب تولدش بود... خودش هم یادش نبود...

کلی بچمو تحویل گرفتم.. کلی ذوق زده و خجالت زده شد...

عکس تولد اون شبش رو   از عکسهایه احمقانه عروسیم بیشتر دوست دارم... اینکه چرا ا حمقانه است به خودم ربط داره...

البته دو تا عکس اولش که کوچیکشو دادیم خدمت مدعوین دوست دارم ها...

خبر رسید که ماشین اومد

پس تا فردا صبح بای بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥




به شما هم می گن پدر مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداییش بابا تو دیگه کی هستی؟؟

به تو هم می گن پدر... نه خداییش...

مامانی تو که مامان نیستی؟

من یه روزی شبیه شما میشم....

 

...........................

دیشب باباجون زنگ زدی به موبایل عزیز جون ... ولی خوب من جواب دادم... کلی اولش دلم گرفت...

گفتم چرا برا من زنگ نزدی...

شما کلی نازم کردی و باز اون شوخی های همیشگی که بغض غربت رو می اندازه تو وجودم...

هی منو می بره به روزهای قشنگ با شما بودن... اون روزهایه که من نازترین دختر بابا بودم..

یادته به من می گفتی فرشته...

یادته.... بعد به مامان گفتی فرشته بزرگ.. من معترض شدم و تو گفتی که اگه فرشته بزرگ فرشته نبود که الان همتون افریت بودین.... اون از فرشته بودنش به شما کمی قرض داده...

نمی دونم اینها رو کی یاد عزیز جون من داده ... اونممی گه اگه همه نی نی کوچولو هایه دنیا ناز باشن.. تو نازترینی...

اینقدر لوسم کردی که زودرنج شدم دیگه....

مامان جون باز داره عید میاد و می دونم خیلی خوشحال م یشدی اگه پیشت بودم و کمکت می کردم....

می دونم اگه کمکت می کردم باز تو یاد گذشته می افتادی و خلاصه یه جوری می اومدی به من می گفتی دختر نازم هنوز هم تو دلت از من ناراحتی و من بغض م یکردم و می گفتم اگه خیلی سوال کنی می گم آره....

ای کاش همه ناراحتی ها ... اندازه همون لنگه کفش شب عید بودن.... ای کاش همه سوئ تفاهمات زندگی مثل اون سوئ تفاهم ساعت روز اول عید بودن...

همون که ما فکرمی کردیم تو رو خیلی می خندونیم تو اولین رو ز عید... ولی..........

همون عیدی که من حتی نموندم تا ۱۳ بشه و رفتم دانشگاه... همون ترم بود که شاگرد اول شدم.... و تو گفتی چه سوئ تفاهم با برکتی.. یکی از بچه ها تنبلی رو گکذاشت کنار و درس خوند...

ولی دیشب من به این نتیجه ای که خیلی وقته رسیدم کاملا ایمان آوردم که شما اصلا ادم نیستین....

شما تا حالا اون روتون رو کامل به من نشون نداده بودین.....

و من پیش خودم گفتم یعنی من یه روز مثل شما میشم...

شما کاری کردین که عزیزجونم بره تو فکر... می دیدم که تو چشماش یه حلقه اشکه...

تازه بهانه گیریهاش هم برام آشناست...

معترضانه به من میگه چرا به همه گفتی من امتحان دارم...

منکه چیزی نخوندم... منکه آماده نیستم و ....

اره باباجونم...

من همیشه به تو مامان افتخار می کردم....

ولی دیشب ....

دیشب به این نتیجه رسیدم که شما رو خدا اشتباهی فرشتاده رو زمین...

شما دو تا فرشته این...

اره فرشته....

همونی که همیشه به همه ما می گفتین...

شما هر دوتون فرشته این...

مامان که به پسرها هم می گفت فرشته....

دیشب کلی تو دلم ذوق کردم...

آخه باباجون حالا درسته من مهندس نشدم و لی خوب به من هم می گفتی دیروزت مبارک...

می دونی چقدر عزیز جون خوشحال شد... می دونی وقتی بهش می گی پسرم از راه دور می بوسمت چقدر خوشحال میشه...

می دونی وقتی می بینه اون براتون مهمتر از منه چقدر اعتماد به نفس می گیره...

تازه مامان خوبم وقتی دید اصلا با من کاری نداری و می خوای فقطو فقط با اون حرف بزنی و به اون روزش رو تبریک بگی کلی شگفت زده شده بود...

وای که شما دوتا فرشته همیشه منو با کارهاتون غافلگیر می کنین...

خوب بابا جون برا توهم یه نی نی میاریم...

از خدا بخواه سالم باشه و اگه دوست داشت دختر... تا تو باز خوشحال تر از همیشه بشی...

 

نمی دونی کلی ذوق کردم که حاضر شدی از حقت بگذری و گفتی تو دست بکار شو من مامان رو می فرستم پیشت و خودم گاهی بهش سر می زنم...

این یعنی ته ته فداکاری...

من بعید می دونم خوابت ببره اگه مامان پیشت نباشه...

خیلی باهاتون حرف دارم...ولی حیف که شما هیچ وقت نمی تونین وبلاگ منو بخونین....

من به شما افتخار می کنم و دوستتون دارم...

هم من هم عزیز جون..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥




من دختر خوبی شدم...

سلام

صبح به خیر

من هنوز کارم رو شروع نکردم...

چرا؟

چون خلقم تنگ میشه..

تازه دیروز کلی هم کار کردم و الان جلوتراز برنامه زمانبندی هستم...

دیروز که نه دیشب عزیز جونم اومد دنبالم...

تا برم تو ماشین... اندازه ۵۰ متر می خواستم راه برم ها.... جونم دراومد... نا نداشتم...

عزیز جونم خیلی ترسیده بود... رفتیم برام قرص خرید وکلی خوراکی... انگار من بشکه هستم.. البته از نظر ظاهر هستم ولی باور کنین اینقدر هم پرخور نیستم که...

من فقط تونستم کمی شیرکاکائو و دو تا قرص بخورم.. همین... عزیز جونم گفت که کمی بخواب رسیدیم بیدارت کنم...

