سلان علیکن

خدابی سیستمتون نکنه ننه...

بالاخره ما هم سیستم ..بیستممون درست شد...

حالا به جای اون مونیتور ناصرالدین شاهی یه ال سی دی داریم این هوا...

یه هارد داریم به ظرفیت ١٢٠٠ گیگ ...

دو تا سی دی و دی ویدی درایو داریم در حد محمد رضا خلعتبری!!!!!!!! شاید هم مهدی مهدوی کیا..

خلاصه خدایی شده این سیستم...

از فرگل یه چیزی بگم و برم..

دختر نازم جدیدا هی راه می ره می گه هوشل شدم... هوشله...

اشنده...(خوشگل شدم.. خوشگله)

و محاله کلاهی ببینه وسرش نذاره...

تازه موقع خداحافظی کردن می گه..

حدافه مامان.... حدافه بابا.. حدافه دایی... ایم یعنی من دارم با هر کی که الان تو بغلشم جیم می شم می رم ددر دوودور...

حالا سیستم رو پاست پر رو نشین هی بگین بیا بنویس...

این دخملک نمی ذاره...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸




salam

ma internet nadarim...

age sardard..

bikhabi mozmen..

kharabi dandanha....

va.. va.... va....

joee az hal bad nabasheh...

ma khobim..

harf nagofteh besyar darim...

delemon bara hameh tangeh...

hani jan ra tasooooooa didim...

gotim in yeki yademon narafteh basheh...

kamar dard va pa dard ham yadam raft...

be zodi arooosi barada aziz jan ast..

alan sherkatim..

be zodi 206 otomateman ra mi foroshim va markabi be nam zanti ya ma kharim...

khoda koneh charkhash barayeman be charkhad...

amin...

fargol goltar az hamisheh ast...

zohreh be zoodi khahad amad

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸




قوانین خرکی!!!

فکر کن.. فقط فکر کن تو تنشنه ای.. داری می میری از تشنگی .. آب قطعه.. اصلا به آب جهت آشامیدن دسترسی نداری.. و تنها جاییکه آب هست سوپر سر کوچه است...

 له له زنان می ری سوپر می گی .. قربون دستتون آب بدین من تشنمه..

یه پنج هزار تومنی همی می ذاری رو پیش خوان...

بعد جناب محترم مغازه دار بهت بگه مهندس شما تشریف ببرید منزل من براتون می فرستم دم در...

هر چی هم بهشون میگی فایده نداره....

.........

این قوانین خرکی مربوط به مثال بالا نبود... و بالایی فقط مثال بود...

ولی یه کم ربط داشت...

من پارسال گواهینامه گرفتم.. یعنی گواهینامه دار شدم ولی نگرفتمش...

چون ما اینجا یه دفتر پست مهربان داریم..

.اینکه چی شد و نشد بماند.. تا اینکه مارو فرستادند پست مرکزی منطقه... اونجا اگه کارگر خونه شما هم می رفت کارت منو نشون می داد بهش گواهینامه منو می دادند..

ولی ما فکر کردیم باید حتما خودمون تشریف ببریم برا همین تا رسیدیم اونجا طرف گفت همین دیرزو فرستادمش شهرک |آژمایش .. منم دیدم جاش امنه موندم تا امسال...

(حالا هی این آقاهه بیادبگه دوست عزیز بی گواهی نامه رانندگی نکن.. به من چه خووووووب...)

خلاصه امروز بخت یاری کرد رفتیم شهرک آژمایش...

دم در ما از یه گیت رد شدیم. هی جیغ زد ولی کسی ما رو نگشت..

موبایلمون رو گرفتند...

منم اون خط آبیه رو رفتم .. رفتم.. رفتم.. رفتم.. همه خط ها تموم شد جز آبیه... بالاخره رسیدم به محل مورد نظر...

تعجب کردم ک نباید تو نوبت بمونم..

کارزت ملیمو دادم خانومه جیک ثانیه گواهی نامه ام رو دراورد بیرون یه چیزهایی ثبت شد..

یه کاغذ داد بهم.. منم آدرس نوشتم.. یه بارکد داد گفت.. برو ده روز دیگه برات پست یم کنیم...

من هاج و واج نیگاش کردم..

گفتم آبجی قربونت اگه پست ما پست بود.. گواهینامه خواهرمو به من نمی داد... فیش منو بگیره !!!!!

اگه پست مورد نداشت که من پارسال اینو داشتم..

گفت پست میاره دم در خونتون...

گفتم سنگین نیست ها خودم یم برم .. ولی توجه نکرد..

منم گفت به امید دیدار دوباره چون من باز میام باز شما از من آدرس می خوای و باز من اینجا خودمو جر می دم.. و باز شما عین چی منو نیگاه می کنی..

