Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

ای کاش.........

من نفس می کشم پس هستم

ای کاش می تونستم...

ای کاش می تونستم عوضشون کنم

ای کاش می تونستم بهشون یاد آوری کنم که فرزند سالم و صالح و پاک نعمتیه که خدا به هر کسی نمی ده....

چیزی که من به خاطرش تا حالا جرات نکردم بچه دار بشم..

چرا؟

چون می ترسم خدا بخواد منو با یه بچه ......... تنبیه کنه....

چون می ترسمنتونم به بچه یا بدم که چطور خوب باشه و خوبی کنه....

چون اینقدر دلم پر از نارحتی و بغض ادمهاست که می ترسم نتونم دوست داشتن رو بهش یاد بدم.....

بهش بگم که مردم خوبن...

باید پاک بود.....

اما شماها.... شماها که خدا اینقدر بهتون لطف کرده که بهتون یه بچه خوب سر به را و ..... داده چرا قدرشو نمی دونین...

یه بچه داده که تا وقتی که تنها بود و شما غرورش رو پیش خودش می شکستین دم نمی زد و باز می اومد...

بچه ای که با ازدواجش با ۱۱ سال قبل ازدواجش مستقل شدنش و با همه کارهاش می خواست بهتون بگه بزرگ شده نگرانش نباشین ... ولی شما باورش نکردین....

سختی هاشو دیدین و بهش خندیدین...

هیچ وقت نتونستین بفهمیم یه بچه غیر از سیر شدن شکمش دغدغه هایه دیگه ای داره...

هیچ وقت نفهمیدین چرا عموش .. تنا عموش اونو اینقد ردوست داره و از بین همه پسرهاتون فقط به اون اعتماد داره....

هیچ وقت نفهمیدین چرا عموش که خودش برا خودش یلیه وقتی عزیز دل من میگه ماست سیاهه میگه اره اون راست میگه....

اره همون عموش فهمید که هر چقدر هم برادر زادش اشتباه هم بکنه نباید غرور اون پیش زنش بشکنه... هرچند که هیچ اشتباهی نکرد...

همون عموش چرا زندگیشو داده دست برادرزادش و عین خیالش نیست ولی شما هنوز نمی تونین درکنین که همسر من بچه نیست که نتونه حتی از ماشینش نگهداری کنه...چیزی که هیچ ارزشی برایه من نداره...

شما متوجه نگاه حسرت بازر مردم نمی شین وقتی می بینن ما دو نفر مثل یه روحیم تو دو بدن.....

چرا وقتی من و اون با هم قهریم شما خوشحالین....

البته امیدوارم اشتباه کرده باشم.....

ای کاش می دونستین................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥




من مامان قوی ای هستم!!!

عزیز جون این برا تو می نویسم که الان خیلی دلم بیشت از همیشه برات تنگ شده....

زنگ زدی گفتی تا ۱۹ جلسه داری...

ولی من دوست ندارم تنها برم خونه....

یه پست نوشته بودم که خیلی دلگیر بود پاکش کردم....

نمی خوام یه روزی نی نی ما ببینه که چه مادر دل نازکی داره...

دوست دارم بتونه راحت به من تکیه کنه....

دوست دارم مادر خوبی براش باشم...

عزیز جون من الان یه دوست رو شاید از دست دادم........

نمی گم تقصیر من بود یا نه...

نمی دونم چی شد.............

ولی منظورش رو نفهمیدم.......

اون هم تو موقعی که با یه تلنگر می شکستم...

خودت که می دونی عزیزم........

من ....

من......

ولش کن باید سعی کنم قوی باشم...

آخهئ می دونی چیه....

از صبح تا شب تموم غصه هام و نگرانی هام دارن جلو چشمام رژه می رن....

از صبح تا شب دارم به عیدی که نمی دونم باز چه غصه ای می خواد به غصه هام اضافه کن فکر می کنم...

از صبح تا شب به اینهمه حق خوری هایه که در حق تو کردن فکر می کنم....

از طرفی دیگه تو هم نمی تونی به درد دل هام گوش کنی چون دلم می سوزه برات که بخوام یه غصه به غصه هات اضافه کنم...

از صبح تا شب به این فکر می کنم که اگه به جایه رشته خودم و بی توجه به همه چیز کامپیوتر رو انتخاب می کردم یا صنایع شاید الان می تونستم بیشتر از همیشه بهت کمک کنم...

الان حتی حال ندارم یه کم مسئله هاتو برات حل کنم...

نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی اون شب بهت یه روش جدید و کوتاه یاد دادم تا بتونی مثلثات رو راحتتر حل کنی و تو کلی احساس غرور کردی...

عزیزم دلم گرفته ... نذار من امروز تنها برم که اونوقت کسی نیست تو این مسیر طولانی با حرفهاش منو از فکر بیاره بیرون و ممکنه که مردم اشکامو ببینن...

خودت گفتی دوست داری اگه یه روزی هم گریم گرفت فقط تو بغل تو باشم...

تا بتونی نوازشم کنی و دلداریم بدی تا اروم شم....

پ ن: من امروز برا چندمین بار توزندگیم احساس کردم که وسیله ای بودم جهت پر کردن اوقات فراغت ادمهایی که نمی دونن چطور اونو پر کنن. شما باشین یهو نمی شکنین.

شما باشین یهو دنیا جلو چشمتون تار نمیشه وقتی فکر کنین که هدفتون برا رفع ناراحتی دوستتون مهم نبوده و همه حرفها یه بازی بوده... یه سرگرمی کوچولو........

هرچند که حالا فهمیدم اشتباه کردم و لی با بغضم و چشمایه خیسم و معده دردناکم چه کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥




چه احساسی د اری؟

دلم گرفته؟

سلام.

ببخشید.

دلم گرفته.

دلم گرفته تر از یه روز ابری و دلگیره.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥




ممنون که دعا کردین!!!!!!!!

دیروز با پسر عموم رفتیم خونه فامیلشون رو دیدیم.

یه خونه ۱۲۰ متری سه خواب.

چشمتون رو زبد نبینه صد رحمت به آشغال دونی.

پسر عموم شرمنده شد. گفت خدا رو شکر خانومم ندید که آبروم می رفت.

من به پسرعمویه مهربونم گفتم که شما خیلی زحمت کشیدین و اصلا هم ناراحت نباشین بالاخره ما یه خونه پیدا می کنیم.

و اون باز عذرخواهی کرد و گفت که اصلا خونه رو ندیده بوده. و تو تعجبه که کی میاد تو خونه ها میشینه؟

خلاصه از اینکه کلی دعا کردین ممنون.

من و عزیز جون به این نتیجه رسیدیم که مردم به جایه اینکه کار کنن هر چقدر که پول لازم دارن خونه کرایایه می دن و از مستاجر می گیرن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥




خاطره از اوایل ازدواج.... آزمایش خون

اون رو زخوب یادمه...

عزیز جون به من گفت که بیام دنبالت؟

منم خجالتی گفتم نه ممنون خودم میام.... ناز کردن هم بلد نبودیم

خلاصه صبح زود رفتیم آزمایش خون....

تو آزمایشگاه...

یکی یه لیوان دادن دستمون عزیز جون رفت و اومد. کیف من گرفت که من برم. منم بر بر نگاش کردم. به من گفت چرا شما نمی رید. منم گفتم: آخه نمی تونم. و قرمز شدم. (من چیکار کنم صبح خونه دستشویی رفته بودم) بالاخره یه حسهایی اومد و رفتم و برگشتم.

رفتیم خون بدیم.

یه آقا و یه خانوم اومدن تا از من و عزیز جون خون بگیرن.

خانومه گفت می ترسی؟ گفتم نه زیاد.

تازه یادم اومده بود که کمی باید ناز کنم و غش کنم و شاید در فرآیند غش کردن بیفتم تو بغل یکی از بچه ها که دیدم عزیز جون رنگ به رخسار نداره.... و به آقاهه می گه : من حالم بد میشه خون می دم اجازه بدین رو تخت بخوابم و ....

آقاهه با خنده رو به من کرد و گفت: به جای اینکه شما ناز کنی اون داره خودشو برات لوس می کنه... می گم قید این شازده رو بزن که خیلی ترسو و جان عزیز....

من:

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥




آدم چقدر بايد پررو باشه؟!!!!!! ... قسمت دوم

سلام

صبح به خیر...

داشتم می گفتم..... روزگار همینطور که سپری می شد یواش یواش دوستان خوب اون روشونو به برادر ما نمایوندن.... یعنی نشون دادن.....

راستی یادم رفت بگم که این برادرهایه ما تو عروسی هایه اینها خودشون رو پاره پاره می کردن و کلی براشون کار انجام دادن....

اما مگه کسی تو عروسیشون کمک هم کرد...

به قول عزیز جونم خوب حالا یکی از زنداداشات .... از آب دراومده...(البته همشون خوبن ها فقط یکیشون یه کم اخلاق نداره ) ولی به اونها چه ربطی داره مگه زنهایه اونها خیلی خوبن؟!!!!!

حالا بهتون میگم که چطورین........

نفر اول سال ۱۳۸۲:( هیچکدوم از دوستان ماشین ندارن و اون وضعش از همه بهتره خونه هم داره) اره بچه ها می خواستم بگم که می خوام یه خونه تو ... بخرم یه کم پول کم دارم...

بچه ها: چقدر؟

اون: ۱۹ میلیون تومن....

بچه ها:!!!!!!!!!!!!

حساب کتاب بعد از رفتن اون....... یه خونه با مشخصاتی که اون گفت و تو شهری که گفت حداکثر ۱۵ میلیون می شد و اون ۴ میلیون هم کشف شد که برای تعویض ماشین می خواد...

به همین سادگی و به همین پررویی....

سال ۱۳۸۳ نفر دوم

داداشی: سلام سیب مهربون شنیدی فلانی خونه خریده؟

من: اره

داداشی: من بهش ۳ میلیون دادم ولی بنده خدا کمی پول کم اورده چقدر داری؟

البته فقط ۲۰۰ تومن هم باشه کافیه فکر کنم موقعیتش بحرانیه..... فرش هاشو می خواد بفروشه می گه زیاده ولی من فکرکنم از سر ناچاریه.....

من: الان برات جور می کنم ... اخه من از تو شرکت که نمی تونم براش بفرستم.... و بالاخره جور کردم و فرستادم.....

۱ ماه بعد در منزل دوستی که خونه خریده......