نمی دونم چطوری رانندگی می کرد.. همش حواسش به من بود و هی منو نگاه می کرد..

آخه حق داشت بترسه... رنگ تو صورت نداشتم... اینقدر بی جون بودم که نتونسته بودم در ماشین رو باز کنم یا کمر بندم رو بکشم تا ببندم....

بمیرم برا عسلم.. کلی غصه خورد.... تازه من دیوونه یه سوال ازش پرسیدم... دیدم اشک تو چشمام جمع شد... و سعی کرد با حالت شوخی بگه : البته سوال به جایی بود و باید ما درباره این  نکته بحث کنیم.... منم دوبراه شروع کردم به چرت و پرت گفتم تا یادش بره ازش چی پرسیدم...

چشمامو بسته بودم داشت خوابم می برد که موبایل گلم زنگ زد... دیدم جواب نمی ده... بهش می گم چرا جواب نمی دی..می گه ولش کن کار مفت می خواد... تو که دیگه دوست نداری من برا کسی مفت کار کنم...

منم گفتم خوب نه اینکه پرسیدن نداره... دور از جونت کم ازمون بیگاری کشیدن...

نگاه کردم دیدم اوه .. جناب آقای بی ایکیوست که...

نمی دونم چرا مردم اینقدر ایکیوشون پایینه...

طرف اینقدر می دونه که عزیز جونم کلی حالیشه...و میاد دنبالش.. نمی دونم چرا فکر می کنه که ایکیو نداره؟

می خواد یه قرارداد چند میلیاردی ببنده... عزیز جونم تو پرزندته هاش براش فایلها و مطالب رو آماده کنه .... تازه مشاوره هم مفت بهشون بده... بعد حتما قول بده که با خانومت یه باری بیاین بریم فرحزاد...

تا خود کرج اگه گذاشت من بخوابم... مرتیکه کچل... (اوه البته این آقا تاس تشریف دارن... شانس من و هادی همینه... هم خودمون کچلیم هم دوستامون...)

عزیز جون دیگه پسر خوب شده میگه تا قرارداد نبنده یه دونه کاغذ هم بهش نمی دم.. تا همینجایه قراردادشم برا اینکه نکنه نتونه قرارداد رو بگیره مفتی کمکش کردم...

.....

رسیدیم کرج... عزیز جونمم منو برد تا یه شام مقوی بخورم... اونم نتونستم... بعدشم که رفتیم خونه... کنار بخاری که دراز کشیدم بیهوش شدم... تا ساعت ۱۲ که عزی جونم برام اب و قرص آورد... تازه چایی هم برام ریخت ... نیم ساعت پیشش بودم.. یعنی پشم موند تا خوابم برد...

بعد ساعت نمی دونم چند با مهربونی بیدارم کرده می گه ... سیب جونم فردا اگه نبرمت سر کار ناراحت نمی شی.. منم با تعجب می گم چرا؟... میگه آخه باید بیدار بمونم کلی هم کار دارم فردا دیر می رم سر کار... گفتم باشه.... ولی هنوز رو سرم شاخ دارم...

صبح هم باز دو دقیقه دیر رسیدم وکلی تاخیر خوردم...

سوار تاکسی شدم که خطی بود...

دختر خوبی هم بودم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥




بدون عنوان

سلام

شب به خیر

حالتون خوبه؟

من هم بد نیستم...

عزیز جونم زنگ زده می گه چرا نرفتی؟

شما بگین من چی بهش بگم که ناراحت نشه...

مجبور بودم بمونم تا بیاد دنبالم...

امروز کمی دلم شور میزنه خوب....

یهکار دستمه که روانیم کرده...

اخه من چطو ر می تونم یه عالمه مطلب رو تو یه صفحه پاور پوینت جا کنم؟

تازه مطالبش خوانا باشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥




دوست خوبم منو ببخش....

سلام

صبح به خیر

حالم احتمالا خوبه که حالا دارم اینهارو می نویسم

شما خوبین...

نمی دونم از کجا شروع کنم که طولانی نشه یا گیج نشین.. از اول صبح بگم... نه براتون گفته بودم از وقتی که رسیدم شرکت می گم... خوب الان هیچی یادم نمی یاد... یه روز بود مثل تمام روزهایه خدا... فقط تو این روز خدا عزیز جون از شر من کمی راحت بود..در عوض یه نفر دیگه جور عزیز جون روکشید... هنوز نمی دونم چرا من اینقدر مردم آزارم... البته مامان میگه ماه صفر خیلی سنگینه.. یعنی جوش سنگینه ... نیست ما هم صبح تا شب دلخوش و کوکیم... برا همین هر روز خدا شاد شادم مثل دیروز.. خلاصه اینکه اولش آدم بودم که.. بعد یهو دوباره فکرها و توهمات و به قول عزیز جون سناریو پردازی هام شروع شد.. و دوباره زدیم تو خط خودزنی بعد که از خودم خلاص شدم با حرفهام و قهر کردن هام یکی دیگه رو چزوندم... بعد هم که اون بالاخره آدمه دیگه ناراحت شد.. من به غلط کردن افتادم اما چه فایده... غصه دار شده بود...

آره جونم این شده کار من صبح تا شب... به قول معروف اول گزنه می زنیم بعد پلهم*....

از حال جسمیم نپرسین که دیگه هیچی برام انرژی نمونده...

بدبختی اینه که نمی تونم غش کنم... والا مردم خندشون می گیره.. با این هیکل ستبر بگی من ضعیفم...

من یکی دو روزه دیر می رم خونه و رییس هم کلی کیفور میشه...

اولا سیاهی لشکر معاونت، درصدش میره بالا ..ثانیاً کارهاش زمین نمی مونه...

دیروز ساعت 7 از شرکت زدم بیرون... سه تا قرص هم انداخته بودم بالا... خیابون ها به طرز عجیبی خیلی خلوت تر از همیشه بودن... زود رسیدم ایستگاه کرج... و ماجرایه اصلی از اینجا شروع میشه...

