Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دهقان فداکار یا سیب مهربون

سلام

سلام به همه دوستان خوبی که این سه روزه به من سر زده و من را مورد تفقد و گاهاً تهدید قرار دادن.

خوب حالتون خوبست. خوبید.

منم خوبم. البته فعلاً.

 

.......... و اما قصه سیب فداکار از کجا شروع شد........ اهان قصه از اون جا شروع شد که....

یه جمعه شبی که سیب مهربون ما خیلی خسته بود و خوابش می اومد خواست یه کم زود بخوابه... یعنی ساعت ۲ نخوابه ساعت ۲۳:۳۰ بخوابه...(چقدر بخوابه نخوابه شد...)

به هر جون کندنی بود سیب مهربون خوابش برد...عزیز جون هم رفت که به مطالعاتش برسه...سیب مهربون نیمه هایه شب احساس کرد که عزیز جون بیدارش کرده و میگه که عمه شهربانو داره میاد خونه ما .... و اون دوباره خوابش برد... (تو باغ مظفر رو دیدین که چطوری بردبارخان یهووووووووو خوابش می برد...منم همونطوری خوابیدم)

.......... بابا بذارین مثل بچه ادم بگم چی شد...........

دیشب فکر کردم که خواب دیدم ولی ساعت ۵ بامداد عزیز جون منو بیدار کرد بیدار شو عمه اومده..  منم لباسهام ناجور ، مونده بودم چیکار کنم.

از اونجایی که کمد لباسهامو برده بودم تو اون اتاق چیزی برا پوشیدن نداشتم.

یه آن تصمیم گرفتم مانتومو رو لباس خوابم بپوشم..... (از این مقوله بیان بیرون . چون اینجا زن و بچه مردم رد میشن . چشم و گوشش باز میشه )

به هر حال رفتم بیرون و دیدم که عمو و عمه و شوهر عمه بیرون هستن.

سلام و احوالپرسی و....

حالا نونوایی ها بسته است. نمی دونستم باید چیکار کنم.

عمو و عمه رفتن تا اذون صبح نشده یه استراحتی بکنن.

شوهر عمه که خوابش نمی اومد نشست.

منم یه دوش گرفتم و لباسامو مرتب کردم. عزیز جون خواب بود. در واقع بیهوش بود از خستگی.

زیر چایی رو خاموش کردم و لباس و شال و کلاه کردم رفتم نونوایی. از شانس من روز تعطیلیش بود.

خلاصه یه نونوایی پیدا کردم و نون خریدم و اومدم.

هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود. موهایه بلند من خیس. هر آن احساس می کردم که دیگه می میرم از سرما.

(خداییش تا حالا شما ساعت ۵:۴۵ دقیقه صبح ۳۰ دی ماه، تو سیاه زمستون، با موهایه خیس و کفش نامناسب رفتین نون بخرین؟؟؟؟ )

اومدم خونه و عزیز جون رو بیدار کردم . فکرکنم خوشحال شد. اخه هنوز خواب بود و احساسش از پشت چهره خواب الوده اش دیده نمی شد.

یه صبحونه با حال درست کردم و خیلی خوشگل به مهمونها صبحونه دادم. چون ۵ نفر بودیم و اونها باید می رفتن بیمارستان، من مجبور شدم خودم برم تنهایی. اخه عزیز جون ماشین نیاورد.

اونجا تو طرح بود.

 

 

 

 

پ ن: خداییش هوا امروز صبح سردتر از هوایه اون شبی بود که دهقان فداکار لباسشو اتیش زد. 

        تازه دهقان فداکار که موهاش خیس نبود.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥




پیغام عزیز جون به شهاب جان

سلام شهاب جان خوبی؟

ممنون که به من سر می زنی.

و نگران احوال من هستی.

دیشب به عزیز جون گفتم که بالاخره پروژه ام جواب داد. و بالاخره یه نفر اومد پرسید که......(همونی تو پرسیدی)

گفتم که باهات دوستم. البته گفتم: راستی عزیز جون من یه دوست پسر اینترنتی شمالی دارم.

اون هم کلی خندید. ومن به  اون گفتم که باز هم شجاعت شمالی ها که میان سینه سپر می کنن و حرفشون رو می زنن. مثل من.....!!!!!!!!!!

بعد گفتم : می خوام یه عکسم رو ذارم تو وبلاگم. گفتم البته یه عکس مبهمم رو.

زهره گفت :که یه عکست رو بردار و سبیل و.... براش بذار و ..... بعد بذار تو وبلاگت....

عزیز جون گفت: نه عکس دستکاری شده رو می شه درستش کرد و ..... بعد هم همه نازنازان منو می بینن و چشمش می کننن و.... (غیرتی شده بود خفن.... می خواست یه طوری که من ناراحت نشم منو از خر شیطون پیاده کنه) بعد گفت که خوب یه کار با حال بکن. عکس یه پیرزن زشت و ... رو از تو اینترنت دانلود کن اونو بذار....

و من اونجا بود که فهمیدم در پس اون خنده ها و شوخی ها و... عزیز جون بدجوری غیرتی شده و رگ گردنش گرفته و دنبال نفس کشی به نام شهاب می گرده.

اگه یه روزی دیدی یه نفر نامه وبلاگتو رو پیچید و از صفحه روزگار محوت کرد بدون اون عزیز جون منه.....

پ ن تهدید نامه: می گم شهاب جان شوخی کردم ها. عزیز جون من اصلا حوصله وبلاگ و چت و ... این طور چیزها رو نداره. و میلش هم یه وسیله ارتباطی جهت رد و بدل کردن فایل هایه کاریشه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥




سگ نوشته های يک سيب عصبانی

سلام

ناراحت نشین و اصلا هم نترسین من الان عصبانی نیستم. دیشب اخلاقم سگی شده بود.

خیلی عصبانی بودم.

نمی دونم چرا. یعنی می دونم. ولی خوب خیلی اخلاقم بد بود .

زمین و زمان را ملبس نمودم. زنگ زدم به معصوم و ان بیچاره را شسته و چلانده و در سایه پهن نمودم.

او هم زنگ زد به زهره و او را شسته و چلانده و در افتاب پهن نمود.

زهره هم به خودش ش...ا.....ش......ی....د و سریع کاسه کوزه را جمع نمود و به خانه ما امد.

.

.

.

.

.

........اما بترکه این دل مهربون من ...هی... که اینقدر دلم رحم میاد برا این نوع بشر. بخشیدمش.اره بخشیدمش به همشن راحتی و به همین خوشمزگی.....

هیچی هم تو دلم نیست. هیچی...

واسه همینه که بین خودم و سیب مهربون و فاستوس درگیرم دیگه.

اخه یه دقیقه اینم یه دقیقه اون.   غلو بود ناراحت نشوید.

..... یه نکته ای که اینجا به ذهنم می رسه اینه که اونهایی که دیگه نمی تونم ببخشمشون و وقتی می بینمشون مو به تنم سیخ میشه... ببینین با من چه کردن که نمی تونم بدیهاشونو فراموش کنم. و نمی تونم به این راحتی ببخشمشون.

پ ن: دیشب یه خواب دیدم. من هر شب کلی خواب می بینم. کلا ادم درگیری هستم. و تو اون خواب یه نفری که کلی منو تو زندگی اذیت کرده و کلی منو عزیز جونم و ناراحت کرده رو دیدم. و یه سی اتفاقاتی پیش اومد و اون هی حرف زد و.... و من داشتم کم کم متقاعد می شدم که مشکل از منه و باید نه تنها ببخشمش بلکه اون باید منو ببخشه.

خدا رو شکر زود بیدار شدم.

پ ن، پ ن(یعنی پی نوشت این پی نوشت): اونی که درباره اش حرف زدم خداییش خیلی هم گاهی به ما مهربونی کرده. و من هنوز موندم که این اخلاق نا متعادل و خطرناکش از کجا بوجود اومده. اون هر کسی رو که بهش خوبی کنه و با اون مهربون باشه رو تا سر حد مرگ ناراحت و اذیت میکنه. .... حالا اگه غریبه باشی و هی براش چسی بیای و ناراحتش کنی و .... سگ باشی.... اینقذه مراعات حالت رو می کنه که حد و نصاب نداره......

یه عالمه از رفتارش بر می گرده به حسادت که خیلی بده......خیلی بد.... عوض بشو هم نیست.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥




ماجرایه نگهبان دم در اداره عزیز جون

خوب دیروز من بعد از دکتر با عزیز جون رفتم اداره تا بعد از جلسه با هم بریم خونه. دم در اون آقاهه گفت ایرادی نداره بفرمایید ولی لطفاً از درب بانوان  تشریف ببرید داخل.

منم از در رفتم تو دیدم دو تا خانومه اونجا  نشستن. بهشون میگم که من مهمون عزیز جونم. با اون اومدم. و دم در اصلی به من گفتن: بفرمایید ایرادی نداره......

ولی انگار دارم برا خر یاسین می خونم

زنه تمام کیفم رو گشت. کارت شناسایی ازم گرفت و اونجا نگه داشت. دو ساعت طول کشید تا یه برگه به من داد که عزیز جون برام امضا کنه.

منم با پوزخند بهش میگم که: عزیز جون دم در ایستاده. به جایه اینکه اینطور مشکوک منو نگاه کنین لطفاً ک...ون مبارک رو یه تکونی بدین و خودتون بیان ببینینش....

حالا باز این کارهایه احمقانشون که منو عصبانی نکرد. چون تقصیر اونها نبود که دچار عقده بودن و از ایکیویه پایینی هم بهره مند بودن. یه نفر هم پیدا شده بود که می تونستن با این کارها حس احمقاهنه خودشون رو ارضا کنند... از همه بدترش این بود که من ساعت ۱۶:۱۵ اومدم که برم. و مجبور شدم دم در از تو ماشین پیاده شم و یه دور شرقی قمری بزنم و برم برا گرفتن کارتم. تا اینجاش هم هیچ. ولی وقتی دیدم در قفله کاسه صبرم لبریز شد و سوپاپم پرید و منفجر شدم.

البته نه منفجر نشدم. رفتم پیش اون اقا اولیه. لازم به ذکر است که از در اقایون هم رفتم (ای خدا اینها چقدر احمقن) چون درب بانوان بسته بود.

به اقاهه می گم اینها که نیستن پس حتما کارتم رو گذاشتن پیش شما؟

مرده میگه خوب ساعت اداری تموم شده و اونها رفتن. شما برا گرفتن کارتتون فردا بیان.

منم وایستادم و بر و بر مرده رو نگاه کردم.  اما فکر نکنم اون فهمید که این نگاه من نگاه عاقل اندر سفیه. چون اگه می فهمید که عاقل بود.

پیش خودم گفتم.... نه اول منفجر شدم و بعد پپیش خودم گفتم: چه اداره باحالی دارن اینها. داری می ری تو کیفت و بدنت و تا ...... ناکجا ابادت رو می گردن که نکنه چیزی داشته باشی. تازه موبایلت رو هم نگاه می کنن اگه دوربین داشت نمی ذارن ببری تو. (حالا خوب شد من گوشیمو بهشون نشون ندادم. وگرنه امروز باید می رفتم و موبایلم رو تحویل می گرفتم)

ولی وقتی داری میای بیرون می تونی همینطوری بری. چون نگهبانها ساعت اداری که تموم بشه میرن.

یعنی تو هر چی با خودت از تو اون خراب شده اوردی بیرون هیچ مسئله ای نداره. فقط نباید برا اونها چیزی ببری تو. شاید می خوان بگن به کمک هایه مردمی نیازی ندارن.

خیلی خرن خیلی خرن خیلی خرن.

چون من تا دلتون بخواد دم در مردونه ایستادم و سد معبر کردم.     و هی رفتم تو اومدم بیرن. تو اون موقعی که مردا تعطیل شده بودن و داشتن می رفتن و رفت و امد زیاد بود.

و با خودم فکر کردم که حالا اینها می مردن اگه من همون لحظه که اومدم از در اقایون با همسرم می رفتم تو. اون موقع که هیچ رفت و امدی نبود که....

پ ن: به عزیز جون گفتم که امروز برو و حال اون مثلاً خانوم ها رو بگیر. حتی می تونی خ.....ش....ت....ک...ش....       دیگه نمی نویسم چون حرفهایه بدی داره.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥




شکايت نامه

مطالب زیر یه عالمه شکایته که من با عصبانیت نوشتم.

و خیلی هم نتونستم توضیح بدم. یا به دلایل سیاسی  یا به دلایل بی حوصلگی

* اولاْ از دست زهره ناراحتم. دختره خجالت نمی کشه. اومده کرج . گفت اول می رم پیش داداشی. خوب تا اینجاش اشکال نداره. ولی رسیده یه زنگ نزده.

منم گردنم شق تر از گردن رضا شاهه. (چرا رضاشاه؟ خودمم نمی دونم. تو دعوا که حلوا پخش نمی کنند که. هر چی از دهنم در اومد می گم.) براش زنگ نزدم. عزیز جون هم ناراحت شده و میگه که: نمی دونم چرا مردم به ما که می رسن صرفه جویی کردنشون گل میکنه؟

با این حرف عزیز جون من تو فکر رفتم. خدا رو هم شکر کردم که عزیز جون زن نشد. وگرنه خاله زنک خوبی می شد.

*از کارمندای احمق اداره عزیز جون هم ناراحتم.

تصحیح می کنم: از اون دو تا احمقی که تو نگهبانی نشسته بودن ناراحتم. و اگه دستم بهشون می رسید حالشون رو می گرفتم.

چرا؟

تو پست بعدی می گم چون توضیحاتش زیاده.

* از اداره عزیز جون ناراحتم که هنوز حقوق اونها رو واریز نکرده. و عزیز جون هم وقت نداره بره از تو اون یکی حسابش پول برداره.

* از نظام درمانی ایران هم ناراحتم. از اینکه باید ۴ ماه نوبت دکتر بگیری و بمونی تو صف تا اینکه نوبتت بشه  و بری پیش دکتر و دکترت بهت هیچی نگه و فقط آزمایش بنویسه و بگه بعد از دیدن ازمایشات بهت جواب می دم.

به قول عزیز جون که این ازمایش رو یه دکتر عمومی هم می تونست بنویسه. و بعد از اینکه جواب گرفتی می اومدیم اینجا.

از اینکه چرا دکترهایه ما ازمایشی که یه دکتر عمومی نوشته رو قبول ندارن.

* از اینکه شنیدم می خوان بنزین رو سهمیه بندی کنن.

نه اینکه با صرفه جویی و .. مخالفم نه. ولی برام یه خورده خنده داره که چطور نمی تونن جلویه تانکرهایه بزرگی که نفت و بنزین می دزدن رو بگیرن ... مگه تریاکه که مردم تو شورتشون قایم کنند . بنزینه بنزین. حداقلش اینه که باید تویه یه ظرف بریزیش و اگه فکر کنیم که کمتر از بیست لیتر ارزش قاچاق کردن نداشته باشه... میشه نتیجه گرفت که قاچاق چیه نمی تونه ظرف بیست لیتری رو تو شورتشم قایم کنه .

پس چطوری اینها اینهمه سوخت می دزدن و قاچاق می کنن.

اگه هم بحث قاچاقه باید مرزها رو کنترل کنند. چون اگه کسی بخواد از تهران بنزین ببره زاهدان که تابلو میشه. (فقط منظور همون تابلوئه) یعنی تو این راه ها با اینهمه پلیس راه. کسی ماشین ها رو چک نمی کنه؟؟؟؟؟

پس اگه کسی داره بنزین می دزده یعنی اینکه داره از همون مبدا می دزده.

اینکه می گن هر کسی با کارت خودش  می تونه بنزین بزنه و ... هم همش کشکه. چون من خودم به تنهایی دیروز یه عالمه راه که میشه به واسطه کوپنی کردن بنزین دزدی کرد رو پیدا کردم.  و هزار تا مشکل ناشی از کوپنی کردن بنزین رو هم پشت بندش گفتم که همه اونها نه تنها به نفع مردم ایران نیست ....بلکه به ضررشون هم هست. حالا از گرونی و ... بگذریم.

و به این نتیجه رسیدم که این کار فقط باعث میشه که مردمی که بدبختن بدبخت تر و مردمی که در سطح متوسطن بدبخت بشن. و صد البته که پولدارها پولدارتر و مفت خورها مفت خورتر.

خلاصه باز اعصابم ریخت به هم.

*دیگه یادم نمی یاد برا چی عصبانی تر شدم.

فقط اینو می دونم که خیلی عصبانی بودم و همین باعث شد که کمرم درد بگیره و.....

پ ن: به نظر شما من با اینهمه معضل حق دارم عصبانی باشم یا نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥




فاستوس یعنی چه؟....