تو دلم هم گفتم دفعه بعد با خانواده می رینیم به قانون احمقانه شما...

........

خوب اگه صاب گواهینامه خودش نبود و اونها پست یم کردند یه چیزی.. ولی من خودم اونجا بودم... بعد اون به من می گه برو بعدا می فرستیم دم در خونت...

.........

فرگل مادر عین مادرش وقتی خوب بخوابه و زود بیدار شه اخلاقش دور از جون چیزی می شه...

....

بازگشت قزن رو تبریک عرض می کنیم.. و لیدی جان را...

لیدی جان کامنت نتونستم برات بذارم ولی دخترم خودشو ناراحت نکن...

قزن جان این مخابرات دلیل نبودنت نمی شه.. مشکل از پست..

شوخی کردم.. مخابرات شهر شما که خیلی خرکیه ... من خودم پارسالها.. درگیرش بودم اساسی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸




از تحطیلی در امدیم!!!

سلام...

از این تحطیلی کمر کمی درامدیم..

دیشب مهمان داشتم.. برا اولین بار عمه جان آمد هبودند منزل ما..

یعنی تا حالا نشده بود هیچ وقت بیان اینجان..

دوست قدیمی ام هم با خواهرش بود..

۵ تا مهمون داشتم.. عمه با دو تا دخترهاش و دوستام..

با هم اومده بودند .. برا فرگل دو تا عروسک و دو جفت جوراب و برا مادر فرگل یه ظرف خوشگل..

خلاصه جالب بود...

آخر شب رفتند...

فهمیدم دختر عمه ام که توپولو شده کمی عجیب هستش.. و به کسی که معده درد داره شباهت نداره..

حدسم درست بود..

مشکل روحی داشت..

البته بعد اینکه رفتند فهمیدم.. الان هم کاش می تونستم به عمه ام بگم بابا غصه نخور.. همه ما ریپ می زنیم...

چطور؟

دیروز از صبح تا غروب داشتم فکر می کردم اسم فلانی چی بود...

این عجیب نیست...

این اینترنت دهن منو سرویس کرد من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸




خانم مرجی!!

دخترم کلا رو هواست...

نه خدا نکنه از جهت دیگه ای رو هوا باشه.. ولی به هر حال هر فرشته ای جاش تو آسمون اون بالا بالا هاست دیگه.. حالا خدا این فرشته آسمونی رو داده به من نه به ما...

خوب طفلی هم باید به خاطر ما رو زمین راهب ره هم اینکه همش تو هوا باشه..

یا رو میزها.. یا بلاترین نقطه مبل .. رو اپن آشپزخونه.. بالای صندلی.. بالای میز بزرگه...

الان هم یاد گرفته می ره بالا مبل بالای میز تلفسیون.. جلوی تلفسیون می شینه و صحبت یم کنه.. امشب که توجه کردم دیدم داره ادای مرجی های تلفسیون از نوع خاله هاشو در میاره و بعد یم گه دست بزنین و هورا بکشید..

اینقد خوشش اومد مادر خنگولش بعد یه هفته بالاخره فهمید...

مادر قربون اون دستهات بره که موقع حرف زدن هی تو هم گره یم خوره...

حالا خانواده ها برین تو یه وجب جا ال سی دی و پلاسما بخرید بچسبونید به دیفال.. بچه نتونه یه میز تلفسیون گل گشاد مدل ۶٠ .. که یه خانواده یه نفری می ت ونه تو میزش زندگی کنه... پیدا کنه بره جلوش بشینه و براتون شرین کاری کنه...

و تمامی استعداد هاشو بروز بده...

من برا اومدن اینجا و نوشتن کلی مرارت می کشم مخصوصا که از دیروز کمر ممر تعطیل شد رفت..

فکر کن اینو می نویسم تا یادتون بمونه که مادرشوهرم برام زنگ زد و حالمو پرسید..

خدایا شکرت..

خدا کنه همیشه خوب باشن و جن من هاشون نیان..

یعنی می گم کمرم تعطیل شد بدونید تعطیل شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸




هورا!!

یعنی من الان لازم الجایزه هستم..

اگه بدونین با چه بدبختی اینجا رو باز کردم..می رفتم کانکت یم شدم ها ولی دریغ از یه سایت که وصل شه...

اصلا تو هیچی نمیرفت رها..

الان من چرا بیدارم..

چرا کمر درد دارم..

چرا وحشت دارم..

چرا دلم شور می زنه؟

نمی دونم خودمم چه مرگمه..

ولی یه بار دیگه برم دستی به آب بهرسونم خوابیدم..

طبق معمول دوشنبه ها هم که مهمون عزیزتر از جانی داریم که تازه فهمیدم با سه می ه داره فوقش را یم خونه...