پردهایه خونه همه از نوع جدید و گرون... البته فقط تو اتاق خواب پرده لازم داشت....

فرش ها جدید .......... راحتتر بگم جز ظرفهاشون همه چیز از نو خریداری شده بود حتی تختخواب و .... البته سرویس خواب نداشتن .... تازه خریده بودن... مبلمان جدید و گرون و .... به علاوه ماهواره جدید ترین مدل ممکن .................

۲ ماه بعد هم یه پراید صفر.... البته قبل از اینکه پول ماهارو پس بده.

نفر سوم سال ۱۳۸۴: این بابا خونه داشت و کاری نکرد بنده خدا . ولی از وقتی ماشین خرید یهو فکرکرد دیگه سوار طیاره شده شاید و یادش رفت که قدیم ها داداش ما هر وقت می دیدش اونو سوار موتور می کرد.... البته این اقا مسئلش جداست...  خارج از بحث مالیه پس عنوان نمی کنیم....

فقط از رده خارج شد.... ضمن اینکه داداشم خونه خرید به رویه خودش هم نیاورد!!!

حالا این آقایی که از سال ۸۳ دستش رو شده الان به داداشی من زنگ زده... نه اینکه فکر کنین حتی به خونه اونها سر نزده و کادو براشون نخریده که هیچ... تبریک هم نگفت.

داشتم می گفتم زنگ زده برا داداشی و بهش گفته که: سلام چطوری؟ خوبی . پیدا میدا نیستین حالی از ما نمی پرسین

داداشی: خوبیم شکر...

اون: راستی پول داری برام بفرستی؟

داداشی: پول؟

اون: اره. زیاد نمی خوام یه ۲ الی ۳ میلیونی. نه اینکه پول نداشتم ها نه. ماشین خریدم . یعنی پرایدم رو دادم و یه سمند ال ایکس خریدم . صفر. داداشم خونه خریده کمی پول کم داره، اینم شماره حسابش مستقیم به حساب اون واریز کن یادت نره ها... ممنون.

و الان ۳ روزه هی زنگ می زنه و گاهی هم بد و بیراه میگه.

پ ن: آخه یکی نیست بگه که داداش تو چه ربطی یه ما داره. دو تا داداشایه من که بهت کمک کردن تا خونه و ماشین و زندگی نو بخری تو چه گلی به سرشون زدی جز اینکه ماشین داداشم رو مسخره کنی؟ آخه تو فهمیدی که چرا داداشم ماشینی که عصایه دستش بود رو فروخت؟

خوب حتما برا خونه پول کم داشت.... ولی یه بار هم زنگ نزد به تو بگه پول داری یا نه....

به نظر شما آدم چقدر بايد پررو باشه؟!!!!!! تا اینکار رو بکنه؟

پ ن خاله زنکی و شایدم واقعی:

زنداداشم می گفت که زن همین ادم مذکور گفته آخه تو تهران تو خونه ۸۵ متری نمیشه زندگی کرد و باید یه خونه ۱۲۰ متری حداقل داشته باشیم....

و من و زنداداشم به این نتیجه رسیدیم که حتماً می خوان خونه بخرن و پول کم دارن که اینطوری بازی درآوردن....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥




آدم چقدر بايد پررو باشه؟!!!!!! ... قسمت اول

جونم براتون بگه که این داداشی هایه ما یه چند تا رفیق فابریک داشتن که به قول معروف رفیق گرمابه و یار گلستان هم بودن...

اینها با هم بزرگ شده بودن و با هم درس خوندن و با هم بعد از یه سال پشت درهایه بیته کنکور موندن دانشگاه قبول شدن و با هم رفتن هر کدوم یه طرف ایران و تازه یکی دوتاشون افتادن یه دانشگاه و با هم دانشگاه رو تموم کردن و خلاصه اینکه یکی پس از دیگری هم ازدواج کردن ... به طوری که داداش دومی ما که  یه ماه زودتر از من عروسی کرد و نی نی اش یه سالشه آخرین نفرشون بود که ازدواج کرد.........

البته داداش سومی هم چون ۴ سال از اینها کوچیکتر بود با اونها صمیمی بود.... و خیلی صمیمی تر از دومی هم شده بود....

این داداش دومی ما سرش تو کار خیره و دوست داره همه خونه دار و ماشین دار بشن و زندگی مرفهی داشته باشن... ناگفته نماند که به همشون کمک کرد خونه دار شدن و  ماشین دار.....

نمی گم که از اونها انتظار داشت بهش کمک کنن ولی انتظار داشت که یه بار یکی از این ادم هایه خوش مرام وقتی تشریفش رو برد وطن و از جلویه خان داداش ما رد شد حداقل از پشت رل یه بوقکی براش بزنه........

زنگ زدن و سوار کردن و .... رو نخواستیم............

بقیه اش بمونه برا فردا وقت ندارم.......

برامون دعا کنین.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥




هدیه های نوروز

دیشب کادوهایه عید رو کاغذ کادو پیچیدم.....

علی رغم میلم برا  برادرهایه عزیز جون هم هدیه خریدم و کادو کردم....

برا مادرش هم که خریده بودم....

فقط مونده باباش....

تعجب نکردین که من چقدر عجله دارم؟

پ ن: به عزی جون گفتم که فکر نکنی من میام خونتون....

عید بشه ننه من غریبم بازی در بیاری بگی نوروز اومده.... لطف و صفا.. صمیمیت... مرحمت عالی و .... منو مجبور کنی بیام خونتون.......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥




هدیه ولنتاین

سلام

حالم خوب

یعنی بدک نیستم........

ولنتاین من و دادش حرف گوش نکن ساعت ۱۸:۳۰ رفتیم که به قرا برسیم..

اصلا هم ترافیک نبود و اصلا هم ما یخ نکردیم و اصلا هم من هی به این داداش حرف گون نکن بد وبیراه نگفتم...

اخه بهش می گم من می دونم که تهرانم یا شما که سالی شاید ۲ روز بیای تهران...

بهش می گم بابا جان این عزیز جون حالا حالا ها نمی رسه...

بهش گفتم به جای اینکه ۲:۳۰ دقیقه تو سرما یخ کنیم من می تونستم حداقل ۲ ساعت اضافه کار ی بمونم...

تازه نه یخ می کردیم و نه اینقدر از دست تو من حرص می خوردم.....

خلاصه اینکه عزیز جون سر موقع یعنی دقیقا ۲۰:۳۰ رسید....

بعد هم چون هر دومون اعصابمون خرد بود یه درگیری کوچک لفظی و بعد هم ناراحتی و گریه های یواشکی تا خونه....

پ ن: دیروز داداشی ظهر رفت و وقتی رسیده خونه یه راست بیمارستان .....چرا؟.... خوب سرما خوردگی شدید... به قول خودش اگه تا چهارشنبه سرما نخوردهبود اون شب پس از ۳ ساعت انتظار سرما رفت تو جونش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥




سلام خدا... نارحت نشو بازم منم... بازم من دلم یه خورده گرفته....

سلام خداجون

حالت خوبه

ما هم شکر تو خوبیم

و به لطف تو نفس می کشیم و داریم زندگی می کنیم و تنها کاری که نمی کنم تشکر از توئه

این ........... و زهرا و وبلاگ نویسی تو ........ بهانه ای شد تا من بتونم ازت تشکر کنم

نمی دونم خدا جون من تو رو فراموش کرم یا تو منو؟

اما اونچه مسلمه من به زیادی شبهایه امتحان یادت نیستم

خدایا منو ببخش

شاید به خاطر اینه که فکر می کنم وبلاگم رو می خونی و از درد دل هام با خبری

خدایا یادته؟ یادته اون موقع ها که خونه بابام بودم و قبل از  اینکه خوابم ببره باهات کلی حرف می زدم و درد دل می کردم.. یادته؟

یادته.. غروب ها که صدای اذون از مسجد کنار خونمون می اومد و من به یاد تو و به امید اینکه دعاهامون مستجاب کنی سوره والعصر رو می خوندم... یادته؟

یادته خداجون اونروز ها که من خونه بابام بودم و هر شب اگه  برا ارامش دل خودم حمد و سوره رو نمی خوندم خوابم نمی برد؟ .. یادته...

خدا جون من همون سیب کوچولو هستم...همون

همون که هرلحظه یاد تو بود... به خدایی که تو هستی راست می گم...

ولی خدا جون .....

خداجون اینقدر این سیب کوچولوت حالا بزرگ شده که بیشتر موهایه رو شقیقه هاش سفید شده...

یادته که فقط ۲۷ سال داره فقط ۲۷ سال....

ولی ....

(راستی موهایه همسرم که دیگه بیشترش سفیده.... باور کن اون فقط ۳۰ سالشه و هنوز هم بچه نداره که بگی از دست این بچه هاش ذله شده نه والله راست می گم....)

اینقدر تو زندگی و مشکلاتش غرق شده که حد نداره ..... اینقدر از زندگی خسته شده که شبها که سرش رو می ذاره رو بالش ، لحظه ای که سرش رو زمین میاد یادش نمی مونه...

اینقدر زندگی بهش سخت گرفته که اگه شبی هم از خستگی یا ناراحتی خوابش نبره... غرق میشه تو افکار و توهمات خودش و برا خودش می بره و می دوزه و پاره می کنه و گریه می کنه. ... تا اینکه بالشش از اشک هایه شبانه اش خیس میشه.....

تا اینکه صدایه هق هقش بلند میشه.... و اگه همسرش بیدار باشه یا بیدار بشه که باز کمی دلش اروم میشه...

وگرنه باید تا صبح با تنهایی خودش سر کنه و به این فکر پلید عمیقا فکر کنه کنه که چرا خدا جون مارو فراموش کردی؟؟؟

خداجون مگه من با... چیکار کردم که حالا.... با من اینطور رفتار می کنن....

مگه از عزیز جون من بهتر دیگه کسی هم هست که همه اینطوری ازارش می دن؟؟؟

خدایا .....................

و بعد صبح که شد همسرش با دیدن چشمایه پف کرده و کبود من می فهمه که باز دوباره قصه گریه و شب زنده داری من به راه بود؟ و باز اون غصه می خوره تا شب....

ولی ....ولی...آخه چرا خدا جون چرا....؟؟؟

چرا ؟

خودت گفتی که جزایه کارهاتون رو تو این دنیا می گیرید.... ولی ....شاید ........

ولش کن خدا خودت که تا فی خالدون حرف ها مو متوجه شدی.....