والا من وقتی اومدم این وبلاگ رو راه بندازم دلم می خواست یه اسم تک و خاطره انگیز براش بذارم.

خیلی هم فکر نکردم... انگار می دونستم که اسمش باید فاستوس باشه.... از طرفی گفتم که: من همیشه هم نامهربون نیستم  ... گاهی هم مهربون میشم... پس چیکار کنم؟

تازه خیلی ها شاید معنی فاستوس رو ندونن و برا همین با من دوست نشن... البته اگه هم بدونن باز با من دوست نمی شن... این بود که فاستوس ذهنم به من گفت : هی کوچولو خودت رو مهربون نشون بده... مردم  رو گول بزن تا باهات دوست شن و....

و اما فاستوس....

فاستوس اسم یه دانشمند بود که به خودش و علمش مغرور میشه و طی ماجرایی که حال ندارم براتون بگم روحش رو به شیطا ن می فروشه .... و ادم بدی میشه...

من در پایین قسمتی از یه نمایشنامه رو که در مورد منه (ببخشید در مورد فاستوس)براتون گذاشتم...

من فاستوس رو از کجا می شناسم؟

من یه دخترخاله دارم که قدیم قدیم ها به هر کی که پست فطرت بازی در می اورد می گفت : ای فاستوس... البته مدتی تکیه کلامش شده بود و هر کسی رو که می خواست ناز هم بده ، بهش اینو می گفت... اصلاً راه می رفت می گفت: فاستوس ، فاستوس.....

این دختر خاله جون من هر باری که می اومد شمال پیش ما یه حرف می انداخت تو دهن ما و می رفت و فاستوس یکی از اونها بود.

(((براتون چند تا از این جملات قصارش رو که کلاً هیچ معنی خاصی ندارن رو ،  در پایین می نویسم. اینقدر هم ماهرانه اینها رو  تو مغزمون فرو می کرد که تو ذهنمون هی تکرار می شد.  فکرکنم تنها کلمه ای که سابقه تاریخی داشت همین فاستوس بود. راستی دختر خالم کرمان درس می خوند و یه مدت مثل این آقای بردبار می گفت (با لهجه کرمونی بخونید): غلط می کنی... تو هیچی هم نیستی... فکر میکنی چیزی هستی؟... تو  هیچی نیستی....اگه هم هستی برا من نیستی... فکرکردی کی هستی؟

*دخترو اون پشتو چیکار می کنی .....

*(لهجه شمالی) ای تور...(یعنی ای دیوونه)....

بقیه رو هم نمی گم. چون اصلا ربطی به موضوع ما نداره...)))

قسمتی از نمایشنامه:

ای سروران معظم کار ما تنها این است که شرح زندگانی فاستوس را از خوب و بد به مقام نمایش درآوریم، از صبر و بردباری شما در قضاوت این خدمت یاوری می­طلبیم و تمجید و آفرین شما را بزرگترین افتخارات خود می­شماریم.

می­خواهیم شما را از عاقبت کار فاستوس آگاه سازیم که در آلمان در شهر ”رودس“ به دنیا آمد. همین که به   سن شباب رسید، به دانشگاه ”ورتامبورگ“رفت.  در آن­جا خویشاوندان­اش به تربیت او پرداختند. کم­کم در حکمت و الهیّات مشهور گشت و به لقب دکترا مباهی شد ، در مباحثه و استدلال در علوم و عقول زبانزد خاص و عام گردید، تا روزی که غرور و خود­بینی در وی راه یافت و طایر فکرش بلند­پروازی آغاز نهاد و زمام اختیار از کف او در­ربود، قضای آسمان به فنای او همت گماشت و او را دست­خوش وسوسه های ابلیس ساخت.“

     نخستین پرده این نمایشنامه در کتابخانه فاستوس است. جایی­که فاستوس در پشت میزی پر از کتاب نشسته و به ثمره­ی دانشی که طی سالیان دراز به دست آورده ­، می­اندیشد ، سرانجام بدین اصل پی می­برد که به تمام دانش روزگار خویش از فلسفه، ریاضی و هنر گرفته تا حکمت الهی آگاه است و تنها دانشی  که   می تواند زبانه­ی سرکش شهرت و قدرت­طلبی و میل به برتری را در وی خاموش نماید یادگیری فنون سحر و جادو است.

     ”امروز پیش من فلسفه کراهت­انگیز و تاریک جلوه می­کند، علم حقوق و علوم­طبیعی را شایسته و مناسب مغزهای سبک و هوش­های عادی می­بینم، حکمت الهی از هر سه­ی این علوم پست­تر، نا­خوش­آیندتر و زشت­تر است تنها علم سحر است که شوق فرا­گرفتن آن سراسر وجودم را فرا­گرفته است.“ ”آه عجب جهانی پر از مسرت و فواید ونیرو و عظمت و افتخار پیش کسانی که از این هنر سر رشته دارند گشاده است.“ ”دل من از عشق این هنر لبریز است آیا بهتر آ­ن نیست که ارواح هر­چه اراده کنم پیش من حاضر نمایند.“

     پس به یاری دو دوست خود به فراگیری ا­ین دانش می­پردازد ، ا­ما برای عملی شدن آ­ن­­چه به عقل و اندیشه­ی او می­آید نیاز­مند پذیرش مصالحه­ای است که بایستی روح خود را در عوض در ا­ختیا­ر داشتن مفیس­تافلیس به شیطان تسلیم نماید. مفیس­تافلیس ، بنده شیطان ، که اراده فا­ستوس به دستان توانای او جامه­ی عمل می­پوشد ، در مورد این معامله می­گوید: ”اما تو باید این معامله را به شکل قانونی مسجّل نمایی و مصالحه­نامه­ای با خون خودت بنویسی تا ابلیس به آن اطمینان پیدا کند اگر جز این باشد من به جهنم باز­خواهم­گشت.“وی در پاسخ سوال فاستوس که گفت: بگو ببینم روح من برای خداوند­گار تو ابلیس چه فایده­ای دارد؟ می­گوید: ”موجب وسعت قلمرو و ازدیاد بندگان می­شود....“ ” بله برای بد­بختان تسلیتی از این بالا­تر نیست که بد­بختی دیگر به جرگه آنان افزوده شود. “

     این پیمان بسته می­شود و فاستوس به چنان توانایی­هایی دست­میابد  که هیچ بنده­ای به پای او نمی­رسد و در این 24 سال به اوج قدرت و شهرت می­رسد.

     در صحنه­ی پایانی دیگر بار فاستوس را در کتابخانه­ی خویش می­بینیم؛ جایی که پس از 24 سال باید به پیمانی که بسته عمل کند. ”اینک بیش از یک ساعت به پایان زندگی تو باقی نیست و از آن پس تا پایان جهان ملعون خواهی بود. ای ستارگان آسمان که همه در جنبش و تکاپویید دمی از حرکت باز ایستید تا مگر زمان معدوم گردد و نیمه شب هرگز فرا نرسد.“ ”....ای فاستوس تو چرا مخلوقی بدون روح خلق نشدی یا اگر به تو روح دادند چرا آن را فنا­ناپذیر ساختند.“ ” ای تن چالاک باش و خود را در میان ذرات هوا متلاشی ساز تا شیطان نتواند تو را به دوزخ کشاند، ای روح من به قطرات جزر و مد آب مبدل گشته و خود را در اقیانوس نهان ساز تا هر چه بجویند کمتر بیابند!(شیطان­ها وارد می­شوند) ای خدا این مار­ و افعی­ها چرا آنقدر مهیب هستند؟ بگذارید نفس بکشم! دوزخ دهان باز نکن، شیطان نیا، من کتاب­های خود را می­سوزانم! اوه مفیس­تافیلیس! (شیاطین کشان کشان او را می­برند.)“

     در پایان در مورد او چنین می­خوانیم: ” نهالی که ممکن بود روزی درخت تنومندی بشود قطع شد. گل های دانش و ذوقی که روزی در مغز این مرد دانشمند روییده بود همه پاک سوخت و فاستوس از میان رفت.هوش دانشمندان گاهی آنان را اغوا می­کند که بیش از آن­چه خداوند مقرر داشته در راز­های جهان حیات کنجکاو شود.“

پ ن: شهاب جان از اینکه اینهمه وراجی کردم ببخشی. می خواستم بگم که من ادم با اصل و نسبی هستم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥




چرا به سوالات من جواب نمی دين؟؟

چرا به سوالات من جواب نمی دين؟؟؟

من که با کسی شوخی ندارم.

چرا هیچکی نمیم گه بابانوئل چه شکلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥




سلام تهران.... سلام شهر زیبا و ساکت... سلام هوای پاک

سلام

الان من باید این مطلب رو با هیجان هر چه تمامتر براتون بنویسم.

ولی مگه می ذارن.

پیرو پست قبل می دونین که حالم گرفته است. قلبمم دوباره گرفته و درد می کنه.  کپلی جون و شمسی جون اگه مردم بدونین اینها منو کشتن...... 

خودکشی ؟ نه بابا خودکشی نکردم که....

راستی دیوونه هم نیستم ... یعنی امیدوارم که نشده باشم...

من امروز یکی از عجایب دنیا رو تو تهرون دیدم... تهران نه تهرون.

همانطور که مستحضرید بنده و همسر گرامی دیشب رو در تهرون به سر بردیم. صبح هم دیگه منتظر هوشی ... همون هوشنگ خودمون... نموندیم که ما رو از خواب بیدار کنه... پس ساعت ۵:۵۰ از خواب بیدار شدیم.

تا خودمون رو جمع کنیم و صاحب خونه رو بی خواب کنیم و تشریفمون رو ببریم شد ساعت ۶:۲۰

هیچ یک از همسایگان محترم هم رو ماشینمان ننوشتن که: لطفاً اینجا پارک نکنید. آخه ما خونمون رو با کوچه و تمام جای پارک هاش خریدیدم!!!!!!!! این جمله آخر رو اون دفعه هم ننوشته بودن. ولی کاملاً از نوشته استنباط می شد.

تو راه من هی نالیدم که نه تو رو خدا منو نبر مترو و هی آهنگ غم نواختم و ناله هام رو بلندتر کردم که....  من خسته می شم راه برم ... من گناه دارم... من خودم می رم رسالت از اونجا می رم ....

من هی نالیدم و هی عزیز جون گوش نداد و باز من هی نالیدم و باز هی عزیز جون گوش نداد....

اخه تقصیر من نیست می ترسم پیاده روی کنم چربیهام کمی آب بشه...

بهش گفتم خوب بابا منو ببر سید خندان از اونجا می رم ولی اون گوش نمی داد...

منم که اصلا حواسم به جاده نبود... تا اینکه وقتی دیگه داشتیم به مترو نزدیک می شدیم دقت کردم به خیابونها... با تعجب گفتم:  اینجا چقدر خلوته تا حالا اینجا رو اینطوری خلوت ندیده بودم...

حالا ساعت چنده؟ ۶:۴۵

و من ساعت ۶:۵۱ سوار مترو شدم. باورتون میشه. تازه ۵ دقیقه هم پیاده روی داشت.

ساعت ۶:۵۹ رسیدم هفت تیر. یه لحظه تو خیابون وایستادم و خیره به اطراف نگاه کردم.

انگار نه انگار اینجا تهرونه. خلوت خلوت. فقط دو ۳ تا ماشین ایستاده بودن و می گفتن پارک وی.

همین.

گهگاهی هم یکی دو تا ماشین رد می شدن.

تو عمرم هفت تیر رو اینقدر خلوت ندیده بودم. البته در ساعت ۷ صبح.

به خودم و ساعتم شک کردم. وای همه چیز درست بود.  چه هوایه تمیزی.

حاضر بودم شرط ببندم که مردم تهرون رو چیز خوردشون کردن و همه تو خونه یا به هلاکت   رسیدن یا اینکه ..... شدن و خوابیدن. ...............  ................ منحرف منظور از نقطه چین مریض بود.

یه ماشین گرفتم و ذل زدم به خیابونها .... همه جا خلوت بود... ولیعصر رو بگو.... انگار دم ظهرهایه محله ما تو روزهایه شلوغش.... دال پر نمی زد.....

ایکی ثانیه رسیدم به مقصد و هنوز ساعت ۷:۱۰ بود. لی لی کنان   و گردش کنان شیر خریدم و ... داخل شرکت که شدم ساعت ۷:۱۸ دقیقه بود و من سرشار از انرژی بودم.

البته می دونستم که دیر نمی کنم ولی نمی دونستم که قبل از ساعت اداری می رسم.

به همکارانی که زود اومده بودن گفتم: خوش به حالتون تو تهرون زندگی می کنین و می تونین همیشه سر وقت برسین و نه ترافیکی دارین و نه هوای آلوده ای... وقتی هم میان سرشار از انرژی هستین و می تونین با تمام قوا کار کنین.....  هی گفتم و گفتم....

یکی از همکارا با جهره ای نگران داشت منو نگاه می کرد.... یکی دیگه گفت: خانوم سیب! می خواین براتون آب قند درست کنم... قرص استامینوفن چی بیارم؟ به نظر حالتون خوب نیست....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥




شرط بندی.... بردن به چه قيمتی؟

سلام

امروز نهار که خوردیم .... حال ندارم توضیح بدم... با زهرا شرط بستیم... برا یه چیزی که قیمتش ۱۰۰۰ تومن باشه .... البته چند تا گزینه هم مشخص شد... هر چند من دلم می خواد همیشه یه چیزی که شرط بسته میشه خوراکی باشه... علت هم داره...

آخه وقتی خوراکی باشه همه می تونند مستفید بشن.. اینطوری هم شرط بندی درست میشه هم اینکه همه رو تو شادیت شریک کردی.... شاید عنوان شرط بندی درست نباشه.. یا بگین حرامه... ولی  عنوان ،یه قرار دوستانه برا شادی ، یه کمی طولانیه و  گفتنش هم سخت مگه نه؟؟؟

خلاصه قرار گذاشتین و جناق شکستیم. ... منم تو دلم کلی هیجان زده بودم... فکر می کردم چطور می تونم ببرم و چیکار کنم که بخندیم...

............. گذشت و گذشت تا اینکه زهرا اومد پیشم... دید دستم بنده .. شاید هم ندید... ولی سرم شلوغ بود و باید یه کار مهم رو که از وقتش هم گذشته بود انجام می دادم... حواسمو پرت کرد... بهش گفتم حواسم پرت شد و شماره رو اشتباه گرفتم و آقاهه داره خودشو معرفی می کنه وو..... کلی ابروریزی شد... نمی دونم چرا موند و نرفت چرا ؟ داشت یه سایت رو بهم نشون می داد احتمالا هم الکی بود. شایدم راستکی.. برام مهم نیست...

هی حواسم پرت شد و دوباره اشتباه کردم... خانومه از اونور خط بهم میگه خانوم چند بار توضیح بدم.... و من شرمنده گفتم ببخشید. ... اصلاً هم نمی دونم چی بهم داد و من از دستش گرفتم و بقول خودش باختم.... حالا دارم با خانومه حرف می زنم و اون ایستاده و با حرکات لبش داره بهم میگه شرط رو باختی............ منم ساده فکر کردم چه چیز مهمی داره میگه و باز .... خرابکاری کردم .. چون حواسم به زهرا و حرکات نامفهوم لباش پرت شده بود.....

نه نمی گم تقصیر توئه.. من حواسم  رو نمی تونم به کارم جمع کنم.

مشغله هام زیاده شاید... شاید هم خنگ شدم.... ولی ای کاش این بازی قشنگتر تموم می شد.. اره ای کاش با خنده و شادی.... با  یه خاطره قشنگ...

حالا مطمئن هستم هر جایه دیگه ببینم دو نفر دارن شرط بندی می کنند حالم به هم میخوره...

چند وقت دیگه هم که این خاطره کمرنگ شد از شرط بندی دو نفر یاد خاطره امروز می افتم و تو دلم می گم... اوهوی سیبو یادت که نرفته ...هان یادت که نرفته... به اون لیستی که تو ذهنت در مورد رفتارهایی که باید در یک شرکت و با همکارانت داشته باشی اینو هم اضافه کرده بودی که:

شرط بندی با همکاران ممنوع... مگه دیوونه شدی که می خوای ...

پ ن:راستی همونطوری که قرار گذاشته بودیم،  هر چی که می خوای برات خودت بخر. بعدش بیا باهات حساب کنم. چون من حوصله ندارم دیگه راجع این موضوع باهات حرف بزنم و نمی خوام، کدورتی بینمون باشه و نمی خوام که بهت مدیون باشم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥




حرفی ندارم...

دیشب خونه ازاده بودم.

کوروش مریضه. کوروش خواب بود.

خونشون سوت و کور بود.

خیلی بد خوابیدم.

الان هم دارم کور می شم از بی خوابی.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥




بابا نوئل چه شکليه؟

خیلی وقت بود این سوال به ذهنم خطور کرده بود ولی یادم می رفت بپرسم.....