یکی از دوستام زنگ زده بود و داشتم باهاش خوش و بش می کردم.. دیدم ماشین زیاد واستاده ولی همشون صندلی جلوشون پر بود که هیچ پشت هم یک یا دو آقای متشخص لمیده بودن...

***********

اصلا می دونین چیه همه اش تقصیر این آقایونه متشخصه... راست می گم... نصف تاخیر هایه منم تقصیر اونهاست....

چرا؟

این دیگه پرسیدن نداره...

بلانسبت شما برادر عزیز وبلاگ خون که دارین این خزعبلات رو می خونید... باید بگم که اکثر این آقایون خیلی بیشعورن.. آره بیشعورن... اگه یه کم بلد بودن چطور تو ماشین بشینن من و امثالهم مجبور نبودیم اینقدر وایستیم تا یه ماشین بیاد که ما بتونیم بریم جلو بشینیم... و از گزند آغوش مهربان عالیجنابان در امان باشیم... البته صرف نظر از تماسهای دلنشین دست های مهربان بعضی از رانندگان محترم هنگام عوض کردن دنده...

من موندم که چطور میشه من که کنار عزیز جون می شینم آرزو به دلم می مونه یه بار دستش بخوره به من (البته شوخی کردم) ولی این آقایون برا دنده عوض کردن جا کم میارن...

اینکه چیزی نیست گاهی هم که ماشین نمیبریم و عزیز جون گل می کنه با من بیاد، من و اون هرچی هم مهربون میشینم باز سطح تماسمون از وقتی که یه آقای متشخص پیشم میشینه کمتره...

می گم مگه این صندلی هایه ماشینها (البته از یک مدل)  سایزشون خیلی با هم فرق می کنه...

چطور میشه که شنبه صبح منو دوتا خانوم که، قربونشون برم از من هیکلی تربودن،  تو ماشین نشسته بودیم و فقط سر پیچ یکی دوبار من خوردم به کناریم... ولی با همین ماشین دو روز پیش من له شدم و کلی چسبیدم به شیشه تا آقای محترمی که سن پدر بنده رو داشتن کمتر احساساتی بشن...

اگه یه آقا تو ماشین کمی اون لنگاشو جمع کنه می میره...

بمیرم برا عزیز جونم که همیشه میگه وقتی می بینم باید کنار یه خانوم بشینم کلی غصه می خورم اگه یه بار سر پیچی چیزی به اون بخورم... و می دونه اولین نفری که نفرینش می کنه منم...

********************

داشتم می گفتم... منم موندم دیدم یه ماشین اومد که صندلی جلو خالی بود و سریع مسیرش رو گفت و منم پریدم جلو نشستم.... خیابون شلوغ بود و گفتم میره پایین تر پارک می کنه تا مسافر سوار کنه ولی اون اینکار رو نکرد... ایستگاه بعدی هم همینطور و ایستگاه بعدی هم.... بوی ادکلنش تو فضا پیچیده بود... انگار ریشش رو هم تازه زده باشه... شسته و رفته... مثل یه آدم ربایه متشخص...

منم منگ قرص هایه مسکن بودم... گفتم میره جلوتر مسافر سوار می کنه ولی اون انگار نه انگار...

حالا هی با نوارهایه جوادش ور میره... نه به اون تیپ نه به اون آهنگ های مکش مارایی که گذاشته بود.. به دوستم گفتم قطع کنه... آخه داشتم خفه می شدم.. صدام در نمی اومد.. هر چی شماره عزیز جون رو می گیرم مگه میگیره... برا دوستم اس ام اس زدم... راستشو بگم دلم می خواست حداقل یکی از آخرین لحظات زندگیم خبر داشته باشه...

مهم نبود که اون منو می کشه... مهم این بود که فقط کار خلافی ازش سر بزنه.. به عزیز جونم گفتم که اگه روزی دست کسی دیگه ای به من رسید مطمئن باش خودم رو می کشم... البته اگه بتونم، طرف رو قبل از خودم می کشم... ولی تمر کز کردم و تمام نیرومو جمع کردم و دیدم که در نهایت بتونم یه موچه رو له کنم... واسه همین بیشتر ترسیدم.. یاد تمرین هایی افتادم که عزیز جونم به من داده بود... آخه وقتی دیدمن اینقدر جدیم تو کشتن خودم، به من روش مبارزه یاد داده بود..(نه اینکه فکر کنین رزمی کاره ها نه .. خوب نمی تونم بگم چی یاد داده بود) خندتون نگیره... یه روز که با هم تمرین کردیم به من گفت خیالم راحته گلم... تو می تونی از پسش بربیای... ولی عزیز جون نمی دونی مگه؟  من که چاقوم همراهم نبود... تازه نیرویی نداشتم... باز تمرکز کردم دیدم نهایتش یه سیلی.... وای که داشتم خفه می شدم.. دوستم برام اس ام اس می زد... یه جوری می خواستم ازش عکس بگیرم نشد...

حالا خیلی هم خونسرد نشستم... دوستم گفت آزادی پیاده شم... و از قضا این رانندهه از سمت آزادی رفت... لال شده بودم... از آزادی که گذشتیم.. پاهام بی حس شده بودن و دستام می لرزیدن... چشامم به زور باز نگه داشته بودم... آخه سه تامسکن شوخی نیست که... رانندهه شروع کرد به صحبت.. فکر کنم از اینکه دید من مسیر رو میشناسم حالش گرفته شد... کلی انرژیم صرف شد برا اینکه سعی کنم صدام نلرزه... خلاصه اینکه با کلی سلام و صلوات رسیدم کرج... وسط های راه دلم آروم شده بود و حس می کردم همه این آرامشم رو مدیون دوست خوبمم که داره برام دعا می خونه...

به جای امن که رسیدیم... تو دلم کلی به خودم فحش دادم...

چرا؟

چون دوباره دوست جونم رو غصه دار کرده بودم...