خداجون! یه سوال دیگه...

ولش کن خدا اینو هم تا قبل از اینکه تایپ کنم شنیدی....

پس خودت کمک کن... خودت کمک کن تا .........

خودت کمک کن........

خدایا! راستی سلامتی ما ها یادت نره....

خدایا! سایه پدر مادرمون یادت نره.....

خدایا! مهربونی از یادمون نره...

خدایا! ما رو پاک یادت نره....

پ ن: قابل توجه خداجون. خدا ای کاش وبلاگ داشتی می تونستم برات کامنت بذارم.

پ ن: خدایا دلم وا شد.... می گم که تکنولوژی هم پیشرفت کرده ها یعنی صدام  بهت رسید و تو شنیدی و من اروم شدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥




فقط ۷۰۳۰۰۰ تومن ...

داستان زیر کاملا واقعی است ... اما جهت حفظ امنیت ارقام آن من درآوردی است... به عبارتی ساختگی می باشد.........

من: عزیزم شنیدم عیدی هاتون رو دادن ....

عزیز جون: اره دادن...

من : کمی پول نیاز دارم.... با داداشی فردا می خوام بریم بازار.

عزیز جون: خوب و.....من  من .............. من برای این پول برنامه ریزی کردم ..برایه اجاره خونه نیاز دارم... حقوق اسفندم همه اش مال تو خوبه؟

من: نه... حاب حقوق اسفند جداست...ضمناً منم برا این پول تو برنامه ریزی کردم برا خرید از بازار نیاز دارم.... خودت گفتی ناز من هرچیزی دوست داره برا خودش بخره.. اصلا من باهات قهرم..

عزیز جون: خوب عزیز م ناراحت نشو چقدر نیاز داری برات از عابرم بردارم...

من: با ناز و لوس کردن خودم... تقریبا یا دقیقا...

عزیز جون: دقیقا.... در حال حاضر...

من: حدود ۷۰۳۰۰۰ تومان... نه دقیقاً ۷۰۳۰۰۰ تومان..

عزیز جون: (به ترتیب این شکلی شد)      

عزیز جون: بدجنسو تو نشستی همه دریافتی ه ایه منو این ماه با عیدیم حساب کردی و جمع کردی.. تازه از اون ۳۰۰۰ تومن هم نگذشتی؟!!!!!!!!  

من: با عشوه شتری...نه ... من واقعاً این پول رو نیاز دارم ....... بقیه مطلب هم نمی تونم بنویسم چون کمی مربوط به رتق و فتق امور میشه و از اونجایی که اینجا زن و بچه میان خوبیت نداره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥




گم شدن در تکنولوژی

سلام

داداشم اومده برا خودش سیستم بخره...

یعنی کلی پیچیدگی وجود داره....

عزیز جون و داداش وسطی و داداش آخری هر کدوم یه سیستم دارن....

رایانه داداش آخری فکر کنم همونه که ناصرالدین شاه برا بچه اش خریده بود تا باهاش گیم بازی کنه... البته گیم که نه با دکمه هایه کیبوردش حال کنه....

مال ما هم همون کامپیوتریه که محمد رضا شاه برا اینکه  از انگلیس جا نمونه برا خودش خریده بود تا نامه هایی که به همسرش می نویسه رو باهاش تایپ کنه

رایانه داداشم ولی خوبه میشه باهاش دو تا فیلم اونطرفی هم دید.. ولی از اونجایی که کلی برنامه نصب کرده بود داشت منفجر می شد...

راستی رایانه داداش وسطی ۶ گیگ حافظه داره......

خلاصه اینکه با خرید داداش کوچیکه کامپیوتر همه ارتقا پیدا می کنه و ما صاحب یه رایتر هم میشیم.....

تازه اون داداشم با تصاحب رایانه ما در واقع صاحب یک ابر رایانه میشه...

....

حالا این داداش کوچیکه رفته بازار رضا .. بنده خدا سرمایه اش محدوده... از طرفی هم در دنیای تکنولوژی اونجا غرق شده...

من گفتم دیگه پایتخت نرو چون می ترسم در گه گیجه تکنولوژی غرق بشی....

الان که برام زنگ زد صداش حاکی از گمگشتگیش در دنیای رایانه بود.... و همینطور صدایی مستاصل ناشی از بی پولی یه علاقه مند به خرید بهترین سیستم ممکنه...

دلم براش سوخت.. ولی اینقدر پول ندارم کمکش کنم...

پ ن: از زبان برادرم بعد از اینکه دیروز از بازار رضا اومد: بابا اینقدر بعضی از هاردها پیشرفته بودن که طرف کم مونده بود بگه لوله کشی گاز و برق و آب و تلفن هم داره.... تازه پنتهوس هم داریم با بهترین ویو... البته بعضی هاش شوفاژ کشی داشت!!!!!!!

می گین به خاطر این برادرم اینطوری شد که بعد از بازار رضا بردیمش دنبال خونه گشتیم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥




کور سویی از سپیده

سلام

همه خوبین

دیروز با این فامیلمون صحبت کردم و یه امیدهای ناچیزی به ما داد. در مورد همون خونه دیگه...

دیروز عزیز جون تایم گرفت از تو اتاقش تا محل اون خونه در شلوغترین و پر ترافیک ترین حالت ممکنه ۴۵ دقیقه طول می کشه برسه. و این یعنی کلی پیشرفت در زندگی....

خدا کنه بشه.......

الان داداشم با هام اومده شرکت بعدش هم می خواد بره کامپیوتر بخره.......

منم باید کلی سرچ انجام بدم....

وقتم ندارم....

فعلاً بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥




پ.ن

این مطلب پی نوشت مطلب قبله ولی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم اینو بنویسم...

پ . ن: عزیز جون هم داره  برا دکترا می خونه و من هر وقت اون کتاب دستش می گیره خندم می گیره....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥




برا دکترا درس خوندن یا به رتق و فتق امور پرداختن؟!

حالا از ناراحتی بیان بیرون می خوام یه موضوع خنده دار براتون تعریف کنم.

اول باید موقعیت رو براتون توضیح بدم....

مورد موضوع ما دو نفرن که با هم نامزدن. پسره شهرستانیه البته منظورم اینه که اینجا با یکی از همکاراش که دوست هم هستن خونه دارن.

دختره هم شهرستانیه و اینجا خونه نداره ولی برادراش اینجا (یعنی تهران)ساکنن.

جفتشون تو یه شرکت کار می کنن.

......... خوب از توضیحات بالا کاملا متوجه شدین که نداشتن خونه برایه هر دویه اونها چه معضل بزرگیه

به گفتگوی زیر دقت کنین...

داماد: می دونی چیه مهندس من تصمیم گرفتم از عید شروع کنم برا دکترا خوندن...

عزیز جون: فکر خوبیه.....

داماد: برا همین تصمیم گرفتم عید نرم شهرستان و بمونم خونه و درسمو بخونم ....

عزیز جون نکته سنج : خانومت چی اون میره شهرستان خودشون ؟!!!!!!!!!!!

داماد: اون البته که نمی ره شهرستان ... اون می مونه و در تمام مدتی که من دارم درس می خونم به من کمک می کنه و به رتق و فتق امور می پردازه...

عزیز جون بی ...: خوب مهندس اینو از اول بگو و خیال خودت و ما رو راحت کن. تو دکترا قبول بشو نیستی. وقتی خانومت هم بمونه پیشت در واقع شما از اول تا اخر تعطیلات عید به رتق و فتق امورتون می پردازین  

داماد من من کنان: نه البته اینطور نیست و دست و پاشو گم می کنه........

پ ن: نتیجه ای من و عزیز جون گرفتیم این بود که داماد مذکور کلی از تابستون تا  حالا  برا این چند روز تعطیلی برنامه ریزی کرده... و دیده بهترین فرصتیه که بدون اینکه منت دوستش رو بکشه تا اون با منت خونه رو از وجود مزاحمش خالی کنه  .... خونه به علت سفر دوستش خالی میشه و اونها خیلی راحت می تونن بی مزاحم به رتق و فتق امورشون بپردازن

از طرفی هم به خاطراین فکر شوم دچار عذاب وجدان شده بود(جون خودش) و می خواست یه طوری برا خودش طرفدار پیدا کنه و کارش رو توجیه کنه.... معلوم نیست بیچاره چقدر با خودش در گیر بوده....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥




تو دلم یه بغض گنده لونه کرده..

سلام

خوب نیستم.

از دیشب اینقدر غصه خوردم و ناراحت بودم و با ناراحتی و اندوه خوابیدم که بالاخره اونچه نباید می شد، شد.

معده ام جوابم کرد. دارم از درد معده می میرم. از دیروز غروب تا حالا هم نتونستم چیزی بخورم.

تمام سرم هم داره منفجر میشه.

دیشب رفتیم یه سری به جاهایی زدیم که به نظر می رسید باید خونه خیلی ارزون باشه.

اما اینقدر عددهایه نجومی می گفتن که با عقل جور در نمی یومد و ادم شاخ در می اورد که نگو.

چرا باید اینطوری باشه؟؟؟

یه جایی هم رفتیم که اول فکر می کردیم باید باکلاس باشه. ولی اینقدر ادم خفن توش دیدیم که از ترس بر گشتیم.

خلاصه من هی بغض کردم و هی بغض کردم تا اینکه شب زدم زیر گریه...........

.........

.......

........ تو دلم هم اون کثافتی که تموم سرمایه ما رو بالا کشید رو اینقدر دوباره نفرین کردم و بهش ناسزا گفتم که نگو.............

خدایا می دونم تو وبلاگ منو هم می بینی ....... نگو من به وبلاگاتون کار ندارم..........

خودت شاهدی که چقدر اون کثافت ما رو اذیت کرد........... باور کن اگه روزی بگی کشتن اونی که بهتون بدی کرده حلاله من یه لحظه درنگ نمی کنم.......

الهی یه نفر این بلا رو سر خودش و زنش و اون توله حروم زادشون بیاره که از وقتی یه نطفه بوده تا الانش با پول حروم بزرگ شده................

وای که چقدر ناراحتم خدا..............

یه کار یکن کمی اروم و منطقی بتونم با این مسائل کنار بیام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥




یعنی میشه؟

یه خونه پیدا شده تو تهران . که اگه درست بشه ما روزی ۲ ساعت کمتر تو راهیم.

مال یکی از آشناهاست.