کدوم سوال؟

الان می گم . کمی صبر کنین توضیح بدم.

من هر چی فیلم و برنامه و... راجع به کریسمس و ...بابانوئل و .... می بینم و دیده ام ، همیشه تو برفه و بابانوئلشون  همون لباس گرم و پشمی قرمز و ریش بلند و ....داره و همیشه برف میاد و هوا سرده....

بعد من پیش خودم فکر کردم که تو مناطق گرمسیر بابانوئل  که از گرما می پزه  اگه اون لباس ها رو بپوشه

و هر چی فکر کردم که بابانوئل مناطق گرمسیر چه شکلیه  و چه لباسی می پوشه به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

تازه اونهایی که تو مناطق گرمسیر هستند، شب کریسمس از تو پنجره به باریدن چی نگاه می کنند؟

اصلاً این برف و این نماد و .... فراستی یا فراستین (همون ادم برفی که می ذارن رو پشت بومشون و من نمی دونم دقیقااسمش چیه؟) و .... از کجا اومده... و چرا اومده و ....

پ ن: اگه کسی جواب این سوالات منو می دونه بگه و یه بچه کنجکاو رو از درگیری با خودش نجات بده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥




خرید از بازار روز شاهین ویلا در کرج

دو تا بازار روز تو کرج من سراغ دارم که برا خرید میوه و تره بار اونجا میرم. البته تو تهران هم باشه یا نه نمی دونم.

یکیش اسمش شاهین ویلاست یکیش هم ماهان.

دیروز عزیز جون زحمت کشید و رفت این بازار روز شاهین ویلا خرید.

وقتی اومد از دهان مبارکش فقط داشت گلاب و گل و بلبل از دهان مبارکش تراوش می کرد.  

چرا؟

خوب اگه کمی صبر داشته باشید بهتون می گم.

توو این بازار روزا و مخصوصاً بازار روز شاهین ویلا یه سری جملات و ... ترجمه ای داره که تو باید بدونی و عزیز جون من این مدل صحبت میوه فروشی رو فراموش کرده بود برا همین هم دچار مشکل شد.

منم برا اینکه شما بدونین چی شده و هم اینکه یاد بگیرین که چطور با این ادم ها بر خورد کنین بهتون می گم که این حرف ها چیه و چه معنی ای میده.

وقتی شما 2 کیلو خیار می خواهید باید بگید نیم کیلو خیار بده.  اونوقت حدود 2 الی 5/2 کیلو خیار بهتون می دن. البته این میزان با شعور کسی که براتون میوه داره تو نایلکس میریزه نسبت مستقیم داره.

یعنی هرچی طرف بیشعورتر باشه کیسه سنگین تر میشه. (شاید بهتر بود می گفتم نسبت عکس داره...حالا شما به اینش گیر ندین)

مثلاً من هر موقع میرم خرید می گم دو سه تا دونه سیب می خوام. اونوقت اون برام 7 الی 8 تا سیب می ذاره.

برا رفتن تو این جور بازارها مخصوصاً شاهین ویلا (شاید من 7 بار تو این 3 سال رفتم اونجا) باید قبلش یه قرص اعصابی خورده باشی تا جوش نیاری.  

من به آقاهه می گم : آقا من دست تنهام و می خوام سیب زمینی و .... گوشت هم بخرم نمی تونم این 10 کیلو میوه رو ببرم با خودم....  و اون فقط نیشخند می زنه.   ....

شما باشین چیکار می کنین.

تازه مشتری ها رو که قربونشون برم .... دیروز عزیز جون میگه که رفته دیده یه صف 10 کیلومتری دم ترازو تشکیل شده... بعد طرف تو صف ایستاده و میگه آقا یه کیلو هویج بدین ... 2 کیلو خیار بدین... میوه فروشه میگه که بیا خودت ببر ... بعد طرف میگه که اگه بیام بیرون که صف بهم میخوره....

من عادت دارم که وقتی میرم خرید اندازه خودم خرید کنم... یه اندازه ای که مجبور نشم بعد از یه هفته یه سطل پر از میوه های پوسیده رو بریزم دور .... همون کاری رو می کنم که تلویزیون به قول خودش داره فرهنگ سازی می کنه... دیدین یه انیمیشنی بود که نشون میداد زنه یه عالمه خرید کرده بود و با همسایش داشت میرفت خونه و میگفت برام اوف داره که برم یه کیلو یه کیلو میوه بخرم و بعد سطل زبالشون نشون میداد پر بود از میوه هایه خراب شده و ... چون اگه مسلمون  نباشم ادم که هستم... دلمم برا پولی که با زحمت و سگ دو زدن در میارم میسوزه...

داشتم می گفتم، من عادت دارم که وقتی میرم خرید اندازه خودم خرید کنم و برا همین هم میرم تو مغازه هایی که ترازویه دیجیتال دارن. تا بتونم اگه دلم خواست مثلاً 2 تا سیب بردارم..5 تا گوجه بردارم .... حالا تو بازار روز که نمیشه 2 تا 3 تا دونه ای چیز خرید ولی خوب اونم با هر ترفندی شده کم می خرم.... و معمولاً وقتی میرم اونجا که هیچ چیزی تو خونه نمونده باشه و یخچالمم جا داشته باشه.... اونم با این یخچال کوچولویی که من دارم..... همین دیروز سر این دیووونه بازی این بازار روزی ها من یه کیلو گوجه بی زبون رو ریختم دور....  داشتم کباب می شدم...

 

حالا فکرشو بکنین دیروز عزیز جون رفته خرید و طرف موقعی داشته می کشیده رو اونهمه میوه اضافه دو تا دیگه مثلا سیب می اندازه که بشه 3 کیلو.....

شوهر منم بی زبون حرفی نمی زنه... عین این کامران خان تو سریال باغ مظفر....

گاهی دلم می خواد عزیز جون این همه ادب نداشت و اینهمه مظلوم نبود. و مثل این مردهایه پاچه پاره داد و هوار و چاقو کشی می کرد    تا این دل من عین دل نازی یه خورده خنک می شد.

گاهی که من می خوام داد و هوار کنم جلو منو می گیره.

بعد میاد خونه تا دلتون بخواد غر میزنه و .....

یکی از همسایه ها می گفت که بازار ماهان با کلاس تره..البته به تجربه ثابت شده که اینطوریه.... ولی با کلاس و بی کلاس و پایین شهری و بالا شهری رو کی بوجود میاره..همین رفتارهایه ما.... منم می تونم برم تو چه می دونم کجا... یه گوشه به اصطلاح با کلاس این شهر تا دلم می خواد رفتارهایه ناپسند از خودم بروز بدم... یا یه مشت لات بی سر و پا رو جمع کنم بفرستم .... اونوقت اونجا هم بی کلاس میشه... اونجا هم ناامن میشه....

 

شما کلاس رو تو چی می دونین؟ به رخت و لباس و ...

همین ادم هایی که در بالا  داشتم راجع به شون حرف می زدم می دونم که با پولشون 100 تا نه ولی 10 تا مثل منو می تونن نون بدن و ککشون هم نگزه... ولی چه فایده ... حتماً اونها به فروشنده هاشون گفتن که به هر قیمتی که شده باید این میوه ها رو بفروشین... حالا کی باکلاسه؟ شمایی که می رین تو صف وامیستین یا اون ادمی که تو صف رو دور می زنه و بی نوبت به کاراش میرسه.... شمایی که به اندازه نیازتون خرید می کنین.. در صورتی که وسعتون هم می رسه که همون لحظه یه بنز بخرین.... یا اونی که .....

دیگه خیلی نصیحتی شد مطلبم... ولی ای کاش این ها رو تو تلویزیون نشون می دادن و فرهنگ سازی میکردن...

 

پ ن 1: منظور من به همونهایی بود که گفتم. اگه شما تو بازار روز کار میکنین و یا به شغل شریف میوه فروشی و امثالهم مشغولید و کارتون رو هم درست انجام میدین پس چرا ناراحت می شی؟

پ ن 2: تو همین بازار فروشنده ای بود که من به خاطر طرز برخوردش با مشتری هنوز دهنم از تعجب باز مونده.... چون فکر نمی کردم تو ایران هنوز مغازه داری باشه که با مشتریش اینقدر با کلاس برخورد کنه....

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥




ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.....به صورت خلاصه

* چهارشنبه بعد از سفارش لوستر رفتم صادقیه. شهروند خرید کردم . عزیز جون امو دنبالم و رفتیم  داداشی و خانواده رو برداشتیم و رفتیم جیگر زدیم تو رگ.

*خوب شب که رفتین خونه خوابیدیم. این سوال کردن داره فضول جان.

*صبح هم که گفتم بازار نرفتم.

کلی کار داشتم.

*شب هم رفتیم آیس پک خوردیم. جاتون خالی

*همینه که من چاق میشم دیگه.

*راستی بازم برف میباره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥




یه خورده حرف

* هنوز خونمون به هم ریخته است. چون گچکارها هنوز نیومدن اون دیوار ور درست کنند.

*سینه ام درد میکنه. احساس می کنم یه غده توشه. نفسم بالا نمیاد. اکسیژن ۲۰۰۰ تومنی هم نمی رم میل کنم.

*شرکت دارن تعدیل نیرو می کنند. من ناراحت بیکار شدن نیستم. چون عزیز جون برام کار ژیدا میکنه. ولی دوست دارم فعلاْ همینجا بیام سر کار. چراشو هم نمی دونم.

*من پنجشنبه بازار نرفتم.. بهترین دلیلش هم این بود که کمرم درد می کرد. تازه خیلی هم خوابم می اومد. بعدشم کلی کار تو خونه مونده بود که باید انجام می دادم. یه پروژه ای هم هست که باید تو خونه انجام می دادمش و شنبه تحویل می دادم و ..... بازم بگم.

*مجبور شدم کتری رو با بدبختی درست کنم تا بتونم چای میل نمایم.

*راستی لوستر رو هم پیدا کردم با قیمت مناسب. البته کمی مناسب ولی باز خوشحالم.

* خدایا یه کم پول قلمبه بده به ما.

*خدایا ...آدمهایی که پول مردم رو می خورن رو باهاشون چیکار می کنی؟ آه من چی میشه؟

فکر کنم از همه بیشتر کپلی متوجه بشه که من چی می گم.

* دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه .

**** از همه دوستان و عزیزانی که این چند وقته به من سر می زنن ممنون. تازه خوشحال تر هم می شم اگه مطالب رو بخونن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥




خريد داری ميخوای بری بازار؟

تصمیم گرفتم این پنجشنبه برم بازار.

تعجب نکنین من که گفتم از نفس خرید کردن اجناس اونم به قیمت خوب خوشم میاد. دلیل نداره فقط برا خودم خرید کنم.

امروز به عزیز جون گفتم که رفتی بانک برا منم پول بردار. می خوام فردا برم بازار.

- خريد داری ميخوای بری بازار؟ منظورم اینه که چی می خوای بخری؟

-همینطوری شاید از یه چیزی خوشم اومد.

اهان یادم افتاد می خوام کتری و قوری بخرم. قوری رو چند وقت پیشها شکوندی و من باز موندم با یه قوری تو خونه. کتری رو هم که امروز سوزوندی.

عزیز جونم هم شرمنده شد و نتونست بگه عزیزم پنجشنبه بمون تو خونه استراحت کن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥




نکته سنجی سیب مهربون

فضا کاملا عشقولانه است.

من- عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم. من تو رو عاشقانه می پرستم

عزیز جون- عزیزم منم تو رو خیلی دوست دارم.

من- یه سری جملات عشقولانه ... و  دوباره ....من تو رو عاشقانه می پرستم بعد از خدا تو برایه من عزیزیترینی و...

عزیز جون- اگه منو می پرستی و دوست داری چرا حرف منو گوش نمی دی؟  چرا هر چی می گم کار نکن حالت خوب نیست یه کمی استراحت کن توجه نمی کنی؟ تو راست نمی گی .. همه این حرف هات هم الکیه

من- با خنده و لوس کردن خودم... خوب عزیزم تو هم خدا رو می پرستی و دوستش داری تازه از صبح تا شب هم حداکثر...حداکثر ۱۷ رکعت هم نماز می خونی... پس چرا همه حرف هایه خدا رو گوش نمی دی؟ پس تو از من دروغگوتری

تازه اگه همه ادم هایی که خدا رو دوست دارن و می پرستنش همه حرفهایه اون گوش می کردن که الان وضع من این نبود....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




جعبه قشنگ من ۲

                           

 

 این جعبه ها رو حال می کنین

دیگه نمی تونم براتون  عکس بذارم

خسته شدم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




جعبه قشنگ من

یکی از جعبه هایه من

سلام

این یکی از جعبه هایه منه

بقیه چون کیفیت عکس بالاست حجمشون هم زیاده

ببینم چیکار می تونم براتون بکنم

کسی سفارش جعبه کادویی نداره؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




چند نکته خاله زنکی

یه عالمه حرف داشتم ولی یادم رفت.

* یه نفر رو دیروز خیلی اذیت شد. اخه مامان اینها یادشون رفت برا عرض تبریک به مناسبت عید غدیر زنگ بزنن.

*همون یه نفر خیلی مهربونه. امروز کلی به فکر من بود.

*همون یه نفر امروز از معصومه شماره مادرجون رو گرفت تا برا عرض تبریک اونجا زنگ بزنه. آخه مادر جون من سیده. ببینین امروز می خواست زنگ بزنه. خوب چرا همسر اون یه نفر که از دست مامانم اینها ناراحت بود خودش دیروز برا مادر جونم زنگ نزد؟

*من دیروز دلم گرفته بود. شاید یه خورده از قلب دردم برا همون بود. آخه هنوز که هنوزه یه سری از افراد برا عزیز جونم زنگ نزدن.

*یه کاری دارم تو خونه انجام می دم. خدا کنه پول خوبی توش باشه.

*الان دارم با نغمه حرف می زنم.

*خبرهایه گازگرفتگی را براشون توضیح می دم.

*دیگه خداحافظ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




سلام زندگی.....اکسيژن ۲۰۰۰

سلام

سلامی به قشنگی زندگی

سلامی به خاطر عمر دوباره 

سلامی به خاطر اتفاقات بد که مانع از بروز اتفاقات خیلی بدتر میشن

خدایا شکرت

خدایا تو را صد هزار مرتبه شکرت ....       ...... .....

من زنده ام (معنی این علامت رو نمی دونم ولی شما بدونین خیلی خوشحالم)

من و عزیز جون زنده ایم

سلام زندگی

خوب همونطور که مستحضر هستید بنده دچار درد در ناحیه قلب شده و .... بسیار حالم بد بود.

خلاصه وقتی دیدم سرم همم داره گیج میره و دچار خواب رفتگی مغزی دارم میشم  و علائم حیاتیم هم رو به نابودیه و یواش یواش دارم کله پا میشم یه فکری به ذهنم خطور کرد  و گفتم اوکی بهترین گزینه رفتن پیش دکتر و گرفتن یه نوا قلبیه  این مدرک دانشگاهی رو وقتی نظرم رو اعلام کردم همکاران بهم دادن. البته نه به خاطر اینکه خیلی باهوشم و خیلی مطالعه دارم نه.

 به خاطر اینکه دیشب مسواک زدم و خوابیدم

می دونم ربطی نداشت ولی شما می تونین خودتون ربطش بدین.

داشتم می گفتم. مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم به یه کلنیک با کلاس و ارزون.

تازه نگهبان دم در گفت که حداکثر ۴ ساعت وقت داری وگرنه مرخصی شما روزانه حساب میشه.

منم گفتم اگه نیومدم فاتحه یادتون نره. صلوات هم می تونین بفرستین.

کلنیکه بهش می اومد که دفتر چه هم به زور قبول کنه. ولی باورتون نمیشه ویزیت پزشک عمومی ۶۰۰ تومان با دفترچه. تازه اگه دانشجو هم بودی یا تو دانشگاه (تهران فکر کنم) کار می کردی که (بازم فکر کنم) باید ۳۰۰ تومن می دادی.

تست بارداری که من با دفترچه ۳۵۰۰ تومان داده بودم رو اینجا نمی دونم چند گرفت.

برا اینکه نوشتم نمی دونم چند گرفت نخندین.  چون چند تا آزمایش دیگه به اضافه تست بارداری کلهم شد ۲۱۰۰ تومان. چ

راستی از الان بگم که جهت پاره ای از مسائل خودم گفتم تست بارداری هم بنویسه. به خاطر سونوگرافی و اشعه و ... اخه خیلی مفت بود.

تازه کلی نازم رو هم کشیدن.

نوار قلبش رو بگو ۷۰۰ تومان. کلی کیفور شدم.

دستشویی هم خیلی تمیز بود.