مرتیکه انگار مرض داشت از یه مسیر دیگه رفت تو کرج... حالا خوبه من... هر چی تهران رو بلد نیستم کرج رو خوب بلدم... کرج شناس بزرگی هستم... نمی گم اسم خیابون ها رو حفظم نه.. ولی مسیرها رو حفظم...

فقط ترسم از این بود که طرف در یه حرکت نامردانه نپیچه تو جاده چالوس که فاتحه من و خودشو باید می خوند...

چرا؟

خوب اون دیگه خرجش یه گرفتن فرمون بود... من و اون با هم می مردیم...

برا همین دیگه نمی ترسیدم.. نهایتش این بود که می مردم...

داشتم آخرین اس ام اسم رو برا گلم می زدم که بدونه من چقدر دوستش دارم... مرده نظرش عوض شد ..

چرا؟ چون من بهش گفتم که از فلانجا نرو شلوغه از اینور بهتره...

حالش گرفته شده بود... دید کرجم خوب بلدم... گفت شما مگه این مسیرو بلدین ... گفتم همیشه با ماشین خودم از این طرف میام.. فلان پل خلوت  تره.... وا رفته بود...

رسیدم به مقصد...

نمی دونستم برا دوستم زنگ بزنم یا نه... زنگ زدم دیدم جواب نمی ده...

برا عزیز جونم زنگ زدم... اونم خوب بود...

در خونه رو که باز کردم..زدم زیر گریه... وای که هیج جا خونه آدم نمی شه...

حالا من زنده ام ..کسی رو هم نکشتم...جز...

******************************

باید برم پیش گلم... خیلی خسته است.. خوب نیست بیش از منتظر من باشه..

 

 

پ ن: اینها رو دیشب نوشتم... شما اول صبح مگه انرژی دارین که من داشته باشم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥




روزت مبارک

گلم، عشقم، عمرم، روحم، وجودم، مهربونم، عسلم، امیدم، همسر مهربانم روزت مبارک.


امیدوارم که بتونی تو آزمون دکترا هم قبول بشی... اون موقع شاید دعاهام رو یه رفرشی کنم...
الان تنها دغدغه من اینه که نکنه تو مریض بشی... با اینهمه کار سخت.. با اینهمه لوس بازی های من.. با اینهمه غصه هایی که من برات بوجود میارم...

بعد از سلامتیت دلم می خواد به هر چی که دوست داری برسی... دلم می خواد یه روز که از سر کار برمی گردی بتونم شادی و رضایتتو تو تمام وجودت حس کنم...
دلم می خواد ببینم همیشه یه لبخند رضایت، مثل همون لبخندی که دیروز وقتی تیم مورد علاقت گل زد و تا ساعت ها رو صورتت بود، گوشه لبهای قشنگت ببینم...


عزیزم دوستت دارم....



پ ن: پارادوکس به این می گن ها... ولی اگه از اول با من بودین و وبلاگم رو خونده باشین می دونین که زن و شوهر دعوا کنند ..معصومه باور کند...
خوب تقصیر من نیست که..همونطوری که نمی تونم ناراحتیم رو تو وبلاگم قایم کنم ...خوشحالیم رو هم نمی تونم ...
طاقت ندارین نخونین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




یه بحث دوستانه

عزیز جون: تموم افتخار ....اینه که مهندساش فول تایم و بدون اتلاف وقت در خدمت اونجا هستن...
من: خوب حالا چی شده؟
*: این دوستت که همش داره باهات چت می کنه
-: تو هم به همه چیز گیر می دی ها...
*: من از چت و این جور مسائل متنفرم
_: خوب منم هیچ وقت نگفتم که چرا با من چت نمی کنی... اصلا تقصیر خودته به بجه اهمیت نمی دی ..باهاش چت نمی کنی... وبلاگش رو نمی خونی.... کامنت براش نمی ذاری....(طلبکارانه بخونین...)
خلاصه باهاش خرید نمی ری... به من که می رم خرید می خندی.... می گی همین مهستان و بازار شام همه چیز داره... یا اینکه برو قائم تجریش خرید کن بعد هم برو خونه خالت... اصلا می دونی چیه به خاطر همین کارهات و بی توجهی هات به من رفتم دوست پسر دار شدم دیگه...
*: خوب حالا چرا ناراحت می شی نگفتی دقیقا چیکاره است؟
_: من چه می دونم فرصت نشد ازش بپرسم... تو هم گیر دادی به کارش دومادت که نمی خواد بشه.. با اون دختر نداشتت..خیلی دوست داری برو خودت ازش بپرس.. .. اصلا برو دوست پسرش شو تا با تو هم چت کنه...


پ ن: می گم اگه یه روزی بچه ام دختر بشه، تازه به مادرش هم بره اولین نفری که خودکشی می کنه خودمم. بچه اینقدر پر رو بی حیا...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