قبلاً رهن کامل داده بود. وضعش هم خوبه... یعنی میشه که ما اون اجاره کنیم.

آخه ما نمی تونیم رهن کاملش کنیم.

یعنی اون قبول می کنه.

تازه خونه رو ندیدیم. خدا کنه خوب باشه. خدا کنه جاش هم خوب باشه.

وای اگه همه چیز خوب باشه و اون اقاهه راضی بشه خیلی خوب میشه.

یعنی میشه؟

شما که حتما دعا می کنید؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥




راهپیمایی با شکوه ۲۲ بهمن!

سلام

حالم خوبه

ممنون

بهتر هستم

نمی تونم بگم چم شده بود!

ولی فقط می تونم بگم که داشتم از دست می رفتم...

دیروز کلی عزیز جون مواد غذایی مغذی به من داد... تا کمی انرژیم اومد سر جاش..

البته اونم کلی از دولتی سر من از این مواد مغذی مستفید شد...

راستی دیروز خوش گذشت؟؟؟

البته فقط با تهرانی ها هستم... اونهایی که رفته بودن گردش ۲۲ بهمن....

دیروز که تو تلویزیون اونهایی که من می دیدم اکثراْ قیافشون شبیه کسایی بود که اومده بودن تفریح...

اخه تو تظاهرات بادکنک تو دست گرفتن با طرح خرگوش به نظر من هیچ معنی ای نداره....

دم اون خانومه گرم که تنها یه پلاکارد دستش بود و به صورت خیلی جدی داشت تو جمعیت راه می رفت....

البته نمی گم کسی تظاهرات نمی کرد و شعار نمی داد... به هر حال از روی لباس های یه شکلی که تن گروههای مختلف بود می تونستی متوجه بشی که همه اومدن راهپیمایی!!!

اصلاً به من چه.. من قرار نیست راجع به این چیزها نظر بدم و حرف بزنم....

اصلاً به من چه که محرم و دل من می ترکه وقتی می شنوم پسر همسایه صدای ضبطشو تا آخر بالا برده...

اصلاً دلم نمی خواد ببینم یهو از امروز تو تلویزیون عزاداری هاشون شروع میشه... و تازه دوباره یاد محرم می افتن...

اصلا نمی خوام یادم بیارم که بزرگی گفته بود: این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته...

اصلاً به من چه که هیچکی برا دیروز اینطوری برنامه ریزی نکرد که به جای پیاده روی بی نظم مردم تو خیابون های منتهی به میدون آزادی ... اونها رو در قالب همون هیئت های عزاداری می بردن طرف میدون...

اونوقت مثل همون فیلم هایی که خودشون از دوران انقلاب نشون می دن هم مردم عزاداری می کردن و هم منظم تر می بودن و هم اینکه دو تا شعار هم بیشتر می دادن...... نمی گم همه مردم.... لا اقل یکی دو تا هیئت بزرگ راه می انداختن تا دل من یکی خوش باشه که اونها محرم رو یادشون نرفته....

نمی گم همش عزاداری و .... من با عزاداری موافق نیستم.. ولی احترام هر چیز جای خودش...

اصلا به من چه من که کاره ای نیستم....

چرا اینقدر غر می زنم....

یکی بیاد این دختر رو خفه کنه ببینم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥




هر کی آلو می خوره پای لرزش هم ميشينه!

اون: این آلوها خاصیت بیرون روی دارن؟

من:آره ...چطور مگه؟

اون: چرا به من نگفتی؟

من: حالا مگه چقدرازش خوردی؟

اون:خیلی........

من: خدا رو شکر ....پس از این به بعد مشکلی از لحاظ دفع ... نداری...

اون: باید به من می گفتی.... من بیکار نیستم که صبح تا شب چند بار برم دستشویی برا اون مسئله.. وقتم گرفته میشه.... مگه نمی دونی من وقتم کمه....

من:

توضیحات:

من = من

اون = عزیز جون

زمان=ساعت ۵:۴۵ امروز صبح

زمان خوردن الوها= دیشب وقتی مهمونها بودن و من حواسم نبود و و قتی که من خوابیدم احتمالاْ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥




اه از دست این ادمها....

پرینترتون خرابه؟

الان ۳ ماهه که پرینتر ندارین؟

خوب بابا به من چه... چرا نمی رین درستش کنین...

پرینت هم می فرستن بدون اینکه بگن... شیطونه می گه یه سری کاغذ بیخود بذارم تو پرینتر تا حالشون گرفته شه ها............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥




سیب اکتیو....

جمعه حدود ساعت ۲:۳۰ رسیدیم خونه و تا خونه گرم بشه و بخوابیم حدود ساعت ۳:۴۵ بود...

پس از اینکه من ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بیدار شدم نباید تعجب کنین ....

ساعت ۱۲:۲۰ با عزیز جون رفتیم خرید تره بار.... از اونجایی که سحر خیز بودیم کاهو و کلم توم شده بود و ما باید این اقلام را از بازار آزاد تهیه می نمودیم...

رفتیم یه میوه فروشی و یه عدد کاهو دو سوم پوسیده و یه عدد کلم متوسط نصف پوسیده خریدم.... که دقیقا ۱۲۰۰ شد... و من باز دهنم باز موند....

ای کاش فرصت داشتم و می تونستم برم مایحتاج زندگیمو از میوه فروشی سر کوچه محمود  می خریدم...

همون میوه فروشی گوجه رو که وقتی همه جا  ۲۰۰۰ الی ۳۰۰۰ بود به قیمت خیلی ارزون ۸۰۰ تومن می داد.... اینقدر ارزون حتی از  موز که ۶۵۰ تومن بود ارزونتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....

هر کاری می کنم نمی تونم نسبت به این گرونی و این اجحافی که در حق مردم میشه بی توجه باشم....

چند شب قبلش هم رفته بودم ۳ عدد خیار ، ۳ عدد گوجه٫ ۳ عدد سیب زمینی متوسط سبز٫ و ۲ عدد پیاز متوسط خریدم ... و قتی تو کیفم نگاه کردم دیدم فقط ۲۰۰۰ تومنی دارم و ناراحت بودم که الان این میوه فروشه عصبانی میشه و من حوصله ندارم راجع به اینکه پول خرد ندارم باهاش بحث کنم و .... که اقا مهربون میوه فروش با گفتن مبلغی که من باید پرداخت می کردم خیالم رو راحت کرد....

گفتم: چند میشه؟

گفت: دوهراز تومان ، قابل شما رو نداره؟

اگه فکر می کنین من از تجریش یا چه می دونم خیابون فرشته و ... امثالهم خرید کردم سخت در اشتباهید.... چون من از کرج و از یه مغازه تویه یه محله ای خرید کردم که ، به اصطلاح بهش میگن پایین شهر !!!!!!!!!!!!!! و اگه یه چیزی کمی گرون باشه کسی نمی تونه بخره.... 

ببخشید از بحث خارج شدم...

بعد خرید اومدیم و یه صبحانه مختصر زدیم تو رگ و من شروع کردم به آشپزی و تمیز کردن خونه... الحق و الانصاف عزیز جون خیلی کمکم کرد....

من  با اون حالم دقیقاً از ساعت ۱۳:۳۰ ایستاده بودم و داشتم می سشتم و می سابیدم و می پختم تا ساعت ۲۰ که داداشم اینها اومدن.... مادر خانومش اینها هم جهت موردی اومده بودن که نذاشتم برن خونه و عزیز جون و داداشی رو فرستادیم دنبال پدر خانومش....

جاتون خالی خوش گذشت....

مهمونها که رفتن باز حس اکتیوی من گل کرد و دوباره ایستادم تا ظرفها رو بشورم...

و اینقدر ایستادم که دیگه نمی تونستم کمرم رو خم کنم...

چشمتون روز بد نبینه تا ساعت ۲ نتونستم بخوابم...

.........

دیگه نمی تونم بنویسم چون اعصابم خورده.. یکی اومده و این تنظیمات کامپیوتر منو به هم زده حالم داره بهم می خوره...........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥




مرده خوری ديده بودين؟

سلام

صبح زیبای همه به خیر

اینجانب سیب مهربون با وجود اینکه حالم خوب نیست ولی اکتیو و امیدوارانه قراره به زندگی نگاه کنم..... پس قراره به خودم بگم حالم خوبه....

...

... واما مرده خوری!!!!!

جونم براتون بگه که من و عزیز جون مهربون و از خود گذشته روز پنجشنبه به قزوین مراجعت نمودیم.... بعد از یک دید و بازدید و انجام ماموریتی که داشتم، طبق قرار قبلی به سمت شهر شهید پرور کرج حرکت کردیم .... ساعت دقیقاً ۰:۴۵ دقیقه روز جمعه بود... در اتوبان ساعت ۱ بامداد به طرز عجیبی به یک ترافیک برخورد نمودیم....

اه بذارین مثل ادم توضیح بدم.....

پلیس ها ما رو راهنمایی کردند و یه مقدار که جلو رفتیم و داشتیم از صحنه تصادف ۳ عدد ماشین سنگین که رد می شدیم اقا پلیسه دست نگه داشت و گفت حرکت نکنین....

ما هم دقیقا اولین ماشین بودیم و کاملا داشتیم عملیات باز کردن جاده رو مشاهده می کدیم که من با صحنه های تاسف باری روبرو شدم که تا خونه حالم گرفته بود....

بار یک از این کامیونها سیب بود.... و تمام سیب ها کنا ر جاده ریخته شده بود... و فکر کنم راننده اون کامیون بود که فوت شده بود.... در هر صورت ملت مهربان ما به جای اینکه از دیدن این صحنه تصادف ناراحت و یا کمی متاثر بشن و برا سلامتی باز ماندگان دعا کنن.. در کمال خوشحالی و شعف از ماشینهاشون پیاده می شدن و از کنار جاده سیب هایه جمع می کردن و با خنده و خوشحالی به بقیه می گفتن که برین سوغاتیتون رو از قزوین بر دارین......

یکیشون رو دیدم که یه نایلون مشکی اورد و اونو پر از سیب کرد و در حالی که قهقهه می زد به سمت ماشینش رفت....

دیگه نمی خوام از رفتارهایه ناپسند اون ادمها براتون بگم....

نمی خوام بگم که شاید حتی یکیشون نپرسید که حال سرنشین هایه این ماشسیم خوبه یا نه؟

چند تا سرباز هم بودند که هی تو مسیر بالا و پایین می رفتن و با خنده می گفتن بیان سهمتون رو بردارین و پول سیب هایی که خوردین رو بدین به ما...

