Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

بابا واسه همیشه رفت و من هنوز باورم نمی شه

فکر می کردم اینجا از غم بزرگم گفتم.

 10 آذر بابا تصادف کرد

از 10 آذر دیگه صداشو نشنیدم.

جز صدای بوس هاش که واسمون می فرستاد

از 10 آذر دیگه فقط من براش حرف زدم و اون با چشماش خندید یا ناراحت شد

از 10 آذر فقط امیدم خوب شدنش بود

تا 14 اسفند دوشنبه

اون روز با خنده و شوخی باهاش خداحافظی کردیم رفتیم رستوران

یه هفته بود که دیگه رفته بودم پیشش

اون روز بهش گفتم که تا عید خوب خوب می شه اون خوشحال بود. خوشحال که عید داره میاد. گفتم تا آخر 13 پیشش هستم

ولی بابا رفت ساعت 15 واسه همیشه رفت

هنوز باورم نمی شه بابا ندارم.

حالا دیگه بعد مدتها برگشتم به زندگی

یه زندگی بدون حضور یکی از عزیز ترینهام

:(

بعد مدتها اومدم اینجا ...اونم اینجوری

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢




من غر نمی زنم

سلام

من غرغرو نیستم

اگه می تونستم حرف بزنم که دیگه اینجا و اونجا نمی نوشتم

یا تو دلم نمی ریختم که غمباد شه

من اهل حرف زدن در مورد ناراحتیهام نیستم

ولی گاهی می نویسم

و وقتی می نویسم یعنی به اینجام رسیده... دقیقا  اینجا (خوب نمی تونی ببینی کجام تصور کن)

این پست محض اطلاع دوستانی بود که می گفتن من غرغرو هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢




بیمارستان ما

سلام

ما خانواده سه نفری هستیم

با سه جور بیماری در منزل

همسرم آبله گرفته

دخترم سرما داره

منم بهتره از بیماریهام نگم... من خودم اندازه یه بیمارستان بیمارم

بعد سالها همسرم رو بیشتر می بینم

همسر عزیزم رو به قیمت آبله دیدم ... قراره چند روزی پیشم بمونه تو خونه

پیش خودتون بمونه ها هوراااااااااااااا هورااااااااااااااااااااا

فقط همسرم کلی کارهاش مونده ... کلی ادم سو استفاده چی هستن تو شرکت که منتظرن همسرم نره و از کار بیشتر از همیشه در برن

.........

این بود اخبار جدید از ما... تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳٩۱




آبله مرغووون

دخترکم 13 آذر آبله مرغون گرفت

یعنی 13 دونه های اولیه ظاهر شده

اینو جهت ثبت در تاریخ نوشتم

می گن دو روز قبل از پیدا شدن دونه ها فرد مبتلا به آبله مرغوون

به هر حال الان جوش هاش در حال خشک شدن هستن

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱




دوخت و دوز

دارم یه سری چیز میز واسه خواهرم می دوزم

به زودی خونه اش آماده می شه می ره سر خونه زندگیش

آخر هفته مامانم اینا میان

کلی کارهام مونده

با عزیز جون هوامون ابریه... ولی خیلیییییییییییی دوسش دارم

دخترکم روز به روز شیرین تر می شه گاهی دلم واسه نوزادیش تنگ می شه واسه روزهاییکه تازه زبون باز کرده بود

چیز زیادی از روزهاییکه تازه حرف می زد یادم نمیاد و از این بابت ناراحتم

فعلا بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱




فرشته کوچولوی من همیشه سلامت باشی و خوشبخت

با عزیز جون دعوا کردیم. یعنی عزیز جون به من توهین کرد از اون توهین ها که خرد می کنه وجودمو.. از اونها که خسته می شم.

از اون توهین ها که حتی اشکهام هم نمی تونه دربیاد(هر چند دو ساعت بعدش تا می شد گریه کردم)

خیلی ناراحتم کرد خیلی...

.....

3ساعت بعد از دعوا : فرگلکم بلزشو ورداشت و واسمون آهنگ آشتی کنون زد....

می رفت پیش باباش هی م یگفت مامان رو ببخش می اومد پیش من می گفت بابا رو ببخش

به باباش می گفت مامانی رو ناراحت کردی بایدددد بلندددددددددد بگی ببخشوندت ..بگو ببخشییییییید

..................

امروز فرگلم بیدار که شد گفت: مامان شما تو اتاق من خوابیدی؟

من: از کجا می گی؟

فرگل: آخه پتوت تو اتاق من بود.

من: آره مامان خوابیده بودم. خوشحال شدی؟

فرگل: نه اصلا. هر کسی باید تو اتاق خودش بخوابه. خانم معلمم گفته ما که بزرگ شدیم باید تو اتاق خودمون تنها بخوابیم

من: آخه بابایی نذاشت من برم تو اتاق رو تختم بخوابم

فرگل: مگه آشتی نکردین؟

من: بله ولی بابایی نذاشت

.............

2 ساعت بعد باز گریه ام گرفت .. از اینهمه بی انصافی های گاه به گاهش... ا زاین زود قضاوت کردنهاش. و از این تنهایی خودم... از اینکه هیچوقت بعد این بگو مگو  ها بهم زنگ نمی زنه. اس ام اس نمی ده. درد هم داشتم.. تصمیم گرفته ام دیگه دکتر نرم. بالاخره یه چی می شه دیگه.

فرگل: مامان جونم گریه نکن.. ببین این گل زیبا داره نگاهت می کنه .. میگه مامانای خوب گریه نمی کنن. من به بابا زنگ می زنم می گم که دیگه اذیتت نکنه.

