Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

تولد دخترکم به خوبی برگزار شد.

از تولد که داشتیم می اومدیم مادرهمسر همسفر شفیقمان شد تا یه هفته اعصاب منو تو قوطی به هم بزند.

اگه بدونین چه بر بر من بی نوا گذشت.

یعنی از 7 صبح شروع می کرد فک زدن و بد گفتن و دروغ گفتن و چرند گفتن و گیر دادن تاااااااااااااااااااااااااا نهار موقع نهار یه 5 دقیقه تنفس و دوباره حرففففففففففففففف مفتتتتتتتتتتت تا غروب .

خدایا ازت ممنونم که بندگانت را مجبور کردی تا 5 نوبت با تو حرف بزنن. یعنی فقط موقع نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا از دستش راحت بودم.

خدایا ازت ممنونم.

گاهی و فقط گاهی می خوابید

می گم چرند می گفت شما می شنوید

بعد که همسر می اومد لال مونی می گرفت.

غرهایی کهباید سر پسرش می زد هم سر من می زد.

می خواستیم بریم تولد دخترک که تو مهد گرفته بودن. یعنی رسما منو کشت تا حاضر شه بیاد.

گمونم دچار عقده التماس کردن باشه. خوشش میاد کلی اصرار کنی بعد یه جایی بیاد یا یه چیزی بخوره.

حالا این وسط مشکل خواهرم هم قوزی بود واسه خودش. نمی تونستم حرف بزنم. اینها هم دم به دقه زنگ می زدن.

یه بار هود روشن بود. تو اتاق خواب من صدا خوب میاد. من رفتم تا کتابمو بیارم. دیدم به دخترم می گه: مامانی کجاست؟

دخترک: تو اتاق

مادرشوهر: داره با تلفن حرف می زنه؟؟؟

یعنی روانم ریخت به هم

......

می دونم خوب نمینویسم ولی باید بنویسم که خواهر بیشعوری دارم که اصلا واسه خودش ارزش قائل نیست

باید بنویسم که یه شوهر بی غیرت بیناموس داره ولی بعد 20 روز گذاشت بیاد خونه بابام اینها و شب بمونه اونم زمانیکه مادر پدرم نبودن

دارم سعی می کنم خواهرمو با همه حماقتهاشس فراموش کنم.

می خوام دوسش نداشته باشم.

سعی می کنم بهش فکر نکنم.

اینم نتیجه یه زندگی عاشقانه و یه شوهر عاشق

خواهرم قبل ازدواج هر چی بهش گفتیم گوش نکرد. حالا هم گوش نمی ده. دیگه از نظر من وجود نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱




نوروزتون مبارک

دوستای خوبم نوروز همه مبارک. کلی حرف نگفته موند واسه بعد از تعطیلات.

آخه نمی خوام گله کنم و حرف های ناراحتیمو بنویسم.

برای همه دوستای خوبم آرزوی شادمانی و خوشی دارم.

سالی پر از مهر و صفا و سلامتی.

روی ماهتون رو از راه دور می بوسم.

عیدتون بازم مبارک

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠




شنبه 20 اسفند 90

سلام خوبید؟ خوب نیستم

چطور می تونم خوب باشم؟

با اینهمه استرس و ناراحتی مگه می شه خوشحال بود؟

خیلی کم مشکل داشتیم این چند روزه کلی استرس بهمون وارد شد

داداشم اینها داشتن می رفتن مسافرت از پرواز جا موندن. یعنی جا نموندن ها. رسیدن ولی راهشون ندادن. اگه هیچکی رو راه نمی دادن می گفتیم قبول قانونه و شما قانون مند.

ولی .... اینها رو با دو تا بچه ویلون و سیلون کردن به خاطر پارتی بازی و جیبشون. به خاطر اینکه طرف بگه من گردنم کلفته. به حق هر چی که بهش اعتقاد دارن و ندارن خدا بزنه پس کلشون.

ضمن اینکه از این صنف کسی گذرش به من بخوره حالشو می کنم تو قوطی. از الان گفته باشم.

حس توضیح ندارم.

.......

این مورد باز یه مورد بود که نهایتش این شد که داداشم کلی ضرر کرد فقط همین.