....

....

اگه خدای ناکرده یه همچین اتفاقی برای یکی از اونها می افتاد ایا اونها خوشحال می شدن که مردم به دردشون بخندن و به فکر غرامت باشن؟؟؟؟؟؟؟؟

.... فکر کنم مرده خوری که می گن یعنی این!!!!!!! مگه نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥




حس مردم ازاری سيب

چندتا خارجی اومدن تو شرکت ما...

یه کارهایی دارن که اصلا به شما مربوط نیست

ناراحت نشین مسئله چیز دیگه است....

نمی دونم چی ولی یه حسی تو جونم وول می خوره که یه جورهایی خیلی محترمانه تحویلشون نگیرم که هم به شخصیت ملی خودم توهین نشه و اونها نگن این ایرانی ها الن و بلن... هم اینکه اونها احساسا اضافه بودن و خارجی بودن بکنند.

کی می دونه این چه حسیه....

تازه من مثل بقیه بهشون نمی گم هلو ..... هلو نه هلو یعنی سلام.... من خیلی قشنگ می گم سلام و اونها هم مجبورن خیلی محترمانه به من بگن سلام....

یه موضوع با حال اینه که یه اقایه محترمی اینجا هست که برامون گاهی چایی میاره...

وقتی میاد پیش اینها هی غر می زنه و یه حرف هایی می زنه ...... بهش می گم شاید فهمیدن چی می گی بد میشه ها.... ولی اون می خنده  و می گه بذار یه کم بخندیم و به حرفاش ادامه می ده و اونها خیلی باحال بهش لبخند می زنند

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥




سیب و سردرگمی در تقویم

یکی منو نجات بده................. (بلند خوانده شود)

ببخشید سلام

سلام به همه دوستان گلم و مخصوصا اونهایی که به من سر می زنن.

دعا کنید شهاب جون اینترنتش وصل بشه....

.........

داشتم می گفتم... یکی منو نجااااااااااااااااااااااااااااااااااات بده....

دارم در گه گیجه ای که گرفتارش شدم غرق می شم.

بابا جون من کلی تاریخ ها رو قاطی کردم.

هر چند علتش کشف شده ولی اثرش نرفته.

امروز با تعجب به عزیز جون می گم مگه امروز ۱۸ بهمنه!؟؟ و کلی بحث که اشتباه می کنی و ...

.........

...........

علت این گیجی و سردرگمی در تاریخ هم چیزی نیست جز فکر کردن و برنامه ریزی های من برا تعطیلات عاشورا تاسوعا....

از بس نشسته بودم فکر کرده بودم که باید ۱۱ بهمن مرخصی بگیرم ، فکر می کردم که یکشنبه ۸ بهمن همون روز ۱۱ بهمنه... پس شنبه می  شد ۱۷ بهمن پس شنبه باید جواب ازمایش عمه رو می گرفتم. در نتیجه نمی تونستم شنبه مرخصی باشم و................

بعد که فهمیدم شنبه ۱۷ بهمن نیست و من اشتباه کردم گفتم اهان حالا فهمیدم این شنبه که داره میاد باید برم جواب آزمایش رو بگیرم و ......... حالا فهمیدم که دیروز ۱۷ بهمن بوده و من نرفتم جواب رو نگرفتم و کلی هم از زندگی عقب افتادم و ..........

راستی من دوباره دچار کمبود وقت شدم.

کلی کار دارم که انجامشون نیازمند اینه که شبانه روز از ۲۴ ساعت به ۴۸ ساعت تبدیل بشه..

شما فکر می کنین باید به کدوم وزیر بگم تا این مورد رو برام انجام بدن؟؟!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥




...........................

کی گفته پول بده.............

الان اگه پول نداشته باشی ر و مردت تف هم نمی اندازن....

خدایا منم پولدار بشم سنگ دل می شم؟..........

می دونم که اگه پولدار بشیم برا یه سری از ادم ها عزیز می شیم.....

ولی من پولدار هم بشم نمی رم مسجدِ اونها نذری بدم تا مردم برا اونها چه چه و به به کنن....

من می خوام منو به خاطر وجود خودم بخوان...

تحویلشون نمی گیرم ........

برا اونها خسیس می شم خسیس.............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥




 

این عزیز جون بدووووووووووووو گفته که بازم خودم برم خونه....

اعصابم رو خورد کرده.....

از دستش کلافه هستم............

.

..................... البته اون تقصیر نداره کاراش زیاده..........

دلم می خواد جیغ بکشم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥




سیب بی حوصله و سردر گم

چندتا فیلم دارم تو خونه که حتی حوصله نگاه کردن به اونها رو هم ندارم

یه عالمه کار دارم که دلم نمی خواد انجامشون بدم

حموم به زور می رم

دیشب اجاق گاز رو تمیز کردم.... و این نهایت کار بود که انجام دادم....

خواستم فرش ها رو بدم قالیشویی... از برخورد اون قالیشوئه خوشم نیومد .رسیدم خونه بهش زنگ زدم گفتم بعدا هر موقع خواستم زنگ می زنم بیا دنبال فرش ها...

 می خوام بدم رویه مبلها رو تعویض کنم ولی تو دلم می گم نه حالا بذار بریم خونه جدید...

چند رو ز پیش چایی ریخت پشت مبل رو سرامیک و من هنوز اونو تمیز نکردم....

می خوام خونه رو تمیز کنم دستم به کار نمی ره می گم بذار دارم جمع می کنم دیگه...

خدایا کمک کن از این حالت در بیام...........

حتی حوصله سر کار اومدن رو هم ندارم.................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥




.................

سلام

با اینهمه غصه که تو دلم انباشته شده نوشتنم نمیاد.

چیکار کنم خوب دست خودم نیست.....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥




دلم گرفته....

دلم گرفته...دلم عجیب گرفته.........

وقتی تو خوابگاه دلمون می گرفت این همش می گفتیم.....

و اکثراْ راحله ادامه می داد........ همون شعر سهراب سپهری رو می خوند........

گاهی هم من برا اینکه دلم خنک شه و حالم خوب شه می گفتم:

هر کجا هستم باشم... آسمان مال من است...پنجره عشق زمین مال من است... چه اهمیت دارد گاه می رویند قارچ هایه غربت؟!

دلم گرفته .... دلم عجیب گرفته......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥




سيب بی خانمان

سلام

اگه یه روزی دیدین که داره از اسمون سنگ می باره بدونین که سیب بیچاره حتما یه کار مهم داره انجام می ده... مثلا داره دنبال خونه می گرده.... یا اینکه عروسی بچه سیبه...

من دیروز رفتم دو سه تا خونه دیدم و الن دپرس دپرسم... دیشب از بس حرص خوردم و غصه خوردم که معده ام از ورم و درد به حد انفجار رسیده بود....

به هر کسی هم که مسبب اینهمه گرونی و نامردی بود فحش دادم و آرزو کردم که  نسلش منقطع و  دودمانش بدبخت بشن..........

هر طوری که حساب کردم دیدم نمیشه که نمیشه.....

اجاره هایی که دیروز شنیدم جهت کرایه یه خونه ۶۵ متری دقیقا برابر با فیش حقوقی عزیزی جون بود... و این یعنی اگه منم کار نکنم ... (تصمیم داشتم از بعد از عید کار نکنم)... با اجازه اون کثافتهایی که باعث شدن اینهمه خونه ها و همه چیز گرون بشه.... من و عزیز جون باید فقط اجاره خونه بدیم و فقط یه لامپ روشن کنیم تا پول برق زیاد نیاد.... گاز و اب هم که متاسفانه مشترکه... از صبح تا شب هم به جای غذا هوا بخوریم... نه ببخشید هوایه آلوده بخوریم و دی اکسید کربن ب...ر...ی.... و اگه این لباس هایی هم که داریم پاره شد می تونیم لخت بگردیم...

مریض هم که نباید بشیم.... بچه هم نباید بیاریم.....

شما باشین دیوونه نمی شین؟

تازه اون داشگاهی که عزیز جون درس می داد  اونجا بازی دراورده و شاید کمتر از نصف حق الزحمه عزیز جون رو بهش بده... همون پولی که کلی روش برای پیش پول خونه حساب کرده بودیم...

باورتون نمی شه عزیز جون خیلی راحت گفت: اون مرتیکه کثافت ...مول کته...  ۱۲ میلیون پول ما رو خورد ، ولی ما هنوز سر پا هستیم و شکر داریم زندگی می کنیم... این پولی که دانشگاه داره بالا نمی کشه مبلغی نیست که.... فقط دلم برایه تنهایی تو تو اون روز هایی که می رفتم تدریس می سوزه........

من با خودم حساب کردم اون احمق مذکور در پارگراف بالا فقط اون مبلغ پول رو از ما نگرفت ... کلی روحیه عزیز جون رو داغون کرد .. کلی عمرمون تلف شد .... کلی ضرردیگه به ما زد.... که اگه حساب کنی ۸ میلیون نقدی میشه و... بقیه اش رو هم که معنویه نمی شه حساب کرد....

الهی به سر خانوادش بیاد....

خدایا تو وبلاگ هایه ما رو هم می خونی؟؟؟؟

اگه می خونی یه کاری کن از این بحران بیام بیرون.... خدایا یه کاری کن نون مردم دست این نامردمان نیفته... خدایا کمکم کن که دارم خسته میشم....

می ترسم از خودم می ترسم... می ترسم به کفر گویی بیفتم... خدایا کمک کن که ایمانم رو از دست ندم کمک کن امیدم نا امید نشه... خدایا به من و عزیز جون  قدرت بده تا بتونیم همچنان محتاج هیچکی نباشیم....................

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥




گلايه هايه يک سيب

امروز ۴ ماه و ۱۳ روزه که دیگه خبری ازشون نیست. دقیقاْ از بعد عید فطر

خیلی دلم برا عزیز جون مهربونم می سوزه.

برگه هایه عزیز جون رو تصحیح و کردم.

به هر کی که نمره می دادم تو دلم می گفتم: ای کاش اون موقع ها یکی هم اینطوری برگه هایه امتحانی منو تصحیح می کرد.

اینهمه بهشون نمره دادم. تازه عزیز جون از حداقل ۲۵ صدم تا حداکثر ۲ نمره بنا به حضورشون و کنفرانس و تحقیقشون به اونها اضافه کرد.