به هر حال نوار قلب رو که نشون دادم و طی صحبتهایی که شد خانوم دکتر گفتن:

همانطور که خودتم تشخیص دادی به علت گاز گرفتگی این اتفاق افتاده. برو خدا رو شکر کن که زنده ای

البته بعد خودش متوجه شد که گند زده

آخه من دیشب تشخیص دادم که علاوه بر قلب درد دچار کمبود اکسیژن هم هستم. و علی رغم تمام تبلیغات و هشدارهای شرکت گاز و ... پنجره رو باز کردم و کمی شعله بخاری رو زیاد کردم. وگرنه هم من و هم عزیز جون معلوم نبود الان کجا بودیم.

بعدشم گفت که باید بری اکسیژن بهت بدن تا حالت جا بیاد و به قلب و مغزت اکسیژن برسه.

از اونجا که من اصلا چشمم شور نیست وقتی رفتم اکسیژن رو حساب کنم دیدم بابت نیم ساعت  ۲۰۰۰ تومان ازم گرفتن.

البته مطمئن هستم که به خاطر آلودگی هواست که اکسیژن اینقدر گرونه.

وگرنه تو شمال یا مناطق خوش اب و هوا ارزونتر حساب می کنند

خانومه هم وقتی دید من با دیدن قیمت تموم شده اکسیژن آمپر چسبوندم  خودش گذاشت که ۱ ساعت از اکسیژن خوشمزه تنفس نمایم تا زیاد ک...ونم نسوزه.

جاتون خالی. مثل این می موند که تو ....... نمی دونم چطوری بگم. به هر حال یواش یواش قلبم هم بهتر شد و تونستم نفس راحت بکشم.

ولی حساب که کردم دیدم چقدر استنشاق هوای تازه گرونه ها. با این ۲۰۰۰ تومان چه کارها که نمی شد کرد.

ولی باز هم خدایا شکرت که یان ناراحتی را برای من بوجود آوردی، تا من مجبور شوم جای خوابم را عوض نمایم و یکی از بخاری ها را خاموش نمایم. و به همراه عزیز جون به اتاقی که پنجره داشت نقل مکان نمایم و پنجره را بگشایم تا بتوانم نفس بکشم. و بدین سان از خطر مرگ احنمالی نجات پیدا کنم. خدا جون من  و عزی جون همیشه بر این باوریم که تو اتفاقاتی که برامون می افته حکمتی هست و اون حکمت چیزی نیست جز لطف بیکران تو.

فقط نمی دونم چرا گاهی این موضوع یادمون میره و نا شکری می کنیم و این شکلی می شیم

خدایا شکرت.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




فکر ميکنين قلبمه؟

 اگه غير از روزهای تعطيلی و ... ديدین غيبتم بيشتر از ۴ روز شد اول برايه سلامتيم از صميم قلبتون دعا کنین

 و اگه ديدین باز نيومدم بعد از ۱ ماه برايه آمرزش گناهانم دعا کنین و فاتحه بخونین

..

.

.

.

.

سلام

بازم عیدتون مبارک

حالم خوب نیست

قلبم درد می کنه. یعنی نمی دونم قلبمه یا نه ولی درد میکنه. تازه سمت چپم هم هی بی حس میشه.

خسته شدم. یه جورهایی قلبم خسته است. رنگم پریده. دلم هری می ریزه پایین. یه ترس مخوف افتاده تو جونم. دیشب هی اکسیژن کم میا وردم. اخرش مجبور شدیم پنجره رو باز بذاریم تا من بتونم نفس بکشم و بخوابم.

اونم چه خوابی.........

دعا کنین خوب شم

اصلا هم حال دکتر رفتن ندارم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥




من که سيد نيستم!!!

من که سيد نيستم. ولی براتون عیدی چندتا اس ام اس دارم.

۱-

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

oh oh alan En barFa ab miShe ride Mishe be desKtopetOn

 

۲-

On chie ke TOPOle?roSh mo dare? tosh aB Dare?khoSh maZast? Ey bi adab NARgile

2nbaLam bia maNo mibini

.

.

.

.

.

.

.

.

diR omadII rafTam

ElM SAbet karde sheKar daR ab haL mishe PAs lotfan vaGhtii barooN miad BIrooN naro choN shirin tarIn doostamO az dasT midam

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥




منظورش چی بود؟

×هموطن سلام
با آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون شما عزیزان
این وبلاگ هیچگونه همکاری و ارتباطی با وبلاگهای سیاسی و غیر اخلاقی (سکسی) ندارد
لذا به منظور جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ از نمایش هر گونه فیلم وعکس مربوط به آن معذوریم.
موفق باشید و سرفراز ×

عبارات بالا در صفحه اول در قسمت درباره وبلاگ یه وبلاگ دیدم.

از اونجایی که این فرد با ذوق از بازدید کنندگان وبلاگ منه نمی تونم ادرسشو بهتون بدم.

ولی دوست دارم نظرتون رو راجع به این نوشته ها بدونم.

منم در اولین فرصت نظر خودم رو می نویسم.

عیدتون مبارک

تا بعد بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥




فيلم بدون سانسور

دیشب یه فیلم دیدم

اسمش هم یادم نمیاد

ولی خیلی باحال تموم شد.

راستی چون زیر نویس داشت فکر می کردم سانسور شده است.

خوب شد فقط من و عزیز جون بودیم و خوب شد که لقمه تو دهنمون نبود. وگرنه حتما خفه می شدیم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥




تيراژه

سلام

صبح بخیر

کاری ندارم

می خوام برم صبحونه بخورم

امروز یه عالمه برنامه دارم

کاری ندارین

راستی کسی رستوران تیراژه رفته؟؟؟؟

خوبه غذاهاش؟؟؟؟

غذاش فانتزیه یا ؟؟؟؟؟؟؟

جوابمو بدین منم برنامم رو بهتون میگم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥




مرد کثيف خوش شانس

سلام

قرار بود براتون راجع به اون مرده که در پست قبلی ، گفتم سر ایستگاه دیدم براتون بگم.

ماجرا اینطوری شروع شد که من رسیدم سر ایستگاه و دیدم که گوش تاگوش ادم واستاده تو صف و هیچ ماشینی هم نمیاد. منم اخرین نفر بودم. البته به مدت ۵ دقیقه چون بعد من باز تعداد کثیری وارد صف شدن.

قبل از همه چیز می خوام قیافه خودم رو براتون شرح بدم.

اولاً من سر تا پا مشکی پوشیده بودم. البته نه به خاطر اینکه رنگ عشقه نه، به خاطر اینکه.... خودم هم نمی دونم. پالتوم مشکیه چون چاقم و بهترین انتخاب هم مشکیه. تازه دوست ندارم سر کار رنگ وارنگ لباس بپوشم.

داشتم می گفتم یه کلاه هم سرم گذاشته بودم که هر کی می دید متوجه می شد که این کلاه علی رغم قشنگیش برایه تیپ زدن رو سر من گذاشته نشده بلکه برایه محافظت من از سرماست.

اخه می دونین که بعضی از این کلاه و شالگردن ها به صورت بسیار تابلویی فقط هدف تیپ زدن رو تامین می کنند و اگه تو تابستون هم بذاری سرت هیچ اتفاق ناگواری برات نمی افته.

مقنعه مشکی هم که سرم گذاشته بودم بلندی اش از پشت تا تو گودی کمرم و از جلو هم همه شکممو می تونه بپوشونه.

تازه چون ماسکم رو نزده بودم دستم رو برده بودم زیر مقنعه و جلویه دهنم رو گرفته بودم.

به طور کلی کمی از چشمام بیرون بود که بتونم جلو پاهامو ببینم وگرنه همونو هم می پوشوندم.دقیقاً این شکلی بودم  نه این شکلی بودم.

(لازم به توضیح است که:این بلندی مقنعه صرفاً به خاطر اینه که من از مقنعه بلند خوشم میاد و راحت ترم. )

وقتی رفتم تو صف یه نگاهی به صف انداختم و دیدم از ادم هایه که جلویه من هستند فقط یکی دو تا خانوم هستن و بقیه مردن!!!!

اقایی که جلو من ایستاده بود که مرد مرد بود!!!!!!!!!!!!!!

وقتی ترمز دستی رو کشیدم و ایستادم احساس کردم اقایه محترمی  !!!!!!که جلوی من ایستاده اینقدر مودبه که به من با اشره سر و حرکت نامحسوس لب سلام کرد، ولی به رو خودم نیاوردم. سعی کردم اصله ایمنی رو هم رعایت کنم.

شکر خدا هم که ماشین نمی اومد.

اقاهه یه کلمات نامفهومی گاهی بیان می  کرد. منم اصلا عصبانی نبودم و اصلا هم تو دلم    فحش باروننش نکردم.

جلویی ها رفتن و من شمردم دیدم خدا رو شکر ۴ نفر موندن و هر ۴ نفر هم می خوان برن گوهردشت و هر ۴ تا هم مردن!!!!

پس جایه نگرانی نبود چون شرش از سرم کم می شد.

مدت ۳۰ دقیقه ای بود که ایستاده بودم و اون تلاش می کرد که با من حرف بزنه و گاهی هم  و به من که حتی چشمامو نمی تونست ببینه خیره می شد.   

داشتم دیالوگی که باید بهش ارائه می دادم رو تو دلم اماده می کردم که یه ماشین برایه میدون کرج اومد.

یه دختر خانوم جلو نشسته بود. چون ما گوهر دشت می رفتیم از تو صف یه دختر خانوم شیک و پیک اومد رفت تو ماشین  (پراید بود . خودتون می دونین که  صندلی پشتش خیلی کوچیکه و باید همه لاغر لاغر باشن تا به هم متصل نشن) این اقاهه که از من نا امید شده بود و فهمید من فهمیدم که زنش به موبایلش زنگ زده و اون با خانومش صحبت نموده .... در یک حرکت برق آسا پرید تو ماشین کنار اون خانومه، بعد هم یه خانوم خیلی شیکتر اومد ، آقاهه این بار دیگه بین خوب و خوبتر ، خوبتر رو انتخاب کرد و داشت پیاده می شد که خانومه رفت و نشست.

اقاهه همون لحظه چون به ارزوش رسیده بود نیشش تا بنا گوش باز شد. (ماشین هنوز ایستاده بود) بعد یه دو سه تا حرکت جا بنداز انجام داد و خلاصه خوب نشست.

درواقع می شد گفت که کاملا جفت خانوم ها رو در اغوش کشیده بود.

یه ادا اصولی هم از خودش در می اورد و قیافش یه طوری شده بود که داشت حالم به هم می خورد.

ماشین راه افتاد و من همینطور داشتم به اون اقاهه نگاه می کردم که روح کثیفش   از پس کله بی مغزش دیده  می شد. اگه یه کم حواست جمع بود می تونستی حیضی رو که تموم وجودش رو گرفته بود حتی از پشت سرش ببینی.

داشتم بالا می اوردم که یه ماشین اومد.  منم که عمرا نمی رفتم پشت کنار یه مرد بشینم به بعدیم گفتم شما بفرمایید. اونم گفت من پشت نمی شینم و .....

منم بهش گفتم که منم با این طرز نشستن اقایون ، تو ماشین اگه پشت دو تا خانوم باشن می شینم، وگرنه اگه از سرما یخ بزنم هم می ایستم تا ماشین بعدی بیاد ومن جلو بشینم.

پ ن۱: این یه نمونه از تموم رفتارهایه زیبایه مردها تو ماشین بود. البته نمی گم همه خانوم ها هم خوبند و رعایت می کنند. ولی در خاطره بالا دیدین که خانومها هم خیلی حواس جمع نیستن. برا همین این مورد رو اینجا نوشتم.

پ ن۲: خداییش درسته که این رفتارهایه چندش اور رو، تو کشورمون ببینیم؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥




ماجراهایه اخر هفته ......... مسافرت ام پی تری...

سلام

حالتون خوبه؟

منم خوبم. خوووووووووووووووووووووب

چه خبرها؟

طبق معمول این چند وقته باید گزارش کار اخر هفته رو بدم.

از چهارشنبه که اداره رفتم بیرون شروع می کنم.

-

-چیه وقت نداریم؟ نه بابا ناراحت نباشین. قول که نمی دم ولی سعی می کنم پرچونگی نکنم

داشتم می گفتم. از اداره که می خواستم برم خونه سر ایستگاه با اعجوبه ای برخورد کردم که باید موضوعش رو بصورت جداگانه بنویسم. چون دلم خیلی پره . از دست این جامعه کثافتی که داریم توش جون می کنیم و به قول خودمون مسلمون هم هستیم و یه جامعه اسلامی داریم.

خونه که رسیدم خیلی دیر بود. و خیلی خسته بودم ولی ماکارونی درست کردم   که اگه بودین دستتون رو تا دنده هاتون رو با هم می خوردین . تصورش رو کنین چه شکلی می شدین.

بعد شام، تو هاگیر واگیر جمع کردن اسباب اثاثیه ای که باید برا مامانم اینها می بردم شمال، نمی دونم چی شد که یاد خونه تکونی زودرس افتادم. یه چیزی تو جونم هی می جنبید  و منو به سمت خونه تکونی هل می داد.

البته اینهایی که دارن ورجه وورجه می کنن کرمهایه تو .....نم هستن ها.

خلاصه کم خونه ریخت و پاش بود، منم بهش اضافه کردم.

ظرفهایه اضافی کمد ظرفها رو که به خاطر ترکیدن لوله خالی کرده بودیم رو به اضافه ظرفهایی که از تو بوفه و...جمع کردم رو گذاشتم تو یه کارتون (به سبک اسباب کشی) و گذاشتمش تو کمد دیواری.

لازمه اینکار این بود که تو کمد دیواری یه کم جمع و جور بشه. پس چمدون خاطرات دانشگاه و ....خلاصه از این کلاه به اون کلاه کردم تا نتیجه اش این شد:

مقدار زیادی ظرف از صحنه روزگار محو شد.

مقدار زیادی آشغال به بیرون خونه منتقل شد.

مقدار زیادی ریخت و پاش و وسیله اضافی و وسط هال.

تا دیر وقت سعی کردم یه خورده جا برایه راه رفتن تو خوهه باز کنم که تا حدی موفق شدم.

بعدش هم خوابیدم.

به سختی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم.

و نتیجه اش این شد که نتونستم به دکتر رفتن برسم.

تا ساعت ۱۱ داشتم می دویدم. لباسهایی که در اثر فنگ شویی کمد لباسهام جمع کردم و شیشیه هایی که مامان جمع کرده بود، چمدون سفر، خوراکی تو راه، جعبه هایی که درست کردم و..... همه رو گذاشتم وسط هال تا یادم نره که ببریم.

برا ظهر هم یه کم ماکارونی مونده بود. کتلت هم درست کردم.

عزیز جون ساعت  ۱۳:۱۵ اومد. تند یه چیز خوردیم. من سریع دوش گرفتم و تا عزیز جون اونهمه وسیله رو ببره تو ماشین ، منم خودم رو آراستم  و دو تا ساندویچ خوشمزه آماده کردم و رفتم پایین.

همه اینها به صورت ام پی تری انجام شد و ما ساعت ۱۵:۱۵ راه افتادیم.

جاتون خالی بود. هوا خیلی خوب بود. به مامان اینها هم که نگفتیم که ما داریم میام.

ساعت ۱۹:۲۰ بود که رسیدیم.

من زنگ زدم و بابا ایفون رو برداشت و گفت که کیه؟

منم صدام رو عوض کردم (صدام نه... اونو که اعدام کردن.... صدام رو می گم... همونو که از طریق تارهایه صوتی ایجاد میشه ) و گفتم که میشه چند لحظه تشریف بیارین دم در؟

بابام هم گفت چشم الان میام.

خلاصه بعد از مدتی در باز شد (البته من تو این مدت داشتم از خنده می مردم. )

بابام گفت بفرمایید..جانم... که در نهایت شگفتی دید که دختر نازنینش پشت در ...

جونم براتون بگه که در ایکی ثانیه همه مثل مور و ملخ ریختن تو حیاط....

صدای جیغ وداد بود که تو حیاط بلند بود.  

به بابا می گم که بابا جونم چرا اینقدر دیر اومدی پایین؟

میگه: داشتم لباسامو مرتب می کردم....

مثل اینکه برو بچ هم تند تند داشتن تو پذیرایی رو مرتب می کردن.

خلاصه خیلی باحال بود.

عسل عمه هم تازه از خواب بیدار شده بود. و کلی تو شوک بود.

به هر حال دیدار ما از خانواده و گفتن و شنیدن ناگفته و ناشنیده هایه ۳ ماهه هم از ساعت ۱۹:۳۰ شروع شد.

البته لازم به ذکر است که ۳ ماه بود که من نرفته بودم. اونها اومده بودن و ما به اندازه کافی با هم حرف زده بودیم.