ولی باز مشکل خواهرامه. ایندفعه این کوچیکه. حالم از هر چی مرد نما به هم خوره.

از این کثافتها به هم می خوره.

دلم می خواد همشون برن گم شن.

اصلا کی گفته دختر باید شوهر کنه. من که بلانسبت دور وبرم مرد نمی بینم که لایق ازدواج باشه.. لایق اداره یه زندگی.

اصلا کی گفته دختر باید شوهر کنه؟ دخترها چرا اینقدر در فکر ازدواج کردن هستن؟

جون سیبی یه مرد دیدین خبرم کنین (از پسرهای مجرد) که لیاقت دارن زن بگیرن و تشکیل خانواده بدن. خبرم کنین یه عکس یادگاری باهاش بگیرم. این داماد کوژیکه ادعای مردیش کون آسمون رو پاره کرده اینقدر نامرد و احمقه. خدا رحم کنه به جوونهای ما.

خدا رحم کنه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠




13 اسفند 1390

سلام خوبید؟ خوبیم.

و اما از این روزهایی که نبودم. دو شنبه و سه شنبه امتحان داشتم در حد تیم ملی.

یعنی داغون شدم. امتحان های تستیم تموم شد.

بعد امتحان ها با خبر شدم که تشریحی هاش هم قبل عید برگزار می شه. اصلا حس درس خوندن ندارم.

بعد امتحان می خواستم یه چند روز فقط بخوابم ولی اینقدر خوشحال بودم که ترجیح دادم خمیر شیرینی محلی بگیرم. یه شیرینی که اولین بار بود درست می کردم.

بعد تا ساعت 2 بیدار بودم و ژله های مهمونی رو درست کردم. کلی خوشگل شدن.

البته دو لایه اش موند واسه فرداییش.

فرداشم تا به کارهام برسم شد ظهر رفتم دنبال دخترکم. بعد نهار هم شیرینی هامو پختم . خوب شد. بعد رفتم خونه خاله ام اینها.

واسه عقد دخترخاله ام به اونها کمک کنم.

تا دیر وقت اونجا بودیم و برگشتیم.

پنجشنبه هم رفتم کمک. قرار نبودسر عقد باشم. ولی اینقدر دست تنها بودند که موندم.

تا دیر وقت موندیم و کمی تمیز کردیم و رفتیم خونه.

شب مادربزرگم و داییم هم همراه من اومدن خونه. مامانم هم بودن.

فرداش نهار هم دعوت بودیم اونجا. خوب بود. خوش گذشت. امروز هم که فقط به خواب گذشت. همین.

این روزها حس خوبی داشتم. امروز زیاد اوکی نبودم. فردا مامان جونم می ره.

کلی کار دارم که انجام ندادم.

یکی بیاد لباس هامونو جا به جا کنه.

اصلا حال کار ندارم.

تا اطلاع ثانوی بای.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠




5 اسفند 90

امروز یه حرکت دیگه در راستای درک همسر زدم. در که چه عرض کنم گیر ندادن به همسر و به عبارت امروزی تر همون درک دیگه.

گمونم عزیز جون فکرکرده من بدجوری مریضم. نه اینکه به اون گیر بدم ها ولی خوب حق های خیلی پیش پا افتاده ام رو گاهی طلب می کردم. که این روزها دیگه همین رو هم ازش نمی خوام و بهش می گم می دوم خیلی سرت شلوغه و میتونم درک کنم دیر میای. می تونم درک کنم بهم کم محبت کنی. کم توجه کنی یا اصلا منو نبینی..... و

دلم می گیره ها ولی خوب خیلی کارش زیاده. واسه همین سعی م یکنم فکر کردن به من یه مشکل دیگه نشه واسش. ضمن اینکه می بینم داره تلاش می کنه بتونه به ما هم برسه.

امشب عروسی بودیم. خوب بود. جالب بود. خوش گذشت. نیم ساعت هم نشد که فهمیدم باید برم عروسی و اماده شدیم و رفتیم. خیلی با حال بود.

دیروز هم با فرگلم و دخترها رفتیم سرزمین عجایب و به فرینا خیلی خوش گذشت.