من: باشه

فرگل: ببین مامان بابایی اشتباه کرد نذاشت پیشش بخوابی. اون تخت به این بزرگی.. اتاقتون به این بزرگی... تازه تختتون دو نفره است. باید اجازه یم داد سر جات بخوابی

یادت میاد بغلت می کرد می خوابیدی؟ کلی باز جا بود؟

ببین مامان خوبم... الان این گل زیبا غصه می خوره (اشاره به گلدون) برگهای سبزشو ببین ؟آدم گریه اش تموم می شه

من خودم می برمت دکتر تا تنها نباشی. من مباظبتم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱




ممنونم

خدایا از اینکه دخترکم سالمه

از اینکه همسر خوب و سالمی دارم

از اینکه خودم ... سالم که نیستم ولی هستم ازت ممنونم.

همین فعلا زیاده عرضی نیست

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱




حسرت زندگی ما

می رم سر کار. هنوزقطعی نشده ولی میرم.

یعنی به توافق نرسیدیم.

دیپلم حسابداریمو تقریبا گرفتم. اینکه می گم تقریبا واسه اینه که مدرکمو نگرفتم.

با رییس جدید که دوست صمیمی همسرمه داشتم در مورد کار حرف می زدم و شرایطم

بهش گفتم نیازی ندارم که بیام کارکنم. قصدم کمک به شماست و ... بعدنمیدونم چی شد که گفتم من و همسرم تو زندگی به هر چیزی که می خواستیم رسیدیم و خواهیم رسید به همه اهدافمون تو زندگی تا الان رسیدیم. درسته خیلی هاش یه کم دیر شد ولی شد. به بقیه اش هم می رسیم و بحث به پروژه تو ذهن من و همسرم رسید.

خلاصه این حرف من انگاری دوست همسرمو بدجور به هم ریخت. به طوری که تصمیم گرفته خونه شو عوض کنه.

آخه به همسرم گفت همسرت اینو به من گفته. شما که حتی خونه ندارین (اون خونه داره) زنت چطور می تونه اینهمه با آرامش حرف بزنه و احساس خوشبختی کنه.

همسرم هم که کلی کیفور شده بود از اینهمه حس خوب من، به دوستش می گه که من فقط خونه ندارم (البته حساب بانکیشم که اصلا قابل مقایسه نیست ولی شما به رو خودتون نیارین) ولی چون مستاجر بودم هر جا که دلم خواست زندگی کردم. الان فلان جا هستم. تا وقتی قرارداد دارم خونه منه. از زندگی توش لذت می برم. هر جا دلم خواست رفته ام. ( یکی برا من هر جا رو معنی کنه لطفا) و خلاصه اینکه کلی پیاز داغشو زیاد می کنه. آها می گه ماشینهام همیشه از مال تو بهتر بوده و هیچ وقت خساست به خرج ندادم واسه ماشین خریدن....

لازم به توضیخ می باشد همسر عزیزم در حال گذراندن دوره دکتری هستن (بزن کف قشنگه رو) و من الان خانم دکتر هستم.

خلاصه اینکه مرده کلی دچار یاس معنوی می شه و می ره که خونشو سایز خونه ما کنه. و الان تمام فکرش خرید یه خونه بزرگتره.

و کلی حسرت زندگی ما می خوره. و حسرت این آرامشششششششششششش منو. (کاش واقعا آروم بودم)

................

پ ن خانم دکتر   :)  : اینکه بتونم رانندگی کنم و نترسم یکی از محالات زندگیم بود که الان نیست. دیگه از کامیون نمی ترسم(خیلی نمی ترسم) از نیسون آبی نمی ترسم. تو کندوان هم رانندگی می کنم. :) درسته دست فرمونم خوب نیست ولی از تهران بزرگ نمی ترسم.    :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱




چی بگم والله

برادر همسر واسه بچه هاش تولد گرفت

همه می رن تولد شاد و خوشحال باشن.

همه جشن می گیرن جهت خوشی ولی اینها می رن رو اعصاب من

تولد که تموم شد تا خود خونه عق زدم و بالا آوردم

چشام شده بود یه کاسه خون

تا می تونستن به خانواده من توهین کردن

پذیرایی رو سپرده بودن به خانواده من

هنوز نرفته تسویه حساب کنه

هر چی دلش هم خواست گفت

قبلش هم هرچی می خواست دستور داد

بابام که رفت خونه اونها پدر همسر خیلی بد و توهین امیز باهاش برخورد کرد

تا منو تنها بی همسر گیر میارن هر چی می خوان می گن

حالم از همشون به هم می خوره

از اونها و زندگی سراسر توهینشون از رفتارهاشون از حسادتهاشون از همه چیزشون به هم می خوره

به دخترک من حتی گیر می دن. خوشم میاد بچه های برادرشوهر بزرگ شن و اینقدر به اونها توهین کنن که حد نداشته باشه. قبلا دلم براشون تنگ می شد با همه بدیهاشون ولی دیگه اصلا دلم براشون تنگ نمی شه. دیگه دلم به درد نمیاد وقتی غرغر می کنن. وقتی ناراحتیشون رو می بینم

یاد رفتارشون می افتم تهوع می گیرم. حیف همسر من که بچه اونهاست. خیری از محبت پدر ومادر و خانواده ندید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱




مامان خوب

من باید مامان خوبی باشم.

دلم واسه دخترکم می سوزه

من باهاش بازی زیاد نمی کنم. خیلی با هم حرف نمی زنیم.

چرا من همه فکرمو متمرکز بزرگ کردن و تربیت دخترم نمی کنم

من باید مادر خوبی باشم

من باید امروز دخترکم ببرم بگردونم تا یه روز خیلی خوب باشه واسش

دخترک خوب و شیرین من من عاشقتم. ببخش منو که مامان بدی هستم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0