تا ساعت ۲۴ که عسل عمه هنوز رضایت نداده بود بره بخوابه با اون بازی می کردیم. بعدش هم من و زهره و معصومه و عزیز جون نشستیم و بساط چای و حرف به راه بود.       اول عزیز جون بعد هم معصومه به علت خواب رفتگی از دور مسابقه خارج شدند و من و زهره تا ساعت ۴ بامداد نشسته بودیم و در سکوت داشتیم جعبه هایی که زهره درست کرده بود تزیین می کردیم.

خیلی ناز و قشنگ شده بودن.

جمعه ساعت ۹ همه بیدار باش بودن.

من می خواستم زودتر بیدار شم تا بیشتر همه رو ببینم. ولی خواب موندم.

خلاصه باز همه کارها و ... به صورت فشرده انجام شد. وسایل و اذوقه جمع شد و ما ساعت ۱۲ زدیم بیرون.

نهار خونه ساره اینها بودیم. تا ساعت ۱۶ بعد هم به طرف تهران راه افتادیم.

ساعت ۲۰:۳۰ رسیدیم خونه.

تو راه کباب گرفتیم و تا اومدیم نوش جان کردیم.

 من دیگه داشتم از خستگی می مردم.

تنها جای تمیز خونه همون زیر انداز ۲ متری بود که رو فرش پهن کردم.

ولی من نایه بلند شدن وکار کردن نداشتم.

حالا هم که شنبه است و سر کارم. امروز خوشبختانه کارم کمه. ولی از شواهد پیداست که فردا پوستم کندس.

 

پ ن۱: راستی دیشب وقتی رسیدیم فیلم چپ دست رو نگاه کردم. با حال بود. کلی هم خندیدم.

پ ن ۲: به نظر شما خونه ما تمیز میشه؟

پ ن ۳: موقع برگشتن از شمال من تازه متوجه دریا شدم. و برا خودم متاسف شدم.

پ ن ۴: تا حالا شما مسافرت به صورت ام پی تری رفته بودین؟

پ ن ۵:به خدا این اصلاح ام پی تری رو تازه یاد نگرفتم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥




غلط املایی

می گم من هنوز هر وقت می خوام کلمه فقط رو بنويسم کمی مکث می کنم.
می دونین چرا ؟
يه بار تو ديکته که داشتيم می نويشتيم من به جای فقط نوشتم وقت و شايد هم برعکس.
و کلی هم از روش جريمه نوشتم. ولی همه اش فکر می کردم. مردم چطور می تونن بفهمن ، کی بايد بنويسن فقط  و کی بايد بنويسن وقت. اصلا فرقشون رو از کجا متوجه ميشن؟
آخه به نظر من اين دوتا خيلی شبيه هم بودن و شايد هم هنوز باشن[نیشخند]
می گین من خوب ميشم؟

پ ن۱: این مطلب رو تو کامنت شمسی جون نوشتم. اخه اونجا به جای خواهر نوشتم خاهر.

می دونم پست هام پر از غلط املاییه. ولی باور کنین اینها غلط تایپیه نه املایی. یعنی که من می دونم چطور بنویسم ولی خوب بعضی از حرفها جا می افته. بعضی به هم میچسبه. بعضی هم از هم جدا می افته. تازه بعضی ها هم حروف مشابه نوشته میشه. مثل: معضرت و معذرت.

خوب این کاملا تابلوئه که اینها غلط تایپیه نه املایی .

کسی که به جایه معضرت مینویسه معذرت خوب معلومه که اشتباه تایپی کرده.

پ ن ۲: من وقت می خواستم از خودم دفاع کنم. وقت وقت

پ ن ۳: من هر موقع می دیدم که یه جایی به جایه مثلاً : توانمند تایپ شده اوانمند و یا موارد مشابه دیگه، پیش خودم می گفتم: طرف چه خنگ بوده ها، فرق بین ت و الف رو یعنی نمی دونه؟ تازه موقعی که می دیدم به جایه پیش بینی نوشته ژیش بینی که شاخدار می شدم. و کلی به سوادش می خندیدم

بعد که برا اولی بار مجبور شدم یه مطلبی رو تایپ کنم فهمیدم که چرا اینطوری می شده و کلی خجالت کشیدم. به کسی نگین ها تو دلم هم کلی خودم مسخره کردم و به خودم خندیدم

خیلی فیلسوفم. مگه نه؟

اگه شما از من فیلسوف تر هستید و متوجه منظورم نشدید به صفحه کیبوردتان نگاه کنید.و به چیدمان حروف توجه نمایید .

پ ن بی ربط: یه جا شنیدم که رییس تابلوهایه راهنمایی رانندگی داشت حرف می زد....

پیش خودم خودم ادم رئیس تابلو ها هم باشه خنده داره ها

مثلاً طرف رو می بینن میگن: آقای رییس تابلو اومد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




فکرمی کنین من مریضم؟

فکرمی کنین من مریضم؟ یا اینکه تب دارم.  البته یه خورده داغ کردم دور چشمام هم کبود شده

باور کنین قبلاً هم این طوری میشدم.

مخصوصاً وقتی دبیرستانی بودم. 

اون موقع که همه دوستام دیگه برا خودشون خانومی شده بودن  و کلی با کلاس رفتار میکردن و هر کدوم از همکلاسی ها دو جین دوست پسر داشتن و همه هم ته کلاس بودن، من تازه شیطونییم گل کرده بود و هی ورجه وورجه می کردم و خلاصه یه جا بند نمی شدم.

البته به خاطر بلوغ دیر رس نبودها. اتفاقا در نوع خودم زود رس هم بودم. به طوریکه در کلاس دوم راهنمایی که بودم کلی برا خودم خواستگار داشتم. همه فکر می کردن من کلی کدبانو هستم و کلی خانومم   و کلی برا خودم بزرگ شدم  و ... البته نمی دونستن پس این چهره خانومانه که دیدید چه هیولایی خوابیده . ترسیدین مگه نه؟

امار خواستگارهام در کلاس دوم دبیرستان به ۶۰ تا رسید. البته من هر کی که بهم چشمکم زد شمردم اینقدر شد ها.

ولی خدا وکیلی طبق آمار ۲۰ تا بودن. و جالب اینکه بعد از خواستگاری از من بود که بختشون وا می شد و به محض اینکه جواب رد می شنیدن می رفتن خونه بخت. 

چندتایی هم که نرفته بودن خونه بخت به خاطر این بود که اونها خواستگاریشون از من فقط به این علت بود که می ترسیدن این در گرانبها رو از دست بدن. شاید هم دچار بلوغ زود رس شده بودن و وگرنه دهنشون بوی شیر میداد .

داشتم می گفتم که من تازه تو دبیرستان دچار مریضی مردم آزاری و کرم ریختن شدم. و به قول بچه ها با حال شدم.

کاری هم نمی کردم جز مردم آزاری.

اهل دوست پسر و... هم نبودم. ولی کلی حال می کردم وقتی شماره تلفن و ... یه نفر رو پیدا می کردم. به طور کلی کلی اهل امار دراوردن بودم.

همون موقع بود که شخصیت هایه مهمی مثل قرمزه، کامپیوتریه، بارون، رفیع زاده، یحیی جون، رنجبر، شمعی و .... در زندگی ما پا به عرصه وجود گذاشتن.

خلاصه اینقدر کرم می ریختیم که به درجه سیب کرمو ارتقا حاصل نمودم.

می دونین چیه یه حس شروریت تو خودم حس می کردم.

حالا اینهمه گفتم که بگم دوباره دارم دچار اون حس میشم. یعنی خیلی وقته شدم.

ولیمامانم میگه تو دیگه بزرگ شدی دخترم کمی عاقل باش.

بابام میگه یه دوقلو بیار. یا حداقل یه یه قلو بیار منم قول میدم مامان ازش مواظبت کنه.

 

با این سفارش هایه بابام احساس میکنم بزرگ شدم. ولی وقتی میام تو  وبلاگم یادم میره که خانوم خونه هستم و کلی بزرگ شدم. (کلی رو غلیظ بخونین و با تاکید)..........

می گم که کارم به جایی رسیده که برا خودم کامنت میذارم.

یه کارهایه دیگه هم می کنم که جز اون پروژه است و بهتون نمی گم.

تازه اگه موبایل جدید بخره که دیگه بدبختش می کنم. براش اس ام اس می زنم . خودم رو معرفی نمی کنم و....

حلا شما فکرمی کنین من مریضم؟ یا اینکه تب دارم.  البته یه خورده داغ کردم دور چشمام هم کبود شده قرصامم نخوردم.

شما هم اینطوری میشین؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




دلتون بسوزه

شاید فردا رفتیم شمال.

جاتون رو خالی می کنیم.

دروغ گفتم خالی نمی کنیم.

من الان تو ....ک....و....... عروسیه.

اولش هم شاید بریم خونه ساره این ها. بعد هم پیش عسل عمه و بقیه.

هورااااااااااااااااااااااااااااااا.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




اگه خدا کالباس رو نمی آفرید چی می شد؟..........بازار تهران

من امروز صبح به موقع اومدم سر کار.

یه سری از کارهاموکه انجام دادم جیم شدم رفتم بازار تهران.

باور کنین.

من که گفتم خوره بازار تهران دارم. بازار بزرگ و میگم.

البته جیم که نشدم مرخصی ساعتی گرفتم.

برا خواهرهام مقوا خریدم. برا عسل عمه بلوز و شلوار. جوراب حوله ای هم خریدم. برا داداشی.

چسب هم خریدم. دیگه خیلی دیرم شده بود که برگشتم. موقع نهار رسیدم.

نهار نداشتم. ولی دیدم زهرا نون و کالباسش به راهه. ما هم نشستیم و یکی دو لقمه زدیم تو رگ. از اون نون خوشمزه ها هم خریده بود. همون هایی که منو یاد روزه خوری ماه رمضونمون می اندازه. خلاصه اینکه من گشنه نموندم.

همین جا از زهرا به خاطر غذایه به موقعش تشکر می کنم.

و با تشکر از تمامی دست اندر کارانی که در تهیه غذا یاری نمودند:

کشاورزی که گوجه رو کاشت.

اونی که گوجه را خرید و شست و خرد نمود.

اونی که کالباس رو اختراع کرد.

جناب گاو محترم که گوشتش رو در اختیار گذاشت.

و از همه مهمتر خداجون که کالباس رو آفرید تا مردم در مواقع اضطراری گرسنه نمونن.

 (به قول کپلی) از خانواده رجبی هم تشکر میکنم که ما را در سیر نمودن سیب مهربون کمک کردن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




نامه معذرت خواهی

می گم این شمسی جون من خیلی دلنازکه. من نوشته قبلم رو تصحیح نمی کنم. ولی از همینجا...

-کجا؟

-بابا از همینجا، و از پشت همین کامی جون...کامران نه.... کامپیوتر ... اعلام می کنم که ببخشید.من منظورم توهین به شما نبود. عصبانی بودم.

-از دست کی؟

-خوب از دست این آدم هایی که فکر می کنند که ،سریال های طنز یعنی  باید بشینن پای تلویزیون و از اول از خنده ریسه برن. خوب بابا طنز اونم از نوع اجتماعی و ... اونم تو ایران با محدودیت هایه خاص که فقط خنده نیست.

من خودم دیشب کمی هم بغض نمودم. یادم افتاد که کم نیستن ادم هایی که می خوان به بچه هاشون محبت کنن و نمی دونن. مثلاً همین بابایه من، اره باباجون خودم ، من همش ناز و نوازش می کنه  و به من مهربونی می کنه و کلی نازم میده... مهمم نیست براش که کجا باشه. ولی داداشم رو که خیلی دوستش داره رو روش نمیشه ناز کنه. باور کنین.

سر موضوع مریضیش کلی داداشمو و بوس می کرد و.... بعد که خوب شد روش نمی شد که نازش کنه. تازه بعضی ها هم یادشون رفته که باید بچه هاشونو مورد نوازش قرار بدن.

مثلاً همین عزیز جون من. وقتی بهش میگم پسرکم! پسر خوشگل مامان. نی نی جون من و...

کلی خوشش میاد. تازه تو دلش هم قند آب میشه.

اصلا هر موقع عزیز جونم دچار کمبود محبت میشه مریض میشه. اینبار که مامانم بود و کلی نازش رو کشید و ... که اصلا خیال خوب شدن نداشت.

تازه باز که مامانم اومد همون شب کمی حالش بد شد.

بعد خودش می خندید می گفت : سیب جونم ، تا پرستار هست مریض شیم. کلی حال میده!

باز من دارم از موضوع دور میشم.....

داشتم می گفتم که: از دست این ادم ها عصبانی بودم که اونجوری نوشتم.

خلاصه همه منو ببخشید.

پ ن: راستی من  فامیل مهران مدیری نیستم. باور کنین.  

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




باغ مظفر

سلام

منم خوبم تو چطوری؟

خوب حالم رو پرسیدی جواب دادم ایراد داره؟

اصلاً بحث من و تو نیست که خودت انداختی وسط و داری دعوا می کنی. می خوام راجع به باغ مظفر بگم. بعداً راجع به خودمون حرف می زنیم.

می گم هر کی هر چی دلش می خواد بگه. من از این سریالهایه مهران مدیری خوشم میاد. حالا اگه یه کم و یا یه ذره بیشتر از یه کم ، لوس میشه برنامه هاش که تقصیر نداره که. شاید هم داشته باشه. ولی موضوع اینه که باید قبول کنی که تو ایران برا نوشتن طنز و ... دست و پایه ملت تنگه. تو ایران که نمیشه با هر موضوع خنده داری شوخی کرد که.

می دونین چیه این نویسنده هایه مهران مدیری هم خیلی با حال هستند.

مثلاً همین دیشب. اون حرکت آهسته دزدی حیف نون رو دیدین؟ به نظر من خیلی خلاقیت می خواد.

به هر حال برا من مهم نیست که شما چی می گید. برایه من مهمه که خودم از این طنزها خوشم میاد. حالا نه از تمام قسمت هاش.

راستی این جواد رضویان کی میاد؟ دلم براش تنگ شده.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




کریسمس مبارک ولی.................

میگم که هیچکی حرفی از کریسمس و ... تو تلویزیون نمی زنه!!!!!

قبلاً این برنامه کودک، اسکروچ رو پخش می کردن. چند تا کارتون باحال.

الان هم اگه پخش کنن، به خاطر عید خودمونه.

من اگه جای مسیحی هایه تو ایران بودم الان دلم پوسیده بود.

همین کارها رو می کنن مردم میرن ماهواره می خرن دیگه!!!!!!!!!!

پ ن: راستی دوباره یه پروژه نامردانه دیگه راه انداختم . می خوام ببینم نتیجه چی میشه. هیچکی راجع به پروژه قبل من نظری نداد. حتی حدس هم نزد چیه. البته اون تموم شد. جواب هم داد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥




آخرین خوشحالی......... آرزویه بزرگ

یکی از دوستام پرسید. اگه خدا الان بخواد یکی از ارزوهات براورده کنه چی می گی؟

و من هر چی فکرکردم نتونستم یکی از ارزوهامو بگم!!!!!!!!!!!!

دوباره پرسید: اخرین کار یا اتفاق که خیلی بهت چسبیده و خاطرش تو ذهنت مونده و خیلی خوشحال شدی چی بود؟

منم هر چی فکرکردم هیچی به ذهنم نرسید. راهنماییم کرد گفت : مثلاً ازدواجت.

پیش خودم گفتم که من اصلا از ازدواجم راضی نیستم.

عزیز جون رو دوست دارم و اگه بخوام..... ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار دیگه برگردم عقب . دوباره با عزیز جون ازدواج می کنم. ولی نه اینوطری که ازدواج کردیم. حالا دیگه می دونم که باید چه سیاستی رو در پیش بگیرم. چیکار کنم که حسرت خیلی از چیزها به دلم نمونه. به عبارت دیگه من از روندی که اتفاق افتاد تا ازدواج کنم راضی نیستم. پس اصلا خاطره قشنگی از ازدواجم ندارم.

خلاصه خیلی فکر کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم. خوب شدن باباجونم بهترین خاطره این سالهایه اخیره. معجزه ای که به خاطرش خدا رو شاکرم. و می ترسم که نکنه منم مثل بابا مریض بشم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥




آنچه گذشت........ از پنجشنبه تا سه شنبه

پنجشنبه ۷ دی: صبح که نتونستم برم خرید. عزیز جون هم نرفت سرکار. برف اومده بود. دیر از خواب بیدار شد. دیر ماشین رو درست کرد. دیر نهار خوردیم. و برا همه چیز مخصوصا شمال رفتن خیلی دیر و یخبندون بود. منم ناراحت شده بودم. بغض کردم. گریه کردم. دعوا کردم. قهر کردم. نههار نخوردم. گشنم بود. معدم درد میکرد. حالم به هم خورد . سر درد داشتم. به زور نهار خوردم. بالا اوردم. گریه کردم و.... تا شب شد زود خوابیدم.