سه می ه چی رو نمی تونم بگم که باعث شرم ساریه..

تو فکر کن با سهمیه بی ایکیود های بادمجون دور قاب چین..

خولاصه من برم..

این خولاصه با منبرم هیچ مرفوط نبود..

عسلکم روز به روز عسل تر می شه..

الان ها گاهی کار بد می کنه.. من بهش اخم می کنم رومو بر می گردونم..

یه ماماننننننننننن .. ماماااااااااااانی می گه و یه اداهای مهربونانه از خودش در میاره و یه خارجکی (به زبون خودش) یه خاطره مثلا شیرین و خنده دار تعریف یم کنه که من بهش بخندم و بغلش کنم و بوسش کنم... و بعد یهو اون یادش بیفته باید می می رو هم ناز کنه .. و بوس کنه و من باید اون را در معرض دیدش قرار بدم..

خلاصه این اداهاش اینقدر شیرینه و شیرینتر از اون ماماننننننن گفتنشه که آدم هی دلش می خواد اون کارهای بد کنه و بهش اخم کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸




پارادکس!!!

معصوم جان خواهر چرا نرفتی دکتر.. (معصوم آنگولانزای خروسی گرفته... از همون ها که صدای آدم رو عین خروس می کنه..) ..

معصوم با صدای خروسی: فردا می رم.. آخه حالم خوب نبود .. حال نداشتم برم دکتر...

من: خواهر آدم سالم که نمی ره دکتر.. آدم وقتی حال نداشته باشه می ره دکتر...

...

....

یکی دیگه از عوارض این آنگولانزای نوع خی (خی همون خروسی) اینه که سر انگشتان به حدی دردناک می شه که طرف نمی تونه حتی اس ام اس بزنه.. و این خیلی مهمه...

...

دارم ترشی م یاندازم.. خودم رو نه ها.. الان وسایل همه خرد شده اند و منتظرند تا خشک شوند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸




یه لقمه نون خالی!!!

نه اینکه فکر کنید نون گرون شده ما نم یتونیم بخریم نه..

ما در هر صورت یم تونیم نون بخریم..

چون هم اینکه نون گرون نشده چون تو تلفسیون گفت...

هم اینکه ما پولداریم اصولا...

ولی مهم اینه که خیلی که که چه عرض کنم خیلی بیشتر از خیلی از آدم ها... (هموطنانمون.. به بقیه کار ندارم) همون ها که مطمئنا دنبال یه لقمه  نون هستن و وقت ندارن پای اینترنت بشینن و شاید پول نشستن پای اینترنت ندارند..

همون ها که با سیلی و البته چند تیکه نون صورتشون رو قرمز نگه می داشتند..

همونها باور کنین نمیتونن تحمل کنن همون نون خالیشون که به زحمت در می آوردند گرون شده...

باور کنین ده تومن هم برای اونها ده تومنه چه برسه به 50 و یا 100 یا 200... تومن..

و شاید هم بیشتر..

تو همین گزارششون نشون دادند که جناب محترم فروشنده نون گفت گرون که نه نشده هفته پیش بود 200 الان هست 350...

جون من ماموت خوچگله هم حتما آمارشو داده این براش گرفته یا این آمارشو داده اون گرفته... !!!!!!!!!! (حرف سی در سی بود ها)

اگه به این افزایش بیش از 50 درصدی چی می گن یا به عبارتی 1.75 برابری...

...

عواملی زیادی هم هستند که باعث می شن نون حیف و میل شه..

یکیش و البته یکی از مهمترینشون نونواهای محترم هستند...

اونها که به امر پخت درست توجه ندارند...

من خودم نون کم می گیرم.. و دور ریزمون در صورتیکه نون خوب باشه تقریبا خیلی خیلی کمه در حد همون نونی که فرگل ریز می کنه رو زمین..

ولی نونوای محترمی که نون بد می پزه بعد همسرم یم خره و ما نم یتونیم بخوریم رو باید چی بهش گفت...

اینکه گفتم همسرم می خره برا این بود که اگه خودم باشم اصلا نمی خرم..

بقیه عوامل رو هم نیم تونم بنویسم چون فرگل بیدار شد..

......

اگه دو تا شهروند عین مادر من وجود داشت ایران گلستان بود.. یعنی م یشد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸




مثبت پنجاه!!!

سلام..

خوبید؟ خوبیم شکر...

.....

اول نوشت بی ربط به موضوع ولی مهم: آوامین جان اگه تو جزو دوستام نبودی که بحثی نیست ولی اگه منظورت اینه که ازت اسم ببرم و بگم که دلم برا تو یکی هم تنگ شده باید بگم شده...

.....

این مطلب ناموث بی موث حالیش نیست جنبه ندارید نخونید!!!!!!!!