ماجراهایه آخر هفته سیب مهربون

ماجراهایه آخر هفته سیب مهربون
از چهارشنبه غروب بگم که من تا بوق سگ اداره بودم. آره مثلاًمن می خواستم چهارشنبه برم مرخصی. زهی خیال باطل ... اصلاً این رئیس من اینطوریه. من از اول هفته وقت اضافه زیاد داشتم ولی همیشه ساعت 16 میاد می گه سیب مهربون شما که برا رفتن عجله ندارید منم فقط نگاش می کنم و اون میگه یه کار فورس پیش اومده البته بعدموقع رفتن آژانس بگیرید... جون خودش.. می تونه تو این وانفسایه آخر سال فاکتورهایه خودش رو نقد کنه... از اول می تونستم حدس بزنم که باید کلی آخر هفته حالم گرفته شه... ساعت 7:40 کارم تموم شد... تازه آخرش که فایل تحویلش دادم نشستم یه نگاهی به مطالبش انداختم دیدم کار دانشگاهش بوده و کار اداره نبوده و کلی بیشتر عصبانی شدم...
عزیز جونم ساعت 20:20 اومد دنبالم و رفتم... آقا خارجیه هنوز بود..برا اینکه واسه من غصه نخوره که انگلیسی بلد نیستم(چون فقط من باهاش فارسی حرف می زنم) یه گودبای هم به اون گفتم که کلی هیجان زده شده بود...
شام جاتون خالی رفتیم بیرون و لی از بس خسته بودم که زیاد چیزی نخوردم و عزیز جون خیلی حق به جانب گفت که بهت که گفتم بریم کلپچ (کله پاچه) بزنیم.... (آخه نیست که من لاغرم ساعت 21 برم کله پاچه بخورم بعد هم بکپم بعدهمه همه چربی هایه گوسفند جون بره تو جونم ... )
خونه که رسیدم حتی یادم نمیاد لباسم رو کی عوض کردم ... برا اولین بار خیلی عمیق جایی غیر از تختم خوابم برده بود... عزیز جون بیدارم کرد برم تو جام که احساس کردم که اینقدرتشنمه که اگه تا چند لحظه دیگه آّب هم نرسه هلاک میشم... طبق آمار 3 لیوان آب خوردم ... و یه لیوان چای بعد هم تا صبح تکون نخوردم...
صبح هم کله سحر رفتیم بازار به همراه زنداداش... برا عزیز جونم یه ادکلن خریدم که شاید عید بهش ندم...چون می خوام ساعت براش بخرم... برا خودم هم یه شلوار... برا سپنتا هم یه بلوز شلوار خوشگل واسه عیدیش... البته لازمه که بدونین من اصلا قصد خرید نداشتم...تازه یه مشکلی هم داشتم که نمی تونستم حواسم رو جمع خرید کنم اما نمی دونم چرا یهو 65 هزار تومان از پولام ناپدید شد... تازه عزیز جون گلم هم زنگ زد گفت بیان میرداماد من منتظرتون هستم...
فقط باید قیافه عزیز جونم رو می دیدین ، باورش نمی شد من خرید نکردم.. ادکلن رو که بهش نگفتم ولی اگه هم اون رو می دونست چیزی از تعجبش کم نمی کرد... می گفت از صبح منتظره که من زنگ بزنم و بگم پولم کمه برام بفرست... فکرنکنم حالاهم باور کرده باشه...
وقتی رسیدیم اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم تا تو خونه برسم ... عزیز جون رفت شیشه ماشین رو درست کنه. بهش زنگ زدم گفتم چه بلایی سرم اومده.. و گفتم که اگه می تونه خودش خرید میوه و.. رو انجام بده... باورم نمی شد اینقدر خوب خرید کنه .. البته فکر کنم خودشم باور نمی کرد چون چند بار ازم پرسید نظرت راجع به خریدم چیه؟؟؟
هر چی خواستم استراحت کنم دلم نیومد اونو تنها بذارم مثل کردها یه شال بستم دور سرم و بلند شدم و غذا درست کردم و.... تا ساعت 21 دوشم گرفتم ... داداش اینها هم اومده بودن و ... اونهاکه رفتن نمی دونم چرا بی خوابی زد به سرم تا 2:30 بیدار بودم البته پسرعموم و دختر عموهایه عزیز جون از دست اس ام اس هایه من در امون نبودن...
آخه دختر عمویه عزیز جون دیشب خونه مامانم اینها بود و من بعید می دونستم که زودتر از 2 بخوابن... بعد هم در کمال نامردی صدایه موبایلم رو کم کردم و خوابیدم...
صبح دیدم که از ساعت 4 نامردها همه برام اس ام اس زدن تا منو بی خواب کنند ولی من از لجشون ساعت 10:30 براشون پیام فرستادم که: صبح زیبایه همتون به خیر...
بعد از مدت ها برا عزیز جونم صبحونه درست کردم... چون همیشه اون زحمتش رو می کشید... بعد هم رفتم با کلی مهربونی بیدارش کردم... ولی اصلا بچه ام ظرفیت نداره که .. اینقدر لوس کرد خودشو که نگو و نپرس... ادای منو در میاره... هی میگه 2 دقیقه دیگه بخوابم...
آخرش هم با کتک بیدارش کردم و یادآوری کردم که کلی کار و درس داره...
حالا هم با جانی پر از درد و آلامی تموم نشدنی نشستم دارم وبلاگ می نویسم...
راستی من شب دیدم خیلی بیکارم احساس نقاش بودن بهم دست داد... قرص هایه مسکن هم کمی اثرشون رو گذاشته بودن... نشستم جاهایی رو که لک شده رنگ کردم... عزیز جون هی گفت بابا خرابش می کنی و.. ولی خداییش صبح باید شاهکار منو می دیدن ... خیلی دیوارها تمیز شده بودن..
البته شاهکارم باعث شد من با درد شدید ساعت 4 صبح از خواب بیدار شم...
عزیز جونم برام نبات داغ درست کرد ... بهتر شدم...
بعد تازه که کمی بهتر شدم ازش پرسیدم تو کی بیدار شدی؟
گفت، من اصلا نخوابیدم داشتم مثل بچه خوبها درس می خوندم...

پ ن: به این عزیز جونم میگم آخه تو که در روز 5 دقیقه هم ورزش نمی کنی.. و اینطوری هم چپیدی تو تلویزیون و داری فوتبال و هرچی تفسیر فوتباله می بینی... موقع امتحانت یکی از این فوتبالیست ها میاد به دادت برسه و کمکت کنه؟



نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




آهنگ های شدید


سلام
ظهر جمعه شما به خیر
حالتون خوبه
منم از دیروز بهترم
سردردم بهتر شده.... ولی خداییش فیل هم بود از پا در می اومد ولی خوب خودتون بهتر می دونین که من بلانسبت از فیل پوست کلفت تر شدم...
تا از موضوع اصلی پرت نشدم بگم که کامی جون حالش خوب شد ... دست داداشی درد نکنه
دارم فکر می کنم اگه یه روزی بیام تهران چقدر دیرتر از همیشه باید داداشی اینها رو ببینم و دلم می گیره...
حالا که کامی جون خوب شده سعی می کنم اگه این عزی جون نامهربون بذاره هر وقت تونستم براتون از تو خونه هم بنویسم فقط شرمنده باید بیام از اداره بذارم تو وبلاگم.... زحمتم هم نمیشه غصه نخورین چون بلاخره خدا ام پی تری پلیر رو برا چی افریده..
متوجه این که یعنی من ام پی تری پلیر دارم و عزی جون نازنینم برام خریده....
الان هم که دارم اینها رو براتون می نویسم فرامز جون داره برام اواز می خونه تا دلم نگیره...
یعنی دلم بگیره ولی برم تو خلسه دوران خوب کودکیهام در خانه پدری... اون موقع که لازم نبود حواسم به کسی باشه و اصلا مسئولیت نداشتم.... آخه کلا من ادم بی مسولیتی هستم...
بعد یه دفعه یاد خاطرات آوازهایه بلند دست جمعی افتادم یاد جیغ هایی که تو کوه می کشیدیم یاد فریادهای کنار ساحل ویاد بازی های شیرین ساحلی.... یاد آوازهایه زیبا روی قایق... یاد قشنگیهای منظره زیبای اتاقم... یاد تنها تابلویه دوست داشتنیم اثر خدایه مهربون که هر روز می تونستم از سربالایی مسیر خونمون اونو ببینم....و...... یاد اون روزی که آواز خوانان داشتم از یه پیاده روی دلچسب برمی گشتم و اینو داشتم می خوندم که... به من بگو بی وفا حالا یار که هستی.... ............
می دونی دل اسیره، اسیر تا بمیره ..... می دونی بدون تو دلم آروم نگیره و...
غافل از اینکه یه نفر داره از زیر شاخ برگ زیبای کیوی های باغمون اینها رو می شنوه و چه خوشبینانه همه اینها رو به خودش گرفته... یعنی فکر کرده من دارم اینها رو برا اون می خونم و زهی خیال باطل....
چون اون باید می فهمید که کسی که اونطوری مشروب می خوره جایی تو زندگی من نخواهد داشت... البته کاملاً حالا فهمیده که یه مرد خوب باید چه خصوصیتی داشته باشه....
اوه دوباره یاد چه چیزهایی افتادم و از موضوع اصلی خارج شدم....
اینهمه حرف زدم که بگم که ما یه داداشی داریم که وقتی غیرتی میشه کارهاش خیلی جالب می شه...

من در عنفوان جوانی بودم... البته از نظر دیگران ولی من تازه اول بازی های کودکانه ام بود... هرچند که از اول زندگی به من می گفتن تو دختر بزرگی هستی.....و هیچگاه به اندازه دوران دبیرستانم بچگی نکردم و چقدر هم خوش گذشت...
من عاشق آواز خوندن تو کوه و در دشت بودم.. یه روز داشتم تو باغمون برا خودم گل گشت می زدم و آهنگ های فرامز جون رو زمزمه می کردم که حس کردم یکی داره منو تعقیب می کنه... که یهو توسط برادر مذکور دستگیر شدم... که مرموزانه به من گفت داری چیکار می کنی...
من: خوب دارم قدم می زنم و...
برادر: فقط ؟!!!!
*: البته اگه از نظر شما ایرادی نداره مقداری گلپر و نمک هم به همراه دارم تا دستبردکی هم به درخت پرتقال بزنم...
-:فقط؟!!!!!
*: (مستاصل و از همه جا بی خبر و تا حدودی پر رو ) اصلا به تو چه بیکار شدی اومدی به من گیر می دی... ادم که نباید صبح تا شب درس بخونه....
-: نه منظورم اینه که تو داری شعرهایه شدید می خونی و این یعنی...
*: شعر شدید ؟!!!!!!!!
_: آره دیگه همین هایی که داری می خونی ...

*: ولی من که همش از این آوازها می خونم.... تازه شنیدی؟ حتماً تو تجربه داری که داری این حرف ها رو می زنی... یا خودت با شنیدن این آهنگها احساساتی میشی....

البته این جملات آخر در حالی بود که به ته باغ در حال فرار بودم...


پ ن1:حالا شماها اگه یه داداش غیرتی دارین بدونین هیچ وقت نباید آهنگ شدید بخونین


پ ن 2: داداش مذکور الان هم فقط به خواهرها و خواهر زنش گیر میده... به زنداداشم میگم خودمونیم ها جرات نداره به تو حرف بزنه.. واون می خنده...

پ ن 3: داداش مذکور یکی از بهترین داداش هایه دنیاست که غیرتی بودنش هم منحصر به فرد.... چون هنوز داره سعی می کنه به من بقبولونه که بعضی از نوشیدنی ها خوردنش ایرادی نداره که... و می خواد همسرمن و هم از راه به در کنه...

پ ن 4: داداش مذکور گاهی از روزهایه ماه یادش می افته که گاهی بعضی از لباسها رو بهش می گن باز و پوشیدنش پیش همه ایراد داره ..

پ ن 5: حالا متوجه اینکه چرا همه به غیرتی بودنش می خندیم... حتی مادرزنش هم از این غیرتی بودنش می ترسه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




مهندس کامپیوتر


دیشب داداش جونم (همون داداش پست قبل) زحمت کشید و در نهایت خستگی اومد خونه ما تا کامپیوتر ما رو که به کما رفته بود درست کنه....
بعد شام اونو و عزیز جون مشغول بودن و در حال چک کردن نهایی کامی جون بودن که یهو کامپیوتر شات دان شد..(خودتون رو بکشین لاتینش رو نمی نویسم . متفرم از متن هایه دوزبانه)
عزیز جون و داداشی وا رفتن...

اون دو تا داشتن بحث می کردن که چی باعث شد کامپیوتر یهو خاموش شه که یهو روشن شد.... بعد دوباره خاموش شد ....
داداشم سرش ر کرد زیر میز که یه نگاهی به کیس و.. بیاندازه که دید مهندس سپنتا در حال چک نمودن پاور کامپیوتر هستند....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




وقتی همسرت کله گنده باشه..