جمعه ۸ دی: البته دیشب با هم دوست شدیم. هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چیکار کردیم.

اهان یادم اومد. نهار لازانیا درست کردم. شام هم میل نداشتم. به زور منو فرستادن خونه داداشم.عزیز جون هم رفت ماموریت. به علت تاخیر در پرواز برگشت. ولی مجبور شد تنها خونه بمونه.

شنبه ۹ دی: رفتم سر کار. عزیز جون رو هنوز ندیدم. بعد از کار با هم رفتیم خونه. شب رفتیم بیرون جیگر خوردیم. جاتون خالی خیلی چسبید. بعد خونه داداش. پول فرش رو دادیم. بعد هم برگشتیم خونه. عید شما هم مبارک

یکشنبه ۱۰ دی: صبح ساعت ۹ زنگ در . بیدار باش. لوله کش میاد. خونه منفجر شد. لوله کش ها اومدند. غذا کوفتم شد. استقلال ۳ بر ۱ برد؟ نه بابا، باخت. لوله کش ها طرفدار سایپا بودن. اونها رفتن. شام باز غذایه ظهر. بعد هم لالا.

دوشنبه ۱۱ دی: بعد از کار . خونه. عزیز جون دیر اومد. اولش همه چیز خوب بود. بعد............ من غر زدم اونم جوابمو داد. .............. گریه ، ناراحتی، خستگی، ناامیدی، ای کاش بیشتر درس خونده بودم! ای کاش .................. عزیز جون حالش بد بود. دلداری. داشت منو تو خونه تنها می ذاشت بره بیرون. بره قدم بزنه. با من دعوا کرد. گفت تنهاست. گفت تنهاش نذارم. دوباره گریه. ناراحتی. بعد هم اشتی. دلداری.

خوشحالم. حالش خوب شد. چون رفت درس بخونه. رفت درس هاشو بخونه. منو دوست داره. می دونم. خیلی دوستم داره. خیلی زیاد. خودش گفت. درس و فیلم. من خوابیدم. تا دیر وقت بیدار بودم. صبح حالم خوب نبود دیر اومدم سر کار.

الان خوبم. الان خوبیم. ولی صبح دوباره رو اعصابم راه رفت. حالا فهمیدم. من عصبی شدم شاید. نمی دونم.

الان سر کارم. همه خوبن. من و عزیز جون رو می گم.

خدا کنه دیگه دچار سرگیجه نشیم تو زندگی.

من عزیز جون رو دوست دارم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥




پرشین جون از دستت دارم دق میکنم

من الان دویاره داشتم وبلاگ گردی می کردم.

به دوستام سر زدم. ولی نتونستم برا هیچکی کامنت بذارم. اخه باز این پرشین بلاگ قاطی کرده.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥




از احوال پرسی شما خوبم!

سلام

من اومدم.

- نمی گید کجا بودم؟

- خوب معلومه که نه. کی تو رو تحویل میگیره. احساس می کنی خیلی مهمی؟

- بله که مهمم. هم ادمم ، هم مهم. برا شما که مهم نباشم، مهم نیست! برا عزیز جونم و خدا مهم هستم. همین کافیه. اخه عزیز جون اینقدر منو دوست داره که طاقت دوریمو و تنهاییمو و قهرمو نداره. باور کنین خودش گفت. ضمناً جایی هم نرفته بودم. خسته بودم. حوصله هیچکدومتون رو هم نداشتم. خلاصه اینکه اگه مثل دیشب تو خونه جنگ جهانی نشه! من خوبم. از احوالپرسی شما هم ممنون.!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥




وبلاگ خوانی و اثرات جانبی

اه از دست این پرشین بلاگ که گاهی ادمو روانی  میکنه.

یه عالمه نوشتم یهو نمی دونم چرا از صفحه خارج شد.

اصلاً می دونین چیه تا من جو گیر میشم و میام که یه بار با خودم روراست و بی پرده حرف بزنم اینطوری میشه.

داشتم می گفتم که امرو ز علاوه بر تمام امور محوله وبلاگ یه نفر رو از اول تا آخرین پستش خوندم که (خلاصه می نویسم) ایرانیه ، خانومه، با یه خارجی ازدواج کرده، پدر شوهر و مادر شوهرش باهاش زندگی می کنند، تازگی ها اومده بود ایران و تازه برگشته و خیلی ناراحت بود و....

البته من این خانوم رو نمی شناسمش ولی به نوشته هاش، به سرگرمی هاش تو بلاد کفر (به قول خودش) و ... علاقه مند شدم. تا اونجا که گاهی تو نوشته هاش خودم رو جای اون می ذاشتم و علی رغم میلم اه می کشیدم که ای کاش منم موقعیت اونو داشتم با این تفوت که عزیز جونم همین عزیز جون ایرانی خودم بود ولی مادر شوهر و پدر شوهرم خارجی بودن!!!!

شاید اینطوری هر رفتاریشونو که به مزاجم نمی ساخت می ذاشتم پای خارجی بودنشون و اینکه کاریش نمیشه کرد به هر حال یه فرقی باید بین ما که مسلمونیم!!! و اون بلاد کفری ها باشه.

ولی بعد از یه کم فکر کردن به این نتیجه رسیدم که با خارج رفتن هم کاری درست نمیشه. بلکه فقط بهانه هایه ادم ها برایه ازار تغییر می کنه.

اینکه چرا منو نمی برین خارج و مگه من چی از صغری خانوم که پسرش اونو برده خارج کمتر دارم و ... البته لازم به ذکر است که واقعاً اسمش صغری خانومه.

حالا اولا از کجا معلوم صغری خانوم راست بگه. ثانیاً پاکستان و دارقوزستان هم خارجه. ثالثاً صغری خانوم چون به کسی اجازه فضولی به امورش رو نمی ده نمیشه از صحت حرفاش مطمئن شد.

تازه صغری خانوم که مجبور نبوده برا کسی سوغاتی بیاره و ... ولی حتماً شما باید برایه نوه عمویه...صغری خانوم هم کادو بیارین. و  خرج کادوهاتون میشه ۱۰۰۰۰۰ برابر خرج سفرتون.

ولیمه امریکا رفتنتون بماند.

تازه صغری خانومهایه فراوانی هم پیدا می شوند که برایتان تا دلتان بخواهد لغز یا لقز یا.. می خوانند و شما دوباره می ایید و رو اعصاب ما می ر..نید.  والبته وصد البته ما مثل همیشه لال می مانیم و شما رو نگاه می کنیم.

............. با همه این دلتنگیها می خواستم بگم که برایه من هنوز این نکته روشن نشده که ایا شما بعد از مردم پرستی و بالاخص غریبه پرستی آیا گاهی به یاد ما هم می افتید؟

هنوز موندم شما که مسلمانید!!! چراانتظار دارید من که حرفی برای گفتن ندارن بنشینم و برایتان از زن الف بگویم و از خود الف. و هر گاه شما خواستید تایید کنم که فلانی بد است و الف حرام خوار است و........... وای که سرم درد گرفت.

گاهی فکر می کنم ای کاش منم مثل خانوم جیغ جیغو تو بلاد کفر بودم. اونوقت همه این چیزها رو می ذاشتم پای نامسلمونی و ...

داره دلم کمی اروم میشه. ولی موندم هنوز تو مسئله که چطور یه خانواده کوچیک و کم جمعیت می تونند با هم این رفتار رو داشته باشن.

دلشون برا بچشون تنگ نشه و...

چطور یه خاله می تونه مهربونتر و خیلی مهربونتر از مادر ادم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳۸٥




دمپایی ابری!!!

عزیز جون رو فرستاده بودم که برام فویل بخره، برا رویه لازانیایه خوشمزه ای که درست کرده بودم. خودم هم تو آشپزخونه داشتم دم و دستگاه یه سالاد مشتی رو آماده می کردم .  دیدم عزیز جون اومد و یه خورده مشکوک میزنه.   با خنده بهش گفتم: یه طوری شدی، مثل اینهایی که خوردن زمین.

با خنده و پیچ و تاب گفت : تو از کجا فهمیدی آره خوردم زمین. رو برف ها لیز خودم   منم از خنده مردم.

یه خورده که گذشت دیدم داره بد طوری اه و ناله می کنه.  رفتم به دادش رسیدم. پارچه داغ و .. البته دور سرش نه دور مچش

دیدم جواب نمیده. دو تا زرده تخم مرغ و زرچوبه و باهم قاطی کردم و مالیدم رو مچش و با یه پارچه گرم اول بستم و بعد هم با باند کشی که یادگار روزهایه جوانی و شیطونیم بود  خوب محکمش کردم. بعد هم نوازش و تفقد و....

همینطور که داشتم عزیز جون  رو نازش می کردم بهش گفتم: حالا خوبه عزیز دلم، کفش زمستونی خوشگلاشو که براش خریدم پوشیده بود، وگرنه الان درب و داغون شده بود....... که دیدم عزیز جون  از خنده مرد.  از اون خنده بی صداها که یه جوری چشماش جمع میشه که فکر می کنی اصلا از اول همینطوری بوده.   منم از همه جا بی خبر گفتم: یه طوری غش کردی از خنده که یکی ندونه فکر می کنه با دمپایی ابری رفتی تو کوچه رو یخها ........ هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم عزیز جون  داره از دستم میره. از خنده زیاد به سرفه افتاده بود.  بالاخره بعد از یه عالمه خندیدن وقتی کمی اروم شد. گفت خوب منم با دمپایی ابری رفتم دیگه.

جالب اینجاست که تابستون به تابستونیش، عزیز جون با دمپایی نمی ره بیرون.

منم بهش گفتم که قدیمی ها یه چیزی می دونستن که می گفتن. عقل نباشه جان در عذابه.

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳۸٥




عطر مشهدی

سلام.

تعطیلات آخر هفته خوش گذشت؟

امروز صبح از خونه داداشی اومدیم بزنیم بیرون که دیدم در قفله

مجبور شدم دوباره سه طبقه برم بالا.

داداشی که اومد در رو باز کنه دید که در بازه.

از ناراحتی می خواستم بمیرم.

اومدم بیرون. یه تاکسی رو از دست دادم. داشتم می رفتم سر کوچه که دیدم یه آردی با حالتی مشکوک داره یواش میره و یه جورایی منتظره که من برم  باهاش منم الکی راهمو به سمت بالا کج کردم و اون هم رو دست خورد و رفت البته ۲۰۰ متر پایینتر ایستاد. من برا این توقفش دو احتمال می دم. یکی اینکه دید من ایستادم که ماشین بگیرم. دوم اینکه یه خانوم دیگه تو کوچه دید و منتظر موند تا شاید اون سوار ماشینش بشه.

البته من فکر می کنم هر دوتا احتمال درسته. چطوری؟

خوب چون اون دنده غقب نیومد. پس همونطور موند تا هر دونفر ما رو سوار کنه

به هر حال اومدم تو ایستگاه و سوار یه ماشیم شدم. وسط هایه اتوبان احساس کردم . بوی عطر مشهدی میاد. داشتم بالا میاوردم. حالم خیلی بد شده بود. ولی بعد فهمیدم این بویه خوشبو کننده ماشینه . البته شاید هم اقاهه به خودش این عطر رو زده بود.

به هر حال الان که در خدمت شما هستم هم هنوز این بو میاد.

چون رو مقنعه ام نشسته. حالا می تونین تصور کنین که چقدر دوز این عطر تو هوا زیاد بوده که عطرش رو لباس من نشسته.

و من مجبورم تا اخر امروز این بو رو تحمل کنم.

پ ن: راستی بالاخره صدام رو اعدام کردن.

می گم بالاخره فهمیدن که این بنده خدا مجرم و قاتل بوده؟!!

پ ن: این عزیز جون هم مار و گرفته. دیشب رفت فرودگاه و تا اخر شب موند و بالاخره پروازش کنسل شد. و برگشت و مجبور شد تنها تو خونه بمونه. چون من خونه داداشم بودم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳۸٥




دوستان خوب!!!!!!!!!!!!!

شاید من فردا رفتم خونه مامانم اینها.

شاید رفتم. آخه ماشیمون خرابه. باید درست بشه.

اگه رفتم باید جمعه قبل از ظهر برگردیم. تا عزیز جون به پروازش برسه. باید بره ماموریت.

دلم خوش بودکه این هفته نمی ره.

خدا کنه دانشگاه بهش پول خوبی بده. تا نخوره تو ذوق پسرم.

راستی یه موضوعی؛ این عزیز جون من چند تا دوست که چه عرض کنم همکار داشت(همکارهم بهشون نمیشه گفت. در حدی نیستند که همکار عزیز جون من باشند) که در گیر و دار کارهایه شرکت و تو بحث شیرین پول و بحث نفع ادم ها و .... بالاخره چند نفرشون، اون رویه قشنگشون رو به ما نشان دادند و تشریفشون رو از زندگی ما بردن بیرون و یا حضورشون رو بردند در مکان بسیار کمرنگی از حاشیه ترین نقطه زندگی ما . نمی دونم چی بگم. من به عزی جون می گم : اخه جانم ، دلم، گلم ، چقدر باید چوب این و اون رو بخوری؟ چقدر باید ما بشینیم و بشیم پله ترقی مردم. چرا؟ بازم می دیدی گاهی به قول خودش رکب می خورد و طرف یه لگد تو سر ما و زندگیمون می زد و می پرید مرحله بعد.

البته خوشبختانه خیلی وقته که دیگه از این رکب ها نخوردیم.

خلاصه از اون همه دوست کاری یه دونه برا عزیز جون مونده بود که خداییش منم می گفتم این با بقیه فرق میکنه. البته با بقیه فرق هم می کنه. چون اون موقع جهش از ما به عنوان دایو استفاده نکرد. خلاصه دمش گرمه.

ولی یه موضوعی که وجود داره اینه که همه اون افرادی که ذکر خیرشون بود یه وجه اشتراک داشتن و اون این بود که تا وقتی که اوضاع احوال مالی و زندگیشون به هم ریخته بود و کاری نداشتن و ... با ما کلی رفیق بودن. ولی به محض اینکه ازدواج کردن یا اوضاع زندگیشون به کام شد تا حدود زیادی دیگه نه مارو می شناختن نه به ما احتیاج داشتن. جالب اینجا بود که وقتی دوباره از ننشون قهر می کردن یاد ما می افتادن.

این آخریه هم تا وقتی نامزد بود باز رعایت می کرد. ولی وقتی رفت خونه خودشو درآمدش هم شکر خدا خوب شد، یادش رفت که با عزی جون من دنبال یه پروژه ای بودند که خیلی درآمد زاست و باید با هم کارو پیش می بردن.

تازه شنبه همه ادمها رو عزیز جون جمع کرد و اتمام حجت نمود. ولی یه چیزی رو باید امروز به دست عزیز جون من می رسوند که نرسوند.

از دیروز به هیچ یک از تماس هایه همسرم پاسخ نگفته. اس ام اس هاشو هم بی جواب گذاشته. اگه این پروژه می گرفت، یه عمر راحت زندگی می کردند.

عزیز جون اصراری هم به این پروژه نداره . ولی می دونم براش مهم بود که حداقل این دوست عزیزش با بقیه فرق می کرد.!!!

عزیز جون خودش گفت که : وقتی نیاز نداشته باشه و بتونه برا خودش کار کنه معلومه که نمیاد با هم کار کنیم.

منم فقط برا عزیز جون ناراحتم. چون می دونم که براش خیلی سخت بود که ببینه حتی اون گلابی هم اومد و داره پی کار رو میگیره ولی این پسره حتی یه زنگ هم نزده.

پ ن۱: من و عزیز جون وقتی نامزد هم بودیم و من اونهمه راه از دانشگاه می اومدم تا عزیز جون رو ببینم. عزیز جون کارهایه جمعی رو دو در نمی کرد. برا همین هم براش خیلی سخته وقتی می بینه بقیه حتی یه ذره هم اینطوری نیستن و فقط برا نفع کامل خودشون یه کاری رو انجام می دن و معنی شرکت رو نمی فهمن.

پ ن ۲: دعا کنین این مسئله عزیز دل من رو خیلی اذیت نکنه. دیشب که از اعصاب خورد تموم عضلات پشتش گرفته بود. البته خودش هیچی نمی گه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥




تبلیغات چشم پزشکی در ایران! شعور پایین بینندگان!

دیشب عزیز جون خیلی دیرتر از من رسید خونه.

کلی خوشحال شد که ماکارونی درست کردم. تازه اونم از این شکلی ها که اون کلی دوست داره.