دیگه هیچ ملالی نیست جز این درد بد پشتمو امتحانهام. اونها تموم شه بهتر می شم می دونم. ها ها ها

روز مهندس بود به همه مهندس ها مبارک

دیشب پیراشکی درست کردم خیلی خوب شد. اولین بار بود خمیرشو خودم می گرفتم. با حال بود جاتون خالی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠




4 اسفند 90

سلام

خوبید؟ خوبم.

دیروز بعد مدتها رفتم خونه دوستم. بعد 25 سال دوستی همسرش با همسرم قات زده. البته همسر من واسش مسئله ای نیست ها من هر جا دوست داشته باشم اونم میاد. ولی وقتی همسر اون صراحتا می گه خونه ما نمیاد و پاشو تو خونه من نمی ذاره خوب من هیچ اصراری ندارم عزیز جون بیاد اونجا.

دیروز تنها رفتم با فرگلم اونجا نه به این دلیل چون عزیز جون روزها بیشتر از همیشه سرش شلوغه.

تازه خودش به دوست جونم سفارش آش داده بود ولی نرسید که بخوره. دوست جونم واسمون طبق معمول آش ریخت اوردم خونه.

خیلی دیر به دیر می رم اونجا چون خونمون خیلی دور شده از هم. ما غرب اونها شرق.

البته با دوست جونم رفتیم خیاطی.

راستی کسی دکتر مغز و اعصاب خوب سراغ نداره تهران که بتونم نوبت بگیرم.

دور از جونتون دو ماهی هست پشتم گرفته درد می کنه می زنه به دستم.

نمی دونم هنوز کسی هست وبلاگمو بخونه یا نه که بهم ادرس بده. ولی به هر حال من می نویسم.

امروز دخترکم رفته مهمونی دخترونه.

تنهایی.

نه فکر کنین مهمونی هم سن و سالهاش نه رفته خونه دانشجویی .

من این هفته که میاد امتحان دارم.

دو تا هم دارم. هیچی هم نخوندم. یکیشو کلا بلد نیستم. دو تا کتابه حدود 900 صفحه حفظ کردنی. دعا کنین خوب شه امتحانم . الانم مثلا دارم درس می خونم.

امسال عید گمونم هیچ جایی نریم. یعنی باید تهران بمونیم. همسرم یه پروژه داره که باید تهران باشه منم تنهاش نمی ذارم. خلاصه واسه اونهایی که عید تشریف دارن تهران یا تشریف میارن تهران خبر خوبیه. تا اطلاع ثانوی بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠




سی بهمن 90

صبح خوبی رو شروع کردم!!!!!!! با درد وحشتناک پشتم.

همسرم دخترمو برد مهد

تا ظهر تو خواب و بیداری بودم. لرز داشتم.

شهر رفتم دنبال دخترم. داشتن تو مهد عکس نوروزی می گرفتن. دیگه داره عید میاد. شاید به زودی رفتم و سبزه گذاشتم. یعنی گندم خریدم.

بعد نهار با خبر شدم دخترخاله ام داره ازدواج می کنه. خیلی خوشحال شدم.

خواهرام جفتشون تو زندگی دچار مشکل هستن.

کاش حرفهامو گوش می کردن.

هر خبر عروسی منو یاد مشکلات ناجور این دو تا می اندازه.

تا غروب یه جورهایی سعی کردم درس بخونم مثلا.

با همسرم رفتیم واسه گل فرگل گلدون خریدیم. شام خوردیم. و من سعی کردم خوشحال باشم. کمی درس خوندم.

و بعد خوابیدم.

این اولین روزنگار بی محتوی من!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠




روزنگار

می دونین چرا روزنگاری نمی کنم؟

چون حرف قابل گفتنی ندارم.

زندگی بیهوده ای دارم.

آدم بیهوده ای هستم.

ولی از این به بعد شاید روز نگاری هم کردم.

شاید.

نانا جونممممممممممم مرسی که هستی. مرسی بابت همه سیب دهنی های ته نوشته هام. الان منم یه سیب دهنی هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠




خودکشی!!!