مدیر مالی: سلام سیب مهربون خوبی؟
من: ممنون متشکرم... پول باشه کی بد میشه...
مدیر مالی: ولی هنوز حقوق ندادیم که..
من: خوب من که منتظر حقوق شما نمی مونم .. بالاخره یه همسر مهربون پیدا میشه که حسابتو شارژ کنه...
مدیر مالی: (تنها کسی که هویت واقعی عزیز جون رو می دونه) سیب مهربون با ما به از این باش که باخلق جهانی...
من: متوجه منظورتون نمی شم؟
مدیر مالی: بالاخره همسر شما که اینقدر با کله گنده ها می گرده و وضعش خوبه و سری میان سرها داره بهش بگو که دست ما رو هم یه جایی بندکنه...
من: اوه خواهش می کنم نظر لطفتونه شما خودتون کله گنده این... یعنی منظورم اینه که کله گندگی از خودتونه...


پ ن: خوب به من چه که واژه مناسب تری پیدا نکردم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




هنوز خودمم نمی دونم...


دیروز یه کاری کردم که هنوز خودم نمی تونم این رفتار خودم رو درک کنم و هنوز هم نمی تونم خودمو ببخشم...
به خودم قول داده بودم هر چیزی که مربوط به عزیز جونم نمیشه مال وقتیه که عزیز جونم کنارم نیست...
ولی خودم اولین نفری بودم که این قانون رو له کردم...


تازه به بقیه میگی تو خونه خودتون نباید وقتی برایه من صرف کنین و شدیدا هم به این موضوع اعتقاد داری...
ولی انگارنه انگار که دوستت رفته خونه و تو دیگه نباید مزاحمش بشی....
تو خودت گفتی که باید تمام حواسشو به خانوادش بده و ...

حالا من موندم که چرا برایه دوستم اس ام اس زدم...
چرا اونو در حالی که باید به خونوادش می رسید نگران حال خودم کردم....
موندم که چرا خودم اولین نفری بودم که به تمام اعتقاداتم توهین کردم...
چرا اولین کسی بودم که قانون خودم رو نقض کردم...
آخ که سردردم بیشتر شد... حالت تهوع هم گرفتم... دلم می خواد رو خودم عق بزنم...
دنیا دور سرم می چرخه...
برا عزیز جون زنگ می زنم...
بهش می گم زودتر بیا خونه...
می گم حالم بدتر شده...
می گم بهت احتیاج دارم...
می گم که دلم برات تنگ شده...



پ ن: یعنی من حالا خودم یه مشکلم رویه تمام مشکلات اون؟..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




بزرگترین سوتی قرن



(اولا توضیح بدم که چون دارم وبلاگ می نویسم نباید فکر کنین که من بیکار هستم... هرچند دیشب به خاطر اومدن مهمون با کمک عزیز جون مهربونم خونه رو تمیز کردیم...و الان کار زیادی ندارم جز اتو کردن لباس هایه عشقم تا در طول هفته دچار مشکل نشه.... اونم نمی رم انجام بدم چون اینقدر کمرم درد می کنه که اگه خودمم بخوام پاشم عزیزجونم نمی ذاره)


این یکی دوروزه در طی اس ام اس بازی هایه بیش از حد یه اس ام اس همچین خوشگل رو فرستادم برا یکی از دوستانم که، نباید می فرستادم... هرچند که من پررو تر از این حرفهام و حالا روم باز شده و اگه دستم برسه باز براش اس ام اس با حال می فرستم...
این که سوتیم نبود.... کمی تأمل کنین...

دیروز از بازار که اومدم و چون سرم خیلی درد می کرد و از اونجایی که تنها بودم و نمی تونستم بخوابم تا سردردم خوب شه گفتم یه حالی به این حاظه موبایلم بدم....
منم عاشق ولگردی داشتم تو منوهایه موبایلم گلگشت می زدم که چشمم افتاد به پیام تبریک ولنتاین... گفتم ببینم برا کی فرستاده بودم و .... که دیدم ای دل غافل یه پیام عشقولانه ولنتاینی رو برایه رئیس فرستادم...
حالا می فهمم چرا رئیس هی میاد بیرون از اتاقش و هی چپ و راست بهم دستور میده... حتما می خواد ببینه من واقعا عاشقشم یا نه... یه دو سه روزی بود که همش منو یه جورهایی نگاه می کرد.... (شوخی کردم) آخه به من چه اسم رییس بعد از اسم دختر دایی عزیز جونه.... حالا نمی دونم چطوری به رییس بگم ببخشید... یا براش توضیح بدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




يه دوست خوب...

یه دوست خوب که تو رو درک کنه و بتونه کمکت کنه و از ناراحتیت و یا.. سوء استفاده نکنه....

من دارم...

به کسی هم نمی دمش...

خواستم بگم دلتون بسوزه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥




ببخشيد که همه پست هام غمگين هستن....

سلام صبح به خیر

بد نیستم مرسی....

هان.. کسی حالم رو نپرسید؟

خوب ببخشید که گفتم بد نیستم... یه لحظه فکر کردم الان تعداد بیشماری منتظر هستند ببینن حال من چطوره...

دیروز با عزیز جون رفتم خونه و چه خوب که با اون رفتم... تو ماشین فضا کاملاً عشقولانه بود...

تازه من کلی گزارش روزانه داشتم که باید به عرض عزیز جون می رسوندم...

تازه باز دیروز لبخند رضایت و غرور رو رو لبهایه عزی جون نقش بست...

آخه من کلی اطلاعات لازم در مورد یه سری مسائل خود اندوخته به عزیز جون دادم که کلی باعث مسرت ایشان شد...

در زمینه چاپ عکس و اصلاح اون و .........

همه چیز خوب بود و عالی....

از بعد شام و چای خودم رو سرگرم کارهایه خودم کردم تا مزاحم عزیز جون نباشم....

حتی از اینکه داشت یواشکی نود می دید و درس نمی خوند و بعد یواشکیش تبدیل شد به صدای بلند تلویزیون هم شکایت نکردم....

از اینکه دنبال یه کتاب برا یکی از دوستام می گشتم و چون کمرم درد می کرد نمی تونستم برم زیر میز و اون هم طبق معمول حواسش پرت نود بود و با حواس پرتی اونجایی که مطمئن بودم و نگاه نکر و خلاصه بعد از ۱ ساعت کتاب مورد نظر رو برام اورد هم شکایت نکردم... و بهش خندیدم...