منم اصلا دلم نمی خواست چیزی بخورم . حالم خوب نبود. نمی دونم چم شده؟

ولی به اصرار اون یه کم خوردم.

دیدم کانال ۳ که همش فوتبال داره و عزیز جون اصلا نگاه نمی کنه. زدم کانال ۲ دیدم فیلم داره. اسمش هم حفره است. پژمان بازغی توش بازی می کرد. نه اینکه فکر کنید برا من مهمه نه داشتم میگفتم که کنجکاو شدیم ببینیم چیه. خلاصه اینکه یه خورده سعی کرده بودند فیلم رو هیجان انگیز کنند. بعد که مدتی گذشت، من و عزیز جون فهمیدیم که اشتباه کردیم. تبلیغات چشم پزشکی تو ایران و تبلیغ بیمارستان میلاد و پزشک هایه ماهر ایرانیه. و می خواستن به مردم بگن بابت عمل کردن به خارج سفر نکنین. حالا تو تبلیغات پژمان بازغی و چند نفر دیگه هم بازی میکردند.

البته من به عزیز جون گفتم که اونها داشتن فیلم می ساختن و این فیلم ساختن با ساخت یه تبلیغات به شرح بالا زمانش یکی شد. و از اونجایی که فیلم بردار گروه فیلم سازی مریض شد و نیومد. کارگردان از فیلم بدار اون گروه خواهش کرد تا یه خورده هم از بازیگرهایه اون فیلم برداری و کنه و.......

نتیجه اش شد فیلم سینمایی تبلیغاتی دیشب.

نمی دونم چرا اینها یه خورده به شعور مردم توجه نمی کنند. و فقط راجع به شعور بیننده حرف می زنند.

پ ن: ساخته هایه مهران مدیری رو که می بینم لذت می برم. باور کنین. حتی برا تبلیغات تو برنامه اش هم فکر کرده. آدم از نوع تبلیغات و پیام هایی که می ده لذت می بره.

خوشم میاد نویسنده هاش خیلی باذوق هستن. مثلاً همین خان آفریقایه دیشبش خیلی با حال بودن. واقعاً رو کارهاش فکر می کنه.

باید برم ناهار بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥




قلب درد انگشتی!

دیروز که داشتم می رفتم خونه یه اتفاق عجیب افتاد.

انگگشت حلقه ام یا انگشت وسطی ام (از بس درد زیاد بود نمی شد تشخیص داد)، یهو درد گرفت و این درد به قلبم سرایت کرد وتا کمرم کشیده شد. اینقدر واضح درد می کرد که می تونستم مسیر انتقال درد ور تو بدنم حس کنم.

یعنی درد از انگشتم شروع می شد و همینطور به اصلاح تیر می کشید تا تو قلبم و بعد تو کمرم.

داشتم هم از درد می مردم و نفسم بالا نمی اومد و هم اینکه خیلی ترسیده بودم.

خانومها و آقایون دکتر! من زنده می مونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥




خواب امتحان

سلام

نمی دونم اول از دیروز بگم یا اول براتون از خوابم بگم؟

از خوابم میگم.

نمی دونم شماها هم مثل من از این خواب ها می بینین؟ از کدوم خوابها؟ خوب یه لحظه دندونت رو بذار رو جیگرت بهت میگم.

من هر چند از گاهی خواب درس دانشگاه و امتحان و حتی خواب مدرسه رو می بینم.

خوش به حالم؟

چی چی خوش به حالم. خواب شیطونی ها و بازی هایه بچگانه که نمی بینم. خواب درس و امتحان رو می بینم. خواب دیر رسیدن سر جلسه. تقلب کردم و رو شدن دستم. درس نخوندن و یه امتحان بی خبر. رفتن سر کلاس و فهمیدن این نکته مهم که امتحان داریم. گم کردن جزوه و ....

دیشب هم خواب دبدم که امتحان آنالیز عددی ۲ داریم. و یه دفعه پایان ترم شده. تازه من حتی یه جلسه هم سر کلاس نرفتم. و هیچ پیش زمینه ای نسبت به این درس ندارم. و یه هفته دیگه امتحان دارم. و دریغ از یک صفحه جزوه. تازه نگران این هم هستم که نکنه استاد بفهمه من سر کلاساش نیومدم. و بچه ها می گفتن که گیج تر از این حرف هاست. سر کلاس معادلات و تو راهرو که هی تو رو می بینه فکرمیکنه که تو سر کلاسش بودی!!!!!!!

خلاصه کلی دق مرگ شدم تا بیدار شدم.

شما هم از این مدل خوابها می بینین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥




بی بال و پر پریدن

 یک تکه نخ

 یک تکه کاغذ

 می شود بی بال هم پرواز کرد

 مثل بادبادک !!

پ ن: اینو تو یکی از وبلاگ گردی هام دیدم خوشم اومد اینجا نوشتم.

یه جوری شبیه این مطلب به دلم نشت که میگه:

وای خدا از ذهنم پرید. باورتون میشه. یادم اومد براتون می نویسم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥




خدا کنه نفت تموم نشه!!!!!!!!

دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگه نفت تموم بشه چی میشه؟

اگه قحطی بیاد، اگه دنیا کن فیکون بشه، و اگه........

بعد هم در نهایت خودخواهی وترس پیش خودم گفتم: خدا کنه تا وقتی من زنده هستم هیچ اتفاق ناگواری نیفته. و نفت و منابع زیر زمینی تموم نشه. لایه ازن پاره پاره نشه. بالایای آسمانی و زلزله و آتشفشان و.......... هم اتفاق نیفته.

به نظر شما اگه نفت تموم بشه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟

درسته انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

ولی اگه اینم ازمون بگیرن چی. اگه ایران رو بمبارون کنند چی. وار خداجون من خیلی می ترسم. اینقدر که گاهی فکرمی کنم اگه من خارج از ایران بودم شاید بهتر بود. خیلی بد که من اینقدر مبه نظر شما اگه نفت تموم بشه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟ی ترسم . می دونم. ولی دست خودم نیست.

واقعاً به نظر شما اگه نفت تموم بشه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥




عسل عمه می خواست به عمه اش زنگ بزنه

سلام

دیروز روز عسل بارونی بود.

چرا؟

خوب ، براتون میگم.

اولاً که معصومه گفت: عسل عمه دیروز هی عمه ، عمه می گفته. مامانش هم گفته که پسرم عمه ها که اینجان چی کار داری که اینهمه می گی عمه؟

عسل عمه هم رفته طرف تلفن و گوشی روبرداشته و گفته: عمه ، عمه، دَدَ...دَدَ...دَ. (راستی این      َ   همون َ هست) عمو...ماشین.

وای که بمیرم براش. دلش برا عمه تنگ شده بود.

راستی به بابام میگه حاجی. کانال بیبی هم میبینه و شعراشو به زبون خودش می خونه.

شب هم رفتیم خونه داداش کرجی.

نمی دونین چقدر این یکی عسل عمه باحال شده. ناز من راه میره. کلی هم منو میشناسه.

اینقدر خوشمزه هست که ادم دلش می خواد قورتش بده.

خوب دیگه کاری ندارم.

ولی یه سوال... کسی نمی دونه این دو روزه چی شده؟ ترافیک از همیشه بیشتر شده.

دعا کنین یه پول قلمبه بیاد دستمون بیام تهران.

دیگه از این رفت و آمد خسته شدم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥




بازی شب یلدا!!!!!!!!!! و معرفی سیب مهربون!!!!!!!!!!

الان داشتم وبلاگ شبدر رو می خوندم که چشمم به این مطلب خورد. خوشم اومد. هر چند که کسی منو دعوت نکرده ولی خودم براتون مینویسم. و ۵ تا هم من دعوت می کنم. به نظر من اینکار هیچ لطفی نداشته باشه، یه خوبی داره.

http://www.globalpersian.com/salman/weblog.html

خوبیش چیه؟

خوب خوبیش اینه که شاید شما هم مثل من یه کم برین تو فکر. یعنی باعث میشه یه کم به خودتون فکر کنین و ببینین که چه اخلاق یا عادتی دارین که فکر می کنین کسی اونو نمی دونه؟ و خودتون هم بهش فکر نکردین. شاید نوشتن اونها باعث بشه که اگه خیلی اخلاق خوبی نیست سعی کنین فراموشش کنین.

اصلاً راستش رو بگم ؟ خوبیش اینه که یه خورده، به مدت چند دقیقه به خودتون و افکارتون فکر می کنین. و برا خودتون وقت می ذارید.

و اما من:

*** خیلی فکر می کنم. راجع به هر چیزی که فکر کنینو اگه سازنده باشه که خوبه. بدبختی اینه که یه سری توهمات و افکار پراکنده تو مغزم وول می خوره. خدا نکنه یه مشکلی برام پیش بیاد یا یکی ناراحتم کنه، تو افکارم باهاش قهر می کنم، باهاش دوست میشم، دعوا می کنم، میمیرم، مجلس عزا، و........ تا هر جا که بگی فکر میکنم. مطمئن هستم که بالاخره این مغزم منفجر میشه.

*** خدا نکنه برا یکی کادو بخرم. تا موعد کادو دادن برسه من دق میکنم. چون دوست دارم زودتر کادو رو بهش بدم ببینم عکس العمل طرف چیه؟

آخه من برا خریدن کادو برا یه نفر کلی فکر میکنم. برام مهمه که چیزی بخرم که واقعاً بدردش بخوره. حالا فکر کنین برا کادو خریدن برا عزی جونم چیکار می کنم. خودم رو پاره پاره میکنم.

*** عاشق خرید کردن هستم. نه اینکه فکر کنین برا خودم خرید می کنم نه. الان دوباری هست که بعد از مدتها برا خودم خرید کردم. آخه خرید کردن برا خودم خیلی سخته. دوست دارم خرید کنم. و این حس رو معمولاً با بازار بزرگ تهران رفتن و خرید سفارشات مامان اینهام ارضا می کنم.

***عاشق تفریح و گردش و طبیعتم و از وقتی که ازدواج کردم از این نعمت محروم هستم. نه اینکه عزیز جون منوو نمی بره نه مشکلات زیادی پیش اومده و داریم که باعث میشه یا دل و دماغ گردش نداشته باشیم یا اینکه وقتش نباشه یا اینکه بترسیم که بریم گردش. البته داریم سعی می کنیم این موضوع رو حل کنیم. بیشتر از همه هم عاشق طبیعت و گردش تو شهر و اطراف شهر خودم هستم.

***تا حالا تنها چیزی که تونستم باهاش درد دل کنم و راحت باشم خودکارو کاغد بوده البته بعد از افکار مشوشم. حالا هم که با وبلاگ آشنا شدم تنها گوش شنوایه من وبلاگمه و دوستانی که میان و اینها رو می خونن. ولی  یه مشکلی که هست اینه که همیشه با خودم رو دربایستی داشتم و نمی تونم همه حرفهامو خوب بگم یا بنویسم. به عبارتی ملاحظه کاری می کنم. یکی از بدیهایه من اینه نمی تونم حرفهامو بگم. و خیلی اذیت میشم.برا همین خیلی راحت تا حالا تو زندگیم در حقم اجحاف شده و حقم رو خوردن. باورتون نمیشه دو سه باری که جرات حرف زدن پیدا کردم خیلی راحت مشکلاتم حل شد. البته این اصلا تو رفتارم مشهود نیست.

********** چند تا مشکل هم دارم که می خوام بنویسم: یکیش خانوادگیه که دارم بی خیالش میشم و اگه هم الان بهش فکر می کنم به خاطر عزیز جونه.

یکی دیگه هم اینه که اگه می تونستم دو نفر و یا سه نفر رو می کشتم. یعنی ۲ نفر هستن که من به خونشون تشنه هستم. واگه تا قیامت که قیامته تا دنیایی هست نمی بخشمشون و بالاخره حق خودم و عزیز جونم رو ازشون می گیرم. و تا دنیا هست نفرین من پشت سرشونه. باورتون نمیشه اگه خودشون و خانوادشون و حتی ۱۰ نسل بعدشون جلو چشمم پرپر بشن و به فجیع ترین صورت ممکن بمیرن هم دلم براشون نمی سوزه. حتی اندازه مگس کثیفی که خودم می کشم هم دلم براشون نمی سوزه.

نترسین من جز برا این دو نفر که اصلا به نظر من ادم نیستن دلم حتی برا ماهی که تو تابه داره سرخ میشه هم می سوزه. حتی برا برگ زردی که از شاخه جدا میشه....

حالا منم ممزی و ایکیو و دنیایه کوچیک من و دختر ترشیده و سمیرا رو دعوت میکنم.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥




سيب مهربون يا خرس قطبی؟

سلام  به همه دوستان گلم

من سیب مهربون هستم. من دیشب کلی خواب دیدم. من دیشب خیلی جاها تو خوابم رفتم. من به همه تو خوابم سر زدم. من دیشب اندازه ۳ شب خواب دیدم. پس وقتم سه برابر هر شب بود و می تونستم افراد بیشتری رو تو خوابم ببینم.  شاید شما هم تو خوابم بودید. آخه این آخرها دیگه خواب کم آورده بودم و تو خواب بقیه هم سرک می کشیدم. احیاناً یه آدم فضول و سرگردان تو خوابتون ندیدید؟

......... بذارین براتون بگم. من دیشب تصمیم داشتم زودتر بخوابم ولی می خواستم اول چایی و بعد هم کلی میوه بخورم بعدش سر آسوده بذارم زمین. مخصوصاً که من و عزی جون الان می تونیم یه مغازه لیمو فروشی هم بزنیم. آخه نمی دونم چرا هر بار که میریم خرید باهاش لیمو هم می خریم؟

عزیز جون خیلی خسته بود . ساعت ۲۰:۳۰ گفت که کمی استراحت می کنه و بعد بیدار میشه و به کارهاش می رسه. منم که یه کم ناز و نوز کردم که برا من چایی درست کن. حالا بیچاره کتری گذاشته بود. پدر تنبلی بسوزه چون من به خاطر اینکه نکنه اگه برم چایی دم کنم و میوه بیارم که خودم میل کنم ، آب تو دلم تکون بخوره تصمیم گرفتم یه کم بخوابم. بعدش عزیز جون که بیدار شد برام چایی درست کنه و منو بیدار کنه تا بخورم.

هیچی دیگه اقایی که شما باشید (شاید هم خانوم باشید)، تا ساعت ۲۲ جون دادم و بعد به خواب زمستانی فرو رفتم. یعنی خوابیدم تا ا ا ا ا ا اااااااااااا ساعت ۶ صبح امروز. سانش آوردم که به عزیز جون گفتم پاشو ببین ساعت چنده. وگرنه خوابیده بودیم تا ۸ صبح.

آخه منبرا اینکه به موقع برسم سر کار باید ساعت ۶ دیگه تو خیابون باشم. حالا شانس آوردم که ماشین گیرم اومد و تونستم در دقایق نهایی در محل اداره حاضر باشم.

عزیز جون هم که تا خودشو جمع کنه و راه بیفته خیلی طول کشید و ساعت ۸:۳۰ تازه رسیده بود آزادی.

***راستی بالاخره دیشب تونستم فلفل دلمه ای پیدا کنم و بخرم و برا خودمون پیتزا درست کنم. داشتم تو حسرت پیتزایه خودم می مردم.

***هیچی دیگه کاری ندارم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥




دیدار شد میسر و بوس و کنارهم.....

دیدار شد میسر و بوس و کنارهم..... بقیه اش رو دیگه نمی نویسم که بدآموزی داره . از اینجا مثلاً خانواده رد میشن.

دیروز بعداز اینکه از اداره زدم بیرون به شوق دیدار یار، تمام عوامل طبیعی می خواستند دو دلدار دیر به هم برسن. شاید هم می خواستند اصلاً نرسن.

باورتون میشه مسیری که پیاده میشد در عرض 10 دقیقه پیاده رفت رو 35 دقیقه با ماشین طول کشید تا برسم. البته این کل مسیر من نبود وگرنه با سر پیاده میرفتم. به هر حال بعد از یک ساعت به عشقم رسیدم.

اگه فکر می کنین عزیز دلم تو ماشین خوابیده بود سخت در اشتباهین. چون اون بی صبرانه منتظر بود من برسم.

وای که چقدر خوشحال بودم از اینکه می دیدم سرحال و سالمه.

خیلی دلم  براش تنگ شده بود. گاهی فکر می کنم این سفرها و ماموریت ها و .. تو زندگی لازمه. آدم بیشتر می فهمه که چقدر بودن یا نبودن اطرافیانش براش مهمه. منکه طاقت دوری از عزیز جونم رو ندارم.