یکی شده بود ۱۸ و اگه منصفانه تصحیح می شد می شد ۵/۱۵ و بالاخره هم شد بیست.

عزیز جونم سرش خیلی شلوغه. ای کاش تو امتحانش قبول بشه. تمام ارزویه من در حال حاضر قبول شدن اون  تو امتحان .......

داره عید میاد و ما کلی خرج داریم. اینقدر که نمی تونین تصور کنین. اخه ما بزرگ شدیم. و باید عیدی بدیم.

چقدر سخته....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥




سيب بی ذوق

نوشتنم نمیاد

یکی کمکم می کنه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥




سيب مچاله شده

سلام

عزاداری هاتون قبول

از محمد و شهاب جان که یادم بودن هم ممنون

اگه متوجه نمی شین چی میگم غصه نخورین.. اخه سیب مچاله شده و صداش در نمیاد

حالش هم اصلا خوب نیست

دوباره تب کرده

ولی مجبور شده بیاد سر کار

تا مردم بدونن سیب نرفته گردش ......

فعلا با پوزش فراوان ازتون خداحافظی می کنم..

راستی این چند روزه کاملا استراحت کنین و خستگیهاتون هم رفع کنین ... تا بتونین برا سانس دوم محرم بهتر عزاداری کنین ....!!!!!!!!!!!!!

سانس دوم از ۲۳ بهمن شروع میشه.... و به دلیل وقفه ای که این چند رو ز داشته تا ۱۰ روز بعد از صفر هم ادامه داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عین روزه است دیگه... چرا متوجه نیستین. اگه ماه رمضون به هر دلیلی نتونی روزه بگیری ... باید قضایه روزه رو در ماه های دیگه سال بگیری....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥




محرم ورژن ۲۰۰۷.........قسمت دوم

البته این موضوع ربطی به ورژن عزاداری و اینها نداره... و تا بوده همین بوده

بذارین از قدیم ها شروع کنم.... جملاتی که در زیر نوشته شده مطالبی که از بچه گی تو ذهن من مونده و جز خاطراتی که از محرم سال هایه پیش به یاد دارم...

* خیلی حال داد.. حالشون رو گرفتیم.. صدای اکو ما بلندتر از صدایه اکو اونها بود...

*بابا اونها تمرین داشتن دیدی چطوری وقتی دم مسجد رسیدن دستاشون رو می بردن بالا... حاضرم شرط ببندم که هیچ کدوم دستشون به سینشون نمی رسید.. صدایه ضبط شده سینه زنی بود....

*اینقدر حال میده وقتی هیاـ فلان محل میاد.... سه براابر مرداشون دختر هایه.... باهاشون میان..

*بابا تقصیر ما نبود که به هیات فلان محل باختیم ... اخه فلانی که خیلی پولداره کلی سینه زن و زنجیر زن از محله هایه دیگه جمع کرده اورده تو محل خودشون... هر روز بهشون شام و نهار میده... دیدی که صفشون تموم نمی شد.... تازه کلی خرج کرده خرید زنجیر و اکو ... براشون خریده...

* اقا هنگام سخنرانی بالایه منبر: اون جمعیت کذایی که هنگام نهار در مسجد جمع بودن حالا کجا هستن؟؟؟؟؟؟؟ چرا از عزاداری امام حسین فقط غذاشو می بینید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* جوانان ... محله توجه داشته باشن که اگه برا عزاداری داخل مسجد تشریف نیاورند، انها را با خود به فلان محل جهت بردن هیات نمی بریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*ولشون کن از هیات فلان محله نمی خواد پذیرایی کنین ... پدر... وقتی ما اونجا رفتیم یه اب ندادن ما بخوریم!!!

* این شیرینی ها و حلواها رو برا این هیات نبرین... در حد این حلوا ها نیستن.. این ها رو برا فلان هیات نگه دارین که ما پیششون ابرو داریم... یه چایی با قند بهشون بدین از سرشون هم زیاده....

* بابا اونها یه مشت ادم مهاجرن که معلوم نیست از کدوم ...تونی اومدن تو محل ما... هر موقع هر کسی داره تو مسجد نذری میده میان میشینن و هم می خورن هم با خودشون می برن... دارین نذری هایه امام حسین رو روز عاشورا پخش می کنین مواظب باشین به اونها زیاد ندین ها... تازه اگه تونستین اصلا ندین..!!!!!! (حالا این ادم ها که من دیدمشون با اونهمه بچه و اون سرو ضع بعید می دونم غیر از نذری هایه مسجد بتونن یه غذایه درست حسابی بخورن ... امام حسین و ائمه اطهار که اینهمه همه رو سفارش به کمک به نیازمندان کرده اند، به نظر شما راضی میشن که با مردم سر سفره اونها اینطور رفتار بشه؟؟؟؟؟)

* پدر.... هایه ..مادر......... نمی ذارن بچه من یه دهن برال امام حسین بخونه.. صدا فقط صدایه پسر من... بلندگو رو دستشون می گیرن و ول نمی کنن.. بعد تو کوچه پس کوچه ها که رسیدیم و هیچکی نمی بینه، بلند گو رو می دن دست پسر من و خوشون استراحت می کنن... گور.... پسرم دیگه نمی خواد بری مسجد بخونی ... اونها همشون ظاهر سازن... لعنتی ها تو ده روز اول نیومدن تو مسجد که هیچکی نمی بینه بخونن و فقط پسر من داشت می خوند.........

........

.......

.........

.........

.........

نه اینکه فکر کنی من اینها رو از خودم در اوردم نه. خدا شاهده همه رو با چشم هایه خودم دیدم و با گوشهایه خودم شنیدم.

یه چیزهایه وحشتناک دیگه هست که شرم دارم براتون بگم.

....

الان داشتم با ازاده حرف می زدم و براش درد دل می کردم. خیلی حالم گرفته بود. رشته کلام از دستم رفت....

بازم براتون از عجایب محرم می نویسم. 

البته عزیز جون می گه همه جا همینطوریه. ولی من امیدوارم که هیچ جایه دیگه اینطوری نباشه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥




به قول یکی از دوستان ... محرم ورژن ۲۰۰۷.........قسمت اول

یکی از دوستام مطلبی راجع به محرم و .. نوشته بود.... من با دیدن عنوان پستش یاد کارتونهایه جدید افتادم...

نمی دونم دیدین یا نه... مثلاً شنل قرمزی ورژن نمی دونم چند و پینوکیو... که تو دنیایه پیشرفته جدید درست شده ....

این عزاداری هایه جدید هم همینطور شده...به جایه اینکه به فکر بالا بردن فرهنگ عزاداریشون باشن یا هر روز بیشتر از دیروز به فکر نوع پذیراییشون از مردم عزادار و مخصوصاً محرومین و ... باشن... مدل طبل ها سنج ها و... میره بالاتر.. مدل امپلی فایر هاشون و  خیلی از این بند و بساط ها صدا پردازیشون میره بالا... و همینطور که ورژن هایه جدید امکانات عزاداری بوجود میاد ، هزینه ها هم سرسام اورتر و بیشتر میشه...

 

.....

.....

....

من همیشه دلم میسوزه برا این پولهایی که اینطوری هدر میره... همیشه می گفتم ای کاش من یه کاره ای بودم و می تونستم جلوی این ظاهرسازی ها و چشم و هم چشمی ها رو بگیرم و در عوض با پولهایی که وجود داره کمی از مشکلات چند تا خانواده مستضعف رو کم کنم.

 

 

.........

..........

.........

ما یه همسایه داریم که البته هنوز نفهمیدم بالایی است یا پایینیه چون هر دوتاشون یه جوانک خام و کله باد دار دارن... خلاصه بگم که این همسایه ما یه سیستم با حال تو خونشون داره که وقتی روشنش می کنه صداش ساختمون رو می لرزونه... قبل از اینکه محرم بیاد و مخصوصا مواقعی که بنده سرم را بر زمین می گذاشتم تا کمی بیاسایم  (جان من ادبیات رو حال کردی؟) این اقا ضبطشو رو شن می کرد و خلاصه با اهنگ هایی جدید و غیر مجاز یه حالی به اعصاب ما می داد و می ر...ی...د به استراحت ما... اینکارش بیشتر از همه روز هایه جمعه اعصاب منو خط خطی می کرد...

تو دلم می گفتم محرم اومده شاید این بچه حیا کنه و دست برداره.... که اینطور هم شد و اون تمام سی دی ، می دی هایه غیر مجازش رو جمع کرد و از رو زاول محرم برامون با همون صدا نوحه می ذاره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥




دعا کنين

لطفاْ:

برا همه بیماران دعا کنین که زودتر خوب بشن...

برا ژدر دوستم دعا کنین که حالش خوب بشه...

مخصوصاْ برا ادم هایی دعا کنین که به نون شبشون محتاج هستن ولی گرفتار دوا درمون و بیمارستان وهزینه هایه سرم سام اور مداوا هستن دعا کنین...

دعا کنین هیچ وقت هیچ کس محتاج کسی نشه...

....

....

من چند وقته تو بیمارستان ها به دلایل مختلف نظیر بیماری بستگان   و بیماری خودم (که در بربار مریضی بقیه چیزی نیست) سرگردونم و هی می رم  و میام... اینقدر ادم هایه مختلف با مریضیهایه مختلف و ... مشکلات ناجور دیدم که اعصاب برام نمونده....

یکی از دوست وبلاگی هام هم که گفت باباش مریضه و ... بیشتر حالم گرفته شد... برا همین این پست رو گذاشتم تا شما هم دعا کنین.... برا همه اونهایی که مشکل دارن.....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥




پول یا علف خرس

اول از همه یکی به من بگه چرا میگن پول شده علف خرس؟؟؟

مگه علف خرس چطوری بوده؟

خلاصه به هر دلیلی که گفتند پول شده علف خرس، فکر کنم دیگه مصداقی برای پول در این زمونه نداشته باشه.

- چرا؟

چون وقتی با ۱۰۰۰۰تومان می ری خرید و چیزی نمی خری جز مقدار کمی کاهو و گوجه و خیار ... و دقیقا ۴ عدد سیب. بعدش می بینی هیچ پولی تو کیفت باقی نمونده چه حسی بهت دست میده؟؟؟؟

به نظر من با ۱۰۰۰۰ تومان حتما مردم اون دوره زمونه می تونستن یه کامیون علف خرس بخرن که حداقل شکم ۲۰ تا خرس رو سیر می کرد و ارزشش خیلی بیشتر از اون چیزهایی که ن خریدم.....  (که البته شکم دو تا خرس رو هم پر نمی کرد...............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥




اقتصاد کلان

من دارم برگه های همسرم رو تصحیح می کنم.