از اینکه هی پسته می خورد و دندونش هم درد می کرد و از ترس آمپول نمی ره دندونپزشکی هم شکایت نکردم و فقط ازش قول گرفتم که بره.. وگرنه منم دیگه نمی رم دکتر تا خوب شم و اگه نرم دکتر هم از مریضی می میرم و هم اینکه اون دیگه باید خواب پدر شدن رو ببینه...

از اینکه در اثر وارونه شدن روی تخت، جهت پیدا کردن کتاب مذکور مغزم اومد تو دماغم و سرم گیج رفت و... هم شکایت نکردم...

از اینکه اینقدر عجله داشتی تا به بحث شیرین نود برسی و الکی به من می گفت دو مطلب دیگه در مورد سری هاست بخونم میام پیشت هم شکایتی نکردم....

از اینکه یادم اومد کتابی رو که بهت هدیه داده بودم و تو دادی به دوستت بدون اینکه اونو بخونی و هی داری اشتباهاتی که با خوندن اون کتاب می تونستی انجام ندیرو  هی تکرارشون می کنی ...باز شکایت نکردم...دیگه غر نزدم که چرا کتاب رو ازش نگرفتی... چون اگه برات مهم بود اینکار رو می کردی..........

حتی اون موقع که نامه های اولینم رو که برات نوشته بودم و داشتم اولیشو برات می خوندم و تو هی دستپاچه بودی که بری هم ناراحت نشدم و شکایت هم نکردم....

حتی تا ساعت ۱ صبح هی خودم رو سرگرم کردم که بیای و نیومدی هم صدام درنیومد و شکایت نکردم....

ولی باز به من قول دادی و یادت رفت...

باز ............

باز موقعیت منو درک نکردی...

باز یادت رفت ناراحتی من از چیه و گفتی که اینقدر غرق درس خوندن بودی که نفهمیدی کی ساعت ۲:۳۰ شد...

باز متوجه نشدی من دارم چی می گم....

باز حرف خودت رو تکرار کردی...

باز فکر کردی که من ناراحت اینم که نمی تونم با تو بیام تهران...

و باز .......

اره عزیزم باز یه روز غصه دار دیگه برام ساختی...

یه روزی که می تونست قشنگتر از اونی باشه که بتونی تصور کنی....

باز یه روزی برام ساختی که من یه غصه بزرگ دیگه به غصه هام تو این روز اضافه شد...

و من باز موبایلم رو نیاوردم تا تو هی الکی اس ام اس هایه عاشقانه برام نفرستی و من هم هی به این تلاشت لبخند تلخ نزنم...

حالا این همه نوشتم و دلم رو خالی کردم.... ولی شاید بعد از این دوره سخت برایه من، بدترین روز اون روزی باشه که ببینم خدای نکرده تو قبول نشدی....

نه اینکه از قبول نشدنت ناراحت می شم نه........ یعنی ناراحت می شم..... ولی به چند دلیل ...

اول اینکه دلم برا سختی هایی که کشیدی می سوزه.....

دلم برا سختی هایی که کشیدم می سوزه....

دلم می سوزه که باید دوباره این مراحل رو طی کنی.....

دلم می سوزه که باید این روز ها رو باز تحمل کنم....

و از همه بیشتر دلم برا این می سوزه که یه روز یه حرفی زدی که با نزدیک شدن به امتحانات ، هی تو مغزم حرفت میاد و میره....

شاید بگی یادت نمیاد..

شاید بگی منظوری نداشتی....

ولی گفتی.... و ای کاش هیچ وقت نمی گفتی....

گفتی که به خاطر من چند مدت بیشتر از حد طول کشید تا بری و از پایان نامه فوقت دفاع کنی...

گفتی به خاطر من و به خاطر دل نگرانیهات برایه من بود که بعد اون دوساله که نتونستی دکترا قبول بشی و من شکستم....

اینقدر اروم و بی صدا شکستم که حتی صدایه شکستنم رو نشنیدی...

حتی متوجه نشدی چی شد که من که داشتم شبانه روز برایه فوق می خوندم یه دفعه درسم رو گذاشتم کنار.............

هیچ با خودت فکر کردی چرا منی که دوست داشتم خانوم خونت باشم تصمیم گرفتم پا به پای تو بیام بیرون هم کار کنم و تا ساعت ۱۰شب باهات تو شرکت بمونم و بعد که اومدیم خونه برات شام درست کنم و اخر هفته ها فقط بمونم به کارهایه عقب موندم برسم.....

شاید فقط برا این بود که تو مجبور نباشی به خاطر من زودتر بیای خونه..

با این بود که خودم هم بیرون باشم و بهت غر نزنم که چرا منو تنها می ذاری...

به خاطر این بودکه ....

اینقدر اروم داغون شدم که از هر چی کنکور حالم به هم می خورد............

*******************************************

حالا عزیزم اشکالی نداره و می دونی که تا شب دوباره حالم خوب می شه....

یعنی به ظاهر خوب می شم و تو دوباره می تونی این سیکل رو دنبال کنی....

ولی از صمیم قلب امیدوارم که قبول بشی تا دوباره غصه اون حرفت رو دلم سنگینی نکنه...

تا دوباره یادم نیفته که من مانع پیشرفتت شدم...

تا دوباره یادم نیفته که روزگار ی داشتم برات دنبال یه نفر می گشتم که مطمئن باشم می تونه ازت خوب مراقبت کنه و باهات بدرفتاری نمی کنه و در ضمن مهندسباشه  و بتونه تو کارهات کمکت کنه و حداقلپایان نامتو و یا کارهایه عقب موندت رو برات انجام بده و....

یادته یه روز بهت گفتم اگه همچین کسی دیدی خبرم کن............

چه روزهایه بدی بود.....

عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم.... و امیدوارم علی رغم همه این ناراحتی ها و حرفها ببینم  که موفق شدی ..... و این زحمت هات بیهوده هدر نرفته 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0