خسته ام می فهمین؟

خیلی خسته ام

از همه چیز خسته ام

از همه کس

حتی از خودم

خیلی خسته ام

خسته و ضعیف

آدم های ضعیف حتما به خودکشی فکر می کنن

و من نه تنها به اون فکر می کنم بلکه دارم سعی می کنم تصمیمم رو عملی کنم

چون ضعیف و خسته ام

خسته ام می دونین یعنی چی؟

حالم از این زندگی و هر چی توش به هم می خوره

آدم ها بچه دار می شن تا به خاطر بچشون هم شده خودشون رو نکشن وقتی عین من اینقدرررررر خسته ان تا الان اگه شک داشتم کاملا به این موضوع مطمئن هستم

البته خیلی ها هم به خاطر خدای نکرده بچشون خودشون رو می کشن که فکر کنم درصدشون اینقدرها هم زیاد نیست

آدم ها به خاطر بچشون طلاق هم ممکنه نگیرن.. البته من اصلا مشکل طلاق ندارم ها من فقط خسته ام و می خوام بمیرم

همین...  ضمنا سگ بزنه به این زندگی کوفتی که هر چی هم واسه دخترکم می خندم و هر چی هم تلاش می کنم با کارهای مختلف خوشحال باشم نیستم.

سگ بزنه به این زندگی که فقط دخترم من واقعی رو از پشت همه خنده های خرکی و احمقانه و دروغی می تونه ببینه

مادر بودن با خودکشی جور در نمیاد وگرنه تا الان صدبار کشته شده بودم

اگه یه روزی برسه که مادر بودنم بره زیر سوال دیگه همه چی جور درمیاد با هم هم به اندازه کافی قرص دارم هم ارتفاع لازم .

ننوشتم ننوشتم وقتی هم نوشتم چی نوشتممممممم

این روزها کلی سعی کردم از کوچکترین چیزها واسه خودم انگیزه خوشی درست کنم ولی نشد

عمرشون کوتاه بود .. عمر خوشی های دروغی و خرکیم

فقط خسته ام

خستتتتتتتتتتتتتهههههههه

 

پ ن: ندارد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠




بترکه چشم حسودددددددددددددددددد

اهم اهم

یعنی می شه که من دوباره بنویسم؟ تو خونه خودم. جاییکه خیلی دوسش دارم؟

باری به هر جهت

بنده یک عدد سیب مهربون تحصیل کرده و شاگرد اول هستم

عرضم به حضورتون در حالیکه دندونهای همکلاسی هام ریخته بود تو حلقشون از ناراحتی من با احراز امتیاز 93 دوره تستی مقدماتی را پشت سر گذاشتم واین در حالی بود که اصلا آماده امتحان نبودم. البته اگرم بودم بهتر از این نمی شد.

حالا تو رو دربایستی باید  درسامو خوب بخونم ضایع نشم دیگه.

این صنعتی یه کم سخته مخصوصا اینکه استاد گرامی هیچی خودش بلد نیست امروز رفتم یه مسئله حل کردم اینقدر خوب درس دادم که نگو.

خدایا چرا آخه چرا نشد که من دبیر شم یا حداقل استاد دانشگاه نیشخندزبان

یه کم در حد دو سه تا بقچه اسبابمو جمع کردم

حالا دارم بقیه بقچه هامو می بندم

قراره بریم یه جای دیگه

البته تو همین مجتمع و به افتخار عزیز جون خان کم پیدا که امکان اجاره یه واحد بزرگتر رو فراهم نموده اند بزن دست قشنگه رو تشویق    ولی متاسانه باید اجاره بدیم و من از این معقوله اجاره دادن خیلی بدم میاد و حس خوبی بهش ندارم . قیمت خونه ها هم که سر به فلک گذاشته

.........

خوب این پست جهت تعریف از خود بود و ضربه زدن به طلسم ننوشتن. امید است مورد قبول واقع شود.

ضمن اینکه آنهاییکه فکر می کنن من یه بقچه رو فقط یه بار می بندم مدیونن. چون فرگل 10 بار همه رو یم ریزه وسط تا ببینه واییییییییییییییییییییی چه چیزهای خوشگلی داریم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0