(اگه این زهرا خانوم بذاره و وسط احساس من پا برهنه نپره در نهایت عشقولانه گی براتون می نویسم)

با وجود تموم تاخیرهایه من جهت رسیدن به قرارمون با عزیز جون، در کمال شگفتی ساعت 6:40 دقیقه رسیدیم خونه. آخ که نمی دونین یه روز 1 ساعت زودتر می رسم خونه چقدر تو زندگی جلو می افتم.

شامم هم که تقریباً آماده بود. تا ساعت 7:30 شام هم میل نموده بودیم. من یه جعبه خوشگل دیگه هم درست کردم که جون میده واسه ولنتاین.

بعد هم دو سه تا سریال و بعد هم جیش بوس لالا.

*** دیشب حالم خیلی بد بود. یه حس هایه غریبی تو دلم حس می کردم. عزیز جون می گفت خدا کنه نی نی باشه. ولی من مطمئن هستم یه کرم کدو گنده بود. (آخه من این چند وقته یه عالمه کدو خوردم.......شوخی کردم ) . یه عالمه تپش قلب و کمر درد و ... داشتم.

***دیشب نغمه و خاله زنگ زده بودن و با ما صحبت نمودند.

***آخر این هفته از اون فرصت هاییکه میشه رفت شمال. ولی نمی دونم عزیز جون منو میبره یا نه؟

*** چقدر زود دیر شد. دو ماه پیش بود که داشتم به این تعطیلی فکر می کردم و حالا به این زودی رسیده.

***راستی نغمه یه نی نی 1 ماهه تو شکمش داره. همون نغمه دیگه خودتون که بهتر می دونین (یعنی من نمی خوام براتون توضیح بدم). و حالا لازمه که به گوش یه نفر برسه بعد می دونین چی میشه. همه به این موضوع فکر می کنن که چرا من نی نی ندارم. از اونجاییکه من برام مهم نیست و خوشحال میشم حال همه گرفته بشه به روی خودم هم نمیارم. دیگه مادر شوهر نغمه رو بگو که باید چه آتیشی بسوزونه. بعد مامان عزیز جون رو بگو که چقدر حالش گرفته میشه و بعد اگه هم به سرشون بزنه که بیان و ناز منو بکشن سخت در اشتباه می باشند. تازه من اگه نی نی دار هم بخوام بشم تا دو یا سه ماه تصمیم ندارم بهشون بگم. وقتی به گوششون میرسونم که اونا تا بیان و بجنبن به  گوش بقیه برسونن، می بینن که بنده زاییدم. بعد هم خوب همه فکر می کنند بنده 7 ماهه زاییدم (حالا اگه هفت ماهه بزام که کلی خنده بازاره). اگه هم برا عرض تبریک تشریف آوردند منم به همه می گم که نه بچه ام تازه 10 ماهه به دنیا اومده. مردم هم که بالاخره سرشون درد می کنه برا اینطور چیزها میشینن حساب می کنن و متوجه میشن که نه تنها خبرها به اونها دیر رسیده، خبرها به یه سری دیگه هم دیر رسیده و بدین سان کلی دل من خنک میشه.

 و اینجاست که شما با اون روی من آشنا میشید. خوب چیکار کنم. اخلاقم اینه که می بینین. تا یه ظرفیتی رو من از همه چیز چشم پوشی می کنم. ولی اگه ظرفیته پر بشه نه تنها بدیهایی که طرف در  گذشته در حقم کرده یادم میاد، به تمام بدیهایی هم که ممکنه در آینده در حق من کنه فکر می کنم. مثل لگد زدنش به قبرم، باور کنین!!!!

عزیز جون میگه تو تخیلات قوی ای داری. ولی نمی دونه که این تخیلات قوی خیلی اعصاب آدم رو به هم می ریزه. چون همش همه چیز تو ذهنم وول می خوره و گاهی نمی ذاره به اون چیز که باید فکر کنم ، فکر کنم. یادمه موقع درس خوندن خیلی طول می کشید  که برم تو حس و به اصطلاح تمرکز کنم رو مطلبی که دارم می خونم. برا همین گاهی که ذهنم خیلی مشوش بود ترجیح میدادم تو شلوغی درس بخونم که دیگه تو ذهنم جایی برا فکر کردن به موضوعات دیگه نداشته باشم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥




ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.... جمعه

جمعه ساعت 10 از جام اومدم بیرون. آزاده یه صبحونه عالی آماده کرده بود که زدیم تو رگ. نمی دونین این یه روزه چقدر تو خونه آزاده اینها چاق شدم.

بعد از برک فاستی که زدیم (خارجی رو حال می کنین؟) یه کم جمع و جور و جارو و پارو کردیم.

بعدشم ساعت 12:30 اومدیم بیرون. هوشی و آزاده جون و کوروش منو تا عوارضی رسوندند. ساعت 14:30 رسیدم خونه.

از اونجایی که رو زجهانی من و تلویزیون بود تا می تونستم تلویزیون نگاه کردم.

البته کشک بادمجون و کوکو سبزی هم درست کردم. میوه و چای هم میل نمودم. گشنم نبود زیاد. بیشتر دلم می خواست هی میوه بخورم و باز هی میوه بخورم.

کمی کوکو با نون هم خوردم. ولی دلم می خواست هی میوه بخورم. ولی اصلاً جز انار چیزی نخوردم.

ساعت 20:30 عزیز جون گفت که دیرتر میاد. پروازشون تاخیر داره. بعد دوباره گفت که باز دیرتر میاد.

همینطور هی زنگ زد گفت دیرتر میاد. تا اینکه یه بار زنگ زد گفت که دیگه نمیاد و من بغض کردم. دلم داشت می ترکید. یهو تموم خونه ترسناک شد. همه جا یه طوری شد. دلم تنگ شد. گریه کردم.

عزیز جون زنگ زد و گفت که غصه نخور فردا میام و من باز گریه کردم. با نغمه اس ام اس بازی کردم. راجع به اینکه شب یلدا کسی سراغ ما رو گرفت پرسیدم و اون گفت هیچکی جز یه نفر که جهت خودشیرینی پرسید: آقای عزیز جون زنگ زده؟ هیچکی حرف شما رو نزد.

منم براش درد دل کردم و گفتم دیگه هیچکدومشون برام مهم نیستند. الان هم خیلی خوب دارم زندگی می کنم و فقط و فقط برایه عزیز جون نگرانم. خوب اونم دل داره. گناه داره. تا حالا خانواده با جمعیت کم و اینهمه محبت ندیده بودم!!!!!

به هر حال گذشت. منم بعد از درست کردن یه جعبه قشنگ دوش گرفتم. غذاها رو گذاشتم تو یخچال و بعد خوابیدم.

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




نامه ای به ناصر عبداللهی ....

ناصر جان سلام!

ان شاءالله خدا بیامرزدت.

نمی دونم تو اون دنیا که هستی می تونی وبلاگ هم بخونی؟

ولی به هر حال اینو برایه تو می نویسم.

می نویسم که یادت باشه و یادم بمونه که یکی بود که تو روزهایه قشنگی صداش وارد زندگیم شد. اسمش تو یادم موند. رویه کاست خواننده هایی که دوست داشتم اسمش رو به عنوان آهنگساز می خوندم و همش فایل هام می ریخت به هم که بالاخره این ناصر عبداللهی خواننده بود یا آهنگساز بود یا نوازنده؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی ناصر جان خدا بیامرزدت.

نمی دونم وبلاگم رو می خونی یا نه؟ اما هر جا هستی امیدوارم خوش باشی.

ناصر جان خوش به حالت که خیلی ها تو را می شناختن و برایه  نبودنت حداقل یه آه کشیدند اگه فاتحه نخواندن.

یعنی فکر می کنی که اینجا بعد از مردن من کسی جز عزیز جون مهربونم برایم آه می کشد؟

کسی چه می داند ، شاید اون موقع که من از این دنیا می روم حتی عزیز جونم هم حوصله من را نداشته باشد.

به هر حال ناصر جان خدا بیامرزدت.

و خدا کند، هر که  این پست را می خواند برایت فاتحه بخواند و یا حداقل برایه نبودنت آه بکشد.

سلام مرا به خدا برسان. به خدا بگو که کاری کند که، وقتی من مردم هم ،کسی باشد تا برایم حداقل آه بکشد.

یعنی حمید می آيد و یه روز برایم نی می زند؟

به هر حال ناصر جان خدا بیامرزدت.

ناصر جان مزاحمت شدم دیگر کاری نداشتم . فقط از خدا می خواهم که: خدا بیامرزدت و به خانواده ات و تمام آنهایی که برایت آه می کشند و در حال آه کشیدن ته دلشان می سوزد  و درد می گیرد، صبر بدهد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.... ۵شنبه

پنجشنبه ظهر بالاخره بعد از سه سانس ساعت 12:59 دقیقه از رخت خواب دل کندیم.  به کارهایه خانه رسیدگی نمودیم. دوش گرفته و دوباره زیباترین شدیم و رختهایه 100 هزار تومانی خویش را به تن نموده و راهی دیار غربت شدیم.

نه بابا دیار غربت که نه رفتم تهران. اونم با قطار بزرگ همگانی.

یادم رفت بگم که نه نهار خوردم نه صبحونه درست درمون. تو راه خیلی گشنه ام شده بود. وقتی رسیدم خونه آزاده اینها ساعت 7 شده بود.

فکر می کردم اینقدر که گرسنه هستم یه عالمه غذا می خورم. ولی یه کم که خوردم سیر شدم.

برادر شوهر آزاده هم بود. آقایه کوروش خان صغیر هم یه دسته گل قشنگ به آب داده بود. تو نی فلان قدر تومنی حمید که یادگار چندین و چند سال پیش یکی از استادهایه حمید بود، مگ های مغناطیسی رو ریخته بود.

چشمتون روز بد نبینه مگها به هم چسبیده بودند و توی نی سه لایه یا دولایه شده بودند.

منم بیکار با فکر و ... یه عالمه از اونها رو بیرون آوردم. باورتون نمیشه. عین حل کردن یه پازل بود.

مواد لازم جهت اینکار شامل: دو عدد سیخ بافتنی که رسانا نبودند،  یک عدد موچین، دو عدد سیخ کباب که رسانا بودند، یه عدد چراغ قوه، یه ذهن خلاق و یه آدم بیکار که شب یلدا شوهرش هم نیست و می خوا یه جوری با تنهاییش کنار بیاد.

همه رو بیرون کشیدم جز 3 تا که تو اون یه سر نی گیر کرده بودن و به هیچ صراطی مستقیم نبودند. حمید که خیلی نا امید بود. ولی بالاخره بعد از تلاش بسیار تونستم اونها رو هم ساعت 1 صبح از تو نی در بیارم.

از اونجاییکه هیچکی هم تو ساختمون نبود. حمید به افتخار ما یه اهنگ قشنگ نصفه نیمه هم زد. (البته ما که تو اتاق بودیم و احتمالاً اون می خواست نی رو امتحان کنه ببینه درسته یا نه) حمید به من گفت که چطور می تون مازتون تشکر کنم؟ منم نیم دونم چرا گفتم که وقتی من مردم، پنجشنبه ها برام نی بزن.

راستی یادم رفت بگم که رفتیم بیرون و آیس پک خوردیم و آزاده هم کلی رانندگی کرد و خون به دل شدیم و اومدیم خونه.

به هر حال شب یلدا امسال هم گذشت.

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.... چهارشنبه

سلام

اما اندر حکایت چهارشنبه بعداز ظهر:

هنگام غروب بود که سیب مهربون  یک متر پارچه مقنعه ای از یه پارچه فروشی، های کلاس، برای خودش ستاند و و در حالیکه در کف بقیه پارچه هایه زیبایه انجا بود تلو تلو خوران از مغازه به بیرون شد  و روانه پل آزمایش گردید.   عزیز جون در بن پل منتظر سیب مهربون بود.

سیب سوار مرکب گردید و هر دو روانه کرج.

در راه، سیب دلتنگیهایه بسیاری نمود و از بد روزگار گلایه هایه فراوان از خود بدر کرد  که: ای روزگار نامراد چطور امکان دارد که عاشق و معشوقی شب یلدا در کنار هم نباشند؟ چطو می شود که در کوتاهترین روز سال نیز در کنار هم نباشند؟ ای خدا ............

سیب مهربون می گفت و می گفت.... و عزیز جون هم هی آه از خود به در می کرد. تا اینکه مرد میدان گفت که: ای سیب بیا امشب شام را در بیرون از منزل میل نماییم.

سیب کمی به جنبه هایه مادی مسئله فکر نموده و گفت: نه. بریم در منزل،  نفری یه مرغ و نیم میل نماییم. به صرفه تر می باشد!!!!!!!!!

البته منظور سیب مهربون یه مرغ و نیم بدنیا نیامده بود که در کشور شما به نظر می رسد به آن تخم مرغ می گویند.

القصه؛ در این گیر و دار بود که سیب پیام کوتاهی از زنداداش گرامی دریافت نمود مبنی بر اینکه تشریف بیارید پیش ما.

طی بحث و بررسی هایه صورت گرفته سیب و عزیز جون به این نتیجه رسیدند که شام را بروند با بقیه بیرون میل نمایند. در این راستا سیب به منزل مراجعه نموده و تا انجام امور کارواش و کلیدسازی عزیز جون به خودش بسیار رسیده و رخت نو که شامل: پالتو و شلوار و کفش بود و بابت همه آنها صد چوب پیاده شده بود ، بر تن نموده بود. شده بود عین یه شاهزاده واقعی

جای شما که خالی نبود. ولی همگی به بیرون رفته شام میل نمودیم. سپس به آیس پک رفتیم و بستنی میل نمودیم. 

البته حق دارید که فکر کنید ما خرس هستیم. چون من واقعاً جایی برای بستنی نداشتم ولی مثل اینکه بحث کم کردن روی معده هایمان بود و نباید جلوی شکممان کم می آوردیم.

به هر حال خیلی خوش گذشت. مخصوصاً اینکه عسل عمه هی بوس می فرستاد.  و بسیار بسیار خوردنی شده بود.

سیب مهربون وقتی به خانه مراجعت نمود کلی با غصه و آه و ناله مقداری خشکبار اعم از آجیل و تمر هندی و ... برایه عزی جون اماده کرد تا او در دیار غربت علاوه بر غم دوری، غصه شکمش را نخورد.

و بدین سان چهارشنبه به پایان رسید.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




سيب برفی

سلام به همه مردم ایران زمین و دوستانی که به من سر می زنند.

امروز صبح ساعت ۵ :۲۰ عزی جون که هنوز اهواز بود برام زنگ زد تا من از خواب ناز بیدار شم.

منم بیدار شدم و تموم غصه عالم دوباره ریخت تو دلم.

چون دیدم بازم تنهام. تازه عزیز جونم نیست که منوحاضر کنه . کسی نیست که هی بگه پاشو دیر شد و من بهش بگم : تو رو خدا یه دقیقه دیگه. (اگه بدونین اون یه دقیقه ها چه حالی میده؟)

تازه هیچکی هم برام چای درست نکرده بود. هیچکی هم برام صبحونه حاضر نکرده بود...

حاضر شدم اومدم پایین. یه گربه دیدم و ترسیدم. برگشتم بالا. صدقه انداختم. کمربندم رو بستم و برگشتم.

خدا رحم کرد. که کمربندم رو بستم وگرنه تا حالا مرده بودم.

................... ص...ص...ص...ص....د.....ا..ا...ا.ا.ا.م....م...ی.....لر.ز..ه؟

- صدام میلرزه؟ فکر می کنین ترسیدم؟!! نه بابا نترسیدم فقط سردمه و یخ زدم.

ـ چرا یخ زدم؟؟؟!!!!

ـ خوب شما هم اگه تو سرمایه اول صبح و تو برفی که داره از آسمون میاد پایین سر ایستگاه منتظر چند تا ماشین باشین که اول بیاد ۱۰۰ نفری که جلوتر از شما ایستادند رو سوار کنه تا نوبت به شما برسه و بعد منتظر یه ماشین باشین که بیاد شما و سه تا بعد از شما رو سوار کنه، در حالی که کلاه آبیتون  و کیف و پالتو مشکییتون سفید شده ، خوب یخ می زنین دیگه. مخصوصاً اگه ماشینی که به شما می رسه یه ماشین قراضه باشه که وقتی بخاریشو روشن میکنه به جای گرما یه عالمه دود میاد تو.

تازه اینقدر داغون باشه از ترس خاموش شدن همش تو لاین اول که چه عرض کنم ، از تو شانه خاکیه آسفالت شده اتوبان بیاد (این اصطلاح رو کیف کردین تازه یاد گرفتم).

راستی گاهی هم راننده با من چرت میزد. و من همش داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگه تصادف کنیم و من تو تصادف نمیرم، حتماً از سرما یخ میزنم. چون تموم تنم خیس شده بود.

بالاخره کبود و سیاه ساعت ۹:۱۵ رسیدم ....

...........................

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0