جاتون خالی کلی پنجشنبه شب خندیدیم.

به زودی براتون حرفها و مطالب جالبی که نوشتن رو می نویسم.

عزیز جون هی غر می زد که این معصومه چرا نمیاد برگه هایه منو تصحیح کنه...

ولی من الان خیلی خوشحالم از اینکه برگه ها رو معصومه تصحیح نکرد.

- چرا؟

چون تمام فایلهاش به هم می ریخت.

در عرض یک ساعت ۶۰ تعریف متفاوت از اقتصاد کلان می خوند که پناه بر خدا هیچ کدومشم هم تعریف اصلی اقتصاد کلان نبودند.

حالا فکر کنید اگه همه جواب سوالها رو می خوند چه بلایی سرش می اومد!!!!!

من که فکر می کنم باید دوباره درس اقتصاد کلانش رو از اول پاس می کرد تا شاید یه کمی اوضاع دانسته هاش درست بشه!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥




کلاه ايمنی

سلام

صبح همگی به خیر

امروز صبح داشتم می اومدم سر کار. نزدیک شرکت که رسیدم یهو یه صدای بوق شدید اومد برگشتم دیدم یه موتور سوار تو هواست.....

داشتم از ترس سکته می کردم.

اگه بدونین چقدر وحشتناک بود.

خدا رو شکر موتوریه زنده بود.

یعنی اگه کلاه ایمنی سرش نبود فکر کنم دور از جونش ، کله اش منفجر می شد.

موتورش که تیکه پاره شده بود.....

من بعد از یه مکث طولانی ترسان و لرزان اومدم شرکت.

امیدوارم که حالش خوب باشه...موتور سواره رو میگم.

ای کاش این موتوری هایه عزیز که از گذاشتن کلاه ایمنی بیزارن اونجا بودن و می دیدن که اگه همکارشون کلاه نداشت چه بلایی سرش می اومد...

پ ن: روابط عمومی راهنمایی و رانندگی .....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥




حالتون جا اومد

سلام

مطلبی که براتون می نویسم فکرکنم از نوشته هایه ابراهیم نبوی.

درسته تاریخش بدجوری گذشته ولی به خاطر اینکه وقتی اومدین تو وبلاگم دپرس نشین و نگین که این سیب مهربون هی می ناله و ..... براتون می نویسم تا حالتون جا بیاد:

با توجه به اظهارات اهانت آمیز پاپ از این پس نام « پاپ کورن» به همان چس فیل قدیمی تغییر یافته است. همچنین اعلام شد که از این به بعد به واژه «موسیقی پاپ» باید گفته شود « موسیقی گل محمدی» و به واژه «سوپاپ» نیز باید گفته شود: «سوراخ گل محمدی». همچنین برای اعتراض به اظهارات واتیکان شهر اصفهان مورد تجاوز برخی از نیروهای حزب الله قرار گرفت. آنان اظهار داشتند که چون شهر اصفهان خواهر شهر واتیکان است، ما خواهرش را... 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥




زندگيم شدیداً تو لوپ افتاده ...

سلام

صبح همه به خیر

از بس که این چند وقته زندگیم فقط ، به سر کار اومدن و رفتن خونه و خوابیدن و دوباره سرکار اومدن و رفتن خونه و خوابیدن و...... گذشته که حرفی برا گفتن ندارم.

حتی صبح ها هم بیدار نیستم تا از  مسلماً شب ها هم وقتی دارم میرم بیدار نیستم که از ترافیک غروب براتون بگم.

تنها چیزی که می تونم ازش صحبت کنم خوابهام و مسائلی که تو شرکت اتفاق می افته.

خوابهام که درست یادم نمیاد.... پس ممی مونه مسائل شرکت.

مواردی که تو شرکت اتفاق می افته، اینقدر برام بی ارزشه که حتی دلم نمی خواد راجع به اونها فکرکنم چه برسه به اینکه بنویسم.

چیزی هم اعصابم رو تو شرکت خرد نمی کنه.

نه اینکه ناراحت نشم ها نه. ناراحت می شم ولی ناراحتی من اونی نیست که همه فکر می کنن.

من از ادم ها ناراحت میشم. از اونهایی که هنوز یاد نگرفتن که کار جدا از روابط و .... است ....

ولش کنین . من که گفتم نمی خوام راجع به مسائل کاری براتون بنویسم.

حالا هم اینقدر کار دارم که حوصله هیچکی رو ندارم و می خوام به کارهام برسم.

هیچکی شما نیستین ها ناراحت نشید.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥




تر م های بالا تر و برای چی گذاشتن؟؟

مطلب زیر از جمله های قصاریه که تو وبلاگ گردی ها دیدم؟

تر م های بالا تر و برای چی گذاشتن؟؟؟

برای اینکه واحد های افتاده ترم های پایین تر رو بگذرونیم!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




مصحح!!!!!!!!!

برگه های امتحانی شاگردهایه همسرم بهم چشمک می زنن.

دلم می خواد  بشینم و اونها رو تصحیح کنم.

می خوام عین عقده ای ها مو شکافانه تصحیح کنم.

ای کاش عکسشون هم بود. اونوقت عین استادهایه خودم از هر کی که به دلم نمی نشست یه حالی می گرفتم که خودش حظ کنه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




باز دزدی مطالب

بس کن که قصه را از بر شدم نگو                هر بار من زغم پرپر شدم نگو

من خواب می روم بی قصه های تو             از بس شنیده ام پنچر شدم نگو!

 

شنگول را که خورد؟ آن گرگ ناقلا             منگول رفته بود در ساعت طلا

آن دیگری کجاست؟ رفته است سوی در       آقای گرگ بد ...آنجاست کره خر! 

گرگ آمد و سپس خورد آن سه بچه را          من می کنم عوض پایان قصه را

شب آمده ولی خانم بزی کجاست؟          رفته است او ددر یا فکر بچه هاست؟

خانم بزی رسید نزدیک بوق سگ!              میگرن نموده عود...رانش که رگ به رگ

یک راست رفت و خفت در تخت خواب خود     رانش که رگ به رگ ...میگرن نموده عود

 

خانم بزی خوابید و خوابید ...

میگرنش خوب شد و به شادی و شادمانی سال های سال زندگی کرد....اما...

 نامه ی زیر تنها اثری است از آن بزغاله ی کوچک تر که اواخر هضم شدنش از وی به یادگار ماند:

آه پدر! کاش بودی!....اول که مادرم به کمک آقا گرگه به تو جام زهری خوراندند....بعد پنهانکی با او ازدواج کرد و بعد برای اینکه از شر ما خلاص شوند به آقا گرگه ی ناقلا گفت بیاید و مارو بخورد....

تازه ...آنها اوفلیا را هم از من گرفتند....اوفلیای من!(اوفلیا نام ماده گوزنی است که منگول دل در گرو او داشت)...اوفلیا بی تو هرگز!

پدر... ما سه بزغاله دیگر زنده نخواهیم بود....و حتی نمی توانیم انتقام تورا از این گرگ خیانتکار بگیریم....اه!

آه....بودن یا نبودن.....مسئله این است.

شنگول و منگول و هپه ی انگور در میان عضلات روده ی بزرگ گرگ له و لورده شدند و بعد ناغافل دفع شدند و تبدیل به کود حیوانی شدند و بعد اجزای بدنشان در خاک تجزیه شد  و بعد ذرات آنها در تن درختی وارد شد...درخت بزرگ شد و بزرگ شد...تا آنکه به بار نشست...بار درخت سیب بود...

شنگول و منگول در درخت سیب زندگی جدیدی را اغاز کردند...و یک روز آفتابی در حالی که مردی زیر درخت نشسته بود و برای نامزدش ترانه ای می ساخت....زارتی یک سیب افتاد روی سرش و همین طوری الکی جاذبه کشف شد..آری او کسی نبود جز نیوتن.

نتیجه گیری اخلاقی: وقتی سرما خورده ای- سر درد داری- سرت گیج می رود- درس هم داری - و مدام هذیان می گویی.....سعی کن به هیچ عنوان خودت را نیندازی جلوی کامپیوتر!

 

 پ ن:سلام

من باز یه مطلب دزدیدم

برام جالب بود خوب دلم نیومد شما نبینین

یادم رفت چی می خواستم بگم.

راستی این کارتون شنل قرمرزی ورژن ۲۰۰۰ رو چندش خیلی با حاله و به نظر من خیلی هنرمندانه ساخته شده. حتماً ببینین.

چی کار کنم عاشق کارتون و ... هستم. دلم لک زده برا یه فیلم بدون سانسور یا یه فیلم ایرانی باحال.

 

 


نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




از يه جايی

وقتی نمیدونی چی کار کنی ...

وقتی از همه چی خسته شدی ...

وقتی حس میکنی همه ی درها به روت بسته شده ...

وقتی دلت پر از غم و غصه ست ...

وقتی فک میکنی هیچ کسی نیست که به دادت برسه ...

تا جایی که میتونی دستات رو به طرف آسمون بلند کن ...

و با تمام توانت ...

بزن تو سرت !!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




پدر پول بسوزه

می گم پدر این پول بسوزه که من دارم خودکشی می کنم.

چش و چال خودمو دراوردم.

تا ظهر باید بکوب یه چیزی رو آماده کنم.

دعا کنین تموم شه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




تولد زنداداش

امروز تولد زنداداشمه.

دیشب ما اونجا بودیم.

جاتون خالی یه کیک خوشمزه هم خریده بودم.

یعنی داداشی گفت و من سر راه خریدم.

خیلی خوشمزه بود.

من و عزیز جون و سه تا بچه بعد از من اون کادو رو بهش دادیم.

یه کیف مجلسی قشنگ با یه جعبه قشنگ.

گرون بودها. خیلی هم گرون بود.

داداشی هم یه شال و یه کیف پول براش خریده بود.

عسل عمه هم خودکشی کرد دیشب. اینقدر خوشحال بود.

خونه که اومدیم من یه کمی از کارهامو انجام دادم و دیر وقت بود که خوابیدم.

الان هم دارم از خستگی می میرم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥




موبايل دزدی جرمش سنگينتره يا خودکار دزدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام

حالتون خوبه؟

من که اصلاْ خوب نیستم.