شنیدین می گن طرف می ره یه شب کنار هر کی پول بیشتر میخوابه و فرداش عین خیالش نیست...

یا برا یه شب کنار ما بخوابی عزیز چند می گیری..

یا ای خدا تا کی بخوابیم جدا.. (البته تو این پول نداشت.. ولی خوب تا پول خرج نکنه که نمی تونه از تنها خوابیدن در بیاد)

یا خوشگله بیا امشب با هم بخوابیم... (البته قسمت پولیش به قرینه معنوی حذف شده.. چون شاید طرف فکر می کنه می تونه مفتی هم باشه...)

بماند که یکی تو شهری که من درس خوندم داد زد خانوم حال قسظی هم می دین..

الان فکر نکنین بحث من معضلات جامعه است نه قربون.. بحث پولی که قراره بین اون دو نفر یا اون چند نفر با یه نفر یا خلاصه هر چند نفر رد و بدل بشه و واقعیتش اینه که طرف می گه بیا با هم بخوابیم ولی در واقع هیچ فرصتی برا خوابیدن  (به خواب فرو رفتن) پیدا نخواهد شد... مگر دیگه خیلی های کلاس باشه و مکان مورد نظر مفت باشه و این حرف ها یا امن باشه و خلاصه ...... بعد اینکه بابت نخوابیدنشون پول گرفتن یه دم هم بیاسایند...

من به اینش کار ندارم ولی این پول به علت نقض قوانین خرید و فروش حرام بوده و کلا معامله حرام می باشد.. چون قرار بوده خوابی صورت بگیره که نگرفته...

البته یه کم خواب صورت گرفته.. البته من به اینش هم کار ندارم...

اینها رو گفتم که بگم تو خانواده مذهبی مادرم بابت خواب .. دقیقا خواب... و به معنای واقعی خواب به آدم پول می دن.. البته به همه نه ها.. به کسی که بره پیش مادر بزرگ پیرم بخوابه.. البته پیشش هم نه.. تو هال جدا و تنها فقط بخوابه و صبح هر جا دلش می خواد بره پول می دن...

البته اگه مرد باشه باید از محارم باشه (پس شما شامل نمی شین) و اگه زن باشه شب ساعت 10بره بخوابه صبح هم ساعت 6 بره بیرون هم مهم نیست...

................

پس این معامله خواب درست است...

این  ها رو گفتم که بگم پدر گفته آبجی وسطی بیاد اینجا همه کاره باشه (البته هیچ کاره باشه) هیچ کار نکنه (یعنی عین کارگرش البته بیشتر کار کنه) بعد از صبح بره تا آخر شب.. بعد فقط بابا بهش 150 تومن بده.. اونم با منت...

بعد گفته من اگه این نیاد یه نفر دیگه میارم با 100 تومن همین کارو بکنه تازه بدون غر غر.. من موندم یانهمه مدت چرا کسی رو نیاورده و حتی به اون کارگر ساده اس حدود 300 داره میده.. بعد انتظار داره خواهر من با 150 تومن بره اونجا...

معصوم به من می گه من اگه برم فقط پیش مادربزرگ بخوابم بهم 100 تومن میدن..

مگه مرض دارم با اینهمه منت برم پیش پدر که اینهمه محبت داره یم کنه....

البته اگه پدر هیچی راجع به حقوق نمی گفت بهتر بود.. چون معصوم می رفت..

ولی این حرفش یعنی که من نگفتم مجانی بیا کار کن و این حقوق پیشنهادی خیلی دردناک بود..

خدایا به پدرم بگو خانواده ات.. البته منظور از خانواده یعنی دخترها و پسرهات و همسرت خیر تو رو می خوان نه چیز دیگه هیچ انتظاری هم ازت ندارن...

آخ که من دوست دارم این روز رو ببینم که پدر تو متوجه شی...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸




نوشتنم نمیاد!!

هیچیم نیست.. یعنی نمی دونم چمه.. خاطرات گذشته از جلو چشمام رژه می ره.. هانی.. و دوستام.. همه جلو چشمامن...

دیشب عزیز جون از مهموریت اومد..

منم آخر شب قاتی کردم.. اومدم تو هال خوابیدم الان بدنم درد یم کنه..

نازگل بداخلاق شب دیر بخواب ناز .. پدر مادر ازار ده.. گل گلی الان خوابید..

دلم یمخواد زبان بخونم .. ولی کی همت کنم خدا می دونه...

دلم ترشی می خواد.. کاش هانی بود برام ترشی درست می کرد..

خسته ام..

حوصله هم ندارم..

عزیز جون برا نازگل کلاه خریده اینقده دخترم نازتر می شه تو اون کلاه..

من برم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
عباس آقا و شمسی خانوم
رسول و شادی
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
گرگ و ميش
طراحی وب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0