یه کار حال به هم زن دادن من انجام بدم که داره روانیم می کنه. چش و چالم در اومد بیرون.

خسته شدم.

تازه کلی کار در خانه دارم که اونم داره خسته کننده میشه. (پدر پول بسوزه که من دارم خودمو به خاطرش از بین می برم)

پنجشنبه شب ، ازاده و ساره و اهل و عیالشون اومدن خونه ما. کلی غذایه خوشمزه چاق کننده درست نموده بودم جاتون خالی بود.

(ماجراهایه اخر هفته رو بعدا براتون می نویسم)

شب هم همگی موندن. ساره اینها صبح می خواستن برن شمال.

شب ساره می خواست ادرس میلش رو برام بنویسه، گفت: خودکار نداری؟

منم از جعبه پر از خودکارم داشتم یه خودکار برمی داشتم که اونها خودکارها رو دیدن و کلی منو اذیت کردن که:ای دزد کثیف خودکار، هنوز عادت خودکار دزدیتو کنار نذاشتی و.... منمم حالم گرفته شد و کلی بد و بیراه دوستانه بهشون گفتم.

باید در همینجا براتون توضیح بدم که من در دوران شیرین دبیرستان زنگ اخر که می خورد، از این سر تا اون سر میز رو کلهم در نیم سوت می ریختم تو کیفم تا دوستام معطل نشن و هر چه سریعتر به ایستگاه برسیم و ..... تو خونه هم به کیفم دست نمی زدم. بنابر این متوجه نمی شدم که کلی خودکار و ... تو کیفمه. ... ولی خوب این دوستان نمک نشناس ما همه این محبت هایه من رو با یه لقب دزد خودکار بردن زیر سوال و ملبسش کردن......

صبح که همه رفتن عزیز جون هر چی دنبال موبایلش گشت پیداش نکرد.

با گوشی من به موبایلش زنگ زد و در کمال تعجب ازاده جواب داد.

عزیز جون که دیگه هیچ خونی تو رگهاش پیدا نمی شد گفت: موبایل من دست شماست؟؟؟

ازاده گفت: اره مثل اینکه هوشی جون (همون هوشنگ) وقتی داشته موبایل هاشو جمع می کرده موبایل ما رو هم قاطی موبایلهاش گذاشته تو جیبش و برده!

لازم به ذکر است که همه گوشی ها روی میز به صورت منظم در کنار هم بودند...این شما رو یاد خودکارهایه رو میز مدرسه نمیندازه.... تازه اونها که با خودکارشون امرار و معاش نمی کردن...ولی ما با موبایل عزیز جون نون شبمون رو در میاریم.....

پ ن۱: ما ۶ تا ادم بزرگ بودیم با ۶ عدد سیم کارت و ۸ عدد گوشی....

پ ن ۲: شواهد میگن که ممکنه کار کوروش صغیر باشه.

پ ن ۳: کسی حال عزیز جون رو می فهمه؟؟؟

پ ن ۴: جمعه موبایل خاموش بود(به ازاده گفتیم خاموشش کنه) و شنبه هم عزیز جون درگیر کار عمه جون بود... شما باشین راجع به  یه همچین ادمی که موبایلش رو خاموش می کنه و سر قرارهاش نمیاد و به شما هیچ اطلاعی نمی ده (چون تموم شماره هاش تو گوشیشش و نمی تونه به شما خبر بده) چی فکر می کنین؟؟؟؟ اینطوری میشه که ما از نون خوردن می افتیم دیگه...

پ ن ۵: به دلیل ذیق وقت از گذاشتن شکلک معذوریم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥




خوشحالی يک عمه..... نامادری مهربون!!!!!!!!!

سلام

خوبید همه؟

امیدوارم همه خوب باشند و هیچ کس مریض نباشه و هیچ کس هم گرفتار بیمارستان و دوا درمون نباشه.

امیدوارم اگه کسی هم مریض شده بدونه بیماریش چیه و سر در گم نباشه.

نمی دونم می تونم تا اخر این نوشته هام مطلبی که مرتبط با عنوانی که نوشتم رو براتون بنویسم یا نه.

می خوام قبل از هر چیز از خودم تعریف کنم. می دونین که من دچار عقده هایه خود کم تعریف بینی هستم.

شوخی کردم بابا........

باز نمی دونم بهتون گفته بودم یا نه که: من چون عزیز جون رو دوست دارم و خیلی هم بهش علاقمند هستم، هر کسی رو که اون دوست داشته باشه دوست دارم. و اگه از اون ادم بدم بیاد هم به خاطر علاقه ام به عزیز جون به اون بی احترامی نمی کنم...طوری که شاید طرف هیچ وقت متوجه نشه که من ازش بدم میاد...... گاهی با طرف اینقدر خوب برخورد می کنم که حتی عزیز جون هم با تمام علاقه اش نمی تونه مثل من برخورد کنه.

- دورو و ریا کارم؟؟؟؟

یعنی شما فکر می کنین من دو رو هستم؟ نه اینطور نیست. در تمام مدتی که من به یه نفر محبت می کنم با تمام وجودم اینکار رو می کنم.

الان هم فقط دو نفر وجود دارن که اگه ببینمشون با احترام باهاشون برخورد می کنم....بهشون احترام نمی ذارم ...با احترام باهاشون برخورد می کنم..چون خودم ادم محترمی هستم. وگرنه تا الان یه کاری کرده بودم که خودشون مجبور شن احترام خودشون رو نگه دارن و لازم به ذکر است که فقط و فقط به خاطر عزیز جونه. در مورد این دونفر هم باید بدونین که ریا صورت نمی گیره.

-چرا؟؟

- چون خودشون می دونن که پرونده سیاهی دارن و من دیگه حالم ازشون بهم می خوره و به خاطر شخصیت خودمه که تا الان بهشون شخصیت دادم.

یه مورد دیگه ای که وجود داره اینه که به نظر می رسه یکی از اون دونفر  فکرمیکنه من ازش می ترسم.... یعنی اینقدر شعورش پایینه....

....خسته شدم ازبس در پرده سخن راندم. بی خیال موضوع یه چیز دیگه است...

موضوع اینه که عمه عزیز جون با یه اقای محترم و مهربونی ازدواج نموده که این اقا همسر محترمش فوت نموده بودن.

نمی دونم چند تا فرزند داشت ولی ۴ دختر خوب و با شخصیت و مهربون دارن که یکیشون به تازگی ازدواج نمودند.

اینکه بعضی ها به ما خبر ندادن که نامزدیه و .. بماند. (ما می دونستیم ولی نمی خواستم به خاطر وجود ما خاطر بعضی ها مکدر بشه. و تازه عروسی دختر عمه جون خراب بشه)

عمه جون که خیلی خانوم مهربون و زحمت کشیه از یه مادر بیبشتر به دخترهایه همسرش محبت می کنه. همشون دوستش دارن. تازه یه پسر هم داره که خواهرها براش غش می رن.

یکی به برادرشون بگه بالا چشمت ابروست، باید اشهدشو هم در لحظه بیان کنه، چون اونها بهش امون نمی دن حتی اندازه یه لحظه هم نفس بکشه.

این عمه جون مهربون، دیروز صبح به علت بیماری ناشناخته ای که دارن به همراه همسر و برادرشون تشریف اوردن پیش ما.

یعنی می خواستن برن دکتر ولی خیلی زود رسیدن.

عزیز جون مهربون هم رفت دنبالش و اون ها رو اورد.

کلی از اینکه تو یه شهر غریب حیران و ویلان نشده بودن خوشحال بودن.

شوهر عمه محترم هم کلی خجالت زده بود و در عین حال خوشحال.

منم برا اینکه اونها احساس نکنن مزاحم هستن بیشتر از اونچه باید ابراز خوشحالی نمودم. هر چند که دل تو دلم نبود از خوشحالی. اخه عمه جون اولین باری بود که تشریف می اورد خونه ما.

دیروز بعد از اینکه کارهاشون تموم شد می خواستن برن خونه خودشون.

دیگه اینقدر پرشون رو کشیدیم و اصرار کردم که راضی شدن تا بیان خونه ما.

بعد از یه چای دبش فرستادمشون تا استراحت کنن.

عمه می خواست بیدار بمونه تا به من کمک کنه. من گفتم کاری ندارم و می خوام برم نون بگیرم و ..... تا راضی شد کمی بخوابه.

خلاصه اینکه منم سعی کردم در اندک ترین فرصت یکی دو تا غذای اصیل براشون درست کنم.

بعد از اینکه بیدار شدن نماز خوندن و گفتم بریم بیرون خرید کنیم.

اونها رو بردم بازار ملاصدرا. چون سر پوشیده بود و سرما اذیتشون نمی کرد.

عمه می خواست جوراب بخره. دیدم جورابها خیلی گرونه و کیفیتش هم پایینه. به عمه گفتم خونه من جوراب هایه خوشگل و نو دارم. (می دونین که از بازار خریدم).............

بعد از شام من ۳جفت جوراب زنونه و یه جفت جوراب مردونه و دو تا .... دادم به عمه جون گفتم قابل شما رو نداره.

اون کلی خوشحال شد..... می تونستم خوشحالی اونو با تمام وجودم حس کنم. و این برام خیلی با ارزش بود.

تمام خستگیهام رفع شد. خدا کنه عمه راجع به من مثل یکی از بچه ها فکر نکنه. دوست دارم تو خونه ما راحت باشه. دوست دارم همونطور که من دوستش دارم منو دوست داشته باشه... و دوست دارم دخترهایه مهربونش و پسرش خوشبخت بشن و اون برا همیشه سلامت باشه تا خوشبختی اونها رو ببینه...

پ ن۱: اگه کسی فکر میکنه که همه نامادری ها بد هستن باید می دید که چقدر دخترهایه شوهر عمه از صبح برای اونها زنگ می زدن و همش نگران حال نامادریشون بودن. تازه اصلا با پدرشون صحبت نکردن.

پ ن۲: برا عمه جون دعا می کنین؟؟؟؟

دیشب از لابه لایه حرف هاش فهمیدم که نگران اینه که ۳ تا دختر و ۱ پسر داره که هنوز به وجودش برایه زندگی کردن محتاج هستن.

پ ن۳: دیشب عزیز جون کلی خوشحال بود، از اینکه من کارم رو به خاطر اونها گذاشتم و رفتم خونه و کلی غذایه خوشمزه درست کردم. کلی هم از من تشکر کرد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0